در باغ جان باختگان امریکای شمالی

برگردان: سودابه اشرفی

در باغ جان باختگان امریکای شمالی / داستانی از «توبایس وولف»


مری در جوانی شاهد از دست دادن شغل مردی هوشمند و خلاق بود- او شغلش را به دلیل ابراز نظراتی که برای هیات امنای کالجی که هر دو در آن تدریس می‌کردند برخورنده بود، از دست داد. مری با نظرات او موافق بود اما تومار اعتراضی او را امضا نکرد. از هر چه بگذریم مری خودش به خاطر استاد بودن، زن بودن و تاریخ شناس بودن مورد محاکمه بود.
مری حواسش جمع بود. او قبل از تدریس هر کلاس، مطالب را با آوردن استدلال‌ها و حرف‌های دیگران، نویسندگان تایید شده، روی کاغذ می‌آورد و سخت مراقب بود چیزی نگوید که مبادا باعث دردسرش شود. افکارش را برای خود نگه می‌داشت و کلمات برای بیان افکارش بی آن که کاملن محو شوند با گذشت زمان کم رنگ می‌شدند، دور و کوچک می‌شدند، نقطه های مضطرب، مثل پرندگانی در حال پرواز به دورها.
وقتی که دپارتمان کندووار به دسته‌ها و باندها تبدیل می‌شد او سرش به کار خودش بود و وانمود می‌کرد که نفرت آدم‌ها از یکدیگر را نمی‌بیند. برای این که بی‌قید و کسل کننده به نظر نیاید از راه های ساده‌ای تظاهر به متفاوت بودن می‌کرد. شروع کرد به بازی بولینگ که بعدها خیلی هم از آن خوشش آمد. بعد جامعه‌ی علاقه‌مندان ریچارد سوم کالج برندن را با هدف احیای نام نیک او بنیان گذاشت. شروع کرد به از بر کردن کلیشه‌های خنده دار از روی نوارها و جک‌های توی کتاب‌ها. وقتی جک می‌گفت همکارانش با نارضایتی غر می‌زدند اما مری اهمیتی نمی‌داد و بعد از مدتی همین غر و لند کردن‌ها دلیل اصلی جک گفتن‌های او شد. اصلن همین مساله باعث اشتیاق او به ابراز وجود می‌شد. در واقع هیچ کس در کالج به اندازه‌ی مری ایمن نبود. او از خودش یک چیز نهادینه می‌ساخت مثل یک رسم یا سمبل خوش یمن برای کالج.
هر از گاهی با خودش فکر می‌کرد که نکند بیش از حد محافظه کاری می‌کند. چیزهایی که می‌گفت و می‌نوشت به نظرش بی بو و خاصیت و سطحی می‌آمد مثل این که کسی آن‌ها را چلانده و عصاره‌اشان را گرفته باشد. یک روز که داشت با استاد قدیمی تری صحبت می‌کرد تصویر خودش را در شیشه‌ی پنجره دید: به طرف استاد یله شده و سرش را طوری چرخانده بود که انگار گوشش درست جلو دهان او بود. این تصویر حالش را به هم زد. سال‌ها بعد وقتی که مجبور شد سمعک بگذارد با خودش فکر کرد شاید سنگینی گوشش نتیجه این بوده که همیشه سعی داشته گوش کند ببیند دیگران چه می‌گویند.
در نیمه دوم سال پانزدهمی که مری در کالج برندن درس می‌داد رییس کالج همه‌ی استادان و دانشجویان را در نشستی جمع آورد و اعلام کرد که کالج ورشکست شده و از سال آینده دیگر قادر به پذیرفتن دانشجو نیست- این که او هم مثل بقیه شوکه شده است و گزارش بخش مالی همین امروز صبح روی میزش گذاشته شده. به نظر می‌رسد که مدیر مالی برندن در یک پیش بینی غلط همه‌ی سرمایه‌ی کالج را از دست داده است. رییس کالج می‌خواست شخصن این خبر را به آن ها بدهد قبل از این که روزنامه‌ها بدهند. او بی‌خجالت گریست. حتا دانشجویان و استادان هم، به جز یک عده دانشجوی بدبین دماغ سر بالا که از وضع تحصیلی‌اشان راضی نبودند.
مری نمی توانست کلمه‌ی "پیش بینی" را از ذهنش بیرون کند. معنی آن حدس زدن بود- وقتی که راجع به پول و قمار حرف می‌زنیم. چطور کسی می‌تواند کالجی را قمار کند؟ چطور و چرا؟ چرا کسی جلوش را نگرفته بود؟ برای او، مثل این بود که این جریان در دورانی دیگر اتفاق افتاده باشد، انگار زمین دار مستی همه‌ی برده هایش را در قمار باخته باشد.
او برای گرفتن شغل در کالج‌های دیگر اقدام کرد. پیشنهاد شغلی در یک کالج جدید تجربی در اورگان دریافت کرد. این تنها پیشنهادی بود که دریافت کرد و مجبور شد آن را بپذیرد.
این کالج، یک ساختمان بیشتر نبود. صدای زنگ تمام مدت می‌آمد. قفسه‌های خصوصی دانشجویان راهرو را تقسیم بندی کرده بودند و در هرگوشه‌ای یک آب سرد کن پر سر و صدا کار گذاشته شده بود. روزنامه‌ی دانشگاه دو بار در ماه منتشر می‌شد آن هم روی کاغذ پلی‌کپی که باعث می‌شد روزنامه دائم خیس به نظر بیاید. کتابخانه که درست کنار اتاق ارکستر موسیقی کالج قرار داشت نه کتاب داشت و نه کتابدار. اما خب مناظر اطراف خیلی قشنگ بود و اگر باران می‌گذاشت مری می‌توانست از آن‌ها خیلی لذت ببرد. ریه‌هایش دچار مشکلی شده بود که هیچ یک از دکترها نمی‌توانستند سر علت آن با هم توافق کنند. رطوبت هوا هم بدترش می‌کرد. سمعک‌هایش در روزهای بارانی فشرده می‌شدند.  دیگر برای حرف زدن با مردم شوقی نداشت چون دائم باید نگران در آوردن جعبه ی کنترل سمعک هایش و کوبیدن آن‌ها روی رانش می‌بود.
تقریبن هر روز باران می‌آمد. وقتی هم که باران نمی‌آمد هوا یا ابری بود یا در حال صاف شدن. زمین از لای علف‌ها برق می‌زد و موقع رگبار شعاع نور زردی از آن به بالا پخش می‌شد.
زیر زمین خانه‌ی مری پر از آب بود. دیوارهایش طبله کرده بود و پشت یخچال فضولات قورباغه پیدا کرد. احساس می‌کرد کم کم زنگ می‌زند درست مثل آن ماشین‌هایی که مردمِ دور و بر، روی تلی از چوب پارک می‌کردند. مری می‌دانست که همه در حال مرگند اما به نظر می‌رسید خودش دارد از بقیه سریع‌تر می‌میرد.
او بی هیچ موفقیتی هم چنان دنبال یک شغل جدید می‌گشت تا این که در سال سوم اقامتش در اورگان در یک روز پاییزی نامه‌ای از طرف زنی به نام لوئیز که او هم قبلن در کالج برندن درس می‌داد دریافت کرد. لوئیز کتاب موفقی در باره ی بندیکت آرنولد نوشته بود و حالا در دانشگاه معروفی در ایالت نیویورک کار می‌کرد. او برای مری نوشته بود که یکی از همکارانش در پایان امسال بازنشسته می‌شود و آیا او علاقه دارد جایش را بگیرد یا نه؟
این نامه مری را متعجب کرد. لوئیز همیشه فکر می‌کرد که خودش یک تاریخ شناس محشر است اما دیگران به هیچ دردی نمی‌خورند. هیچ خبر نداشت که در مورد او متفاوت فکر می‌کند. لوئیز زیاد به زندگی دیگران اهمیتی نمی‌داد. کسی که هروقت نام دیگران پیش کشیده می‌شد طوری نفسش را در سینه حبس می‌کرد که انگار چیزهایی می‌داند که به خاطر دوستی نمی‌تواند به زبان بیاورد.
مری بی هیچ انتظاری سابقه‌ی کار و نسخه‌ای از هر دو کتابش را برای او فرستاد. مدت کوتاهی بعد لوئیز از طرف هیات استخدامی‌ای که خود او جرئی از آن بود به مصاحبه دعوتش کرد: "البته زیاد هم خوش بین نباش!"
مری گفت: "البته که نه!" اما با خودش فکر کرد: چرا نه؟ اگر نمی‌خواستند استخدامش کنند بیخودی خرج رفت و آمدش برای مصاحبه را که نمی‌دادند. او مطمئن بود مصاحبه‌ی موفقیت آمیزی انجام خواهد داد. حتما کاری خواهد کرد که از او خوششان بیاید یا حداقل بدشان نیاید.
موقع مطالعه در باره‌ی منطقه ی دانشگاه و تاریخش حسی آشنا به او دست داده بود انگار که با آن منطقه از قبل آشنایی داشته باشد. و وقتی که هواپیما فرودگاه پورتلند را ترک کرد و از طرف شرق وارد ابرها شد  احساس کرد که به خانه‌اش باز می‌گردد. این احساس با او ماند و تا موقع فرود قوی تر هم شد. سعی کرد آن را در راه فرودگاه سیراکوس به کالج ، یک ساعتی آنجا، برای لوئیز توضیح بدهد: انگار که دژاوو!
لوئیز گفت "دژاوو یه خیال مسخره‌ست. عدم تعادل شیمیایی مغزه."
"ممکنه، اما به هرحال من این احساسو دارم."
"حالا دیگه خیلی جدی نشو با ما. این لباس به تن تو گشاده. همون خود با مزه‌ی حاضرجواب قدیمی‌ت باش. حالا واقعن بگو من چه شکلی شدم؟"
شب شده بود و این قدر روشن نبود که بشود صورت لوئیز را به خوبی دید. در فردوگاه به نظر لاغر و رنگ پریده و عصبی آمده بود. مری را به یاد کتابی که می‌خواند انداخت. به یاد جنگجویان ایراکوی که برای رسیدن به کشف و شهود روزه می‌گرفتند. لوئیز آن شکلی شده بود اما حتمن نمی‌خواست این را بشنود. مری به او گفت:"به نظر عالی می‌رسی."
لوئیز گفت:"دلیل داره." و ادامه داد:"یه معشوق پیدا کردم. تمرکزم زیاد شده. انرژی‌م بالا رفته، بیست کیلو هم وزن کم کردم. احساس می‌کنم که آب و رنگی هم زیر پوستم رفته اما خب این می‌تونه به خاطر هوا هم باشه. به تو هم این پیشنهاد رو می‌کنم اما خب تو احتمالن اونو رد می‌کنی."
مری نمی‌دانست به لوئیز چه بگوید. گفت که او حتمن بهتر می‌داند اما انگار این جواب کافی نبود. "ازدواج سازمان خیلی خوبیه." بعد اضافه کرد:"اما خب کی می‌خواد توی یه سازمان زندگی کنه؟"
لوئیز دندان قروچه‌ای رفت و گفت:"من تو رو می شناسم و می‌دونم همین الان داری فکر می‌کنی پس تد چی؟ بچه ها چی؟ واقعیت اینه که اونا خیلی خوب با این مساله کنار نیومدن. تد تبدیل شده به یه مرد غرغرو."
کیفش را داد دست مری و گفت:"دختر خوبی باش و اگر ممکنه یه سیگار برام روشن کن. می‌دونم گفته بودم که ترک کردم اما این ماجرای اخیر خیلی اذیتم کرده و فکر می‌کنم دوباره سیگارو شروع کردم."
حالا از میان تپه‌ها می‌گذشتند، در جاده‌ای باریک و به طرف شمال. درخت‌های بلند، بالای سرشان خم شده بودند. به بالای تپه که رسیدند مری در اطرافش جنگلی سیاه رنگ را زیر آسمان بنفش تیره دید. چند چراغ بیشتر روشن نبود و همین تاریکی را عمیق تر می‌کرد.
لوئیز داشت می‌گفت: "تد موفق شده بچه‌ها رو کاملن از من دور کنه. هیچ کدوم حرف حساب سرشون نمی‌شه. در واقع اصلن حاضر نیستند راجع به این موضوع حرف بزنن. خیلی مسخره به نظر می‌رسه با توجه به این که من تمام این سال‌ها سعی کردم بهشون آموزش بدم که مسائل رو از دید دیگران هم ببینند. اگر فقط قبول می‌کردند جاناتان رو ملاقات کنند می‌دونم که نظرشونو عوض می‌کردند. اما اصلن نمی‌خوان حرفشو بزنن. جاناتان، معشوقم رو می‌گم."
مری سرش را تکان داد و گفت: "فهمیدم."
سر یک پیچ که رسیدند دو تا آهو روبروی چراغ‌های ماشین پیدایشان شد. چشم های‌شان برق زد و عضلات ران های‌شان برجسته شد. مری می‌توانست لرزش آن‌ها را در موقع عبور ماشین ببیند. گفت:"آهوها،"
لوئیز گفت: "نمی‌دونم. واقعن نمی‌دونم. انگار هرکاری می‌کنم کافی نیست. اما دیگه حرف راجع به من بسه. بیا راجع به تو حرف بزنیم. نظرت راجع به آخرین کتاب من چیه؟"
غش غش خندید و با انگشتانش روی فرمان ضرب گرفت. "خدای من، چقدر این جک رو دوست دارم. اما جدی می‌گم از خودت بگو. باید برق ازت پریده باشه وقتی برندن رو بستن."
"سخت بود. زندگی آسون نبوده اما خب لابد وقتی این کارو بگیرم همه چیز درست می‌شه."
"اقلن تو کار داری. باید از جنبه‌ی مثبتش نگاه کنی."
"سعی می‌کنم."
"به نظر افسرده می‌رسی. امیدوارم نگران مصاحبه‌ات نباشی یا حتا ارائه‌ی موضوعت. نگرانی کمکی بهت نمی‌کنه. خوشحال باش."
"ارائه‌ی موضوع؟ چه ارائه‌ی موضوعی؟"
"یه موضوعی که باید توی کلاس بعد از مصاحبه‌ی فردا ارائه بدی. مگه بهت نگفتم؟ Mea culpa,  عزیز، Mea maxima   culpa تازگی‌ها خیلی فراموشکار شدم."
"حالا چه کار باید بکنم؟"
"خونسرد باش. یه موضوعی رو انتخاب کن درجا."
"درجا؟"
"می دونی دیگه. دهنتو باز کن هرچی اومد بگو. فی البداهه."
"اما من همیشه درس رو از قبل آماده می‌کردم."
"خیلی خب. من می‌گم چکار بکن. سال گذشته مقاله‌ای نوشتم در مورد مارشال پلن اما هیچ وقت حوصله نکردم چاپش کنم. می‌تونی اونو بخونی."
درس دادن چیزی که نوشته‌ی لویئز بوده اول به نظرش خیلی بد آمد. اما بعد یادش آمد که این همان کاری‌ست که سال‌ها کرده و حالا موقع مبادی اصول شدن نیست. گفت: "متشکرم واقعن قدردانی می‌کنم."
لویئز گفت: "رسیدیم." و ماشین را کنار میدانی که تعدادی کلبه اطراف آن قرار داشت پارک کرد. چراغ دوتا از کلبه‌ها روشن بود و دود از دودکش های‌شان بیرون می‌آمد.
"اینجا دفتر اطلاعاته. خود کالج دو مایل اون ورتره."
به پایین جاده اشاره کرد. "دعوتت می‌کردم شب را بیایی خونه‌ی من اما من خودم دارم می‌رم امشب پیش جانانان- و تد هم این روزها میزبان خیلی خوبی نیست. اگر ببینیش واقعن نمی‌شناسیش."
ساک مری را از صندوق عقب برداشت و از پله‌های کلبه‌ی تاریکی بالا رفت. "ببین، هیزم هم برات آوردن. تو فقط باید روشنشون کنی." بعد دست به سینه وسط اتاق ایستاد و مری را تماشا کرد که کبریت روشن را زیر هیزم‌ها می‌گرفت."بفرما، چشم به هم بزنی گرم شدی. خیلی دوست دارم باهات بمونم و گپ بزنم اما نمی‌تونم. بگیر خوب بخواب. صبح می‌بینمت."
مری در چهارچوب در ایستاد و برای لوئیز در حالی که ماشین را راه می‌انداخت دست تکان داد. از زیر لاستیک‌های ماشین خاک بلند می‌شد. نفس عمیقی کشید تا هوا را امتحان کند.  صاف و تمیز بود. می‌توانست ستاره‌ها و خط نوری که از میان آن‌ها می‌گذشت را ببیند.
هنوز هم در مورد خواندن مقاله‌ای که در واقع متعلق به لوئیز بود احساس راحتی نمی‌کرد. این اولین تقلب کاملش خواهد بود. عوضش می‌کرد. برایش افت داشت. چقدر؟ نمی‌دانست. اما چه می‌توانست بکند. مطمئنن بود نمی‌توانست "درجا از خودش بسازد." ممکن بود واژه‌ها نیایند. آن وقت چه؟ مری از سکوت می‌ترسید. وقتی به سکوت فکر می‌کرد احساس غرق شدن می‌کرد. انگار سکوت، آبی بود که نمی‌توانست در آن شنا کند.
شانه‌ها را در کتش فرو برد و با خود گفت: "باید این کارو بگیرم." جنس کتش کشمیر بود و در تمام مدتی که در اورگان به سر می‌برد آن را نپوشیده بود. مردم اورگان تظاهر را دوست نداشتند و آنجا به جز بلوز پندلتون و البته بارانی چیز دیگری نمی‌شد پوشید. گونه‌هایش را به یقه‌ی کت مالید و به تابش ماه نقره‌ای از میان شاخه‌های سیاه و لخت یک درخت، خانه‌ای سفید با پرده‌های سبز، و ریزش برگ‌های سرخ در آسمانی آبی فکر کرد.
چند ساعت بعد لوئیز بیدارش کرد. نشسته بود روی لبه‌ی تخت و در حالی که فین‌فین می‌کرد شانه‌های او را تکان می‌داد. وقتی مری از او پرسید چه خبر شده، گفت: "نظرت رو راجع به یه چیزی می‌خوام. خیلی برام مهمه. به نظر تو من لطافت زنانه دارم؟"
مری بلند شد نشست. "نمی‌تونستی صبر کنی؟"
"نه."
"لطافت زنانه؟"
لوئیز سرش را تکان داد.
مری گفت:"تو خیلی زیبایی. و می‌دونی که چطوری به خودت برسی."
لوئیز در اتاق مشغول قدم زدن شد."اون حرومزاده." برگشت آمد کنار مری ایستاد. "بیا تصور کنیم یه نفر گقته که من اصلن طنز سرم نمی‌شه. تو موافقت می‌کنی؟"
"توی بعضی چیزها. منظورم اینه که چرا، تو شوخی سرت می‌شه."
"منظورت چیه، مثلن کجاها؟"
"مثلن اگر بشنوی که یک نفر به طور غیر طبیعی و عجیبی، مثلن در انفجار سیگار کشته شده، خنده‌ات می‌گیره. تو می‌فهمی که این یه موضوع خنده داره."
لوئیز خندید. مری گفت:"منظورم این بود."
لوئیز گفت:"یا مسیح،" و به خندیدن ادامه داد. "حالا نوبت منه که یه چیزی راجع به تو بگم."
مری گفت:"ول کن، لوئیز."
لوئیز گفت: "فقط یه چیز کوچولو."
مری منتظر شد.
لوئیز گفت: "داری می‌لرزی. من می‌خواستم بگم که... اه ولش کن. گوش کن، می‌تونم روی کاناپه بخوابم؟"
"بخواب."
"مطمئنی که اشکالی نداره؟ فردا روز طولانی‌ای در پیش داری." افتاد روی کاناپه و کفش‌هایش را به طرفی پرت کرد. فقط داشتم می‌گفتم که باید روی ابروهات خط ابرو بکشی. یه جورایی کم رنگ شدند و ناجورند."
هیچ کدام شان نخوابیدند. لوئیز تمام شب سیگار با سیگار روشن کرد و مری مشغول تماشای سوختن هیزم‌ها بود. وقتی آن قدر روشن شد که بتوانند یک دیگر را ببینند لوئیز بلند شد. "یکی از دانشجوها رو می فرستم دنبالت. موفق باشی."
شکل و شمایل کالج همانی بود که باید باشد. راجر، دانشجویی که ساختمان کالج را به مری نشان می‌داد توضیح داد که این کالج درست شبیه کالجی در انگلیس ساخته شده است- حتا در و پنجره‌های سنگی و نقاشی شده‌ی آن. درست شبیه کالج‌هایی بود که بعضی وقت‌ها کارگردان‌های سینما برای ساختن فیلم‌هایشان از آن استفاده می‌کنند. فیلم اندی هاردی به کالج می‌رود در این جا فیلم برداری شده بود و هر پاییز روزی را به نام اندی هاردی به کالج می‌رود اعلام می‌کردند. روزی که با پوشیدن کت‌هایی از پوست شغال و مسابقه‌ی قورت دادن ماهی قرمز می‌گذشت.
بالای در ورودی ساختمانِ بنیان گذاران کالج، جمله‌ای لاتین نوشته شده بود که معنی تقریبی آن می‌شد: "خداوند به کسانی یاری می‌کند که به خودشان یاری کنند." همان طور که راجر اسامی فارغ التحصیلان ممتاز را قرائت می کرد، مری از فکر این که چقدر آن ها این جمله را جدی گرفته‌اند تکان خورد. آن ها به خودشان در ایجاد راه آهن، معدن‌ها،ارتش‌ها، دولت‌ها، امپراتوری سرمایه‌ها با پایگاه‌هایی در همه جای دنیا یاری رسانده بودند.
راجر مری را به بازدید از معبد برد و کتیبه‌ای را به او نشان داد که اسامی فارغ التحصیلان قدیمی کشته شده در جنگ‌های متفاوت  روی آن ثبت شده بود. تاریخ آن تا جنگ داخلی به عقب بر می‌گشت. اسامی زیادی نبود. ظاهرن اینجا هم فارغ التحصیلان به خودشان کمک کرده بودند. موقع بیرون رفتن راجر گفت: "آه یادم رفت به شما بگم که نرده‌های مهراب متعلق به کلیسایی‌ست در اروپا، کلیسایی که شارلمان در آن نماز می‌گذاشت."
سری به ورزشگاه زدند، به سه زمین هاکی، به کتابخانه-مری لیست کتاب‌های موجود را چک کرد انگار که اگر کتاب‌های مناسب او را نداشت پیشنهاد شغل را نمی‌پذیرفت!
همان طور که بیرون می‌رفتند، راجر گفت: "یک کمی دیگه وقت داریم. دوست دارید بخش تولید نیرو را ببینید؟"
مری موافقت کرد زیرا که می‌خواست تا لحظه‌ی آخر خود را مشغول نگه دارد. راجر او را به عمق ساختمان سرویس هدایت کرد در حالی که توضیح می‌داد ماشین تولید نیرو بهترین و پیشرفته‌ترین در کشور می‌باشد. "مردم فکر می‌کنند که اینجا یه کالج عقب افتاده‌ست. اما این طور نیست. این روزها دانشجوی زن می‌پذیرند و بعضی از استادها هم زن هستند. در واقع حالا دیگه قانونی گذاشته‌اند که باید وقت استخدام برای هر شغلی، حداقل با یک زن هم مصاحبه کنند. ایناهاش!"
رو بروی بزرگترین ماشینی که مری تا کنون به چشم دیده بود ایستاده بودند. راجر که رشته‌ی تحصیلی‌اش زمین شناسی بود گفت که این ماشین به وسیله‌ی یکی از اساتید او طراحی شده. او که تا کنون دائم پرحرفی می‌کرد ناگهان لحنی محترمانه و متفکر به خود گرفت. کاملن روشن بود که این ماشین برایش روح کالج به حساب می‌آمد، انگار که هدف از ایجاد کالج زندگی بخشیدن به این ماشین بوده باشد. با یک دیگر به نرده‌ها تکیه دادند و زمزمه کردنش را تماشا کردند.
مری درست سر موقع به مصاحبه‌اش در سالن کمیته رسید اما سالن کاملن خالی بود. دو کتاب او روی میز بود با تنگی از آب و چند لیوان. نشست و یکی از کتاب‌ها را از روی میز برداشت. عطف کتاب به محض باز شدن ترک برداشت. ورق های آن نرم و تمیز و نخوانده بود. فصل اول را آورد که با این جمله شروع می‌شد: "معمولن همه بر این باورند که..." با خودش فکر کرد، چقدر کسل کننده!
نزدیک به بیست دقیقه‌‌ی بعد لوئیز با چند مرد وارد شد: "ببخشید که دیر کردیم. وقت زیادی نداریم. بهتره هر چه زودتر شروع کنیم." مری را به مردها معرفی کرد اما مری به جز یک اسم، بقیه را نتوانست به خاطر بسپرد. این استثناء اسم  دکتر هاول بود رییس بخش با دماغی کبود و پر از منفذهای کوچک و دندان هایی زشت.
مردی که صورتش برق می‌زد و دست راست دکتر هاول نشسته بود اول شروع کرد:"خب، به گمانم شما زمانی در برندن درس می داده‌اید."
مردی که پیپی گوشه‌ی دهانش بود گفت:"شرم آوره که برندن باید درشو می‌بست." همان طور که حرف می‌زد پیپ، بالا و پایین می‌رفت:"یک جایی برای کالج‌هایی مثل برندن باید باشه."
دکتر هاول گفت:"حالا شما در اورگان هستید- من هیچ وقت اورگان نبوده‌ام، دوست دارید اونجارو؟"
"نه خیلی زیاد."
"عجب! من فکر کردم همه اورگان رو دوست دارند. شنیدم خیلی سرسبزه."
"درسته."
"به گمانم خیلی بارندگی داره."
"تقریبن هر روز."
"فکر نمی‌کنم من هم خوشم بیاد."
سرش را تکان داد: "من هم جای خشک رو بیشتر دوست دارم. البته اینجا هم برف زیاد می‌آد و بعضی وقت‌ها هم بارندگی می‌شه. اما بارانش خشکه. هرگز یوتا بودید؟ اون ایالت به درد شما می‌خوره. برایس کنیون. گروه کُر مورمن تابرناکل."
مردی که پیپ گوشه‌ی دهانش بود گفت:"دکتر هاول در یوتا بزرگ شده."
"جای متفاوتی بود اون روزها. من و خانم هاول همیشه می‌خواستیم در دوران بازنشستگی مون برگردیم یوتا. اما حالا زیاد مطمئن نیستم."
لوئیز گفت:"وقت زیادی نداریم."
دکتر هاول گفت:"من هم زیادی حرف زدم. قبل از این که تموم کنیم حرفی دارید که به ما بگید؟"
مری گفت:"بله. فکر می‌کنم شما باید منو استخدام کنید." وقتی این را گفت خندید اما هیچ کس دیگر نخندید. هیج کس حتا به او نگاه هم نکرد. همه به طرف دیگری نگاه کردند. مری همان موقع فهمید که واقعن نمی‌خواهند او را استخدام کنند. فقط قانون را رعایت کرده بودند. هیچ امیدی نداشت.
مردها کاغذهایشان را جمع کردند. با مری دست دادند و به او گفتند که خیلی مشتاقند ارائه ی موضوعش را بشنوند. دکتر هاول گفت:"هرچه از مارشال پلن بشنوم کم است."
وقتی تنها شدند لوئیز گفت:"واقعن متاسفم. فکر نمی‌کردم انقدر بد پیش بره. واقعن که وضع مسخره‌ای بود."
"یه چیزی رو به من بگو! تو از قبل می‌دونستی که چه کسی رو می خواید استخدام کنید، درسته؟"
لوئیز سرش را تکان داد.
"پس برای چی فرستادی دنبال من؟"
لوئیز تا شروع کرد راجع به قانون بگوید، مری حرفش را قطع کرد:"قانون رو می دونم اما چرا من؟ چرا منو انتخاب کردی؟"
لوئیز رفت به طرف پنجره. وقتی حرف می‌زد پشتش به مری بود.
"لوئیزِ پیر زندگی سختی داشته. خیلی غمگین بودم و فکر کردم شاید تو بتونی کمی منو خوشحال کنی. قبلنا خیلی بامزه بودی. مطمئن بودم که از این سفر لذت خواهی برد. هیچ خرجی که برای تو نداشت و این موقع سال هم این جا خیلی قشنگه با برگ درخت‌ها و... مری، تو واقعن نمی‌دونی پدر و مادرم چه بلایی سر من آوردن. این طوری نیست که با تد هم خیلی خوش بگذره یا با اون حرومزاده جاناتان. من لیاقت عشق و دوستی دارم اما چیزی گیرم نمی‌آد."
چرخی زد و به ساعتش نگاه کرد.
"تقریبن موقع ارائه‌ی درس‌اته. بهتره بریم."
"ترجیح می‌دم دیگه درسی ارائه نکنم. بعد از همه این‌ها دیگه لزومی نداره، داره؟!"
"اما این بخشی از مصاحبه‌اته. باید انجامش بدی."
پوشه‌ای را به طرف مری دراز کرد.
"تنها کاری که باید بکنی خوندن اینه. بعد از این همه پول که خرج کردیم تا بیاریمت اینجا، خواسته ی زیادی نیست، هست؟"
مری دنبال لوئیز و به طرف سالن سخنرانی به راه افتاد. اساتید پا روی پا در ردیف اول نشسته بودند. برای مری سر تکان دادند و لبخند زدند. پشت سرشان گوش تا گوش دانشجویان نشسته بودند-عده‌ای هم مجبور به ایستادن شده بودند. یکی از اساتید میکروفن را با قد مری مطابقت داد. دولا دولا به طرف میکروفن رفت و همان طور برگشت انگار که ترجیح می‌داد دیده نشود.
لوئیز همه را به رعایت نظم دعوت کرد. مری را معرفی و موضوع سخنرانی را اعلام کرد. اما مری بلاخره تصمیم گرفته بود که فی البداهه‌اش کند. بی آن که مطمئن باشد راجع به چه چیزی حرف خواهد زد به طرف میکروفن رفت. فقط این را می‌دانست که ترجیح می‌دهد بمیرد و مقاله‌ی لوئیز را نخواند. خورشید روی شیشه‌های رنگی پنجره‌ها می‌تابید و صورت مدعوین دور و بر مری را پر از رنگ می‌کرد. رگه‌های دود پیپ استاد از میان دایره‌ای نور قرمز روی پاهای مری می‌افتاد. سرخی آن عمیق تر می‌شد و مثل شعله‌های آتش تاب می‌خورد.
مری این گونه شروع کرد: "مشتاقم بدونم چند نفر از شما می‌دونید که ما در لانگ هاوس هستیم. مکان قدیمی قبیله‌ی پنج ملیتیِ  ایراکوی‌ها."
دو نفر از اساتید به یک دیگر نگاه کردند.
"ایراکوی‌ها خیلی بی رحم بودند. آن‌ها مردم را با شلاق و نیزه و سرنیزه و تور و تفنگ هایی که از شاخه‌های قدیمی درختان می‌ساختند، شکار می‌کردند. آن ها اسیرانشان را شکنجه می‌کردند. به هیچ کس رحم نمی‌کردند حتا به کودکان. پوست سر آن‌ها را می‌کندند. می‌خوردنشان یا به بردگی می‌کشیدند. چون خیلی بی‌رحم بودند خیلی قدرت پیدا کردند آن قدر که هیچ قبیله‌ی دیگری جرات مخالفت با آن‌ها را نداشت. ایراکوی‌ها از قبیله‌های دیگر اخاذی می‌کردند و وقتی که دیگر قدرت پرداخت نداشتند به آن‌ها حمله می‌کردند."
چند نفر از استادان شروع به پچ پچ کردند. دکتر هاول چیزی دم گوش لوئیز می‌گفت و لوئیز سرش را تکان می‌داد.
مری ادامه داد:"در یکی از حمله‌هایشان، دو کشیش مسیحی را دستگیر کردند. ژان برابوف و گابریل لالمن. آن ها  لالمن را قیراندود کردند و جلو چشم برابوف او را به آتش کشیدند. وقتی برابوف به آن‌ها اعتراض کرد لب‌هایش را بریدند و آهن گداخته‌ای را در گلویش فرو کردند. آن ها قلاده‌ای از آهن سرخ و سوزان را دور گردنش آویزان کردند و روی سرش آب جوش ریختند. وقتی او به نصیحت آن‌ها ادامه داد تکه هایی از گوشت تنش را کندند و جلو چشمش خوردند. وقتی هنوز زنده بود پوست سرش را کندند، سینه‌اش را شکافتند و خونش را نوشیدند. کمی بعد رییس قبیله‌اشان قلب برابوف را بیرون کشید و آن را خورد اما درست قبل از آن، او یک بار دیگر زبان به سخن گشود و به آن‌ها گفت..."
"کافیه دیگه!" دکتر هاول از جایش پرید و فریاد کشید. لوئیز دیگر سرش را تکان نمی‌داد و چشم هایش داشت از حدقه در می‌آمد.
مری به پایان حرف‌هایش رسیده بود. نمی‌دانست برابوف چه گفته بود. سکوت، اطرافش را فرا گرفت اما درست زمانی که فکر می‌کرد همین الان است که غرق شود صدای سوت زدن کسی را از راهروی بیرون شنید. شبیه خواندن پرنده. تعداد زیادی پرنده.
"زندگی‌هاتان را بهبود ببخشید! این را مسیح می‌گوید. شما گول غرورتان را خورده‌اید. هرچند که مثل عقاب‌ها تا نوک قله‌ها، بلند پروازی می‌کنید، هرچند که آشیانه‌اتان در میان ستارگان است اما به هر رو شما را به پایین دعوت می‌کنم. از قدرت به طرف عشق روی برگردانید. مهربان باشید. عادل باشید. با تواضع قدم بردارید."
لوئیز دست هایش را در هوا تکان می‌داد و با فریاد او را صدا می‌زد:"مری!"
اما مری هنوز حرف‌های بیشتری داشت، خیلی بیشتر. او هم برای لوئیز دست تکان داد. بعد، سمعک‌هایش را خاموش کرد که دیگر کسی حواسش را پرت نکند.


تابستان 2006

توضیح مترجم: تلفظ درست نام کوچک نویسنده به انگلیسیِ امریکایی  tobaayes است که در فارسی به اشتباه توبیاس گفته می‌شود.

از مجموعه‌ی
 In the Garden of the North American Martyrs , By: Tobias Wolff


 

«به عنوان مثال، برادر من»

اووه تیم / برگردان: شاپور چهارده چریك

فصل اول رمان «به عنوان مثال، برادر من»


شناسنامه كتاب

عنوان كتاب به زبان فارسى : به عنوان مثال، برادر من

نویسنده : اووه تیم   Uwe Timm

عنوان كتاب به زبان آلمانى  Am Beispiel meines Bruders

ترجمه از آلمانى : شاپور چهارده چریك

مؤسسه انتشاراتى آلمانی  Kiepenhauer-Witsch, Köln

ISBN  : 4023302643

شابك نسخه آلمانى: 4023302643

تعداد صفحات : 155 ص

 

مقدمه مترجم :

اووه تیم  (Uwe Timm) از نویسندگان معاصر آلمان است و معروف‌ترین اثر وی همانا رمان "به عنوان مثال برادر من" می‌باشد، که رمانی‌ست ضد جنگ . "اووه تیم" بیش از 65 کتاب نوشته است، که من مشروح آن‌ها و زندگینامه "اووه تیم" را در شماره گذشته سایت اینترنتی جن و پری www.jenopari.com نوشته ام.

در مورد نحوه انتشار این رمان در این سایت، باید گفته شود که به علت حجم زیاد کار و مقدور نبودن انتشار آن به صورت یک‌جا، با مشورت با جن و پری به این نتیجه رسیدیم که این رمان را در چند مرحله پشت سر هم منتشر کنیم. آنچه در زیر می‌خوانید فصل اول این رمان است و فصول بعدی به مراتب در شماره‌های آینده همین سایت منتشر خواهد شد.

این رمان – تا آنجائی که من اطلاع دارم – هنوز به زبان فارسی ترجمه یا منتشر نشده است و این اولین باری است که آن را به زبان فارسی می‌خوانیم. طبق اطلاعاتی که بنده دریافت داشته ام – و صحت یا سقم آن را نیز نمی‌توانم تأئید کنم – قرار است که "اووه تیم" در آینده نزدیک به ایران سفر کند و امیدوارم که ترجمه رمان ایشان به فارسی زمینه‌ای باشد برای دست اندرکاران و مترجمین و نویسندگان ایرانی برای بحث و تبادل نظر با ایشان.

 

 

 

1

بلند کردن ، خندیدن، همهه كردن، شادى غیر قابل كنترل ، این احساسات خاطره‌اى را درباره پیشامدى درذهن من زنده مى‌كنند ، یك تصویر را، اولین تصویرى كه در ذهن من نقش‌ بسته است ‍.

با این تصویر آگاهى و دانش‌ من درباره خودم شروع مى‌شود . یادآورى : من از باغ خانه به درون آشپزخانه مى‌آیم، جائى كه بزرگترها ایستاده‌اند ، مادرم، پدرم، خواهرم ، آن‌ها همینطور آن‌جا ایستاده‌اند و مرا نظاره مى‌كنند ـ شاید چیزى بر زبان آورده باشند، ولى من گفتار آن‌ها را به خاطر ندارم.  شاید گفته باشند: نگاه كن. یا از من پرسیده باشند: چیزى مى‌بینى؟ و آن‌ها به كمد سفید رنگی نگاه می‌كردند،  كمدى كه بعدها ازآن براى من تعریف كردند ـ این كمد ، كمد جاروهای ما بود. این تصویر به خوبى در ذهن من نقش‌ بسته است كه آن‌جا ، بالاى كمد موهائى دیده مى‌شدند ، موهاى بلوند. گویا آن‌جا كسى پنهان شده بود . سپس‌ این شخص‌ از مخفی‌گاه خود بیرون مى‌آید . برادرم است . او مرا بلند مى‌كند . قیافه‌اش‌ را به یاد ندارم ، حتى به خاطر ندارم كه چه لباسى به تن داشت . احتمالاً اونیفورم پوشیده بود . ولى این صحنه را كاملاً واضح و آشكار به  یاد دارم كه وقتى كه من این موهاى بلوند را پشت كمد دیدم ،همه به من نگاه مى‌كردند و بعد این احساس‌ كه مرا بلند كردند . من حس‌ می‌كردم كه در فضا پرواز مى‌كنم .

 

این‌ها تنها خاطرات من از برادرم است. برادرى كه شانزده سال از من بزرگتر بود.  برادرى  ‍كه چند ماه بعد از این خاطرات ، اواخر سپتامبر ، در اوكراین به سختى مجروح شد.

 

30/ 9/ 1943

پدر عزیزم

متأسفانه من در نوزدهم این ماه به سختى مجروح شدم . یك گلوله تانك هر دو پاى مرا از ‍بین برد، طورى كه پاهاى مرا قطع كردند. پاى راستم را از زیر زانو بریدند و پاى چپم ‍را اززیر ران . اینک درد چندانى ندارم . مادر را آرام كن . همه چیز مى‌گذرد. من ‍چند هفته دیگر به آلمان مى‌آیم و تو مى‌توانى به ملاقات من بیائى. من بى‌احتیاطى نكردم ‍.  خوب دیگر مى‌خواهم نامه را به پایان برسانم .

كوردل Kurdel به تو و مادر و اووه و به همه سلام مى‌رساند .

( كوردل  Kurdel  اسم مستعار كارل هاینتس‌ بوده است – مترجم).

 

كارل هاینتس‌ در ساعت 8 شب ، 16/10/1943 در بیمارستان صحرائى شماره 623 در اوكراین ‍درگذشت. كارل هاینتس‌ همیشه هم غایب بود و هم حاضر. مرا در دوران كودكى‌ام مشایعت كرد . ‍هنگام عزادارى مادر ، هنگامى كه پدر گلایه داشت ، حتى هنگامی‌كه والدین با ایما و اشاره ‍با هم صحبت مى‌كردند .

درباره او - كارل هاینتس‌ - گفته مى‌شد كه همیشه در موقعیت‌هاى یكسان و كوچكى رشادت و نزاكت خود را نشان مى داد . حتى موقعیكه از او صحبت نمى شد، ولى وجودش‌ همه جا محسوس‌ ‍بود . محسوس‌‌تر از سایر مردگان . علت آن هم تعریف‌ها ئى بود كه پدر از او مى‌كرد و ‍عكس‌‌هائى كه نشان مى‌داد ، یا مقایساتى كه پدر انجام مى‌داد و مرا هم در این مقایسات ‍داخل مى‌كرد.

بارها سعى كردم راجع به برادرم چیزى بنویسم . ولى هر بار فقط حرفش‌ را زدم. نامه‌هاى دوران سربازى‌اش‌ و دفتر خاطراتش‌ را كه موقع لشكركشى به روسیه مى‌نوشت ، مى‌خواندم . ‍دفترچه كوچكى با جلد قهوه‌اى روشن كه روى آن نوشته شده بود : یادداشت .

من مایل بودم كه این دفتر خاطرات را با دفتر روزانه هنگ جمجمه مردگان كه از واحدهاى نظامى اس‌ اس‌ بود ، مقایسه كنم تا دقیق‌تر و چیزى بیشتر از آنچه او فقط با اشاره از ‍آن‌ها گذشته بود ، كسب كنم . ولى هر وقت كه من این نامه‌ها و دفتر خاطرات را گشودم تا ‍آن‌ها را بخوانم، فورى آن‌ها را بسته و كنار گذاشتم. موقع خواندن آن‌ها ترسى توأم با عقب ‍نشینى در من ایجاد مى‌شد، ترسى كه از دوران كودكى مى‌شناختم و در" قصه گلادیاتورى به ‍نام بلاو بارت Die Geschichte von Ritter Blaubart شنیده بودم. مادرم شب‌ها قصه‌هاى ‍برادران گریم را براى من مى‌خواند. بعضى از آنها را حتى براى چندمین بار مى‌خواند. منجمله داستان "گلادیاتورى به نام بلاو بارت "‍.

من هیچ وقت دلم نمى‌خواست كه خاتمه این قصه را بشنوم. براى اینكه وحشتناك بود. ‍آنجائى كه روایت می‌کند كه زن "بلاوبارت" بعد از عزیمت شوهرش‌ اجازه نداشت كه در اطاقى كه درش‌ بسته بود، داخل شود و با وجودی‌كه شوهرش‌ او را از این كار برحذر كرده ‍بود ، مع الوصف او به درون اطاق رفت .

موقعى كه مادر به اینجا مى‌رسید، از او خواهش‌ مى‌كردم كه دیگر به خواندن ادامه ندهد. بعد از سال‌ها ، موقعى كه دیگر بزرگ شده بودم، این قصه را تا انتها خواندم :او در را باز كرد ، به محض‌ باز شدن در ، رودخانه‌اى از خون به طرف او هجوم آورد . از در و دیوار اجساد زنان مرده آویزان بود ، از بعضى اجساد ، فقط اسكلتى باقى مانده ‍بود . "زن بلاوبارت" چنان ترسید كه در را فورى بست . ولى موقع بستن در ، در ‍را چنان با شدت كوبید، كه كلید از سوراخش‌ بیرون پرید و در خون فرو رفت . او فورى كلید ‍را برداشت و قصد پاك كردن خون‌ها را داشت. ولى فایده‌اى نداشت . از یك طرف خون‌ها را ‍پاك مى‌كرد و از طرف دیگرخون‌هائى كه او تازه پاك كرده بود، دوباره ظاهر مى‌شدند.

 

دلیل دیگر مادرم بود . تا زمانى كه مادر زنده بود، براى من ممكن نبود، كه درباره برادرم ‍چیزى بنویسم . من از قبل مى‌دانستم كه مادر در جواب سؤال‌هاى من چه خواهد گفت : دست ‍از سر مرده‌ها بردارید. یا پشت سر مرده نباید حرف زد . موقعى كه خواهرم هم درگذشت، ‍من دیگرآزاد شدم . آزاد ، كه درباره برادرم كتابى بنویسم . زیرا كه خواهر آخرین نفرى بود ‍كه كارل هاینتس‌ را مى‌شناخت. منظور از آزادى این است كه همه سؤال‌ها را بپرسم و ملاحظه ‍هیچ چیز و هیچ كس‌ را نكنم . ‌‌

گاهى برادرم را در خواب مى‌بینم . البته اغلب فقط چند تصویر از او مى‌بینم. در چند ‍موقعیت مختلف .یا چند كلمه از او در خواب مى‌شنوم . یكى از این رؤیاها را خوب به یاد دارم: كسى مى‌خواهد وارد خانه ما شود. شبحى بیرون خانه ایستاده است .تاریك ، كثیف، سراپا ‍پر از گل و لاى. من مى‌خواهم در را ببندم . این شبح كه صورت ندارد، سعى مى‌كند به ‍زور وارد خانه شود. من با تمام نیرو به در فشار مى‌آورم و شبح را ، كه مطمئن هستم ب‍رادرم مى‌باشد، به عقب مى‌رانم . بالاخره موفق مى‌شوم كه در را بسته و قفل كنم. ولى ‍با نگرانى در مى‌یابم كه كتى در دستم باقى مى‌مانده است .

 

برادرم و من در رؤیاهاى دیگرم مى‌بینم كه برادرم همان صورتى را دارد كه در عكس‌‌هایش‌ دیده ام . ‍فقط در یكى از این تصاویر اونیفورم  نظامی به تن دارد.  پدرم ولى عكس‌‌هاى زیادى از او دارد ‍كه گاهى با كلاه خود، گاهى با كلاه معمولى سربازى و گاهى با اونیفورم مخصوص‌ بیرون ‍رفتن از پادگان دیده مى‌شود. گاهى هم با هفت تیر یا با سرنیزه هاى مخصوص‌ سربازان نیروى ‍هوائى دیده مى‌شود. ولى تصویرى كه او در آن اونیفورم رزم به تن داشته باشد، همین یكى باقى ‍مانده است ، كه در آن اسلحه‌اش‌ را در دست گرفته و در پادگان در حال سان ‍دیده مى‌شود. در این عكس‌ كه از فاصله دورى گرفته شده است، او به خوبى شناخته نمى‌شود و فقط مادرم توانست بگوید که او کدام است،زیرا كه مادر فورى او را در این عكس‌ شناخت . من از موقعی كه این كتاب را درباره برادرم مى‌نویسم، عكسى از او در لباس‌ شخصى  در قفسه كتاب‌هایم جاى داده‌ام.این عكس‌ احتمالاٌ زمانى گرفته شده كه او داوطلبانه خود را به هنگ اس‌ اس‌ معرفى كرد : این عكس‌ از پائین گرفته شده و صورتش‌  را نشان مى‌دهد. صورتى باریك و صاف و چین تازه‌اى كه میان ابروانش‌ دیده مى‌شود ، حالت متفكرانه  و خشنى به او داده است.  فرق موهاى بلوندش‌ را در سمت چپ باز كرده است .  داستانى كه مادرم همیشه از او تعریف مى‌كرد، این داستان است كه موقعى كه او مى‌رود تا خود را داوطلبانه به هنگ اس‌ اس‌ معرفى كند، و راهش‌ را گم مى‌كند. مادر این داستان را طورى تعریف مى  كرد، مثل اینكه اتفاقى كه بعدها افتاد ، قابل پرهیز بوده است. این داستان را من آن‌قدر در دوران كودكى‌ام شنیده‌ام كه فكر مى كنم كه خود من هم در این داستان نقشى ایفا كرده‌ام .

در دسامبر 1942 ، در روزى بشدت سرد ، بعد از ظهر ،  به طرف اوكسن تسول Ochsenzoll  مى‌رود ، شهركى كه پادگان اس‌ اس‌ در آن قرار داشت. برف همه جا را پوشانده بود . تابلوى خیابانى وجود نداشت. هوا داشت تاریك مى‌شد و او راهش‌ را گم كرد. او به راهش‌ ادامه داد و از كنار آخرین خانه‌ها گذشت تا به پادگان برود. نقشه شهر را قبلاٌ دیده و محل پادگان را به ذهنش‌ سپرده بود .بنى بشرى دیده نمى‌شد. او از شهرك خارج شده و به مزارع اطراف آن رسیده بود. ابرى در آسمان دیده نمى‌شد. فقط در نزدیكى زمین و در حـوالى بركه‌ها كمى مه یا بخار دیده مى‌شد. بالاى درختى ، ماه در آسمان ظاهر مى‌شود.  برادرم قصد بازگشت ‍ داشته كه نگاهش‌ به مردى خیره مى‌شود.  شبح تاریكى كنار خیابان و در مزارع پوشیده از برف ایستاده و ماه را مى‌نگرد. برادر چند لحظه اى مرد را نگاه مى‌كند كه گوئى سر جایش‌ حشكیده است . حتى هنگامی‌كه صداى قدم‌هاى برادرم بر روى برف‌ها قابل شنیدن است،  نیز از جایش‌ تكان نمى‌خورد . برادرم از مرد پرسید كه آیا او راه پادگان اس‌ اس‌ را مى‌شناسد؟  مرد باز هم لحظاتى چند از ‍جایش‌ تكان نخورد. مثل اینكه چیزى نشنیده باشد. بعد از لحظه‌اى طولانى به آرامى بر مى‌گردد و مى‌گوید : نگاه كن، ماه مى‌خندد.  و هنگامی‌كه برادرم براى دومین بار از او راه پادگان را مى‌پرسد، در جوابش‌ مى‌گوید: به دنبال من بیا. و به راه مى‌افتد. به سرعت مى‌رود، با قدم‌هاى محكم . او مى‌رود، بدون این‌كه پشت سرش‌ را نگاه كند . بلا ‍وقفه به راهش‌ ادامه مى‌دهد، مى‌رود، در دل شب.  براى برادرم دیگر دیر شده است كه به پادگان برود و خودش‌ را به هنگ اس‌ اس‌ معرفى كند . برادرم از مرد سراغ ایستگاه راه آهن را مى‌گیرد. ولى او به راهش‌ ادامه مى‌دهد ، بدون اینكه جوابش‌ را بدهد.  راه مرد از كنار خانه هاى تاریك كشاورزان و از كنار آغل حیوانات ‍مى‌گذرد، كه از درون آن‌ها صداى گاوها شنیده مى‌شود. صداى برف از زیر پا و از محل ‍فرورفتگى چرخ  ماشین‌ها در جاده شنیده مى‌شود. برادرم بعد از چند لحظه دوباره مى‌پرسد ، كه ‍آیا راه را درست انتخاب كرده‌اند؟ مرد مى‌ایستد. به آرامى بر مى‌گردد و مى‌گوید: ‍ بله ، ما به كره ماه مى‌رویم. ماه مى‌خندد ، مى خندد. براى این‌كه مرده‌ها بر سر جایشان خشكیده‌اند.

شب ، موقعى كه برادرم به خانه بر گشت، تعریف كرده كه او چگونه از این برخورد ترسیده بوده است و اضافه كرده كه موقعى كه به ایستگاه راه آهن رسید، دو مأمور پلیس‌ را دیده كه به دنبال یك دیوانه مى‌گشتند كه از دیوانه خانه‌ای در آلستر دروف Alsterdorf گریخته بوده است .

خوب بعد؟

صبح روز بعد، كله سحر ، برادرم براه مى‌افتد تا دوباره به پادگان اس‌ اس‌ برود ـ پادگان ‍را مى‌جوید و او را فورى به عنوان سرباز قبول مى‌كنند: زیرا كه قدش‌ 1 متر و 85 سانتى ‍متر بوده، موهایش‌ بلوند و چشمانش‌ آبى . بدین ترتیب او سرباز هنگ اس‌ اس‌ ، هنگ جمجمه مردگان ، در واحد تانك‌های زره‌پوش ‍شد. او فقط 18 سال داشت.  این هنگ، در میان تمام هنگ‌هاى نازى به هنگ سربازان نخبه شهرت داشت. مانند هنگ رایش‌ سوم و گارد محافظ آدولف هیتلر. هنگ جمجمه مردگان در سال 1939 از میان سربازان نگهبان اردوگاه داخاو Dachau  تشكیل شد . سمبل و نشانه‌ای كه سربازان این هنگ حمل مى‌كردند، نه تنها نشانى بود كه آن‌ها مانند ‍سایر سربازان و هنگ‌ها بر روى كلاه خود حمل مى‌كردند، بلكه این نشان و سمبل را بر روى لبه یقه خود نیز داشتند. نكته عجیب اینجا بود، كه برادر من گاهى در درون خانه ناپیدا مى‌شد. گم مى‌شد. نه به این دلیل كه او مى‌ترسید كه تنبیه شود، بلكه همین طور بدون دلیل گم مى شد . ناگهان غیب مى شد و همین طور یك دفعه هم پیداش‌ مى شد. مادرم از او مى‌پرسید كه كجا بوده و او چیزى نمى‌گفت. این درست موقعى بود كه او كاملاٌ ضعیف شده بود. كم خونى و طپش‌ قلب امراضى بودند كه دكتر مورت هورست Morthorst  تشخیص‌ داده بود. در این زمان هیچ كس‌ نتوانست او را قانع كند كه بیرون از خانه بازى كند. او از خانه خارج نمى‌شد، به مغازه هم نمى‌رفت ، كه به وسیله یك راه پله از خانه ما جدا مى‌شد.  ‍

او حتى به تعمیرگاه هم نمى‌رفت. تعمیرگاهى كه پدر آن را آتلیه مى‌نامید. او در خانه مى‌ماند. در خانه‌اى كه جمع و جور بود و چهار اطاق ، یك آشپزخانه، یك توالت و یك انبار داشت . به محض‌ اینكه مادر از اطاق خارج مى‌شد و دوباره به اطاق بر مى‌گشت، كارل هاینتس‌ ناپدید شده بود. مادر صدایش‌ مى‌كرد، زیر میزها را نگاه مى‌كرد . درون كمدها را مى‌نگریست . مثل این‌كه آب شده و در زمین فرورفته بود. این هم از اسرار او بود.  تنها خصلت عجیبى كه او داشت ، همین بود.

مادر، بعدها ، براى ما تعریف كرد كه هنگامی‌كه پنجره‌هاى خانه را رنگ مى‌زدند، چهارپایه‌اى چوبى در خانه پیدا كرد كه شبیه لبه پنجره بوده است. از آنجائى كه آپارتمان ما در طبقه همكف بود، این چهارپایه شبیه لبه پنجره به نظر مى‌رسید. وقتى كه چهارپایه را برداشتیم، زیر آن یك تیركمان، یك چراغ قوه، دفتر و كتاب‌هاى زیادى دیدیم.  كتاب‌هائى كه تصویر حیوانات را داشتند و زندگى حیوانات را توضیح مى‌دادند و تفسیر ‍مى‌كردند . حیواناتى از قبیل شیر ، ببر و گوزن . مادر عنوان كتاب‌هاى دیگر را فراموش‌ ‍كرده بود. مثل اینكه کارل هاینتس آنجا مى‌نشسته و مطالعه مى‌كرده است . او همیشه گوش‌ مى‌داد ‍، همینكه صداى قدم‌هاى پدر یا مادر را مى‌شنید، غیبش‌ مى‌زد. مادر هنگامى پناهگاه برادرم را كشف كرد، كه او در ارتش‌ خدمت مى‌كرد. تنها بارى كه او به مرخصى آمد، مادر هم فراموش‌ كرده بود كه جریان پناهگاه را از او بپرسد.

مى‌گفتند كه در دوران كودكى رنگ پریده بـوده است . به همین دلیل هم مى‌رفت ، غایب مى‌شد و یك مرتبه دوباره مى‌آمد و در كنار میز با دیگران غذا مى‌خورد، گوئى كه هیچ اتفاقى نیفتاده است. وقتى هم از او مى‌پرسیدند كه كجا بوده است؟ فقط جواب مى‌داد : زیر زمین.  گرچه این حرفش‌ زیاد هم بى‌ربط نبوده است. باوجودی‌كه رفتارش‌ عجیب و غریب بود، ولى مادر او را  به حال خودش‌ مى‌گذاشت.  جاسوسى او را نمى‌كرد، و به پدر هم چیزى از این بابت نمى‌گفت .مادر مى‌گفت ، كه او كمى خجل بود. هرگز دروغ نمى‌گفت ‍و با شرافت بود.  پدر مى‌گفت كه مهمتر از همه ، این است كه او  شجاع بود. حتى در دوران كودكى .  

بله، او را چنین ترسیم مى‌كردند. حتى بستگان دور او را چنین می‌نگریستند. گرچه این‌ها همه اظهارات شفاهى هستند ، ولى همه براى اوست .

 

یادداشت‌هاى دفتر خاطراتش‌ از بهار سال 1943 شروع مى‌شود . از 14 فوریه 1943 تا ششم آگوست ‍1943. یعنى تا شش‌ هفته قبل از زخمى شدنش‌ و ده هفته قبل از مرگش. روزى نیست كه در این مدت در دفتر خاطراتش‌ چیزى ننوشته باشد. ولى ناگهان نوشتنش‌ را خاتمه مى‌دهد .  چرا؟

در تاریخ 7/8/1943 چه اتفاقى افتاده است؟ در این مدت فقط یك مطلب بدون تاریخ نوشته، كه بعداٌ به آن خواهیم پرداخت.

 

14 فوریه

ما هر ساعت منتظریم كه ما را به جبهه ببرند . ـ از ساعت 5/9  آماده باش‌  هستیم.

 

15 فوریه

خطر بركنار شد. منتظر هستیم.

و بدین ترتیب انتظار كشیدن ادامه پیدا مى‌كند ، روز به روز.  بعد دورباره یارو پیداش‌ مى‌شه، یا مراسم داریم .

 

25 فوریه

ما براى حمله كردن به دشمن ، به بالاى تپه‌اى مى‌رویم. روس‌ها عقب نشینى مى‌كنند. ‍شب حمله به باند پرواز.

 

26 فوریه

تعمید آتش‌ ـ روس‌ها با قدرت از طرف تیپ آى i. Battalion عقب زده شدند . شب بدون لباس‌ ‍زمستانى در سنگر هستم . در پشت مسلسل قرار گرفته‌ام.

 

27 فوریه

تمام نواحى اطراف را بازبینى كردیم. غنایم زیادى كسب كردیم. و بعد دوباره پیشروى كردیم.

 

28 فوریه

یک روز استراحت داشتم . داریم شپش‌‌ها را شكار مى‌كنیم . بعد به طرف  اونلدا  Onelda  مى‌رویم.

 

یكى از همین مطالب بود كه من قبلاٌ وقتى به آن مى‌رسیدم، متفكر مى‌شدم و از خود ‍مى‌پرسیدم: آیا منظورش‌ از شكار شپش‌ چیز دیگرى نمى‌توانسته باشد؟ چیزى غیر از كشتن ‍شپش‌ اونیفورمش‌. ولى اگر اینطور بود كه نمى‌نوشت : فلان روز ، روز استراحت من است. ولى ‍در جاى دیگرى نوشته است : غنایم زیادى كسب كردیم ! منظورش‌ از این جملات چیست؟ اسلحه؟ ‍چرا علامت تعجب بكار برده است؟ علامتى كه او به ندرت در مكاتب‌اتش‌ بكار مى‌برد.  ‍

 

14 مارس

هواپیماها . ایوان‌ها حمله مى‌كنند . من غنیمت سنگینى به چنگ آوردم.

(منظور از ایوان ، روس‌ها هستند. مترجم)

 

مسلسل سیار در حال شلیك است . چه زیباست . من به زحمت مى‌توانم نوك آن را  كنترل كنم. چند بار تیرم به هدف خورد.

 

15 مارس‌

در خاركوف Charkow   به گروه كوچكى از روس‌‌ها حمله مى‌كنیم.

 

16 مارس

در خاركوف.

 

17 مارس

روز آرامی است.

 

18 مارس

روس‌ها محل ما را بلاوقفه بمباران مى‌كنند. یك بمب در اردوگاه ما منفجر مى‌شود . 3 نفر زخمی می‌شوند. مسلسل سیار من شلیك نمى‌كند. من اسل‌ ام ژ 42 را بر مى‌دارم و شلیك مى‌كنم .  40 اچ ،  شلیك ، آتش‌ بلاوقفه .

 

و بدین ترتیب این دفتر خاطرات ادامه پیدا مى‌كند.  گاهى یادداشت‌هاى كوچكى در حاشیه ‍با مداد و خطى لغزان و لرزان نوشته شده است. شاید این یادداشت‌ها را هنگامی‌كه در كامیون نشسته بوده، نوشته است ، یا در آسایشگاه قبل از انجام مأموریتش‌. روز به روز. هنگام تحویل اسلحه، یك روز بارانى و پر از گل و لاى.  آموزش‌ ام جى . تیراندازى با گلوله‌های رزمی  و آتش‌ بار 42.

 

21 مارس‌

سر پل ، روى دونتس‌ ، 75 ام  سیگارهاى ایوان را دود مى‌كند.  چه شكار خوبى براى تفنگ ‍من .

این درست همان‌جائى است كه مرا دچار مشكل مى‌کند.  من در گذشته ، وقتى به این جمله مى‌رسیدم ،از روى آن مى‌پریدم و كتاب را مى‌بستم . این جمله ،همانطور كه در قسمت بالا و سمت چپ ، نوشته شده بود ، مرتب به چشم من مى‌خورد . درست با این تصمیم كه من مى‌خواستم كتابى راجع به برادرم و شخص‌ خودم بنویسم، یادآورى كنم به خودم ، به ذهنم فشار آورم ، احساس‌ آزادى كنم . آزاد ، كه بروم به دنبال آن چیزى كه در این دفتر نوشته شده است.

شكار خوبى براى تفنگ ام جى من : یك سرباز، شاید همسن و سال خودش. یك مرد جوان ، كه ‍تازه سیگارى روشن كرده بود. اولین پك به سیگارش . بیرون فرستادن دود .این لذت بردن از دود ، كه از سیگار تازه روشن شده ، بر مى‌خیزد. قبل از پك دیگر . در این موقع او به چه مى‌اندیشیده است؟ به سربازان شیف تازه، كه بایستى بیایند ؟ به چاى، به كمى نان ، به دوست دخترش‌، به ‍مادرش‌، به پدرش‌؟ حلقه دود از هم وارفته‌ای در یك منظره مرطوب . بقایاى برف‌ها، آب‌هاى جمع ‍شده در گودال‌ها،  علف‌هاى تازه در كشتزارها، و نیز ایوان ، ایوان روسى ، کارل هاینتس - برادرم- در این ‍هنگام به چه مى‌اندیشیده است؟ شكار خوبى براى‌ام جى من. او هنوز یك بچه است. بچه‌اى كه مدت‌ها ناخوش‌ بود. گاهى تب شدیدى داشته است، كه غیر قابل توصیف بوده است.  مخملك گرفته ، عكسى از او وجود دارد كه او را در درون تختخواب نشان مى‌دهد، با موهاى بلوند ژولیده .مادر تعریف مى‌كند كه او- یعنی كارل هاینتس‌- باوجودی‌كه ‍درد شدیدى داشته، ولى كاملاٌ آرام بوده است .یك بچه با حوصله كه غالباٌ با پدرش‌ همراه ‍بوده است. عكس‌‌هاى پدر نیز او را نشان مى‌دهد كه پسرش‌ را در آغوش‌ گرفته، او را ‍روى موتورسیكلت نشانده ، یا در درون اتومبیل . خواهرمان، كه دو سال هم از كارل هاینتس ‌ بزرگتر بود ، نقشى جانبى ایفا مى‌كرد . اسامى مستعارى كه کارل هاینتس به خودش‌ داده بود، عبارت بودند از : دادوم Daddum و كوردل باوم Kurdelbaum ‍.

 

پدر، در مورد من - اووه-   كه سالها از کارل هاینتس جوانتر بودم ، فكر مى كرد كه من زیاد با زن‌ها نشسته‌ام.  در نامه‌اى كه پدرم ، كه آن موقع خود در نیروى هوائى خدمت مى‌كرد و در منطقه ‍"فرانكفورت ان در اودر" Frankfurt an der Oder   مستقر بود - به برادرم كه در جبهه روسیه خدمت مى‌كرد، نوشته بود، این جمله قید شده است :  اووه پسرك كوچك و مهربانى است ، ‍ولى كمى ننر است ـ خوب ، وقتى كه دوباره همه دور هم جمع شویم، همه چیز درست مى‌شود .

 

من و برادرم

من و برادرم

 

درباره برادرم نوشتن، یعنى از پدرم هم سخن گفتن و از شباهت‌هاى آن‌ها – آن‌ها را مى‌توان از شباهت‌هاى بین ما برادران دریافت ـ باید از طریق نوشتن راهى براى نزدیك شدن به آن‌ها ‍جست و این بدان معناست كه مواردى كه در ذهن ما مانده حل و فصل شوند. خود را از نویافتن، این هر دو مرا در سفرى كه در پیش‌ دارم، همراهى مى‌كنند. وقتى كه من به حدی  مى‌رسم كه مثلاٌ در یك جائى باید از یك مرزى بگذرم و باید چند تا فرم پركنم، هر جا كه اسم خودم را مى‌نویسم، اسم آن‌ها را هم به عنوان جزئى از اسم خودم قید مى‌كنم. در مربع‌هاى كوچكى كه برای قید اسم در فرم‌ها وجود دارد با حروف بزرگ و تك تك مى‌نویسم، نام : اووه هانس‌ هاینتس[1]‌.

از آرزوهاى برادرم یكى هم این بود كه پدرخوانده من باشد و اسم خویش‌ را بر من بگذارد. ‍

پدرم هم معتقد بود كه من باید اسم او را به عنوان اسم دوم انتخاب كنم تا حداقل اسم‌ها زنده و پابرجا بماند. هانس‌ اسم پدرم است. 

در همان سال 1940 معلوم بود كه ‍این جنگ به زودى تمام نخواهد شد و احتمال مرگ بیشتر مى‌شد. مادرم، در جواب این سؤال ‍كه چرا كارل هاینتس‌ خود را به هنگ اس‌ اس‌ معرفى كرد، بعضى چیزها را توضیح می‌داد: از بس‌كه ایده آلیست بود. او نمى‌خواست از دیگران عقب بماند، نمى‌خواست خود را پنهان كند، آن‌ها و همچنین پدرم فرق عمده‌اى مى‌گذاشتند بین نیروهاى اس‌ اس‌  و اس‌ اس‌‌هاى مسلح. حالا، بعد از خاتمه جنگ، بعد از این‌كه این تصاویر وحشتناك و فیلم‌هائى كه از آزاد سازى این اردوگاه‌ها نشان داده شده‌اند، دانستیم، كه جریان از چه قرار بوده ‍ است ـ مردم به آن‌ها گروه كثیف و جنایتكار، می‌گفتند.

و این برادر من هم، در همین نیروهاى اس‌ اس‌ مسلح خدمت مى‌كرد. اس‌ اس‌ معمولى یا اس‌اس‌ عمومى، یك واحد رزمى و نظامى كاملاٌ معمولى بود. جنایتكار ولى آن دیگران خطاب مى‌شدند، که به آن‌ها اس‌ دى  می‌گفتند، آن‌ها مأمور حمله بودند.

خاصه آن‌هائى كه آن بالا بالاها نشسته‌اند، از ایده آلیست بودن این بچه سواستفاده كردند.

اول به او مى‌گفتند بچه قرتى، بعد سر از گروه جوانان هیتلرى درآورد. مارش‌‌هاى آنچنانى، سرودهاى رزمى خواندن، آواز خواندن، همه دامى بیش‌ نبود.  در این دوران بچه‌هائى یافت مى‌شدند كه والدین خود را لو مى‌دادند. ولى قدیم‌ها این برادر بزرگتر- بر خلاف تو - اصلاٌ مایل نبود كه با سربازها ‍حتا بازى كند. مادر مى‌گفت، من مخالف بودم كه كارل هاینتس‌ خود را به هنگ اس‌ اس‌ ‍ معرفى كند.

 

پدرم، او چى ؟

پدرم، كه خود هم در جنگ جهانى اول داوطلبانه به جبهه جنگ رفته بود، و در یك واحد توپخانه صحرائى خدمت مى‌كرده، متولد سال 1899 بود. عجیب ‍اینجاست كه من از این دوره خدمت پدرم هیچ چیزى به یاد ندارم. او درجه دار بود و خیلى مایل بود كه افسر شود. ولى بعد از این‌كه جنگ را باختیم، دیگر این كار میسر ‍نشد. او هم مانند هزاران نفر دیگر، در یك گروه نظامى دیگر، در یک گروه آزاد نظامى داخل ‍شده و در بالكان بر علیه بلشویك‌ها جنگید. ولى من نمى‌دانم كه كجا؟ چرا؟ و چه مدت ؟

از آن‌جائى كه خانه ما در یك بمباران هوائى در سال 1943 ویران شد و تمامى اسناد و نامه‌ها در آتش‌ سوزى از بین رفتند، دیگر نمى‌توان به اصل مطلب پى برد. فقط چند قطعه عكس‌ از این دوران برجاى مانده، كه پدر را نشان مى‌دهند، در یكى از عكس‌‌ها كه پشت آن نوشته 1919، گروهى مرد جوان در اونیفورم  دیده مى‌شوند، بعضى از آن‌ها چکمه به پا دارند و بعضى دیگر گاماش(نوعی پاپوش) آن‌ها روى پله‌اى سنگى نشسته‌اند، كه احتمالاٌ به بناى یك مجسمه یادبود تعلق دارد ـ او و یك نفر دیگر، در جلوى ردیف نشسته، دراز كشیده‌اند، آن وقت‌ها این طور عكس‌ گرفتن مد شده بود، دست چپش را به زمین تكیه داده و مى‌خندد ـ یك جوان خوش‌ قامت و بلوند، این سربازهاى جوان، كه هنوز ریش‌ در نیاورده‌اند، با فرقى كه با حساسیت زیاد بر سركشیده‌اند، مى‌توانند دانشجو باشند، بعضى هم واقعاٌ دانشجو بودند، یكى از آن‌ها به طور مشهود انگشترى بر انگشت كوچك و انگشترى بر انگشت مخصوص حلقه دارد، آن دیگرى انگشترى همانند مهر بر انگشتش‌ دارد، بى خیال آنجا نشسته و مى‌خندند، احتمالاٌ آن یك كه جلو پدرم دراز كشیده، لطیفه‌اى گفته است .

 عكس‌ دیگرى او را با هم‌رزمانش‌ نشان مى‌دهد. عكس‌‌هائى كه از زندگى سربازى گرفته شده است، عكس‌ دیگرى او را در حالى نشان می‌دهد، كه تازه جاى خوابى كه براى خود از چوب درست كرده بود، خراب شده و او روى آن ایستاده است. او لباس‌ خواب به تن دارد، كلاهش‌ کج شده و روى گوشش‌ افتاده، آه زندگى ‍سرباز‌ها چقدر زیباست، ها ها ها، ها ها ها.

آلونک‌هایی که با کاه پوشیده شده‌اند، رختخواب‌هاى پوشیده از كاه، كشاورزان در لباس‌ روسى، سربازها هنگام دریافت غذا، یك درشكه پر از كلاه‌خود، از همان كلاه‌خودهاى بزرگ سربازان آلمانى در جنگ اول جهانى، با دو سوراخ هوا كه در دوطرف آن تعبیه شده و بیشتر به یك زگیل شبیه هستند، این زندگى، نوعى زندگى بود كه جوانان هجده، نوزده ساله آن موقع طالب آن بودند. ماجراجوئى، دوستان دوران خدمت، هواى تازه، عرق و زن. و قبل از همه چیز، نداشتن ‍كار منظم. این مطالب از این عكس‌‌ها گرفته شده‌اند.

 چنین است كه اگر كسى شغل پدر مرا بپرسد، نمى‌توانم به او جواب قانع کننده‌ای بدهم: خشك كننده پوست حیوانات، سرباز، پوستین دوز.

براى بچه‌اى كه من بوده باشم، خیلى تعریف مى‌كرد. وقت صرف این كار مى‌كرد، او راوی جهان بود. مثلاٌ هنگام مشاهده تابلوهاى نقاشى كه به عنوان نقاشى روى جلد پاكت سیگار ‍در بازار بود، مثلاٌ عكس‌ فریتس‌ پیر، كه زیر پلى نشسته و نفسش‌ بند ‍آمده، هنگامی‌كه از روى پل نیروهاى دشمن یعنى هوزارها در گذرند، یا عكس‌ سیدلیتس[2]‌ ‍در جنگ روسباخ[3] كه پیپ‌اش‌ را موقع حمله به هوا مى‌اندازد، یا جسد كارل دوازدهم پادشاه سوئد را که افسرانش‌ از میدان جنگ بیرون مى‌برند، طبق شایعات، گویا كه وى را سربازان خودش‌ كشته باشند، داستان و حكایت.

پدر بخوبى با تاریخ آشنا بود. او مى‌توانست خیلى خوب و زنده این اتفاقات را تعریف كند، ولى به محض‌ این‌كه من به جائى رسیدم كه مى‌توانستم از او سؤالاتى را بپرسم، دیگر ‍از هم فاصله گرفتیم، آن موقع من شانزده سال داشتم، بدین ترتیب جنگى بین ما درگرفت، ‍كه روز به روز زشت‌تر مى‌شد، او كه همیشه فكر مى‌كرد، حق به جانب اوست، و من كه فكر مى‌كردم، سكوت باید كرد، علت آن نیز زندگى یكسان و روزمره ما بود.

 من اجازه نداشتم شلوار جین بپوشم، اجازه نداشتم به موسیقى جاز گوش‌ بدهم، شب‌ها باید ساعت 10 در خانه ‍مى‌بودم، ممنوعیت‌ها ، و فعالیت‌های مجاز، همه چیز از قبل تعیین شده بود.  این یك نظامى بود كه چند و چون آن براى من واضح و آشكار نبود، گذشته از آن در خودش‌ خیلى موارد ضد و نقیض‌ ‍داشت. نه تنها به این دلیل كه من بزرگتر شده بودم و حالا مى‌توانستم با یك دید انتقادى او را بنگرم، بلكه به این خاطر كه شرایط و موقعیت‌هاى زندگى تغییر كرده بودند، رفتارش‌ ‍دیگر شبیه به آن سال‌هاى اوایل دهه پنجاه نبود، آن موقع كیفش‌ كوك بود، او به هدفش‌ ‍رسیده بود، این سه، چهار سال اول دهه‌ی پنجاه، كه بهترین سال‌هاى او محسوب مى‌شوند، مى‌توانست نشان دهد كه او چه دارد و كیست؟  این سال‌ها را ما در آلمان سال‌هاى معجز ‍ اقتصادى مى‌نامیم . آها، راحت شدیم، بالاخره به هدف رسیدیم، پدر خانه را سامان داد، یك اتومبیل نو خرید از مارك آدلر، سبز رنگ، مدل 1939، چهار در، اولین سرى اتومبیل‌هاى دنده گیربكسى. ‍آن زمان در هامبورگ آن‌قدر اتومبیل كم بود، كه پاسبان‌هائى كه اونیفورم سفید بر تن داشتند و سر چهار راه‌هاى دام‌تور مى‌ایستادند تا رفت و آمد اتومبیل‌ها را كنترل ‍كنند، به صاحبان اتومبیل‌ها سلام مى‌كردند، پدر، موقع كریسمس‌، سیگارهائى كه مادر آن‌ها‍ را در یك كاغذ طلائى پیچیده و با نوار نقره‌اى رنگى آن‌ها را تزئین كرده، و شاخه‌اى ‍از درخت كاج هم در آن فروكرده بود، به پاسبان‌ها هدیه مى‌داد. او با اتومبیلش‌ در شهرحركت مى‌كرد، به‌محض‌ اینكه پاسبانى را مشاهده مى‌كرد كه بر روى چهار راهى بر بالاى چهارپایه‌اى ایستاده، درست كنار او توقف مى‌كرد، و پاكت سیگار را به او هدیه مى‌کرد و كریسمس‌ را تبریك مى‌گفت. در عوض‌ پاسبان‌ها تمام سال به او سلام مى‌كردند و ‍دستشان را تا لبه كلاه بالا مى‌آوردند.

پدرخیلی مایل بود که به او سلام نظامى بدهند. در كوبورگ شهرى كه مادر و مرا بعد از ویران شدن خانه فرستاده بودند، وقتى بود كه از خدمت در جبهه مرخصى گرفته و به خانه آمد و مرا با خودش‌ به پادگان برد. آن موقع مادرم زیر بغل پالتوى من دو تا وصله به رنگ نقره‌اى دوخته بود، نرسیده به پادگان، مرا جلو انداخت، نگهبان‌ها تفنگ‌ها را بالا آورده و لبخندى زدند، من تازه یاد گرفته بودم كه پاشنه‌هایم را به هم بكوبم  و اداى خدمتكارها را دربیاورم. بعدها كه من بزرگتر شدم، دوستان و فامیل برایم تعریف مى‌كردند كه این حركات من شیرین و بامزه بودند. من خوب ادا در مى‌آوردم، بله این من پنج ساله بودم، كه یك پالتوى خاكسترى پوشیده و پاشنه‌ها را به‌هم مى‌كوبیدم و قصد خدمت داشتم. پدرهم، كه همیشه بوى چرم عرق كرده مى‌داد. یك روز اونیفورم پوشیده، همانند مرد غریبه‌اى آمد و در رختخواب مادرم خوابید.

این اولین خاطرۀ من از پدرم بود.

شرط بندی

آنتوان چخوف/ ترجمه صادق عسگری

شرط بندی


 I
شبي تاريک و پائيزي بود. بانکدارِ پير در حاليکه با گام هاي آهسته و يکنواخت در اتاق کارش از گوشه اي به گوشه اي ديگر مي رفت، ميهماني اي را که پائيز پانزده سال قبل تدارک ديده بود به خاطر مي آورد.نوابغ زيادي در مهماني حضور داشتند و حرف‌هاي بسيار جالبي رد و بدل زده مي شد.در خلالِ بحث درباره‌ي  موضوعات گوناگون، صحبت از مجازات اعدام نيز به ميان آمد. بيشتر مهمانان که در ميانشان محقق و روزنامه نگار هم کم نبود، اکثرا مخالف مجازات اعدام بودند و آن را ابزاري منسوخ براي مجازات،ناشايست براي حکومتي مسيحي و غيراخلاقي مي دانستند. بعضي از آنها معتقد بودند که حبس ابد بايد در تمام دنيا جايگزينِ اعدام شود.

    ميزبان گفت:" من با شما موافق نيستم.خود من نه اعدام را تجربه کرده ام نه حبس ابد را، اما گر کسي بخواهد ارجح تر را بيابد، آن زمان به نظر من مجازات اعدام اخلاقي تر و انساني تر از حبس ابد است.اعدام بلافاصله ميکشد،حبس ابد به تدريج. کدام جلاد انساني تر است؟ کسي که شما را ظرف چند ثانيه ميکشد يا کسي که در چندين سال پيوسته شما را از پاي درمي آورد؟ "

     يکي از ميهمانان خاطرنشان کرد : "هردوآنها به يک اندازه غير اخلاقي هستند، زيراهدف آنها يکي است و آن گرفتن زندگي است . دولت خدا نيست ،دولت حتي اگر بخواهد، حق گرفتن چيزي را که قادر به بازگرداندن آن نيست ندارد."

     در ميان جمع وکيلي که جواني بيست و پنج ساله بود، حضور داشت. وقتي نظرش را پرسيدند، پاسخ داد:"مجازات اعدام و حبس ابد به يک اندازه غيراخلاقي است. اما اگر از من بخواهند يکي از آنها را انتخاب کنم، مطمئنا دومي را انتخاب خواهم کرد. زندگي کردن به هر طريقي هم که باشد بهتر از اصلا زندگي نکردن است."

     اين گفتگو تبديل به بحثي داغ شده بود. بانکدار که آن زمان جوان تر و پرشور تر بود،ناگهان کنترلش را ازدست داد، مشت خود را بر روي ميز کوبيد ، به طرف وکيل برگشت و فرياد زد:

    "اين دروغ است. من با شما دو ميليون شرط مي بندم که حتي پنج سال هم در يک سلول دوام نمي آوريد."

     وکيل جواب داد: " اگر واقعا جدي گفتيد. شرط مي بندم که نه پنج سال بلکه پانزده سال دوام خواهم آورد."

بانکدار فرياد کشيد:" قبول است! آقايان من دو ميليون شرط مي بندم."   
 
وکيل گفت:" قبول است .شما دو ميليون شرط مي بنديد، من آزادي ام را."
     
      بدين ترتيب اين شرط‌بندي مضحک و مخاطره آميز انجام شد. بانکدارکه در آن زمان ميليون ها کرور پول براي  ولخرجي  و هوسراني داشت،از شادماني خود را باخته بود. در طول شام به شوخي به وکيل گفت:
 "مرد جوان ، قبل از اينکه دير شود سر عقل بيا. دو ميليون براي من پولي نيست اما تو سه يا چهار سال از بهترين دوران زندگي ات را از دست خواهي داد. ميگويم سه يا چهار زيرا هرگز بيشتر طاقت نخواهي آورد. در ضمن مرد بيچاره فراموش نکن که حبس داوطلبانه بسيار سخت تر از حبس تحميلي است. فکر اينکه هر لحظه اين حق را داري که خود را آزاد کني تمام زندگي  را برايت در سلول زهر ميکند. دلم برايت ميسوزد."

      واکنون بانکدار،از گوشه اي به گوشه ديگر گام بر ميداشت و تمام اينها را بخاطر مي آورد و از خود مي پرسيد:

      چرا من اين شرط را بستم؟ فايده اش چيست؟ وکيل پانزده سال از عمرش را ازدست ميدهد و من دو ميليون را دور مي ريزم.آيا اين کار مردم را قانع خواهد کرد که مجازات اعدام بهتر يا بدتر از حبس ابد است؟ نه، نه ! تمام اينها محمل و پوچ است. در نظر من اين کار هوي و هوسي از روي شکم سيري بود و از نظرِ وکيل طمعِ محض براي طلا.

     او سپس آنچه بعد از مهماني اتفاق افتاد را نيز به خاطر آورد. تصميم بر اين شد که وکيل بايد به زنداني شدن تحت  مراقبت شديد در گوشه اي از باغِ خانه‌ي بانکدار تن در دهد. توافق شد که در طول اين مدت او از حق وارد شدن به خانه، ديدن مردم، شنيدن صداي مردم  و دريافت نامه و روزنامه محروم خواهد بود. او اجازه داشت يک آلت موسيقي داشته باشد، کتاب بخواند، نامه بنويسد، مشروب بنوشد و سيگار بکشد. طبق توافقنامه او مي‌توانست فقط در سکوت از طريق پنجره‌ي کوچکي که براي همين کار ساخته شده بود با دنياي خارج ارتباط داشته باشد. او ميتوانست هر تعداد لوازم مورد نياز، کتاب، موسيقي، نوشيدني را با فرستادن يادداشتي از پنجره دريافت کند.توافقنامه ريزترين جزئيات را نيز در بر ميگرفت که دوران حبس وکيل را به شدت منزوي ميکرد. و او را ملزم مي‌ساخت که ازساعت دوازده تاريخ چهارده نوامبر ?87? ، دقيقا پانزده سال تا ساعت دوازده  تاريخ چهارده نوامبر?88? در حبس بماند.کوچکترين تلاش وکيل براي تخطي از شرايط؛ حتي فرار دو دقيقه قبل از  موعدِ مقرر ?بانکدار را از تعهدِ پرداخت دو ميليون به او خلاص مي ساخت.

     دراولين سال حبس، وکيل، تا آنجا که  از روي ياداشتهاي کوتاهش مي‌شد قضاوت کرد، شديدا از تنهايي و انزوا رنج مي‌برد. ازاتاق او روز و شب صداي پيانو مي آمد. او مشروب و دخانيات را رد کرد و نوشت: "مشروب باعث برانگيخته شدن اميال شده واين اميال بزرگترين دشمنان يک زنداني هستند. به علاوه هيچ چيز خسته کننده تراز نوشيدن شراب خوب در تنهايي نيست و دخانيات نيز باعث آلوده شدن هواي اتاق مي‌شود."  در طول سال اول براي وکيل کتاب هايي با شخصيت هاي ساده، رمان هاي پيچيده‌ي عاشقانه، داستان هاي بذهکاري و تخيلي، کمدي و از اين قبيل فرستاده مي شد.

      درسال دوم صداي پيانو ديگر شنيده نمي شد، وکيل تنها تقاضاي شراب مي‌کرد. آنهايي که او را ديدند، گفتند که او در تمام آن سال فقط ميخورد، مينوشيد و بر روي تخت دراز ميکشيد. او اغلب خميازه ميکشيد و با عصبانيت با خود حرف ميزد. ديگرکتاب نخواند. بعضي مواقع شبها مينشست تا بنويسد. او زمان زيادي را صرف نوشتن ميکرد. و صبح تمام آنهارا پاره ميکرد. و صداي گريه و زاري اش چندين باربه گوش رسيد.
      در نيمه دوم ششمين سال، زنداني مشتاقانه شروع به يادگيري زبان، فلسفه و تاريخ کرد. او آنچنان حريصانه به اين موضوعات علاقه مند شده بود که بانکدار به سختي وقت ميکرد براي او به انداره کافي کتاب تهيه کند. در فاصله چهار سال در حدود ششصد نسخه به درخواست او خريداري شد. مدتي از اين اشتياق سپري شده بود تا اينکه بانکدار نامه اي از زنداني دريافت کرد: " زندانبان عزيز من، من اين متن را به شش زبان مينويسم. آن را به متخصصان نشان بده و بگذار آنرا بخوانند. اگر آنها حتي يک غلط هم پيدا نکردند ازتو خواهش ميکنم که دستور دهي تا در باغ گلوله اي شليک کنند. با اين صدا من مي فهمم که تلاش هايم بيهوده نبوده است. نوابغ در هر زمان و هر کشوري به زبان هاي مختلف صحبت ميکنند.اما در وجود تمام آنها يک شعله فروزان است. آه، اگر شما خوشحالي وجد انگيز مرا ميدانستيد که اکنون ميتوانم تمام زبان ها را بفهمم." درخواست زنداني اجابت شد. به دستور بانکدار دو گلوله در باغ شليک شد .

     بعدها، پس از دهمين سال ،وکيل بي حرکت پشت ميزمي نشست و فقط کتاب انجيل عهد جديد ميخواند. براي بانکدار عجيب بود که مردي که در چهار سال، ششصد نسخه کتاب آموزنده را فرا گرفته بود بايد نزديک به يک سال را به خواندن کتابي بپردازد که فهم آن آسان بود و به هيچ عنوان دشوار نبود.سپس کتاب تاريخ اديان و الهيات جايگزين  کتاب انجيل عهد جديد شد.

     در دو سال آخر حبس زنداني تعداد قابل توجهي کتاب ،با موضوعات کاملا بي ربط مي‌خواند. او خود را وقف خواندن علوم طبيعي کرد و سپس شکسپير و يا بايرون مي‌خواند . يادداشتهايي که از او مي آمد در يک زمان درخواست فرستادن يک کتاب شيمي و يک متن پزشکي، يک رمان، تعدادي مقالات با موضوعات فلسفي و الهيات ميکرد. او آنچنان ميخواند که انگار دردريايي ميان بقاياي شکسته در حال شنا بود. و به اميد نجات زندگي اش مشتاقانه به هر قطعه بعد از ديگري چنگ مي انداخت.

II

      بانکدارتمام اينها را بخاطر آورد و فکرکرد :" فردا ساعت دوازده او آزاد ميشود. طبق توافقنامه من ميبايست به او دو ميليون بپردازم. اگر بپردازم ،کار من تمام ميشود. براي هميشه نابود خواهم شد..."

     پانزده سال قبل او پولش از پارو بالا مي رفت. اما اکنون حتي ميترسيد که از خود بپرسد کدام را بيشتر دارد: پول يا قرض؟قمار روي سهام ،احتکار پرخطر و بي توجهي به چيزهايي که او حتي در دوران پيري نميتوانست از آنها رهايي پيدا کند به تدريج شغل او را به نابودي کشيد. يک تاجر نترس، و با اعتماد به نفس را به يک بانکدار معمولي تبديل کرد که با هر افت و خيز بازار به لزره مي افتاد.

پيرمرد در حالي که با نااميدي سرش را ميخاراند زمزمه کرد:" شرط بندي لعنتي."    
"چرا نمرد؟ او فقط چهل سالش است . او آخرين سکه هاي من، لذت زندگي، شادماني و قمار بر روي بورس مرا خواهد گرفت و من در چشم او مانند گدايي حسود خواهم بود که هر روز اين حرف هاي تکراري را ازاو ميشنوم: من شادي زندگي ام رابه تو مديونم. اجازه بده به تو کمک کنم. نه! بس است. تنها راه فرار از ورشکستگي و رسوايي، مرگ اوست."

ساعت سه ضربه نواخت. بانکدار گوش ميداد. همه در خانه خوابيده بودند و تنها چيزي که شنيده ميشد صداي زوزه درختان سرمازده آنسوي پنجره بود. در حالي که سعي ميکرد صدايي ايجاد نکند از داخل گاو صندوق خود کليد دري که براي پانزده سال باز نشده بود را بيرون آورد. پالتواش را پوشيد و از خانه خارج شد.

باغ تاريک و سرد بود، باران مي‌باريد. باد مرطوب و نافذ در باغ زوزه ميکشيد و درختان را راحت نميگذاشت. بانکدار هرچه به چشمانش فشار آورد نتواست زمين، مجسمه سفيد، اتاقک گوشه باغ و درختان را ببيند. زماني که به اتاقک گوشه باغ رسيد نگهبا ن را دوبار صدا زد.پاسخي نشنيد. بدون شک نگهبان از هواي بد به آشپزخانه يا گلخانه پناه برده بود و آنجا به خواب رفته بود.

پيرمرد با خودانديشيد: " اگر من جرات عملي کردن هدفم را داشته باشم، سوء ظن در وهله اول متوجه نگهبان خواهد بود."

در تاريکي کورمال کورمال به دنبال پله ها و در گشت و وارد ورودي باغ شد. سپس راهش را بسوي راه باريکي به پيش گرفت و کبريتي افروخت. هيچ کس آنجا نبود. تختي بدون ملحفه ويک بخاري آهني وسياه در گوشه اتاق نمايان بود. مهر و مومِ روي در که به اتاق زنداني ختم مي‌شد، شکسته نشده بود.

وقتي کبريت خاموش شد پيرمرد در حاليکه از اضطراب ميلرزيد دزدکي به داخل پنجره کوچک سرک کشيد.

در اتاق زنداني، شمعي سوسو ميزد. زنداني پشت ميز نشسته بود. تنها پشتِ سرش و دست هايش ديده مي‌شد. کتاب هاي باز روي ميز، دو صندلي و بر روي کفپوش پراکنده شده بود.

       پنج دقيقه گذشت و زنداني حتي يک مرتبه هم تکان نخورد. پانزده سال حبس به او ياد داده بود که بدون حرکت بنشيند. بانکداربا انگشتش به پنجره ضربه زد. اما زنداني هيچ حرکتي در جوابش انجام نداد. سپس بانکدار محتاطانه مهرو موم را شکست و کليد را در قفل قرار داد. قفل زنگ زده غژغژ شديدي کرد و در با صداي دلخراشي باز شد. او انتظار داشت بلافاصله فريادي حاکي از تعجب و صداي گام هاي او را بشنود.سه دقيقه گذشت وداخل اتاق به اندازه قبل ساکت بود. او تصميم گرفت وارد شود.

      پشت ميز مردي نشسته بود که هيچ شباهتي به يک انسان معمولي نداشت. او اسکلتي بود با پوستي چروکيده و موهاي مجعد بلند مانند موي زنانه و ريشي ژوليده . رنگ صورتش مانند خاک به زردي مي گرائيد.گونه هايش فرو افتاده بودند و پشتش بلند و لاغر بود و دستي را که او سر پر مويش را به ?ن تکيه داده بود آنقدر ضعيف و استخواني بود که نگاه کردن به آن زجرآور بود. موهايش به سفيدي مي‌زد. هرکس  به صورت سالخورده و بيحال او نگاهي مي انداخت باورش نمي‌شد که او تنها چهل سال دارد. بر روي ميز جلوي سر افتاده اش برگه اي کاغذ بود که چيزي با خط ريز روي آن نوشته شده بود:
      بانکدار با خود انديشيد:" بدبخت بيچاره! او خوابيده است و شايد در حال ديدن خواب ميليون ها کرور پول است. من فقط بايد بدن نيمه جانش را بر روي تخت بياندازم و او را با بالش در يک لحظه خفه کنم. و دقيقترين آزمايشات هم اثري از مرگ غير طبيعي پيدا نخواهد کرد.اما اول بهتر است بخوانم که چه چيزي اينجا نوشته است."

     بانکدار برگه کاغذ را از روي ميز برداشت و خواند:
" فردا در ساعت دوازده نيمه شب من آزادي ام و حق پيوستنم به مردم را بدست خواهم آورد. اما قبل از ترک اين اتاق و ديدن خورشيد فکر کنم لازم است چند کلمه اي با شما حرف بزنم. با صحت و سلامت و در پيشگاه خداوند که ناظر من است اعلام ميکنم که از آزادي،زندگي،سلامتي و تمام آن چيزهايي که کتاب هاي شما برکاتِ جهان ميدانند، بيزارم.

" من پانزده سال مشتاقانه زندگي مادي را مطالعه کردم.درست است کهدر اين مدت نه زمين را ديده ام و نه مردم را ، اما من در کتاب هاي شما شراب ناب نوشيده ام. آواز سر داده ام .در جنگل ها گوزن و گراز وحشي شکار کرده ام و به زنان عشق ورزيده ام....زناني زيبا به‌مانند ابرهاي لطيف که ذوقِ جادويي شاعران شما آن‌ها را ساخته است، شب ها مرا ملاقات مي کردند و افسانه هايي جالب برايم زمزمه مي‌کردند و مرا مدهوش مي‌کردند .در کتاب هاي شما من از دامنه هاي البرز و مونت بلانک بالا رفتم و آنجا ديدم که چگونه خورشيد در صبح ها طلوع ميکند و غروب آسمان ،اقيانوس ها و منتهاي کوه ها را با زرد ارغواني مي‌پوشاند.  از آنجا ديده‌ام که چگونه برقِ صاعقه ها ابرها را از هم مي شکافت. من جنگل هاي سبز، مزارع، رودخانه ها، درياچه ها، شهرها را ديده ام. من آوازِ پريان دريايي و فلوت زدن خداي جنگل را شنيده ام. من بال هاي شياطين را که پرواز کنان به سوي من آمدند و از خدا ميگفتند لمس کرده ام. در کتاب هاي شما من خود را به درون درياي عميقِ بي کران انداختم ،معجزه کردم ، شهرها را از پايه سوزاندم، اديان جديد تبليغ کردم و بر تمام کشورها سلطه يافتم....

      "کتاب هاي شما به من خرد داد . آنچه را که انسان پرشور فکر ميکرد در طي قرون ساخته است به صورت تکه يي کوچک در جمجمه من فشرده شد. من ميدانم که از همه ي شما باهوش ترم. من از کتاب هاي شما بيزارم. از تمام نعمت هاي دنيوي و خرد نفرت دارم .همه چيز پوچ، بي پايه، انتزاعي وبه سانِ سراب فريبنده است.اگرچه تو مغرور و دانا و زيبا باشي باز هم مرگ تو را ازروي زمين همچون موش هاي زيرزميني پاک مي کند و نسل آينده شما، تاريخ شما و جاودانگيِ نوابغ شما مانند آشغالِ منجمد شده اي خواهد بود که به همراه اين کره‌ي خاکي باهم مي‌سوزد.

     " شما ديوانه ايد، و راه را اشتباه رفته ايد. شما دروغ را به جاي حقيقت و زشتي را با زيبايي اشتباه گرفته‌ايد.شما متحير خواهيد شد اگر ناگهان درختان سيب و پرتغال به جاي ميوه مارمولک و قورباغه بدهند و اگر گل هاي سرخ شروع به تراوشِ بوي عرقِ اسب کنند. همانطور که من از شما تعجب ميکنم که بهشت را با زمين عوض کرديد. من نمي خواهم شمارا درک کنم.

    " که من ممکن است البته به شما پستي حقيقي خودم راکه بخاطر آن زنده هستيد در عمل نشان دهم. من از آن دو ميليوني که روزي مانند بهشت در خواب مي ديدم و اکنون از آن تنفر دارم ?چشم ميپوشم و  خودم  را از حقي که به آن دارم بي بهره کنم. من پنج دقيقه قبل از موعد مقرر ار اين‌جا بيرون خواهم آمد تا بدين وسيله توافقنامه را زير پا بگذارم."
       وقتي بانکدار يادداشت را خواند، برگه را روي ميز گذاشت و سراين  مردِ عجيب را بوسيد و گريست. او از اتاقک بيرون آمد. هرگز هيچ وقت ديگري، حتي پس از شکست شديد در بورس اين چنين احساس حقارتِ دروني نمي‌کرد. به خانه آمد ،روي تختش دراز کشيد، اما اشک و اضطراب  خواب را براي مدت طولاني از او گرفت…..

  صبح روز بعد نگهبان بيچاره دوان دوان پيش او آمد  وبه او گفت مردي را که در اتاقک باغ زندگي مي کرده ديده است که از پنجره عبور کرده و به درون باغ رفته است.  به سوي دراصلي رفته و ناپديد شده است. بانکدار بالافاصله همراه خدمتکارانش به اتاقک رفتند و فرار زنداني را تائيد کردند. براي جلوگيري از شايعاتِ واهي يااداشت را با بي‌تفاوتي از روي ميز برداشت و  در برگشت، آن را درگاوصندوق گذاشت.

 

نهرِ فريادِ زن

ساندرا سیسنروس/ ترجمهٔ سودابه اشرفی

نهرِ فريادِ زن


Woman Hollering Creek   
By Sandra Cisneros

From “Woman Hollering Creek” a collection of short stories

Translated by Soudabeh Ashrafi
 

روزي که دُن سرافين، به خوان پدرو مارتينز سانچز اجازه داد کئلوفيلاس انريکِتا دليان را به عنوان عروس خود از وراي چهارچوب خانه‌ي پدري‌اش، ماوراي چندين مايل جاده‌ي گل و لاي و سيماني و ماوراي مرز، به آن سوي ديگر، به شهري بنام اِن اِل اوترلادو، ببرد، توانست صبحي را مجسم کند که دخترش دست‌ها را بالاي چشم‌ها سايه‌بان کرده، به طرف جنوب نگاه مي‌کند و آروزي بازگشت به وظايف هرچند بي‌پايانش، شش برادر به دردنخورش و پيرمرد غرغرو را دارد.
 او در همهمه و جنجال خداحافظي گفته بود که بالاخره هرچه باشد من پدرت هستم. هيچ‌گاه ترا ترک نخواهم کرد. اين را گفته بود، نگفته بود، زماني که او را درآغوش کشيده بود و بعد رهايش کرده بود که برود. اما در آن لحظه کلئوفيلاس خيلي گرفتار بود و دنبال چيلا، ساقدوش خود مي‌گشت که نقشه‌ي پرتاب گلِ دستش را بکشند.
  به همين دليل ممکن نبود حرف‌هاي پدر را به ياد بياورد مگر بعدها: من پدرت هستم. هرگز تو را رها نخواهم کرد.
فقط اکنون به عنوان يک مادر. حالا وقتي که او و خوان پدروي کوچک کنار نهر مي‌نشينند. چگونه است که گاهي عشق ميان زن و مرد از ميان مي‌رود و تمام مي‌شود. اما عشق پدر و مادر به فرزند يا فرزند به پدر و مادر، به طور کلي چيز ديگري است.
اين چيزي بود که کلئوفيلاس به آن فکر مي‌کرد؛ همان شبي که خوان پدرو به خانه نيامد و او روي تخت‌خواب دراز کشيد و صداي غرش بزرگراه، پارس سگي از دوردست، صداي شاخه‌هاي درخت گردو که مثل خش‌خش زيردامني‌هاي قديمي بود، او را به خواب برد.
 
در شهري که او در آن بزرگ شده، سرگرمي‌هاي زيادي نيست، مگر اين‌که همراه خاله‌ها و عمه‌ها و مادربزرگ‌ها به خانه‌ي اين و آن بروي که آنها ورق بازي کنند و تو تماشا. يا به سينماي شهر بروي تا فيلم آخر هفته را دوباره ببيني، تصوير برفکي. با يک تار موي لرزان آزاردهنده در وسط. يا بروي مرکز شهر و براي خودت يک کافه‌گلاسه سفارش بدهي که بعد از يک روز و نيم به صورت يک جوش گنده از پشتت بيرون بزند.
يا به خانه‌ي دوستت بروي تا آخرين قسمت سريال تلويزيوني را ببني و سعي کني مدل آرايش مو و صورتت را از روي بازيگران زن سريال تقليد کني.
اما چيزي که کلئوفيلاس انتظارش را داشته، آه برايش کشيده، پچ‌پچ‌اش کرده، به آن خنديده و پيش‌بيني‌اش کرده از همان وقتي که به اندازه‌ي کافي بزرگ شده و به ويترين پر از تور، پروانه و چين تکيه داده، شورِ عشق است، نه از آن نوعي که روي جلد مجله‌ي "الارما"ست، مي داني، آن طوري که عکس معشوق را چاپ مي‌کنند با چنگالي خوني که زن براي خراب کردن خوشنامي خودش استفاده کرده. جنونِ عشق، اما با ذاتي خالص هم‌چون کريستال. از آن نوع که کتاب‌ها و ترانه‌ها و سريال‌هاي تلويزيوني شرح مي‌دهند وقتي که بلاخره، آدم بزرگترين عشق زندگي‌اش را پيدا مي‌کند و هرکاري مي‌تواند و بايد در اين راه انجام مي‌دهد، به هر قيمتي که باشد.
Tu o Nadie تو يا هيچ‌کس. عنوان آخرين سريال مشهور تلويزيوني. لوسيا مندز زيبا که مجبور شده با بدترين سختي‌ها و دل‌شکستن‌ها بسازه، جدايي و خيانت، و دوست داشتن، هميشه دوست داشتن بدون در نظرگرفتن هر اتفاقي که افتاده، براي اينکه اين از همه چيز مهم‌تره. و توي آگهي آسپرين ديديش، واقعاً که خيلي دوست‌داشتنيه، تو فکر نمي‌کني موهاشو رنگ مي‌کنه؟ کلئوفيلاس مي‌خواد بره دراگ‌استور رنگ مو بخره بده دوستش چيلا موهاش رو براش رنگ کنه؛ اصلاً کار سختي نيست.
براي اين‌که تو آخرين قسمت رو ديشب تماشا نکردي اونجا که لوسيا اعتراف کرد او را بيشتر از هرچيزي در زندگيش دوست داره. بيشتر از هرچيزي تو زندگي‌اش! و اول و آخر فيلم، ترانه‌ي تو يا هيچ‌کس را خواند.Tu o Nadie  يه‌جورايي آدم بايد اونجوري زندگي کنه، تو فکر نمي‌کني؟ تو يا هيچ‌کس. براي اينکه رنج کشيدن براي عشق خوبه. بلاخره دردش يه‌جورايي شيرينه، آخر سر.
 
سِگويين. آهنگ اين اسم را خيلي دوست داشت. دور و دوست داشتني. نه مثل مون کلووا. زشت.
سه‌گويين، تگزاس، زنگ خوشي داره. صداي جرينگ جرينگ پول. ميتونه مثل اون زنه توي سريال لباس بپوشه، لوسيا مندز. خانه‌ي قشنگي داشته باشه، اما چيلا حسوديش نمي‌شه؟
بله، تمام راه را تا لاردو رانندگي مي‌کنند که بتونه لباس عروسي‌اش رو بگيره. اين چيزي‌ست که مي‌گن. براي اينکه خوان پدرو مي‌خواد فوراً عروسي کنه، از اون جايي که نمي‌تونه زياد مرخصي بگيره نمي‌خواد دوران نامزديش خيلي طولاني بشه، او شغل مهمي در سگويين داره، فکر کنم تو يه... تو يه کمپاني آبجو کار مي‌کنه يا... کمپاني تاير ماشين؟ آره بايد زودتر برگرده. به همين دليل بهار ازدواج مي‌کنن که بتونه مرخصي بگيره. بعد سوار ماشين وانت مي‌شن و از اينجا مي‌رن. ماشين‌اشونو ديدي؟ مي‌رن خونه‌ي نوشون تو سگويين. نو نو هم نيست، اما مي‌خوان دوباره نقاشي‌اش کنن. مي‌دوني که تازه عروس‌دامادها چه جوراين. نقاشي جديد، وسائل جديد. چرا که نه؟ مي‌تونه، و شايد بعدها بتونه يکي دوتا اتاقم بزنه سرش براي بچه‌ها. اميدوارم بچه‌هاي زيادي گيرشون بياد.
خوب، خواهي ديد. کلئوفيلاس هميشه خياط خوبي بوده، يه ذره رررررررر يه ذره زس معجزه. اين دختر هميشه خيلي باهوش بوده. بيچاره، حتا مادري نداشته که چيزي يادش بده. مثلاً راجع به شب عروسي، خدا به دادش برسه. با اون باباش که مثل قاطر مي‌مونه و شش تا برادر دست و پا چلفتي. خوب چي فکر مي‌کني. آره من مي‌رم عروسي، البته، لباسي که مي‌خوام بپوشم بايد يه ذره کوتاه بشه که مد روز باشه. يه لباسي ديشب ديدم که دقيقاً به درد من مي‌خوره. ديشب اون قسمتِ «پول‌دارها هم گريه مي‌کنند»، رو ديدي متوجه لباس مادره شدي؟
 
لاگريتونا، چه اسم خنده‌داري براي يک نهر دوست داشتني. اين اسمي بود که روي نهري که از پشت خانه مي‌گذشت گذاشته بودند. با اين همه هيچ‌کس نمي‌توانست بگويد زن‌ از روي خشم فرياد کشيده بود يا از روي درد. بومي‌ها فقط همين‌قدر مي‌دانستند که نهري که يک‌بار در راه رفتن، به سن‌آنتونيو از آن مي‌گذشتند و يک‌بار هم موقع بازگشت، نهر فرياد زن خوانده مي‌شد. نامي که اينجايي‌ها سوالي در مورد آن نمي‌کردند و کمتر هم فهميده شده بود.
Pues, alla de los indios, Quien sabe?
- اي بابا، کي از کار اين سرخ‌پوست‌ها سر در مياره. شهري‌ها شانه‌هاشان را بالا مي‌انداختند. از آنجايي که به زندگي هيچ‌کدامشان مربوط نبود که اين يک نخ آب از کجا و چگونه نام عجيب خود را گرفته بود.
 «واسه چي مي‌خواي بدوني؟» تريني مسئول رختشوي‌خانه پرسيد، باهمان اسپانيايي خشنش که هميشه موقع پول خرد دادن يا داد کشيدن سر کلئوفيلاس استفاده مي‌کرد. اول براي اين که زيادي تو ماشين‌ها پودر مي‌ريخت. بعد براي اين که نِشسته بود روي ماشين لباس‌شويي، و باز هم بعد، بعد از اين‌که خوان پدريتو به دنيا آمده بود. براي اين که او نمي‌فهميد که در اين کشور نمي‌تواني بچه‌ات را بگذاري بدون شلوار اين طرف و آن طرف بدود در حالي‌که دودولش هم آويزان است. اين کار خوبي نبود، مي‌فهمي؟
 کلئوفيلاس چه‌طور مي‌توانست به همچين زني توضيح دهد که چرا نام نهر فرياد زن برايش جالب است. حرف زدن با او هيچ فايده‌اي نداشت.
از طرف ديگر خانم‌هاي همسايه هم بودند. همسايه‌هاي بغليِ خانه‌اي که آنها نزديک نهر اجاره کرده بودند. سولداد طرف چپ و دلورس طرف راست.
همسايه سولداد دوست داشت خود را بيوه صدا کند، حالا چطور بيوه شده بود خودش رازي بود. يا شوهرش مرده بود يا با يکي از فاحشه‌هاي محله‌ي يخچال فرار کرده بود يا به سادگي، يک بعدازظهر رفته بود سيگار بخرد و هرگز برنگشته بود. مشکل مي‌توان گفت کدام، چون سولداد معمولاً راجع به او حرف نمي زد.
در خانه‌ي طرف ديگر، سينيورا دلورس زندگي مي‌کرد، خانمي مهربان و دل‌پذير. خانه‌ي او به شدت بوي شمع و عودي را مي‌داد که در نمازخانه‌ي کوچکش دائماً مي‌سوخت. نمازخانه را براي خاطره‌ي دو پسرش که در جنگ گذشته کشته شده و شوهرش که دوماه بعد از آن‌ها از غصه دق‌مرگ شده بود برپا کرده بود. خانم دلورس اوقات خود را ميان اين مردها و باغچه‌اش تقسيم مي‌کرد. باغچه‌اي مشهور به خاطر گل‌هاي آفتاب‌گردان بلندي که براي راست ايستادن به دسته‌جارو و مقواهاي کهنه احتياج داشتند، تاج خروسي‌هاي سرخ سرخ، با شرابه‌هاي خون‌آلود، يک سرخ پررنگ زنانه: و به خصوص رُزهاي سرخي که بوي غم‌آلودشان مرگ را به ياد کلئوفيلاس مي‌آورد. هر يک‌شنبه خانم دلورس يک دسته رز مي‌چيد، مرتب مي‌کرد و روي سه سنگ قبر محجوب سگويين مي‌گذاشت.
امکان دارد که زن‌هاي همسايه، دلورس و سولداد يک زماني نام Arroyo را قبل از اين که انگليسي بشود مي‌دانسته‌اند اما حالا نه. آنها به قدر کافي گرفتار يادآوري نام مردهايي بودند که از روي انتخاب يا شرايط زندگي، آنجا را ترک کرده و هرگز بازنگشته بودند.
درد يا خشم، کلئوفيلاس به زماني فکر کرد که براي اولين بار به عنوان تازه‌عروس از روي پل رد شد و خوان پدرو نهر را به او نشان داد. لاگريتونا، و او خنديد. چه اسم مسخره‌اي براي نهري زيبا و مملو از عاقبت‌هاي خوش. 
 
تعجب‌آور بود که اولين بار نه فرياد زد و نه از خود دفاع کرد. هميشه گفته بود اگر مردي او را کتک بزند، هر مردي، مطمئناً او هم خواهد زد.
اما زماني که آن لحظه رسيد، و او يک بار توي گوشش زد و بار دوم و بار سوم تا وقتي که لبش شکافت و خون سرازير شد، از خود دفاع نکرد، گريه را سر نداد، و فرار نکرد آن طوري که فکر کرده بود خواهد کرد؛ زماني که اين چيزها را در سريال‌هاي تلويزيوني ديده بود.
در خانه‌ي پدري هيچ‌گاه پدر و مادرش دست روي يک‌ديگر يا بچه‌ها بلند نکرده بودند. با اين که قبول داشت شايد در خانه‌ي پدري به او به عنوان تنها دختر خانواده خيلي سخت نگرفته بودند، مثل يک پرنسس، اما باز هم چيزهايي بود که نمي‌شد به اين بهانه بخشيد. هرگز.
اما وقتي که اين اتفاق براي اولين بار افتاد آن‌موقع که چيزي از ازدواجشان هم نگذشته بود سر جايش ميخ‌کوب شد، صدايش بريده بود، هيچ حرکتي نمي‌کرد، بي‌حس. هيچ کاري نکرد به جز اينکه به داغي دهانش دست زد لبش را لمس کرد و به خون روي دست خيره شد مثل اينکه آن موقع هم نتوانست بفهمد؟
 
 
مردهاي محله‌ي يخچال. تا آنجايي که او مي‌تواند بگويد، در طول مدت يک سالي که آن‌ها تازه‌عروس و تازه‌داماد بودند و او دعوت مي‌شد که همراه شوهرش برود، کنار او ساکت بنشيند و به حرف‌هايشان گوش کند، منتظر شود و آبجويش را لب بزند تا وقتي که بطري از خنکي بيفتد، دستمال کاغذي‌اش را بپيچاند و گره بزند، با يکي بادبزن درست کند، با آن يکي گل رز، سرش را تکان دهد، لبخند بزند، خميازه بکشد، مودبانه نيشش را باز کند، به موقع به حرف‌هاي بامزه‌اشان بخندد، به بازوي شوهرش تکيه دهد و آستينش را بکشد، و بلاخره اين مهارت را بدست بياورد که حدس بزند حرف‌هايشان به کجا خواهد رسيد، از روي همين کلئوفيلاس نتيجه مي‌گيرد که هرکدام از اينها سعي مي‌کند شبانه حقيقتي را پيدا کند که ته بطري مثل يک سکه‌ي قديمي طلايي در کف دريا دراز کشيده است.
آنها مي‌خواستند چيزهايي را به يکديگر بگويند که مي‌خواستند به خودشان بگويند. اما هماني که مثل يک بادکنک بلند مي‌شود مي‌خورد روي ديواره‌ي مغز و هيچ‌گاه راه بيرون را پيدا نمي‌کند. حباب مي‌شود و برمي‌خيزد، در گلو غرغر مي‌کند، مي چرخد روي سطح زبان و روي لب‌ها آتشفشان مي‌کند_ آروغ.
اگر شانس بياورند در آخر شبِ طولاني اشک‌هايي خواهند ريخت. هر لحظه‌اي که دست بدهد مشت‌ها سعي مي‌کنند حرف بزنند. آنها سگ‌هايي هستند که دنبال دم خود مي‌دوند، قبل از اينکه براي خوابيدن ولو شوند، سعي در پيداکردن راهي، جاده‌اي، خروج و بلاخره کسب کمي آرامش.

صبح‌ها، گاهي وقت‌ها قبل از اين که او چشم‌هايش را باز کند. يا بعد از عشق‌بازي. يا به سادگي مواقعي که او بيدار شده و مقابلش پشت ميز نشسته است و لقمه‌هاي غذا را به دهان مي‌گذارد و مي‌جود، کلئوفيلاس فکر مي‌کند اين مردي‌ست که من تمام عمر منتظرش بوده‌ام.
نه اين که او مرد خوبي نيست. او بايد وقتي که بچه را عوض مي‌کند به خود يادآوري کند که چرا او را دوست مي‌دارد، يا وقتي که زمين حمام را مي‌شويد يا سعي مي‌کند براي ورودي‌هايي که در ندارند پرده درست کند يا ملافه‌ها را سفيد کند. يا منتظر شود ببيند کي به در يخچال لگد مي‌زند و مي‌گويد که از اين خانه متنفر است و مي‌رود بيرون جايي که زرزر بچه اذيتش نکند و او با سوال‌هاي مشکوک آزارش ندهد و از او نخواهد اين را درست کند، آن را تعمير کند. براي اينکه اگر ذره‌اي عقل داشت مي‌توانست بفهمد که او قبل از خروس‌خوان بيدار مي‌شود مي‌زند بيرون که غذاي شکم او را تهيه کند، سقف روي سرش بگذارد و بايد دوباره صبح زود بلند شود برود، چرا او نمي‌تواند راحتش بگذارد. زن چرا نمي‌تواني مرا راحت بگذاري.
 او خيلي قدبلند نيست، نه، او شبيه هنرپيشه‌ي مرد سريال تلويزيوني نيست. روي صورتش هنوز جاي جوش‌هاي چرکي مانده است. شکمکي هم از خوردن آبجو به هم زده. اما خوب، او هميشه مرد يغوري بوده.
اين مردي که مي‌گوزد، آروغ مي‌زند، خروپف مي‌کند همان طور که مي‌خندد او را بغل مي‌کند و مي‌بوسد. اين شوهري که او موي سبيل‌اش را هر روز صبح در دستشويي پيدا مي‌کند، کفش‌هايش را بايد روي بالکن بگذارد که هوا بخورد، اين شوهري که ناخن‌هايش را جلو مردم کوتاه مي‌کند، بلند مي‌خندد، مثل يک مرد فحش مي‌دهد، و بايد قسمت‌هاي مختلف شامش در بشقاب‌هاي جداگانه روي ميز گذاشته شود همان طور که در خانه‌ي مادري‌اش، به محض اين که به خانه مي‌آمد، دير يا زود. کسي که براي موسيقي و سريال تلويزيوني عاشقانه يا گل‌سرخ، تصوير هلال ماه روي نهر يا در قاب پنجره تره هم خرد نمي‌کند، پرده‌ها را مي‌بندد و مي‌خوابد، اين مرد، اين پدر، اين همآورد، اين مراقب، اين پيغمبر، اين سرور، اين شوهرِ تا روز رستاخيز.

شک. به نازکي يک تار مو. يک فنجان شسته شده‌ي عوضي دمر شده توي قفسه. ماتيکش، پودر تن، و برس، همه‌ي اين‌ها که به طرزي متفاوت در حمام مرتب شده.
نه. خيالات او. خانه مثل هميشه است. هيچ‌چيز. از بيمارستان مي‌آمد با پسر نوزاد و شوهرش. ديدن کفش‌هاي خانگي زير تخت آرامش‌بخش بود. لباس خانه‌ي رنگ و رو رفته همان طور آويزان توي حمام. بالشش. تخت خوابشان.
خانه، خانه، حس شيرين به خانه رسيدن. دل‌پذير مثل بوي پاشيدن پودر صورت در هوا. ياسمن، چسبندگي ليکور.
لکه‌هاي تيره‌ي سرانگشتان روي در. ته سيگار له شده در ليوان. ناسوري تخيل.
 
گاهي اوقات به خانه‌ي پدري‌اش فکر مي‌کرد. اما چگونه مي‌توانست به آن‌جا برگردد؟ چه بدبختي‌اي. همسايه‌ها چه مي‌گفتند؟ به آن طرز به خانه‌ي پدر برگشتن، يک بچه در بغل يک بچه هم در شکم. شوهرت پس کجاست؟
شهر غيبت‌ها. شهر غبار و نااميدي. چيزي که او آن را با اين ديگر شهر غيبت‌ها تاخت زده است. شهر غبار، شهر نااميدي. خانه‌هايي که شايد فاصله‌ي بيشتري از هم دارند اما لزوماً خصوصي‌تر نيستند. بدون يک متروي زيرزميني پر از برگ درختان در مرکز شهر، اما زمزمه‌ها همان‌قدر مشخص. بدون انبوه پچ‌پچه‌هاي هر يکشنبه روي پله‌هاي کليسا. زيرا که اينجا پچ‌پچه‌ها غروب آفتاب از محله‌ي يخچال شروع مي‌شد.‌ 
اين شهر و غرور احمقانه‌ش به خاطر درخت گردويي نقره‌اي به اندازه‌ي يک کالسکه‌ي بچه جلو شهرداري. تعميرگاه تلويزيون. داروخانه، فروشگاه لوازم يدکي، خشکشويي، کايروپرکتور، مشروب‌فروشي، پرداخت وجه‌الضمان، فضاي خالي جلو مغازه‌ها و هيچ‌چيز، هيچ‌چيز جالب. هيچ‌جايي که آدم بتواند پياده برود. براي اينکه اين شهر طوري ساخته شده که حتماً به شوهرها وابسته باشيد. يا بايد در خانه بماني. يا بايد رانندگي کني. اگر به اندازه‌ي کافي پولدار باشي صاحب ماشين باشي يا اجازه‌ي رانندگي داشته باشي.
هيچ جا نيست که بروي. مگر اينکه خانه‌ي همسايه‌ها را به حساب بياوري. سولداد در يک طرف، دلورس در طرف ديگر. يا که نهر.
بعد از تاريکي اونجا نرو. خواهرجون. دور و برِ خونه‌ات باش. براي سلامتي‌ات خوب نيست. بديُمنه. هواي بد. مريض مي‌شي هم خودت هم بچه. تو تاريکي پلکيدن زهره‌ترک‌ات مي‌کنه اونوقت مي‌فهمي ما چي مي‌گيم.
گاهي، تابستان‌ها رودخانه فقط يک چاله‌ي گل‌آلود است. اما حالا در بهار به خاطر باريدن باران‌ها، چيزي پر از زندگي، چيزي با صدايي متعلق به خودش، همه‌ي شب و روز ندا مي‌دهد با آوايي نقره‌اي و بلند. اين لايورونا زن گريان است. لايورونا زني که بچه‌هاي خودش را غرق کرد. شايد اسم نهر را از او گرفته باشند. او با به خاطر آوردن همه‌ي داستان‌هايي که در بچگي شنيده اين فکر به مغزش خطور مي‌کند.
لايورونا او را صدا مي‌کند. مطمئن است. کلئوفيلاس پتوي دانلد داک بچه را روي زمين پهن مي‌کند. گوش کن. آسمان روز به طرف شب مي‌گرايد. بچه مشت پر از چمن را بالا مي‌آورد و مي‌خندد. لايورونا. کلئوفيلاس فکر مي‌کند آيا چيزي به ساکتي اين فضا ممکن است زني را به طرف تاريکي زير درختان بکشد.
 
چيزي که اون دلش مي‌خواد اينه... طوري رفتار کرد که انگار لمبر زني را وسط پاهاي خودش بکشد، احمق بوگندوي آن طرف خيابان اين را گفت و مردها را خنداند. اما کلئوفيلاس فقط زير لب غرولند کرد. نکبتي. و رفت که ظرف‌ها را بشويد.
کلئوفيلاس مي‌دانست که او اين را نگفت چون که حقيقت بود. بلکه اين را گفت چون خودش به بودن با زني احتياج داشت. به جاي مشروب‌خوري هرشبه در محله‌ي يخچال و تنهايي خود را به خانه کشاندن.
ماکسي‌ميليانو کسي بود که مي‌گفتند زنش را در دعوا مرافعه‌ي محله‌ي يخچال کشته است. زنش با جارو به طرف او هجوم برده بود. او گفته بود بايد شليک مي‌کردم. زنيکه مسلح بود.
خنده‌ي آنها پشت پنجره‌ي آشپزخانه. شوهر و دوستانش. منولو، بِتو، افرين، ال‌پريکو، ماکسي‌ميليانو.
آيا کلئوفيلاس همان طوري که شوهرش مي‌گفت هميشه اغراق مي‌کرد؟ به نظر مي‌رسد روزنامه‌ها پر از اين داستان‌ها بود. زني که جسدش کنار بزرگراه پيدا شده بود. اين يکي از ماشينِ‌ در حال حرکت به بيرون هل داده شده بود. اين يکي بيهوش، آن يکي تا مرز مرگ کتک خورده بود. شوهر سابقش، شوهرش، معشوقه‌اش، پدرش، برادرش، عمويش، دوستش، همکارش. هميشه. اخبار وحشتناک همه‌جاي روزنامه‌ها. ليواني را در کف صابون فرو برد و براي لحظه‌اي بر خود لرزيد.
 
او کتابي را پرت کرده بود. کتابِ او را. از آن طرف اتاق. يک ورم داغ روي گونه. مي‌توانست اين را ببخشد. اما چيزي که بيشتر سوزاندش اين بود که اين کتاب او بود داستاني عاشقانه از کورين تبادو. چيزي که خيلي دوست داشت براي اين که او اکنون در امريکا زندگي مي‌کرد بدون تلويزيون و سريال‌هاي تلويزيوني.
به جز حالا که از غيبت شوهرش استفاده کرده بود و چند قسمتي را در خانه‌ي سولداد ديد زده بود براي اين که دلورس به اين‌چيزها اهميت نمي‌داد. اما سولداد به اندازه‌ي کافي مهربان بود که بخش‌هايي از فيلم Maria de nadie را برايش تعريف کند. دختر فقير آرژانتيني که از بخت بد عاشق پسر زيباي خانواده‌ي آروچا، خانواده‌اي که برايشان کار مي‌کرد شده بود، کساني که زير سقفشان مي‌خوابيد، زمين‌اشان را جارو مي‌کرد. زير يک سقف، آنجايي که جاروي گردگيري و وسايل زمين‌شويي شاهد بودند. خوان کارلوس آچارو با فک چهارگوش حرف‌هاي عاشقانه‌اي به او زده بود؛ دوستت دارم ماريا به من گوش کن، محبوب من، اما او بايد مي‌گفت نه، نه، ما از يک طبقه نيستيم و يا بايد به او يادآوري مي‌کرد که هيچ‌کدام نبايد عاشق ديگري مي‌شد؛ در حالي‌که قلبش مي‌شکست، مي‌تواني تصورش را بکني.
کلئوفيلاس فکر کرد زندگي بايد اين‌طوري باشد. شبيه سريال تلويزيوني، فقط حالا موضوع داشت غميگن‌تر و غمگين‌تر مي‌شد و هيچ آگهي تبليغاتي هم براي رهايي از اين غم در ميان نبود. و دورنما هيچ عاقبت خوشي هم ديده نمي‌شد. وقتي با بچه پشت خانه کنار نهر نشست به اين موضوع فکر کرد. کلئوفيلاس...؟ اما يک جوري بايد اسمش را عوض مي‌کرد به توپَزيو، يا يِسِنيا، کريستال، آدريانا، استفانيا، آندريا، يه چيزي شاعرانه‌تر از کلئوفيلاس. همه‌ي اتفاقات خوب براي زن‌هايي مي‌افتاد که نام‌هاي جواهرات را داشتند. اما چه اتفاق خوبي براي يک کلئوفيلاس افتاده بود؟ هيچ. به جز ترکي در استخوان صورت.
 
چون که دکتر گفته بود، بايد برود. بايد، براي اين‌که مطمئن شود حال بچه خوب است و هيچ مساله‌اي موقع زايمان نخواهد داشت و روي کارت ويزيت دکتر نوشته بود سه‌شنبه‌ي آينده. ممکن است لطفاً او ببردش. فقط همين.
نه، او هيچ از اين موضوع حرف نخواهد زد. قول مي‌دهد. اگر دکتر پرسيد مي‌تواند بگويد از پله‌ها افتاده يا توي حياط ليز خورده، از پشت ليز خورده. مي‌تواند اين را بگويد. بايد سه شنبه‌ي آينده به مطب دکتر برود. خوان پدرو خواهش مي‌کنم. به خاطر بچه، براي بچه‌اشان.
او مي‌تواند به پدرش نامه بنويسد و پول قرض کند، براي خرج زايمان و دوا و دکتر. اما خوب اگر ترجيح مي‌دهد اين‌کار را نکند، نمي‌کند. بسيارخوب نخواهد کرد. خواهش مي‌کنم ديگه بسه. خواهش مي‌کنم. او مي‌داند با همه‌ي خرج‌هايي که دارند محال است بتواند پولي پس‌انداز کند، اما چه‌گونه مي‌توانند قسط‌هاي وانت را بدهند. و بعد از پرداخت صورتحساب آب و برق و گاز و اجاره، ديگر چيزي باقي نمي‌ماند. اما خواهش مي‌کنم حداقل براي ويزيت دکتر. هيچ چيز ديگر نخواهد خواست. او بايد برود دکتر. براي چه اينقدر مشتاقه؟ براي اين که.
براي اين‌که مي‌خواهد مطمئن شود که بچه اين‌بار کله‌پا نمي‌شود و او را از وسط دوتا نمي‌کند. بله، سه شنبه‌ي آينده، ساعت پنج‌ونيم. خوان پدريتو را لباس مي‌پوشانم و آماده مي‌کنم. اما اين‌ها تنها کفش‌هايي است که دارد. واکسشان مي‌زنم و حاضر خواهيم بود. به محض اين‌که از سرکار بيايي. باعث خجالتت نمي‌شويم.
 
_ فلسيه؟ منم، گراسيِلا.
_ نه نمي‌تونم بلندتر حرف بزنم. سرِکارم.
_ ببين. يه لطفي بايد به من بکني. يه مريضي اينجاست. يه زن که يه مشکلي داره.
_ خيلي‌خب يه دقيقه صبر کن. گوش مي‌دي يا نه؟
_ واقعاً نمي‌تونم بلند حرف بزنم چون شوهرش تو اتاق بغليه.
_ ممکنه فقط گوش کني؟
_ من داشتم مي‌رفتم که براش سونوگرام بکنم. حامله‌ست خوب؟ يه دفه زد زير گريه. خداي من. فليسه. اين زن بيچاره همه‌ي بدنش سياه و کبود بود. شوخي نمي‌کنم.
_ از شوهرش. پس کي؟ يکي ديگه از اون عروس‌ها از اون‌ور مرز. همه‌ي کس‌وکارش هم تو مکزيکند.
_ اَه. فکر مي‌کني اونا کمکش مي‌کنند؟ برو بابا دلت خوشه. اين زنه اصلاً انگليسي هم بلد نيست. اجازه نداشته به فاميلش تلفن کنه يا حتا نامه بنويسه. واسه همين تو رو خبر کردم.
_ بايد برسونيش يه جايي.
_ نه خره، مکزيک، نه! به ايستگاه گري‌هاوندِ سن‌آنتونيو.
_ نه فقط برسونش. خودش پول داره. تو فقط تنها کاري که بايد بکني اينه که سر راهت به خونه، برسونيش به ايستگاه. خب چي مي‌گي؟
_ نمي‌دونم. صبر کن.
_ خب اگه فردا خوب نيست...
_ پس اين يه قراره‌ها فليسه. پنج‌شنبه، سر Cash N Carry بزرگ‌راه I-10 سر ظهر. همون‌جا حاضره.
_ اُ، اسمش کلئوفيلاسه.
_ نمي‌دونم. نمي‌دونم. يکي از اون قديسه‌هاي مکزيکي، حدس مي‌زنم. يه شکنجه شده يا همچين چيزي. کلئوفيلاس. ک.ل.ي.و.في.لاس. بنويس.
_ ممنونم فليسه. وقتي بچه‌اش به دنيا بياد بايد اسم مارو روش بذاره. نه؟
_ آره. راست مي‌گي. مثل يه ملودرامه. چه‌زندگي‌اي. فعلاً خداحافظ.
 
تمام صبح آن حالت نيمه‌ترسيده نيمه مردد. هرلحظه ممکن است خوان‌پدرو سرو کله‌اش پيدا بشود. تو خيابون. سر Cash N carry. مثل خوابي که ديده بود.
 بايد به اين‌ها فکر مي‌کرد تا وقتي که زن با وانت سر رسيد. بعد ديگر وقت نبود راجع به هيچ چيز فکر کند به جز وانتي که به طرف سن آنتونيو مي‌رفت. وسائل را بگذار عقب و سوار شو.
اما وقتي که از روي آرويو گذشتند راننده فريادي کشيد به بلندي فرياد مارياچي. که نه تنها کلئوفيلاس را متعجب کرد بلکه خوان پدريتو هم جا خورده بود.
بعد، نگا چه با مزه. هردوتون‌رو ترسوندم. ببخشيد. بايد قبلاً يه ندايي مي‌دادم. هروقت از روي پل مي‌گذرم اينکارو مي‌کنم. بخاطر اسمش مي‌دوني، فرياد زن، بعد، داد مي‌زنم. اين را سپانگليسي گفت و خنديد. ادامه داد: متوجه شدي که روي هيچ جايي اسم زن نذاشتن. واقعاً، مگر اين که باکره بوده. فکر کنم فقط وقتي مشهور مي‌شي که باکره باشي. دوباره خنديد.
براي همين اسم اون نهرو دوست دارم. باعث مي‌شه آدم دلش بخواد فرياد بزنه مثل تارزان. درسته؟
 همه چيز اين زن، فليسه، باعث شگفتي کلئوفيلاس مي‌شد. راندن وانت، وانت. باور مي‌کني. و وقتي کلئوفيلاس پرسيده بود که آيا وانت مال شوهرش است، جواب داده بود که شوهر ندارد. وانت مال خودش بود. خودش انتخابش کرده بود. خودش داشت قسطش را مي داد.
يک وقتي پونتياک سان‌بِرد داشتم. اما اونا مال پيرزن‌هاست. ماشين‌هاي تي‌تيش ماماني. به اين مي‌گن ماشين حسابي.
کلئوفيلاس فکر کرد اين چه طرز صحبت کردن براي يک زن بود؟ فليسه شبيه هيچ‌کدام از زن‌هايي که تا به حال دیده بود نبود. مي‌توني مجسم کني. وقتي از آرويو مي‌گذشتيم شروع به فرياد کشيدن کرد مثل يک ديوانه. فکر کرد بعداّ به پدر و برادرهايش خواهد گفت. درست همين جوري که گفتم. چه کسي ممکن بود فکرش را بکند؟
چه کسي ممکن بود؟ خشم يا درد، شايد، اما نه مثل فريادي که او از اعماق دلش بيرون داده بود. فليسه گفته بود باعث مي‌شه دلت بخواد مثل تارزان داد بزني.
بعد فليسه دوباره شروع کرده بود به خنديدن اما اين فليسه نبود که مي‌خنديد. اين صداي غرغره‌ي گلوي خودش بود، يک روبان بلند خنده، مثل آب. 
 
 
نوامبر 97 


ساعتي از زندگي

کيت شوپِن ( 1904-1851)/ ترجمهٔ صادق عسکری

ساعتي از زندگي


 کاترين او فلاهرتي در 8 فوريه 1851 در سنت لوئيس در ايالت ميسوري آمريکا متولد شد. پدرش از تجار موفق ايرلندي بود که به آمريکا مهاجرت کرده بودند. مادرش از نژاد فرانسوي بود و با گروه‌هاي فرانسوي‌ ساکن آمريکا ارتباط نزديکي داشت. پدرش هنگاهي که او پنج سال داشت در يک سانحه‌ي ريزش پل کشته شد. اين اتفاق او را هرچه بيشتر به خانواده مادري و آداب و رسوم فرانسوي ‌ها نزديک کرد. او به آثار بزرگاني  همچون سر والتر اسکات و چالز ديکنز علاقه فراواني داشت. در دوران جواني به تحقيق و بحث در زمينه‌ي ميزان اختيارِکليساي کاتوليکِ رم درباره جنسيت افراد پرداخت. او معتقد بود حق زنان ناديده گرفته مي‌شود. ( او بعدها هم به تشکل‌هاي حمايتي از حقوق زنان پيوست). در سال 1870 با اسکار شوپن ازدواج کرد که ثمره اين ازدواج 6 فرزند( يک دختر و پنج پسر ) بود. در يک دوره زماني کوتاه 1879 تا 1884 شوهر و مادرش فوت کردند که اين مسئله باعث به وجود امدن افسردگي شديد و ناراحتي روحي در او شد تا آن‌جا که به توصيه‌ي پزشک براي بهبودي و آرامش به نوشتن روي آورد.
حاصل کارهاي ادبي او  آن چندين  مقاله و داستان کوتاه و دو رمان است. مشهورترين اثر شوپن رمانِ بيداري است که به شرح نياز‌هاي جنسي يک زن مي‌پردازد و تا مدت‌ها اجازه چاپ پيدا نکرد.کيت شوپن در سال 1904 در حالي که مشغول بازديد از  نمايشگاه سنت لوئيز بود بيهوش و دو روز بعد جان سپرد.

 

ساعتي از زندگي

 با علم به ابتلاي خانم مالارد به عارضه قلبي نهايت دقت به عمل آمد تا خبر مرگِ همسرش به آراميِ هرچه بيشتر به اطلاع او رسانده شود. اين خواهرش جوسفين بود که با اشاره‌هايي غير مستقيم سعي مي‌کرد تا  موضوع را به‌نحوي به او بفهماند. ريچارد? دوستِ همسرِ خانمِ مالارد هم آن‌جا حضور داشت. ريچارد در دفتر روزنامه بود که خبرِ حادثه‌ي قطار  با نام  برنتلي مالارد در راسِ‌ ليست کشته شدگان به او رسيد. تنها زماني کوتاه را براي اطمينان از درستي خبر با دريافت تلگراف بعدي صرف کرد تا بتواند از هرگونه عکس العملِ اشتباه در رساندن خبري که خودِ او هم به سختي تحمل شنيدنش را داشت به خانم مالارد جلوگيري کند.
خانم مالارد خبر را مانند زنان بسياري ديگري که خبر مشابهي را شنيده بودند - با عجز و ناتواني از قبول اين‌چنيني واقعيتي- نشنيد.تنها به يکباره با گريه خود را در آغوشِ خواهرش جوسفين انداخت و زماني که از شوک شنيدن خبر کاسته شد به اتاقش رفت تا تنها باشد و به هيچکس هم اجازه نداد تا او را همراهي کند.
داخل اتاق در مقابل پنجره‌ي باز،  در ميانِ صندلي بزرگ و راحتي فرو رفت. خستگي مفرطي جسمش را دربرگرفته بود و انگار قصد داشت به روحش نيز نفوذ کند. از ميان چهارچوبِ پنجره‌ي مقابل چشمانش سرشاخه‌هاي درختاني که حالا ديگر با آمدن بهار جاني دوباره گرفته بودند و با وزشِ هر نسيم مي‌رقصيدند، نمايان بود. بوي دلپذيرِ هوايي باراني به مشام مي رسيد. صداي دستفروشي که در خيابان جلوي خانه‌اش مشغول فروش اجناسِ خود بود به گوش مي‌رسيد. کسي در آن دور دست‌ها آوازي مي‌خواند. گنجشک‌هاي بي شماري بر لب بام‌ها جيک  جيک مي‌کردند. در مقابل چشمانش تکه‌هاي آبيِ آسمان از پسِ ابرهاي درهم تنيده در سمت غرب ِ پنجره نمايان بودند.
سرش را به پشتيِ صندلي راحتي تکيه داده بود وکاملا بي‌حرکت بود. تنها زمان‌هايي مي‌شد که درست مانند کودکي که با گريه به خواب برود و در خواب هم هق‌هق کند  بغض گلويش را مي‌شکست و او را تکاني مي‌داد.
جوان? زيبا و آرام بود? با صورتي که خطوطش حاکي از مقاومت درونيِ او در برابر سختيِ  زندگي بود. اما حالا چشمانش با بهتي ملال‌آور به فراسوي يکي از همان تکه‌هاي آبيِ آسمان خيره مانده بود. در فکر فرو نرفته بود. بلکه در نگاهش مي‌شد نوعي بلاتکليفي و عدم توانايي در چاره‌جويي را خواند.
انگار قرار  بود چيزي به سراغش بيايد و او بيمناک انتظارش را مي‌کشيد. چه بود؟ مبهم‌تر از آن بود که به اسم درآيد. با تمام اين وجود او به ‌خوبي احساسش مي‌کرد که از ميان تمام صداها و رنگ‌ها و مناظري که آسمان پيشِ رويش را پوشانيده بود آهسته به سمتش مي‌آيد.
با حالتي حاکي از درد نفس‌نفس مي زد? داشت مي‌فهميد آن‌چه به سمت او مي‌آيد تا احاطه‌اش کند چيست به همين دليل سعي داشت تا آن ‌را با اراده‌اش که به همان  بي‌جانيِ دستانى سفيدِ لرزانش بودند? به عقب براند.
زماني که ديگر از کشمکش‌هاي دروني رهايي پيدا کرد? کلمه‌اي نجواگويان از ميان دهانِ نيمه‌بازش خارج شد. و دوباره دوباره با هر نفس اين کلمه را زمزمه کرد:« رهايي ?رهايي? رهايي !!» ديگر در نگاهش اثري از ترس و نااميدي نبود بلکه به جاي آن برقِ شادي و اشتياق در چشمانش موج مي‌زد. ضربان قلبش بالا رفته بود و جريانِ خون هر ذره از بدنش را گرم مي‌کرد و سراسر وجودش را آرامش مي‌بخشيد.
حتي براي لحظه‌اي سعي نکرد تا از خود بپرسد اين لذتِ بي‌حد و حصر چيست که تمام وجودش را فرا گرفته است. به اين خودباوري رسيده بود که بتواند از اين سوال به عنوان مسئله‌اي جزئي چشم‌پوشي کند.
خوب مي‌دانست که اگر دست‌هاي پر محبت و مهربان  او را- چهره‌اي که هيچ‌گاه عشقش را دريغ نکرده بود - در آغوشِ مرگ کبود و بي‌جان ببيند، دگرباره خواهد گريست. اما در پسِ اين لحظاتِ تلخ? سال‌هاي آتي را مي‌ديد که ديگر کاملا به خودش تعلق خواهد داشت. و او با آغوشي باز به استقبالش مي‌رفت.
درسال‌هاي آينده ديگرکسي نبود که او به‌خاطرش زندگي کند. ديگر زندگي تنها متعلق به خودش خواهد بود. ديگر اراده‌اي قوي سعي نخواهد کرد تا با سماجتي متعصبانه به او بقبولاند که زن و مرد حق دارند عقيده‌ي خودشان را به ديگري تحميل کنند. نيت مهربانانه و يا شايد هم ظالمانه‌ي اين تصميم موجب مي‌شد تا کار او در آن لحظه‌ي کوتاه چيزي جز گناه به نظرش نيايد.
اما هنوز بعضي اوقات دوستش داشت- البته نه بيشتر اوقات. چه اهميتي داشت؟ عشق اين معماي حل‌نشده ديگر چگونه مي توانست در مقابلِ اين آزادي درونىِ او که ناخودآگاه وجودش را تصرف کرده بود? بايستد؟
« آزادي! روح و جسمم ديگر  آزاد خواهند بود...!» مدام زير لب زمزمه مي‌کرد.
خواهرش جوسفين  در مقابل در بسته‌ي اتاق زانو زده بود و از سوراخ کليد التماس مي‌کرد تا در را به رويش باز کند: « لويس? در رو باز کن. ازت خواهش مي‌کنم. خودت رو از بين مي‌بري- تو داري اون‌جا چه‌کار مي‌کني؟ لويس؟ به‌خاطر خدا در رو باز کن!»
« از اين‌جا برو? من خودم رو از بين نمي‌برم». در مقابل پنجره داشت هواي تازه‌ي بهاري را تنفس مي‌کرد.
رويا‌ها و خيالات تمام روزهاي در راه? روزهاي بهاري? روزهاي تابستان و تمام روزهاي ديگري که تنها از آنِ خودش بودند به ذهنش هجوم آورده بود. در دل آرزو مي‌کرد تا زندگي‌اش طولا ني باشد. انگار نه انگار همين‌ ديروز بود که با احساسي مشمئزکننده زندگي به نظرش زيادي طولاني آمده بود.
بلند شد. در را براي خواهرش که پشتِ در مدام التماس مي‌کرد? باز کرد. برق پيروزي در چشمانش نمايان بود و به مانند ملکه‌‌ي پيروزي،  مدهوش گام  برمي‌داشت. با تکيه بر خواهرش از پله‌ها پايين رفت. ريچارد پايين پله‌ها انتظارش را مي‌کشيد.
کسي در جلويي خانه را با کليد باز کرد. اين برنتلي مالارد بود که گرد و خاک سفر گرفته? ساکِ سفر و چترش را خونسردانه حمل مي‌‌کرد. او  جايي بسيار دورتر از محل حادثه بوده و حتي نمي‌دانست اصلا حادثه‌اي اتفاق افتاده است. با تعجب به گريه‌هاي جوسفين نگاه مي‌کرد و تلاش ريچارد براي دور کردن او از چشم همسرش.
اما ديگر خيلي دير شده بود. دکتر‌ها علتِ مرگ را سکته‌ی قلبیِ ناشی از شادی بیش از حد اعلام کردند.


اولین روز مدرسه

مترجم: سعید کمالی دهقان

اولین روز مدرسه / داستانی از جفری دیور (Jeffery Deaver)


اوایل سپتامبر، در یک روز گرمِ تابستانیِ ناحیه‌ٔ بومی آمریکا، در حومهٔ‌ کوچک و غربی مرکز شهر، حدود ساعت هفت و نیم صبح، جیم مارتین لاغر با آن موهای زرد مایل به قرمز و کک‌مک‌های صورتش، کیف سنگینش را به دوش انداخته بود و قدم زنان از پیاده روی ناهمواری به سوی مدرسه‌ٔ راهنمایی توماس جفرسن می‌رفت.آهسته قدم می‌زد و از گرمای تابستان لذت می‌برد، از صدای کفش‌های جدید دو میدانیش ذوق می‌کرد و مناظر آشنای مسیر او را خوشحال کرده بود.

سرشار از هیجان، انتظار و کنجکاوی، اما نگران. چرا که روز اول مدرسه بود. یک مایل که از خانه دور شد از پایین تپه ایی گذشت، از گوشه‌ایی پیچید و مدرسه جلویش ظاهر شد. ساختمان زیبایی نداشت. یک طبقه، درب و داغون با سنگ‌های زرد رنگ. میله‌ٔ پرچم بلندی بود که وقتی طناب سیلی محکمی به گوشش می‌زد، صدای زنگ ساعت از آن شنیده می‌شد ، و جز آن چیز دیگری به چشم نمی‌خورد. ولی در هوای آرام آن روز از میله‌ی پرچم هم صدایی در نمی آمد. از وسط جمعیت میان بر زد و از میان میدان فوتبال گذشت .شلپ و چلپ می‌کرد و ملخ‌ها در مسیر او به این طرف و آن طرف جست و خیز می‌کردند.

نگاهی به سمت راستش کرد و متوجه‌ٔ نقطه‌ٔ تاریکی بر روی زمین فوتبال، نزدیک صندلی‌های تیم میزبان شد و یک خاطره مثل برق از ذهنش گذشت. خاطره‌ٔ یک روز بهاری، درست در همان نقطه، روزی که جیم و َسم گوردون با هم شاخ به شاخ شدند و یک جنجال درست و حسابی راه افتاد. َسم دانش آموز هشتم ابتدایی بود، پسری قوی هیکل که یک سال هم رفوزه شده بود. سم لباس تیره‌ایی پوشیده بود ،از لباسش بوی سیگار و روغن  موتور می‌آمد و عصبانیت از سر تا پایش می‌بارید. بی هیچ دلیلی از جیمی که یک سال از او جوانتر و 50 پوند از او سبک‌تر بود، نفرت داشت. َسم همیشه با رفتار نادرست‌اش جیم را می‌آزرد.  آن‌قدر متلک بارش کرد که جیم دیگر نتوانست تحمل کند و قبول کرد بعد از مدرسه دعوا کنند.

بچه‌ها دور تا دور جمع شدند. جیم می‌ترسید اما پسر شجاعی بود. َسم اولین ضربه را که زد جیم توانست آن را دفع کند، ولی در حمله‌ٔ بعدی مشتِ دستِ چپِ َسمِ قُلدر که معلوم نبود از کجا سر در آورده به چانه‌ی جیم برخورد کرد. جیم روی زانوهایش افتاد و َسم روی او پرید و او را زد، دستان لاغر جیم نمی‌توانستند او را از سیلِ حملات حفظ کنند. َسم ایستاد. می‌خواست ضربه‌ٔ بیرحمانهٔ بعدی را به دنده‌های جیم وارد کند که ناگهان صدای مردی هوای صاف و آرام ماه آوریل را لرزاند.

- بچه ها! تمومش کنید.

معلم ورزش، آقای لابل جلو آمد و َسم را کنار کشید و دستور داد که به دفتر مدیر برود. َسم پوزخندی زد و راهش را کشید و رفت. سپس آقای لابل به جیم کمک کرد که بایستد و زخم‌هایی را که به صورت جیم وارد شده بود، برانداز کرد.

آقای لابل: اول برو پیش پرستار، ولی تو هم باید بری دفتر مدیر.

- چشم آقا.

آقای لابل موهای سفید و کوتاهی داشت. به جیم دستمال کاغذی داد تا خون و اشک‌هایش را پاک کند. لحظه‌ای صبر کرد و گفت: جوانک، یه چیزی می‌خوام بهت بگم که آویزه‌ی گوشت کنی. می‌دونی بزرگترین فرق بین یه بچه و آدم بزرگ چیه؟

- نمی دونم.

- اینه که بفهمی چه موقع  دعوا کنی و چه موقع راهت رو بکشی و بری. فهمیدی؟

جیم سری تکان داد.

خب، الان برو پیش پرستار تا به  زخم‌هات نگاهی بندازه.

جیم داشت ناراحت به سمت در می رفت که آقای لابل گفت: جیم؟

جیم برگشت وگفت: بله آقا؟

آقای لابل با انگشت به جیم اشاره کرد و گفت: وقتی داری دعوا می‌کنی بهتره مراقب ضربه‌های سمت چپ باشی وگرنه حسابی دندون‌هات درب و داغون می‌شه.

- چشم حتما.

در اولین روز مدرسه، جیم مشغول قدم زدن بر روی چمن‌های نمناک همان زمین فوتبال بود. کیفش را به دوش دیگرش انداخت و در این فکر بود که صحبت‌های آقای لابل چقدر توانسته ذهنیت و نگاه او را به زندگی تغییر دهد.

به مدرسه نزدیک‌تر شده و از اتوبوس‌ها هم گذشته بود. همه جا زرد شده بود. جیم به دانش آموزان و معلمان و مادر پدر‌های بی‌تاب و نگرانی که در مسیرعبور و مرور ماشین‌ها ایستاده بودند، نگاه می‌کرد. به بعضی بچه‌ها سلام کرد ولی هنوز غرق خیالات خودش بود، به کلاس درسی که در همان نزدیکی بود نگاه کرد،کلاس ریاضی آقای کارتر.

جیم از ریاضی نفرت داشت. بر خلاف آن که همیشه تکالیفش را انجام می‌داد و برای امتحانات هم بسیار تلاش می‌کرد ولی هیچ وقت نتوانسته بود نمره‌ای بالاتر از c مثبت بگیرد.

یاد یکی از کلاس‌های درس آقای کارتر افتاد. اوایل ترم بود. معلم داشت برگه‌های تصحیح شده را پخش می‌کرد. جیم c منفی گرفته بود. بعد از آن همه تلاش بی‌نتیجه، مایوس و دلسرد شد. آقای کارتر بدجوری به چشمان جیم زل زده بود و بعد کلاس هم گفته بود که توی کلاس بماند.

آقای کارتر: جیم مشکلی داری؟

جیم: هر کاری می‌کنم نمی‌تونم نمرهٔ خوبی بگیرم. سر جلسه امتحان گیج می‌شم و می‌ترسم.

آقای کارتر تعدادی کاغذ از میزش بیرون آورد و چندتایی اسم نوشت و با ملایمت گفت: جیم، بهتره که معلم خصوصی بگیری. بنظرم بتونه کمک بزرگی بهت بکنه.

جیم  گفت: چشم آقا.

جیم نفس عمیقی کشید و اعتراف کرد: آقای کارتر، راستش، من اصلا از ریاضی خوشم نمی‌آد. هیچ وقت هم علاقه‌ایی نسبت بهش پیدا نمی‌کنم. اینو مطمئنم.

آقای کارتر خندید و گفت: ریاضی دوست نداری؟

جیم سرش را تکان داد.

- خب جیم، بهتره یه چیزی رو بدونی، من نمی‌خوام مجبورت کنم از ریاضی خوشت بیاد. قصدش رو هم ندارم. فقط می‌خوام بهتون اینو یاد بدم که چه جوری می‌شه از چیزی که می‌خونید لذت ببرید.

و این جمله را یکبار دیگر تکرار کرد.

جیم سرش را تکان داد و به فکر فرو رفت. یادداشت معلم را به خانه برد و تصمیم گرفته شد که یک معلم خصوصی برای جیم بگیرند. نمره‌ٔ جیم آن چنان پیشرفت نکرد. اما توانست که B منفی بگیرد. برای جیم دیگر نمره مهم نبود بلکه گفته‌های معلمش ارزش داشت.

در اولین روز مدرسه، هنگام عبور از در مدرسه‌ٔ توماس جفرُسن به این فکر می‌کرد که صحبت معلم ریاضیاتش و آقای لابل چقدر ذهنیت و طرز فکر او را تغییر داده است.

جیم از سالن‌های خنک مدرسه عبور می‌کرد، بوی رنگ نوی مدرسه، عطر دختر خانم‌ها و بوی غیر عادی آزمایشگاه زیست به مشامش می‌رسید. کمی از آبخوری‌ آب خورد و به سمت کلاس خودش رفت. در این حال با گذشتن از کلاسی، خاطره‌ای دیگر به ذهنش خطور کرد. کلاس درسِ انگلیسیِ خانم پی بادی.

خانمِ پیر و سخت گیری بود. بچه ها اسمش را گذاشته بودند«جادوگرِ پیر»، بخاطر این که همیشه می‌فهمید کدام یک از بچه‌ها واقعا از روی تکلیفش می‌خواند و کدامیک در حال تقلب است.

جیم یاد آن روزی افتاد که خانم پی بادی تعطیلات تابستان را بعنوان موضوع انشا مشخص کرده بود.

خانم پی بادی: تا جایی که می تونید تو انشاتون خلاقیت نشون بدید.

آن شب جیم کنار میز تحریرش نشسته بود و ناراحت به ورقه‌ٔ کاغذ سفید جلویش نگاه می‌کرد .نمی‌خواست انشا خنده داری بنویسد. یک بار مشغول بازی کردن با سگش بوده، پارک آبی رفته، دو هفته پیک نیک، و تکالیف معمول. عجب تعطیلات خسته کننده‌ای... جیم از پایان تعطیلات و بازگشت به مدرسه خوشحال بود. موضوع اصلی را عوض کرد و در مورد آنچه که خودش می‌خواست نوشت. اسمش را نمی‌توان گذاشت انشا ولی داستان کوتاهی شد. افسانه‌ای علمی بود. در مورد سیاره‌ی دوری که در آنجا همیشه فصلِ بهار است و ساکنان غریبش روزی 24 ساعت کار می‌کنند و تعطیلات هم ندارند.

صبح روز بعد، جیم داستانش را تحویل داد. اما شب بعدش تا ساعت 3 صبح خودش را سرزنش می‌کرد که چرا موضوع انشا را عوض کرده است. «کاش همون موضوع قبلی را می نوشتم.» انگلیسی، کلاس مورد علاقهٔ جیم بود.«ممکنه هنوز هم برای جبرانش وقت داشته باشم.»

فکر کرد که شاید بتواند از خانم پی بادی عذر خواهی کند و در مورد همان موضوع اصلی بنویسد.

اما وقتی که فردا صبح به مدرسه رفت، فهمید که خانم پی بادی آن‌ها را خوانده و حتی صحیح هم کرده است. وقتی خانم معلم با نگاهِ جدیِ همیشگی اش به او نگاه ‌کرد، آرزو کرد که ای کاش آن روز مریض بود و در خانه  می‌ماند و به مدرسه   نمی آمد.

خانم معلم: الان می خوام انشاهای شما را پس بدم، اما اول می‌خوام چیزی بگم. وقتی قراره چیزی بنویسید و دیگران هم اون رو بخونند، انتقاد پذیر باشید، حتی اگر خیلی هم نظرات تندی باشن. یادتون  باشه نظر اونا  فقط  یه نظره، نه چیز دیگه. منظورم رو که می فهمید؟... در ضمن من هم می‌خوام از شما یه گلایه ای   کنم.

جیم مطمئن شد که در مخمصه افتاده است و از خجالت سرخ شد. ترس در چهره اش معلوم بود. به زمین نگاه می‌کرد.

خانم پی بادی: تقریبا همهٔ بچه‌های کلاس در مورد تعطیلات تابستان نوشتن.

جیم با خودش فکر می‌کرد : می‌دونم، حتما این دفعه نمرهٔF  می‌گیرم.

خانم معلم: اما انگار یک نفر از موضوع زیاد خوشش نیومده.

جیم سرش را آن قدر بلند کرد که تنها بتواند چشمان خیرهٔ خانم معلم را ببیند.

خانم پی بادی به بقیه کلاس نگاه کرد و گفت: مثل این که همه‌تون تُو خواب انشا نوشتین. مطمئنم که موضوع را جدی نگرفتید و هیچ کدوم بیشتر از 10 دقیقه هم برای اون وقت نذاشتید. فقط یکی جرات کرده همون‌طوری که من همیشه گفتم خیال پردازی کنه. جیم مارتین تنها کسی‌یه که A گرفته، از اون می‌خوام بیاد اینجا و داستانش رو بخونه. نوشتهٔ جیم می‌تونه الگویی باشه تا آزاد فکر کنید و خلاق باشید.

خانم پی بادی با لحنی خشن ادامه داد: اما جیم باید بیشتر به دیکته و دستور زبان توجه کنه.

تمام بچه‌های کلاس جیم را تشویق کردند و جیم پیروزمندانه به جلوی کلاس رفت. مثل این که از قلهٔ کوه اورست بالا می‌رفت یا اینکه نفر اولی‌ست که پا روی کرهٔ ماه گذاشته.

جیم به کلاس درس نزدیک شد. کیفش را از روی دوشش برداشت و در آخرین ردیف کلاس نشست. فهمید که تعداد زیادی از بچه ها هم احساس هیجان، انتظار و کنجکاوی دارند .بعضی هم مثل خود جیم در این روزِ واقعا گرمِ تابستانیِ ماه سپتامبر، نگرانند.

صدای زنگ آمد و کلاس ساکت شد. سکوت کلاس را تنها  بهم خوردن ورقه ها و خودکارها و ترق و تروق چفت کیف ها به هم می‌زد.

بچه ها به میز معلم نگاه می‌کردند.

سکوت همه جا را فرا گرفته بود...

جیم نفس عمیقی کشید و ایستاد. رفت جلو و ماژیک را برداشت و روی تخته وایت ُبرد نوشت: آقای جیم مارتین،کلاس سال 8 ام انگلیسی.

و پایین آن ساعاتی را نوشت که در دفتر مدرسه بود و  به مشکلات بچه‌ها رسیدگی می‌کرد.

رو به کلاس برگشت و گفت:صبح بخیر.

جیم در اولین روز مدرسه و تدریس بود. با لبخندی به شاگردانش نگاه کرد. چقدر عجیب است .در مدرسه‌ایی که خود او سال‌های متوالی دانش آموز بوده و چیزهای زیادی یاد گرفته، اکنون در ابتدای اولین روز کاری است و یاد خاطرات گذشته‌اش می‌افتد: فهمیدن آنکه چه موقعی دعوا کند و چه زمانی بی‌خیال شود …و این که همیشه مراقب ضربه های سمت چپ باشد… که چه‌جوری از خواندن ریاضی لذت ببرد… و آنکه همیشه برای خودش فکر کند و خلاق باشد... اما دیکته و دستور زبان را هم از یاد نبرد…

جیم برنامهٔ درسی و لیست کلاس را از کیفش بیرون آورد و بچه ها را تک تک صدا زد. و دوباره به یاد آقای لابل و آقای کارتر و خانم پی بادی و سایر معلم‌های این مدرسه و مدارسی که جیم در طول زندگیش با آن ها سر و کار داشته افتاد و می‌دانست که او هم مثل همه دنبال ایجاد تغییر بوده است.                                                 

یک آدمِ لال

داستانی از: شروود اندرسون / برگردان: صادق عسکری

یک آدمِ لال


داستانی هست که از بازگو  کردنِ آن عاجزم. هیچ حرفی برای گفتن ندارم. تقریبا داستان را از یاد برد‌ه‌ام، اگرچه گاهی اوقات هم آن را به خاطر می‌آورم.

داستان درباره‌ی سه مرد در خانه‌ای در یک خیابان است که اگر قادر به ادای کلمات بودم، آن را تعریف می‌کردم. آن را در گوش زنان و مادران نجوا می‌کردم. به خیابان‌ می‌شتافتم و داستان را دوباره و دوباره بازگو می‌کردم. آن‌چنان که زبان در دهانم کش می‌آمد و به دندان‌هایم می‌گرفت.

سه مرد در یک اتاق از آن خانه هستند.

اولی جوان است و جلف. او مدام در حال خندیدن است.

مردِ دومی ریشِ سفید بلندی دارد.او  مدام دچار شک و تردید می شود اما گه‌گاهی که شک و تردید برطرف شود به خواب فرو می رود.

مردِ سومی هم هست با چشمانی شرور. او مضطربانه در حالی که دستانش را به هم می‌مالد، دورِ اتاق می‌چرخد.

هر سه مرد در انتظارند؛ انتظار.

در طبقه‌ی بالا‌ی خانه زنی در سایه روشنِ‌  مقابل پنجره به دیوار تکیه داده است.

این زن شالوده‌ی داستان من است و هر‌آن‌چه که بخواهم بدانم در او خلاصه شده است.

به‌یاد دارم که مرد چهارمی پا به خانه گذاشت. یک مرد سفید پوستِ آرام.

همه‌چیز مثل دریا در شب ساکت بود. گام‌‌های او بر کف‌پوشِ سنگی اتاقی که آن سه مرد در آن بودند، هیچ صدایی تولید نمی‌کرد.

مردی که چشمانی شرور داشت بی قراری می‌کرد. به مانند یک حیوان گرفتار در قفس به اطراف می‌دوید. ناآرامیِ او به مردِ ریش سفید هم سرایت کرده بود. او مدام با ریشِ سفیدش بازی می‌کرد.

مرد چهارم، همان مردِ سفید پوستِ آرام  به طبقه‌ی بالا ــ جایی که زن انتظار می‌کشید ــ رفت.

خانه آن‌قدر ساکت بود که حتی صدای تیک‌تاکِ ساعت‌های همسایه‌ها به‌گوش می‌رسید. زنِ طبقه‌ی بالایی به دنبال عشق بود. اصل داستان هم باید همین باشد. او با تمام وجود تشنه‌ی عشق بود. دلش می‌خواست عاشق شود. او وقتی متوجه حضورِ مرد سفید پوستِ آرام شد از جا پرید. لبانش تکانی خورد و لبخندی بر آن نشست.

مرد سفیدپوست سخنی نگفت. در چشمانش نشانی از سرزنش یا تردید نبود. چشمانش به سردیِ ستارگان بود.

در طبقه‌ی پایین مرد شرور ناله سر می‌داد و  مثل توله سگِ گرسنه و درمانده‌ای به این‌طرف و آن می‌دوید. مردِ ریش سفید سعی کرد به دنبالش برود اما به‌زودی خسته شد و روی زمین به خواب رفت. او دیگر هیچ‌وقت بیدار نشد.

جوانک جلف هم  روی زمین دراز کشید. او می‌خندید و با سبیل مشکی و کوچکش بازی می‌کرد.

قادربه بیانِ کلمات برای بیان آنچه در داستانم اتفاق می‌افتد نیستم.من قادر به تعریفِ داستان نیستم.

مردِ سفید پوستِ آرام شاید نشانه‌ی مرگ باشد.

زنِ مشتاق و چشم‌انتظار شاید نشانه‌ی زندگی.

مرد ریش سفید و مردِ شرور هر دو مرا گیج کرده‌اند. هرچه فکر کردم نتوانستم آن‌ها را درک کنم. اگرچه همه‌ی وقت هم به آن دو فکر نکردم بلکه سعی کردم درباره‌ی جوانک جلفی هم که در تمامِ طولِ داستانم می‌خندید، بیاندیشم.

اگر بتوانم او را درک کنم می توانم همه‌چیز را بفهمم. می‌توانم راویِ داستانی شگفت انگیز برای جهانیان باشم.آ ن‌وقت دیگر لال نخواهم بود.

چرا من قادر به بیان کلمات نیستم؟ چرا من باید لال باشم؟

من داستانی شگفت‌انگیز برای گفتن دارم اما نمی‌توانم راهی برای بازگو کردنش بیابم.

 

 

آنيوتا

داستانی از: آنتوان چخوف/ برگردان: احمد گلشیری

آنيوتا


جن و پری: نقد چاپ نشده‌ای از داستان «آنیوتا» نوشته‌ی «آنتوان چخوف» همراه ترجمه‌ی داستان توسط «احمد گلشیری» به مناسبت یکسالگی سایت برایمان فرستاده شده که پس از داستان آن را می‌خوانید.

 

--- 

 

 استپان‌ كلوچكف‌، دانشجوي‌ سال‌ سوم‌، توي‌ ارزان‌ترين‌ اتاق‌ يك‌مجتمع‌ بزرگ‌ آپارتماني‌ مبله‌ مي‌رفت‌ و مي‌آمد و سرگرم‌ حاضر كردن‌درس‌ آناتومي‌ بود. دهانش‌ خشك‌ شده‌ بود و پيشاني‌اش‌ از فرط تلاش‌بي‌وقفه‌ براي‌ به‌ خاطر سپردن‌ مطالب‌ به‌ عرق‌ افتاده‌ بود.

هم‌اتاقش‌، آنيوتا، دختري‌ بيست‌ و پنج‌ساله‌، سبزه‌، ريزاندام‌،لاغر، رنگپريده‌ با چشمان‌ خاكستري‌ روشن‌، جلو پنجره‌اي‌ نشسته‌ بودكه‌ شيشه‌هايش‌ را نقش‌ و نگار شبنم‌هاي‌ يخزده‌ پوشانده‌ بود. پشتش‌را خم‌ كرده‌ بود و با نخ‌ قرمز يقه‌ پيراهن‌ مردي‌ را برودري‌دوزي‌مي‌كرد. در كارش‌ عجله‌اي‌ نشان‌ نمي‌داد. ساعت‌ ديواري‌ راهروخواب‌آلود دو ضربه‌ نواخت‌. با وجود اين‌، اتاق‌ را براي‌ صبح‌ سر وسامان‌ نداده‌ بودند، لباس‌هاي‌ خواب‌ مچاله‌ شده‌ بود; بالش‌ها،كتاب‌ها و لباس‌ها همه‌ جا پر و پخش‌ بود. روي‌ سطل‌ بزرگ‌ پسابي‌ كه‌لبالب‌ از كف‌ صابون‌ بود، ته‌سيگارهاي‌ زيادي‌ شناور بود و آت‌ وآشغال‌هاي‌ كف‌ اتاق‌ گويي‌ به‌عمد روي‌ هم‌ تلنبار شده‌ بود.

كلوچكف‌ تكرار كرد: «ريه‌ راست‌ از سه‌ قسمت‌ تشكيل‌ شده‌...حدود آن‌: قسمت‌ قدامي‌، در جداره‌ داخلي‌ قفسه‌ صدري‌، به‌ دنده‌چهارم‌ يا پنجم‌ مي‌رسد; از پهلو به‌ دنده‌ چهارم‌ و از پشت‌ به‌ استخوان‌كتف‌... .»

كلوچكف‌ چشمانش‌ را به‌ سقف‌ دوخت‌ و سعي‌ كرد آنچه‌ راخوانده‌ مجسم‌ كند، و چون‌ نتوانست‌ تصوير روشني‌ پيش‌ نظر بياورد،دستش‌ را بالا آورد تا از روي‌ جليقه‌ دنده‌هاي‌ فوقاني‌اش‌ را لمس‌ كند.

گفت‌: «اين‌ دنده‌ها حال‌ كليدهاي‌ پيانو را دارند. آدم‌ اگر مي‌خواهدگيج‌ نشود بايد به‌ نحوي‌ دانه‌دانه‌شان‌ را بشناسد. براي‌ اين‌ كار يا بايداسكلت‌ دم‌ دست‌ آدم‌ باشد يا يك‌ بدن‌ زنده‌... آهاي‌، آنيوتا، بگذارببينم‌ اوضاع‌ از چه‌ قرار است‌.»

آنيوتا دوختني‌اش‌ را زمين‌ گذاشت‌، بلوزش‌ را درآورد و خودش‌ راراست‌ گرفت‌. كلوچكف‌ اخم‌ كرد، روبه‌رويش‌ نشست‌ و شروع‌ به‌شمردن‌ دنده‌ها كرد.

«اوهوم‌... دنده‌ اول‌ را نمي‌شود پيدا كرد، پشت‌ استخوان‌ كتف‌است‌ ... اين‌ يكي‌ حتما دنده‌ دوم‌ است‌ ... آره‌... اين‌ سومي‌ است‌...اين‌ چهارمي‌ است‌... اوهوم‌!... آره‌... چرا وول‌ مي‌خوري‌؟»

«آخر، انگشت‌هاتان‌ يخ‌ كرده‌!»

«آرام‌ بايست‌... نترس‌، نمي‌ميري‌. جم‌ نخور. اين‌ حتما دنده‌ سوم‌است‌، پس‌... اين‌ يكي‌ چهارمي‌ است‌... چقدر پوست‌ و استخواني‌،اما آدم‌ نمي‌تواند دنده‌هايت‌ را پيدا كند. اين‌ دومي‌ است‌... اين‌ سومي‌است‌... انگار قاطي‌ شد... درست‌ معلوم‌ نيست‌... بايد بكشم‌شان‌...قلم‌ من‌ كجاست‌؟»

كلوچكف‌ قلمش‌ را برداشت‌ و روي‌ سينه‌ آنيوتا خطوطي‌ موازي‌هم‌، در امتداد دنده‌ها، كشيد.

 «عالي‌ است‌. حالا كار ساده‌ مي‌شود... مي‌شود فهميد جاي‌هركدام‌ كجاست‌. پاشو بايست‌!»

آنيوتا از جا بلند شد و چانه‌اش‌ را بالا برد. كلوچكف‌ شروع‌ كرد، باكشيدن‌ خط، جاي‌ دنده‌ها را مشخص‌ كند. چنان‌ غرق‌ كار بود كه‌ پي‌نبرد لب‌ها، بيني‌ و انگشتان‌ آنيوتا از سرما دارد كبود مي‌شود. آنيوتامي‌لرزيد و در عين‌ حال‌ مي‌ترسيد كه‌ دانشجو به‌ صرافت‌ بيفتد و كار رانيمه‌تمام‌ بگذارد و بعد، احتمالا، در امتحان‌ مردود شود.

كلوچكف‌ كه‌ كارش‌ تمام‌ شد، گفت‌: «حالا كاملا مشخص‌ است‌.همين‌طور بنشين‌ تا خطوط پاك‌ نشود، و من‌ هم‌ خوب‌ حاليم‌ بشود.»

 و دانشجو باز شروع‌ كرد توي‌ اتاق‌ قدم‌ بزند و پيش‌ خود مطالب‌ راتكرار كند. آنيوتا، با آن‌ خطوط سياه‌ روي‌ سينه‌، حال‌ آدمي‌ را پيداكرده‌ بود كه‌ خال‌ كوبيده‌ باشد. كز كرده‌ بود، از سرما مي‌لرزيد و توي‌فكر بود. معمولا خيلي‌ كم‌ حرف‌ مي‌زد، هميشه‌ ساكت‌ بود و توي‌فكر بود...

 در طول‌ شش‌ هفت‌ سال‌ سرگرداني‌ و، از يك‌ اتاق‌ مبله‌ به‌ اتاق‌ مبله‌ديگر رفتن‌، با پنج‌ دانشجو مثل‌ كلوچكف‌، آشنا شده‌ بود. هر پنج‌ نفردرس‌شان‌ را تمام‌ كرده‌ بودند و وارد جامعه‌ شده‌ بودند; و البته‌، مثل‌آدم‌هاي‌ محترم‌ مدت‌ها پيش‌ فراموشش‌ كرده‌ بودند. يكي‌ از آن‌هاتوي‌ پاريس‌ زندگي‌ مي‌كرد; دو نفر پزشك‌ شده‌ بودند; چهارمي‌ نقاش‌بود; و پنجمي‌ گفته‌ مي‌شد كه‌ استاد دانشگاه‌ شده‌ است‌. كلوچكف‌دانشجوي‌ ششم‌ بود... چيزي‌ نمي‌گذشت‌ كه‌ او هم‌ درسش‌ را تمام‌مي‌كرد و وارد جامعه‌ مي‌شد. بي‌ترديد، آينده‌ درخشاني‌ در انتظارش‌بود و احتمالا انسان‌ بزرگي‌ مي‌شد. اما با اين‌ وضع‌ كه‌ نمي‌شد زندگي‌كرد; كلوچكف‌ نه‌ توتون‌ داشت‌ و نه‌ چاي‌، و فقط چهار حبه‌ قندبرايش‌ مانده‌ بود. آنيوتا بايد عجله‌ مي‌كرد و برودري‌دوزي‌اش‌ را به‌آخر مي‌رساند، مي‌برد به‌ دست‌ زني‌ مي‌داد كه‌ سفارش‌ آن‌ را داده‌ بودو آن‌وقت‌ با يك‌ ربع‌ روبلي‌ كه‌ مي‌گرفت‌ چاي‌ و توتون‌ مي‌خريد.

صدايي‌ از پشت‌ در گفت‌: «مي‌شود بيايم‌ تو؟»

 آنيوتا به‌سرعت‌ يك‌ شال‌ پشمي‌ روي‌ شانه‌هايش‌ انداخت‌.فتيسف‌ نقاش‌ پا به‌ اتاق‌ گذاشت‌.

 فتيسف‌ مثل‌ حيواني‌ وحشي‌، همان‌طور كه‌ با آن‌ طره‌هاي‌ بلندموها كه‌ تا روي‌ ابروها ريخته‌ بود، خيره‌ نگاه‌ مي‌كرد، خطاب‌ به‌كلوچكف‌ گفت‌: «آمده‌ام‌ لطفي‌ در حقم‌ بكني‌. آره‌، لطفي‌ در حقم‌بكني‌ و آنيوتا را يكي‌ دو ساعت‌ در اختيارم‌ بگذاري‌. آخر، دارم‌ تابلومي‌كشم‌ و بدون‌ مدل‌ كارم‌ پيش‌ نمي‌رود.»

كلوچكف‌ موافقت‌ كرد: «البته‌، با كمال‌ ميل‌، آنيوتا، بيا برو.»

آنيوتا زير لب‌ آرام‌ گفت‌: «كارهايي‌ كه‌ زمين‌ مانده‌ چه‌ مي‌شود؟»

 مزخرف‌ نگو! اين‌ بابا كاري‌ كه‌ با تو دارد به‌خاطر هنر است‌، نه‌به‌خاطر چيزهاي‌ پيش‌ پا افتاده‌. حالا كه‌ مي‌تواني‌ چرا كمكش‌نمي‌كني‌؟»

 آنيوتا شروع‌ كرد به‌ لباس‌ پوشيدن‌.

 كلوچكف‌ گفت‌: «حالا اين‌ تابلو چي‌ هست‌؟»

 «سايكي‌ است‌، موضوع‌ جالبي‌ است‌. اما، راستش‌، پيش‌ نمي‌ره‌.به‌ مدل‌هاي‌ مختلفي‌ نياز دارم‌. ديروز يك‌ مدل‌ داشتم‌ كه‌ پاهاش‌ آبي‌بود. پرسيدم‌: ,چرا پاهات‌ آبي‌ان‌؟، و او گفت‌، ,از جوراب‌هايم‌ رنگي‌شده‌اند.، تو هنوز داري‌ خرخواني‌ مي‌كني‌! خيلي‌ خوشبختي‌! چه‌حوصله‌اي‌ داري‌!»

 «طب‌ كاري‌ است‌ كه‌ آدم‌ بدون‌ خرخواني‌ نتيجه‌ نمي‌گيرد.»

 «اوهوم‌... عذر مي‌خواهم‌، كلوچكف‌، تو راستي‌راستي‌ مثل‌ خوك‌زندگي‌ مي‌كني‌! توي‌ آشغالداني‌ داري‌ دست‌ و پا مي‌زني‌!»

 «منظورت‌ چيست‌! من‌ چاره‌اي‌ ندارم‌... ماهي‌ دوازده‌ روبل‌ كه‌پدرم‌ بيش‌تر برايم‌ نمي‌فرستد، و با اين‌ مبلغ‌ هم‌ نمي‌شود خوب‌زندگي‌ كرد.»

نقاش‌، كه‌ با احساس‌ انزجار ابرو در هم‌ كرده‌ بود، گفت‌: >خوب‌،آره‌... آره‌... اما با وجود اين‌ تو بهتر هم‌ مي‌تواني‌ زندگي‌ كني‌. آدم‌تحصيل‌كرده‌ وظيفه‌ دارد كه‌ خوش‌سليقه‌ باشد، عاشق‌ زيبايي‌ باشد،غير از اين‌ است‌؟ آن‌وقت‌ اين‌جا معلوم‌ نيست‌ چه‌ جاي‌ لجن‌مالي‌است‌! اين‌ تختخواب‌، اين‌ سطل‌ پساب‌، اين‌ كثافت‌ها... آن‌ ظرف‌هاي‌نشسته‌... گندش‌ را بالا آورده‌اي‌!»

دانشجو با حال‌ گيج‌ و منگ‌ گفت‌: «راست‌ مي‌گويي‌، اما آخر آنيوتاامروز دستش‌ نرسيده‌ تميزكاري‌ كند; صبح‌ تا حالا دستش‌ بند بوده‌.»

پس‌ از رفتن‌ نقاش‌ و آنيوتا، كلوچكف‌ روي‌ كاناپه‌ دراز كشيد وهمان‌طور درازكش‌ شروع‌ به‌ حاضر كردن‌ درس‌ كرد; سپس‌ تصادفاخوابش‌ برد، ساعتي‌ بعد كه‌ بيدار شد سرش‌ را روي‌ مشت‌هايش‌گذاشت‌ و با حالي‌ اندوهگين‌ توي‌ فكر فرو رفت‌. به‌ ياد حرف‌ نقاش‌افتاد كه‌ گفته‌ بود آدم‌ تحصيل‌كرده‌ وظيفه‌ دارد خوش‌سليقه‌ باشد ودور و اطرافش‌ به‌راستي‌ برايش‌ مهوع‌ و مشمئزكننده‌ بود. آينده‌اش‌ را،همان‌طور كه‌ در ذهنش‌ بود، در نظر آورد. به‌ ياد زماني‌ افتاد كه‌، دراتاق‌ مشاوره‌، بيمارانش‌ را مي‌بيند و در اتاق‌ ناهارخوري‌ بزرگي‌ درمصاحبت‌ همسرش‌، كه‌ خانمي‌ به‌ تمام‌ معناست‌، چاي‌ مي‌نوشد. وحالا اين‌ سطل‌ پساب‌ كه‌ ته‌ سيگارها تويش‌ شناور بود حالش‌ را به‌ هم‌مي‌زد. آنيوتا هم‌ پيش‌ نظرش‌ آمد، چهره‌اي‌ بي‌نمك‌، نامرتب‌،ترحم‌انگيز... و عزمش‌ را جزم‌ كرد كه‌، به‌ هر قيمتي‌ هست‌، بي‌درنگ‌از او جدا شود.

 وقتي‌ آنيوتا از خانه‌ نقاش‌ برگشت‌ و كتش‌ را درآورد، كلوچكف‌ ازجايش‌ بلند شد و به‌طور جدي‌ گفت‌:

 «نگاه‌ كن‌، دختر خوب‌... بگير بنشين‌ و گوش‌ بده‌ چه‌ مي‌گويم‌. مابايد جدا بشويم‌! راستش‌، من‌ ديگر نمي‌خواهم‌ با تو زندگي‌ كنم‌.»

 آنيوتا خسته‌ و كوفته‌ از خانه‌ نقاش‌ برگشته‌ بود. در آن‌جا در نقش‌مدل‌ آن‌قدر روي‌ پا ايستاده‌ بود كه‌ رنگ‌ به‌ چهره‌اش‌ نمانده‌ بود،چشمانش‌ گود افتاده‌ بود و چانه‌ نوك‌درازش‌ درازتر شده‌ بود. درجواب‌ حرف‌هاي‌ دانشجو چيزي‌ نگفت‌، فقط لب‌هايش‌ شروع‌ به‌لرزيدن‌ كرد.

 دانشجو گفت‌: «به‌ هر حال‌، ما هرچه‌ زودتر بايد از هم‌ جدا بشويم‌.تو دختر خوب‌ و نازي‌ هستي‌; بي‌عقل‌ نيستي‌، درك‌ مي‌كني‌... .»

آنيوتا كتش‌ را پوشيد و بي‌آن‌كه‌ حرفي‌ بزند برودري‌دوزي‌اش‌ راتوي‌ كاغذ پيچيد، سوزن‌ و نخ‌هايش‌ را برداشت‌. سپس‌، توي‌ طاقچه‌پنجره‌، چشمش‌ به‌ چهار حبه‌ قندي‌ افتاد كه‌ لاي‌ كاغذ پيچيده‌ شده‌بود، آن‌ را هم‌ برداشت‌ و كنار كتاب‌ها روي‌ ميز گذاشت‌.

با لحني‌ آرام‌ و همان‌طور كه‌ رويش‌ را برمي‌گرداند تا اشك‌هايش‌ديده‌ نشود، گفت‌: «اين‌ هم‌... قندهاتان‌... .»

 كلوچكف‌ پرسيد: «حالا چرا اشك‌ مي‌ريزي‌؟»

 با ناراحتي‌ توي‌ اتاق‌ قدم‌ مي‌زد، سپس‌ گفت‌:

 «تو راستي‌راستي‌ دختر عجيبي‌ هستي‌... راستش‌، ما بايد از هم‌جدا بشويم‌. براي‌ هميشه‌ كه‌ نمي‌توانيم‌ با هم‌ زندگي‌ كنيم‌.»

دختر چيزهايش‌ را جمع‌ كرد و سرش‌ را برگرداند تا خداحافظي‌كند. كلوچكف‌ دلش‌ به‌ حال‌ او سوخت‌. پيش‌ خود فكر كرد: «چطوراست‌ يك‌ هفته‌ ديگر هم‌ بگذارم‌ بماند؟ ممكن‌ است‌ خودش‌ بخواهدبماند و آخر هفته‌ مي‌گويم‌ برود.» و خشمگين‌ از اين‌كه‌ ضعف‌ نشان‌داده‌ بود، با خشونت‌ داد زد:

«بيا، چرا همين‌طور آن‌جا ايستاده‌اي‌؟ اگر مي‌خواهي‌ بروي‌ برو واگر دلت‌ نمي‌خواهد، كتت‌ را در بياور و بمان‌! مي‌تواني‌ بماني‌!»آنيوتا آرام‌ و دزدانه‌ كتش‌ را درآورد، بعد بيني‌اش‌ را هم‌ دزدانه‌گرفت‌ و، بي‌آن‌كه‌ سروصدا كند، سر جاي‌ هميشگي‌اش‌، روي‌چهارپايه‌ كنار پنجره‌، نشست‌.

دانشجو كتاب‌ درسي‌اش‌ را برداشت‌ و شروع‌ كرد ازين‌ گوشه‌ اتاق‌به‌ آن‌ گوشه‌ برود و بيايد. گفت‌: «ريه‌ راست‌ از سه‌ قسمت‌ تشكيل‌شده‌: قسمت‌ قدامي‌، در جداره‌ داخلي‌ قفسه‌ صدري‌، تا دنده‌ چهارم‌يا پنجم‌ مي‌رسد... .»

توي‌ راهرو يك‌ نفر نعره‌ مي‌زد: >گريگوري‌، اين‌ سماور كه‌ بي‌آب‌مانده‌!»

 

***

 

 

 

 

نقد «آنيوتا»

نقدی از: رناتو پيگيولي

 

 

 

 

 

در داستان‌ « آنيوتا » ابتدا با يك‌ دانشجو و خدمتكاري‌ معمولي‌ روبه‌رومي‌شويم‌ كه‌ ، در اتاقي‌ نه‌ چندان‌ ، مبله‌ فقر و عشق‌ را با هم‌ قسمت‌مي‌كنند . با اين‌ همه‌ ، ما در همان‌ ابتداي‌ داستان‌ اين‌ دو را در موقعيتي‌غيرمعمول‌ مي‌بينيم‌ . دانشجو خود را براي‌ يكي‌ از امتحانات‌ رشته‌پزشكي‌ آماده‌ مي‌كند . او براي‌ آن‌كه‌ درس‌ آناتومي‌ را به‌خوبي‌ فرا گيرداز آنيوتا مي‌خواهد بلوزش‌ را در بياورد و شروع‌ به‌ شمردن‌ دنده‌هامي‌كند . مدتي‌ بعد يكي‌ از دوستانش‌ سر مي‌رسد . او، كه‌ دانشجوي‌رشته‌ هنر است‌، مي‌خواهد آنيوتا را همراه‌ خود ببرد؛ چون‌ مشغول‌كشيدن‌ يك‌ تابلو نقاشي‌ است‌ و به‌ مدل‌ نياز دارد . دانشجوي‌ رشته‌هنر، كه‌ ظاهرا آدم‌ خوش‌سليقه‌اي‌ است‌، دوستش‌ را به‌ خاطرشلختگي‌ و اتاق‌ ريخته‌پاشيده‌اش‌ سرزنش‌ مي‌كند . دانشجوي‌ رشته‌طب‌ در غياب‌ آنيوتا تصميم‌ مي‌گيرد كه‌ از آنيوتا جدا شود و تنهازندگي‌ كند و هنگامي‌ كه‌ آنيوتا به‌ خانه‌ بر مي‌گردد موضوع‌ را با او درميان‌ مي‌گذارد و از او مي‌خواهد كه‌ جاي‌ ديگري‌ براي‌ خود پيدا كند .

در اين‌جا شگرد چندصدايي‌ چخوف‌ به‌گونه‌اي‌ منفي‌ عمل‌مي‌كند ; بدين‌ معني‌ كه‌ صحبت‌ها و انديشه‌هاي‌ دانشجو نمي‌تواندسكوت‌ دختر را بشكند . آنيوتا تنها شخصيت‌ ساكت‌ و منفعل‌ داستان‌است‌ و ، همچون‌ گوسفند قرباني‌، با سكوتي‌ حاكي‌ از تسليم‌ و رضاعكس‌العملي‌ نشان‌ نمي‌دهد . نويسنده‌ خود سكوت‌ خويش‌ را به‌سكوت‌ آنيوتا مي‌افزايد و وانمود مي‌كند كه‌ از بيرون‌ به‌ او مي‌نگردد واين‌ حركت‌ دقيقٹ همان‌ حركت‌ دو شخصيت‌ ديگر داستان‌ است‌ .بدين‌ ترتيب‌ تمام‌ اشاره‌هايي‌ كه‌ به‌ آنيوتا مي‌شود در عين‌ حال‌ كه‌بروني‌ و عيني‌ است‌، سراسر نمادگونه‌ است‌ . اين‌ نوع‌ نمادگرايي‌تلويحي‌ و، در واقع‌، خنثي‌ در داستان‌هاي‌ اواخر دوران‌ خلاقيت‌چخوف‌ اهميت‌ زيادي‌ پيدا مي‌كند و در اين‌ داستان‌ نيز نه‌ تنها درسكوت‌ آنيوتا بلكه‌ در بي‌اعتنايي‌ موازي‌ دو دانشجو بيان‌ خود رامي‌يابد ; چرا كه‌ هر دو دانشجو ـ هرچند هر كدام‌ با هدفي‌ متفاوت‌ ـرفتارشان‌ با دختر به‌ گونه‌اي‌ است‌ كه‌ گويي‌ او نمونه‌ تشريحي‌ است‌ .

در اين‌ داستان‌ ديدگاه‌ عشق‌ ظاهري‌ به‌كلي‌ ناديده‌ گرفته‌ مي‌شود .چخوف‌ با طنزي‌ نامحسوس‌ و نافذ تن‌ آنيوتا را در خدمت‌ مقاصدبزرگ‌تر هنر و دانش‌ قرار مي‌دهد . آنيوتا، در واقع‌، هم‌ تن‌ و هم‌ روح‌خود را در خدمت‌ خودخواهي‌ كوركورانه‌ دو انساني‌ قرار مي‌دهد كه‌او را موجودي‌ پست‌تر مي‌پندارند در حالي‌ كه‌ او از نظر اخلاقي‌ بسياربرتر از آنهاست‌ .

دانشجوي‌ رشته‌ طب‌ در جايي‌ مي‌گويد :

 

اين‌ دنده‌ها حال‌ كليدهاي‌ پيانو را دارند . آدم‌ اگرمي‌خواهد گيج‌ نشود بايد به‌ نحوي‌ دانه‌دانه‌شان‌ رابشناسد . براي‌ اين‌ كار يا بايد اسكلت‌ دم‌ دست‌ آدم‌باشد يا يك‌ بدن‌ زنده‌ ... .

 

با اين‌ همه‌، او در دنياي‌ واقعيت‌ رفتارش‌ با آنيوتا همچون‌ رفتار بايك‌ جسد تشريحي‌ است‌ . رفتار دانشجوي‌ رشته‌ هنر از اين‌ هم‌ سردتراست‌ ; چون‌ او آنيوتا را نه‌ زنده‌ مي‌داند و نه‌ مرده‌ بلكه‌ او را شي‌ء به‌حساب‌ مي‌آورد، قطعه‌اي‌ از مايملك‌ شخصي‌ كه‌ آن‌قدر بي‌ارزش‌است‌ كه‌ بهتر است‌ آن‌ را عاريه‌ گرفت‌ . به‌ دوستش‌ مي‌گويد :

 

آمده‌ام‌ لطفي‌ در حقم‌ بكني‌، آنيوتا را يكي‌ دو ساعت‌ دراختيارم‌ بگذاري‌ . آخر، دارم‌ تابلو مي‌كشم‌ و بدون‌ مدل‌كارم‌ پيش‌ نمي‌رود .

 

و طوري‌ از او سخن‌ مي‌گويد كه‌ گويي‌ بخواهد يك‌ بشقاب‌ ميوه‌ ازدوستش‌ بگيرد، بشقاب‌ ميوه‌اي‌ كه‌ مي‌توان‌ آن‌ را دور انداخت‌ يا پس‌آورد . با اين‌ همه‌، طنز درخشان‌ داستان‌ در آن‌ است‌ كه‌ هنرمند جوان‌مي‌خواهد چيزي‌ اصيل‌تر توليد كند . او نقاش‌ كم‌تجربه‌اي‌ نيست‌ كه‌خواسته‌ باشد آدمي‌ عريان‌ يا طبيعت‌ بي‌جان‌ ارائه‌ دهد . او هدفي‌والاتر دارد و آن‌ گونه‌ كه‌ از پاسخ‌ او به‌ پرسش‌ دوستش‌ بر مي‌آيدمي‌خواهد تصوير سايكي‌ را بكشد .

در افسانه‌هاي‌ يونان‌ سايكي‌، نماد روح‌، دختر زيبايي‌ است‌ كه‌مورد رشك‌ ونوس‌ است‌ و به‌ فرمان‌ او به‌ آوارگي‌ طولاني‌ و كار سخت‌محكوم‌ مي‌شود . او از دلداده‌اش‌ جدا مي‌افتد و درمانده‌ و تنهامي‌ماند .

نه‌ دانشجويان‌ و نه‌ آنيوتا هيچ‌كدام‌ نمي‌دانند كه‌ سايكي‌ داستان‌كسي‌ جز آنيوتا نيست‌ . با اين‌ همه‌، اين‌ موضوع‌ را نماي‌ پايان‌ داستان‌به‌ خواننده‌ القا مي‌كند، آن‌ هم‌ هنگامي‌ كه‌ آنيوتا بي‌صدا به‌ پشت‌پنجره‌ اتاق‌ دلخواهش‌ باز مي‌گردد .

در پايان‌ داستان‌، ما سايكي‌ يا آنيوتا را مي‌بينيم‌ كه‌ در تاريكي‌ اين‌جهان‌ تنهاست‌.

***

بس که آس و پاسیم!

داستانی از: خوان رولفو / برگردان: فرشته مولوی

از بس که آس و پاسیم!


اینجا همه چیز روز بروز بدتر می‌شود. هفته پیش عمه خاسینتا مرد؛ و روز شنبه، وقتی که تازه خاکش کرده بودیم و می خواستیم غم و غصه‌ها را از یاد ببریم، بارانی گرفت که تا بحال نظرش را ندیده بودیم. این باران دیگر پاک پدرم را از کوره در برد، چون همه‌ی چاودار درو شده را آفتاب داده بودیم تا خشک بشود. باران چنان ناگهانی شروع شد و چنان سیل آسا بارید که به ما مهلت نداد حتی یک مشت از چاودارها را سالم در ببریم؛ تنها کاری که از دستمان ساخته بود این بود که در خانه مان، گوشه‌ای بچینیم و تماشا کنیم چطور شرشر باران سرد چاودار زرد تازه درو شده را از بین می‌برد.

و درست همین دیروز که خواهرم تاچا دوازده ساله شد، فهمیدم که گاوی را که پدرم روز تولدش به او هدیه کرده بود، سیل با خودش برده است.

سه شنبه پیش، نزدیک سحر، رود طغیان کرد. من خواب بودم، اما صدای آب مرا از خواب پراند و از جایم بیرون پریدم و به پتویم چنگ انداختم، انگار که سقف خانه‌مان می‌خواست پایین بریزد. اما بعد فهمیدم صدای رود است، به رختخواب برگشتم و هنوز صدا می‌‌آمد که دوباره خوابم برد.

صبح که بلند شدم، آسمان پر از ابرهای سیاه بود و روشن بود که تمام شب یکریز باران آمده است. صدای رود نزدیکتر و بلندتر شده بود. آدم می‌توانست همانطور که بوی سوختگی را می‌شنود، بوی آن را، بوی آب راکد را بشنود.

وقتی رفتم نگاهی بیندازم، آب تا کناره‌های رود بالا زده بود و نرم نرمک خیابان اصلی را هم گرفت و می‌رفت به خانه زنی که لاتامبورا صدایش می‌کردند. وقتی آب حیاط را گرفت و از در بیرون زد، صدای غلغلش شنیده می‌شد. لاتامبورا در جایی که حالا دیگر بخشی از رود بود، هولزده اینطرف و آنطرف می‌دوید و مرغ و جوجه‌هایش را به خیابان کیش می‌داد تا بلکه جای امنی پیدا کنند و جان سالم در ببرند.

آنطرف، سر پیچ، سیل باید- خدا می‌داند کی- درخت تمرهندی حیاط خانه عمه خاسینتای مرا ریشه کن کرده و برده باشد؛ چون حالا دیگر درختی آنجا دیده نمی‌شود. این درخت تنها درخت تمرهندی این آبادی بود، از همین جا معلوم می‌شود که این سیل و طغیان رود در این چند ساله بی‌سابقه بوده.

من و خواهرم بعد از ظهر رفتیم تا آن کوه آب را که دمبدم بزرگتر و تیره تر می‌شد و حالا بالای پل بود، تماشا کنیم. ساعتها و ساعتها، بی‌آنکه خسته شویم، ایستادیم و تماشا کردیم. بعد از دره‌ی تنگ بالا رفتیم تا ببینیم مردم چه می‌گویند، آخر آن پایین، لب رود، صدای آب آنقدر زیاد است که آدم فقط می‌بیند دهان مردم باز و بسته می‌شود و دارند حرف می زنند بی‌آنکه آدم حتی یک کلمه را بشنود، برای همین بود که از دره‌ی تنگ بالا رفتیم، چون آن بالا مردم داشتند رود را تماشا می‌کردند و از خرابیها حرف می‌زدند. همانجا بود که فهمیدم رود لاسرپنتینا، گاو خواهرم تاچا را که پدرم روز تولدش به او داده بود و یگ گوش سفید و یک گوش سرخ و چشمهای خیلی قشنگ داشت، برده است.

هنوز دستگیرم نشده چرا لاسرپنتینا بسرش زد از رود رد بشود، چون می دانست که این رود همان رود هر روزی نیست. لاسرپنتینا هیچوقت اینقدر خل و رموک نبود. حتما خواب‌آلود بوده که اینطور خودش را به کشتن داده. آخر خیلی وقتها وقتی در آغل را باز می‌کردم، ناچار می‌شدم از خواب بیدارش کنم، وگرنه تمام روز با چشمهای بسته ساکت و آرام ، آنجا می‌ماند و نفیر می‌کشید، همانطور که همه گاوها در خواب نفیر می‌کشند.

پس حتما چرتش گرفته بوده. شاید وقتی ضربه‌ی سنگنین آب را بر کفل‌هایش حس کرده، از خواب پریده. شاید بعد ترسیده و خواسته برگردد، اما هول شده و در آن آب سیاه و سفت گل‌آلود، پایش گرفته. شاید ماغ کشیده و کمک خواسته، فقط خدا می‌داند چه ماغهایی کشیده.

از مردی که دیده بود سیل گاو را با خودش می‌برد، پرسیدم گوساله‌اش هم همراهش بوده یانه. گفت که یادش نمی‌آید، اما دیده که آب گاوی خال خالی را با خودش می برد. گاو پاهایش بهوا رفته بوده و بعد برگشته و مرد دیگر اثری از آثار گاو را ندیده. گفت آنقدر تنه درخت و ریشه و شاخ و برگ روی آب شناور بوده و او هم آنقدر گرم کار هیزم گرفتن از آب بوده، که مطمئن نیست روی آب دام دیده یا تنه درخت.

اینست که نمی‌دانیم گوساله زنده‌است یا به همراه مادرش رفته. اگر دنبال مادرش بوده که خدا به داد هر دوشان برسد.

نگرانی اهل خانه اینست: حالا که خواهرم تاچا گاوش را از دست داده، خدا می‌داند چه آخر و عاقبتی پیدا می‌کند. پدرم با بدبختی زیاد توانست پول و پله‌ای جور کند و لاسرپنتینا را که آنوقت گوساله بود، برای خواهرم بخرد تا جهیزیه‌ای داشته باشد و مثل دو خواهر بزرگترم خراب نشود.

پدرم می‌گوید بس که آسو پاس بودیم، این دوتا دختر خودسر خراب شدند. از بچگی پررو و پرتوقع بودند و تا بزرگ شدند پایشان به بیرون خانه باز شد.

بعد پدرم هردوشان را بیرون کرد. اول تا می‌توانست با آنها مدارا کرد، اما بعد دیگ غیرتش بجوش آمد و هردوشان را به خیابان انداخت. آنها هم رفتند به آیولا یا یک جای دیگر و پاک بدکاره شدند.

برای همین پدرم نگران تاچاست- آخر دلش نمی‌خواهد این یکی هم به همان راه خواهرهایش برود. پدرم می‌دانست که خواهرم با از دست دادن گاوش سیاه‌بخت می شود، چون دیگر وقتی به سن بخت برسد و بخواهد شوهر خوب و سربراهی پیدا کند، سرمایه و جهیزیه ای ندارد. حالا قضیه فرق می‌کند. تا وقتی گاو را داشت، آینده‌اش روشن بود؛ چون بالاخره کسی پیدا می‌شد که برای بدست آوردن گاو هم که شده، پا پیش بگذارد و او را بگیرد.

حالا فقط امیدمان به اینست که گوساله زنده مانده باشد، دیگر خواهرم تاچا تا خرابی یک قدم بیشتر فاصله نخواهد داشت. مادرم هم نمی‌خواهد خواهرم کارش به اینجا بکشد.

مادرم نمی‌داند چرا خدا با دادن چنان دخترهایی اینطور عقوبتش کرده است؛ آخر، در خانواده او، از مادر بزرگ به بعد، آدم بد پیدا نشده. همه‌شان خدا ترس و سربراه بار آمده اند و هیچوقت به کسی بی‌احترامی نکرده اند. همه‌شان اینطور آدمهایی بودند. چه کسی می‌داند آن دو دخترش یکی بعد از دیگری نمی‌تواند بفهمد چه خطایی از خودش سرزده یا چرا دو دخترش یکی بعد از دیگری براه بد افتاده‌اند. هر چه می‌کند نمی‌تواند بیاد بیاورد که در خانواده‌اش چه کسی بوده که سرمشق دخترهاش شده. و هر بار که یاد دخترها می‌افتد،گریه‌اش می‌گیرد و می‌گوید: «خدا عاقبت بخیرشان کند.»

اما پدرم می‌گوید که حالا دیگر برای آنها نمی‌شود کاری کرد، چون آب از سرشان گذشته است. آن که باید بفکرش بود، تاچاست که هنوز در خانه است و دارد قد می‌کشد.

پدرم می‌گوید: «آره،نگاه همه را به خودش جلب می‌کند. این یکی هم عاقبتش به خرابی می کشد، این خط و این نشان، این یکی هم خراب می شود.»

و تاچا وقتی می‌فهمد که گاوش دیگر برنمی‌گردد، به گریه می‌افتد. با پیراهن صورتیش، اینجا کنار من نشسته و از دره‌‌ی تنگ به رود خیره شده و یکبند گریه می‌کند. شرشر اشک کثیف روی صورتش روان شده، انگار رود توی تنش رفته است.

دست دور شانه‌اش می‌اندازم و می‌خواهم دلداریش بدهم، اما نمی‌فهمد. بیشتر گریه و زاری می‌کند. از دهانش صدایی بیرون می‌آید که شبیه صدای لب‌پر زدن آب رودخانه‌است. با این صدا، تمام تن تاچا به لرزه می‌افتد، رود همینطور بالا می آید. قطره‌های آب بوگندوی رود به صورت خیس تاچا پاشیده می‌شود. و برجستگی‌های سینه کوچکش یکبند پایین و بالا می‌روند؛ انگار همینطور درشت‌تر و درشت‌تر می‌شوند تا تاچا را بدکاره کنند.

 

از مجموعه داستان «دشت مشوش» / نشر گردون

ماه عسل

داستانی از: خابي ير مارياس فرانكو / برگردان: اسدالله امرایی

ماه عسل


 اشاره: خابي ير مارياس(Franco Javier Marías) در سال 1951 در مادريرد به دنيا آمد. رمان نويس روزنامه نگار و مترجم است. پدرش فيلسوف و مدرس دانشگاه بود كه به علت مخالفت با ديكتاتوري فرانكو بازداشت شد و از تدريس باز ماند. نخستين رمان مارياس در هفده سالگي اش منتشر شد. داستان ماه عسل نخستين داستان اين نويسنده است كه با اطلاع خودش به زبان فارسي منتشر مي‌شود.

 

زنم ناخوش بود و به سرعت برگشتیم هتل که با كمي تب و لرز و حال تهوع به رختخواب رفته بود. نمي خواستيم فوري دكتر خبر كنيم،  شاید  خود به خود رفع می‌شد. آدم که  ماه عسلش باشد مزاحمت غريبه ها را بر‌نمي تابد، حتي اگر برای معاينه‌ی پزشكي باشد. ناخوشي‌اش قولنج يا چيزي مشابه آن بود. در شهر سه‌بي بوديم، توی هتلي كه تراسی آن را از شلوغي خيابان جدا مي‌كرد . زنم که به خواب رفته بود( به محض اين كه او را روي تخت گذاشتم و رويش را کشیدم، به خواب رفت) تصمیم گرفتم رعايت سكوت را بكنم و  بهترين راه این بود که به بالکن بروم  تا  سرو صدا راه نيندازم يا از سركسالت با او حرف نزنم و رفت و آمد مردم را تماشا كنم كه اهل سه‌بي چطور راه می‌ روند، چگونه لباس مي‌پوشند، چطور حرف مي‌زنند، اما به علت  فاصله نسبتاً زياد از خيابان و شلوغي  جز همهمه چيزي نمي‌شنيدم. نگاه مي‌كردم بی آن كه ببينم، مثل كسي كه وارد جشني مي‌شود ومي‌داند تنها فردی که به او علاقه دارد آن جا نيست، زیرا در خانه با شوهرش است. آن تنها آدم، الان با من بود، پشت سرم ، با شوهرش در كنارتختش. به بیرون نگاه مي‌كردم و به فکر داخل بودم، اما ناگهان وسط جمعيت يك نفررا انتخاب کردم، چون برخلاف بقيه كه يك لحظه مي‌گذرند وناپديد مي‌شوند، اين یکی بی حركت همان جایی که بود ماند. از دور که نگاهش می‌کردی سی سال را شیرین داشت، بلوز آبي آستين حلقه‌ای به تن داشت با دامن سفيد، و كفش‌هاي پاشنه بلندی كه تقریبا سفيد بود. منتظر می‌نمود، بي‌ترديد انتظار می‌کشید، چون گاهي یکی دو قدم به چپ يا راست مي‌رفت و در آخرين گام كمي پاشنه‌ی  تيز يك پا را به زمين مي‌كشيد، حركتي ناشي از بي‌قراري. كيف بزرگي از دوشش آويزان بود، مثل همان‌هايي كه وقتي بچه بودم مادرها داشتند، مادر خودم که كيف مشكي بزرگی  روي دست مي‌انداخت، نه مثل امروزي‌ها كه روی دوش آويزان مي‌کنند. پاهاي فربهی داشت، هر بار که برمي‌گشت تا بعد از دو سه قدم جابه جايي، و انتظار در نقطه موعود، انگار می‌خواست زمین را سوراخ كند و در آخرين قدم پاشنه را مي‌كشيد. پاهايش چنان نيرویی داشت ، كه پاشنه‌هايش حذف می‌شد و به چشم نمی‌آمد، چون انگار پاهايش را به پیاده رو ميخ کرده بودند، مثل تيغه چاقویی که توي چوب خیس فرو مي‌رود. يكي را خم مي كرد تا به عقب نگاهي بيندازد و دامنش را صاف كند، انگار مي‌ترسيد چروك آن او را از پشت  زشت نشان دهد، يا شايد هم جوراب کش در رفته ای را از روي دامنش درست مي‌كرد ، كه آن را می‌پوشاند.

هوا تاريك مي‌شد، و کاهش تدريجي نور هر بار او را تنهاتر، جدا افتاده‌ترنشان مي‌داد که انتظاري عبث می‌کشید. كسي كه منتظرش بود، سر قرار حاضر نمي‌شد. وسط خيابان مانده بود و مثل آدم‌هايي نبود كه وقت انتظار براي آن كه سرراه رهگذران قرار نگيرند،  به جايي تكيه مي دهند. به همين علت  به رهگذرها برمی‌خورد. يكي چيزي به او پراند که با عصبانيت جوابش را داد و با كيف بزرگش تهديدش كرد.

ناگهان رو به بالا نگاهی انداخت، به طبقه ي سوم، به نظرم آمد كه چشم‌هايش را براي اولين بار به من دوخت. چشم تنگ كرد، انگار نزديك‌بين بود يا لنزهايش كثيف بود، پلك زد تا بهتر ببيند، به نظرم به من نگاه مي‌كرد. اما كسي را در سه‌بي نمي شناختم، تازه دفعه اول بود كه به سه‌بي آمده بودم، برای ماه عسل با همسرتازه عروسم ، كه پشت سرم خوابيده بود، اميدوار بودم چيزيش نباشد. زمزمه‌اي شنيدم كه از تختخواب می‌آمد، اما سر برنگرداندم، زيرا ناله‌اي بود كه از شخص خفته درمي‌آمد، آدم كم كم ياد مي‌گيرد كه صداهاي مختلف كسي را كه کنارش مي خوابد تشخيص بدهد. زن چند قدم به سمت من برداشت، از خيابان ردشد، از وسط ماشين‌ها راه خود را پيدا مي‌كرد، به  چراغ عابرتوجهی نداشت، مثل اين كه  مي‌خواست زودتر نزديك شود تا مرا از ايواني كه در آن ایستاده بودم ، بهتر ببيند. اما به زحمت وكندي راه مي‌رفت، پنداری به کفش پاشنه بلند عادت نداشت، يا آن پاهاي یغوربراي اين كفش‌ها ساخته نشده بود، يا به خاطرسنگینی كيف، تعادلش را از دست داده بود، شايد سرش گيج مي‌رفت. راه رفتنش مثل زنم  بود كه با ورود به اتاق احساس ناخوشي كرد و كمكش كرده بودم لباس عوض کند و روي تختخواب دراز بکشد و رويش را پوشانده بودم. زن خيابان را رد كرد، حالا نزديك‌تر بود، اما هنوزفاصله داشت. تراس بزرگ هتل، او را از ازدحام خيابان جدا می‌کرد. نگاهش به سمت بالا بود،  حالا به من يا  به طبقه‌ای که در آن بودم. حركتي با دست انجام داد، حركتي كه حاكي از سلام يا جلب توجه نبود، منظورم جلب توجه يك غريبه است، بدون آن كه مناسبت يا آشنايي با او داشته باشد. گویا من کسی بودم  که قرار بود به دیدن او بیاید. انگار با اين حركت دست و با آن تکان آخر انگشتانش مي‌خواست یقه مرا بگیرد و بگويد«بيا اين جا، گرفتمت.»  در همان حال فريادی زد كه نشنيدم چی گفت ، فقط با لب خوانی  اولين كلمه را فهميدم، كه «اوهوي» بود كه مثل بقيه جمله، به من نرسيد و با بي‌ادبي ادا شد. به پيشروي ادامه مي‌داد، حالا دامنش را با انگيزه بیشتري از عقب گرفته بود، چون به نظر می‌رسيد کسی كه بايد درباره ی او قضاوت مي‌كرد، الان جلو روي او بود، مردي كه منتظرش بود مي‌توانست الان از افتادگي دامنش لذت ببرد. آن وقت ديگر مي‌توانستم بشنوم چه مي گويد:«اوهوي! آن جا چه غلطی مي‌كني؟»  فريادش حالا خيلي بلند شنيده مي‌شد، و او را بهتر مي‌ديدم. شايد بالای سی سال داشت. چشم‌هايش را تنگ کرده بود ، به نظرم روشن آمد، خاكستري يا آلويي، لب‌هايش درشت بود، بینی‌اش پهن ، سوراخ هاي آن ازعصبانيت می‌لرزید. لابد خيلي منتظر مانده بود، خيلي پيش‌تر اززماني كه متوجه او شدم. تلوتلو خوران مي‌رفت كه سكندري خورد و کف تراس افتاد، دامن سفيدش را کثیف کرد و يكي از كفش‌هايش از پايش درآمد. با زحمت بلند شد، گویا نمی‌خواست پاي برهنه اش را روي پياده رو بگذارد، مثل اين كه مي‌ترسيد كف پايش كثيف شود، چون سر قرارش حاضر بود، پس بايد پاهايش را تميز نگه مي‌داشت. بدون آن كه پايش را زمین بگذارد، كفشش را پا كرد، خاك دامنش را تكاند و فرياد زد:« اين جا چه كارمي كني؟ چرا نگفتي رفته‌اي بالا؟ نمي‌بيني يك ساعت است منتظرت ايستاده ام؟» (اين حرف‌ها را با لهجه محلی سه بيایی گفت)  وقتي اين‌ها را مي‌گفت، يك بار ديگر آن حركت چنگ انداختن را انجام داد، يك حركت خشك، بازوي عريانش در هوا و در ادامه، چنگ انداختن سريع انگشتان. مثل اين كه مي‌گفت:« توي چنگ مني» يا «مي‌كشمت» و با اين حركتش مي‌توانست مرا بگيرد و بعد با پنجه‌اش بكشد. اين بار چنان بلند فرياد زد و چنان نزديك بود، كه ترسيدم همسرم را كه خواب بود بيدار كند.

 

همسرم با صداي ضعيفي  گفت: « چي شده؟»

برگشتم، با چشم‌هاي هراس خورده  بلند شده، مثل مريضي كه از خواب مي‌پرد و هنوز نه چيزي مي‌بيند، نه مي‌فهمد كجاست،  نه خبر دارد چرا آن قدر احساس گيجي مي‌كند. چراغ خاموش بود. مريض بود.

جواب دادم:«چيزی نیست  برگرد بخواب.»

اما نرفتم كه پهلويش بنشینم نوازشش كنم يا او را به آرامش بخوانم ، آن طور كه در موقعيت‌هاي ديگر مي‌كردم، چون نمي‌توانستم از ايوان جدا شوم، يا نگاهم را از زني برگردانم كه برايش مسجل شده بود با من قرار دارد. حالا مرا خوب می‌دید و لابد شك نداشت كه من همانم كه قرار مهمي گذاشته بود، کسی که از انتظار جان به سرش کرده بود و با غيبت وبدقولی  طولاني اش به  او بي احترامي كرده بود. « مرا نديدي كه از يك ساعت پيش اين جا انتظارت را مي‌كشيدم؟ چرا چیزی نگفتي؟» حالا ديگر جيغ مي‌كشيد.  جلو هتل من و زير ايوان من ایستاده بود، فرياد زد:«گوش بده به من! مي‌كشمت!» واز نو همان حركت را با بازويش و انگشتانش انجام داد.

زنم آشفته در رختخواب دوباره سؤال كرد:«چي شده؟»

در اين لحظه پا پس كشيدم و در ايوان را بستم، اما قبل از آن كه اين كار را بكنم، ديدم كه زن توي خيابان، با كيف بزرگ قديمي و كفش‌هاي پاشنه بلند نيزه‌اي، و پاهاي نيرومندش و قدم هاي سستش از ديد من ناپديد شد، لابد داخل هتل شده بود و مي‌آمد بالا دنبال من، و تصميم داشت قرارش را با من محقق كند. احساس خلاء كردم از اين فكر، كه به زن مريضم چه بگويم؟  اين مزاحمتي را كه در شرف وقوع بود، برايش توضيح بدهم. در ماه عسل بوديم، سفری که  آدم مزاحمت غريبه را تحمل نمي‌کند، فكر مي‌كنم، هر چند براي شخصي كه از پله‌ها بالا مي‌آمد غريبه نبودم. ذهنم انگار خالی شد وپنجره ايوان را بستم. آماده شدم تا در را بازكنم.

هدیه به جن و پری و یک ساله‌گی‌اش

برگردان: علی لاله­جینی

فصلی از «رمانِ بلاهت­های بروکلین» اثر پل آستر


هدیه به جن و پری و یک ساله‌گی‌اش

 

 

ماشین، یادگارِ روز­های گذشته­ی من است. تو نیویورک دیگر به ماشین احتیاج نداشتم، ولی آنقدر تنبل بودم که زحمت  فروختنش را هم به خودم ندادم، به همین دلیل در پارکینک گاراژی در خیابان یونیون بین خیابان ششم و هفتم گذاشتمش و از موقع اسباب­کشی­ام به بروکلین نه راندمش و نه نگاهی بهش انداختم. اوزموبیل کاتلس سبز لیمویی رنگ مدل 1994، مشتی آهن­آلات که به طرز زننده­ای زشت است. ولی ماشین همان کاری را کرد که قرار بود بکند، بعد از دو ماه بطالت طولانی با اولین چرخِش سویچ، روشن شد.

تام راننده بود؛ منم صندلی مسافر؛ لوسی صندلی عقب. به رغم قولی که شب پیش بهش داده بودم هنوز لوسی نمی­خواست کاری با پاملا و ورمانت داشته باشد، و از این که ما برخلاف میل باطنی­ش داشتیم او را به ورمانت می­بردیم دلخور بود. از نظر منطقی حق با او بود. اگر قرار بود تصمیم نهایی را او بگیرد، پس به چه دلیل باید سیصد مایل رانندگی می کردیم تا او را به آن جا برسانیم وقتی تنها نتیجه این می شد که سیصد مایل دیگر رانندگی کنیم و او را برگردانیم به بروکلین. به او گفته بودم که یک فرصت معقول به پاملا بدهد. او وانمود کرده بود که موافق است، ولی من می دانستم که او پیشاپیش تصمیمش را گرفته و هیچ چیز آن را تغییر نخواهد داد. حالا او نشسته صندلی­ی عقب ماشین، بق­کرده و کم حرف، قربانی­ی بی گناه و عبوسِ دسیسه­های بی رحم ما. همین که از حومه­ی بریجپورت در جاده­ی آی-95 رد شدیم،  به خواب رفت، ولی قبل از آن کار زیادی نکرد- مگر از پنجره­ی ماشین به بیرون خیره شد، بی­تردید داشت به افکار شیطانی دو عمویش فکر می کرد. همان طور که رویداد­های بعدی نشان خواهد داد، من سخت در اشتباه بودم. لوسی با درایت­تر از آنی بود که من تصور کرده بودم، به عوض این که از عصبانیت از کوره در برود، فکر می کرد و نقشه می کشید و هوش چشم­گیرش را به کار می بست تا توطئه­ای بچیند که اوضاع را به سود خود عوض کرده و کنترل سرنوشت خودش را در دست بگیرد. ترفند درخشانی بود، اگر این جوری به خودم بگویم، ترفند یک آدم حقه­بازِ واقعی، و آدمی تنها می­تواند به خاطر این مهارت در این سطح عالی انگشتش را به نشانه احترام به لبه ی کلاهش نزدیک کند.

در حالی که لوسی چرت می­زد و فکر می کرد، تام و من این جلو حرف می زدیم. تام از وقتی که از ماه ژانویه، شغل راننده گی تاکسی را کنار گذاشته بود- پشت فرمان ننشسته بود، و حقیقت محض این است که به نظر می رسید دوباره راننده گی کردنِ او شبیه داروی تقویتی ای برای بدنش باشد. در دو هفته­ی اخیر من به تقریب هر روز با او بودم، و یک بار هم او را شاداب­تر و سبک­تر از آن صبح اوایل ژوئن ندیده بودم. پس از این که تام ما را از ترافیک شهر نجات داده بود، اولین بزرگ­راه از چندین بزرگراه را گرفتیم که به سمت شمال بود، و همان جا، بیرون از شهر و جاده­های باز بود که تام سر حال آمد و بار سنگین بدبختی­هایش را بر زمین گذارد و موقتن از نفرت داشتن از جهان دست برداشت. تامِ سر حال، تام پر حرفی بود. این حرف­ها برخاسته از اصول مفید و زمخت او بر اساس تجربه بود تا دکتر تام گذشته، و تقریبن از ساعت هشت و نیم صبح تا طرف های ظهر یک ریز صحبت کرد – قصه­های تمام و کمال، لطیفه و سخن­پراکنی در مورد موضوعاتی مرموز و بجا.

من با یک اظهار نظر درباره­ی «کتابِ بلاهتِ بشری» شروع کردم، کتاب کوچک و نالایقی که داشتم می­نوشتم. می­خواست بداند که نوشتن کتاب خوب پیش می­رود؟ و وقتی به او گفتم مثل برق جلو می­روم بدون این که در چشم انداز، پایانی باشد، این که هر داستانی که نوشتم آبستن داستان دیگری بوده همین طور داستان دیگر و بعد داستانِ دیگر، او با دست راستش به شانه­ام زد و این حکم خیره­کننده را بر زبان آورد: «نِی تان، تو یک نویسنده­ای. تو داری یک نویسنده­ی واقعی می­شوی.»

گفتم: « نه، نیستم. من تنها یک کارمند بازنشسته­ی بیمه هستم که هیچ کاری بهتر از این از دستش بر نمی­آید. نوشتن کمک می کند که زمان بگذرد. همین.»

«نِی تان، تو اشتباه می­کنی. بعد از این همه خانه­به­دوشی در بیابان، سرانجام رسالت واقعی­ات را پیدا کرده­ای. حالا مجبور نیستی دیگر به خاطر پول کار کنی، کاری را انجام می­دهی که مقدر بوده انجام دهی.»

«مزخرف نگو. هیچ­کس در سن شصت ساله­گی نویسنده نمی­شود.»

دانش­جوی کارشناس ارشد سابق و مطلع ادبی سینه اش را صاف کرد و گفت که با من اختلاف نظر دارد. تام گفت وقتی پای نوشتن به میان می­آید هیچ قاعده و قانونی وجود ندارد. یک نگاه از نزدیک به زنده­گی شاعران و رمان­نویس­ها بیانداز، از جایی سر در می­آوری که هرج و مرجی محض و ملغمه ی بی نهایتی از استثنائات بوده. تام ادامه داد به این خاطر که نوشتن بیماری بوده، چیزی که می­شود بیماری­ی عفونی یا آنفولانزای­ روح نامید، از این رو هرکس در هر زمان در معرض آن قرار می­گیرد. جوان و پیر، قوی و ضعیف، مست و هوشیار، عاقل و دیوانه. به لیست نام­های غول­ها و نیمه غول­ها به دقت نگاه کن با نویسنده­گانی مواجه خواهی شد که از هر چیزی استقبال کردند، از تمایلات جنسی، گرایشات سیاسی و از ویژه­گی­های انسانی – از والاترین ایده آلیسم تا مکارانه­ترین تباهی و انحراف. نویسنده­گانی که جنایت­کار و وکیل، جاسوس و پزشک، سرباز و پیردختر، مسافر و خانه­نشین بوده اند. اگر کسی را محروم نکنیم، چه چیزی مانع از آن خواهد شد که یک کارمند بیمه­ی عمر سابق در حدود شصت سال به رده­ی آن­ها بپیوندد؟ کدام قانون گفته است که نِی تان گلس دچار این بیماری نشده است؟

من شانه بالا انداختم.

تام گفت: «جویس سه رمان نوشت، و بالزاک نود رمان. در حال حاضر برای ما فرقی می­کند؟»

من گفتم: «به حال من که فرقی نمی­کند.»

«کافکا اولین داستانش را در یک شب نوشت. استندل، چارترهاوسِ پارما را در چهل و نه روز نوشت. ملویل، موبی دیک را در شانزده ماه نوشت. فلوبر برای مادام بوواری پنج سال وقت صرف کرد. موزیل هیجده سال روی مرد بی بو و خاصیت کار کرد و پیش از این که تمامش کند مرد. الان برای ما فرقی می­کند؟»

به نظر نمی رسید برای این سوآل پاسخی باشد.

«میلتن، کور بود. سروانتس، یک دست داشت. کریستوفر مارلو قبل از سی ساله­گی در یک دعوایی داخل میخانه به ضرب چاقو از پا در آمد. ظاهرن چاقو مستقیم به چشمش اصابت کرده بود. ما راجع به این چه فکری باید بکنیم؟»

«من نمی­دانم تام، تو به من بگو.»

« هیچ چی. یعنی زیادی هیچی.»

«دلم می خواد باهات موافقت کنم.»

«توماس ونتورث هیگنسن، شعرهای امیلی دیکنسن را «تصحیح» کرد. ابله متفرعنی که مجموعه اشعار ِ گلبرگ­های علف­زار او را غیراخلاقی خواند و جرئت کرد به کار امیلی­ی بی نظیر دست ببرد. و بیچاره پو، که مست و لایعقل در حلبی آباد بالتیمور جان سپرد، بد شانسی آورد که روفوس گریسولد را به عنوان وکیل و وصی­ی ادبی­اش انتخاب کرد. خبر نداشت که گریسولد او را تحقیر می­کرد، این به اصطلاح رفیق و حامی، سال­ها سعی کرد اعتبارِ پو را خدشه­دار کند.»

«بیچاره پو.»

«ادی شانس نداشت. نه وقتی که در قید حیات بود و نه حتا پس از مرگش. او را در گورستانِ بالتیمور در سال 1849 دفنش کردند، ولی بیست و شش سال طول کشید تا سنگی بر مزارش بگذارند. سنگی که قوم و خویشی بلافاصله بعد از مرگش سفارش داده بود، ولی کار به یکی از آن طنزهای سیاه منجر شد که دهان آدمی را می­زند و دهانت باز می­ماند که افسار این جهان دست چه کسی ست. حالا از بلاهتِ انسانی حرف بزن، نِی تان. بر حسب اتفاق محوطه­ی سنگ مرمرها درست زیر قسمتی از خطِ آهنِ هوایی قرار داشته. درست همان موقع که کنده­کاری رو به اتمام بوده، قطاری از ریل خارج و تو محوطه­ی مرمرها واژگون شده و سنگ را خرد و خمیر می­کند، و از آن­جا که قوم و خویش پو پول و پله­ی کافی نداشتند تا سنگ دیگری را سفارش دهند، پو ربعِ قرنِ بعدی را زیر گوری بی­نام و نشان می گذراند.»

« تام، تو این­همه چیز را از کجا می­دانی؟»

«معلوماتِ عمومی.»

«برای من معلوماتِ عمومی نیست.»

« تو که هرگز دانشگاه نرفتی. موقعی که تو در خیابان­ها می­خواستی جهان را برای دموکراسی امن کنی، من یک جای دنجی کنار قفسه­های کتابخانه می­نشستم و این اطلاعات بی­ثمر را تو مغزم انبار می­کردم.»

«دستِ آخر چه کسی اجرت سنگ را پرداخت؟»

«جمعی از معلمین، کمیته­ای برای جمع­آوری پول تشکیل دادند. باور می­کنی ده سال برایشان وقت برد؟ وقتی کارِ مجسمه­ی یادبود تمام شد، باقی­مانده­ی جسد پو را از گور در آوردند، در شهر گرداندند، و در صحنِ کلیسای بالتیمور دوباره دفنش کردند. صبحِ همان­روز نبش قبر، مراسمِ ویژه­ای به نام دبیرستان غربی­ی زنانه در جایی برگزار شد. اسمِ با مسمایی است، فکر نمی­کنی؟ دبیرستانِ غربی­ی زنانه. خیلی از شاعرانِ مهمِ امریکایی دعوت شده بودند، ولی وتییر، لانگفلو، الیور، وندل، هولمز همگی بهانه آوردند و در این مراسم شرکت نکردند. تنها والت ویتمن زحمت این سفر را به خود داد. از آن­جا که ارزش کار ویتمن بیش­تر از همه­ی آن­های دیگر است، من این کنش را مثل یک عدالتِ محشرِ شاعرانه می­بینم. جالب است که در صبحِ آن­روز استفن مالارمه نیز آن­جا بوده. البته نه شخصن – بل­که با سونات معروفش، «گورِ ادگار پو،» که به­همین مناسبت نوشته شده بود. درست است که نتوانست به موقع برای این مراسم تمامش کند، در هر صورت دلش آن­جا بود. عالیه، نِی تان. ویتمن و مالارمه، پدرانِ دو قلوی­ شعرِ مدرن، هر دو به افتخارِ نیای­ مشترکشان در دبیرستانِ غربی­ی زنانه ایستاده­اند. ادگار الن پو، آبرو رفته و بد نام، اولین نویسنده­ی واقعی­ای که امریکا به جهان تحویل داد.»

آره، آن روز رفتار تام فوق­العاده بود. فکر می­کنم یک کمی جنون­آسا بود. ولی بی­تردید پر حرفی­ی فاضلانه و بی در و پیکر او باعث شد کسالت­باری­ی ماشین­سواری از بین برود. برای مدتی در یک مسیر با تانی رانندگی می­کرد و بر سر دو راهی که می­رسید به سرعت تغییر مسیر می­داد، هرگز صبر نمی­کرد که ببیند جاده­ی سمت چپ به­تر از سمت راست است یا برعکس. به تعبیری همه­ی راه­ها به رُم ختم می­شدند، و از آن­جا که رُم فقط و فقط ادبیات بود (به نظر می­رسید که تام درباره­اش همه چیز را می­داند)، مهم نبود که کدام سمت را بگیرد. ناگهان از پو پرید تو کافکا. ارتباط بر سرِ سن هر دو به وقتِ مرگشان بود: پو در سن چهل سال و نه ماه و کافکا در چهل سال و یازده ماه. نوعی حقیقتِ پرابهام بود که تنها تام این همه را به خاطر سپرده بود و به آن­ها اهمیت می­داد، خوب من هم که نصف عمرم را به مطالعه­ی جدول­های آمارگیری گذرانده­ام و به آمار مرگ و میر مرد­ها در مشاغل متفاوت اندیشیده­ام، راستش برای من هم جالب بود.

گفتم: «خیلی جوان.اگر امروزه روز زنده­گی کرده بودند، این شانس بزرگ وجود داشت که داروها و انتی­بیوتیک­ها نجاتشان داده باشد. به من نگاه کن. اگر من سی یا چهل سال پیش مبتلا به سرطان می­شدم، احتمالن حالا داخل این اتومبیل ننشسته بودم.»

تام گفت: «آره.» «چهل خیلی جوان است. ولی فکرکن چندین نویسنده حتا به آن سن هم نرسیدند.»

«کریستفر مارلو.»

«در بیست و نه ساله­گی مرده. کیتز در بیست و پنج ساله­گی. گئورک بوخنر در بیست و سه ساله­گی. تصور کن. بزرگ­ترین نمایش­نامه­ نویس آلمانی­ی قرن نوزدهم در بیست و سه ساله­گی می­میرد. لرد بایرون در سی و شش ساله­گی. امیلی برونته در سی ساله­گی. شارلوت برونته در سی و نُه ساله­گی. سر فلیپ سیدنی در سی و یک ساله­گی. ناتانائل وست در سی و هفت ساله­گی. ویلفرد اوئن در بیست و پنج ساله­گی. گئورک تراکل در بیست و هفت ساله­گی. لئوپاردی، گارسیا لورکا و اپولینر هر سه در سی و هشت ساله­گی. پاسکال در سی و نه ساله­گی. فلانری اوکانر در سی و نه ساله­گی. رمبو در سی و هفت ساله­گی. استفن کرینز در بیست و هشت ساله­گی و هارت کرینز در سی و دو ساله­گی. وهنریش فن کلایست - نویسنده­ی محبوب کافکا – در سن سی و چهار ساله­گی به­هم­راه معشوقش خودکشی کرد.»

« و کافکا نویسنده­ی محبوب توست.»

«این­طور فکر می­کنم. به­هر حال، از قرن بیستمی­ها.»

«چرا پایان­نامه­ات را درباره­ی کافکا ننوشتی؟»

«برای این­که احمق بودم. و برای این­که قرار بود امریکایی مآب باشم.»

« او کتاب امریکا را نوشته، این­طور نیست؟»

«هه هه. نکته­ی خوبی ست. چرا به این فکر نکردم؟»

«من توصیف او را از مجسمه­ی آزادی به ­یاد دارم. یک دختر مسن، به ­جای مشعل، شمشیری را بالا برده است. تصویری شگفت­انگیز. آدم را به خنده می­اندازد، ولی هم­زمان آدم از ترس قالب تهی می­کند. چیزی شبیه کابوس.»

«پس تو کافکا را خوانده­ای.»

«تعدادی شو. رمان­ها و شاید یک دو جین داستان- خیلی وقت پیش، وقتی که به سن و سال تو بودم. ولی چیزی در کافکا هست که در آدم می­ماند. به­محض این که کتاب­هایش را زیر و بالا کنی، فراموششان نمی­کنی.»

« هیچ نگاهی به یادداشت­ها و نامه­هاش انداختی؟ هیچ بیوگرافی ای خوانده­ای؟»

«افسوس. آدم هرچه بیش­تر راجع به زنده­گی او یاد می­گیرد، آثارش جالب­تر می­شود. کافکا نه تنها یک نویسنده­ی بزرگ، می­فهمی، بل­که یک انسان فوق­العاده بود. آن قصه درباره­ی عروسک را شنیدی؟»

«نه آن­قدر که بتوانم به­خاطر بیاورم.»

«به! پس با دقت گوش بده. این را به تو تقدیم می­کنم به عنوان اولین مدرک از پشتیبانی من از این قضیه.»

«متوجه منظورت نمی شوم.»

« خیلی ساده است. هدف این است که ثابت شود کافکا در واقع انسان خارق­العاده­ای بود. چرا با این داستان خاص شروع می­کنم؟ نمی­دانم. از دیروز صبح که سر و کله­ی لوسی کوچولو پیدا شده است، من نتواسته­ام این قصه را از سرم بیرون کنم. جایی باید ارتباطی وجود داشته باشد. هنوز به دقت در نیافته­ام که چه­گونه، ولی فکر می­کنم آن قصه برای ما پیامی دارد، نوعی اخطار درباره­ی این­که ما باید چه­گونه با او رفتار کنیم.»

«زیاد مقدمه­چینی می­کنی، تام. بیا سر اصل مطلب و قصه را تعریف کن.»

«دوباره دارم مزخرف می­گویم، این­طور نیست؟ این­همه آفتاب، این همه اتومبیل و این راننده­گی با سرعت شصت و هفتاد مایل در ساعت. مخ من دارد داغان می­شود، نِی تان. احساس می­کنم هیجان زده شده ام، آماده­ام برای هر چیزی.»

«خوب، حالا قصه را تعریف کن.»

«بسیار خوب، قصه. قصه­ی عروسک ... آخرین سالِ زنده­گی کافکاست، و او دربست عاشقِ دورا دیامانت می­شود، یک دختر جوان در حدود نوزده یا بیست ساله که از دست خانواده­اش در لهستان که سر و سری با جنبش عرفانی یهودی داشته­اند، گریخته و حالا در برلین به­سر می­برد. او نصف سن کافکا را دارد، ولی هم اوست که به کافکا جرئت می­دهد تا پراگ را ترک کند – چیزی که کافکا برای سال­ها در فکرش بود – و او نخستین و تنها زن زنده­گی او می­شود. پائیز 1923 به برلین می­رسد و بهار بعد می­میرد، ولی احتمالن آن آخرین ماه­ها شادترین ماه­های زنده­گی او به­شمار می­رود. به­رغم  وخامت سلامتی­اش و علی­رغم اوضاع اجتماعی­ی برلین: کمبود غذا، شورش­های سیاسی و بدترین تورم در تاریخِ آلمان. و به­رغم آگاهی از این که عمرش برای این جهان کفاف نخواهد کرد.

« هر روز بعد از ظهر، کافکا برای پیاده­روی به پارک می­رود. اغلب وقت­ها دورا نیز او را هم­راهی می­کند. روزی، به دختر کوچولویی بر می­خورند که اشگ می­ریزد و از تهِ دل گریه می­کند. کافکا از او می­پرسد چه پیش آمده، و او جواب می­­دهد که عروسکش را گم کرده است. کافکا به­سرعت شروع می­کند به سر هم کردن قصه­ای تا برای او توضیح دهد چه اتفاقی افتاده است. او می­گوید: «عروسکت رفته سفر.» دختر می­پرسد: «تو از کجا میدونی؟» کافکا می­گوید: «برای این که واسه من یه نامه نوشته.» به­نظر می­رسد دختر مشکوک است. می­پرسد: «نامه­رو با خودت داری؟» کافکا می­گوید: «نه، متاسفم، اشتباهی تو خونه جا گذاشتم، ولی فردا با خودم میارمش.» چنان حرف­هایش متقاعد کننده است که دختر نمی­داند دیگر به چه فکر کند. امکان دارد که این مرد مرموز دارد حقیقت را می­گوید؟

«کافکا برای نوشتن نامه مستقیم به خانه می­رود. پشتِ میزِ تحریرش می­نشیند، و دورا همان­طور که کافکا را در حال نوشتن نامه تماشا می­کند متوجه می­شود که همان جدیت و همان تنشی را به­نمایش می­گذارد که هنگام نوشتن کار شخصی خودش. او در پی گول زدن دختر کوچولو نیست. این یک رنجِ ادبی­ی واقعی است، و او مصمم است که کارش را درست انجام دهد. اگر بتواند به یک دروغ زیبا و باورپذیر دست یازد، آن دروغ، ضایعه­ی دختر را با واقعیت متفاوتی جایگزین  خواهد کرد – شاید یک واقعیت دروغین، ولی چیزی حقیقی و باورپذیر طبق قوانین ادبیات داستانی.

« روز بعد، کافکا با عجله با نامه به پارک می­رود. دختر کوچولو منتظر اوست، و از آن­جا که هنوز خواندن یاد نگرفته است، او با صدای بلند نامه را برایش می­خواند. عروسک خیلی متاسف است، ولی او خسته شده از بس همیشه با آدمای یکسان زنده­گی کرده. او احتیاج داره بزنه بیرون و دنیارو ببینه و دوستای تازه پیدا کنه. این­جوری نیست که دختر کوچولورو دوست نداره، او دلش می­خواد تغییر آب و هوا بده، به همین خاطر باید اونا برای مدتی از هم جدا باشن. بعدش هم عروسک قول می­ده هر روز برای دختر کوچولو نامه بنویسه و از کارهایی که می­کنه انو با خبر کنه.

«این­جاست که داستان قلب مرا تکه پاره می­کند. خیلی حیرت­انگیز است که کافکا درد سر نوشتن آن نامه­ی اول را تقبل می­کند، ولی حالا خودش را برای پروژه­ی نوشتن روزانه یک نامه­ی تازه متعهد می­کند – آن هم تنها به­خاطر دلداری دادن به دختر کوچولویی که هیچ نسبتی با او ندارد، کودکی که برحسب اتفاق در یک بعد از ظهر در پارک ملاقاتش کرده است. چگونه آدمی چنین می کند؟ او برای سه هفته این کار را می­کند، نِی تان. سه هفته. یکی از درخشان­ترین نویسنده­گانی که تا به حال زیسته از وقتش مایه می­گذارد - از وقت با ارزش و رو به کاهش­اش – تا نامه­های تخیلی­ای از یک عروسک گم­شده بنویسد. دورا می­گوید او هر جمله را با دقتی طاقت­فرسا با جزئیات می­نوشت، این که نثر، دقیق، بامزه و جذاب باشد. به عبارت دیگر، آن نثر کافکا بود، و او هر روز به مدت سه هفته به پارک می­رفت و نامه­ی دیگری برای دختر می­خواند. عروسک بزرگ می­شود، به مدرسه می­رود و با آدم­های متفاوت آشنا می­شود. عروسک به دختر اطمینان می­دهد که دوستش دارد، ولی به یک سری مشکلات در زنده­گی­اش اشاره می­کند که برگشتنش به خانه را غیرممکن می­کند. کم کم، کافکا دختر را برای لحظه­ای آماده می­کند تا عروسک برای همیشه از زندگی او ناپدید شود. برای یک پایان­بندی قانع­کننده تلاش می­کند، نگران از این که اگر موفق نشود، طلسم جادویی خواهد شکست. بعد از آزمایش چندین امکان، دست آخر تصمیم می­گیرد عروسک را شوهر دهد. مرد جوانی را توصیف می­کند که او عاشقش شده است، مراسم خواستگاری، جشن عروسی در خانه­ا­ی بیرون از شهر، حتا خانه­ای که عروسک و شوهرش در حال حاضر در آن زنده­گی می­کنند. و سپس، در خط آخر، عروسک با دوست قدیمی و دوست­داشتنی­اش وداع می­کند.

«البته در آن موقع دختر دیگر دلتنگِ عروسک نیست. کافکا چیز دیگری در عوض عروسک به او داده است، و تا آن سه هفته به سر رسد، نامه­ها او را از غمگینی و اندوه نجات داده­اند. دختر قصه را دارد، و وقتی آدمی شانس این را دارد که درون یک قصه زنده­گی کند، درون جهانی تخیلی، دردهای این جهان ناپدید می­شوند. از این­رو مادامی که قصه ادامه دارد، واقعیت، دیگر وجود ندارد.»  

در زندگي

داستانی از: راينرماريا ريلكه/ برگردان: علی عبداللهی

در زندگي


آقاي حسابرس عين تيرچراغ گازي كه حباب كم رنگ ِشيشه‌اي به نوكش آويزان باشد، روي ميز خودكار خم شده. اين حباب مردي‌ست بسيار كوشا و جدي و در مقابل چنين شخصي جدي و كوشا بودن كار چندان ساده‌اي نيست. خوشبختانه روي ميزها تا بخواهي پر است از اسباب و لوازم و مي‌توان پشت آن‌ها مثل پشتِ ديواري قايم شد. سرِ طاس آقاي حسابرس آنقدر روي ارقام ريزي و درشت خم شده كه حرف‌هاي كارمند دون پايه از بالاي سر او قيقاج مي‌رود و يكراست به نقشه ديواره «گنجينه پادشاهي» يعني «شبكه خطوط آهنِ اروپا» برخورد مي‌كند.

به ظاهر آخرين دفعه است كه مرد جوان در اداره آفتابي مي‌شود و معلوم است كه يك جو احترام براي اموال مقدس دولتي قائل نيست و خود را براي انجام هر كاري مجاز و مختار مي‌داند. مثلاً بر مي‌دارد و مي‌گويد:

- باور كنيد جناب «كنيمان1» صد شرف دارد كه آدم برود سپور يا هركاره ديگري بشود تا در اين خراب شده بماند و به تدريج خرفت و وامانده شود. از چپ و راست به اين ديوارها نگاه كنيد، درست به اين مي‌ماند كه آدم مثل چوق‌الفي لاي كتاب كهنه‌اي، وسط آن‌ها گير افتاده باشد. چوقي كه «آقاي قبلي» كه روي اين صفحه كتاب خوابش برد، در آنجا جا گذاشته و رفته.

حسابرس زير لب مي‌گويد:

- 850 و 17 !

بعد صفحه بزرگ تفكيك اموال را بر مي‌گرداند كه عينهو بادبان يك كشتي از جلوي چشمش عبور مي‌كند.

كارمند دون پايه در توضيح همين حركت مي‌گويد:

- مي‌خواهيد بفرماييد كه آدم هميشه خدا كارمند دون پايه نمي‌ماند. مثلاً بعدها حسابرس، رئيس دايره و خدا را چه ديدي، حتي بازرس هم مي‌شود. يعني از لاي يك دفتر در مي‌آيد. و لاي دفتر ديگري كه فقط لبه اوراقش طلايي‌ست قرار مي‌گيرد. مثلاً از دفتر «قاتل در صندوق زغال‌ها» در مي‌آيد و وسط «كتابِ نغمه‌ها» جا خوش مي‌كند. اما من به شما عرش مي‌كنم كه آدم آخرالامر همان چوق الفي باقي مي‌ماند كه بود. مگر اينكه موقع ترفيع رتبه‌اش شعار «فراموشم مكن اي جان» را هر چه رساتر علم كند. ولي، متشكرم! اين ارزاني ديگران! من خودم را خيلي ... خيلي زرنگ‌تر از آني مي‌دانم كه دست به اين كارها بزنم. بايد بيرون بروم. بروم جايي ...

حسابرس با قيافه كاملاً بي تفاوت خود مي‌گويد:

- بله، درست مي‌فرماييد!

بعد جمعِ همان ستون را دوباره از آخرش شروع مي‌كند. از قرار معلوم در محاسبه اشتباه كرده.

مرد جوان كه در خيالات خود گم شده در ادامه مي‌گويد:

- آنجا صبح هست. ظهر هست، شب هست. اين‌جا از اين چيزها چه مي‌دانيد شما؟ از ساعت 8 صبح تا 3 عصر اينجاييد و آخر سر ديگر از پارچه زر بافت روز براي‌تان چه مي‌ماند؟ چند متر پارچه ارزان قيمت بنجل كه به هيچ دردي نمي‌خورد. حتي يك جليقه ناقابل هم نمي‌شود از آن دوخت. اما آن‌جا، در آن‌جا تا بخواهي روشنايي و هوا هست، رنگ هست، آزادي هست، بله ... خيلي چيزها هست.

حسابرس بي‌آنكه دست از محاسبه بكشد، با بدگماني مي‌پرسد:

- كجا ؟ كجا را مي‌گوييد؟

مرد جوان با غرور و تبختر مي‌گويد:

- در زندگي!

آقاي كني‌مان در حالي كه دارد ارقام را مي‌شمارد، با عصبانيت مي‌گويد:

- شما هنوز جوان هستيد!

و همانطور به محاسبه ادامه مي‌دهد.

ولي كارمند جزء دنباله خيالات خودش را مي‌گيرد و مي‌رود جلو. او امروز شاعر است، ولي فقط شاعري يك روزه و اتفاقي. احساساتي و سانتي مانتال هم كه هست، اما از نوعي كه ديگر خيلي باب روز نيست. حتي شرم و سادگي شاعران حقيقي و ناب را هم ندارد و از فرط اشتياق به خودش، دارد در تب التهاب مي‌سوزد. درست عينهو شمعي كه نامه عاشقانه پرسوزوگدازي را در شعله آن آتش بزنند. همچنان خيال مي‌بافد و خيال‌هايش را بر زبان هم مي‌راند.

- باغ‌ها در بهار چه سحر و افسوني دارند! باغچه‌هاي حيات خلوت‌هايي كه پنجره كوچك آشيزخانه طبقه طبقه رو به آن‌ها باز مي‌شود. از همه طرف صداي آواز بلند است. از درخت‌ها، از پنجره‌ها، از پله‌ها و كوچه‌ها.

- جناب حسابرس تا به حال شنيده‌ايد كه اين جا كسي بزند زير آواز و بخواند؟ نه، ابداً! من شرط مي‌بندم كه چنين نيست. و تازه به اين ميدان‌ها نگاه كنيد! همه‌شان پر از مجسمه‌هاي سرپا ايستاده و مجلل است. همه‌اش مجسمه آدم‌هاي كله گنده ، تا بتوانند يادمان شخصيت‌هاي مشهور و مردان بزرگ باشند. اما شما محض رضاي خدا، يكبار هم كه شده بخت آن را داشته‌اند كه خود اين اشخاص ابدي را روبروي خودتان ببينيد؟ واضح است بخت آن را نداشته‌ايد؟ براي اين‌كه وقت آن را نداشته‌ايد.

كارمند دون پايه به بالا نگاه مي‌كند. مگس چاق و چله‌اي روي پيشاني پايين افتاده كارمند پير قيقاج مي‌رود و وزوز دارد. كله بي‌حركت و ساكن‌اش خيال مگس را از هر لحاظ راحت كرده. مرد جوان فكر مي‌كند، نكند مَرد مُرده. از اين فكري كه به سرش خطور مي‌كند، عصبي مي‌شود. عاقبت از كوره در مي‌رود و داد مي‌زند:

- محض رضاي خدا، دست كم مگس را از روي پيشاني‌تان دور كنيد! خواهش مي‌كنم ! ممنون مي‌شوم از اين لطف جنابعالي!

جناب حسابرس با دست زرد و خشكيده‌اش بي‌آنكه از محاسبه بي‌امانش دست بكشيد، در هوا حركتي رسم مي‌كند:

- 473/12

مرد جوان با لبخند نماياني دوباره بنا مي‌كند به حرف زدن:

- از آن‌جا كوچه‌هايي هست، آن‌جا ... كوچه‌ها ...

مكث ميكند. همين كفايت مي‌كند كه آدم حتي توي اين كوچه‌ها قدم بزند. هر دقيقه يك خوبروي موبور و زيبا از آنجا رد مي‌شود.

لبخندش آدم را وا مي‌دارد دل به دريا بزند و او را با ضمير «تو» خطاب كند ... تو ...» و پشت هر دريچه دختري ايستاده دارد كوچه را نگاه مي‌كند و در همان حال پاي كوچك و ظريفش را بر زمين مي‌كوبد. بي‌تاب و منتظر است. دل توي دلش نيست ...

در انتظار خوشبختي‌ست، انگار آدم از آنجا رد مي‌شود و با خود فكر مي‌كند: «من ، من خودِ خوشبختي او هستم.» و اين حقيقت محض است. چه معجزه‌اي! به نظرم، جناب كني­مان، فقط يك جو اراده مي‌خواهد. خلاصه كلام اين كه فردا صبح كه از خواب بيدار مي‌شود، خيلي جدي به خودتان بگوييد: «من امپراتور كل اروپا هستم!» بعد خواهيد ديد كه واقعاً هم امپراتور هستيد! بله، شما امپراتور خواهيد شد.

حسابرس پشت باروي ميزش كمي خم مي‌شود و آه كشان مي‌گويد:

- واه، چطوري؟

مرد جوان با قيافه‌اي خوشبخت به كله مرغي مضطرب و پير و چروك خورده حسابرس لبخند مي‌زند و با تأكيد غليظ و آوايي رسا مي‌گويد:

- بله، آن‌جا دقيقاً همانطوري‌ست!

كارمند پير حسابرس دوباره در بحر اوراق بزرگ جلوي‌اش فرو مي‌رود ولي بعد از درنگي كوتاه، نا آرام مي‌پرسد:

- كجا؟

مرد جوان با قيافه‌اي كه انگار علامت سوال بزرگي‌ست مي‌گويد:

- كجا؟ مثل روز روشن است. در زندگي!

حسابرس با خود فكر مي‌كند. اين حرف را فقط تو به من مي‌زني!

او خودش آدم با تجربه‌اي است كه آبله‌اش را در آورده، مخملكش را گرفته و حتي غسل تعميدش را هم به جا آورده. پس حالا بيايد و ... هيأت مافوق‌ها را به خود مي‌گیرد و لبخندي تحويل جوان مي‌دهد. مثل اين كه خردك شعله‌ي در اين حباب خاموش، روشن شده. در قسمتي از سرش جرقه‌اي كوچك، انگار قصد خود نمايي دارد و آخر سر هم لايه ضخيمي از گرد و خاك روي حباب شيشه‌اي ظاهر مي‌شود. اما مرد جوان مقابلش از اين بابت ذره‌اي تشويش به خود راه نمي‌دهد. همين امروزست كه او بايد كليات آثارش را بيرون بدهد و منتشر كند.

در ادامه حرف‌هاي قبلي‌اش مي‌گويد:

- يك روز تابستاني در نظر بياوريد. آيا چنين روزهايي بي‌پايان نيستند؟ تا بخواهد تابستان از اين روزها در دامان خود دارد كه هر كدامشان به تنهايي يك معجزه است.جز اين در آنجا چيزي غير از معجزه ناب در انتظار ما نيست. اگر ما چشم نداريم اين معجزه‌ها را ببينيم، اگر اينجا جا خوش كرده‌ايم به بهانه اينكه مثلاً داريم كارهاي مهمتري به سامان مي‌رسانيم، تقصير كيست؟ هي جمع مي‌زنيم، تقسيم مي‌كنيم و مي‌نويسيم: «حمل و نقل زغال در ماه دسامبر» در حالي كه زندگي جايي در بيرون است. مي‌نويسيم «واگن شماره 8715» در حالي كه خوشبختي جايي در بيرون است.

من خودم كشاورز يا اگر لازم شد دهاتي ساده‌اي خواهد شد. چون بايد به هر حال آدم پيشه‌اي داشته باشد كه هم خدا خوشش بيايد هم خلق خدا. خيال مي‌كنيد مي‌شود خدا ما را در ته اين حياط پشتي تاريك ببيند و ده روزي هم كشده شده اوقاتش از اين بابت تلخ نشود؟ از اين‌ها گذشته، فراموش نكنيد كه همه چيز در بيرون در رقص و نوسان است، مي‌جنبد و پايكوبي مي‌كند. كسي پايش خواب نمي‌رود و قلبش در سينه تنگش خفه نمي‌شود. ظاهراً ما زندگي ثابتي داريم. در حالي كه اصلاً اينطور نيست. روي اين زندگي نبايد چنين اسمي گذاشت. اين زندگي ما نوعي خودكشي يا دست كم مرگ تدريجي است، در حال سكون. اما من اصلاً نمي‌خواهم بميرم. هنوز بدم نمي‌آيد چند نخ سيگار با آدم‌هاي مهم و فرهيخته در محافل بزرگان دود كنم. آنجا (مثل اين جا نيست) هر كاري در آن جايز است، حتي سيگار دود كردن ...

حسابرس در حال گوش دادن به اين خطابه غرا، نرم نرمك سرش را پايين مي‌اندازد و آن را مثل كاغذ صاف كني بي‌معني با فك جلو آمده‌اش روي پرونده‌اي پر از اسنادي مي‌گذارد كه روي آن عبارت پرونده‌هاي حرف «ب» نوشته شده. بعد هم با تعجب تكاني به خود مي‌دهد و مي‌گويد:

- در زندگي ؟!

مرد جوان با گونه‌هاي سرخ و قيافه‌اي جدي و حق به جانب مي‌گويد:

- بله، در زندگي !

در اين هيچ ترديدي نيست كه ما پيش از آن‌كه در زندگي راهمان را بيابيم، مدتي دراز پشت دروازه آن به اين سو و آن سو دست مي‌سائيم. به علاوه، همين زندگي هم جز خط هيچ نيست. هم قله است و هم پرتگاه هم جزيره است و هم موج. در يك كلمه، همه چيز است، همه چيز. حس مي‌كنيد اين «همه چيز» يعني چه؟

به حتم خواهيد گفت شب پيش از نوئل، عيدي‌ها و چيزهاي ديگري از اين قبيل ... آه، دست‌هاي ما اصلاً براي گرفتن اين همه هديه كافي نيست. و چشم‌هاي ما كافي نيست براي ديدن و تحسين كردنشان ما از زيادي دارايي، فقير و تهي دستيم.

حسابرس اين بار بي‌ترديد و استفهامي در حرف‌هايش، با صدايي بر آمده از شور و شوق مرد جوان، مي‌گويد:

- در زندگي !

ولي هنوز بگويي نگويي اندكي تعجب در لحن صدايش هست و عينهو كسي كه زبان تازه‌اي ياد مي‌گيرد، زير لب با خودش تكرار مي‌كند:

- در زندگي.

و مرد جوان هم بلافاصله تكرار مي‌كند.

- در زندگي!

اين تأكيد دو سويه به اين عبارت نيروي سوگند يا نيايشي مي‌بخشد. شكوه ناگهاني محيط پيرامون، يك‌راست مرد جوان را به دل جنگل خاموشي پرت مي‌كند. آنجا مادرش را در لباس يكشنبه‌هايش مي‌بيند كه دارد با كلاه و سربنده صورتي رنگ و چشم‌هاي اشك آلود، لبخند زنان از كليسا بيرون مي‌آيد...

حالا با آن‌كه سبيل بور و انبوهي بالاي لبش دارد، سادگي كودكانه‌اي در قيافه او پيداست. حسابرس به خود اطمينان مي‌دهد و مي‌گويد: «نه، اين يكي ديگر دروغ و دغل سر هم نمي‌كند.» بعد در انتظار بقيه ماجرا مي‌ماند. ولي مرد جوان ديگر خاموش شده. آهسته به سرجاي خودش مي‌رود، دفتر را مي‌بندد و مدتي به كاغذ خشك كن زير دستس بزرگ و سياه رنگ نگاه مي‌كند. سه لكه اي كه مدت‌هاست روي آن‌جا خوش كرده، نظرش را به خود جلب مي‌كند. ناگهان سرش را به طرف پنجره بر مي‌گرداند. جلوي آن هيچ نيست جز ديوار سياهي كه پنجره درست رو به آن باز مي‌شود و پرتو خورشيد در بالاي آن بازي گوشانه پرپر مي‌زند.

آقاي كني‌مان با خودش فكر مي‌كند: كه اين‌طور! پس زندگي اصلاً اين نيست كه ما داريم!

در طول ديوار خاكستري روشن از وسط حياط سه تا ماه نارنجي پديدار مي‌شود. چه سياره‌هاي عجيبي! مثل لكه مركب سياه روي هوله‌اي كثيف مرتباً محود مي‌شوند و دوباره در همان جاي قبلي‌شان به رنگ نارنجي ديده مي‌شوند. حسابرس كه مضطرب به نظر مي‌رسد ناگهان مي‌گويد:

- سه تا ماه نارنجي! اين ديگر چه جور دنيايي است؟

- دنيايي غمباز، جناب حسابرس!

حسابرس چند لحظه بعد از جايش بر مي‌خيزد و با داد و فرياد پيشخدمت اداره را صدا مي‌زند. داد و فريادهايش آنقدر بلند و پر جرس است كه مرد جوان هول برش مي‌دارد. هر چه در توان دارد در صدايش جمع مي‌كند و مي‌گويد:

- آهاي، كنی ِ ژك!

مرد جوان فكر مي‌كند حتماً يك كار فروي با او دارد.

- كنی ِ ژك !

 بيا و اين كاغذ خشك كن مرا عوض كن!



1 - Kniemann



ماسک و کلمه

داستانی از: لوئیزا والنزوئلا/ برگردان: سودابه اشرفی

ماسک و کلمه



آنها در اين شهریِ خواب‌آلود از يک‌ديگر جدا خواهند شد. مرد کشور را به قصد ديدار خانواده‌اش ترک می‌کند. زن نيز به تنهايی با اتوبوس به پايتخت خواهد رفت. اما قبل از اينکه اين شهر را ترک کند دوست دارد موزه‌ی مشهور تاريخ طبيعی را ببيند. مرد او را تا آن‌سوی پارک همراهی می‌کند. روی پله‌های جلو موزه با بوسه‌ای طولانی خدانگه‌دار می‌گويند. اين آخرين وداع آنها خواهد بود. زن، شايد، منتظر شنيدن واژه‌ی بخصوصی از دهان مرد است؛ واژه‌ای که او ادا نمی‌کند. جدايی برای هردو سخت است. با وجود این، مرد به راه می‌افتد؛ در حالی که زن کمی شرم‌زده است و سعی دارد به دربانان موزه  لبخند بزند.


درون موزه همه چيز کهنه و فرسوده است. گرد و خاک هفته ای غیر زمین شناسانه، روی اسکلت‌های عهد چهارم زمین شناسی را پوشانده‌است. او در گالری طويلی به گردش می‌پردازد. گالری‌های بيضی‌شکل متحدالمرکز به طور آزاردهنده‌ای در مراکز يکديگر تکرار می‌شوند. قفسه‌های شيشه‌ای بی‌پايان، پر از پرنده‌های خشک شده‌اند. پرنده‌هايی که کمی از درخشندگیِ پرهای آنان باقی مانده است. زن هيچ احساسی ندارد؛ جز اندوه برای حرفی که زده نشد.


او خود را رها می‌کند. سيال می‌شود. پلکان‌ها را بالا و پايين می‌رود. و ناگهان کشف می‌کند. گویی چمنزاری در کویر، پشت يکی از پلکان‌هایِ بسيار، فروشگاهی کوچک با پيرمرد فروشنده‌ای که ميان اجناس کهنه و فرسوده چرت می‌زند. ماسکی سنگی در میان فرسودگی اجناس توجه اش را جلب می کند. ماسک، زن را به سوی خود می‌کشد اما او نمی‌ماند. او به دنبال چيزی اصيل است. آن دورتر در گالری‌های منحنی، اصل ماسک را درست جلو چشم خود کشف می‌کند. اين ماسک مرگ است. با خط‌های اصيل و زيبای سنگی.


 آفتابی که از پنجره به درون می‌تابد به قفسه‌ی شيشه‌ ای گرد و خاک گرفته ی پشت سرش می خورد و آينه‌ای برایش می‌سازد. او کاملاً تنهاست. در طول سير و سياحت خود در گالری‌ها حتا به يک نفر هم برنخورده است. کمی به طرف قفسه ی شیشه ای جلو می رود. در جست‌وجوی موقعیتی ست که بتواند خطوط صورت خود را کاملاً با خطوط ماسک مطابقت دهد. مدتی طولانی به همان شکل می‌ايستد. گويی ماسک روی صورتش است. و به کلمه‌ای فکر می‌کند که گفته نشد و برای اولين بار تشخیص می دهد که او نيز شانس گفتن چيزی و نشان دادن احساسش را داشت. عشق، شايد، يا نياز. دير است. تصميم می‌گيرد به زمان حال برگردد. به طرف فروشگاه موزه می‌رود تا ماسک بدلی را بخرد. هرچه باشد ماسک هيچ حالتی از درد ندارد؛ فقط متانت و ملايمتی جاودانه را نشان می‌دهد. از همان راهی که به سوی گالری منحنی آمده بر می گردد. از پله‌ها پايين می‌رود و از زير نهنگ آبی رنگ می‌گذرد و از اطراف دايناسورها، اما فروشگاه را پيدا نمی‌کند. نزديک در ورودی تصميم می‌گيرد سراغ آن را از دربان بگيرد.


در همان‌حال مرد برای بيستمين بار از نگفتن چيزی که می توانست گفته باشد پشيمان می‌شود و قصد می‌کند که به موزه بازگردد. حتا اگر فقط  برای آخرين‌بار، در آغوش کشیدن او باشد. نشانی‌های زن را می‌دهد و سراغ او را از دربان‌های جلو در می‌گيرد. دربان می‌گويد، همان زنی که می‌بوسيدی؟ و ادامه می دهد که همين چند لحظه پيش او دنبال فروشگاه موزه می‌گشت. مرد نشانی فروشگاه را می‌گيرد و به آنجا می‌رود. اما زن را پیدا نمی کند. تنها پيرمرد فروشنده‌ای را می‌بيند که گويی از ازل در خواب بوده است و صورت سنگی غريبی که سوراخ‌هايی به مثابه چشم و دهان دارد. هيچ‌يک از آنها توجه او را برنمی‌انگيزد. زن تنها کسی است که مرد به دنبالش می‌گردد و او حالا ممکن است که گم شده باشد.


مرد خود را به سوی گالری‌های بزرگ می‌کشد. از زير نهنگ آبی رنگ می‌گذرد و از ورای اسکلت‌های دايناسورها، و با خود می‌گويد: همه مدل‌های مصنوعی هستند. مرد انعکاس تصويرها را در قفسه‌های شيشه‌ای نمی بيند؛ او فقط دنبال زن می‌گردد. از پله‌ها بالا و پايين می رود و گاهی وسوسه می‌شود که نام او را با صدای بلند و با آخرين قدرت از بالای پله‌ها صدا کند. اين موزه به هرحال متروک به نظر می‌رسد. او در گالری‌های متروک که دائم تکرار می شوند زن را صدا می‌کند و نمی‌يابد. يعنی او موزه را ترک کرده است؟ دوباره خود را دم در و جلو مامورين می‌يابد. مامورين به او اطمينان می‌دهند که زن هنوز بيرون نرفته است. اين تنها راه خروج از موزه است و او هرگز از اين در خارج نشده است. کمی دورتر تاکسی با بوق او را صدا می زند. مرد نمی‌خواهد بدون یک بار دیگر دیدن او، برود، بدون این که به او بگوید، شاید، شاید. اما هواپيما برای او صبر نخواهد کرد. هيچ اثری از زن نيست؛ نه در توالت زنانه و نه در توالت مردانه. او می‌خواهد زن را در آغوش بگيرد. زن نيست. مرد، رنگ غمگین، دنبال در خروجی می گردد، از پله‌ها پايين می‌رود، به طرف تاکسی، به طرف فرودگاه به طرف جهان.


داخل موزه‌ی تاريخ طبيعی، گویی که ماسک، درون جعبه‌ی شيشه‌ای به بدل خود در فروشگاه موزه لبخند می‌زند. و پيرمرد فروشنده هم چنان به خوابش ادامه می دهد.

 

luisa valenzuela


داستان: آن زنِ در جايگاه بنزين

نوشته: برنهارد شلينک/ برگردان: س. محمود حسيني زاد

داستان: آن زنِ در جايگاه بنزين


1

مرد دیگر نمی‌دانست که آیا این خواب را واقعأ یکبار دیده، یا از همان اول فقط فکر و خیال بوده است. خواب آن قدر همراهیش کرده بود که دیگر نمی‌دانست کدام تصویر، کدام رویا و کدام فیلم باعث‌اش شده بود. آن وقت‌ها وقتی کلاس درسی خسته کننده بود یا روزی تعطیل را با پدر مادرش می‌گذراند، خودش را می‌سپرد دست این خواب و خیال، بعد‌ها در جلسه‌های اداری یا حین سفرهایش در قطار، وقتی که خسته بود، پرونده‌هایش را کناری گذاشته بود، سر به عقب تکیه داده و چشم‌ها را بسته بود.

چند باری خوابش را تعریف کرده بود، برای این و آن دوست و برای زنی که سال‌ها بعد از آشنائیشان و عشق بازی‌هایشان، در شهری بیگانه دیده بودش و روزی را باهم با حرف و پرسه زدن سر کرده بودند. نه این که خواسته باشد خوابش را از کسی مخفی کند. مناسبتی نمی‌دید که خواب را به دفعات تعریف کند. علاوه بر این نمی‌دانست که چرا این خواب همراهیش می‌کرد؛ می‌دانست که کمی از خواب را بر ملا کرده بود، و این تصور که کس دیگری بتواند این خواب را ببیند، خوش آیندش نبود.

 

2

در خواب دارد با اتومبیلی در دشتی گسترده و خشک می‌رود. جاده صاف است و مستقیم و گاهی در سراشیبی‌ی یا پشت تپه‌ای ناپدید می‌شود، اما مرد به هرحال جاده را می‌بیند که به سمت کوه‌های در افق می‌رود. خورشید در سمت الرأس ایستاده و فراز آسفالت هوا پرپر می‌زند.

مدتی است که اتومبیلی از مقابلش نیامده و او هم از کسی سبقت نگرفته است. آبادی بعدی بر اساس نقشه و تابلوها شصت مایل بعد است، جائی درکوه‌ها یا پشت آنها، چپ و راست هم تا جائی که مرد می‌بییند، ساختمانی نیست. اما کمی بعد سمت چپ جاده یک جایگاه بنزین است. محوطه‌ای وسیع و شنی، دو تلمبه بنزین در وسط، پشت این‌ها ساختمانی چوبی دو طبقه با تراسی مسقف. مرد ترمز می‌کند، می‌پیچد به جایگاه و کنار تلمبه‌ای می‌ایستد. ابر شنی که پشت اتومبیلش به هوا برخاسته، فرو می‌نشیند.

مرد منتظر می‌شود. همان لحظه که می‌خواهد پیاده شود و در بزند، در باز می‌شود و زنی بیرون می‌آید. اولین بار که این خواب به سراغش می‌آید، زن  دختری است جوان و طی سال‌ها می‌شود زنی جوان، تا این که بین سی و چهل سال می‌ماند و پیرتر نمی‌شود. زن همان زن جوان می‌ماند، اما مرد چهل و پنجاه را رد می‌کند. زن بیشتر شلوار جین تنش است و پیرهنی چهار خانه، گاهی پیرهنی گشاد و بلند تا مچ پا، آن هم از پارچه جین ِآبی رنگ و رو رفته یا پارچه آبی رنگ پریدهِ گلدار. زن قد متوسطی دارد، هیکلی پر، اما نه چاق، صورت و بازو‌هایش پراز کک و مک، موی بلوند تیره، چشم‌ها خاکستری روشن و لب‌ها درشت. زن با گام‌های مصممی می‌آید و با حرکاتی مصمم با دست چپ لوله بنزین را بر می‌دارد و با دست راست اهرم بنزین را می‌چرخاند و باک اتومبیل مرد را پر می‌کند.

بعد خواب جهشی پیدا می‌کند. چطور مرد به زن سلام می‌کند، چطور به هم نگاه می‌کنند، چه به هم می‌گویند، آیا زن از مرد می‌خواهد قهوه‌ای یا آبجوئی با هم بنوشند، یا مرد می‌پرسد که می‌تواند بماند، چطور می‌شود که زن با مرد به اتاق خواب طبقه بالا می‌رود – مرد هیچوقت این‌ها را پیش خودش مجسم نکرده است. او زن را وخودش را می‌بیند در تخت خوابی به هم ریخته، بعد از این که با هم خوابیده‌اند، دیوارها را می‌بیند،کف اتاق را،کمد و میزتوالت را،تمامش به رنگ آبی کمرنگ،تخت خواب آهنی را می‌بیند و راه راه‌های روشنی را که آفتاب از لابلای کرکره‌های چوبی آبی کمرنگ به دیوارها،کف،کمد، قفسه‌ها، ملافه‌ها و به بدن آن زن و خودش می‌اندازد. اینها همه یک تصویر است، صحنه‌ای نیست با داستان و جمله پردازی، فقط رنگ، نور، سایه، سفیدی ملافه‌ها و ترکیب بدن‌هایشان. تازه شب که می‌شود، آن خواب دوباره جریان پیدا می‌کند.

مرد اتومبیلش را کنار ساختمان و کنار وانت زن پارک کرده است. پشت ساختمان هم تراسی مسقف است، چند باغچه گوجه فرنگی و هندوانه، وگلخانه‌ای که زن برای محافظت در برابر شن ساخته است و در آن گونه‌های مختلف توت را پرورش می‌دهد. پشت این گلخانه بیابان است وجا به جا بوته‌هایی و بستر خشک نهری که با آبی که  زمستان‌ها در آن جاری می‌شود، طی سال‌ها و قرن‌ها سه – چهار متری زمینِ سنگی را بلعیده است. وقتی زن مرد را می‌برد تا پمپ چاه عمیقی را نشانش بدهد، بستر نهر را هم نشانش می‌دهد. حالا مرد روی تراس نشسته است و به تیره‌تر شدن آسمان نگاه می‌کند. سروصدای کارکردن زن در آشپزخانه را  می‌شنود. اگراتومبیلی بیاید، مرد از جا بلند می‌شود، از اتاق ها رد می‌شود و سرویس می‌دهد. اگر هم زن چراغ روشن کند و نور چراغ از لای در بیفتد روی کف تراس، مرد بر می‌خیزد و در راهروی خانه چراغی را روشن می‌کند که بین دو پمپ بنزین است و محوطه را روشن می‌کند. مرد از خودش می‌پرسد که یعنی لامپ تمامِ شب روشن است و نورش به اتاق خواب می‌افتد، امشب وشب‌های بعد وتمام شب‌هایی که در راه‌اند.

 

3

بیشتر وقت‌ها خواب‌هایی که همراهی‌مان می‌کنند در تضاد با زندگی‌ی هستند که می‌کنیم. مسافرخواب می‌بیند که به خانه بر می گردد، و خانه‌نشین خوابِ رفتن می‌بیند وخوابِ سرزمین‌های دور و کارهای بزرگ.

خواب بینِ این خواب، زندگی آرامی داشت. نه خسته کننده، نه پیش پا افتاده- انگلیسی حرف می‌زد و فرانسه، در داخل و خارج موقعیت شغلی خوبی پیدا کرده بود، با وجود مخالفت‌ها به عقایدش پایبند بود، بحران‌ها و در گیری‌ها را پشت سر می‌گذاشت و نزدیک شصت سالگی سرزنده بود، موفق و با تجربه. همیشه کمی مضطرب بود، چه سرِکار، چه درخانه و چه در تعطیلات. نه این که کارها را عجول و شتابزده انجام بدهد. اما پشت آرامشی که در شنیدن، پاسخ دادن و کار کردن نشان می‌داد، اضطرابی نهفته بود ناشی از تمرکز به وظیفه‌اش و ناشی از  بی‌طاقتی‌اش، چون هیچوقت انجام کار در واقعِ امر با انجام کار در تصورات هماهنگی نداشت. گاه این اضطراب به نظرش عذاب بود و گاه نیرو، نیرویی بال و پر دهنده.

جذّابیت خاصی داشت. وقتی به کسی یا چیزی مشغول بود، به طرز دلنشینی گیج می‌شد و دست و پا چلفتی، و چون می‌دانست که رفتار گیج و ناشیانه‌اش در خور آن فرد و چیز نیست، لبخندی از سر عذر خواهی می‌زد. خیلی به صورتش  می‌آمد؛ به دور لب‌هایش حالتی دلخور می‌داد و به دورچشم‌ها حالتی غمگین، و چون در تلاشش برای عذر خواهی نه وعده‌ی بهبود، بلکه قبولِ عدم لیاقت بود، لبخندی بود  از سر شرم و پر از استهزاء خودش. زنش مدام از خودش می‌پرسید این گیرایی مرد چقدر طبیعی است، آیا مرد با رفتارگیج و دست پا چلفتی‌اش لوندی می‌کرد، آیا لبخندش را به قصد می‌زد، آیا می‌دانست که آن حالتِ دلخور و غمگین در طرفِ مقابل میل به دلجوئی را بیدار می‌کرد. زن نمی‌توانست بفهمد. واقعیت این بود که جذّابیتش، بدون این که خودش متوجه شود، همدلی پزشک‌ها، پلیس‌ها، منشی‌ها و فروشنده‌ها، بچه‌ها و سگ‌ها را بدست می‌آورد.

روی زن جذابیت مرد دیگر تاثیری نداشت. زن اول فکر می‌کرد که جذابیت مرد دیگر نخ نما شده است- مثل خیلی چیزهای دیگر دوروبرمان که بتدریج نخ نما می‌شوند. اما یک روز متوجه شد که آن جذابیت به ستوه‌اش آورده. به ستوه. با شوهرش تعطیلات را رفته بود رم، با او در میدان ناوونا نشسته بود و مرد داشت با همان حالت دلنشین و حواس پرت که گاهی دست به سرِ زن می‌کشید، سر سگی ولگرد و گرسنه را نوازش می‌کرد، و همان لبخند دلنشین و شرمگین را به لب داشت که وقتی همان حرکت را با زن هم می‌کرد، به لب داشت. جذابیتش فقط نوعی خودگریزی بود و خود فراموشی. مناسکی بود که شوهرش وقتی احساس می‌کرد مزاحمش شده اند،  بر پا می‌کرد.

اگر این ایراد را به مرد می‌گفت، مرد درک نمی‌کرد. زندگی زناشوئیشان پراز مراسم بود، و همین هم دلیل موفقیتش بود. مگر تمام ازدواج‌های موفق مدیون مراسم نیستند؟

زن پزشک بود و همیشه مشغول به کار، حتی وقتی سه بچه‌شان کوچک بودند؛ وقتی بچه‌ها بزرگتر شدند، زن وارد حوزه تحقیقات شد و در دانشگاه تدریس می‌کرد. هرگز کارِ زن یا کارِ مرد مانعی بین آن دو نبود؛ روزهایشان را طوری تقسیم کرده بودند که با وجود کمبود شدید وقت، باز وقت‌های خاص خودشان را داشتند، وقت‌هائی که برای بچه‌هایشان و برای همدیگر نگه داشته بودند. در تعطیلات هم هر سال دو هفته‌ای وجود داشت که بچه‌ها را می‌سپردند به پرستاری که معمولأ هم از بچه ها نگه داری می‌کرد و با هم مسافرت می‌کردند. لازمه تمام این‌ها استفاده اصولی و آئینی از زمان بود و دیگر جائی برای خود انگیختگی باقی نمی‌گذاشت – آنها متوجه این موضوع بودند، اما متوجه هم بودند که در مقایسه با خودشان، دوستان و آشنایان با خودانگیختگی‌شان وقت کمتری پیدا می‌کردند تا با هم باشند. نه، آنها برای خودشان زندگی را با مناسک و مراسمش خیلی عاقلانه‌تر و راضی کننده‌تر ترتیب داده بودند.

فقط مناسک با هم خوابیدن از بین رفته بود. مرد نمی‌دانست چه وقت و چرا.  آن روز صبح را یادش می‌آمد که بیدار شده بود و کنارش در رختخواب صورت پف کرده زنش را دیده بود، بوی تند عرقش را استشمام کرده بود و نفس‌های سوت مانندش را شنیده و از همه این‌ها بدش آمده بود. وحشتی که کرده بود را هم یادش می‌آمد. چرا یک دفعه بدش آمده بود، در صورتی که قبلأ به نظرش آن صورت پف کرده دلچسب می‌آمد و آن بوی تند، اغوا کننده و آن سوت نفس‌ها،بامزه.گاه‌گداری با آهنگ این سوت نفس‌ها، خودش هم سوت می‌زد و زن را بیدار می‌کرد. نه در آن صبح، اما زمانی رسیدکه دوره با هم خوابیدن تمام شد. زمانی رسید که هیچ کدامشان دیگر قدم اول را برنداشت، گرچه هر کدامشان آن میل را داشت که با قدم اولِ دیگری  همراهی کند. میلی اندک که برای قدم دوم کافی بود، اما نه برای قدم اول.

اما هیچ یک از آن دو هم اتاق خواب مشترک را ترک نکرد. زن می‌توانست در اتاق کارشان بخوابد و مرد در یکی از اتاق‌های خالی افتاده بچه‌ها. اما هیچ کدامشان حاضر نبود این مناسکِ مشترکِ لباس در آوردن، خواب رفتن، بیدار شدن و برخاستن را ترک کند. حتی زن،که خشک‌تر، هوشیار‌تر، سریع العمل‌تر از مرد بود و درعین حال حجب خاصی داشت. زن هم نمی‌خواست باقی مانده مناسک و مراسم را از دست بدهد. نمی‌خواست زندگی مشترکشان را از دست بدهد.

با وجود این یک روز تمام شد. روزی داشتند مقدمات جشن بیست و پنجمین سال ازدواجشان را فراهم می‌کردند، لیست مهمان‌ها، محل اقامتشان، خوردن غذا در رستوران، گردشی با کشتی. به هم نگاهی انداختند و فهمیدند، یک جای کارشان نقص داشت. چیزی نداشتند که جشن‌اش را بگیرند. پانزدهمین سال ازدواجشان را شاید می‌توانستند جشن بگیرند، شاید هم بیستمین را. اما از آن زمان به بعد یک جائی عشق‌اشان از بین رفته بود، پریده بود و اگر هم ادامه کارشان دروغ نبود، جشن گرفتن دیگر دروغ بود.

زن گفت و مرد بلافاصله موافقت کرد. قرار شد از گرفتن جشن منصرف شوند. بعد از این که تصمیم‌اشان را گرفتند، آنقدرسبک‌تر شدند که شامپانی خوردند و با هم حرف زدند، آنچنان که مدت‌ها بود نزده بودند.

 

4

می‌توان دو بار عاشق یک نفر شد؟ مگر نه این که برای دومین بار دیگر شناخت کافی از او داریم؟ لازمه عاشق شدن این نیست که او را نشناسی،که اوهنوز لکه‌های سفیدی داشته باشد که تو خواسته‌هایت را رویشان فرا بیفکنی؟ نکند فرا فکنی در وقت نیاز آنچنان قدرتی دارد،که تصویرهای دلخواه را نه فقط روی لکه‌های سفید او، بلکه روی تمام نقشه رنگارنگ و تکمیل شده‌اش هم می‌اندازد؟ یا نکند عشقِ بدون فرافکنی هم وجود دارد؟

مرد سئوال‌ها را از خودش می‌پرسید و سئوال‌ها بیشتر سرگرمش می‌کردند تا گیج. آنچه که هفته‌های بعد اتفاق افتاد، شاید فرافکنی یا تجربه بود- اما دلچسب بود و مرد لذت می‌برد.از گپ زدن با زنش لذت می‌برد،ازقرارهائی که برای رفتن به سینما یا کنسرت با هم می‌گذاشتند،از قدم زدن‌های شبانه که باز انجام می‌دادند. بهار بود. گاهی مرد می‌رفت به انستیتو دنبال زن،درست جلوی درمنتظر زن نمی‌ایستاد، بلکه پنجاه متر آنطرف‌تر نبش خیابان، چون دوست داشت ببیند که زن به طرفش می‌آید. زن باگام‌های بلند می‌آمد، عجله داشت، چون نگاه مستقیم مرد ناراحتش می‌کرد، موهایش را با دست چپ وبا خجالت می‌زد پشت گوش و با لبخندی شرم آلود گوشه‌های لب را پائین می‌کشید. مرد شرمِ همان دختر جوانی را می‌دید،که زمانی عاشق‌اش شده بود. طرز رفتار و راه رفتن زن هم تغییری نکرده بود، و مثل آنوقت‌ها با هر قدم برجستگی‌های سینه‌اش زیر پولوور بالاوپائین می‌رفت. مرد ازخودش می‌پرسیدکه چرا این‌ها را در طول این سال‌ها ندیده بود. چه چیزی را از خودش دریغ کرده بود! و چه خوب که باز چشم‌هایش باز شده بود. زن هم هنوز زیبا مانده بود. هنوز هم زنش بود.

هنوز هم با هم نمی‌خوابیدند. اوائل که بدن‌هایشان با هم بیگانه بود. بعد هم که دوباره به هم عادت کردند، به نوازش‌ها و تماس‌های ملاطفت آمیز بسنده کردند، وقت بیدار شدن، حین قدم زدن‌هایشان، وقت غذا خوردن روبروی هم، یا وقتی در سینما کنار هم نشسته بودند. مرد ابتدا فکر می‌کرد که باز هم زمان با هم خوابیدن می‌رسد و لذت‌بخش هم خواهد بود. بعد از خودش می‌پرسیدکه آیا واقعأ زمانش می‌رسد و آیا واقعأ لذت بخش خواهد بود و آیا او و زن واقعأ طالبش هستند. یا این که او دیگر نمی‌توانست؟  در آن سال‌هائی که زناشوئیشان به آخر رسیده بود، دو شب را با زن‌هائی گذرانده بود، شبی با مترجمی و شبی دیگر با همکاری، هر دو شب بعد از الکل زیاد و با صبحی پر از بیگانگی و شرم، لحظه‌هائی هم با خود ارضائی بی‌کمترین شادی، اکثرأ حین مسافرت‌ها در هتل‌ها. آیا ارتباط طبیعی عشق،تمنا و همبستری از یادش رفته بود؟ ناتوانی پیدا کرده بود؟ وقتی می‌خواست توانائیش را با خود ارضائی ثابت کند، موفق نمی‌شد.

شاید او و زنش باید به خودشان وقت می‌دادند؟ مرد به خودش گفت که دلیلی برای عجله ندارند و ممکن است یک سال، یا یک ماه، یا یک هفته یا یک روز دیگر با هم بخوابند. اما احساسش چیز دیگری بود. می‌خواست قضیه با هم خوابیدن را فیصله بدهد و در این مورد هم کم تحمل بود، چون فیصله دادن در عمل و فیصله دادن در تصور با هم همخوانی نداشت. اصلأ با بالاتر رفتن سنش تحملش کم‌تر می‌شد. کار‌های فیصله نیافته پیش رو بی‌قرارش می‌کرد، حتی وقتی می‌دانست که  فیصله دادن کارها دشوار نیست. در تمام امورِ پیش رو چیزی فیصله نیافته و بی‌قرار کننده وجود داشت، در هفته آینده و در تابستان آینده، در خرید یک اتومبیل و در دیدار بچه‌ها در تعطیلات عید پاک. حتی در سفر به امریکا.

سفر به امریکا، فکرِ زنش بود. یک ماهِ عسل دوم – یعنی آنچه را که داشتند تجربه می‌کردند، ازدواج دوم نبود؟ جوان‌تر که بودند اغلب اوقات این رویا را درسر داشتند که با قطار از این سر تا آن سر کانادا را بروند، از کِبِک تا ونکوور و بعد به طرف سیاتل، بعد با اتومبیل از مسیر ساحل به طرف جنوب تا لس آنجلس و سن دیه گو. آن وقت‌ها سفری بود پر هزینه، بعد بعنوان تعطیلاتِ بدون بچه‌ها  سفری طولانی، و برای بچه‌ها هم به خاطر آن همه سفر با قطار و اتومبیل، خسته کننده. اما حالا تعطیلات مختص خودشان بود، می‌توانستند چهار هفته بروند یا پنج و شش هفته و می توانستند هزینه هر نوع واگن خواب و اتومبیل را بدهند- وقتش نرسیده بود که به رویای قدیمشان واقعیت ببخشند؟

 

5

در ماه مه سفر کردند. در کِبِک هوا بهاری بود؛ اغلب و کوتاه مدت باران می‌آمد، بین دو باران ابرها از هم جدا می شدند و بام‌های خیس در آفتاب می‌درخشیدند. در دشت اونتاریو قطار از میان مزرعه های سبزی می‌گذشت که انتهایشان جائی بود که آسمان و زمین هم دیگر را لمس می‌کردند، دنیائی سبز و آبی. در کوهستان راکی قطار در طوفان برف متوقف شد و یک شبِ تمام طول کشید تا برف روب‌ها آمدند.

در آن شب با هم خوابیدند. حرکت گهواره‌ای قطار بدن‌هایشان را آماده کرده بود، مثل کاری که یک روز گرم یا یک حمام داغ می‌کند. در طولِ مدت توقف قطار در فضای باز، بخاری‌ها ضعیف عمل می‌کردند و طوفان دوروبر واگن زوزه می‌کشید، سرما از کف و از پنجره تو می زد. آن دو با هم خزیدند توی یک تخت، خندیدند، لرزیدند، هم را بغل کردند و در بغل هم ماندند تا پیله‌ی گرمی احاطه‌شان کرد. هوس ناگهان به سراغ مرد آمد و مرد از ترس این که دوباره نرود، با شتاب عمل کرد و وقتی تمام شد، خوشحال شد. مرد در دلِ شب زن را بیدار کرد و با هم خوابیدن مانند تنفس آرامی بود. مرد صبح روز بعد با صدای سوت لوکوموتیو که داشت به برف روب‌ها خوش آمد می‌گفت، بیدار شد. از میان پنجره به برف و آسمان نگاه کرد، دنیائی آبی و سفید. مرد احساس خوشی داشت.

چند روزی در سیاتل ماندند. ساختمانِ روی تپه "کوئین آن"، که در آن اتاقی با صبحانه گرفته بودند، روی دامنه تپه‌ای بود با چشم انداز گسترده‌ای به شهر و دریا. بین ساختمان‌های بلند بزرگراهی چهار بانده را می‌دیدند که روی آن زنجیره اتومبیل‌ها بندرت قطع می‌شد، روزها رنگارنگ و شب‌ها ردیف چراغ‌ها و چراغ‌های عقب. مرد فکر می‌کرد مثل رودخانه‌ای است که یک سمتش به طرف بالا و یک سمتش به طرف پائین جریان دارد. گاهی صدای آژیر اتومبیل پلیسی یا آمبولانسی که می‌خواست اتومبیل‌های دیگر را کنار براند تا اتاقشان بالا می‌آمد،و در شبِ اول که مرد خوابش نمی‌برد، مدام بلند می‌شد و می‌رفت کنار پنجره تا اتومبیلی را نگاه کند که داشت با آن نور قرمز و آبی چشمک زن روی سقفش راه باز می‌کرد.گاهی هم سوت کشتی‌ی را می‌شنیدندکه ورود یا خروجش به لنگرگاه را اعلام می‌کرد.کشتی‌های باربر بودند،پر از بارهای رنگارنگ، دور و برشان قایق‌های بادبانی بزرگ وکوچک با بادبان‌های رنگی و ورم کرده. مدام باد تندی می‌وزید.

وقتی که دیگر نتوانست بخوابد، زنش را که خوابیده بود برانداز کرد. سن و سالش را دید، چین و چروکش را، پوست افتاده زیر چانه را،گوش‌ها و چشم‌ها را. دیگر آن صورت پف کرده، بوی تندِعرق و نفس‌های سوت مانند منزجرش نکردند. صبح روزگذشته در قطار زن را با سوت بیدار کرده بود، مثل آنوقت‌ها، با میل و رغبت صورت زن را  بین دست‌هایش گرفته بود و صورت را در دست‌هایش حس کرده بود و- با هم که خوابیده بودند- با سرخوشی بوی عشق و عرقِ زیر روانداز را استشمام کرده بود. سر خوش از این که می‌توانست زن را دوباره طبق مناسکشان بیدار کند، که هنوز به مراسم و مناسک عشقشان تسلط داشت، که زن هم این‌ها یادش نرفته بود! که در دنیایشان باز آرامشی بر قرار بود!

مرد درک کرده بود که عشقشان دنیائی خلق کرده بود فراتر از احساسی که برای هم داشتند. آن زمان هم که احساس متقابلشان را از دست داده بودند، دنیایشان پا بر جا بود. شاید رنگ‌هایش پریده و سیاه و سفید شده بودند، اما آن دنیای رنگ پرید،ه دنیای آنها باقی مانده بود. آنها در آن دنیا و با نظم آن زندگی کرده بودند. و حالا آن دنیا دوباره رنگی شده بود.

با هم برنامه‌ریزی می‌کردند. این هم فکرِ زن بود. وقتش نبود خانه را باز‌سازی کنند؟ برای رفت و آمدِکم کم بندرتِ بچه‌ها و نوه‌ها به جای سه اتاق خواب یک اتاق کافی نبود؟ مگر مرد همیشه دلش نخواسته بود اتاقِ بزرگی برای مطالعه و برای نوشتن کتابی داشته باشد که سال‌ها پیش قصدش را داشت و گاه گداری مطالبی برای آن جمع کرده بود؟ بهتر نبود با هم تنیس یاد بگیرند،گیریم دیگر نمی‌توانستند بازیکن‌های بزرگی شوند؟ آن پیشنهادِ کارِ شش ماهه در بروکسل که مرد حرفش را زده بود، به کجا رسیده بود- هنوز هم معتبر بود؟ بهتر نبود زن مرخصی می گرفت تا شش ماهی با هم به بروکسل بروند؟ مرد از فکر‌های زن و از علاقه‌اش خوشحال بود و در برنامه ریزی‌ها شرکت می‌کرد. اما راستش دلش نمی‌خواست تغییری در زندگی هر دویشان بدهد، اما دوست نداشت این را بگوید.

نمی‌خواست از هراسش از آن چیزفیصله نیافته بگوید، از آن چیزی که اهمیتش را نمی‌دانست، منشأش را نمی‌دانست و نمی‌دانست چرا با بالاتر رفتن سنش، آن چیز هم رشد می‌کند. آن چیز در ردِّ هر نوع دگرگونی از طرف او نهفته بود؛ با هرنوع تغیر و دگرگونی، مرد حس می‌کرد که بارِ آن فیصله نیافته سنگین‌تر می‌شود. اما چرا؟ چون دگرگونی‌ها مستلزم زمان‌اند و زمان هر چه سریع‌تر می‌رود و از دست می‌رود؟ چرا زمان سریع‌تر می‌رود؟ آیا بین زمانی که تجربه  می‌کنیم  با زمانی که هنوز در اختیار داریم، رابطه نسبی بر قراراست؟ آیا زمان با بالاتر رفتن سن و سال مدام سریع‌تر می‌گذرد، چون عمرِباقی مانده کوتاه‌تر  می‌شود، مثل نیمه دوم تعطیلات که در مواجهه با پایانِ مورد انتظارِتعطیلات، سریع‌تر از نیمه اول می‌گذرد؟ یا این بستگی به هدف‌ها دارد؟ آیا گذشتِ زمان در سال‌های جوانی به این دلیل طولانی به نظر می‌رسد، چون آدم بی‌صبرانه منتظر است تا بالاخره موفقیت بدست آورد، اسم و رسمی به هم بزند، ثروتمند شود، و زمان در سال‌های بعد به این دلیل شتاب می‌گیرد، چون دیگر انتظاری نیست؟ یا این که با بالاتر رفتن سن و سال روزها سریع‌تر می‌گذرند، چون آدم دیگر تمام برنامه روزانه‌اش را می‌شناسد، درست مثل جاده‌ای که هر چه بیشتر از آن عبور می‌کنیم، سریع‌تر می‌رویم؟ اما اگر این طور باشد که او باید طالب دگرگونی و تغییر باشد. پس یعنی عمرکوتاه‌تر از آن شده که بخواهی با دگرگونی‌ها از دستش بدهی؟ ولی مرد که هنوزآنقدرها پیر نشده بود!

 

6

اتومبیل بزرگی کرایه کردند، با سقف کشوئی و کولر، سیستم استریو و تمام این خرت و پرت‌های برقی. تلانباری سی دی خریدند، تعدادی از آنها که دوست داشتند و تعدادی هم همینطوری شانسی. به دماغه که رسیدند و اولین بار اقیانوس آرام را دیدند، زن سی دی سمفونی شوبرت را گذاشت. مرد بیشتر دوست داشت همان برنامه رادیوی امریکا را گوش کند،که داشت از آن آهنگ‌های دوران دانشجوئی او را پخش می‌کرد. بیشتر هم دوست داشت به جای این که با زن پیاده شود و زیر باران بایستد،توی اتومبیل بنشیند. ولی آن سمفونی مناسبِ باران بود، مناسب آسمان خاکستری و موج‌های خاکستری غلطان، و مرد حس می‌کرد که حق ندارد صحنه آرائی زن را خراب کند. زن رانندگی کرده و جاده باریکی را که به ساحل می‌رسید پیدا کرده بود، فکرش را هم کرده بود که درصندوق عقب یک تکه پلاستیک آبی رنگ بود، و مرد و خودش را با آن پوشانده بود. در ساحل ایستاده بودند، بوی دریا را استشمام می‌کردند، به شوبرت گوش می‌کردند و به صدای مرغ‌های دریائی و به صدای بارانی که روی پلاستیک می‌ریخت، و در آبِ آن سوی باران تکه‌ای از آسمانِ آبی دمِ غروب را می‌دیدند. هوا، گرچه سرد، اما خیس بود و سنگین.

کمی که گذشت، مرد بودنِ زیر تکه پلاستیک را تحمل نکرد،لحظه‌ای بدون تصمیم زیر باران ایستاد، از روی ساحل به طرف آب رفت و رفت در آب. آب سرد بود و کفش‌های خیس سنگین، شلوار خیس به پاها به شکم چسبیده بود و- از آن سبکی که معمولأ جسم در آب دارد، خبری نبود، با وجود این احساس سبکی  می‌کرد و با دست‌ها روی آب می‌کوبید و خود را به موج ها سپرده بود. شب که به رختخواب رفتند، زن از خود انگیختگی مرد خوشحال بود. مرد اما بیشتر ترسیده و شرمنده.

برای سفرشان ضربآهنگی پیدا کرده بودند که به کمک آن هر روزحدود صد مایل به سمت جنوب می‌رفتند. پیش از ظهر‌ها وقت تلف می‌کردند، چندین بار نگه می‌داشتند، از پارک‌های ملی دیدن می‌کردند و از تاکستان‌ها و ساعت‌ها در ساحل قدم می‌زدند. شب‌ها هر جا که دم دستشان بود، بیتوته می‌کردند، گاهی در متل درب و داغانی کنار بزرگراه با اتاق‌های بزرگ،که بوی مواد ضد عفونی کننده می‌دادند و تلویزیون‌ها روی پایه‌هائی به ارتفاع قد آدم پیچ شده بود،گاهی درخانه‌های مسکونی که اتاق با صبحانه داشتند. شب‌ها هر دونفرشان زود خسته می‌شدند. به هر حال وقتی سرشب با کتابی و بطری شرابی به تخت خواب می‌رفتند، به هم می‌گفتند که خسته‌اند، پلک‌های مرد روی هم می‌آمد و چراغ کنار تختش را خاموش می‌کرد. یک شب که مرد نیمه‌های شب بیدار شد، زن هنوز داشت مطالعه می‌کرد.

گاه گداری مرد ترتیبی می‌داد تا منتظر بشود و بتواند زن را که به طرفش می‌آمد، ببیند. می‌گفت که زن مقابل رستورانی پیاده‌اش کند و آنوقت جلوی ورودی منتظر می‌شد تا زن اتومبیل را پارک می‌کرد و خیابان را رد می‌کرد و به سمت مرد می‌آمد. دیدن راه رفتن زن و هیکل زن، همیشه زیبا بود و در عین حال مرد را اندوهگین می‌کرد.

 

7

در اورِگون ساحل و جاده را مه گرفته بود. پیش از ظهر امیدوار بودند که ظهر هوا بهتر شود، و عصر امیدشان را به فردا بستند. اما باز هم جاده و جنگل در مه بود و روی مزرعه‌ها پوشیده از مه. اگر روی نقشه نام آبادی‌هائی که از میانشان  می‌گذشتند و اغلب هم فقط چند ساختمان کنار هم بودند، نوشته نشده بود، آنها را اصلأ نمی‌دیدند.گاه یک تا دوساعت از میان جنگلی می‌گذشتند، بدون آن که از مقابل خانه‌ای رد شوند و بدون آن که اتومبیلی از روبرویشان بیاید یا از آنها سبقت بگیرد. یک بار پیاده شدند، صدای موتورِ روشن به درخت‌های درهمِ دوسمت جاده می‌خورد، ولی گم نمی‌شد، همان نزدیکی می‌ماند، اما به خاطر مه، ملایم تر.  موتور را خاموش کردند و دیگر هیچ صدائی شنیده نمی‌شد، نه شکستگی صدائی، نه پرنده‌ای، نه اتومبیلی، نه دریائی.

مدت‌ها بود که آخرین منطقه مسکونی را پشت سر گذاشته بودند و با آبادی بعدی سی مایل فاصله داشتندکه تابلوئی وجود جایگاه بنزینی را اعلام کرد. رسیدند، محوطه‌ای بزرگ و شن ریزی شده، دو پمپ بنزین، یک چراغ و انتهای محوطه ساختمانی تقریبأ ناپیدا. مرد ترمز کرد، به محوطه پیچید و کنار پمپ ایستاد. منتظر شدند. مرد پیاده شد تا در بزند،که در باز شد و زنی بیرون آمد. از محوطه رد شد، سلام کرد، لوله بنزین را برداشت، اهرم را چرخاند و شروع کرد باک را پر کردن. زن کنار اتومبیل ایستاده بود، در دست راست لوله بنزین را گرفته بود و دست چپش را به کمر زده بود. متوجه شدکه مرد چشم از او بر نمی‌داشت.

«شیلنگ خرابه، باید با دست نگه‌اش دارم.الان شیشه‌ها رو تمیز می‌کنم.»

«اینجا احساس تنهائی نمی‌کنین؟»

زن متعجب و محتاط به مرد نگاه کرد. دیگر جوان نبود، واحتیاطش، احتیاطِ زنی بود که بارها خود را گرفتار کرده بود و بارها سَرخورده بود.

«آخرین آبادی بیست مایل عقب‌تره و بعدی سی مایل جلوتر- یک طوری ... منظورم، احساس  تنهائی نمی‌کنین؟ تنها زندگی می‌کنین؟»

زن متوجه جدی بودن، توجه و مهربانی در نگاه مرد شد و لبخندی زد. چون نمی‌خواست اسیر نگاهش شود، پوزخندی زد. مرد هم لبخند زد، خوشحال و دستپاچه از چیزی که باید می‌گفت.

«زن زیبائی هستین.»

صورت زن کمی سرخ شد، زیر آن همه کک و مک زیاد معلوم نبود، و دیگر لبخند نزد. حالا زن هم نگاهش جدی شده بود. زیبا؟ زیبائیش از بین رفته بود، خودش هم می‌دانست،گرچه هنوز مورد توجه مردها بود، هنوز می‌توانست میلی در آنها بیدار کند و غرورشان را، و هنوزمی‌توانست بترساندشان. به چهره مرد نگاه کنجکاوی انداخت.

«درسته، اینجا جای خلوتیه، اما عادت کردم. ولی...»، تاملی کرد، نگاهی به لوله بنزین انداخت، باز سرش را بالا آورد و به چهره مرد نگاه کرد، حالا صورتش کاملأ سرخ بود، قد راست کرد و با لجبازی خواسته دلش را گفت. «ولی من که همیشه تنها نمی مونم.»

لحظه‌ای همینطورایستاد، راست، سرخ، چشم درچشم مرد. باک پرشد، زن درِ باک را بست، از اتومبیل کنار رفت و لوله را به پمپ آویزان کرد. خم شد، اسفنجی از سطلی در آورد، برف پاکن‌ها را بالا برد و شیشه را تمیز کرد. مرد دید که زن با کنجکاوی به همسرِمرد که داشت نقشه باز کرده روی زانویش را مطالعه می‌کرد نگاهی انداخت، او هم لحظه‌ای سر بلند کرد تا سری برای زن تکان بدهد و لبخندی بزند و باز مشغول خواندن شود.

برای مرد خوشایند نبود که همینطور کنار زن بایستد و زن شیشه را تمیز کند. اما دوست هم داشت که به زن نگاه کند و چشم از او برندارد. زن نه شلوار جین و پیرهن چهارخانه تنش بود و نه پیرهن آبی بلندِ رنگ و رو رفته، بلکه شلواری پمپ بنزینی به رنگ آبی تیرهِ علامتِ شرکتِ بنزین و زیر آن تی شرتی سفید. هیکل ورزیده‌ای داشت، اما حرکاتی نرم. حرکاتش ملاحتی داشت بیانگر این که زن از قدرت و سبکی جسمش خوشش می‌آمد. یکی از بندهای شلوار از روی شانه‌اش سُرید و زن با انگشت بند را روی شانه انداخت و به نظر مرد این عمل آشنا آمد.

وقتی زن کارش تمام شد و مرد به او پول داد و زن به طرف ساختمان رفت تا بقیه‌اش را بیاورد،مرد هم با او رفت. بعد ازچند قدمی که قرچ قرچ کنان روی شن‌ها رفتند، زن دستش را روی بازوی مرد گذاشت.

«مجبور نیستین بیائین، خودم پول خرد را می‌آرم.»

 

8

مرد در محوطه ایستاد، درفاصله بین اتومبیل و ساختمان. زن وارد ساختمان شد، در پشت سرش بسته شد.

مرد فکر کرد، چقدر وقت دارم تا تصمیم بگیرم؟ یک دقیقه؟ دو؟ او برای خرد کردن پول چقدر وقت دارد؟ نظم و ترتیبش چطور است؟ صندوقی دارد که در آن اسکناس‌ها و پول خردها را مرتب چیده است و باید فقط از این جا چند سکه و از آنجا چند اسکناس بردارد؟ عجله می‌کند، یا می‌داند که هریک دقیقه‌اش خوشحالم می‌کند؟

مرد به جلوی پایش نگاه کرد و دید که شن‌ها از مه خیس شده بودند. با نُک کفش سنگی را غلطاند؛ می‌خواست ببیند آیا سنگ ازپائین هم خیس است؛ بود. به همکارهایش یاد داده بودکه فکرکردن و تصمیم گرفتن دو موضوع جدا است،که فکر لزومأ نباید به تصمیمی منجر شود و اگر هم؛ نه به تصمیمی درست، برعکس ممکن است تصمیم گیری را تا حد فلج شدن پیچیده کند. فکر کردن نیاز به وقت دارد، تصمیم گیری به جرئت؛ خودش این را گفته بود و حالا می‌دانست آنچه که کم دارد وقت فکر کردن نیست،جرئت تصمیم گیری است.می‌دانست که زندگی تصمیم‌هائی که نمی‌گیریم را هم، مانند تصمیم‌هائی که می‌گیریم، ثبت می‌کند. اگرتصمیم به ماندن در آنجا نمی‌گرفت، باید به راه ادامه می‌داد. ماندن در اینجا- چه باید به او بگویم؟ یعنی از او بپرسم که می‌توانم اینجا بمانم؟ او باید چه جوابی بدهد؟ نباید بگوید نه، حتی اگردلش بخواهد بله بگوید، چون باید مسئولیتی را که سؤال من بر دوشش می‌گذارد رد کند؟ من باید وقتی او دوباره از در بیرون می‌آید  با کیف و چمدانم اینجا ایستاده باشم و اتومبیل باید رفته باشد. ولی اگرمن را نخواهد چی؟ یا اگر الان بخواهد اما بعدأ نخواهد، چی؟ یا اگر من بعدأ نخواهم بمانم؟ نه، به اینجا نمی‌رسد. اگرالان همدیگر را بخواهیم، برای همیشه خواهیم خواست.

رفت به طرف اتومبیل. می‌خواست به زنش بگویدکه اشتباه کرده بودند، که حتی اگر بخواهند نمی‌توانند زندگی مشترکشان را دوباره سر و سامان بدهند،که در هفته‌های اخیر در شادیش همیشه اندوهی بوده،که دیگر نمی‌تواند با اندوهش زندگی کند،که می‌داند به خطر انداختن همه چیزبه خاطر زنی که نمی‌شناسد و زنی که او را نمی‌شناسد،دیوانگی است. بگویدکه بیشتر دوست دارد دیوانه باشد تا عاقل و اندوهگین.

هنوزچند قدمی به اتومبیل مانده بود که زنش سربلند کرد. به مرد نگاه کرد، روی صندلی راننده خم شد، شیشه را پائین کشید و چیزی به مرد گفت. مرد نفهمید. زن تکرارکرد که آن تپه‌های ماسه‌ای بزرگ را روی نقشه پیدا کرده است. سر صبحانه یادشان آمده بود که زمانی عکس‌هائی از تپه‌های ماسه‌ای بزرگی دیده بودند و بعد بیهوده روی نقشه دنبالشان گشته بودند. حالا زن پیدایشان کرده بود. گفت که زیاد دور نیستند و تا شب نشده به آنجا می‌رسند. چهره‌اش از شادی برق می زد.

شادی زن  برای چیزهای کوچک – چند بار تا به حال زن مرد را با این جور چیزها غافلگیر وخوشحال کرده بود. و آن صمیمیت در بیان شادی‌هایش! صمیمیتی کودکانه، سرشار از این امید و احتمال که دیگران هم خوب اند و بابت چیزهای خوب خوشحال می‌شوند و به خوبی پاسخ می‌دهند. سال‌ها بود که این حالتِ زن را ندیده بود، تازه در این هفته‌های اخیر بود که صمیمیت زن برگشته بود.

مرد شادی زن را دید. شادی زن به مرد خوش آمد گفت و در برش گرفت. کارت تمومه؟ می‌تونیم راه بیفتیم؟

مرد سر به تایید تکان داد و انگارکه می‌خواهد بدود، سوار اتومبیل شد و موتور را روشن کرد. محوطه را ترک کرد، بی آن‌که به پشت سر نگاه کند.

 

9

زنش تعریف کرد که چه طور روی نقشه تپه‌های ماسه‌ای را پیدا کرده و چرا امروز صبح نتوانسته بودند پیدایشان کنند. گفت که چه ساعتی از غروب به آنجا می‌رسند و کجا می‌توانند اقامت کنند. روز بعدش چه مسیری را می‌توانستند طی کنند. آن تپه‌های ماسه‌ای چه ارتفاعی داشتند.

کمی بعد زن متوجه شد که اتفاقی افتاده بود. مرد آهسته می‌راند، با دقت به مه چشم دوخته بود، با حرف‌های زن گاهی با کلمه‌ای زیرلبی و نامفهوم به اعتراض یا تایید همراهی می‌کرد- این که مرد حرف نمی‌زد، اشکالی نداشت، اشکال در لب‌های به هم فشرده‌اش بود و گونه‌های منقبضش. زن پرسیدکه چی شده. به موتور یا تایرها یا مسیرمربوط است؟  به مه یا جاده؟ به چیزدیگر؟ زن اول بی‌خیال سؤال می‌کرد و بعد که مرد پاسخی نداد، نگران. «حالِت خوب نیست؟ درد داری؟» مرد که رفت روی شانه پراز گیاه و علف جاده نگه داشت، زن مطمئن شد که یا قلب است یا فشار خون. مرد بی‌حرکت نشسته بود، دست‌ها روی فرمان، نگاه به جلو.

مردگفت: «ول کن.» و می‌خواست بگوید که زیاد طول نمی‌کشد، اما حرفی زده بود و  حرف انقباضی را باز کرده بود که دهنش را بسته بود و گونه‌هایش را کشیده بود و اشک‌هایش را نگه داشته بود. سال‌های سال بود که گریه نکرده بود.  می‌خواست گریه‌اش را در گلو خفه کند،که ناله‌ای زد و بعد زار. خواست با حرکت  دست‌ها عذر بخواهد و بگوید که این حالت یک باره به سر وقتش آمده و  نمی‌خواسته گریه کند، اما چاره‌ای نداشته. اما اشک‌ها نیاز به عذرخواهی و توضیح را شستند و بردند و او نشسته بود و دست‌ها روی زانو، سرافکنده، می‌لرزید و گریه می‌کرد. زن مرد را بغل گرفت، اما مرد به بغل زن نرفت، همان جا که نشسته بود، نشست . گریه مرد تمامی نداشت و زن تصمیم گرفت در آبادی بعدی پی هتلی یا پزشکی بگردد و خواست مرد را بلند کند و روی صندلی کنار راننده بنشاند، اما مرد خودش سُرید روی صندلی کناری.

زن رانندگی می‌کرد. مرد گریه. برای رویایش گریه می‌کرد، برای فرصت‌هائی گریه می‌کردکه زندگی به او داده بود و او نتوانسته بود یا نخواسته بود استفاده کند، برای از دست رفته‌ها ی زندگیش گریه می‌کرد وجبران ناپذیرها، گریه می‌کرد، چون هیچ چیز دیگر بر نمی‌گشت. هیچ چیز را نمی‌توانست جبران کند. گریه می‌کرد، چون خواسته‌هایش را با اصرار بیشتر نخواسته بود و بیشتر وقت‌ها هم نمی‌دانسته چه می‌خواسته. برای سختی‌ها و ناخوشی‌های زندگی مشترکشان گریه می‌کرد و برای خوشی‌های آن. برای سرخوردگی‌هائی گریه می‌کرد، که دچارش شده بودند و برای امیدواری‌ها و انتظاراتی که هفته‌های اخیر با هم تقسیم کرده بودند. هر چه که به یادش می‌آمد، وجهی اندوهگین داشت ودردناک؛ دردناکی تمام لحظه‌های زیباو شادی بخش هم، فانی بودنشان بود. عشق، زندگی مشترکشان در زمانی که به خوبی جریان داشت، سال‌های خوب با بچه‌ها، سرخوشی کار، لذتِ کتاب و موسیقی- همه این‌ها تمام شده بود. یادها تصویر پشت تصویر مقابل چشمِ درونش می‌آوردند، اما هنوزتصویری را درست ندیده بودکه مُهری روی آن می‌خورد و تصویر با حروف درشت و قابی درشت برجا می‌ماند: گذشته. 

گذشته؟ به این سادگی‌ها از سرنگذشته، بدون دخالت او نگذشته بود            خودش دنیائی را که عشق هر دونفرشان ساخته بود، ویران

کرده بود. بعد ازاین دیگر آن دنیا وجود نخواهد داشت، نه این که تصویری بماند

سیاه و سفید به جای تصویری رنگی، اصلأ تصویری نمی‌ماند.

دیگر اشکی نداشت. خسته بود و تهی. می‌دانست که برای زندگی مشترکش، انگار که تمام شده باشد،گریه کرده بود،برای زنش،انگار که از دستش داده باشد،گریه کرده بود.

زن نگاهی به او انداخت و لبخندی زد. «خب؟»

از کنار تابلوئی با اسم شهری گذشتند، تعداد ساکنین و ارتفاع از سطح دریا. مرد فکر کرد چند صد تا آدم می‌شود یک شهر. فقط چند متری از سطح دریا ارتفاع دارد؛ پس دریا باید نزدیک باشد، گرچه در مه دیده نمی‌شود.

«ممکنه نگه داری؟»

زن اتومبیل را به حاشیه جاده راند و نگه داشت. مرد فکر کرد، الان، همین الان. «من اینجا پیاده می شم. همراهت نمی‌آم. می‌دونم که رفتارم قابل درک نیست. باید می‌دونستم. اما حتی نمی‌دونم که چطور می‌تونستم بدونم. ما داریم تلاش می‌کنیم تا توی خرابه‌ها جائی برای خودمون درست کنیم. نمی‌خوام با تو توی خرابه‌ها زندگی کنم. می‌خوام اصلأ دوباره یک امتحانی بکنم."

" چی رو؟ چی رو می خوای امتحان کنی؟»

«زندگی رو، عشق رو، شروع دوباره‌ای رو، هر چی که هست رو.»

زیر نگاه غربت زده و رنجیده زن، به نظرمرد حرف‌هائی که می‌زد،بچگانه می‌آمد. اگر زن می‌پرسید چه کار می‌خواهد بکند،اینجا چه کار می‌خواهد بکند،ازکجا می‌خواهد خرج زندگیش را بیاورد، زندگیش در وطنش را می‌خواهد چه کار کند-  مرد نمی‌توانست پاسخی بدهد.

«بیا تا تپه‌های شنی بریم. هر وقت بخوای، می‌تونی بری. من که نمی‌تونم نگه‌ات دارم. اگر هنوز توی گودال عمیقی سقوط نکردی، بیا با هم حرف بزنیم. شاید حق با تو باشه و ما هنوز واقعأ با اون چیزی که بین ما بود یا دیگه نبود، روبرو نشدیم. پس این کار رو بکنیم.» زن دستش را گذاشت روی زانوی مرد. «باشه؟»

حق با زن بود. به هر حال می‌توانستند تا تپه‌های شنی بروند و درباره همه چیز صحبت کنند؟ یا خودش حداقل می‌توانست به زن بگوید که او را همین جا رها کند و برود، باید چند روزی با خودش باشد و بعد به زن ملحق شود، حداکثر تا زمان پرواز؟ نباید برای زنش از خوابش می‌گفت و از  آن زنِ در جایگاه بنزین؟ صادقانه‌تر نبود؟

«من فقط الان می‌تونم برم. لطف می‌کنی درِ صندوق عقب را باز کنی؟»

زن سر تکان داد.

مرد پیاده شد، اتومبیل را دور زد، درِ سمتِ زن را بازکرد و اهرم کوچکی بین در و صندلی را کشید. درِصندوقِ عقب پرید بالا. مرد چمدان و کیفش را برداشت و گذاشتشان روی زمین. بعد درِ صندوقِ عقب را بست و آمدکنار در اتومبیل. در هنوز باز بود. زن سرش را بالا آورد و نگاهش کرد. مرد در را آرام و بی صدا بست، اما به نظرش آمد که در را به صورت زن کوبانده است. زن هنوز به مرد نگاه می‌کرد. مرد چمدان و کیفش را برداشت و راه افتاد. قدمی برداشت و نمی‌دانست که توان برای دومی هم داشت یا نه، دومی را که برداشت، نمی‌دانست برای بعدی و بعدی داشت یا نه. اگر می‌ایستاد، باید رو می‌گرداند، برمی‌گشت و سوار می‌شد. اگر هم زن  نمی‌رفت، مرد نمی‌توانست برود. مرد خواهش کرد، برو، برو.

زن اتومبیل را روشن کرد و راه افتاد. مرد وقتی رو گرداند که دیگر صدای اتومبیل را نمی‌شنید. اتومبیل هم در مه فرو رفته بود.

 

10

متلی پیدا کرد و بر سر قیمت مناسبی برای تمام ماه آینده چانه زد.  رستورانی پیدا کرد با پیشخوانی بزرگ، میزهای پلاستیکی، صندلی‌های پلاستیکی و جعبه موزیک. خیلی مشروب نوشید، لحظه‌ای بی جهت سر خوش بود و لحظه‌ای، اگر به خودش نمی‌گفت برای آن روز به اندازه کافی اشک ریخته، می‌خواست گریه کند.  این تنها رستوران محل بود، مرد هم تمام شب را گوش به زنگ بود تا اتومبیلی از راه برسد، تا کسی پیاده شود،تا صدای پای زنش روی جاده را تشخیص بدهد. منتظر بود، سرتا پا حسرت و سر تا پا دلواپس.

صبح روز بعد رفت به کنار دریا. باز مه ساحل را پوشانده بود، آسمان و دریا خاکستری بودند و هوا گرم و شرجی و دَم کرده. مرد احساس می‌کردکه بی نهایت وقت دارد.

             

داستان: آن روز که فضایی‌ها آمدند

نوشته‌ی رابرت شِکلی (Robert Sheckley) / برگردان: حسین شهرابی
shahrabi@fantasy.ir

داستان: آن روز که فضایی‌ها آمدند


رابرت شکلی را عموماً طنازترین نویسنده‌ی علمی‌تخیلی دنیا می‌دانند. او در آثارش غالباً تکنولوژی و یا دست‌مایه‌های دیگرِ ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی را با زبان ابسورد هجو می‌کند. «آن روز که فضایی‌ها آمدند» یکی از مشهورترین داستان‌های کوتاه او است که در رأس آثار طنز او قرار دارد و اثری است که در عین اختصار، مباحثی متنوع نظیر آینده‌ی بشر، برخورد با فضایی‌ها، فردیّت بشر و حتا تأویل متن را در بر گرفته است. البته بهتر است خواننده خود سراغ متن برود و حرفِ بیش از این گفته نشود.
برخی دیگر از آثار رابرت شکلی را می‌توانید در سایت آکادمی فانتزی، www.fantasy.ir، طرفداران ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی در ایران بیابید، از جمله داستان «بنگاه دنیاها» به نشانیِ http://fantasy.ir/plugins/content/content.php?content.595 و «زن ایده‌آل» به نشانی http://fantasy.ir/plugins/content/content.php?content.453 و «کفش» به نشانی http://fantasy.ir/plugins/content/content.php?content.356 و «به کابوس استاندارد خوش آمدید» به نشانی http://fantasy.ir/plugins/content/content.php?content.57.

یک روز یک مردی آمد دم در خانه. قیافه‌اش خیلی شبیه قیافه‌ی آدم‌ها نبود، هر چند داشت روی دو پا راه می‌رفت. چیزی توی قیافه‌اش لنگ می‌زد. طوری بود که انگار توی فر آب کرده باشند و بعد یک‌دفعه منجمد شده باشد. بعدها فهمیدم این حالت چهره‌اش میان این رده از بیگانه‌ها که موسوم به سینـِستر (Synester) بودند عادی بود و پیش آن‌ها خیلی هم زیبایی منحصربه‌فردی تلقی می‌شد. خودشان به این نوع قیافه می‌گفتند «چهره‌ی مذاب» و در مسابقات زیبایی‌شان اغلب مواقع اهمیت خاصی پیدا می‌کرد. گفت: «شنیده‌ام نویسنده هستید.»
گفتم درست شنیده. چرا باید راجع به هم‌چو چیزی دروغ گفت؟
گفت: «نباید به این گفت خوش‌شانسی؟ من هم داستان‌خَر هستم.»
گفتم: «شوخی بی شوخی.»
«داستان ندارید که بخواهید بفروشید؟»
خیلی رک و راست بود. تصمیم گرفتم من هم همین طور باشم.
گفتم: «بله. دارم.»
گفت: «خب! خیلی از این بابت خوشحالم. شهرتان برای من عجیب است. فکرش را که بکنی سیاره‌ی عجیبی هم دارید. اما ویژگی‌های شهر است که گیج می‌کندَم. لباس‌های مختلف و این جور چیزها. به محض این که رسیدم این‌جا، به خودم گفتم ‹مسافرت خیلی خوب است، اما کجا می‌روم کسی را پیدا کنم که به من داستان بفروشد؟›»
قبول کردم: «مشکلی است برای خودش.»
گفت: «خب، برویم سر اصل مطلب، چون که کارهای زیادی باید انجام بدهیم. دلم می‌خواهد با یک رمان کوتاه ده‌هزارکلمه‌ای کارمان را شروع کنیم.»
بهش گفتم: «چیز خوبی گیرتان می‌آید. تا کِی می‌خواهید؟»
«ته هفته کار را می‌خواهم.»
«معذرت می‌خواهم این موضوع را پیش می‌کشم: درباره‌ی پول چطور با هم کنار بیاییم؟»
«برای رمان ده‌هزارکلمه‌ای، هزار دلار می‌دهم. شنیده‌ام در این قسمت از کره‌ی زمین مزنه‌ی ِ کار ِ نویسنده همین است. این‌جا زمین است دیگر؟»
«زمین است و هزار دلار شما هم مقبول. فقط بگویید قرار است از چه بنویسم؟»
«به خودتان واگذار می‌کنم. هر چه باشد، شما نویسنده‌اید.»
گفتم: «همینی که شما گفتی. پس برای شما مهم نیست موضوعش چه باشد؟»
«حتا یک ذره. هر چه باشد، خودم که قرار نیست بخوانمش.»
گفتم: «معقول است. دلیل ندارد برای شما اهمیت داشته باشد.»
نمی‌خواستم آن محور ِ بحث را بیشتر از این دنبال کنم. فرض را بر این گذاشتم کسی بالاخره قرار است کار را بخواند. معمولاً برای رمان‌ها این اتفاق می‌افتد.
پرسیدم: «چه حقوقی را از اثر می‌خواهید؟» این را به این دلیل پرسیدم که مهم است آدم با این مسایل، حرفه‌ای برخورد کند.
گفت: «انتشار به سینستری اول و دوم و البته حقوق فیلم سینستری هم برای من محفوظ است؛ گو این که اگر سراغ فروش فیلم برویم، پنجاه در صد از درآمد خالص به شما تعلق می‌گیرد.»
پرسیدم: «مناسب است؟»
گفت: «مشکل بشود گفت. تا جایی که به ما مربوط می‌شود، زمین حوزه‌ی ادبی نوپایی است.»
«حالا که این طور است، سهم من، شصت به چهل بشود.»
گفت: «چک و چانه نمی‌زنم. این بار نه! دفعه‌ی بعد سفت و سخت‌تر جلویتان درمی‌آیم. کی خبر دارد من چه شکلی خواهم بود؟ برای من که عین خوردن یک سوسیس جدید است.»
به پر و پای جمله‌اش نپیچیدم. لغزش و بی‌معنایی گاه و بی‌گاه در زبان، آدم‌فضایی را به جاهل ِ بی‌سواد مبدل نمی‌کرد.
داستانم را یک‌هفته‌ای نوشتم و به دفتر سینستر در ساختمان قدیمی MGM در خیابان بِرادوی بردم. داستان را تحویلش دادم و او داستان را که می‌خوانْد با دست اشاره کرد روی صندلی بنشینم.
بعد از یک مدت گفت: «بد نیست. من که خوشم آمد.»
گفتم: «آها، خیلی خوب شد.»
«اما چند تا تغییر می‌خواهم.»
گفتم: «آها، به طور خاص چه چیزهایی مد نظر شماست؟»
سینستر گفت: «خب، این شخصیت که این‌جا آورده‌ای؛ آلیس را می‌گویم.»
گفتم: «اوهوم، آلیس!» هرچند که اصلاً یادم نمی‌آمد آلیسی در داستان آورده باشم.
«آلیس اشاره به آلزاس دارد؟ همان استان توی فرانسه را می‌گویم.» تصمیم گرفتم اعتراض نکنم. هیچ برداشتی را از داستان خودم بی‌معنی نمی‌دانستم.
گفت: «حالا این آلیس داستان ما، اندازه‌ی یک کشور کوچک است دیگر، نه؟»
او داشت تحقیقاً به آلزاس، همان استان در فرانسه، اشاره می‌کرد و من هم لحظه‌ای را که باید اشتباهش تصحیح می‌شد از کف داده بودم. گفتم: «بله، درست است. تقریباً اندازه‌اش حول و حوش یک کشور کوچک است.»
گفت: «پس چرا کاری نمی‌کنید آلیس عاشق کشوری بزرگ‌تر بشود که شبیه چوب شور باشد؟»
گفتم: «شبیه چی باشد؟»
گفت: «چوب شور. این ایماژ در ادبیات سینستر خیلی رایج است. سینستری‌ها دوست دارند این قبیل چیزها را بخوانند.»
گفتم: «دوست دارند؟»
گفت: «بله. سینستری‌ها دوست دارند مردم را به شکل چوب شور تصویر کنند. شما که این تغییر را اِعمال کنید، همه چیز بصری‌تر می‌شود.»
گفتم: «بصری.» ذهنم مثل کاغذ سفید شده بود.
گفت: «بله. چون ما داریم احتمالات فیلم شدنش را بررسی می‌کنیم.»
خاطرم آمد که شصت درصدش به جیب خودم می‌رود و گفتم: «البته.»
«حالا برای نسخه‌ی فیلم داستان، به نظرم باید وقایع در وقت دیگری از روز اتفاق بیفتد.»
سعی کردم خاطرم بیاید وقایع داستان برای چه موقعی از روز هستند. به نظرم نرسید وقت خاصی را اصلاً معلوم کرده باشم. این موضوع را گفتم.
گفت: «درست است. وقت معینی را معلوم نکردید. اما به شفق اشاره کردید. اشاره‌ی محو کلمات شما بود که قانعم کرد دارید صحبت از شفق می‌کنید.»
گفتم: «بله، قبول. به خاطر اسم: خُلق ِ اول صبح.»
گفت: «مذکرها اسم بهتری نیست؟»
حالَم به هم خورد. گفتم: «بله. خوب است.»
او که داشت کلمات را توی دهانش می‌چرخاند گفت: «خُلق ِ اول صبح؛ نه این که اسمش بد باشد، اما به نظرم حقیقتاً بهتر است روندش در وقت روز باشد. به خاطر کنایه‌اش می‌گویم.»
گفتم: «بله، منظورتان را فهمیدم.»
«پس چرا برنمی‌گردید سراغ کامپیوترتان و دستی به سر و رویش نمی‌کشید و بعد برنمی‌گردانید؟»
خانه که رسیدم، ریمب داشت ظرف‌ها را می‌شست و ساکت و بی‌تحرک به نظر می‌آمد. باید اشاره کنم او متوسط‌القامت و بور بود و نگاهی معذب و مضطرب داشت که بیشتر مشخصات بیگانه‌های نوع گوتیچ بود. صداهای غریبی هم داشت از اتاق نشیمن می‌آمد. با نگاه مات و مبهوتم که ریمب را تماشا کردم، او چشم‌هایش را طرف اتاق نشیمن گرداند و شانه بالا انداخت. رفتم آن‌جا و دیدم دو نفر آن‌جا نشسته‌اند. بدون یک کلمه حرف، برگشتم آشپزخانه و به ریمب گفتم: «آن‌ها کی هستند؟»
«گفتند اسمشان بایرسونی است.»
«بیگانه اند؟»
سر به تصدیق تکان داد. «اما از نژاد من نیستند. همان‌قدر برای من بیگانه اند که برای تو.»
اولین باری بود که درک می‌کردم بیگانه‌ها و آدم‌فضایی‌ها هم نسبت به یک‌دیگر می‌شود بیگانه و آدم‌فضایی باشند.
پرسیدم: «این‌جا چه کار می‌کنند؟»
ریمب گفت: «نگفتند.»
برگشتم اتاق نشیمن. آقای بایرسون در صندلی دسته‌دار من نشسته بود و روزنامه‌ی عصر را می‌خواند. نود تا صد و بیست سانتی‌متر قد داشت و رنگ موهایش نارنجی بود. خانم بایرسون هم همان‌قدر کوچک بود و همان‌قدر موهایش نارنجی بود و داشت چیزی نارنجی-سبز را می‌بافت. آقای بایرسون به محض آن که برگشتم به اتاق، از روی صندلی با زحمت بلند شد.
من که می‌نشستم گفتم: «بیگانه؟»
بایرسون گفت: «بله. اهل ستاره‌ی عَیوق هستیم.»
«در خانه‌ی ما چه کار می‌کنید؟»
«گفته‌اند اِشکالی ندارد.»
«کی گفت؟»
بایرسون شانه بالا انداخت و سربسته و مبهم نگاه کرد. داشتم به این نگاه خیلی خو می‌گرفتم.
مشخص کردم که: «اما این‌جا خانه‌ی ما است.»
بایرسون گفت: «البته برای شما است. هیچ کس صحبتی روی این ندارد. اما می‌خواهید فضای کوچکی را برای زندگی از ما دریغ کنید؟ ما که آن‌قدرها بزرگ نیستیم.»
«اما حالا چرا خانه‌ی ما؟ چرا کس دیگری نه؟»
بایرسون گفت: «ما دست بر قضا این‌جا پیدایمان شد و خوشمان آمد. حالا دیگر برای ما حُکم خانه را دارد.»
«خیلی از جاهای دیگر هم احتمالاً مثل خانه می‌مانَد.»
«شاید باشد، شاید نباشد. ما می‌خواهیم این‌جا بمانیم. ببین! چرا تصور نمی‌کنی ما از این انگل‌های دریایی هستیم یا اصلاً لکه‌ی قهوه‌ای روی کاغذ دیواری؟ ما فقط یک جورهایی خودمان را چسبانده‌ایم این‌جا. عیوقی‌ها این طور هستند دیگر. سر راه شما قرار نمی‌گیریم و مزاحم نیستیم.»
ریمب و من چندان خواهان آن‌ها نبودیم، اما هیچ منطق قدرتمندی نداشتیم که قانعشان کنیم بروند. منظورم این است که آن‌ها به هر حال این‌جا بودند. و راست می‌گفتند؛ هیچ وقت سر راه ما پیدایشان نمی‌شد. از بعضی جهات که خیلی بهتر از فضایی‌های دیگری بودند که بعدها شناختیم.
در واقع، ریمب و من خیلی زود آرزو کردیم که کاش بایرسون‌ها کمتر محجوب و گوشه‌گیر بودند و در کارهای آپارتمان کمک می‌کردند. یا دست‌کم مراقب چیزها می‌شدند. خصوصاً روزی که دزدها خانه را زدند.
ریمب و من رفته بودیم بیرون. این طور که من شستم خبردار شد، بایرسون‌ها هیچ کاری نکرده بودند تا جلوی آن‌ها را بگیرند. به پلیس زنگ نزده بودند یا کاری مثل این نکرده بودند؛ فقط تماشا کرده بودند که دزدها آرام و سلانه در خانه بگردند، چون که آن دزدهای بیگانه از ساکنان خیلی فربه ِ ستاره‌ی بارنارد بودند. آن‌ها همه‌ی نقره‌های قدیمی آنا را برده بودند. آن‌ها نقره‌دزدهای بارناردی بودند که سنّت ریشه‌دارشان به مدت‌ها قبل برمی‌گشت. این چیزها را موقعی که در حال دزدی از ما بودند به بایرسون‌ها گفته بودند و البته همان موقع آقای بایرسون در حال شروع تمرین‌های پلک چشمش بوده؛ انگار نه انگار که اتفاقی دارد می‌افتد.
همه‌ی این جور چیزها از وقتی شروع شد که من ریمب را در میخانه‌ی فرانکو در خیابان مک‌داگلاس نیویورک دیدم. البته قبلاً چند تایی بیگانه دیده بودم که یا داشتند در خیابان پنجم خرید می‌کردند یا در مرکز راکفلر پاتیناژ می‌کردند. اما آن بار، مرتبه‌ی اولم بود که اصلاً با بیگانه‌ها حرف می‌زدم. من درباره‌ی جنسیتش سوال کردم و فهمیدم که ریمب از نژاد گوتیچ است. این موضوع تعیین جنسیت، خیلی جالب می‌آمد، خصوصاً برای کسی مثل من که سعی می‌کرد به جایی فراتر از دوشاخگی مذکر-مؤنث برسد. بعد از آن که من و ریمب بر سر مؤنث بودن او به توافق رسیدیم، به نظرم جالب آمد با کسی از نژاد گوتیچ جفت‌گیری کنم. بعدها مسأله را با پدر هانلین در کلیسای سرخ بزرگ مطرح کردم. گفت که به لحاظ کلیسا موردی ندارد، هر چند که شخصاً با این قضیه حال نمی‌کند. ریمب و من در میان اولین زن و شوهرهای بیگانه-انسان بودیم.
رفتیم در آپارتمان من در وست‌ویلج زندگی کردیم. اولش آن‌قدرها این دور و بر آدم‌فضایی نبود. اما خیلی زود سر و کله‌ی بیگانه‌های دیگر پیدا شد و چند تایی از آن‌ها درست به همسایگی ما آمدند.
فضایی‌ها صرف نظر از این که از کجا می‌آیند، باید همه‌شان پیش پلیس و مقامات مسئول بر مسایل مذهبی ثبت نام می‌کردند. با این همه، تعداد کمی‌شان آدم را دردسر می‌دادند. هیچ وقت هم کسی کاری به این موارد معدود نداشت. مقامات شهرداری و پلیس همین طوریش هم با تعقیب و پیگیری کارهای مردمان خودشان بیش از حد مشکل داشتند.
من برای بازار سینستری‌ها در حال نوشتن داستان بودم و همراه با ریمب در نهایت آرامش با مهمانان خانگیمان زندگی می‌کردیم. بایرسون‌ها مردمانی آرام بودند و در پرداخت اجاره‌بها هم کمک می‌کردند. آن‌ها بیگانه‌هایی بی‌قید بودند که چندان نگرانی نداشتند؛ درست برعکس ریمب که همیشه نگران همه چیز بود.
اولش از شیوه‌ی زندگی بایرسون‌ها خیلی خوشم آمد، خیال می‌کردم خونسرد و بی‌قید هستند. اما روزی که کوچک‌ترین فرزندشان، یعنی کلاد بایرسون کوچولو را دزدها سرقت کردند نظرم را عوض کردم.
باید اشاره کنم بایرسون‌ها خیلی زود پس از هم‌خانه شدن با ما بچه‌دار شدند. یا شاید هم بچه را جایی دیگر گذاشته بودند و بعد از این که اتاق خواب اضافی ما را صاحب شدند بچه را رو کردند. ما هرگز در مورد این که فضایی‌ها سر و کله‌شان از کجا پیدا می‌شود هیچ تصوری نداشتیم و نوزادشان هم برای ما راز بزرگی بود.
این طور که بایرسون‌ها تعریف کردند ماجرای دزدیدن بچه خیلی ساده و سرراست بوده. یک چیزی شبیه به «خداحافظ، کلاد»، «خداحافظ، بابا.» وقتی پرسیدیم این کار یعنی چی، گفتند: «اوه، همه چیز مرتب است. منظورم این که ما امیدوار بودیم این طور بشود. ما بایرسونی‌ها این طور روزگار را می‌گذرانیم. یک کسی بالاخره بچه‌های ما را می‌دزدد.»
خب، من گذاشتم کار خودشان را بکنند. با مردمان این شکلی چه کار می‌توان کرد؟ چطور طاقت می‌آورند کلاد کوچولویشان، نقره‌دزد بارناردی از آب دربیاید؟ یک روز فلان نژاد، روز دیگر نژاد بهمان. بعضی از بیگانه‌ها هیچ عِرق و تعصب نژادی ندارند. منظورم این است که فاخته را یاد آدم می‌اندازد.
کاری نمی‌توانستیم بکنیم، به همین خاطر نشستیم با هم‌دیگر تلویزیون تماشا کنیم. همه‌مان می‌خواستیم برنامه‌ی ساوانا رید را ببینیم که برنامه‌ی محبوبمان بود.
مهمان اصلی برنامه‌ی ساوانا، اولین مردی بود که یک مونگولو را را خورده بود. او خیلی صریح و حتا بی‌اعتنا از قضیه حرف می‌زد. گفت: «اگر درست درباره‌اش فکر کنید می‌پرسید چرا صرفاً خوردن موجودات احمق یا فریب‌خورده مجاز است؟ فقط پیش‌داوری کورکورانه است که نمی‌گذارد ما موجودات هوشمند را بخوریم. این موضوع روزی به ذهنم آمد که با چند گلاچ مونگولو در بشقاب حرف می‌زدم.»
ساوانا پرسید: «هر چند مونگولو، یک گلاچ می‌شوند؟» ساوانا اصلاً آدم احمقی نیست.
«بین پانزده تا بیست تا. هرچند استثنائاتی هم هست.»
«توی بشقاب چه کار می‌کردند؟»
«مونگولوها معمولاً آن‌جا اقامت می‌کنند. بهتر است بگویم انباشته می‌شوند. چطور بگویم؛ مونگولوها بشقاب‌زی هستند.»
ساوانا گفت: «گمان نکنم اسم این گونه تا به حال به گوشم خورده باشد.»
«آن‌ها تقریباً خاص منطقه‌ی ما در یونکرز هستند.»
«چطور خود را آن‌جا رسانده بودند؟»
«خیلی راحت یک شب سر و کله‌شان توی بشقاب من پیدا شد. اوایل فقط یکی دو گلاچ از آن‌ها. بیشتر شبیه صدف‌های خوراکی کوچک بودند. بعد تعداد بیشتری آمدند و به ده دوازده تا رسیدند که برای ساختن یک مکالمه‌ی نصفه‌نیمه و تقریباً معقول لازم است.»
«گفتند اهل کجا هستند یا نه؟»
«سیاره‌ای به اسم دمپایی. تا آن‌جا که به زاویه‌سنج نجومی مربوط است، هیچ وقت درست سر در نیاوردم این سیاره کجا هست.»
«گفتند چطور خود را به آن‌جا رساندند؟»
«یک جورهایی سوار بر امواج نور.»
«چه چیزی فکر خوردن مونگولو را به سرت انداخت؟»
«خب، اولش اصلاً هم‌چو چیزی به فکرم نیامده بود. وقتی آدم با موجودی حرف می‌زند، به این فکر نمی‌کند که بخوردش؛ البته اگر متمدن باشد. اما این مونگولوها هر شب می‌آمدند توی بشقاب من. به نظرشان همه چیز عادی یا تصادفی بود. همه‌شان روی لبه‌ی دور بشقاب‌های چینی محکم صف می‌کشیدند. بعضی مواقع، با هم‌دیگر صحبت می‌کردند، انگار که من آن‌جا نیستم. بعد یکی از آن‌ها تظاهر می‌کرد متوجه من شده ــ اوه! رفیق زمینیمان ــ آن وقت همگی با هم شروع می‌کردیم به حرف زدن. هر شب همین طور می‌شد. کم‌کم به ذهنم افتاد در این کارشان یک چیزی خیلی تحریک‌کننده است. به نظر می‌رسید می‌خواهند چیزی به من بگویند.»
«خیال می‌کنید می‌خواستند کسی بخوردشان؟»
«خب، هیچ وقت این حرف را نزدند؛ دست‌کم نه با کلمات زیاد. نه! اما من کم‌کم این فکر به ذهنم آمد. منظورم این است که اگر نمی‌خواستند کسی بخوردشان، پس روی لبه‌ی بشقاب من چه کار می‌کردند؟»
«بعد چه اتفاقی افتاد؟»
«مخلص کلام این که یک شب از جنگولک‌بازی حوصله‌ام سر رفت و بی‌خود و بی‌جهت چنگال را به یکی از آن‌ها فرو کردم و قورتش دادم.»
«بقیه چه کار کردند؟»
«وانمود کردند توجه نمی‌کنند. خیلی عادی حرفشان را ادامه دادند. فقط چون یکی از آن‌ها کم شده بود، حرف‌هایشان احمقانه‌تر شده بود. آن‌ها به تمام قوای فکریشان احتیاج داشتند تا از پس کاری بربیایند.»
«به مونگولویی که قورت دادی بپردازیم. وقتی پایین می‌رفت اعتراض می‌کرد؟»
«نه! حتا پلک هم نزد. انگار انتظارش را داشت. این احساس به من دست داده بود که هیچ ظلمی در حق مونگولو یا موضوعی غیرعادی برای او نیست که هضم بشود.»
«مزه‌شان چطور بود؟»
«یک‌کمی شبیه به صدف لای نان با سس داغ؛ تفاوتشان خیلی کم بود. می‌دانید فقط... بیگانه بود دیگر.»
برنامه که تمام شد، متوجه گهواره‌ای گوشه‌ی اتاق نشیمن شدم. داخل گهواره، یک بچه‌ی بانمک و کوچولو بود که قدری قیافه‌اش به من می‌زد. اولش خیال کردم کلاد بایرسون کوچولو یک‌جوری برگشته. اما ریمب خیلی زود روشنم کرد.
گفت: «مردک کوچولو! بچه‌ی ماست.»
گفتم: «آها. یادم نمی‌آید پیش تو دیده باشمش.»
به من گفت: «از نظر فنی هم نداشتمش. زایمان واقعی را تا وقت مناسب‌تر به تعویق انداختم.»
«می‌توانی این کار را بکنی؟»
سرش را بالا و پایین تکان داد. «ما گوتیچی‌ها از پس این کار برمی‌آییم.»
پرسیدم: «چی صدایش کردی؟»
ریمب گفت: «اسمش مردک است.»
«‹مردک› توی سیاره‌ی شما اسم رایجی است؟»
ریمب گفت: «اصلاً! به افتخار نژاد شما این اسم را رویَش گذاشتم.»
پرسیدم: «چطور حساب کردی؟»
«وجه اشتقاقش واضح است. ‹مردک› به معنی ‹مرد کوچک› است.»
بهش گفتم: «معمولاً این دور و بر این کارها باب نیست.» اما او نفهمید منظورم از این حرف چیست. من هم از توضیحات او درباره‌ی شیوه‌ی تولد مردک سر در نیاوردم. ز.ز، زایمان زمان‌دار، میان مردم زمین رواج ندارد. تا جایی که سر درآوردم، ریمب قدری دیرتر، یعنی وقتی که به نظرش مناسب‌تر آمده، زیر بار زایمان حقیقی رفته.
مردک توی تختش می‌خوابید و اَاَ و اواو می‌کرد و به نظرم مثل بچه‌های انسان رفتار می‌کرد. من یک‌جورهایی بابای مغروری بودم. ریمب و من یکی از اولین جفت‌گیری‌های میان‌نژادی را از سر گذراندیم که حاصلش زنده مانده بود. بعدها فهمیدم که کار شاقی هم نبوده. حالا دیگر مردم تمام زمین این کار را انجام می‌دهند. اما آن موقع برای ما خیلی مهم بود.
خیلی از همسایه‌های محل برای دیدن بچه آمدند. بایرسون‌ها از اتاق جدیدشان که بعد از پوست‌اندازی یک گوشه‌ی آپارتمان ساخته بودند بیرون آمدند. خانم بایرسون تمام مصالح ساختمانی را با دهان خودش ساخته بود و یک جورهایی از این که می‌خواستم به شما بگویم خیلی مغرور بود. مردک را بالا و پایین کردند و گفتند: «بچه‌ی خوب و سالمی به نظر می‌آید.»
آن‌ها به بچه‌داری اظهار تمایل کردند، اما ما دلمان نمی‌خواست بچه را با آن‌ها تنها بگذاریم. هنوز گزارش موثقی از عادات غذایی آن‌ها دریافت نکرده بودیم. حقیقت این است که مدت بسیار زیادی طول می‌کشد که حقیقتی حتمی را درباره‌ی بیگانه‌ها به دست آورد؛ حتا با وجود این که دولت فدرال تصمیم گرفته بود تمام اطلاعات موجود را از گونه‌های مسافر به زمین جمع کند.
حضور بیگانه‌ها میان ما، به سبب گام بعدی در رشد انسان بود؛ یعنی علاقه‌ی جدیدش به زندگی جمعی. بعد از مدتی که به یک شکل فردگرایی زندگی کنید حوصله‌تان سر می‌رود. ریمب و من گمان می‌کردیم بخشی از چیزی دیگر بودن جالب است. می‌خواستیم به مخلوقی بپیوندیم که مثل ستاره‌ی دریایی ِ مدوسا یا عروس دریایی ِ جنگجوی پرتغالی باشد. اما مطمئن نبودیم چطور این کار را باید انجام بدهیم. به همین خاطر، نمی‌دانستیم خوشحال باشیم یا بترسیم از این که اطلاعیه‌ای پستی به دستمان رسید مبنی بر انتخاب ما برای زندگی به شکل جمعی با بیگانه‌ها. در آن روزها، هنوز از این که بخشی از یک جمع باشید غریب بود.
ریمب و من کلی درباره‌اش حرف زدیم. سرآخر تصمیم گرفتیم به اولین جلسه برویم که رایگان بود و ببینیم چطور است.
جلسه در کلیسای محلی یکتاپرست ما برگزار می‌شد و تقریباً دویست نفر آدم و بیگانه در آن حضور داشتند. تا مدتی یک جور آشفتگی و اغتشاش ناشی از خوش‌طینتی برقرار بود که صرفاً به کاری که قرار بود انجام بدهیم برمی‌گشت. ما همگی در این موضوع تازه‌کار بودیم و باورمان نمی‌شد توقع دارند ما یک زندگی جمعی دویست‌نفره بدون تمرین قبلی تشکیل بدهیم.
عاقبت، یک کسی که کت بلیزر سرخ پوشیده بود و پوشه‌ای پر از برگه‌های پخش و پلا دستش بود، جلو آمد و به ما گفت که قرار است ما در ابتدا پنج واحد جمعی تشکیل بدهیم و به محض آن که به چند ده تا از این‌ها رسیدیم و شیوه‌ی ریخت‌یابی و آمیختن درست و حسابی دستمان آمد، به مرحله‌ی دوم موجودیت ِ جمعی برویم.
تازه آن موقع بود که فهمیدیم جمعی بودن سطوح مختلف دارد و هر مرحله برای خود جمعیتی مجزا داشت.
خوشبختانه، کلیسای یکتاپرست فضای وسیعی در زیرزمینش داشت و این‌جا همان جایی بود که ما و شریکان خیمرایی‌مان خود را با هم‌دیگر تطابق می‌دادیم.
در همان ابتدا که خواستیم کار را آغاز کنیم، یک جور آشفتگی و اغتشاش ناشی از خوش‌طینتی برقرار بود. اغلب ما هیچ تجربه‌ای در سازگاری با موجودات دیگر نداشتیم، به همین دلیل، با چیزهایی ناآشنا بودیم، برای مثال اِنگلِن، همان عضو پسیدونتوییک که بدون خطر در گوش چپ جای می‌گرفت.
با این همه، به یاری کارشناسمان که داوطلب شده بود کمکمان کند (همان مردی که بلیزر سرخ پوشیده بود)، خیلی زود اولین جمعمان را تشکیل دادیم. و هر چند که همه‌ی چیزها سر جایش نبود، به دلیل این که بعضی از عضوها می‌توانند به انواع بسیار متفاوتی از منافذ بدن انسان سازگار شوند، هیجان زیادی داشت که می‌دیدیم داریم به موجودی جدید با خودآگاهی و فردیتی مستقل برای خود تبدیل می‌شویم.
اوج ارتباط جدید من با جمع، گردش دسته‌جمعی سالانه بود. رفتیم به خرابه‌های هانفوُرد که محل سابق انرژی اتمی بود. حالا همه جایش علف هرز درآمده بود که راستش شکل‌ها و رنگ‌های بسیار عجیب و غریبی داشتند. تقریباً دویست نفر در این گروه بودیم و پیوستگی را تا بعد از صرف ناهار به تعویق انداختیم.
«معاونت بانوان» غذا را آماده کرد و آن‌ها درست پشت سر ما تمرکز کرده بودند و هر کسی هر چیزی داشت آن‌جا می‌گذاشت.
من یک اسکناس سینستری را نشان بقیه دادم که تازگی‌ها بابت رمان کوتاهم دریافت کرده بودم. خیلی‌ها دور و برم ریختند تا اسکناس را تماشا کنند و همه اَه‌اَه و اوه‌اوه می‌کردند، چون اسکناس‌های سینستری واقعاً زیبا هستند؛ گو این که آن‌قدر ضخیم اند که نمی‌شود تایشان کرد و توی جیب قلنبگی بدنمایی را توی چشم می‌آورند. یکی از آدم‌ها از جمع «سرخ بزرگ» جلو آمد و اسکناس سینستریم را تماشا کرد. اسکناس را بالای سرش جلوی نور گفت و اَشکال و رنگ‌هایی را که پی هم می‌آمدند نگاه کرد.
گفت: «جداً زیبا است. هیچ فکر کردی قابش کنی و بزنی به دیوار.»
گفتم: «داشتم دقیقاً به همین موضوع فکر می‌کردم.»
به نظرش آمد که اسکناس را می‌خواهد و از من پرسید چقدر بالای آن می‌خواهم. من عددی را گفتم که سه برابر ارزشش به واحد پولی ایالات متحده بود. از قیمت راضی بود. یک گوشه از پول را گرفت و خیلی آرام پول را بو کرد.
گفت: «بد نیست.»
حالا که فکرش را می‌کنم یادم می‌آید پول سینستری بوی خوبی داشت.
مطمئنش کردم که: «اسکناس‌های درجه‌یکی هستند.»
دوباره بو کشید. بعد پرسید: «تا حالا خوردیشان؟»
سرم را به چپ و راست تکان دادم. حتا خیالش به سرم نیفتاده بود.
گاز کوچکی از یک گوشه‌اش زد و گفت: «خوشمزه است!»
این که دیدم این جوری لذت می‌بَرَد، من را به فکر فرو برد. خودم هم یک ذره می‌خواستم. اما حالا دیگر اسکناس او بود. به او فروخته بودمش. حالا دیگر فقط پول بی‌مزه و کهنه‌ی امریکا را داشتم.
توی جیبم را گشتم. هیچ اسکناس سینستری دیگری در آن نبود. حتا یکی را نگه نداشته بودم تا توی خانه‌ام آویزان کنم و قطعاً هم نداشتم تا بخورم.
و بعد یاد ریمب افتادم. گوشه‌ای برای خودش داشت می‌آمیخت و چنان بانمک داشت این کار را انجام می‌داد که طرفش رفتم تا به او ملحق بشوم.