داستان: آن لحظه

استفانو بنی/ برگردان: شهرام رستمی

داستان: آن لحظه


این ترجمه داستان، از آخرین مجموعه داستان‌های نویسنده، است که با عنوان «زبان خدا» در آخرین ماههای میلادی سال گذشته، به بازار کتاب آمده. ش. ر.  

                                                                                           

دریا صبح‌اش را با باد آغاز کرده بود و خیزاب‌های سیمین‌فام‌اش را در تلاطمی سهم به ساحل می‌کوفت؛ دریایی سرکش و بازیگوش؛ همچون اسبی جوان. و کودکانی که در ساحل بازی می‌کردند با همهمه و فریاد‌هاشان، شادی‌آفرین لحظه‌های هم بودند. خود را وا‌می‌گذاشتند تا در امواج ساحلی غوطه‌ور شوند؛ با جیغ و فریاد به استقبال امواج می‌رفتند و شاد و سرخوش از زیر آنها بیرون می‌جستند و بدن‌های برنزه شده‌شان در میان کف‌‌های نقره‌ای آب پیدا و محو می‌شدند. والدین و بزرگتر‌ها هم از دور مراقب‌شان بودند. نمی‌توانستند آنها را به حال خود وا‌گذارند و بدین‌ترتیب گاه با عصبانیت و گاه با فریادهای شوق آنها را بخود می‌خواندند.

دخترکی با آواز‌های مداوم و مصرانه مادر، ناراضی و گریان از دریا به طرف ساحل آمد.

سه پسر با شور و هیجان، برای پرش و غوطه‌خوردن دور‌خیز کردند و در همان حال موجی سرکش آنها را با خیز بلندش جا گذاشت.

مردی، در سایه سنگی سپید با بهت و شادمانی نظاره‌گر این احوال بود. فرزندی نداشت. سالها پیش همسری داشت. زمان گذشته بود و یک همچو روزی، سنگینی گذشت این سالها او را به آن دوران بی بازگشت کشاندند و او را به ساحل اکنون رساندند.

مرد علاقه خاصی به بچه‌ها نداشت: از میان برادر‌زاده‌ها و خواهر‌زاده‌ها بعضی‌شان برایش دوست‌داشتنی و بعضی غیرقابل تحمل بودند. اما در آن صبح آن جوانان و کودکان مشتاق دریا را دوست می‌داشت.

فکر‌های غریبی هم از سرش می‌گذشتند؛ سبک و سنگین؛ بسان دریا که گاه از پس امواجی نرم و رام ناگهان می‌رمد و موجی بلند را به کناره می‌زند، همچنان که یکی از اینها تا پاهای صندل پوشش آمده بود.

در میان انبوه زوج‌ها و خانواده‌هایی که در ساحل بودند، بظاهر تنها او مجرد بود. حس خوبی داشت، گویی جوانی‌اش باز‌گشته بود، و او با هر تصویری در آن روز از کناره تا آن دور‌دستها در افق خوش بود.

ناگهان، پیش روی‌اش، در خط ساحل زنی ظاهر می‌شود؛ زنی لاغر‌اندام و برنزه. باد با موهایش در‌می‌آمیخت و در‌حالیکه با گام‌های تند قدم می‌زد، چشم به دریای نا‌آرام دوخته بود.

مرد خیلی زود علت تشویش‌هایش را فهمید؛ زن در میان امواج، دیگر نشانی از دختر کوچکش  نمی‌یافت؛ کلاه شنای دخترک، رنگ مایو‌، نیمرخش در دوردست، چیزی که نشانی از دخترکش داشته باشد؛ چیزی که بتواند او را از چنگال دلهره‌هایش برهاند... هیچ‌چیز پیدا نبود.

بعد فهمید که زن با صدای بلند اسمی را فریاد می‌کشد، هر دم فریاد‌ش رسا‌تر می‌شد. چند نفری به سویش شتافتند و او در همان حال دور‌دستها را نشان می‌داد. حرف‌هایش در غریو امواج دریا گم می‌شدند. فقط آن نام... هر بار، آن نام واضح‌تر و دردناک‌تر به گوش می‌رسید و گاه زخمه‌های صدایش در ناله‌های یک مرغ دریایی شنیده می‌شد... تا اینکه زن در نقطه‌ای روشن از ساحل ایستاد؛ نقطه‌ای روشن از شن‌های سپید کناره، و بنظر می‌رسید که دیگر تا و توان حرکت و فریاد کشیدن هم از او سلب شده باشد. این درست همان لحظه‌ای بود که مرد چیزی غیر قابل وصف  می بیند؛ بلور‌های آبی امواج با سپیدی ذرات شن و تلالو خورشید در‌هم‌آمیختند، و از آن همه، منطقه روشنی پدید آمد؛ همچون انفجار خاموش و بی‌صدای یک ستاره. و در آن نور، به نظر می‌رسید که اندام نحیف زن سخت به خود می‌پیچد و دو قسمت می‌شود؛ دو قسمت همسان که از یک جسم سر بر می‌کشند و رشد می‌کنند و از هم جدا می‌شوند.

زنی با شتاب به سمت شرق ساحل دوید؛ به سوی دخترکی که از آب خارج شده بود. دخترک را تنگ در آغوش گرفته بود و می‌گریست.

در همان زمان، آن نیمه دیگر زن به سمت مخالف دوید؛ به سوی مردمی که در ساحل جمع بودند؛ همانها که روی چیزی خم شده بودند و پیرزنی آسیمه درمیان‌شان، مدام دستهایش را در موهایش فرو می‌برد.

 لحظه‌ای پیش تنها یک جهان وجود داشت. اما اکنون هیچ تفاوتی میان دو جهان نبود. آنها در یک لحظه متولد شده بودند.

مرد قادر نبود حتی یک قدم هم بردارد، نمی‌فهمید که باید کدام سو رود؛ سمت آن مادر رود و به او بخاطر کودک باز یافته‌اش لبخند زند و خوشحال باشد یا به آن سوی دیگر رود و آن واقعه دهشتناک را شاهد باشد.

موجی بلند و خروشان، برآمده از دریا روی سرش همچون آسمانی آبگون فرو ریخت. مرد ناگهان چشمهایش را گشود، دیگر شب شده بود، و ساحل سوت و کور بود.

نمی‌دانست کدامیک از دو دنیا هنوز وجود داشت. و در کدام یک از آن دو می‌زیست. ترسیده بود.

داستان «گربه‌ی سفید»

شهرام رستمی

داستان «گربه‌ی سفید»


باران شلاق می‌زند. زن مقابل پنجره ایستاده و به شتک‌های باران نگاه می‌کند که از سطح کوچه به اطراف پاشیده می‌شوند. مرد ساکت و بی‌حرکت روی راحتی نشسته و به طرح تیره زن توی قاب پنجره خیره شده است.

ـ از صب ‌داره ‌یه‌بند می‌باره. من که دارم کلافه می‌شم. می‌گم ‌موافقی چیزی بخونیم؟

و بدون اینکه منتظر پاسخ زن شود ‌بلند می‌شود و به سمت کتابخانه می‌رود.

ـ ‌ا... ها... این... ‌یه مجموعه ‌داستانه.  

زن گاهی سرش را تا شیشه‌ی پنجره خم می‌کند و نگاهش به انتهای کوچه رفته و نرفته بر‌می‌‌گردد به آسمان که ابرها لایه‌لایه روی هم می‌لغزند.

مرد شروع می‌کند به خواندن.

دختر و پسر جوانی دست در دست یکدیگر می‌دوند. روسری و روپوش سیاه دختر به تنش چسبیده‌اند. از خیسی برق می‌زنند. پسر ناگهان دستش را رها می‌کند و می‌دود. دختر جا می‌ماند. فریاد‌ش تا پنجره نمی‌رسد. پسر دور می‌شود. باران شدیدتر می‌شود. دختر لحظه‌ای می‌ایستد. نفس‌نفس می‌زند. خم می‌شود. ‌دستانش را روی زانو‌ها می‌گذارد. بعد سرش را بالا می‌گیرد و باز چیزی به پسر می‌گوید که احتمالا به ته کوچه رسیده است. پسر دوباره پیدایش می‌شود. دختر ناگهان جستی می‌زند... خیلی زود به آخر کوچه رسیدند.

ـ دومی. ‌حواست هست؟!

مرد و زن جوان با شتاب از کوچه می‌گذرند. چتر در دست مرد است که یک سر و گردن از زن بلندتر است. رشید است. هر از چند گاهی چیزی به زن می‌گوید و زن از خنده، ریسه می‌رود. بعد زن شروع می‌کند به تند ‌تند حرف زدن در‌حالیکه دست‌هایش را مدام تکان می‌دهد. می‌خندند. مرد لحظه‌ای می‌ایستد. چتر را به دست زن می‌دهد تا سیگاری را  توی مشتش ‌بگیراند. زن همینطور حرف می‌زند. مرد سیگار به دست، سر تکان می‌دهد و  می‌خندد و... دور می‌شوند.

زن سرش را اندکی به سمت شیشه‌ی پنجره خم می‌کند که آن ‌طرفش رگه‌های باران می‌دوند. انتهای کوچه از پشت شیشه‌، مبهم و درهم‌ریخته است.

ـ ...

گربه‌ی خاکستری زیر تراس کوچک طبقه‌ی اول ساختمان روبرو روی دو پا نشسته است. با چشم‌های ریز و دگمه‌ای‌‌ش بی هیچ انحرافی به جلو نگاه می‌کند. گربه‌ی سفیدی سمت دیگر کوچه از مقابل گربه‌ی خاکستری می‌گذرد. چند دقیقه‌ای بی‌حرکت می‌ماند و سرش را خم می‌کند و به گربه‌ی خاکستری زل می‌زند. کش و قوسی به خود می‌دهد. بعد همانطور که به گربه‌ی مقابل چشم می‌دوزد ‌مرنویی می‌کشد و به راهش ادامه می‌دهد. هر از چند گاهی برمی‌گردد و به گربه‌ی خاکستری نگاهی می‌اندازد.

مرد سومین داستان را هم خوانده بود و داستان چهارم هم رو به پایان بود.

 ـ به نظر تو اين فکر خوبي نیست که بذارم موهام بلند بشه؟

جورج سر بالا کرد و پشت گردن زن را ديد که مثل پسرها کوتاه شده بود.

ـ من همين طور که هست دوست دارم.

تصویر مرد در تن‌پوشی ‌نیمدار از شیشه پیداست که روی راحتی ‌یله شده و کتاب را بالای سرش گرفته و یک‌نفس می‌خواند. زن بدون اینکه سرش را برگرداند می‌پرسد:

ـ اینو جورج می‌گه؟

مرد با همان لحن آرام و یکنواختی که داستان می‌خواند می‌گوید:

ـ آره. و به خواندن ادامه می‌دهد.

                                                                                                                                                                                                                                          می 2008

 

داستان «شرکت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی»

ری برادبری/ برگردان نعیم کمیلی‌پور

داستان «شرکت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی»


در باره‌ی نویسنده: ری بردبری در سال 1920 در ایالت ایلینویز[1]  در   ایالات متحده آمریکا متولد شد و در سال 1943 به یک نویسنده حرفه‌ای تبدیل شد. شهرت وی به عنوان یک نویسنده پیشرو در  داستان‌های علمی تخیلی با انتشار شرح وقایع مریخ[2] که شامل مجموعه داستان‌هایی است در باب تلاش زمینیان برای به مستعمره  درآوردن مریخ. یکی دیگر از آثار معروف‌اش‌ رمان فارنهایت 451[3] است که در سال 1953 منتشر شد و زمانی را در آینده به تصویر می‌کشد که در آن حکومتی خود‌کامه کتاب‌ها را به بهانه این‌که افکار بالقوه خطرناک هستند به آتش می‌کشد. فرانسوا تروفو[4] این رمان را در سال 1966  به فیلم در آورد. در میان  بسیاری از  مجموعه داستان‌های کوتاه بردبری می‌توان از انسان به تصویر کشیده شده[5] ،سیب‌های طلایی خورشید[6] و  روزی که باران یک ریز بارید[7] نام برد.

 

«آیا رویا یا آرزویی هست که ناکامانه در پس ذهنتان به انتظار نشسته باشد؟ آیا  تاکنون به این فکر افتاده‌اید که آرام و بدون این که کسی متوجه شود از شغل، روابطی که با دیگران دارید و مسوُلیت‌های‌تان برای مدت کوتاهی کناره بگیرید و فقط آن چیزی را انجام دهید که دلتان می‌خواهد؟ چه می‌شود اگر بتوانید همه اطرافیان را متقاعد کنید که زندگی مسیر همیشگی‌اش را طی می‌کند در حالی که شما عملا در جای دیگر به دنبال تحقق بخشیدن به رویا ها‌یتان هستید؟

برالینگ[8] – فردی جدی، آرام و قابل اعتماد - بر این باور است راه انجام این کار را یافته است. پس از گذشت ده سال زندگی زناشوییِ تهی از عشق،  با رسیدن به رویای دیرینه‌اش چند روزی بیش فاصله نداشت. آن چنان نسبت به موفقیت نقشه‌اش اطمینان داشت که  به صرافت این افتاد رازش  را با دوست‌اش -اسمیت[9]- در میان بگذارد. اسمیت  پس از نخستین حیرت‌اش، سخت تحت تآثیر قرار گرفت وبه برالینگ رشک برد...» مترجم

 

 

شرکت عروسک های خیمه شب بازی

 

نزدیک به ده شب بود و در حالی که  آهسته با یکدیگر سخن می‌گفتند  به آرامی به سمت پایین خیابان سرازیر شدند. هردو حدودا سی و پنج ساله بودند و کاملا هشیار.

اسمیت گفت: اما واسه چی این قدر زود؟     

برالینگ در جواب گفت: چون...

- تُو تمام این سال‌ها این اولین شبی‌یه که بیرون از خونه‌ای، حالا می‌خوای ساعت ده بری خونه.

- من فکر می‌کنم تو عصبی هستی.

- در عجبم که  چطور تونستی از پس‌اش بر بیای. من ده ساله که می‌خوام تو رو از خونه بیرون بکشم تا با هم یه دمی به خمره بزنیم. و حالا همون شبِ  اول اصرار داری که زود بری خونه؟

برالینگ گفت: من نباید موقعیتم رو بی جهت به خطر بندازم.

- چه کار کردی؟ گرد خواب‌آور تو قهوه‌ی زنت ریختی؟

- نه، این کار غیر اخلاقیه. بزودی همه چیزو می‌فهمی.

از یک پیچ گذشتند.

- برالینگ من واقعآ از این که اینو بهت بگم متنفرم ولی تو  اونو  تحمل کرده‌ای. ممکنه نخوای در مقابل من این حقیقت رو بپذیری ولی عروسی واسه تو خیلی مزخرف بوده. این‌طور نیست؟

- نه، اینطوری نبوده.

- خبرش همه جا پیچیده که چطوری وادارت کرد باهاش عروسی کنی. موقعی که  سال 1979 می‌خواستی بری ریو[10]...

- آه ریوی دوست داشتنی! بعد از اون با وجود همه‌ی برنامه‌ریزی‌هام  دیگه هیچ‌وقت نتوستم اونجا رو ببینم.

-  و این که اون چطور لباس‌هاش رو پاره کرد و موهاشو پریشون و تهدیت کرد که اگر باهاش عروسی نکنی پلیس رو خبر می‌کنه.

- می دونی اسمیت... اون همیشه عصبی بود.

- مسئله‌ی اصلی این نیست. موضوع اینه که تو  اونو دوست نداشتی. اینو بهش گفته بودی، این‌طور نیست؟

- یادمه که در مورد اون موضوع کاملا قاطع بودم.

- ولی آخرش که باهاش عروسی کردی.

- من دل مشغولی خودمو داشتم، بعلاوه پدر و مادرم هم بودن. یه هم‌چنین مسله‌ای می‌تونست باعث مرگشون بشه.

- ده سال از این قضیه می‌گذره.

برالینگ که در حالی‌که با چشمان خاکستری‌اش به جایی زل زده بود گفت: همین طوره. اما  فکر می‌کنم حالا احتمالا اوضاع تغییر کنه. فکر کنم اون چیزی که مدتها انتظارشو می کشیدم داره اتفاق می‌افته. اینو ببین.

بلیطی آبی رنگ را از جیب‌اش برون آورد.

- اِه اینکه بلیط سریع‌السیر پنجشنبه  به ریوست.

- بالاخره دارم  موفق می‌شم برم اون‌جا.

- این خیلی محشره. تو واقعآ استحقاق‌شو داری. اما اون با رفتن‌ات مخالفتی نداره؟ مشکلی برات پیش نمی‌آد؟

برالینگ از روی عصبانیت لبخندی زد و گفت: اون از رفتنم بویی نمی‌بره. یه ماه دیگه بر می‌گردم. هیچ‌کس از این قضیه خبر نداره، البته به جز تو.

اسمیت آهی کشید و گفت: ای‌کاش منم باهات می‌اومدم.

اسمیتِ بی‌نوا، تو هم عروسی‌ی موفقی نداشتی، قبول نداری؟

- کاملا درسته، می‌شه گفت حق با توست. من با زنی عروسی کردم که توُ عشق‌ورزی شورش رو در می‌آره. منظورم اینه که وقتی ده سال از عروسی‌ات می‌گذره دیگه انتظار نداری که زنت هر روز عصر دو ساعت روی پات بشینه، دوازده بار سر کار، به‌ات زنگ بزنه و حرف‌های عاشقونه بزنه. به نظرم می‌آد که توی این یه ماهِ آخر حتی بدتر شده. تُو این فکرم که نکنه یه کم ساده‌لوحهِ؟

- آه اسمیت! همیشه آدم محافظه‌کاری بودی.

- خوب دیگه رسیدیم به خونه‌ام. حالا می‌خوای رازمو بدونی که امروز عصر، چه جوری از خونه زدم بیرون؟

- واقعآ می‌خوای بهم بگی؟

برالینگ گفت: اون  بالا رو ببین.

هر دو سرشان را  بالا گرفتند و به نقطه‌ای در تاریکی خیره شدند.

سایه‌بان پنجره‌ی طبقه‌ی دومِ  بالای سر‌شان،  بالا رفت. مردی که حول و حوش سی و پنج سال داشت و ردی از موهای سفید در شقیقه‌‌هایش به چشم می‌خورد با چشمان خاکستری غمزده‌ و سبیل تُنک، از بالا به آن‌ها نگاهی انداخت.

اسمت با تعجب گفت: اِه! این تویی؟

برالینگ در حالی که رو به سمت پنجره دست تکان می‌داد گفت: هیس! صداتو بیار پایین. مرد درون پنجره اشاره‌ای معنی‌دار به آن‌ها کرد و ناگهان ناپدید شد.

اسمیت گفت: چشمام عوضی می‌بینه، یا خُل شدم؟

- یه دقه دندون رو جیگر بذار.

هر دو منتظر ماندند.

درِ رو به خیابانِ ساختمان گشوده شد و مردی بلند بالا و لاغر  با سبیل و چشمانی خاکستری به سمت آن‌ها آمد.

- سلام برالینگ.

برالینگ گفت:  سلام برالینگ.

آنها کاملا شبیه به هم بودند.

اسمیت که خشک‌اش زده بود گفت: این برادر دوقولوته؟ هرگز نمی‌دونستم که ...

برالینگ به آرامی گفت: نه نه. خم شو جلو و سرِتو بزار رو سینه برالینگ.

اسمیت اندکی تردید کرد و سپس خود را به جلو خم کرد تا سر‌ش را روی سینه‌ی آن یکی برالینگ، بگذارد. 

 

- تیک، تیک، تیک، تیک، تیک، تیک،تیک...  

- نه این نمی‌تونه حقیقت داشته باشه.

- ولی حقیقت داره.

- بزار یه باره دیگه گوش کنم.

- تیک، تیک، تیک، تیک، تیک، تیک،تیک... 

اسمیت وحشت‌زده و هاج و واج در حالی که پلک‌هایش پرپر می‌زد تلو‌تلو‌خوران چند گامی به عقب رفت. دست دراز کرد و دست و گونه‌های گرم آن شیء را لمس کرد.

- اینو از کجا گرفتی؟

- عالی درست نشده؟

- باور نکردنی‌یه! از کجا رسیده؟

- برالینگ، کارتتو رو بده به این آقا.

آن یکی برالینگ، با تردستی، کارتی سفید بیرون کشید: شرکت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی

«از خود یا دوستان‌تان جفتی بسازید؛ مدل‌های جدید پلاستیکی 1990، گارانتی در مقابل انواع استهلاک‌های ناشی از استفاده. از 7600 دلار تا مدل دو لوکس 15000 دلاری.»

اسمیت گفت: نه!

برالینگ گفت: بله.

آن یکی برالینگ گفت: امکان پذیره.

- چند وقته اینو داری؟

- یه ماهی می‌شه. تُو یه جعبه ابزار توی زیر زمین نگه‌اش می‌دارم. زنم هیچ‌وقت طبقه پایین نمی‌ره، قفل و کلیدِ جعبه، دست منه. امشب به اون گفتم دوست دارم قدمی بزنم و یه سیگار برگ بخرم. رفتم زیرزمین و برالینگ رو از جعبه‌اش بیرون آوردم و فرستادم‌اش بالا تا وقتی که  بیرون‌ام و پیش تو، پیش زنم باشه.

- حیرت انگیزه! حتی بوی تو رو می‌ده: باند استریت[11] و ملاکرینوس[12]!

- ممکنه مث سیبی باشیم که از وسط دونیم کرده باشن، ولی فکر کنم خیلی مطابق اصول اخلاقیه. اونچه زنم می‌خواد منم. می‌بینی که این عروسک با من مو نمی‌زنه. در واقع، مثل این می‌مونه که، من تمام طول شب خونه بودم. تازه، دو ماهِ آینده هم پیشش هستم و هم‌زمان یه آقای دیگه پس از ده سال انتظار تُو ریوس. وقتی از ریو برگردم، برالینگ می‌ره تو جعبه‌اش.

اسمیت یکی دو دقیقه موضوع را در ذهنش سبک وسنگین کرد و در نهایت پرسید: می‌تونه یه ماه بی هیچ خورد و خوراکی سرکنه؟

- اگه لازم باشه شش ماه، می‌تونه. طوری ساخته شده که هر کاری رو می‌تونه انجام بده، بخوره، بخوابه، عرق کنه. و همه‌اش رو هم، به‌طور طبیعی. تو مواظب زن من هستی دیگه، این طوری نیست برالینگ؟

آن یکی برالینگ گفت: زنت خیلی خانم مهربونیه. تا اندازه‌ای بهش علاقه‌مند شدم.

اسمیت که از فرط هیجان شروع به لرزیدن کرده بود پرسید: چن وقته این شرکت راه افتاده؟

- دو ساله که مخفیانه کار می‌کنه.

 اسمیت مشتاقانه آرنج دوستش را گرفت و گفت: می‌تونم... منظورم اینه که، امکانش هست... می‌تونی بهم بگی کجا می‌تونم یکی مثل اینو بخرم؟ یه روبات، یه عروسک خیمه‌شب‌بازی واسه خودم می‌خوام. تو بهم آدرس‌شو می‌دی مگه نه؟

- بفرمایید.

اسمیت کارت را گرفت و چند بار پشت و روی آن را وارسی کرد و گفت: ممنون. تو نمی‌دونی این واسه من چه معنی

داره. یه وقفه کوچیک تو زندگی. یکی دو شب، حتی ماهی یه بار. زنم این قدر دوستم داره که یه ساعت هم نمی‌تونه

دوری منو تحمل کنه. می‌دونی من خیلی دوست‌اش دارم، اون شعر قدیمی یادت هست؟ عشق چون پروانه است. اگر آرام نگه‌اش داری پرواز خواهد کرد، و اگر محکم آن را  بگیری، می‌میرد. من فقط می‌خوام یه کمی به اون چنگال‌هاش که دورم رو گرفته استراحت بدم.

- تو خیلی خوشبختی که زنت حداقل دوستت داره. مشکل من تنفره که تحملش خیلی آسون نیست.

- آره «نیتی»  منو دیونه‌وار دوست داره. این وظیفه منه یه کاری کنم که منو راحت‌تر دوست داشته باشه.

- خوش به حالت اسمیت.  موقعی که من تُو ریو‌ام، گاهی یه سری این‌جا بزن. اگه سرزدن‌ات یهو قطع شه زنم شک می‌کنه. رفتارت با این برالینگ، باید مثل رفتارت با من باشه. 

- حتمآ به امید دیدار.  و متشکرم.

اسمیت در حالیکه لبخندی بر لب داشت به سمت پایین خیابان سرازیر شد. هر دو برالینگ، برگشتند و وارد ساختمان شدند.

در اتوبوس، اسمیت در حالیکه به آرامی سوت می‌زد، کارت سفید رنگ را در میان انگشتاناش چرخاند: مشتریان باید قول به رازداری دهند تا زمانی که لایحه مربوطه در گنگره، به تصویب رسیده و قانونی گردد. تا آن زمان چنان‌چه فردی به خاطر استفاده از این عروسک‌ها دستگیر شود، مجرم محسوب می‌گردد.

اسمیت گفت: خب

«مشتریان باید قالبی از بدن خود آماده کنند هم‌چنین تست رنگی از پوست، مو، لب‌ها، چشمان و...  بدهند. دو ماه پس از سفارش، مدل آماده خواهد شد.»

اسمیت پیش خود چنین  فکر می‌کرد: دو ماه دیگه خلاص، اون همه فشار به دنده‌هام، دستامم از بغل کردنش،خلاص می‌شن. کبودی زیر لب‌هامم خوب می‌شه. دلم نمی‌خواد ناشکر باشم...

آن طرف کارت نوشته شده بود: شرکت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی دو سال است که دایر شده و سابقه خوبی در جلب رضایت مشتریان دارد. شعار ما این است: هیچ نخی متصل نیست. نشانی: وسلی درایو[13] جنوبی شماره 43

اتوبوس توقف کرد. پیاده شد، و در حالی‌که از پله‌کان بالا می‌رفت و با خود آهنگی را زمزمه می‌کرد چنین اندیشید: من و نتی پانزده هزار دلار در حساب مشترک بانکی‌مان داریم. فقط هشت هزار تاشو به بهانه مسافرت کاری بر می‌دارم. احتمالا عروسک می‌تونه از راه‌های مختلف پولم رو با بهره‌اش پس بده. نیازی نیست نتی[14]  از این قضیه با خبر بشه.

قفل در را گشود و اندکی بعد وارد  اتاق‌خواب  شد. نتیِ درشت اندام،  رنگ‌پریده و آرام آن جا پاک‌دامن‌وار خفته بود.  نتی عزیزم. (در آن فضای نیمه تاریک  هنگامی که چهره معصوم نتی را دید تقریبآ تمامی وجود‌‌اش آکنده از احساس شرم و پشیمانی شد.)

 اگر بیدار بودی، مرا غرق بوسه می‌کردی و عاشقانه‌هایی را در گوشم نجوا می‌کردی. واقعآ تو کاری می‌کنی که احساس کنم تبهکارم. تو برای من زنی خوب و دوست داشتنی بوده‌ای. گاهی برام مشکله باور کنم که به جای بود چاپمن[15]  که اولین عشق‌ات بود با من عروسی کردی. به نظرم می‌آد که تو این یه ماه اخیر منو دیونه وارتر از قبل، دوست داشتی.

اشک در چشمانش حلقه زد. ناگهان دلش خواست‌‌ او را ببوسد، عشق‌اش را به او ابراز کند، کارت را پاره کند و کل قضیه را به دست فراموشی بسپارد. اما همین که خواست این کار را بکند، دردی به درون دست‌ها و دنده‌هایش راه یافت. با نگاهی درد‌آلود در چشمانش از حرکت باز ایستاد و روی برگرداند. وارد سرسرا شد و از اتاق‌های تاریک گذشت. در حالی‌که زمزمه می‌کرد، به اتاق مطالعه  رفت و از کشوی میز‌تحریر دفترچه‌حساب را آهسته بیرون کشید و گفت: فقط هشت هزار دلار بسه نه بیشتر. صبر کن ببینم!

سراسیمه دفترچه‌حساب را دوباره نگاه کرد. فریاد زد وایسا بیبنم! با عجله، از جای‌اش بلند شد: ده هزار دلار گم شده! فقط پنج هزار تا باقی مونده! اون چیکار کرده؟ یعنی نتی چیکارش کرده؟  کلاه‌های بیشتر، لباس‌های بیشتر، عطر‌های بیشتر! صبرکن ببینم؛ فهمیدم! اون خونه‌ی کوچیک تو هادسن[16]  رو که ماه‌ها حرف‌اش رو می‌زد بدون هیچ اجازه‌ای از من خریده؟

با عجله، وارد اتاق خواب شد،برآشفته و حق به جانب.  از این که چرا  این‌طور پولی را که متعلق به هر دوی‌اشان بوده، برداشته. خودش را به نتی رساند و رویش خم شد. نتی!  نتی بیدار شو!

نتی کوچک‌ترین حرکتی از خودش نشان نداد. اسمیت، صدایش را بالا برد و گفت: پولم رو چه کار کردی؟

حرکت نا موزونی کرد. نوری از خیابان بر گونه های زیبا اش تابید.

چیزی غریب در مورد او وجود داشت. قلب اسمیت به شدت تپید. زبان‌اش خشک شد. لرزید و ناگهان زانوان‌اش شل شد. نقش زمین شد. بلند گفت: نتی،نتی! پولم رو چه کار کردی؟

سپس آن فکرِ هولناک به ذهنش رسید. ناگهان فکرش به‌هم ریخت و تمام وجود‌ش پر شد از ترس و بیم از تنهایی. بعد گُر گرفت و احساس یاس و سر خوردگی به او دست داد. با بی‌میلی سرش را دوباره بیشتر و بیشتر به جلو خم کرد و گوش‌ش را - که از فرط هیجان سرخ شده بود-  محکم و محکم‌تر، روی سینه‌های صورتی و برآمده‌ی نتی، گذاشت: نتی!

- تیک، تیک، تیک، تیک، تیک، تیک،تیک... 

پس از این که اسمیت، از هر دو، برالینگ، جدا شد و به سمت پایین خیابان سرازیر شد، آن دو وارد ساختمان شدند. برالینگ گفت: خوشحالم از این که اونم راضیِ...

آن یکی، با بی‌اعتنایی گفت: درسته.

برالینگ در حالی که آرنج آن یکی، را گرفته و او را به طرف زیر زمین می‌برد،   گفت: خب، ب  2!  اینم جعبه مخصوص  تو.

هنگامی که به کف بتونی زیرزمین رسیدند و از آن گذشتند ب 2  گفت: این همون موضوعیِ که می‌خواستم در باره‌اش باهات حرف بزنم. زیرزمین. حالم ازش بهم می‌خوره. از اون جعبه ابزار هم بیزارم.

-  سعی می‌کنم که یه جای راحت‌تری برات درست کنم.

- عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی ساخته شدن که حرکت کنند، نه این که همه‌اش درازکش باشند. خودت دوست داری که تمام مدت تو یه جعبه ولو بشی؟

- خوب... می‌دونی.

- مطمئنم که اصلا خوشت نمی‌آد. من همیشه در حرکت‌ام و هیچ راهی برای زندانی کردن من وجود نداره. من کاملا زنده هستم و احساس دارم.  

- چند روزی بیشتر نمونده. وقتی که من تو ریو هستم، مجبور نیستی تو جعبه بمونی. می‌تونی طبقه بالا زندگی کنی.

ب 2 با آزردگی سر و گردن جبناند و گفت: و حتمآ وقتی بعد از خوش گذرانی برگشتی خونه، من باید دوباره برم تو جعبه.

برالینگ گفت: تو فروشگاه عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی نگفتن که یه نمونه مشکل‌آفرین بهم می‌فروشن.

ب 2 یا، همان برالینگ 2 گفت: هنوز خیلی چیزا هست که اونا راجع به ما نمی‌دونن. ما یه پدیده کاملا جدیدی هستیم. حس داریم. من متنفرم از این که تو بری به ریو کیف کنی و تو آفتاب دراز بکشی اون وقت من این جا تو سرما باشم.

برالینگ به آهستگی گفت: اما من  تمام عمر انتظار  این سفرو می‌کشیدم.

چشمان‌اش را ریز کرد و در ذهن خود دریا، کوه‌ها و ماسه‌های زرد را دید. صدای امواج  برای آنچه در ذهنش می‌گذشت دلپذیر بود. تابش خورشید بر روی شانه‌های برهنه‌اش دلنشین بود. فکر شراب از همه عالی‌تر بود.

آن مرد دیگر گفت: به این فکر کردی که من هرگز نمی تونم به ریو برم.

- نه من...

- و مسئله دیگه زنته.

برالینگ در حالیکه آهسته به سمت در می رفت پرسید: اون واسه چی؟

- من بهش خیلی علاقمند شدم.

برالینگ با عصبانیت لبانش را خیس کرد و گفت: من خیلی خوشحالم که داری از کارت لذت می‌بری.

- متآسفم، انگار متوجه نشدی، فکر می‌کنم عاشقش شدم.

برالینگ قدمی برداشت و همان جا خشک‌اش زد. گفت: تو چی گفتی؟

برالینگ 2 گفت: تو این فکر بودم چقدر عالیه که آدم بره ریو. من که هیچ  وقت پام به اون جا نمی‌رسه. به زنت هم فکر کردم و اینکه ما می‌تونیم با هم خوش بگذرونیم.

برالینگ همان‌طور که به طرف در زیرزمین می‌رفت با بی اعتنایی گفت: خ... خوبه. ببینم، اشکالی نداره یه کمی منتظر بمونی؟ من باید یه تلفن بزنم.

برالینگ 2 ابرو در هم کشید و گفت: به کی؟

- کس مهمی نیست.

- به شرکت عروسک‌های خیمه شب‌بازی؟ که بهشون بگی بیان منو ببرن؟

در حالی که سعی  می‌کرد با سرعت از در خارج شود گفت: نه! نه! یه کار دیگه دارم.

چنگالی فلزی مچ او را محکم گرفت. نَدو.

- دستاتو بکش.

- نه.

- زنم وادارت کرد این کارو بکنی؟

- نه.

بلند گفت: بویی برده بود؟ راجع به این قضیه با تو حرف زده بود؟ از موضوع خبر داره؟ همین‌طوره که می‌گم؟

دستی دهان‌ش را گرفت.

برالینگ 2 به آرامی لبخندی زد و گفت: هرگز  نخواهی فهمید.

برالینگ سعی کرد خودش را از چنگال او خلاص کند. حتمآ بو برده و تو رو تحت تآثیر خودش قرار داده.

برالینگ 2 گفت: می‌خوام تو رو توُ جعبه بذارم، قفل‌اش کنم، و کلید رو دور بندازم. بعد یه بلیط دیگه به ریو برا زنت می‌خرم.

- حالا، حالا یه لحظه صبر کن. دست نگه‌دار. بی‌عقلی نکن. بیا راجع این موضوع با حرف بزنیم.

- خداحافظ برالینگ.

برالینگ خشک‌اش زد.  منظورت چیه خداحافظ؟

ده دقیقه بعد خانم برالینگ بیدار شد. دستانش را روی گونه‌هایش گذاشت. کسی آنرا تازه بوسیده بود. کمی لرزید و به بالا نگاه کرد و به آرامی گفت:  اِه! سال‌هاست  این کار رو نکرده بودی.

یک نفر در جواب گفت: ببینیم از این به بعد چی پیش می‌آد.



[1]      Illinoise

[2]     The  Martain Chronicles

[3]      Fahrenheit 451

[4]      Francios Truffaut

[5]     The Illustrated Man

[6]     The Golden Apples of the Sun

[7]     The Day It Rained forever

[8]     Braling

[9]   Smith

[10]   Rio

[11]    نام تجاری نوعی تنباکو Bond Street

[12]    نام تجاری نوعی سیگار  Melachrinos

[13]   Wesley  Drive

[14]   Nettie

[15]   Bud Chapman

[16]   Hudson


داستان «انگشت‌ها»

گری‌ گیلدنر/ برگردان اسداله امرایی

داستان «انگشت‌ها»


ترجمه‌ای برای یاشار صلاحی

 

گری گیلدنر در وست برنچ میشیگان به دنیا آمده و از دانشگاه دولتی میشیگان لیسانس و فوق لیسانس گرفته.دهها جایزه‌ی ادبی و بورس مطالعاتی گرفته و بیست كتاب داستان و شعر دارد. مدتی با اسفاده از بورس فولبرایت در لهستان و چكسلواكی درس می‌داد. گیلدنر فعلاً ساكن آیداهوست.

 

 

وقتی‌ رونالد پسر آقای‌ لیسی‌ از جنگ‌ برگشت‌ خانه‌، دوش‌ گرفت‌ یک شلوار جین‌ تازه‌ و تی‌شرت‌ نو پوشید، كلاه‌ بیس‌بال‌ كهنه‌ی‌ دوران‌ دبیرستانش‌ را پیدا كرد و سفت‌ كشید روی‌ پیشانی‌اش. بعد هم‌ رفت‌ بیرون‌ و افتاد به‌ جان‌ تورها. حدود دو هفته‌ای‌ با تورها مشغول‌ بود. یک روز آقای‌ لیسی‌ گفت: «ببینم‌ پول‌هایی‌ را كه‌ پس‌انداز كرده‌ای‌ چكار می‌كنی؟»

رونالد مدتی‌ دیگر با تورها مشغول‌ بود بعد رفت‌ به‌ بازار و یک هادسن‌ هورنت‌ دست‌ دوم‌ خرید. چهار پنج‌ روز سوار هادسن‌ توی‌ شهر این‌ور و آن‌ور گاز می‌داد. هر وقت‌ هم‌ تشنه‌اش‌ می‌شد خودش‌ را می‌بست‌ به‌ آبجو.

روز ششم‌ كه‌ یكی‌ از چرخ‌ها پنچر شد، رونالد ماشین‌ را قفل‌ كرد و زد به‌ بی‌خیالی. روز بعد به‌ موزه‌‌ی آتكینز كانزاس‌ سیتی‌ رفت‌ و ده‌ دوازده‌ تا كارت‌پستال‌ نیم‌تنه‌ی‌ بنجامین‌ فرانكلین‌ را خرید. به‌ نظرش‌ می‌رسید آن‌ نیم‌تنه‌ی‌ طاس‌ با موهای‌ بلند كه‌ روی‌ شانه‌ ریخته‌ فرانكلین‌ را به‌ غریب‌ترین‌ آدم‌ زبان‌ بسته‌ تبدیل‌ می‌كند. به‌ نظر می‌رسید فرانكلین‌ از چیزی‌ دلخور باشد. رونالد سوار اتوبوسی‌ شد و راه‌ نیویورک را در پیش‌ گرفت. این‌ سفر البته‌ چیزی‌ نداشت‌ فقط‌ در تمام‌ مسیر طولانی‌ مردی‌ كنارش‌ نشسته‌ بود و می‌خواست‌ یک جوری‌ داستان‌ از دست‌ دادن‌ غده‌ پروستات‌اش‌ را به‌ او حالی‌ كند. رونالد اتاقی‌ نزدیک استادیوم‌ یانكی‌ گرفت. یكی‌ از كارت‌پستال‌های‌ فرانكلین‌ را برای‌ پدرش‌ فرستاد، فقط‌ با یک امضا، دوستت‌ دارم، رونالد!

بعد هم‌ نشست‌ كنار پنجره‌ و بیرون‌ را نگاه‌ كرد. دم‌ پلكان‌ فرار، یک تكه‌ بادكنک قرمز گیر كرده‌ بود كه‌ باد آن‌ را تكان‌ می‌داد. سرانجام‌ باد بادكنک را برد. رونالد خسته‌ شد، لباسهایش‌ را درآورد، پرید روی‌ تخت‌. انگشت‌های‌ دستش‌ را شمرد كه‌ تیر می‌كشید.

 

Gary Gildner,Fingers, Flash Fiction: Very Short Stories, Thomas, James, W W NORTON & CO

داستان: بهشتِ خرگوش‌ها

اینگر اِدِل‌ فلت/ برگردان: رباب محب

داستان: بهشتِ خرگوش‌ها


 

مادرش مدت‌هایِ مدیدی بیمار بود. هیچ‌کس نگفته بود او می‌توانست بمیرد: نه پدر، نه برادرش.اما مدت‌ها بود که خبر مثلِ سوزشی در قفسه‌یِ سینه‌اش جای گرفته بود.

وقتی فهمید حتا گریه نکرد. او فقط آن‌جا نشست و از بیرون به خودش نگاه کرد: این‌جا دخترِ سیزده ساله‌ای نشسته که مادرش مرده. او اکنون به غریبه‌ها تعلق دارد. هر کلمه‌اش باید ازدهانِ یک فردِ بی‌مادر در آید، هر ژست‌اش باید فکر را بیدار کند: آدمِ بی‌مادر این‌طوری می‌جنبه. او پیوسته باید مادران هم می‌میرند را یادآوری‌ای کند. او این‌گونه می‌خواهد بیرونِ گود باشد. توسطِ چند تن از دوستانِ مادرش با ماشین آورده شد. آن‌ها می‌خواستند چند روزی از او مواظبت کنند. مدتی گذشت تا او پی برد که پدرش به دلیل ضعف و ناتوانی نمی‌توانست او را نزدِ خود نگاه‌ دارد. پدر می‌خواست تنها دورِ خانه راه برود و گریه کند. برادرش نیز به خانه‌یِ دوستِ نزدیکش فرستاده شد. او خود نمی‌خواست بهترین دوست‌اش را ملاقات کند. او می‌ترسید که اتفاقی که برایش افتاده، دوستش را بترساند: انگار که او خود به مرگ آلوده شده بود.  شاید به زودی می‌توانستند همدیگر را ببینند. اما حال او تنها بود و نمی‌توانست نباشد. او در صندلیِ عقبِ ماشینِ دوستانِ مادرش نشست. هیچ‌کس حرفی نزد. هوا مِه گرفته بود: چادرهای سفید اطراف را عاری از حس و بی‌مرز کرده بودند، انگار که جهانِ واقعی رفته بود و از خود ذراتی به جای گذاشته بود تا به یادش آوریم.

از میانِ زمین‌های درحال کِشت گذشتند. کشتزارها محو می‌شدند، مثلِ سواحلِ بی‌دریا.

اسب‌ها را درحالِ آماده‌باش، بی‌حرکت ایستاده دید: دو سفید و دو تا سیاه. می‌توانستند از جنسِ سنگِ خارا باشند. سنگ‌نبشته‌هایِ کهن که در آن‌ها مِهِ شیری رنگ نمایان بود. حالا جهان این‌گونه به نظرمی‌آمد. این‌گونه: بدونِ ساحلِ مرزی، جنبش‌اش یخزده. او بی‌جسم از آن عبورکرد: فقط شده بود یک فکر، سوزشی کشیده میانِ سبزی،  نه فرزندِ آدم، گاهِ فقدانِ آغاز و پایان.

هیچ‌چیز نمی‌توانست ناراحتش کند: او هم‌اکنون غایب وُ دوربود.

آن‌ها این‌را نمی‌دانستند. یقینأ برایِ دلداری‌ دادنش داشتند دنبالِ دروغ‌ می‌گشتند. به همین خاطر ساکت و خاموش بودند.

آن‌ها نمی‌دانستند او به هیچ‌چیز نیاز نداشت.

وقتی ماشین از میانِ درخت‌هایِ کاج  به طرفِ  منطقه‌یِ خانه‌هایِ ییلاقی پیچید، غروب شده بود.

آن‌ها گفتند: بیا، حالا میرم تُو.

خانه آن‌جا قرار داشت، خانه‌ای از آن دست که آدم‌هایِ زنده واردش می‌شوند.

نه، او نمی‌توانست واردِ آن خانه شود. و او صدائی نداشت که حرف بزند.

او فقط به دربِ خانه پشت کرد، و چند قدم دور شد.  

چگونه تنها به راه افتاد؟ شاید آن‌ها می‌دانستند که او بایستی برود.

در امتداد راه، از روبه‌رویِ خانه‌هایِ تابستانی خالی از سکنه گذشت. فقط این‌جا و آن‌جا چراغی در پنجره‌ای روشن بود. مثلِ صفحه‌یِ تلویزیون بودند. آدم‌ها در حرکت بودند، کنارِ میز نشسته بودند و قهوه جوش می‌آوردند.

مِه باقی بود، اشباع‌شده از اولین کبودیِ غروب. ساکت بود، مثلِ این‌که ریزشِ برف منتظرِ فرارسیدنِ زمانِ خود بود. سرد نبود: برف از جنسِ دیگری بود.

درامتدادِ راهِ راست و مستقیم می‌رفت بدون این‌که بداند به کجا.

ناگهان بدون تردید حس کرد که در یکی از آن خانه‌ها مرده‌ای وجود دارد. در  یکی از آن خانه‌هایِ متروک.  آن‌جا کسی  بی‌اطلاعِ دیگران خوابیده، در خوابِ زمستانی: پیله‌ای از هم‌پاشیده که هرگز توسطِ پروانه‌ای پاره نخواهد شد.

مادرش باید درخاک خوابیده باشد. او می‌دانست که چه اتفاقی برای جسمِ انسان روی می‌داد.

سعی کرد بگوید فرقی نمی‌کند. جسم فقط یک پوشش است.

اما خیلی دیر بود. او حالا دیگر فراسویِ انسانی‌ها نبود. این مثلِ موجی از درد او را در خود گرفت: اندوه، نفرت، تنفریِ غیرِ منتظرانه.

دستِ مادرت در دستِ تو، نگاهِ مادرت بر نگاهِ تو، مادرت در تو، تو در مادرت. جهانِ گرمِ پوستی که تو در کنارش بودی.

این اندوخته نشد. 

گریه مثلِ جسمِ غریبه‌‌ای در درونش بالا گرفت.

در مِه  و در غروب آرام جلو رفت. تا قبل از ایستادن کنارِ یک  مرز به درستی نمی‌دانست کجاست.

منطقه‌یِ خانه‌هایِ ییلاقی این‌جا تمام شد. باریکه‌‌راهی او را به باغِ ناآشنائی کشانده بود و حالا او  کنارِ حصاری ایستاده بود که فقط یک علامت نبود، بلکه نشانه‌یِ دفعی آشکاربود. دربِ اصلیِ محکم و پابرجا راه را براو بست.

در طرفِ دیگر کاج‌ها تنگِ هم قدکشیده بودند. از آن‌جا بویِ خوش و صدایِ جرینگ جرینگ، آواز آهسته‌یِ پرنده، مکثیِ غریب و با معنا می‌آمد.

با وجودی‌که می‌دانست درب قفل است، دستش را بر رویِ  آن تیغِ محکم و استوار گذاشت.

درب به آرامی به سمتِ بالا لغزید. به او اجازه‌یِ ورود داده شد.

هیچ پرنده‌ای نپرید. با ورودش هیچ‌ چیزعوض نشد.

ایستاده زیر کاج‌ها به آواز گوش داد، به آن تک‌نوازیِ آهسته. بی‌میلیِ دلچسبی در آن بود، مثلِ وقتی بچه‌یِ تنهائی بر شستیِ پیانو ضرب می‌گیرد و از طنین هر آهنگ متحیر می‌شود.

دریافت که او در یک منطقه‌یِ حفاظت‌شده‌یِ جنگلی است، و دریافت که او آن‌جا کاری نداشت بکند، اما او ناخواسته نبود.

خلنگ‌زار در میانِ کاج‌ها دیده می‌شد. بوته‌هایِ کوتاه بر علف‌ِ کم پشت خم‌ شده بودند. جنبشی در میانِ آن‌ها بود، که انگار قایق می‌راندند.

دانست که دریا باید آن پائین باشد، پنهان در مِه، و دریا – همان دریا بود که حالا مثلِ هیولایِ خوابیده‌ای آرام بود – دریا بود که آن‌ها را به رفتن و گریز کشانده بود، هیچ‌کس شکلِ دیگری نبود، بعضی‌ها شکلِ حیوان، مابقی امواج یا آدم‌هایِ قوزکرده: همه در راه به یک سمت. چمن‌زار ِساحل پایانی نداشت، در مِه  می‌توانست نامحدود باشد، قاره‌ای از علف برایِ خود،  پراز موجوداتِ غریب.

پا بر روی علف گذاشت. درست در همان لحظه گوئی چیزی به او حمله کرد: در این قاره‌یِ دور چیزی با او حرف می‌زد،  شادش می‌کرد و امیدش می‌داد. امیدی سراسر وجودش را به لرزه درآورد: همه چیز به کُلی همان بود.

این‌را نفهمید. اما روی پا نگهش داشت.

با خودش فکر کرد، حالا مرا می‌خواهد. اما او را نترساند.

آن‌گاه رها کرد: این وقتی رخ داد که او نگاهش را عوض کرد.

آن‌گاه  او در غروب و مِه، مشعل‌هایِ سفید را دید که دُم‌هایِ خرگوش‌ها بودند. حیوانات ساکت نشسته بودند،  اما حالا لایِ سرو‌هایِ کوهی حرکت می‌کردند و آهسته به بالا می‌پریدند.

خیره سرِجایش ایستاد و نگاهشان کرد. یکی پس از دیگر‌ی مشعلِ دُمشان را تکانی دادند و کاهلانه، همراه با آرامشِ خوبِ محل دور شدند.

اگر چمن‌زارِ ساحل و سرو‌هایِ کوهی برای ابد این‌جا وجود داشتند، پس خرگوش‌ها هم بودند.

و او ناگهان می‌دانست که روح‌هایِ ما این‌جا می‌آمدند: آن‌ها درونِ خرگوش‌ها جای می‌گرفتند.

انگار نازک‌ترین غشاء او را از ترکِ  جسمِ ساکت و ریشه‌گرفته‌اش  و ورود به تن یکی از آن‌ها باز می‌داشت: بچه‌خرگوش کوچکی که خودش را به مادرش چسبانده، چشم‌هایِ سیاهِ او را جُسته و خود را در آن‌ها نظاره می‌کرد وُ نشانه‌ای از خداحافظی را در آن‌ها می‌خواند و به دنبالِ او درونِ مِه می‌رفت، به آسمانِ خرگوش‌ها.

ماند و به خلنگ‌زار نگریست. کمی تاریک‌تر اما حس‌نشدنی شده بود. آمدنِ غروب باعث شد که هوایِ مِه‌آلود مثل دودِ نازکی سوسوبزند.

در حاشیه‌یِ باریکِ جنگلِ سروکوهی، پرنده‌یِ تنهائی خطاب کرد:تو انسانی. به زودی تاریک خواهد شد. وقتِ برگشتن است.

 

                                                                                                                           

                                                                                           استکهلم / هشتم اوت دو هزار و هشتِ میلادی

 

-----------------------------------------------------

اینگر اِدِل‌فلت Inger Edelfeldt  نویسنده‌یِ، مترجم سوئدی متولدِ 1956 در شهر استکهلم است.  از وی تا کنون بیش از بیست رومان، قصه‌ برایِ کودکان، مجموعه‌ داستان، دفترشعر به چاپ رسیده است. اولین کتاب او رومانِ « پسرزرنگ»  است که بعدها به عنوانِ رومانی برای نوجوانان مشهور شد. شخصِ اول این رومان «جیم» یک پسرجوان و شاگرد زرنگ است.

داستانِ بالا اولین داستانِ  کتابِ «آفتاب‌پرستِ حیرت‌انگیز» که در سال 1995 منتشر شد.

کتاب فوق با اجازه‌یِ خانمِ اینگر اِدِل‌فلت در دستِ ترجمه است.

 

 

 

داستان «این‌ مرد را می‌شناختم‌»

كاترین‌ گامون‌/ برگردان: ‌اسدالله امرایی

داستان «این‌ مرد را می‌شناختم‌»


این‌ مرد را می‌شناختم، می‌خواست‌ زنش‌ را ترك‌ كند. خودش‌ نمی‌دانست‌ كه‌ می‌خواهد زنش‌ را ترك‌ كند. نمی‌دانست‌ چه‌ می‌خواهد. پیراهن‌ سبز می‌پوشید و كراوات‌ قرمز می‌زد. جوراب‌ زرد به‌ پا می‌كرد. موهایش‌ خیلی‌ زود سفید شده‌ بود. هیچ‌وقت‌ تاس‌ نمی‌شد. چشم‌های‌ تیز و تیره‌ای‌ داشت‌ و هر كس‌ را می‌دید با او گرم‌ می‌گرفت. این‌ مرد را می‌شناختم‌ كه‌ می‌خواست‌ زنش‌ را ترك‌ كند. به‌ بدترین‌ وضع‌ می‌خواست‌ او را رها كند. می‌خواست‌ آزاد باشد. نمی‌دانست‌ آزادی‌ چیست. فقط‌ آن‌ را می‌خواست. قهوه‌ را بی‌شیر و تلخ‌ می‌خورد. آنقدر شراب‌ قرمز می‌خورد تا بتركد. خود را روی‌ دریا حس‌ می‌كرد. این‌ مرد را می‌شناختم‌ كه‌ می‌خواست‌ زنش‌ را ترك‌ كند تا آنكه‌ از دوستی‌ كه‌ زنش‌ را می‌شناخت،‌ شنید كه‌ زنش‌ می‌خواهد او را ترك‌ كند. ناگهان‌ تصمیم‌ گرفت‌ او را نگه‌ دارد. ناگهان‌ رها كردن‌ مال‌ دیگران‌ شد، مردان‌ دیگر و همسران‌ دیگر، نه‌ او یا زنش، نه‌ آقا امكان‌ ندارد.

این‌ مرد را می‌شناختم‌ كه‌ می‌خواست‌ زنش‌ را ترك‌ كند. مرد كوتوله‌ای‌ بود، مردی‌ بی‌مو، مردی‌ كه‌ چكمه‌ كابویی‌ می‌پوشید تا قدش‌ بلند شود. فكر ترك‌ كردن‌ زنش‌ هم‌ برای‌ او سخت‌ بود، زیرا زنش‌ زیبایی‌ چشمگیری‌ داشت، دست‌كم‌ به‌ چشم‌ او زیبا می‌آمد، بالابلند، چشم‌ و ابرو مشكی‌ با چشم‌های‌ درشت. صدای‌ نرم‌ و مخملی‌ داشت، به‌علاوه‌ همه‌ این‌ها، او را دوست‌ داشت‌ كه‌ نباید دلیل‌ ترك‌ كردن‌ او باشد، اما بود. این‌ مرد را می‌شناختم‌ كه‌ می‌خواست‌ زنش‌ را ترك‌ كند. مرد چاقی‌ بود و دلیل‌اش‌ هم‌ همین. وقتی‌ زنش‌ را دید لاغر بود. اما سال‌ به‌ سال‌ زن‌ برایش‌ پخت‌وپز كرد، لباس‌ می‌شست، خرید می‌كرد و نظافت‌ خانه‌ را به‌عهده‌ داشت‌ تا آنكه‌ از كباب‌ و سیب‌زمینی‌ پخته‌ و سبزی‌های‌ سرخ‌ شده‌ و بیسكویت‌های‌ خانگی‌ و كیك‌های‌ خامه‌ای‌ و غذاهای‌ دیگری‌ كه‌ روزی‌ دو وعده‌ بار می‌گذاشت‌ و تعطیلات‌ آخرهفته‌ سه‌ وعده‌ حسابی‌ پروار شد و باد كرد و در آستانه‌ی‌ مردن‌ قرار گرفت، اما نتوانست‌ عادات‌ پخت‌ و پز او و عادت‌ پرخوری‌ خودش‌ را عوض‌ كند تا آنكه‌ مُرد. مرد دیگری‌ را می‌شناختم‌ كه‌ می‌خواست‌ زنش‌ را ترك‌ كند. مثل‌ مرد اول‌ بود كه‌ نمی‌دانست‌ می‌خواهد زنش‌ را ترك‌ كند، مثل‌ مرد بعدی‌ بود كه‌ قهوه‌ بی‌شیر و شكر و شراب‌ قرمز می‌خورد. مردی‌ مثل‌ بعدی‌ بود كه‌ می‌خواست‌ زنش‌ را نگه‌ دارد، چون‌ فكر می‌كرد كه‌ باید زن‌ را نگه‌ داشت. مثل‌ مردی‌ بعدی كه‌ می‌شناختم‌ كه‌ می‌خواست‌ زنش‌ را ترك‌ كند. این‌ مرد می‌خواست‌ زنش‌ را ترك‌ كند چون‌ زنش‌ او را دوست‌ داشت. البته‌ او خبر نداشت. می‌دانست‌ كه‌ دوستش‌ دارد اما نمی‌دانست‌ عشق‌ او باعث‌ شده‌ تا بخواهد رهایش‌ كند. هیچ‌چیزی‌ نمی‌دانست، حتی‌ این‌ كه‌ می‌خواهد تركش‌ كند. مردی‌ بود كه‌ می‌خواست‌ زنش‌ را ترك‌ كند و نمی‌دانست. از بس‌ آنقدر قهوه‌ بی‌شیر و شراب‌ قرمز خورد تا آنكه‌ مثل‌ مردِ‌ چاق‌ مُرد. مردی‌ را می‌شناختم‌ كه‌ می‌خواست‌ زنش‌ را ترك‌ كند چون‌ فكر می‌كرد شوهر بودن‌ چیز مسخره‌ای‌ است‌ و برخلاف‌ مردانی‌ كه‌ می‌شناختم‌ و می‌دانستم‌ كه‌ می‌خواهند زنشان‌ را ترك‌ كنند، این‌ یكی‌ عملاً‌ ترك‌ كرد، اما از ترك‌ او چیزی‌ نگذشته‌ بود كه‌ یكی‌ دیگر گرفت‌ و فوراً‌ می‌خواست‌ او را هم‌ ترك‌ كند، اما نكرد، زیرا دفعه‌ دومش‌ بود و می‌دانست‌ كه‌ امیدی‌ نیست‌ پس‌ بار دیگر شوهر شد و مثل‌ مردهای‌ دیگری‌ كه‌ می‌شناختم‌ و می‌خواستند زنشان‌ را ترك‌ كنند، رفتار كرد. مردی‌ را می‌شناختم‌ كه‌ می‌خواست‌ زنش‌ را ترك‌ كند و یك‌ روز عصر ناگهان‌ روبه‌روی‌ ایوان‌ پیاده‌روی‌ كافه‌ كوچكی‌ نشست‌ و دید كه‌ آشفته‌ است‌ و مشكوك‌ و با آرایش‌ غلیظ‌ هم‌خوان‌ با بلوز ساتن‌ گل‌بهی‌ و كت‌ چرمی‌ مشكی‌ براق‌ نشسته‌ و توی‌ قهوه‌اش‌ شكر می‌ریزد، گوشه‌ بسته‌ آبی‌ كاغذی‌ را با شست‌ و سبابه‌ گرفته‌ و تكان‌ می‌دهد تا آن‌ را پاره‌ كند و بریزد. نشست‌ و تماشایش‌ كرد كه‌ شیرینی‌ تر را با انگشت‌ می‌خورد و ذره‌ای‌ باقی‌ نگذاشت‌ و انگار شكافی‌ از نومیدی‌ در قلبش‌ دهان‌ گشود

داستان چاقوکش‌ها

نوشته: فریدون زعیم اوغلو/ برگردان: س. محمود حسینی زاد

داستان چاقوکش‌ها


 

ادهم یه کولی ترکه، معتادِ معتاد، türk cingenesi, kasimpasa belali ، و فاتح اهل قونیه. رفیقیم. دوتائی راه می‌افتن برن حساب دستگاه‌های خودپرداز رو برسن. دور آلمان راه می افتن و خود‌پردازا رو خالی می‌کنن. بعد فاتح بر می‌گرده. کیل و ادهم به کار ادامه می‌ده. فاتح به ادهم چندتا نشونی به درد‌خور می‌ده، به‌اش می گه فلانجا و فلانجا دستگاه‌های به درد‌خوری هست و باید بری اونا رو خالی کنی. ادهم که البته می‌ره و گیر می‌افته. ماجرا از اینجا شروع می‌شه: ادهم به فاتح ‌می‌گه باید به‌اش پول بده،  چون می‌دونه که اون پول داره، ده‌هزار مارک ‌می‌خواد بعنوان جبران خسارت. به هر حال ماجرا بالا می‌گیره. یه روز فاتح، برادر بزرگترش تولگا و من دوباره توی بازار کهنه‌فروشا نشستیم، بلند می‌شیم و می‌ریم بیرون، که من ادهم رو می‌بینم. یه دفعه شروع می‌کنه سر به سر اون دو تا گذاشتن. می‌گه آهان، پس اومدین دعوا. حسابی قات زده، از اون معتادتر خودشه، تزریق پشت تزریق، باورت نمی‌شه. الان البته هلفدونیه، دخل دو نفر رو آورده. ادهم همین‌طور داد و فریاد می‌کنه: ulan parayi vermeseniz sikerim sizi ، اگه پول رو نیارین، ماتحتتون رو جر و واجر می‌دم. از اون شلوغ‌کن‌هاست، براش فرقی نمی‌کنه، اما می‌دونه که من فیت فیت‌ام و نمی‌تونه با من یکی در بیفته. کتش رو در می‌آره و می‌ده به من، حالیم می‌کنه که: «خودت رو قاطی نکن.» اگه کتش رو بگیرم، یعنی من دخالتی ندارم. البته کتش رو گرفتم، اما گذاشتمش یه جای دیگه، یعنی که خودم رو قاطی نمی‌کنم، اما تو هم شلوغش نکن، اگه لازم شه، من هم پام. خلاصه اون فهمید موضوع چیه. بی‌مقدمه  یه تیغ سلمونی در می‌آره و می‌کشه به حلق تولگا، خون خون خون و همه مبهوت. ادهم ول کن نبود، همین‌طور تیغ می‌کشید، تولگا دو تا دستاش رو می‌آورد جلو، دستاش آش و لاش؛ با یه دست خرخره‌اش رو گرفته بود و با اون یکی از خودش دفاع می‌کرد، تمام انگشتاش قاچ قاچ. من متعجب که چطور یه نفر می‌تونه این کارها رو بکنه. گفتم الانه که ادهم تولگا رو بُکُشه، وسط خیابون. یه جورایی به خودم اومدم، ادهم پشتش به منه و داره حساب تولگا رو می‌رسه، من دست به کار و دست‌های تولگا رو می‌گیرم، تو همین لحظه فاتح چاقو می‌کشه و می‌خواد بزنه به ادهم، می‌خواد چاقو رو فرو کنه پشت ادهم. من وسطشون و تیغه چاقو می ره توی رونم. به خودم : گُه ات بگیرن، یه نیگا می‌اندازم، صحنه از این قرار: تولگا با خرخره باز وایساده، این وسط هام ادهم که من گرفتمش، پشت سرم فاتح و چاقوش هم توی رون گُه من؛ این شکلی وایسادیم وسط خیابون.bicagi, salak, cek, ne bakiyan bana hiar gibi,  Ulan, dedim, ah, cek lan . بکشش بیرون عنتر، چرا زُل زدی به من، tak cekti. زرت، کشیدش، ادهم رو ول کردم،   ne haltiniz varsa görün dedim  .. اونا خیابون بِرگ رو یه بار رفتن بالا و یه بار پائین و  می‌خواستن همدیگه رو بکشن. من سوار ماشین و فوری مریضخونه، متوجه‌ی، یه معاینه حسابی. این ادهم از این گردن کلفتاس. وقتی دستگیرش می‌کنن، فقط دستبند به‌اش نمی زنن، پابند هم می‌زنن، روانیِ ناجور. یه بار تو زندون دیدمش، سلول‌هامون کنار هم بود. توی یکی از این برجای محله الِربک زندگی می‌کرد، انگار داشته بلند آهنگ گوش می‌کرده، دو تا آلمانی د رمی‌زنن و ساکت و از این چیزا

می‌گن، ادهم که چه عرض کنم: شما‌ها چه خری باشین و هفت‌تیر می‌کشه و دنگ دنگ، ولی اونا قِسِر در رفتن.

 

داستان: حین فیلم...

یوزف ردینگ (Josef Reding)/ برگردان: مهشید میرمعزی

داستان: حین فیلم...


 

    حین فیلم، زمانی‌كه پوست و استخوان‌های زندانی به قتل رسیده، مثل لاشۀ حیوانات، روی یك سرسرۀ چوبی در گودالی تلوتلو می‌خورد، مسئول هجده سالۀ صندوق فكر كرد: تبلیغات وحشتناك! می‌خواهند ما را فریب دهند. می‌خواهند كار ما را تمام كنند. می‌خواهند احساس گناه در ما برانگیزند. این را كسانی تولید می‌كنند كه خود را مسئول جبران و تلافی می‌دانند. خارجی‌ها فیلم را درست كردند. همین است دیگر. احتمالاً یهودی بوده‌اند. دیگران هم بهتر است كه دماغ خود را بالا بكشند. همین فرانسوی‌ها با الجزایری‌ها چه می‌كنند؟ آمریكایی‌ها با سیاه‌پوستان چه؟ و آن‌زمان چه؟ روس‌ها چه بلاهایی بر سر زنان ما آوردند؟‌ و گانگسترهای نیروی هوایی انگلیسی با شهرهای منطقۀ صنعتی ما؟ امیدوارم كه حالا یك قسمت از حمله را نشان دهند. تانك‌های رومل در آفریقا را...

 ... دكتر باسك (Basque)، منتقد سی سالۀ فیلم فكر كرد، خشن، اما مطمئناً مطابق با واقعیت بود. نازیبا بود! اما خوب فیلم مستند همین است. این موضوع بالاخره باید زمانی شعرگونه مطرح شود. باید داستانی متقاعد كننده در موردش نوشته شود. شاید بتوان موضوع قدیمی مرا از كشو درآورد. داستان "عشقی از زمینۀ تاریك". در دراز مدت، روزنامه‌نگاری برایم كافی نیست. می‌بینیم كه به كجا می‌رود: به عكس و فیلم‌های فاسد و غیرهنری. در نقد خود به این نكته اشاره خواهم كرد، مسدود شده!...

... بوردِلِر (Bordeler)،‌ خانم معلم پنجاه و دو ساله چشم‌های خود را بست. فكر كرد، نباید به اینجا می‌آمدم. باز هم این انقباض‌های معده. اما این فیلم به‌عنوان بخشی از تاریخ معاصر و مفید، توصیه شده بود. آن‌زمان در كمیتۀ زنان هیچ‌كس چیزی از این اتفاقات وحشتناك نگفته بود. ما به بچه‌های دبستانی غذا می‌دادیم و به مادران ازدواج نكرده، كمك می‌كردیم. كاملاً علنی و بدون موعظه‌های اخلاقی. و همكارمان آقای یوكودِك (Jokodek)‌ چه؟ همان كه تا امروز هیچ‌كس خبری از او ندارد. او رادیوهای دشمن  را گوش و اخبارشان را پخش می‌كرد و من هم طبق وظیفه‌ام او را لو دادم. وظیفه؟ اما برای این كار مجازات شدم. سه سال توقیف در اردوگاه. چندان خوشایند نبود. آیا یوكودك كشته شد؟ و چطور، چطور آنها روی پردۀ سینما فحش می‌دادند. آن هم در فیلمی جدی. باید از اینجا خارج شوم...

... زِلب‌مان (Selbmann)، وكیل سی و چهار ساله از یك پاكت رنگی، بادام زمینی، بادام زمینی شور می‌خورد. سعی می‌كرد صدای پاكت را درنیاورد. نباید مزاحم كسی می‌شد. زلب‌مان بادام زمینی‌ها را با دقت می‌جوید...

... دست تِپِن‌بروخ (Teppenbruch)، محصل سال آخر دبیرستان، در دست لیندن‌فلد (Lindenfeldt) منشی عرق كرده بود. این اصطلاحی بود كه در مورد نگه داشتن دست دختر همراه یك پسر در حین فیلم به‌كار می‌بردند. پسر دوست داشت دستش را روی شانۀ دختر بیندازد. اما پولش فقط برای خرید بلیطی در صندلی‌های میانی سینما كفایت می‌كرد و در آنجا هم خجالت می‌كشید. تپن‌بروخ فكر كرد، خدا كند كه فیلم، ‌زود تمام شود. شاید در امتحان دیپلم در مورد اتفاقات آن‌زمان سؤالاتی بیاید. بگذار این پیری‌ها خودشان كفارۀ كارهای خود را بدهند. وقتی فیلم تمام شود، هوا دیگر تاریك شده است...

... لیندن‌فلد منشی فكر كرد، چرا او مرا به این فیلم پیچیده آورده است؟ اما وقتی فیلم تمام شود، هوا دیگر تاریك شده است...

... بلیط آقای موت (Mutt)، جرم‌شناس، باطل شد. از آنجا كه می‌ترسید جلوی سینما صفی طولانی باشد، به دخترش گفت كه بلیط را هنگامی كه پیش‌فروش می‌شد، برایش تهیه كند. اما بعد آقای موت جرم‌شناس تصمیم گرفت كه از دیدن فیلم چشم‌پوشی كند. فكر كرد، نباید بیهوده اتفاقات و رنج‌های گذشته‌ را تازه كرد. آقای موت جرم‌شناس، در گذشته رئیس یك گردان بود...

... خانم تریمورن (Trimborn) صندوقدار، به صاحب سینما آقای مِنگِن‌برگر (Mengenberger) حساب پس می‌داد. آقای منگن‌برگر گفت: «فوق‌العاده است!» و خندید. بعد ادامه داد: «تریمورن جان، مدت زیادی بود كه سینما این‌قدر پر نشده بود، نه؟ باید حسابی به عقب برگردیم. یعنی تا زمان جنگ. زیردریایی‌ها به طرف غرب (وِست)! یا اینكه به عقب؟ یا اینكه افسر مسئول خط حمله وِستمار نام داشت؟ در هر صورت یك وِست بود...»


سه داستان کوتاه

رضا علی پور/ برگردان از کردی: بیان عزیزی

سه داستان کوتاه


 

 

  

تصویر: رضا علی پور

به فرانکو بگویید نمی‌خواهم ریختش را ببینم

همه دو دسته بیشتر نیستند. برای بعضی‌ها اصلن لازم نیست ولی باز هم می‌زنم. پول می‌گیرم که بزنم، گروه یا دسته دوم همان لحظه اول خودشان کار را تمام می‌کنند، ولی بعضی‌ها را من باید تمام کنم.

لوسیا نمی‌داند من می‌زنم، می‌خواهد طرف «اون وری‌ها» برود. این خیلی بد است.

اصلن یادم نیست بار اول به کدام دسته زدم ولی خوب زدم. مسئولمان آن موقع «گارسیا» بود. گفت: «هی پابلو کارت حرف نداشت.»

یک بار لب دریا مردی را دیدم که به نظرم خیلی آشنا می‌آمد. داشت با زنش حمام آفتاب می‌گرفت. خوب یادم است جزو دسته‌ی دوم بود، گفت یک برادر دوقلو داشته. تعجب کردم چون در این موارد هرگز اشتباه نمی‌کنم. نباید بکنم. با اینکه زیاد هستند ولی همه را به خاطر دارم.

گارسیا می‌گفت: «من نزنم کس دیگه‌ای می‌زنه، اگه بده که به نظرم بدم نیست،من باعث می‌شم کس دیگه‌ای بد نشه.»

مسئول جدیدمان که اسمش گومز است می‌گوید «هی پابلو کارت حرف نداره، تو بهشون کمک می‌کنی، ولی زودتر بزن» اما من دوست دارم اول خوب چهره‌شان را به خاطر بسپارم، بعد بزنم.

مادر می‌گوید: «لوسیا دختر خوبیه،کمکش کن اون زنته.»

«رفته طرف اونا، این خیلی بده مادر.»

من کاری ندارم، من که به زن‌ها تیر خلاص نمی‌زنم. 

 

 

 

شاید کسی با انگشت اشاره اشکاشو  پاک کنه

رضا علی پور

ترجمه از کردی: بیان عزیزی

 

اول رنگا رو می‌پاشونم بعد با انگشت اشاره کل بوم رو خط خطی می‌کنم. فکر کنم از میکل آنژ که داشته یه سنگ رو تراش می‌داده می‌پرسن داری چیکار می‌کنی؟ می‌گه یه اسب توی سنگ گیر کرده دارم درش می‌ارم.

منم دارم با ترس و لذت همین کار رو می‌کنم. حتا دوست ندارم برم بغل «کامی» و با موهای سینه‌ش بازی کنم. فقط می‌خوام بفهمم روی این بوم، لای این رنگا چی هست؟

کامی داره سیگار می‌کشه، می‌گم خاکسترشو بریز رو بوم، ولی اون می‌آد از پشت بغلم می‌کنه و دستاشو می‌ذاره رو سینه‌م، سرشو که می‌ذاره رو شونه‌م سیگارش بوی علف صحرا می‌ده. می‌گه اینا چیه؟

می‌گم شکم و کمر زنیه که احساس می‌کنه توی کله‌ش تاتار کوچکی گریه می‌کنه.

کامی پشت گردنم رو بوس می‌کنه، خاکستر سیگارشو روی ناف زن که شبیه مردمکه می‌ریزه، من با انگشت اشاره می‌مالمش، می‌مالمش. پاک نمی‌شه.

 

 

بابا داری چیکار میکنی زود باش زنتو پیدا کن

رضا علی پور

ترجمه از کردی: بیان عزیزی

هر کدام از آدم‌های هم‌سن من کاره‌ای شده‌اند، من هم اول می‌خواستم ورزشکار بشوم، بعد به خاطر جثه‌ی ضعیف و خیلی چیزهای دیگر نظرم عوض شد و خواستم بروم خارج. نشد.

برای مدتی مغازه‌ی ساعت‌سازی باز کردم، مغازه که نبود، بعدش هم سر و کار داشتن بیش از حد با زمان و تاریخ، داشت افسرده‌ام می‌کرد. برای خلاصی از افسردگی‌شغلی شدم عطر‌فروش. مغازه نزدم، فقط یک جعبه پر عطر داشتم و توی کوچه‌ها داد زدم: «عطر، عطرِ خالص، عطر تازه، عطر عطر.» سر و کارم بیشتر با زن‌ها و دخترها بود. زنم را در یکی از آن روزهای عطرفروشی پیدا کردم، یکهو از خانه بیرون آمد و عاشق همدیگر شدیم. وقتی پسرم به دنیا آمد زنم گفت که باید بروم سراغ کاری دیگر. می‌گفت زن ها عاشق این عطرها می‌شوند و تو هم قابل اعتماد نیستی.

الان قهوه‌خانه دارم، با یک زن و دو تا بچه. پسر بزرگم تصمیم داشت ورزشکار بشود ولی به خاطر جثه‌ی کوچک و خیلی چیزهای دیگر نظرش عوض شد و خواست به خارج برود، ولی رفت مغازه‌ی  ساعت‌سازی باز کرد، کسب و کارش که نبود. اما سر و کله‌زدن با زمان و تاریخ داشت از پا درش می‌آورد. برای همین جعبه‌ی قدیمی من را برداشت و شد عطرفروش. الان توی کوچه‌ها به زن‌ها و دخترها عطر قدیمی می‌فروشد و به بعضی‌ها کلی تخفیف می‌دهد. زنم می‌گوید درآمد ندارد ولی من می‌دانم دارد دنبال زنش می‌گردد.

داستان «سال اسپاگتی»

نوشته: هاروکی موراکامی/ برگردان: مهلا ابراهیمی

داستان «سال اسپاگتی»


 

1971- سال اسپاگتی بود.

در سال 1971 اسپاگتی می‌پختم تا زندگی کنم و زندگی می‌کردم تا اسپاگتی بپزم. بخاری که از قابلمه‌ی آلومینیومی بلند می‌شد مایه‌ی دلخوشی من بود و سس گوجه فرنگی که در قابلمه‌ی دسته دار آهسته می‌جوشید، مایه‌ی دلگرمی من.

یک قابلمه‌ی آلومینیومی بسیار بزرگ داشتم که حتی یک سگ گرگی می‌توانست در آن حمام کند، یک زمان‌سنج پخت غذا خریدم، انواع و اقسام فروشگاه‌های مواد غذایی بین‌المللی را زیر پا گذاشتم تا ادویه‌جات مختلف با اسم‌های عجیب و غریب را جمع‌آوری کنم، یک کتاب تخصصی در مورد پخت اسپاگتی در یک کتابفروشی خارجی پیدا کردم و چند بسته گوجه فرنگی خریدم.

بوی سیر، پیاز، روغن‌نباتی و سایر مخلفات به صورت ذرات کوچکی در می‌آمدند که در هوا پراکنده می‌شدند و هر گوشه از آپارتمان کوچک من آنها را به خود جذب می‌کرد. بگی نگی بویی شبیه بوی فاضلاب داشت.

اساساً خودم به تنهایی اسپاگتی می‌پختم و تنهایی آن را می‌خوردم. موارد معدودی پیش می‌آمد که با یک نفر دیگر هم‌غذا شوم، اما دوست داشتم تنهایی اسپاگتی بخورم. به نظر می‌رسید قرار بوده اسپاگتی یک غذای انفرادی باشد. دلیلش را نمی‌دانم.

اسپاگتی همیشه در کنار چای و سالاد سرو می‌شد. معادل سه فنجان چای سیاه در یک قوری و یک ظرف سالاد ساده‌ی خیار و کاهو. همه را مرتب و منظم روی میز می‌چیدم، به روزنامه‌ای که در گوشه‌ای بود خیره می‌شدم و با حوصله‌ی تمام به تنهایی اسپاگتی می‌خوردم. روزهای اسپاگتی از اول هفته تا آخر هفته ادامه داشت. هفته که تمام می‌شد، روزهای جدیدِ اسپاگتی از هفته‌ی بعدش شروع می شد.

به نظر می‌رسید وقتی تنهایی اسپاگتی می‌خورم، هر آن قرار است کسی در بزند و داخل شود. به ویژه در روزهای بارانی.

همیشه افراد مختلفی می‌آمدند. گاهی غریبه‌ها و گاهی کسانی که می‌شناختم. گه‌گاهی دختری که مچ پایش بی‌نهایت باریک بود و یکبار در دوران دبیرستان با او قرار گذاشته بودم، گاهی خودم که انگار همان آدم چند سال پیش شده بودم؛ و گه‌گاهی ویلیام هلدن با جنیفر جونز.

ویلیام هلدن؟

اما هیچ وقت، هیچ کدامشان به آپارتمان من نیامدند. آنها فقط با تردید و دودلی آنجا می‌پلکیدند و بدون اینکه در بزنند، راه خود را می‌گرفتند و می‌رفتند.

بیرون باران می آید.

بهار، تابستان و پاییز به پختن اسپاگتی ادامه دادم. بفهمی نفهمی به انتقام‌گیری شباهت داشت. درست مثل زنی تنها که کنار شومینه نشسته و در حال سوزاندن یک مشت نامه‌ی عاشقانه‌ی قدیمی از دوستی است که ترکش کرده.

اسپاگتی‌ها را در آب در حال جوش می‌ریختم و مقداری نمک به آن می‌زدم. بعد دو تا «چاپ‌استیکِ» بلند بر می‌داشتم و جلوی قابلمه‌ی آلومینیومی می‌ایستادم و همان جا منتظر می‌ماندم تا زمان‌سنج آشپزخانه به زحمت زنگ بزند «دینگ.»

اسپاگتی‌ها به شدت موذی و بازیگوش بودند، بنابراین نمی‌توانستم از آنها چشم بردارم. به نظر می‌رسید از دیواره‌ی قابلمه عبور می‌کنند و در تاریکی ناپدید می‌شوند. همان طور که جنگل‌های استوایی پروانه‌های پاستلی رنگ را به لایزال می‌برند، تاریکی هم بی‌سر و صدا انتظار اسپاگتی‌ها را می‌کشید.

اسپاگتی لهستانی،اسپاگتی ریحان، اسپاگتی زبان گاو، اسپاگتی صدف و سس گوجه فرنگی،  اسپاگتی سیر و چند نوع اسپاگتی بی‌نام و نشان فجیع دیگر که با مواد غذایی باقی مانده در یخچال را به طور تصادفی سرهم می‌کردم.

سه و نیم بعد از ظهر که تلفن زنگ زد، روی تشکم روی زمین دراز کشیده بودم و به سقف نگاه می‌کردم. شعاع خورشید زمستان قسمتی از زمین را که من روی آن خوابیده بودم، به استخری از نور تبدیل کرده بود. مثل مگسی مرده ساعت‌ها آنجا زیر آفتاب دسامبر 1971 گیج و منگ ولو شده بودم.

اولش شباهتی به صدای زنگ تلفن نداشت. بعد از مدتی کم کم صدای زنگ تلفن به خود گرفت و نهایتاً صد در صد شبیه صدای تلفن شد: صدای واقعی زنگ تلفن که امواج واقعی هوا را مرتعش می‌کند. همان طور که روی زمین دراز کشیده بودم، دستم را دراز کردم و گوشی را برداشتم.

دختری پشت خط بود، احساس مبهمی داشتم. دوست‌دختر سابق کسی بود که می‌شناختم. آشنایی چندانی با دختره نداشتم. در این حد که اگر او را جایی می‌دیدم سلام می‌کردم، ولی نه بیشتر. دلیل عجیبی که البته به اندازه‌ی کافی منطقی به نظر می‌رسید آن‌ها را چند سال پیش به هم علاقه‌مند کرده بود، و دلیل مشابهی چند هفته پیش باعث جدایی‌شان شده بود. گفت: «می‌تونی به من بگی اون کجاس؟»

به گوشی نگاه کردم و با چشم رد سیم تلفن را گرفتم. کاملاً وصل بود.

«چرا از من می‌پرسی؟»

با لحن سردی گفت: «چون کسی چیزی بهم نمی‌گه. اون کجاس؟»

گفتم: «نمی‌دونم.» طوری گفتم که اصلاً به صدای خودم شباهتی نداشت. چیزی نگفت. گوشی تلفن مثل یک تکه یخ در دستم سرد شد. و تمام چیزهای دور و برم یخ کرد. چیزی شبیه یک صحنه از داستان‌های علمی تخیلی.

گفتم: «واقعاً نمی‌دونم، بدون اینکه چیزی بگه غیبش زد.» صدای خنده‌اش از آن طرف خط آمد.

«آدم چندان با ملاحظه و با فکری نبود. بدون غرولند هیچ کاری رو نمی‌تونست بکنه.»

راست می‌گفت. آنقدرها باملاحظه نبود.

ولی نمی‌توانستم جایش را به او بگویم. اگر می‌فهمید من به دختره گفته‌ام، آن وقت احتمالاً به من زنگ می‌زد. بار دیگر نمی‌خواستم با  احمقی کثافت ارتباط داشته باشم. یک چاله‌ی عمیق در ذهنم کندم و همه چیز را آنجا دفن کردم. دیگر هیچ کس نمی‌تواند آنها را درآورد.

گفتم: «ناراحت کننده‌س، اما...»

یک دفعه گفت: «تو که منو دوست نداری؟»

نمی‌دانستم چه بگویم. در آن لحظه هیچ تصوری از او نداشتم.

دوباره تکرار کردم: «ناراحت کننده‌س، اما... من الان دارم اسپاگتی درست می‌کنم.»

«چی؟»

«دارم اسپاگتی می‌پزم.»

در یک ظرف، آب خیالی ریختم و اجاق‌گاز خیالی را با کبریتی خیالی روشن کردم.

پرسید: « خب؟»

اسپاگتی‌های خیالی را در آبِ در حال جوش ریختم، مقداری نمک خیالی به آن زدم و زمان‌سنج خیالی آشپزخانه را روی پانزده دقیقه تنظیم کردم.

«نمی‌تونم اونا رو به حال خودشون بذارم. به هم می‌چسبن و له می‌شن.»

چیزی نگفت.

«غذای خیلی حساسیه.»

گوشی تلفن در دستم دوباره شروع کرد به یخ کردن زیر صفر.

با عجله اضافه کردم: «می‌تونی بعداً  زنگ بزنی؟»

پرسید: «چون وسط پختن اسپاگتی هستی؟»

«بله، درسته.»

«و بعد خودت تنهایی اونو می‌خوری؟»

«بله.»

آهی کشید و گفت: «ولی من واقعاً دچار مشکل شدم.»

«معذرت می‌خوام که نمی‌تونم کمکی بکنم.»

«مسئله سر پوله.»

«آره؟»

«می‌خوام پس بگیرم.»

«موضوع ناراحت کننده‌ایه، ولی...»

«اسپاگتی‌هات.»

«آره.»

از خنده ریسه رفت. «خدافظ.»

«خدافظ.»

وقتی گوشی را گذاشتم، استخرنور چند سانتی‌متری جابه جا شده بود. دوباره همانجا دراز کشیدم و نگاهم را به سقف دوختم.

فکر کردن به یک مشت اسپاگتی که هیچ وقت پختن‌شان تمام نمی‌شود ناراحت کننده است. الان پشیمانم، شاید بهتر بود همه چیز را به او می‌گفتم. تازه، پسره آدم درست و حسابی هم نبود. آدم بی‌مغزی که فقط بلد بود حرف بزند و ادای آدم‌های زرنگ را در آورد و نقاشی‌های انتزاعی ضعیف بکشد. و شاید دختره واقعاً می‌خواست پولش را از او پس بگیرد.

نمی‌دانم چطور می‌خواهد این کار را انجام دهد.

گندم مرغوب و درجه یک در مزارع ایتالیا می‌روید.

اگر ایتالیایی‌ها می‌دانستند آنچه در سال 1971 صادر می‌کردند چیزی جز تنهایی و انزوا نبود، حتماً شوکه می‌شدند.

 

 

 

داستان «دیگر هرگز»

نوشته‌‌ی سوزانه كیلیان/ برگردان: مهشید میرمعزی

داستان «دیگر هرگز»


  Susanne Kilian      

ماریون پشت میز خود، درست زیر پنجره نشسته است و تكالیف مدرسه را انجام می‌دهد. وقتش رسیده است. بعد از ناهار و حدوداً از ساعت دو تا چهار، چهار و نیم. بستگی دارد. گاهی ماریون از پنجره به بیرون و آن بعد از ظهر گرفته و خاكستری ماه اكتبر نگاه می‌كند. از ساعت سه بیشتر از قبل، به بالكن خانۀ‌ سالمندان نگاه كرده است. بالكن، درست در دیدرس او قرار دارد. مدت‌هاست كه گلدان‌های رنگی را به داخل برده‌اند. بالكن خالی است و از رطوبت می‌درخشد.

این دومین روز است كه او نمی‌آید. پیرزنی در آسایشگاه آن‌طرف خیابان است. ماریون پیش خود او را "پیرزن پرندگان" می‌خواند. او هر بعد از ظهر در پاییز و زمستان، به پرندگان دانه می‌دهد. هر روز همان برنامۀ‌ همیشگی است: بین ساعت سه و چهار، همیشه بین ساعت سه و چهار، نه زودتر و نه دیرتر، در بالكن باز می‌شود. پیرزنی چاق كه به دو عصا تكیه داده است – و همیشه با عصاها یا دستگیرۀ در مشكل دارد -، تلوتلوخوران روی بالكن می‌آید. دو پای كج، به جسم چاق او آویزان هستند. گویی زیر وزنش خم شده باشند.

درواقع تلوتلوخوردن لغت بامزه‌ای است، اما هیچ لغت دیگری به ذهن ماریون نمی‌رسد كه به آن دقیقی راه رفتن زن را تشبیه كند. اما طرز راه رفتن او خنده‌دار نیست. هیچ خنده‌دار نیست. بیشتر همراه با زحمت است.

زن ابتدا در بالكن به این‌طرف و آن‌طرف می‌رود. آهسته. كاملاً آهسته. مثل پاندول یك ساعت عظیم. تیك، چپ. تاك، راست. بعد از مدتی می‌ایستد. درست كنار نرده‌ها. دو عصای خود را به نرده‌ها می‌آویزد و نرده‌ها را می‌گیرد. و خود را به جلو و عقب، جلو و عقب تاب می‌دهد. بعد به سمت جلو خم می‌شود. شكم خود را به نرده‌ها تكیه می‌دهد، نرده را رها می‌كند و دست‌هایش را در جیب پالتو فرو می‌برد. ماریون تاكنون هرگز هیچ پالتوی دیگری تن او ندیده است. سیاه است و یقۀ كوچك پوست دارد و سه دگمۀ بزرگ و براق كه همیشه بسته است. چقدر دمده است! و ماریون تاكنون هرگز ندیده است كه جز كیسه نایلون قرمز، چیز دیگری از جیب خود درآورد. كیسه نایلون به‌آرامی از هم باز می‌شود. نانی بیرون می‌آید. دستانی لرزان و چروكیده آن را تكه تكه می‌كند و به سوی فوج پرندگانی پرواز می‌دهد كه به هیجان آمده‌اند، پر پر می‌زنند، سر تكان می‌دهند و نوك می‌زنند. كبوتران و گنجشك‌ها سر نان با هم جنگ می‌كنند. و پیرزن دست از كار می‌كشد و به آنها می‌نگرد. بعد آخرین تكه‌های نان را بسیار به آهستگی و با دقت تقسیم می‌كند. كیسه نایلون قرمز تكانده می‌شود. حالا همه‌چیز مثل سابق پیش می‌رود. فقط طوری كه گویی فیلم به عقب بازمی‌گردد. پیرزن كیسه نایلون را در جیب می‌گذارد. تكیه داده به نرده‌ها خود را به جلو و عقب تاب می‌دهد. عصاها را مجدداً برمی‌دارد. به این‌طرف و آن‌طرف می‌رود. بعد از بالكن خارج می‌شود و در عین حال باز هم هنگام عبور از در مشكل پیدا می‌كند.

و امروز نیامده است.

ماریون هر روز دقیقاً در جستجوی او نیست. فقط زمانی كه حوصله‌اش سر می‌رود، مدتی به او نگاه می‌كند. بعد می‌اندیشد كه آیا آن زن، فرزند دارد؟ چند تا؟ آنها كجا زندگی می‌كنند؟‌ اصلاً ازدواج كرده است؟ به طور حتم پیشترها به این چاقی نبوده است. و شاید هم یك دختر جوان و بسیار زیبا بوده است. مطمئناً زمانی هم‌سن ماریون، ده ساله بوده است. و زمانی هم یك نوزاد بسیار كوچك. حالا چاق و پیر است و كاملاً‌ تنها روی بالكن می‌ایستد. ماریون خیلی خوب می‌تواند پیش خود تصور كند كه او چگونه هنگام صبحانه، نان خود را داخل كیسه نایلون می‌چپاند. به احتمال زیاد پنهانی و دزدكی. و شاید هم حین انجام این كار، ‌كمی لبخند می‌زند، چون به این فكر می‌كند كه بعد از ظهر چگونه پرندگان سر آن با هم نزاع می‌كنند.

شاید فقط بیمار شده باشد. ماریون فكر می‌كند، یك یا دو، سه هفتۀ دیگر باز هم همان‌جا خواهد ایستاد. آخر بیماری افراد مسن همیشه طولانی‌تر است.

اما هفته‌ها سپری می‌شوند. شش. هشت.

ماریون پیشترها هر روز در انتظار زن نبود. فقط می‌دید كه چگونه او آنجا می‌ایستاد. درست همان‌طور كه به یك اتوبوس یا قطار نگاه می‌كرد كه هر روز در یك زمان مشخص، به مدت یك ساعت در یك مكان مشخص می‌ایستد.

حالا ماریون منتظر است. دلش برای پیرزن تنگ شده است. به نگاه كردن به او، به حضورش عادت كرده بود. بدون اینكه درست و حسابی متوجه شده باشد، پیرزن جزئی از محیط اطراف او شده بود.

ماریون بعد از سه ماه، دیگر منتظر نبود. زن، بیمار نشده بود. از دنیا رفته بود.

ماریون پشت شیشۀ پنجره‌ها، آن‌طرف خیابان در خانۀ سالمندان، یك پیرزن جدید دیده بود. میان افراد دیگری كه مانند پیرزن پرندگان، فقط از ظاهرش او را می‌شناخت. این پیرزن به لحاظ موی سپیدش، بیشتر جلب نظر می‌كرد.

ماریون دیگر هرگز آن پیرزن پرنده‌گان را نخواهد دید.

تازه متوجه شد كه او حتی نام پیرزن را نمی‌دانست. هیچ نامی نمی‌دانست. او هرگز كلمه‌ای با پیرزن رد و بدل نكرده بود. حتی دستش را برای او تكان نداده بود. در حالی كه حالا به نظرش می‌رسید، گویی چیزی كه بسیار دوست می‌داشته، رفته است.

فكر كرد، آن زن با موهایی به سفیدی برف هم خواهد مُرد. تمام آنها تا زمان مرگ، در آنجا هستند. هیچ‌یك به سادگی از آنجا نمی‌رود. و همیشه افراد دیگری می‌آیند.

اولین مرتبه بود كه به خانۀ سالمندان می‌نگریست و به چنین چیزی می‌اندیشید.

 

داستان «عرب دوستی»

ژان کو / Jean Cau/ برگردان: ابوالحس نجفی

داستان «عرب دوستی»


تولد 1925

روزنامه‌نگار و رمان‌نویس

چندین سال منشی ژان پل سارت بود.

معروف‌ترین رمان او ترحم خداست که در سال 1961 جایزه گنکور را نصیب نویسنده کرد.

وفات: 1993

 

 

 

عرب دوستی

بازپرس پرسید:

- چرا این آقا را زدید؟

چترباز جواب داد:

- برای اینکه او روشنفکر دست چپی است. من این‌جور آدم‌ها را خوش ندارم.

بازپرس گفت:

- نه بابا، آزاشان به مگس هم نمی‌رسد. آدم‌های خوبی‌اند.

روشنفکر گفت:

- اجازه می‌فرمایید، آقای بازپرس؟

- خواهش می‌کنم.

روشنفکر یک مگس از هوا گرفت و به دهان انداخت  و جوید و گفت:

- ملاحظه می‌فرمایید که ما از خشونت باک نداریم. ما به فاشیسم اجازه‌ی عبور نمی‌دهیم.

بازپرس با تشدد پرسید:

- کی به شما گفت که این مگس فاشیست است؟

روشنفکر درماند. چترباز گفت:

- این کارها را می گویند خشونت!

بازبرس با ملایمت گفت:

- شما به ضرر خود اقدام کردید.

 

2

آتش از چشم‌های روشنفکر زبانه کشید. مردی رنگ‌پریده و لاغراندام بود. دست‌های سفیدی داشت. یک مگس دیگر از هوا در ربود و با ولع جوید.

بازپرس گفت:

- شما وضع خود را وخیم می‌کنید.

چترباز گفت:

- برایش مهم نیست. این آدم‌ها تشنه‌ی خون هستند.

چترباز هم مگسی از هوا گرفت و میان شست و سبابه نگه‌دشات. با ظرافت، با نوک لب‌ها، بوسه‌ای بر بال‌های او زد و آزادش کرد و گفت:

- آقای بازپرس، تفاوت رفتار این مرد را با رفتار من یادداشت بفرمایید.

بازپرس گفت:

- یادداشت کردم.

چترباز گفت:

- همین آدم‌ها هستند که ما را متهم می کنند که الجزایر را به خاک و خون کشیده‌ایم.

روشنفکر که هوا را پس می‌دید هی مگس می‌گرفت و می‌خورد. جنون خشونت گرفته بود. اشک می‌ریخت و به‌روی خود چنگ می‌زد و در صحنِ دادگاه به دنبال مگس‌ها از این‌سو به آن‌سو می‌دوید. بازپرس به او گفت:

- آرام بگیرید!

روشنفکر آرام گرفت. فریاد زد:

- من با شکنجه مخالفم. زنده‌باد الجزایر آزاد!

چترباز در گوش بازپرس گفت:

- از عرب‌ها بدش می‌آید.

بازپرس با صدای محکم گفت:

- الان امتحان می‌کنیم. آهای، ژاندام‌ها، عرب را وارد کنید.

عرب با گیوه و قبا و فینه و یک لنگه قالی روی دوش، وارد شد. بازپرس از روشنفکر پرسید:

- آیا این آقا را دوست می دارید؟

روشنفکر جواب داد:

- من او را محترم می‌شمارم. من در وجود او به نوع بشر احترام می‌گذارم و تا وقتی که این شخص برده و اسیر است من آزاد نخواهم بود. من در این راه کوشش می کنم که الجزایر از یوغ استعمار آزاد شود و با فرانسه، بر اساس تساوی، روابطِ اقتصادی و فرهنگی بر قرار کند.

 

3

دهان چترباز به اندازه‌ی درِ کلیسا گشاد و چشم هایش از ته نعلبکی درشت‌تر شده بود. زیر لب غرید که این حرف ها همه از روی پدرسوختگی و حقه‌بازی است.

- دستتان انداخته است، آقای بازپرس.

بازپرس از نو رو به روشنفکر کرد و فریاد زد:

- ساکت شوید! آخر معلوم نشد که شما عرب را دوست دارید یا نه...

- موضوع دوست داشتن نیست! دوست داشتن یعنی تحمیق کردن.

چترباز گفت:

- آقای بازپرس، یادداشت بفرمایید که این مرد می‌گوید الجزایری‌ها احمق‌اند!

بازپرس گفت:

- یادداشت کردم.

روشنفکر گفت:

- تحمیق در معنای هگلی و مارکسیتی کلمه.

چترباز گفت:

- کمونیست هم هست. یادداشت بفرمایید!

بازپرس گفت:

- یادداشت کردم.

روشنفکر گفت:

- در معنای فلسفی کلمه.

چترباز گفت:

- این یعنی که ما را احمق تصور کرده است!

بازپرس به روشنفکر گفت:

- صاف و پوست‌کنده حرف بزنید. به این سئوال من جواب بدهید: آیا عرب را دوست می‌دارید، آره یا نه؟

روشنفکر از سر لج گفت:

- نه!

بازپرس گفت:

- متشکرم.

به چترباز که کلاهش را در دست می‌چرخاند رو کرد و گفت:

- شما چطور، سرکار سرجوخه، آیا شما عرب را دوست می‌دارید؟

سرجوخه خبردار ایستاد و گفت:

- من عرب را دوست می‌دارم و حاضرم آن را ثابت کنم!

بازپرس گفت:

- ثابت کنید.

 

4

چترباز نزدیک عرب رفت.

- اسمت چیست؟

- محمد، جناب سرگرد.

- اهل کدام ولایتی؟

- اهل بلده، جناب سرگرد.

- من بلده را دیده‌ام. یک میدان قشنگ دارد و یک خیابان که می‌رسد به سربازخانه.

- بله، همین‌طور است، جناب سرگرد.

- قالیت را چند می‌فروشی؟

- پنجاه هزار فرانک، جناب سرگرد.

- من سه هزار فرانک می‌خرم.

- اختیار دارید، جناب سرگرد، بیست و پنج هزار فرانک.

- سه هزار فرانک!

- دوازده هزار!

- سه هزار!

- شش هزار!

- سه هزار!

- چهار هزار!

- سه هزار!

- سه هزار و پانصد!

- سه هزار!

- خوب، ورش دار، جناب سرگرد! خیرش را ببینی.

چترباز سه اسکناس هزاری از کیفش در آورد و عرب آن‌ها را لای قبایش ناپدید کرد.

بازپرس گفت:

- شیرین معامله کردید.

چترباز گفت:

- شیرین؟ این قالی در الجزایر هزار چوب بیش‌تر نمی‌ارزد! مگر این‌طور نیست، محمد؟

نیش عرب تا بناگوش باز شد، ولی جوابی نداد.

- دو هزار فرانک کلاه سرم گذاشت، ولی مهم نیست. من او را دوست می‌دارم.

بازپرس گفت:

- آقای محمد، آیا سرکار سرجوخه شما را دوست می‌دارد؟ بدون ترس و ملاحظه جواب بدهید.

- بله، آقای بازپرس.

- آقای محمد، به عقیده‌ی شما آیا روشنفکر دوستتان می‌دارد؟

- آقای روشنفکر گفت که من احمقم. مرا دوست نمی دارد!

- ببخشید آقای محمد، من گفتم که الجزایر باید آزاد شود و روابط اقتصادی و فرهنگی با فرانسه برقرار کند.

بازپرس فریاد زد:

- کارشناس را وارد کنید!

 

5

کارشناس وارد شد.

- آقای کارشناس، این قالی چند می‌ارزد؟

کارشناس عینکش را عوض کرد و دست به قالی کشید:

- هزار و پانصد فرانک، آقای بازپرس.

- متشکرم، محاکمه تمام شد. سرکار سرجوخه، شما آزادید.

روشنفکر از ته جگر فریاد برآورد:

- یک‌بار دیگر عدالت در کشور ما به لجن کشیده شد.

- آهای پاندارم‌ها، این شخص را توقیف کنید! به حکم قانون، شما را به جرم توهین به دستگاه عدالت بازداشت می‌کنم.

روشنفکر را کشان‌کشان بردند. عرب فینه را از سر برداشت و سبیل‌های مصنوعی‌اش را با یک ضرب دست از جا کند و قبا را از دوش افکند. کتش را جمع و جور و کمرش را محکم کرد و با لهجه‌ی شهرستانی گفت:

- مرخص می‌فرمایید، آقای بازپرس؟

- خواهش می‌کنم، سرکار ژاندارم.

- فردا، آقای بازپرس؟ آیا فردا هم باید لباس عربی بپوشم؟

- صبر کنید تا من پرونده را ببینم... بله، فردا سه‌تا روشنفکر را محاکمه می‌کنیم. ساعت پانزده حاضر باشید. سرکار ژاندارم، یادتان باشد که این دفعه سه‌تا قالی بیاورید.

 

----------------------------------------------------------------------------------------------

از مجموعه داستان «بیست و یک داستان» از نویسندگاه معاصر فرانسه/ انتخاب و ترجمه‌ی ابوالحس نجفی

انتشارت نیلوفر/ چاپ اول 1384

داستان: مرا ببخش

نویسنده: هانس بندر (Hans Bender)/ مترجم: مهشیدمیرمعزی

داستان: مرا ببخش (Forgive me)


جناب آقای رونگه (Runge)‌ معاون دبیرستان با صدای خواب‌آلوده گفت: "مرا ببخش" (Forgive me)، حرف بزرگی است. انگلیسی‌ها این اصطلاح را فقط در مقابل خداوند، هنگام دعا و احساساتی‌ترین لحظات به‌كار می‌برند. شما به‌ندرت آن را خواهید شنید و به‌ندرت از آن استفاده خواهید كرد. بیشتر اوقات از اصطلاحاتی چون (excuse me) و (sorry) استفاده می‌شود. بله، به‌خصوص (sorry).

 از كلمۀ (sorry) می‌توانید برای هرگونه معذرت‌خواهی استفاده كنید. وقتی می‌خواهید از كنار كسی رد شوید یا وقتی پای كسی را لگد می‌كنید، بگویید (I am sorry)…

 چهارده سال داشتم. روی نیمكت آخر نشسته بودم و توجه خاصی به درس نداشتم. مقابلم، روی سطحی جلا داده شده، یك دفترچۀ آبی قرار داشت كه باید لغات جدید را در آن یادداشت می‌كردم. اما من سمت راست و چپ نام خود، ‌گل كشیدم. آینه‌ای زیر دفترچه قرار داشت كه گاهی خود را در آن تماشا می‌كردم. به آینه نگاه كردن را دوست داشتم، موهای جلوی پیشانی خود را می‌كشیدم و شكلك می‌ساختم. آخر می‌خواستم هنرپیشه شوم. در راه خانه سه پسر كه در كلاس دیگر بودند، از من سبقت گرفتند. نام آنها والتر، هورست (Horst)، و زیگبرت (Siegbert) بود. زیگبرت گفت: «بریگیته هورنی (Brigitte Horney هنرپیشۀ متولد سال 1911 میلادی در برلین) داره می‌ره!» دو پسر دیگر خندیدند. این زیگبرت چه دشمنی با من داشت؟‌ سر به‌سرم می‌گذاشت، مرا مسخره می‌كرد و لپ‌هایش را باد می‌كرد، اما من از دیدن او خوشحال می‌شدم...

 اوائل آوریل بود. جنگ به پایان خود نزدیك می‌شد. دیگر نامه‌ای از پدر نمی‌رسید. مادر شب‌ها بدون اینكه كلمه‌ای بر زبان بیاورد، كنار تخت من می‌نشست.

 یك روز ما را از مدرسه به خانه فرستادند. حوالی ظهر، هواپیماهای آمریكایی در ارتفاع پایین، بالای سقف خانه‌ها پرواز می‌كردند. شب گذشته كامیون‌هایی كه اس‌اس‌ها سوارشان بودند، به سمت پل راین (Rhein) حركت كردند و پنجره‌ها از صدای شلیك‌های جبهه لرزید. بعد اتومبیل‌ها، درشكه‌ها و تانك‌ها خیابان‌ها و پیاده‌روها را بند آوردند. سربازان پیاده‌نظام، تك‌تك، گروه گروه، ژنده پاره و زخمی، عقب‌نشینی كردند.

 وحشت، ناآرامی، تردید و انتظار به پایان رسیدن همه‌چیز، شهر كوچك ما را متلاطم كرده بود. بِك (Beck) كه از طرفداران متعصب هیتلر بود، پیر و جوان را مسلح می‌كر‌د. اسلحه و مهمات پخش می‌كرد، دستور بستن خیابان‌ها و كندن سنگر می‌داد. افراد مسن با اكراه همراهی می‌كردند، اما جوان‌ترها و همچنین زیگبرت كه خبر نداشتند، حتی شاید با هیجان با او همكاری می‌كردند. زیگبرت به دستور یك افسر سابق روی تپه‌ای خارج از شهر كشیك می‌داد. من آب، قهوه، شیرینی، سیگار و آخرین بسته شكلاتی را كه پدر به مناسبت كریسمس برایم فرستاده بود، به بالای تپه برای زیگبرت بردم. در سنگر كنار او نشسته بودم. گفت: «من در مورد تو اشتباه كرده بودم. تو یه دختر فاسد نیستی. بیستر یك پسر هستی.» از این حرف او به خود بالیدم. كمی بعد، بدون اینكه سرف كنم، اولین سیگار خود را كشیدم. اما من یك پسر نبودم! نه، من یك پسر نبودم...

یك روز قبل از ظهر باز هم به تپه رفتم. گویی راه‌ها و مزارع همه نابوده شده بودند. فقط چكاوك‌ها پرواز می‌كردند. آن روز صبح متوجه شدم كه آواز چكاوك‌ها چه زیباست. استقبال چندان دوستانه‌ای روی تپه از من به‌عمل نیامد. یكی گفت: «چه دیوانه‌ای!» و افسر گفت: «دختر زیبا، دیگه نمی‌تونی برگردی.»

پرسیدم: «چرا؟»

او گفت: "آخه شروع شد."

«چی شروع شد؟»

كسی جواب نداد. سكوتی وحشتناك حكم‌فرما شد. سكندری‌خوران به سوی زیگبرت رفتم. مرا به داخل سنگر و كنار خود كشید، سرم را به بازوی خود فشرد و گفت: «چرا اومدی؟ آخه چرا امروز اومدی؟»

بعد آرامش منفجر شد. انفجارها تپه را می‌لرزاند. نارنجك‌ها خاك را شخم می‌زدند تا آن مختصر زندگی را به‌سان سیب‌زمینی از زمین بیرون بكشند. می‌ترسیدم؟ نمی‌ترسیدم؟ نمی‌دانم.

خاك در هوا پخش می‌شد. باران آهن‌پاره می‌بارید و دود، نفس آدم را بند می‌آورد.

كسی فریاد زد: «اونا تو جاده هستن!"

بعد سكوت شد، اما چرخشی تاریك در این سكوت موج می‌زد.

زیگبرت گفت: «بذار ببینم.» كمی بلند شد و از ورای سنگر به جاده نگریست. به او نگاه كردم و پرسیدم: «چیزی می‌بینی؟ می‌بینی...؟» كه خون از گردنش فوران زد. سرخ بود و گویی از لوله‌ای جاری.

تابلویی در كلیسا بود. گوسفند خداوند بالای قدحش، خون،‌ یك كمان سرخ، از زخم گلو تا گردن قدح می‌رسید. درست مثل زیگبرت. مدت زیادی بود كه تابلوی كلیسا را ندیده بودم. حالا با دقت آن را تماشا كردم. این تابلو تنها فكر من بود، تنها فكر نابجا و احمقانه‌ام. فلج كننده بود. قادر به فریاد زدن نبودم. نمی‌توانستم هیچ كاری بكنم. خون جاری از گلوی او را می‌دیدم و به تابلوی كلیسا می‌اندیشیدم... جسمش در هم شكست. به سمت جلو، به طرف من، خم شد، پیشانی‌ او به زانویش خورد و دست‌ها كنار پاها روی زمین قرار گرفتند.

سایه‌ای بر حالت خوفناك وحشت من افتاد. آن بالا، روی سنگر، سربازی ایستاده بود، یك سرباز غریبه با یونیفورمی غریبه با چهره‌ای غریبه و اسلحه‌ای غریبه كه هنوز به سوی زیگبرت نشانه رفته بود.

اما او اسلحه‌اش را پایین آورد، آن را روی زمین انداخت و گفت: «مرا ببخش (Forgive me).» خم شد، دست‌های مرا به سوی سینۀ خود برد و گفت: «مرا ببخش (Forgive me).»

 

هزار سال دعای خیر

نویسنده: یی‌یون لی/ برگردان: آرزو مختاریان

هزار سال دعای خیر


وقتی مردم، شغلِ آقای شی را در چین می‌پرسند، می‌گوید: "دانشمندِ موشکی". بعد در برابرِ ابراز شگفتیِ آن‌ها از سرِ تواضع اضافه می‌کند؛ بازنشسته. این اصطلاح را موقعی که در دترویت توقف کرده بودند، یاد گرفت. تلاش می‌کرد به زنی شغل‌اش را بفهماند ولی چون انگلیسی‌اش را بلد نبود شروع کرد به کشیدنِ عکس که زن جیغ زد "دانشمندِ موشکی! " و با صدای بلند خندید.
آدم‌هایی که در آمریکا به‌شان برمی‌خورد، رفتارشان دوستانه است و البته به ¬محض این‌که شغل‌اش را می‌فهمند، رفتارشان دوستانه‌تر هم می‌شود. برای همین دلش می‌خواهد هر وقت بشود این دو کلمه را تکرار کند. این پنج روزی که پیش دخترش در میدوست بوده، با چند نفر آشنا شده است. مادرها و بچه¬ها¬شان از میانِ وسایلِ بازی برایش دست تکان می‌دهند. یک زن و شوهر پیر، با کت و شلوار و پیراهن، هر روز صبح ساعت نه، سر و کله‌شان توی پارک پیدا می‌شود. همان‌جور که زن دست‌اش را روی بازوی مرد گذاشته، می‌ایستند و با او احوال‌پرسی می‌کنند. همیشه مرد صحبت می‌کند و زن لبخند می‌زند. یک زن از مجموعه‌ی آن طرفی می‌آید با او حرف بزند؛ از خانه‌ی بازنشستگان. هفتاد و هفت ساله، دو سال مسن‌تر از او  و  ایرانی. با این که خیلی کم انگلیسی حرف می‌زنند مشکلی در فهمیدنِ هم ندارند و فوری رفیق می‌شوند.
زن اغلب می‌گوید: «آمریکا کشورِ خوب. پسرها ثروت درمی‌آورند.» 
راستی که این آمریکا کشورِ خوبی‌ست. دخترِ آقای شی در کتاب‌خانه‌ی‌‌ دانشکده، کتاب‌دارِ بخشِ آسیای شرقی‌ست، پولی که برای یک سال دریافت می‌کند از کلِ درآمدِ بیست ساله‌ی آقای شی بیش‌تر است.
«دخترِ من هم خیلی پول در می‌آورد.»
«من عاشقِ آمریکا هستم. کشورِ خوب برای همه.
«بله، بله. من در چین دانشمندِ موشکی هستم، ولی دانشمندِ موشکیِ فقیر. می‌دانی؟» آقای شی با دست‌هایش قله می‌سازد.
زن می‌گوید: «من عاشقِ چین هستم. چین، کشورِ خوب. خیلی پیر.»
«آمریکا کشورِ جوانی ا‌ست، مثلِ جوان‌ها.»
«آمریکا کشورِ شاد.»
«جوان‌ها از پیرها شادتر هستند.» آقای شی این را می‌گوید و بعد می‌فهمد نتیجه‌گیری عجولانه¬ای‌ست. خودِ او الان از هر وقتِ دیگری در زندگی‌اش شادتر است. زنِ روبرویش هم که با دلیل یا بی‌دلیل عاشقِ همه چیز است، به‌نظر آدمِ شادی می‌آید .
گاهی انگلیسی‌شان ته می‌کشد. زن می‌رود سراغِ فارسی و چند کلمه انگلیسی قاطی‌اش می‌کند. آقای شی سخت‌اش است با او  چینی حرف بزند. زن، ده بیست دقیقه به‌تنهایی حرف می‌زند. آقای شی با علاقه سر می‌جنباند و لبخند می‌زند. هرچند از حرف‌هایش خیلی سر در نمی‌آورد ولی شوقی را که زن برای صحبت با او دارد، حس می‌کند؛ همان قدر که او شوقِ شنیدنِ حرف‌های زن را دارد.
آقای شی صبح‌ها به انتظارِ دیدنِ او در پارک می‌نشیند. صدایش می‌زند: «مادام»؛ چون هیچ‌وقت اسم‌اش را نپرسیده است. مادام رنگ‌هایی می‌پوشد که آقای شی تصور نمی‌کند زنی به این سن یا زنی اهلِ چنان کشوری این رنگ‌ها را بپوشد: قرمز و زرد و نارنجی و بنفش. یک جفت شانه‌ی فلزی با نقشِ فیلِ سفید و طاووسِ سبز و آبی به موهایش زده است. آن جور که شانه‌ها روی موهای نازک زن، لق نشسته‌اند، آقای شی را به یادِ دخترش می‌اندازند که وقتی بچه‌ی کوچکی بود و موهایش هنوز درست درنیامده بود، یک پروانه‌ی پلاستیکی روی پیشانی‌اش تکان تکان می‌خورد. یک لحظه آقای شی هوس می‌کند به مادام بگوید چقدر دل‌اش برای آن روزها که دخترش کوچک بود و زندگی رنگِ امید داشت، تنگ شده است. ولی نگفته هم می‌داند انگلیسی‌اش را بلد نیست. در ضمن اصلن عادت ندارد از گذشته‌ها حرف بزند.
آقای شی عصرها که دخترش می‌آید خانه، شام را آماده کرده است. چند سال پیش، بعد از این‌که زن‌اش مُرد، رفت کلاسِ آشپزی و از آن موقع با همان شور و حرارتی که زمانِ تحصیل‌اش فیزیک و ریاضیات می‌خواند، هنرِ طباخی را هم دنبال می‌کند. سرِ شام می‌گوید: «استعدادهای هر آدمی آن قدر زیاد است که خودش خبر ندارد. فکرش را هم نمی‌کردم آشپزی کنم ولی حالا ببین! به این خوبی!»
دخترش می‌گوید: «بله، چقدر جالب.»
«در ضمن...» آقای شی نگاهی به دخترش می‌اندازد «... آدم از خوشی‌های فردایش خبر ندارد. باید بلد باشیم چطور دنبال‌شان بگردیم.»
دخترش جواب نمی‌دهد. با وجودِ این‌که از دست‌پختِ آقای شی که حسابی خودش را قبول دارد، تعریف می‌کند، خیلی کم غذا می‌خورد؛ آن هم فقط از سرِ تکلیف. آقای شی نگران است دخترش آن‌جور که باید میلی به زندگی نداشته باشد. البته دخترش حق دارد؛ بعد از هفت سال زندگیِ مشترک طلاق گرفته است. داماد سابق‌اش هم برگشته است پکن. آقای شی سر در نمی‌آورد چرا این بلا به سرِ خانه و زندگیِ آن‌ها آمده؛ ولی هرچه بوده، دخترِ او مقصر نیست. دخترِ او ساخته شده که همسرِ خوبی باشد، مهربان و آرام و زیبا؛ درست مثلِ جوانی‌های مادرش. وقتی تلفن کرد و خبرِ طلاق را داد، آقای شی از تصورِ اندوهِ بی‌پایانِ دخترش، تصمیم گرفت برود آمریکا و مراقبِ او باشد. دخترش قبول نکرد. آقای شی آن‌قدر هر روز زنگ زد و لابه کرد تا حقوقِ یک ماه‌اش تمام و کمال خرجِ قبضِ تلفنِ راهِ دور شد. دستِ آخر وقتی گفت برای هفتاد و پنجمین سالِ تولدش آرزو دارد آمریکا را ببیند، دخترش موافقت کرد. دروغ بود ولی بهانه‌ی خوبی از آب درآمد. آمریکا ارزشِ دیدن را دارد، حتی بیشتر از آن؛ آمریکا از او آدمِ جدیدی درست می‌کند؛ یک دانشمندِ موشکی، یک آدمِ خوش‌صحبت، یک پدرِ پرمحبت، یک مردِ شاد.
بعد از شام، دخترِ آقای شی یا برمی‌گردد به اتاق خواب‌اش که کتاب بخواند یا با ماشین بیرون می‌رود و دیر وقت بر می‌گردد. آقای شی می‌خواهد همراه‌اش برود؛ می‌خواهد به جای این‌که دخترش تنها سینما برود، با هم بروند. دخترش قبول نمی‌کند. برای یک زن؛ آن‌هم زنِ درون‌گرایی مثلِ دخترِ او، خوب نیست زیاد تنها بماند. تصمیم می‌گیرد بیش‌تر حرف بزند تا او را از تنهایی درآورد. می‌پرسد کارِ امروز چطور بود؟ با خستگی می‌گوید خوب. آقای شی از این جواب، دل‌سرد نمی‌شود و به سوال‌هایش ادامه می‌دهد. درباره‌ی هم‌کارهایش می‌پرسد؛ زن‌ها از مردها بیشترند؟ چند سال‌شان است؟ ازدواج کرده‌اند؟ بچه هم دارند؟ ناهار چه می‌خورد؟ تنها ناهار می‌خورد؟ با چه کامپیوتری کار می‌کند؟ چه کتابی می‌خواند؟ سراغِ دوستانِ زمانِ مدرسه‌اش را می‌گیرد. به نظرِ آقای شی دخترش به خاطرِ طلاق، دیگر روی‌اش نمی‌شود با آن‌ها رفت و آمد کند. برای آینده‌اش برنامه‌ای دارد؟ آقای شی امیدوار است دخترش متوجهِ موقعیتِ اضطراریِ خودش باشد. زن‌ها از بیست و چند سالگی تا اوایلِ سی سالگی مثل هلوهای رسیده و آبدارند، از آن به بعد هر روز که بگذرد، تازگی  و طراوت‌شان کم می‌شود؛ چشم باز کنی، می‌بینی نرخ‌شان پایین آمده و مجبوری حراج‌شان کنی.
آقای شی آن‌قدر حواس‌اش هست که به حراج اشاره‌ای نکند. ولی نمی‌تواند در موردِ  ثمره¬ی  زندگی، دادِ سخن ندهد. هر چه بیش‌تر حرف می‌زند، بیشتر از صبرِ خودش حظ می‌برد. ولی دخترش هیچ بهتر نمی‌شود. روز به روز کم‌تر غذا می‌خورد و کم‌حرف‌تر می‌شود. به دخترش خاطرنشان می‌کند آن‌جور که باید از زندگی‌اش لذت نمی‌برد. دخترش می‌گوید: «چطور به این نتیجه رسیدی؟ من دارم از زندگی‌ام لذت می‌برم.»
«ولی دروغ می‌گویی. آدمِ شاد که این‌قدر ساکت نیست!»
دخترش سرش را از روی کاسه‌ی برنج برمی‌دارد و نگاهش می‌کند «بابا تو آدمِ خیلی ساکتی بودی. یادت می‌آید؟ یعنی شاد نبودی؟»
 آقای شی آمادگیِ چنین صراحتی را ندارد. نمی‌تواند جواب بدهد. منتظر است دخترش عذرخواهی کند و صحبت را تغییر بدهد؛ درست مثلِ آدم‌های بانزاکت که می‌فهمند با سوال‌ها¬شان طرفِ مقابل را دست‌پاچه کرده‌اند. ولی دخترش دست‌بردار نیست. چشم‌هایش از پشتِ عینک، درشت و پُرسان¬اند. این چشم‌ها آقای شی را یادِ کودکیِ دخترش می‌اندازند. چهار پنج ساله که بود مدام سروقتِ پدرش می‌رفت و سوال‌پیچش می‌کرد و جواب می‌خواست. این چشم‌ها آقای شی را یادِ همسرش هم می‌اندازند. یک بار با همین نگاهِ پرسان به او خیره شده بود و جواب می‌خواست و او جوابی نداشت.
آه می‌کشد و می‌گوید: «البته که شاد بودم.»
«همین است بابا. هم می‌شود ساکت بود هم شاد. نه؟»
آقای شی می‌گوید: «چرا از این شادی به من چیزی نمی‌گویی؟ درباره‌ی کارَت بیش‌تر حرف بزن.»
«تو هم درباره‌ی کارَت حرف نمی‌زدی، یادت می‌آید؟ حتی وقتی من سوال می‌کردم.»
«خودت خوب می‌دانی دانشمندِ موشکی بودن یعنی چه. شغلِ من محرمانه بود.»
دخترش می‌گوید: «تو درباره‌ی هیچ‌ چیز حرف نمی‌زدی.»
آقای شی دهان‌اش را باز می‌کند ولی حرفی برای گفتن ندارد. بعد از چند لحظه می‌گوید: «حالا بیش‌تر حرف می‌زنم. دارم پیش‌رفت می‌کنم. نه؟»
دخترش می‌گوید: «قطعن»
آقای شی می‌گوید: «تو هم باید همین کار را انجام بدهی. باید بیش‌تر حرف بزنی. از همین الان شروع کن.»
ولی او رغبتی به این کار نشان نمی‌دهد. بی یک کلمه حرف غذایش را تند می‌خورد و قبل از این‌که آقای شی غذایش را تمام کند، از آپارتمان بیرون می‌رود.
صبح روزِ بعد، آقای شی نزدِ مادام اعتراف می‌کند که «دختر، شاد نیست.»
مادام می‌‌گوید: «داشتنِ دختر چیزِ شادی است.»
«طلاق گرفته است.»
مادام سر می‌جنباند و شروع می‌کند به فارسی حرف زدن. آقای شی خیال نمی‌کند مادام از طلاق سر در بیاورد. زنی که این جور بی‌هوا  عاشقِ زندگی باشد، لابد در پناهِ شوهر یا پسرهایش از گزندِ روزگار در امان مانده. آقای شی به مادام که صورت‌اش از حرف زدن و خندیدن برافروخته شده، نگاه می‌کند. به او غبطه می¬خورد؛ دخترش 40 سال جوان‌تر است و این انرژی را ندارد. مادام برای روز، یک بلوزِ نارنجی روشن می‌پوشد که میمون‌های رقصان و خندان رویش چاپ شده. یک روسری با همان طرح هم سرش می‌کند؛ آواره ولی آواره‌ی شاد و سرحال. ْآقای شی سعی می‌کند هر چه در موردِ ایران و تاریخِ چند سالِ اخیرِ این کشور می‌داند، به یاد بیاورد. با معلوماتِ ناقص‌اش به این نتیجه می‌رسد که مادام، زنِ خوش اقبالی‌ست. او هم با وجود همه‌ی کمبودهای کوچک و بزرگِ زندگی‌اش مردِ خوش اقبالی‌ست. آقای شی فکر می‌کند چقدر خارق‌العاده است که دو آدم با دو دنیای متفاوت و دو زبانِ متفاوت در آفتابِ پاییزی بنشینند و با هم حرف بزنند.
وقتی مادام از حرف زدن می‌ایستد، آقای شی می‌گوید: «ما در چین می‌گوییم زي باي شي کِ تونگ زوو .»
سیصد سال دعا لازم است تا بشود با یک نفر در همان قایق از رودخانه رد شد. فکر می‌کند به انگلیسی برای مادام توضیح بدهد، ولی مگر چه فرقی دارد؟ مادام با ترجمه یا بی‌ترجمه منظورِ او را می‌فهمد. به چینی به مادام می‌گوید: «باید دعاهای خیرِ زیادی شده باشد که ما الان اینجا هستیم و هم را می‌بینم و صحبت می‌کنیم.»
مادام به موافقت لبخند می‌زند.
«این ضرب‌المثل یعنی برای هر رابطه‌ای دلیلی وجود دارد؛ رابطه‌ی بینِ زن و شوهر، مادر و پدر و بچه‌ها، دوست و دشمن، غریبه‌هایی که توی خیابان به‌شان برمی‌خوری. برای این‌که سرت را کنارِ سرِ کسی که عاشق‌اش هستی روی متکا بگذاری، سه هزار سال دعای خیر لازم است. برای پدر و دختر؟ شاید هزار سال. مردم که به طورِ تصادفی، پدر و دختر از آب در نمی‌آیند. ولی دخترم این‌را نمی‌فهمد. فکر می‌کند من مزاحم‌ام. ترجیح می‌دهد دهان‌ام بسته باشد؛ خب مرا همیشه همین‌جور می‌دیده. نمی‌فهمد چون یک دانشمندِ موشکی بودم نمی‌توانستم با او و مادرش زیاد حرف بزنم. همه چیز محرمانه بود. تمامِ روز کار می¬کردیم، بعد مامورانِ امنیتی می‌آمدند و دفترچه‌های یادداشت و کاغذهای چرک‌نویسِ ما را جمع می‌کردند و می‌بردند و ما روی پرونده‌های بایگانی، زیرِ اسم‌مان را امضا می‌کردیم. این می‌شد روزِ کاریِ ما. هیچ‌وقت اجازه نداشتیم به خانواده‌مان بگوییم چه کاری انجام می‌دهیم. یادمان داده بودند که حرف نزنیم.»
مادام همان‌جور که دو دست‌اش را روی سینه‌اش گذاشته، گوش می‌دهد. آقای شی از وقتی زن‌اش مُرد تا به‌حال این¬قدر نزدیکِ زنی هم‌سن و سالِ خودش ننشسته بود. با زن‌اش حتی وقتی زنده بود این‌قدر حرف نمی‌زد. پلک‌هایش سنگین می‌شوند. فکرش را بکن؛ از آن سرِ دنیا آمده دخترش را ببیند، تا همه‌ی حرف‌های نزده را جبران کند، ولی دخترش دیگر علاقه‌ای به شنیدن ندارد. فکرش را بکن؛ مادام که غریبه است و حتی زبانِ او را نمی داند، حرف‌هایش را بیش‌تر می‌فهمد. آقای شی با دو انگشتِ شست چشم‌هایش را می‌مالد. مردی به سن و سالِ او نباید خودش را دستِ احساساتِ تند بدهد. چند نفسِ عمیق می‌کشد و آرام می‌خندد. «البته که برای رابطه‌ی بد هم دلیل وجود دارد – حتمن من برای دخترم با حواس‌پرتی هزار سال دعا می¬کرده‌ام.»
مادام موقرانه سر می‌جنباند. مادام او را درک می‌کند. می‌داند، ولی نمی‌خواهد مصیبت‌اش باری بر دوشِ مادام باشد. دست‌هایش را به‌هم می‌زند انگار که بخواهد از گرد و خاکِ خاطرات خلاص شود. به سلیس‌ترین انگلیسی‌ای که می‌تواند می‌گوید «داستان‌های کهنه ... داستان‌های کهنه، هیجان‌انگیز نیستند.»
مادام می‌گوید: «من عاشقِ داستان هستم.» و شروع می‌کند به حرف زدن. آقای شی گوش می‌دهد و مادام یک‌ریز لبخند می‌زند. آقای شی به میمون‌های خندانِ بالای سرش نگاه می‌کند که وقتی به قهقه می‌افتد بالا و پایین می‌پرند.
وقتی حرف‌هایش تمام می‌شود، آقای شی می‌گوید: «آدم‌های خوش‌اقبالی ما هستیم. از همه چیز می‌شود حرف زد در آمریکا.»
مادام سر می‌جنباند «آمریکا کشور خوب. من عاشقِ آمریکا هستم.»
عصر، آقای شی به دخترش می‌گوید:«توی پارک یک خانمِ ایرانی هست. تاحالا به‌ش برخوردی؟»
«نه.»
«بد نیست گاهی با او حرف بزنی. با وضعیتی که تو داری شاید این آدم به دردت بخورد. خیلی به زندگی خوش‌بین است.»
دختر بی‌اینکه سرش را از روی غذایش بلند کند، می‌پرسد «چه وضعیتی دارم؟»
آقای شی می‌گوید: «خودت بگو.» ولی وقتی می‌بیند دخترش قدمی در این جهت برنمی‌دارد، می‌گوید: «داری بد روزهایی را می‌گذرانی.»
«از کجا می‌دانی این زن بتواند زندگی‌ام را بهتر کند؟»
آقای شی دهان‌اش را باز می‌کند ولی پاسخی ندارد. می‌ترسد اگر توضیح بدهد که او و مادام به دو زبانِ مختلف با هم حرف می‌زنند، دخترش خیال کند دیوانه‌ی پیری بیش نیست. بعضی چیزها که زمانی برای انسان معنی دارند، یک‌باره به نظر بی‌معنی می‌رسند. از دخترش  مایوس می‌شود؛ زبان‌شان مشترک است ولی دیگر لحظه‌ی مشترکی در کار نیست. بعد از یک مکثِ طولانی می‌گوید: «خوب می‌دانی که درست نیست زن این‌جور صریح سوال بپرسد. زنِ خوب این‌طور رفتار نمی‌کند، بلد است چطور با مردم حرف بزند.»
«من طلاق گرفته‌ام، پس با معیارهای تو زنِ خوبی نیستم.»
به نظرِ آقای شی، دخترش به ناحق دارد کنایه می‌زند. حرف‌اش را نشنیده می‌گیرد. «مادرت نمونه‌ی یک زنِ خوب بود.»
دخترش می‌پرسد «موفق شد به حرفت بیاورد؟» و چشم‌هایش را مستقیم به او می‌دوزد؛ نگاه‌اش از هر وقتی تندتر است.
«مادرت این‌قدر پرخاش‌گر نبود.»
«بابا! اول ایراد می‌گیری که چرا ساکتم. حالا که شروع کرده‌ام به حرف زدن، می‌گویی دارم بد حرف می‌زنم.»
«حرف زدن فقط سوال پرسیدن نیست. حرف زدن این است که به آدم‌ها بگویی چه احساسی به‌شان داری و ازشان بخواهی آن‌ها هم احساس‌شان را به تو بگویند.»
«بابا تو از کی تا حالا دکتر شده‌ای؟»
آقای شی می‌گوید: «من این‌جا هستم که به تو کمک کنم و هر کاری از دست‌ام بربیاید، دارم انجام می‌دهم. من باید بدانم چرا کارِ تو به طلاق کشید. من باید بدانم کجای کار اشتباه بوده تا کمک‌ات کنم مرتبه‌ی بعد آدمِ درستی انتخاب کنی. تو دختر منی. می‌خواهم شاد باشی. نمی‌خواهم دوباره زمین بخوری.»
دخترش می‌گوید: «بابا قبلن ازت نپرسیدم؛  ولی چه مدت خیال داری آمریکا بمانی؟»
«تا وقتی حالِ تو خوب بشود.»
دخترش که می‌ایستد، پایه‌های صندلی روی زمین صدا می‌دهند.
آقای شی می‌گوید: «حالا ما تنها کسِ هم‌ایم.» تقریبن لابه می‌کند ولی قبل از این‌که چیزِ دیگری بگوید، دخترش درِ اتاق‌خواب را می‌بندد. آقای شی به ظرف¬های غذا نگاه می‌کند که دست‌نخورده مانده‌اند: حبه‌های سرخ شده‌ی توفو، تکه‌های قارچ، میگو، زنجبیل، ساقه‌های ریز شده‌ی بامبو، فلفل قرمز، نخودفرنگی. دارد هر روز از دست‌پختِ آقای شی تعریف می‌کند ولی از روی علاقه که نیست؛ این را آقای شی حس می‌کند. دخترش که خبر ندارد آشپزی او یک جور دعاست، آن‌وقت این دعاها را بی‌جواب می‌گذارد.
صبحِ روز بعد آقای شی به مادام می‌گوید: «اگر زن‌ام  این دختر را غمگین بار نمی‌آورد، بهتر بود.» وقتی با مادام به زبانِ چینی حرف می‌زند، راحت‌تر است. «آن‌ها به هم نزدیک‌تر بودند. نه که من به‌شان نزدیک نبودم؛ من قلبن عاشق‌شان بودم. وقتی دانشمندِ موشکی باشی این‌جوری می‌شود. روز، باید حسابی کار می‌کردم، خب شب نمی‌توانستم از فکرِ کارم خلاص بشوم. همه چیز محرمانه بود. برای همین نمی‌توانستم درباره‌ی مشغله‌ی ذهنی‌ام با خانواده‌ام حرف بزنم. ولی زن‌ام فهمیده‌ترین زنِ روی زمین بود. می‌دانست چقدر درگیرِ کارم هستم؛ هم خودش مزاحمِ خلوت‌ام نمی‌شد، هم جلوی دخترش را می‌گرفت. می‌دانم که در حقِ دخترم کوتاهی کردم. باید کارم را برای همان محلِ کارم می‌گذاشتم. برای فهمیدنِ این چیزها خیلی جوان بودم. حالا هم دخترم با من حرفی ندارد بزند.»
اشتباه از او بود که عادت نداشت با دخترش صحبت کند. ولی پیشِ خودش می‌گوید– آن زمان، هر کسی جای او  بود و جزو آن معدود کسانی انتخاب می‌شد که قرار بود در آن ماموریتِ بزرگ شرکت کنند، حتمن نسبت به شغل‌اش بیشتر احساسِ مسئولیت می‌کرد تا خانواده‌اش. مغرور و غمگین؛ ولی بیش‌تر مغرور تا غمگین.
دخترش سرِ میزِ شام، خبر می‌دهد که یک آژانسِ مسافرتی چینی‌زبان پیدا کرده است. «آمدی این‌جا که آمریکا را ببینی. بهتر  است تا زمستان نیامده، چند تا از این تورها بروی.»
«گران هستند؟»
«پول‌اش را من می‌دهم. هدیه‌ی تولد همین را می‌خواستی، مگر نه؟»
هر چه نباشد دخترش است؛ آرزوی پدر یادش هست و البته عزت می¬گذارد. ولی نمی‌فهمد آن آمریکا که آقای شی دل‌اش می‌خواهد ببیند جایی‌ست که دخترش ازدواجِ خوبی کرده باشد. سبزیجات و ماهی را توی بشقابِ او تلنبار می‌کند و با صدای ملایمی می‌گوید: «باید بیش‌تر غذا بخوری.»
دخترش می‌گوید: «پس من فردا به‌شان زنگ می‌زنم و جا رزرو می‌کنم.»
«می‌دانی؛ این‌جا ماندن، احتمالن برای من بهتر است. من دیگر پیرم و خیلی سفر به دردم نمی‌خورد.»
«این‌جا که چیزی برای دیدن ندارد.»
«چرا ندارد؟ آمریکایی که می‌خواستم ببینم، همین است. نگران نباش. من این‌جا خودم دوست پیدا کرده‌ام، خیلی اذیت‌ات نمی‌کنم.»
قبل از اینکه دختر جوابی بدهد، تلفن زنگ می‌زند. گوشیِ تلفن را برمی¬دارد و یک‌راست به اتاق خواب می‌رود. آقای شی منتظر است صدای دانگِ بسته شدنِ در را بشنود. جلوی او با تلفن حرف نمی‌زند؛ حتی وقتی طرف، غریبه باشد و بخواهد از پشتِ تلفن جنس‌اش را بفروشد. عصرهایی که پچ پچِ دخترش با تلفن طولانی می‌شد، آقای شی باید با خودش کلنجار می‌رفت تا پشتِ درِ اتاق فال‌گوش نایستد. ولی امروز عصر، دخترش درِ اتاق‌خواب را باز می‌گذارد؛ انگار حواس‌اش جای دیگری‌ست.
آقای شی به انگلیسی حرف زدنِ او پشتِ تلفن گوش می‌کند؛ تا به حال صدای دخترش را این‌جور تیز نشنیده بود. تند تند حرف می‌زند و مدام می‌خندد. متوجه‌ی کلمات‌اش نمی‌شود ولی مهم‌تر این‌که متوجه‌ی این طرزِ رفتارش نمی‌شود. صدایش گوشِ آقای شی را آزار می‌دهد؛ خیلی تیز است، خیلی بلند است، خیلی وقیح است. برای یک لحظه حس می‌کند، تصادفی چشم‌اش افتاده به بدنِ لختِ او؛ آن هم نه دخترش که یک آدمِ کاملن غریبه.
از اتاق که بیرون می‌آید، آقای شی چشم از او برنمی‌دارد. گوشی را سرجایش می‌گذارد و بی‌اینکه حرفی بزند، پشت میز می‌نشیند. آقای شی برای چند لحظه صورتِ او را برانداز می‌کند و می‌پرسد «کی بود؟»
«یک دوست.»
«مرد یا زن؟»
«مرد.»
آقای شی منتظر است بیش‌تر توضیح بدهد ولی ظاهرن که چنین قصدی ندارد. دستِ آخر آقای شی می‌پرسد«این مرد... دوست نزدیک‌ات است؟»
«نزدیک؟ صد در صد.»
«چطوری نزدیک است؟»
دخترش می‌گوید: «بابا شاید این موضوع از نگرانیِ تو در موردِ من کم کند– بله، دوستِ خیلی نزدیک‌ام است. بیش‌تر از یک دوست؛ دوست‌پسرم است. حال‌ات بهتر شد؟ فهمیدی آن‌قدرها که تو فکر می‌کنی زندگیِ مصیبت‌باری ندارم؟»
«آمریکایی‌ست؟»
«بله، الان دیگر آمریکایی شده، ولی اهلِ رومانی‌ست.»
آقای شی فکر می‌کند دستِ کم بزرگ‌شده‌ی یک کشورِ کمونیستی‌ست. و سعی می‌کند نگاه‌اش مثبت باشد. «خوب می‌شناسی‌اش؟ درک‌ات می‌کند که اهل کجایی و چه فرهنگی داری؟ هان؟ نمی‌شود دوباره همان اشتباه را مرتکب شوی. باید خیلی مراقب باشی.»
«خیلی وقت است هم‌دیگر را می‌شناسیم.»
«خیلی وقت؟ یک ماه که خیلی وقت نیست!»
«بیش‌تر از یک ماه بابا.»
«حداکثر یک ماه و نیم! درست است؟ گوش بده! می‌دانم داری رنج می‌کشی ولی در موقعیتِ تو نباید با عجله تصمیم گرفت. زنی که مردش می‌گذارد و می‌رود، از دردِ تنهایی مرتکبِ اشتباه می‌شود.»
دخترش سرش را بالا می‌آورد «بابا ازدواجِ من جوری که تو فکر می‌کنی، نبود. کسی مرا نگذاشت و برود.»
آقای شی به دخترش نگاه می‌کند؛ چشم‌های دخترش از آرامشی که دارد، مهربان شده¬اند. آقای شی دل‌اش نمی‌خواهد دخترش بیش‌تر از این برایش توضیح بدهد ولی وقتی یک نفر شروع کند به حرف زدن دیگر نمی‌شود جلویش را گرفت. «بابا ما به خاطر همین مرد جدا شدیم. اگر دوست داری این کلمه را به کار ببری؛ من گذاشتم و رفتم.»
«ولی چرا؟»
«بابا ازدواج¬ها بی‌مشکل نیستند.»
آقای شی می‌گوید: «زن و شوهر یک شب با هم در رخت‌خواب باشند، صد روز عاشقِ هم می‌مانند. تو هفت سال با او زندگی کردی! چطور توانستی با شوهرت این کار را بکنی؟ غیر از این مختصر رابطه¬ی نامشروع، چه مشکلی داشتید؟» دختر، بزرگ نکرده بود که از آن زن‌های بی‌وفا بشود.
«حالا دیگر حرف زدن درباره‌اش فایده‌ای ندارد.»
آقای شی دست‌اش را روی میز می‌کوبد و می‌گوید: «من پدر توام. من حق دارم بدانم.»
«مشکلِ ما این بود که من به قدرِ کافی با شوهرم حرف نمی‌زدم. همیشه مشکوک بود که چون ساکتم، دارم چیزی را ازش پنهان می‌کنم.»
«عاشق، پنهان کرده بودی.»
حرف‌های پدرش را نشنیده می‌گیرد.«هر قدر از من می‌خواست حرف بزنم، من بیش‌تر دل‌ام می‌خواست ساکت و تنها باشم. خودت هم متوجه شدی من خیلی اهلِ حرف زدن نیستم.»
«ولی دروغ می‌گویی. تو همین الان با تلفن این‌قدر وقیح حرف زدی. عینِ یک فاحشه حرف زدی و خندیدی!»
دخترِ آقای شی مدتِ طولانی به او نگاه می‌کند؛ از حرف‌های تندِ پدرش جا خورده است. بعد با لحنِ آرام‌تری جواب می‌دهد «بابا این فرق می‌کند. ما به انگلیسی حرف می‌زنیم. راحت‌تر است. من خوب بلد نیستم چینی حرف بزنم.»
«عجب توجیهِ مضحکی!»
«بابا، وقتی یاد نگرفته باشی با زبانِ مادری‌ات، احساسات‌ات را ابراز کنی، سراغِ یک زبانِ دیگر رفتن راحت‌تر است. به آن زبانِ جدید حرف می¬زنی و آدمِ جدیدی می‌شوی.»
«بابتِ بی عفتیِ خودت، من و مادرت را ملامت می‌کنی؟»
«بابا من این را نمی‌گویم!»
«ولی منظورت همین است. ما بلد نبودیم تو را با زبانِ چینی بزرگ کنیم؛ تو هم بلد نشدی چطور درباره¬ی ازدواج¬تان با شوهرت صادقانه حرف بزنی، برای همین تصمیم  گرفتی یک زبانِ جدید و یک عاشقِ جدید پیدا کنی.»
«تو هیچ‌وقت حرف نمی‌زدی، مامان هم هیچ‌وقت حرف نمی‌زد؛ حتی وقتی مشکل داشتید و می‌دانستید که مشکل دارید. من هم یاد گرفتم حرف نزنم.»
«من و مادرت با هم مشکل نداشتیم. فقط آدم‌های ساکتی بودیم.»
«ولی این حرف‌ات دروغ است!»
«نه، دروغ نیست. می‌دانم اشتباه می‌کردم که بیش از حد درگیرِ کار بودم، ولی باید درک کنی که به خاطر شغل‌ام این‌قدر ساکت بودم.»
«بابا.» دخترِ آقای شی با ترحم پدرش را نگاه می‌کند و می‌گوید: «خودت می‌دانی این هم دروغ است. تو هیچ‌وقت دانشمندِ موشکی نبودی. مامان می‌دانست. من می‌دانستم. همه می‌دانستند.»
آقای شی زمانِ درازی به دخترش چشم می‌دوزد. «نمی‌فهمم منظورت چیست.»
«نه بابا، می¬فهمی. تو هیچ‌وقت در موردِ کارَت با ما حرف نزدی، درست، ولی بقیه‌ی آدم‌ها... در موردِ تو حرف می‌زدند.»
آقای شی می‌کوشد برای دفاع از خودش کلماتی بیابد، ولی لب¬هایش بی‌اینکه صدایی از میان‌شان دربیاید، فقط به‌هم می‌خورند.
دخترش می‌گوید: «متاسفم بابا، نمی‌خواستم ناراحت‌ات کنم.»
آقای شی چند نفس عمیق می‌کشد و سعی می‌کند باوقار بماند. کارِ خیلی سختی نیست؛ آن‌هم بعد از یک عمر در مواجهه با آن همه مصیبت، آرام ماندن. " ناراحت‌ام نکردی. به قولِ خودت فقط حقیقت را گفتی.» این را می‌گوید و می‌ایستد. قبل از این‌که به اتاقِ مهمان برگردد، دخترش از پشتِ سرش آرام می‌گوید: «بابا، من فردا برایت جا رزرو می‌کنم.»
آقای شی توی پارک می¬‌شیند تا مادام بیاید. می‌خواهد با او خداحافظی کند. از دخترش خواسته وقتی از گردشِ دور آمریکا برگشت، ترتیبِ رفتنِ او را از سانفرانسیسکو بدهد. یک هفته تا رفتن‌اش مانده ولی فقط برای بارِ آخر است که شهامتِ دیدنِ مادام را دارد؛ می‌خواهد دروغ‌هایش را برای مادام توضیح بدهد. دانشمندِ موشکی نبود. البته آموزش‌اش را دیده بود. درواقع سه سال از سی و هشت سالی که برای موسسه کار کرده بود، یکی از همان‌ها بود. پیشِ خودش تمرین می‌کند «وقتی مرد جوانی باشی برایت سخت است درباره‌ی شغل‌ات سکوت کنی.  دانشمندِ موشکی! چه جلال و جبروتی! خب دل‌ات می‌خواست این هیجان را با یک نفر در میان بگذاری.»
چهل و دوسال پیش، آن یک نفر، دخترِ بیست و پنج ساله‌ای بود که برای آقای شی و  پشتِ دستگاهِ پانچ کار می‌کرد. بعدها این دستگاه‌های پانچ از رده خارج شدند و جای‌شان را به دستگاه‌های پیشرفته‌تر کامپیوتری دادند ولی آقای شی بینِ تمام آن‌چه از زندگی‌اش رخت بر بسته، بیش‌تر از همه دل‌تنگِ دستگاهِ پانچ می‌شود. دستگاهِ پانچِ خودش. "نام؛ یی لان." صدای آقای شی توی هوا  پخش می‌شود و یک نفر با خوش‌حالی در جوابِ این اسم می‌گوید سلام. مادام با سبدی از برگ‌های پاییزی قدم‌زنان به¬سوی او می‌آید. یکی را برمی‌دارد و دستِ آقای شی می‌دهد. می‌گوید: «زیبا.»
آقای شی برگ را بررسی می‌کند؛ رگ‌برگ¬هایش تا کجاها رفته‌اند، با سایه روشن زرد و نارنجی. قبلن هیچ‌وقت به دنیا این‌قدر دقیق نشده بود. سعی می‌کند گوشه‌های بی‌حالت  و رنگ‌های کسالت‌باری که به‌شان عادت داشت، یادش بیاید؛ ولی مثلِ مریضی که آب مروراریدش درمان شده باشد همه چیز در خاطرش روشن و درخشان و به طورِ ترس‌آوری دل‌پذیر است. آقای شی می‌گوید: «می‌خواهم چیزی به تو بگویم.» مادام لبخندِ مشتاقانه‌ای نثار می‌کند. آقای شی روی نیمکت جابه‌جا می‌شود و به انگلیسی می‌گوید: «من دانشمند موشکی نبودم.»
مادام سرش را محکم تکان می‌دهد. آقای شی اول به مادام و بعد به دور دست نگاه می‌کند. «سرِ یک زن، دانشمندِ موشکی نشدم. تنها کاری هم که می‌کردیم؛ حرف زدن بود. شاید خیال کنی حرف زدن که مشکلی ندارد، ولی بینِ یک مردِ متاهل و یک دخترِ مجرد، مرسوم نبود. از آن‌وقت روزگارمان تلخ شد.» بله کلمه‌اش می‌شود تلخ، نه دیوانه‌وار که امروزه جوان‌ها درباره‌ی آن دوره می‌گویند. «حتی وقتی طبقِ برنامه‌ی آموزشی‌مان نباید حرف می‌زدیم؛ باز هم حرف می‌زدیم.» حرف زدن، چیزی به این معمولی چطور آدم‌ها را به خودش معتاد می‌کند! از پنج دقیقه استراحتِ توی دفتر کار شروع شد و بعد همه‌ی وقتِ ناهار را توی کافه تریا می‌نشستند و حرف می‌زدند. حرف‌هاشان درباره‌ی شور و شوقی بود که از سهیم بودن در تاریخِ باعظمتِ سرزمینِ جوانِ کمونیست‌شان داشتند: ساختنِ اولین موشک.
«صحبت‌مان که در می‌گرفت، دیگر تمامی نداشت. این با خانه رفتن و صحبت با زنِ آدم فرق می‌کرد، مجبور نبودی چیزی را پنهان کنی. البته ما درباره‌ی زندگیِ خودمان حرف می‌زدیم. ولی حرف مثلِ اسبِ بی‌دهنه می‌ماند؛ نمی‌دانی عاقبت‌اش به کجا می‌رسد، مجبور هم نیستی به آن فکر کنی. حرف زدنِ ما این‌جوری بود ولی آن‌جور که آن‌ها می‌گفتند، رابطه¬ای نداشتیم. ما هیچ‌وقت عاشقِ هم نبودیم.» آقای شی این را می‌گوید و برای یک لحظه از حرف‌های خودش گیج می‌شود. از چه عشقی دارد حرف می‌زند؟ معلوم است که عاشقِ هم بودند؛ البته نه عشقی که آن‌ها شک برده بودند – آقای شی همیشه حریم را نگه می‌داشت؛ حتی دست‌ها¬شان به‌هم نرسیده بود. عشقی بود که می‌گذاشت راحت حرف بزنند، فکرها¬شان را به‌هم بگویند... این عشق نبود؟ دخترش ازدواجش را به خاطرِ همین عشق به هم نزده بود؟ به خاطر همه‌ی حرف‌هایی که به یک مردِ دیگر گفته بود؟ آقای شی روی نیمکت جابه‌جا می‌شود و با وجودِ سوزِ سردِ اکتبر، عرق به صورت‌اش می‌نشیند. آقای شی با وجود این‌که به داشتنِ رابطه متهم شده بود، ادعای بی‌گناهی می‌کرد. حتی وقتی دختر را به شهرستان فرستادند، برایش درخواستِ استیناف کرد. پانچیست خوبی بود. ولی آموزشِ این افراد کاری نداشت. به آقای شی وعده داده بودند که اگر در حضورِ جمع از رابطه‌ی عشقی‌ای که داشته پوزش بخواهد و خطایش را بپذیرد، بر سر شغل‌اش ابقا می‌شود. ولی آقای شی قبول نکرد چون اعتقاد داشت در موردش اشتباه می‌کنند. «در سی و دو سالگی دیگر دانشمندِ موشکی نبودم، بعد از آن هم در هیچ تحقیقی شرکت‌ام ندادند ولی چون همه چیز سرِ کار محرمانه بود، زن‌ام نمی‌فهمید.» دستِ کم تا شبِ قبل این‌جور فکر می‌کرد. به پایین‌ترین شغلِ ممکن منصوب شد – برای روزهای تولدِ رهبر مائو و رفقای حزبی، اتاق‌ها را تزیین می‌کرد، دفترچه‌ها و یادداشت‌ها را بغل می‌زد و از یک گروهِ پژوهشی به گروهِ دیگر می‌برد. دفترچه‌ها و کاغذهای هم‌کاران‌اش را جمع می‌کرد، در حضورِ دو مامورِ امنیتی ثبت می‌کرد، داخلِ کمدِ پرونده‌ها می‌گذاشت و درش را قفل می‌کرد. در محلِ کار، وقارش را از دست نمی‌داد و همان‌جور باوقار و به عنوانِ یک دانشمندِ موشکیِ ساکت و پرمشغله به خانه می‌رفت. آن‌قدر از نگاهِ پرسانِ زن‌اش فرار کرد تا پرسش‌ها از نگاهِ او محو شدند. می‌دید که دخترش بزرگ می‌شود؛ ساکت و فهیم مثلِ زن‌اش. دخترِ خوب، زنِ خوب. محافظ‌هایی که دوره‌ی خدمت‌اش باهاشان کار کرد به سی و دو تا رسیدند. خشاب‌های تپانچه‌های کمری‌شان خالی بود ولی سر نیزه‌ها واقعی بودند.
خب انتخابِ دیگری نداشت. مگر تصمیمی که گرفت از سرِ وفاداری به همسرش و آن زنِ دیگر نبود؟ چطور می‌توانست وجودِ رابطه‌ی عشقی را بپذیرد و همسرِ خوب‌اش را برنجاند که در عوض، یک دانشمندِ موشکیِ خودخواه باقی بماند؟ اصلن می‌شد از کار و زن و دختر دو ساله‌اش دست بکشد، فقط برای این‌که یک عمر، کنارِ زن دیگری باشد؟ آرزوی چندان باشکوهی نبود. آقای شی جمله‌ای را که معمولن در آموزش‌شان تکرار می‌کردند، به زبان می‌آورد «زندگی را آن‌چه فدا می‌کنیم، معنا می‌بخشد.» سرش را محکم تکان می‌دهد. کشورِ غریب، فکرهای غریب به ذهنِ آدم می‌آورد. برای مرد پیری مثلِ او خوب نیست این‌قدر در خاطرات غوطه‌ور شود. آدم باید در لحظه زندگی کند؛ پیشِ دوستِ عزیزش مادام که این‌جا نشسته و یک برگِ طلایی را رو به آفتاب نگه داشته تا او ببیند. 

عشق در بازار

یی‌یون لی / برگردان: گیتا حجتی

عشق در بازار


در باره نویسنده :
یی‌یون لی  در سال 1972 در پکن به دنیا آمد و در سال 1996 به امریکا مهاجرت کرد. او که به رشته پزشکی علاقه داشت در دانشگاه آیوا ثبت نام کرد و به ادبیات خلاقه و نوشتن رو آورد. در کارگاه نویسندگان آیوا شرکت کرد و در رشته نگارش خلاقه غیر داستانی فوق لیسانس گرفت. مقالات و سپس داستان‌هایش در مجله‌های معتبری مثل پاریس ریویو و نیویورکر چاپ شد. نخستین مجموعه داستانی او به نام هزار سال دعای خیر جایزه بین‌المللی فرانک اکانر را در رشته داستان‌نویسی برد و جوایز دیگر آن شامل جایزه پن / همینگوی، جایزه روزنامه گاردین برای نخستین اثر داستانی و جایزه کتاب کالیفرنیا برای اولین اثر داستانی است. یی یون لی در اوکلند کالیفرنیا همراه با همسر و دو پسرش زندگی می‌کند و در دانشگاه میلز درس ادبیات خلاقه می‌دهد.

در باره مترجم :
گیتا حجتی تا قبل از سال 1380 در زمینه ترجمه مقالات فرهنگی –  هنری با مطبوعات همکاری می‌کرد. او بعد از آن سال به فعالیت حرفه‌ای در زمینه ترجمه‌های علمی و آموزشی برای نوجوانان پرداخت و تاکنون 7 جلد کتاب با ترجمه او به چاپ رسیده است و تعداد دیگری هم در شرف چاپ است.




Love in the Market place
Yiyun li
سانسان در میان شاگردانش به خانم کازابلانکا معروف است. لقبی زیبا، که وقتی بیان می‌شود او ترجیح می‌دهد کسی متوجه لبخند‌های خشک و تقریبا بدبینانه‌اش نشود. سانسان 32 ساله، همسر، معشوقه و دوست صمیمی ندارد. او از زمان فارغ‌التحصیلی در مدرسه تربیت معلم شهر کوچکی که در آنجا بزرگ شده به تدریس انگلیسی مشغول بوده، شغل موقتی که به شغل دائمی تبدیل شده است. او به مدت ده سال، هر ترم، پنج یا شش بار فیلم کازابلانکا را برای هر کلاس نمایش داده است. جواب‌های دانش‌آموزان برای او آشنا و قابل تحمل است. آنها ابتدا با تعجب فیلم را تماشا می‌کنند، این اولین فیلم امریکایی‌الاصل دوبله نشده یا بدون زیرنویس چینی است که می‌بینند. سانسان متوجه کلنجار رفتن آنها برای فهمیدن فیلم می‌شود و فقط هر از گاهی آنها متوجه یکی دو عبارت از آن می‌شوند، با این حال به نظر می‌رسد مشکلی در فهمیدن کل فیلم ندارند و همیشه در پایان کلاس چند دختر با چشم‌های گریان بیرون می‌روند. اما آنها به سرعت علاقه خود را از دست می‌دهند. آنها وقتی زنی در فیلم گریه می‌کند، می‌خندند و زمانی که مردی زنی را می‌بوسد، در گوشی حرف می‌زنند. در آخر هم سانسان با صدای پچ پچ شاگردان، فیلم را فقط خودش تماشا می‌کند. این کاری است که سانسان همیشه سر کلاس صبح خود انجام می‌دهد تا اینکه یک روز کسی در می‌زند. او فقط در صورت کار ضروری، لحظه‌ای نوار را قطع می‌کند. وقتی سانسان در را باز می‌کند سرایدار می‌گوید: «مادرتون بیرون منتظر شما هستند و می‌خواهند شما رو ببینند.»
«برای چی؟»
«چیزی نگفتند.»
«نمی‌بینید من کار دارم؟»
سرایدار در حالیکه یک پایش را مصرانه داخل کلاس می‌گذارد، می‌گوید: «این مادرتون هستند که دم در منتظرند.» سانسان به سرایدار خیره نگاه می‌کند. لحظه‌ای بعد آهی می‌کشد و می‌گوید: «باشه، بگید میام.» دانش‌آموزان همه غرق تماشای آنها هستند. او به آنها می‌گوید به دیدن فیلم ادامه دهند، با اینکه می‌داند چنین نمی‌کنند. بیرون در مدرسه، سانسان مادرش را می‌بیند که به چرخ‌دستی چوبی تکیه داده که هر روز آن را به بازار می‌برد. داخل چرخ دستی، اجاق ذغالی، یک قابلمه بزرگ آلومینیومی، بسته‌های تخم‌ مرغ، شیشه‌های ادویه و یک چهارپایه چوبی کوچک قرار دارد. چهل سال است مادر سانسان در بازار مجاور ایستگاه قطار، تخم مرغ آب‌پز، به‌مسافران فروخته است. نشستن روی این چهارپایه در تمام دوران بزرگسالی از او زنی لاغر و قوزی ساخته است. سانسان مادرش را یکسال است ندیده، از زمان تشیع‌جنازه پدرش. موهای مادرش کم پشت‌تر و سفید‌تر شده اما چند سال دیگر موهای سانسان هم سفید خواهد شد و او در این مورد احساساتی نمی‌شود.
سانسان می‌گوید: «مادر، شنیدم دنبال من می‌گشتی؟»
«من چطوری بفهمم که تو زنده‌ای؟»
«چطور؟ من فکر کردم مردم همیشه در باره‌ی من با شماحرف می‌زنند.»
«اونها می‌تونن به من دروغ بگن.» سانسان با خنده می‌گوید: «خوب البته.»
«وقتی تو کاری می‌کنی که مردم در باره‌ات حرف بزنند اونوقت مشکل‌ات کیه؟»
«مشکل اونها.»
«تو هیچوقت معنی کلمه خجالت رو نفهمیدی.»
«شما آمدید اینجا به من بگید از خودم خجالت بکشم؟ من اینها رو از حفظم.»
«خدایا من چه خلافی کردم که مستحق داشتن چنین دختری‌ام؟» مادر صدایش را بالا می‌برد. چند عابر قدم‌هایشان را کند می‌کنند و با لبخند‌های رضایت‌بخشی به آنها نگاه می‌کنند.
«مادر،حرفی داری بگو. من کار دارم.»
«طولی نمی کشه که تو یتیم بشی، سانسان. یک روز این حرفها منو غرق می‌کنه.»
«حرفهای مردم کسی رو نمی‌کشه.»
«پس باباتو چی کشت؟»
«من تنها سرخوردگی بابا نبودم.» او سعی میکند خشک برخورد کند اما غمی ناگهانی گلوی او را فشار می‌دهد. پدر سانسان قبل از مرگش مامور خواندن کنتورهای آب و گاز بود، او همیشه وقت شام در خانه‌ها را می‌زد و مقدار مصرفی آب و گاز آنها را کنترل می‌کرد، حس مسئولیت او برای بالا رفتن میزان مصرف، مردم را عصبانی می‌کرد. یک شب بعد از کار او ناپدید شد. مدتی بعد چند بچه در برکه‌ای بیرون شهر جسد او را وارونه داخل آب پیدا کردند. برکه کم‌عمق و نهایتا تا کمر بود. او خود را در گل‌ها غرق کرده بود، شاید با فشار پریدن، اما کسی با اطمینان نمی‌توانست بگوید او چگونه و چرا این کار را انجام داده بود. مادرسانسان معتقد بود غصه شکست سانسان در ازدواجش، اورا کشت.
«فکرشو بکن موقعی که تو به دانشکده رفتی، من و پدرت فکر کردیم موفق‌ترین پدر و مادر دنیا هستیم.» مادر این را می‌گوید، به یاد گذشته‌ها می‌افتد و گریه می‌کند. «مادر، ما خیلی وقته اینجا هستیم. دیگه راجع به این چیزها حرف نزن.»
«چرا؟ تو فکر می‌کنی من این همه سال، خون‌دل خوردم دختر بزرگ کنم که منو خفه کنه؟»
«متاسفم مادر، من باید برم.» مادر سانسان تقریبا با التماس می‌گوید: «بیشتر بمون.» سانسان سعی می‌کند لحنش را ملایم‌تر کند و می‌گوید: «مادر، وسط کلاس درسمه.»
«پس شب بیا خونه یک چیز مهمی رو بهت بگم.»
«چرا الآن نمی‌گی؟ من پنج دقیقه دیگه وقت دارم.»
«پنج دقیقه کافی نیست، در باره‌ی "توو"ست. مادر سانسان نزدیکتر می‌آید و در گوشی می‌گوید: «توو طلاق گرفته.» سانسان لحظه‌ای خیره به مادرش نگاه می‌کند. مادر سری تکان می‌دهد و می‌گوید: «آره، توو الان آزاده.» «من نمی‌دونم راجع به چی حرف می‌زنی.»
«پدر مادر توو دلشون می‌خواد تو پیش اون برگردی.»
«مادر من نمی‌فهمم.»
«برای همین می‌گم بیا خونه تا با هم حرف بزنیم. حالا هم برو سر کلاس.» قبل از اینکه سانسان جوابی بدهد مادر چرخ‌دستی را به جلو هل می‌دهد و می‌رود.
سالی که توو نامه کوتاه و عذر‌خواهانه‌ای از امریکا برای سانسان نوشت و از تصمیمش در مورد عدم ازدواج با او گفت، سانسان کازابلانکا را کشف کرد. قبل از رسیدن این نامه، او فیلم «نوای موسیقی» را برای دانش‌آموزان نمایش می‌داد و با هر آواز آن زمزمه می‌کرد و هر دقیقه آماده ترک‌دانش آموزان برای رفتن به امریکا بود. بعد از این نامه او دیگر هرگز آواز نخواند. کازابلانکا آنچه را که او می‌خواهد در باره زندگی به دانش‌آموزان بیاموزد، بیان می‌کند. سانسان به کلاس برمی‌گردد و سر جای خود کنار پنجره می‌نشیند، پاهایش را تاب می‌دهد و به یاد معلم‌های امریکایی‌اش می‌افتد که در دانشکده همین کار را می‌کردند. در پایان صحنه پاریس موقعی که "ریک" در ایستگاه زیر باران  خیس می‌شود و بعد سوار قطار می‌شود، پسری می‌گوید: چه مسخره، کت او مثل پشم شتر خشک است. سانسان از اینکه به جزییات توجه نکرده است غافلگیر می‌شود. او تیز‌بینی پسر را در ذهن خود تحسین می‌کند ،اما در باره آن فکر نمی‌کند. او صدایش را بالا می‌برد و می‌گوید: «یکی از رازهای زندگی پیچیدگی آن است.» دانش‌آموزان قاه قاه خندیدند. حتما این وضعیت به کلاس دیگر هم سرایت می‌کند اما سانسان اهمیت نمی‌دهد. دانش‌آموزان فارغ‌التحصیل شده از مدرسه راهنمایی بعد از دو سال تحصیل در مدرسه تربیت معلم می‌توانند به دانش‌آموزان دبستانی درس بدهند. اغلب آنها روستایی هستند و این مدرسه تنها فرصت فرار از کار سنگین مزرعه برای آنهاست. آموزش انگلیسی تحت نظارت قوانین وزارت آموزش و پرورش است. آنها هرگز متوجه منظور سانسان نمی‌شوند، این بچه‌ها با خواسته‌های زیبایشان زندگی می‌کنند.
سانسان بعد از دو کلاس تصمیم به تعطیل کردن می‌گیرد و به همکاران خود می‌گوید، سردرد دارد. او می‌داند هیچکس بهانه‌اش را باور نمی‌کند اما کسی هم با او مخالفت نمی‌کند. آنها به میل او رفتار می‌کنند، درست مثل رفتاری که با افراد کمی خل وضع در پیش می‌گیرند، تا شاید این رفتارهای عجیب و غریب او رنگی به زندگی بی‌روح آنها بدهد. در میان چند نفری که در شهر مدرک دانشگاهی دارند، سانسان بهترین آنهاست. او یکی از دو کودک این شهر بود که تا بحال به معتبرترین دانشگاه پکن راه یافته و تنها کسی که به شهر خود برگشته است. دیگری،  "توو"ست که زمانی دوست دوران کودکی، همکلاسی، دوست پسر و نامزد سانسان بود که فعلا در امریکاست و با زنی زیباتر از سانسان ازدواج کرده است.
و حالا ده سال بعد طلاق گرفته است. سانسان به اتاق اجاره‌ای‌اش  برمی‌گردد، روی تخت می‌نشیند و تخمه آفتاب‌گردان می‌شکند. پوست تخمه‌ها روی ملحفه و زمین می‌ریزد و روی هم تلنبار می‌شود. او مشتاق شنیدن این صدا در کاسه سرش و چشیدن چنین مزه‌ای در دهانش است. این تخمه‌های آفتابگردان شیرین، شور و کمی تلختر از تخمه‌های فروشگاه خشکبار گانگ است (که برای عمل آوردن آن از ادویه‌های بی نام استفاده می‌کنند) به همراه یک قفسه پر از رمان‌های انگلیسی که او در کالج خرید(هر یک از این کتاب‌ها ارزش مادام‌العمر مطالعه را می‌رساند) که زندگی را برای او قابل تحمل ساخته است. اما امروز مزه‌ی این تخمه جور دیگری است؛ طلاق توو عین یک تیغ ماهی در گلویش گیر کرده و او را آشفته می‌کند.
توو هرگز تصوری از نشستن سانسان در میان پوست تخمه‌ها و تعمقش در باره طلاق خود، ندارد، اما سانسان هنوز می‌تواند او را با برنامه‌های روزانه‌اش تصور کند. تعجبی ندارد، چون او در مراسم نامزدی به توو قول داد که: من تا روزی که همه دریاهای دنیا خشک شوند به تو فکر می‌کنم. توو هم باید چیزی شبیه این گفته باشد، و "مین" تنها شاهد این مراسم و زن فعلی و قانونی توو هر دو آنها را در آغوش کشید. در بازنگری ماجرا، عجیب این بود که مین قولی نداد. با این وجود، نامزدی سانسان و توو دقیقا مانند ازدواج مین و توو، پیمانی میان سه نفر آنها بود.
مین زیباترین دختری بود که سانسان در دانشکده دیده بود و ده سال بعد او هنوز زیباترین زن در ذهن سانسان است.  آنها در دانشکده با چهار دختر دیگر در یک خوابگاه بودند اما طی سال اول با هم صمیمی نبودند. مین دختری شهری، جذاب، معاشرتی و یکی از دخترهایی بود که چشمش هر چیزی را می دید، می‌خواست و البته چشمش بهترین‌ها را می‌دید. سانسان دختری از شهری کوچک با لهجه غلیظ و صورتی پهن که برای دوستی و محرم اسرار مین بودن دور از انتظار به نظر می‌رسید. حوالی پایان سال اول دانشگاه، تظاهرات میدان تیانامن سبب وقفه در تحصیل‌شان شد. مین یکی از اعتراض‌کنندگان فعال میدان شد. پسرها خانم تیانامن را تایید می‌کردند؛ او مثل مجسمه آزادی لباس پوشید و با علامت پیروزی جلوی دوربین گزارشگران غربی رفت. بعد از اینکه سرو صداها خوابید، او مدام کنترل می‌شد و دوران سختی را تجربه کرد؛ سرانجام جزو کسانی شد که به زندان نمی‌رفتند اما بعد از اتمام تحصیلات، محروم از داشتن شغل قانونی بودند. وقتی مین به دانشکده برگشت هنوز زیبا اما نگران و درمانده بود، سانسان اولین و تنها کسی در خوابگاه بود که جرات اظهار همدردی و دوستی به مین را داشت. سانسان از معدود کسانی بود که در هیچ تظاهراتی شرکت نکرد. سانسان و توو تنها دانشجویانی بودند که سر کلاس پیدایشان می‌شد چون همکلاسی‌هایشان به تظاهرات می رفتند؛ بعدها وقتی اساتیدشان به کلاس نیامدند آنها فهمیدند با توجه به علاقه‌ای که به خانواده و شهر شان دارند بهتر است به خانه برگردند.
سانسان هرگز در فکر ابراز دوستی به مین به منظور از خود گذشتگی یا شجاعت نبود؛ خوب رفتار کردن با کسی که شایسته واکنش بهتری از جانب زندگی بود آرزوی ساده‌ای نبود. وقتی مین تصمیم گرفت حسن نیت داشته باشد و بهترین دوست سانسان باشد، سانسان غرق در شادی و قدر شناسی شد. سانسان کمی معذب بود انگار که او از بدبیاری مین سوءاستفاده کرده بود؛ دوستی آنها تحت شرایط عادی شکل نگرفته بود، اما حالا اگر تقدیر این بود، زندگی با این مورد استثنایی چه اشکالی داشت؟
در پایان سال دوم دانشگاه، بخش تحصیلات عالیه دانشگاه سیاست جدیدی را اعلام کرد مبنی بر اینکه به دانشجویانی که بستگان امریکایی دارند، برای تحصیلات خارج از کشور پاسپورت داده می‌شود، چیزی که در کل معقول نبود اما در آن زمان تمام آرزوی آنها شد، زندگی با همه قوانین مسخره‌اش مسیر زندگی آنها را خواهی نخواهی تغییر داد. تنها امید مین برای آینده اش – رفتن به امریکا بعد از اتمام تحصیلاتش- شعله‌ای بود که در او زبانه می‌کشید و سانسان تاب دیدن چهره زیبای ناامید او را نداشت و در فکر چاره افتاد.
وقتی سانسان نقشه خود – که توو از یک دانشگاه امریکایی درخواست مجوز تحصیلی کند و مشکل مین را از طریق یک ازدواج جعلی حل کند–  را برای  توو مطرح کرد، توو گفت: «عقلت رو از دست دادی؟ من قوم و خویش امریکایی ندارم.»
«مگر عموی پدرت بعد از جنگ رهایی‌بخش به تایوان نرفت؟چرا نتونسته باشه بعدها به امریکا بره؟ گوش کن، هیچکس به امریکا نمی‌ره تا تاریخچه فامیلی تو را بررسی کنه. همین که ما بگیم او در امریکاست و گواهی‌نامه رو بگیریم...»
«اما کی به ما گواهی‌نامه می‌ده؟»
«من برای همین نگرانم. تو فعلا در مورد درخواست دانشگاهی فکر کن.» سانسان دودلی را در چشم‌های توو دید اما روزنه امیدی وجود داشت و او قبل از اینکه این امید از بین برود آن را زنده کرد.
«مگر تو هم نمی‌خوای به امریکا بری؟ما بعد از فارغ‌التحصیلی نباید به شهرمون برگردیم و با کارهای کسل کننده مشغول بشیم فقط به این دلیل که اجازه اقامت نداریم. تو وقتی در امریکا باشی برای هیچکس مهم نیست که تو از یک شهر کوچک آمدی.»
«اما ازدواج با مین؟»
«چرا که نه؟ ما همدیگر رو داریم اما او کسی رو نداره. پسرهای شهری وقتی دیدند او مشکل داره همه مثل لاک‌پشت سرشون رو توی لاکشون کردند.»
توو موافقت کرد تلاش خود را بکند. این یکی از دلایلی بود که سانسان به او عشق می‌ورزید- توو علیرغم دودلی‌اش به او اعتماد کرد؛ توو تصمیم سانسان را دنبال کرد. راضی کردن مین آسان به نظر می‌رسید هرچند که او هم سوالاتی در این مورد داشت. سانسان خود به تنهایی توو و مین را برای یک جمع سه نفره امریکایی ترغیب می‌کرد؛ او به شهر خود برگشت و با رشوه دادن و خواهش و تمنا توانست یک گواهی جعلی در مورد عموی بزرگ امریکایی توو تهیه کند. این نقشه شاید غلط بود اما در هر مرحله درست جلو رفت. توو توسط دانشکده‌ای در پنسیلوانیا پذیرفته شد، مین با گواهی ازدواج کارهای اداری خود را برای ترک کشور به عنوان همسر توو انجام داد. این تمهیدات فقط برای این سه نفر رازی آشکار بود و توضیح آن برای دیگران بسیار پیچیده بود، اما هیچکدام از آنها شکی در این مورد نداشتند. یک سال بعد هم وقتی مین راهی برای حمایت و ضمانت خود پیدا کرد نقشه تمام و کمال انجام شده و توو با یک ازدواج و طلاق زیر بغلش به خانه برمی‌گردد و با سانسان ازدواج می‌کند.
قبل از رفتن توو هیچ رابطه جنسی میان سانسان و توو وجود نداشت. در واقع توو خواست اما سانسان امتناع کرد. سانسان کتاب زنان عاشق را بیاد آورد که در دوره دانشکده خوانده بود و مطلبی از آن در ذهن او مانده بود. یکی از خواهران قبل از رفتن معشوقه اش به جنگ از داشتن رابطه‌ی جنسی با او پرهیز کرد چون می‌ترسید در جایی که آنها فقط با جنگ روبرو بودند او تشنه و حریص زنان شود. اما توو که به جنگ نمی‌رفت بلکه می‌رفت تا زندگی زناشویی را با زنی دیگر شروع کند. یک مرد چطور می‌توانست عاشق زنی زیبا نشود که در همان آپارتمان به فاصله یک در باریک خوابیده است؟ سانسان بعد از دریافت نامه‌ای کوتاه از آنها مبنی بر قصدشان در تداوم ازدواج، شرو ع به‌تصویرکردن معاشقه میان توو و مین کرد، هیچ‌کدام از آنها دیگر به او نامه ننوشت. او آنها را در ذهن خود برهنه کرد، در تختخواب گذاشت و اندام جنسی آنها را وارسی کرد انگار که جوابی دریافت می‌کرد. موهای بلند ابریشمی مین روی اندام چون ساقه کرفس توو می‌ریزد و او را به طرف خود می‌کشد؛ توو کله بزرگ گل کلمی‌اش را روی سینه‌های بزرگ مین می‌گذارد، بچه خوکی زشت و گرسنه در پی غذا. سانسان هر چه بیشتر فکر می‌کرد آنها مسخره‌تر می‌شدند. این بی‌انصافی در حق او بود، سانسان می‌توانست تصویری مضحک از توو بسازد اما زیبایی مین که مانند الماسی بود مانع ساختن چنین تصویری می‌شد. سانسان هرگز کوچکترین نگرانی از عاشق شدن آنها نداشت – مین دختری بیش از حد جذاب نسبت به توو بود که سری بزرگ، اندامی لاغر و لبخندی متواضعانه داشت. او به عشق خود و توو وفادار بود و اعتقاد داشت آنها برای حفظ یک دوست، فداکاری کرده‌اند؛ اما زندگی توجیه‌ناپذیر بود، مین و توو عاشق یکدیگر شدند در حالیکه به نظر سانسان آنها اصلا به یکدیگر نمی‌آمدند. گاهی اوقات سانسان خود را بجای مین می‌گذاشت و با خودش ور‌ می‌رفت، به نظر می‌رسید او و توو هماهنگی بیشتری از نظر جنسی و گذشته زیبای پر مشقت‌شان داشته باشند و همین مسئله بعدها او را به گریه می‌انداخت -  از زمانی که سانسان کودکی نوپا بود و کنار اجاق مادرش می‌نشست و توو پسر بچه کوچک میوه فروش دکه کناری بود، آنها همبازی بودند.
سانسان وقتی نمی‌توانست جلو افکارش را بگیرد، عادت داشت تخمه آفتابگردان بشکند. هرشب او ساعت‌ها می‌نشیند و تخمه می‌شکند؛ وقتی بیدار می‌شود به اولین چیزی که دست می‌زند، پاکت تخمه است. وقتی پوست تخمه‌ها زیر پایش تق تق صدا می‌کنند، او آرام می‌گیرد و می‌تواند مین و توو را  با لباس تصور کند. این حقیقت که آنها زیر قولشان زده‌اند دردناک است و همیشه دردناک خواهد بود. آنچه که عملی شده قول ازدواج مین و توو به یکدیگر است. سانسان باعث ازدواج آنها بود و حتی اگر آنها در اقرار این مسئله به یکدیگر بسیار شرمنده باشند، با این حال او مانند فرشته نگهبانی است که با گذشتش آنها را دعا و نفرین می‌کند و بالای تختخواب آنها بال بال می‌زند.
حالا چه چیزی بعد از ده سال آنها را به طلاق کشانده است؟ زمانی آنها عهد خود را نسبت به او شکستند؛ دوباره هم عهدشکنی کردند. اگر قرار باشد آنها به از خود گذشتگی او فکر نکنند، این طلاق به چه درد او می‌خورد؟
وقتی پاکت تخمه‌ها خالی می‌شود، سانسان تصمیم می‌گیرد پیش مادرش برود و در باره طلاق توو بپرسد. فقط یک بازار در شهر هست که آن هم در کنار ایستگاه راه‌آهن است. قطارها بین پکن و شهرهای جنوبی در حرکتند و برای استراحت‌های ده دقیقه‌ای چند بار در روز در ایستگاه توقف می‌کنند و کسب و کار بسیاری از دست فروش‌ها به همین قطارها وابسته است.
وقتی سانسان به آنجا می‌رسد قطار پانزده تازه وارد ایستگاه شده است. چند مسافر مشغول کش و قوس دادن پاها و دست‌هایشان هستند و بزودی سیل جمعیت به طرف بازار روانه می‌شود. سانسان روی چند پله دورتر می‌ایستد و به مادرش نگاه می‌کند که با ملاقه استیل به قابلمه می‌کوبد و بلند بلند می‌گوید: «بیا و امتحان کن- بیا و بخر- تخم مرغ‌های دو زرده- با بهترین مزه‌ای که تا حالا نخورده‌اید.»
زنی می‌ایستد و در قابلمه را بر می‌دارد و بچه‌اش به بزرگترین تخم مرغ اشاره می‌کند. بیشتر مردم به خاطر بوی خوب برگ‌های چای، ادویه‌جات و سس سویا جذب می‌شوند. بعضی‌ها کیف پولشان را در می‌آورند که پول بدهند و بقیه با دیدن تخم مرغ فروش‌های دیگر می‌روند بدون آنکه بدانند بهترین تخم مرغ‌های سفت دنیا را از دست داده‌اند. سانسان وقتی جوانتر بود از دست مردمی که تخم‌مرغ‌های مادرش را نمی‌خریدند عصبانی می‌شد- دست‌فروش‌های دیگر همه خسیس بودند و بر عکس مادرش هرگز برای پختن تخم مرغ‌ها ادویه و برگ چای در قابلمه نمی‌ریختند. اما وقتی سانسان بزرگتر شد از سماجت مادرش عصبانی می‌شد. تمام کسانی که تخم مرغ‌های او را می‌خرند، غریبه‌هایی که می‌آیند و می‌روند هرگز این محل یا چهره مادرش و مزه تخم مرغ‌ها را از یاد نمی‌برند، اما آنها هیچ‌گاه متوجه نخواهند شد که مادرش با استفاده از بهترین ادویه‌ها و برگ چای، هزینه بیشتری صرف پختن تخم مرغ‌ها می‌کند.  
هنگامی که قطار ایستگاه را ترک می‌کند سانسان آجری پیدا می‌کند، کنار چهارپایه مادرش می‌گذارد و می‌نشیند و به مادرش نگاه می‌کند که تخم مرغ‌ها و ادویه بیشتری به قابلمه اضافه می‌کند. سانسان می‌گوید: «این پول هدر کردن نیست که ادویه به این گرانی رو توی قابلمه می‌ریزی؟»
«به من نگو که تخم مرغ رو چطوری بپزم. این کار رو چهل ساله که انجام می‌دم و تو با این طرز پخت تخم مرغ بزرگ شده‌ای.»
«اما اگر مردم مزه‌های دیگر رو امتحان کنند دیگه دنبال تخم‌مرغ‌های شما نمی‌آن.» مادر صدایش را بالا می‌برد و می‌گوید: «پس چرا شانس خوردن بهترین تخم مرغ‌های دنیا را به آنها نمی‌دن.» چند دست‌فروش به آنها نگاه می‌کنند و به هم چشمک می‌زنند. بازار پر است از چشم و گوش. تا وقت شام تمام شهر می‌فهمند که سر و کله‌ی سانسان پیدا شده و با مادر بیچاره‌اش دعوا کرده است و به‌بچه‌های شهر سر میز شام هشدار می‌دهند که مثل سانسان رفتار نکنند، دختری که وظیفه فرزندی‌اش را انجام نمی‌دهد و در حالیکه مادرش اتاقی در خانه برای او نگه داشته، او پولش را صرف اجاره‌خانه می‌کند.
سانسان با لحنی آرام می‌گوید: «مادر چرا به بازنشستگی فکر نمی‌کنی؟»
«اون وقت کی به من، پیرزن بیوه‌ی بیچاره غذا می‌ده؟»
«من می‌دم.»
«تو هنوز نمی‌دونی چطوری از خودت مواظبت کنی. چیزی که تو نیاز داری مردی مثل توو‌ست.»  
سانسان به سایه خود و پوست تخم مرغ‌هایی که کنار صندل‌های چرمی‌اش روی زمین افتاده نگاه می‌کند. قبل از اینکه سانسان با پسر میوه فروش دکه بغلی، توو، دوست شود، پوست تخم مرغ‌ها تنها اسباب‌بازی او بودند. والدین توو بازنشسته شده‌اند و در آپارتمان دو خوابه‌ای زندگی می‌کنند که توو برای آنها خرید. دکه بغلی حالا سیگار، فندک و عکسی به اندازه‌ی کف دست از  زنی بور می‌فروشد که وقتی نور به آن نتابد لخت دیده می‌شود. لحظه‌ای بعد سانسان می‌پرسد: «چه به سر توو آمده؟»
«پدر و مادر توو دیروز آمدند و گفتند اگه تو مایلی پیش توو برگرد.»
«چرا؟»
«یک مرد نیاز به زن داره، تو هم به یک همسر نیاز داری.»
«یک جانشین،این چیزیه که من هستم؟»
«لجبازی نکن. تو دیگه یک دختر جوون نیستی.»
«توو چرا طلاق گرفت؟»
«فکرهای مردم تغییر می‌کنه. سانسان، اگه از من می‌پرسی، من می‌گم بدون هیچ سوالی همین الان برگرد پیش توو.»
«این چیزیه که توو می‌خواد یا نظر پدر و مادرشه؟»
«چه فرقی می‌کنه؟ اگه تو بخوای، او با تو ازدواج می‌کنه، این چیزیه که پدر و مادرش گفتند.»
«یک ازدواج توافقی.»
«مزخرف نگو. شما دو تا از بچگی با هم بزرگ شدید، آدم‌ها حتی با ازدواج توافقی عاشق همدیگه می‌شن.»
سانسان قلبش آزرده می‌شود و می‌گوید:«درسته، آدم‌ها در ازدواج توافقی عاشق همدیگه می‌شن اما اون چیزی که من می‌خوام عشق نیست.»
«پس تو چی می‌خوای خانم رومانتیک؟»
سانسان جواب نمی‌دهد. شور عشق بیش از یک داستان عاشقانه است. قول، قول است، عهد و پیمان به قوت خود باقی می‌ماند مانند بزرگی کازابلانکا، مانند شور عشق واقعی که زندگی روزانه او را معنی‌دار می‌کند.
هیچ‌کدام حرفی نمی‌زنند. سانسان به مادر ش نگاه می‌کند که تخم مرغ تازه‌ای را با ملاقه بر می‌دارد و با قاشق، پوست آن را با دقت می‌شکند در نتیجه تخم مرغ خیلی خوب ادویه را به خود می‌گیرد، بعد تخم مرغ را از قابلمه بیرون می‌آورد و بی‌آنکه حرفی بزند آن را در دست سانسان می‌گذارد. تخم مرغ داغ است اما سانسان آن را پرت نمی‌کند. سانسان به ترک‌های روی پوست تخم مرغ نگاهی می‌اندازد که با ادویه و سس سویا سیاه شده، مانند لاک به ظاهر ترک خورده‌ی لاک‌پشت. وقتی او بچه بود باید کلی التماس می‌کرد تا مادر به او تخم مرغی بدهد اما زمانی که توو آنجا بود، مادر همیشه بدون هیچ تردیدی نفری یک تخم مرغ به آنها می‌داد. سانسان متعجب از این می‌شود که مادرش هنوز این چیزها را به یاد دارد، تقویت رابطه آنها، مدتها قبل از عاشق شدن سانسان و توو.
چند دقیقه می‌گذرد و بعد دو جیپ با صدای قیژ قیژشان کنار خیابان می‌ایستند. سانسان چند پلیس را می‌بیند که از جیپ بیرون می‌پرند و فروشگاه خشکبار گانگ را محاصره می‌کنند. مشتریان به بیرون رانده می‌شوند. دست‌فروشان از یکدیگر می‌پرسند: چی شده؟ مادر سانسان می‌ایستد و اطراف را نگاه می‌کند و ملاقه را به دست سانسان می‌دهد و می‌گوید: مواظب اجاق باش و با چند دست‌فروش کنجکاو دیگر به طرف خیابان می‌روند.
سانسان مادرش را می‌بیند که دیگران را به جلو مغازه هل می‌دهد، جایی که پلیس‌ها نوار قرمز اخطار نصب کرده‌اند. او نمی‌داند چرا مادرش بعد از چهل سال کار کردن در این بازار هنوز به مسائل آدم‌های دیگر علاقمند است.
ده دقیقه بعد مادرش بر می‌گردد و به دست‌فروش‌های دیگر می‌گوید: «باورتون نمی‌شه، اونها در فروشگاه گانگ تریاک پیدا کرده‌اند.»
«چی؟»
مادر سانسان می‌گوید: «تعجبی نداره که کار و کاسبی اونها همیشه خیلی خوبه. اون‌ها به آجیل‌هاشون تریاک اضافه می‌کنند در نتیجه مردم دوباره به اون‌ها مراجعه می‌کنند. این‌جور آدم‌ها چقدر بدجنسند!» دست‌فروش کنار راهرو می‌پرسد: «پلیس چطوری اون‌ها رو پیدا کرد؟»
«کسی که توی این فروشگاه کار می‌کنه باید به اون‌ها گفته باشه.»
دست‌فروش‌های دیگر بر می‌گردند. سانسان به صحبت‌های آنان در باره وجود تریاک در گانگ گوش می‌دهد، کف دست‌هایش خیس و چسبناک است. او می‌خواهد قبل از اینکه شب شود برای خرید تخمه آفتابگردان به فروشگاه گانگ برود؛ حتی فکر تخمه آفتابگردان او را مشتاق رفتن به خانه می‌کند تا خود را میان پوست تخمه‌ها پنهان کند و مزه‌ی این تخمه، روی زبانش او را به محلی امن می‌برد، جایی که با خیال راحت توو و مین را می‌پاید. آیا این چیزی که او با آن زندگی می‌کند خوراکی مسموم و رویایی مخدر است؟
مادر سانسان به طرف او بر می‌گردد و می‌گوید: «دیگه در مورد مشکل دیگران حرف نزنیم. نظرت در باره این پیشنهاد چیه سانسان؟»
«ازدواج با توو؟ من نمی‌خوام با او ازدوج کنم.»
«تمام این سال‌ها تو منتظر او بوده‌ای، احمق نشو.»
«من هرگز منتظر او نبوده‌ام.»
«اما این یک دروغه. همه می‌دونند که تو منتظر اونی.»
«همه؟»
«چرا تو اصلا ازدواج نمی‌کنی؟ همه می‌دونند که توو این بلا رو سر تو آورد، اما مردها اشتباه می‌کنند. حتی پدر و مادرش دیروز معذرت‌خواهی کردند. حالا دیگه وقتشه که در باره‌ی بخشش فکر کنی.»
«چی رو ببخشم؟»
«اون اول با تو بود، بعد تو رو ول کرد و سراغ زن دیگه‌ی رفت. گوش کن، اگه تو پیش اون برمی‌گشتی کار بدی نبود، همونطور که قدیمی‌ها می‌گن – اون چیزی به تو متعلقه که تا آخر مال تو باشه.»
«مادر یک دقیقه صبر کن. منظورت چیه از اینکه می‌گی اون با من بود؟» مادر سانسان سرخ می‌شود و می‌گوید: «خودت می‌دونی منظورم چیه.»
«نه، نمی‌دونم. اگه منظورت رابطه جنسی‌ست، نه، اون هرگز با من رابطه‌ای نداشت.»
«این چیزی نیست که خجالت بکشی. این قابل قبول بود و تقصیر کسی نبود.»
سانسان تازه معنی مدارای مردم شهر را با خودش می‌فهمید، زن مفلوک ازدواج نکرده‌ی دست خورده‌ای که معشوقه‌اش او را ترک کرده و تمام این‌ها فقط به‌این دلیل است که او هرگز نمی‌تواند دختر بودنش را با توجه به رسومی که داشتند به اثبات برساند.
«مادر من اصلا با توو رابطه جنسی نداشتم.» مادر سانسان با ناباوری می‌پرسد: «تو مطمئنی؟»
«من یک دختر ترشیده‌ی بی‌عقل هستم. اگه باورت نمی‌شه چرا از مردم شهر نمی‌خوای در باره دختر بودنم نظر بدهند؟» مادر سانسان مدتی به او خیره نگاه می‌کند و بعد دست‌هایش را به هم می‌کوبد و می‌گوید: «چه بهتر. من نمی‌دونستم تو اینقدر اونو دوست داشتی. من امشب می‌رم و به پدر و مادرش می‌گم که تو این همه سال خودتو برای اون پاک نگه داشتی.»
«من کاری برای او نکردم.»
«اگه تو با اون رابطه نداشتی، پس چرا ازدواج نمی‌کردی؟»
سانسان جواب نمی‌دهد. او فکر می‌کند که شایعه دختر نبودنش چه بار سنگینی بر دوش پدرش قبل از مرگ بوده است. او از اینکه مادرش در این سال‌ها چرا با او برخورد نکرده تعجب می‌کند؛ مادرش، این زن مغرور سنتی چطور توانست چنین چیزی را از دخترش بپرسد در حالی‌که آنها هرگز در باره روابط  جنسی با هم صحبت نکرده‌اند. مادر سانسان می‌گوید: «اگه نمی‌تونی جواب بدی، حالا وقتشه که تصمیم بگیری.»
«من از اول تصمیم خودم رو گرفته بودم. من با توو ازدواج نمی‌کنم.»
«تو دیوونه شدی؟»
«مادر چرا شما می‌خوای بهترین تخم مرغ فروش دنیا باشی؟» مادر سانسان سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید: «نمی‌دونم در باره چی حرف می‌زنی.»
«مادر چرا به تخم مرغ‌ها ادویه اضافه می‌کنی؟»
«اگه من به مردم می‌گم، بهترین تخم مرغ‌های دنیا را می‌فروشم، باید سر قولم وایسم.»
«اما کسی به این موضوع اهمیت نمی‌ده. شما سر قولی هستی که فقط برای خودت اهمیت داره.»
«با من این‌طوری حرف نزن، من یک بی‌سوادم. تازه این چه ربطی به ازدواج تو داره؟»
«من هم سر قولم‌ام."
«چرا تو اینقدر لجبازی؟ می‌دونی اگه تو ازدواج نکنی، ما هر دو آخر سر دیوونه می‌شیم؟» مادر سانسان این را می‌گوید و شروع به گریه می‌کند.
قطار دیگری با سوت بلند وارد ایستگاه می‌شود. سانسان به آواز مادرش گوش می‌دهد که با صدای لرزان      می‌خواند و قطره اشکش را پاک می‌کند. سانسان با آزار دادن مادرش حتما دیوانه می‌شود؛ تنها کسی که سانسان دوستش دارد، علیرغم اینکه چه کسی است. اما او چاره دیگری ندارد. مردم می‌توانند زیر قولشان بزنند و آن را مانند دستمالی مصرف شده دور بیاندازند، اما سانسان نمی‌خواهد یکی از آنها باشد.
مردی با بلوز و شلوار کثیف وارد بازار می‌شود و کیسه‌ای با خود دارد. او کیسه را طوری بغل گرفته که انگار زنی در آغوش اوست. سانسان به مرد نگاه می‌کند که در فضای باز میان دو غرفه کنار راهرو نزدیک اجاق مادرش می‌نشیند. او یک جعبه مقوایی پهن و چاقویی بلند و تیز، که میوه‌فروش‌ها برای بریدن هندوانه از آن استفاده می‌کنند، از کیسه‌اش بیرون می‌آورد. او پیراهنش را در می‌آورد، چاقو را روی بازوی چپ می‌گذارد و با دقت گوشت میان آرنج تا شانه را می‌برد. حرکات او بقدری آرام و متعادل به نظر می‌رسد که سانسان و دیگران، متحیر و بی سر و صدا او را تماشا می‌کنند. مرد انگشت اشاره‌اش را در خون فرو می‌برد و آن را نگاه می‌کند انگار که خطاط است و بعد روی جعبه مقوایی چنین می‌نویسد:«ده یوان به من بدهید تا بتوانید یک بار هر جای بدن مرا که می‌خواهید ببرید؛ اگر با یک برش بمیرم دیگر به من بدهکار نیستید.» قبل از آنکه عده بیشتری جمع شوند، مرد این جملات را بلند بلند تکرار می‌کند.
پیرزنی می‌گوید: «عجب مرد دیوانه‌ای!»
زن دیگری می‌گوید: «یک روش جدید گدایی.»
«چرا گدایی نمی‌کنه؟»
«کی به او پول می‌ده؟ او قوی‌ست و می‌تونه برای خودش کار پیدا کنه.»
پیرمردی می‌گوید: «جوون‌ها حالا دوست ندارند کار کنند. اون‌ها پول رو بدون زحمت و آسون می‌خواهند.»
«مگر آسیب رسوندن به کسی آسونه؟» مرد جوانی می‌پرسد: «هی! قصه‌ی تو چیه؟ نمی‌دونی برای گدایی کردن باید تراژدی خوبی بسازی؟»
مردم می‌خندند. مرد آرام وسط دایره‌ای می‌نشیند، خون از آرنجش روی شلوار جینش می‌ریزد اما انگار به آن توجهی نمی‌کند. بعد از مدتی او دوباره آن جملات را فریاد می‌زند. مادر سانسان آهی می‌کشد و صندوق پول خود را برمی‌دارد و به طرف مرد می‌رود و می‌گوید: «مرد جوان توی این صندوق ده یوان هست آن را بردار و برو و شغلی برای خودت پیدا کن. با این کارهای بی معنی زندگی‌تو هدر نده.»
«اما کاری پیدا نمی‌شه.»
«پس این پول رو بردار.» مرد تیغه چاقو را بین دو کف دستش نگه می‌دارد و دسته آن را به مادر سانسان می‌دهد: «خاله بفرمایید.»
«برای چی؟ من نمی‌خوام بدن تو رو ببرم.»
«اما باید این کار رو بکنید وگرنه نمی‌تونم پول رو بردارم. اینجا نوشته شده.»
«پول رو بردار.»
«من گدا نیستم.» یک نفر از توی جمعیت می‌پرسد: «پس تو چی هستی؟»  یکی دیگر می‌گوید: «یک احمق.»
مردم از خندیدن طفره می‌روند. مرد تکان نمی‌خورد و هنوز چاقو را برای مادر سانسان نگه داشته است. مادر سانسان سرش را تکان می‌دهد و اسکناس را روی جعبه مقوایی می‌اندازد. مرد اسکناس را جلوی پای مادر سانسان می‌گذارد و به طرف جای خود عقب می‌رود.
سانسان اسکناس را بر می‌دارد و به طرف مرد می‌رود. مرد به او نگاه می‌کند و او هم به چشم‌های مرد نگاه می‌کند. بدون کلمه‌ای حرف مرد چاقو را در دستان او می‌گذارد. سانسان اندام او را برانداز می‌کند، پوستی نرم و برنزه و زخمی که خونریزی دارد. سانسان با یک انگشت بازوی او را لمس می‌کند، آزمایش و ارزیابی می‌کند و بعد نوک انگشتش را روی شانه او حرکت می‌دهد. مرد از این حرکت کمی می‌لرزد.
مادرش می‌گوید: «سانسان دیوونه شدی؟» ماهیچه‌های مرد زیر انگشت نوازشگر سانسان شل می‌شود؛ بعد از این همه سال سانسان کسی را می‌یابد که مفهوم قول را درک می‌کند. شاید آنها دیوانه به نظر آیند، اما آنها تنها نیستند و همیشه یکدیگر را پیدا می‌کنند. این قول زندگی است، اصالت و شرافت  است.
سانسان می‌گوید: «نگران نباش مادر.» سانسان به مادرش لبخند می‌زند، چاقو را به شانه مرد نزدیک می‌کند و به آرامی و با عشق و ملاطفت برشی در بدن او ایجاد می‌کند.

انجیل

نوشته: توبیاس ولف/ برگردان: علی‌رضا کیوانی نژاد

انجیل


وقتی خانم مورین از باشگاه «هاندرد» رفت، شب بود. بیرونِ در ایستاده بود که تلنگر هوای سرد گذشت زمان را به یادش آورد؛ شب شده بود. چراغ‌های نیم‌سوز سر درِ فروشگاه‌ها بر بخشی از پیاده رو یخ بسته، نور ضعیفی می‌انداختند. جیب‌هایش را برای یافتن دستکش‌هایش گشت، بعد با ناامیدی همان جیب‌ها را برای پیدا کردن پول و پله زیر و رو کرد. دستکش‌هایش را توی باشگاه جا گذاشته بود. اگر بر می‌گشت می‌دانست با پیشینه‌ی خرابی که دارد، تقاضا برای ماندنش زیاد است. «تِرِسا» یا یکی از آنها می‌خواست دستکش‌ها را بردارد و برایش دوشنبه به مدرسه ببرد. هنوز آنجا ایستاده بود. کسی آمد بیرون و پشت سرش ایستاد، مورین صدای موسیقی را شنید؛ صداها بلندتر می‌شد. درِ بادبزنی باشگاه شبانه بسته شد، مورین گره‌ی روسری‌اش را سفت کرد و برگشت کنار پیاده رو جایی که از ماشینش پیاده شده بود. کمتر از یک ایستگاه گذشته بود که فهمید راه را اشتباه آمده است؛ اشتباهی پیش پا افتاده. جایی که او و دیگران پارک می‌کردند دیگر حتی یک جای خالی هم نداشت. سرش را برگرداند و از خیابان گذشت و از باشگاه دور شد. انگشتانش از فرط سرما شده بودند مثل یک تکه چوب خشک. دستهایش را کرد توی جیب کتش، اما فشار کسانی که از باشگاه بیرون آمده بودند سبب شد پای راستش اندکی روی یخ بلغزد. بعد تعادلش را از دست داد و افتاد تو بغل یکی از آنها.
با سری خمیده، خیلی آرام راه افتاد و از این طرف به آن طرف رفت؛ او را به خاطر مادر پیر و از پا افتاده‌اش می‌شناختند که کم‌کم موهایش ریخته بود و درد مفاصل هم داشت. دلش می‌خواست مانند مادرش رفتار کند و این طوری مسخره‌بازی در می‌آورد تا شاید جوان‌تر نشان دهد اما این فایده‌ای نداشت. آن جا دورتر از آن بود که با «مولی» و «جین» و «اِوان» قهقه بزنند و قدمی بزنند و درباره‌ی دوست‌دختر سوئدی دیوانه اِوان چیزی بگویند و کسی مطلع شود. روز بدی را در مدرسه پشت سر گذاشته بود و حالا خوشحال بود که هفته تمام شده و  فرصت دارد خودش را با انواع شوخی‌ها و مسایل حاشیه‌ای سرگرم کند و اشعه‌ی گرما بخش خورشید را روی صورت رنگ پریده‌اش حس کند. اما حالا صورتش کرخ بود و از قدم زدن کسالت‌بارش عصبی شده بود.
لنگ لنگان از خیابان گذشت و رد پای جمعیت او را به هاریگان کشاند؛ جایی که خودش یکبار توانسته بود آواز گروه‌های محلی‌اش را بشنود. آنجا را بعدها افق بیکران نام دادند یا افق گم شده یا فراموش شده.
همانطور که رد می‌شد زیر زیرکی نگاهشان می‌کرد، از سرِ درماندگی نگاهی به ساعتش انداخت و به یاد دخترش افتاد. دو سالی می‌شد «گریس» را ندیده بود، از وقتی رفته بود کالج «ایتاکا» برای همکاری تمام وقت و حالا هم که برگشته بود با معلم زبانی که زمانی در مدرسه همکار مورین بود، مدرسه «سنت‌ایگناتیوس»، زندگی می‌کرد. این رابطه به زمانی بر می‌گشت که گریس دانشجو سال آخر بود و معلم زبان هم با دختری جوان ازدواج کرده بود. مورین تلاش کرده بود گریس را ببیند اما او، سرحرفش بود و نمی‌خواست مادرش را ببیند. مورین می‌گفت بعضی چیزها هستند که نابخشودنی‌اند مثل گریس مخصوصا از وقتی که می‌خواست بفهمد حقایقی که در مورد دخترش می‌گویند قابل اغماضند یا نه؟
هنوز هم تلاش می‌کند وقتی پدر کرسپی، کشیش، آمد راس کار و مردک معلم را اخراج کرد گریس را بیاورد پیش خودش. البته مورین نمی‌داند منبع اطلاعات پدر کرسپی کجاست اما گریس آنها را باور ندارد. گریس گفته بود همه چیز بین او و مورین تمام شده و تا همین الان هم سر حرفش ایستاده و آن رابطه‌اش هم با آن معلم زبان چندان دوامی نداشت چرا که بعد از به هم زدن اعلام کرد چون آن مردک همسرش را ترک کرده بود، گریس هم قید زندگی با او را زد.
گریس هنوز هم رابطه نزدیکی با مادربزرگش داشت. مورین می‌دانست گریس کمابیش با کارهای پاره‌ وقت سرگرم است و ضمنا با مرد دیگری زندگی می‌کرد. مورین نمی‌توانست مادرش را وادار کند بیشتر از این بگوید چون قبلا هم قول داده بود چیز بیشتری نخواهد اما پیرزن آشکارا از این که در مورد آنچه می‌دانست بیشتر حرف نمی‌زد، لذت می‌برد و می‌دانست همین حرف نزدن، بخشی از تنبیه مورین است برای دور کردن گریس از خانه و کاشانه، و این قضاوت مادر بزرگ بود در مورد این مساله.
دوباره خیابان را دور زد و رسید به محوطه‌ی پارکینگ، به گوشه‌ای آسفالت نشده که توسط فنس از اطرافش متمایز بود. اتاقک نگهبان تاریک بود. راهش را از همان جایی که گِل و شل بود به طرف ماشینش ادامه داد. پارسال تابستان ماشینش را رنگ کرد اما امسال به خاطر نمک و شن سطح جاده که به آن پاشیده، رنگش دیگر مثل سابق نیست. از میان گل و لای خشکیده‌ای که چون پرده، پنجره ماشین را فراگرفته بود، ‌توانست  کتاب راهنمای مسایل اجتماعی دانش‌آموزی را ببیند که روی صندلی شاگرد قرار داشت؛ آخر هفته‌ای که ارزش مطالعه را داشت. توی جیبش دنبال سوییچ گشت اما وقتی داشت تلاش می‌کرد در ماشین را باز کند سرما بدجوری دستش را بی‌حس کرده بود و انگار دستانش مرده بودند. بالاخره صدای شادی‌بخش جرینگ کلیدها در آمد. افتادند روی زمین. دولا شد و کلیدها را برداشت. همین که خواست بلند شود زانویش تیر کشید و گفت: «اه. لعنتی.»
صدایی از پشت سر شنید، صدای یک مرد . مثل همیشه واضح و قوی: «لعنت نکن.»
مورین چشمانش را بست.
مرد حرف‌هایی می‌زد که از آنها سر در نمی‌آورد؛ لهجه خاصی داشت. او دوباره همان را تکرار کرد و بعد گفت: «حالا.»
- چی؟
- کلیدا. بدشون به من.
مورین کلیدها را گرفت پشتش و چشمانش را بست. فقط داشت به یک چیز فکر می‌کرد: نمی خواهد او را ببیند. کلیدها از دستش افتادند و مورین شنید که در ماشین داشت باز می‌شد.
مرد گفت: «بازش کن. همین حالا.»
-لطفا بگیرش.
«خودت این کار رو بکن، لطفا.» مرد بازوانش را در گرفت و با فشار کمی، داخل ماشین کشاندش و محکم در را بست. مورین نشست پشت فرمان، با سری به زیر، چشمانی بسته و دستانی که از شدت سرما یخ زده بود و در جیب بود. درِ سمت شاگرد باز شد و مرد غر و لند کنان گفت: «شروع کن.»
مورین با ناز و ادا و البته رفتاری کاملا احماقانه گفت: « خودت امتحان کن.» مورین شنید که کتاب‌های راهنما خیلی آهسته به کف عقب ماشین، زیر پا، منتقل می‌شوند. بعد مرد آمد و کنار دستش روی صندلی نشست. نفس‌نفس می‌زد اما نفسش‌هایش کوتاه بود نه عمیق. مرد گفت: « چشمات رو باز کن و رانندگی کن.» مرد صدای جرینگ کلیدها را درآورد. مورین، سمت راست چرخ را دید و گفت: «فکر نکنم از عهده‌ش بر بیام.» احساس کرد چیزی به او نزدیک می‌شود و خودش را کمی جمع و جور کرد. مرد صدای جرینگ کلید را بیخ گوشش‌ درآورد و یکهو آنها را انداخت روی دامن مورین: « برو.»
مورین زمانی کلاس دفاع شخصی را گذرانده بود. موضوع به پنج سال پیش بر می‌گشت، وقتی ازدواجش به طلاق کشید و همسرش او را با یک دختر بچه به امان خدا ول کرد، و این بود که فهمید خطر، پیش از این که در خانه باشد، بیرون است. او باید تمام آن قرطی بازی‌های دخترانه را فراموش می‌کرد اما نه این که به خاطر گریس یا خودش مبارزه نکند یا این که گریس از این کار باز داردش، برای ادامه یک مبارزه؛ هجوم به یک حرامزاده آن هم به بدترین شکل ممکن، فریاد کشیدن و مشت زدن و جیغ کشیدن و جنگیدن تا سر حد مرگ. هیچ کدام از اینها را فراموش نکرده بود، حتی حالا، که به خودش نگاه می‌کرد، کاری نکرده و نشسته سر جایش. می‌دانست کجای کارش می‌لنگد- که نمی‌توانست انجامش دهد- شوک ناشی از این که چرا نمی‌توانست به خودش اعتماد کند و برای همیشه بازنشسته شود؛ آب در هاون می‌کوبید. ماشین را روشن کرد و آرام از همان مسیری که مرد گفته بود شروع به حرکت کرد؛ در ردیف چراغ های منطقه تجاری، به سمت رودخانه.
مرد گفت:«خیلی آروم نرو.»
مورین پایش را روی پدال گاز فشار داد.
- آروم‌تر
مورین کمی آهسته تر راند.
مرد گفت:«می‌خوای وایستی؟»
- نه.
مرد پوزخندی زد:«رو پیشونیم نوشته خَرََم؟»
- نه... نمی‌دونم. من که چیزی نمی‌بینم.
- من احمق نیستم. بزن بریم.
اول جاده بودند، در مسیر رودخانه. شب روشنی بود و ماهِ کاملِ کنار ساحل، بالای دباغی قدیمی آویزان بود. ماه، نور نقره‌ایش را روی نیمی از سطح آب رودخانه پهن کرده بود؛ تکه سنگ‌های یخ زده‌ی کوچک کنار جاده نورِ گول‌زنکی داشتند. تابش مهتاب نقره فام روی دستان برهنه‌ی مورین اینطور می‌نمود که یک روح پشت فرمان نشسته است. دستانش به نظر سرد می‌آمدند؛ همین هم بود. مورمورش شد. بخاری را روشن کرد و طولی نکشید که ماشین از لبخند رضایتمند مرد لبریز شد؛ اما چندان خوشایند مورین نبود.
مرد گفت:«اهل نوشیدنی هستی دیگه؟»  
چند لحظه‌ای روی حرفش تامل کرد و در حالی که زانوهایش را به یکدیگر نزدیک می‌کرد و آنها را به کنسول فشار می‌داد گفت:«یه کم.»
مرد ساکت شد. نفسی تازه کرد و در صندلی‌اش فرو رفت . مورین فکر کرد می‌خواهد از خیرش بگذرد. سنگینی نگاهش را روی خودش حس کرد.
گفت:«هفتاد دلار پول دارم. اینو ازم بگیر و از خیرم بگذر.»
مرد با خنده‌ای تصنعی گفت: «هفتاد دلار؟ قیمتت اینه؟»
مورین با صدایی که آرام و صاف بود نه مثل صدای همیشگی‌اش بلند،گفت: «بیشتر از این نمی‌تونم بدم.» مورین تو شش و بش بود که بگوید یا نه که گفت:«می‌خوای بریم دمِ یه عابر بانک شاید بتونم بیشتر هم بدم.»
- منظورم پول نبود. رانندگیتو بکن.
همین کار را کرد. تنها کاری بود که می‌توانست انجام دهد؛ رانندگی توی همین جاده؛ کاری بود که تو سی سال گذشته انجام داده بود. از مسافرخانه‌ی «تول» رد شد، از آن فضای محزون با آن نیمه کاره بودنش، از خانه‌هایی که در معرض وزش باد ساخته شده بودند، از جاده‌ای که به خانه‌اش منتهی می‌شد، از خانه‌ی سوخته‌ای که هنوز هم وحشت کنارش موج می‌زد، از بناهای آجری و لاشه‌ی یک شکار گذشت و از کنار کارگاه تولید مواد لبنی و مزرعه‌ی پدربزرگ و مادربزرگش که در آن کار می‌کردند تا از کار در دباغی خلاص شوند، جایی که بعد از چند سال سگ دو زدن مالکش آن را فروخت و مالک جدید هم که می‌دید پدربزرگ و مادربزرگش با تجربه‌اند آنها را به قسمت بسته‌بندی فرستاد، کنار رودخانه. وقتی مورین جوان‌تر بود، مجبور بود با خواهرانش در جمع‌آوری توت فرنگی از مزارع، مادر را یاری کند و از این که می‌دید مادرش چطور می‌تواند با زنانی که در ردیف کناری به چیدن توت فرنگی مشغولند حرف بزند تعجب می‌کرد یا حتی احمقانه به نظر می‌رسید که در آن یک وجب جا انگشتانش با چابکی خاصی میوه را میان بوته جستجو می‌کردند، تو گویی مالک ذهن و جان آن میوه‌ها بود. در پایان روز هم مادر نگاهی به برگه‌ی مورین (این برگه به سبدی که  او جدا کرده بود منگنه شده بود) انداخت و پسشان داد و زیر لب گفت:«خوبه که دستِ کم دهنت کار می‌کنه.»
مورین از جلوی مغازه‌ی بیست وچهار ساعته‌ی «هفت- یازده» و درخت کریسمس جلوش با سرعت رد شد و از اسکله قدیمی هم گذشت که زمانی با شوهر سابقش «فرانسیس» که آن زمان پسری دوست داشتنی بود و کم رو، بعد از دبیرستان رقص، به آنجا می‌رفتند و وقت‌گذرانی می‌کردند و می‌نوشیدند و خودشان را می‌ساختند؛ میان کشتزارهای رنگ پریده و بقایای درختان سیاه خشکیده که تابستان سبز می‌شوند و سقفی سبز بر سرشان پدیدار می‌شود. مورین آنجا را مثل کف دست می‌شناخت و ماشین خیلی نرم آنها را پیش می‌برد و با شناخت کاملی که از جاده داشت خودش را تسلیم سلطه بی‌چون و چرای آن کرده بود. به نظرِ مردِ ساکتِ کنار دستش هم چنین حسی داشت؛ انگار در خلسه بود.
سپس مرد به جلو خم شد و با صدایی آهسته گفت:«نور بالا بزن. او نطرف جاده‌س. می‌بینی؟ یک کم بالاتر. بعد از اون تابلو.»
مورین تقریبا احساس ضعف کرد. کنار جاده هموار نبود، پوشیده شده بود از برف کوبیده شده که حالا سفت بود و انگار به چرخِ ماشین چنگ می‌انداخت. مورین افتاد توی یک چاله؛ جلو ماشین افتاد تو چاله و چرخ‌ها برای چند لحظه با شدت اما در جا، می‌چرخیدند ولی آخر سر ماشین با شدت از چاله آمد بیرون. چراغ جلو ماشین هم از جایش در آمد و همین طور آویزان بود. دو طرف جاده را درختان بلند کاج احاطه کرده بودند.
مرد گفت: «خیلی تند می‌ری.»
مورین ایستاد، موتور روشن بود و دستش کماکان روی فرمان و یکی از چراغ‌های جلو افتاده بود روی تابلو راهنمای پارک که رویش نوشته بود در این منطقه چه حیوانات و گیاهانی وجود دارند. تابلو انگار  کلاهی از برف سرش بود. مورین این منطقه را به یاد می‌آورد، اوایل، با سرمای غریب سوز زمستانش چندان آشنا نبود. با گروه پیشاهنگانی که گریس هم همراهشان بود و می‌خواستند از صخره‌های مشرف به رودخانه بازدید کنند به این جا آمده بود. این جا پیشینه‌ای تاریخی هم داشت؛ محل چند نزاع میان انقلابیون با دشمن.
مرد چند بار انگار چیزی را بو کرد، دوباره این کار را تکرار کرد. بعد گفت:«آبجو. با دوستام اینجا نوشیدنی زدیم. منظورم نوشیدنیه. تو بوی اونو می‌دی معلم پیر خُبره.»
این که می‌دانست مورین معلم است و همه چیز را درباره‌اش می‌دانست، ناخودآگاه آرامش مورین را در هم می‌شکست. مورین رفته بود تو بحر این آزمون. می‌توانست توضیح دهد مرد در موردش چه فکر می‌کند اما به زبان نمی‌آورد. خود‌کم‌بینی مورین از یک طرف و پیروزی مرد در به دست آوردن رگ‌ خوابش از طرف دیگر، انگار این حس را القا می‌کرد که مرد از همه چیز خبر داشت.  
مورین احساس می‌کرد پشت چشمش تیر می‌کشد، و این زمانی بود که نوشیدنی الکلی را گذاشته بود کنار. گرمای توی ماشین عصبی‌اش کرده بود. دستش را جلو برد و بخاری را کم کرد اما مرد مچ دستش را گرفت و کشید عقب. انگشتانی لاغر و نمناک داشت. دوباره بخاری را زیاد کرد: «بذار همین جوری زیاد بمونه.» سپس دستش را کشید عقب.
از لحظه‌ای که راه افتادند مورین تو نخ مرد بود اما مدام جلو خودش را می‌گرفت. بعد گفت: «لطفا بگو از من چی می‌خوای؟»
مرد گفت: «چیز غیر اخلاقی نمی‌خوام. شاید تو فکرت هزار راه رفته باشه. آمریکایی‌ها در جواب سئوالی که پرسیدی خودت می‌دونی چی جواب می‌دن.»  
مورین به جلو نگاه کرد و حرفی نزد. می‌توانست سوسو زدن چراغ ماشین‌ها را از میان تنه‌ی درختان کنار جاده ببیند. خیلی از جاده‌ی اصلی دور نبود، اما تصور فرار که به مغزش خطور کرد پوچ و بی نتیجه بود؛ خودش را در حال شلاق خوردن تجسم کرد و مثل آنهایی که گریه می‌کنند، مست هستند و در فیلم‌ها، زیادی از خودشان قهرمان‌بازی در می‌آورند.
مرد گفت: «تو هیچی از زندگی ما نمیدونی. ما کی هستیم. اصلا تو این کشور مجبور شدیم چه کارا که نکنیم. من دکتر بودم اما خب اونا بهم اجازه ندادن اینجا به کارم ادامه بدم. بی‌خیالش شدم. اون زندگی قبلی رو فراموش کردم و بنابراین خونوادم زندگی جدیدی رو شروع کردن. پسرم هم دکتر شد ولی نه مثه من. من با اونچه اتفاق افتاده کنار اومدم.»
مورین پرسید: «اهل کجایی؟» بعد بلافاصله گفت: «بی‌خیال بابا. بهش فکر نکن.» خداخدا می‌کرد مرد پاسخی نداشته باشد. بوی تند کود را حس کرد. دوباره چشمش را دوخت به همان تابلو راهنمای پارک که نور چراغ ماشین افتاده بود روش اما حواسش به زانوهای مرد بود که تند و بی صدا به هم می‌خورند.
مرد گفت: «بی‌خیالش. همونی که تو فکر می‌کنی درسته. همون که خانوم معلم پیر یه خونواده رو از هم پاشوند. بدون این که فکر کنه. اهمیت نده.»
مورین گفت: «ولی من خونوادتو نمی‌شناسم.» بعد مکثی کرد. گفت: «‌نمی‌دونم داری راجع به چی حرف می‌زنی؟»
- نه. راستم می‌گی. تو نمی‌دونی دارم در مورد چی حرف می‌زنم. خیلی وقته همه چی رو فراموش کردی. گفتم که. بی‌خیال.»
- منو اشتباه گرفتی.
- می‌خوای بازم دروغ بگی خانوم معلم؟
«مطمئنم منو با کسی دیگه اشتباه گرفتی. چیزایی رو که ازشون حرف می‌زنی اصلا درک نمی‌کنم.» و اتفاقا چیزی که می‌گفت درست بود چون هیچ کدوم از چیزایی که مرد می‌گفت در مورد او صدق نمی‌کرد. مورین حس کرد مجبور بود – مقدمه‌ای برای این که خودش را بریزد بیرون - برگردد و به او نگاه کند. مرد یک‌بری نشسته بود روی صندلی. کتش، هم رفته بود بالا و هم انگار پف کرده بود و مورین توانست ببیند که رنگش پرتغالی روشن است که عموما خدمه کشتی می‌پوشند. در انعکاس نور چراغ ماشین روی صورت مرد، چشمانش را به سان لکه‌ای تیره می‌دید؛ مایعی سیاه. بالای ابروانش، روی پیشانی، چین و چروکی نبود و از او تصویری ابلهانه ساخته بود. ته ریش داشت. چند بریدگی و خش روی گونه‌اش بود، درست زیر چشمانش.
- اشتباه نگرفتمت. حالا تو جواب منو بده.
مورین گیج شده بود؛ سرش را برگرداند به سمتش تا صدایش را بهتر بشنود.
مرد گفت: «نه؟ معلم بزرگ پیر هرگز دروغ نگفته؟»
- راجع به چی داری حرف می‌زنی؟چه دروغی؟
ناگهان دندان‌هایش پشت ریش انبوهش درخشیدند و نمایان شدند.گفت: «تو بهم بگو.»
- هیچ دروغی؟ هیچ وقت؟
مرد گفت: «هرگز. نه دروغی نه حتی سر کسی شیره مالیدن؟»
- خب این که واضحه. معلومه که گفتم. والا به خدا ،کیه که نگفته.
سرش را چسباند به سر مورین و گفت: «پس نگو لعنت به این شانس. بیشتر از این لعنت نکن.»
مورین می‌توانست صورتش را واضح ببیند، کامل، تمام اجزای صورت را، لبش، بینی نازکش و لک و پیس اطراف تیغه‌ی بینی و حدودا زیر چشمانش که وقتی به ریشش می‌رسیدند محو می‌شدند. مورین برگشت و سرش را گذاشت روی فرمان.
مرد گفت: «تو می‌تونی دروغ بگی یا سر کسی شیره بمالی. بسیار خب، مساله‌ای نیست. به قول خودت کیه که دروغ نگه. بی‌خیالش. ولی مرگ خوبه واسه همسایه! هیچ عیبی هم نداره!»
مورین زیر لب گفت: «این دیوونگیه.»
- نه خانومِ کیسی. دیوونگی اینه که تو زندگی یه پسر جون رو سر هیچ و پوچ بهم ریختی.
نفسش بند آمد. سرش را بلند کرد و زل زد به مرد. مرد گفت: «حسن فقط یه مشکل داشت- یه مشکل- اما تو اونو نابود کردی. درکش نکردی خانوم معلم محترم. نمی‌ذارم این اتفاق بیفته.»
- حسن؟ پسرته؟
مرد دوباره تکیه داد، لبانش را غنچه کرد و گونه‌اش رفت تو و دوباره برگشت به حالت اولش؛ مثل ماهی.
حسن. مورین خیلی دوستش داشت. قد‌بلند بود و برازنده و خشن و سرشار از رفتارهای خوب. خیلی باهوش نبود و عاشق ولگردی بود که اما با رفتاری فریبنده و ناگهانی مورین را گیج کرد تا جایی که فکر سخت گرفتن به او را از سرش بیرون کرد و حسن هم از این موضوع مطلع بود. فکر یک قتل در تمام سال دست از سرش او بر نمی‌داشت و همیشه در حال فرار بود و خانه به دوش. از انجام تکالیف مدرسه طفره می‌رفت و اصولا چیزی نمی‌نوشت. مورین کاری به کارش نداشت اما به او اخطار می‌‌داد. از این که به مردم لقب بدی بدهد نفرت داشت؛ مورین صدایش را بلند کرد و دستهایش را تکان داد، قلبش برای عدالت می‌تپید، و چون قبلا به خاطر طلاق پایش به دادگاه باز شده بود از تمام راه و رسم شکایات و سرزنش‌ها بیزار بود و همیشه تلاش می‌کرد حسن را به راهش برگرداند به نقطه‌ای مطمئن. جایی که حتی یک لحظه هم ازش غافل نشود. ولی مورین دیر دست به کار شد.
خواهران مورین او را تحت فشار گذاشتند که چرا گذاشته دخترش هم قربانی این وضعیت نکبت‌بار شود. قماربازی شوهرش حتی پیش از آن که کارشان به شرمندگی در فامیل بکشد و حتی قبل از این که خودش شروع کند با عذر و بهانه‌های شوهرش سر و کله زدن و در نهایت تصمیم به تمام کردن، به تباهی کشیده بود؛ این همان چیزی بود که گریس می‌گفت بی‌خیالش شو.
مثل همان انزجار از خود، امروز صبح آمد سراغ مورین. بعد از ماه ها که حسن را در سراشیبی دیده بود و تقلب پر سر و صدایش را هنگام امتحان، خیلی خسته بود- واقعا خسته- که حتی خودش هم تعجب کرد. او را برده بود بیرون کلاس و چند نکته کوچک را برایش توضیح داده بود و این که چطور به فکرش بود و بعد فرستادش خانه -از او قول گرفت برگردد خانه- و به پدرش، آقای کرسپی، گزارش ‌دهد که در مدرسه تقلب کرده. حسن چند قدم بیشتر نرفته بود که برگشت و گفت: «گاو خنگ.» و حالا وقتی آن سوء‌استفاده را به یاد می‌آورد، یادش می‌آمد که حسن چنین نتیجه گرفته بود می‌تواند جلو مورین تقلب کند چون می‌دانست می‌بخشدش، فشار انگشتانش قفل شده‌اش را روی فرمان حس کرد و خیره شد به جلو اما حرفی نزد.
زن گفت: «حسن!»
مرد تکرار کرد: «من نمی‌ذرام.»
- حسن تموم سال رو تقلب کرد. بهش هشدار دادم. گفتم که کاسه صبرم لبریز شده.
- هشدار! باید کمکش می‌کردی نه این که بهش هشدار بدی. بهش بر خورد. اون متولد اینجا نبود و انگلیسی‌شم خوب نبود.
- انگلیسی‌ش خوب بود. تنبل بود و متقلب، مساله این بود. بیشتر از این که بخواد تن به کار بده، به تقلب فکر می کرد.
- حسن می‌خواست دکتر بشه.
- مطمئنا.
دکتر هم می‌شود، حتما. تو هم نمی‌تونی جلوشو بگیری، زنکه دائم‌الخمر.
مورین گفت: «اُه. البته. زنها. تموم تقصیرها گردن اوناست، نه؟ ریشه‌ی حماقت مردا، ما زنهاییم.
- نه. من که به زنها ارادت دارم. اونا معنی واقعی کمکن، قلب و تپشن، روح خونه خودشونن، خدا از روح خودش تو اونا دمیده. همه از اونا به دنیا می‌یان. همه به زن مدیونن.
 مورین گفت: «حالا تو بگو. اینا رو از کجا می‌دونی؟»
- از خونه. نه تو ارتش یاد گرفتم، نه کسی برام گفته نه حتی قاضی حکمی داده و نه از محیط دیسکو.
مورین تکرار کرد: «کی بهت گفته؟ خدا؟»
مرد خودش را کشید عقب. گفت: «خدا کمی نگرانه. اون کسی رو مسخره نمی‌کنه.»
مورین خراش روی پلکش را مالید و چشمش برای لحظه‌ای اجسام را دوتایی دید. چند بار پشت سر هم پلک زد تا دوباره چشمش به حالت عادی برگردد. گفت: «می‌خوام بخاری رو خاموش کنم.»
- نه. بذار روشن بمونه.
اما در هر صورت کار خودش را کرد و مرد هم جلوش را نگرفت. مورین را زیر نظر داشت، از همان جایی که نشسته بود نزدیک در؛ زیر چشمی نگاهش می‌کرد. انگار که قاپش را دزدیده بود و وادارش کرده بود گوشه‌ای تنها بنشیند. موتور ماشین ریپ می‌زد؛ گاهی می‌لرزید و تا مرز خاموشی می‌رفت و دوباره برمی‌گشت به حالت اول. صدایش شبیه پنکه‌ای بود که رویش را پوشانده باشند. گندش بزند. یک خرج دیگر هم گذاشت رو دستش..
مورین گفت: «بسیار خب دکتر. تو مذاکره معلم و والدین را برگزار کردی. حالا بگو چی می‌خوای از جونم؟»  
- تو گزارش حسن رو به آقای کرسپی نمی‌دی.
- منظورت پدر کرسپیه کشیشه دیگه؟
- من فقط یه نفر رو پدر صدا می‌کنم.
- عجیبه. پس تو واسه مدرسه اسم ایگناتیوس مقدس رو انتخاب کردی.
- می‌فهمم. اگه حسن کاتولیک بود این اتفاق نمی‌افتاد.
- بی‌خیال. حسن نمی‌تونه انگلیسی حرف بزنه، به کمک احتیاج داره. یا مسیح. حسن کاتولیک نیست. حتی منم نیستم.
مرد با لحنی توام با خنده حرف‌های مورین را تکرار کرد: «پس تو واسه مدرسه اسم ایگناتیوس مقدس رو انتخاب کردی. با تصویر مسیح مصلوب که پشت میزت گذاشته بودی. خودم را توی جشن عمومی دیدم. من اونجا بودم. اونجا بودم. اما نه، این زن کاتولیک نیس. نه خانم مورین، مورین کیسی.»
با این که بخاری ماشین خاموش بود اما هوایش خفه و بسته بود. مورین پنجره‌اش را تا نیمه کشید پایین و بعد تکیه داد عقب و صورتش را در هوای سرد -تو گویی- شست. گفت: «درسته. اینو می‌ذارم به پای ناتوانی مَردا در اجرای دستور خدا.»
مرد گفت: «بدون خدا سنگ روی سنگ بند نمی‌شه. بدون اون انگار زیر پامون خالیه.»
- در هر صورت دیر رسیدی.من قبلا گزارش کاراشو به پدرش دادم.
- این کارو نکردی. آقای کرسپی تا دوشنبه بیرون شَهره.
- پدر کرسپی! بسیار خب. تحت تاثیر قرارم گرفتم. دستِ کم وظیفه تو  انجام دادی.
مرد گفت: «حسن می‌خواد دکتر بشه.» بعد دستهایش را کشید عقب و نگاه خیره‌اش را انداخت پایین و گویی انتظار داشت همان لحظه نتیجه کارش را ببیند.
زن گفت: «منو ببین. ببین چی می‌گم. حالا تو گوش کن.» خیره شده بود به همان مایع سیاه، چشمانش، یک لحظه، آنقدر خوش‌آیند نبود که بخواهد در موردش حرفی بزند، به هر حال درست بود، می‌خواست مرد از شنیدنش آزرده شود: «حسن نمی‌خواس دکتر بشه. فقط گوش کن ببین چی می‌گم. جون خودم راست می‌گم. حالا می‌تونی اونو توی مدرسه پزشکی تجسم کنی؟ حتی می‌تونی فرض کنی که می‌رفت اونجا؟ حتی تو مخت می‌گنجه که اون از اونجا بتونه به کالج راه پیدا کنه؟ در موردش فکر کن؛ حسن در مدرسه پزشکی، این یه خیال نیس؟ اصلا می‌تونی یه فیلم کمدی بسازی به اسم حسن در مدرسه پزشکی. نه. حسن اصلا دکتر نمی‌شه. و تو هم اینو می‌دونی. همیشه اینو می‌دونستی.» چند لحظه کوتاه آمد تا نفسی تازه کند. بعد گفت: «واقعا اگه گزارش می‌کردم یا نه، فرقی هم می‌کرد؟»
هنوز هم زل زده بود به چشمان مرد. لبان مرد می‌جنبید، به نظر می‌رسید دارد در مورد چیزی حرف می‌زند اما صدایی به گوش نمی‌رسید.
مورین گفت: «ببین. دوست ندارم بازی در بیارم. خیال دارم گزارش کنم که می‌کنم. چه تصمیمی در موردش گرفتی؟ منظورم اینه که امشب می‌خوای چه کار کنی؟»
مرد صورتش را برگرداند و توی دستانش پنهان کرد.
مورین گفت: «تو منو تا مدرسه تعقیب کردی، آره؟ منتظرم موندی. از قبل اینجا رو  انتخاب کردی. می‌خوای چی کارم کنی اگه کاریو که ازم می‌خوای انجام ندم؟»
مرد سری تکان داد.
- خب؟ چی شد؟می‌کُشیم؟
او جوابی نداد.
- می‌خواستی دخلمو بیاری؟خیلی زیاد! حتما اسلحه هم داری؟
- مسلح نیستم.
- با چاقو؟
- نه  
- پس چی؟
مرد سرش را خم کرد و جوری دستهایش را به هم مالید که انگار بالا سر آتش ایستاده است.
- بسه دیگه. یعنی چی؟
مرد نفس عمیقی کشید و گفت: «‌خواهش می‌کنم.»
مورین گفت: «خفه‌ام می‌کنی؟ با دستات؟ نه، صبر کن.» روی صندلی جا به جا شد و مچ دستان مرد را گرفت. لاغر بودند. گفت: «هی با توام.» و وقتی مرد نگاهش کرد دست‌های مرد را کشید و گذاشتشان روی گردنش و فشار داد. سرد بودند؛ سردتر از هوایی که به صورتش خورد. دستش را از روی دست مرد برداشت و گفت: «ادامه بده.»
انگشتان سرد مرد را روی گردنش احساس می‌کرد. چشمانش سیاه و غم‌زده بود؛ مورین را جست و جو می‌کردند.
مورین آرام گفت: «ادامه بده.»
موتور ماشین بگیر نگیر کار می‌کرد و مرد چند بار پلک زد انگار خوشحال بود و دستهایش را آرام آرام عقب کشید. دست به سینه نشست و مغموم به دستانش چشم دوخت. بعد آنها را گذاشت بین زانوانش.
مورین گفت: «نه؟»
- خانوم کیسی...
مورین منتظر ماند تا حرفش را ادامه دهد اما همه‌ا‌ش همان بود که گفت. بعد رو به مرد کرد: «یه چیزی بهم بگو. زنت هم در مورد این افکار بهم ریخته‌ات چیزی می‌دونه؟ چیزی بهش گفتی؟»
- اون مُرده
- نمی‌دونستم.
مرد شانه بالا انداخت.
مورین گفت: «متاسفم.»
- خانوم کیسی...
باز هم مورین منتظر ماند و بعد گفت: «چیه؟»
- پنجره را ببند. هوا خیلی سرده.
مورین دست به نقد چیزی نداشت بگوید؛ خودش هم تا حدودی سردش شده بود. شیشه را داد بالا.
- لطفا بخاری را هم روشن کن.
مورین ماشین را برد به جاده اصلی. مرد هم برگشته بود و داشت عقب را نگاه می‌کرد؛ پشت سر او را. مورین گهگاه می‌دید که شانه‌اش تکان می‌خورد اما صدایی از او در نمی‌آمد. داشت با خودش نقشه می‌کشید که از ماشین پیاده‌اش کند، برگردد اول پل و بگذارد از آنجا راهش را پیدا کند اما نزدیک خروجی  دلش نیامد او را از ماشین پیاده کند. مرد گفت همان جایی است که مورین ماشینش را پارگ کرده بود. بله. همان حس را برای آدم تداعی می‌کرد. او به رانندگی‌اش ادامه داد. آن دو با هم اصلا حرف نزدند تا این که مورین ماشین را در همان منطقه پارکینگ متوقف کرد، زیر یک تیر چراغ برق، جاییکه قبلا قدم زده بود و چیزی نوشیده بود. حتی اینجا، با این که تو ماشین پالتوش را پیچیده بود دورش ، موتور هم با سر و صدا کار می‌کرد، توانست صدای بمِ کوبشِ سازی را از «هاریگان» بشنود.
مرد پرسید: «حسن از مدرسه اخراج می شه؟»
- شاید. اون سوء‌استفاده کرده. تو دراز مدت این به نفعشه. تو یه نفری و من نمی‌خوام فکر دیگه‌ای در موردش بکنم. کارت خیلی سخته. می‌فهمی؟»
مرد سرش را تکان داد.
- نمی‌دونم باید چی کار کنم. زمانی را که زندان بودی و تو پس زمینه فکرته فراموش کن. تو حتی بابتش عذرخواهی هم نکردی اما من می‌کنم. اونم در مورد زنت. امشب حداقل تنها کسی بودم که در مورد زنت گفتم متاسفم که تو همینم نگفتی. همین باعث شده فکر کنم آدم مسخره‌ای هستم.
 - اما من هستم. متاسفم.
می‌بینیم حالا. یه چیزی، فرض کن قول بدم گزارش تقلب حسن رو به باباش ندم. هر چند، فکر می‌کنی چقدر نخود تو دهنم خیس می‌خوره؟»
مرد دست کرد تو جیب بغل کتش و کتاب سفیدی را در آورد و گذاشت روی داشبورد. مورین بَرِش داشت. انجیل بود، انجیل یک دختر با جلدی شبیه چرم با حروف زرکوب روی جلد و ورق‌هایی که حاشیه‌ای مطلا داشتند. مرد گفت: «به این قسم بخور؛ مثل سوگند در دادگاه، جلو قاضی.»
مورین بازش کرد، قدری آن را خم کرد، سرسری ورق زد. گفت: «از کجا آوردیش؟»
- بی‌خیال.
مورین: «فکر می‌کنی می‌تونی نجاتش بدی؟»
مرد در را باز کرد: «متاسفم خانوم کیسی.»
مورین گفت: «اینو یادت نره.» مرد دستش را آورد بالا که یعنی پیشت بماند و سرش را انداخت پایین و رفت. مورین او را می‌دید که مسیرش را به سمت پایین خیابان انتخاب کرد، مردی کوتاه قد، بی‌کلاه، با کت رنگ روشنش که در توفان، به هم ریخته بود و منظم نبود. دید که او برگشت به محوطه پارکینگ اما رفتنش را ندید، چون خودش اینطور می‌خواست و داشت برگی از انجیل را می‌کَند. پدرش یکی شبیه‌اش را بعد از شروع زندگی مستقلش به او داده بود؛ هنوز هم آن را کنار تخت خوابش نگه می‌دارد.
این انجیل اما مالِ «کلارا گوتی‌یرز» بود. زیر اسمش کسی به اسپانیایی نوشته بود؛ مورین نتوانست در آن نور کم چیزی از آن سر در آورد. فقط زیر تاریخ آن به تاکید خط کشیده شده بود: پاسکوآ،1980
حالا این کلارا کجا بود؟ چه اتفاقی برایش افتاده بود، کجاست آن شور و اشتیاق، آرزو یک دختر برای پوشیدن لباس بخت، این که خانواده دورش را بگیرند، پدر و مادر تعمیدی، دوستان، و این انجیل که باید در جعبه باشد که حالا نیست؟ حتی اگر مدت زیادی هم آن را نخوانده باشد یا اعتقادی به آن نداشته باشد آن را به گوشه‌ای پرت نمی‌کند، این طور نیست؟ اتفاقاتی افتاده؟ پس کجایی دختر؟  

 

زن سرخپوست

نویسنده: والتر کولبن‌هوف/ برگردانِ مهشید میرمعزی

زن سرخپوست


دوشیزه خانم، قد‌بلند و لاغر بود. حتی من هم می‌توانستم ببینم که لباس‌ها به‌خوبی به تنش نمی‌آیند. صورتش باریک بود و حتی در زمستان هم سایه‌ای داشت که گویی در آفتاب‌ برنزه شده است. به دلیل این رنگ و بینی  بزرگ و کمی کج، دیگران او را زن سرخپوست می‌نامیدند. ناراحت می‌شدم که این نام را روی او گذاشته بودند، زیرا من او را مأیوسانه و ناامیدانه دوست می‌داشتم. وقتی زنگ تفریح تمام می‌شد و دیگران فریاد می‌زدند: «توجه، سرخپوست می‌آید.» وحشت می‌کردم. وارد کلاس می‌شد و من سعی می‌کردم نگاه او را به خود جلب کنم. اما مرا نمی‌دید و درس آغاز می‌شد.
می‌نشستم، به چشم‌های درشت و تیره‌اش نگاه می‌کردم و می‌اندیشیدم: اگر به قدر کافی هیکلی بودم، تمام کسانی را که به او توهین می‌کردند، کتک می‌زدم! یک بار کنار من ایستاد و به دفترم نگاه کرد. دستش را روی شانۀ من قرار داد و گفت: «باید بیشتر به تکالیف خودت دقت کنی. فقط در این صفحه سه غلط داری.» نتوانستم جواب بدهم. فقط دست او را روی شانه‌ام حس می‌کردم و آن فشار ناچیز، مرا به وحشت انداخت. ولی او متوجه نشد که چه مأیوسانه دوستش می‌دارم. چند کلمۀ دیگر صحبت کرد که نشان از بی‌تفاوتی بود و باز هم به جلوی کلاس رفت. در زنگ تفریح، بغل‌دستی من گفت:‌ «او شانه‌ات را فشار داد. درد گرفت؟»
هراسان فریاد زدم: «راحتم بگذار!» با مکر به من نگریست و گفت: «او یک بزغالۀ کج پا است و من اجازه نمی‌دهم به من دست بزند.»
می‌خواستم در جوابش چیزی بگویم، اما نتوانستم. او گفت: «خودم دیدم که وقتی به تو دست زد، سرخ شدی!»
به‌سختی توانستم بپرسم: «چرا از او خوشتان نمی‌آید؟»
گفت: «خوب، او خیلی بدقیافه است. به‌علاوه هرگز حتی یک شوخی هم نمی‌کند.»
در یکی از همین روزها در یک روزنامۀ مصور، داستان عجیبی خواندم. داستان یک نقاش بود که دختر جوانی نزد او رفت و از او ‌خواست، اجازه دهد که مدل نقاشی‌اش بشود. نقاش به او ‌نگریست، خندید و گفت: «من جادوگر نمی‌کشم. اگر به زشتی هم جایزه می‌دادند، شما حتماً برنده می‌شدید، اما من فقط مدل‌های زیبا را می‌کشم!» دختر بدون اینکه کلمه‌ای جواب دهد، لباس‌هایش را درآورد و لخت مقابل او ایستاد. نقاش شگفت‌زده شد. هرگز اندامی به آن زیبایی ندیده بود. بلافاصله شروع به نقاشی کرد. هیچ چیز جز اندام او را نمی‌کشید که خطوطش او را به حالت خلسه‌ای وحشیانه می‌انداختند. در نهایت هم دیوانه شد.
هنگام خواندن این داستان عجیب، دچار تشویشی غیرعادی شدم. وقتی داستان تمام شد، فوراً متوجه شدم که چه باید بکنم. او هم باید این داستان را می‌خواند! باید می‌دانست که فردی آن را به او داده است که دوستش می‌دارد و از آنهایی که او را دوست ندارند، متنفر است! داستان را بریدم و با یک قلم قرمز، خطی کلفت دور آن کشیدم. سپس آن را در کیف مدرسۀ خود گذاشتم.
آن شب خیلی بد خوابیدم. فکر می‌کردم، باید حس کند که چه کسی این داستان را به او داده است و باید بالاخره مرا درک کند. باید بداند، یک نفر در این کلاس وجود دارد که برایش مهم نیست،‌ لباس‌ها به تنش نمی‌آیند و قیافه‌اش شبیه خارجی‌ها و عجیب است. باید بداند، یک نفر هست که چشم‌ها و صدای بم و زیبای او را می‌شناسد و وقتی دست روی شانه‌اش می‌گذارد، احساس خوشبختی می‌کند!
روز بعد، از یک ساعت مانده به آغاز کلاس، در خیابان‌ها قدم زدهم و بعد اولین نفری بودم که وارد کلاس شدم و ورق روزنامه را داخل کشوی میز او گذاشتم. هیچ‌کس مرا ندیده بود. کلاس را ترک کردم و تا آمدن دیگران، در راهروها ماندم. بعد با آنها وارد کلاس شدم و سر جای خود نشستم.
وارد شد و مثل همیشه درس خود را آغاز کرد. آن روز در تمام مدت، هنگام بیدار شدن از خواب، صبحانه و قدم زدن در خیابان‌ها تصور کرده بودم که چگونه ورق روزنامه را پیدا و شروع به خواندن می‌کند. فکر می‌کردم، آن را می‌خواند و فوراً حدس می‌زند که چه کسی آن را روی میز او گذاشته است. نگاهی از سر حق‌شناسی به من می‌اندازد. باید حس کند که کار من بوده است! چه کس دیگری می‌توانسته این کار را کرده باشد؟
اما ساعت اول گذشت و او کشوی میز را باز نکرد. در زنگ تفریح بغل‌دستی‌ام از من پرسید: «حالت خوب نیست؟ قیافه‌ات خیلی عجیب است.»
جواب دادم: «حالم خوب است.»
گفت: «برو خانه. با این رنگ پریده‌ات، اگر از او بخواهی به تو اجازه می‌دهد که به خانه بروی.»
زنگ تفریح مثل همیشه سپری شد. چند نفر بین ردیف نیمکت‌ها با یک توپ کاغذی، پر سر و صدا فوتبال بازی می‌کردند. ناگهان یکی فریاد زد: «توجه! سرخپوست می‌آید!» و همه به سرعت سر جای خود رفتند.
 وارد شد، سری برای ما تکان داد و نشست. قبل از اینکه چیزی بگوید، در کشو را باز کرد و چند دفتر را در آن گذاشت. نگاهش به ورق روزنامه‌ای افتاد که با قلم سرخ علامت‌گذاری شده بود. آن را برداشت و پرسید: «این را چه کسی اینجا گذاشته است؟» هیچ‌کس جوابی نداد.
فقط من می‌توانستم جواب دهم، اما مثل دیگران سر جای خود نشستم و چیزی نگفتم. قلبم به شدت می‌تپید و دست‌هایم که زیر نیمکت قرار داشتند،‌ می‌لرزیدند، چون دیدم که شروع به خواندن کرد. فکر کردم، همین حال می‌فهمد،‌ همین حالا!
وقتی آن را خواند،‌ پرسید: «این چه مزخرفاتی است؟ کسی می‌داند که این را چه کسی اینجا گذاشته است؟»
یک پسر جواب داد: «نه.»
ورق روزنامه را به‌آرامی مچاله کرد و آن را دوباره داخل کشو انداخت. با حواس‌پرتی گفت: «عجیب است.» بعد از بالای سر ما به دوردست‌ها نگریست و پرسید: «حالا کدام یک‌ از شما می‌تواند منظور شیلر را وقتی در داستان ویلهلم تل می‌گوید، "داشتن تبر در خانه باعث می‌شود که نیاز به نجار نیابیم"، به‌طور خلاصه برایم توضیح دهد ؟»
اما اواسط ساعت درس، یک بار به من نگاه کرد و من می‌دانستم به چه فکر می‌کند. یا گمان می‌کردم که می‌دانم به چه فکر می‌کند. از آن روز به بعد دیگر هرگز دست روی شانۀ من نگذاشت.

من و سالینجر: «ترجمه‌ای برای نود سالگی جی دی سالینجر»

جی. بی. میلر/ برگردانِ اسدالله امرایی

من و سالینجر: «ترجمه‌ای برای نود سالگی جی دی سالینجر»


تازه رمان «ناطور دشت» را تمام كرده و خیلی از آن خوشم آمده بود. می‌خواستم به نویسنده‌اش تلفن كنم و بگویم چقدر از آن خوشم آمده اما شماره تلفن او را نداشتم. به همین علت به ناشرش زنگ زدم.
‌پرسیدم: می‌شود شماره تلفن جی.دی. سالینجر را داشته باشم؟
‌- برای چی؟
‌_ فقط می‌خواهم به او تلفن كنم و بگویم چقدر از كتاب او خوشم آمده.
‌یك لحظه سكوت افتاد.
‌– ببینم از این سریش‌ها كه نیستی.‌‌‌ ها؟
‌_ نه بابا!
‌– خیلی خوب.
‌زن شماره تلفن را داد. شماره را گرفتم. مردی جواب داد.
‌_ بفرمایید. شما؟
‌_ هوم... شما مرا نمی‌شناسید. تازه ناطور دشت را تمام كرده‌ام و می‌خواستم به شما بگویم چقدر از آن خوشم آمده.
 – جدی؟ چه خوب. خیلی لطف دارید.
مكثی پیش آمد. مطمئن نبودم چه می‌خواهم بگویم. گفتم:
‌_ راستش من از كتاب شما خیلی خوشم آمد.
‌مكثی دیگر، این یكی آزار دهنده بود. شنیدم كه سالینجر سرفه‌ای كرد و گفت:
‌– خوب... دلتان می‌خواهد دیداری داشته باشیم.
‌_ ای وای. نمی‌دانم، آقای سالینجر. دوست ندارم مزاحم شوم.
‌– نه، نه، هیچ زحمتی نیست، بیایید. «كورنیش ان اچ» را بلدید؟
‌_ پیدا می‌كنم.
‌– خیلی خوب، پنج شنبه ساعت سه بعد از ظهر، دم اداره پست می‌بینم‌تان.
‌_ عالی شد. راستی یك دقیقه صبر كنید. من شما را چطور بشناسم.
‌– من هیكل گنده‌ای دارم با صورتی پهن.
‌_ جدی؟ جالب است فكر می‌كردم همین طور باشید.
‌پنج شنبه به كورنیش رفتم و جلو اداره پست منتظر ماندم. اما سالینجر را ندیدم. سرانجام یك «لینكن ناویگیتور» طوسی زد بغل و مرد قدبلندی با شلوار لی‌وایز و تی‌شرت قرمز پیاده شد، پرسید: جی. بی؟
‌_ خودم هستم؟
‌– ببخشید دیر كردم. با یك مشت از دبیران نیویورك سر وكله می‌زدم.
‌گفتم: آنها همه‌شان خوره تلفن‌اند.
‌گفت: عجب. ببین كی این حرف را می‌زند.
‌جی.دی توی شهر كارهایی داشت، بنابراین او را همراهی كردم تا چند تا مجله بخرد، «ونیتی فیر»، «پرمیر»، «سون تین» و ماهنامه «هومئوپاتیك.» چند تا هم نوار ویدئویی اجاره كرد: تعطیلات رمی، عروسك و لولیتا.
‌سر راه با هم حرف‌‌‌هایی زدیم. از قرار، علایق مشترك زیادی داشتیم.
‌فهمیدم، اسم من هم با حروف اول معروف است.
‌جی. دی گفت: آن طوری بهتر است. فرق می‌كند.
‌دو تا سگ شكاری لابرادور، «فرانی» و «زویی» دم در خانه به پیشوازمان آمدند، خانه‌ای دو طبقه به‌سبك دوران استعمار و ساده و بی‌پیرایه بود پر از كتاب، مجله و روزنامه و كاغذ، عود، شمع‌‌‌های بودلر و پوستر فیلم‌‌‌‌‌های قدیمی.
‌گفتم: وای خدا، چقدر به هم ریخته است.
‌سالینجر گفت: آره می‌دانم. مدت‌‌‌‌‌هاست كه می‌خواهم خانه را مرتب كنم.
‌آن شب سالینجر كمی سوپ بلغور درست كرد و نشستیم و خوردیم و ویدئو تماشا كردیم. خیلی حرف نزدیم.
‌بین فیلم‌‌‌‌‌ها سعی كردم، سر حرف را باز كنم.
‌_ خوب... پس.
‌سالینجر سعی كرد فیلم ویدئویی را توی دستگاه بگذارد، اما از آن طرف، كمك كردم درست بگذارد.
‌_ فكر می‌كنم خیلی‌‌‌‌‌ها مثل من به تو تلفن می‌كنند. نه؟
‌– نه در واقع تو اولین نفر هستی. تعجب‌آور بود. فكر می‌كنم مردم می‌ترسند مزاحم من شوند. اما اینجا از تنهایی می‌ترسم.
‌بعد از یكی – دو هفته شروع كردم به تمیز كردن خانه، فایل‌‌‌‌‌ها را مرتب كردم و كاغذهای زیادی را دور ریختم. تلفن‌‌‌‌‌های راه دور زیادی به دوستانم زدم. به‌آن دوستم كه در پاریس بود زنگ زدم كه باورش نمی‌شد من با جی. دی. سالینجر باشم. گفتم باورت نمی‌شود، الان می‌گویم گوشی را از آن طرف بردارد. سرم را برگرداندم به طرف جایی كه سالینجر كار می‌كرد و داد زدم: هی جری! جوابی نیامد.
‌_ جری!
‌– چه خبر شده؟ من كار دارم.
‌_ گوشی را بردار، می‌خواهم با دوستم حرف بزنی.
‌– جی.بی. من الان گرفتارم.
‌_ گوشی را بردار و با دوست من حرف بزن.
‌– جی.بی من الان گرفتارم.
‌_ گوشی را بردار. یك دقیقه هم طول نمی‌كشد.
‌سالینجر گوشی را برداشت و با دوست فرانسوی‌ام حرف زد. آخرش گفت: این فرانسوی‌‌‌‌‌ها هم خیلی حراف هستند. گوشی را گذاشت.
‌روز بعد سر صبحانه، سالینجر خیلی كم حرف شده بود، گفت: به نظرم دیگر باید بروی.
‌راستش را بخواهید من تعدادی از كاغذهای او را دور ریخته بودم كه لازم‌شان داشت. بعد هم به‌خاطر تلفن‌‌‌‌‌های راه دور. تصمیم گرفتم با اظهار علاقه به كارهایش او را خوشحال كنم.
‌به اتاق كارش رفتم. همه جا پر از كاغذ بود. با حالتی عصبی به دنبالم آمد و گفت: اینها دست‌نویس‌‌‌‌‌های من است. یك رمان 2000 صفحه‌ای نشانم داد و گفت: اسمش خانه شیشه‌ای است. سی وپنج سال روی آن كار كرده‌ام .
‌_ می‌شود نگاهش كنم.
‌– خوب راستش...
‌دست‌نویس‌‌‌ها را از دست او قاپیدم و خواندم. جالب بود. خندیدم. سالینجر از بالای سرم نگاه كرد كه بداند به كدام قسمت می‌خندم.
‌گفتم: آنجایی كه پای «زویی» توی سطل آشغال گیر كرده.
‌سرفه‌ای كرد و گفت: اوه. می‌دانی این ماجرا واقعاً اتفاق افتاده.
‌با حیرت به این همه صفحه‌ای كه با دقت ماشین شده بود، نگاه كردم كه در هر صفحه آن غلط‌گیری‌‌‌هایی با دست صورت گرفته بود. نگاهی به دور و بر انداختم.
‌خبری از كامپیوتر نبود.
‌از او پرسیدم: شما هنوز از ماشین‌تحریر استفاده می‌كنید؟
‌– به نظرم تنها راهی است كه بلدم. با ماشین‌تحریر می‌نویسم.
‌با مهربانی دستی به ماشین‌تحریر قدیمی «آندروود» زد. متوجه گرد و خاك لای كلیدها شدم.
‌پنجره را باز كردم كه هوا عوض شود. ناگهان بادی از لای كركره‌‌‌ها وزید و دسته كاغذهای روی میز را در اتاق پخش كرد. زانو زدم كه جمع‌شان كنم، بی‌هوا شمعی را انداختم. وقتی آتش‌نشان‌‌‌ها رسیدند، همه چیز به تلی از خاكستر تبدیل شده بود. جی. دی روی كنده‌ای كنار استخر نشسته بود. مختصری می‌نالید و به دست‌‌‌های خودش خیره نگاه می‌كرد.
‌همان موقع ماشینی دم در ایستاد. زیباترین دختری كه به عمرم دیدم، از آن پیاده شد، قدبلند، تركه‌ای با پوست سفید و خوش خط و خال و مو طلایی. به طرف سالینجر دوید: هی بابا!
‌سالینجر سر بلند كرد و گفت: سلام نوب.
‌دختر گفت: وای. اینجا چه اتفاقی افتاده.
‌اما سالینجر نتوانست جواب بدهد. سرفه كرد و به‌زمین افتاد. آمبولانس خبر كردیم. بعد از آنكه خیالمان از بابت سالینجر راحت شد، «نوب» را به ناهار دعوت كردم و به «كورنیش» بردم و سعی كردم برایش توضیح دهم چه اتفاقی افتاده. سالینجر می‌خواست كیك بپزد كه اجاق آتش گرفت و به سرعت به همه جا سرایت كرد. سعی كردم او را از لابه لای شعله‌‌‌ها بیرون بكشم، اما همه چیز در آتش سوخت و از بین رفت. آتش‌نشان‌‌‌ها زودتر آمدند، اما دیر شده بود. نوب مرا دلداری داد «این آتش‌نشان‌‌‌ها یك مشت عوضی‌اند كه فقط خوره تلفن‌اند.»
‌من و نوب در بهار ازدواج كردیم. سالینجر حالش آن قدر بد بود كه نتواند در عروسی ما شركت كند. او آدم عجیب و غریب و گوشه‌گیری است. به جای این كه نوب اسم مرا بگیرد، من تصمیم گرفتم اسم او را روی خودم بگذارم و شدم جی.بی سالینجر.
‌هشت تا بچه داریم، فوب، زویی، بوبو، والتر، والكر، هولدن، بادی و فرانی. اسم آخری را می‌خواستم بگذارم سی مور اما گمانم بی‌انصافی بود. به هر حال آخری دختر بود.
‌ماه گذشته به‌‌‌هالیوود اسباب‌كشی كردیم. می‌خواهیم یك سریال خانوادگی درست كنیم. به اسم یك مشت میخ، با چند تا تهیه كننده حرف زدم تا یك جوری معامله را جوش بدهم، اما سخت است. این شهر پر از آدم‌‌‌هایی است كه فقط خوره تلفن‌ا‌ند.
‌

زن سرخپوست

نویسنده: والتر کولبن‌هوف/ برگردانِ مهشید میرمعزی

زن سرخپوست


دوشیزه خانم، قد‌بلند و لاغر بود. حتی من هم می‌توانستم ببینم که لباس‌ها به‌خوبی به تنش نمی‌آیند. صورتش باریک بود و حتی در زمستان هم سایه‌ای داشت که گویی در آفتاب‌ برنزه شده است. به دلیل این رنگ و بینی  بزرگ و کمی کج، دیگران او را زن سرخپوست می‌نامیدند. ناراحت می‌شدم که این نام را روی او گذاشته بودند، زیرا من او را مأیوسانه و ناامیدانه دوست می‌داشتم. وقتی زنگ تفریح تمام می‌شد و دیگران فریاد می‌زدند: «توجه، سرخپوست می‌آید.» وحشت می‌کردم. وارد کلاس می‌شد و من سعی می‌کردم نگاه او را به خود جلب کنم. اما مرا نمی‌دید و درس آغاز می‌شد.
می‌نشستم، به چشم‌های درشت و تیره‌اش نگاه می‌کردم و می‌اندیشیدم: اگر به قدر کافی هیکلی بودم، تمام کسانی را که به او توهین می‌کردند، کتک می‌زدم! یک بار کنار من ایستاد و به دفترم نگاه کرد. دستش را روی شانۀ من قرار داد و گفت: «باید بیشتر به تکالیف خودت دقت کنی. فقط در این صفحه سه غلط داری.» نتوانستم جواب بدهم. فقط دست او را روی شانه‌ام حس می‌کردم و آن فشار ناچیز، مرا به وحشت انداخت. ولی او متوجه نشد که چه مأیوسانه دوستش می‌دارم. چند کلمۀ دیگر صحبت کرد که نشان از بی‌تفاوتی بود و باز هم به جلوی کلاس رفت. در زنگ تفریح، بغل‌دستی من گفت:‌ «او شانه‌ات را فشار داد. درد گرفت؟»
هراسان فریاد زدم: «راحتم بگذار!» با مکر به من نگریست و گفت: «او یک بزغالۀ کج پا است و من اجازه نمی‌دهم به من دست بزند.»
می‌خواستم در جوابش چیزی بگویم، اما نتوانستم. او گفت: «خودم دیدم که وقتی به تو دست زد، سرخ شدی!»
به‌سختی توانستم بپرسم: «چرا از او خوشتان نمی‌آید؟»
گفت: «خوب، او خیلی بدقیافه است. به‌علاوه هرگز حتی یک شوخی هم نمی‌کند.»
در یکی از همین روزها در یک روزنامۀ مصور، داستان عجیبی خواندم. داستان یک نقاش بود که دختر جوانی نزد او رفت و از او ‌خواست، اجازه دهد که مدل نقاشی‌اش بشود. نقاش به او ‌نگریست، خندید و گفت: «من جادوگر نمی‌کشم. اگر به زشتی هم جایزه می‌دادند، شما حتماً برنده می‌شدید، اما من فقط مدل‌های زیبا را می‌کشم!» دختر بدون اینکه کلمه‌ای جواب دهد، لباس‌هایش را درآورد و لخت مقابل او ایستاد. نقاش شگفت‌زده شد. هرگز اندامی به آن زیبایی ندیده بود. بلافاصله شروع به نقاشی کرد. هیچ چیز جز اندام او را نمی‌کشید که خطوطش او را به حالت خلسه‌ای وحشیانه می‌انداختند. در نهایت هم دیوانه شد.
هنگام خواندن این داستان عجیب، دچار تشویشی غیرعادی شدم. وقتی داستان تمام شد، فوراً متوجه شدم که چه باید بکنم. او هم باید این داستان را می‌خواند! باید می‌دانست که فردی آن را به او داده است که دوستش می‌دارد و از آنهایی که او را دوست ندارند، متنفر است! داستان را بریدم و با یک قلم قرمز، خطی کلفت دور آن کشیدم. سپس آن را در کیف مدرسۀ خود گذاشتم.
آن شب خیلی بد خوابیدم. فکر می‌کردم، باید حس کند که چه کسی این داستان را به او داده است و باید بالاخره مرا درک کند. باید بداند، یک نفر در این کلاس وجود دارد که برایش مهم نیست،‌ لباس‌ها به تنش نمی‌آیند و قیافه‌اش شبیه خارجی‌ها و عجیب است. باید بداند، یک نفر هست که چشم‌ها و صدای بم و زیبای او را می‌شناسد و وقتی دست روی شانه‌اش می‌گذارد، احساس خوشبختی می‌کند!
روز بعد، از یک ساعت مانده به آغاز کلاس، در خیابان‌ها قدم زدهم و بعد اولین نفری بودم که وارد کلاس شدم و ورق روزنامه را داخل کشوی میز او گذاشتم. هیچ‌کس مرا ندیده بود. کلاس را ترک کردم و تا آمدن دیگران، در راهروها ماندم. بعد با آنها وارد کلاس شدم و سر جای خود نشستم.
وارد شد و مثل همیشه درس خود را آغاز کرد. آن روز در تمام مدت، هنگام بیدار شدن از خواب، صبحانه و قدم زدن در خیابان‌ها تصور کرده بودم که چگونه ورق روزنامه را پیدا و شروع به خواندن می‌کند. فکر می‌کردم، آن را می‌خواند و فوراً حدس می‌زند که چه کسی آن را روی میز او گذاشته است. نگاهی از سر حق‌شناسی به من می‌اندازد. باید حس کند که کار من بوده است! چه کس دیگری می‌توانسته این کار را کرده باشد؟
اما ساعت اول گذشت و او کشوی میز را باز نکرد. در زنگ تفریح بغل‌دستی‌ام از من پرسید: «حالت خوب نیست؟ قیافه‌ات خیلی عجیب است.»
جواب دادم: «حالم خوب است.»
گفت: «برو خانه. با این رنگ پریده‌ات، اگر از او بخواهی به تو اجازه می‌دهد که به خانه بروی.»
زنگ تفریح مثل همیشه سپری شد. چند نفر بین ردیف نیمکت‌ها با یک توپ کاغذی، پر سر و صدا فوتبال بازی می‌کردند. ناگهان یکی فریاد زد: «توجه! سرخپوست می‌آید!» و همه به سرعت سر جای خود رفتند.
 وارد شد، سری برای ما تکان داد و نشست. قبل از اینکه چیزی بگوید، در کشو را باز کرد و چند دفتر را در آن گذاشت. نگاهش به ورق روزنامه‌ای افتاد که با قلم سرخ علامت‌گذاری شده بود. آن را برداشت و پرسید: «این را چه کسی اینجا گذاشته است؟» هیچ‌کس جوابی نداد.
فقط من می‌توانستم جواب دهم، اما مثل دیگران سر جای خود نشستم و چیزی نگفتم. قلبم به شدت می‌تپید و دست‌هایم که زیر نیمکت قرار داشتند،‌ می‌لرزیدند، چون دیدم که شروع به خواندن کرد. فکر کردم، همین حال می‌فهمد،‌ همین حالا!
وقتی آن را خواند،‌ پرسید: «این چه مزخرفاتی است؟ کسی می‌داند که این را چه کسی اینجا گذاشته است؟»
یک پسر جواب داد: «نه.»
ورق روزنامه را به‌آرامی مچاله کرد و آن را دوباره داخل کشو انداخت. با حواس‌پرتی گفت: «عجیب است.» بعد از بالای سر ما به دوردست‌ها نگریست و پرسید: «حالا کدام یک‌ از شما می‌تواند منظور شیلر را وقتی در داستان ویلهلم تل می‌گوید، "داشتن تبر در خانه باعث می‌شود که نیاز به نجار نیابیم"، به‌طور خلاصه برایم توضیح دهد ؟»
اما اواسط ساعت درس، یک بار به من نگاه کرد و من می‌دانستم به چه فکر می‌کند. یا گمان می‌کردم که می‌دانم به چه فکر می‌کند. از آن روز به بعد دیگر هرگز دست روی شانۀ من نگذاشت.

سرقت مسلحانه

آندرو شان گریر/ برگردان: امیرمهدی حقیقت

سرقت مسلحانه



این فشارِ سردی كه زیر میز حس می‌كنی، شیشلوله. یک شیشلول واقعی. من آدم بدبختی‌ام. رمان‌نویس‌ام. روت رو این ور نکن! همین جوری که داری می‌خوری بخور. حالا، چیزی که ازت می‌خوام اینه که – یواش، بی‌اینکه یکهو از جات تکون بخوری- برام یه داستان تعریف کنی. یه داستان راست‌راستی‌ها. شاید هفته‌ی پیش پاشده باشی دیده باشی آسمون سیاهِ سیاه شده و فکر کرده باشی دنیا به آخر رسیده. شاید به دوست دخترت زنگ زده باشی گفته باشی واسه همه چیز معذرت می‌خوام. اون گفته باشه چرا؟ تو هم گفته باشی دنیا داره به آخر می‌رسه؛ اون هم گفته باشه ساعت سه‌ی نصفه شبه احمق! ولی مرسی، من هم معذرت می‌خوام. حالا یه چیزی بگم؟ بیا بریم سوار ماشینم بشیم از اینجا بریم، یعنی کُلاً بریم پشت سرمون رو هم نگاه نکنیم. تو پرسیده باشی دوستامون چی می‌شن؟ گور باباشون. تو گفته باشی من نمی‌تونم، دنیا که راست‌راستی به آخر نرسیده. اون گفته باشه خب، ولی من رسیده‌م. این جوری شده باشه که از دستش داده باشی. یه همچین داستانی. کارِت هم که تموم شد، می‌خوام راهتو بکشی بری. هیچ‌جاش خنده‌دار نیست. راه می‌افتی می‌ری انگار نه انگار چیزی شده. تکیه بده عقب و مخت رو به کار بنداز. دو تا شات منهتن دیگه واسه‌مون سفارش بده.

خب، حالا شروع کن...