رابرت شکلی را عموماً طنازترین نویسندهی علمیتخیلی دنیا میدانند. او در آثارش غالباً تکنولوژی و یا دستمایههای دیگرِ ادبیات علمیتخیلی و فانتزی را با زبان ابسورد هجو میکند. «آن روز که فضاییها آمدند» یکی از مشهورترین داستانهای کوتاه او است که در رأس آثار طنز او قرار دارد و اثری است که در عین اختصار، مباحثی متنوع نظیر آیندهی بشر، برخورد با فضاییها، فردیّت بشر و حتا تأویل متن را در بر گرفته است. البته بهتر است خواننده خود سراغ متن برود و حرفِ بیش از این گفته نشود.
برخی دیگر از آثار رابرت شکلی را میتوانید در سایت آکادمی فانتزی، www.fantasy.ir، طرفداران ادبیات علمیتخیلی و فانتزی در ایران بیابید، از جمله داستان «بنگاه دنیاها» به نشانیِ http://fantasy.ir/plugins/content/content.php?content.595 و «زن ایدهآل» به نشانی http://fantasy.ir/plugins/content/content.php?content.453 و «کفش» به نشانی http://fantasy.ir/plugins/content/content.php?content.356 و «به کابوس استاندارد خوش آمدید» به نشانی http://fantasy.ir/plugins/content/content.php?content.57.
یک روز یک مردی آمد دم در خانه. قیافهاش خیلی شبیه قیافهی آدمها نبود، هر چند داشت روی دو پا راه میرفت. چیزی توی قیافهاش لنگ میزد. طوری بود که انگار توی فر آب کرده باشند و بعد یکدفعه منجمد شده باشد. بعدها فهمیدم این حالت چهرهاش میان این رده از بیگانهها که موسوم به سینـِستر (Synester) بودند عادی بود و پیش آنها خیلی هم زیبایی منحصربهفردی تلقی میشد. خودشان به این نوع قیافه میگفتند «چهرهی مذاب» و در مسابقات زیباییشان اغلب مواقع اهمیت خاصی پیدا میکرد. گفت: «شنیدهام نویسنده هستید.»
گفتم درست شنیده. چرا باید راجع به همچو چیزی دروغ گفت؟
گفت: «نباید به این گفت خوششانسی؟ من هم داستانخَر هستم.»
گفتم: «شوخی بی شوخی.»
«داستان ندارید که بخواهید بفروشید؟»
خیلی رک و راست بود. تصمیم گرفتم من هم همین طور باشم.
گفتم: «بله. دارم.»
گفت: «خب! خیلی از این بابت خوشحالم. شهرتان برای من عجیب است. فکرش را که بکنی سیارهی عجیبی هم دارید. اما ویژگیهای شهر است که گیج میکندَم. لباسهای مختلف و این جور چیزها. به محض این که رسیدم اینجا، به خودم گفتم ‹مسافرت خیلی خوب است، اما کجا میروم کسی را پیدا کنم که به من داستان بفروشد؟›»
قبول کردم: «مشکلی است برای خودش.»
گفت: «خب، برویم سر اصل مطلب، چون که کارهای زیادی باید انجام بدهیم. دلم میخواهد با یک رمان کوتاه دههزارکلمهای کارمان را شروع کنیم.»
بهش گفتم: «چیز خوبی گیرتان میآید. تا کِی میخواهید؟»
«ته هفته کار را میخواهم.»
«معذرت میخواهم این موضوع را پیش میکشم: دربارهی پول چطور با هم کنار بیاییم؟»
«برای رمان دههزارکلمهای، هزار دلار میدهم. شنیدهام در این قسمت از کرهی زمین مزنهی ِ کار ِ نویسنده همین است. اینجا زمین است دیگر؟»
«زمین است و هزار دلار شما هم مقبول. فقط بگویید قرار است از چه بنویسم؟»
«به خودتان واگذار میکنم. هر چه باشد، شما نویسندهاید.»
گفتم: «همینی که شما گفتی. پس برای شما مهم نیست موضوعش چه باشد؟»
«حتا یک ذره. هر چه باشد، خودم که قرار نیست بخوانمش.»
گفتم: «معقول است. دلیل ندارد برای شما اهمیت داشته باشد.»
نمیخواستم آن محور ِ بحث را بیشتر از این دنبال کنم. فرض را بر این گذاشتم کسی بالاخره قرار است کار را بخواند. معمولاً برای رمانها این اتفاق میافتد.
پرسیدم: «چه حقوقی را از اثر میخواهید؟» این را به این دلیل پرسیدم که مهم است آدم با این مسایل، حرفهای برخورد کند.
گفت: «انتشار به سینستری اول و دوم و البته حقوق فیلم سینستری هم برای من محفوظ است؛ گو این که اگر سراغ فروش فیلم برویم، پنجاه در صد از درآمد خالص به شما تعلق میگیرد.»
پرسیدم: «مناسب است؟»
گفت: «مشکل بشود گفت. تا جایی که به ما مربوط میشود، زمین حوزهی ادبی نوپایی است.»
«حالا که این طور است، سهم من، شصت به چهل بشود.»
گفت: «چک و چانه نمیزنم. این بار نه! دفعهی بعد سفت و سختتر جلویتان درمیآیم. کی خبر دارد من چه شکلی خواهم بود؟ برای من که عین خوردن یک سوسیس جدید است.»
به پر و پای جملهاش نپیچیدم. لغزش و بیمعنایی گاه و بیگاه در زبان، آدمفضایی را به جاهل ِ بیسواد مبدل نمیکرد.
داستانم را یکهفتهای نوشتم و به دفتر سینستر در ساختمان قدیمی MGM در خیابان بِرادوی بردم. داستان را تحویلش دادم و او داستان را که میخوانْد با دست اشاره کرد روی صندلی بنشینم.
بعد از یک مدت گفت: «بد نیست. من که خوشم آمد.»
گفتم: «آها، خیلی خوب شد.»
«اما چند تا تغییر میخواهم.»
گفتم: «آها، به طور خاص چه چیزهایی مد نظر شماست؟»
سینستر گفت: «خب، این شخصیت که اینجا آوردهای؛ آلیس را میگویم.»
گفتم: «اوهوم، آلیس!» هرچند که اصلاً یادم نمیآمد آلیسی در داستان آورده باشم.
«آلیس اشاره به آلزاس دارد؟ همان استان توی فرانسه را میگویم.» تصمیم گرفتم اعتراض نکنم. هیچ برداشتی را از داستان خودم بیمعنی نمیدانستم.
گفت: «حالا این آلیس داستان ما، اندازهی یک کشور کوچک است دیگر، نه؟»
او داشت تحقیقاً به آلزاس، همان استان در فرانسه، اشاره میکرد و من هم لحظهای را که باید اشتباهش تصحیح میشد از کف داده بودم. گفتم: «بله، درست است. تقریباً اندازهاش حول و حوش یک کشور کوچک است.»
گفت: «پس چرا کاری نمیکنید آلیس عاشق کشوری بزرگتر بشود که شبیه چوب شور باشد؟»
گفتم: «شبیه چی باشد؟»
گفت: «چوب شور. این ایماژ در ادبیات سینستر خیلی رایج است. سینستریها دوست دارند این قبیل چیزها را بخوانند.»
گفتم: «دوست دارند؟»
گفت: «بله. سینستریها دوست دارند مردم را به شکل چوب شور تصویر کنند. شما که این تغییر را اِعمال کنید، همه چیز بصریتر میشود.»
گفتم: «بصری.» ذهنم مثل کاغذ سفید شده بود.
گفت: «بله. چون ما داریم احتمالات فیلم شدنش را بررسی میکنیم.»
خاطرم آمد که شصت درصدش به جیب خودم میرود و گفتم: «البته.»
«حالا برای نسخهی فیلم داستان، به نظرم باید وقایع در وقت دیگری از روز اتفاق بیفتد.»
سعی کردم خاطرم بیاید وقایع داستان برای چه موقعی از روز هستند. به نظرم نرسید وقت خاصی را اصلاً معلوم کرده باشم. این موضوع را گفتم.
گفت: «درست است. وقت معینی را معلوم نکردید. اما به شفق اشاره کردید. اشارهی محو کلمات شما بود که قانعم کرد دارید صحبت از شفق میکنید.»
گفتم: «بله، قبول. به خاطر اسم: خُلق ِ اول صبح.»
گفت: «مذکرها اسم بهتری نیست؟»
حالَم به هم خورد. گفتم: «بله. خوب است.»
او که داشت کلمات را توی دهانش میچرخاند گفت: «خُلق ِ اول صبح؛ نه این که اسمش بد باشد، اما به نظرم حقیقتاً بهتر است روندش در وقت روز باشد. به خاطر کنایهاش میگویم.»
گفتم: «بله، منظورتان را فهمیدم.»
«پس چرا برنمیگردید سراغ کامپیوترتان و دستی به سر و رویش نمیکشید و بعد برنمیگردانید؟»
خانه که رسیدم، ریمب داشت ظرفها را میشست و ساکت و بیتحرک به نظر میآمد. باید اشاره کنم او متوسطالقامت و بور بود و نگاهی معذب و مضطرب داشت که بیشتر مشخصات بیگانههای نوع گوتیچ بود. صداهای غریبی هم داشت از اتاق نشیمن میآمد. با نگاه مات و مبهوتم که ریمب را تماشا کردم، او چشمهایش را طرف اتاق نشیمن گرداند و شانه بالا انداخت. رفتم آنجا و دیدم دو نفر آنجا نشستهاند. بدون یک کلمه حرف، برگشتم آشپزخانه و به ریمب گفتم: «آنها کی هستند؟»
«گفتند اسمشان بایرسونی است.»
«بیگانه اند؟»
سر به تصدیق تکان داد. «اما از نژاد من نیستند. همانقدر برای من بیگانه اند که برای تو.»
اولین باری بود که درک میکردم بیگانهها و آدمفضاییها هم نسبت به یکدیگر میشود بیگانه و آدمفضایی باشند.
پرسیدم: «اینجا چه کار میکنند؟»
ریمب گفت: «نگفتند.»
برگشتم اتاق نشیمن. آقای بایرسون در صندلی دستهدار من نشسته بود و روزنامهی عصر را میخواند. نود تا صد و بیست سانتیمتر قد داشت و رنگ موهایش نارنجی بود. خانم بایرسون هم همانقدر کوچک بود و همانقدر موهایش نارنجی بود و داشت چیزی نارنجی-سبز را میبافت. آقای بایرسون به محض آن که برگشتم به اتاق، از روی صندلی با زحمت بلند شد.
من که مینشستم گفتم: «بیگانه؟»
بایرسون گفت: «بله. اهل ستارهی عَیوق هستیم.»
«در خانهی ما چه کار میکنید؟»
«گفتهاند اِشکالی ندارد.»
«کی گفت؟»
بایرسون شانه بالا انداخت و سربسته و مبهم نگاه کرد. داشتم به این نگاه خیلی خو میگرفتم.
مشخص کردم که: «اما اینجا خانهی ما است.»
بایرسون گفت: «البته برای شما است. هیچ کس صحبتی روی این ندارد. اما میخواهید فضای کوچکی را برای زندگی از ما دریغ کنید؟ ما که آنقدرها بزرگ نیستیم.»
«اما حالا چرا خانهی ما؟ چرا کس دیگری نه؟»
بایرسون گفت: «ما دست بر قضا اینجا پیدایمان شد و خوشمان آمد. حالا دیگر برای ما حُکم خانه را دارد.»
«خیلی از جاهای دیگر هم احتمالاً مثل خانه میمانَد.»
«شاید باشد، شاید نباشد. ما میخواهیم اینجا بمانیم. ببین! چرا تصور نمیکنی ما از این انگلهای دریایی هستیم یا اصلاً لکهی قهوهای روی کاغذ دیواری؟ ما فقط یک جورهایی خودمان را چسباندهایم اینجا. عیوقیها این طور هستند دیگر. سر راه شما قرار نمیگیریم و مزاحم نیستیم.»
ریمب و من چندان خواهان آنها نبودیم، اما هیچ منطق قدرتمندی نداشتیم که قانعشان کنیم بروند. منظورم این است که آنها به هر حال اینجا بودند. و راست میگفتند؛ هیچ وقت سر راه ما پیدایشان نمیشد. از بعضی جهات که خیلی بهتر از فضاییهای دیگری بودند که بعدها شناختیم.
در واقع، ریمب و من خیلی زود آرزو کردیم که کاش بایرسونها کمتر محجوب و گوشهگیر بودند و در کارهای آپارتمان کمک میکردند. یا دستکم مراقب چیزها میشدند. خصوصاً روزی که دزدها خانه را زدند.
ریمب و من رفته بودیم بیرون. این طور که من شستم خبردار شد، بایرسونها هیچ کاری نکرده بودند تا جلوی آنها را بگیرند. به پلیس زنگ نزده بودند یا کاری مثل این نکرده بودند؛ فقط تماشا کرده بودند که دزدها آرام و سلانه در خانه بگردند، چون که آن دزدهای بیگانه از ساکنان خیلی فربه ِ ستارهی بارنارد بودند. آنها همهی نقرههای قدیمی آنا را برده بودند. آنها نقرهدزدهای بارناردی بودند که سنّت ریشهدارشان به مدتها قبل برمیگشت. این چیزها را موقعی که در حال دزدی از ما بودند به بایرسونها گفته بودند و البته همان موقع آقای بایرسون در حال شروع تمرینهای پلک چشمش بوده؛ انگار نه انگار که اتفاقی دارد میافتد.
همهی این جور چیزها از وقتی شروع شد که من ریمب را در میخانهی فرانکو در خیابان مکداگلاس نیویورک دیدم. البته قبلاً چند تایی بیگانه دیده بودم که یا داشتند در خیابان پنجم خرید میکردند یا در مرکز راکفلر پاتیناژ میکردند. اما آن بار، مرتبهی اولم بود که اصلاً با بیگانهها حرف میزدم. من دربارهی جنسیتش سوال کردم و فهمیدم که ریمب از نژاد گوتیچ است. این موضوع تعیین جنسیت، خیلی جالب میآمد، خصوصاً برای کسی مثل من که سعی میکرد به جایی فراتر از دوشاخگی مذکر-مؤنث برسد. بعد از آن که من و ریمب بر سر مؤنث بودن او به توافق رسیدیم، به نظرم جالب آمد با کسی از نژاد گوتیچ جفتگیری کنم. بعدها مسأله را با پدر هانلین در کلیسای سرخ بزرگ مطرح کردم. گفت که به لحاظ کلیسا موردی ندارد، هر چند که شخصاً با این قضیه حال نمیکند. ریمب و من در میان اولین زن و شوهرهای بیگانه-انسان بودیم.
رفتیم در آپارتمان من در وستویلج زندگی کردیم. اولش آنقدرها این دور و بر آدمفضایی نبود. اما خیلی زود سر و کلهی بیگانههای دیگر پیدا شد و چند تایی از آنها درست به همسایگی ما آمدند.
فضاییها صرف نظر از این که از کجا میآیند، باید همهشان پیش پلیس و مقامات مسئول بر مسایل مذهبی ثبت نام میکردند. با این همه، تعداد کمیشان آدم را دردسر میدادند. هیچ وقت هم کسی کاری به این موارد معدود نداشت. مقامات شهرداری و پلیس همین طوریش هم با تعقیب و پیگیری کارهای مردمان خودشان بیش از حد مشکل داشتند.
من برای بازار سینستریها در حال نوشتن داستان بودم و همراه با ریمب در نهایت آرامش با مهمانان خانگیمان زندگی میکردیم. بایرسونها مردمانی آرام بودند و در پرداخت اجارهبها هم کمک میکردند. آنها بیگانههایی بیقید بودند که چندان نگرانی نداشتند؛ درست برعکس ریمب که همیشه نگران همه چیز بود.
اولش از شیوهی زندگی بایرسونها خیلی خوشم آمد، خیال میکردم خونسرد و بیقید هستند. اما روزی که کوچکترین فرزندشان، یعنی کلاد بایرسون کوچولو را دزدها سرقت کردند نظرم را عوض کردم.
باید اشاره کنم بایرسونها خیلی زود پس از همخانه شدن با ما بچهدار شدند. یا شاید هم بچه را جایی دیگر گذاشته بودند و بعد از این که اتاق خواب اضافی ما را صاحب شدند بچه را رو کردند. ما هرگز در مورد این که فضاییها سر و کلهشان از کجا پیدا میشود هیچ تصوری نداشتیم و نوزادشان هم برای ما راز بزرگی بود.
این طور که بایرسونها تعریف کردند ماجرای دزدیدن بچه خیلی ساده و سرراست بوده. یک چیزی شبیه به «خداحافظ، کلاد»، «خداحافظ، بابا.» وقتی پرسیدیم این کار یعنی چی، گفتند: «اوه، همه چیز مرتب است. منظورم این که ما امیدوار بودیم این طور بشود. ما بایرسونیها این طور روزگار را میگذرانیم. یک کسی بالاخره بچههای ما را میدزدد.»
خب، من گذاشتم کار خودشان را بکنند. با مردمان این شکلی چه کار میتوان کرد؟ چطور طاقت میآورند کلاد کوچولویشان، نقرهدزد بارناردی از آب دربیاید؟ یک روز فلان نژاد، روز دیگر نژاد بهمان. بعضی از بیگانهها هیچ عِرق و تعصب نژادی ندارند. منظورم این است که فاخته را یاد آدم میاندازد.
کاری نمیتوانستیم بکنیم، به همین خاطر نشستیم با همدیگر تلویزیون تماشا کنیم. همهمان میخواستیم برنامهی ساوانا رید را ببینیم که برنامهی محبوبمان بود.
مهمان اصلی برنامهی ساوانا، اولین مردی بود که یک مونگولو را را خورده بود. او خیلی صریح و حتا بیاعتنا از قضیه حرف میزد. گفت: «اگر درست دربارهاش فکر کنید میپرسید چرا صرفاً خوردن موجودات احمق یا فریبخورده مجاز است؟ فقط پیشداوری کورکورانه است که نمیگذارد ما موجودات هوشمند را بخوریم. این موضوع روزی به ذهنم آمد که با چند گلاچ مونگولو در بشقاب حرف میزدم.»
ساوانا پرسید: «هر چند مونگولو، یک گلاچ میشوند؟» ساوانا اصلاً آدم احمقی نیست.
«بین پانزده تا بیست تا. هرچند استثنائاتی هم هست.»
«توی بشقاب چه کار میکردند؟»
«مونگولوها معمولاً آنجا اقامت میکنند. بهتر است بگویم انباشته میشوند. چطور بگویم؛ مونگولوها بشقابزی هستند.»
ساوانا گفت: «گمان نکنم اسم این گونه تا به حال به گوشم خورده باشد.»
«آنها تقریباً خاص منطقهی ما در یونکرز هستند.»
«چطور خود را آنجا رسانده بودند؟»
«خیلی راحت یک شب سر و کلهشان توی بشقاب من پیدا شد. اوایل فقط یکی دو گلاچ از آنها. بیشتر شبیه صدفهای خوراکی کوچک بودند. بعد تعداد بیشتری آمدند و به ده دوازده تا رسیدند که برای ساختن یک مکالمهی نصفهنیمه و تقریباً معقول لازم است.»
«گفتند اهل کجا هستند یا نه؟»
«سیارهای به اسم دمپایی. تا آنجا که به زاویهسنج نجومی مربوط است، هیچ وقت درست سر در نیاوردم این سیاره کجا هست.»
«گفتند چطور خود را به آنجا رساندند؟»
«یک جورهایی سوار بر امواج نور.»
«چه چیزی فکر خوردن مونگولو را به سرت انداخت؟»
«خب، اولش اصلاً همچو چیزی به فکرم نیامده بود. وقتی آدم با موجودی حرف میزند، به این فکر نمیکند که بخوردش؛ البته اگر متمدن باشد. اما این مونگولوها هر شب میآمدند توی بشقاب من. به نظرشان همه چیز عادی یا تصادفی بود. همهشان روی لبهی دور بشقابهای چینی محکم صف میکشیدند. بعضی مواقع، با همدیگر صحبت میکردند، انگار که من آنجا نیستم. بعد یکی از آنها تظاهر میکرد متوجه من شده ــ اوه! رفیق زمینیمان ــ آن وقت همگی با هم شروع میکردیم به حرف زدن. هر شب همین طور میشد. کمکم به ذهنم افتاد در این کارشان یک چیزی خیلی تحریککننده است. به نظر میرسید میخواهند چیزی به من بگویند.»
«خیال میکنید میخواستند کسی بخوردشان؟»
«خب، هیچ وقت این حرف را نزدند؛ دستکم نه با کلمات زیاد. نه! اما من کمکم این فکر به ذهنم آمد. منظورم این است که اگر نمیخواستند کسی بخوردشان، پس روی لبهی بشقاب من چه کار میکردند؟»
«بعد چه اتفاقی افتاد؟»
«مخلص کلام این که یک شب از جنگولکبازی حوصلهام سر رفت و بیخود و بیجهت چنگال را به یکی از آنها فرو کردم و قورتش دادم.»
«بقیه چه کار کردند؟»
«وانمود کردند توجه نمیکنند. خیلی عادی حرفشان را ادامه دادند. فقط چون یکی از آنها کم شده بود، حرفهایشان احمقانهتر شده بود. آنها به تمام قوای فکریشان احتیاج داشتند تا از پس کاری بربیایند.»
«به مونگولویی که قورت دادی بپردازیم. وقتی پایین میرفت اعتراض میکرد؟»
«نه! حتا پلک هم نزد. انگار انتظارش را داشت. این احساس به من دست داده بود که هیچ ظلمی در حق مونگولو یا موضوعی غیرعادی برای او نیست که هضم بشود.»
«مزهشان چطور بود؟»
«یککمی شبیه به صدف لای نان با سس داغ؛ تفاوتشان خیلی کم بود. میدانید فقط... بیگانه بود دیگر.»
برنامه که تمام شد، متوجه گهوارهای گوشهی اتاق نشیمن شدم. داخل گهواره، یک بچهی بانمک و کوچولو بود که قدری قیافهاش به من میزد. اولش خیال کردم کلاد بایرسون کوچولو یکجوری برگشته. اما ریمب خیلی زود روشنم کرد.
گفت: «مردک کوچولو! بچهی ماست.»
گفتم: «آها. یادم نمیآید پیش تو دیده باشمش.»
به من گفت: «از نظر فنی هم نداشتمش. زایمان واقعی را تا وقت مناسبتر به تعویق انداختم.»
«میتوانی این کار را بکنی؟»
سرش را بالا و پایین تکان داد. «ما گوتیچیها از پس این کار برمیآییم.»
پرسیدم: «چی صدایش کردی؟»
ریمب گفت: «اسمش مردک است.»
«‹مردک› توی سیارهی شما اسم رایجی است؟»
ریمب گفت: «اصلاً! به افتخار نژاد شما این اسم را رویَش گذاشتم.»
پرسیدم: «چطور حساب کردی؟»
«وجه اشتقاقش واضح است. ‹مردک› به معنی ‹مرد کوچک› است.»
بهش گفتم: «معمولاً این دور و بر این کارها باب نیست.» اما او نفهمید منظورم از این حرف چیست. من هم از توضیحات او دربارهی شیوهی تولد مردک سر در نیاوردم. ز.ز، زایمان زماندار، میان مردم زمین رواج ندارد. تا جایی که سر درآوردم، ریمب قدری دیرتر، یعنی وقتی که به نظرش مناسبتر آمده، زیر بار زایمان حقیقی رفته.
مردک توی تختش میخوابید و اَاَ و اواو میکرد و به نظرم مثل بچههای انسان رفتار میکرد. من یکجورهایی بابای مغروری بودم. ریمب و من یکی از اولین جفتگیریهای میاننژادی را از سر گذراندیم که حاصلش زنده مانده بود. بعدها فهمیدم که کار شاقی هم نبوده. حالا دیگر مردم تمام زمین این کار را انجام میدهند. اما آن موقع برای ما خیلی مهم بود.
خیلی از همسایههای محل برای دیدن بچه آمدند. بایرسونها از اتاق جدیدشان که بعد از پوستاندازی یک گوشهی آپارتمان ساخته بودند بیرون آمدند. خانم بایرسون تمام مصالح ساختمانی را با دهان خودش ساخته بود و یک جورهایی از این که میخواستم به شما بگویم خیلی مغرور بود. مردک را بالا و پایین کردند و گفتند: «بچهی خوب و سالمی به نظر میآید.»
آنها به بچهداری اظهار تمایل کردند، اما ما دلمان نمیخواست بچه را با آنها تنها بگذاریم. هنوز گزارش موثقی از عادات غذایی آنها دریافت نکرده بودیم. حقیقت این است که مدت بسیار زیادی طول میکشد که حقیقتی حتمی را دربارهی بیگانهها به دست آورد؛ حتا با وجود این که دولت فدرال تصمیم گرفته بود تمام اطلاعات موجود را از گونههای مسافر به زمین جمع کند.
حضور بیگانهها میان ما، به سبب گام بعدی در رشد انسان بود؛ یعنی علاقهی جدیدش به زندگی جمعی. بعد از مدتی که به یک شکل فردگرایی زندگی کنید حوصلهتان سر میرود. ریمب و من گمان میکردیم بخشی از چیزی دیگر بودن جالب است. میخواستیم به مخلوقی بپیوندیم که مثل ستارهی دریایی ِ مدوسا یا عروس دریایی ِ جنگجوی پرتغالی باشد. اما مطمئن نبودیم چطور این کار را باید انجام بدهیم. به همین خاطر، نمیدانستیم خوشحال باشیم یا بترسیم از این که اطلاعیهای پستی به دستمان رسید مبنی بر انتخاب ما برای زندگی به شکل جمعی با بیگانهها. در آن روزها، هنوز از این که بخشی از یک جمع باشید غریب بود.
ریمب و من کلی دربارهاش حرف زدیم. سرآخر تصمیم گرفتیم به اولین جلسه برویم که رایگان بود و ببینیم چطور است.
جلسه در کلیسای محلی یکتاپرست ما برگزار میشد و تقریباً دویست نفر آدم و بیگانه در آن حضور داشتند. تا مدتی یک جور آشفتگی و اغتشاش ناشی از خوشطینتی برقرار بود که صرفاً به کاری که قرار بود انجام بدهیم برمیگشت. ما همگی در این موضوع تازهکار بودیم و باورمان نمیشد توقع دارند ما یک زندگی جمعی دویستنفره بدون تمرین قبلی تشکیل بدهیم.
عاقبت، یک کسی که کت بلیزر سرخ پوشیده بود و پوشهای پر از برگههای پخش و پلا دستش بود، جلو آمد و به ما گفت که قرار است ما در ابتدا پنج واحد جمعی تشکیل بدهیم و به محض آن که به چند ده تا از اینها رسیدیم و شیوهی ریختیابی و آمیختن درست و حسابی دستمان آمد، به مرحلهی دوم موجودیت ِ جمعی برویم.
تازه آن موقع بود که فهمیدیم جمعی بودن سطوح مختلف دارد و هر مرحله برای خود جمعیتی مجزا داشت.
خوشبختانه، کلیسای یکتاپرست فضای وسیعی در زیرزمینش داشت و اینجا همان جایی بود که ما و شریکان خیمراییمان خود را با همدیگر تطابق میدادیم.
در همان ابتدا که خواستیم کار را آغاز کنیم، یک جور آشفتگی و اغتشاش ناشی از خوشطینتی برقرار بود. اغلب ما هیچ تجربهای در سازگاری با موجودات دیگر نداشتیم، به همین دلیل، با چیزهایی ناآشنا بودیم، برای مثال اِنگلِن، همان عضو پسیدونتوییک که بدون خطر در گوش چپ جای میگرفت.
با این همه، به یاری کارشناسمان که داوطلب شده بود کمکمان کند (همان مردی که بلیزر سرخ پوشیده بود)، خیلی زود اولین جمعمان را تشکیل دادیم. و هر چند که همهی چیزها سر جایش نبود، به دلیل این که بعضی از عضوها میتوانند به انواع بسیار متفاوتی از منافذ بدن انسان سازگار شوند، هیجان زیادی داشت که میدیدیم داریم به موجودی جدید با خودآگاهی و فردیتی مستقل برای خود تبدیل میشویم.
اوج ارتباط جدید من با جمع، گردش دستهجمعی سالانه بود. رفتیم به خرابههای هانفوُرد که محل سابق انرژی اتمی بود. حالا همه جایش علف هرز درآمده بود که راستش شکلها و رنگهای بسیار عجیب و غریبی داشتند. تقریباً دویست نفر در این گروه بودیم و پیوستگی را تا بعد از صرف ناهار به تعویق انداختیم.
«معاونت بانوان» غذا را آماده کرد و آنها درست پشت سر ما تمرکز کرده بودند و هر کسی هر چیزی داشت آنجا میگذاشت.
من یک اسکناس سینستری را نشان بقیه دادم که تازگیها بابت رمان کوتاهم دریافت کرده بودم. خیلیها دور و برم ریختند تا اسکناس را تماشا کنند و همه اَهاَه و اوهاوه میکردند، چون اسکناسهای سینستری واقعاً زیبا هستند؛ گو این که آنقدر ضخیم اند که نمیشود تایشان کرد و توی جیب قلنبگی بدنمایی را توی چشم میآورند. یکی از آدمها از جمع «سرخ بزرگ» جلو آمد و اسکناس سینستریم را تماشا کرد. اسکناس را بالای سرش جلوی نور گفت و اَشکال و رنگهایی را که پی هم میآمدند نگاه کرد.
گفت: «جداً زیبا است. هیچ فکر کردی قابش کنی و بزنی به دیوار.»
گفتم: «داشتم دقیقاً به همین موضوع فکر میکردم.»
به نظرش آمد که اسکناس را میخواهد و از من پرسید چقدر بالای آن میخواهم. من عددی را گفتم که سه برابر ارزشش به واحد پولی ایالات متحده بود. از قیمت راضی بود. یک گوشه از پول را گرفت و خیلی آرام پول را بو کرد.
گفت: «بد نیست.»
حالا که فکرش را میکنم یادم میآید پول سینستری بوی خوبی داشت.
مطمئنش کردم که: «اسکناسهای درجهیکی هستند.»
دوباره بو کشید. بعد پرسید: «تا حالا خوردیشان؟»
سرم را به چپ و راست تکان دادم. حتا خیالش به سرم نیفتاده بود.
گاز کوچکی از یک گوشهاش زد و گفت: «خوشمزه است!»
این که دیدم این جوری لذت میبَرَد، من را به فکر فرو برد. خودم هم یک ذره میخواستم. اما حالا دیگر اسکناس او بود. به او فروخته بودمش. حالا دیگر فقط پول بیمزه و کهنهی امریکا را داشتم.
توی جیبم را گشتم. هیچ اسکناس سینستری دیگری در آن نبود. حتا یکی را نگه نداشته بودم تا توی خانهام آویزان کنم و قطعاً هم نداشتم تا بخورم.
و بعد یاد ریمب افتادم. گوشهای برای خودش داشت میآمیخت و چنان بانمک داشت این کار را انجام میداد که طرفش رفتم تا به او ملحق بشوم.