بارونو دوست دارم هنوز چون تو رو یادم میاره

بارونو دوست دارم هنوز چون تو رو یادم میاره

به اسم " نیلوفر "

 

به اسم " نیلوفر "

از مرز خوابم مي گذشتم،

سايه تاريك يك نيلوفر

روي همه اين ويرانه ها فرو افتاده بود .

كدامين باد بي پروا

دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟

***

در پس درهاي شيشه اي رؤياها،

در مرداب بي ته آيينه ها،

هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم

يك نيلوفر روييده بود .

گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت

و من در صداي شكفتن او

لحظه لحظه خودم را مي مردم .

***

بام ايوان فرو مي ريزد

و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد .

كدامين باد بي پروا

دانه نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟

***

نيلوفر روييد،

ساقه اش از ته خواب شفّا هم سركشيد

من به رؤيا بودم

سيلاب بيداري رسيد

چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم

نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود

در رگهايش من بودم كه مي دويدم

هستي اش در من ريشه داشت

همه من بود

كدامين باد بي پروا

دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد

 

 

 

آب در حوض نبود

رفته بودم سر حوض

تا ببينم شايد، عكس تنهايي خود را در آب،

آب در حوض نبود.

ماهيان مي‌گفتند:

هيچ تقصير درختان نيست.

ظهر دم‌ كرده‌ تابستان بود،

پسر روشن آب، لب پاشويه نشست

و عقاب خورشيد، آمد او را به هوا برد كه برد.


به ‌درك راه نبرديم به اكسيژن آب.

برق از پولك ما رفت كه رفت.

ولي آن نور درشت،

عكس آن ميخك قرمز در آب

كه اگر باد مي آمد دل او، پشت چين‌هاي تغافل مي ‌زد،

چشم ما بود.

روزني بود به اقرار بهشت.


تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت كن

و بگو ماهي‌ها حوضشان بي‌آب است.


باد مي رفت به سر وقت چنار.

من به سر وقت خدا مي رفتم

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد_فروغ فرخ زاد

 

 

 

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد

به جويبار که در من جاري بود

به ابرها که فکرهاي طويلم بودند

به رشد دردناک سپيدارهاي باغ که با من

از فصل هاي خشک گذر ميکردند

به دسته هاي کلاغان

که عطر مزرعه هاي شبانه را

براي من به هديه ميآورند

به مادرم که در آينه زندگي ميکرد

و شکل پيري من بود

و به زمين ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را

از تخمه هاي سبز ميانباشت - سلامي ، دوباره خواهم داد

 

 

 

ميآيم ، ميآيم ، ميآيم

با گيسويم : ادامهء بوهاي زير خاک

با چشمهام : تجربه هاي غليظ تاريکي

با بوته ها که چيده ام از بيشه هاي آنسوي ديوار

ميآيم ، ميآيم ، ميآيم

و آستانه پر از عشق ميشود

و من در آستانه به آنها که دوست ميدارند

و دختري که هنوز آنجا ،

در آستانهء پر عشق ايستاده ، سلامي دوباره خواهم داد

پرنده فقط يک پرنده بود_ فروغ فرخ زاد

 

 

پرنده گفت : " چه بويي ، چه آفتابي ، آه

بهار آمده است

و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت . "

 

 

پرنده از ايوان

پريد ، مثل پيامي پريد و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نميکرد

پرنده روزنامه نميخواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نميشناخت

پرنده روي هوا

و بر فراز چراغ هاي خطر

در ارتفاع بي خبري ميپريد

و لحظه هاي آبي را

ديوانه وار تجربه ميکرد

 

 

پرنده ، آه ، فقط يک پرنده بود

بارونو دوس دارم هنوز چون تو رو یادم میاره