داستان: قصه‌ی 
جزیره‌ی ناشناخته

نوشته‌ی ژوزه ساراماکو / برگردان: سودابه اشرفی

داستان: قصه‌ی 
جزیره‌ی ناشناخته



مردی کلون دروازه‌ی قصر پادشاه را کوبيد و گفت قايقی به من بده، قصر پادشاه دروازه‌های بسياری داشت اما اين يکی مخصوص عريضه دادن بود. از آنجايی که پادشاه تمام مدت برای دريافت پيشکش‌ها (البته متوجه‌ايد پيشکش‌هايی که به شخص شاه داده می‌شود) کنار دروازه‌ی ديگر نشسته بود، هرگاه کسی دروازه‌ی مخصوص عريضه را می‌کوبيد او تظاهر به نشنيدن می‌کرد، اما به محض اين‌که ضربه‌های کلون برنزی در، نه تنها کرکننده بلکه مفتضح می‌شد و آرامش همسايه‌ها را بر هم می‌زد، (مردم زمزمه می‌کردند، اين ديگر چگونه پادشاهی ست که حتا حاضر نيست در خانه‌اش را به روی مردم بگشايد) تنها آن موقع بود که او به منشی اولش دستور می‌داد که برود و ببيند طرف چه می‌خواهد، البته اين فقط زمانی اتفاق می‌افتاد که هيچ‌ راهی برای خفه کردن متقاضی نمی‌ماند، سپس، منشی اول، به منشی دوم، و منشی دوم، به منشی سوم و منشی سوم، به معاون اول، و معاون اول، به معاون دوم دستور می‌داد و اين دستور دادن‌ها تمام روز ادامه پيدا می‌کرد تا می‌رسيد به زن خدمتکار که هيچ‌کس را برای ارجاع دستورش نداشت، و تازه زن خدمتکار در را تا نيمه باز می‌کرد و می‌پرسيد چه می‌خواهی، مرد خواسته‌اش را ابراز می‌کرد، تقاضای او، همين راه آمده را طی می‌کرد تا به پادشاه برسد، شاه که چون هميشه مشغول دريافت هدايا بود مدت زيادی طول می‌داد تا جوابی بدهد، برای او به هيچ‌وجه رضايت و شادی مردمش مطرح نبود، و بلاخره از منشی اولش می‌خواست که نظر خود را روی کاغذی بنويسد، لازم به گفتن نيست که منشی اول دستور او را به منشی دوم می‌داد و منشی دوم، به منشی سوم، و بر اين منوال ادامه پيدا می‌کرد تا برسد به زن خدمتکار که با توجه به حال و حوصله‌اش بگويد بله يا خير، با اين حال در مورد مردی که قايق می‌خواست دقيقاً اين اتفاق نيفتاد. وقتی زن خدمتکار از لای در درخواست مرد را جويا شد، او چون بقيه نگفت شغل، مدال، يا پول، بلکه بر خلاف ديگران درخواست صحبت با پادشاه را کرد. تو به خوبی می‌دانی که پادشاه دم دروازه نخواهد آمد، تو می‌دانی که او گرفتار دريافت پيشکش‌هاست، برو بگو من از اينجا نمی‌روم تا او بيايد دم در، شخصن، تا بگويم چه می‌خواهم، بعد همان جا پای چارچوب دراز کشيد و پتويی روی خودش کشيد، حالا هرکس که می‌خواست بيرون برود يا داخل شود بايد از روی او رد می‌شد، و اين مشکل بزرگی شده بود، برای اين که يادتان باشد طبق تشريفات دربار هر دفعه فقط تقاضای يک‌نفر قابل بررسی بود، به اين معنا که تا زمانی که يک نفر دم در منتظر جواب بود هيچ‌کس ديگری نمی‌توانست برای تقاضا مراجعه کند. در نگاه اول می‌توان گفت اولين کسی که از اين ماجرا نفع می‌برد شاه بود، هر چه مدت بيشتری بدون مزاحمت ديگران سر می‌کرد، پيشکش‌های بيشتری را می‌توانست دريافت کند و لذت آن‌ها را ببرد، اما، از نقطه‌نظر ديگری می‌توان گفت که شاه واقعاً بازنده بود زيرا وقتی مردم پی ببرند که چقدر بيهوده وقت تلف کرده‌اند تا جواب درخواست‌هايشان را بگيرند نتيجه‌ی اعتراضشان می‌توانست آرامش اجتماعی را واقعاً به هم بزند و اين باعث می‌شد به راحتی جريان سيل هدايا و پيشکش‌ها متوقف شود. در اين مورد بخصوص، در نتيجه‌ی بالا و پايين کردن قضيه، بعد از سه روز، شاه به دروازه‌ی درخواست‌ها مراجعه کرد تا ببيند مرد چه می‌خواهد، اين آدم مشکل‌آفرينی که نگذاشته بود عريضه‌اش سير طبيعی خود را طی کند، شاه به زن خدمتکار دستور داد، در را باز کن، کمی يا کاملاً، شاه لحظه‌ای اين پا و آن پا کرد، در واقع نمی‌خواست خود را زيادی در معرض هوای آلوده‌ی خيابان بگذارد، اما بعد فکر کرد برای مقام شامخ شاهانه‌اش جلوه‌ی خوبی نخواهد داشت که با فرودست خود از لای در حرف بزند مثل اين که از او می‌ترسد بخصوص در حضور شخصی ديگر که کاملاً شاهد ماجراست، زن خدمتکاری که فوراً خبر را به همه جا خواهد رساند. کاملاً باز کن، مرد متقاضیِ قايق به محض صدای بازشدن دروازه از جايش بلند شد و پتويش را تا زد و منتظر ايستاد.

اين نشانه‌ی آن بود که بلاخره يک‌نفر به درخواست مرد رسيدگی خواهد کرد و باعث شد همه‌ی جمعيتی که روزها منتطر شده بودند تا نوبتشان فرا رسد و از دست و دلبازی شاه بهره ببرند، به طرف در هجوم آوردند. حضور غير منتظره‌ی شاه (هرگز چنين اتفاقی در زمان سلطنت او نيفتاده بود) نه تنها شگفتی زيادی ميان منتظران ايجاد کرد بلکه مردمی که در آن طرف خيابان زندگی می کردند نيز يکه خوردند و توجهشان به اين حوادث ناگهانی جلب شد، و از پنجره‌های خود سر به تماشا آوردند، تنها کسی که واقعاً تعجب نکرده بود خود مرد بود، حساب‌های او درست از آب در آمده بود، که پادشاه حتا اگر سه روز طولش بدهد حتمنً در فکر خواهد بود، اين کيست که با اين سماجت بدون هيچ دليل و منطقی خواهان ديدار او شده است. پادشاه، گرفتار، ميان کنجکاوی مقاومت‌ناپذير خود و ناخوشايندی ديدار آن‌همه آدم سه پرسش را يکی بعد از ديگری در برابر مرد نهاد، چه می‌خواهی، چرا تقاضايت را به روال معمول آن مطرح نکردی، فکر می‌کنی من کار بهتری ندارم که انجام دهم، اما مرد فقط پاسخ پرسش اول او را داد، به من قايقی بده، شاه آن قدر يکه خورد که زن خدمتکار فورنً صندلی‌ای را که نشمين آن از نی بود و خودش عادت داشت هنگام خياطی روی آن بنشيند، زيرا که در کنار تميزکاری و شست‌و‌شوی روزانه مسئول دوخت و دوز و وصله‌پينه‌ی خدمتگزاران ديگر قصر هم بود، زير پای شاه گذاشت، پادشاه در حالی که احساس ناجوری از نشستن روی صندلی‌ای که از تاجش کوچکتر بود داشت سعی می‌کرد جای پاهايش را ميزان کند، اول جمعشان کرد، بعد آويزانشان کرد، مرد صبورانه منتظر سوال بعدی بود و بلاخره شاه وقتی توانست راحتی نسبی‌ای روی صندلی زن خدمتکار بيابد پرسيد، ممکن است بدانم قايق را برای چه می‌خواهی، برای يافتن جزيره‌ی ناشناخته چه جزيره‌ی ناشناخته ای، پادشاه جلو خنده‌اش را گرفت انگار که با مرد ديوانه‌ای روبه‌روست که جنون سفرهای دريايی دارد، کسی که حرف حساب سرش نمی‌شود، مرد دوباره تکرار کرد، جزيزه‌ی ناشناخته، بی‌معناست، ديگر هيچ جزيره‌ی ناشناخته ای وجود ندارد، چه کسی به حضرت عالی گفت که ديگر وجود ندارد، همه‌ی آن‌ها روی نقشه‌اند، فقط کشف‌شده‌ها روی نقشه‌اند، و اين چه جزيره‌ی ناشناخته ای ‌ست که می‌خواهی بروی دنبال کشفش، اگر به شما بگويم که ديگر ناشناخته نخواهد بود، تا به حال شنيده‌ای کسی حرفی راجع به آن بزند، شاه اين بار خيلی جدی پرسيد، نه، هيچ‌کس، پس چرا اصرار داری که وجود دارد، به سادگی، برای اين که ممکن نيست جزيره‌ی ناشناخته ای وجود نداشته باشد، و تو آمده‌ای اينجا که از من تقاضای قايق بکنی، بله، آمده‌ام که تقاضای يک قايق بکنم، فکر می‌کنی کی هستی که من بايد به تو قايق بدهم، شما کی هستيد که فکر می‌کنيد می‌توانيد ندهيد، من شاه شاهانم، و همه‌ی قايق‌های جهان متعلق به من است، بيش از اين که آن‌ها به تو تعلق داشته باشند تو به آن‌ها تعلق داری، شاه با ناراحتی پرسيد، منظورت چيست، منظورم اين است که بدون آنها تو هيچی، در مقابل، بدون تو آنها هنوز می‌توانند روی درياها بلغزند و پيش بروند، طبق دستور من، با ناخداها و ملاحان من، اما من از تو ناخدا و ملاح نمی‌خواهم، تمام تقاضای من تنها يک قايق است، پس اين جزيره‌ی ناشناخته ديگر چه صيغه‌ای است، اگر پيدايش کنی، مال من خواهد بود، شما حضرت عالی جزيره‌ی کشف شده را دوست داريد و آن‌هايی را که بعداً کشف خواهند شد، شايد اين يکی خودش را به ما نشناساند، پس من هم قايقی به تو نمی‌دهم، البته که می‌دهيد، وقتی مردمِ خسته و بی‌تاب اين بحث و مجادله را شنيدند و کلماتی را که با اعتماد به نفس از دهان مرد خارج می‌شد تصميم به مداخله به نفع او گرفتند، بيشتر به خاطر خلاصی از دست او و رسيدن نوبت خودشان تا به خاطر همبستگی، پس شروع به فرياد کردند، قايق را به او بده، قايق را به او بده، شاه دهانش را باز کرد تا به خدمتکار دستور دهد که ماموران قصر را برای برقراری نظم خبر کند، اما، ناگهان مردمی که از پنجره‌هايشان سر برآورده بودند و تا کنون فقط تماشاگر بودند به جمعيت حاضر پيوستند و با آن‌ها فرياد زدند، قايق را به او بده، قايق را به او بده، شاه در عين شگفت‌زدگی از روبه‌رو شدن با چنين وضعيتی نگران هدايايی بود که دم دروازه‌ی ديگر از دست می‌داد، دست راستش را بلند کرد و امر به سکوت داد، قايقی به تو خواهم داد اما تو بايد ملاحان خودت را بيابی، من همه‌ی دريانوردانم را برای جزيره‌های کشف شده لازم دارم. سر و صدای شادی مردم کلمات سپاس مرد را در خود خفه کرد، اما از روی حرکتِ لب‌هايش می‌توان حدس زد که فقط ممکن است گفته باشد، سپاس، خدايگان من، نگران نباش، يک کاريش می‌کنم، اما همه به طور واضح شنيدند که شاه چه گفت، به بارانداز برو و با بندردار صحبت کن، به او بگو من تو را فرستاده‌ام و او وظيفه دارد قايقی به تو بدهد، کارت مرا همراه خود ببر، مرد متقاضی قايق کارت ويزيت را که شامل پيامی بود که شاه زير نام خودش نوشته بود خواند، کلماتی را که شاه با گذاشتن کارت ويزيت روی پشت زن خدمتکار نوشته بود، به حامل اين کارت يک قايق بده، لازم نيست حتماً خيلی بزرگ باشد، اما بايد خوب محکم باشد، تاب تحمل مخاطرات دريا را داشته باشد، نمی‌خواهم هر اتفاقی که بيفتد روی وجدان من سنگينی کند، اين دفعه وقتی مرد سرش را بالا کرد که شايد سپاسگزاری کند، شاه ديگر رفته بود، و فقط زن خدمتکار آنجا بود و متفکرانه به او زل زده بود، مرد از پهلوی در کنار رفت، نشانه‌ی ديگری برای متقاضيان منتظر که به دروازه مراجعه کنند، شرح اين وضعيت مغشوش که همه سر و دست می‌شکستند تا اولين نفر باشند چندان ضرورتی ندارد، اما بلاخره دروازه يک بار ديگر بسته شد، منتظران کلون‌های برنزی را دوباره کوبيدند تا شايد زن خدمتکار آن را بگشايد، اما او ديگر آنجا نبود، او آنجا را همراه سطل و جارويش به سوی دروازه‌ی ديگر ترک کرده بود، دروازه‌ی تصميم‌ها، که واقعاً از آن استفاده چندانی نمی‌شود اما وقتی می‌شود، حتماً مصممانه است، حالا می‌توان نگاه متفکرانه‌ی زن به مرد را درک کرد، او تصميصم گرفته است به دنبال مرد برود که به دنبال قايقش به بندر رفته، او به اين نتيجه رسيد که به اندازه‌ی کافی عمرش را وقف خدمتکاری و شستو و ماليدن و گذاشتن و برداشتن در قصر کرده است، حالا زمان آن است که شغلش را عوض کند، شستشو و تميز کردن قايق واقعاً مناسب او بود، حداقل روی دريا هيچوقت آب کم نخواهد آورد، مرد روحش خبر ندارد که، با وجود اين که هنوز شروع به استخدام کارگرانش نکرده به وسيله‌ی فردی که مسئول تميز کردن قايق خواهد شد تعقيب می‌شود، اين راهی‌ست که سرنوشت معمولاً جلو پايمان می‌گذارد، درست پشت سرمان است، دستش را دراز کرده و می‌خواهد شانه‌امان را لمس کند در حالی که ما هنوز زير لب با خود زمزمه می‌کنيم، همه چيز تمام شده، تمام، به هرحال مهم نيست.

بعد از طی راهی طولانی، مرد به بندرگاه رسيد، رفت روی اسکله، سراغ رييس بندرگاه را گرفت و در حينی که منتظر او بود نگاه کرد ببيند کدام يک از قايق‌هايی که آنجا تلوتلو می‌خوردند مال اوست، می‌دانست که بزرگ نخواهد بود، کارت ويزيت پادشاه بخوبی اين را مشخص کرده بود، کشتی بخاری، حمل و نقل، و جنگی نخواهد بود، اما آن‌قدر کوچک هم نخواهد بود که نتواند شلاق‌ بادها و مشقات دريا را تاب بياورد، پادشاه حواسش جمع بود که قايق امن و قابل دريانوردی باشد، اين‌ها مشخصاً واژه‌های خود پادشاه بود، قايق پارويی، قايق تفريحی، هرچند که همه‌ی آن‌ها در حد خودشان ايمن باشند اما برای اين منظور ساخته نشده‌اند که به دنبال جزاير نامکشوف راهی اقيانوس‌ها بشوند. کمی آن‌طرف‌تر، پنهان پشت بشکه‌ها زن خدمتکار به قايق‌ها چشم دوخته بود، در خيال خود، فکر کرد، نه اين‌که نظر او به حساب می‌آمد، حتا هنوز استخدام هم نشده بود، اما فعلاً ببينيم رييس بندرگاه چه می‌گويد. او آمد، کارت ويزيت را خواند، سر تا پای مرد را برانداز کرد، و همان سوالی را پرسيد که پادشاه نپرسيده بود، آيا دريانوردی می‌دانی، گواهينامه‌ی ملوانی داری، که مرد جواب داد روی دريا خواهم آموخت. رييس بندرگاه گفت من توصيه نمی‌کنم، من خودم ناخدای درياها هستم و هرگز الابختکی به دريانوردی نمی‌روم. پس قايقی به من بده که بتوانم با آن به دريا بروم، نه، آن يکی نه، قايقی که لياقت مرا داشته باشد و من لياقت آن را، مثل دريانوران حرف می‌زنی، اما دريانورد نيستی، اگر چون آنان حرف می‌زنم پس حتماً بايد باشم. رييس بندرگاه دوباره کارت پادشاه را خواند، بعد پرسيد، می‌توانی به من بگويی برای چه قايق را می‌خواهی، برای اين که بروم و جزيره‌ی ناشناخته را بيابم، اما ديگر جزيره‌ی ناشناخته ای باقی نمانده، اين همان حرفی است که پادشاه زد. او هرچه راجع به دريا می‌داند از من آموخته، خيلی غريب است که تو مرد دريا به من بگويی جزيره‌ی ناشناخته‌ی ديگری باقی نمانده، من مرد خشکی‌ام اما حتا من هم می‌دانم که هر جزيره‌ای ناشناخته است تا وقتی که به آن وارد شويم، اما اگر درست متوجه شده باشم تو به جستجوی آنی که هرگز پای کسی به آن نرسيده، بله، اما اين را وقتی خواهم فهميد که به آنجا برسم، اگر برسی، به هرروی، قايق‌ها در راه درهم می‌شکنند، اگر چنين اتفاقی برای من افتاد تو بايد در تاريخ بنويسی که من به فلان نقطه و بهمان نقطه دست يافتم، آيا منظورت اين است که بهرحال هميشه به يک جايی خواهی رسيد، اگر اين را نمی‌دانستی به آن‌چه می‌نمايی شک می‌کردم. رييس بندرگاه گفت من قايقی را که نياز داری به تو خواهم داد، کدام يک، قايقی کارکشته، از روزی که جستجو به دنبال جزاير ناشناخته وجود داشته اين قايق هم بوده، کدام يک، در حقيقت، شايد تا به حال خودش هم جزيره‌ای را يافته باشد، کدام يک، آن يکی. به محض اين که زن خدمتکار نقطه‌ای را ديد که رييس بندرگاه به آن اشاره می‌کند از پشت بشکه‌ها بيرون آمد و فرياد زد، آن قايق من است، آن قايق من است، بايد ادعای غيرقابل توجيه او را ببخشيد، اشکال اين بود که اين همان قايقی بود که او نيز پسنديده بود. شبيه کشتی است، مرد گفت، کم و بيش همين طور است، رييس بندرگاه گفت، کشتی به دنيا آمده است، بعد چندبار تعمير و تبديل شده تا به اينجا رسيده، اما همچنان کشتی باقی مانده، بله، شخصيت اصلی‌اش را حفظ کرده، تير و دکل و بادبان‌هايش را، و اين همانی‌ست که تو برای جستجوی جزيره‌ی ناشناخته به آن نياز داری. زن خدمتکار ديگر تاب نياورد، تا آنجايی که به من مربوط است، اين قايق مناسب من است، مرد پرسيد، تو کی هستی، مرا به ياد نمی‌آوری، نه، به ياد نمی‌آورم، من زن خدمتکار هستم، خدمتکار کجا، خدمتکار قصر، همان زنی که دروازه‌ی عريضه‌ها را به روی تو باز کرد، خود خودش، پس چرا سر جايت خدمتکاری و دربانی نمی‌کنی، برای اين که درهايی که من می‌خواستم باز کنم باز شده‌اند و برای اين که، از حالا به بعد، من فقط قايق‌ها را تميز می‌کنم، پس حالا می‌خواهی به جستجوی جزاير ناشناخته بيايی، من از دروازه‌ی تصميم‌ها از قصر خارج شدم، بنابراين برو نگاهی به کشتی بينداز، بعد از گذشت اين همه زمان حتمنً به يک شست‌و‌شوی حسابی نياز دارد، اما مراقب مرغ‌های دريايی باش، به آن‌ها نمی‌توان اطمينان کرد، تو نمی‌خواهی با من بيايی داخل قايق‌ات را بينی، تو گفتی قايق مال توست، متاسفم، فقط به اين دليل گفتم که دوستش دارم، دوست داشتن احتمالن بهترين روشِ در تعلق گرفتن است، و تعلق گرفتن بدترين نوع دوست داشتن، رييس بندرگاه صحبت آن‌ها را قطع کرد، من بايد کليدها را به صاحب قايق بدهم، کدام يکی از شما مالک آن است، هرچه نظر شما باشد، من اهميتی نمی‌دهم، آيا قايق‌ها کليد دارند، مرد پرسيد، نه برای داخل شدن، اما قفسه‌ها و کمدهايی هستند، و قفل ميز ناخدا با دفتر يادداشت‌های روزانه، من به زن واگذار می‌کنم، می‌روم کارگر پيدا کنم، مرد اين را گفت و به راه افتاد.

زن خدمتکار به طرف رييس بندرگاه رفت تا کليدها را بگيرد، بعد رفت که سوار قايق بشود جايی که دو چيز به دردش خورد، يکی جاروی قصر، ديگری اخطاری که در باره‌ی مرغ‌های دريايی گرفته بود، تا نيمه‌ی راه بيشتر نرفته بود که روی پل بارانداز موجودات خشمگين با منقارهای گشوده خود را به طرف او پرتاب کردند، گويی که می‌خواستند همانجا او را تکه‌تکه کنند، زن سطل را زمين گذاشت، کليد را ميان سينه‌بندش قرار داد، جای پای خود را روی پل محکم کرد، و جارو را بالای سرش مثل يک شمشير قديمی تکان داد، موفق شد دسته‌ی قاتلين را بترساند. تنها زمانی که کاملن وارد قايق شد توانست خشم مرغان وحشی را درک کند، همه جا پر از آشيانه‌ بود، برخی از آن‌ها رها شده به حال خود، برخی هنوز با تخمی در ميان، و برخی با جوجه‌های منتظر، با دهان‌های باز، برای غذا، بسيار خوب، اما بهرحال بايد از اينجا اسباب‌کشی کنيد، کشتی‌ای که برای رفتن به اقيانوس و جست‌وجوی جزيره‌ی ناشناخته آماده می‌شود نمی‌تواند مثل يک مرغدانی باشد، آشيانه‌های خالی را به دريا ريخت، اما بقيه را فعلن به حال خود گذاشت. بعد آستين‌هايش را بالا زد و شروع کرد به ساييدن کف قايق. وقتی اين وظيفه‌ی دشوار را به انجام رساند، با احتياط رفت سراغ بادبان‌ها تا ببيند بعد از اين همه زمان که به دريا نرفته‌اند و دچار مخاطرات دريا نشده‌اند، و در معرض بادهای سخت آن قرار نگرفته‌اند، چه حال و روزی دارند، بادبان‌ها عضلات کشتی‌اند، تنها بايد آن‌ها را در مقابله با طوفان‌های دريايی ببينی تا اين را بفهمی اما مثل همه‌ی عضلات ديگر اگر دائمن از آن‌ها استفاده نشود، ضعيف می‌شوند، شل و ول. و طناب‌ها به مثابه رگ و پی آن‌ها هستند، زن از اين که هنر بادبانی را زود می‌آموخت شاد بود. برخی از طناب‌ها در حال پوسيدن بود و زن با احتياط روی آن‌ها علامت گذاشت. زيرا نخ و سوزنی که او تا همين ديروز برای وصله کردن جوراب‌های پيش‌خدمت‌ها استفاده می‌کرد قادر به انجام تعمير اين طناب‌ها نبود. بقيه‌ی قفسه‌ها را خالی يافت، اين واقعيت که مقدار باروت در قفسه آن‌قدر کم بود که آن را ابتدا با فضله موش اشتباه گرفت، زياد دلخورش نکرد. در واقع حداقل در چشم زنی خدمتکار، هيچ قانونی نمی‌گويد که در پی يافتن جزيره‌ی ناشناخته ضرورتاً بايد مثل يک سازمان جنگی عمل کرد. چيزی که واقعاً مايه‌ی دلخوری‌اش شد نه بخاطر خودش که او به ته‌ مانده‌ی غذا در قصر عادت داشت، اما به خاطر مردی که اين قايق به او واگذار شده بود، کمبود خوراک بود، خورشيد به زودی غروب خواهد کرد، و او با سرو صدا از گرسنگی به خانه باز خواهد گشت، مثل مردان ديگر، گويی فقط آنها هستند که شکمی دارند که بايد سير شود، و اگر ملوان هم استخدام کرده باشد آن‌ها که ديگر اشتهای غول دارند، و بعد، با خود گفت، نمی‌دانم چه خواهيم کرد.

او نبايد نگران می‌بود. خورشيد تازه در دل اقيانوس فرو رفته بود که مرد کنار بارانداز نمايان شد، با خود کيسه‌ای حمل می‌کرد، اما تنها بود و به نظر پريشان می‌رسيد. زن رفت که کنار پل به انتظارش بايستد. اما قبل از اين که دهانش را باز کند و بپرسد که روز چگونه بر او رفته است، مرد گفت، نگران نباش برای هردويمان به اندازه‌ی کافی غذا آورده‌ام. پس ملوان‌ها کجايند، همان‌طور که می‌بينی هيچ کس نيامده، زن پرسيد حداقل بعضی‌ها گفتند که خواهند آمد، گفتند که جزيره‌ی ناشناخته ای باقی نمانده، تازه اگر هم مانده باشد آنها حاضر نيستند خانه و کاشانه‌ی راحت و زندگی آسان روی کشتی مسافربری را رها کنند و بروند درگير سفری غير ممکن بشوند، درست مثل اين که دوباره در روزهايی زندگی ‌کنند که دريا تيره و تار بود، تو به آن‌ها چه گفتی، که دريا هميشه تاريک است، از جزيره‌ی ناشناخته به آن‌ها نگفتی، چطور می‌توانم به آن‌ها از جايی بگويم که خودم آن را نمی‌شناسم، اما يقين داری که وجود دارد، به همان مقدار که يقين دارم دريا تيره و تار است، همين حالا، از اين بالا نگاه کن، آب لاجوردی‌ست و آسمان آتش گرفته، به نظر من اصلن تاريک نمی‌رسد، اين فقط خيال است، بعضی وقت‌ها به نظر می‌رسد جزيره‌ای روی موج‌ها غلت می‌خورد، اما واقعيت ندارد، بدون ملاح چه خواهی کرد، هنوز نمی‌دانم، می‌توانيم همين جا زندگی کنيم، و من می‌توانم کار پيدا کنم، کار شست‌وشو و تميز کردن قايق‌هايی که به بندر می‌آيند، و من، تو هم بايد مهارت‌هايی داشته باشی، هنری، حرفه‌ای به قول امروزی‌ها، داشتم، دارم، خواهم داشت، اگر لازم باشد. اما من می‌خواهم جزيره‌ی ناشاخته را پيدا کنم، می‌خواهم خودم را روی آن جزيره بشناسم، نمی‌دانی اگر از خود دور نشوی، هرگز خودت را نخواهی شناخت، فيلسوف دربار، وقتی که بيکار بود، می‌آمد کنارم می‌نشست و مرا تماشا می‌کرد که جوراب‌های پيشخدمت‌ها را وصله پينه می‌کنم، و بعضی وقت‌ها فلسفه‌بافی می‌کرد، عادت داشت بگويد هرکس خودش يک جزيره است، اما از آن‌جايی که شامل حال من نمی‌شد چون زن بودم توجهی به او نمی‌کردم، تو چه فکر می‌کنی، تو بايد جزيره را ترک کنی تا جزيره را ببينی، نمی‌توانيم خودمان را ببينيم، مگر اين‌که از خود رها شويم، منطورت اين است که از خودمان فرار کنيم، نه اين‌ها يکی نيستند، آتش آسمان رو به خاموشی می‌رفت، آب ناگهان به بنفش گراييد، حالا حتا زن هم نمی‌توانست نپذيرد که دريا تيره و تار است. حداقل در برخی از ساعات روز. مرد گفت، بيا فلسفه‌بافی را برای فيلسوف دربار بگذاريم برای همين به او حقوق می‌دهند، برويم غذا بخوريم، اما زن نپذيرفت، اول بايد قايق‌ات را وارسی کنی، تو تنها آن را از بيرون ديده‌ای، تو آن را در چه شرايطی می‌بينی، خب بعضی از طناب‌ها احتياج به تعمير دارند، به انبار رفتی، آب زيادی در آن جمع شده، کمی آب ته انبار تکان می‌خورد اما به نظر طبيعی می‌رسد، برای کشتی خوب است، تو چطور اين چيزها را آموخته‌ای، همين طوری، اما چطور، از همان راهی که تو به رييس بندرگاه گفتی که ملوانی خواهی آموخت، روی دريا، ما هنوز روی دريا نيستيم، روی آب که هستيم، باور من اين است که در کشتيرانی دو معلم واقعی وجود دارد، دريا و خود کشتی، و آسمان، تو آسمان را فراموش می‌کنی، بله، البته، آسمان، باد، ابرها، آسمان، بله، آسمان.

کمتر از نيم ساعت طول کشيد تا همه‌ی کشتی را بازبينی کنند، کشتی، حتا يک کشتی مبدل شده، طول و عرض زيادی ندارد. دوست داشتنی‌ست، اما اگر نتوانم به اندازه‌ی کافی کارگر بگيرم، بايد برگردم پيش پادشاه و بگويم ديگر کشتی را نمی‌خواهم، واقعاً که، با اولين مشکلی که سر راحت سبز شد دست و بالت لرزيد، اولين دشواری سه روز انتطار برای شاه بود آن موقع رها نکردم، اگر نتوانيم ملوان پيدا کنيم، آنوقت بايد تنها برويم، تو ديوانه‌ای، دو نفر به تنهايی محال است چنين کشتی‌ای را بتوانند اداره کنند، چرا، من بايد دائمنً کنار سکان باشم، و تو، حتا نمی‌توانم شروع به توضيحش بکنم، اين ديوانگی‌ست، خواهيم ديد، حالا برويم غذا بخوريم، رفتند روی عرشه، مرد هنوز معترض بود، و زن کيسه ای را که او آورده بود باز کرد، برشی نان، پنير بز، زيتون و شيشه‌ای شراب. هلال ماه روی دريا بود، سايه‌ی دکل‌ها افتاد روی پاهايشان. زن گفت، کشتی ما واقعاً زيباست، بعد حرفش را تصحيح کرد، منظورم کشتی توست، فکر نمی‌کنم مدت زيادی مال من باشد، چه آن را به دريا ببری چه نه مال توست، پادشاه آن را به تو بخشيده، بله، اما من از او خواستم آن را به من بدهد تا بروم و جزيره‌ی ناشناخته را بيابم، همه چيز آنن اتفاق نمی‌افتد، زمان می‌برد، پدربزرگم هميشه می‌گفت کسی که به دريا می‌رود بايد روی خشکی آماده شود، و او حتا ملوان هم نبود، بدون ملوان نمی‌توانيم جايی برويم، اين را قبلاً گفتی، و ما بايد کشتی را با هزار و يک چيز ديگر که برای چنين سفری نياز داريم راه بيندازيم، با علم به اين موضوع ما نمی‌دانيم چه پيش خواهد آمد، البته، و بعد بايد برای فرار رسيدن فصل مناسب صبر کنيم، و در حالتی خشکی را ترک کنيم که مردم به استقبالمان آمده‌اند، مرا مسخره می‌کنی، به هيچ‌وجه، من هرگز کسی را که باعث شد من قصر را از دروازه‌ی تصميم ترک کنم مسخره نمی‌کنم، مرا ببخش، و من هرگز به آنجا بر نمی‌گردم هر اتفاقی که بيفتد. نور ماه مستقيم افتاده بود روی صورت زن، دوست داشتنی‌ست، واقعاً دوست‌داشتنی‌ست، مرد فکر کرد، و اين‌بار منظور کشتی نبود. زن به هيچ چيز فکر نمی‌کرد، حتمنً بايد همه‌ی فکرهايش را در طول همان سه روزی که دروازه را باز و بسته می‌کرد تا ببيند مرد هنوز آنجاست يا نه کرده باشد. ذره‌ای از نان يا پنير يا قطره‌ای از شراب باقی نماند، هسته‌های زيتون را به دريا پرتاب کرده بودند، کف قايق به همان تميزی بود که زن تمامش کرده بود، کشتی‌ای بخاری مثل يک حيوان بزرگ دريايی غريد. زن گفت، زمان سفر ما که فرا برسد اين همه سروصدا نخواهيم کرد. با اين که هنوز در بندر بودند با عبور کشتی بخاری آب به درون قايق ريخت، هر دو خنديدند، و بعد سکوت فراگير شد، بعد از مدتی، يکی از آن‌ها پيشنهاد کرد که بهتر است بروند بخوابند، نه اين که واقعنً خواب آلود باشم، و ديگری تاييد کرد، نه، من هم خوابم نمی‌آيد، سکوت دوباره حاکم شد، ماه برآمد و برآمد، تا اين که زن گفت پايين تختخواب هست، رفتند به بخش زيرين قايق، زن گفت، فردا می‌بينمت، من از اين راه می‌روم، و مرد جواب داد، من از اين راه می‌روم، فردا می‌بينمت، هيچ کدام اصطلاحات درست را به کار نمی‌بردند، شايد برای اين که هر دو تازه کار بودند. زن برگشت و گفت، فراموش کردم، و دو شمع از جيب پيش‌بندش بيرون آورد، اين ها را وقتی تميز می‌کردم پيدا کردم، اما کبريت ندارم، مرد گفت، من دارم. او شمع‌ها را نگه‌داشت، در هر دست يکی، مرد کبريت زد، بعد، انگشت‌هايش را مثل گنبدی دور شمع حلقه کرد، و شمع شعله کشيد، آرام آرام مثل نور ماه، صورت زن را روشن کرد، نيازی نيست بگوييم مرد چه فکرد کرد، دوست داشتنی‌ست، اما زن فکر کرد، او فقط دنبال جزيره‌ی ناشناخته است، مثال خوبی برای اين که بگوييم آدم‌ها چگونه نگاه ديگری را به غلط تعبير می‌کنند، بخصوص زمانی که تازه يکديگر را ملاقات کرده‌اند. زن يکی از شمع‌ها را به او داد، گفت، فردا می‌بينمت، سپس، خوب بخواب، مرد هم می‌خواست همين را بگويد تنها به زبانی ديگر، خواب‌های شيرين ببين، روی زبانش جاری شد، بعد از مدتی وقتی روی تخت خود دراز کشيده است حتماً واژه‌های بهتری به مغزش خطور خواهد کرد، دلچسب‌تر، واژه‌هايی که وقتی مردی با زنی تنها می‌شود بر زبانش جاری می‌گردد. با خود فکر کرد شايد به خواب رفته باشد، آيا مدت زيادی طول کشيده تا به خواب برود، بعد تصور کرد که دنبال زن می‌گردد و نمی‌تواند او را بيابد، که هردوی آن‌ها در يک کشتی بزرگ گم شده‌اند، خواب مثل يک شعبده‌باز ماهر است، اندازه‌ی چيزها را تغيير می‌دهد، فاصله‌ی آنها را، مردم را از هم دور می‌کند يا بهم می‌رساند، به هم می‌رساندشان اما آنها به سختی يکديگر را می‌بينند، زن با کمی فاصله از او به خواب رفته است اما مرد قادر به دست‌يابی به او نيست، با اين حال آسان است که از بندر به عزيمت رسيد.

زن برای مرد آرزوی خواب‌های شيرين کرد، اما خودش تمام شب رويا ديد. خواب ديد که کشتی روی درياست، با سه بادبان که باد در آنها افتاده است، روی امواج پيش می‌رود، در حينی که او کشتی را هدايت می‌کند، و کارگران در سايه استراحت می‌کنند او نمی‌توانست بفهمد اين ملوانان آنجا چه می‌کنند، آن‌ها که جواب رد داده بودند، شايد از کارشان پشيمان شده‌اند، حيواناتی را هم ديد که روی کشتی ولو بودند، اردک، خرگوش، مرغ، حيوانات اهلی که دانه بر می‌چيدند و سبزيجاتی را می‌خورند که ملوانان به سوی آنها می‌انداختند. به ياد نمی‌آورد او آنها را روی کشتی آورده باشد، اما گويی امری طبيعی به نظر می‌رسيد، اگر جزيره‌ی ناشناخته را پيدا می‌کرد و معلوم می‌شد که جزيره‌ای متروک است، معمولاً در گذشته اين طور بوده است، بهتر بود که جانب احتياط را بگيرند، و ما بخوبی می‌دانيم که باز کردن در لانه‌ی خرگوش و بلند کردن او با گوشهايش هميشه آسان‌تر است تا دنبال او گذاشتن روی تپه و ماهور. از ته انبار می‌توانست صدای شيهه‌ی اسب‌ها را بشنود، ماغ کشيدن گاوها، فرياد الاغ‌ها، صدای حيوانات اصطبل سلطنتی که وجودشان برای کشيدن بار بسيار حياتی بود، آن‌ها آنجا چه می‌کردند، چگونه ممکن بود اين همه را در کشتی‌ای به آن کوچکی جای داد، آن‌هم وقتی که به اندازه‌ی کافی جا برای انسان وجود نداشت. ناگهان بادی وزيدن گرفت، بادبان اصلی به پيچ وتاب در آمد، و پشت سر چيزی بود که او تاکنون متوجه آن نشده بود، گروهی زن، چه کسانی بودند، حتا بدون شمارش، تعدادشان به زيادی ملوان‌ها بود، همگی مشغول وظايف زنانه، هنوز زمان آن نرسيده بود که شغل‌های ديگری برای خود بيابند، اين مسلمنً روياست، هيچ کس در زندگی واقعی اين گونه سفر نکرده است. مرد سکان‌دار، با نگاه پی زن خدمتکار گشت، او را نيافت، شايد روی تختش دراز کشيده و خستگی ساييدن کف قايق را از تن به در می‌کند، اما او خود را فريب می‌داد، زيرا که بخوبی می‌داند، اما نمی‌داند که چه‌طور می‌داند، که، در آخرين لحظه، زن تصميم گرفت با او همسفر نشود، که او روی پل پريد، فرياد زنان، خداحافظ، خداحافظ، زيرا که تو تنها در پی يافتن جزيره‌ی ناشناخته هستی، من می‌روم، اين حقيقت نداشت، هم‌اکنون چشم‌های او پی زن می‌گردند اما او را نمی‌يابند. در آن لحظه، ابرها آسمان را فرا گرفتند و باران گرفت، و، گياهان زيادی از کيسه‌های خاکی که در کنار حصار کشتی چيده شده بود سر برآورد، آوردن آن‌ها به اين دليل نبود که در جزيره‌ی ناشناخته خاک به اندازه‌ی کافی نبود، به اين خاطر بود که می‌توان در وقت صرفه‌جويی کرد، روزی که برسيم تنها کار لازم اين است که درختان ميوه را پيوند بزنيم، دانه‌های رسيده‌ی کشتزارک گندم را در بياوريم، و باغچه‌ها را با غنچه‌ها تزيين کنيم. ناخدا از ملوانان در حال استراحت می‌پرسد، آيا هنوز جزيره‌ای متروک می‌بينند، و آن‌ها می‌گويند هيچ جزيره‌ای نمی‌بينند، متروک يا غير متروک، اما در اين فکرند که در اولين خشکی پياده شوند، فقط کافی است که بندری برای لنگر انداختن داشته باشد، ميکده‌ای برای نوشيدن و تختی برای خوابيدن، اينجا، با اين همه آدمی که در هم می‌لولند جايی برای آن وجود ندارد، پس جزيره‌ی ناشناخته چه می‌شود، ناخدا پرسيد، وجود ندارد، مگر فقط در خيال تو، جغرافياشناسان پادشاه رفتند روی همه‌ی نقشه‌ها نگاه کردند و اعلام کردند، سال‌هاست که ديگر جزيره‌ی ناشناخته ای وجود ندارد، پس شما بايد در شهر می‌مانديد به جای اين که در سفر من تاخير ايجاد کنيد، ما دنبال جای بهتری برای زندگی می‌گشتيم، و تصميم گرفتيم از اين فرصت استفاده کنيم، شما ملوان نيستيد، هيچ‌وقت نبوده‌ايم، من به تنهايی نخواهم توانست اين کشتی را هدايت کنم، قبل از اين که از پادشاه اين درخواست را بکنی بايد فکرش را می‌کردی، دريا به تو ملوانی نخواهد آموخت. سکان‌دار از دور جزيره‌ای ديد و سعی کرد که از آن بگذرد و تظاهر کند سرابی بيش نبوده، تصويری که در فضا از آن سوی جهان آمده، اما مردانی که هرگز ملوان نبودند معترض شدند، آنها می‌خواستند در آن خشکی پياده شوند، اين جزيره روی نقشه را ببين، فرياد زدند، اگر ما را به آنجا نبری می‌کشيم‌ات. سپس کشتی به خودی خود به سوی خشکی چرخيد، وارد بندر شد و لنگر انداخت، مرد گفت، می‌توانيد برويد، همه‌ی آنها فورن پياده شدند، اول زن‌ها و بعد مردها، اما تنها نرفتند، اردک‌ها، خرگوش‌ها، مرغ‌ها را هم با خود بردند، همين‌طور، الاغ‌ها، اسب‌ها و حتا پرندگان دريايی هم پر زدند و رفتند، يکی بعد از ديگری، کشتی را پشت سر گذاشتند، جوجه‌هايشان را به منقار گرفتند، چيزی که قبلاً ديده نشده بود، اما برای هرچيز يک اولين بار وجود دارد. مردی که فرمان کشتی را در دست داشت، اين خروج جمعی را در سکوت تماشا کرد، هيچ راهی برای متوقف کردن آن‌ها وجود نداشت، حداقل درختان را برای او گذاشتند، گندم‌ها و گل‌ها، و گياه و سبزی‌هايی که از تير و دکل کشتی بالا رفته بودند را هم. در گير و دار ترک کشتی کيسه‌های خاک از هم شکافت و خاک کف کشتی را فرا گرفت، خاک خوب شخم زده با کمی بارانِ دوباره، می‌توانست به مزرعه‌ای تبديل شود، از زمانی که اين سفر آغاز شده ما نديده‌ايم که سکان‌دار غذايی بخورد، حتمنً بايد به اين خاطر باشد که او دارد خواب می‌بيند و اگر در روياهايش خواب کمی نان و سيب را ببيند بيش از يک کذب محض نخواهد بود. ريشه‌های درختان دور کشتی را فرا می‌گيرند، چيزی نخواهد گذشت که بادبان‌های برافراشته مورد نياز قرار بگيرند کافی‌ست که باد در تاج درختان بپيچد و کشتی سفرش را به سوی سرنوشت آغاز کند. اين جنگل است که روی موج‌ها می‌چرخد و می‌رود، کجا، چگونه، کسی نمی‌داند، پرنده‌ها شروع به خواندن می‌کنند بايد جايی پنهان بوده باشند و يکباره تصميم گرفته‌ باشند که در روشنايی حضور بیابند، شايد به خاطر اين که گندمزارها رسيده‌اند و زمانِ دروست. سپس مرد سکان کشتی را قفل کرد و با داسی در دست به مزرعه رفت، چند خوشه را درو کرده بود که سايه‌ای کنار سايه‌اش ديد. در آغوش يک‌ديگر بيدار شدند، تخت‌خواب‌ها و تن‌ها يکی. آن‌گونه که جهت‌هاشان ديگر مشخص نبود، سپس به محض اين که خورشيد برآمد مرد و زن رفتند که بدنه‌ی کشتی را رنگ بزنند، و نامی را که هنوز نداشت روی آن بنويسند، نزديکی‌ها نيمروز بلاخره جزيره‌ی ناناشناخته در جذر و مد دريا سفر را، در جستجوی خود آغاز کرد.

داستان: از گوشت ساخته شده‌ن...

تری بیسن Terry Bisson/ برگردان: احسان شفيعی زرگر

داستان: از گوشت ساخته شده‌ن...


– از گوشت ساخته شده‌ن.
– گوشت؟
– گوشت. از گوشت ساخته شده‌ن.
– گوشت؟
– هیچ شکی هم نیست. چند تاشونو از این‌ور اون‌ور سیاره دستچین کردیم و آوردیم توی سفینه و زیر و بالاشونو نگاه کردیم. اصلا سر تا پا گوشتن.
– آخه مگه می‌شه؟ پس اون علامت‌های رادیویی چی؟ اون پیام‌هایی که واسه ستاره‌ها می‌فرستن؟
– حرف زدنشون با موج‌های رادیویی‌یه. ولی علامت‌ها از خودشون در نمی‌آد. از ماشیناشون در می‌آد.
– خب این ماشینا رو کی ساخته؟ باید اونی رو که اینا رو ساخته گیر آورد.
– خب همونا ساخته‌ن دیگه. همینو دارم می‌گم. اون گوشتا ماشینا رو ساخته‌ن.
– مزخرف نگو! گوشت ماشین بسازه؟ یعنی می‌خوای باور کنم که اینا یه مشت گوشت با عقل و شعورن، نه؟
– اصراری ندارم. فقط می‌گم که بدونی. این موجودات تنها نژاد با عقل و شعور اون ناحیه‌ن، و البته از گوشت هم ساخته شده‌ن.
– ای بابا... نکنه یه چیزی مثلاً شبیه اورفولی باشن؟ یعنی یه هوش کربنی که فعلا داره یه دوره‌‌ی گوشتی رو می‌گذرونه؟
– نه. اینا گوشت به دنیا می‌آن، گوشت هم می‌میرن. چند تاشونو تا وقتی که مردن زیر نظر داشتیم که البته زیاد هم طول نکشید. اصلاً خبر داری گوشت چقدر می‌تونه عمر کنه که از دوره و مرحله حرف می‌زنی؟
– اه... آره، راست می‌گی. خب... شاید اصلاً فقط یه تیکه‌شون گوشت باشه. می‌فهمی؟ مثل ودیلی مثلاً... یعنی سرشون گوشته، اما مغزشون از الکترون پلاسماس؟
– اتفاقاً چون سرشون هم مثل ودیلی از گوشته ما هم یه همچین فکری کردیم. اما بهت گفتم که خوب بالا و پایینشون کردیم. همه‌ی سوراخ سمبه‌هاشون از گوشته.
– بالاخره باید مغز داشته باشن یا نه؟
– خب آره، دارن. دارم بهت می‌گم مغزشون از گوشته. از صب تا حالا همینو دارم می‌گم دیگه !
– یعنی چه! پس... پس با چه کوفتی فکر می‌کنن؟
– انگار اصلا تو باغ نیستی. هستی؟ انگار اصرار داری که خودتو بزنی به خریت، آره؟ بابا جون با همون مغزشون خبر مرگ‌شون فکر می‌کنن. با همون گوشت !
– گوشت متفکر! یعنی می‌گی باور کنم که گوشت هم می‌تونه فکر کنه؟
– بله، گوشت متفکر! گوشت با شعور! گوشتی که می‌تونه خیال‌بافی کنه، یا عاشق بشه. بالاخره داری قضیه رو می‌گیری یا از نو بگم؟
– خدایا! انگار شوخی نمی‌کنی. از گوشت ساخته شده‌ن.
– خدا خیرت بده. انگار حالیت شد. آره، راستی راستی از گوشت ساخته شده‌ن. تازه، صد سال – البته به حساب سال‌های خودشون – داشته‌ن سعی می‌کرده‌ن که با ما حرف بزنن.
– خدایا! آخه توی سر این گوشت چی داره می‌گذره‌؟
– اول از همه می‌خواد با ما حرف بزنه. بعد این که فکر می‌کنم می‌خواد کل دنیا رو بگرده، با همه‌ی موجودات با عقل و شعور حرف بزنه، ایده و اطلاعات بده و بگیره، همین چیزا دیگه. طبق معمول.
– پس ما قراره با یه مشت گوشت صحبت کنیم...
– بله دیگه. دائم با رادیوهاشون پیام می‌فرستن که «سلام! کسی اونجا نیست؟ کسی خونه نیست؟» یه همچین چیزایی.
– از قرار معلوم جدی جدی حرف هم می‌زنن. یعنی کلمات حالی‌شون می‌شه. با ایده و مفهوم سر و کار دارن. نه؟
– آره. فرقش اینه که همه‌ی این کارا رو با گوشت می‌کنن.
– ولی انگار گفتی که با رادیوهاشون حرف می‌زنن...
– آره... ولی فکر می‌کنی با رادیو چی می‌فرستن؟ همون صدای گوشت! دیدی که وقتی به گوشت ضربه می‌زنی چه صدایی ازش در می‌آد؟ اینا هم همین‌جوری تیکه‌های گوشت‌شونو می‌زنن به هم و صدا در می‌آرن. حتی می‌تونن هوا رو از بین گوشت‌شون رد کنن تا صدا یه جوری بالا و پایین بشه.
– خدایا! یهو بگو گوشت آوازخون دیگه! یواش یواش مغزم داره سوت می‌کشه. خب حالا تو می‌گی چکار کنیم؟ پیشنهادت چیه؟
– پیشنهاد رسمی یا غیر رسمی؟
– هر دوش.
– خب پیشنهاد رسمی‌م اینه که اصولاً ما همواره موظفیم بر کنار از هر گونه پیش‌داوری، جانب‌داری یا ترس پذیرای تمامی موجودات با شعور چهار گوشه‌ی جهان بوده و با آنان وارد گفتگو شویم.... اما پیشنهاد غیر رسمیم اینه که همه‌ی پیام‌های ضبط شده شونو گم و گور کنیم و کل قضیه رو ماست‌مالی کنیم بره پی کارش.
– اون لب و دهن تو رو باید طلا گرفت !
– شاید یه کم بی‌ادبانه باشه، ولی خب ما که بیکار نیستیم که بریم با گوشت اختلاط کنیم... هستیم؟
– معلومه که نه... اصلاً چی داریم که بهشون بگیم؟ لابد باید بریم بگیم «سلام عرض می‌شه آقای گوشت! احوالتون چطوره‌؟». ولی اصلاًً می‌شه اینجور زیر سیبیلی ردش کرد؟ تو چند تا سیاره از این موجودات پیدا می‌شه؟
– فقط یه دونه. می‌تونن با یه جور ماشین حمل گوشت برن به سیاره‌های دیگه. اما نمی‌تونن جایی جز سیار‌ه‌ی خودشون بمونن. تازه، از محدوده‌ی B فضا هم نمی‌تونن بیرون برن. چون هرچی باشه گوشتن. واسه همینم هرچی زور بزنن سرعت‌شون بیشتر از سرعت نور نمی‌تونه بشه. یعنی احتمال این‌که بتونن بیشتر از این با بیرون سیاره‌شون ارتباط داشته باشن خیلی کمه. خلاصه همون جوریه گوشه‌ای افتادن. اصلا به چشم نمیان.
– خب پس ما هم خودمونو می‌زنیم به اون راه که انگار نه انگار کسی جز اونا توی دنیا هست.
– تموم شد و رفت !
– البته یه کمی گناه دارن، ولی خب به قول تو کی خوشش می‌آد با گوشت دمخور بشه؟... ولی راستی اونایی که اومدن توی سفینه‌ی ما چی؟ اونایی که آزمایش‌شون کردین؟ مطمئنی چیزی یادشون نمی‌مونه؟
– اگه هم چیزی بگن همه فکر می‌کنن که زده به سرشون. البته ما گوشت... یعنی مغزشونو یه کمی دستکاری کردیم که خیال کنن ما رو تو خواب دیدن.
– خواب گوشت! چه قدر غریبه که آدم تصور کنه یه تیکه گوشت داره خوابشو می‌بینه !
– اون ناحیه رو هم می‌تونیم خالی از سکنه اعلام کنیم.
– قبوله. یعنی هم رسماً و هم غیررسماً قبوله. این پرونده بسته شد. خب... دیگه چی؟ این‌ور اون‌ور کهکشان دیگه چیز جالبی پیدا نکردین؟
–  چرا، یه موجود مولکولی خجالتی و تودل‌برو که مغز هیدروژنی داره و توی یه ستاره‌ی کلاس 9 حوالی منطقه‌ی J445 زندگی می‌کنه. همون که حدود دو دور کهکشان پیش با ما سلام‌علیکی داشت. حالا دوباره یاد ما کرده.
–  بابا اینا هم دست از سر ما بر نمی‌دارن...
–  خب نباید هم بردارن. حساب کن این دنیا چقدر بی‌مزه و غیر قابل تحمل می‌شد اگه توش تنهای تنها بودی...


داستان ترجمه / خواب

کاترین وبر ‌(Katharine Weber) / برگردان: اسدالله امرایی

داستان ترجمه / خواب



اشاره: کاترین وبر نویسنده‌ی جوان امریکایی از داستان‌نویسان مطرح و صاحب‌سبک است. داستان حاضر با اطلاع و اجازه‌ی نویسنده برای نخستین بار به فارسی ترجمه شده. وبر چند رمان و مجموعه داستان دارد، هنگامی که خبردار شد داستان او را به فارسی ترجمه کرده‌ام با سخاوت چند جلد از آثارش را برایم فرستاد. از میان آثار او می‌توان به اجسام از آن‌چه در آینه می‌بینید به شما نزدیک‌ترند و مشق موسیقی. در کانکتیکات زندگی می‌کند و بخشی از وقت خود را در وست‌کورک ایرلند می‌گذراند و در دانشگاه ییل به تدریس مشغول است.

می‌گفتند لازم نیست کهنه عوض کند. در واقع لازم نبود هیچ کاری بکند، خانم وینتر گفت، چارلز موقعی که او و آقای وینتر به سینما می‌روند، می‌خوابد و تا برگشتن‌شان بیدار نمی‌شود. گفت بچه خوابش سنگین است. لازم نیست برایش شیشه پر کند. وقتی می‌رفتند سفارش کردند، اصلاً در را باز نکند که به بچه سر بزند، چون در صدای خیلی ناجوری دارد.
هریت هیچ وقت بچه نگه نداشته بود، جز مدتی کوتاه که آن موقع هم شش سال داشت و خانم آنتلر همسایه‌شان یک بقچه به بغل او داد که نوزادشان آندره را به دست او سپردند. هریت ساکت نشست و وقتی خانم آنتلر بچه را از دستش گرفت، بازوهایش درد می‌کرد. اما حالا فرق می‌کرد و بچه‌ی تپل هفت‌ساله‌ای بود، که از آن وقت هریت بزرگ‌تر بود.
بعد ازدو ساعت خواندن بسته‌های پستی که روی میز توی اتاق خواب مرتب چیده بودند، خسته شد و از تماشای آلبوم ملال‌آور عکس‌های عروسی که آدم‌های خوش‌لباس و آراسته را نشان می‌داد که همه‌شان اورتودونسی لازم داشتند، حوصله‌اش سر رفت، خود هریت تازه یک دوره‌ی دوساله سیم‌کشی دندان‌هایش تمام کرده بود و به مسایل با سوء نیت حساسیت داشت، در حالی که این کانال آن کانال می‌کرد، با احتیاط به دستگیره‌ی اتاق بچه ور می‌رفت، انگار قفل بود. جرأت نمی کرد با فشار بیشتر در را هل بدهد، اگر سروصدا می‌کرد و بچه بیدار می‌شد و گریه می‌کرد چه خاکی تو سرش می‌ریخت؟
پشت در گوش ایستاد و سعی کرد صدای نفس کشیدن بچه را بشنود، اما صدایی نبود جز صدای گاه و بی‌گاه اتومبیل‌های عبوری در جاده. نمی‌دانست چارلز چه شکلی است. حتی نمی‌دانست چند سالش است. اصلاً چرا وقتی آقای وینتر توی استخر به او نزدیک شد و پیشنهاد نگه‌داری از بچه را به او داد، قبول کرد؟ قبلاً او را ندیده بود، این که می‌گفت از قیافه‌اش فهمیده از پس کار برمی‌آید، تملق‌آمیز بود، انگار هر دختری به سن او به خودی خود قادر بود بچه نگه دارد.
تا وقتی وینترزها به خانه برگردند، هریت ته جام اسمارتیزهای ام اند ام را که روی میز عسلی بود درآورد، اول همه آبی‌ها را خورد، بعد قرمزها، بعد از آن ته سبزها را بالا آورد و فقط زردها را باقی گذاشت.
پول زیادی به او دادند خیلی زیاد و هیچ چیزی نپرسیدند. انگار خانم وینتر منتظر بود او برود بعد به بچه‌اش سر بزند. آقای وینتر در سکوت او را با ماشین به خانه‌شان رساند. دم در خانه‌اش به او گفت، زنم...حرفش را خورد، بعد من‌من‌کنان گفت، می‌دانی متوجه هستی، نه؟ هریت بی آن که نگاهش کند، جواب داد، آره، راستش مطمئن نبود از چی حرف می‌زنند، هر چند دستش آمد که واقعاً چه منظوری دارد می‌خواهد چه بگوید، از ماشین پیاده شد و او را تماشا کرد که گاز داد و رفت.
 

داستان: مهمان

دانیل آلارکن Daniel Alarcon/ برگردان: اسدالله امرايی

داستان: مهمان


دانیل آلارکن از نویسندگان پرویی است که در سال 1977 در لیما به دنیا آمده و از سه سالگی همراه با پدر و مادرش که پزشک‌اند به ایالات متحده رفته است. به زبان انگلیسی می‌نویسد. نخستین کتاب او جنگ در پرتو نور شمع جایزه بنیاد همینگوی را در سال 2006 به خود اختصاص داد. آلارکن رمانی هم به اسم رادیو شهر گم شده نوشته است که در سال 2007 به چاپ خواهد رسید. داستان مهمان با اجازه و اطلاع خود نویسنده ترجمه و چاپ شده است.
سه ماه گذشته بود و فکر می‌کردم اوضاع بهتر می‌شود. بچه‌ها هر شب گریه می‌کردند. سراغ مادرشان را می‌گرفتند. صبح‌های زود که هوا خوب بود آن‌ها را به گورستان می‌بردم که تنها بازمانده شهر قدیمی بود. از بالای تپه بقایای دره را می‌دیدیم و شکاف عمیقی که بر اثر رانش کوهستان ایجاد شده بود به وضوح به چشم می‌آمد. هواپیماها فقط روزهایی که هوا صاف و بدون ابر بود، می‌پریدند و ما آن‌ها را بالای سرمان تماشا می‌کردیم که می‌چرخیدند و بالا و پایین می‌رفتند و بال‌هایشان در باد کوهستان می‌لرزید. بچه‌ها دست تکان می‌دادند. چتر‌هایی را که پایین می‌آمد تماشا می‌کردیم و می‌شمردیم. یک جور بازی بود برای ما. بسته‌های کمکی را که باز می‌کردیم به ماریلا وخمینا یاد می‌دادم که فرق فرانسوی و آلمانی را بدانند. به افرایین کمک می‌کردم که چترها را از توی گل و لای بیرون بکشد و تمیز کند.
روز اول َگلِ هم کز کردیم تا گرممان شود. بعد از زمین لرزه، آسمان غبارآلود بود. به گورستان رفته بودیم تا نوزادمان را دفن کنیم که چند روزی از به دنیا آمدنش نمی‌گذشت که مرد و زنم ارلیندا حتی فرصت نکرد اسم روی او بگذارد. بچه ها نفهمیدند. ارلیندا توی شهر ماند تا حالش جا بیاید. او را که توی خاک گذاشتیم، زمین لرزید، کوه رها شد، سه بچه‌مان را به خودم چسباندم. کوهی از یخ و برف و سنگ و گل آوار شد وسط دره.
شب اول توی قبرستان ماندیم. تعدادی از تابوت‌ها از خاک بیرون افتاد. با تخته‌های تابوت سرپناهی سر هم کردم. زمین حدود هر یک ساعت یک‌بار می‌لرزید و من می‌ترسیدم. فقط تپه‌ای که گورستان روی آن بنا شده بود از زیر گل بیرون ماند. برای من و بچه‌هایم جا بود.
روز دوم خورشید بیرون آمد و گل‌ها خشکید. دوتا از تخته‌ها را که از همه بلندتر بود برداشتم و به بچه‌ها گفتم منتظر من بمانند. افرایین می‌خواست بیاید، اما به او گفتم که بماند و از خواهرش مراقبت کند. گفتم کمک در راه است. تخته‌ها را دراز کردم و جلو هم گذاشتم تا بتوانم از وسط گل، خودم را به محل خانه‌مان برسانم. خودم را به میدان رساندم که می‌توانستم پیدا کنم. سر چهار درخت نخل میدان از گل بیرون مانده بود، اما کلیسا و ساختمان‌های دیگر توی گل مدفون بود. کسی را ندیدم. تخته‌ها زیر پای من کمی توی گل فرو می‌رفت. روی شهر مدفون قدم گذاشتم. موقعی که تشکیل خانواده دادم از جنوب دره راهی اینجا شدم. زندگی‌مان را همین جا سر و سامان دادیم، گله‌ای را پرواربندی می‌کردم که مال خودم نبود. ارلیندا هم هرچه دم دستش می‌آمد توی بازار می‌فروخت. با هم کار می‌کردیم و پس اندازمان را روی هم می‌گذاشتیم. سعی کردیم تکه زمینی در یال شرقی کوهستان بخریم اما روی خوش نشانمان ندادند. آن زمین‌ها را برای از مابهتران اختصاص داده بودند، به ما گفتند لقمه‌ی دهانمان نیست. قبل از آن که نوزادمان را به خاک بسپاریم، قرار بود بارمان را ببندیم. به طرف شهر، به طرف دریا. ارلیندا و سردرگمی‌اش را به یاد می‌آورم. نگران بچه‌ها بودیم و آینده آن‌ها. نمی‌توانستیم برویم. اینجا خانه‌مان بود. اینجا خانه‌ی ما بود.
سرانجام راهم را پیدا کردم و به خانه رسیدم. همانجایی که زنم توی آن مدفون شده بود. از گورستان صلیبی آورده بودم که مال یکی از قبرهای ویران شده بود و آن را توی گل بالای خانه‌ام کاشتم. دعا کردم ارلیندا دردی حس نکرده و فرصتی برای هراس پیدا نکرده باشد. دعا کردم توی خواب مرده باشد.
آن‌طرف دره، کوهپایه‌ها سبز بود و درخت‌ها شکوفه کرده بود. بچه‌هایم گرسنه بودند. نشستم و دعا کردم و بعد تخته‌ها را برداشتم و به طرف تپه راه افتادم.
در آن‌جا میوه و علف دیدم و بزها و گوسفندهایی که می‌چریدند و صاحبی جز من نداشتند. آفتاب صورتم را گرم می‌کرد. آن سوی دره، آن‌طرف نوار گلی زمین، تپه گورستان را دیدم. بچه‌ها کنار هم بودند، دست تکان دادم. تصمیم گرفتیم همانجا بمانیم. بهترین زمین‌های منطقه همین جا بود. به سراغ بچه‌ها رفتم. دخترها را گذاشتیم و من و افرایین با احتیاط یکی دو راه رفتیم و از لابه لای گل‌های چسبناک تخته پاره‌هایی را آوردیم. با بقایای تابوت‌های شکسته خانه‌ای برای خودمان سرهم کردم.
افرایین در هفته‌های بعد، رشد چشمگیری داشت و من از این بابت خوشحال بودم. از دخترها مراقبت می‌کرد. زندگی من با وجود او آسان‌تر می‌شد. دخترها حالا از او سراغ مادرشان را می‌گرفتند، می‌دانستند که دیگر از من نباید بپرسند. افرایین همان جواب ساده‌ای را که من می‌دادم به آن‌ها می‌داد. اوضاع فرق کرده. این حرف‌ها آن‌ها را به گریه می‌انداخت. ماریلا خود را در آغوش خواهرش پنهان می‌کرد. آن‌ها را بغل می‌کردم اما چیزی نداشتنم به‌شان بدهم.
سعی کردم قوی باشم. هر شب خواب ارلیندا را می‌دیدم. هر روز به دیدار او می‌رفتم و از بچه‌ها برایش می‌گفتم و از خانه جدیدمان. به او می‌گفتم که دلم هوایش را کرده. هر هفته صلیب را بیرون می‌کشیدم و دوباره می‌کاشتم تا با نشست گل خم نشود و فرو نرود. از خانه جدیدمان همه جا و همه چیز را می‌دیدیم و به ارلیندا می‌گفتم که همه‌اش مال خودمان است. تپه گورستان، چهار درخت نخل، دامنه شرقی و سرسبز کوه و گله‌هایی که می‌چریدند مال ما بود. زنم، ارلیندا استراحت می‌کرد. بعضی روزها خودم را از بچه‌ها پنهان می‌کردم. افرایین با خواهرهایش رفته بودند بازی کنند. من هم رفته بودم تا از پای تپه، بسته‌های کمک را که با چتر فرو می‌ریختند جمع کنم. گریه‌ام گرفته بود. برای شهر و مردم آن گریه می‌کردم و برای زنم، برای خودم و برای بچه‌ها. برای فرزند چهارم گریه می‌کردم، همان که دفن کردیم. بچه‌ها یادشان رفته بود. او را از یاد برده بودند. ظرافت او را و خس خس نفس‌های او و وقایع آن روز را به یاد نمی‌آوردند. من هم سعی کردم او را از یاد ببرم، درست مثل پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایمان که وقتی بچه‌ها دو زمستان را پشت سر می‌گذارند عشق‌شان را از آنها دریغ می‌کنند. وقتی به سن و سال افرایین بودم خواهری را از دست دادم. مدتی خانه‌مان سوت و کور بود، اما بعد از آن که او را به خاک سپردیم دیگر حرفی از او به میان نیامد. بچه‌ها فرق داشتند. گاهی می‌پرسیدم: یادت هست کجا زندگی می‌کردیم؟ نگاه ماتشان به یادم می‌آورد که سؤال مرا نفهمیده‌اند. به آن‌ها غبطه می‌خوردم و به فراموشی جوانی‌شان حسودی‌ام می‌شد. زیر آسمان کوهستان احساس می‌کردم تنها هستم.
پرسیدم: کجا زندگی می‌کردیم؟
گفتند: «با مادر» همین. به خلا خودمان اسم گذاشتیم. آن اسم ارلیندا بود.
همانجا ماندیم کنار گورستان، در آن سوی دره در دامنه‌های مشرف به شهر شهید. مواد غذایی با چتر از میان ابرها پایین می‌آمد و به آرامی در باد تاب می‌خورد. هیچ‌کس به بازدید شهر یا قبرها نمی‌آمد. صبر کردیم. وقتی بازدید کننده‌ای آمد، آن‌جا بودیم. اسم او آلخو بود. لباس‌هایش را لای بقچه‌ای پیچیده بود. از پشت کوه آمده بود. از شهر. وقتی نشست خمیازه کشید و صدای ترق و تروق استخوان‌های او را شنیدیم. گفت: دو هفته است که پیاده می‌آیم. خبرهایی دارم.
گفتم: بگو.
بیست هزار نفر توی شهر مرده‌اند.
پرسیدم: بیست هزار نفر؟
به موافقت سر خم کرد. کفش‌هایش را درآورد.
- شمال چی؟
- من که می‌آمدم هفت هزار نفری مرده بودند.
- جنوب؟
- آخرین آمار، شانزده هزار نفر.
سرم سوت کشید. پرسیدم: توی ساحل چی؟
هرچند می‌دانستم توی ساحل کسی را نمی‌شناختم.
- هیچ شهری سالم نمانده.
گفتم: پناه بر خدا.
باد صورت او را خشک کرده بود. پاهایش را مالید. خمینا توی ظرف‌های سفالی برایمان چای آورد. ساکت نشستیم.
پرسیدم: مردم چه می‌گویند؟
ظرف سفالی را توی دست‌های کبره بسته‌اش گرفت. گذاشت بخار آن به صورتش بخورد. گفت: آدم‌ها صداشان درنمی‌آید.
هوا روبه سردی می‌رفت. ماریلا از بقچه لباس‌ها برای مهمان‌مان ژاکتی آورد. با خنده پرسید: حدس بزن که این ژاکت از کجا آمده. حدس بزن!
مهمان لبخند ملیحی زد و شانه بالا انداخت. همه‌مان لباس‌های رنگ روشن نجات یافتگان را به تن داشتیم. دخترم گفت: از فرانسه!
گفتم: یک روز سیزده تا بسته را شمردیم که با چتر انداختند.
- سیزده؟
- من و پسرم حدود پنجاه تا چتر جمع کردیم. با آنها چادر ساختیم که وقتی باران می‌آید خیس نشویم.
لحظه ای به سکوت گذشت.
    
از بچه ها پرسیدم برای مهمان‌مان چه داریم؟
کلی وسیله کمکی فرستاده بودند، بعضی از آن‌ها به درد می‌خورد. بعضی هم زیاد به دردمان نمی‌خورد. یک جعبه مایو سایز بزرگ از هلند. کارت پستال‌هایی از نیویورک که برایمان آرزوی سعادت می‌کردند. یک بسته کراوات از دانمارک. یک کراوات قرمز برای خودم برداشتم که با آن موهایم را می‌بستم. افرایین یک دست کراوات به آلخو تعارف کرد. ارلیندا با خوشحالی گفت: یکی بردارید. و به او تعظیم کرد.
مهمان یک کراوات نارنجی برداشت و به من لبخند زد. مثل سربند آن را به پیشانی خود بست و بعد یک سبز را برداشت که کوتاه تر بود و آن را به سر افرایین بست. خنده کنان گفت: حالا از یک قبیله‌ایم. افرایین هم خندید.
هوا ابری بود، آسمان به رنگ استخوان. مه از کوه‌های نقره‌ای سرازیر می‌شد. مهمان پرسید: دوست عزیزم شما چند نفر را از دست دادید؟
صلیب را می‌دیدم. با دست به صلیب و دشت گلی اشاره کردم که زنم زیر آن خفته بود و گفتم: یکی.
افرایین برای خواهرهایش سربند بست. بچه‌های من حال یک ردیف کراوات دانمارکی بودند. با هم گفتند: فقط یکی!

داستان ترجمه / این عشق که می‌گویند چیست؟

آیزاک آسیموف / برگردان حسین شهرابی

داستان ترجمه / این عشق که می‌گویند چیست؟


ناخدا گارم که زل زده بود به موجوداتی که تازه از سیاره‌ی زیر پای‌شان آورده بودند گفت: «اما اینا که دو تا گونه هستن.» اندام بینایی‌اش، تا آن‌جا که می‌شد تصویر را کانونی کرد و بابت همین از جای خود بیرون زدند. لکه‌ی رنگی هم که بالای سرشان بود تندتند سوسو می‌زد.

بوتاکس بعد از چند ماهِ آزگار که توی یک اتاقک جاسوسی جان کَنده بود تا از امواج صوتی‌ای که بومی‌های سیاره ساطع می‌کردند سر دربیاورد، حالا از این که می‌دید از نو با تغییرِ رنگ می‌تواند حرف بزند، عجیبْ احساس راحتی می‌کرد. اختلاط کردن با گوشت مثل آن بود که به اندازه‌ی بازوی برساووش از سیاره‌ی خودت دور باشی و احساس غریبی کنی. گفت: «نه! دو گونه نیستن. دو جور از یک گونه هستن.»

«مزخرف نگو! سر تا پاشون با هم فرق داره. از دور شبیه پِرسه‌ای‌ها انگار هستن؛ ازلیّت رو شُکر! ظاهرشون اما اون‌قدرها منزجرکننده نیست. شکلِ معقولی دارن، دست و پاشون هم که معلومه. اما لکه‌ی رنگ ندارن. می‌تونن حرف بزنن؟»

بوتاکس که باید از درِ مخالفت درمی‌آمد محتاطانه جواب داد: «بله، ناخدا گارم! جزییاتش رو توی گزارشم آوُردم. این موجودات، امواج صوتی با دهن و گلو می‌سازن، مثل یک‌جور سرفه کردنِ شدید می‌مونه. من خودم یاد گرفتم که این کار رو بکنم.» (انگار از این موضوع خیلی به خودش مغرور شده بود.) «کار سختیه.»

«باید کارِ حال‌به‌هم‌زنی باشه! از اون چشم‌های تخت‌شون که کِش نمی‌آد معلومه. اگه با چشم‌ها نشه حرف زد، دیگه اون‌قدرا به کار نمی‌آن. بگذریم! تو چطور می‌گی اینا یک گونه هستن؟ اونی که سمتِ چپه کوچیک‌تره، زایده‌هاش یا هر چی که اسمش هست درازتره و تناسب اندامش هم فرق می‌کنه. تازه، برآمدگی هم داره. این برآمدگی‌ها زنده‌ن؟»

«زنده‌ن! اما فعلاً هوشمند نیستند، ناخدا. ذهن‌شون رو دست‌کاری کردیم تا نترسن و بتونیم راحت مطالعه‌شون کنیم.»

«اصلاً ارزش مطالعه دارن؟ از برنامه‌مون عقب افتادیم و دست‌کم پنج تا دنیای مهم‌تر از این مونده که باید سر به‌شون بزنیم. خبر داری که چقدر این واحدهای ‹ایستِ زمانی› خرج می‌برند؟ من باید سریع‌تر برشون گردونم و کارم رو ادامه بدم...»

اما بدنِ مرطوب و دوکی‌شکلِ بوتاکس داشت از روی نگرانی آرام می‌لرزید. زبانِ لوله‌ای‌شکلِ او سریع بیرون آمد و به طرف بالا رفت و بینیِ تختش را لمس کرد و در همان حال چشم‌هایش به طرفِ داخل فرو رفتند. دستِ سه‌انگشتیِ زاویه‌دارش حالتِ انکار به خود گرفت و صحبت‌هایش ناگهان پر از شور و هیجان شد.

«ازلیّت حفظ‌مان کند، ناخدا! چون که فعلاً هیچ دنیایی به اندازه‌ی این یکی برای ما مهم نیست. ممکنه با بحرانی به شدت خطرناک مواجه باشیم. این موجودات احتمالاً خطرناک‌ترین شکلِ حیات در کهکشان هستند، ناخدا! اون هم فقط به این دلیل که دو جنس دارند.»

«با تو موافق نیستم!»

«ناخدا! کارِ من بود که این دنیا رو مطالعه کنم و برای من این کار عجیب دشوار بود، چون این دنیا منحصربه‌فرد بود! چنان منحصربه‌فرد که هنوز نمی‌تونم ویژگی‌هاش رو بفهمم. مثلاً تقریباً همه‌جور حیات در این سیاره شامل دو ‹جنس› هست. هیچ کلمه‌ای برای توصیفش نیست، حتا هیچ مفهومی هم نمی‌تونه این کار رو بکنه. فقط می‌تونم به‌شون بگم جنس اول و جنس دوم. اگر هم بخوام به زبان خودشون بگم، اسم جنس کوچک هست ‹ماده› و جنس بزرگ که این‌جاست ‹نَر،› پس می‌بینید که خود این مخلوقات هم از این تفاوت آگاه اند.»

گارم اخم کرد و گفت: «چه شیوه‌ی منزجرکننده‌ای برای ارتباط.»

«ناخدا! و نکته‌ی دیگه این که برای آوردن کودک، دو جنس باید همکاری کنند.»

ناخدا که خم شده بود تا نمونه‌ها را دقیق و از نزدیک بررسی کند به حالتی که هم ناشی از کنجکاوی بود و هم تنفر، خود را صاف کرد و گفت: «همکاری؟ این مزخرفات یعنی چی؟ هیچ مشخصه‌ی حیات از این بنیادی‌تر نیست که هر موجود زنده، کودکش رو خودش در ارتباطی به شدت درونی با خودش بیاره. جز این چه چیزِ دیگه‌ای به زندگی ارزش و معنا می‌ده؟»

«در این سیاره هم یکی از دو جنس، کودک رو می‌آره، اما جنسِ دیگه باید همکاری کنه.»

«چطور؟»

«دریافتنِ این مسأله خیلی سخت بود. این مسأله به شدت شخصی تلقی می‌شه و من در جستجوهام در انواعِ موجودِ ادبیات، هیچ توصیف دقیق و مشروحی پیدا نکردم. اما تونستم به استنتاجاتِ منطقی و معقولی برسم.»

گارم سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: «مسخره‌ست! شکوفایی، مقدس‌ترین و خصوصی‌ترین عملکردِ دنیاست. بر روی ده‌ها هزار دنیا، این مسأله همین طوره و جز این نیست. نور-شاعرِ بزرگ، لِوولین می‌گه: ‹به هنگامِ شکوفایی، به هنگام شکوفایی، در آن وقتِ دل‌افروزِ خوشی‌آور، که...›»

«ناخدا! شما متوجه نیستید! این همکاری بینِ دو جنس طوری رخ می‌ده (و من نمی‌دونم دقیقاً به چه صورت) که در اصل آمیختن و ترکیبِ دوباره‌ی ژن‌هاست. از این طریق، در هر نسل ترکیباتِ خصیصه‌های جدید به وجود می‌آد. اختلاف‌ها و تنوعِ گونه‌ها متکثر می‌شه؛ ژن‌های جهش‌یافته با سرعت حیرت‌انگیز به جلوه‌های جدید درمی‌آن. در حالی که در سیستمِ شکوفاییِ معمول، هزاره‌ها باید بگذره تا اولین جهش‌ها رخ بده.»

«می‌خوای به من بگی ژن‌های یک شخص با ژن‌های نفر دیگه ادغام می‌شه؟ می‌فهمی بر طبقِ اصول فیزیولوژیِ سلولی چقدر حرفِ تو پرت و مسخره‌ست؟»

بوتاکس که نگاه خیره‌ی چشم‌های بیرون‌زده‌ی ناخدا عصبی‌اش کرده بود گفت: «باید هم همین طور باشه. تکاملِ تسریع شده. این سیاره، شورش و آشوبِ گونه‌هاست. می‌گن نزدیک یک و نیم میلیون گونه‌ی مختلف وجود داره.»

«احتمال قریب به یقین این طوره که ده-بیست تا گونه باشن. همه‌ی چیزی رو که در کتاب‌های بومیِ سیاره‌ها می‌خونی نباید باور کنی.»

«من، خودم در یک منطقه‌ی بسیار کوچیک فقط ده-پانزده گونه‌ی به شدت متفاوت دیدم. ببینید کِی گفتم، ناخدا! به این موجودات، فضا-زمان کوچکی بدید تا این‌ها تبدیل بشن به قوه‌ی اِدراکی که اون‌قدر قدرت بگیره تا به ما مسلط بشه و کهکشان رو اداره کنه.»

«بازرس! ثابت کن این همکاری که صحبتش رو کردی حقیقت داره و من هم مباحثات و ادعاهای تو رو مدّ نظر قرار می‌دم.»

رنگ‌های بالای سرِ بوتاکس به زرد-قرمزی تند تبدیل شد و گفت: «اثبات می‌کنم. مخلوقاتِ این جهان از یک جهتِ دیگه هم بی‌همتا هستند. می‌تونند پیشرفت‌هایی رو که بهش نرسیدند پیش‌بینی کنند که اون هم احتمالاً به خاطر اعتقادشون به تغییراتِ سریعه که هر چی باشه همیشه شاهدش هستن. به همین خاطر از نوعی ادبیات لذت می‌برن در مورد سفرهای فضایی که البته هرگز به این سفرهای فضایی دست پیدا نکردن. من عبارتی رو که به این ادبیات اشاره می‌کنه به ‹علم-تخیل› ترجمه کرده‌ام. مدتیه که تمام مطالعات‌م رو متمرکز کردم روی همین علم-تخیل، چون که تصور می‌کنم این موجودات در رویاها و خیال‌پردازی‌هاشون خودشون رو و البته خطرشون رو برای ما بهتر نشون می‌دن. و از همین علم-تخیل بود که من روش همکاریِ بین‌جنسیِ اون‌ها رو استنتاج کردم.»

«چطور این کار رو کردی؟»

«مجله‌ای در این دنیا منتشر می‌شه که گاهی علم-تخیل چاپ می‌کنه و البته علم-تخیلِ این مجله منحصراً به جنبه‌های مختلفِ همکاری می‌پردازه. در واقع، اون‌قدرها آزادانه و بی‌قید و بند صحبت به میان نمی‌آره که خواننده رو آزار بده، بلکه اشاره‌های گذرا داره. ترجمه‌ی اسمش به زبانِ نور تقریباً می‌شه ‹پسرِ نشاط و بازی.› مخلوقی که در این سیاره به من کمک می‌کرد، من این طور استنباط کردم که به چیزی علاقه‌مند نیست، مگر همین همکاریِ میانْ‌جنسی؛ و با جدّیتی چنان سیستماتیک و علمی همه‌جا به دنبالش هست که ترس و حیرت من رو موجب شد. او لحظاتی از همکاری رو که در این علم-تخیل توصیف شده و می‌تونست من رو راهنمایی کنه گردآوری کرد. از این داستان‌ها تصورِ او بر این بود که من می‌تونم شیوه‌ی انجامش رو یاد بگیرم.

«و ناخدا! تقاضا می‌کنم زمانی که همکاری انجام شد و کودک، جلوی چشمانِ خود شما آورده شد، دستور بدید که حتا یک اتم از این سیاره هم باقی نمونه و تماماً به عدم واصل بشه.»

ناخدا از روی خستگی گفت: «باشه! اون‌ها رو به هوشیاری کامل بیار و هر کاری لازمه خیلی سریع انجام بده.»

 

مارج اسکیدموُر ناگهان از اطرافِ خود تماماً آگاه شد. زن، خیلی واضح و مشخص ایستگاه مرتفعِ قطار را در هوای گرگ و میشِ صبح به خاطر می‌آورد. ایستگاه تقریباً خالی بود؛ فقط یک مرد نزدیک او ایستاده بود و یکی دیگر هم در آن سرِ سکّو. قطاری که نزدیک می‌شد با صدایی محو و دوردست خود را نشان داد.

همین موقع بود که چیزی جرقه زد و حسّی به او دست داد که انگار درون و بیرونش یکی می‌شود. بعد، نمایی نیمه‌معلوم از موجودی دوک‌شکل در نظرش آمد که ماده‌ی لزجی انگار از او می‌چکید و بعد هم شتاب به سمت بالا و حالا...

زن که مشمئز شده بود و می‌لرزید گفت: «وای خدا! این که هنوز این‌جاست. تازه، یکی دیگه هم هست!»

احساسِ تهوعِ بیمارگونه‌ای به او دست داده بود، اما ترسی به دلش نیفتاد. تقریباً از این موضوع به خود مغرور بود که احساس ترس ندارد. مردِ بغل‌دستیِ او، مثلِ خودش آرام بود، اما کلاهِ فدورایش انگار لِه شده بود؛ همان مردی بود که روی سکّو نزدیکش ایستاده بود.

از مرد پرسید: «شما رو هم گرفتند؟ کسِ دیگری هم هست؟»

چارلی گریموَو، که احساس کوفتگی می‌کرد، تقلا کرد تا دستش را بالا ببرد و کلاهش را بردارد و دسته‌ی مویَش را که بدْ حالت گرفته بود و فَرق سرش را نمی‌پوشاند مرتب کند؛ ولی متوجه شد که دستش را نمی‌تواند در برابر چیزی که کارش شبیه لاستیک بود و جلوی حرکت، مقاومت می‌کرد تکان بدهد. دستش را آورد پایین و با روی تُرش و عبوس رو به زنِ لاغراندام کرد که داشت او را می‌پایید. مرد پیش خودش به این نتیجه رسید که این زن خیلی مانده تا سی‌ساله بشود؛ موهای زیبایی هم داشت و لباس‌هایش به تنَش می‌آمد، اما در آن لحظه دلش می‌خواست جای دیگری باشد و حتا این که در این قضیه شریک داشته باشد هیچ کمکی به حالش نمی‌کرد، ولو شریکِ زن.

گفت: «نمی‌دونم، خانم! من خیلی عادی روی سکّوی قطار ایستاده بودم.»

«من هم همین‌طور!»

«بعد جرقه‌ای دیدم. چیزی نشنیدم. حالا هم که این‌جام. حدس می‌زنم آدم‌کوچولوهای سیاره‌ی مریخ یا ناهید باشند، یا شاید هم یه سیاره‌ی دیگه!»

مارج، سرش را محکم بالا و پایین تکان داد و گفت: «من هم همین‌طور فکر می‌کنم. بشقاب‌پرنده دارند؟ راستی، شما ترسیدید؟»

«نه! ولی خیلی مسخره‌ست! به نظرم آدم این جور مواقع یا باید بزنه به سرش یا بترسه.»

«قضیه‌ی بامزه‌ایه! من هم اصلاً نترسیدم. خدایا! یکی‌شون داره می‌آد این‌وَری. اگه به من دست بزنه، جیغ می‌کشم. به دستاش نگاه کن، چقدر پیچ و تاب داره. پوستِ چروک‌خورده‌ش رو نیگاه کن! اَی‌ی‌ی‌ی! همه‌جاش لیزه! حالم به هم خورد.»

بوتاکس محتاطانه نزدیک شد و گفت: «مخلوقات!» صدایش در همان اولین بارِ شنیدن، مثل پنجول کشیدن روی فلز و جیغِ گوش‌خراش بود، اما همین صدا بهترین صدایی بود که می‌توانست با طنینِ مشابهِ این موجودات بسازد. ادامه داد: «ما به شما آسیب نمی‌زنیم. اما از شما می‌خواهیم که لطف کنید و همکاری را برای ما انجام بدهید!»

چارلی گفت: «هِی! این حرف هم می‌زنه! منظورت چیه از همکاری؟»

بوتاکس گفت: «هردوی شما! با هم‌دیگه!»

چارلی رو به مارج کرد و گفت: «هَه؟ می‌فهمید این چی می‌گه؟»

مارج خیلی آرام و با مناعت طبع جواب داد: «تو بگو یک کلمه سر درآورده باشم، درنیاوردم!»

بوتاکس گفت: «منظورم چیزه...» و کلمه‌ای را گفت که زمانی جایی به عنوانِ مترادفِ فرآیندِ همکاری شنیده بود.

مارج سرخ شد و بلندترین جیغی را که می‌توانست کشید: «چی!؟!» بوتاکس و ناخدا گارم، دست‌های‌شان را روی نواحیِ میانیِ بدن‌شان گذاشتند تا اندام‌های شنوایی‌شان را که داشت در مقابل چند دسی‌بِل صدا می‌لرزید و درد می‌کشید بپوشانند.

مارج فوراً حرفش را ادامه داد که تقریباً هم حرف‌های بی‌ربطی بود: «این دیگه چه وضعیه! من متأهل هستم! اگر ادواردِ عزیزم این‌جا بود، می‌دیدید چی کار می‌کرد! با تو اَم، مردِ رند!...» از میانِ همان لاستیک‌های کشسانِ مقاوم رو به چارلی کرد و ادامه داد: «هر کی می‌خوای باش؛ اگه خیال کردی می‌تونی...»

چارلی از روی لاعلاجی و استیصال ناله زد: «خانم‌جان! خانم‌جان! کارِ من نیست. دور از جون من! کسرِ شأنِ منه که بخوام خانم محترمی رو...بی‌عفت کنم! باور کنید خودِ من هم متأهلم! سه تا بچه دارم! گوش کنید...»

ناخدا گارم گفت: «بازرس بوتاکس! چی شده؟ این صداهای ناهنجار اعصابِ من رو داغون می‌کنه.»

بوتاکس، یک لکه‌ی ارغوانیِ نور که نشانه‌ی خجالت بود ساخت و گفت: «خب، راستش، مراسمِ پیچیده‌ایه! باید اولش قدری مخالفت کنند. باعث می‌شه نتیجه‌ی مطلوب‌تری به دست بیاد. بعد از این مرحله‌ی اولیه، باید پوشت‌شون رو کنار بزنند.»

«باید پوست‌اندازی کنند؟»

«پوست‌اندازی که نه! این‌ها پوستِ مصنوعیه که خیلی راحت و بدون درد جدا می‌شه و البته باید جدا بشه. خصوصاً در جنسِ ضعیف‌تر!»

«خب، باشه! بگو پوست‌شون رو دربیارن. بوتاکس! ولی اصلاً به نظرم عملِ خوشایندی نیست.»

«گمان نکنم کارِ خوبی باشه که به جنسِ ضعیف‌تر بگیم پوستش رو دربیاره. به نظرم بهتره دقیقاً به روالِ مراسم عمل کنیم. من بخش‌هایی از همان داستان‌های سفرهای فضایی رو دارم که ‹پسرِ نشاط و بازی› زیاد به اون بخش‌ها علاقه داره. در این داستان‌ها پوست رو به زور درمی‌آرن. برای مثال، در این قسمت، توصیفِ مطلوبی از حادثه هست: ‹...که لباسِ دخترک را خراب کرد و آن را تقریباً روی تنِ باریک‌اندامش شکاف داد. برای لحظه‌ای، سفتیِ گرمِ پستانِ نیمه‌عریانش را روی گونه‌هایش حس کرد...› و همین طور ادامه پیدا می‌کنه. می‌بینید؟ شکاف دادن، به زور درآوردن، به عنوان عاملِ محرّک استفاده می‌شه.»

ناخدا گفت: «پستان؟ من، معنیِ این نور-کلمه رو که الان به کار بردی نفهمیدم.»

«این نور رو خودم اختراع کردم تا معنیِ جدیدی رو برسونم. این کلمه به برآمدگی‌های نیم‌تنه‌ی بالایی در جنسِ ضعیف‌تر اشاره می‌کنه.»

«فهمیدم؛ باشه! به جنسِ بزرگ‌تر بگو تا پوستِ جنسِ کوچک‌تر رو دربیاره. آخ که چقدر این کارها داره پریشانم می‌کنه!»

بوتاکس رو به چارلی کرد و گفت: «آقا! لباسِ دختر رو روی تنِ باریک‌اندامش شکاف می‌دی؟ من برای این کار شما رو از میدانِ نیرو آزاد می‌کنم.»

چشم‌های مارج از حدقه بیرون زد و خشمگین و بی تاب رو به چارلی چرخید و گفت: «اگه جرأت داری این کار رو بکن! غلط می‌کنی دست بهم بزنی، آدمِ نَدید-بَدیدِ زن‌باز!»

چارلی ناله‌کنان گفت: «من؟ گفتم که کارِ من نیست. خیال می‌کنی این ور و اون ور می‌رم و لباسِ زن‌های مردم رو جر می‌دم؟» بعد رو کرد به بوتاکس و گفت: «گوش کن! من، زن دارم و سه تا بچه. وای به حالم اگه بفهمه رفتم جایی و لباسِ زنی رو پاره کردم. تیکه بزرگم گوشَمه! هیچ خبر دارید فقط کافیه به یه زن نگاهِ بد بکنم!؟ پوستم کَنده‌ست! گوش کن...»

ناخدا که ناشکیبا شده بود گفت: «هنوز معترضه؟»

بوتاکس جواب داد: «این طور که معلومه. می‌دونید؟ شاید محیطِ عجیب‌غریب باعثِ طولانی شدنِ این مرحله از همکاری شده. می‌دونم که برای شما خوشایند نیست بیشتر از این معطل بمونید؛ به همین دلیل، من این مرحله از مراسم رو خودم انجام می‌دم. در خیلی از داستان‌های سفرهای فضایی نوشته شده که یک گونه‌ی بیگانه این کار رو انجام می‌ده. برای مثال، در این‌جا...» یادداشت‌هایش را ورق زد و به صفحه‌ی مورد نظرش رسید. «در این داستان‌ها، این نژادها خیلی وحشتناک توصیف می‌شن. خب، مخلوقاتِ این سیاره تصوراتِ واهی و احمقانه‌ی زیادی دارند. هیچ وقت فضایی‌هایی متشخّص، مثل ما، رو نمی‌تونند به تصوّر دربیارن؛ فضایی‌هایی با پوششِ لزج و زیبا!»

ناخدا گفت: «یالّا! کارِت رو بکن! تمامِ روز که وقت نداریم.»

«بله، ناخدا! در این داستان می‌گه که موجودِ فرازمینی ‹به جایی آمد که دخترک ایستاده بود. دخترک که دیوانه‌وار جیغ می‌کشید در آغوشِ غولِ فضایی پیچ و تاب می‌خورد. چنگال‌های غول کورکورانه همه‌جای بدنش را خراش می‌داد و جامه‌ی او را تکه‌پاره می‌کرد.› می‌بینید؟ موجودِ بومیِ این سیاره در حالی که دارند پوستش رو درمیارن جیغ می‌کشه.»

«پس عجله کن، بوتاکس! پوستش رو دربیار! فقط التماس می‌کنم نگذار جیغ بکشه. من تمامِ تنم داره با امواجِ صوتی می‌لرزه.»

بوتاکس مودبانه به مارج گفت: «اگر اجازه بدید...»

یکی از انگشتانِ قاشقی‌شکلش طوری جلو آمد که انگار می‌خواهد یقه‌ی پیراهن را چنگ بزند.

مارج ناامیدانه تکانی به خود داد. «دست نزن! دست نزن به من! لجن‌مالی نکن پیرهنم رو. سی دلار بابت این پیرهن پول دادم؛ از فروشگاه اوهرباخ خریدمش. برو کنار، غولِ بی‌شاخ و دُم! چشماش رو نیگا!» به خاطر این که تقلا می‌کرد تا از دست‌های جستجوگرِ فرازمینی فرار کند به نفس‌نفس افتاده بود. «غولِ چشم‌ورقلمبیده‌ی لجن‌مالیده! گوش کن! خودم در می‌آرم! فقط، تو رو به خدا، با اون لجن‌ها و لعاب‌ها به من دست نزن!»

دنبالِ زیپِ پشتِ پیراهن گشت و قبل از آن که بازش کند رو کرد به چارلی و تند و اخم‌آلود به او گفت: «نگاتو بدزد، چشم‌چرون!»

چارلی چشم‌هایش را بست و به حالتِ تسلیم شانه بالا انداخت.

مارج از میانِ پیراهنش درآمد و گفت: «خوبه؟ راضی شدید؟»

ناخدا گارم، انگشت‌هایش را از روی نارضایتی در هم پیچید و گفت: «پستان، این‌هاست؟ چرا موجودِ دیگه سرش رو برگردونده؟»

بوتاکس گفت: «احتمالاً از روی بی‌میلی؛ از اون گذشته، پستان هنوز هم پوشیده‌ست! پوست‌های دیگه هم باید برداشته بشن. زمانی که عریان بشه، پستانْ محرکِ بی‌نظیریه. همیشه در توصیفش می‌گن ‹سینه‌هایی هم‌چون عاج› یا ‹گوی‌های سپید درخشان› یا کلماتِ دیگری از همین نوع. من چند تایی طرح هم دارم، یعنی تصویرسازی‌های بصری، که از روی جلد مجلاتِ دیگه‌ی سفرهای فضایی برداشته‌ام. اگر به طرح‌ها نگاه کنید، می‌بینید که تقریباً در همه‌ی اون‌ها موجودی هست که پستانش کمابیش نمایان شده.»

ناخدا که متفکرانه نگاهش را بین طرح مجله و مارج رد و بدل می‌کرد گفت: «عاج دیگه چیه؟»

«این هم یک نور-کلمه‌ی دیگه‌ست که خودم ساختم. منظور از این کلمه، دندانِ نیشِ یکی از موجوداتِ عظیم‌الجثه‌ی زیر-هوشمندِ این سیاره است.»

ناخدا گارم، رنگِ سبز روشنی را، به نشانه‌ی رضایت، از خود نشان داد و گفت: «آها! پس توضیحش معلوم شد. این مخلوقِ کوچیک، عضوِ دسته‌ی جنگجوهای این نژاده و اون‌ها هم دندانِ نیشِ دفاعی برای نابود کردنِ دشمنه.»

«نه، نه! من پی بردم که اون‌ها خیلی هم نرم هستند.» بعد، بوتاکس دستِ قهوه‌ای و کوچکش را حرکت داد و به حدودِ تقریبیِ مقوله‌ی موردِ بحث بُرد که مارج جیغ زد و خود را کنار کشید.

«پس چه کاربُردِ دیگه‌ای دارند؟»

بوتاکس با تردیدِ بسیار گفت: «گمان کنم...گمان کنم برای تغذیه‌ی کودک استفاده می‌شن.»

ناخدا، آشکارا با تغیّرِ شدید گفت: «کودک، این‌ها رو می‌خوره؟»

«نه دقیقاً! این اندام‌ها، مایعی رو تولید می‌کنند که کودک مصرف می‌کنه.»

«مصرفِ مایع از بدنِ موجودِ زنده؟ اوُوُوُغ‌غ‌غ‌!» ناخدا، سرش را با هر سه دستش پوشاند؛ در اصل، برای این کار مجبور شد دستِ اضافیِ سومش را از پوششِ مخصوصش برای استفاده دربیاورد و این کار را چنان سریع انجام داد که انگار می‌خواهد بوتاکس را بزند.

مارج گفت: «یه غولِ چشم‌ورقلمبیده‌ی لجن‌مالیده‌ی سه‌دست!»

چارلی گفت: «آره!»

«اوهوی! فقط هوای چشم‌هات رو داشته باش. بندازشون پایین.»

«ببینید، خانم! من سعی می‌کنم نگاه نکنم.»

بوتاکس دوباره آمد نزدیک‌شان. «خانم! می‌شه بقیه‌ش رو هم دربیارید؟»

مارج، طوری خودش را حرکت داد که انگار می‌تواند از چنگِ میدانی گیرش انداخته بود در برود. «هرگز!»

«اگر این طور نمی‌پسندید، من برای شما درمی‌آورم.»

«دست نزن! تو رو به خدا، دست نزن! به لجن‌های روی بدنش نگاه کن! اَاَاَی‌ی‌ی! باشه؛ خودم درمی‌آورم!» زیرِ لب غرولند می‌کرد و همان طور که کارش را انجام می‌داد خشمگین سمتِ چارلی را نگاه می‌کرد.

ناخدا که سخت ناراضی بود گفت: «هیچ اتفاقی نمی‌افته؛ من می‌دونم. این نمونه‌ها هم که ناقص به نظر میان.»

بوتاکس، این تهمت را به خود گرفت و گفت: «من دو نمونه‌ی کامل آوردم. مگه مشکلِ این مخلوقات چیه؟»

«این پستان‌ها، گوی ندارند. من می‌دونم گوی چیه و در این تصویرها هم که نشانم دادی، خیلی خوب مشخص هستند. اما در این مخلوق، چیزی به جز زایده‌ی آویزان و کوچک از جنسِ گوشتِ نیمه‌خشک نیست. رنگ‌شون هم پریده‌ست، تقریباً.»

بوتاکس گفت: «حرف شما معنا نداره. شما باید برای واریاسیون‌های طبیعی هم حدّی رو در نظر بگیرید. من، قضاوت رو به خود مخلوق می‌سپرم.» بعد رو کرد به مارج و گفت: «خانم! آیا پستان‌های شما ناقصه؟»

مارج، دهانش از تعجب باز ماند. چند لحظه بیهوده، بدون آن که کاری به جز بریده‌بریده نفس کشیدن، انجام بدهد با خودش کلنجار رفت. بالاخره به خودش فائق آمد و گفت: «واقعاً؟ شاید به خوبیِ جینا لولوبریجیدا یا آنیتا اِکبِرگ نباشه! اما من کاملاً بی‌نقص هستم و متشکرم از توجه‌تون به این نکته. آی اگه ادواردِ عزیزم این‌جا بود!» بعد رو کرد به چارلی و ادامه داد: «هِی، گوش کن! به این چشم-ورقلمبیده‌ی لجن‌مال بگو رشدِ من مشکلی نداشته.»

چارلی خیلی آرام گفت: «خانم! من که نگاه نمی‌کنم؛ خاطرتون هست؟»

«آها! آره که نیگا نمی‌کنی، ارواح شیکمت! به اندازه‌ی کافی، زیرچشمی، هیزبازی درآوردی که دیگه عیب نداشته باشه چشمای ایکبیری‌ت رو باز کنی و بالاخواهِ یه خانم محترم دربیای. اقلاً اگه یه جو غیرت داری، که خیال نکنم داشته باشی، این کار رو بکن!»

چارلی از پهلو مارج را نگاه می‌کرد و مارج هم فرصت را غنیمت شمرد تا شانه‌هایش را موقعیت بهتری بدهد. چارلی گفت: «خب، راستش اون‌قدرها دلم نمی‌خواد خودم رو قاطیِ مسایلِ ظریفی مثلِ این بکنم، اما تا جایی که حدس می‌زنم، خوب هستند.»

«حدس می‌زنی؟ نمی‌خواید بیشتر لطف کنید، ها؟ اگه خبر ندارین، ملتفت باشید که یه زمانی من نفرِ دومِ مسابقه‌ی دخترِ شایسته‌ی بروکلین شدم. و تنها امتیازی که کم آوردم اندازه‌ی دورِ کمرم بود، نه اندازه‌ی...»

چارلی گفت: «باشه، باشه! واقعاً خوب هستند. بی‌رودربایستی می‌گم.» خیلی جدّی و محکم، سرش را طرفِ بوتاکس تکان داد و گفت: «خیلی خوب هستند! راستش رو بگم من اون‌قدرها خِبره نیستم، اما به نظر من که خوبه.»

مارج، نفسی به آسودگی کشید.

بوتاکس هم کمی آرام شد. بعد رو به گارم کرد و گفت: «جنسِ بزرگ‌تر داره علاقه نشون می‌ده، ناخدا! تحریک داره جواب می‌ده. حالا نوبت به مرحله‌ی نهایی رسیده.»

«چیه مرحله‌ی آخر؟»

«هیچ نور-کلمه‌ای براش وجود نداره، ناخدا! این مرحله اساساً شاملِ قرار دادنِ عضوِ کلامی-خوراکیِ یکی بر روی عضوِ متناظر در جنسِ دیگه هست. من برای این روند هم نور-کلمه ساختم: بوسه.»

ناخدا شکایت کرد که: «کِی این حال به هم زدن‌ها می‌خواد تموم بشه؟»

«اوجِ فرآیند همین‌جاست. در تمامِ قصه‌ها، بعد از این که پوست رو به زور کَندند، هم‌دیگه رو با دست‌ها می‌فشارن و دیوانه‌وار مشغول به بوسه‌های آتشین می‌شن؛ دست‌کم این تعبیر از بوسه نزدیک‌ترین برابریابی برای عبارتی بود که معمولاً استفاده می‌کنند. یک مثال با خودم آوردم، فقط یکی که بر حسب تصادف انتخاب کردم: ‹دختر را در بغل فشار داد و لب‌هایش را باز کرد و بر روی لبانِ او قرار داد.›»

ناخدا گفت: «شاید یکی از مخلوقات اون یکی رو می‌بلعه.»

بوتاکس که بی‌طاقت شده بود گفت: «اصلاً! فقط بوسه‌های آتشین است و بس!»

«منظورت چیه که می‌گی آتشین؟ اشتعال رخ می‌ده؟»

«گمان نکنم منظور به طور تحت‌اللفظی همین باشه. تصور می‌کنم یک جور شیوه‌ی بیانِ این باشه که دما می‌ره بالا. گمان کنم هر چقدر دما بالاتر بره، عمل‌آوریِ کودک موفقیت‌آمیزتر باشه. حالا که جنسِ بزرگ‌تر تحریک شده، فقط باید دهانش رو بر روی دهانِ جنسِ ضعیف‌تر قرار بده تا کودک پدید بیاد. بدونِ این مرحله کودک به وجود نمی‌آد. این همکاری که می‌گفتم منظورم همین بود.»

«همین؟ فقط این...» دست‌های ناخدا به طرفِ هم‌دیگر حرکت کرد، اما طاقت نداشت منظورش را به کلمه نور بیان کند.

بوتاکس گفت: «فقط همین! در هیچ کدام از قصه‌ها، حتا در ‹پسرِ نشاط و بازی›، من توصیفی پیدا نکردم مبنی بر این که فعالیتِ جسمانیِ دیگه‌ای مرتبط با کودک‌آوری لازمه. گاهی بعد از بوسه، یک سطر ستاره‌ی کوچک می‌گذارند، اما من گمان کنم این کار فقط به معنیِ بوسه‌های بیشتره. یک بوسه، به ازای هر ستاره؛ البته برای مواقعی که می‌خون چند تا کودک داشته باشند.»

«خواهش می‌کنم، فقط یکی باشه. همین الان!»

«السّاعه، ناخدا!»

بوتاکس، واضح و شمرده گفت: «آقا! می‌شه خانم رو ببوسید؟»

چارلی گفت: «ببین! من نمی‌تونم از جام تکون بخورم.»

«البته من شما رو قبلش آزاد می‌کنم.»

«احتمالاً خانم خوش‌شون نمی‌آد.»

مارج اخم‌آلود نگاه کرد و گفت: «تو از جات تکون نمی‌خوری. وایسا همون‌جا که هستی.»

«من هم دلم می‌خواد تکون نخورم، خانم؛ ولی اگر این کار رو نکنم چی کار می‌کنند؟ ببینید، خانم! من نمی‌خوام عصبانی‌شون کنم. راستش، به نظرم ما بتونیم یه ماچِ کوچولو رد و بدل کنیم.»

زن که هشدارِ مرد را پیشِ خودش تأیید کرد دچار تردید شد و گفت: «باشه! اما مسخره‌بازی نداریم ها! می‌دونی؟ من آدمی نیستم که هر جا می‌رسم، جلوی هر کس و ناکسی این طوری بگردم.»

«می‌دونم خانم! باور کنید تقصیرِ من نیست. باید این حرفم رو قبول کنید!»

مارج با عصبانیت غرولند کرد و گفت: «یک‌مُشت غولِ لجن‌مال! این طور که به آدم دستور می‌دن انگار خیال می‌کنند برای خودشون خدا هستند. خداهای لجن‌مال! آره، همین که گفتم!»

چارلی به او نزدیک شد. «حالا اگه اجازه بدید خانم...» حرکتی نامشخص کرد، انگار که بخواهد کلاهش را یک‌بَری کند. اما بعد دستانش را ناشیانه روی شانه‌های برهنه‌ی زن گذاشت و با کمرویی خود را به او نزدیک کرد.

مارج، عضلاتِ سرش را سفت کرد، طوری که پوستِ گردنش چروک برداشت. لب‌های‌شان به هم رسید.

ناخدا گارم که آزرده شده بود گفت: «من که احساس نمی‌کنم دما بالا رفته باشه.» زایده‌ی گرماسنجِ بدنش با حالتِ کشیدگیِ کامل بالای سرش آمده بود و همان‌جا داشت آرام می‌لرزید.

بوتاکس که نسبتاً گیج شده بود گفت: «من هم چیزی حس نمی‌کنم. اما ما این کار رو همون طور که توی داستان‌های سفرهای فضایی اومده بود انجام دادیم. به گمانم دست‌هاش باید کشیده‌تر بشه...آها! مثلِ همین حالا! به نظرم داره جواب می‌ده.»

دست‌های چارلی، تقریباً ناخواسته، دورِ بالاتنه‌ی نرم و عریانِ مارج پیچید. لحظه‌ای به نظر رسید که مارج دارد به او تکیه می‌دهد، اما بعد ناغافل داخلِ میدانی که هنوز او را نسبتاً محکم گرفته بود خود را پیچ و تاب داد.

میانِ فشارِ لبِ چارلی با صدای خفه گفت: «تمومش کن!» و ناگهان گاز گرفت که باعث شد چارلی با فریادِ بلندی به عقب بپرد. بعد لبش را گرفت و انگشت‌هایش را نگاه کرد ببیند خون آمده یا نه.

ناله‌کنان پرسید: «چی شد مگه، خانم؟»

مارج گفت: «ما قرار گذاشتیم یه ماچ کوچولو فقط! داشتی چی کار می‌کردی؟ تو هم جزوِ مردهای عیّاشی؟ من امروز با کی‌ها سر و کله می‌زنم؟ با مرد عیاش و خدایانِ لجن‌مالیده؟»

ناخدا گارم تغییراتِ رنگیِ سریعی از زرد و آبی از خود نشان داد: «تموم شد؟ چقدر حالا باید صبر کنیم؟»

«به نظرم باید ناگهانی اتفاق بیفته. در تمامِ عالَم زمانی که باید شکوفا بشید می‌رسه و شکوفا می‌شید؛ همین! نباید انتظاری در کار باشه.»

«نباید؟ حالا که دارم به این همه رسومِ احمقانه‌ای که تو از این مردم توصیف کردی فکر می‌کنم گمون کنم دیگه هیچ‌وقت شکوفا نشم. لطفاً تمومش کن.»

«چند دقیقه اجازه بفرمایید درست می‌شه.»

اما چندین دقیقه گذشت و نورهای ناخدا کم‌کم به نارنجیِ تیره بدل شد، و در همان حال، نورهای بوتاکس تقریباً رو به خاموشی گذاشت.

بوتاکس بالاخره مرددانه پرسید: «ببخشید، خانم! کِی شما شکوفا می‌شید؟»

«من کِی چی‌چی می‌شم؟»

«کودک می‌آرید؟»

«من بچه دارم.»

«منظورم حالا بچه‌دار می‌شید؟»

«در جوابِ شما عرض می‌کنم که خیر! من آمادگیِ یه بچه‌ی دیگه رو ندارم.»

ناخدا پرسید: «چی گفت؟ چی گفت؟ چی می‌گه؟»

بوتاکس جواب داد: «به نظر می‌رسه قصد نداره فعلاً بچه بیاره.»

لکه‌ی نورِ ناخدا یک‌دفعه روشن شد. «می‌دونید من چه خیالی می‌کنم، بازرس؟ که شما ذهنی بیمار و منحرف دارید! هیچ اتفاقی برای این موجودات نیفتاده. هیچ همکاری و تعاملی بینِ اون‌ها نیست و هیچ کودکی به دنیا نمی‌آد. به نظرم اون‌ها دو گونه‌ی مختلف اند و شما من رو واردِ بازیِ احمقانه‌ای کردید.»

«اما، ناخدا...»

گارم گفت: «‹امّا ناخدا› بی ‹امّا ناخدا›! به قدرِ لازم دیدم. من رو پریشان‌احوال کردید، وضعِ مزاجی‌م رو ریختید به هم، من رو به تهوع انداختید، من رو از کلِ موضوعِ شکوفایی منزجر کردید و وقتم تلف شد. حالا این موجودات رو به حالِ خودشون بگذار. پوستِ اون رو بهش برگردون و بگذارشون همون‌جا که پیداشون کردی! باید هزینه‌ی کاملِ این ایستِ زمانی رو از حقوقِ تو کم کنم.»

«اما ناخدا...»

«گفتم که برگردند! اون‌ها رو بگذار همون جا که بودند و درست در همون زمان که بودند. می‌خوام که این سیاره دست‌نخورده باقی بمونه و مطمئنم که همین طور هم می‌شه!» نگاهِ خشمناکِ دیگری به بوتاکس انداخت و گفت: «یک گونه، دو جنس، پستان، بوسه، همکاری...وای! وای! تو دیوانه‌ای، بازرس! و همین طور هم ابله! و از همه بیشتر، بیمار، بیمار، بیمار!»

بحثِ دیگری در کار نبود. بوتاکس که دست و پایش می‌لرزید کارِ برگرداندنِ موجودات را شروع کرد.

چند لحظه بعد، آن‌ها همان‌جا در ایستگاهِ مرتفع ایستاده بودند و هاج و واج دور و برشان را تماشا می‌کردند. هوا، گرگ و میش بود و قطاری که داشت نزدیک می‌شد فقط صدایی ضعیف بود از دوردست.

مارج، مردد، پرسید: «آقا! این چیزها واقعاً اتفاق افتاد؟»

چارلی سری به تصدیق تکان داد و گفت: «من که یادم می‌آد.»

مارج گفت: «نمی‌شه برای کسی تعریف کنیم.»

«مسلماً نمی‌تونیم! می‌گن زده به سرمون. می‌فهمی که منظورم چیه؟»

«آره! خوب می‌فهمم.» بعد قدری خود را کنار کشید.

چارلی گفت: «ببین! شرمنده‌م که اون‌طور خجالت‌زده شدی. ولی تقصیرِ من نبود.»

«مهم نیست. می‌دونم.» نگاهِ مارج، پایین، رو به سکوی چوبی افتاد. صدای قطار بلندتر شده بود.

«منظورم اینه که...می‌دونی، خانم؟ تو اصلاً بد نبودی. راستش، خیلی خشگل به چشم می‌آی، اما من اون‌جا یه‌جورایی نمی‌تونستم بگم...خجالت می‌کشیدم!!!»

زن ناگهان خندید و گفت: «مشکلی نیست!»

«می‌خوای یه فنجون قهوه بخوریم تا قدری آروم‌ت کنه؟ همسرم، راستش، خونه نیست.»

«خوبه! ادوارد هم آخرِ هفته خارج از شهره و کسی خونه‌ی ما نیست. پسرِ کوچیکم هم رفته خونه‌ی مادرم.»

«پس بریم. هم‌دیگه رو قبلاً شناختیم، نه؟»

زن خندید و گفت: «چه جورم!»

قطار به ایستگاه رسید، اما آن‌ها چرخیدند و پلکانِ باریک را رد کردند تا به خیابان برسند.

راستش، آن‌ها چندین لیوان نوشیدنی با هم خوردند و بعد که مارج خواست برود خانه‌ی خودش، چارلی نمی‌توانست اجازه بدهد آن وقتِ شب او تنها برود، پس تا دمِ خانه‌شان او را رساند. طبعاً، مارج هم مقیّد بود که او را چند دقیقه‌ای به داخل دعوت کند.

در این بین، در سفینه‌ی فضایی، بوتاکسِ مأیوس و از همه جا رانده، داشت آخرین تلاشش را می‌کرد تا حرفش را اثبات کند. در همان حال که گارم داشت سفینه را برای عزیمت آماده می‌کرد بوتاکس عجولانه اشعه‌ی نفوذیش را به کار انداخت تا آخرین بار نمونه‌هایش را بررسی کند. روی مارج و چارلی که در آپارتمانِ مارج بودند زوم کرد. ناگهان، اندامش سفت شد و رنگین‌کمانی از رنگ‌های درخشان را از خود ساطع کرد. «ناخدا گارم! ناخدا گارم! ببینید حالا دارن چی کار می‌کنند!» اما در همان لحظه، سفینه از ایستِ زمانی خارج شد.

 



 

داستان ترجمه / مادربزرگ

هانس کریستین اندرسون / برگردان: آرمان شهرکی

داستان ترجمه / مادربزرگ


 

هانس کریستین اندرسون (دوم آوریل 1805 – چهارم اوت 1875)، متولد شهر اُدنز (Odense) در دانمارک است؛ پسر یک کفاش فقیر و یک مستخدمه. در نوجوانی، به‌عنوان نقال نمایشنامه‌ها و خواننده به شهرت رسید. در چهارده‌سالگی به پایتخت، کپنهاک، عزیمت نمود و مصمم شد تا در صحنه‌ی تئاتر به موفقیت ملی دست یابد. اما به‌نحو تأسف‌باری ناکام ماند؛ اما دوستان بانفوذی در پایتخت پیدا نمود که جهت جبران تحصیلات ناقصش از او در مدرسه‌ای ثبت‌نام به عمل آوردند. از مدرسه متنفر بود، به‌طوری‌که در سن هفده‌سالگی در کلاس دوازده‌ساله‌ها حاضر می‌شد و مدام مورد تمسخر شاگردان و معلمان قرار می‌گرفت.

در 1829 اولین کتابش- شمارش یک پیاده‌روی (An Account of a Walking Trip)- منتشر شد. پس از آن به‌طور منظم کتاب‌هایی منتشر نمود. در ابتدا کتاب‌هایی که برای بزرگسالان نوشته بود به نظر خودش مهم‌تر از فانتزی‌هایش بودند، اما به مرور زمان دریافت که همین داستان‌های عامیانه وجوه پایداری از زندگی بشری و شخصیت داستانی را آشکارا و به شکلی مسحورکننده به تصویر می‌کشند. این امر دو پی‌آمد داشت. نخست این‌که دیگر داستان‌هایش را به‌عنوان سرگرمی‌هایی که مختص کودکان نگاشته شده در نظر نمی‌گرفت و دوم این‌که به‌جای بازگویی قصه‌های سنتی، نگاشتن داستان‌های خود را آغاز نمود.

او زمانی گفته که ایده‌های داستان‌هایش «مانند بذری کاشته‌شده در ذهنش هستند که تنها به بوسه‌ی تلألویی از خورشید یا قطره‌ی دارویی نیاز دارند تا بشکفند.» او به‌طرز ظریفی مردمی را که دوست می‌داشت یا از آن‌ها متنفر یود در قالب شخصیت‌های داستان‌هایش ارایه می‌داد: زنی که از پذیرش عشقش امتناع کرده بود در «ماهی‌بانوی کوچولو» (Little Mermaid) به شاهزاده‌ای احمق بدل می‌شود؛ زشتی و خباثتش، یا خیالپردازی‌های پدرش برای میراث‌خواری از یک خانواده‌ی قدرتمند و متمول، در «جوجه‌اردک زشت» (Ugly Duckling) بازتاب می‌یابد.

در اوایل 1846 ترجمه‌ی داستان‌های هنس اندرسون به انگلیسی آغاز شد. از آن پس، کتاب‌های متعدد، آوازهای هالیوودی و انیمیشن‌هایی از دیزنی به استمرار اشتهار داستان‌هایش در جهان انگلیسی‌زبان یاری رسانده‌اند.

 

مادربزرگ خیلی پیر است؛ چهره اش چین‌خورده و گیسش به کلی سپید؛ اما چشم‌هایش هم‌چون دو ستاره‌اند با درخششی گرم و گیرا که چون در تو بنگرند از خوبی لبریز می‌شوی. جامه‌ی ابریشمی ِ فاخر و خوش‌رنگی به تن می‌کند که طرحی از گل‌های درشت بر آن نقش بسته و هنگام حرکتش خش‌خش می‌کند. آن‌گاه می‌تواند داستان‌های شگرفی بگوید. مادربزرگ کوله‌باری از دانسته‌هاست؛ چرا که پیش از پدر و مادر، او می‌زیسته- و این کاملاً مسجل است. سرودنامه‌ای دارد با قلاب‌های نقره‌ای بزرگ که اغلب می‌خواندش و میان برگ‌هایش گل رزی خوابیده، کاملن خشک و صاف، به زیبایی رزهای ایستاده در گلدان نیست، اما مادربزرگ هنوز با اشتیاق فراوان می‌بویدش و اشک به چشم می‌آورد. «حیرانم که چرا به آن گل پژمرده در کتاب قدیمی این‌گونه می‌نگرد؟ شما می‌دانید؟» چرا، وقتی اشک های مادربزرگ بر رز می‌غلتد؛ و نگاهش به آن خیره می‌شود؛ رز جانی دوباره می‌گیرد و اتاق را با رایحه‌ی دل‌انگیزش پر می‌کند؛ دیوارها چونان که در مه، محو می‌شوند و تمامی پیرامونش جنگل سبز باشکوهی‌ست که در تابستان پرتوهای خورشید از میان شاخ و برگ‌های انبوه در آن جریان می‌یابند؛ و مادربزرگ، چرا دوباره جوان شده؛ دوشیزه‌ای افسون‌کننده، دل‌انگیز چون رز با گونه‌هایی گوشتالو و گلگون، طره‌هایی براق و نرم و قامتی قشنگ و رعنا، اما چشم‌ها، آن چشم‌های آرام و مقدس، انگار برای مادربزرگ ساخته شده‌اند. مرد جوانی کنارش می‌نشیند؛ بالابلند و قدرتمند، شاخه‌ی رزی به او می‌دهد و مادربزرگ آن را می‌بوید. مادربزرگ را توان بوییدن در اکنون نیست؛ آری، به یاد آن روز می‌بوید؛ و اندیشه‌های بسیار و دریافت‌های مجدد گذشته؛ اما آن مرد جذاب و جوان رفته است؛ و رز در کتاب قدیمی پژمرده است؛ و مادربزرگ این‌جا نشسته است؛ بار دیگر یک مادربزرگ سالخورده که به رز فروپژمرده در کتاب، خیره نظر افکنده.

اکنون مادربزرگ مرده است. زمانی بر صندلی راحتی‌اش می‌نشست؛ حکایتی بلند و زیبا نقل می‌کرد و زمانی که به پایان می‌رسید؛ می‌گفت که خسته شدم؛ سرش را به پشت تکیه می‌داد و لحظه‌ای می‌آرمید. صدای آهسته‌ی نفس‌های خفته‌اش را می‌شنیدیم که به تدریج آرام‌تر و خاموش‌تر می‌شد و بر سیمایش خرسندی و سعادت سوسو می‌زد. گویی با اشعه‌ای از خورشید پرتو یافته. یک لبخند بیشتر و سپس گفتند که مرده. در تابوتی سیاه قرار داده شد؛ درحالی‌که به لایه‌های سفید کتان کفن‌پیچ شده؛ لطیف و زیبا نگاه می‌کرد؛ چشمانش بسته شد تمامی چین ‌های چهره‌اش برچیده شده بود؛ گیسوانش سپید و نقره‌ای به نظر می‌رسید و دورتادور دهانش، لبخندی شیرین درنگ کرده بود. هرگز از نظر افکندن بر پیکر آن‌که چنان عزیز بود؛ نهراسیدیم؛ مادربزرگی مهربان. کتاب سرود که هنوز رز در آن آرام گرفته بود زیر سرش گذاشته شد؛ کتابی که آن‌چنان دوستش می‌داشت؛ آن‌گاه مادربزرگ را به خاک سپردند. بر گوری که با دیوار گورستان کلیسا دربرگرفته شده بود؛ بوته‌ی رزی کاشتند؛ چیزی نگذشت که با انبوه رزها پوشیده شد؛ و بلبلی در میان گل‌ها نشست و بر فراز گور آواز سر داد. از اُرگ کلیسا صدای موسیقی و کلمات سرودی زیبا به گوش رسید که  در کتاب قدیمی جای گرفته در زیر سر مرده نگاشته شده بود.

مهتاب نور خود را بر گور پاشید لیک مرده‌ای آن‌جا نبود؛ هر کودکی توانست ایمن حتا در شب، رفته و شاخه‌گلی از بوته کنار دیوار گورستان کلیسا بچیند. مردگان بیشتر از ما که می‌زییم می‌دانند. مردگان می‌دانند چه دهشتی بر ما دامن خواهد گسترد اگر چنین چیز غریبی رخ دهد؛ حضور شخصی مرده در میان ما زندگان. آن‌ها از ما بهترند؛ مردگان دیگر بازنمی‌گردند. زمین، تابوت را انباشته می‌ساخت و تنها این زمین بود که خود را بر آن می‌افکند. برگ‌های سرودنامه، حال، گردوغبارند و رُز نیز با تمام یادآوری‌هایش فروپاشیده است از هم. اما بر بالای گور، رزهای باطراوت می‌شفکند؛ بلبل می‌خواند و اُرگ می‌نوازد و هنوز خاطره‌ی مادربزرگ پیر زنده است با چشمان نجیب و عاشق که همواره جوان می‌نمودند. چشم‌ها نمی‌توانند که بمیرند؛ بار دیگر مادربزرگ عزیزمان را خواهیم دید؛ جوان و زیبا، آن‌سان که برای نخستین بار به رزِ سرخ و معطر بوسه زد؛ همان رزی که اکنون گردوغبارِ درون گور است.

داستان ترجمه / چارلز

عتل عدنان / برگردان: سید مرتضی هاشم‌پور

داستان ترجمه / چارلز


عتل عدنان: نویسنده و شاعر لبنانی‌تبار امریکا در سال 1925 به دنیا آمده است. آثار او اغلب به انگلیسی و فرانسه ترجمه شده. در سوربن فرانسه فلسفه خوانده و این داستان نخستین داستان نویسنده است که به زبان فارسی ترجمه شده. رمان پاریس زیبا وقتی برهنه بود از آثار اوست.

 

 

اسمش چارلز بود، و از اسم خودش خوشش نمی‌آمد. اسمش را به پیتر تغییر داد. پیتر؟ پیترینگ؟ کلیسای سنت پیتر؟ عمویش به احترام پدربزرگ خودش، این اسم را روی او گذاشته بود، از این آخری هم خوشش نیامد به او نمی‌آمد. پیتر اسم دیگری انتخاب کرد: واسیلی. وقتی او را به یونانی خطاب می‌کردند، دست‌پاچه می‌شد، به همین علت هم نمی‌توانست به روسیه برود. به نظرش رسید که امریکا برای گم‌وگور شدن جای مناسبی است …از آن‌جایی که عاشق بتهوون بود، با افتخار خودش را لودویگ نامگذاری کرد.

اما شستش خبردار شد که همسایه‌اش، که توی آلمان شرقی بزرگ شده و از اول «لودویگ» بوده، روز تابعیت، توی امریکا، مملکت جدیدش، اسم چارلز را روی خودش گذاشت. پستچی بین دو تا چارلز گیج ماند. آخر چارلز اولی هم با اسم قدیمش نامه دریافت می‌کرد. قاطی کرد: ترسید که چارلز دیگر که مسئول حادثه‌ی پیش‌آمده بود، دوست‌دختر او را از چنگش در بیاورد …دوباره اسم سابقش را انتخاب کرد و شد واسیلی. این بار هم فکر کردند که پناهنده‌ی روس است، کسی هم به طرفش نمی‌آمد. مثل کاتولیک‌های مؤمن، رفت به کلیسای سنت پیتر در سانتا مونیکا که تازه به آن‌جا اسباب‌کشی کرده بود. اقیانوس منظره‌ی قشنگی داشت رشته‌های آبی و سفید در جوار آن منظره‌ی قشنگی داشت.

با وجود این، همه چیز در زندگی‌اش دگرگون شد. عصبانیت و لجاجتش باعث شد که کارش را توی گاراژی که تنظیم هیدرولیک فرمان و ترمز اتومبیل می‌کرد از دست بدهد. عاقبت مثل خیلی‌های دیگر در روز موعود، ریق رحمت را سر کشید. پسر عمو خرج کفن و دفنش را داد. باید اسمش را روی سنگ قبرش می‌نوشتند، به خاطر این بحث‌های تلفنی زیادی بین قوم‌و‌خویش‌ها در گرفت. سرانجام اتفاق نظر بر این شد که روی سنگ قبر بنویسند: در این‌جا لودویگ واسیلی پیتر چارلز گریگوری – اسمیت آرمیده است.گریگوری اسمیتی که از آپتاون دلاور آمده بود. از آدم‌های ما او تنها کسی بود که به کالیفرنیا پا گذاشته بود.

داستان ترجمه / رست مثل گوگول

زیگفرید لنس / برگردان:

داستان ترجمه / رست مثل گوگول


جن و پری: متاسفانه هنگام ویرایش این داستان، نام مترجم آن به‌اشتباه پاک شد که جن و پری ضمن طلب بیش‌ترین پوزش از این بابت، از مترجم محترم خواهش می‌کند که برای درج نام، ای‌میل اولیه‌ی خود را مجدداً بفرستد. 

در حالی که من این محل بارگیری را از هشت سال پیش می‌شناسم. این محل پیچیده که تراموا، اتوبوس و قطار وارد آن می‌شود. فقط برای این‌که بار خود را با هم عوض کنند و به یکدیگر تحویل دهند. به محض این‌که درها با صدا باز می‌شود، به‌سرعت و با خشونت بسته می‌شود. با هم مخلوط می‌گردد و در هم گره می‌خورد. درست گویی دو دشمن بی‌اسلحه در مقابل هم ایستاده‌اند. بعد قطار مصمم و ایمن به‌حرکت درمی‌آید. چنان بدون ملاحظه در راه خود پیش می‌رود که آدم دوست دارد بایستد و منتظر شود تا همه‌چیز بگذرد. گرچه چراغ سبز است.
کاش فقط این یک قطار بود با کوله‌پشتی‌های مدرسه و کیف‌های کار. کاش فقط این مراسم صبحگاهی عبوس بود. می‌شد آن را تحت‌کنترل و زیر نظر داشت، اما اینجا که رفت و آمد مانند یک دلتای پر انشعاب می‌شود، باید انتظار برخوردهای غیرمنتظره، تغییر جهت ناگهانی بعضی افراد، تنه زدن، مسابقات کوچک دوی افرادی را داشت که از پشت اتومبیل‌های پارک شده بیرون می‌آیند و با یک جهش ناگهانی سعی در گذشتن از خیابان دارند.
 من تمام اینها را می‌دانستم. زیرا هشت سال از آنها بودم و خود را به دست موج ناشکیبای آنها سپردم. از تراموا به اتوبوسی که درست مقابل مدرسه‌ام توقف می‌کرد؛ من مدت زیادی بخشی از بی‌ملاحظگی آنها بودم.
اما تمام این اطلاعات به من کمک نکرد و به هیچ‌کس دیگر هم کمک نمی‌کند. حتی اگر بیست سال تمام بدون اینکه تصادف کند، پشت فرمان نشسته باشد؛ اتفاقی که افتاد، به لحاظ آماری غیر قابل اجتناب بود. ربطی هم به مبتدی بودن من داشت یا دست دوم بودن اولین اتومبیل من که حتی یک هفته هم نمی‌شد که با آن به مدرسه می‌رفتم. آن روز صبح نشانة خاص و بدی وجود نداشت و دلیلی برای دقت خاص من هم موجود نبود. دو ساعت اول را جغرافی داشتیم. با این احوال وقتی به محل پیاده شدن از اتومبیل و سوار شدن به وسایل نقلیة عمومی نزدیک شدم، زودتر از موعد پای خود را از روی پدال گاز برداشتم و حتی وقتی چراغ سبز شد، سرعت خود را بیشتر نکردم. گرچه آن نور گویی به من چشمک می‌زد و از من می‌خواست که سرعت خود را زیاد کنم و بروم. قبل از اینکه آن دو اتوبوس که در طرف دیگر خیابان دور می‌زدند، درهای خود را باز کنند. روی سنگ‌فرش خیابان برف کثیف و لگدکوب شده‌ای به‌چشم می‌خورد که زیر نمک در حال ذوب شدن بود. اتومبیل بیش از سی کیلومتر سرعت نداشت و من اتوبوس‌ها را تحت‌نظر داشتم که همین حالا مردم درست مثل اینکه اجازة خروج گرفته باشند، با عجله از آنها خارج می‌شدند.
حتماً از یکی از ورودی‌های ایستگاه قطار آمده و شمارة اتوبوس خود را دیده است. او هم مثل همه که با دقت سفر صبحگاهی خود را محاسبه کرده بودند، می‌خواست حتماً به اتوبوس برسد. ابتدا صدای ضربه را شنیدم. فرمان قفل شد. بعد او را روی کاپوت دیدم. صورت له شده را زیر کلاه دیدم. در جستجوی یافتن یک تکیه‌گاه، دست‌ها را روی شیشة جلو از هم باز کرده بود. درست از پشت چراغ راهنمایی، به‌طرف اتومبیل آمده بود؛ ترمز کردم دیدم که چگونه به سمت چپ افتاد و روی خیابان غلتید. توقف ممنوع، همه‌جا توقف ممنوع بود. بنابراین دنده عقب گرفتم، چند متر به عقب رفتم، ترمز دستی را کشیدم و پیاده شدم. او کجا بود؟ آنجا کنار جدول بود و سعی می‌کرد با گرفتن زنجیر راه‌بندان بلند شود. به‌آرامی. مردی ریز اندام و مگس وزن در یک پالتوی مندرس. مردم به او کمک می‌کردند و موضعی خصمانه درمقابل من گرفته بودند. برای آنها موضوع مقصر حل شده بود. چهرة متمایل به قهوه‌ای او بیشتر از وحشت‌ در هم کشیده شده بود تا درد. با حالتی تدافعی به من می‌نگریست و لبخندزنان سعی در آرام کردن مردم داشت: چیز مهمی نیست. اصلاً مهم نیست.
نگاه من از صورت او به اتومبیلم افتاد. یک فرورفتگی تخم‌مرغی شکل و نسبتاً منظم، در گلگیر سمت راست به وجود آمده بود. گویی با چماق روی آن کوبیده‌اند؛ در جاهایی که رنگ اتومبیل پریده بود، نخ‌هایی از پالتوی مرد چسبیده بود. کاپوت هم غر شده و باز بود. یکی از برف پاک‌کن‌ها هم شکسته بود. ضمن اینکه من خسارت وارده را ارزیابی می‌کردم، به من نگاه می‌کرد و با دو دست زنجیر را گرفته بود. هنوز تلوتلو می‌خورد و چشم از اتوبوسی که در حال حرکت بود، برنمی‌داشت. پوست پیشانی و دست‌هایش خراشیده شده بود. چیز بیشتری ندیدم. وقتی به طرف او رفتم، لبخندی زد و به این وسیله همه‌چیز را پذیرفت. بی‌احتیاطی، عجله‌ و گناه خودش. برای اینکه به من بفهماند که مشکلی نیست، پاهای خود یکی پس از دیگری در شلوار نخ‌کش شده بالا آورد، سرش را به چپ و راست چرخاند و محض امتحان دست آزاد خود را خم کرد: ببین. مگر همه‌چیز عالی نیست؟ از او پرسیدم چرا از چراغ قرمز و آیا اتومبیل در حال حرکت را... با ناراحتی و حالتی مبنی برا گردن گرفتن تقصیرها شانه‌های خود را بالا برد. متوجه نمی‌شد. وحشت‌زده فقط یک جمله را تکرار می‌کرد و در جهت اتوبوس حرکت کرده می‌نگریست. از لحن صدایش فهمیدم که به زبان ترکی صحبت می‌کند. متوجه تمایل او به رفتن شدم، اما قادر به تعیین مقدار درد خود نبود تمایلی هم به اعتراف به آن نداشت. از احساس همدردی و نگاه‌های کنجکاو مردم رنج می‌برد؛ ظاهراً متوجه می‌شد که مرا متهم می‌کنند و از این موضوع هم ناراحت بود. من گفتم، حالا شما را نزد یک دکتر می‌برم.
وقتی دستم را زیر گردن او گذاشتم و بلندش کردم که به طذف اتومبیل ببرم، چقدر سبک بود. با چه نگرانی خسارت‌های وارده را به گلگیر و کاپوت ارزیابی می‌کرد! ضمن اینکه عابرین بیشتری اضافه می‌شدند و توضیح می‌دادند که چه دیده‌اند یا شنیده‌اند، او را روی صندلی عقب گذاشتم، به پهلو خواباندم و سرم را طوری تکان دادم که به او روحیه بدهم. سپس از همان راه قدیمی که به‌طرف مدرسه می‌رفت، حرکت کردم. در نزدیکی مدرسه پزشکان زیادی زندگی یا به‌عبارتی طبابت می‌کردند. تابلوهای سفید لعاب‌کاری شدة آنها را به‌خاطر داشتم و می‌خواستم او را به همان‌جا ببرم.
در آینه به او نگاه کردم. چشم‌ها را بسته بود و لب‌هایش می‌لرزید. رد باریکی از خون، از گوشش به‌طرف گردن جاری بود. به‌سختی از جا بلند شد، البته نه برای اینکه درد خود را قابل تحمل‌تر سازد، بلکه چون در جیب‌های مختلف پالتوی خود در جستجوی چیزی بود. بعد تکه‌ای کاغذ درآورد. یک پاکت آبی بود که از بالای صندلی به من داد: اینجا، اینجا، آدرس. بالاتنة خود را صاف کرد، از میان دو صندلی به طرف من خم شد و با صدای گرفته تکرار کرد: خیابان لایپزیک.
ظاهراً این موضوع برایش بسیار مهم بود. حالا با هیجان با من صحبت می‌کرد و بر وحشتش افزوده می‌شد. دکتر نه، خیابان لیگنیتسر*، بله. و بعد پاکت آبی را تکان می‌داد. به یک ایستگاه تاکسی در نزدیکی مدرسه رسیدیم و من توقف کردم. به او علامت دادم که منتظر من شود و زیاد طول نخواهد کشید. سپس به سمت راننده‌های تاکسی رفتم و آدرس خیابان لیگنیتسر را پرسیدم. آنها دو خیابان با این نام می‌شناختند، ولی فرض را بر این گذاشتند که چون در آن محل بودم، حتماً خیابانی را جستجو می‌کردم که نزدیک‌تر بود. راهی را برایم شرح دادند که خودشان می‌رفتند. این راه از کنار یک بیمارستان و پل زیر گذر در حاشیة یک منطقة صنعتی می‌گذشت. از آنها تشکر کردم، به طرف باجة تلفن عمومی رفتم و شمارة مدرسه را گرفتم. کلاس من قاعدتاً از مدتی پیش شروع شده بود. کسی گوشی را برنداشت. شمارة خانة خود را گرفتم و به همسر متعجبم گفتم، وحشت نکن، من تصادف کردم، ولی اتفاقی برایم نیفتاده است. او پرسید: با یک بچه؟ و من به سرعت جواب دادم: یک خارجی. احتمالاً یک کارگر مهمان است. باید او را به پزشک برسانم. لطفاً به مدرسه خبر بده. قبل از اینکه از باجة تلفن خارج شوم، یک بار دیگر شمارة مدرسه را گرفتم. حالا اشغال بود.
به سمت اتومبیل رفتم. ازمقابل دو رانندة تاکسی گذشتم که در آرامی و با خونسردی، خسارت مرا بهانه‌ای قرار داده بودند تا در مورد زیان‌های وارده به خود صحبت کنند و در عین حال هر یک سعی در پیشی گرفتن از دیگری داشت. اتومبیل خالی بود. روی صندلی عقب خم شدم و روی آن زدم. رانندگان تاکسی به‌خاطر نداشتند که مردی را دیده باشند، اما حدس می‌زدند که او اولین راه را انتخاب کرده و به سمت جلو رفته است. آنها مسلماً متوجه وجود یک مرد جنوبی کلاه به سر و زخمی می‌شدند. می‌خواستند بدانند که این بدشانسی کجا به‌سراغ من آمده بود. ماجرا را برایشان تعریف کردم آنها هم میزان خسارت را تخمین زدند. به شرطی که از هشتصد مارک بگذرم.
آرام به سمت خیابان لیگنیتسر رفتم. از بیمارستان گذشتم و از پل زیر گذر به طرف شهرک صنعتی رفتم. یک کارخانة کوچک سیم‌سازی که سیم شبکه‌ای سوراخداری دور محوطه‌اش را احاطه کرده بود؛ پرس‌های سنگین که بدنة اتومبیل‌ها را به‌صورت بسته‌های کوچک دستی جمع می‌کردند؛ از سالن‌های تاریک که آنها را تعمیرگاه می‌خواندند، شرکت‌های حمل و نقل و انبارهای مختلف که حتی یک رد پا در آنها دیده نمی‌شد، گذشتم.
مثل اینکه خیابان لیگنیتسر، حصاری چوبی پوشیده شده از پلاکاردها بود که سر جرثقیل‌های خشک شده از پشت آن به‌چشم می‌خورد؛ هیچ خانة مسکونی دیده نمی‌شد. یک کارخانة متروک و بدون در با پنجره‌های شکسته سر راهم بود. رد سیاه دود، از یک آتش‌سوزی در گذشته خبر می‌داد. در گوشه‌ای اتومبیل‌ مسکونی دیدم که لاستیک‌‌هایش در زمین فرور رفته بود. توقف کردم، پیاده شدم و از روی برف کثیف به‌طرف اتومبیل مسکونی رفتم؛ کارگران رفته بودند. پرده جلوی پنجرة اتومبیل مسکونی را پوشانده بود. روی پله‌های آن نمک پاشیده بودند؛ از دودکش حلبی آن دود خارج می‌شد.
 اگر پرده تکان نمی‌خورد و اگر آن انگشت را با حلقه ندیده بودم که پردة قلاب‌بافی را صاف می‌کرد، احتمالاً اتومبیل را دور می‌زدم و می‌رفتم؛ بنابراین پله‌ها را تا نیمه بالا رفتم و در زدم. گفت‌وگویی هیجان‌زده و آرام در درون اتومبیل مسکونی جریان یافت و بعد در باز شد. در نزدیکی صورتم انگشتری مهرداری را در دستی دیدم که روی دستگیره قرار داشت. نگاهم را بالا گرفتم و به او نگریستم. کفش‌های راحتی سیاه به پا داشت و کلاه شب سفیدی سرش بود؛ یک شلوار اتو شدة تنگ و پالتوی کوتاهی با یقة پوست بر تن داشت؛ مثلث درخشان یک پوشت ابریشمی، از جیب بالای کت او نمایان بود. مؤدبانه و با آلمانی دست و پا شکسته پرسید که در جستجوی چه کسی هستم. ناگهان در داخل اطاقک اتومبیل چشمم به مرد افتاد که در طبقة پایین یک تخت دو طبقه نشسته بود. با انگشت او را نشان دادم: دنبال تو هستم. اجازة ورود یافتم. در اولین نگاه چشمم به چهار تخت، یک دستشویی، کارت‌پستال، عکس‌‌های خانوادگی و عکس‌های بریده شده از روزنامه افتاد که به دیوارهای لخت اطاقک زده بودند. بعداً وقتی آن مردی که لباس درخور توجهی بر تن داشت، چهارپایه‌ای به من تعارف کرد، چند کارتن و چمدان‌ مقوایی هم دیدم که زیر تخت قرار داشتند.
مرد مجروح زیر پتویی دراز کشیده بود که روی آن به‌وضوح کلمة "هتل" دیده می‌شد. چشم‌های تیره‌اش در تاریکی اطاقک می‌درخشید. بی‌تفاوت به سلام من جواب داد. هیچ نشانه‌ای مبنی بر ترس یا کنجکاوی بروز نداد که مرا بازشناخته است.
 مردی که انگشتری مهردار بر انگشت داشت، گفت که آقای اوزکوک* تصادف کرده است. سرم را به علامت تایید تکان دادم و بعد از مدتی پرسیدم، آیا باید او را نزد پزشک ببرم یا نه. آقای انگشتر مهردار به‌شدت مخالفت کرد: نیازی نیست. آقای اوزکوک از زمانی که سر ساختمان دچار سانحه شد، تحت‌نظر پزشکان است. من گفتم: امروز صبح. من به‌دلیل تصادف امروز صبح آمده‌ام. مرد به‌طرف شخص مجروح برگشت و به زبان خودشان، با عصبانیت چیزی از او پرسید؛ مرد مجروح به‌آرامی سر خود را تکان داد. مرد انگشتر مهردار گفت: آقای اوزکوک چیزی از تصادف امروز صبح نمی‌دانند. آرام گفتم: برای خود من اتفاق افتاد. این مرد در چراغ سبز، جلوی اتومبیل من دوید. من با او تصادف کردم. اتومبیل من بیرون پارک شده است. می‌توانید خسارات وارده را از نزدیک مشاهده کنید. مجدداً به زبان خودشان، سر مرد مجروح فریاد کشید. یک جمله را چندین مرتبه تکرار کرد. تمام چیزی که به‌صورت جمع‌بندی شده به من گفت، این بود: آقای اوزکوک اهل تریکه است. آقای اوزکوک کارگر مهمان است. آقای اوزکوک دو روز پیش دچار حادثه شده است. او هیچ اتومبیلی را به‌خاطر نمی‌آورد.
 به مرد مجروح اشاره کردم و گفتم: از او بپرسید، چرا فرار کرد؛ به خود من گفت که او را به خیابان لیگنیتسر، یعنی همین‌جا بیاورم. باز هم آن‌دو بازی سؤال و جواب خود را تکرار کردند که متوجه آن نمی‌شدم؛ ضمن اینکه مردمجروح باحالتی رنجیده به من نگاه می‌کرد و لب‌های خود را تکان می‌داد، مرد انگشتر مهردار گفت: آقای اوزکوک از زمان سانحة ساختمان، هیچ‌جا نرفته است او باید در تخت بماند. به مرد مجروح گفتم: آن پاکت نامة آبی را که در اتومبیل به من نشان دهید، بیرون بیاورید؛ مرد مجروح به ترجمة جملات من گوش می‌کرد. گمان نکنم که ترجمة این جملات به زبان ترکی این‌قدر طولانی و بحث‌برانگیز بود. با حالتی پیروزمندانه ابراز تاسف شد که آقای اوزکوک هرگز هیچ پاکت نامة آبی نداشته است.
عدم احساس اطمینان. این عدم احساس اطمینان باز هم به‌سراغ من آمد. درست مثل بسیاری از مواقع که باید درمقابل محصلین، خطر اتخاذ یک تصمیم قطعی را به جان بخرم؛ و از آنجایی که اطمینان داشتم که مرد مجروح هنوز همان پالتوی مندرس را بر تن دارد، به طرف تخت او رفتم و پتو را کنار زدم. لباس زیر بر تن داشت و چیزی را محکم در دست می‌فشرد که ظاهراً به هیچ قیمتی حاضر نبود، آن را به کسی بدهد.
 وقتی روی پله‌ها شمارة خیابانی را پرسیدم که اتومبیل مسکونی در آنجا ثبت شده بود. مرد انگشتر مهر دار خندید و چیزی به مرد مجروح گفت و وقتی صورتش را به‌طرف من گرفت و جواب داد: "چهل تا پنجاه و دو." و در عین حال صادقانه دست‌ها را از هم گشود، برای اولین مرتبه متوجه بدگمانی صادقانه‌اش شدم. گفت، آدرس زیادی است. شاید پانصد متر. من پرسیدم، آیا آنجا محل سکونت دائمی آقای اوزکوک است؟ در حالی که بدگمانی خود را پشت شادمانی پنهان می‌کرد و به اشاراتی پناه می‌گرفت گفت، کار زیاد. همه‌جا. گاهی آقای اوزوک اینجا است وگاهی آنجا. به جهت مخالف اشاره کرد. گرچه خداحافظی کرده بودم، دنبالم آمد؛ در سکوت مرا تا خیابان همراهی کرد، نزدیک اتومبیلم ایستاد، دست روی فرورفتگی‌هایی کشید که در اثر تصادف با آن فرد سبک وزن، به‌وجود آمده بود. کاپوت را بالا زد و تایید کرد که قفل آن دیگر درست بسته نمی‌شود. آیا آرام شده بود؟ احساس می‌کردم، او که به‌نظر می‌رسید همه‌چیز برایش بی‌اهمیت است، پس ا زمشاهدة خسارت وارده آرام شد. چانه‌اش را خارید و بعد انگشت شصت پهن خود را روی کوکتل‌هایش کشید. از من پرسید که آیا قصد مراجعه به بیمه را دارم یا نه؟ به او فهماندم که راه دیگری ندارم. در جواب مجدداً شر وع به ارزیابی مجدد خسارت کرد. تعجب کردم که مبلغ او فقط مقداری کمتر از آن بود که رانندگان تاکسی ارزیابی کرده بودند؛ هفتصد و پنجاه مارک. خندید و دستی برایم تکان داد. وقتی سوار شدم، شیشه را پایین کشیدم و در لحظه‌ای که ماشین را روشن کردم، دست بستة خود را به طرف من دراز کرد. گفت، برای تعمیرات. آقای اوزکوک حالا باید استراحت کند.
می‌خواستم پیاده شوم، ولی او دور شد. یقة پوست پالتوی خود را بالا داده بود. گویی سخت‌ترین کار را انجام داده است. پس از اینکه پشت پرچین ناپدید شد، به پولی نگریستم که در دستم گذاشته بود. همان مقداری که خودش ارزیابی کرده بود. تردید داشتم. منتظر چیزی بودم. حتی اگر نمی‌دانستم، چیست. قبل از اینکه به مدرسه بروم، اتومبیل خود را به تعمیرگاه بردم.
زه‌والد* طبعاً در اطاق معلمین نشسته بود. گویی انتظار مرا می‌کشد. او با آن صورت سرخ و شکم گنده که احتمالاً اگر با کمربندهای بسیار بلند، آن را مهار نمی‌کرد، تا زانوهایش می‌رسید. گفت، شنیدم. حالا تعریف کن. از فلاسک خود برایم چایی ریخت. نه، آن را طوری به من تحمیل کرد گویی می‌خواهد تمام حقوق ماجرای مرا در اختیار بگیرد. درست زه‌والد که از موقعیتی در راه تبلیغ برای تجربة خود استفاده می‌کرد. یعنی هیچ اتفاقی برای اولین مرتبه نمی‌افتد. ادعا می‌کرد، تمام اتفاقاتی که برای ما می‌افتد، قبلاً اتفاق افتاده‌اند. حتی نباید تصور کرد که اتفاقات نادر برای اولین مرتبه می‌افتد.
یک چایی غلیظ و شیرین نوشیدم. وقتی دیدم چقدر دستم می‌لرزد، وحشت کردم. هنگامی‌که فنجان را برمی‌داشتم کمتر از زمانی‌که آن را زمین می‌گذاشتم، می‌لرزید. پس از اینکه جریان حرکت، تصادف، فرار مجروح و بعد ماجرای آن ملاقات را در اتومبیل مسکونی تعریف کردم، متوجه به‌وجود آمدن یک لبخند شدم. لبخندی مبنی بر حف به‌جانب بودن، برتر بودن که موجب خشم من شد و از اینکه تمام ماجرا را برای او تعریف کرده بودم، پشیمان شدم. این تصادف من بود. این اتفاق متعلق به من بود. به همین دلیل حق داشتم، آن را با روش خودم ارزیابی کنم. به‌خصوص ملاقاتی را که در اتومبیل مسکونی داشتم، با بی‌طرفی عادلانه‌ای تشریح کنم. در این بین همه‌چیز بر زه‌والد روشن بود. گفت، درست مثل گوگول. عزیز من، مگر متوجه نشدی؟ درست مثل گوگول. خوشحال شدم که زنگ خورد و مجبور شدم، سر کلاس بروم و از توضیحات او خلاص شدم. به‌خصوص این اشاره که ماجرای من درست شبیه ماجرای اصلی بود.
به او نخواهم گفت که رانندة تاکسی و مردی که انگشتری مهر دارد بر انگشت داشت، مخارج تعمیر را زیادتر از اندازة واقعی ارزیابی کرده بودند؛ از آنجا که فرورفتگی‌های اتومبیل با چکش صاف شد، بیش از دویست مارک برایم باقی ماند. من هرگز و هرگز برای زه‌والد تعریف نخواهم کرد که برای پس دادن باقی ماندة پول به آقای اوزکوک، هنگام غروب و درحالی که برف می‌بارید، یک بار دیگر به خیابان لیگنیتسر رفتم.
پنجرة اتومبیل مسکونی تاریک و در آن بسته بود. پس از اینکه چندین مرتبه در زدم، بالاخره در را باز کرد. باز هم همان دستمال ابریشمین سرخ را در دست داشت. ظاهراً با آن خود را باد می‌زده است. دست‌کم شش مرد روی لبة تخت نشسته بودند. مردانی کوتاه قد و خجالتی که با دیدن من سعی کردند، گیلاس‌های شراب قرمز را پنهان کنند. طوری نشسته بودند، گویی غافلگیر شده‌اند. بعضی قیافة مجرمین را به‌خود گرفته بودند. ترس در تمام صورت‌ها دیده می‌شد. سراغ آقای اوزکوک را گرفتم؛ مردی که انگشتری مهر دار بر انگشت داشت، او را به‌خاطر نمی‌آورد. هرگز او را ندیده بود و هرگز از او مراقبت نکرده بود. آنجا بود که متوجه شدم، اگر مرا به‌خاطر بیاورد، دچار مشکل خواهد شد. وقتی می‌خواستم باقی ماندة پول را به او بدهم، با اندوه و یاس به من نگاه کرد. بعد گفت، متاسف است و نمی‌تواند پولی را بپذیرد که تعلق به او ندارد. به مردانی نگریستم که سکوت کرده بودند. بدون استثنا تمامشام شبیه اوزکوک بودند و من اطمینان داشتم که اگر روز بعد بازگردم، همه‌شان تکذیب می‌کنند که مرا دیده‌اند. چندین اتومبیل مسکونی در آنجا توقف کرده بود. نکند که در اتومبیل اشتباهی را زده بودم؟ اما به یک چیز اطمینان دارم: قبل از اینکه آنجا را ترک کنم، پول را روی میز گذاشتم.

* Siegfried Lenz
*Liegnitzer
*Uezkoek
*Seewald


داستان ترجمه / حسادت

تانیا سیمرمان / برگردان: مهشید میرمعزی

داستان ترجمه / حسادت


 

 

این دخترک جلف! فکر می‌کند، از همه زیباتر است. یوهو، موهایش بعد از فر شش‌ماهه، دوباره رشد کرده است. بعد هم این چکمه‌های کوتاهی که پوشیده است، خیلی احمقانه هستند. به‌علاوه هیچ‌چیز نمی‌داند. او در مورد هیچ‌چیز، اطلاعات ندارد.

همیشه وقتی پسر را می‌بیند، مثل هنرپیشه‌ها موهای خود را به عقب می‌اندازد.

حتی یک آدم کور هم متوجه می‌شود که چه فیلمی می‌آید. بسیار خوب، قبول. او خیلی خوب می‌رقصد. بهتر از من. اعتراف می‌کنم. صدایی بسیار خوب و چشم‌های زیبا دارد، اما دیگر این قیل‌و‌قال دائمی چیست؟ بعد از پنج دقیقه، اعصاب آدم را خرد می‌کند.

و مرد با او... ساعـت‌ها حرف می‌زند. مخصوصاً به آن‌ها نگاه نمی‌کند. نه، حالا دستش را دور گردن زن می‌اندازد. می‌خواهم از این‌جا دور شوم! اما حتماً زن دوست دارد که من همین کار را انجام دهم. در این صورت پیروز شده است.

در دستشویی به آینه نگاه می‌کنم و چشم‌های خود را زشت و مهوع می‌یابم. در هر صورت حالت تهوع دارم. دقیقاً حالا باید بیهوش شوم. به این ترتیب مرد متأسف خواهد شد که ساعت‌ها با او گفت‌وگو کرده است.

حتی وقتی از دستشویی برمی‌گردم، مرد آن‌جا ایستاده است: «برویم؟»

سعی می‌کنم وقتی به او جواب می‌دهم: «اگر تو میل داری...» حتی‌المقدور بی‌تفاوت جلوه کنم. در حالی که اصلاً نمی‌توانم بگویم که چقدر خوشحالم. به در که می‌رسیم از او می‌پرسم، مشکل کریستن چیست.

«آه خدایا. چه آدم اعصاب‌خرد کنی! وای...!»

زیر لب می‌گویم: «به‌نظر من که خیلی مهربان است.»


 

داستان ترجمه: گربه‌ی بالدار

باب تربر / برگردان: مرتضی هاشم‌پور

داستان ترجمه: گربه‌ی بالدار


 اشاره: باب تربر؛ آثارش در اغلب مجلات معتبر ادبی جهان چاپ شده‌اند. او با خانواده‌اش در جنوب شرقی ماساچوست زندگی و تمام وقتش را صرف نوشتن می‌کند.

 

 

 

در تاریکی غلیظ بیدار می‌شوی، و سایه‌ی خمیده دو گربه را پشت پنجره می‌بینی، برق دو جفت چشم. برای رفع شبهه چشم‌ها را می‌شماری. در نور کم اتاق دمر می‌افتی تا بهتر ببینی، قبلاً هم از این رؤیا‌ها دیده‌ای، این بار باید بیشتر دقت کنی.

از این رو با چشم‌های نیم‌باز متمرکز می‌شوی، و نفست را حبس می‌کنی. شیشه‌ی تیره‌ی دوجداره و ضخیم، پیشتر هم فریب‌ات داده است. مضاف بر آن نوشخواری بیش از حد انجام داده‌ای. همین کافی است که برای لحظه‌ای، آن برق چشم‌های گربه‌ها را با چشم‌های دو تا کفتر عوضی بگیری. حتماً مال کفتر است، فقط کفتر، گذشته از همه چیز این‌جا طبقه‌ی نهم است،با مهتاب کاملی که چشم‌انداز وسیع مقابل را به زیبایی هاشور زده است.

یک دقیقه‌ای طول می‌کشد تا بفهمی که آن‌ها گربه هستند. دو تا گربه در هره‌ی طبقه‌ی نهم، اما چطور آمده‌اند؟ مال که هستند؟

برای این‌که حواست را بیشتر جمع کنی، دورتر را نگاه می‌کنی. سه شماره چشم‌هات را می‌بندی، و بعد به زنی که توی رختخواب و زیر پتو خوابیده نگاه می‌کنی. ساعت را که مثل ذغال گر گرفته می‌درخشد، از روی مچ دست او می‌خوانی. 4:42. اگر بیدارش کنی او چه خواهد گفت؟ عزیزم گربه‌ها می‌توانند بالا بروند، ولی آخر این‌جا طبقه‌ی نهم ساختمان است؟ از این رو زل می‌زنی به تاریکی، شاید هم، جغد باشند.

جایی خوانده‌ای که جغد‌ها از ارتفاعات بالا شکار می‌کنند. آن‌ها ساعت‌ها می‌نشینند و تماشا می‌کنند، سپس با پنجه‌های باز به پایین شیرجه می‌زنند، غذای‌شان را توی پرواز به چنگ می‌زنند و با خود می‌برند. شکارشان را درسته قورت می‌دهند. حالا زنده یا مرده، مهم نیست. ساعتی بعد، کیسه‌های مملو از پر و استخوان و پوست را به بیرون فوت می‌کنند.

از رختخواب بیرون می‌آیی. پاورچین‌پاورچین مثل دزد‌ها جلو می‌روی. باید از نزدیک نگاه بکنی. به چشم‌هایت اطمینان نداری. تلنگری کوچولو به شیشه می‌زنی، می‌کوشی تا این دو سایه‌ی سیاه برگردند و نگاهت کنند. جغد‌ها می‌توانند کله‌هایشان را نیم‌دور کامل بچرخانند. باید این کار را بکنند. چشم‌های‌شان به‌قدری درشت است که جا برای عضلات چشم باقی نمانده و مغز به سختی توی کاسه جا گرفته است.

یک آن چهار تا گوهر الماس‌رنگ مهتاب را بازمی‌تابانند. سپس یکی از گربه‌ها رو برمی‌گرداند. دیگری، گربه‌ی کوچک‌تر، کش‌وقوسی به خود می‌دهد و پنجه‌ی تنبلش را به شیشه می‌کشد، تو گویی که برایت دست خداحافظی تکان می‌دهد. و تو با ناخن به شیشه ضربه می‌زنی و زیر لب زمزمه می‌کنی: «برو! برو!»

وقتی گربه‌ی بزرگ‌تر بی‌این‌که نگاهی به عقب بکند، تیز به میان تاریکی می‌جهد، به قدری تیز،که تو رفتنش را نمی‌بینی، حس می‌کنی هوای توی سینه‌ات خالی می‌شود. لحظه‌ای دو تا گربه است، حالا یکی، نفست درنمی‌آید، دریغ از ذره‌ای هوا در ریه‌ها، سپس با دیدن همان گربه‌ای که برایت دست تکان داد و حالا برای دیدن هم قطارش از هره گردن می‌کشد و نگاه می‌کند، دوباره تنفست عادی می‌شود. آن‌گاه گربه دوباره پهن می‌شود، کش می‌آید، پنجه‌های جلویش را باز می‌کند، غوز می‌کند. رو به سویت و دهن‌دره‌ی بزرگی می‌کند. تو دست به روی پنجره می‌بری. بعد هر دو دستت را. سپس صورتت را. شیشه‌ی سرد، صورتت را می‌سوزاند. صدایی درمی‌آوری، نه زیاد بلند. اما همین‌قدر که زن بدخواب می‌شود و برمی‌خیزد. اما برای دیدن پرواز گربه‌ی دوم دیر چشم باز می‌کند.

زن می‌پرسد: «چیه؟ چه خبره؟»

از کنار پنجره دور می‌شوی، به اثر انگشت‌هایت روی پنجره‌ی بخارگرفته نگاه می‌کنی. به زن می‌گویی: «برگرد بخواب، فقط دو تا جغد بودند.» قبول داری آن‌چه که باید می‌دیدی، همانی است که دیده‌ای.

وقتی به طرف رختخواب می‌روی، تقلا می‌کنی تا مو‌های ژولیده و چشم‌های پژمرده‌اش را ببینی؛ ولی آن‌ها پرواز کردند، از این‌جا رفتند.

زن دهن‌دره‌ای می‌کند: «جغد‌ها رفتند؟ عزیزم حتماً خواب دیده‌ای. بیا بخواب. تا چند کیلومتری این‌جا جغد-مغد پیدا نمی‌شود.» و دوباره خمیازه می‌کشد و بالش‌اش را صاف می‌کند، و سرش را پایین می‌آورد. ساکت می‌شوی تا خوابش ببرد.

وقتی برمی‌خیزد تا چراغ بالای سرش را روشن کند، تو پیژامه‌ات را پوشیده‌ای، خمیده روی یک زانو، دنبال جورابت می‌گردی، زن می‌گوید: «دیگر چه شده؟ پنج صبح کجا می‌روی؟»

«اداره!» و خم می‌شوی عضلات بازویت را کش می‌دهی و توی هوا دنبال چیزی نامعلوم می‌گردی.


داستان ترجمه: وقت ناهار

وولف ووندراچک / برگردان: مهشید میرمعزی

داستان ترجمه: وقت ناهار


 اشاره: وولف ووندراچک، متولد 1943 در رودولشتات است. در کارلسروهه بزرگ شد. فلسفه و علوم سیاسی خوانده و بعدها به ادبیات رو آورده. تحت تأثیر نویسندگان و نمایش‌نامه‌نویسان آوانگارد به شعر و داستان رو آورد.

 

 

در کافه‌ای در خیابان می‌نشیند. فوراً پاها را روی هم می‌اندازد. زیاد وقت ندارد.

یک مجله‌ی مد را ورق می‌زند. والدینش می‌دانند که زیباست. از این موضوع خوشحال نیستند.

برای مثال. او دوستانی دارد. با این احوال وقتی در خانه دوستش را معرفی می‌کند، نمی‌گوید که بهترین دوستش است.

برای مثال، مردان می‌خندند و به او نگاه می‌کنند. بعد صورت او را بدون عینک آفتابی تجسم می‌کنند.

کافه‌ی خیابانی کاملاً پر است. او دقیقاً می‌داند که چه می‌خواهد. روی میز بغلی هم دختری نشسته است که پا دارد.

از ماتیک متنفر است. یک قهوه سفارش می‌دهد. گاهی به فیلم‌ها و فیلم‌های عشقی می‌اندیشد. همه‌چیز باید به‌سرعت اتفاق بیفتد.

جمعه‌ها وقت کافی هست که کمی کنیاک هم با قهوه سفارش دهد. اما جمعه‌ها اکثراً باران می‌بارد.

با عینک راحت‌‌تر می‌شود سرخ نشد. با سیگار باز هم ساده‌تر است. متأسف است که نمی‌تواند دود را به ریه‌هایش بدهد.

وقت ناهار یک اسباب‌بازی است. اگر کسی با او صحبت نکند، پیش خود تصور می‌کند که اگر مردی را مخاطب قرار دهد، چه می‌شود. مردها خواهند خندید. یک جواب بی‌ربط می‌دهند که او را از سر باز کنند. شاید بگویند که صندلی کنار دست‌شان متعلق به کسی است. دیروز او را مخاطب قرار دادند. دیروز صندلی کنار دستش خالی بود. دیروز خوشحال بود که وقت ناهار همه‌چیز به‌سرعت پیش می‌رود.

والدین سر میز شام در این مورد صحبت می‌کنند که آن‌ها هم زمانی جوان بوده‌اند. پدر می‌گوید که نیت خیر دارد. مادر می‌گوید که در واقع می‌ترسد. او جواب می‌دهد که وقت استراحت ناهار بی‌خطر است.

در این بین یاد گرفته است که تصمیم نگیرد. او هم یک دختر است مانند دختران دیگر. جواب سؤال را با یک سؤال دیگر می‌دهد.

گرچه به طور منظم در کافه‌ی خیابانی می‌نشیند، وقت ناهار سخت‌تر از نامه‌نوشتن است. از همه طرف به او نگاه می‌کنند. فوراً متوجه می‌شود که دست دارد.

دامن را نمی‌شود ندید. مساله‌ی اصلی این است که سر وقت برسد.

در کافه‌ی خیابانی آدم مست وجود ندارد. با کیف‌دستی خود بازی می‌کند. دیگر روزنامه نمی‌خرد.

چقدر عالی است که در هر استراحت ناهار می‌تواند، یک فاجعه اتفاق بیفتد. او می‌تواند خیلی دیر کند. او می‌تواند خیلی عاشق شود. اگر گارسن نیاید، به داخل کافه می‌رود و پول قهوه‌اش را می‌پردازد.

پشت ماشین‌تحریر هم وقت زیادی برای فکر کردن به فجایع دارد. «فاجعه» لغت مورد علاقه‌ی اوست. بدون این لغت مورد علاقه، وقت ناهار بسیار کسالت‌بار می‌شد.

جُنگ...

لوئیجی پیراندلو / برگردان علی قانع

جُنگ...


مسافرانی که با قطار نیمه‌شب رم را ترک کرده بودند می‌بایست تا سحرگاه در ایستگاه کوچک فابرینا متوقف می‌ماندند تا از این ایستگاه قدیمی برای ادامه‌ی سفرشان به خط اصلی سالمونا ملحق شوند. نزدیک صبح بود و پنج نفر تمام شب را در واگن درجه‌دو با هوایی سنگین و دودگرفته به سر برده بودند. پیرزن درشت‌اندامی، غمگین و ماتم‌زده، شبیه به یک بسته‌ی بزرگ بی‌قواره در لاک خود فرو رفته بود. در کنارش پیرمردی لاغر و ضعیف با چهره‌ای رنگ‌پریده و چشمانی که به‌زحمت باز می‌شد نشسته بود و هرازگاهی آه عمیقی می‌کشید و ناله‌ای به دنبالش. پیرمرد با حالت شرمندگی از باقی مسافران بابت جای مناسبی که در اختیار همسرش قرار داده بودند تشکر کرد. بعد برگشت و لبه روانداز زنش را مرتب کرد و با همان لحن گفت.

«حالت خوبه خانم...»

زن بدون این‌که پاسخی بدهد دوباره پارچه را روی چشم‌های خود کشید و صورتش را پنهان کرد. مرد لبخند تلخی زد و گفت:«‌ای دنیای بی‌وفا...‌ای داد و بیداد...»

پیرمرد برای هم‌سفرانش توضیح داد که علت غمگین‌بودن زن بیچاره غصه‌ی تنها پسرشان است که جنگ او را از آن‌ها جدا کرده است. گفت که بیست سال تمام عمرشان را وقف او کردند. چند سال قبل راهی رم شد تا ادامه‌ی تحصیل بدهد. آن‌ها هم گاهی به دیدنش می‌رفتند. بعد جزو نیروهای داوطلب به جبهه جنگ رفت. گفت: «ناراحتیش بیش‌تر از این بابت است که اطمینان داده بودند او را تا شش ماه اول خط مقدم نمی‌فرستند ولی همین دیروز تلگراف زدند و گفتند بیایید با بچه‌تان خداحافظی کنید...»

زن زیر سنگینی روانداز مثل حیوانی زخم‌خورده در خود می‌پیچید و ناله می‌کرد. مطمئن بود علی‌رغم همه‌ی توضیحاتی که شوهرش می‌داد هیچ‌یک از آن آدم‌ها تا شرایط او را نداشته باشند نمی‌توانند با او احساس همدردی کنند. یکی از مسافران که با دقت بیش‌تر حرف‌ها را گوش داده بود گفت: «حالا بیایید خدا رو شکر کنین پسرتون فقط به خط مقدم اعزام شده و اتفاق دیگه‌ای نیفتاده. بچه من از همون روز اول چنگ رفت جبهه. حتی دو بار هم زخمی شد و برگشت عقب. ولی باز هم فرستادندش همون‌جا...»

مسافری دیگر گفت: «من رو چرا نمی‌گین. دو تا پسرهام و سه تا از برادرزاده‌هام خط مقدم هستند.»

شوهر زن با ناراحتی جواب داد: «درسته... ولی در مورد ما فرق می‌کنه. آخر ما فقط همین یک پسر رو داریم...»

«چه فرقی می‌کنه. توجه بیش‌تر به بچه یک چیز دیگه است. اما اگر چند تا بچه داشته باشی، نمی‌تونی بگی کدام رو بیش‌تر دوست داری. مهر و محبت نون نیست که بشه تکه‌تکه بین بچه‌ها تقسیم کرد. یک پدر تمام عشق و محبت خودش رو بدون کوچک‌ترین توفیری به تک‌تک بچه‌هاش می‌ده. حالا چه یکی باشه چه ده تا. من هم دلواپسم. اما نمی‌گم نصف دلم پیش یکیه و نصف دیگه‌اش پیش اون یکی. دل‌نگران جفت‌شون هستم.»

شوهر زن من‌ومن‌کنان گفت: «بله. کاملاً درسته. ولی فرض کنین پدری دو بچه توی جبهه داشته باشه و خدای ناکرده یکی رو از دست بده، باز هم بک پسر داره که دلش رو به اون خوش کنه. ولی من چی....»

«‌ای بابا. به‌خاطر همین یک بچه هم باید دوباره به این زندگی نکبت‌بار ادامه بدی. ولی اگه تنها بچه‌ات بمیره خودت هم می‌تونی راحت سرت رو بگذاری زمین و بدبختی‌هات به آخر می‌رسه...»

پیرمرد چاق سرخ‌رویی که از ابتدای سفر با چشم‌های متورم گوشه‌ای کز کرده بود طوری نفس‌نفس می‌زد که گویی تحمل هیکل سنگین و در عین حال ضعیفش برایش مشکل بود، یک‌باره روی صندلی تکانی خورد و غرید.

«همه‌اش چرت و پرت. این‌قدر حرف‌های بیخود نزنین. مگه ما فقط به‌خاطر فایده‌ی شخصی بچه‌هامون رو به وجود می‌آریم.»

سایر مسافرها از سر همدردی نگاهی به او کردند و همانی که پسرش از ابتدای جنگ در خط مقدم بود گفت: «تو درست می‌گی عموجان. بچه‌ها متعلق به ما نیستن. اونا به مملکت‌شون تعلق دارن.»

مرد چاق بلافاصله جواب داد: «هوم.... این هم نیست. مگه اون وقتی که بچه درست می‌کردیم اصلاً به فکر مملکت بودیم؟ اون‌ها به دنیا اومدن به‌خاطر این‌که... به‌خاطر این‌که باید به دنیا می‌اومدن. و از وقتی که متولد شدن جای ما رو توی زندگی گرفتن. این عین حقیقت است. ما به اون‌ها تعلق داریم نه اون‌ها به ما. وقتی هم که بیست سال‌شون شد درست همون چیزی هستند که ما تو سن بیست‌سالگی بودیم. ما هم پدر و مادری داشتیم. تو دنیا خیلی چیزها هست. چه می‌دونم. مثل زن‌ها. تفریح. سیگار. و خیلی چیزهای دیگه و البته مملکت که اگر ما رو هم طلبید باید بلافاصله همه بریم. حتی اگر پدر و مادرها مخالفت کنن. عشق به وطن توی سن و سال ما هنوز هست. حتی گاه بیش‌تر از بچه‌هامون. کدام‌یک از شما ادعا می‌کنه که از بودن پسرش در جبهه خوشحال نیست.»

همه ساکت بودند و فقط سرها را به علامت تصدیق تکان می‌داند. مرد چاق ادامه داد: «پس ما باید به احساسات بچه‌هامون تو بیست‌سالگی‌شون اهمیت بدیم. این طبیعیه که عشق به وطن توی بچه‌ها بیش‌تر از ما باشه. درست نیست که مدام حواس‌شون به ما باشه و مثل ما پیرمردها نتونن از جا‌شون تکون بخورن و خونه‌نشین باشن...»

«اگه قراره مملکت وجود داشته باشه مثل یک نیاز طبیعی. مثل نونی که باید برای رفع گرسنگی خورد، یکی باید پیدا بشه که ازش دفاع کنه. و این کار رو جوون‌های بیست‌ساله‌ی ما می‌کنن. اصلاً هم لازم نیست کسی براشون گریه کنه. چون اگر کشته شن شاد و سرفراز می‌میرن. حالا مگه بده که یک جوون شاد و سرافراز از دنیا بره. بدون چشیدن تلخی‌های زندگی و دیدن چیزهای ناگوار. بله. کسی نباید اشکی بریزه. باید خندید. مثل من. یا حداقل خدا رو شکر کنین. همین کاری رو که من همیشه می‌کنم. می‌دونین پسر من قبل از مرگش نوشته بود که از مردن به‌خاطر میهنش راضیه و این بهترین پایانیه که همیشه توی زندگی آرزو می‌کرد. می‌بینین من هیچ‌وقت رخت سیاه تنم نکرده و نمی‌کنم. می‌بینین...»

لبه‌ی کتش را با هیجان زیاد تکان می‌داد تا نشان آن‌ها بدهد. لب‌های بی‌رنگش به‌شدت بالای دندان‌های گمشده‌اش می‌لرزید و با چشم‌های مرطوب و بی‌حرکت به آن‌ها نگاه می‌کرد. بعد قهقهه‌ی تلخی سر داد که بیش‌تر شبیه هق‌هق‌ بود. همه‌ی مسافران با هم گفتند.

«کاملاً درست می‌گی. کاملاً درسته...»

پیرزن پیچیده لای رواندازش در گوشه‌ای مچاله شده بود و به گفتگوی آن‌ها گوش می‌داد. طی چند دقیقه‌ی اخیر سعی کرده بود چیزی در حرف‌های شوهر و دوستان و اطرافیانش پیدا کند که ذره‌ای غم و اندوه بزرگش را آرام کند. چیزی که ثابت کند یک مادر به بودن پسرش در محل پُرخطری راضی باشد چه رسد به این‌که با مرگ او مواجه شود. هنوز حرف قانع‌کننده‌ای میان همه‌ی دلداری‌ها نیافته بود و بیش‌ترین درد از این بابت بود که می‌دید هیچ‌کس احساس واقعی او را درک نمی‌کند. حالا از شنیدن حرف‌های آن مسافر مات و تقریباً گیج شده بود. یک‌باره به این‌جا رسید نه‌تنها او را درک نمی‌کنند بلکه او نیز نمی‌تواند خودش را در ردیف پدر و مادرهایی قرار دهد که بدون ریختن حتی یک قطره‌ اشک تن به جدایی و دوری از فرزندشان و یا مرگ آن‌ها بدهند. سرش را بلند کرد و خود را کمی به‌طرف بقیه قوس داد تا با توجه بیش‌تری به حرف‌های پیرمرد چاق در مورد پسرش گوش بدهد که چطور مانند یک قهرمان بزرگ و تمام‌عیار به‌خاطر امپراتور و میهن خرسند و سرافراز به جبهه‌ی جنگ رفته، بدون ذره‌ای افسوس و پشیمانی... به نظر می‌رسید وارد دنیایی شده که حتی هرگز در خواب هم ندیده است، دنیایی که تا آن زمان برایش ناشناخته مانده بود. خوشحال بود از این‌که می‌شنید هم آن پدر شجاع را تسلی می‌دهند که صبورانه از مرگ فرزندش می‌گوید.

بعد یک‌دفعه و بدون‌مقدمه انگار که هیچ‌کدام از صحبت‌هایی را که رد و بدل شده بود نشنیده باشد، درست مانند کسی که تازه از خواب پریده و به دنیای فانی قدم گذاشته رو به پیرمرد کرد و با لحنی ساده پرسید: «یعنی راست‌راستی پسر شما کشته شده؟»

همه به پیرزن خیره شدند. پیرمرد هم همین‌طور. رو به او کرد و چشم‌های پف‌کرده‌ی مرطوب خاکستری‌رنگش را به او دوخت. برای لحظه‌ای کوتاه سعی کرد جوابی به او بدهد، اما کلمات یاری‌اش نکردند. چشم از او برنمی‌داشت. گویی یک‌باره از سؤال نابجا و تا حدی احمقانه پیرزن دریافته بود که واقعاً پسرش مرده و برای همیشه از بین آن‌ها رفته است. برای همیشه.

در یک آن چهره‌اش به هم تنیده شد و در هم ریخت. با شتاب دستمالی را از جیب کتش بیرون آورد روی صورتش گرفت و در مقابل چشمان متعجب بقیه مسافران با صدایی بلند و غیرقابل کنترل هق‌هق تلخ و دردناکی را سر داد.

فقط منم که...

زادی اسمیت / برگردان خجسته کیهان

فقط منم که...


 زدی اسمیت رمان‌نویس 32 ‌ساله‌ی انگلیسی که تاکنون سه رمان و چند مجموعه‌داستان کوتاه به چاپ رسانده، یکی از مطرح‌ترین نویسندگان معاصر انگلستان است. زدی که مادرش اهل جاماییکا و پدرش انگلیسی است، نخستین رمان خود «دندان‌های سفید» را در سال 2000 منتشر کرد، رمانی پرفروش که در بیش‌تر کشورهای جهان با موفقیت روبه‌رو گردید و برنده‌ی چند جایزه شد. دومین رمان او «امضاء‌جمع‌کن» در سال 2002 به چاپ رسید، و آخرین اثرش «درباره‌ی زیبایی» سال گذشته برنده‌ی جایزه‌ی «آرنج» برای ادبیات داستانی شد.

 

کلی خواهرم بود و شب‌ها تا دیروقت بیدار می‌ماند. او خیلی از من بزرگ‌تره و آن‌وقت‌ها قرار بود وارد سینما بشه، آن هم برای کارگردانی، این بود که همه هواش را داشتند. از این گذشته تنها دختر خانواده بود و این که براش اتفاقی افتاده بود و مدتی را در خانه‌ی پدری می‌گذراند، خیلی مهم بود. اگر من جایی گند می‌زدم، اون‌قدرها مهم نبود. وقتی کلی خانه بود، باید نک پنجه راه می‌رفتی و حتی وسط عصر صدات را پایین می‌آوردی. مادرمان کانادایی است – نمی‌دانم چرا این را گفتم، به جز این که شاید نظرش را درباره‌ی کلی توجیه کند: زرنگ‌ها مخصوص اند. این جمله‌ی الکی را سر هم کرده بود و معنی اش این بود که با آدم‌های باهوش و با استعداد باید جور خاصی رفتار کرد. انگار مرضی چیزی دارند. باید با جبهه‌ی کانادایی خانواده‌ی ما آشنا شوید تا بفهمید این جمله چقدر به نظر مامان خوب و گویاست. یادم میاد وقتی چهارده سالم بود فکر می‌کردم جمله‌ی گندی است، حتی حالا هم بوی گندش تو ذوق می‌زند. اما برای مادرم کلی یک سیاره‌ی آسمانی بود که بر زندگی ما سقوط کرده و هیچ کس نمی‌دانست چطور به آن‌جا آمده و بزرگی سوراخی که ایجاد کرده چقدر خواهد بود. وضع من در مدرسه هیچ‌وقت تعریفی نداشت، برادر بزرگم پیتر هم همین‌طور بود. بعد کلی از راه رسید و مادرم همه را مجبور کرد ساکت باشیم تا از خواب نپرد، مثل خانواده‌ای که پانتومیم بازی می‌کنند دست‌هامان را تکان بدهیم و کفش‌هامان را در بیاریم.

یاد یک روز صبح می‌افتم. داشتم یواش تو آشپزخانه راه می‌رفتم، می‌خواستم صبحانه درست کنم، کشوها را یواش باز می‌کردم و رفتارم جوری بود که انگار نیستم. تو این دو هفته‌ای که کلی برگشته همش همین طور بودم. به نظرم میومد همه‌ی زندگیم این جوری بوده. کلی اوایل امسال با این پسره آیدان زندگی می‌کرد. اسباب اثاثیه و همه چیز خریده بودند. بعد کلی سرش کلاه گذاشت و آیدان گذاشت رفت. علاوه بر این که کلی برگشته بود خانه، از این بابت هم حیف شد که آیدان تنها دوست پسر کلی بود که می‌شد باهاش رفیق شد. آیدان کارش درست بود. از اینش خوشم میومد که زرنگ بود، اما احتیاجی به «رفتار خاص» نداشت. ایرلندی بود، اهل دوبلین، بلد بود چطوری شوخی کنه، حرف فوتبال می‌زد و دوست داشت به جز خودش دهن بقیه هم بجنبه. آشنایی با آدمی مثل اون عالمی داشت، به خصوص واسه من. چون بابامون رفته بود، پیتر زن گرفته بود و تو اون خونه‌ی پر از زن من تنها بودم. این سالی بود که دعا می‌کردم چند سانت بلند‌تر بشم و فضای خالی پشت لبم را می‌تراشیدم تا شاید چیزی سبز بشه. این بود که رفاقت با آیدان با یک متر و هشتاد و هفت سانت قد و آن همه پشم و پیلی خوب بود. همه‌ی تنش مو داشت و کلی مسخرش می‌کرد، اما اون می‌خندید و می‌گفت راست می‌گی خودت رو چند کیلو لاغر کن. اگر بین خودمون بمونه باید بگم که درست می‌گفت. کلی اون‌وقت‌ها تپل‌مپل بود. اما آیدان تو روش می‌گفت، کاری نداشت که کلی نسبتا معروف بود. آدم روراستی بود، در عشق هم روراست بود. اما کلی ظرفیت نداشت، بعد هم آیدان همراه اون پسر خوشگله‌ی سینما دیدش و زدند به تیپ هم. اما بعد از رفتن آیدان معلوم بود کلی دوزاریش افتاده، چون خودش رو تو اتاق سابق پیتر که من اتاق بدن‌سازی کرده بودم حبس می‌کرد. اتاق را صاحاب شد و تمام روز پرده‌ها را می‌کشید، تو رختخواب می‌افتاد و فیلم‌های قدیمی سیاه و سفید تماشا می‌کرد. یادم میاد ازش پرسیدم: «چرا به اتاق سابق خودت نمی‌ری؟» قبلاً طبقه‌ی بالا اتاق کوچکی داشت که دوست‌های مدرسه‌ش روی دیواراش چیز نوشته بودند و سراسر دیوارها رو سیاه کرده بودن. بعد که رفت دانشگاه، مامان داد دیواراش را سفید کردن. باز پرسیدم: «چرا به اتاق خودت نمی‌ری؟ مگه اون اتاقت نیست؟» گفت: «نمی‌تونم تو یک اتاق هم بخوابم هم کار کنم. من اتاق کار لازم دارم.» طوری این رو گفت که انگار اتاق کار یکی از چیزهایی است که نمی‌شه بی اون زندگی کرد، مثل آب آشامیدنی. گفتم: «اما من باید ورزش کنم.» گفت: «تو چهارده سالته، هنوز بدنت فرم نگرفته. فقط باید مواظب باشی اون‌قدر زیاده‌روی نکنی که چشات کور شن.» این یک نمونه‌ی کلاسیک از حرفای کلی بود. همیشه بلد بود چطور حال آدم رو بگیره.

حالا کلی برگشته بود و من مجبور بودم وسایل ورزشم رو از اتاق پیتر بردارم و تو خونه هر جا می‌شد پخش و پلا کنم. صندلی وزنه‌برداری رو با وزنه‌ها تو اتاق خودم گذاشتم. دستگاه سفت‌کردن عضلات شکم را توی اتاق نشیمن گذاشتم. میله‌ی بارفیکس را بالای پله‌هایی که به در ورودی می‌رسید نصب کردم. و با این که بابت تصاحب اتاق پیتر از کلی دلخور بودم، گذاشتن وسایل ورزشی در جاهای مختلف من رو یاد تمرین‌های میدانی می‌انداخت و وقتی برای تمرین از این‌جا به آن‌جا می‌رفتم احساس می‌کردم راکی هستم. این کاری است که وسط فیلم‌های راکی می‌کنند؛ در یک سکانس دودقیقه‌ای نشان می‌دهند ظرف چند ماه چطور دوباره ورزیده شده و عضلاتش رشد کردن. نرمش که می‌کنی دلت می‌خواد زمان همان‌طور جادویی و سریع بگذره، مثل وقت‌هایی که آرزو می‌کنی نوجوانیت مثل سریال‌های تلویزیونی بگذره: یک صحنه در مدرسه، یک صحنه‌ی عاشقانه و بعد فارغ‌التحصیلی. اما از این تند‌تر و یواش‌تره. و بعضی اتفاق‌ها تو فکر آدم جا خوش می‌کنن و تبدیل می‌شن به یک شیء که تو زندگی می‌مونه، یک شیء مثل آباژور یا میز اتوکشی. همین جور می‌مونن و می‌تونی لمس‌شون کنی. ماجرای روزی که براتون تعریف می‌کنم از اون‌هاست.

برگردیم به بدن‌سازی. اول از اتاق خودم شروع می‌کنم، چهار بار بیست تا می‌زنم. بعد به دو می‌رم طبقه‌ی پایین سراغ شکم‌سفت‌کن. اگر تا حالا از این دستگاه‌ها ندیدین بگم که شبیه نصف یک کار تفریحی ین، نصف دوچرخه یا نصف تاب. باید روش دراز بکشین، دستا رو بالا ببرین، بعد بلند شین. آدم پول می‌ده که ورزش شکم چیز دیگه‌یی بشه، اما ورزش شکم ورزش شکمه. اما من ول‌کن نیستم و سعی می‌کنم روی اون دستگاه دویست تا بزنم، چهار تا پنجاه تایی. دردش بده. اینه که به چیزی فکر می‌کنم که حالم رو بگیره، مثل کلی، وقتی کفرم بالا میاد پنجاه تای آخرو راحت‌تر می‌زنم. می‌خواسم به اون نشون بدهم که اگر بخوام می‌تونم بدن سازی کنم. چون بین من و اون همیشه این بود که چون هر دو مون تپل بودیم، به هم کنایه می‌زدیم که دائم به چاقی فکر می‌کنیم. مثلا اگر کلی ناهار نمی‌خورد، من چیزی شبیه به این می‌گفتم: «باز رژیم گرفتی؟ تو که اصلاً چاق نیسی.» سعی می‌کردم کاری کنم که احساس بدبختی بکنه. و اگر او مرا روی دستگاه می‌دید ( مال کلی بود، اما هیچوقت ازش استفاده نمی‌کرد) چیزی شبیه به این می‌گفت: «جان، تو که هنوز رشدت کامل نیست. این چربیا خودش آب میشه. عجله ات چیه؟» خوش‌مون می‌اومد هم‌دیگر را اذیت کنیم. همان وقت‌ها بود که کلی خیلی چیزا راجع به دخترا می‌گفت. می‌گفت گول‌شان را نخورم چون هنوز خیلی بچه‌ام و رشدم کامل نشده. وقتی این حرفا رو می‌زد مثل مادرا می‌شد. و از این که شروع کرده بودم به نرمش و بدن‌سازی کفرش بالا می‌آمد. اگر وقتی وزنه دستم بود چشمش به من می‌افتاد، بنا می‌کرد داد کشیدن. می‌گفت هنوز بچه‌ام و خیلی زوده که مرد بشم. می‌دانم همه فکر می‌کنن کودنم، اما می‌فهمیدم همه‌اش به خاطر آیدان است، نه من. بیشتر روزا مواظب بودم طرف کلی آفتابی نشم.

خلاصه ورزش شکم که تمام می‌شد، می‌دویدم بالای پله‌ها سر وقت بازفیکس. میله طوری نصب شده بود که وقتی می‌رسیدم بالا، از شیشه مردم توی خیابان را می‌دیدم. این کار عمدی بود. راستش هیچ‌وقت کشته مرده‌ی بدن‌سازی نبودم، چیزی لازم بود که حواسم رو پرت کنه، یعنی از واقعیت اون دور کنه، وگرنه دیوونم می‌کرد. این بود که مردم را تماشا می‌کردم و چند وقت یک بار یکی از آن‌ها مرا از آن طرف شیشه می‌دید، کله‌ام را می‌دید که بالا پایین می‌رفت. باید قیافه‌شان را می‌دیدی. دوباره نگاه می‌کردند که بفهمند موضوع چیه. از خیابان مثل شعبده‌بازی بود. مثل حالت بی‌وزنی. برای آنتراکت دادن وسط برنامه‌ی سنگین روزانه منظره‌ی خوبی بود.

 اون صبحی که دارم می‌گم، فقط خیال داشتم بارفیکس بزنم و خیابان رو تماشا کنم – کاری به بقیه‌ی چیزا نداشتم. از روی دستگاه فوری آمدم طرف بارفیکس و دستهامو بهش گرفتم. نمی‌دونم چقدر واردین، اما وقتی آدم بارفیکس می‌زنه، انگشتاش رو به یک شکل غیر عادی می‌بینه: ناخن‌ها به طرف آدم هستن. مثل این که دست کسی دیگری است که می‌خواد صورت آدم رو لمس کنه. یادم میاد ناخنهام رو نگاه می‌کردم که سفید شده بودن چون خون رفته بود جاهای دیگه، و فکر می‌کردم عوضش براشون خوبه. می‌فهمین چی می‌خوام بگم؟ نه دوربین دستم بود، نه داشتم کنسرتو می‌نوشتم، اما عیبی نداشت. خون رو به جریان مینداختم و هدف همین بود، مگه نه؟ هر چی گردش خون رو تند کنه، هر چی آدم رو بالا ببره؛ دور از واقعیت.

بعد کول را دیدم که تو خیابان بود و به طرف خانه‌ی ما می‌آمد. کول را نمی‌شد از قلم انداخت، چون پوستش سیاه بود، قدش دو مترو دو و نیم سانت، و سنش چهارده سال بود. من فقط یک ماه بود باهاش آشنا شده بود، بعد از این که برای امتحان‌های تجدیدی به این مدرسه جدید رفته بود. اول تابستان تقریبا همه را رد شده بودم و این از آن مدرسه‌هایی بود که تو وقت کم خیلی چیزا رو تو مغز آدم فرو می‌کنن که ماه دسامبر بتونه دوباره امتحان بده. کول هم باید بیشتر درسا رو از نو می‌گذراند. اما عجیب این‌جا بود که هر کدوم تو درسای متفاوتی تجدید آورده بودیم. یادم میاد وقتی این را فهمیدم برام خیلی مضحک بود. این که دو نفر این قدر احمق باشند، اما نوع حماقت‌شون با هم فرق داشته باشه. این بود که من و کول فقط در یک کلاس با هم بودیم: هنرهای بازیگری، درسی که خیلی کمتر از اون که دل‌مون می‌خواست بازیگری داشت. هر دومون چون خیال می‌کردیم آسونه اون رو گرفته بودیم. اما بیشترش خوندن تاریخ سینما و تئآتر بود. چیزای خشک. خیلی حوصله‌م سر رفته بود تا کول از راه رسید، مثل همیشه دیر کرد، دو هفته از شروع کلاس گذشته بود. یک متر و نود. یادم میاد دفعه‌ی اول که دیدمش باورم نمی‌شد. همه‌ی سئوال‌های عادی رو ازش پرسیدم. گفتم اون بالا هوا چطوره؟ چطور واسه خود لباس پیدا می‌کنی؟ پدرمادرت قدبلندن؟ خواهر برادرات چطور؟ و کول گفت: «نه داداش، فقط منم که قدم بلنده.» معلوم بود همه همین چیزا رو ازش می‌پرسن. نمی‌خواستم حوصله‌اش روسر ببرم، اما عادت کردن بهش کار آسونی نیس. از اون که فکر کنی سخت‌تره. وقتی دیدمش یواش یواش تو خیابون راه میره هنوز عادت نکرده بودم. از بالای بارفیکس به نظرم مثل یک غول جادویی اومد. اون منو دید و دهنش واز موند، من خندیدم و میله رو ول کردم. معلوم نیست چرا هر وقت کول را می‌دیدم این‌قدر خوشحال می‌شدم. خوشحال! و این دفعه‌ی اولی بود که اومده بود خونه‌ی ما ؛ مثل این بود که به دوستی تازه مون مهر زده باشه. مثل چراغ سبز بود. نمی‌خواسم احساساتی بشم، اما راستش رو بگم نزدیک بود از پله‌ها سکندری بخورم. در رو باز کردم و گفتم: «چه خبر کول؟» با هم مثل همیشه دست دادیم. نمی‌تونم بگم چطوری، دست‌ها رو پایین می‌گرفتیم و بعد کنار هم جور خاصی که از دیدن کلیپ‌ها و شوهای رپ تو تلویزیون یاد گرفته بودیم راه می‌رفتیم. اما این طرز راه رفتن برامون شخصی بود. درسته که از تلویزیون یاد گرفته بودیم، اما خودمون چیزی بهش اضافه کرده بودیم.

کول مثل دیوونه‌ها خندید: «سلام داداش، انگار داشتی پرواز می‌کردی! قالیچه‌ی جادوت کو؟»

به میله‌ی بارفیکس اشاره کردم.

گفت: «هان، پس اینه. میخوای برا دخترا خوش‌هیکل بشی.» با این که هیچ‌وقت با دخترا موفق نبودم و اون می‌دونست. گفتم: «بیا تو، اما یواش بیا بالا، خواهرم خوابه. و مواظب باش داداش، می‌دونی که این سقفا کوتاهن! خوش اومدی.»

رفتیم بالا به اتاق نشیمن و مدتی راجع به اتفاق‌های مدرسه حرف زدیم. کول از اونایی بود که همیشه می‌خواست مثبت باشه. معمولا می‌گفت: «البته که دختره ازت خوشش میاد.» یا «نگران اون نباش، کاری به کارت نداره.» این بود که بعد از گپ زدن با کول خیال می‌کردی شاه همه‌ی دنیایی، اما اون بود که کله‌ش تو آسمونا بود. یادم میاد داشت راجع به من چیزای خوب می‌گفت، و من نگاش می‌کردم و از خودم متشکر بودم، انگار قد بلندی اون به من مربوط بود. بعد زد به سرم که کول رو به کلی نشون بدم.

گفتم: «همین جا باش، می‌خوام کسی رو بیارم. یه دقه صبر کن.»

چند دفعه در اتاق کلی را زدم، اما البته اون جواب نداد، این بود که درو کمی باز کردم. چه بوی گندی می‌اومد. فکر نمی‌کنم از وقتی اومده بود ملافه‌ها رو عوض کرده بود. خواب بود، اما ویودئو رو خاموش نکرده بود و فیلم قدیمی و سیاه و سفیدی که گذاشته بود رو هنوز نشون می‌داد. اسمش «داستان فیلادلفیا» بود.

گاهی این فیلم رو روزی سه دفعه نگاه می‌کرد. اگه می‌اومدم تو اتاقش چیزی شبیه به این می‌گفت: «جیمز استوارت رو می‌بینی؟ مرد یعنی این. قدبلند، خوش‌تیپ...» یا اگه اون یکی هنرپیشه رو صحنه بود می‌گفت: «مرد باید این جوری لباس بپوشه. دوخت کت و شلوارو می‌بینی؟» من بی‌خیال فیلم بودم و هر کی توش بازی می‌کرد. کلی همش از چیزایی حرف می‌زد که برا من مهم نبود. اما نمی‌دونم چرا دلم می‌خواست کول را ببینه. نمی‌دونم من بیشتر از این کار خوشم می‌اومد یا اون. شاید هیچ کدوم. اما من اصرار داشتم. گفتم: «کلی! کلی! می‌خوام یه چیزی بهت نشون بدم.»

 تکان نخورد، اما من ادامه دادم. اون‌قدر دلم می‌خواست کول رو ببینه که خودم تعجب می‌کردم. پرسید: «چیه؟ بهم بگو ببینم چیه؟» اما من می‌خواستم بی‌هشدار کول رو ببینه، همون جوری که خودم دفعه‌ی اول دیده بودم: مثل یک مجسمه‌ی متحرک وارد اتاق شد – مثل یک چیز عالی که زنده شده باشه. آخر کلی هیکل گنده‌ش رو از لای پتو بیرن کشید. گفت: «خیله خب پاشدم. بهتره چیز خوبی باشه.»

بعد به من چشم‌غره رفت و همراهم آمد اتاق نشیمن. وسط راه غر می‌زد: «بهتره چیز خوبی باشه.» و من جواب می‌دادم بهتره دهنشو ببنده و بیاد ببینه.

می‌دونم بعضیا میگن وقتی اون اتفاق افتاد قیافت اون‌قدر تماشایی بود که هیچوقت یادم نمی‌ره... و نصف وقتا بیخودی می‌گن، اما من بیخود نمی‌گم. هنوزم اگه چشمامو ببندم قیافه‌ی کلی رو می‌تونم ببینم. محشر بود! دیدم گوشه‌های لباش به سمت بالا تاب خورد، مثل یک تکه میوه، از این ور به اون ور صورتش. جوری لبخند زد که از وقتی برگشته بود تو صورتش ندیده بودم، اصلاً هیچ‌وقت ندیده بودم. نمی‌خوام بگم دیگه هیچ‌وقت نمی‌بینم، چون این حرفا شگون نداره. تو اون فیلمی که همیشه نگاه می‌کرد، زن لب‌نازکی می‌گفت: «آدم هیچ‌وقت نمی‌تونه بفهمه آدما چه جوری ین.» معمولاً از این جور فیلما خوشم نمیاد – هیچ اتفاقی توشون نمیافته، همه چی کند می‌گذره – اما به نظرم می‌اومد زن لب‌نازکه راس می‌گه. از این گذشته به من ربطی نداره که بگم دیگه هیچ‌وقت اون جور لبخندو تو صورت کلی نمی‌بینم - از کجا بدونم؟- اما به نظرم یه لبخند یکی‌یک‌دونه می‌اومد. فقط هم لبخند نبود، چشماشم بود که مرطوب شده بود، مثل این که می‌خواس گریه کنه. یک هفته‌ی پیشش راجع به برادرای لومیر تو فرانسه خونده بودم – اونایی که دفعه‌ی اول فیلما رو تو پاریس یا نمی‌دونم کجا دیده بودن قیافه‌شون این جوری شده بوده؟ تو تاریکی آدمای یه بعدی رو می‌دیدن که راه می‌رفتن، حرکت قطارای یک بعدی و بخار دروغی رو تماشا می‌کردن – اونا هم لبخند می‌زدن؟ صورت کلی. گفتم که هیچ وقت یادم نمی‌ره و نرفته. بعد عوض شد. انگار که چیزی یادش اومده باشه؛ مثلاً چراغو روشن گذاشته باشه یا کلیدو جا گذاشته باشه؛ و اون حالتی که گفتم از بین رفت.

همه ساکت مانده بودیم. بعد من گفتم: «نیگا کن دوستم کول چه قدبلنده!»

کول گفت: «سلام.» معلوم بود خجالت می‌کشه، از دیدن کلی تپل با اون مچ پاهای کلفت. چشمشو دوخته بود به زمین.

کلی گفت: «آره، خیلی قدت بلنده.»

کول خندید.

«قدت چقدره؟ دو متر؟»

کول گفت: «دو متر و دو و نیم سانت.» و شانه بالا انداخت. انگار حالا دلش نمی‌خواست قدش اینقدر باشه. فکر کردم شاید قبلاً هم نمی‌خواسته.

کلی سری تکان داد و سوت کشید. «چند سالته؟»

«چهارده سال.»

کلی یک سوت دیگه کشید. «نمیشه باور کرد. بقیه‌ی فامیلت هم مثل خودتن؟»

«نه، فقط منم که... مادرم قدش یک و شصت و پنجه.»

«باید بگم که قدت خیلی بلنده کول.»

«بله.»

کلی پرسید: «تو مدرسه مجبورت می‌کنن بسکت بازی کنی؟» که احمقانه ترین سئوال بود، یک کمی هم بوی نژاد پرستی می‌داد. ترسیدم کول بدش بیاد، اما اون لبخند زد.

«اونا می‌خوان، اما من بد بازی می‌کنم. افتضاح می‌کنم.»

«دو متر و دو و نیم سانت. مگه میشه؟»

دستش رو دراز کرد و زد به آرنج کول، بعد خودش رو کشید کنار. کارش عجیب بود. چشماش مرطوب بودن. باز مثل صفحه‌ای که خط برداشته باشه تکرار کرد: «چهارده سالته؟ فکر نمی‌کردم دیگه همچین هیکل‌هایی باشه. قدت خیلی بلنده کول.»

کول چشم دوخته بود به زمین، نمی‌دونست چه کار کنه و من تو دلم می‌گفتم خدایا کاش کلی رو نیاورده بودم.

«آره، قدم بلنده. نمی‌دونم چطوری این‌قدر بلند شدم. شدم دیگه.»

بعد کلی یک دفعه گفت: «می‌دونی، من فیلم می‌سازم.»

حالا به نظرم میاد که می‌خواس حرفو به خودش بکشونه، به جایی که می‌دونست هر چیز چه طوری یه، و چه معنی‌ای داره. این روزا من خودم خیلی این کارو می‌کنم، اما اون وقت ازش خوشم نیومد. چرا نمی‌تونست کول رو به حال خودش بذاره؟

ابروی کول بالا رفت: «راس راسی؟»

«آره، راس راسی. قراره اولین فیلم بلندمو بسازم. باورت می‌شه.»

کول گفت: «خب، چه عالی، آره باور می‌کنم.» اما از ریختش معلوم بود باور نکرده.

بعد کلی گفت: «یه مرد قد بلند مثل تو، باید تو فیلم بعدیم یه جایی واست پیدا کنم، نه؟»

کول باز شونه بالا انداخت، یعنی اگه پیدا کنه خوبه، اگرم نکنه عیبی نداره. کول خیلی قدبلنده، اما مثل آب زلاله. وقتی بهش نیگا می‌کنی، فکر می‌کنی هیچ جا جاش نیس، اما همه جا جاشه. من اون رو این جوری یادم میاد.

کلی گفت: «می‌تونم صد تا نقش واست پیدا کنم. صد تا کار.»

این را گفت، سرش رو برا خودش تکون داد و رفت، و چند دقیقه بعد صدای راه انداختن فیلم رو شنیدم که از سر شروع می‌شد و صدای آهنگ شروعش میومد..

کول گفت: «دختر خوبیه.» چون همیشه می‌خواس حرف درستی زده باشه. بعد گفت: «بیا بریم بالا موزیک بذاریم.»

فکر می‌کنم کول اون روز برام کار بزرگی کرد. اما هر وقت می‌خوام ببینم چی بود فقط تصویر ساقای بلندش یادم میاد که جلوی من از پله بالا می‌رفت، و دس بزرگش روی هره.

 

بادِ زمينی

ریچارد براتیگان/ برگردان محمد میرزاخانی

بادِ زمينی


سال‌های سال یک داستان‌نویسِ ژاپنی را تحسین می‌کردم و به خواهشِ من، یک نفر این قرار ملاقات را میان من و او آماده کرد. ما الان در یکی از رستوران‌های توکیو مشغول غذا خوردن هستیم. داستان‌نویس، یک‌دفعه، دستش را به طرف کیفی که همراهش آورده بود دراز کرد و یک عینک آفتابی از آن بیرون ‌آورد و به چشم زد.

حالا: ما دو نفر روبه‌روی هم نشسته‌ایم و او عینکی آفتابی بر چشم دارد. همه‌ی رستوران دارند ما را نگاه می‌کنند. من جوری رفتار می‌کنم که انگار خیلی طبیعی است که آدم در رستوران عینک آفتابی به چشم بزند، امّا به‌آرامی و بدون عصبانیت این فکر را در او القاء می‌کنم که: لطفاً اون عینک مسخره رو بگذار کنار!

حتّا یک کلمه هم درباره‌ی این‌که عینک آفتابی به چشم زده به زبان نیاوردم. صورتم هم نشان نمی‌داد که به چی فکر می‌کنم. من خیلی قبولش داشتم. دوست نداشتم موقع شام خوردن آن عینک روی چشمش باشد. فقط فکرم را به او القاء کردم. تقریباً سه دقیقه‌ی بعد او یک‌دفعه، همان‌طور که یک‌دفعه عینک را به چشم زده بود، آن را از چشمش برداشت و گذاشتش داخلِ کیف ... خوب شد.

بعد درباره‌ی زلزله‌ی بزرگی که چند روز پیش توی توکیو آمده بود صحبت کرد. گفت یک پسر دارد که یک‌کم عقب‌ماندگی ذهنی دارد و این‌که او سعی کرده به پسرش بفهماند که زلزله چیست تا پسرک بفهمد و نترسد، امّا موفّق نشده است.

پرسیدم: «پسرت می‌دونه که باد چیه؟»

«آره.»

«به‌ش بگو زلزله یک بادی‌یه که از داخل زمین می‌وزه.»

داستان‌نویس ژاپنی از نظر من خوشش آمد.

من خیلی قبولش دارم.

خوشحالم که عینک آفتابی‌اش را کنار گذاشته است.


ادویج دانتیکاه

ادویج دانتیکاه / برگردان علیرضا صیامی

بچه‌های دریا


 

شرح حال «ادویج دانتیکاه»

Edwidge Danticat (pronunciation Ed-WEEDJ Dan-tih-CAH)

 

دانتیکاه متولد 19 ژانویه یِ 1969 پرتوپرنس، پایتخت هائیتی، فقیرترین کشور نیمکره ی غربی است.

او که در هائیتی، تحت دیکتاتوری رژیمِ دووالیرِ بار می آید، خود از نزدیک اتفاقات جانگدازی را از سر می گذراند، که در قصه هایش شرحش می رود. چهار سال پس از تولد ادویج پدرش آندره، و دو سال بعد از او مادرش رُز به امریکا مهاجرت می کنند. او تا دوازده سالگی تحت سرپرستی عمه و عمویش زندگی می کند و آنگاه در 1981 به والدین و برادرانش می پیوندد. خانواده یِ آنها در بروکلینِ نیویورک اسکان می یابند.

 او در مدرسه غریبی می کند و به تنهایی اش پناه برده و از سرزمین مادری اش می نویسد. او از رنج مردم کشورش، به خصوص زنها، در  1980 و در دستان پاپا دُک دووالیِر ، همچنین از فقر و خشونت به نحو منحصر به فردی می نویسد.

 

  آثار منتشر شده:  

·        Breath, Eyes, Memory (1994)

·        Krik? Krak! (1995)

·        The Farming of Bones (1998)

·        Behind the Mountains (2002, part of the First Person Fiction series)

·        The Dew Breaker (2004)

·        Anacaona: Golden Flower, Haiti, 1490 (2005, part of The Royal Diaries series)

 

 

بچه های دریا

Edwidge Danticat (DAN-tih-cah)

نوشته ی ادویج دانتیکاه

ترجمه ی علی رضا صیامی

 

می گویند پشت کوهها باز هم کوه هست. حالا می فهمم که حقیقت دارد. همچنین می دانم آبهایی وجود دارند مادام العمر، دریاهایی بی انتها، و در این دنیا آدمهای بسیاری که اسمشان جز برای خودشان برای کس دیگری اهمیتی ندارد. سربرداشته به آسمان نگاه می کنم و تو را آنجا می بینم. می بینم داری مثل حلزون له شده ای گریه می کنی، مثل وقتی گریه می کنی که کمکت می کردم اولین دندان لقت را بکشی. بله، آن موقع هم دوستت داشتم. نمی دانم چرا، ولی وقتی نگاهت می کردم یاد مورچه های قرمز می افتادم. دلم می خواست ناخنهایت را در پوستم فرو می کردی و تمام خونم را می کشیدی.

     نمی دانم تا کی در دریا خواهیم بود. جز من سی و شش آواره ی دیگر سوار این قایق کوچک هستند. بادبان برافراشته ی ما پارچه های سفیدی ست با لکه های قرمز روشن.

     وقتی سوار شدم فکر می کردم هنوز بتوانم بوی بی گناهی و آب منی ای را که به خورد آن پارچه ها رفته احساس کنم. به آن بالا نگاه می کنم و به تو و تمام آن وقتی که مقاومت می کردی فکر می کنم. گاهی حس می کردم که تو هم دلت می خواست، اما می دانستم دوست داشتی حرمتت کنم. فکر می کردی دارم اراده ات را امتحان می کنم، اما من فقط می خواستم کنارت باشم. شاید مثل همان است که همیشه می گفتی. زیادی خیال می کنم. ترس برم داشته به دوردست که برویم دچار کابوس شوم. از این که تمام طول روز آفتاب روی صورتم افتاده بیزارم. اگر دوباره مرا ببینی خیلی سیاه شده ام. حالا که دیگر نیستم شاید پدرت شوهرت بدهد. خواهش می کنم هر کاری می کنی با یک سرباز ازدواج نکن. آنها تقریبا انسان نیستند.

 

**

 

Haiti est comme tu las laisse(1)

بله، رفتی و همان است که بود. شب و روز گلوله. سوراخ همیشگی. همه چیز مثل همیشه. من از این همه نابسامانی خسته ام. خیلی تند خو و عصبی شده ام. وقت را با دنبال کردن سوسکها دور خانه سپری می کنم. پاشنه هایم را روی سرشان می کوبم. خیلی کفرم را در می آورند. همه چیز کفرم را در می آورد. تمام روز توی این یک وجب جا افتاده ام. از آن وقت که ارتش پیروز شد مدرسه ها را بسته اند. کسی اسم از رییس جمهور قبلی نمی بَرَد. پدر تمام پوسترهای تبلیغاتی و دکمه های قدیمی اش را سوزاند. مانمان دکمه هایش را در گودالی پشت خانه دفن کرد. مانمان فکر می کند که شاید او دوباره برگردد. او می گوید با برگشتن رییس جمهور از زیر خاک درشان می آورد. هیچ کس از خانه درنمی آید، حتی یک نفر. پدر از من می خواهد نوارهای برنامه های رادیویی تو را دور بریزم. من چند نوار موسیقی را از بین بردم، اما هنوز صدای تو را دارم. خدا را شکر می کنم که بعد از آن دیگر نماندی. تمامی دیگر اعضای اتحادیه ی جوانان ناپدید شده اند. هیچ کس خبری از آنها نشنیده. فکر می کنم همگی در زندان باشند. شاید همگی مرده اند. پدر کمی دلواپس توست. او آنقدرها که فکر می کنی از تو بدش نمی آید. شنیدم یک روز از مانمان می پرسید، فکر می کنی پسره مُرده؟ مانمان گفت که از کجا بداند. فکر کنم از این که این همه به تو بدی کرده پشیمان است. دیگر طرح پروانه هایم را نمی کشم، چون از دیدن آفتاب هم دیگر خوشم نمی آید. گذشته از آن مانمان می گوید پروانه ها می توانند خبر بیاورند. آنها که رنگ روشن دارند مژده می دهند و آن سیاهها خبر مرگ به ما می دهند. یادت می آید می گفتی یک عمر زندگی پیش رو داریم؟ بگذریم که از آنوقت تا به حال خیلی چیزها عوض شده است.

**

زن جوان حامله ای سوار قایق است. به نظر هم سن و سال ما می آید. نوزده یا بیست ساله. صورتش پر از رد زخمهایی ست که به رد زخم تیغ می ماند. قدش کوتاه است و لحن آهنگینش مرا یاد روستائیان شمال می اندازد. اغلب دیگر افرادی که سوار قایق اند از من خیلی مسن تراند. شنیده ام روی خیلی از این قایقها بچه ها سوار می شوند. خوشحالم که در این یکی بچه ای سوار نیست. به گمانم دیدن هر روزه ی پسر بچه ها و دختر بچه ها روی این دریا، دیدن صورتهای بی حالتشان که آدم را به یاد نومیدی از آینده در کشورمان می اندازد، دلم را می شکست. برای بزرگسالان به قدر کافی سخت است. برای من به قدر کافی سخت است.

     پیش از آنکه مجبور باشم برای امتحانات دانشگاه بکش بخوانم، راجع به امریکا زیاد خوانده بودم. دارم فکرم را به کار می اندازم ببینم راجع به میامی دیگر چه چیز خوانده بودم. هوایش آفتابی است. آنجا برف مثل جاهای دیگر امریکا نمی بارد.مشخص نیست دقیقا تا آنجا چقدر فاصله داریم. شاید فقط از سواحل خودمان دور شده باشیم. در دریا هیچ خط مرزی ای وجود ندارد. همه چیز به یک چیز می ماند. حتی آدم مردد است که نکند داریم از روی سطح زمین بیرون می افتیم. شاید دنیا مسطح است و ما مثل ملوانان قدیمی می خواهیم سر از آن دربیاوریم. می دانی که زیاد مذهبی نیستم. با وجود این هر شب دعا می کنم به طوفان برنخوریم. وقتی موفق می شوم بخوابم، خواب می بینم طوفان پشت طوفان است که گیرش افتاده ایم. خواب می بینم بادها از آسمان آمده اند و ما را به دریا می طلبند. ما به زیر فرو می رویم و دیگر از ما خبری نمی شود.

     حالا با فکر مردن بهتر کنار آمده ام. نه اینکه آن را به کل پذیرفته باشم، اما می دانم ممکن است اتفاق بیافتد. اشتباه نکن. واقعا نمی خواهم شهید باشم. می دانم مرده ام به درد کسی نمی خورد، اما چنانچه چنین اتفاقی بخواهد بیافتد، می دانم نمی توانم فقط داد بزنم و به آن بگویم برو.

    کاش گروه دیگری از جوانان بتوانند برنامه ی رادیویی را اجرا کنند. آن برنامه ی رادیویی تا مدتها تمام زندگی ام بود. خوب بود مدتی هم که شده رادیویِ این چنینی داشت، جایی بود که می توانستیم بگوییم از دولت چه می خواهیم، برای آینده ی مملکت مان چه می خواهیم.

    پروتستانهای زیادی روی این قایق سوارند. خیلی شان خود را ایوب یا بنی اسرائیل تصور می کنند. به گمانم بعضی شان به امید اینند که ناگهان از آسمان چیزی فرو بیافتد و دریا را برای مان بشکافد. آنها می گویند که خدا می دهد و خدا می گیرد. به من که هرگز چیز چندانی نداده. چه بود که بگیرد؟

**

چه می شد اگر می توانستم بکشم. اگر چند وانگای(2) خوب بلد بودم، از صحنه ی روزگار محوشان می کردم. امروز جلوی زندان فورت دیمانش(3) به گروهی از دانشجویان شلیک کردند. آنها به خاطر اجساد رادیو شش تظاهرات می کردند. این اسمی ست که روی شماها گذاشته اند. رادیو شش. با اسم و رسم شده ای. خیلی ها فکر می کنند تو هم مثل دیگران مرده ای. آنها می خواهند که اجساد به خانواده هایشان برگردانده شود. امروز بعدالظهر بالاخره ارتش بعضی از اجساد را پس داد. آنها به خانواده ها گفتند که بروند اجساد را از اتاقهای فقیران سردخانه جمع آوری کنند. همسایه ی ما مادان روژر(4) با سر پسرش برگشت خانه و بس. به خدا راست است، فقط سرش بود. می گویند در سردخانه ماشینی از رویش رد شده و سر را از بدن جدا کرده بود. وقتی مادان روژر به سردخانه رفته بود، سر را به او داده بودند. وقتی دیدیمش، سر را برداشته دورتادور پرتوپرنس گشته بود. فقط نشان بدهد که با پسرش چه کرده اند. ماکوتهای (5) کنار خانه به او می خندیدند. از او پرسیدند آیا آن شامش است. به زور ده نفر جلویش را گرفتند تا به سر و رویشان نپرد. آشغالها می کشتندش. من دیگر بیرون نمی روم. مثل لاشخورها دائم دارند نگاهت می کنند. شب که می شود نمی توانم بخوابم. در تاریکی گلوله ها را می شمرم. هنوز هم باورم نمی شود واقعیت داشته باشد.  واقعا رفتی؟ کاش راهی بود که خاطر جمع شد واقعا رفته ای. بله، می نویسم. همانطور که به هم قول دادیم همچنان می نویسم. از آن بیزارم، اما از نوشتن دست برنمی دارم. تو هم همچنان بنویس. باشد؟ و وقتی دوباره همدیگر را دیدیم، انگار که هیچ وقتی از دست نداده ایم.

**

 

امروز اولین روز واقعی ما در دریا بود. هر کس با هر تکان کوچک قایق داشت بالا می آورد. اولین لایه از آفتاب سوختگی صورتهای دور و برم خودنمایی می کرد. مردی می گوید،" حالا دیگر ما را با کوباییها عوضی نمی گیرند". بگذریم که بعضی از کوباییها هم سیاه هستند. مرد گفت که یکبار به همراه گروهی از کوباییها روی قایقی سوار بوده است. قایق او در جزیره ای حوالی باهاما توقف کرده بود تا کوباییها را سوار کند. وقتی گارد ساحلی به سراغشان آمد، کوباییها را به میامی برد و او را به هائیتی برگرداند. حالا این بار مدرک و برگه به دست سوار قایق بود که نشان می داد پلیس هائیتی به دنبال اوست. ضمنا او یک پای شکسته هم داشت، که دیگر جای تردیدی نباشد.

     خانم سالخورده ای از آفتاب زدگی از حال رفت. من از آب نمک روی لبهایش مالیدم و سعی کردم دوباره سرحالش بیاورم. روزها گاهی هوا خیلی گرم می شود. شب هنگام، هوا خیلی سرد می شود. چون آینه نداریم، به صورت همدیگر نگاه می کنیم تا ببینیم ضعف و مریضی تا چه حد اثر گذار بوده است.

     بعضی از زنها برای فرونشاندن دل به هم خوردگی شان آواز می خوانند و برای هم قصه می گویند. من همچنان دریا را تماشا می کنم. شب که می شود، آسمان و دریا یکی می شوند. ستاره ها بسیار بزرگ و بسیار نزدیک به نظر می رسند. آنها در دریا انعکاسهای خیلی درخشنده ای به وجود می آورند. گهگاه حس می کنم می توانم دست دراز کنم و ستاره ای پایین بیاورم، به منزله ی میوه ی نان یا کدو قلیایی یا چیزی که بتوانیم در سفر از آن استفاده کنیم.

    وقتی می خوانیم، هائیتی عزیز، هیچ جا تو نمی شوی. پیش از آن که درکت کنم بایستی ترکت می کردم، بعضی از زنها شروع می کنند به گریه کردن. گهگاه، من هم می خواهم دست از خواندن کشیده گریه کنم. برای پنهان کردن اشکهایم، تظاهر می کنم باز هم حالم دارد از بوی دریا به هم می خورد. دیگر با بقیه نمی خوانم.

      تو شاید چندان خبر از این احوال نداشته باشی، چراکه در خانه ای که سخت از آن نگهداری می شود و آن مادر مبادی آداب ات، همواره تحت نظارت دقیق پدرت بوده ای. نه، قصدم این نیست که به خاطر این مسخره ات بکنم. اگر بشود چیزی گفت، می گویم غبطه می خورم. اگر دختر بودم، شاید عوض بیرون بودن و سیاست بازی و درگیر شدن در چنین چیزی، در خانه می بودم. دو روزی که در دریا باشی، بوی تمام ماهی هایی که تا به حال خورده ای، بوی تمام خرچنگهایی که تا به حال گرفته ای، بوی تمام عروسان دریایی که تا به حال گازت گرفته اند، از آن بلند می شود. از این بو ذله شده ام. از بوی گندی هم که دارد از آدمهای توی قایق بلند می شود خسته ام. نمی دانم سلیان، آن دختر حامله، چطور تحمل می کند. او دائم به فضا زل زده و شکمش را می مالد.

      تا به حال ندیده ام او چیزی بخورد. گاهی زنهای دیگر به او تکه ای نان تعارف می کنند و می گیرد، اما از خودش هیچ غذایی ندارد. نمی توانم احساس نکنم که این بچه وقتی به دنیا می آید که او حسابی گرسنه اش شده باشد.

      او شبی جیغ زنان از خواب پرید. فکر کردم دل درد دارد. از جایی که خوابیده بود داشت مقداری آب توی قایق می آمد. ته قایق شکافی ایجاد شده، که به نظر بزرگتر که شود، قایق را دو نیم می کند. ناخدا همه را کناری زد و شکاف را با قیر پر کرد. همه از او می پرسیدند که دیگر اشکالی وجود نخواهد داشت، که جان به در خواهند برد. او گفت که امیدوار است گارد ساحلی زود پیدای مان کند.

     باور کن بعد از آن دیگر نمی شود خوابید. این بود که همگی زیر نور ماه به قیر زل زده بودیم. تا طلوع کارمان همین بود. فکر و خیال برم داشته که این قیر تا کی دوام می آورد. 

 

**

 

پدر نوارهایت را پیدا کرد. او شروع کرد به داد زدن بر سرم و گفت که مگر به سرم زده آنها را نگه داشته ام. او فقط منتظر برداشته شدن ممنوعیت مصرف بنزین است تا بتوانیم از شهر خارج شویم. چون این روزها نمی تواند با وانتش بیرون برود دائم به من پیله می کند. تمام کارخانه های امریکایی بسته شده اند. او به خاطر نوارها همچنان سرم داد کشید. او خودخواه صدایم زد، و گفت مگر ندیده یا نشنیده ام که بر سر فاحشه های مرد_شیفته ای مثل من چه می آید. من فریادزنان گفتم که فاحشه نیستم. او حق این را نداشت که اینطوری صدایم کند. او مرا به خاطر بی احترامی کردن به او هل داد و به دیوار چسباند. او به صورتم تف کرد. کاش ماکوتها او را می کشتند. کاش به او گلوله ای می خورد تا ببینیم چقدر ترس برش داشته است. او به من گفت، من آن احمق دردسر سازت را از تو دور نکردم. من شروع کردم به داد زدن بر سرش. بله، تو کردی. بله، تو کردی. بله، تو کردی، توی خوک دهاتی. نمی دانم چرا این حرف را زدم. او سیلی ای به من زد و همینطور محکم محکم سیلی می زد تا اینکه مانمان آمد و مرا از دستش گرفت. کاش یکی از آن گلوله ها به من می خورد.

**

 

فعلا که قیر دوام آورده است. دو روز گذشته و از سوراخ خبری نیست. بله، آخر افریقایی شدم. از پدرت هم سیاه تر شده ام. خواستم یک کلاه حصیری از یکی از خانمها بخرم، اما با دو گوردی(6) که برایم مانده آن را به من نفروخت. پرسید، خیال می کنی پولت اینجا به دردم می خورد؟ گاهی فراموش می کنم کجا هستم. اگر همچنان خیالبافی کنم، قدم زنان از قایق بیرون می روم و گشتی می زنم.

     شبی از این شبها خواب می دیدم مرده ام و به بهشت رفته ام. این بهشت چیز غیرمنتظره ای بود. ته دریا بود. دور و برم پر بود از ستاره ی دریایی و پری دریایی. پریهای دریایی می رقصیدند و مثل کشیشها در عشای ربانی کلیسای جامع به لاتینی آواز می خواندند. تو هم با من آنجا بودی، ته دریا. خانواده ات با تو بود، ایستاده کناری. پدرت طوری رفتار می کرد که انگار بهتر از دیگران است و جلوی غار دریایی ای ایستاده بود و سد دیدم شده بود و نمی شد دیدت. سعی کردم با تو حرف بزنم. اما هر دفعه که دهانم را باز می کردم، از آن حباب بیرون می آمد. صدا بی صدا.

**

 

 

این روزها دست به کاری شده اند. اگر وارد خانه ای شوند و آنجا مادر و پسری باشد، با تفنگ به سرشان نشانه می روند. آنها پسر را مجبور به همخوابگی با مادرش می کنند. اگر پدر و دختری باشد، همان کار را می کنند. بعضی شبها پدر خانه ی برادرش عمو پرِسُر می خوابد. عمو پرسر خانه ی ما می خوابد، محض پیدا شدن سر و کله ی شان. این طوری بابا مجبور نمی شود با من به رختخواب برود. در عوض، عمو پرسر مجبور می شود، و این طوری خیلی هم بد نمی شود. ما دختری را می شناسیم که از این طریق از پدرش بچه دار شد. بابا کشته شود هم نمی خواهد این اتفاق بیافتد. هنوز هم بنزینِ فروشی نیست. اگر بود حالا در ویل رُز (7) بودیم. بابا دوستی دارد که می خواهد از سربازی برایش بنزین تهیه کند. همین که بنزین تهیه کنیم، می خواهیم تند و سریع حرکت کنیم تا اینکه تمدن پیدا کنیم. بابا این طوری می گوید، تمدن. می گوید در شهرستانها اوضاع به این بدیها هم نیست. من هنوز هم با او حرف نمی زنم. فکر نکنم دیگر با او حرف بزنم. مانمان می گوید تقصیر او نیست. او می خواهد از ما محافظت کند. او قادر به محافظت کردن از ما نیست. فقط خدا قادر به محافظت کردن از ماست. امکان دارد سربازان بیایند و هر کاری دلشان خواست با ما بکنند. این باعث می شود بابا احساس ضعف بکند. او از این احساس ضعف عصبانی می شود. می گویم، پس چرا از دست من عصبانی ست؟ من که یکی از آن خوکهای مسلسل به دست نیستم. مانمان از من پرسید که برای تو واقعا چه اتفاقی افتاد. گفت پدر و مادرت را پیش از آنکه راهی شهرستانها شوند دیده است. آنها نخواسته بودند حرفی به او بزنند. به مانمان گفتم بعد از آنکه به ایستگاه رادیویی حمله کردند یک قایق گرفتی. فرار کردی و قایقی گرفتی که خدا می داند به کجا می رفت. او گفت، آن پسر داشت مرد خوبی از آب در می آمد. پسر تیزی بود، مثل نوک سوزن. در این حوالی پیش از هر کس دیگر در امتحانات دانشگاه شرکت کرد. مانمان برای آدمهای با همت بلند احترام قائل است. مانمان می گوید بابا تو را برای من نمی خواست چراکه به نظر نمی رسید بتوانی به من خیری بیشتر از آنچه او و مانمان می رسانند برسانی. او می خواهد مردی پیدا کنم که خیرش به من برسد. کسی که قطعی می کند بیشتر از آنچه حالا دارم خواهم داشت. این روزها دیگر قشنگ بودنِ خالی برای یک دختر کافی نیست. ما درست و حسابی با اجتماع در ارتباط نیستیم. مردی که بابا برایم می خواهد سر و کارش هرگز با من نمی افتد. مانمان می گوید، خواست قلبی هر کس ذره ای عشق است، مثل قطره ای در فنجان، چنانچه آن را بتوانی به دست آوری، یا آبشار، یا سیل، چنانچه آن را هم بتوانی به دست آوری. او می گوید، ما چندان ارتباطات سطح بالایی نداریم، با این حال تو دختر تحصیل کرده ای هستی. بگذریم که مانمان برای تحصیلات ارزشی می گذارد که برای کس دیگر جز خودمان چندان نمی ارزد. بعید نیست هفته ی دیگر نتیجه ی امتحانات دانشگاه را اعلام کنند. قبول شده باشی می فهمم. گوش می کنم اسمت را بشنوم.

**

بیشترِ دیروز را به قصه گفتن پرداختیم. یکی می گوید، کریک؟(8) می گویی کِرَک!(8)، آنگاه می گوید، برایت کلی قصه ی گفتنی دارم، آنوقت دنبال حرفش را می گیرد و قصه ها را برایت تعریف می کند، ولی آنها را بیشتر برای خودش تعریف می کند. گاهی حس می کنی بیش از سالیانی که روی زمین بوده ای در دریا هستی. خورشید بالا می آید و پایین می رود. این طور می فهمی یک روز گذشته است. حس می کنم قصد افریقا را کرده ایم. شاید به گوئینین(9) می رویم تا با اشباح زندگی کنیم، با تمام کسانی که پیش از ما آمده اند و مرده اند. بعید نیست آنها هم به آنجا راه مان ندهند. یک نفر رادیو ترانزیستوری دارد و بعضی اوقات به رادیوی باهاما گوش می دهیم. زنی می گوید، در باهاما با هائیتیائی ها مثل سگ رفتار می کنند. در نظرشان، ما آدم نیستیم. با این که موسیقی شان به موسیقی ما می ماند. با این که هر دو پدران افریقایی داشته ایم و چه بسا با هم از این دریاها گذشته باشند.

     می خواهی بدانی مردم در قایق چطور دستشویی می روند؟ شاید همانطور که سالها پیش در کشتی بردگان می رفتند. برای این کار کنجی را در نظر گرفته اند. وقتی پیشابم می گیرد، فقط آن را در می آورم، روی میله ها خم می شوم، و کار را خیلی زود تمام می کنم. برای آن دیگری، از جایی چیزی پاره می کنم، چمباتمه می زنم و بعد از اجابت، فضولات را به دریا می اندازم. بوی آن همیشه آزارم می دهد. چمباتمه زدن جلوی این همه آدم بسیار تحقیر آمیز است. مردم روی شان را برمی گردانند، اما نه همیشه. گهگاه از خودم می پرسم، واقعا آن سوی دریا خشکی وجود دارد؟ شاید این دریا تمامی ندارد. مثل عشق من برای تو.

**

دیشب آمدند خانه ی مادان روژر. همین که صدای جیغ و داد مادان روژر بلند شد بابا عجله کنان آمد تو. سربازها دنبال پسرش می گشتند. مادان روژر جیغ و داد می کرد، شما که او را کشتید. سرش را دفن کردیم. دو بار که نمی توانید بکشیدش. آنها سرش داد می زدند، تو عضو اتحادیه ی جوانان و آن ولگردهای رادیو هستی؟ او فریاد می زد، به نظرتان قیافه ام به جوانها می آید؟ پرسیدند، دیگر همدستان پسرت را می شناسی؟ بابا ما را واداشت پاورچین بیرون به مستراح پشت خانه برویم. از آنجا هم می شد همه چیز را شنید. فکر می کردم حالاست که نفسم از بوی مدفوع در حال گندیدن بگیرد. آنها همینطور سر مادان روژر داد می زدند، پسرت عضو اتحادیه ی جوانان نبود؟ او نبود که در رادیو حرف از پلیس زد؟ نگفت مرگ بر تُنتُن ماکوتها؟ نگفت مرگ بر ارتش؟ گفت ارتش باید برود؛ او نبود که شعار می نوشت؟ او با این و آن گردهمایی داشت، نداشت؟ در خیابان تظاهرات می کرد. تو باید بهتر از اینها نصیحتش می کردی. مادان روژر شروع کرد به فحش مادر دادن. او چاک دهانش را یکباره باز کرد و فریاد زد، الاهی مادران تان در گور های نفرین شده ی شان آرامش نبینند. او همینطور داد و فریاد می کرد، شما که یک بار کشتیدش! مرا هم می خواهید بکشید؟ بفرمایید. دیگر برایم اهمیتی ندارد. همین حالاش هم مرده ام. بدترین کار ممکن را که می شد با من بکنید کردید. روحم را کشتید. آنها تا می شد صدایشان را بلند کرده بودند و همانطور ادامه دادند: پسرت وطن فروش بود؟ اسم دوستان دیگرش را که مثل او وطن فروش بودند به ما بگو. سرانجام مادان روژر فریاد زنان می گوید، بله ، بود. عضو آن گروه بود. در رادیو فعالیت داشت. در تظاهراتها در خیابان بود. مثل من از شما جنایتکارها بیزار بود. شما کشتیدش. آنها شروع می کنند به کوبیدن بر سرش. صدایش را می شود شنید. صدای اسلحه هایی که بر سرش فرود می آیند می شود شنید. انگار که دارند همه ی استخوانهای تنش را خرد می کنند. مانمان زیر لب به بابا می گوید، نمی شود که بگذاری او را بکشند. برو مقداری پول بهشان بده، مثل آن دفعه که به خاطر دخترت دادی. بابا می گوید، تنها پولی که برایم مانده آنی ست که فردا از اینجا بیرون مان ببرد. مانمان زیر لب می گوید، نمی شود اینجا بمانیم و بگذاریم او را بکشند. مانمان تکانی به خود می دهد، طوری که انگار بخواهد از در بیرون برود. بابا گردنش را می گیرد و او را به دیوار مستراح میخکوب می کند. او می گوید، قرار است فردا به ویل رز برویم. گند به رفتن خانواده نمی زنی. ما را به آن حال و روز نمی اندازی. به کشتن مان نمی دهی. رفتن به آنجا به این می ماند که بخواهی مرده ای را زنده کنی. مانمان می گوید، او هنوز نمرده است، شاید بتوانیم کمکش کنیم. بابا می گوید، به زور هم که شده نگهت می دارم. مادرم صورتش را به دیوار می چسباند. او شروع می کند به گریه کردن. صدای جیغ زدنهای مادان روژر را می شود شنید. دارند او را می زنند، طوری او را می کوبند که دیگر صدای دیگری به گوش نمی رسد. مانمان به بابا می گوید، نمی شود که بگذاری کسی را بکشند فقط چون ترسیده ای. بابا می گوید، بله، می شود بگذاری کسی را بکشند چون ترسیده ای. آنها مجری قانونند. ما شهروندان خوبی هستیم که از قانون پیروی می کنیم. پیش از این در سرتاسر این کشور این اتفاق افتاده است و امشب دوباره این اتفاق می افتد و از دست ما کاری ساخته نیست.

**

سلیان تمام شب را ناله کرد. گویا مدتی ست که آمادگی اش را دارد، اما شاید بچه دارد سماجت می کند. او جیغ می زد که دارد ازش خون می رود. زن مسن تری اینجا هست که گویا خودش بچه های زیادی داشته است. می گوید سلیان هیچ خونریزی ندارد. کیسه ی آبش ترکیده.

    تنها نوزادانی که درست بعد از تولدشان دیده ام نوزادان موش اند. پوستشان به نازکی روبند است. می شود تمامی اندامها و رگهای خونی شان را دید. همیشه دلم می خواست انگشتم را در آن فرو می کردم تا ببینم از آن رد می شود یا نه.

     من به طرف دیگر قایق رفته ام تا چشمم به دل و روده ی سلیان نیافتد. مردم همین طور نگاه می کنند. ناخدا به قابله می گوید که سلیان را بی حرکت نگه دارد که با تکان تکان هایش در قایق سوراخ دیگری  ایجاد نکند. فعلا سه شکاف داشته ایم که آنها را قیراندود کرده ایم. می ترسم به آن وقتی فکر کنم که مجبور باشیم میان آنها که باید روی قایق بمانند و آنها که باید بمیرند انتخاب کنیم. داشتن امکان این که تصمیمی اینچنین گرفته شود، رفتار همه، به اضافه ی خودم را لاشخوروار می کرد.

     خورشید به زودی طلوع می کند. یکی می گوید، این بچه هم یک شکم گرسنه ی دیگر. پیرمردی می گوید، لااقل سینه های مادرش را دارد. امروز همه آخرین تکه ی غذایشان را می خورند. 

**

شایعه شده که رئیس جمهور قبلی دارد برمی گردد. کلی آدم راهی فرودگاه شده اند که او را ببینند. بابا می گوید، قرار نیست در پرتوپرنس بمانیم که بخواهیم ته و تویش را درآوریم راست است یا دروغ. خرید و فروش بنزین دوباره شروع شده است. در خیابانها کاروانهای شادی به راه افتاده است. ما از راه دیگر می رویم، رو به ویل رز. شاید آنجا شبها بتوانم بخوابم. حالا مانمان می گوید، با برگشتن رئیس جمهور قبلی اوضاع بهتر نمی شود. مردم زیادی امیدوارند، و گاهی امید بزرگترین سلاحی ست که علیه مان استفاده می شود. مردم هر چیزی را باور می کنند. امید که به قدر کافی شد، مردم ادعا خواهند کرد که دیده اند مسیح برگشته و بر صلیب عقب عقب می رود. مانمان به بابا گفت که قایق گرفتی. امروز صبح پیش از حرکت مان، بابا به من گفت به خاطر همه ی اتفاقاتی که افتاده، فکر می کند پدر بدی بوده است. او می گوید، یک پدر باید بتواند مثل یک مرد متمدن با بچه هایش حرف بزند. خر تو خریهای اینجا باعث شده که احساس کند نمی تواند. او که جز زندگی کردن چیزی نمی خواهد. از آنوقت که از مستراح درآمدیم او و مانمان یک کلمه هم با هم حرف نزده اند. می دانم که بابا از ما نفرت ندارد، نه از آن نفرتهایی که من از آن سربازان، از ماکوتها، و از همه ی کسانی که اینجا تیراندازی می کنند دارم. در مسیرمان به ویل رز سگهایی را دیدیم که صورت دو مرده را می لیسیدند. یکی از آنها پسر بچه ای بود که کنار جاده دراز شده بود و آفتاب به چشمان بازمانده اش می تابید. سربازی را دیدیم که زنی را کشان کشان از کلبه اش بیرون می آورد و او را جادوگر صدا می زد. او شروع کرد به تراشیدن سر زن، البته ما که توقف نکردیم. پیش از آنکه راه بیافتیم بابا نخواست برود خانه ی مادان روژر و سری به او بزند. فکر کرد شاید سربازان هنوز هم آنجا باشند. بابا وانتش را بدجوری تند می راند. فکر می کردم ما را به کشتن بدهد. سر راه جلوی یک بازار آزاد (10) توقف کردیم. مانمان برای خودش و من مقداری پارچه ی سیاه خرید. او پارچه را دو تکه کرد و به عزای مادان روژر آن را دور سرمان پیچیدیم. به ویل رز که عادت کردم، شاید برایت طرح چند پروانه زدم، بسته به خبرهایی که برایم می آورند.

**

سلیان دختردار شد. زنی که نقش قابله را داشت نوزاد را رو به ماه می گیرد و دعا می کند ... خدایا، خودت این بچه را به دنیا آوردی، تقاضا دارم هر طور صلاح می دانی در تک تک روزهای زندگی اش روی زمین راهنمایش باش. نوزاد گریه نمی کند.

      مجبور شدیم وسایل اضافه ی مان را از قایق بیرون بریزیم، چون آب رفته رفته دارد خودش را می کشد توی قایق. قایق باید سبکتر شود. دو گوردی را که داشتم باید می انداختم بیرون، پیشکشی به روح آب آگوه(11). دیروز شنیدم ناخدا به کسی می گفت که شاید لازم شود با آنهایی که دریازدگی شان خوب نمی شود کاری بکنند.می ترسم به زودی از من بخواهند که این دفترچه یادداشت را بیرون بیاندازم. برای جلوگیری از غرق شدنمان شاید همگی اجباراً لخت مادرزاد شویم.

      بچه ی سلیان خوشگل است. دارند او را سوئیس صدا می زنند، چون روی چاقوی کوچکی که بند نافش را با آن بریدند سوئیس نوشته شده بود. اگر او دختر من بود اسمش را سُلیل(12)، خورشید،قمر، یا ستاره می گذاشتم، از روی عناصر طبیعت. او هنوز هم گریه نمی کند. راجع به چگونه حامله شدن سلیان شایعه ای پخش شده است. بعضی ها می گویند که او با مردِ زن داری سَر و سِر داشته و پدر و مادرش از خانه بیرونش کرده اند. شایعه در اینجا هم مثل جاهای دیگر پخش می شود.

      یادت می آید چه خیالهای خامی می کردیم؟ قبولی در امتحان دانشگاه و آنوقت خرخوانی که به آخرش برسیم، در دانشگاه تا جایی پیش برویم که می شود پیش رفت. می دانم که شاید پدرت هرگز من را نپذیرد. قصدم این بود که کوشش کنم بر او پیروز شوم. اگر او می خواهد جلوی عشق من به تو را بگیرد بایستی قلبم را ببرد و از سینه جدا کند. کاش همانطور که قول داده بودی بنویسی. یا عیسا مسیح، یا مریم، یا یوسف! اینجا همه چه بوی بدی گرفته اند. با هم یکی به دو می کنند و می گویند، « فقط بخت بد می تواند من را با فلک زده ای مثل تو یک جا جمع کند.» فکرش را بکن. ممکن است همگی مثل پر کاه غرق شویم، در حالی که به جان هم افتاده اند که کی از دیگری بهتر است.

      پیر مرد بی دندانی هست که دولا شده ببیند چی می نویسم. او ته پیپ چوبی کهنه ای را می مکد که مدتهای مدید است آتش به خود ندیده. او به یک نقاشی می ماند. با ساده دیدن چیزها،با چشم اندازهای موجود می شود موزه ای را پر کرد. هنوز هم از فراری که کردم احساس بزدلی می کنم. هیچ خبر از پدر و مادرم داری؟ آخرین باری که در ساحل دیدمشان مادرم کریز(13) دستش بود. او روی شنها از حال رفت. همین که شروع به حرکت کردیم او را دیدم به سوی مان می آمد. البته خبر ندارم حالا همه چیز رو به راه باشد.

     آب دارد همینطور هوار می شود توی قایق. نوبتی کاسه کاسه آن را بیرون می ریزیم. نمی دانم چه چیز مانع دو تکه شدن قایق شده. سوئیس گریه نمی کند. هی با کف دست پشتش می زنند، اما گریه نمی کند. 

**

 

معلوم بود که رئیس جمهور قبلی نمی آید. در فرودگاه عده ی زیادی را دستگیر کردند. به سوی شمار زیادی هم آتش و نقش زمین شان کردند. من از رادیو شنیدم. امشب وقتی شام می خوردیم به بابا گفتم که دوستت دارم. نمی دانم اگر فرقی بکند یا نکند. فقط خواستم بداند که در زندگی ام کسی را دوست داشته ام. چنانچه اتفاقی برای یکی از ما بیافتد، به گمانم راجع به من بهتر است این را بداند که در زندگی، گذشته از پدر و مادرم، کس دیگری را هم دوست داشته ام. می دانم تو می فهمیدی. ابراز اینهمه احساس خالصانه و ناب برای کی بهتر از تو؟ فقط خواستم او بداند که می توانم کسی را دوست داشته باشم. او مستقیم به چشمانم نگاه کرد و حرفی نزد. آنقدر دوستت دارم که موهایم لرز می کند از فکر اینکه بخواهد اتفاقی برایت بیافتد. بابا فقط رویش را برگرداند، انگار نه انگار که وجود دارم. دارم از زیر درخت انجیر معابد خانه ی جدیدمان برایت می نویسم. خانه فقط دو اتاق دارد و سقفی از حلبی که وقتی باران می آید شروع می کند به آهنگ زدن، بخصوص وقتی تگرگ می آید انگار که از آسمان خشمگینانه  اشک می بارد. از تپه ای که خانه روی آن قرار گرفته نهری سرازیر است، نهری که برای من زیادی کم عمق است که بتوانم خود را در آن غرق کنم. مانمان و من یرای حرف زدن زیر درخت انجیر معابد کلی وقت گذاشتیم. او امروز به من گفت که گاهی آدم باید بین پدرش و مردی که دوستش دارد یکی را انتخاب کند. تک تک اعضای خانواده اش مخالف ازدواج او با بابا بودند، چراکه بابا باغبانی ویل رزی بود و خانواده ی مانمان شهری بودند و حتی بعضی از آنها دانشگاه رفته بودند. برای اینکه نکند به بابا بربخورد، او زیر درخت انجیر معابد توی حیاط همه ش زیرلب حرف می زد. دیدم بابا بدجوری از خانه نگاه مان می کند. شنیدم گلویش را صاف کرد که گفتی حرفهای ما را شنیده باشد، گفتی حسابی به او برخورده باشد که با هم نشسته ایم.

**

 

سلیان دراز کشیده و سرش را به پهلوی قایق تکیه داده. نوزادش گریه نمی کند که نمی کند. در این همه به هم ریختگی هر دوی شان خیلی آرام به نظر می رسند. سلیان نوزادش را محکم به سینه اش چسبانده. بعید به نظر می رسد که خودش راضی به انداختن نوزاد در اقیانوس بشود. راجع به پدر نوزاد از او پرس و جو کردم. او با چشمان بسته ماجرا را بازگو می کند، لبهایش به زحمت تکان می خورند.

     شبی همراه با مادر و برادرش لیونل در خانه بوده اند که یکباره ده دوازده سرباز می ریزند تو. سربازان تفنگی به سر لیونل نشانه می روند و به او دستور می دهند دراز کشیده و با مادرش نزدیکی کند. لیونل زیر بار حرف آنها نمی رود. مادرشان از لیونل می خواهد مخالفت نکند و از سربازان اطاعت کند، چون مادرشان می ترسد اگر لیونل بخواهد بیش از این مقابله کند آنها درجا او را بکشند. لیونل به حرف مادرش گوش می کند، او گریه می کند و سربازان به او می خندند و لوله ی اسلحه هایشان را در گردن او فرو می کنند.

      سپس سربازان لیونل و مادرش را می بندند، آنوقت به نوبت به سلیان تجاوز می کنند. کارشان که تمام می شود به لیونل اتهام ارتکاب جرم اخلاقی می زنند و او را  دستگیر می کنند. از آن شب تا به حال سلیان از لیونل هیچ اطلاعی ندارد.

     همان شب سلیان صورتش را با تیغ می برد که دیگر کسی او را نشناسد. بعد از آن زخمهای صورتش که داشتند خوب می شدند جوش در می آورد و حالش هی به هم می خورد. بعد متوجه می شود که دارد بزرگ می شود. او این قایق را پیدا می کند و سوارش می شود. او پانزده سالش است.

**

امروز مانمان تمام ماجرا را زیر درخت انجیر معابد برایم گفت. حرامزاده ها داشتند می آمدند مرا بگیرند. می خواستند دستگیرم کنند. می خواستند بهانه کنند عضو اتحادیه ی جوانان هستم و آنوقت مرا با خود ببرند. این به گوش بابا می رسد. او به مقرشان می رود و بهشان پول می دهد. تمام پولهایش را. او خانه ی مان در پرتوپرنس و تمام زمینی را که از پدرش مانده بود می دهد، او همه ی اینها را از دست داد تا جان مرا نجات دهد. برای همین خیلی عصبانی بود. امشب مانمان زیر درخت انجیر معابد این را به من گفت. حرفی برای تشکر از بابا ندارم. نمی دانم چطور می شود تشکر کرد. مانمان می گوید، به خاطر همین باید دوستش داشته باشی، باید. هرگز نمی توانی گذشتی را که او کرده از یاد ببری. من توان تشکر کردن از بابا را در خود نمی بینم. حالا او برایم چیزی بیش از یک پدر است. او مردی ست که همه چیزش را داد تا جان مرا نجات دهد. امشب در رادیو لیست اسامی قبول شدگان در امتحانات دانشگاه را می خواندند. قبول شده ای.

**

آب دریا کمی امان مان داده. ناخدا از باقیمانده ی قیرش هم استفاده کرد، و مدتی ست آب کمی توی قایق می آید. خیلی ها داوطلب شده اند نوزاد سلیان را بیرون بیاندازند. امکان ندارد او به آنها این اجازه را بدهد. آنها منتظرند به خواب برود و این کار را بکنند، اما او خوابش نمی برد که نمی برد. پیش از این هرگز نمی دانستم که بچه های مرده بنفش می شوند. چون پوست نوزاد خیلی تیره است لبهایش از همه جایش بنفش ترند. بنفشش به دریای بعد از غروب می ماند.

     سلیان کم کم دارد خوابش می برد. زایمان او را خسته و کوفته کرده است. من که نمی خواهم دست به بچه بزنم. اگر قرار باشد کسی بچه را در اقیانوس بیاندازد، فکر کنم بهتر باشد خودش این کار را بکند. مدام فکر می کنم که آنها هر تکه گوشتی را که بعد از تولد نوزاد از بدن مادر خارج شد به آب انداختند. می خواهند نوزاد مرده را به آب بیاندازند. اینها کوسه ها را به طرف مان نمی کشاند؟

    رد عمیق انگشتان سلیان بر پشت نوزاد مانده است. پیرمرد پیپی می پرسد، " برادر (14)، چی می نویسی؟". می گویم، " وصیت نامه ام را".  

**

 

دارم به ویل رز عادت می کنم. اینجا پروانه هست، خروار خروار. فعلا که هیچکدام روی دستم ننشسته اند، یعنی که خبری برایم ندارند. آب نهر نزدیک خانه خیلی سرد است، برای همین همیشه نمی توانم آنجا حمام کنم. فقط ظهر است که شاید موقع مناسبی باشد، که آنوقت هم شاید کلی چشم حمام کردنم را ببیند. مشکل را اینطور حل کردم که صبحها یک سطل آب برمی دارم و آن را می گذارم زیر آفتاب و تاریک که شد زیر درخت انجیر معابد خودم را می شویم. حالا درخت انجیر معابد قابل اعتمادترین دوستم است. می گویند درختان انجیر معابد صدها سال عمر می کنند. حتی شاخه های آویزان شان خود می توانند مثل درخت شوند. مانمان می کوید، اگر بگذارند، یک درخت انجیر معابد می تواند به جنگلی تبدیل شود. از جایی که در زیر درخت انجیر معابد ایستاده ام کوهها را می بینم، و پشت آنها باز هم کوه هست. کوههای بسیار زیادی که به عریانی صخره ها هستند. حس می کنم که تمامی آن کوهها مرا از تو دورتر و دورتر می رانند.

**

سلیان نوزاد را از قایق بیرون انداخت. صورتش را دیدم که مثل نخ به آن گرهی افتاد و آنوقت رهایش کرد. شلپ صدا کرد، مدتی شناور ماند و آنوقت فرو رفت. سلیان هم بعد از آن به سرعت توی آب پرید. سر نوزاد که فرو رفت، سر سلیان هم فرو رفت. آنها مثل دو بطری زیر آبشار با هم رفتند. شوکه شدن ما هم همانقدر طول کشید. حتی وقتی برای اقدام به نجاتش نماند. نمی شد کاری کرد. دریا به کوسه هایی می ماند که آنجا زندگی می کند. رحم ندارد.

      می گویند دفترچه ام را باید بیرون بیاندازم. پیرمرد باید کلاه و پیپش را بیرون بیاندازد. آب دارد دوباره بالا می آید و دارند مشت مشت آن را بیرون می ریزند. چند لحظه وقت خواستم تا صفحه ی آخر را بنویسم و قول داده ام از آن دست بکشم. می دانم ممکن است هرگز این را نبینی، اما تصور اینکه اینجا هستی و می توانم با تو حرف بزنم خوب بود.

     کاش پدر و مادرم زنده باشند. از پیرمرد خواستم چنانچه راه به جایی برد به آنها بگوید برایم چه اتفاقی افتاده. او از من می خواهد اسمش را در " کتابم" بنویسم. اسم کاملش را می پرسم. اسمش هست ژوستین موآس آندری نوزیوس ژوزف فرانک اُسناک ماکسیمیلیان. همه ی اینها را با چنان حرارتی می گوید که فکر می کنی شاهنشاهی است. پیرمرد می گوید، " می دانم که یک کشتی گارد ساحلی در راه است. به خوابم آمده." او به نقطه ای در دوردست اشاره می کند. به جایی که اشاره می کند نگاه می کنم. چیزی نمی بینم. از اینجا کشتیها جز به سرابی در بیابان نمی مانند.

     دیگر باید دفترچه ام را بیرون بیاندازم. دفترچه به سوی شان می رود، به سوی سلیان و دخترش و همه ی آن بچه های دریایی که شاید به زودی طلبم کنند.

      دیگر دارم پیششان می روم، گویی مقدر بوده، گویی درست از نخستین روزی که مادرم به دنیایم آورد خواسته بود در میان بچه های دریای آبی عمیق زندگی ام ابدی باشد، در میان آنهایی که از زنجیر اسارت گریخته اند تا در زیر آسمانها و زمین خون_ کشیده دنیایی بسازند.

      چه بسا از ابتدای خلقت قسمتم بوده با آگوه ته دریا زندگی کنم. شاید برای همین بود خواب ستاره ی دریایی و عروسان دریایی می دیدم که ته دریا عشای ربانی برپا کرده بودند. شاید این دعوتی برای رفتنم بود. هر چه شود، می دانم بچه ی دریا هم که شوم، یاد تو آنجا هم با من خواهد ماند.

**

 

امروز تشکر کردم. گفتم بابا از این که زندگی ام را نجات دادی متشکرم. او غر و لندی کرد و با دست به شانه ام زد و دستش را مثل پروانه ها بلافاصله کشید. آنوقت سر و کله ی پروانه ی سیاهی پیدا شد که دور و برمان پرواز می کرد. برای اینکه نتواند روی دستم بنشیند شروع کردم به دویدن به این طرف و آن طرف، اما چه کنم که خبر را با خودش آورده بود. می دانستم که چه اتفاقی می بایست افتاده باشد. امشب زیر درخت انجیر معابد به رادیو ترانزیستوری مانمان گوش می دادم. تنها چیزی که از رادیو می شنوم کشتار بیشتر در پرتوپرنس است. خوکها دست بردار نیستند. نمی دانم چه پیش می آید، اما نمی توانم فکرش را بکنم که بخواهیم همیشه اینجا بمانیم.

دارم از زیر درخت انجیر معابد برایت می نویسم. مانمان می گوید درختان انجیر معابد مقدسند و گاهی اگر از زیرشان خدایان را صدا کنیم صدای مان را واضح تر می شنوند. حالا دیگر پروانه ها همیشه دور و برم هستند، پروانه های سیاهی که نمی گذارم دستم را پیدا کنند. به طرفشان سنگهای درشت پرتاب می کنم، اما آنها همیشه خیلی فرز اند. دیشب از رادیو شنیدم حوالی سواحل باهاما قایق دیگری فرو رفته است. نمی توانم فکرش را بکنم که تو آنجا میان امواج باشی. موهایم لرز می کنند. از اینجا، حتی دریا را هم نمی توانم ببینم. پشت این کوهها کوههای بیشتری هست و پروانه های سیاه بیشتری و دریایی بیکران همچون عشق من برای تو.

 

 

­­

پانوشتها:

  1. (ترجمه از فرانسه) هائیتی مثل همان وقتی که رفتی خسته است.
  2. wanga ، نوعی سحر و جادو در مذهب هودو، رایج در کشورهای حوزه ی کارائیب.
  3. Fort Dimanche  ، یا زندان مرگ، بدنام ترین زندان سیاسی، یا در واقع شکنجه گاهی ست در زمان حکومت دووالیر، در خلال سالهای 1957_1986
  4. madan roger
  5. macoutes ، یا به نام کامل Tonton Macoutes ، نیروی نظامی خصوصی، یا شبه نظامی ای ست که در سال 1959  به دست رئیس جمهور هائیتی، فرانسوا دووالیر، به تقلید از پیراهن سیاه های ایتالیای فاشیست، یا مدل بزرگتر آن پیراهن قهوه ای های آلمان بنیان نهاده شد. این نیروی شبه نظامی به سال 1971 رسما تغییر نام داد .MVSN علامت اختصاری آن است. ماکوتها به عینک دودی زدن و آویختن قربانیان شان در ملا عام برای هشدار به دیگران شهرت داشتند.
  6. gourd ، واحد پول هائیتی
  7. ville rose
  8. Krik?Krak! ، اشاره دارد بر سنت قصه گویی در هائیتی. فراخوانی برای به حرف آمدن و آماده کردن مخاطب برای قصه گفتن و شنیدن.
  9. Guinin

10. open market

11.Agwe

12. Soleil، به فرانسه به معنای آفتاب

13. Kris  یا (احتمالا) به گویش هائیتیایی ها Kriz ، نوعی دشنه ی قوس دار با تیغه هایی معمولا باریک. اصل این دشنه مالزیایی است و درباره ی آن اعتقاداتی وجود داشته است مبنی بر این که بعضی از کریسها از آتش سوزی، مرگ، بدبیاری در کشاورزی و غیره جلوگیری می کنند. از سوی دیگر کریس می تواند برای دارنده اش شانس بیاورد و نیروی کُشندگی فراوانی دارد. همچنین این اعتقاد وجود داشته است که کریس قادر است روی نوکش بایستد، چنانچه اربابش آن را با نام واقعی اش صدا بزند.

14. Kompe

 

 

 

مرور کوتاهی بر "بچه های دریا"

 

 

 داستان از گفتگوهای نویسنده با « قایق نشینان» ی الهام گرفته شده که راه به ماساچوست برده  و پناهنده شده اند.

"بچه های دریا" که در ابتدا در 1993 با عنوان "از ته اقیانوس" به چاپ رسید، به سرعت نظر مثبت منتقدین را به خود جلب کرد و در پی آن نویسنده اش را به عنوان یکی از مستعدترین نویسندگان ایالات متحده شهره کرد. قصه ی غم انگیز " بچه های دریا" به شیوه ی اول شخص و با دو صدای مشخص روایت می شود. صدای اول، صدای مرد جوانی ست سوار قایقی سوراخ، و صدای دوم از آنِ معشوق اوست، زن جوانی که به اتفاق خانواده اش در هائیتی می ماند. قصه نثر « نامه وار» دارد و در هیئت نامه هایی ست که آدم هایش برای هم می نویسند؛ راویان بدون نامی که نامه هایشان به یکدیگر هرگز خوانده نمی شود. به خاطر شرایط خاصی که هر یک از آنها در آن قرار دارد، هیچ یک از دیگری اسم نمی بَرَد.

 از مهمترین مضامین قصه، نیروی خطرناک امید، همچنین عدالت است. خواننده شرایط ظالمانه یِ حاکم بر راوی را از ماجراهایی در می یابد که نویسنده در قصه یک به یک نقل می کند. دیکتاتوری خودکامه کشورش را به مکانی غیر قابل سکونت تبدیل کرده است. مردم به خاطر مخالف بودن، علنی حرف زدن، و حمایت کردن از خانواده هایشان کشته می شوند.

(منبع: ویکیپدیا)

 

‌آن‌ روز كه‌ استالین‌ مُرد

‌دوریس‌ لسینگ‌/ برگردان: اسدالله امرایی

‌آن‌ روز كه‌ استالین‌ مُرد


دوریس‌ لسینگ‌ در 1919 در كرمانشاه‌ به‌ دنیا آمد. پدر و مادرش‌ انگلیسی‌ بودند و او در رودزیا، زیمبابوه‌ فعلی‌ بزرگ‌ شد. دوبار ازدواج‌ كرد كه‌ هر دو به‌ شكست‌ انجامید. در سال‌ 1949 به‌ انگلستان‌ رفت‌ و در آن‌ جا ماندگار شد .مشهورترین‌ اثر او كتابچه‌ طلایی‌ (1962) مانیفست‌ فمینیسم‌ بود كه ‌به ‌كاستی‌های‌ ماركسیسم‌ فرویدیسم‌ و محدودیت‌های‌ رمان‌ سنتی‌ می‌پرداخت. در رمان‌ شهر چهار دروازه‌ به‌ عرفان‌ صوفیانه‌ و اسلام‌ آمیخته‌ با تعالیم‌ مذهب‌ هندو روی‌ آورد. غالب‌ داستان‌های‌ او به‌ مسایل‌ زنان‌ و تبعیض‌‌نژادی‌ می‌پردازد .لسینگ در سال 2007 جایزه نوبل ادبیات را به خود اختصاص داد.

 

آن‌ روز عمه‌ام‌ از باورن‌ ماوت‌ نامه‌ای‌ فرستاده‌ بود كه‌ حال‌ مرا گرفت. در نامه‌اش‌ یادآوری‌ كرده‌ بود كه‌ قول‌ داده‌ام‌ دختر‌عمه‌ جسی‌ را ساعت‌ چهار بعد از ظهر به‌ عكاسی‌ ببرم. قول‌ داده‌ بودم‌ و اصلاً‌ یادم‌ نبود. ساعت‌ چهار بعد از ظهر قرار بود بیل‌ را ببینم، ولی‌ باید به‌ او تلفن‌ می‌كردم‌ و قرار را به‌‌هم‌ می‌زدم. بیل‌ فیلمنامه‌نویس‌ امریكایی‌ بود كه‌ كمیته‌ی فعالیت‌های‌ غیرامریكایی‌ مك‌ كارتی‌ او را توی‌ لیست‌ سیاه‌ گنجانده‌ بود، دیگر نمی‌توانست‌ در امریكا كار كند، سعی‌ می‌كرد اجازه‌ی اقامت‌ در انگلستان‌ را بگیرد. دنبال‌ یك‌ منشی‌ می‌گشت. قبلاً‌ زنش‌ منشی‌ او بود، اما بعد از بیست‌ سال‌ زندگی‌ مشترك‌ به‌ دلیل‌ عدم‌ تفاهم‌ و اشتراك‌ عقاید از هم‌ جدا شدند. قصد داشتم‌ او را به‌ بئاتریس‌ معرفی‌ كنم.

بئاتریس‌ از دوستان‌ قدیمی‌ من، اهل‌ آفریقای‌ جنوبی‌ بود و گذرنامه‌اش‌ دیگر اعتبار نداشت. اسم‌ او را توی‌ لیست‌ كمونیست‌ها گذاشته‌ بودند و می‌دانست‌ اگر برگردد، دیگر به‌  او اجازه‌ خروج‌ نمی‌دهند، قصد داشت‌ شش‌ ماه‌ دیگر در انگلستان‌ بماند. پولی‌ در بساط‌ نداشت. باید كار پیدا می‌كرد. فكر كردم‌ بیل‌ و بئاتریس‌ مشتركات‌ زیادی‌ داشته‌ باشند، اما بعداً‌ معلوم‌ شد از همدیگر خوششان‌ نیامده. بئاتریس‌ می‌گفت‌ كه‌ بیل‌ فاسد است‌ و با اسم‌ مستعار برای‌ تلویزیون‌ كمدی‌های‌ مستهجن‌ می‌نویسد و در فیلم‌های‌ مبتذل‌ بازی‌ می‌كند. بئاتریس‌ توجیه‌ بیل‌ را نمی‌پذیرفت‌ كه‌ می‌گفت‌ آدم‌ بالاخره‌ باید از جایی‌ نان‌ بخورد. از طرف‌ دیگر بیل‌ مردی‌ نبود كه‌ زن‌ سیاسی‌ را تحمل‌ كند. اما من‌ به‌ ناسازگاری‌ این‌ دو دوست‌ عزیز بعدها پی‌ بردم. برای‌ آن‌ كه‌ بیل‌ را پیدا كنم‌ كلی‌ این‌ در و آن‌ در زدم. سرانجام‌ او را در اتاق‌ فرمان‌ استودیویی‌ پیدا كردم‌ كه‌ فیلم‌ لیدی‌ همیلتن‌ را تمرین‌ می‌كرد. وقتی‌ ماجرا را به‌ او گفتم‌ قبول‌ كرد، ضمناً‌ گفت‌ كه‌ اصلاً‌ قرار را از یاد برده‌ بوده. بئاتریس‌ هم‌ تلفن‌ نداشت. برای‌ او تلگرام‌ فرستادم.

به‌ این‌ ترتیب‌ بعد از ظهر آزاد بودم‌ كه‌ به‌ دختر‌عمه‌ جسی‌ برسم. خودم‌ را برای‌ كار حاضر می‌كردم‌ كه‌ رفیق‌جین‌ تلفن‌ كرد و گفت‌ كه‌ می‌خواهد سر ناهار ببیندم. جین‌ چند سالی‌ بود كه‌ داوطلبانه‌ سعی‌ می‌كرد دیدگاه‌ سیاسی‌ مرا اصلاح‌ كند. راستش‌ باید بگویم‌ او یكی‌ از چندین‌ داوطلبِ‌ اصلاحِ‌ دیدِ‌ سیاسی‌ من‌ بود. بعد از انتشار اولین‌ مجموعه‌ داستان‌ كوتاه‌ من‌ جین‌ هر روز صبح‌ كارش‌ را ول‌ می‌كرد و به‌ سراغ‌ام‌ می‌آمد تا حالی‌ام‌ كند در یكی‌ از داستان‌ها، كه‌ الان‌ یادم‌ نیست‌ كدام‌ داستان، از مبارزه‌ی طبقاتی‌ تحلیل‌ درستی‌ ارائه‌ نكرده‌ام. آن‌ وقت‌ها فكر می‌كردم‌ كه‌ زیاد بی‌ربط‌ نمی‌گوید.

آن‌ روز كه‌ سر ناهار آمد، ساندویچش‌ را هم‌ توی‌ پاكت‌ آورده‌ بود. قهوه‌ای‌ را كه‌ تعارف‌ كردم‌ قبول‌ كرد. گفت‌ كه‌ امیدوار است‌ مزاحم‌ نشده‌ باشد. ظاهراً‌ از من‌ نقل‌ قولی‌ به‌ او رسانده‌ بودند كه‌ حسابی‌ شاكی‌ شده‌ بود.

از قرار هفته‌ی قبل‌ در جلسه‌ای‌ گفته‌ بودم‌ شواهدی‌ در دست‌ است‌ كه‌ وقایعی‌ شرم‌آور و كثیف‌ در اتحاد شوروی‌ جریان‌ دارد. ظاهراً‌ حرف‌ غیر مسئولانه‌ای‌ زده‌ بودم.

جین‌ دختر زبر و زرنگ‌ و عینكی‌ اسقفی‌ بود و سی‌سال‌ كار در حزب‌ تعهد او را به‌ طبقه‌ كارگر نشان‌ می‌داد. همیشه‌ با من‌ به‌ مهربانی‌ مدارا می‌كرد و می‌گفت: «رفیق! روشنفكرانی‌ مثل‌ تو خیلی‌ بیشتر از بقیه‌ی كادرهای‌ حزبی‌ تحت‌ فشار فساد سرمایه‌داری‌ هستند. تقصیر تو نیست. اما باید مراقب‌ باشی.»

به‌ او گفتم‌ كه‌ فكر می‌كردم‌ مراقب‌ هستم، اما گاهی‌ تصور می‌كنم‌ كه‌ مطبوعات‌ سرمایه‌داری‌ هم‌ ناخواسته‌ گوشه‌هایی‌ از حقیقت‌ را بروز می‌دهند.

جین‌ با دقت‌ ساندویچ‌اش‌ را خورد و عینك‌ خود را جابه‌جا كرد و درباره‌ی لزوم‌ هوشیاری‌ در قبال‌ طبقه‌ی كارگر سخنرانی‌ كوتاهی‌ كرد و گفت‌ كه‌ باید برود زیرا مجبور است‌ سر ساعت‌ دو در دفتر باشد. می‌گفت‌ كه‌ تنها راه‌ دستیابی‌ روشنفكری‌ مثل‌ من‌ به‌ موضع‌ صحیح‌ طبقاتی، كاركردن‌ جدی‌ در حزب‌ و اختلاط‌ با طبقه‌ كارگر است‌ و به‌ این‌ ترتیب‌ داستان‌های‌ من‌ به‌ سلاحی‌ واقعی‌ در دست‌ طبقه‌ی كارگر برای‌ مبارزه‌ی طبقاتی‌ تبدیل‌ خواهد شد. گفت‌ كه‌ نسخه‌ای‌ از جریان‌ محاكمات‌ سال‌های‌ دهه‌ی سی‌ را برایم‌ می‌فرستد تا با مطالعه‌ آن‌ تردیدهایم‌ در مورد عدالت‌ در شوروی‌ رفع‌ شود. گفتم‌ كه‌ خیلی‌ وقت‌ پیش‌ آن‌ها را خوانده‌ام‌ و راستش‌ قانع‌ كننده‌ نبوده‌ است. گفت‌ كه‌ نگران‌ نباشم، گرایش‌های‌ راستین‌ طبقه‌ كارگر به‌ مرور زمان‌ شكل‌ می‌گیرد.

این‌ را گفت‌ و رفت. یادم‌ می‌آید به‌ دلیلی‌ حال‌ نداشتم.

تا آمدم‌ دوباره‌ كار كنم، تلفن‌ زنگ‌ زد. دختر‌عمه‌ جسی‌ بود. می‌گفت‌ نمی‌تواند به‌ آپارتمان‌ من‌ بیاید زیرا می‌خواهد لباسی‌ را بخرد و با آن‌ عكس‌ بیندازد. از من‌ خواست‌ اگر ممكن‌ باشد تا بیست‌ دقیقه‌ دیگر جلو مغازه‌ لباس‌ فروشی‌ باشم. قید كار بعداز ظهر را زدم‌ و تاكسی‌ خبر كردم.

توی‌ تاكسی‌ با راننده‌ درباره‌ی هزینه‌های‌ سرسام‌آور زندگی‌ و سیاست‌ دولت‌ بحث‌ كردیم. معلوم‌ شد نظرات‌ مشتركی‌ داریم. بعد هم‌ از دختر یكی‌ یك‌ دانه‌اش‌ گفت‌ كه‌ می‌خواهد با بهترین‌ دوست‌ او كه‌ مردی‌ چهل‌ و پنج‌ ساله‌ است‌ ازدواج‌ كند. می‌گفت‌ كه‌ تحمل‌ موضوع‌ برایش‌ دشوار بود چون‌ هم‌ دخترش‌ را از دست‌ داده‌ و هم‌ بهترین‌ دوستش‌ را. بدتر از همه، مقاله‌ای‌ درباره‌ی روانشناسی‌ خوانده‌ كه‌ در مجله‌ زنانه‌ای‌ چاپ‌ شده‌ بود. از آن‌ مقاله‌ به‌ این‌ نتیجه‌ رسیده‌ بود كه‌ دخترش‌ تحت‌ تأثیر پدر قرار داشته‌ است. گفت: «از وقتی‌ مقاله‌ را خواندم‌ حالم‌ بد شد، خیلی‌ ناجور است، آدم‌ یكهو به‌ چنین‌ چیزی‌ برسد.» ماشین‌ را به‌ كنار جدول‌ كشاند. دم‌ مغازه‌ من‌ پیاده‌ شدم.

گفتم: «نمی‌فهمم‌ چرا باید به‌ دل‌ بگیری. جای‌ تعجب‌ دارد كه‌ آدم‌ تحت‌ تأثیر پدرش‌ نباشد.»

دستش‌ را دراز كرده‌ بود تا كرایه‌ بگیرد. گفت: «این‌ حرف‌ را نزنید. مادرم‌ همیشه‌ می‌گفت، هیزل‌ را زیادی‌ لوس‌ می‌كنم. چیزی‌ كه‌ آزارم‌ می‌دهد این‌ است‌ كه‌ حق‌ با او بوده.»

مرد ریزنقش‌ و گوشت‌ تلخی‌ بود كه‌ سرش‌ به‌ لیمو شباهت‌ داشت‌ بلكه‌ هم‌ به‌ بادام‌ زمینی. چشمان‌ ریز و آبی‌ او فكور می‌نمود.

گفتم: «خوب، بهتر نیست‌ این‌ طور نگاه‌ كنیم‌ كه‌ آدم‌ باید بچه‌اش‌ را خیلی‌ دوست‌ داشته‌ باشد نه‌ خیلی‌ كم؟»

گفت: «دوست‌ داشتن؟ چه‌ دوست‌ داشتنی؟ اگر از من‌ بپرسی‌ هیچ‌ ارزشی‌ ندارد. هیزل‌ سه‌ ماه‌ پیش‌ با دوست‌ من‌ جورج‌ گذاشت‌ و رفت‌ و حتی‌ یك‌ كارت‌ پستال‌ نفرستاده‌ كه‌ بدانم‌ كجاست‌ و چه‌ می‌كند.»

گفتم: «زندگی‌ خیلی‌ مشكل‌ شده. هر كسی‌ یك‌ جور گرفتار است.»

گفت: «چه‌ عرض‌ كنم.»

اگر می‌خواستم‌ ادامه‌ بدهم، حرف‌هامان‌ كش‌ می‌آمد. دختر‌عمه‌ جسی‌ را دیدم‌ كه‌ آن‌ طرف‌ ایستاده‌ بود و مرا نگاه‌ می‌كرد. از راننده‌ خداحافظی‌ كردم‌ و با نگرانی‌ به‌ طرف‌ جسی‌ رفتم.

جسی‌ گفت: «دیدمت. دیدم‌ با او بحث‌ می‌كنی. راهش‌ همین‌ است. این‌ روزها حسابی‌ پررو شده‌اند. من‌ راهش‌ را یاد گرفته‌ام. كاری‌ به‌ طول‌ مسافت‌ ندارم، علاوه‌ بر كرایه‌ شش‌ پنس‌ انعام‌ می‌دهم. همین‌ دیروز یكی‌شان‌ پشت‌ سرم‌ داد می‌زد. بالاخره‌ باید جلوی‌ آن‌ها در بیاییم.»

دختر‌عمه‌ جسی‌ قد بلند و چهار شانه‌ است، بیست‌ و پنج‌ سال‌ دارد اما هیجده‌ ساله‌ نشان‌ می‌دهد. موهای‌ قهوه‌ای‌ روشن‌اش‌ آزاد و رها دور صورت‌ گرد و شادابش‌ ریخته، چشم‌های‌ درشت‌ آبی‌اش‌ از تند و تیزی‌ دخترانه‌ای‌ برخوردار است. تقریباً‌ به‌ دختر وایكینگ‌ها شباهت‌ دارد مخصوصاً‌ هر وقت‌ كه‌ با راننده‌ی تاكسی‌  و بلیت‌ جمع‌‌كن‌ اتوبوس‌ و باربرها دعوا می‌كند. او و عمه‌ من‌ اِما همیشه‌ی خدا با طبقات‌ فرودست‌ جامعه‌ جنگ‌ چریكی‌ داشتند. بابت‌ این‌ سرگرمی‌ آن‌ها را ملامت‌ نمی‌كردم‌ چون‌ زندگی‌ بسیار كسالت‌باری‌ دارند. به‌ علاوه‌ حریفان‌ آن‌ها هم‌ بدشان‌ نمی‌آید. یادم‌ می‌آید در یكی‌ از بگو و مگوهای‌ دختر‌عمه‌ جسی‌ با راننده‌ی تاكسی، جسی‌ با زرنگی‌ تمام‌ راهش‌ را كشید و رفت. راننده‌ خنده‌ای‌ سر داد و گفت: «این‌ها دیگر كهنه‌كار شده‌اند. دیگر از این‌ جور چیزها به‌ تور آدم‌ نمی‌خورد.»

پرسیدم: «پیراهنی‌ كه‌ می‌خواستی‌ خریدی؟»

گفت: «همین‌ است‌ كه‌ تنم‌ كرده‌ام.»

جسی‌ همیشه‌ این‌ جور لباس‌ می‌پوشید. كت‌ و دامن‌ خوش‌‌دوخت‌ با بلوز یقه‌ گرد و گردنبند مروارید. خیلی‌ هم‌ به‌ او می‌آمد.

گفتم: «پس‌ برویم‌ كار را تمام‌ كنیم.»

تند و تیز جلوی‌ من‌ درآمد: «مامان‌ هم‌ می‌خواهد بیاید.»

گفتم: «خوب‌ بیاید.»

گفت: «به‌ او گفتم‌ كه‌ لازم‌ نیست‌ وقتی‌ لباس‌ می‌خرم‌ همراهم‌ بیاید. گفتم‌ بیاید از این‌ جا با هم‌ برویم. دوست‌ ندارم‌ او برایم‌ لباس‌ انتخاب‌ كند.»

گفتم: «صحیح.»

عمه‌ اِما از چایخانه‌ی سر خیابان‌ به‌ طرف‌ ما می‌آمد. معلوم‌ بود برای‌ وقت‌‌كشی‌ به‌ آن‌ جا رفته. زن‌ درشت‌ اندامی‌ بود كه‌ لباس‌ آبی‌ می‌پوشید و گردن‌بند مروارید می‌انداخت‌ و دستكش‌ سفید به‌ دست‌ می‌كرد، درست‌ مثل‌ پاسبان‌های‌ راهنمایی‌ و رانندگی‌ سرپست. صورت‌ غمگین‌ و گونه‌ و غبغب‌ آویزان‌ و نگاه‌ محزونش‌ همیشه‌ به‌ دخترش‌ بود.

وقتی‌ لباس‌ جسی‌ را دید گفت: «خوبی! حالا اگر با من‌ آمده‌ بودی‌ چیزی‌ از تو كم‌ می‌شد؟»

جسی‌ به‌ تندی‌ گفت: «یعنی‌ چه؟»

مادرش‌ گفت: «امروز صبح‌ رفتم‌ مغازه‌ رنه، گفتم‌ كه‌ تو می‌خواهی‌ بیایی‌ و خواستم‌ این‌ لباس‌ را نشانت‌ بدهند. تو هم‌ همان‌ را خریدی. من‌ سلیقه‌ی تو را می‌دانم، خودم‌ را هم‌ می‌شناسم. دیدی‌ حالا؟»

جسی‌ برافروخته‌ چهره‌ در هم‌ كشید و می‌خواست‌ تو روی‌ مادرش‌ بایستد كه‌ مادر با فروتنی‌ ناشی‌ از پیروزی‌ سر به‌ زیر انداخت‌ و با نوك‌ چترش‌ به‌ كف‌ سنگفرش‌ زد.

گفتم: «بهتر است‌ راه‌ بیفتیم.»

عمه‌ اِما و دختر‌عمه‌ جسی‌ خشم‌ خود را فرو خوردند و هر كدام‌ در یك‌ طرف‌ من‌ قرار گرفتند و راه‌ افتادیم.

گفتم: «آن‌ بالا می‌توانیم‌ سوار اتوبوس‌ شویم.»

عمه‌ اِما گفت: «بله. این‌ طور بهتر است. حوصله‌ سر و كله‌ زدن‌ با راننده‌ تاكسی‌ها را ندارم.»

جسی‌ گفت: «من‌ هم‌ همین‌ طور.»

به‌ طبقه‌ دوم‌ اتوبوس‌ رفتیم‌ كه‌ خالی‌ بود و در ردیف‌ جلو كنار هم‌ نشستیم.

عمه‌ اِما گفت: «امیدوارم‌ این‌ دوست‌ عكاس‌ تو عكس‌ جسی‌ را خوب‌ در بیاورد.»

گفتم: «من‌ هم‌ امیدوارم.» عمه‌ اِما خیال‌ می‌كند همه‌ی نویسنده‌ها در مصاحبه‌های‌ مطبوعاتی‌ و میهمانی‌های‌ ناشران‌ در محاصره‌ی عكاس‌ها قرار دارند. فكر می‌كرد من‌ بهترین‌ عكاس‌ را سراغ‌ دارم. به‌ او گفتم‌ كه‌ اشتباه‌ می‌كند. جواب‌ داد این‌ كم‌ترین‌ كاری‌ است‌ كه‌ می‌توانم‌ بكنم. جسی‌ كه‌ همیشه‌ با جملاتی‌ كوتاه‌ و بریده‌ بریده‌ حرف‌ می‌زد و انگار دعوا داشت‌ و از دردی‌ درونی‌ كه‌ نمی‌خواست‌ بروز بدهد، ناراحت‌ بود، گفت: «به‌ هر حال‌ اصلاً‌ مهم‌ نیست.»

گویی‌ در پانسیونی‌ كه‌ عمه‌ اِما و جسی‌ ساكن‌ بودند، پیرمردی‌ زندگی‌ می‌كرد كه‌ برادرش‌ تولیدكننده‌ی تلویزیونی‌ بود. جسی‌ در نمایشی‌ با عنوان‌ عروسی‌ بی‌سر و صدا بازی‌ می‌كرد. عمه‌ اِما فكر می‌كرد عكس‌ قشنگی‌ از جسی‌ بگیرد تا وقتی‌ تولیدكننده‌ی تلویزیونی‌ به‌ دیدن‌ برادرش‌ می‌آید، آن‌ را نشان‌ او بدهد با این‌ فكر كه‌ تولیدكننده‌ تلویزیونی‌ كه‌ ببیند جسی‌ خوش‌‌عكس‌ است‌ او را با خود به‌ لندن‌ می‌برد و ستاره‌ی تلویزیونی‌ می‌كند.

راستش‌ من‌ نمی‌دانستم‌ جسی‌ از این‌ ماجرا چه‌ برداشتی‌ دارد. هیچ‌ وقت‌ هم‌ سر درنیاوردم‌ كه‌ از برنامه‌های‌ مادرش‌ برای‌ آینده‌اش‌ چه‌ می‌داند. شاید قبول‌ می‌كرد، شاید هم‌ نه. اما همیشه‌ با قاطعیت‌ و بی‌اعتنایی‌ پاسخ‌ می‌داد.

عمه‌ اِما گفت: «دخترم، این‌ طوری‌ كه‌ نمی‌شود. درست‌ نیست‌ با عكاس‌ این‌ طور برخورد كنی.»

جسی‌ گفت: «مامان! باز هم‌ شروع‌ كردی.»

عمه‌ اِما زهرخندی‌ زد و گفت: «این‌ هم‌ از شاگرد راننده؛ یك‌ پنی‌ هم‌ بیشتر از دفعه‌ قبل‌ نمی‌دهم. كرایه‌ اتوبوس‌ از نایتس‌ بریج‌ تا خیابان‌ لیتل‌ دوشس‌ سه‌ پنی‌ است.»

گفتم: «عمه‌جان‌ كرایه‌ها گران‌ شده.»

عمه‌ اِما گفت: «من‌ یك‌ پنی‌ هم‌ بیشتر نمی‌دهم.»

اما شاگرد شوفر نبود. دو نفر میانسال‌ بودند كه‌ از پله‌ها بالا آمدند و نشستند، اما نه‌ كنار هم. یكی‌ پشت‌ سر دیگری. به‌ نظرم‌ خیلی‌ عجیب‌ بود. زن‌ خم‌ شد به‌ طرف‌ جلو با صدای‌ بلند شبیه‌ طوطی‌ گفت: «بگذار گفته‌ باشم! اگر یك‌ دفعه‌ دیگر ماهی‌ قرمز مرا از اتاق‌ بیرون‌ بگذاری‌ به‌ صاحبخانه‌ می‌گویم‌ تو را راه‌ ندهد.»

مرد كه‌ ظاهری‌ درب‌ و داغان‌ داشت‌ و به‌ كلاه‌ ماهوتی‌ خیس‌ و بامبچه‌ خورده‌ می‌ماند، با هر تكان‌ اتوبوس‌ سر تكان‌ می‌داد و جلوی‌ خود را نگاه‌ می‌كرد.

زن‌ گفت: «ماهی‌ بیچاره‌ام‌ قارچ‌ گرفته. فكر نكنی‌ نمی‌دانم‌ چطور شده؟»

مرد ناگهان‌ به‌ حرف‌ در آمد: «كلی‌ ماهی‌ كوچولو ته‌ دریا هست، آن‌ همه‌ ماهی. آن‌ همه‌ بمب‌ ریختیم‌ روی‌ سر آن‌ها، خیال‌ می‌كنی‌ ما را می‌بخشند، برای‌ آن‌ بمب‌هایی‌ كه‌ منفجر كردیم‌ و آن‌ ماهی‌های‌ بی‌نوا را لت‌ و پار كردیم، هیچ‌ وقت‌ آمرزیده‌ نمی‌شویم.»

زن‌ با لحنی‌ آشتی‌جویانه‌ گفت: «اصلاً‌ به‌ این‌ فكر نكرده‌ بودم» بعد هم‌ بلند شد و رفت‌ روی‌ صندلی‌ كنار مرد نشست.

می‌دانستم‌ كه‌ بعد از ظهر آن‌ روز گاهی‌ اوضاع‌ از دستم‌ در می‌رفت‌ اما این‌ بحث‌ و گفت‌وگو مرا آشفته‌ كرد. وقتی‌ عمه‌ اِما حرف‌ زد آرام‌ گرفتم. عمه‌ گفت: «بفرما! قبلاً‌ از این‌ جور آدم‌ها نداشتیم. دولت‌ حزب‌ كارگر بهتر از این‌ نمی‌شود.»

جسی‌ گفت: «بس‌ كن‌ مامان! امروز عصری‌ اصلاً‌ حوصله‌ بحث‌ سیاسی‌ ندارم.»

به‌ مقصد كه‌ رسیدیم، پیاده‌ شدیم. عمه‌ برای‌ سه‌ نفرمان‌ نه‌ پنی‌ داد كه‌ طرف‌ بدون‌ حرف‌ و حدیث‌ گرفت.

عمه‌ گفت: «اصلاً‌ عرضه‌ هم‌ ندارند.»

باران‌ ریزه‌ای‌ گرفته‌ بود و هوا بفهمی‌ نفهمی‌ رو به‌ سردی‌ می‌رفت. سرمان‌ را زیر چتر عمه‌ گرفته‌ بودیم‌ و می‌رفتیم.

ناگهان‌ چشمم‌ به‌ دكه‌ی روزنامه‌فروشی‌ افتاد، با این‌ تیتر درشت: «استالین‌ در حال‌ احتضار.» ایستادم. چتر بدون‌ من‌ در پیاده‌رو تكان‌ می‌خورد. روزنامه‌‌فروش‌ آشنای‌ قدیمی‌ بود. پرسیدم‌ «باز چه‌ خبر شده؟ لابد از آن‌ جنجال‌های‌ تبلیغاتی‌ است.» گفت: «عمو یوسف كارش‌ تمام‌ است. اگر از من‌ بپرسی‌ با آن‌ زندگی‌ او تعجبی‌ هم‌ ندارد، بالاخره‌ خفتش‌ را می‌گرفت. بولدوزر هم‌ كه‌ باشد از پا می‌افتد.» روزنامه‌ای‌ را تا زد و به‌ دست‌ من‌ داد: «به‌ نظر من‌ این‌ جور زندگی‌ مفت‌ گران‌ است. كار ساكن‌ و بی‌روح. خواندن‌ گزارش‌ و شركت‌ در جلسات‌ كه‌ نشد كار. از شغل‌ خودم‌ خوشم‌ می‌آید. هیچ‌ كه‌ نداشته‌ باشد هوا می‌خورم.»

چند قدم‌ آن‌ طرف‌تر عمه‌ و جسی‌ زیر چتر باران‌‌خورده‌ مرا نگاه‌ می‌كردند. عمه‌ داد زد «چه‌ خبر شده‌ عزیزم؟»

جسی‌ با اوقات‌ تلخی‌ گفت: «می‌بینی‌ كه‌ می‌خواهد روزنامه‌ بخرد.»

روزنامه‌فروش‌ گفت: «او كه‌ برود خیلی‌ چیزها عوض‌ می‌شود. نه‌ كه‌ فكر كنی‌ من‌ علاقه‌ای‌ داشته‌ باشم. اما آن‌ها به‌ دموكراسی‌ عادت‌ ندارند، مگر نه؟ منظورم‌ این‌ است‌ كه‌ آدم‌ اگر به‌ چیزی‌ عادت‌ نداشته‌ باشد، دلش‌ هم‌ برای‌ آن‌ تنگ‌ نمی‌شود.»

زیر باران‌ دویدم‌ تا به‌ چتر برسم. گفتم: «استالین‌ در حال‌ احتضار است.»

عمه‌ام‌ با بدبینی‌ پرسید: «از كجا فهمیدی؟»

گفتم: «توی‌ روزنامه‌ نوشته‌اند.»

عمه‌ام‌ گفت: «صبح‌ نوشته‌ بودند مریض‌ شده. اما به‌ نظر من‌ تبلیغات‌ است. تا نبینم‌ باورم‌ نمی‌شود.»

جسی‌ گفت: «مامان‌ چقدر ساده‌ای! آخر چطور می‌توانی‌ ببینی؟»

راهمان‌ را ادامه‌ دادیم. عمه‌ام‌ گفت: «به‌ نظر تو بهتر نبود جسی‌ یك‌ دست‌ لباس‌ قشنگ‌ می‌خرید؟»

جسی‌ گفت: «مادر! مگر نمی‌بینی‌ او ناراحت‌ است، مرگ‌ استالین‌ برای‌ او مثل‌ مرگ‌ چرچیل‌ است، برای‌ ما.»

عمه‌ام‌ ناگهان‌ خشكش‌ زد و گفت: «ای‌ بابا! چه‌ حرفی‌ می‌زنی‌ عزیزم.»

یكی‌ از پره‌های‌ چتر سر جسی‌ را خراشید و دادش‌ را درآورد. جسی‌ سرش‌ را مالید و گفت: «چتر را ببند مادر! مگر نمی‌بینی‌ باران‌ بند آمده؟»

عمه‌ اِما چتر را به‌ زحمت‌ بست. جسی‌ هم‌ آن‌ را گرفت‌ و بند آن‌ را گره‌ زد. عمه‌ اِما اخم‌ كرد و سرخ‌ شد، بعد پرسید: «دوست‌ دارید چای‌ داغ‌ بنوشیم؟»

گفتم: «جسی‌ دیرش‌ می‌شود.» درست‌ دم‌ در عكاسی‌ بودیم.

عمه‌ اِما گفت: «كاشكی‌ این‌ آقا موفق‌ شود عكسی‌ از جسی‌ بگیرد كه‌ حس‌ داشته‌ باشد. تا حالا كسی‌ عكسی‌ این‌ طوری‌ از او نگرفته.»

جسی‌ دمغ‌ بود و با حالتی‌ قهرآمیز جلوتر از ما از پله‌ها بالا رفت. در طبقه‌ی بالا جسی‌ با وقار دری‌ را باز كرد كه‌ هیاهوی‌ موسیقی‌ استراوینسكی‌ اوج‌ گرفت. به‌ دنبال‌ او وارد اتاق‌ بزرگ‌ با كاغذ دیواری‌ سفید و خاكستری‌ و طلایی‌ شدیم. آهنگ‌ "بهارانه" استراوینسكی‌ آویزه‌های‌ بلور چلچراغ‌ را می‌لرزاند. حرفی‌ نداشتیم. تا آن‌ كه‌ عكاس‌ با كت‌ مخمل‌ مشكی‌ وارد شد، با لبخندی‌ پوزش‌ خواست‌ و دستگاه‌ را خاموش‌ كرد.

عمه‌ اِما گفت: «امیدوارم‌ درست‌ آمده‌ باشیم. می‌خواهم‌ عكس‌ دخترم‌ را بگیرید.»

جوانك‌ گفت: «البته‌ كه‌ درست‌ آمده‌اید. منت‌ گذاشته‌اید!» دست‌ دستكش‌ پوش‌ عمه‌ را گرفت‌ و او را به‌ طرف‌ كاناپه‌ كشاند. عمه‌ام‌ سرخ‌ شد. مرد جوان‌ مرا نگاه‌ كرد كه‌ به‌ سرعت‌ دور از آن‌ها روی‌ مبل‌ دیگری‌ لم‌ دادم. مرد با حالتی‌ حرفه‌ای‌ جسی‌ را برانداز كرد و لبخندی‌ به‌ لب‌ آورد. جسی‌ خیلی‌ جدی‌ و اخم‌ آلود دست‌هایش‌ را قلاب‌ كرده‌ بود و مثل‌ یك‌ دریاسالار او را نگاه‌ می‌كرد.

عكاس‌ به‌ آرامی‌ به‌ جسی‌ گفت: «انگار سرحال‌ نیستید خانم، تا سر حال‌ نباشید، عكستان‌ خوب‌ درنمی‌آید.»

جسی‌ گفت: «من‌ سر حالم. دختر دایی‌ام‌ سرحال‌ نیست.»

گفتم: «سر حال‌ بودن‌ و نبودن‌ من‌ فرقی‌ نمی‌كند، قرار نیست‌ كه‌ عكس‌ مرا بیندازند.»

همان‌ موقع‌ كتابی‌ از بغل‌ مبلی‌ كه‌ روی‌ آن‌ نشسته‌ بودم‌ افتاد: كاكا‌سیاه‌ فرفره‌ اثر رونالد فربنك. عكاس‌ نگران‌ به‌ طرف‌ كتاب‌ شیرجه‌ رفت.

از من‌ پرسید: «آثار رُن‌ را می‌خوانید؟»

گفتم: «گاه‌ و بی‌گاه.»

گفت: «من‌ شخصاً‌ چیز دیگری‌ نمی‌خوانم. تا جایی‌ كه‌ به‌ من‌ مربوط‌ می‌شود او حرف‌ اول‌ و آخر را زده. هر وقت‌ كتابی‌ از او می‌خوانم، دوباره‌ از اول‌ تا آخر می‌خوانم. بعد از فربنك‌ اگر كسی‌ دست‌ به‌ قلم‌ ببرد خودش‌ را خراب‌ می‌كند.»

اصلاً‌ ناامیدم‌ كرد، دیگر دلم‌ نمی‌خواست‌ با او بحث‌ كنم.

عكاس‌ گفت: «گمانم‌ با یك‌ فنجان‌ چای‌ موافق‌ باشید. اگر می‌خواهید دم‌ كنم. شماها دوست‌ دارید گرامافون‌ را روشن‌ كنم؟»

جسی‌ گفت: «اصلاً‌ از موسیقی‌ مدرن‌ خوشم‌ نمی‌آید.»

عكاس‌ گفت: «خوب، سلیقه‌ همه‌ یكی‌ نیست.» به‌ طرف‌ در پشتی‌ می‌رفت‌ كه‌ در باز شد و جوانی‌ دیگر با سینی‌ چای‌ در دست‌ وارد شد. او هم‌ مثل‌ همكارش‌ چست‌ و چابك‌ بود و ظاهر مهربانی‌ داشت. شلوار جین‌ مشكی‌ به‌ پا داشت‌ و بلوز ارغوانی. موهایش‌ مثل‌ دو بال‌ قناس‌ روغن‌ خورده‌ روی‌ سرش‌ برق‌ می‌زد.

میزبان‌ ما به‌ دوستش‌ گفت: «دستت‌ درد نكند!»

رو به‌ ما كرد و گفت: «اجازه‌ می‌خواهم‌ دوست‌ و همكار خودم‌ جكی‌ اسمیت‌ را معرفی‌ كنم. خودم‌ هم‌ كه‌ معرف‌ حضور هستم. حالا با فنجانی‌ چای‌ خستگی‌مان‌ درمی‌رود و حالمان‌ جا می‌آید.»

جسی‌ بی‌اعتنا وسط‌ اتاق‌ ایستاده‌ بود. مرد فنجانی‌ چای‌ به‌ او تعارف‌ كرد. جسی‌ با سر مرا نشان‌ داد و گفت: «به‌ او بدهید.» او هم‌ چای‌ را آورد و به‌ من‌ داد.

پرسید: «چه‌ خبر شده. كسالتی‌ دارید؟»

روزنامه‌ را می‌خواندم‌ و گفتم: «نه، اتفاقاً‌ حالم‌ خیلی‌ خوب‌ است.»

عمه‌ گفت: «استالین‌ رو به‌ مرگ‌ است. یا حداقل‌ می‌خواهند این‌ طور وانمود كنند.»

میزبان‌ پرسید: «استالین؟»

عمه‌ اِما گفت: «بله. همین‌ یارو كه‌ در روسیه‌ است.»

«آهان‌ فهمیدم، عموجو. خدا رحمتش‌ كند.»

عمه‌ اِما یكه‌ خورد. جسی‌ ناباورانه‌ اخم‌ كرد. جكی‌ اسمیت‌ آمد و كنار من‌ نشست‌ و روزنامه‌ خواند. «خوب خوب‌  عجب. نُه‌ تا دكتر. پنجاه‌ تا دكتر هم‌ اگر می‌آوردند فایده‌ای‌ نداشت.»

گفتم: «چه‌ عرض‌ كنم.»

جكی‌ اسمیت‌ گفت: «غده‌ی چركی‌ بود. باید چند سال‌ قبل‌ خدمتش‌ می‌رسیدند. جنگ‌ كه‌ تمام‌ شد تاریخ‌ مصرف‌ او گذشته‌ بود، شما این‌ طور فكر نمی‌كنید؟»

گفتم: «گفتنش‌ زیاد آسان‌ نیست.»

میزبان‌ ما فنجان‌ چای‌ در یك‌ دست، دست‌ دیگرش‌ را با تحكم‌ بالا برد و گفت: «اصلاً‌ دوست‌ ندارم‌ این‌ چیزها را بشنوم. حوصله‌اش‌ را ندارم. خدا شاهد است. دلم‌ از هر چه‌ سیاست‌ است، آشوب‌ می‌شود. اما زمان‌ جنگ‌ عموجو و روزولت‌ قهرمانان‌ محبوب‌ من‌ بودند.»

دختر‌عمه‌ جسی‌ كه‌ نه‌ می‌نشست‌ و نه‌ چای‌ می‌خورد جوش‌ آورد و گفت: «بالاخره‌ می‌خواهید این‌ كار لعنتی‌ را تمام‌ كنید یا باز لفتش‌ می‌دهید؟!» گونه‌های‌ گل‌ انداخته‌ی دخترانه‌اش‌ برق‌ می‌زد و اندوهی‌ در چشمانش‌ خانه‌ كرده‌ بود.

عكاس‌ فنجان‌ خود را كنار گذاشت: «البته، البته‌ الان‌ تمامش‌ می‌كنیم. امر، امر شماست!» به‌ دستیارش‌ جكی‌ نگاه‌ كرد كه‌ با اكراه‌ روزنامه‌ را كنار گذاشت‌ و بلند شد و طناب‌ پرده‌ را كشید و دخمه‌ای‌ پر از دوربین‌ و تجهیزات‌ پیدا شد. هر دو متفكرانه‌ جسی‌ را برانداز كردند. عكاس‌ گفت: «اگر بگویی‌ عكس‌ را برای‌ چه‌ می‌خواهی، خوب‌ می‌شود. برای‌ محبوبیت؟ رو كم‌ كنی؟ یا برای‌ دوستان‌ خوش‌ اقبال؟»

دختر‌عمه‌ جسی‌ گفت: «نه‌ می‌دانم‌ و نه‌ اهمیتی‌ می‌دهم.»

عمه‌ اِما بلند شد و گفت: «می‌خواهم‌ عكسی‌ از او بگیرید كه‌ حس‌ داشته‌ باشد...»

جسی‌ دستش‌ را به‌ طرف‌ عمه‌ اِما مشت‌ كرد.

گفتم: «عمه‌جان! بهتر است‌ من‌ و شما بیرون‌ برویم.»

عمه‌ گفت: «ولی‌ آخر...»

عكاس‌ دستش‌ را روی‌ شانه‌ عمه‌ گذاشت‌ و با ملایمت‌ او را به‌ طرف‌ در هدایت‌ كرد و گفت: «آن‌ طرف‌ كمی‌ استراحت‌ كنید. مگر شما نمی‌خواهید كار من‌ خوب‌ از آب‌ دربیاید؟ من‌ جلوی‌ بهترین‌ تماشاگرها هم‌ نمی‌توانم‌ خوب‌ كار كنم.»

عمه‌ اِما دوباره‌ وارفت‌ و سرخ‌ شد. من‌ جای‌ مرد را كنار او گرفتم. جكی‌ اسمیت‌ به‌ جسی‌ گفت: «با موسیقی‌ چه‌ طوری؟»

جسی‌ گفت: «از موسیقی‌ بیرازم.»

جكی‌ گفت: «من‌ كه‌ فكر نمی‌كنم‌ موسیقی‌ بد باشد. در واقع‌ كمك‌ می‌كند...»

در بسته‌ شد و من‌ و عمه‌ اِما كنار پنجره‌ پاگرد ایستادیم‌ و به‌ خیابان‌ نگاه‌ كردیم.

عمه‌ پرسید: « آیا این‌ جوانك‌ تا حالا از تو عكس‌ گرفته؟»

گفتم: «نه. اما تعریف‌ كار او را شنیده‌ام.»

صدای‌ موسیقی‌ بلند شد. عمه‌ با پا روی‌ كف‌ پاگرد ضرب‌ گرفت‌ و گفت: «گیلبرت‌ و سولیوان‌ است، جسی‌ از این‌ موسیقی‌ بدش‌ نمی‌آید. مگر این‌ كه‌ لج‌ كند.»

سیگاری‌ روشن‌ كردم. موسیقی‌ اپرای‌ راهزنان‌ پنزانس‌ ناگهان‌ قطع‌ شد.

عمه‌ اِما با شیطنت‌ گفت: «خوب‌ نازنین، از زندگی‌ پرماجرایت‌ تعریف‌ نمی‌كنی؟»

عمه‌ اِما كار همیشگی‌اش‌ بود. من‌ سعی‌ می‌كردم‌ خاطرات‌ مناسب‌ حال‌ او را پیدا كنم.

یاد بیل‌ افتادم. یاد بئاتریس‌ و رفیق‌جین.

گفتم: «با دختر یك‌ اسقف‌ ناهار خوردم.»

عمه‌ اِما با ناباوری‌ نگاهم‌ كرد: «راستی؟»

باز هم‌ صدای‌ موسیقی‌ آمد. كول‌ پورتر. عمه‌ گفت: «اصلاً‌ از این‌ موسیقی‌ خوشم‌ نمی‌آید. مدرن‌ است؛ نه؟»

موسیقی‌ باز هم‌ قطع‌ شد. جسی‌ در را باز كرد. برافروخته‌ بود و گفت: «فایده‌ای‌ ندارد مامان! حوصله‌اش‌ را ندارم.»

«ولی‌ عزیزم‌ ما تا چهار ماه‌ دیگر به‌ لندن‌ برنمی‌گردیم.»

میزبان‌ ما و دستیارش‌ پشت‌ سر جسی‌ ظاهر شدند. هر دو لبخند می‌زدند. جكی‌ اسمیت‌ گفت: «اصلاً‌ بهتر است‌ از خیرش‌ بگذریم.» عكاس‌ گفت: «باشد برای‌ وقتی‌ دیگر. وقتی‌ كه‌ همه‌ سر حال‌ باشند.»

جسی‌ رو به‌ آن‌ دو نفر برگشت‌ و دستش‌ را دراز كرد و با حجب‌ و حیای‌ دخترنه‌اش‌ گفت: «ببخشید كه‌ وقتتان‌ را گرفتم. واقعاً‌ معذرت‌ می‌خواهم.»

عمه‌ اِما جلو رفت‌ و جسی‌ را كنار زد و با آن‌ها دست‌ داد و گفت: «از بابت‌ چای‌ و پذیرایی‌ ممنونم.»

جكی‌ اسمیت‌ روزنامه‌ مرا بالای‌ سر سه‌ نفر دیگر تكان‌ داد و گفت: «این‌ را فراموش‌ كرده‌ای‌ ببری.»

گفتم: «قابلی‌ ندارد. مال‌ خودتان.»

گفت: «دست‌ شما درد نكند. حالا می‌توانم‌ همه‌ی اخبار آن‌ ماجرا را بخوانم.» در بسته‌ شد و خنده‌های‌ صمیمی‌ آن‌ها را پنهان‌ كرد.

عمه‌ اِما گفت: «هیچ‌ وقت‌ این‌ قدر خجالت‌ نكشیده‌ بودم.»

جسی‌ با خشونت‌ گفت: «من‌ اهمیتی‌ نمی‌دهم. هیچ‌ مهم‌ نیست.»

به‌ خیابان‌ كه‌ پا گذاشتیم‌ دست‌ دادیم، روبوسی‌ كردیم‌ و از هم‌ تشكر كردیم. عمه‌ اِما و جسی‌ دست‌ بلند كردند. یك‌ تاكسی‌ نگه‌ داشت. من‌ هم‌ سوار اتوبوس‌ شدم.

به‌ خانه‌ كه‌ رسیدم، تلفن‌ زنگ‌ می‌زد. بئاتریس‌ بود. می‌گفت‌ تلگرام‌ مرا دیده‌ اما باید حتماً‌ مرا ببیند. گفت‌ شنیده‌ای‌ كه‌ استالین‌ در حال‌ مرگ‌ است.

گفتم: «بله، شنیده‌ام.»

گفت: «باید توی‌ جلسه‌ مطرح‌ كنیم.»

گفتم: «چرا؟»

گفت: «اگر ما نگوییم‌ مردم‌ حقیقت‌ را نمی‌فهمند، كسی‌ باید بگوید.»

گفت‌ كه‌ یك‌ ساعت‌ دیگر می‌آید. ماشین‌ تحریر را حاضر كردم‌ تا كار كنم. تلفن‌ زنگ‌ زد. رفیق‌جین‌ بود. گفت‌ «خبر را شنیده‌ای؟»

رفیق‌جین‌ وقتی‌ شوهرش‌ به‌ هنگام‌ پیمان‌ هیتلر  استالین‌ عضو حزب‌ كارگر شد، از او طلاق‌ گرفت‌ و از آن‌ موقع‌ توی‌ خانه‌ای‌ یك‌ اتاقه‌ زندگی‌ می‌كرد. فقط‌ نان‌ و كره‌ و چای‌ می‌خورد و عكس‌ استالین‌ بالای‌ تخت‌ او بود.

گریه‌ امانش‌ نمی‌داد. می‌گفت: «وحشتناك‌ است. فاجعه‌ است. بالاخره‌ او را كشتند.»

گفتم: «كی‌ او را كشت؟ از كجا می‌دانی؟»

گفت: «جاسوسان‌ و عوامل‌ سرمایه‌داری‌ او را كشتند. مثل‌ روز روشن‌ است.»

گفتم: «هفتاد و سه‌ سالش‌ بود.»

گفت: «آخر آدم‌ كه‌ بی‌خودی‌ نمی‌میرد.»

گفتم: «در هفتاد و سه‌ سالگی‌ آدم‌ همین‌ طوری‌ هم‌ می‌میرد.»

گفت: «باید كاری‌ كنیم‌ كه‌ شایسته‌ و سزاوار او باشیم.»

گفتم: «لابد همین‌ طور است.»

‌آن‌ روز كه‌ استالین‌ مُرد

‌دوریس‌ لسینگ‌/ برگردان: اسدالله امرایی

‌آن‌ روز كه‌ استالین‌ مُرد


دوریس‌ لسینگ‌ در 1919 در كرمانشاه‌ به‌ دنیا آمد. پدر و مادرش‌ انگلیسی‌ بودند و او در رودزیا، زیمبابوه‌ فعلی‌ بزرگ‌ شد. دوبار ازدواج‌ كرد كه‌ هر دو به‌ شكست‌ انجامید. در سال‌ 1949 به‌ انگلستان‌ رفت‌ و در آن‌ جا ماندگار شد .مشهورترین‌ اثر او كتابچه‌ طلایی‌ (1962) مانیفست‌ فمینیسم‌ بود كه ‌به ‌كاستی‌های‌ ماركسیسم‌ فرویدیسم‌ و محدودیت‌های‌ رمان‌ سنتی‌ می‌پرداخت. در رمان‌ شهر چهار دروازه‌ به‌ عرفان‌ صوفیانه‌ و اسلام‌ آمیخته‌ با تعالیم‌ مذهب‌ هندو روی‌ آورد. غالب‌ داستان‌های‌ او به‌ مسایل‌ زنان‌ و تبعیض‌‌نژادی‌ می‌پردازد .لسینگ در سال 2007 جایزه نوبل ادبیات را به خود اختصاص داد.

 

آن‌ روز عمه‌ام‌ از باورن‌ ماوت‌ نامه‌ای‌ فرستاده‌ بود كه‌ حال‌ مرا گرفت. در نامه‌اش‌ یادآوری‌ كرده‌ بود كه‌ قول‌ داده‌ام‌ دختر‌عمه‌ جسی‌ را ساعت‌ چهار بعد از ظهر به‌ عكاسی‌ ببرم. قول‌ داده‌ بودم‌ و اصلاً‌ یادم‌ نبود. ساعت‌ چهار بعد از ظهر قرار بود بیل‌ را ببینم، ولی‌ باید به‌ او تلفن‌ می‌كردم‌ و قرار را به‌‌هم‌ می‌زدم. بیل‌ فیلمنامه‌نویس‌ امریكایی‌ بود كه‌ كمیته‌ی فعالیت‌های‌ غیرامریكایی‌ مك‌ كارتی‌ او را توی‌ لیست‌ سیاه‌ گنجانده‌ بود، دیگر نمی‌توانست‌ در امریكا كار كند، سعی‌ می‌كرد اجازه‌ی اقامت‌ در انگلستان‌ را بگیرد. دنبال‌ یك‌ منشی‌ می‌گشت. قبلاً‌ زنش‌ منشی‌ او بود، اما بعد از بیست‌ سال‌ زندگی‌ مشترك‌ به‌ دلیل‌ عدم‌ تفاهم‌ و اشتراك‌ عقاید از هم‌ جدا شدند. قصد داشتم‌ او را به‌ بئاتریس‌ معرفی‌ كنم.

بئاتریس‌ از دوستان‌ قدیمی‌ من، اهل‌ آفریقای‌ جنوبی‌ بود و گذرنامه‌اش‌ دیگر اعتبار نداشت. اسم‌ او را توی‌ لیست‌ كمونیست‌ها گذاشته‌ بودند و می‌دانست‌ اگر برگردد، دیگر به‌  او اجازه‌ خروج‌ نمی‌دهند، قصد داشت‌ شش‌ ماه‌ دیگر در انگلستان‌ بماند. پولی‌ در بساط‌ نداشت. باید كار پیدا می‌كرد. فكر كردم‌ بیل‌ و بئاتریس‌ مشتركات‌ زیادی‌ داشته‌ باشند، اما بعداً‌ معلوم‌ شد از همدیگر خوششان‌ نیامده. بئاتریس‌ می‌گفت‌ كه‌ بیل‌ فاسد است‌ و با اسم‌ مستعار برای‌ تلویزیون‌ كمدی‌های‌ مستهجن‌ می‌نویسد و در فیلم‌های‌ مبتذل‌ بازی‌ می‌كند. بئاتریس‌ توجیه‌ بیل‌ را نمی‌پذیرفت‌ كه‌ می‌گفت‌ آدم‌ بالاخره‌ باید از جایی‌ نان‌ بخورد. از طرف‌ دیگر بیل‌ مردی‌ نبود كه‌ زن‌ سیاسی‌ را تحمل‌ كند. اما من‌ به‌ ناسازگاری‌ این‌ دو دوست‌ عزیز بعدها پی‌ بردم. برای‌ آن‌ كه‌ بیل‌ را پیدا كنم‌ كلی‌ این‌ در و آن‌ در زدم. سرانجام‌ او را در اتاق‌ فرمان‌ استودیویی‌ پیدا كردم‌ كه‌ فیلم‌ لیدی‌ همیلتن‌ را تمرین‌ می‌كرد. وقتی‌ ماجرا را به‌ او گفتم‌ قبول‌ كرد، ضمناً‌ گفت‌ كه‌ اصلاً‌ قرار را از یاد برده‌ بوده. بئاتریس‌ هم‌ تلفن‌ نداشت. برای‌ او تلگرام‌ فرستادم.

به‌ این‌ ترتیب‌ بعد از ظهر آزاد بودم‌ كه‌ به‌ دختر‌عمه‌ جسی‌ برسم. خودم‌ را برای‌ كار حاضر می‌كردم‌ كه‌ رفیق‌جین‌ تلفن‌ كرد و گفت‌ كه‌ می‌خواهد سر ناهار ببیندم. جین‌ چند سالی‌ بود كه‌ داوطلبانه‌ سعی‌ می‌كرد دیدگاه‌ سیاسی‌ مرا اصلاح‌ كند. راستش‌ باید بگویم‌ او یكی‌ از چندین‌ داوطلبِ‌ اصلاحِ‌ دیدِ‌ سیاسی‌ من‌ بود. بعد از انتشار اولین‌ مجموعه‌ داستان‌ كوتاه‌ من‌ جین‌ هر روز صبح‌ كارش‌ را ول‌ می‌كرد و به‌ سراغ‌ام‌ می‌آمد تا حالی‌ام‌ كند در یكی‌ از داستان‌ها، كه‌ الان‌ یادم‌ نیست‌ كدام‌ داستان، از مبارزه‌ی طبقاتی‌ تحلیل‌ درستی‌ ارائه‌ نكرده‌ام. آن‌ وقت‌ها فكر می‌كردم‌ كه‌ زیاد بی‌ربط‌ نمی‌گوید.

آن‌ روز كه‌ سر ناهار آمد، ساندویچش‌ را هم‌ توی‌ پاكت‌ آورده‌ بود. قهوه‌ای‌ را كه‌ تعارف‌ كردم‌ قبول‌ كرد. گفت‌ كه‌ امیدوار است‌ مزاحم‌ نشده‌ باشد. ظاهراً‌ از من‌ نقل‌ قولی‌ به‌ او رسانده‌ بودند كه‌ حسابی‌ شاكی‌ شده‌ بود.

از قرار هفته‌ی قبل‌ در جلسه‌ای‌ گفته‌ بودم‌ شواهدی‌ در دست‌ است‌ كه‌ وقایعی‌ شرم‌آور و كثیف‌ در اتحاد شوروی‌ جریان‌ دارد. ظاهراً‌ حرف‌ غیر مسئولانه‌ای‌ زده‌ بودم.

جین‌ دختر زبر و زرنگ‌ و عینكی‌ اسقفی‌ بود و سی‌سال‌ كار در حزب‌ تعهد او را به‌ طبقه‌ كارگر نشان‌ می‌داد. همیشه‌ با من‌ به‌ مهربانی‌ مدارا می‌كرد و می‌گفت: «رفیق! روشنفكرانی‌ مثل‌ تو خیلی‌ بیشتر از بقیه‌ی كادرهای‌ حزبی‌ تحت‌ فشار فساد سرمایه‌داری‌ هستند. تقصیر تو نیست. اما باید مراقب‌ باشی.»

به‌ او گفتم‌ كه‌ فكر می‌كردم‌ مراقب‌ هستم، اما گاهی‌ تصور می‌كنم‌ كه‌ مطبوعات‌ سرمایه‌داری‌ هم‌ ناخواسته‌ گوشه‌هایی‌ از حقیقت‌ را بروز می‌دهند.

جین‌ با دقت‌ ساندویچ‌اش‌ را خورد و عینك‌ خود را جابه‌جا كرد و درباره‌ی لزوم‌ هوشیاری‌ در قبال‌ طبقه‌ی كارگر سخنرانی‌ كوتاهی‌ كرد و گفت‌ كه‌ باید برود زیرا مجبور است‌ سر ساعت‌ دو در دفتر باشد. می‌گفت‌ كه‌ تنها راه‌ دستیابی‌ روشنفكری‌ مثل‌ من‌ به‌ موضع‌ صحیح‌ طبقاتی، كاركردن‌ جدی‌ در حزب‌ و اختلاط‌ با طبقه‌ كارگر است‌ و به‌ این‌ ترتیب‌ داستان‌های‌ من‌ به‌ سلاحی‌ واقعی‌ در دست‌ طبقه‌ی كارگر برای‌ مبارزه‌ی طبقاتی‌ تبدیل‌ خواهد شد. گفت‌ كه‌ نسخه‌ای‌ از جریان‌ محاكمات‌ سال‌های‌ دهه‌ی سی‌ را برایم‌ می‌فرستد تا با مطالعه‌ آن‌ تردیدهایم‌ در مورد عدالت‌ در شوروی‌ رفع‌ شود. گفتم‌ كه‌ خیلی‌ وقت‌ پیش‌ آن‌ها را خوانده‌ام‌ و راستش‌ قانع‌ كننده‌ نبوده‌ است. گفت‌ كه‌ نگران‌ نباشم، گرایش‌های‌ راستین‌ طبقه‌ كارگر به‌ مرور زمان‌ شكل‌ می‌گیرد.

این‌ را گفت‌ و رفت. یادم‌ می‌آید به‌ دلیلی‌ حال‌ نداشتم.

تا آمدم‌ دوباره‌ كار كنم، تلفن‌ زنگ‌ زد. دختر‌عمه‌ جسی‌ بود. می‌گفت‌ نمی‌تواند به‌ آپارتمان‌ من‌ بیاید زیرا می‌خواهد لباسی‌ را بخرد و با آن‌ عكس‌ بیندازد. از من‌ خواست‌ اگر ممكن‌ باشد تا بیست‌ دقیقه‌ دیگر جلو مغازه‌ لباس‌ فروشی‌ باشم. قید كار بعداز ظهر را زدم‌ و تاكسی‌ خبر كردم.

توی‌ تاكسی‌ با راننده‌ درباره‌ی هزینه‌های‌ سرسام‌آور زندگی‌ و سیاست‌ دولت‌ بحث‌ كردیم. معلوم‌ شد نظرات‌ مشتركی‌ داریم. بعد هم‌ از دختر یكی‌ یك‌ دانه‌اش‌ گفت‌ كه‌ می‌خواهد با بهترین‌ دوست‌ او كه‌ مردی‌ چهل‌ و پنج‌ ساله‌ است‌ ازدواج‌ كند. می‌گفت‌ كه‌ تحمل‌ موضوع‌ برایش‌ دشوار بود چون‌ هم‌ دخترش‌ را از دست‌ داده‌ و هم‌ بهترین‌ دوستش‌ را. بدتر از همه، مقاله‌ای‌ درباره‌ی روانشناسی‌ خوانده‌ كه‌ در مجله‌ زنانه‌ای‌ چاپ‌ شده‌ بود. از آن‌ مقاله‌ به‌ این‌ نتیجه‌ رسیده‌ بود كه‌ دخترش‌ تحت‌ تأثیر پدر قرار داشته‌ است. گفت: «از وقتی‌ مقاله‌ را خواندم‌ حالم‌ بد شد، خیلی‌ ناجور است، آدم‌ یكهو به‌ چنین‌ چیزی‌ برسد.» ماشین‌ را به‌ كنار جدول‌ كشاند. دم‌ مغازه‌ من‌ پیاده‌ شدم.

گفتم: «نمی‌فهمم‌ چرا باید به‌ دل‌ بگیری. جای‌ تعجب‌ دارد كه‌ آدم‌ تحت‌ تأثیر پدرش‌ نباشد.»

دستش‌ را دراز كرده‌ بود تا كرایه‌ بگیرد. گفت: «این‌ حرف‌ را نزنید. مادرم‌ همیشه‌ می‌گفت، هیزل‌ را زیادی‌ لوس‌ می‌كنم. چیزی‌ كه‌ آزارم‌ می‌دهد این‌ است‌ كه‌ حق‌ با او بوده.»

مرد ریزنقش‌ و گوشت‌ تلخی‌ بود كه‌ سرش‌ به‌ لیمو شباهت‌ داشت‌ بلكه‌ هم‌ به‌ بادام‌ زمینی. چشمان‌ ریز و آبی‌ او فكور می‌نمود.

گفتم: «خوب، بهتر نیست‌ این‌ طور نگاه‌ كنیم‌ كه‌ آدم‌ باید بچه‌اش‌ را خیلی‌ دوست‌ داشته‌ باشد نه‌ خیلی‌ كم؟»

گفت: «دوست‌ داشتن؟ چه‌ دوست‌ داشتنی؟ اگر از من‌ بپرسی‌ هیچ‌ ارزشی‌ ندارد. هیزل‌ سه‌ ماه‌ پیش‌ با دوست‌ من‌ جورج‌ گذاشت‌ و رفت‌ و حتی‌ یك‌ كارت‌ پستال‌ نفرستاده‌ كه‌ بدانم‌ كجاست‌ و چه‌ می‌كند.»

گفتم: «زندگی‌ خیلی‌ مشكل‌ شده. هر كسی‌ یك‌ جور گرفتار است.»

گفت: «چه‌ عرض‌ كنم.»

اگر می‌خواستم‌ ادامه‌ بدهم، حرف‌هامان‌ كش‌ می‌آمد. دختر‌عمه‌ جسی‌ را دیدم‌ كه‌ آن‌ طرف‌ ایستاده‌ بود و مرا نگاه‌ می‌كرد. از راننده‌ خداحافظی‌ كردم‌ و با نگرانی‌ به‌ طرف‌ جسی‌ رفتم.

جسی‌ گفت: «دیدمت. دیدم‌ با او بحث‌ می‌كنی. راهش‌ همین‌ است. این‌ روزها حسابی‌ پررو شده‌اند. من‌ راهش‌ را یاد گرفته‌ام. كاری‌ به‌ طول‌ مسافت‌ ندارم، علاوه‌ بر كرایه‌ شش‌ پنس‌ انعام‌ می‌دهم. همین‌ دیروز یكی‌شان‌ پشت‌ سرم‌ داد می‌زد. بالاخره‌ باید جلوی‌ آن‌ها در بیاییم.»

دختر‌عمه‌ جسی‌ قد بلند و چهار شانه‌ است، بیست‌ و پنج‌ سال‌ دارد اما هیجده‌ ساله‌ نشان‌ می‌دهد. موهای‌ قهوه‌ای‌ روشن‌اش‌ آزاد و رها دور صورت‌ گرد و شادابش‌ ریخته، چشم‌های‌ درشت‌ آبی‌اش‌ از تند و تیزی‌ دخترانه‌ای‌ برخوردار است. تقریباً‌ به‌ دختر وایكینگ‌ها شباهت‌ دارد مخصوصاً‌ هر وقت‌ كه‌ با راننده‌ی تاكسی‌  و بلیت‌ جمع‌‌كن‌ اتوبوس‌ و باربرها دعوا می‌كند. او و عمه‌ من‌ اِما همیشه‌ی خدا با طبقات‌ فرودست‌ جامعه‌ جنگ‌ چریكی‌ داشتند. بابت‌ این‌ سرگرمی‌ آن‌ها را ملامت‌ نمی‌كردم‌ چون‌ زندگی‌ بسیار كسالت‌باری‌ دارند. به‌ علاوه‌ حریفان‌ آن‌ها هم‌ بدشان‌ نمی‌آید. یادم‌ می‌آید در یكی‌ از بگو و مگوهای‌ دختر‌عمه‌ جسی‌ با راننده‌ی تاكسی، جسی‌ با زرنگی‌ تمام‌ راهش‌ را كشید و رفت. راننده‌ خنده‌ای‌ سر داد و گفت: «این‌ها دیگر كهنه‌كار شده‌اند. دیگر از این‌ جور چیزها به‌ تور آدم‌ نمی‌خورد.»

پرسیدم: «پیراهنی‌ كه‌ می‌خواستی‌ خریدی؟»

گفت: «همین‌ است‌ كه‌ تنم‌ كرده‌ام.»

جسی‌ همیشه‌ این‌ جور لباس‌ می‌پوشید. كت‌ و دامن‌ خوش‌‌دوخت‌ با بلوز یقه‌ گرد و گردنبند مروارید. خیلی‌ هم‌ به‌ او می‌آمد.

گفتم: «پس‌ برویم‌ كار را تمام‌ كنیم.»

تند و تیز جلوی‌ من‌ درآمد: «مامان‌ هم‌ می‌خواهد بیاید.»

گفتم: «خوب‌ بیاید.»

گفت: «به‌ او گفتم‌ كه‌ لازم‌ نیست‌ وقتی‌ لباس‌ می‌خرم‌ همراهم‌ بیاید. گفتم‌ بیاید از این‌ جا با هم‌ برویم. دوست‌ ندارم‌ او برایم‌ لباس‌ انتخاب‌ كند.»

گفتم: «صحیح.»

عمه‌ اِما از چایخانه‌ی سر خیابان‌ به‌ طرف‌ ما می‌آمد. معلوم‌ بود برای‌ وقت‌‌كشی‌ به‌ آن‌ جا رفته. زن‌ درشت‌ اندامی‌ بود كه‌ لباس‌ آبی‌ می‌پوشید و گردن‌بند مروارید می‌انداخت‌ و دستكش‌ سفید به‌ دست‌ می‌كرد، درست‌ مثل‌ پاسبان‌های‌ راهنمایی‌ و رانندگی‌ سرپست. صورت‌ غمگین‌ و گونه‌ و غبغب‌ آویزان‌ و نگاه‌ محزونش‌ همیشه‌ به‌ دخترش‌ بود.

وقتی‌ لباس‌ جسی‌ را دید گفت: «خوبی! حالا اگر با من‌ آمده‌ بودی‌ چیزی‌ از تو كم‌ می‌شد؟»

جسی‌ به‌ تندی‌ گفت: «یعنی‌ چه؟»

مادرش‌ گفت: «امروز صبح‌ رفتم‌ مغازه‌ رنه، گفتم‌ كه‌ تو می‌خواهی‌ بیایی‌ و خواستم‌ این‌ لباس‌ را نشانت‌ بدهند. تو هم‌ همان‌ را خریدی. من‌ سلیقه‌ی تو را می‌دانم، خودم‌ را هم‌ می‌شناسم. دیدی‌ حالا؟»

جسی‌ برافروخته‌ چهره‌ در هم‌ كشید و می‌خواست‌ تو روی‌ مادرش‌ بایستد كه‌ مادر با فروتنی‌ ناشی‌ از پیروزی‌ سر به‌ زیر انداخت‌ و با نوك‌ چترش‌ به‌ كف‌ سنگفرش‌ زد.

گفتم: «بهتر است‌ راه‌ بیفتیم.»

عمه‌ اِما و دختر‌عمه‌ جسی‌ خشم‌ خود را فرو خوردند و هر كدام‌ در یك‌ طرف‌ من‌ قرار گرفتند و راه‌ افتادیم.

گفتم: «آن‌ بالا می‌توانیم‌ سوار اتوبوس‌ شویم.»

عمه‌ اِما گفت: «بله. این‌ طور بهتر است. حوصله‌ سر و كله‌ زدن‌ با راننده‌ تاكسی‌ها را ندارم.»

جسی‌ گفت: «من‌ هم‌ همین‌ طور.»

به‌ طبقه‌ دوم‌ اتوبوس‌ رفتیم‌ كه‌ خالی‌ بود و در ردیف‌ جلو كنار هم‌ نشستیم.

عمه‌ اِما گفت: «امیدوارم‌ این‌ دوست‌ عكاس‌ تو عكس‌ جسی‌ را خوب‌ در بیاورد.»

گفتم: «من‌ هم‌ امیدوارم.» عمه‌ اِما خیال‌ می‌كند همه‌ی نویسنده‌ها در مصاحبه‌های‌ مطبوعاتی‌ و میهمانی‌های‌ ناشران‌ در محاصره‌ی عكاس‌ها قرار دارند. فكر می‌كرد من‌ بهترین‌ عكاس‌ را سراغ‌ دارم. به‌ او گفتم‌ كه‌ اشتباه‌ می‌كند. جواب‌ داد این‌ كم‌ترین‌ كاری‌ است‌ كه‌ می‌توانم‌ بكنم. جسی‌ كه‌ همیشه‌ با جملاتی‌ كوتاه‌ و بریده‌ بریده‌ حرف‌ می‌زد و انگار دعوا داشت‌ و از دردی‌ درونی‌ كه‌ نمی‌خواست‌ بروز بدهد، ناراحت‌ بود، گفت: «به‌ هر حال‌ اصلاً‌ مهم‌ نیست.»

گویی‌ در پانسیونی‌ كه‌ عمه‌ اِما و جسی‌ ساكن‌ بودند، پیرمردی‌ زندگی‌ می‌كرد كه‌ برادرش‌ تولیدكننده‌ی تلویزیونی‌ بود. جسی‌ در نمایشی‌ با عنوان‌ عروسی‌ بی‌سر و صدا بازی‌ می‌كرد. عمه‌ اِما فكر می‌كرد عكس‌ قشنگی‌ از جسی‌ بگیرد تا وقتی‌ تولیدكننده‌ی تلویزیونی‌ به‌ دیدن‌ برادرش‌ می‌آید، آن‌ را نشان‌ او بدهد با این‌ فكر كه‌ تولیدكننده‌ تلویزیونی‌ كه‌ ببیند جسی‌ خوش‌‌عكس‌ است‌ او را با خود به‌ لندن‌ می‌برد و ستاره‌ی تلویزیونی‌ می‌كند.

راستش‌ من‌ نمی‌دانستم‌ جسی‌ از این‌ ماجرا چه‌ برداشتی‌ دارد. هیچ‌ وقت‌ هم‌ سر درنیاوردم‌ كه‌ از برنامه‌های‌ مادرش‌ برای‌ آینده‌اش‌ چه‌ می‌داند. شاید قبول‌ می‌كرد، شاید هم‌ نه. اما همیشه‌ با قاطعیت‌ و بی‌اعتنایی‌ پاسخ‌ می‌داد.

عمه‌ اِما گفت: «دخترم، این‌ طوری‌ كه‌ نمی‌شود. درست‌ نیست‌ با عكاس‌ این‌ طور برخورد كنی.»

جسی‌ گفت: «مامان! باز هم‌ شروع‌ كردی.»

عمه‌ اِما زهرخندی‌ زد و گفت: «این‌ هم‌ از شاگرد راننده؛ یك‌ پنی‌ هم‌ بیشتر از دفعه‌ قبل‌ نمی‌دهم. كرایه‌ اتوبوس‌ از نایتس‌ بریج‌ تا خیابان‌ لیتل‌ دوشس‌ سه‌ پنی‌ است.»

گفتم: «عمه‌جان‌ كرایه‌ها گران‌ شده.»

عمه‌ اِما گفت: «من‌ یك‌ پنی‌ هم‌ بیشتر نمی‌دهم.»

اما شاگرد شوفر نبود. دو نفر میانسال‌ بودند كه‌ از پله‌ها بالا آمدند و نشستند، اما نه‌ كنار هم. یكی‌ پشت‌ سر دیگری. به‌ نظرم‌ خیلی‌ عجیب‌ بود. زن‌ خم‌ شد به‌ طرف‌ جلو با صدای‌ بلند شبیه‌ طوطی‌ گفت: «بگذار گفته‌ باشم! اگر یك‌ دفعه‌ دیگر ماهی‌ قرمز مرا از اتاق‌ بیرون‌ بگذاری‌ به‌ صاحبخانه‌ می‌گویم‌ تو را راه‌ ندهد.»

مرد كه‌ ظاهری‌ درب‌ و داغان‌ داشت‌ و به‌ كلاه‌ ماهوتی‌ خیس‌ و بامبچه‌ خورده‌ می‌ماند، با هر تكان‌ اتوبوس‌ سر تكان‌ می‌داد و جلوی‌ خود را نگاه‌ می‌كرد.

زن‌ گفت: «ماهی‌ بیچاره‌ام‌ قارچ‌ گرفته. فكر نكنی‌ نمی‌دانم‌ چطور شده؟»

مرد ناگهان‌ به‌ حرف‌ در آمد: «كلی‌ ماهی‌ كوچولو ته‌ دریا هست، آن‌ همه‌ ماهی. آن‌ همه‌ بمب‌ ریختیم‌ روی‌ سر آن‌ها، خیال‌ می‌كنی‌ ما را می‌بخشند، برای‌ آن‌ بمب‌هایی‌ كه‌ منفجر كردیم‌ و آن‌ ماهی‌های‌ بی‌نوا را لت‌ و پار كردیم، هیچ‌ وقت‌ آمرزیده‌ نمی‌شویم.»

زن‌ با لحنی‌ آشتی‌جویانه‌ گفت: «اصلاً‌ به‌ این‌ فكر نكرده‌ بودم» بعد هم‌ بلند شد و رفت‌ روی‌ صندلی‌ كنار مرد نشست.

می‌دانستم‌ كه‌ بعد از ظهر آن‌ روز گاهی‌ اوضاع‌ از دستم‌ در می‌رفت‌ اما این‌ بحث‌ و گفت‌وگو مرا آشفته‌ كرد. وقتی‌ عمه‌ اِما حرف‌ زد آرام‌ گرفتم. عمه‌ گفت: «بفرما! قبلاً‌ از این‌ جور آدم‌ها نداشتیم. دولت‌ حزب‌ كارگر بهتر از این‌ نمی‌شود.»

جسی‌ گفت: «بس‌ كن‌ مامان! امروز عصری‌ اصلاً‌ حوصله‌ بحث‌ سیاسی‌ ندارم.»

به‌ مقصد كه‌ رسیدیم، پیاده‌ شدیم. عمه‌ برای‌ سه‌ نفرمان‌ نه‌ پنی‌ داد كه‌ طرف‌ بدون‌ حرف‌ و حدیث‌ گرفت.

عمه‌ گفت: «اصلاً‌ عرضه‌ هم‌ ندارند.»

باران‌ ریزه‌ای‌ گرفته‌ بود و هوا بفهمی‌ نفهمی‌ رو به‌ سردی‌ می‌رفت. سرمان‌ را زیر چتر عمه‌ گرفته‌ بودیم‌ و می‌رفتیم.

ناگهان‌ چشمم‌ به‌ دكه‌ی روزنامه‌فروشی‌ افتاد، با این‌ تیتر درشت: «استالین‌ در حال‌ احتضار.» ایستادم. چتر بدون‌ من‌ در پیاده‌رو تكان‌ می‌خورد. روزنامه‌‌فروش‌ آشنای‌ قدیمی‌ بود. پرسیدم‌ «باز چه‌ خبر شده؟ لابد از آن‌ جنجال‌های‌ تبلیغاتی‌ است.» گفت: «عمو یوسف كارش‌ تمام‌ است. اگر از من‌ بپرسی‌ با آن‌ زندگی‌ او تعجبی‌ هم‌ ندارد، بالاخره‌ خفتش‌ را می‌گرفت. بولدوزر هم‌ كه‌ باشد از پا می‌افتد.» روزنامه‌ای‌ را تا زد و به‌ دست‌ من‌ داد: «به‌ نظر من‌ این‌ جور زندگی‌ مفت‌ گران‌ است. كار ساكن‌ و بی‌روح. خواندن‌ گزارش‌ و شركت‌ در جلسات‌ كه‌ نشد كار. از شغل‌ خودم‌ خوشم‌ می‌آید. هیچ‌ كه‌ نداشته‌ باشد هوا می‌خورم.»

چند قدم‌ آن‌ طرف‌تر عمه‌ و جسی‌ زیر چتر باران‌‌خورده‌ مرا نگاه‌ می‌كردند. عمه‌ داد زد «چه‌ خبر شده‌ عزیزم؟»

جسی‌ با اوقات‌ تلخی‌ گفت: «می‌بینی‌ كه‌ می‌خواهد روزنامه‌ بخرد.»

روزنامه‌فروش‌ گفت: «او كه‌ برود خیلی‌ چیزها عوض‌ می‌شود. نه‌ كه‌ فكر كنی‌ من‌ علاقه‌ای‌ داشته‌ باشم. اما آن‌ها به‌ دموكراسی‌ عادت‌ ندارند، مگر نه؟ منظورم‌ این‌ است‌ كه‌ آدم‌ اگر به‌ چیزی‌ عادت‌ نداشته‌ باشد، دلش‌ هم‌ برای‌ آن‌ تنگ‌ نمی‌شود.»

زیر باران‌ دویدم‌ تا به‌ چتر برسم. گفتم: «استالین‌ در حال‌ احتضار است.»

عمه‌ام‌ با بدبینی‌ پرسید: «از كجا فهمیدی؟»

گفتم: «توی‌ روزنامه‌ نوشته‌اند.»

عمه‌ام‌ گفت: «صبح‌ نوشته‌ بودند مریض‌ شده. اما به‌ نظر من‌ تبلیغات‌ است. تا نبینم‌ باورم‌ نمی‌شود.»

جسی‌ گفت: «مامان‌ چقدر ساده‌ای! آخر چطور می‌توانی‌ ببینی؟»

راهمان‌ را ادامه‌ دادیم. عمه‌ام‌ گفت: «به‌ نظر تو بهتر نبود جسی‌ یك‌ دست‌ لباس‌ قشنگ‌ می‌خرید؟»

جسی‌ گفت: «مادر! مگر نمی‌بینی‌ او ناراحت‌ است، مرگ‌ استالین‌ برای‌ او مثل‌ مرگ‌ چرچیل‌ است، برای‌ ما.»

عمه‌ام‌ ناگهان‌ خشكش‌ زد و گفت: «ای‌ بابا! چه‌ حرفی‌ می‌زنی‌ عزیزم.»

یكی‌ از پره‌های‌ چتر سر جسی‌ را خراشید و دادش‌ را درآورد. جسی‌ سرش‌ را مالید و گفت: «چتر را ببند مادر! مگر نمی‌بینی‌ باران‌ بند آمده؟»

عمه‌ اِما چتر را به‌ زحمت‌ بست. جسی‌ هم‌ آن‌ را گرفت‌ و بند آن‌ را گره‌ زد. عمه‌ اِما اخم‌ كرد و سرخ‌ شد، بعد پرسید: «دوست‌ دارید چای‌ داغ‌ بنوشیم؟»

گفتم: «جسی‌ دیرش‌ می‌شود.» درست‌ دم‌ در عكاسی‌ بودیم.

عمه‌ اِما گفت: «كاشكی‌ این‌ آقا موفق‌ شود عكسی‌ از جسی‌ بگیرد كه‌ حس‌ داشته‌ باشد. تا حالا كسی‌ عكسی‌ این‌ طوری‌ از او نگرفته.»

جسی‌ دمغ‌ بود و با حالتی‌ قهرآمیز جلوتر از ما از پله‌ها بالا رفت. در طبقه‌ی بالا جسی‌ با وقار دری‌ را باز كرد كه‌ هیاهوی‌ موسیقی‌ استراوینسكی‌ اوج‌ گرفت. به‌ دنبال‌ او وارد اتاق‌ بزرگ‌ با كاغذ دیواری‌ سفید و خاكستری‌ و طلایی‌ شدیم. آهنگ‌ "بهارانه" استراوینسكی‌ آویزه‌های‌ بلور چلچراغ‌ را می‌لرزاند. حرفی‌ نداشتیم. تا آن‌ كه‌ عكاس‌ با كت‌ مخمل‌ مشكی‌ وارد شد، با لبخندی‌ پوزش‌ خواست‌ و دستگاه‌ را خاموش‌ كرد.

عمه‌ اِما گفت: «امیدوارم‌ درست‌ آمده‌ باشیم. می‌خواهم‌ عكس‌ دخترم‌ را بگیرید.»

جوانك‌ گفت: «البته‌ كه‌ درست‌ آمده‌اید. منت‌ گذاشته‌اید!» دست‌ دستكش‌ پوش‌ عمه‌ را گرفت‌ و او را به‌ طرف‌ كاناپه‌ كشاند. عمه‌ام‌ سرخ‌ شد. مرد جوان‌ مرا نگاه‌ كرد كه‌ به‌ سرعت‌ دور از آن‌ها روی‌ مبل‌ دیگری‌ لم‌ دادم. مرد با حالتی‌ حرفه‌ای‌ جسی‌ را برانداز كرد و لبخندی‌ به‌ لب‌ آورد. جسی‌ خیلی‌ جدی‌ و اخم‌ آلود دست‌هایش‌ را قلاب‌ كرده‌ بود و مثل‌ یك‌ دریاسالار او را نگاه‌ می‌كرد.

عكاس‌ به‌ آرامی‌ به‌ جسی‌ گفت: «انگار سرحال‌ نیستید خانم، تا سر حال‌ نباشید، عكستان‌ خوب‌ درنمی‌آید.»

جسی‌ گفت: «من‌ سر حالم. دختر دایی‌ام‌ سرحال‌ نیست.»

گفتم: «سر حال‌ بودن‌ و نبودن‌ من‌ فرقی‌ نمی‌كند، قرار نیست‌ كه‌ عكس‌ مرا بیندازند.»

همان‌ موقع‌ كتابی‌ از بغل‌ مبلی‌ كه‌ روی‌ آن‌ نشسته‌ بودم‌ افتاد: كاكا‌سیاه‌ فرفره‌ اثر رونالد فربنك. عكاس‌ نگران‌ به‌ طرف‌ كتاب‌ شیرجه‌ رفت.

از من‌ پرسید: «آثار رُن‌ را می‌خوانید؟»

گفتم: «گاه‌ و بی‌گاه.»

گفت: «من‌ شخصاً‌ چیز دیگری‌ نمی‌خوانم. تا جایی‌ كه‌ به‌ من‌ مربوط‌ می‌شود او حرف‌ اول‌ و آخر را زده. هر وقت‌ كتابی‌ از او می‌خوانم، دوباره‌ از اول‌ تا آخر می‌خوانم. بعد از فربنك‌ اگر كسی‌ دست‌ به‌ قلم‌ ببرد خودش‌ را خراب‌ می‌كند.»

اصلاً‌ ناامیدم‌ كرد، دیگر دلم‌ نمی‌خواست‌ با او بحث‌ كنم.

عكاس‌ گفت: «گمانم‌ با یك‌ فنجان‌ چای‌ موافق‌ باشید. اگر می‌خواهید دم‌ كنم. شماها دوست‌ دارید گرامافون‌ را روشن‌ كنم؟»

جسی‌ گفت: «اصلاً‌ از موسیقی‌ مدرن‌ خوشم‌ نمی‌آید.»

عكاس‌ گفت: «خوب، سلیقه‌ همه‌ یكی‌ نیست.» به‌ طرف‌ در پشتی‌ می‌رفت‌ كه‌ در باز شد و جوانی‌ دیگر با سینی‌ چای‌ در دست‌ وارد شد. او هم‌ مثل‌ همكارش‌ چست‌ و چابك‌ بود و ظاهر مهربانی‌ داشت. شلوار جین‌ مشكی‌ به‌ پا داشت‌ و بلوز ارغوانی. موهایش‌ مثل‌ دو بال‌ قناس‌ روغن‌ خورده‌ روی‌ سرش‌ برق‌ می‌زد.

میزبان‌ ما به‌ دوستش‌ گفت: «دستت‌ درد نكند!»

رو به‌ ما كرد و گفت: «اجازه‌ می‌خواهم‌ دوست‌ و همكار خودم‌ جكی‌ اسمیت‌ را معرفی‌ كنم. خودم‌ هم‌ كه‌ معرف‌ حضور هستم. حالا با فنجانی‌ چای‌ خستگی‌مان‌ درمی‌رود و حالمان‌ جا می‌آید.»

جسی‌ بی‌اعتنا وسط‌ اتاق‌ ایستاده‌ بود. مرد فنجانی‌ چای‌ به‌ او تعارف‌ كرد. جسی‌ با سر مرا نشان‌ داد و گفت: «به‌ او بدهید.» او هم‌ چای‌ را آورد و به‌ من‌ داد.

پرسید: «چه‌ خبر شده. كسالتی‌ دارید؟»

روزنامه‌ را می‌خواندم‌ و گفتم: «نه، اتفاقاً‌ حالم‌ خیلی‌ خوب‌ است.»

عمه‌ گفت: «استالین‌ رو به‌ مرگ‌ است. یا حداقل‌ می‌خواهند این‌ طور وانمود كنند.»

میزبان‌ پرسید: «استالین؟»

عمه‌ اِما گفت: «بله. همین‌ یارو كه‌ در روسیه‌ است.»

«آهان‌ فهمیدم، عموجو. خدا رحمتش‌ كند.»

عمه‌ اِما یكه‌ خورد. جسی‌ ناباورانه‌ اخم‌ كرد. جكی‌ اسمیت‌ آمد و كنار من‌ نشست‌ و روزنامه‌ خواند. «خوب خوب‌  عجب. نُه‌ تا دكتر. پنجاه‌ تا دكتر هم‌ اگر می‌آوردند فایده‌ای‌ نداشت.»

گفتم: «چه‌ عرض‌ كنم.»

جكی‌ اسمیت‌ گفت: «غده‌ی چركی‌ بود. باید چند سال‌ قبل‌ خدمتش‌ می‌رسیدند. جنگ‌ كه‌ تمام‌ شد تاریخ‌ مصرف‌ او گذشته‌ بود، شما این‌ طور فكر نمی‌كنید؟»

گفتم: «گفتنش‌ زیاد آسان‌ نیست.»

میزبان‌ ما فنجان‌ چای‌ در یك‌ دست، دست‌ دیگرش‌ را با تحكم‌ بالا برد و گفت: «اصلاً‌ دوست‌ ندارم‌ این‌ چیزها را بشنوم. حوصله‌اش‌ را ندارم. خدا شاهد است. دلم‌ از هر چه‌ سیاست‌ است، آشوب‌ می‌شود. اما زمان‌ جنگ‌ عموجو و روزولت‌ قهرمانان‌ محبوب‌ من‌ بودند.»

دختر‌عمه‌ جسی‌ كه‌ نه‌ می‌نشست‌ و نه‌ چای‌ می‌خورد جوش‌ آورد و گفت: «بالاخره‌ می‌خواهید این‌ كار لعنتی‌ را تمام‌ كنید یا باز لفتش‌ می‌دهید؟!» گونه‌های‌ گل‌ انداخته‌ی دخترانه‌اش‌ برق‌ می‌زد و اندوهی‌ در چشمانش‌ خانه‌ كرده‌ بود.

عكاس‌ فنجان‌ خود را كنار گذاشت: «البته، البته‌ الان‌ تمامش‌ می‌كنیم. امر، امر شماست!» به‌ دستیارش‌ جكی‌ نگاه‌ كرد كه‌ با اكراه‌ روزنامه‌ را كنار گذاشت‌ و بلند شد و طناب‌ پرده‌ را كشید و دخمه‌ای‌ پر از دوربین‌ و تجهیزات‌ پیدا شد. هر دو متفكرانه‌ جسی‌ را برانداز كردند. عكاس‌ گفت: «اگر بگویی‌ عكس‌ را برای‌ چه‌ می‌خواهی، خوب‌ می‌شود. برای‌ محبوبیت؟ رو كم‌ كنی؟ یا برای‌ دوستان‌ خوش‌ اقبال؟»

دختر‌عمه‌ جسی‌ گفت: «نه‌ می‌دانم‌ و نه‌ اهمیتی‌ می‌دهم.»

عمه‌ اِما بلند شد و گفت: «می‌خواهم‌ عكسی‌ از او بگیرید كه‌ حس‌ داشته‌ باشد...»

جسی‌ دستش‌ را به‌ طرف‌ عمه‌ اِما مشت‌ كرد.

گفتم: «عمه‌جان! بهتر است‌ من‌ و شما بیرون‌ برویم.»

عمه‌ گفت: «ولی‌ آخر...»

عكاس‌ دستش‌ را روی‌ شانه‌ عمه‌ گذاشت‌ و با ملایمت‌ او را به‌ طرف‌ در هدایت‌ كرد و گفت: «آن‌ طرف‌ كمی‌ استراحت‌ كنید. مگر شما نمی‌خواهید كار من‌ خوب‌ از آب‌ دربیاید؟ من‌ جلوی‌ بهترین‌ تماشاگرها هم‌ نمی‌توانم‌ خوب‌ كار كنم.»

عمه‌ اِما دوباره‌ وارفت‌ و سرخ‌ شد. من‌ جای‌ مرد را كنار او گرفتم. جكی‌ اسمیت‌ به‌ جسی‌ گفت: «با موسیقی‌ چه‌ طوری؟»

جسی‌ گفت: «از موسیقی‌ بیرازم.»

جكی‌ گفت: «من‌ كه‌ فكر نمی‌كنم‌ موسیقی‌ بد باشد. در واقع‌ كمك‌ می‌كند...»

در بسته‌ شد و من‌ و عمه‌ اِما كنار پنجره‌ پاگرد ایستادیم‌ و به‌ خیابان‌ نگاه‌ كردیم.

عمه‌ پرسید: « آیا این‌ جوانك‌ تا حالا از تو عكس‌ گرفته؟»

گفتم: «نه. اما تعریف‌ كار او را شنیده‌ام.»

صدای‌ موسیقی‌ بلند شد. عمه‌ با پا روی‌ كف‌ پاگرد ضرب‌ گرفت‌ و گفت: «گیلبرت‌ و سولیوان‌ است، جسی‌ از این‌ موسیقی‌ بدش‌ نمی‌آید. مگر این‌ كه‌ لج‌ كند.»

سیگاری‌ روشن‌ كردم. موسیقی‌ اپرای‌ راهزنان‌ پنزانس‌ ناگهان‌ قطع‌ شد.

عمه‌ اِما با شیطنت‌ گفت: «خوب‌ نازنین، از زندگی‌ پرماجرایت‌ تعریف‌ نمی‌كنی؟»

عمه‌ اِما كار همیشگی‌اش‌ بود. من‌ سعی‌ می‌كردم‌ خاطرات‌ مناسب‌ حال‌ او را پیدا كنم.

یاد بیل‌ افتادم. یاد بئاتریس‌ و رفیق‌جین.

گفتم: «با دختر یك‌ اسقف‌ ناهار خوردم.»

عمه‌ اِما با ناباوری‌ نگاهم‌ كرد: «راستی؟»

باز هم‌ صدای‌ موسیقی‌ آمد. كول‌ پورتر. عمه‌ گفت: «اصلاً‌ از این‌ موسیقی‌ خوشم‌ نمی‌آید. مدرن‌ است؛ نه؟»

موسیقی‌ باز هم‌ قطع‌ شد. جسی‌ در را باز كرد. برافروخته‌ بود و گفت: «فایده‌ای‌ ندارد مامان! حوصله‌اش‌ را ندارم.»

«ولی‌ عزیزم‌ ما تا چهار ماه‌ دیگر به‌ لندن‌ برنمی‌گردیم.»

میزبان‌ ما و دستیارش‌ پشت‌ سر جسی‌ ظاهر شدند. هر دو لبخند می‌زدند. جكی‌ اسمیت‌ گفت: «اصلاً‌ بهتر است‌ از خیرش‌ بگذریم.» عكاس‌ گفت: «باشد برای‌ وقتی‌ دیگر. وقتی‌ كه‌ همه‌ سر حال‌ باشند.»

جسی‌ رو به‌ آن‌ دو نفر برگشت‌ و دستش‌ را دراز كرد و با حجب‌ و حیای‌ دخترنه‌اش‌ گفت: «ببخشید كه‌ وقتتان‌ را گرفتم. واقعاً‌ معذرت‌ می‌خواهم.»

عمه‌ اِما جلو رفت‌ و جسی‌ را كنار زد و با آن‌ها دست‌ داد و گفت: «از بابت‌ چای‌ و پذیرایی‌ ممنونم.»

جكی‌ اسمیت‌ روزنامه‌ مرا بالای‌ سر سه‌ نفر دیگر تكان‌ داد و گفت: «این‌ را فراموش‌ كرده‌ای‌ ببری.»

گفتم: «قابلی‌ ندارد. مال‌ خودتان.»

گفت: «دست‌ شما درد نكند. حالا می‌توانم‌ همه‌ی اخبار آن‌ ماجرا را بخوانم.» در بسته‌ شد و خنده‌های‌ صمیمی‌ آن‌ها را پنهان‌ كرد.

عمه‌ اِما گفت: «هیچ‌ وقت‌ این‌ قدر خجالت‌ نكشیده‌ بودم.»

جسی‌ با خشونت‌ گفت: «من‌ اهمیتی‌ نمی‌دهم. هیچ‌ مهم‌ نیست.»

به‌ خیابان‌ كه‌ پا گذاشتیم‌ دست‌ دادیم، روبوسی‌ كردیم‌ و از هم‌ تشكر كردیم. عمه‌ اِما و جسی‌ دست‌ بلند كردند. یك‌ تاكسی‌ نگه‌ داشت. من‌ هم‌ سوار اتوبوس‌ شدم.

به‌ خانه‌ كه‌ رسیدم، تلفن‌ زنگ‌ می‌زد. بئاتریس‌ بود. می‌گفت‌ تلگرام‌ مرا دیده‌ اما باید حتماً‌ مرا ببیند. گفت‌ شنیده‌ای‌ كه‌ استالین‌ در حال‌ مرگ‌ است.

گفتم: «بله، شنیده‌ام.»

گفت: «باید توی‌ جلسه‌ مطرح‌ كنیم.»

گفتم: «چرا؟»

گفت: «اگر ما نگوییم‌ مردم‌ حقیقت‌ را نمی‌فهمند، كسی‌ باید بگوید.»

گفت‌ كه‌ یك‌ ساعت‌ دیگر می‌آید. ماشین‌ تحریر را حاضر كردم‌ تا كار كنم. تلفن‌ زنگ‌ زد. رفیق‌جین‌ بود. گفت‌ «خبر را شنیده‌ای؟»

رفیق‌جین‌ وقتی‌ شوهرش‌ به‌ هنگام‌ پیمان‌ هیتلر  استالین‌ عضو حزب‌ كارگر شد، از او طلاق‌ گرفت‌ و از آن‌ موقع‌ توی‌ خانه‌ای‌ یك‌ اتاقه‌ زندگی‌ می‌كرد. فقط‌ نان‌ و كره‌ و چای‌ می‌خورد و عكس‌ استالین‌ بالای‌ تخت‌ او بود.

گریه‌ امانش‌ نمی‌داد. می‌گفت: «وحشتناك‌ است. فاجعه‌ است. بالاخره‌ او را كشتند.»

گفتم: «كی‌ او را كشت؟ از كجا می‌دانی؟»

گفت: «جاسوسان‌ و عوامل‌ سرمایه‌داری‌ او را كشتند. مثل‌ روز روشن‌ است.»

گفتم: «هفتاد و سه‌ سالش‌ بود.»

گفت: «آخر آدم‌ كه‌ بی‌خودی‌ نمی‌میرد.»

گفتم: «در هفتاد و سه‌ سالگی‌ آدم‌ همین‌ طوری‌ هم‌ می‌میرد.»

گفت: «باید كاری‌ كنیم‌ كه‌ شایسته‌ و سزاوار او باشیم.»

گفتم: «لابد همین‌ طور است.»

 

داستان: حلقه

کنوت هامسون/ ترجمه از نروژی: علی رضا صیامی

داستان: حلقه


        روزی در ضیافتی زن جوان عاشقی دیدم. چشمانش دوچندان آبی بودند و دوچندان می‌درخشیدند و اصلا نمی‌توانست احساساتش را پنهان کند. او به‌ که عشق می‌ورزید؟ مرد متشخص جوان ایستاده کنار پنجره، پسر صاحب‌خانه، آن لباس فرم به تن و شیر صدا. خدای من، چشمان زن چه عشقی به مرد جوان می‌ورزیدند، و نشسته روی صندلی چه بیقراری می‌کرد.

         از آنجا که او را خوب می‌شناختم، از نیمه شب گذشته که به خانه رفتیم گفتم: چه هوای سبک و معرکه‌ای! امشب خوش گذشت؟ و از آنجا که می‌خواستم به خواهش دلش برسد، حلقه‌ی نامزدی را از انگشتم درآوردم و در ادامه گفتم: ببین، حلقه‌ات برایم خیلی تنگ شده، فشار می‌آورد، چطور است گشادش بکنی؟  

          او دستش را دراز و زمزمه کرد: به من بده تا گشاد بشود.

          حلقه را به او دادم.

          یک ماه می‌گذرد و دوباره او را می‌بینم و می‌خواهم از حلقه بپرسم، اما می‌گذرم. می‌اندیشم، چندان عجله‌ای نیست. بگذار بیش از یک ماه وقت داشته باشد.

          او سر به زیر به خیابان می‌نگرد و می‌گوید: درست است _ حلقه. حلقه‌ی بدشگونی بود، آن را بدجایی گذاشتم، گمش کردم. آنوقت منتظر جوابم می‌ماند. با نگرانی می‌پرسد، عصبانی هستی؟

          می‌گویم، نه.

          خدای من، وقتی فهمید عصبانی نیستم با چه خیال آسوده‌ای دور شد.

          یک سال تمام از این گذشت. بار دیگر به محله‌ی قدیم بازگشتم و شبی در مسیری آشنایِ آشنا گشت می‌زدم.

         در این حال زن به سویم می‌آید، چشمانش سه چندان آبی‌اند و سه چندان می‌درخشند؛ اما دهانش زیادی گشاد و زیادی رنگ‌ پریده است.

          او از دور با صدای بلند می‌گوید:

         بیا این هم حلقه‌ات، حلقه‌ی نامزدی‌ات. عشق من، دوباره پیدا و گشادش کردم. حالا دیگر فشار نمی‌آورد.

         به آن زنِ ول شده و به دهان گشاد و رنگ پریده‌اش، آنگاه به حلقه نگاه کردم.

        تعظیم غرایی کردم و گفتم، آخ، آن حلقه برای ما شگون ندارد. حالا دیگر زیادی گشاد شده است.

 

 

-----------------------------------------------------------------

      

مروری  بر " حلقه"

 

شاید از آنجا که هامسون را بیشتر رمان‌نویس و با رمانهایی همچون گرسنگی(SULT (،رویش خاک) MARKENS GRØDE)  ، ویکتوریا) (VICTORIA ، پن PAN) ) و ... می‌شناسند، به قصه‌های کوتاه و نمایشنامه‌های او که در خلال سال‌های 1895 و 1905 تحریر شده‌اند بسیار کم پرداخته شده است.

از عمر "حلقه" صد و ده سالی (1897) می‌گذرد و هامسون آن را در 38 سالگی نگاشته است. گویا قصه ابتدا در 1894 به صورت شعر منثور و با عنوان Forviklinger (" سوء تفاهم اندر سوء تفاهم" [ سوء تفاهمهایی که در اثر پیچیدگی‌ها موجب پدید آمدن سوء تفاهمهای دیگری می‌شوند] )  در دو جا منتشر می‌شود، سپس شکل فعلی خویش را می‌یابد. نثر قصه صبغه‌ای شاعرانه دارد و زبان قصه متفاوت از نروژی امروزی‌ست، در واقع ترکیبی‌ست از نروژی و دانمارکی؛ زبان صد سال پیش، و نه نروژی قدیم. در اینجا حلقه نماد عشق میان دو شخصیت است، و اندازه‌اش می‌تواند به کیفیت این رابطه مربوط شود. زن کرارا سه مرتبه توصیف می‌شود. قصه سه حوزه‌ی زمانی و پیرنگی چهار حادثه‌ای و پایانی تراژیک دارد.

 

---------------------------------------------------

 

پی نوشت: منبع قصه کتاب Livets røst  بهترین قصه‌های کوتاه هامسون. منبع تحقیق: همان کتاب به اضافه‌ی دو سه تحلیل و تفسیر کوتاه (ظاهرا) دانشجویی.