Woman Hollering Creek
By Sandra Cisneros
From “Woman Hollering Creek” a collection of short stories
Translated by Soudabeh Ashrafi
روزي که دُن سرافين، به خوان پدرو مارتينز سانچز اجازه داد کئلوفيلاس انريکِتا دليان را به عنوان عروس خود از وراي چهارچوب خانهي پدرياش، ماوراي چندين مايل جادهي گل و لاي و سيماني و ماوراي مرز، به آن سوي ديگر، به شهري بنام اِن اِل اوترلادو، ببرد، توانست صبحي را مجسم کند که دخترش دستها را بالاي چشمها سايهبان کرده، به طرف جنوب نگاه ميکند و آروزي بازگشت به وظايف هرچند بيپايانش، شش برادر به دردنخورش و پيرمرد غرغرو را دارد.
او در همهمه و جنجال خداحافظي گفته بود که بالاخره هرچه باشد من پدرت هستم. هيچگاه ترا ترک نخواهم کرد. اين را گفته بود، نگفته بود، زماني که او را درآغوش کشيده بود و بعد رهايش کرده بود که برود. اما در آن لحظه کلئوفيلاس خيلي گرفتار بود و دنبال چيلا، ساقدوش خود ميگشت که نقشهي پرتاب گلِ دستش را بکشند.
به همين دليل ممکن نبود حرفهاي پدر را به ياد بياورد مگر بعدها: من پدرت هستم. هرگز تو را رها نخواهم کرد.
فقط اکنون به عنوان يک مادر. حالا وقتي که او و خوان پدروي کوچک کنار نهر مينشينند. چگونه است که گاهي عشق ميان زن و مرد از ميان ميرود و تمام ميشود. اما عشق پدر و مادر به فرزند يا فرزند به پدر و مادر، به طور کلي چيز ديگري است.
اين چيزي بود که کلئوفيلاس به آن فکر ميکرد؛ همان شبي که خوان پدرو به خانه نيامد و او روي تختخواب دراز کشيد و صداي غرش بزرگراه، پارس سگي از دوردست، صداي شاخههاي درخت گردو که مثل خشخش زيردامنيهاي قديمي بود، او را به خواب برد.
در شهري که او در آن بزرگ شده، سرگرميهاي زيادي نيست، مگر اينکه همراه خالهها و عمهها و مادربزرگها به خانهي اين و آن بروي که آنها ورق بازي کنند و تو تماشا. يا به سينماي شهر بروي تا فيلم آخر هفته را دوباره ببيني، تصوير برفکي. با يک تار موي لرزان آزاردهنده در وسط. يا بروي مرکز شهر و براي خودت يک کافهگلاسه سفارش بدهي که بعد از يک روز و نيم به صورت يک جوش گنده از پشتت بيرون بزند.
يا به خانهي دوستت بروي تا آخرين قسمت سريال تلويزيوني را ببني و سعي کني مدل آرايش مو و صورتت را از روي بازيگران زن سريال تقليد کني.
اما چيزي که کلئوفيلاس انتظارش را داشته، آه برايش کشيده، پچپچاش کرده، به آن خنديده و پيشبينياش کرده از همان وقتي که به اندازهي کافي بزرگ شده و به ويترين پر از تور، پروانه و چين تکيه داده، شورِ عشق است، نه از آن نوعي که روي جلد مجلهي "الارما"ست، مي داني، آن طوري که عکس معشوق را چاپ ميکنند با چنگالي خوني که زن براي خراب کردن خوشنامي خودش استفاده کرده. جنونِ عشق، اما با ذاتي خالص همچون کريستال. از آن نوع که کتابها و ترانهها و سريالهاي تلويزيوني شرح ميدهند وقتي که بلاخره، آدم بزرگترين عشق زندگياش را پيدا ميکند و هرکاري ميتواند و بايد در اين راه انجام ميدهد، به هر قيمتي که باشد.
Tu o Nadie تو يا هيچکس. عنوان آخرين سريال مشهور تلويزيوني. لوسيا مندز زيبا که مجبور شده با بدترين سختيها و دلشکستنها بسازه، جدايي و خيانت، و دوست داشتن، هميشه دوست داشتن بدون در نظرگرفتن هر اتفاقي که افتاده، براي اينکه اين از همه چيز مهمتره. و توي آگهي آسپرين ديديش، واقعاً که خيلي دوستداشتنيه، تو فکر نميکني موهاشو رنگ ميکنه؟ کلئوفيلاس ميخواد بره دراگاستور رنگ مو بخره بده دوستش چيلا موهاش رو براش رنگ کنه؛ اصلاً کار سختي نيست.
براي اينکه تو آخرين قسمت رو ديشب تماشا نکردي اونجا که لوسيا اعتراف کرد او را بيشتر از هرچيزي در زندگيش دوست داره. بيشتر از هرچيزي تو زندگياش! و اول و آخر فيلم، ترانهي تو يا هيچکس را خواند.Tu o Nadie يهجورايي آدم بايد اونجوري زندگي کنه، تو فکر نميکني؟ تو يا هيچکس. براي اينکه رنج کشيدن براي عشق خوبه. بلاخره دردش يهجورايي شيرينه، آخر سر.
سِگويين. آهنگ اين اسم را خيلي دوست داشت. دور و دوست داشتني. نه مثل مون کلووا. زشت.
سهگويين، تگزاس، زنگ خوشي داره. صداي جرينگ جرينگ پول. ميتونه مثل اون زنه توي سريال لباس بپوشه، لوسيا مندز. خانهي قشنگي داشته باشه، اما چيلا حسوديش نميشه؟
بله، تمام راه را تا لاردو رانندگي ميکنند که بتونه لباس عروسياش رو بگيره. اين چيزيست که ميگن. براي اينکه خوان پدرو ميخواد فوراً عروسي کنه، از اون جايي که نميتونه زياد مرخصي بگيره نميخواد دوران نامزديش خيلي طولاني بشه، او شغل مهمي در سگويين داره، فکر کنم تو يه... تو يه کمپاني آبجو کار ميکنه يا... کمپاني تاير ماشين؟ آره بايد زودتر برگرده. به همين دليل بهار ازدواج ميکنن که بتونه مرخصي بگيره. بعد سوار ماشين وانت ميشن و از اينجا ميرن. ماشيناشونو ديدي؟ ميرن خونهي نوشون تو سگويين. نو نو هم نيست، اما ميخوان دوباره نقاشياش کنن. ميدوني که تازه عروسدامادها چه جوراين. نقاشي جديد، وسائل جديد. چرا که نه؟ ميتونه، و شايد بعدها بتونه يکي دوتا اتاقم بزنه سرش براي بچهها. اميدوارم بچههاي زيادي گيرشون بياد.
خوب، خواهي ديد. کلئوفيلاس هميشه خياط خوبي بوده، يه ذره رررررررر يه ذره زس معجزه. اين دختر هميشه خيلي باهوش بوده. بيچاره، حتا مادري نداشته که چيزي يادش بده. مثلاً راجع به شب عروسي، خدا به دادش برسه. با اون باباش که مثل قاطر ميمونه و شش تا برادر دست و پا چلفتي. خوب چي فکر ميکني. آره من ميرم عروسي، البته، لباسي که ميخوام بپوشم بايد يه ذره کوتاه بشه که مد روز باشه. يه لباسي ديشب ديدم که دقيقاً به درد من ميخوره. ديشب اون قسمتِ «پولدارها هم گريه ميکنند»، رو ديدي متوجه لباس مادره شدي؟
لاگريتونا، چه اسم خندهداري براي يک نهر دوست داشتني. اين اسمي بود که روي نهري که از پشت خانه ميگذشت گذاشته بودند. با اين همه هيچکس نميتوانست بگويد زن از روي خشم فرياد کشيده بود يا از روي درد. بوميها فقط همينقدر ميدانستند که نهري که يکبار در راه رفتن، به سنآنتونيو از آن ميگذشتند و يکبار هم موقع بازگشت، نهر فرياد زن خوانده ميشد. نامي که اينجاييها سوالي در مورد آن نميکردند و کمتر هم فهميده شده بود.
Pues, alla de los indios, Quien sabe?
- اي بابا، کي از کار اين سرخپوستها سر در مياره. شهريها شانههاشان را بالا ميانداختند. از آنجايي که به زندگي هيچکدامشان مربوط نبود که اين يک نخ آب از کجا و چگونه نام عجيب خود را گرفته بود.
«واسه چي ميخواي بدوني؟» تريني مسئول رختشويخانه پرسيد، باهمان اسپانيايي خشنش که هميشه موقع پول خرد دادن يا داد کشيدن سر کلئوفيلاس استفاده ميکرد. اول براي اين که زيادي تو ماشينها پودر ميريخت. بعد براي اين که نِشسته بود روي ماشين لباسشويي، و باز هم بعد، بعد از اينکه خوان پدريتو به دنيا آمده بود. براي اين که او نميفهميد که در اين کشور نميتواني بچهات را بگذاري بدون شلوار اين طرف و آن طرف بدود در حاليکه دودولش هم آويزان است. اين کار خوبي نبود، ميفهمي؟
کلئوفيلاس چهطور ميتوانست به همچين زني توضيح دهد که چرا نام نهر فرياد زن برايش جالب است. حرف زدن با او هيچ فايدهاي نداشت.
از طرف ديگر خانمهاي همسايه هم بودند. همسايههاي بغليِ خانهاي که آنها نزديک نهر اجاره کرده بودند. سولداد طرف چپ و دلورس طرف راست.
همسايه سولداد دوست داشت خود را بيوه صدا کند، حالا چطور بيوه شده بود خودش رازي بود. يا شوهرش مرده بود يا با يکي از فاحشههاي محلهي يخچال فرار کرده بود يا به سادگي، يک بعدازظهر رفته بود سيگار بخرد و هرگز برنگشته بود. مشکل ميتوان گفت کدام، چون سولداد معمولاً راجع به او حرف نمي زد.
در خانهي طرف ديگر، سينيورا دلورس زندگي ميکرد، خانمي مهربان و دلپذير. خانهي او به شدت بوي شمع و عودي را ميداد که در نمازخانهي کوچکش دائماً ميسوخت. نمازخانه را براي خاطرهي دو پسرش که در جنگ گذشته کشته شده و شوهرش که دوماه بعد از آنها از غصه دقمرگ شده بود برپا کرده بود. خانم دلورس اوقات خود را ميان اين مردها و باغچهاش تقسيم ميکرد. باغچهاي مشهور به خاطر گلهاي آفتابگردان بلندي که براي راست ايستادن به دستهجارو و مقواهاي کهنه احتياج داشتند، تاج خروسيهاي سرخ سرخ، با شرابههاي خونآلود، يک سرخ پررنگ زنانه: و به خصوص رُزهاي سرخي که بوي غمآلودشان مرگ را به ياد کلئوفيلاس ميآورد. هر يکشنبه خانم دلورس يک دسته رز ميچيد، مرتب ميکرد و روي سه سنگ قبر محجوب سگويين ميگذاشت.
امکان دارد که زنهاي همسايه، دلورس و سولداد يک زماني نام Arroyo را قبل از اين که انگليسي بشود ميدانستهاند اما حالا نه. آنها به قدر کافي گرفتار يادآوري نام مردهايي بودند که از روي انتخاب يا شرايط زندگي، آنجا را ترک کرده و هرگز بازنگشته بودند.
درد يا خشم، کلئوفيلاس به زماني فکر کرد که براي اولين بار به عنوان تازهعروس از روي پل رد شد و خوان پدرو نهر را به او نشان داد. لاگريتونا، و او خنديد. چه اسم مسخرهاي براي نهري زيبا و مملو از عاقبتهاي خوش.
تعجبآور بود که اولين بار نه فرياد زد و نه از خود دفاع کرد. هميشه گفته بود اگر مردي او را کتک بزند، هر مردي، مطمئناً او هم خواهد زد.
اما زماني که آن لحظه رسيد، و او يک بار توي گوشش زد و بار دوم و بار سوم تا وقتي که لبش شکافت و خون سرازير شد، از خود دفاع نکرد، گريه را سر نداد، و فرار نکرد آن طوري که فکر کرده بود خواهد کرد؛ زماني که اين چيزها را در سريالهاي تلويزيوني ديده بود.
در خانهي پدري هيچگاه پدر و مادرش دست روي يکديگر يا بچهها بلند نکرده بودند. با اين که قبول داشت شايد در خانهي پدري به او به عنوان تنها دختر خانواده خيلي سخت نگرفته بودند، مثل يک پرنسس، اما باز هم چيزهايي بود که نميشد به اين بهانه بخشيد. هرگز.
اما وقتي که اين اتفاق براي اولين بار افتاد آنموقع که چيزي از ازدواجشان هم نگذشته بود سر جايش ميخکوب شد، صدايش بريده بود، هيچ حرکتي نميکرد، بيحس. هيچ کاري نکرد به جز اينکه به داغي دهانش دست زد لبش را لمس کرد و به خون روي دست خيره شد مثل اينکه آن موقع هم نتوانست بفهمد؟
مردهاي محلهي يخچال. تا آنجايي که او ميتواند بگويد، در طول مدت يک سالي که آنها تازهعروس و تازهداماد بودند و او دعوت ميشد که همراه شوهرش برود، کنار او ساکت بنشيند و به حرفهايشان گوش کند، منتظر شود و آبجويش را لب بزند تا وقتي که بطري از خنکي بيفتد، دستمال کاغذياش را بپيچاند و گره بزند، با يکي بادبزن درست کند، با آن يکي گل رز، سرش را تکان دهد، لبخند بزند، خميازه بکشد، مودبانه نيشش را باز کند، به موقع به حرفهاي بامزهاشان بخندد، به بازوي شوهرش تکيه دهد و آستينش را بکشد، و بلاخره اين مهارت را بدست بياورد که حدس بزند حرفهايشان به کجا خواهد رسيد، از روي همين کلئوفيلاس نتيجه ميگيرد که هرکدام از اينها سعي ميکند شبانه حقيقتي را پيدا کند که ته بطري مثل يک سکهي قديمي طلايي در کف دريا دراز کشيده است.
آنها ميخواستند چيزهايي را به يکديگر بگويند که ميخواستند به خودشان بگويند. اما هماني که مثل يک بادکنک بلند ميشود ميخورد روي ديوارهي مغز و هيچگاه راه بيرون را پيدا نميکند. حباب ميشود و برميخيزد، در گلو غرغر ميکند، مي چرخد روي سطح زبان و روي لبها آتشفشان ميکند_ آروغ.
اگر شانس بياورند در آخر شبِ طولاني اشکهايي خواهند ريخت. هر لحظهاي که دست بدهد مشتها سعي ميکنند حرف بزنند. آنها سگهايي هستند که دنبال دم خود ميدوند، قبل از اينکه براي خوابيدن ولو شوند، سعي در پيداکردن راهي، جادهاي، خروج و بلاخره کسب کمي آرامش.
صبحها، گاهي وقتها قبل از اين که او چشمهايش را باز کند. يا بعد از عشقبازي. يا به سادگي مواقعي که او بيدار شده و مقابلش پشت ميز نشسته است و لقمههاي غذا را به دهان ميگذارد و ميجود، کلئوفيلاس فکر ميکند اين مرديست که من تمام عمر منتظرش بودهام.
نه اين که او مرد خوبي نيست. او بايد وقتي که بچه را عوض ميکند به خود يادآوري کند که چرا او را دوست ميدارد، يا وقتي که زمين حمام را ميشويد يا سعي ميکند براي وروديهايي که در ندارند پرده درست کند يا ملافهها را سفيد کند. يا منتظر شود ببيند کي به در يخچال لگد ميزند و ميگويد که از اين خانه متنفر است و ميرود بيرون جايي که زرزر بچه اذيتش نکند و او با سوالهاي مشکوک آزارش ندهد و از او نخواهد اين را درست کند، آن را تعمير کند. براي اينکه اگر ذرهاي عقل داشت ميتوانست بفهمد که او قبل از خروسخوان بيدار ميشود ميزند بيرون که غذاي شکم او را تهيه کند، سقف روي سرش بگذارد و بايد دوباره صبح زود بلند شود برود، چرا او نميتواند راحتش بگذارد. زن چرا نميتواني مرا راحت بگذاري.
او خيلي قدبلند نيست، نه، او شبيه هنرپيشهي مرد سريال تلويزيوني نيست. روي صورتش هنوز جاي جوشهاي چرکي مانده است. شکمکي هم از خوردن آبجو به هم زده. اما خوب، او هميشه مرد يغوري بوده.
اين مردي که ميگوزد، آروغ ميزند، خروپف ميکند همان طور که ميخندد او را بغل ميکند و ميبوسد. اين شوهري که او موي سبيلاش را هر روز صبح در دستشويي پيدا ميکند، کفشهايش را بايد روي بالکن بگذارد که هوا بخورد، اين شوهري که ناخنهايش را جلو مردم کوتاه ميکند، بلند ميخندد، مثل يک مرد فحش ميدهد، و بايد قسمتهاي مختلف شامش در بشقابهاي جداگانه روي ميز گذاشته شود همان طور که در خانهي مادرياش، به محض اين که به خانه ميآمد، دير يا زود. کسي که براي موسيقي و سريال تلويزيوني عاشقانه يا گلسرخ، تصوير هلال ماه روي نهر يا در قاب پنجره تره هم خرد نميکند، پردهها را ميبندد و ميخوابد، اين مرد، اين پدر، اين همآورد، اين مراقب، اين پيغمبر، اين سرور، اين شوهرِ تا روز رستاخيز.
شک. به نازکي يک تار مو. يک فنجان شسته شدهي عوضي دمر شده توي قفسه. ماتيکش، پودر تن، و برس، همهي اينها که به طرزي متفاوت در حمام مرتب شده.
نه. خيالات او. خانه مثل هميشه است. هيچچيز. از بيمارستان ميآمد با پسر نوزاد و شوهرش. ديدن کفشهاي خانگي زير تخت آرامشبخش بود. لباس خانهي رنگ و رو رفته همان طور آويزان توي حمام. بالشش. تخت خوابشان.
خانه، خانه، حس شيرين به خانه رسيدن. دلپذير مثل بوي پاشيدن پودر صورت در هوا. ياسمن، چسبندگي ليکور.
لکههاي تيرهي سرانگشتان روي در. ته سيگار له شده در ليوان. ناسوري تخيل.
گاهي اوقات به خانهي پدرياش فکر ميکرد. اما چگونه ميتوانست به آنجا برگردد؟ چه بدبختياي. همسايهها چه ميگفتند؟ به آن طرز به خانهي پدر برگشتن، يک بچه در بغل يک بچه هم در شکم. شوهرت پس کجاست؟
شهر غيبتها. شهر غبار و نااميدي. چيزي که او آن را با اين ديگر شهر غيبتها تاخت زده است. شهر غبار، شهر نااميدي. خانههايي که شايد فاصلهي بيشتري از هم دارند اما لزوماً خصوصيتر نيستند. بدون يک متروي زيرزميني پر از برگ درختان در مرکز شهر، اما زمزمهها همانقدر مشخص. بدون انبوه پچپچههاي هر يکشنبه روي پلههاي کليسا. زيرا که اينجا پچپچهها غروب آفتاب از محلهي يخچال شروع ميشد.
اين شهر و غرور احمقانهش به خاطر درخت گردويي نقرهاي به اندازهي يک کالسکهي بچه جلو شهرداري. تعميرگاه تلويزيون. داروخانه، فروشگاه لوازم يدکي، خشکشويي، کايروپرکتور، مشروبفروشي، پرداخت وجهالضمان، فضاي خالي جلو مغازهها و هيچچيز، هيچچيز جالب. هيچجايي که آدم بتواند پياده برود. براي اينکه اين شهر طوري ساخته شده که حتماً به شوهرها وابسته باشيد. يا بايد در خانه بماني. يا بايد رانندگي کني. اگر به اندازهي کافي پولدار باشي صاحب ماشين باشي يا اجازهي رانندگي داشته باشي.
هيچ جا نيست که بروي. مگر اينکه خانهي همسايهها را به حساب بياوري. سولداد در يک طرف، دلورس در طرف ديگر. يا که نهر.
بعد از تاريکي اونجا نرو. خواهرجون. دور و برِ خونهات باش. براي سلامتيات خوب نيست. بديُمنه. هواي بد. مريض ميشي هم خودت هم بچه. تو تاريکي پلکيدن زهرهترکات ميکنه اونوقت ميفهمي ما چي ميگيم.
گاهي، تابستانها رودخانه فقط يک چالهي گلآلود است. اما حالا در بهار به خاطر باريدن بارانها، چيزي پر از زندگي، چيزي با صدايي متعلق به خودش، همهي شب و روز ندا ميدهد با آوايي نقرهاي و بلند. اين لايورونا زن گريان است. لايورونا زني که بچههاي خودش را غرق کرد. شايد اسم نهر را از او گرفته باشند. او با به خاطر آوردن همهي داستانهايي که در بچگي شنيده اين فکر به مغزش خطور ميکند.
لايورونا او را صدا ميکند. مطمئن است. کلئوفيلاس پتوي دانلد داک بچه را روي زمين پهن ميکند. گوش کن. آسمان روز به طرف شب ميگرايد. بچه مشت پر از چمن را بالا ميآورد و ميخندد. لايورونا. کلئوفيلاس فکر ميکند آيا چيزي به ساکتي اين فضا ممکن است زني را به طرف تاريکي زير درختان بکشد.
چيزي که اون دلش ميخواد اينه... طوري رفتار کرد که انگار لمبر زني را وسط پاهاي خودش بکشد، احمق بوگندوي آن طرف خيابان اين را گفت و مردها را خنداند. اما کلئوفيلاس فقط زير لب غرولند کرد. نکبتي. و رفت که ظرفها را بشويد.
کلئوفيلاس ميدانست که او اين را نگفت چون که حقيقت بود. بلکه اين را گفت چون خودش به بودن با زني احتياج داشت. به جاي مشروبخوري هرشبه در محلهي يخچال و تنهايي خود را به خانه کشاندن.
ماکسيميليانو کسي بود که ميگفتند زنش را در دعوا مرافعهي محلهي يخچال کشته است. زنش با جارو به طرف او هجوم برده بود. او گفته بود بايد شليک ميکردم. زنيکه مسلح بود.
خندهي آنها پشت پنجرهي آشپزخانه. شوهر و دوستانش. منولو، بِتو، افرين، الپريکو، ماکسيميليانو.
آيا کلئوفيلاس همان طوري که شوهرش ميگفت هميشه اغراق ميکرد؟ به نظر ميرسد روزنامهها پر از اين داستانها بود. زني که جسدش کنار بزرگراه پيدا شده بود. اين يکي از ماشينِ در حال حرکت به بيرون هل داده شده بود. اين يکي بيهوش، آن يکي تا مرز مرگ کتک خورده بود. شوهر سابقش، شوهرش، معشوقهاش، پدرش، برادرش، عمويش، دوستش، همکارش. هميشه. اخبار وحشتناک همهجاي روزنامهها. ليواني را در کف صابون فرو برد و براي لحظهاي بر خود لرزيد.
او کتابي را پرت کرده بود. کتابِ او را. از آن طرف اتاق. يک ورم داغ روي گونه. ميتوانست اين را ببخشد. اما چيزي که بيشتر سوزاندش اين بود که اين کتاب او بود داستاني عاشقانه از کورين تبادو. چيزي که خيلي دوست داشت براي اين که او اکنون در امريکا زندگي ميکرد بدون تلويزيون و سريالهاي تلويزيوني.
به جز حالا که از غيبت شوهرش استفاده کرده بود و چند قسمتي را در خانهي سولداد ديد زده بود براي اين که دلورس به اينچيزها اهميت نميداد. اما سولداد به اندازهي کافي مهربان بود که بخشهايي از فيلم Maria de nadie را برايش تعريف کند. دختر فقير آرژانتيني که از بخت بد عاشق پسر زيباي خانوادهي آروچا، خانوادهاي که برايشان کار ميکرد شده بود، کساني که زير سقفشان ميخوابيد، زميناشان را جارو ميکرد. زير يک سقف، آنجايي که جاروي گردگيري و وسايل زمينشويي شاهد بودند. خوان کارلوس آچارو با فک چهارگوش حرفهاي عاشقانهاي به او زده بود؛ دوستت دارم ماريا به من گوش کن، محبوب من، اما او بايد ميگفت نه، نه، ما از يک طبقه نيستيم و يا بايد به او يادآوري ميکرد که هيچکدام نبايد عاشق ديگري ميشد؛ در حاليکه قلبش ميشکست، ميتواني تصورش را بکني.
کلئوفيلاس فکر کرد زندگي بايد اينطوري باشد. شبيه سريال تلويزيوني، فقط حالا موضوع داشت غميگنتر و غمگينتر ميشد و هيچ آگهي تبليغاتي هم براي رهايي از اين غم در ميان نبود. و دورنما هيچ عاقبت خوشي هم ديده نميشد. وقتي با بچه پشت خانه کنار نهر نشست به اين موضوع فکر کرد. کلئوفيلاس...؟ اما يک جوري بايد اسمش را عوض ميکرد به توپَزيو، يا يِسِنيا، کريستال، آدريانا، استفانيا، آندريا، يه چيزي شاعرانهتر از کلئوفيلاس. همهي اتفاقات خوب براي زنهايي ميافتاد که نامهاي جواهرات را داشتند. اما چه اتفاق خوبي براي يک کلئوفيلاس افتاده بود؟ هيچ. به جز ترکي در استخوان صورت.
چون که دکتر گفته بود، بايد برود. بايد، براي اينکه مطمئن شود حال بچه خوب است و هيچ مسالهاي موقع زايمان نخواهد داشت و روي کارت ويزيت دکتر نوشته بود سهشنبهي آينده. ممکن است لطفاً او ببردش. فقط همين.
نه، او هيچ از اين موضوع حرف نخواهد زد. قول ميدهد. اگر دکتر پرسيد ميتواند بگويد از پلهها افتاده يا توي حياط ليز خورده، از پشت ليز خورده. ميتواند اين را بگويد. بايد سه شنبهي آينده به مطب دکتر برود. خوان پدرو خواهش ميکنم. به خاطر بچه، براي بچهاشان.
او ميتواند به پدرش نامه بنويسد و پول قرض کند، براي خرج زايمان و دوا و دکتر. اما خوب اگر ترجيح ميدهد اينکار را نکند، نميکند. بسيارخوب نخواهد کرد. خواهش ميکنم ديگه بسه. خواهش ميکنم. او ميداند با همهي خرجهايي که دارند محال است بتواند پولي پسانداز کند، اما چهگونه ميتوانند قسطهاي وانت را بدهند. و بعد از پرداخت صورتحساب آب و برق و گاز و اجاره، ديگر چيزي باقي نميماند. اما خواهش ميکنم حداقل براي ويزيت دکتر. هيچ چيز ديگر نخواهد خواست. او بايد برود دکتر. براي چه اينقدر مشتاقه؟ براي اين که.
براي اينکه ميخواهد مطمئن شود که بچه اينبار کلهپا نميشود و او را از وسط دوتا نميکند. بله، سه شنبهي آينده، ساعت پنجونيم. خوان پدريتو را لباس ميپوشانم و آماده ميکنم. اما اينها تنها کفشهايي است که دارد. واکسشان ميزنم و حاضر خواهيم بود. به محض اينکه از سرکار بيايي. باعث خجالتت نميشويم.
_ فلسيه؟ منم، گراسيِلا.
_ نه نميتونم بلندتر حرف بزنم. سرِکارم.
_ ببين. يه لطفي بايد به من بکني. يه مريضي اينجاست. يه زن که يه مشکلي داره.
_ خيليخب يه دقيقه صبر کن. گوش ميدي يا نه؟
_ واقعاً نميتونم بلند حرف بزنم چون شوهرش تو اتاق بغليه.
_ ممکنه فقط گوش کني؟
_ من داشتم ميرفتم که براش سونوگرام بکنم. حاملهست خوب؟ يه دفه زد زير گريه. خداي من. فليسه. اين زن بيچاره همهي بدنش سياه و کبود بود. شوخي نميکنم.
_ از شوهرش. پس کي؟ يکي ديگه از اون عروسها از اونور مرز. همهي کسوکارش هم تو مکزيکند.
_ اَه. فکر ميکني اونا کمکش ميکنند؟ برو بابا دلت خوشه. اين زنه اصلاً انگليسي هم بلد نيست. اجازه نداشته به فاميلش تلفن کنه يا حتا نامه بنويسه. واسه همين تو رو خبر کردم.
_ بايد برسونيش يه جايي.
_ نه خره، مکزيک، نه! به ايستگاه گريهاوندِ سنآنتونيو.
_ نه فقط برسونش. خودش پول داره. تو فقط تنها کاري که بايد بکني اينه که سر راهت به خونه، برسونيش به ايستگاه. خب چي ميگي؟
_ نميدونم. صبر کن.
_ خب اگه فردا خوب نيست...
_ پس اين يه قرارهها فليسه. پنجشنبه، سر Cash N Carry بزرگراه I-10 سر ظهر. همونجا حاضره.
_ اُ، اسمش کلئوفيلاسه.
_ نميدونم. نميدونم. يکي از اون قديسههاي مکزيکي، حدس ميزنم. يه شکنجه شده يا همچين چيزي. کلئوفيلاس. ک.ل.ي.و.في.لاس. بنويس.
_ ممنونم فليسه. وقتي بچهاش به دنيا بياد بايد اسم مارو روش بذاره. نه؟
_ آره. راست ميگي. مثل يه ملودرامه. چهزندگياي. فعلاً خداحافظ.
تمام صبح آن حالت نيمهترسيده نيمه مردد. هرلحظه ممکن است خوانپدرو سرو کلهاش پيدا بشود. تو خيابون. سر Cash N carry. مثل خوابي که ديده بود.
بايد به اينها فکر ميکرد تا وقتي که زن با وانت سر رسيد. بعد ديگر وقت نبود راجع به هيچ چيز فکر کند به جز وانتي که به طرف سن آنتونيو ميرفت. وسائل را بگذار عقب و سوار شو.
اما وقتي که از روي آرويو گذشتند راننده فريادي کشيد به بلندي فرياد مارياچي. که نه تنها کلئوفيلاس را متعجب کرد بلکه خوان پدريتو هم جا خورده بود.
بعد، نگا چه با مزه. هردوتونرو ترسوندم. ببخشيد. بايد قبلاً يه ندايي ميدادم. هروقت از روي پل ميگذرم اينکارو ميکنم. بخاطر اسمش ميدوني، فرياد زن، بعد، داد ميزنم. اين را سپانگليسي گفت و خنديد. ادامه داد: متوجه شدي که روي هيچ جايي اسم زن نذاشتن. واقعاً، مگر اين که باکره بوده. فکر کنم فقط وقتي مشهور ميشي که باکره باشي. دوباره خنديد.
براي همين اسم اون نهرو دوست دارم. باعث ميشه آدم دلش بخواد فرياد بزنه مثل تارزان. درسته؟
همه چيز اين زن، فليسه، باعث شگفتي کلئوفيلاس ميشد. راندن وانت، وانت. باور ميکني. و وقتي کلئوفيلاس پرسيده بود که آيا وانت مال شوهرش است، جواب داده بود که شوهر ندارد. وانت مال خودش بود. خودش انتخابش کرده بود. خودش داشت قسطش را مي داد.
يک وقتي پونتياک سانبِرد داشتم. اما اونا مال پيرزنهاست. ماشينهاي تيتيش ماماني. به اين ميگن ماشين حسابي.
کلئوفيلاس فکر کرد اين چه طرز صحبت کردن براي يک زن بود؟ فليسه شبيه هيچکدام از زنهايي که تا به حال دیده بود نبود. ميتوني مجسم کني. وقتي از آرويو ميگذشتيم شروع به فرياد کشيدن کرد مثل يک ديوانه. فکر کرد بعداّ به پدر و برادرهايش خواهد گفت. درست همين جوري که گفتم. چه کسي ممکن بود فکرش را بکند؟
چه کسي ممکن بود؟ خشم يا درد، شايد، اما نه مثل فريادي که او از اعماق دلش بيرون داده بود. فليسه گفته بود باعث ميشه دلت بخواد مثل تارزان داد بزني.
بعد فليسه دوباره شروع کرده بود به خنديدن اما اين فليسه نبود که ميخنديد. اين صداي غرغرهي گلوي خودش بود، يک روبان بلند خنده، مثل آب.
نوامبر 97