داستان: آن زنِ در جايگاه بنزين
داستان: آن زنِ در جايگاه بنزين
1
مرد دیگر نمیدانست که آیا این خواب را واقعأ یکبار دیده، یا از همان اول فقط فکر و خیال بوده است. خواب آن قدر همراهیش کرده بود که دیگر نمیدانست کدام تصویر، کدام رویا و کدام فیلم باعثاش شده بود. آن وقتها وقتی کلاس درسی خسته کننده بود یا روزی تعطیل را با پدر مادرش میگذراند، خودش را میسپرد دست این خواب و خیال، بعدها در جلسههای اداری یا حین سفرهایش در قطار، وقتی که خسته بود، پروندههایش را کناری گذاشته بود، سر به عقب تکیه داده و چشمها را بسته بود.
چند باری خوابش را تعریف کرده بود، برای این و آن دوست و برای زنی که سالها بعد از آشنائیشان و عشق بازیهایشان، در شهری بیگانه دیده بودش و روزی را باهم با حرف و پرسه زدن سر کرده بودند. نه این که خواسته باشد خوابش را از کسی مخفی کند. مناسبتی نمیدید که خواب را به دفعات تعریف کند. علاوه بر این نمیدانست که چرا این خواب همراهیش میکرد؛ میدانست که کمی از خواب را بر ملا کرده بود، و این تصور که کس دیگری بتواند این خواب را ببیند، خوش آیندش نبود.
2
در خواب دارد با اتومبیلی در دشتی گسترده و خشک میرود. جاده صاف است و مستقیم و گاهی در سراشیبیی یا پشت تپهای ناپدید میشود، اما مرد به هرحال جاده را میبیند که به سمت کوههای در افق میرود. خورشید در سمت الرأس ایستاده و فراز آسفالت هوا پرپر میزند.
مدتی است که اتومبیلی از مقابلش نیامده و او هم از کسی سبقت نگرفته است. آبادی بعدی بر اساس نقشه و تابلوها شصت مایل بعد است، جائی درکوهها یا پشت آنها، چپ و راست هم تا جائی که مرد میبییند، ساختمانی نیست. اما کمی بعد سمت چپ جاده یک جایگاه بنزین است. محوطهای وسیع و شنی، دو تلمبه بنزین در وسط، پشت اینها ساختمانی چوبی دو طبقه با تراسی مسقف. مرد ترمز میکند، میپیچد به جایگاه و کنار تلمبهای میایستد. ابر شنی که پشت اتومبیلش به هوا برخاسته، فرو مینشیند.
مرد منتظر میشود. همان لحظه که میخواهد پیاده شود و در بزند، در باز میشود و زنی بیرون میآید. اولین بار که این خواب به سراغش میآید، زن دختری است جوان و طی سالها میشود زنی جوان، تا این که بین سی و چهل سال میماند و پیرتر نمیشود. زن همان زن جوان میماند، اما مرد چهل و پنجاه را رد میکند. زن بیشتر شلوار جین تنش است و پیرهنی چهار خانه، گاهی پیرهنی گشاد و بلند تا مچ پا، آن هم از پارچه جین ِآبی رنگ و رو رفته یا پارچه آبی رنگ پریدهِ گلدار. زن قد متوسطی دارد، هیکلی پر، اما نه چاق، صورت و بازوهایش پراز کک و مک، موی بلوند تیره، چشمها خاکستری روشن و لبها درشت. زن با گامهای مصممی میآید و با حرکاتی مصمم با دست چپ لوله بنزین را بر میدارد و با دست راست اهرم بنزین را میچرخاند و باک اتومبیل مرد را پر میکند.
بعد خواب جهشی پیدا میکند. چطور مرد به زن سلام میکند، چطور به هم نگاه میکنند، چه به هم میگویند، آیا زن از مرد میخواهد قهوهای یا آبجوئی با هم بنوشند، یا مرد میپرسد که میتواند بماند، چطور میشود که زن با مرد به اتاق خواب طبقه بالا میرود – مرد هیچوقت اینها را پیش خودش مجسم نکرده است. او زن را وخودش را میبیند در تخت خوابی به هم ریخته، بعد از این که با هم خوابیدهاند، دیوارها را میبیند،کف اتاق را،کمد و میزتوالت را،تمامش به رنگ آبی کمرنگ،تخت خواب آهنی را میبیند و راه راههای روشنی را که آفتاب از لابلای کرکرههای چوبی آبی کمرنگ به دیوارها،کف،کمد، قفسهها، ملافهها و به بدن آن زن و خودش میاندازد. اینها همه یک تصویر است، صحنهای نیست با داستان و جمله پردازی، فقط رنگ، نور، سایه، سفیدی ملافهها و ترکیب بدنهایشان. تازه شب که میشود، آن خواب دوباره جریان پیدا میکند.
مرد اتومبیلش را کنار ساختمان و کنار وانت زن پارک کرده است. پشت ساختمان هم تراسی مسقف است، چند باغچه گوجه فرنگی و هندوانه، وگلخانهای که زن برای محافظت در برابر شن ساخته است و در آن گونههای مختلف توت را پرورش میدهد. پشت این گلخانه بیابان است وجا به جا بوتههایی و بستر خشک نهری که با آبی که زمستانها در آن جاری میشود، طی سالها و قرنها سه – چهار متری زمینِ سنگی را بلعیده است. وقتی زن مرد را میبرد تا پمپ چاه عمیقی را نشانش بدهد، بستر نهر را هم نشانش میدهد. حالا مرد روی تراس نشسته است و به تیرهتر شدن آسمان نگاه میکند. سروصدای کارکردن زن در آشپزخانه را میشنود. اگراتومبیلی بیاید، مرد از جا بلند میشود، از اتاق ها رد میشود و سرویس میدهد. اگر هم زن چراغ روشن کند و نور چراغ از لای در بیفتد روی کف تراس، مرد بر میخیزد و در راهروی خانه چراغی را روشن میکند که بین دو پمپ بنزین است و محوطه را روشن میکند. مرد از خودش میپرسد که یعنی لامپ تمامِ شب روشن است و نورش به اتاق خواب میافتد، امشب وشبهای بعد وتمام شبهایی که در راهاند.
3
بیشتر وقتها خوابهایی که همراهیمان میکنند در تضاد با زندگیی هستند که میکنیم. مسافرخواب میبیند که به خانه بر می گردد، و خانهنشین خوابِ رفتن میبیند وخوابِ سرزمینهای دور و کارهای بزرگ.
خواب بینِ این خواب، زندگی آرامی داشت. نه خسته کننده، نه پیش پا افتاده- انگلیسی حرف میزد و فرانسه، در داخل و خارج موقعیت شغلی خوبی پیدا کرده بود، با وجود مخالفتها به عقایدش پایبند بود، بحرانها و در گیریها را پشت سر میگذاشت و نزدیک شصت سالگی سرزنده بود، موفق و با تجربه. همیشه کمی مضطرب بود، چه سرِکار، چه درخانه و چه در تعطیلات. نه این که کارها را عجول و شتابزده انجام بدهد. اما پشت آرامشی که در شنیدن، پاسخ دادن و کار کردن نشان میداد، اضطرابی نهفته بود ناشی از تمرکز به وظیفهاش و ناشی از بیطاقتیاش، چون هیچوقت انجام کار در واقعِ امر با انجام کار در تصورات هماهنگی نداشت. گاه این اضطراب به نظرش عذاب بود و گاه نیرو، نیرویی بال و پر دهنده.
جذّابیت خاصی داشت. وقتی به کسی یا چیزی مشغول بود، به طرز دلنشینی گیج میشد و دست و پا چلفتی، و چون میدانست که رفتار گیج و ناشیانهاش در خور آن فرد و چیز نیست، لبخندی از سر عذر خواهی میزد. خیلی به صورتش میآمد؛ به دور لبهایش حالتی دلخور میداد و به دورچشمها حالتی غمگین، و چون در تلاشش برای عذر خواهی نه وعدهی بهبود، بلکه قبولِ عدم لیاقت بود، لبخندی بود از سر شرم و پر از استهزاء خودش. زنش مدام از خودش میپرسید این گیرایی مرد چقدر طبیعی است، آیا مرد با رفتارگیج و دست پا چلفتیاش لوندی میکرد، آیا لبخندش را به قصد میزد، آیا میدانست که آن حالتِ دلخور و غمگین در طرفِ مقابل میل به دلجوئی را بیدار میکرد. زن نمیتوانست بفهمد. واقعیت این بود که جذّابیتش، بدون این که خودش متوجه شود، همدلی پزشکها، پلیسها، منشیها و فروشندهها، بچهها و سگها را بدست میآورد.
روی زن جذابیت مرد دیگر تاثیری نداشت. زن اول فکر میکرد که جذابیت مرد دیگر نخ نما شده است- مثل خیلی چیزهای دیگر دوروبرمان که بتدریج نخ نما میشوند. اما یک روز متوجه شد که آن جذابیت به ستوهاش آورده. به ستوه. با شوهرش تعطیلات را رفته بود رم، با او در میدان ناوونا نشسته بود و مرد داشت با همان حالت دلنشین و حواس پرت که گاهی دست به سرِ زن میکشید، سر سگی ولگرد و گرسنه را نوازش میکرد، و همان لبخند دلنشین و شرمگین را به لب داشت که وقتی همان حرکت را با زن هم میکرد، به لب داشت. جذابیتش فقط نوعی خودگریزی بود و خود فراموشی. مناسکی بود که شوهرش وقتی احساس میکرد مزاحمش شده اند، بر پا میکرد.
اگر این ایراد را به مرد میگفت، مرد درک نمیکرد. زندگی زناشوئیشان پراز مراسم بود، و همین هم دلیل موفقیتش بود. مگر تمام ازدواجهای موفق مدیون مراسم نیستند؟
زن پزشک بود و همیشه مشغول به کار، حتی وقتی سه بچهشان کوچک بودند؛ وقتی بچهها بزرگتر شدند، زن وارد حوزه تحقیقات شد و در دانشگاه تدریس میکرد. هرگز کارِ زن یا کارِ مرد مانعی بین آن دو نبود؛ روزهایشان را طوری تقسیم کرده بودند که با وجود کمبود شدید وقت، باز وقتهای خاص خودشان را داشتند، وقتهائی که برای بچههایشان و برای همدیگر نگه داشته بودند. در تعطیلات هم هر سال دو هفتهای وجود داشت که بچهها را میسپردند به پرستاری که معمولأ هم از بچه ها نگه داری میکرد و با هم مسافرت میکردند. لازمه تمام اینها استفاده اصولی و آئینی از زمان بود و دیگر جائی برای خود انگیختگی باقی نمیگذاشت – آنها متوجه این موضوع بودند، اما متوجه هم بودند که در مقایسه با خودشان، دوستان و آشنایان با خودانگیختگیشان وقت کمتری پیدا میکردند تا با هم باشند. نه، آنها برای خودشان زندگی را با مناسک و مراسمش خیلی عاقلانهتر و راضی کنندهتر ترتیب داده بودند.
فقط مناسک با هم خوابیدن از بین رفته بود. مرد نمیدانست چه وقت و چرا. آن روز صبح را یادش میآمد که بیدار شده بود و کنارش در رختخواب صورت پف کرده زنش را دیده بود، بوی تند عرقش را استشمام کرده بود و نفسهای سوت مانندش را شنیده و از همه اینها بدش آمده بود. وحشتی که کرده بود را هم یادش میآمد. چرا یک دفعه بدش آمده بود، در صورتی که قبلأ به نظرش آن صورت پف کرده دلچسب میآمد و آن بوی تند، اغوا کننده و آن سوت نفسها،بامزه.گاهگداری با آهنگ این سوت نفسها، خودش هم سوت میزد و زن را بیدار میکرد. نه در آن صبح، اما زمانی رسیدکه دوره با هم خوابیدن تمام شد. زمانی رسید که هیچ کدامشان دیگر قدم اول را برنداشت، گرچه هر کدامشان آن میل را داشت که با قدم اولِ دیگری همراهی کند. میلی اندک که برای قدم دوم کافی بود، اما نه برای قدم اول.
اما هیچ یک از آن دو هم اتاق خواب مشترک را ترک نکرد. زن میتوانست در اتاق کارشان بخوابد و مرد در یکی از اتاقهای خالی افتاده بچهها. اما هیچ کدامشان حاضر نبود این مناسکِ مشترکِ لباس در آوردن، خواب رفتن، بیدار شدن و برخاستن را ترک کند. حتی زن،که خشکتر، هوشیارتر، سریع العملتر از مرد بود و درعین حال حجب خاصی داشت. زن هم نمیخواست باقی مانده مناسک و مراسم را از دست بدهد. نمیخواست زندگی مشترکشان را از دست بدهد.
با وجود این یک روز تمام شد. روزی داشتند مقدمات جشن بیست و پنجمین سال ازدواجشان را فراهم میکردند، لیست مهمانها، محل اقامتشان، خوردن غذا در رستوران، گردشی با کشتی. به هم نگاهی انداختند و فهمیدند، یک جای کارشان نقص داشت. چیزی نداشتند که جشناش را بگیرند. پانزدهمین سال ازدواجشان را شاید میتوانستند جشن بگیرند، شاید هم بیستمین را. اما از آن زمان به بعد یک جائی عشقاشان از بین رفته بود، پریده بود و اگر هم ادامه کارشان دروغ نبود، جشن گرفتن دیگر دروغ بود.
زن گفت و مرد بلافاصله موافقت کرد. قرار شد از گرفتن جشن منصرف شوند. بعد از این که تصمیماشان را گرفتند، آنقدرسبکتر شدند که شامپانی خوردند و با هم حرف زدند، آنچنان که مدتها بود نزده بودند.
4
میتوان دو بار عاشق یک نفر شد؟ مگر نه این که برای دومین بار دیگر شناخت کافی از او داریم؟ لازمه عاشق شدن این نیست که او را نشناسی،که اوهنوز لکههای سفیدی داشته باشد که تو خواستههایت را رویشان فرا بیفکنی؟ نکند فرا فکنی در وقت نیاز آنچنان قدرتی دارد،که تصویرهای دلخواه را نه فقط روی لکههای سفید او، بلکه روی تمام نقشه رنگارنگ و تکمیل شدهاش هم میاندازد؟ یا نکند عشقِ بدون فرافکنی هم وجود دارد؟
مرد سئوالها را از خودش میپرسید و سئوالها بیشتر سرگرمش میکردند تا گیج. آنچه که هفتههای بعد اتفاق افتاد، شاید فرافکنی یا تجربه بود- اما دلچسب بود و مرد لذت میبرد.از گپ زدن با زنش لذت میبرد،ازقرارهائی که برای رفتن به سینما یا کنسرت با هم میگذاشتند،از قدم زدنهای شبانه که باز انجام میدادند. بهار بود. گاهی مرد میرفت به انستیتو دنبال زن،درست جلوی درمنتظر زن نمیایستاد، بلکه پنجاه متر آنطرفتر نبش خیابان، چون دوست داشت ببیند که زن به طرفش میآید. زن باگامهای بلند میآمد، عجله داشت، چون نگاه مستقیم مرد ناراحتش میکرد، موهایش را با دست چپ وبا خجالت میزد پشت گوش و با لبخندی شرم آلود گوشههای لب را پائین میکشید. مرد شرمِ همان دختر جوانی را میدید،که زمانی عاشقاش شده بود. طرز رفتار و راه رفتن زن هم تغییری نکرده بود، و مثل آنوقتها با هر قدم برجستگیهای سینهاش زیر پولوور بالاوپائین میرفت. مرد ازخودش میپرسیدکه چرا اینها را در طول این سالها ندیده بود. چه چیزی را از خودش دریغ کرده بود! و چه خوب که باز چشمهایش باز شده بود. زن هم هنوز زیبا مانده بود. هنوز هم زنش بود.
هنوز هم با هم نمیخوابیدند. اوائل که بدنهایشان با هم بیگانه بود. بعد هم که دوباره به هم عادت کردند، به نوازشها و تماسهای ملاطفت آمیز بسنده کردند، وقت بیدار شدن، حین قدم زدنهایشان، وقت غذا خوردن روبروی هم، یا وقتی در سینما کنار هم نشسته بودند. مرد ابتدا فکر میکرد که باز هم زمان با هم خوابیدن میرسد و لذتبخش هم خواهد بود. بعد از خودش میپرسیدکه آیا واقعأ زمانش میرسد و آیا واقعأ لذت بخش خواهد بود و آیا او و زن واقعأ طالبش هستند. یا این که او دیگر نمیتوانست؟ در آن سالهائی که زناشوئیشان به آخر رسیده بود، دو شب را با زنهائی گذرانده بود، شبی با مترجمی و شبی دیگر با همکاری، هر دو شب بعد از الکل زیاد و با صبحی پر از بیگانگی و شرم، لحظههائی هم با خود ارضائی بیکمترین شادی، اکثرأ حین مسافرتها در هتلها. آیا ارتباط طبیعی عشق،تمنا و همبستری از یادش رفته بود؟ ناتوانی پیدا کرده بود؟ وقتی میخواست توانائیش را با خود ارضائی ثابت کند، موفق نمیشد.
شاید او و زنش باید به خودشان وقت میدادند؟ مرد به خودش گفت که دلیلی برای عجله ندارند و ممکن است یک سال، یا یک ماه، یا یک هفته یا یک روز دیگر با هم بخوابند. اما احساسش چیز دیگری بود. میخواست قضیه با هم خوابیدن را فیصله بدهد و در این مورد هم کم تحمل بود، چون فیصله دادن در عمل و فیصله دادن در تصور با هم همخوانی نداشت. اصلأ با بالاتر رفتن سنش تحملش کمتر میشد. کارهای فیصله نیافته پیش رو بیقرارش میکرد، حتی وقتی میدانست که فیصله دادن کارها دشوار نیست. در تمام امورِ پیش رو چیزی فیصله نیافته و بیقرار کننده وجود داشت، در هفته آینده و در تابستان آینده، در خرید یک اتومبیل و در دیدار بچهها در تعطیلات عید پاک. حتی در سفر به امریکا.
سفر به امریکا، فکرِ زنش بود. یک ماهِ عسل دوم – یعنی آنچه را که داشتند تجربه میکردند، ازدواج دوم نبود؟ جوانتر که بودند اغلب اوقات این رویا را درسر داشتند که با قطار از این سر تا آن سر کانادا را بروند، از کِبِک تا ونکوور و بعد به طرف سیاتل، بعد با اتومبیل از مسیر ساحل به طرف جنوب تا لس آنجلس و سن دیه گو. آن وقتها سفری بود پر هزینه، بعد بعنوان تعطیلاتِ بدون بچهها سفری طولانی، و برای بچهها هم به خاطر آن همه سفر با قطار و اتومبیل، خسته کننده. اما حالا تعطیلات مختص خودشان بود، میتوانستند چهار هفته بروند یا پنج و شش هفته و می توانستند هزینه هر نوع واگن خواب و اتومبیل را بدهند- وقتش نرسیده بود که به رویای قدیمشان واقعیت ببخشند؟
5
در ماه مه سفر کردند. در کِبِک هوا بهاری بود؛ اغلب و کوتاه مدت باران میآمد، بین دو باران ابرها از هم جدا می شدند و بامهای خیس در آفتاب میدرخشیدند. در دشت اونتاریو قطار از میان مزرعه های سبزی میگذشت که انتهایشان جائی بود که آسمان و زمین هم دیگر را لمس میکردند، دنیائی سبز و آبی. در کوهستان راکی قطار در طوفان برف متوقف شد و یک شبِ تمام طول کشید تا برف روبها آمدند.
در آن شب با هم خوابیدند. حرکت گهوارهای قطار بدنهایشان را آماده کرده بود، مثل کاری که یک روز گرم یا یک حمام داغ میکند. در طولِ مدت توقف قطار در فضای باز، بخاریها ضعیف عمل میکردند و طوفان دوروبر واگن زوزه میکشید، سرما از کف و از پنجره تو می زد. آن دو با هم خزیدند توی یک تخت، خندیدند، لرزیدند، هم را بغل کردند و در بغل هم ماندند تا پیلهی گرمی احاطهشان کرد. هوس ناگهان به سراغ مرد آمد و مرد از ترس این که دوباره نرود، با شتاب عمل کرد و وقتی تمام شد، خوشحال شد. مرد در دلِ شب زن را بیدار کرد و با هم خوابیدن مانند تنفس آرامی بود. مرد صبح روز بعد با صدای سوت لوکوموتیو که داشت به برف روبها خوش آمد میگفت، بیدار شد. از میان پنجره به برف و آسمان نگاه کرد، دنیائی آبی و سفید. مرد احساس خوشی داشت.
چند روزی در سیاتل ماندند. ساختمانِ روی تپه "کوئین آن"، که در آن اتاقی با صبحانه گرفته بودند، روی دامنه تپهای بود با چشم انداز گستردهای به شهر و دریا. بین ساختمانهای بلند بزرگراهی چهار بانده را میدیدند که روی آن زنجیره اتومبیلها بندرت قطع میشد، روزها رنگارنگ و شبها ردیف چراغها و چراغهای عقب. مرد فکر میکرد مثل رودخانهای است که یک سمتش به طرف بالا و یک سمتش به طرف پائین جریان دارد. گاهی صدای آژیر اتومبیل پلیسی یا آمبولانسی که میخواست اتومبیلهای دیگر را کنار براند تا اتاقشان بالا میآمد،و در شبِ اول که مرد خوابش نمیبرد، مدام بلند میشد و میرفت کنار پنجره تا اتومبیلی را نگاه کند که داشت با آن نور قرمز و آبی چشمک زن روی سقفش راه باز میکرد.گاهی هم سوت کشتیی را میشنیدندکه ورود یا خروجش به لنگرگاه را اعلام میکرد.کشتیهای باربر بودند،پر از بارهای رنگارنگ، دور و برشان قایقهای بادبانی بزرگ وکوچک با بادبانهای رنگی و ورم کرده. مدام باد تندی میوزید.
وقتی که دیگر نتوانست بخوابد، زنش را که خوابیده بود برانداز کرد. سن و سالش را دید، چین و چروکش را، پوست افتاده زیر چانه را،گوشها و چشمها را. دیگر آن صورت پف کرده، بوی تندِعرق و نفسهای سوت مانند منزجرش نکردند. صبح روزگذشته در قطار زن را با سوت بیدار کرده بود، مثل آنوقتها، با میل و رغبت صورت زن را بین دستهایش گرفته بود و صورت را در دستهایش حس کرده بود و- با هم که خوابیده بودند- با سرخوشی بوی عشق و عرقِ زیر روانداز را استشمام کرده بود. سر خوش از این که میتوانست زن را دوباره طبق مناسکشان بیدار کند، که هنوز به مراسم و مناسک عشقشان تسلط داشت، که زن هم اینها یادش نرفته بود! که در دنیایشان باز آرامشی بر قرار بود!
مرد درک کرده بود که عشقشان دنیائی خلق کرده بود فراتر از احساسی که برای هم داشتند. آن زمان هم که احساس متقابلشان را از دست داده بودند، دنیایشان پا بر جا بود. شاید رنگهایش پریده و سیاه و سفید شده بودند، اما آن دنیای رنگ پرید،ه دنیای آنها باقی مانده بود. آنها در آن دنیا و با نظم آن زندگی کرده بودند. و حالا آن دنیا دوباره رنگی شده بود.
با هم برنامهریزی میکردند. این هم فکرِ زن بود. وقتش نبود خانه را بازسازی کنند؟ برای رفت و آمدِکم کم بندرتِ بچهها و نوهها به جای سه اتاق خواب یک اتاق کافی نبود؟ مگر مرد همیشه دلش نخواسته بود اتاقِ بزرگی برای مطالعه و برای نوشتن کتابی داشته باشد که سالها پیش قصدش را داشت و گاه گداری مطالبی برای آن جمع کرده بود؟ بهتر نبود با هم تنیس یاد بگیرند،گیریم دیگر نمیتوانستند بازیکنهای بزرگی شوند؟ آن پیشنهادِ کارِ شش ماهه در بروکسل که مرد حرفش را زده بود، به کجا رسیده بود- هنوز هم معتبر بود؟ بهتر نبود زن مرخصی می گرفت تا شش ماهی با هم به بروکسل بروند؟ مرد از فکرهای زن و از علاقهاش خوشحال بود و در برنامه ریزیها شرکت میکرد. اما راستش دلش نمیخواست تغییری در زندگی هر دویشان بدهد، اما دوست نداشت این را بگوید.
نمیخواست از هراسش از آن چیزفیصله نیافته بگوید، از آن چیزی که اهمیتش را نمیدانست، منشأش را نمیدانست و نمیدانست چرا با بالاتر رفتن سنش، آن چیز هم رشد میکند. آن چیز در ردِّ هر نوع دگرگونی از طرف او نهفته بود؛ با هرنوع تغیر و دگرگونی، مرد حس میکرد که بارِ آن فیصله نیافته سنگینتر میشود. اما چرا؟ چون دگرگونیها مستلزم زماناند و زمان هر چه سریعتر میرود و از دست میرود؟ چرا زمان سریعتر میرود؟ آیا بین زمانی که تجربه میکنیم با زمانی که هنوز در اختیار داریم، رابطه نسبی بر قراراست؟ آیا زمان با بالاتر رفتن سن و سال مدام سریعتر میگذرد، چون عمرِباقی مانده کوتاهتر میشود، مثل نیمه دوم تعطیلات که در مواجهه با پایانِ مورد انتظارِتعطیلات، سریعتر از نیمه اول میگذرد؟ یا این بستگی به هدفها دارد؟ آیا گذشتِ زمان در سالهای جوانی به این دلیل طولانی به نظر میرسد، چون آدم بیصبرانه منتظر است تا بالاخره موفقیت بدست آورد، اسم و رسمی به هم بزند، ثروتمند شود، و زمان در سالهای بعد به این دلیل شتاب میگیرد، چون دیگر انتظاری نیست؟ یا این که با بالاتر رفتن سن و سال روزها سریعتر میگذرند، چون آدم دیگر تمام برنامه روزانهاش را میشناسد، درست مثل جادهای که هر چه بیشتر از آن عبور میکنیم، سریعتر میرویم؟ اما اگر این طور باشد که او باید طالب دگرگونی و تغییر باشد. پس یعنی عمرکوتاهتر از آن شده که بخواهی با دگرگونیها از دستش بدهی؟ ولی مرد که هنوزآنقدرها پیر نشده بود!
6
اتومبیل بزرگی کرایه کردند، با سقف کشوئی و کولر، سیستم استریو و تمام این خرت و پرتهای برقی. تلانباری سی دی خریدند، تعدادی از آنها که دوست داشتند و تعدادی هم همینطوری شانسی. به دماغه که رسیدند و اولین بار اقیانوس آرام را دیدند، زن سی دی سمفونی شوبرت را گذاشت. مرد بیشتر دوست داشت همان برنامه رادیوی امریکا را گوش کند،که داشت از آن آهنگهای دوران دانشجوئی او را پخش میکرد. بیشتر هم دوست داشت به جای این که با زن پیاده شود و زیر باران بایستد،توی اتومبیل بنشیند. ولی آن سمفونی مناسبِ باران بود، مناسب آسمان خاکستری و موجهای خاکستری غلطان، و مرد حس میکرد که حق ندارد صحنه آرائی زن را خراب کند. زن رانندگی کرده و جاده باریکی را که به ساحل میرسید پیدا کرده بود، فکرش را هم کرده بود که درصندوق عقب یک تکه پلاستیک آبی رنگ بود، و مرد و خودش را با آن پوشانده بود. در ساحل ایستاده بودند، بوی دریا را استشمام میکردند، به شوبرت گوش میکردند و به صدای مرغهای دریائی و به صدای بارانی که روی پلاستیک میریخت، و در آبِ آن سوی باران تکهای از آسمانِ آبی دمِ غروب را میدیدند. هوا، گرچه سرد، اما خیس بود و سنگین.
کمی که گذشت، مرد بودنِ زیر تکه پلاستیک را تحمل نکرد،لحظهای بدون تصمیم زیر باران ایستاد، از روی ساحل به طرف آب رفت و رفت در آب. آب سرد بود و کفشهای خیس سنگین، شلوار خیس به پاها به شکم چسبیده بود و- از آن سبکی که معمولأ جسم در آب دارد، خبری نبود، با وجود این احساس سبکی میکرد و با دستها روی آب میکوبید و خود را به موج ها سپرده بود. شب که به رختخواب رفتند، زن از خود انگیختگی مرد خوشحال بود. مرد اما بیشتر ترسیده و شرمنده.
برای سفرشان ضربآهنگی پیدا کرده بودند که به کمک آن هر روزحدود صد مایل به سمت جنوب میرفتند. پیش از ظهرها وقت تلف میکردند، چندین بار نگه میداشتند، از پارکهای ملی دیدن میکردند و از تاکستانها و ساعتها در ساحل قدم میزدند. شبها هر جا که دم دستشان بود، بیتوته میکردند، گاهی در متل درب و داغانی کنار بزرگراه با اتاقهای بزرگ،که بوی مواد ضد عفونی کننده میدادند و تلویزیونها روی پایههائی به ارتفاع قد آدم پیچ شده بود،گاهی درخانههای مسکونی که اتاق با صبحانه داشتند. شبها هر دونفرشان زود خسته میشدند. به هر حال وقتی سرشب با کتابی و بطری شرابی به تخت خواب میرفتند، به هم میگفتند که خستهاند، پلکهای مرد روی هم میآمد و چراغ کنار تختش را خاموش میکرد. یک شب که مرد نیمههای شب بیدار شد، زن هنوز داشت مطالعه میکرد.
گاه گداری مرد ترتیبی میداد تا منتظر بشود و بتواند زن را که به طرفش میآمد، ببیند. میگفت که زن مقابل رستورانی پیادهاش کند و آنوقت جلوی ورودی منتظر میشد تا زن اتومبیل را پارک میکرد و خیابان را رد میکرد و به سمت مرد میآمد. دیدن راه رفتن زن و هیکل زن، همیشه زیبا بود و در عین حال مرد را اندوهگین میکرد.
7
در اورِگون ساحل و جاده را مه گرفته بود. پیش از ظهر امیدوار بودند که ظهر هوا بهتر شود، و عصر امیدشان را به فردا بستند. اما باز هم جاده و جنگل در مه بود و روی مزرعهها پوشیده از مه. اگر روی نقشه نام آبادیهائی که از میانشان میگذشتند و اغلب هم فقط چند ساختمان کنار هم بودند، نوشته نشده بود، آنها را اصلأ نمیدیدند.گاه یک تا دوساعت از میان جنگلی میگذشتند، بدون آن که از مقابل خانهای رد شوند و بدون آن که اتومبیلی از روبرویشان بیاید یا از آنها سبقت بگیرد. یک بار پیاده شدند، صدای موتورِ روشن به درختهای درهمِ دوسمت جاده میخورد، ولی گم نمیشد، همان نزدیکی میماند، اما به خاطر مه، ملایم تر. موتور را خاموش کردند و دیگر هیچ صدائی شنیده نمیشد، نه شکستگی صدائی، نه پرندهای، نه اتومبیلی، نه دریائی.
مدتها بود که آخرین منطقه مسکونی را پشت سر گذاشته بودند و با آبادی بعدی سی مایل فاصله داشتندکه تابلوئی وجود جایگاه بنزینی را اعلام کرد. رسیدند، محوطهای بزرگ و شن ریزی شده، دو پمپ بنزین، یک چراغ و انتهای محوطه ساختمانی تقریبأ ناپیدا. مرد ترمز کرد، به محوطه پیچید و کنار پمپ ایستاد. منتظر شدند. مرد پیاده شد تا در بزند،که در باز شد و زنی بیرون آمد. از محوطه رد شد، سلام کرد، لوله بنزین را برداشت، اهرم را چرخاند و شروع کرد باک را پر کردن. زن کنار اتومبیل ایستاده بود، در دست راست لوله بنزین را گرفته بود و دست چپش را به کمر زده بود. متوجه شدکه مرد چشم از او بر نمیداشت.
«شیلنگ خرابه، باید با دست نگهاش دارم.الان شیشهها رو تمیز میکنم.»
«اینجا احساس تنهائی نمیکنین؟»
زن متعجب و محتاط به مرد نگاه کرد. دیگر جوان نبود، واحتیاطش، احتیاطِ زنی بود که بارها خود را گرفتار کرده بود و بارها سَرخورده بود.
«آخرین آبادی بیست مایل عقبتره و بعدی سی مایل جلوتر- یک طوری ... منظورم، احساس تنهائی نمیکنین؟ تنها زندگی میکنین؟»
زن متوجه جدی بودن، توجه و مهربانی در نگاه مرد شد و لبخندی زد. چون نمیخواست اسیر نگاهش شود، پوزخندی زد. مرد هم لبخند زد، خوشحال و دستپاچه از چیزی که باید میگفت.
«زن زیبائی هستین.»
صورت زن کمی سرخ شد، زیر آن همه کک و مک زیاد معلوم نبود، و دیگر لبخند نزد. حالا زن هم نگاهش جدی شده بود. زیبا؟ زیبائیش از بین رفته بود، خودش هم میدانست،گرچه هنوز مورد توجه مردها بود، هنوز میتوانست میلی در آنها بیدار کند و غرورشان را، و هنوزمیتوانست بترساندشان. به چهره مرد نگاه کنجکاوی انداخت.
«درسته، اینجا جای خلوتیه، اما عادت کردم. ولی...»، تاملی کرد، نگاهی به لوله بنزین انداخت، باز سرش را بالا آورد و به چهره مرد نگاه کرد، حالا صورتش کاملأ سرخ بود، قد راست کرد و با لجبازی خواسته دلش را گفت. «ولی من که همیشه تنها نمی مونم.»
لحظهای همینطورایستاد، راست، سرخ، چشم درچشم مرد. باک پرشد، زن درِ باک را بست، از اتومبیل کنار رفت و لوله را به پمپ آویزان کرد. خم شد، اسفنجی از سطلی در آورد، برف پاکنها را بالا برد و شیشه را تمیز کرد. مرد دید که زن با کنجکاوی به همسرِمرد که داشت نقشه باز کرده روی زانویش را مطالعه میکرد نگاهی انداخت، او هم لحظهای سر بلند کرد تا سری برای زن تکان بدهد و لبخندی بزند و باز مشغول خواندن شود.
برای مرد خوشایند نبود که همینطور کنار زن بایستد و زن شیشه را تمیز کند. اما دوست هم داشت که به زن نگاه کند و چشم از او برندارد. زن نه شلوار جین و پیرهن چهارخانه تنش بود و نه پیرهن آبی بلندِ رنگ و رو رفته، بلکه شلواری پمپ بنزینی به رنگ آبی تیرهِ علامتِ شرکتِ بنزین و زیر آن تی شرتی سفید. هیکل ورزیدهای داشت، اما حرکاتی نرم. حرکاتش ملاحتی داشت بیانگر این که زن از قدرت و سبکی جسمش خوشش میآمد. یکی از بندهای شلوار از روی شانهاش سُرید و زن با انگشت بند را روی شانه انداخت و به نظر مرد این عمل آشنا آمد.
وقتی زن کارش تمام شد و مرد به او پول داد و زن به طرف ساختمان رفت تا بقیهاش را بیاورد،مرد هم با او رفت. بعد ازچند قدمی که قرچ قرچ کنان روی شنها رفتند، زن دستش را روی بازوی مرد گذاشت.
«مجبور نیستین بیائین، خودم پول خرد را میآرم.»
8
مرد در محوطه ایستاد، درفاصله بین اتومبیل و ساختمان. زن وارد ساختمان شد، در پشت سرش بسته شد.
مرد فکر کرد، چقدر وقت دارم تا تصمیم بگیرم؟ یک دقیقه؟ دو؟ او برای خرد کردن پول چقدر وقت دارد؟ نظم و ترتیبش چطور است؟ صندوقی دارد که در آن اسکناسها و پول خردها را مرتب چیده است و باید فقط از این جا چند سکه و از آنجا چند اسکناس بردارد؟ عجله میکند، یا میداند که هریک دقیقهاش خوشحالم میکند؟
مرد به جلوی پایش نگاه کرد و دید که شنها از مه خیس شده بودند. با نُک کفش سنگی را غلطاند؛ میخواست ببیند آیا سنگ ازپائین هم خیس است؛ بود. به همکارهایش یاد داده بودکه فکرکردن و تصمیم گرفتن دو موضوع جدا است،که فکر لزومأ نباید به تصمیمی منجر شود و اگر هم؛ نه به تصمیمی درست، برعکس ممکن است تصمیم گیری را تا حد فلج شدن پیچیده کند. فکر کردن نیاز به وقت دارد، تصمیم گیری به جرئت؛ خودش این را گفته بود و حالا میدانست آنچه که کم دارد وقت فکر کردن نیست،جرئت تصمیم گیری است.میدانست که زندگی تصمیمهائی که نمیگیریم را هم، مانند تصمیمهائی که میگیریم، ثبت میکند. اگرتصمیم به ماندن در آنجا نمیگرفت، باید به راه ادامه میداد. ماندن در اینجا- چه باید به او بگویم؟ یعنی از او بپرسم که میتوانم اینجا بمانم؟ او باید چه جوابی بدهد؟ نباید بگوید نه، حتی اگردلش بخواهد بله بگوید، چون باید مسئولیتی را که سؤال من بر دوشش میگذارد رد کند؟ من باید وقتی او دوباره از در بیرون میآید با کیف و چمدانم اینجا ایستاده باشم و اتومبیل باید رفته باشد. ولی اگرمن را نخواهد چی؟ یا اگر الان بخواهد اما بعدأ نخواهد، چی؟ یا اگر من بعدأ نخواهم بمانم؟ نه، به اینجا نمیرسد. اگرالان همدیگر را بخواهیم، برای همیشه خواهیم خواست.
رفت به طرف اتومبیل. میخواست به زنش بگویدکه اشتباه کرده بودند، که حتی اگر بخواهند نمیتوانند زندگی مشترکشان را دوباره سر و سامان بدهند،که در هفتههای اخیر در شادیش همیشه اندوهی بوده،که دیگر نمیتواند با اندوهش زندگی کند،که میداند به خطر انداختن همه چیزبه خاطر زنی که نمیشناسد و زنی که او را نمیشناسد،دیوانگی است. بگویدکه بیشتر دوست دارد دیوانه باشد تا عاقل و اندوهگین.
هنوزچند قدمی به اتومبیل مانده بود که زنش سربلند کرد. به مرد نگاه کرد، روی صندلی راننده خم شد، شیشه را پائین کشید و چیزی به مرد گفت. مرد نفهمید. زن تکرارکرد که آن تپههای ماسهای بزرگ را روی نقشه پیدا کرده است. سر صبحانه یادشان آمده بود که زمانی عکسهائی از تپههای ماسهای بزرگی دیده بودند و بعد بیهوده روی نقشه دنبالشان گشته بودند. حالا زن پیدایشان کرده بود. گفت که زیاد دور نیستند و تا شب نشده به آنجا میرسند. چهرهاش از شادی برق می زد.
شادی زن برای چیزهای کوچک – چند بار تا به حال زن مرد را با این جور چیزها غافلگیر وخوشحال کرده بود. و آن صمیمیت در بیان شادیهایش! صمیمیتی کودکانه، سرشار از این امید و احتمال که دیگران هم خوب اند و بابت چیزهای خوب خوشحال میشوند و به خوبی پاسخ میدهند. سالها بود که این حالتِ زن را ندیده بود، تازه در این هفتههای اخیر بود که صمیمیت زن برگشته بود.
مرد شادی زن را دید. شادی زن به مرد خوش آمد گفت و در برش گرفت. کارت تمومه؟ میتونیم راه بیفتیم؟
مرد سر به تایید تکان داد و انگارکه میخواهد بدود، سوار اتومبیل شد و موتور را روشن کرد. محوطه را ترک کرد، بی آنکه به پشت سر نگاه کند.
9
زنش تعریف کرد که چه طور روی نقشه تپههای ماسهای را پیدا کرده و چرا امروز صبح نتوانسته بودند پیدایشان کنند. گفت که چه ساعتی از غروب به آنجا میرسند و کجا میتوانند اقامت کنند. روز بعدش چه مسیری را میتوانستند طی کنند. آن تپههای ماسهای چه ارتفاعی داشتند.
کمی بعد زن متوجه شد که اتفاقی افتاده بود. مرد آهسته میراند، با دقت به مه چشم دوخته بود، با حرفهای زن گاهی با کلمهای زیرلبی و نامفهوم به اعتراض یا تایید همراهی میکرد- این که مرد حرف نمیزد، اشکالی نداشت، اشکال در لبهای به هم فشردهاش بود و گونههای منقبضش. زن پرسیدکه چی شده. به موتور یا تایرها یا مسیرمربوط است؟ به مه یا جاده؟ به چیزدیگر؟ زن اول بیخیال سؤال میکرد و بعد که مرد پاسخی نداد، نگران. «حالِت خوب نیست؟ درد داری؟» مرد که رفت روی شانه پراز گیاه و علف جاده نگه داشت، زن مطمئن شد که یا قلب است یا فشار خون. مرد بیحرکت نشسته بود، دستها روی فرمان، نگاه به جلو.
مردگفت: «ول کن.» و میخواست بگوید که زیاد طول نمیکشد، اما حرفی زده بود و حرف انقباضی را باز کرده بود که دهنش را بسته بود و گونههایش را کشیده بود و اشکهایش را نگه داشته بود. سالهای سال بود که گریه نکرده بود. میخواست گریهاش را در گلو خفه کند،که نالهای زد و بعد زار. خواست با حرکت دستها عذر بخواهد و بگوید که این حالت یک باره به سر وقتش آمده و نمیخواسته گریه کند، اما چارهای نداشته. اما اشکها نیاز به عذرخواهی و توضیح را شستند و بردند و او نشسته بود و دستها روی زانو، سرافکنده، میلرزید و گریه میکرد. زن مرد را بغل گرفت، اما مرد به بغل زن نرفت، همان جا که نشسته بود، نشست . گریه مرد تمامی نداشت و زن تصمیم گرفت در آبادی بعدی پی هتلی یا پزشکی بگردد و خواست مرد را بلند کند و روی صندلی کنار راننده بنشاند، اما مرد خودش سُرید روی صندلی کناری.
زن رانندگی میکرد. مرد گریه. برای رویایش گریه میکرد، برای فرصتهائی گریه میکردکه زندگی به او داده بود و او نتوانسته بود یا نخواسته بود استفاده کند، برای از دست رفتهها ی زندگیش گریه میکرد وجبران ناپذیرها، گریه میکرد، چون هیچ چیز دیگر بر نمیگشت. هیچ چیز را نمیتوانست جبران کند. گریه میکرد، چون خواستههایش را با اصرار بیشتر نخواسته بود و بیشتر وقتها هم نمیدانسته چه میخواسته. برای سختیها و ناخوشیهای زندگی مشترکشان گریه میکرد و برای خوشیهای آن. برای سرخوردگیهائی گریه میکرد، که دچارش شده بودند و برای امیدواریها و انتظاراتی که هفتههای اخیر با هم تقسیم کرده بودند. هر چه که به یادش میآمد، وجهی اندوهگین داشت ودردناک؛ دردناکی تمام لحظههای زیباو شادی بخش هم، فانی بودنشان بود. عشق، زندگی مشترکشان در زمانی که به خوبی جریان داشت، سالهای خوب با بچهها، سرخوشی کار، لذتِ کتاب و موسیقی- همه اینها تمام شده بود. یادها تصویر پشت تصویر مقابل چشمِ درونش میآوردند، اما هنوزتصویری را درست ندیده بودکه مُهری روی آن میخورد و تصویر با حروف درشت و قابی درشت برجا میماند: گذشته.
گذشته؟ به این سادگیها از سرنگذشته، بدون دخالت او نگذشته بود خودش دنیائی را که عشق هر دونفرشان ساخته بود، ویران
کرده بود. بعد ازاین دیگر آن دنیا وجود نخواهد داشت، نه این که تصویری بماند
سیاه و سفید به جای تصویری رنگی، اصلأ تصویری نمیماند.
دیگر اشکی نداشت. خسته بود و تهی. میدانست که برای زندگی مشترکش، انگار که تمام شده باشد،گریه کرده بود،برای زنش،انگار که از دستش داده باشد،گریه کرده بود.
زن نگاهی به او انداخت و لبخندی زد. «خب؟»
از کنار تابلوئی با اسم شهری گذشتند، تعداد ساکنین و ارتفاع از سطح دریا. مرد فکر کرد چند صد تا آدم میشود یک شهر. فقط چند متری از سطح دریا ارتفاع دارد؛ پس دریا باید نزدیک باشد، گرچه در مه دیده نمیشود.
«ممکنه نگه داری؟»
زن اتومبیل را به حاشیه جاده راند و نگه داشت. مرد فکر کرد، الان، همین الان. «من اینجا پیاده می شم. همراهت نمیآم. میدونم که رفتارم قابل درک نیست. باید میدونستم. اما حتی نمیدونم که چطور میتونستم بدونم. ما داریم تلاش میکنیم تا توی خرابهها جائی برای خودمون درست کنیم. نمیخوام با تو توی خرابهها زندگی کنم. میخوام اصلأ دوباره یک امتحانی بکنم."
" چی رو؟ چی رو می خوای امتحان کنی؟»
«زندگی رو، عشق رو، شروع دوبارهای رو، هر چی که هست رو.»
زیر نگاه غربت زده و رنجیده زن، به نظرمرد حرفهائی که میزد،بچگانه میآمد. اگر زن میپرسید چه کار میخواهد بکند،اینجا چه کار میخواهد بکند،ازکجا میخواهد خرج زندگیش را بیاورد، زندگیش در وطنش را میخواهد چه کار کند- مرد نمیتوانست پاسخی بدهد.
«بیا تا تپههای شنی بریم. هر وقت بخوای، میتونی بری. من که نمیتونم نگهات دارم. اگر هنوز توی گودال عمیقی سقوط نکردی، بیا با هم حرف بزنیم. شاید حق با تو باشه و ما هنوز واقعأ با اون چیزی که بین ما بود یا دیگه نبود، روبرو نشدیم. پس این کار رو بکنیم.» زن دستش را گذاشت روی زانوی مرد. «باشه؟»
حق با زن بود. به هر حال میتوانستند تا تپههای شنی بروند و درباره همه چیز صحبت کنند؟ یا خودش حداقل میتوانست به زن بگوید که او را همین جا رها کند و برود، باید چند روزی با خودش باشد و بعد به زن ملحق شود، حداکثر تا زمان پرواز؟ نباید برای زنش از خوابش میگفت و از آن زنِ در جایگاه بنزین؟ صادقانهتر نبود؟
«من فقط الان میتونم برم. لطف میکنی درِ صندوق عقب را باز کنی؟»
زن سر تکان داد.
مرد پیاده شد، اتومبیل را دور زد، درِ سمتِ زن را بازکرد و اهرم کوچکی بین در و صندلی را کشید. درِصندوقِ عقب پرید بالا. مرد چمدان و کیفش را برداشت و گذاشتشان روی زمین. بعد درِ صندوقِ عقب را بست و آمدکنار در اتومبیل. در هنوز باز بود. زن سرش را بالا آورد و نگاهش کرد. مرد در را آرام و بی صدا بست، اما به نظرش آمد که در را به صورت زن کوبانده است. زن هنوز به مرد نگاه میکرد. مرد چمدان و کیفش را برداشت و راه افتاد. قدمی برداشت و نمیدانست که توان برای دومی هم داشت یا نه، دومی را که برداشت، نمیدانست برای بعدی و بعدی داشت یا نه. اگر میایستاد، باید رو میگرداند، برمیگشت و سوار میشد. اگر هم زن نمیرفت، مرد نمیتوانست برود. مرد خواهش کرد، برو، برو.
زن اتومبیل را روشن کرد و راه افتاد. مرد وقتی رو گرداند که دیگر صدای اتومبیل را نمیشنید. اتومبیل هم در مه فرو رفته بود.
10
متلی پیدا کرد و بر سر قیمت مناسبی برای تمام ماه آینده چانه زد. رستورانی پیدا کرد با پیشخوانی بزرگ، میزهای پلاستیکی، صندلیهای پلاستیکی و جعبه موزیک. خیلی مشروب نوشید، لحظهای بی جهت سر خوش بود و لحظهای، اگر به خودش نمیگفت برای آن روز به اندازه کافی اشک ریخته، میخواست گریه کند. این تنها رستوران محل بود، مرد هم تمام شب را گوش به زنگ بود تا اتومبیلی از راه برسد، تا کسی پیاده شود،تا صدای پای زنش روی جاده را تشخیص بدهد. منتظر بود، سرتا پا حسرت و سر تا پا دلواپس.
صبح روز بعد رفت به کنار دریا. باز مه ساحل را پوشانده بود، آسمان و دریا خاکستری بودند و هوا گرم و شرجی و دَم کرده. مرد احساس میکردکه بی نهایت وقت دارد.
به سراغ من اگر می آیید،نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من