چند تا عکس


 


 

قدر فرصت ها را بدانید!!!!!!

قدر فرصت ها را بدانید!!!!!!

فقط 18 سال داشت اما اخرین روزهای عمرش را می گذراند

او بیماری نا علاجی داشت وآخرین روز های عمرش را در کنار مادرش

در خانه میگذراند.اصلا از رایانه جدا نمی شد.

یک روز دلش هوای گردش کرد.به بازار رفت و در حالی که به مغازه ها

نگاه می کرد,یک مغازه سی دی فروشی توجه اش را جلب کرد

در داخل مغازه دختر فروشنده ای پشت پیشخوان نشسته بود

او درست همان دختر رویاهایش بود.وارد مغازه شد و وقتی دختر فروشنده

برای کمک به طرفش آمد,به ناچار یک سی دی برداشت و به او داد تا برایش

در پاکت بگذارد.

وقتی به خانه برگشت بدون این که حتی در پاکت را باز کند,آن را به کناری

انداخت و در فکر دختر فرو رفت.

روز بعد دوباره به همان مغازه رفت ویک سی دی برداشت وبه دختر فروشنده

داد تا برایش در پاکت بگذارد.آن سی دی را هم بدون اینکه درش را باز کند

به کناری انداخت.

روز سوم مادرش متوجه قضیه شد.پسر هم با مادرش درد و دل کرد و رک

وپوست کنده گفت که عاشق شده است.

همان روز جوان باز به ان مغازه رفت ویک سی دی برداشت وبه دختر داد تا

برایش در پاکت بگذارد,در این هنگام,بدون اینکه دختر متوجه شود,یادداشتی

را کنار صندوق گذاشت که در ان نوشته شده بود:

((می تونم از شما بخوام که با هم یک شب بریم بیرون؟ جک!!!))

در یادداشت شماره تلفنش رو هم نوشته بود و یاد اوری کرده بود که او همان

جوانی است که سه روز است به مغازه می اید.

آن شب دخترک متوجه یادداشت نشدو روز یکشنبه هم تعطیل بود

بالاخره روز دوشنبه که به مغازه امد یادداشت را دید.همان شب با خانه پسر تماس

گرفت,از مادر پسر که گوشی تلفن را برداشت پرسید:<می تونم با جک صحبت کنم؟>

مادر پسر با صدایی اندوهگین گفت:

<مگه شما خبر ندارین؟پسرم رو دیروز از دست دادم>

دختر با ناراحتی عذرخواهی کرد وگوشی را گذاشت.روز بعد مادر به داخل اتاق پسر

رفت وچشمش به پاکت های باز نشده سی دی ها افتاد.بلا فاصله یکی از پاکت ها

را باز کرد.این اولین سی دی ای بود که پسرش از آن مغازه گرفته بود.

از داخل پاکت یادداشتی بیرون افتاد که چنین نوشته شده بود:

((سلام.شما آنقدر دوست داشتنی وجذاب هستید که به شما علاقه مند شده ام و دلم

می خواهد بیشتر با هم اشنا بشویم.ممکن است یک شب با هم بیرون برویم؟ جاکلین!))

مادر پاکت دیگری را باز کرد که داخل ان هم یک سی دی ویک یادداشت بود.

در یادداشت نوشته شده بود:((شما واقعا دوست داشتنی هستین.زود باشین دیگه من رو

دعوت کنین. دوست دار شما ,جاکلین)).

سوگند


سوگند....

سوگند به  فرشتگانی که جانها را به قوّت می گیرند

و سوگند به فرشتگانی که جانها را به آسانی می گیرند

و سوگند به فرشتگانی که شناورند

دوستت دارم سوگند

 

سوگند به نگاهت
 
که چشم فرو نخواهم بست
 
سوگند به عشق بی پایانت
 
که پایان نخواهم گرفت
 
سوگند به مهر نشسته در دلم
 
که با دلم بیگانه نخواهم شد

داستان

http://www.gholikhani.com/images/LargePics/Misc_12.jpg

شبنم قلي خاني-پله ها  رو دو تا يكي پايين رفت آنقدر عجله داشت كه منتظر آسانسور نموند وقتي تو ماشين نشست و استارت زد،اول از همه يه نفس عميق كشيد، حس كرد هوا تا انتهاي قلبش مي ره، و انگار يه بار ديگه پيش خودش تو به كرد خدايا غلط كردم، بار آخرمه: ساعت ماشين چهار و ربع رو نشون مي داد، پيش خودش فكر كرد خوبه، حميد تا ساعت 5 وقت داره. همه چيزو مرتب كنه.

اولين باروناي پاييزي شروع شده بود و پري باز هم پيش خودش فكر كرد چرا بيشتر مردم چتر مشكلي دارن؟چتراي رنگي رو زير بارون هميشه دوست داشت صداي موبايلش اونو از حال خودش بيرون آورد،sms حميد بود: عزيزم كي گفته كه حرفاي عاشقونه آدمو هوايي مي كنه؟ من مي گم اين حرفا آدمو زنده مي كنه، پري دوستت دارم اين ترافيك لعنتي تمومي نداشت فقط كافي بود چند قطره بارون بباره اونوقت ترافيك بي بهانه شروع مي‌شد، ولي براي اين وقتاي پري خوب بود مي تونست ديرتر برسه خونه و تو راه با خودش خلوت كنه.

امروز حالش از هميشه بدتر بود، اين عذاب و جدان لعنتي داشت خفه اش مي‌كرداينبارم گفته بود ترو خدا پرستو چيزي نفهمه همه چي رو جمع و جور كن، "تو هردفعه بايد اينو بگي پري" و بعد پري از در اومده بود بيرونخودشم نمي دونست چرا نميتونه تمومش كنه و هر بار كه مي گه بار آخرمه بازشروع مي شه، صداي بوق ممتدماشين پشتي اونو به خودش آورد، ترافيك يكمي روان شده بود ماشينها عين دونه هايتسبيح پشت هم رديف بودن و آروم آروم جلومي رفتن.پري هر چقدر فكر مي‌كرد يادش نمي اومد از كي شروع شده بود شايد ازهمون مسافرت دسته جمعي كه سه سال پيشرفته بودن شمال، چقدر سه تايي با هم كنار دريا قدم زده بودند پرستو اهل ورزش نبودپري و حميد واليبال، بازي مي‌كردند، دوچرخه سواري مي كردن شبها مي نشستند با هم فيلم نگاه مي‌كردند البته پرستو رو كاناپه كنار شومينه چرت ميزد بعد راجع به فيلمها باهم بحث مي‌كردند پري فهميده بود چه علايق مشتركي با حميد داره ديگه كم كم داشت به خونه نزديك مي‌شد صداي آواز حميد توي گوشش بود: تو اي پري كجايي كه رخ نمي نمايي..."تو فقط همين آهنگو بلدي بخوني حميد" و صداي خندۀ حميد كه مي خنديد وميخنديد توآئينه يه نگاهي به صورتش كرد سياهي مداد چشم و كه دور چشمش پخش شده بود پاككرد تلفنش زنگ خورد اسم پرستورو كه  رو صفحه تلفن ديد خشكش زد: يعني پرستو اين موقع با من چي كار داره؟سريع گوشي رو برداشت: سلام پرستو جون خوبي؟ چه خبر؟صداي پرستو شادتر از هميشه بود:يه خبر خوب

 

- خوب بگو ديگه جون به لبم كردي

- من دارم مامان مي شم

- چي؟ واي مباركه (پري نمي دونست چي بگه) كي فهميدي؟

- امروز، مي خواستم زودتر ازاداره برم خونه جواب آزمايشو به حميد بگم ولي اول

اومدم پيش مامانم.

پري ديگه هيچي نشنيد بغضش تركيد، گريه كرد ، گريه كرد، گريه كرد

پرسيد...

 

 

 

پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟

 با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو...

گفتم به خاطر هیچ کس

 پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟

با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز

 پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟

در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست

زنا با چی خوشال میشن


چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟

حضرت محمد (ص):برادرم جبرئیل پیوسته سفارش زنان را به من می نمود تا جایی که من گمان کردم ،مرد حق ندارد به همسرش حتّی اُف بگوید ، آنگاه بمن گفت : ای محمد! در رفتار با زنان از خدا بترسید ، ... زیرا آنان بخاطر آنکه خود را در اختیار شما قرار می دهند و فرزندان شما را در رحم شان حمل نموده و دشواری وضع حمل را تحمّل می کنند ، حق بزرگی به گردن شما دارند . پس با آنان مهربان باشید و دلهای آنان را با رفتار خوبتان پاکیزه کنید تا تحمّل زندگی کردن در کنار شما را داشته باشند" * .

...چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟


يک بنده خدايی ، کناراقيانوس قدم می زد،وزير لب دعايی راهمزمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان

آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت:



خدايا ! ميشه تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟

ناگاه، ابرى سياه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت

و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد

كه ميگفت: چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من؟



مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت:

ای خدای کريم از تو می‌خواهم جاده‌ای بين کاليفرنيا و هاوايی

بسازی تا هر وفت دلم خواست در اين جاده رانندگی کنم!! از

جانب خدای متعال ندا آمدکه:



ای بنده‌ی من! من ترا بخاطر وفاداری‌ات بسياردوست

می‌دارم و می‌توانم خواهش تو را برآورده کنم اما هيچ ميدانی

انجام تقاضای تو چقدر دشوار است؟هيچ ميدانی ‌که بايد ته

اقيانوس آرام را آسفالت کنم؟ هيچ ميدانی چقدر آهن و سيمان

و فولاد بايد مصرف شود؟ من همه‌ای اينها را می‌توانم انجام

بدهم! اما آيا نمی‌توانی آرزوی ديگری بکنی؟


مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت:


اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم! ميشود بمن

بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى

احساس درونى شان چيست؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه

چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟



صدايي از جانب باريتعالى آمد كه:

ای بنده من! آن جاده‌ای را که خواسته‌ای، دو بانده باشد يا چهار بانده!!؟؟

دختر گیس بریده مینویسد

 

 نوشته شده توسط دختر گیس بریده:

 

وقتي بچه بودم هميشه پدرم اين شعرو واسه من مي خوند.منم ميشستم زار زار گريه مي کردم.اون ميدونست دوسش دارم ولي هيچوقت بهش نمي گفتم.
قُد بودم....
وقتي مي خوند قلبم تيکه تيکه مي شد.
يه روزي داشت مي رفت مسافرت.منو بغل کرد و شروع کرد به خوندن...
منم شروع کردم به گريه کردن...
بغلش کردم و سرمو گذاشتم رو شونه هاش تا اشکامو نبينه...
چقدر زود گذشت....
حالا بخونين چي خوند واسه دخترش....!

دخترم دنيا محل گذره.....                هر کي اومد ميره و مسافره
دخترم زندگي شيرينه ولي....                      چشماتو تا وا کني مي گذره
دخترم تو راحت جون مني......                 توي رگ هاي طلب خون مني
دخترم تو باغ رنگين بهار......        گل من لاله ي گلدون مني 
دخترم چشماتو وا کن ببيني              اين که با تو حرفا داره پدره
دخترم آدمي که دل نداره             از خدا و زندگي بي خبره
دخترم آسمون آبيه شهر           وقتي روشن از ستاره ها مي شه
از بابا براي تو غصه مي گم                دلت از هر چي غمه رها مي شه.......
صبح زود پنجره رو چو وا کني           رو لبانت گل خنده وا مي شه
صبح زود پنجره رو چو وا کني                رو لبانت گل خنده وا مي شه
دخترم چشماتو وا کن ببيني          اين که با تو حرفا داره پدره
دخترم آدمي که دل نداره               از خدا و زندگي بي خبره
دخترم خوب نگاه کن تو باغچه را                  رقص پروانه رو با گلها ببين
جيک جيک گنجشکا رو روي درخت               عکسشون تو آينه و آبا ببين
اگه پاک شد دل تو مثل اونا               تو دلاي پاکشون خدا ببين
اگه پاک شد دل تو مثل اونا                تو دلاي پاکشون خدا ببين
دخترم چشماتو وا کن ببيني             اين که با تو حرفا داره پدره
دخترم آدمي که دل نداره            از خدا و زندگي بي خبره

بی وفا

بی وفا....

 

بگو از شب جدایی از اینکه بی وفایی

بگو چرا رفتی و نموندی دلم نمیخواد که بیایی

بگو بی وفا کجایی

بگو کجای راهی

بگو سهم من چرا این شده مردم از این تنهایی

اون کسی نبود که منو بزاره بره

ادمه بدی میمونه به نثار دلت

به نثار دلت نزدی غم رقم نه

تو رفتی گرفتم زانوی غم بغل من

یاد میاد بهم میگفتی عوض نشو

حالا چی شده که میگی میرم از دست تو

نمی تونم و نمیمونم هر جایی که از تو خبری باشه

برو دیگه خواهشآ بس کن

 

از جاده گذر میکنی منو نمیبینی

دیونه شدم بگو چرا پیشم نمی شینی

با رفتن تو شب از ستاره دور و خالی

از خنده ی من نمونده چیزی و نگاری

بگو از شب جدایی از اینکه بی وفایی

بگو چرا رفتی و نموندی دلم نمیخواد که بیایی

بگو بی وفا کجایی

بگو کجای راهی

بگو سهم من چرا این شده مردم از این تنهایی

 

بگو از شب جدایی از اینکه بی وفایی

بگو چرا رفتی و نموندی دلم نمیخواد که بیایی

بگو بی وفا کجایی

بگو کجای راهی

بگو سهم من چرا این شده مردم از این تنهایی

 

·´¯`·. اول به نام عشق و خداي عشق، دوم به نام تو، سوم به ياد مرگ .·´¯`·

 

با اينکه مي دانم دوست داشتن گناه است دوستت دارم تقدیم به آخرین آمیدم

 
 
 
 

بخشش


بهاربیست                   www.zibasazi.bahar-20.comحکایتی از زبان مسیح نقل می کنند که بسیار شنیدنی است . می گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان می کرد . حکایت این است


حکایتی از زبان مسیح نقل می کنند که بسیار شنیدنی است . می گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان می کرد . حکایت این است : مردی بود بسیار متمکن و پولدار روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت. بنابراین ، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند . پیشکار رفت و همه ی کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار مشغول شدند . کارگرانی که آن روز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند . روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند . گرچه این کارگران تازه ، غروب بود که رسیدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد . شبانگاه ، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود، او همه ی کارگران را گرد آورد و به همه ی آنها دستمزدی یکسان داد. بدیهی ست آنانی که از صبح به کار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتنـد : « این بی انصافی است . چه می کنید ، آقا ؟ ما از صبح کار کرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند . بعضی ها هم که چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند . آن ها که اصلاً کاری نکرده اند » . مرد ثروتمند خندید و گفت : « به دیگران کاری نداشته باشید . آیا آنچه که به خود شما داده ام کم بوده است ؟ » کارگران یکصدا گفتند : « نه ، آنچه که شما به ما پرداخته اید ، بیش تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است . با وجود این ، انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدند و کاری نکردند ، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم » . مرد دارا گفت : « من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم . من اگر چند برابر این نیز بپردازم ، چیزی از دارائی من کم نمی شود . من از استغنای خویش می بخشم . شما نگران این موضوع نباشید . شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید . من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد می دهم ، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن ، بسیار دارم . من از سر بی نیازی ست که می بخشم .» مسیح گفت : « بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند . بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند . بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است ، پیدایشـان می شـود . امـا همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند .» شما نمی دانید که خدا استحقاق بنده را نمی نگرد ، بلکه دارائی خویش را می نگرد . او به غنای خود نگاه می کند ، نه به کار ما . از غنای ذات الهی ، جز بهشت نمی شکفد . باید هم اینگونه باشد . بهشت ، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است . دوزخ را همین خشکه مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند . زیرا اینان آنقدر بخیل و حسودند که نمی توانند جز خود را مشمول لطف الهی ببینند

دستان دعا کننده


این داستان واقعی است و به اواخر قرن 15 بر می گردد.
در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. ......بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.irبهاربیست بهترین خدمات وبلاگ نویسان نسل جوان            www.bahar20.sub.ir


 

این داستان واقعی است و به اواخر قرن 15 بر می گردد.
در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباک آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.
یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.
آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا سکه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.
وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده پس از 4 سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت میکنم.
تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می کنم، به طوری که حتی نمی توانم یک لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده...

بیش از 450

سال از آن قضیه می گذرد. هم اکنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر قلمکاری ها و آبرنگ ها و کنده کاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری میشود.
یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری کرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهکار کردند و کار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا کننده" نامیدند.
 

این اثر خارق العاده را مشاهده کنید
اندیشه کنید و به خاطر بسپارید که مسلما رویاهای ما با حمایت دیگران تحقق می یابند
.

کی قوی تره

خدایا نزار بزرگ بشم

الو ... الو ... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش کودک نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

- بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

-

بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شکسته شد :

ندایی صدایش در گوش و جان کودک طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ...

چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ...

 

 

 
 

عمو نوروز


 

 

 شما حتما ًداستان های زیادی درباره ی عمو نوروز شنیده اید.
شاید فکر می کنید که او شبیه پاپا نوئل یا تومته (tomte )
سوئدی است که برای بچه های خوب و مهربان هدیه می آورد.
اما اگر راستش را بخواهید تا حالا کسی عمو نوروز را ندیده
است. عمو نوروز افسانه ای ما پیر مرد مهربانی است که هر
سال روز اول بهار، فرا رسیدن بهار و آغاز سال نو را به مردم  دنیا خبر می دهد.

در داستان های قدیم ایرانی آمده است :
پیرزنی در یک خانه ی کوچک به تنهائی زندگی می کرد. حیاط
خانه ی او پر از درختان میوه و گلهای رنگارنگ بود. او خیلی دوست داشت که عمو نوروز را ببیند. او هر سال چند روز قبل از آمدن بهار حسابی خانه تکانی می کرد. روز اول بهار صبح زود از خواب بیدار می شد و حیاط را آب و جارو می کرد.
پیرزن لباس های نو و تمیز می پوشید. او سفره هفت سین را درایوان خانه پهن می کرد و در سفره سیب، سبنل، سکه، سنجد، سیر، سرکه وسبزه می گذاشت. پیر زن در کنار سفره به انتظارعمو نوروز می نشست.
اما مثل هر سال، پیر زن از خستگی زیاد به خواب می رفت،
و وقتی بیدار می شد که عمو نوروز بعد از خوردن شیرینی و
استراحت در کنار سفره ی هفت سین رفته بود تا آمدن بهار را
به مردم شهر ها و روستاهای دیگر خبر بدهد.
عمو نوروزمثل سال های قبل شاخه گلی هم روی سفره ی  هفت سین پیر زن به یادگار گذاشته بود. پیر زن برای دیدن عمونوروزمی بایست یک سال دیگر صبر کند.
هنوز هم کسی بدرستی نمی داند که آیا پیر زن موفق شده است
که عمو نوروز را ببیند یا نه !
 
 

 

عروسک

 


  با عجله وارد فروشگاه شدم. با دیدن آن همه جمعیت شوکه شدم. کریسمس نزدیک بود و برای خرید آنجا آمده بودند. با عجله از بین شلوغی به طرف بخش اسباب بازی ها رفتم. دنبال یک عروسک قشنگ برای نوه ی کوچکم می گشتم. می خواستم برای کریسمس، گران ترین عروسک فروشگاه را برایش بخرم. در حالی که برچسب قیمت عروسک ها را می خواندم، پسربچه ی کوچکی را دیدم که حدود 5 سال داشت. پسر عروسک زیبایی را آرام در بغل گرفته بود و موهایش را نوازش می کرد. در این فکر بودم که این عروسک را برای چه کسی می خواهد؛ چون پسربچه ها اغلب به اسباب بازی های مثل ماشین و هواپیما علاقه مند هستند.

   پسر پیش خانمی رفت و گفت :«عمه جان، مطمئنی که پول ما برای خرید این عروسک کم است؟»

   عمه اش(در حالی که خسته و بی حوصله بود) جواب داد :« گفتم که، پولمان کم است.» سپس به پسربچه گفت که همان جا بماند تا برود و چند تا شمع بخرد و بر گردد. پسر عروسک را در آغوش گرفته بود و دلش نمی آمد، آن را بر گرداند.

   با دودلی پیش او رفتم و پرسیدم:« پسرجان، این عروسک را برای چه کسی می خواهی؟»

   جواب داد:«من و خواهرم چندبار این جا آمده ایم. خواهرم این عروسک را خیلی دوست داشت و همیشه آرزو می کرد که شب کریسمس بابانوئل این را برایش بیاورد.»

   به او گفتم:«خوب،شاید بابانوئل این کار را بکند.»

  پسر گفت:«نه،بابانوئل نمی تواند به جایی که خواهرم رفته، برود. من باید عروسک را به مادرم بدهم تا برایش ببرد.»

  از او پرسیدم که خواهرش کجاست؟ به من نگاهی کرد و با چشمانی پر از اشک جواب داد:«او پیش خدا رفته. پدر می گوید که مامان هم می خواهد پیش او برود تا تنها نباشد.»

  انگار قلبم از تپیدن ایستاد! پسر ادامه داد:«من به پدرم گفتم از مامان بخواهد که تا برگشتم از فروشگاه منتظر بماند.» بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت:«این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکنند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدر می گویدکه خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد.»

  پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم:«می خواهی یک بار دیگر پول هایت را بشماریم، شاید کافی باشد؟»

  او با بی میلی پول هایش را به من داد و گفت:«فکر نکنم، چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است.»

  من شروع به شمردن پول هایش کردم. بهد به او گفتم:« این پول ها که خیلی زیاد است، حتماً می توانی عروسک را بخری!»

  پسر با شادی گفت:«آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!»

بعد رو به من کرد و گفت:« من دلم می خواست که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد،آیا با این پول که خدا برایم فرستاده، می توانم گل هم بخرم؟»

  اشک از چشممانم سرازیر شد، بدون آن که به او نگاه کنم، گفتم:«بله عزیزم، می توانی هر چه قدر که دوست داری برای مادرت گل بخری.»

 چند دقیقه بعد عمه اش برگشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم.

 فکر آن پسر حتی یک لحظه از ذهنم دور نمی شد. ناگهان یاد خبری افتادم که هفته پیش در روزنامه خوانده بودم:« کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد. دختر درجا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است.»

  فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش، خبر ناگواری به من داد:«زن جوان دیشب از دنیا رفت.»

 اصلاً نمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه. حس عجیبی داشتم، بی هیچی دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید ویک عکس بود.
 

تله موش



موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سر و صدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته‌ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .موش لب‌هایش را لیسید و با خود گفت :«کاش یک غذای حسابی باشد. اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود. استرسموش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه حیوانات بدهد. او به هرکسی که می‌رسید، می گفت: «توی مزرعه یک تله موش آورد‌ه‌اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . .». مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت: « آقای موش، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد»قهر. میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سر داد و گفت: «آقای موش من فقط می‌توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب می‌دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.قهر موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: « من که تا حالا ندیده‌ام یک گاوی توی تله موش بیفتد!» او این را گفت و زیر لب خنده‌ای کرد و دوباره مشغول چریدن شدقهر. سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می شود؟نگران
 
در نیمه‌های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود، ببیند. او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده، موش نبود بلکه مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت. وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت: برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست. مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد می‌کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد .روزها می‌گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می پیچید از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند .حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته‌ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتندخنثی

مادر

هديه اي پر از محبت (( داستان کوتاه و واقعي ))

هديه اي پر از محبت (( داستان کوتاه و واقعي ))

ه روز يه دختر کوچولو کنار يک کليساي کوچک محلي ايستاده بود؛ دخترک قبلا يک بار آن کليسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوي کشيش رد شد، با گريه و هق هق گفت: "من نميتونم به کانون شادي بيام!"

کشيش با نگاه کردن به لباس هاي پاره پوره، کهنه و کثيف او تقريباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جايي براي نشستن او در کلاس کانون شادي پيدا کرد.

دخترک از اينکه براي او جا پيدا شده بود بي اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هايي که جايي براي پرستيدن خداوند عيسي نداشتند فکر مي کرد.
چند سال بعد گذشت تا اينكه آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقيرانه اجاره اي که داشتند، فوت کرد. والدين او با همان کشيش خوش قلب و مهرباني که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهاي نهايي و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.

در حيني که داشتند بدن کوچکش را جا به جا مي کردند، يک کيف پول قرمز چروکيده و رنگ و رو رفته پيدا کردند که به نظر مي رسيد دخترک آن را از آشغال هاي دور ريخته شده پيدا کرده باشد.

داخل کيف 57 سنت پول و يک کاغذ وجود داشت که روي آن با يک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "اين پول براي کمک به کليساي کوچکمان است براي اينکه کمي بزرگ تر شود تا بچه هاي بيش تري بتوانند به کانون شادي بيايند."

اين پول تمام مبلغي بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هديه اي پر از محبت براي کليسا جمع کند. وقتي که کشيش با چشم هاي پر از اشک نوشته را خواند، فهميد که بايد چه کند؛ پس نامه و کيف پول را برداشت و به سرعت سمت کليسا رفت و پشت منبر ايستاد و قصه فداکاري و از خود گذشتگي آن دختر را تعريف کرد. او احساسهاي مردم کليسا را برانگيخت تا مشغول شوند و پول کافي فراهم کنند تا بتوانند کليسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اينجا تمام نشد ...

يک روزنامه که از اين داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن يک دلال معاملات ملکي مطلب روزنامه را خواند و قطعه زميني را به کليسا پيشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتي به آن مرد گفته شد که آن ها توانايي خريد زميني به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمينش را به قيمت 57 سنت به کليسا بفروشد. اعضاي کليسا مبالغ بسياري هديه کردند و تعداد زيادي چک پول هم از دور و نزديک به دست آن ها مي رسيد.

در عرض پنج سال هديه آن دختر کوچولو تبديل به 250.000 دلار پول شد که براي آن زمان پول خيلي زيادي بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتيازات بسياري را به بار آورد. 

 

وقتي در شهر فيلادلفيا هستيد، به کليساي Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفيت دارد سري بزنيد و همچنين از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصيل داشته نيز ديدن کنيد. همچنين بيمارستان سامري نيکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادي" که صدها کودک زيبا در آن هستند را ببينيد. مرکز "کانون شادي" به اين هدف ساخته شد که هيچ کودکي در آن حوالي روزهاي يکشنبه را خارج از آن محيط باقي نماند.
 در يکي از اتاق هاي همين مرکز مي توانيد عکسي از صورت زيبا و شيرين آن دخترک ببينيد که با 57 سنت پولش، که با نهايت فداکاري جمع شده بود، چنين تاريخ حيرت انگيزي را رقم زد. در کنار آن، تصويري از آن کشيش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نويسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم مي خورد

اس ام اس های مخصوص ولنتاین روز عشق

ادامه نوشته

در مورد والنتاين ! طریقه هدیه دادن به دختران

 

در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!" ...

اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، روزي موسوم به روز عشق بوده است!

جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 4 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز اسفندگان (سپندارمزگان) نام داشته است. 

سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.