داستانی از: خابي ير مارياس فرانكو / برگردان: اسدالله امرایی

ماه عسل


 اشاره: خابي ير مارياس(Franco Javier Marías) در سال 1951 در مادريرد به دنيا آمد. رمان نويس روزنامه نگار و مترجم است. پدرش فيلسوف و مدرس دانشگاه بود كه به علت مخالفت با ديكتاتوري فرانكو بازداشت شد و از تدريس باز ماند. نخستين رمان مارياس در هفده سالگي اش منتشر شد. داستان ماه عسل نخستين داستان اين نويسنده است كه با اطلاع خودش به زبان فارسي منتشر مي‌شود.

 

زنم ناخوش بود و به سرعت برگشتیم هتل که با كمي تب و لرز و حال تهوع به رختخواب رفته بود. نمي خواستيم فوري دكتر خبر كنيم،  شاید  خود به خود رفع می‌شد. آدم که  ماه عسلش باشد مزاحمت غريبه ها را بر‌نمي تابد، حتي اگر برای معاينه‌ی پزشكي باشد. ناخوشي‌اش قولنج يا چيزي مشابه آن بود. در شهر سه‌بي بوديم، توی هتلي كه تراسی آن را از شلوغي خيابان جدا مي‌كرد . زنم که به خواب رفته بود( به محض اين كه او را روي تخت گذاشتم و رويش را کشیدم، به خواب رفت) تصمیم گرفتم رعايت سكوت را بكنم و  بهترين راه این بود که به بالکن بروم  تا  سرو صدا راه نيندازم يا از سركسالت با او حرف نزنم و رفت و آمد مردم را تماشا كنم كه اهل سه‌بي چطور راه می‌ روند، چگونه لباس مي‌پوشند، چطور حرف مي‌زنند، اما به علت  فاصله نسبتاً زياد از خيابان و شلوغي  جز همهمه چيزي نمي‌شنيدم. نگاه مي‌كردم بی آن كه ببينم، مثل كسي كه وارد جشني مي‌شود ومي‌داند تنها فردی که به او علاقه دارد آن جا نيست، زیرا در خانه با شوهرش است. آن تنها آدم، الان با من بود، پشت سرم ، با شوهرش در كنارتختش. به بیرون نگاه مي‌كردم و به فکر داخل بودم، اما ناگهان وسط جمعيت يك نفررا انتخاب کردم، چون برخلاف بقيه كه يك لحظه مي‌گذرند وناپديد مي‌شوند، اين یکی بی حركت همان جایی که بود ماند. از دور که نگاهش می‌کردی سی سال را شیرین داشت، بلوز آبي آستين حلقه‌ای به تن داشت با دامن سفيد، و كفش‌هاي پاشنه بلندی كه تقریبا سفيد بود. منتظر می‌نمود، بي‌ترديد انتظار می‌کشید، چون گاهي یکی دو قدم به چپ يا راست مي‌رفت و در آخرين گام كمي پاشنه‌ی  تيز يك پا را به زمين مي‌كشيد، حركتي ناشي از بي‌قراري. كيف بزرگي از دوشش آويزان بود، مثل همان‌هايي كه وقتي بچه بودم مادرها داشتند، مادر خودم که كيف مشكي بزرگی  روي دست مي‌انداخت، نه مثل امروزي‌ها كه روی دوش آويزان مي‌کنند. پاهاي فربهی داشت، هر بار که برمي‌گشت تا بعد از دو سه قدم جابه جايي، و انتظار در نقطه موعود، انگار می‌خواست زمین را سوراخ كند و در آخرين قدم پاشنه را مي‌كشيد. پاهايش چنان نيرویی داشت ، كه پاشنه‌هايش حذف می‌شد و به چشم نمی‌آمد، چون انگار پاهايش را به پیاده رو ميخ کرده بودند، مثل تيغه چاقویی که توي چوب خیس فرو مي‌رود. يكي را خم مي كرد تا به عقب نگاهي بيندازد و دامنش را صاف كند، انگار مي‌ترسيد چروك آن او را از پشت  زشت نشان دهد، يا شايد هم جوراب کش در رفته ای را از روي دامنش درست مي‌كرد ، كه آن را می‌پوشاند.

هوا تاريك مي‌شد، و کاهش تدريجي نور هر بار او را تنهاتر، جدا افتاده‌ترنشان مي‌داد که انتظاري عبث می‌کشید. كسي كه منتظرش بود، سر قرار حاضر نمي‌شد. وسط خيابان مانده بود و مثل آدم‌هايي نبود كه وقت انتظار براي آن كه سرراه رهگذران قرار نگيرند،  به جايي تكيه مي دهند. به همين علت  به رهگذرها برمی‌خورد. يكي چيزي به او پراند که با عصبانيت جوابش را داد و با كيف بزرگش تهديدش كرد.

ناگهان رو به بالا نگاهی انداخت، به طبقه ي سوم، به نظرم آمد كه چشم‌هايش را براي اولين بار به من دوخت. چشم تنگ كرد، انگار نزديك‌بين بود يا لنزهايش كثيف بود، پلك زد تا بهتر ببيند، به نظرم به من نگاه مي‌كرد. اما كسي را در سه‌بي نمي شناختم، تازه دفعه اول بود كه به سه‌بي آمده بودم، برای ماه عسل با همسرتازه عروسم ، كه پشت سرم خوابيده بود، اميدوار بودم چيزيش نباشد. زمزمه‌اي شنيدم كه از تختخواب می‌آمد، اما سر برنگرداندم، زيرا ناله‌اي بود كه از شخص خفته درمي‌آمد، آدم كم كم ياد مي‌گيرد كه صداهاي مختلف كسي را كه کنارش مي خوابد تشخيص بدهد. زن چند قدم به سمت من برداشت، از خيابان ردشد، از وسط ماشين‌ها راه خود را پيدا مي‌كرد، به  چراغ عابرتوجهی نداشت، مثل اين كه  مي‌خواست زودتر نزديك شود تا مرا از ايواني كه در آن ایستاده بودم ، بهتر ببيند. اما به زحمت وكندي راه مي‌رفت، پنداری به کفش پاشنه بلند عادت نداشت، يا آن پاهاي یغوربراي اين كفش‌ها ساخته نشده بود، يا به خاطرسنگینی كيف، تعادلش را از دست داده بود، شايد سرش گيج مي‌رفت. راه رفتنش مثل زنم  بود كه با ورود به اتاق احساس ناخوشي كرد و كمكش كرده بودم لباس عوض کند و روي تختخواب دراز بکشد و رويش را پوشانده بودم. زن خيابان را رد كرد، حالا نزديك‌تر بود، اما هنوزفاصله داشت. تراس بزرگ هتل، او را از ازدحام خيابان جدا می‌کرد. نگاهش به سمت بالا بود،  حالا به من يا  به طبقه‌ای که در آن بودم. حركتي با دست انجام داد، حركتي كه حاكي از سلام يا جلب توجه نبود، منظورم جلب توجه يك غريبه است، بدون آن كه مناسبت يا آشنايي با او داشته باشد. گویا من کسی بودم  که قرار بود به دیدن او بیاید. انگار با اين حركت دست و با آن تکان آخر انگشتانش مي‌خواست یقه مرا بگیرد و بگويد«بيا اين جا، گرفتمت.»  در همان حال فريادی زد كه نشنيدم چی گفت ، فقط با لب خوانی  اولين كلمه را فهميدم، كه «اوهوي» بود كه مثل بقيه جمله، به من نرسيد و با بي‌ادبي ادا شد. به پيشروي ادامه مي‌داد، حالا دامنش را با انگيزه بیشتري از عقب گرفته بود، چون به نظر می‌رسيد کسی كه بايد درباره ی او قضاوت مي‌كرد، الان جلو روي او بود، مردي كه منتظرش بود مي‌توانست الان از افتادگي دامنش لذت ببرد. آن وقت ديگر مي‌توانستم بشنوم چه مي گويد:«اوهوي! آن جا چه غلطی مي‌كني؟»  فريادش حالا خيلي بلند شنيده مي‌شد، و او را بهتر مي‌ديدم. شايد بالای سی سال داشت. چشم‌هايش را تنگ کرده بود ، به نظرم روشن آمد، خاكستري يا آلويي، لب‌هايش درشت بود، بینی‌اش پهن ، سوراخ هاي آن ازعصبانيت می‌لرزید. لابد خيلي منتظر مانده بود، خيلي پيش‌تر اززماني كه متوجه او شدم. تلوتلو خوران مي‌رفت كه سكندري خورد و کف تراس افتاد، دامن سفيدش را کثیف کرد و يكي از كفش‌هايش از پايش درآمد. با زحمت بلند شد، گویا نمی‌خواست پاي برهنه اش را روي پياده رو بگذارد، مثل اين كه مي‌ترسيد كف پايش كثيف شود، چون سر قرارش حاضر بود، پس بايد پاهايش را تميز نگه مي‌داشت. بدون آن كه پايش را زمین بگذارد، كفشش را پا كرد، خاك دامنش را تكاند و فرياد زد:« اين جا چه كارمي كني؟ چرا نگفتي رفته‌اي بالا؟ نمي‌بيني يك ساعت است منتظرت ايستاده ام؟» (اين حرف‌ها را با لهجه محلی سه بيایی گفت)  وقتي اين‌ها را مي‌گفت، يك بار ديگر آن حركت چنگ انداختن را انجام داد، يك حركت خشك، بازوي عريانش در هوا و در ادامه، چنگ انداختن سريع انگشتان. مثل اين كه مي‌گفت:« توي چنگ مني» يا «مي‌كشمت» و با اين حركتش مي‌توانست مرا بگيرد و بعد با پنجه‌اش بكشد. اين بار چنان بلند فرياد زد و چنان نزديك بود، كه ترسيدم همسرم را كه خواب بود بيدار كند.

 

همسرم با صداي ضعيفي  گفت: « چي شده؟»

برگشتم، با چشم‌هاي هراس خورده  بلند شده، مثل مريضي كه از خواب مي‌پرد و هنوز نه چيزي مي‌بيند، نه مي‌فهمد كجاست،  نه خبر دارد چرا آن قدر احساس گيجي مي‌كند. چراغ خاموش بود. مريض بود.

جواب دادم:«چيزی نیست  برگرد بخواب.»

اما نرفتم كه پهلويش بنشینم نوازشش كنم يا او را به آرامش بخوانم ، آن طور كه در موقعيت‌هاي ديگر مي‌كردم، چون نمي‌توانستم از ايوان جدا شوم، يا نگاهم را از زني برگردانم كه برايش مسجل شده بود با من قرار دارد. حالا مرا خوب می‌دید و لابد شك نداشت كه من همانم كه قرار مهمي گذاشته بود، کسی که از انتظار جان به سرش کرده بود و با غيبت وبدقولی  طولاني اش به  او بي احترامي كرده بود. « مرا نديدي كه از يك ساعت پيش اين جا انتظارت را مي‌كشيدم؟ چرا چیزی نگفتي؟» حالا ديگر جيغ مي‌كشيد.  جلو هتل من و زير ايوان من ایستاده بود، فرياد زد:«گوش بده به من! مي‌كشمت!» واز نو همان حركت را با بازويش و انگشتانش انجام داد.

زنم آشفته در رختخواب دوباره سؤال كرد:«چي شده؟»

در اين لحظه پا پس كشيدم و در ايوان را بستم، اما قبل از آن كه اين كار را بكنم، ديدم كه زن توي خيابان، با كيف بزرگ قديمي و كفش‌هاي پاشنه بلند نيزه‌اي، و پاهاي نيرومندش و قدم هاي سستش از ديد من ناپديد شد، لابد داخل هتل شده بود و مي‌آمد بالا دنبال من، و تصميم داشت قرارش را با من محقق كند. احساس خلاء كردم از اين فكر، كه به زن مريضم چه بگويم؟  اين مزاحمتي را كه در شرف وقوع بود، برايش توضيح بدهم. در ماه عسل بوديم، سفری که  آدم مزاحمت غريبه را تحمل نمي‌کند، فكر مي‌كنم، هر چند براي شخصي كه از پله‌ها بالا مي‌آمد غريبه نبودم. ذهنم انگار خالی شد وپنجره ايوان را بستم. آماده شدم تا در را بازكنم.