«به عنوان مثال، برادر من»
| اووه تیم / برگردان: شاپور چهارده چریك فصل اول رمان «به عنوان مثال، برادر من» شناسنامه كتاب عنوان كتاب به زبان فارسى : به عنوان مثال، برادر من نویسنده : اووه تیم Uwe Timm عنوان كتاب به زبان آلمانى Am Beispiel meines Bruders ترجمه از آلمانى : شاپور چهارده چریك مؤسسه انتشاراتى آلمانی Kiepenhauer-Witsch, Köln ISBN : 4023302643 شابك نسخه آلمانى: 4023302643 تعداد صفحات : 155 ص
مقدمه مترجم : اووه تیم (Uwe Timm) از نویسندگان معاصر آلمان است و معروفترین اثر وی همانا رمان "به عنوان مثال برادر من" میباشد، که رمانیست ضد جنگ . "اووه تیم" بیش از 65 کتاب نوشته است، که من مشروح آنها و زندگینامه "اووه تیم" را در شماره گذشته سایت اینترنتی جن و پری www.jenopari.com نوشته ام. در مورد نحوه انتشار این رمان در این سایت، باید گفته شود که به علت حجم زیاد کار و مقدور نبودن انتشار آن به صورت یکجا، با مشورت با جن و پری به این نتیجه رسیدیم که این رمان را در چند مرحله پشت سر هم منتشر کنیم. آنچه در زیر میخوانید فصل اول این رمان است و فصول بعدی به مراتب در شمارههای آینده همین سایت منتشر خواهد شد. این رمان – تا آنجائی که من اطلاع دارم – هنوز به زبان فارسی ترجمه یا منتشر نشده است و این اولین باری است که آن را به زبان فارسی میخوانیم. طبق اطلاعاتی که بنده دریافت داشته ام – و صحت یا سقم آن را نیز نمیتوانم تأئید کنم – قرار است که "اووه تیم" در آینده نزدیک به ایران سفر کند و امیدوارم که ترجمه رمان ایشان به فارسی زمینهای باشد برای دست اندرکاران و مترجمین و نویسندگان ایرانی برای بحث و تبادل نظر با ایشان.
1 بلند کردن ، خندیدن، همهه كردن، شادى غیر قابل كنترل ، این احساسات خاطرهاى را درباره پیشامدى درذهن من زنده مىكنند ، یك تصویر را، اولین تصویرى كه در ذهن من نقش بسته است . با این تصویر آگاهى و دانش من درباره خودم شروع مىشود . یادآورى : من از باغ خانه به درون آشپزخانه مىآیم، جائى كه بزرگترها ایستادهاند ، مادرم، پدرم، خواهرم ، آنها همینطور آنجا ایستادهاند و مرا نظاره مىكنند ـ شاید چیزى بر زبان آورده باشند، ولى من گفتار آنها را به خاطر ندارم. شاید گفته باشند: نگاه كن. یا از من پرسیده باشند: چیزى مىبینى؟ و آنها به كمد سفید رنگی نگاه میكردند، كمدى كه بعدها ازآن براى من تعریف كردند ـ این كمد ، كمد جاروهای ما بود. این تصویر به خوبى در ذهن من نقش بسته است كه آنجا ، بالاى كمد موهائى دیده مىشدند ، موهاى بلوند. گویا آنجا كسى پنهان شده بود . سپس این شخص از مخفیگاه خود بیرون مىآید . برادرم است . او مرا بلند مىكند . قیافهاش را به یاد ندارم ، حتى به خاطر ندارم كه چه لباسى به تن داشت . احتمالاً اونیفورم پوشیده بود . ولى این صحنه را كاملاً واضح و آشكار به یاد دارم كه وقتى كه من این موهاى بلوند را پشت كمد دیدم ،همه به من نگاه مىكردند و بعد این احساس كه مرا بلند كردند . من حس میكردم كه در فضا پرواز مىكنم .
اینها تنها خاطرات من از برادرم است. برادرى كه شانزده سال از من بزرگتر بود. برادرى كه چند ماه بعد از این خاطرات ، اواخر سپتامبر ، در اوكراین به سختى مجروح شد.
30/ 9/ 1943 پدر عزیزم متأسفانه من در نوزدهم این ماه به سختى مجروح شدم . یك گلوله تانك هر دو پاى مرا از بین برد، طورى كه پاهاى مرا قطع كردند. پاى راستم را از زیر زانو بریدند و پاى چپم را اززیر ران . اینک درد چندانى ندارم . مادر را آرام كن . همه چیز مىگذرد. من چند هفته دیگر به آلمان مىآیم و تو مىتوانى به ملاقات من بیائى. من بىاحتیاطى نكردم . خوب دیگر مىخواهم نامه را به پایان برسانم . كوردل Kurdel به تو و مادر و اووه و به همه سلام مىرساند . ( كوردل Kurdel اسم مستعار كارل هاینتس بوده است – مترجم).
كارل هاینتس در ساعت 8 شب ، 16/10/1943 در بیمارستان صحرائى شماره 623 در اوكراین درگذشت. كارل هاینتس همیشه هم غایب بود و هم حاضر. مرا در دوران كودكىام مشایعت كرد . هنگام عزادارى مادر ، هنگامى كه پدر گلایه داشت ، حتى هنگامیكه والدین با ایما و اشاره با هم صحبت مىكردند . درباره او - كارل هاینتس - گفته مىشد كه همیشه در موقعیتهاى یكسان و كوچكى رشادت و نزاكت خود را نشان مى داد . حتى موقعیكه از او صحبت نمى شد، ولى وجودش همه جا محسوس بود . محسوستر از سایر مردگان . علت آن هم تعریفها ئى بود كه پدر از او مىكرد و عكسهائى كه نشان مىداد ، یا مقایساتى كه پدر انجام مىداد و مرا هم در این مقایسات داخل مىكرد. بارها سعى كردم راجع به برادرم چیزى بنویسم . ولى هر بار فقط حرفش را زدم. نامههاى دوران سربازىاش و دفتر خاطراتش را كه موقع لشكركشى به روسیه مىنوشت ، مىخواندم . دفترچه كوچكى با جلد قهوهاى روشن كه روى آن نوشته شده بود : یادداشت . من مایل بودم كه این دفتر خاطرات را با دفتر روزانه هنگ جمجمه مردگان كه از واحدهاى نظامى اس اس بود ، مقایسه كنم تا دقیقتر و چیزى بیشتر از آنچه او فقط با اشاره از آنها گذشته بود ، كسب كنم . ولى هر وقت كه من این نامهها و دفتر خاطرات را گشودم تا آنها را بخوانم، فورى آنها را بسته و كنار گذاشتم. موقع خواندن آنها ترسى توأم با عقب نشینى در من ایجاد مىشد، ترسى كه از دوران كودكى مىشناختم و در" قصه گلادیاتورى به نام بلاو بارت Die Geschichte von Ritter Blaubart شنیده بودم. مادرم شبها قصههاى برادران گریم را براى من مىخواند. بعضى از آنها را حتى براى چندمین بار مىخواند. منجمله داستان "گلادیاتورى به نام بلاو بارت ". من هیچ وقت دلم نمىخواست كه خاتمه این قصه را بشنوم. براى اینكه وحشتناك بود. آنجائى كه روایت میکند كه زن "بلاوبارت" بعد از عزیمت شوهرش اجازه نداشت كه در اطاقى كه درش بسته بود، داخل شود و با وجودیكه شوهرش او را از این كار برحذر كرده بود ، مع الوصف او به درون اطاق رفت . موقعى كه مادر به اینجا مىرسید، از او خواهش مىكردم كه دیگر به خواندن ادامه ندهد. بعد از سالها ، موقعى كه دیگر بزرگ شده بودم، این قصه را تا انتها خواندم :او در را باز كرد ، به محض باز شدن در ، رودخانهاى از خون به طرف او هجوم آورد . از در و دیوار اجساد زنان مرده آویزان بود ، از بعضى اجساد ، فقط اسكلتى باقى مانده بود . "زن بلاوبارت" چنان ترسید كه در را فورى بست . ولى موقع بستن در ، در را چنان با شدت كوبید، كه كلید از سوراخش بیرون پرید و در خون فرو رفت . او فورى كلید را برداشت و قصد پاك كردن خونها را داشت. ولى فایدهاى نداشت . از یك طرف خونها را پاك مىكرد و از طرف دیگرخونهائى كه او تازه پاك كرده بود، دوباره ظاهر مىشدند.
دلیل دیگر مادرم بود . تا زمانى كه مادر زنده بود، براى من ممكن نبود، كه درباره برادرم چیزى بنویسم . من از قبل مىدانستم كه مادر در جواب سؤالهاى من چه خواهد گفت : دست از سر مردهها بردارید. یا پشت سر مرده نباید حرف زد . موقعى كه خواهرم هم درگذشت، من دیگرآزاد شدم . آزاد ، كه درباره برادرم كتابى بنویسم . زیرا كه خواهر آخرین نفرى بود كه كارل هاینتس را مىشناخت. منظور از آزادى این است كه همه سؤالها را بپرسم و ملاحظه هیچ چیز و هیچ كس را نكنم . گاهى برادرم را در خواب مىبینم . البته اغلب فقط چند تصویر از او مىبینم. در چند موقعیت مختلف .یا چند كلمه از او در خواب مىشنوم . یكى از این رؤیاها را خوب به یاد دارم: كسى مىخواهد وارد خانه ما شود. شبحى بیرون خانه ایستاده است .تاریك ، كثیف، سراپا پر از گل و لاى. من مىخواهم در را ببندم . این شبح كه صورت ندارد، سعى مىكند به زور وارد خانه شود. من با تمام نیرو به در فشار مىآورم و شبح را ، كه مطمئن هستم برادرم مىباشد، به عقب مىرانم . بالاخره موفق مىشوم كه در را بسته و قفل كنم. ولى با نگرانى در مىیابم كه كتى در دستم باقى مىمانده است .
برادرم و من در رؤیاهاى دیگرم مىبینم كه برادرم همان صورتى را دارد كه در عكسهایش دیده ام . فقط در یكى از این تصاویر اونیفورم نظامی به تن دارد. پدرم ولى عكسهاى زیادى از او دارد كه گاهى با كلاه خود، گاهى با كلاه معمولى سربازى و گاهى با اونیفورم مخصوص بیرون رفتن از پادگان دیده مىشود. گاهى هم با هفت تیر یا با سرنیزه هاى مخصوص سربازان نیروى هوائى دیده مىشود. ولى تصویرى كه او در آن اونیفورم رزم به تن داشته باشد، همین یكى باقى مانده است ، كه در آن اسلحهاش را در دست گرفته و در پادگان در حال سان دیده مىشود. در این عكس كه از فاصله دورى گرفته شده است، او به خوبى شناخته نمىشود و فقط مادرم توانست بگوید که او کدام است،زیرا كه مادر فورى او را در این عكس شناخت . من از موقعی كه این كتاب را درباره برادرم مىنویسم، عكسى از او در لباس شخصى در قفسه كتابهایم جاى دادهام.این عكس احتمالاٌ زمانى گرفته شده كه او داوطلبانه خود را به هنگ اس اس معرفى كرد : این عكس از پائین گرفته شده و صورتش را نشان مىدهد. صورتى باریك و صاف و چین تازهاى كه میان ابروانش دیده مىشود ، حالت متفكرانه و خشنى به او داده است. فرق موهاى بلوندش را در سمت چپ باز كرده است . داستانى كه مادرم همیشه از او تعریف مىكرد، این داستان است كه موقعى كه او مىرود تا خود را داوطلبانه به هنگ اس اس معرفى كند، و راهش را گم مىكند. مادر این داستان را طورى تعریف مى كرد، مثل اینكه اتفاقى كه بعدها افتاد ، قابل پرهیز بوده است. این داستان را من آنقدر در دوران كودكىام شنیدهام كه فكر مى كنم كه خود من هم در این داستان نقشى ایفا كردهام . در دسامبر 1942 ، در روزى بشدت سرد ، بعد از ظهر ، به طرف اوكسن تسول Ochsenzoll مىرود ، شهركى كه پادگان اس اس در آن قرار داشت. برف همه جا را پوشانده بود . تابلوى خیابانى وجود نداشت. هوا داشت تاریك مىشد و او راهش را گم كرد. او به راهش ادامه داد و از كنار آخرین خانهها گذشت تا به پادگان برود. نقشه شهر را قبلاٌ دیده و محل پادگان را به ذهنش سپرده بود .بنى بشرى دیده نمىشد. او از شهرك خارج شده و به مزارع اطراف آن رسیده بود. ابرى در آسمان دیده نمىشد. فقط در نزدیكى زمین و در حـوالى بركهها كمى مه یا بخار دیده مىشد. بالاى درختى ، ماه در آسمان ظاهر مىشود. برادرم قصد بازگشت داشته كه نگاهش به مردى خیره مىشود. شبح تاریكى كنار خیابان و در مزارع پوشیده از برف ایستاده و ماه را مىنگرد. برادر چند لحظه اى مرد را نگاه مىكند كه گوئى سر جایش حشكیده است . حتى هنگامیكه صداى قدمهاى برادرم بر روى برفها قابل شنیدن است، نیز از جایش تكان نمىخورد . برادرم از مرد پرسید كه آیا او راه پادگان اس اس را مىشناسد؟ مرد باز هم لحظاتى چند از جایش تكان نخورد. مثل اینكه چیزى نشنیده باشد. بعد از لحظهاى طولانى به آرامى بر مىگردد و مىگوید : نگاه كن، ماه مىخندد. و هنگامیكه برادرم براى دومین بار از او راه پادگان را مىپرسد، در جوابش مىگوید: به دنبال من بیا. و به راه مىافتد. به سرعت مىرود، با قدمهاى محكم . او مىرود، بدون اینكه پشت سرش را نگاه كند . بلا وقفه به راهش ادامه مىدهد، مىرود، در دل شب. براى برادرم دیگر دیر شده است كه به پادگان برود و خودش را به هنگ اس اس معرفى كند . برادرم از مرد سراغ ایستگاه راه آهن را مىگیرد. ولى او به راهش ادامه مىدهد ، بدون اینكه جوابش را بدهد. راه مرد از كنار خانه هاى تاریك كشاورزان و از كنار آغل حیوانات مىگذرد، كه از درون آنها صداى گاوها شنیده مىشود. صداى برف از زیر پا و از محل فرورفتگى چرخ ماشینها در جاده شنیده مىشود. برادرم بعد از چند لحظه دوباره مىپرسد ، كه آیا راه را درست انتخاب كردهاند؟ مرد مىایستد. به آرامى بر مىگردد و مىگوید: بله ، ما به كره ماه مىرویم. ماه مىخندد ، مى خندد. براى اینكه مردهها بر سر جایشان خشكیدهاند. شب ، موقعى كه برادرم به خانه بر گشت، تعریف كرده كه او چگونه از این برخورد ترسیده بوده است و اضافه كرده كه موقعى كه به ایستگاه راه آهن رسید، دو مأمور پلیس را دیده كه به دنبال یك دیوانه مىگشتند كه از دیوانه خانهای در آلستر دروف Alsterdorf گریخته بوده است . خوب بعد؟ صبح روز بعد، كله سحر ، برادرم براه مىافتد تا دوباره به پادگان اس اس برود ـ پادگان را مىجوید و او را فورى به عنوان سرباز قبول مىكنند: زیرا كه قدش 1 متر و 85 سانتى متر بوده، موهایش بلوند و چشمانش آبى . بدین ترتیب او سرباز هنگ اس اس ، هنگ جمجمه مردگان ، در واحد تانكهای زرهپوش شد. او فقط 18 سال داشت. این هنگ، در میان تمام هنگهاى نازى به هنگ سربازان نخبه شهرت داشت. مانند هنگ رایش سوم و گارد محافظ آدولف هیتلر. هنگ جمجمه مردگان در سال 1939 از میان سربازان نگهبان اردوگاه داخاو Dachau تشكیل شد . سمبل و نشانهای كه سربازان این هنگ حمل مىكردند، نه تنها نشانى بود كه آنها مانند سایر سربازان و هنگها بر روى كلاه خود حمل مىكردند، بلكه این نشان و سمبل را بر روى لبه یقه خود نیز داشتند. نكته عجیب اینجا بود، كه برادر من گاهى در درون خانه ناپیدا مىشد. گم مىشد. نه به این دلیل كه او مىترسید كه تنبیه شود، بلكه همین طور بدون دلیل گم مى شد . ناگهان غیب مى شد و همین طور یك دفعه هم پیداش مى شد. مادرم از او مىپرسید كه كجا بوده و او چیزى نمىگفت. این درست موقعى بود كه او كاملاٌ ضعیف شده بود. كم خونى و طپش قلب امراضى بودند كه دكتر مورت هورست Morthorst تشخیص داده بود. در این زمان هیچ كس نتوانست او را قانع كند كه بیرون از خانه بازى كند. او از خانه خارج نمىشد، به مغازه هم نمىرفت ، كه به وسیله یك راه پله از خانه ما جدا مىشد. او حتى به تعمیرگاه هم نمىرفت. تعمیرگاهى كه پدر آن را آتلیه مىنامید. او در خانه مىماند. در خانهاى كه جمع و جور بود و چهار اطاق ، یك آشپزخانه، یك توالت و یك انبار داشت . به محض اینكه مادر از اطاق خارج مىشد و دوباره به اطاق بر مىگشت، كارل هاینتس ناپدید شده بود. مادر صدایش مىكرد، زیر میزها را نگاه مىكرد . درون كمدها را مىنگریست . مثل اینكه آب شده و در زمین فرورفته بود. این هم از اسرار او بود. تنها خصلت عجیبى كه او داشت ، همین بود. مادر، بعدها ، براى ما تعریف كرد كه هنگامیكه پنجرههاى خانه را رنگ مىزدند، چهارپایهاى چوبى در خانه پیدا كرد كه شبیه لبه پنجره بوده است. از آنجائى كه آپارتمان ما در طبقه همكف بود، این چهارپایه شبیه لبه پنجره به نظر مىرسید. وقتى كه چهارپایه را برداشتیم، زیر آن یك تیركمان، یك چراغ قوه، دفتر و كتابهاى زیادى دیدیم. كتابهائى كه تصویر حیوانات را داشتند و زندگى حیوانات را توضیح مىدادند و تفسیر مىكردند . حیواناتى از قبیل شیر ، ببر و گوزن . مادر عنوان كتابهاى دیگر را فراموش كرده بود. مثل اینكه کارل هاینتس آنجا مىنشسته و مطالعه مىكرده است . او همیشه گوش مىداد ، همینكه صداى قدمهاى پدر یا مادر را مىشنید، غیبش مىزد. مادر هنگامى پناهگاه برادرم را كشف كرد، كه او در ارتش خدمت مىكرد. تنها بارى كه او به مرخصى آمد، مادر هم فراموش كرده بود كه جریان پناهگاه را از او بپرسد. مىگفتند كه در دوران كودكى رنگ پریده بـوده است . به همین دلیل هم مىرفت ، غایب مىشد و یك مرتبه دوباره مىآمد و در كنار میز با دیگران غذا مىخورد، گوئى كه هیچ اتفاقى نیفتاده است. وقتى هم از او مىپرسیدند كه كجا بوده است؟ فقط جواب مىداد : زیر زمین. گرچه این حرفش زیاد هم بىربط نبوده است. باوجودیكه رفتارش عجیب و غریب بود، ولى مادر او را به حال خودش مىگذاشت. جاسوسى او را نمىكرد، و به پدر هم چیزى از این بابت نمىگفت .مادر مىگفت ، كه او كمى خجل بود. هرگز دروغ نمىگفت و با شرافت بود. پدر مىگفت كه مهمتر از همه ، این است كه او شجاع بود. حتى در دوران كودكى . بله، او را چنین ترسیم مىكردند. حتى بستگان دور او را چنین مینگریستند. گرچه اینها همه اظهارات شفاهى هستند ، ولى همه براى اوست .
یادداشتهاى دفتر خاطراتش از بهار سال 1943 شروع مىشود . از 14 فوریه 1943 تا ششم آگوست 1943. یعنى تا شش هفته قبل از زخمى شدنش و ده هفته قبل از مرگش. روزى نیست كه در این مدت در دفتر خاطراتش چیزى ننوشته باشد. ولى ناگهان نوشتنش را خاتمه مىدهد . چرا؟ در تاریخ 7/8/1943 چه اتفاقى افتاده است؟ در این مدت فقط یك مطلب بدون تاریخ نوشته، كه بعداٌ به آن خواهیم پرداخت.
14 فوریه ما هر ساعت منتظریم كه ما را به جبهه ببرند . ـ از ساعت 5/9 آماده باش هستیم.
15 فوریه خطر بركنار شد. منتظر هستیم. و بدین ترتیب انتظار كشیدن ادامه پیدا مىكند ، روز به روز. بعد دورباره یارو پیداش مىشه، یا مراسم داریم .
25 فوریه ما براى حمله كردن به دشمن ، به بالاى تپهاى مىرویم. روسها عقب نشینى مىكنند. شب حمله به باند پرواز.
26 فوریه تعمید آتش ـ روسها با قدرت از طرف تیپ آى i. Battalion عقب زده شدند . شب بدون لباس زمستانى در سنگر هستم . در پشت مسلسل قرار گرفتهام.
27 فوریه تمام نواحى اطراف را بازبینى كردیم. غنایم زیادى كسب كردیم. و بعد دوباره پیشروى كردیم.
28 فوریه یک روز استراحت داشتم . داریم شپشها را شكار مىكنیم . بعد به طرف اونلدا Onelda مىرویم.
یكى از همین مطالب بود كه من قبلاٌ وقتى به آن مىرسیدم، متفكر مىشدم و از خود مىپرسیدم: آیا منظورش از شكار شپش چیز دیگرى نمىتوانسته باشد؟ چیزى غیر از كشتن شپش اونیفورمش. ولى اگر اینطور بود كه نمىنوشت : فلان روز ، روز استراحت من است. ولى در جاى دیگرى نوشته است : غنایم زیادى كسب كردیم ! منظورش از این جملات چیست؟ اسلحه؟ چرا علامت تعجب بكار برده است؟ علامتى كه او به ندرت در مكاتباتش بكار مىبرد.
14 مارس هواپیماها . ایوانها حمله مىكنند . من غنیمت سنگینى به چنگ آوردم. (منظور از ایوان ، روسها هستند. مترجم)
مسلسل سیار در حال شلیك است . چه زیباست . من به زحمت مىتوانم نوك آن را كنترل كنم. چند بار تیرم به هدف خورد.
15 مارس در خاركوف Charkow به گروه كوچكى از روسها حمله مىكنیم.
16 مارس در خاركوف.
17 مارس روز آرامی است.
18 مارس روسها محل ما را بلاوقفه بمباران مىكنند. یك بمب در اردوگاه ما منفجر مىشود . 3 نفر زخمی میشوند. مسلسل سیار من شلیك نمىكند. من اسل ام ژ 42 را بر مىدارم و شلیك مىكنم . 40 اچ ، شلیك ، آتش بلاوقفه .
و بدین ترتیب این دفتر خاطرات ادامه پیدا مىكند. گاهى یادداشتهاى كوچكى در حاشیه با مداد و خطى لغزان و لرزان نوشته شده است. شاید این یادداشتها را هنگامیكه در كامیون نشسته بوده، نوشته است ، یا در آسایشگاه قبل از انجام مأموریتش. روز به روز. هنگام تحویل اسلحه، یك روز بارانى و پر از گل و لاى. آموزش ام جى . تیراندازى با گلولههای رزمی و آتش بار 42.
21 مارس سر پل ، روى دونتس ، 75 ام سیگارهاى ایوان را دود مىكند. چه شكار خوبى براى تفنگ من . این درست همانجائى است كه مرا دچار مشكل مىکند. من در گذشته ، وقتى به این جمله مىرسیدم ،از روى آن مىپریدم و كتاب را مىبستم . این جمله ،همانطور كه در قسمت بالا و سمت چپ ، نوشته شده بود ، مرتب به چشم من مىخورد . درست با این تصمیم كه من مىخواستم كتابى راجع به برادرم و شخص خودم بنویسم، یادآورى كنم به خودم ، به ذهنم فشار آورم ، احساس آزادى كنم . آزاد ، كه بروم به دنبال آن چیزى كه در این دفتر نوشته شده است. شكار خوبى براى تفنگ ام جى من : یك سرباز، شاید همسن و سال خودش. یك مرد جوان ، كه تازه سیگارى روشن كرده بود. اولین پك به سیگارش . بیرون فرستادن دود .این لذت بردن از دود ، كه از سیگار تازه روشن شده ، بر مىخیزد. قبل از پك دیگر . در این موقع او به چه مىاندیشیده است؟ به سربازان شیف تازه، كه بایستى بیایند ؟ به چاى، به كمى نان ، به دوست دخترش، به مادرش، به پدرش؟ حلقه دود از هم وارفتهای در یك منظره مرطوب . بقایاى برفها، آبهاى جمع شده در گودالها، علفهاى تازه در كشتزارها، و نیز ایوان ، ایوان روسى ، کارل هاینتس - برادرم- در این هنگام به چه مىاندیشیده است؟ شكار خوبى براىام جى من. او هنوز یك بچه است. بچهاى كه مدتها ناخوش بود. گاهى تب شدیدى داشته است، كه غیر قابل توصیف بوده است. مخملك گرفته ، عكسى از او وجود دارد كه او را در درون تختخواب نشان مىدهد، با موهاى بلوند ژولیده .مادر تعریف مىكند كه او- یعنی كارل هاینتس- باوجودیكه درد شدیدى داشته، ولى كاملاٌ آرام بوده است .یك بچه با حوصله كه غالباٌ با پدرش همراه بوده است. عكسهاى پدر نیز او را نشان مىدهد كه پسرش را در آغوش گرفته، او را روى موتورسیكلت نشانده ، یا در درون اتومبیل . خواهرمان، كه دو سال هم از كارل هاینتس بزرگتر بود ، نقشى جانبى ایفا مىكرد . اسامى مستعارى كه کارل هاینتس به خودش داده بود، عبارت بودند از : دادوم Daddum و كوردل باوم Kurdelbaum .
پدر، در مورد من - اووه- كه سالها از کارل هاینتس جوانتر بودم ، فكر مى كرد كه من زیاد با زنها نشستهام. در نامهاى كه پدرم ، كه آن موقع خود در نیروى هوائى خدمت مىكرد و در منطقه "فرانكفورت ان در اودر" Frankfurt an der Oder مستقر بود - به برادرم كه در جبهه روسیه خدمت مىكرد، نوشته بود، این جمله قید شده است : اووه پسرك كوچك و مهربانى است ، ولى كمى ننر است ـ خوب ، وقتى كه دوباره همه دور هم جمع شویم، همه چیز درست مىشود .
|
به سراغ من اگر می آیید،نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من