پرنده فقط يک پرنده بود_ فروغ فرخ زاد

 

 

پرنده گفت : " چه بويي ، چه آفتابي ، آه

بهار آمده است

و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت . "

 

 

پرنده از ايوان

پريد ، مثل پيامي پريد و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نميکرد

پرنده روزنامه نميخواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نميشناخت

پرنده روي هوا

و بر فراز چراغ هاي خطر

در ارتفاع بي خبري ميپريد

و لحظه هاي آبي را

ديوانه وار تجربه ميکرد

 

 

پرنده ، آه ، فقط يک پرنده بود

من از تو ميمردم_فروغ فرخ زاد

 

 

من از تو ميمردم

اما تو زندگاني من بودي

 

تو با من ميرفتي

تو در من ميخواندي

وقتي که من خيابانها را

بي هيچ مقصدي ميپيمودم

تو با من ميرفتي

تو در من ميخواندي

 

تو از ميان نارون ها ، گنجشک هاي عاشق را

به صبح پنجره دعوت ميکردي

وقتي که شب مکرر ميشد

وقتي که شب تمام نميشد

تو از ميان نارون ها ، گنجشک هاي عاشق را

به صبح پنجره دعوت ميکردي

 

تو با چراغهايت ميآمدي به کوچهء ما

تو با چراغهايت ميآمدي

وقتي که بچه ها ميرفتند

و خوشه هاي اقاقي ميخوابيدند

و من در آينه تنها ميماندم

تو با چراغهايت ميآمدي ....

 

تو دستهايت را ميبخشيدي

تو چشمهايت را ميبخشيدي

تو مهربانيت را ميبخشيدي

وقتي که من گرسنه بودم

تو زندگانيت را ميبخشيدي

تو مثل نور سخي بودي

 

تو لاله ها را ميچيدي

و گيسوانم را ميپوشاندي 

وقتي که گيسوان من از عرياني ميلرزيدند

تو لاله ها را ميچيدي

 

تو گونه هايت را ميچسباندي

به اضطراب پستان هايم

وقتي که من ديگر

چيزي نداشتم که بگويم

تو گونه هايت را ميچسباندي

به اضطراب پستان هايم

و گوش ميدادي

به خون من که ناله کنان ميرفت

و عشق من که گريه کنان ميمرد

 

تو گوش ميدادي

اما مرا نميديدي

تولدي ديگر_فروغ فرخ زاد

 

 

همهء هستي من آيهء تاريکيست

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاهان شکفتن ها و رستن هاي ابدي آه کشيدم ، آه

من در اين آيه ترا

به درخت و آب و آتش پيوند زدم

 

 

زندگي شايد

يک خيابان درازست که هر روز زني با زنبيلي از آن ميگذرد

زندگي شايد

ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مياويزد

زندگي شايد طفليست که از مدرسه بر ميگردد

 زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو

همآغوشي

يا عبور گيج رهگذري باشد

که کلاه از سر بر ميدارد

و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني ميگويد " صبح بخير "

 

 

زندگي شايد آن لحظه مسدوديست

که نگاه من ، در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسازد

ودر اين حسي است

که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

 

در اتاقي که به اندازهء يک تنهاييست

دل من

که به اندازهء يک عشقست

به بهانه هاي سادهء خوشبختي خود مينگرد

به زوال زيباي گل ها در گلدان

به نهالي که تو در باغچهء خانه مان کاشته اي

و به آواز قناري ها

که به اندازهء يک پنجره ميخوانند

 

 

آه...

سهم من اينست

سهم من اينست 

 سهم من ،

آسمانيست که آويختن پرده اي آنرا از من ميگيرد

سهم من پايين رفتن از يک پله مترو کست

و به چيزي در پوسيدگي و غربت و اصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدايي ان دادن که به من بگويد :

" دستهايت را

 دوست ميدارم "

 

 

دستهايم را در باغچه ميکارم

سبز خواهم شد ،  ميدانم ، ميدانم ، ميدانم

و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم

تخم خواهند گذاشت

 

 

گوشواري به دو گوشم ميآويزم

از دو گيلاس سرخ همزاد

و به ناخن هايم برگ گل کوکب ميچسبانم

کوچه اي هست که در آنجا

پسراني که به من عاشق بودند ، هنوز

با همان موهاي درهم و گردن هاي باريک و پاهاي لاغر

به تبسم هاي معصوم دخترکي ميانديشند که يک شب او را

باد با خود برد

 

 

کوچه اي هست که قلب من آن را

از محل کودکيم دزديده ست

 

سفر حجمي در خط زمان

و به حجمي خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمي از تصويري  آگاه

که ز مهماني يک آينه بر ميگردد

 

و بدينسانست

که کسي ميميرد

و کسي ميماند

هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي ميريزد ، مرواريدي

صيد نخواهد کرد .

 

 

من

پري کوچک غمگيني را

ميشناسم که در اقيانوسي مسکن دارد

و دلش را در يک ني لبک چوبين

مينوازد آرام ، آرام

پري کوچک غمگيني

که شب از يک بوسه ميميرد

و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد_فروغ فرخ زاد

 

 

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد

به جويبار که در من جاري بود

به ابرها که فکرهاي طويلم بودند

به رشد دردناک سپيدارهاي باغ که با من

از فصل هاي خشک گذر ميکردند

به دسته هاي کلاغان

که عطر مزرعه هاي شبانه را

براي من به هديه ميآورند

به مادرم که در آينه زندگي ميکرد

و شکل پيري من بود

و به زمين ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را

از تخمه هاي سبز ميانباشت - سلامي ، دوباره خواهم داد

 

 

 

ميآيم ، ميآيم ، ميآيم

با گيسويم : ادامهء بوهاي زير خاک

با چشمهام : تجربه هاي غليظ تاريکي

با بوته ها که چيده ام از بيشه هاي آنسوي ديوار

ميآيم ، ميآيم ، ميآيم

و آستانه پر از عشق ميشود

و من در آستانه به آنها که دوست ميدارند

و دختري که هنوز آنجا ،

در آستانهء پر عشق ايستاده ، سلامي دوباره خواهم داد

پرنده فقط يک پرنده بود_ فروغ فرخ زاد

 

 

پرنده گفت : " چه بويي ، چه آفتابي ، آه

بهار آمده است

و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت . "

 

 

پرنده از ايوان

پريد ، مثل پيامي پريد و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نميکرد

پرنده روزنامه نميخواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نميشناخت

پرنده روي هوا

و بر فراز چراغ هاي خطر

در ارتفاع بي خبري ميپريد

و لحظه هاي آبي را

ديوانه وار تجربه ميکرد

 

 

پرنده ، آه ، فقط يک پرنده بود

اي مرز پر گهر_فروغ فرخ زاد

 

 

 

فاتح شدم

خود را به ثبت رساندم

خود را به نامي ، در يک شناسنامه ، مزين کردم

و هستيم به يک شماره مشخص شد

پس زنده  باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران

 

ديگر خيالم از همه سو راحتست

آغوش مهربان مام وطن

پستانک سوابق پرافتخار تاريخي

لالايي تمدن و فرهنگ

و جق و جق جقجقهء قانون ...

آه

.ديگر خيالم از همه سو راحتست

 

از فرط شادماني

رفتم کنار پنجره ، با اشتياق ، ششصد و هفتاد و هشت

بار هوا را که از غبار پهن

و بوي خاکروبه و ادرار ، منقبض شده بود

درون سينه فرو دادم

و زير ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهکاري

و روي ششصد و هفتاد و هشت  تقاضاي کار نوشتم

فروغ فرخ زاد

 

در سرزمين شعر و گل و بلبل

موهبتيست زيستن ، آنهم

وقتي که واقعيت موجود بودن تو پس از سالهاي

سال پذيرفته ميشود

 

جايي که من

با اولين نگاه رسميم از لاي پرده ، ششصد و هفتاد و

 هشت شاعر را مي بينم

که ، حقه بازها ، همه در هيئت غريب گدايان

در لاي خاکروبه ، به دنبال وزن و قافيه ميگردند

و از صداي اولين قدم رسميم

يکباره ، از ميان لجن زارهاي  تيره ، ششصد و هفتاد و

 هشت بلبل مرموز

که از سر تفنن

خود را به شکل ششصد و هفتاد و هشت کلاغ سياه

پير در آورده اند

با تنبلي بسوي حاشيهء روز ميپرند

واولين نفس زدن رسميم

آغشته ميشود به بوي ششصد و هفتاد و هشت شاخه

گل سرخ

محصول کارخانجات عظيم پلاسکو

 

موهبتيست زيستن ، آري

در زادگاه شيخ ابو دلقک کمانچه کش فوري

و شيخ اي دل اي دل تنبک تبار تنبوري

شهر ستارگان گران وزن ساق و باسن و پستان و

پشت جلد و هنر

گهوارهء مولفان فلسفهء " اي بابا به من چه ولش کن "

مهد مسابقات المپيک هوش- واي !

جايي که دست به هر دستگاه نقلي تصوير و صوت

ميزني ، از آن

بوق نبوغ نابغه اي تازه سال ميآيد

و برگزيدگان فکري ملت

 

وقتي که در کلاس اکابر حضور مييابند

هريک به روي سينه ، ششصد و هفتاد و هشت  کباب پز

برقي

و بر دو دست ، ششصد و هفتاد و هشت  ساعت ناوزر رديف

کرده و ميدانند

که ناتواني از خواص تهي کيسه بودنست ، نه ناداني

 

فاتح شدم   بله فاتح شدم

اکنون به شادماني اين فتح

در پاي آينه ، با افتخار ، ششصد و هفتاد و هشت  شمع

نسيه ميافروزم

و ميپرم به روي طاقچه تا ، با اازه ، چند کلامي

دربارهء فوايد قانوني حيات به عرض حضورتان برسانم

و اولين کلنگ ساختمان رفيع زندگيم را

همراه با طنين کف زدني پرشور

بر فرق فرق خويش بکوبم

من زنده ام ، بله ، مانند زنده رود ، که يکروز زنده بود

و از تمام آنچه که در انحصار مردم زنده ست  بهره

خواهم برد

 

من ميتوانم از فردا

در کوچه هاي شهر ، که سرشار از مواهب مليست

و در ميان سايه هاي سبکبار تيرهاي تلگراف

گردش کنان قدم بردارم

و با غرور ، ششصد و هفتاد و هشت  بار ، به ديوار مستراح

هاي عمومي بنويسم

خط نوشتم که خر کند خنده

 

 

من ميتوا نم از فردا

همچون وطن پرست غيوري

سهمي از ايده آل عظيمي که اجتماع

هر چارشنبه بعد از ظهر ، آن را

با اشتياق و دلهره دنبال ميکند

 قلب و مغز خويش داشته باشم

سهمي از آن هزار هوس پرور هزار ريالي

که ميتوان به مصرف يخچال و مبل و پرده رساندش

يا آنکه در ازاي ششصد و هفتاد و هشت  راي طبيعي

آن را شبي به ششصد و هفتاد و هشت  مرد وطن بخشيد

من ميتوانم از فردا

در پستوي مغازهء خاچيک

بعد از فرو کشيدن چندين نفس ، ز چند گرم جنس

دست اول خالص

و صرف چند باديه پپسي کولاي ناخالص

و پخش چند ياحق و ياهو و وغ وغ و هوهو

رسما ً به مجمع فضلاي فکور و فضله هاي فاضل

روشنفکر

و پيروان مکتب داخ داخ تاراخ تاراخ بپيوندم

و طرح اولين رمان بزرگم را

که در حوالي سنهء يکهزار و ششصد و هفتاد و هشت

شمسي تبريزي

رسماً  به زير دستگاه تهي دست چاپ خواهد رفت

بر هر دو پشت ششصد و هفتاد و هشت  پاکت

اشنوي اصل ويژه بريزم

 

 

من ميتوانم از فردا

با اعتماد کامل

خود را براي ششصد و هفتاد و هشت  دوره به يک

دستگاه مسند مخمل پوش

در ملس تجمع و تامين آتيه

يا مجلس سپاس و ثنا ميهمان کنم

زيرا که من تمام مندرجات مجلهء هنر و دانش - و

تملق و کرنش را ميخوانم

و شيوهء " درست نوشتن " را ميدانم

من در ميان تودهء سازنده اي قدم به عرصهء هستي

نهاده ام

که گرچه نان ندارد ، اما بجاي آن

ميدان ديد باز و وسيعي دارد

که مرزهاي فعلي جغرافياييش

از جانب شمال ، به ميدان پر طراوت و سبز تير

و از جنوب ، به ميدان باستاني اعدام

ودر مناطق پر ازدحام ، به ميدان توپخانه رسيده ست

 

 

و در پناه آسمان درخشان و امن امنيتش

از صبح تا غروب ، ششصد و هفتاد و هشت  قوي قوي

هيکل گچي

به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت  فرشته

- آنهم فرشتهء از خاک و گل سرشته -

به تبليغ طرحهاي سکون و سکوت مشغولند

 

 

فاتح شدم  بله فاتح شدم

پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران

که در پناه پشتکار و اراده

به آنچنان مقام رفيعي رسيده است ، که در چارچوب

پنجره اي

در ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت  متري سطح زمين

قرار گرفته ست

 

 

و افتخار اين را دارد

که ميتئاند از همان دريچه - نه از راه پلکان -

خود را

ديوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند

 

 

و آخرين وصيتش اينست

که در ازاي ششصد و هفتاد و هشت  سکه ، حضرت

استاد آبراهام صهبا

مرثيه اي به قافيه کشک در رثاي حياتش رقم زند

به علي گفت مادرش روزي ...._فروغ فرخ زاد

 

 

علي کوچيکه

علي بونه گير

نصف شب از خواب پريد

چشماشو هي ماليد با دس

سه چار تا خميازه کشيد

پا شد نشس

 

چي ديده بود ؟

چي ديده بود ؟

خواب يه ماهي ديده بود

يه ماهي ، انگار که به کپه دو زاري

انگار که يه طاقه حرير

با حاشيهء  منجوق کاري

انگار که رو برگ گل لاله عباسي

خامه دوزيش کرده بودن

قايم موشک بازي ميکردن تو چشاش

دو تا نگين گرد صاف الماسي

همچي يواش

همچي يواش

خودشو رو اب دراز ميکرد

که باد بزن قر نگياش

صورت آبو ناز ميکرد

 

بوي تنش ، بوي کتابچه هاي نو

بوي يه صفر گنده و پهلوش يه دو

بوي شباي عيد و آشپزخونه و نذري پزون

شمردن ستاره ها ، تو رختخواب ، رو پشت بون

ريختن بارون رو آجر فرش حياط

بوي لواشک ، بوي شوکولات

 

انگار تو آب ، گوهر شب چراغ ميرفت

انگار که دختر کوچيکهء شاپريون

تو يه کجاوهء بلور

به سير باغ و راغ ميرفت

دور و ورش گل ريزون

بالاي سرش نور باران

شايد که از طايفهء جن و پري بود ماهيه

شايد که از اون ماهياي ددري بود ماهيه

شايد که يه خيال تند رسرسي بود ماهيه

هرچي که بود

هرچي که بود

علي کوچيکه

 محو تماشاش شده بود

واله و شيداش شده بود

 

همچي که دس برد که به اون

رنگ روون

نور جوون

نقره نشون

دس بزن

برق زد و بارون زد و آب سيا شد

شيکم زمين زير تن  ماهي وا شد

دسه گلا دور شدن و دود شدن

شمشاي نور سوختن و نابود شدن

باز مث هر شب رو سر علي کوچيکه

دسمال آسمون پر از گلابي

نه چشمه اي نه ماهيي نه خوابي

 

باد توي بادگيرا نفس نفس ميزد

زلفاي بيدو ميکشيد

از روي لنگاي دراز گل آغا

چادر نماز کودريشو پس ميزد

 

رو بند رخت

پيرهن زيرا و عرق گيرا

دس ميکشيدن به تن همديگه و حالي به حالي ميشدن

انگار که از فکراي بد

هي پر و خالي ميشدن

 

سيرسيرکا

سازا رو کوک کرده بودن و ساز ميزدن

همچي که باد آروم ميشد

قورباغه ها از ته باغچه  زير آواز ميزدن

شب مث هر شب بود و چن شب پيش و شبهاي ديگه

امو علي

تو نخ يه دنياي ديگه

 

علي کوچيکه

سحر شده بود

نقرهء نابش رو ميخواس

ماهي خوابش رو ميخواس  

راه آب بود و قرقر آب

علي کوچيکه و حوض پر آب

 

" علي کوچيکه

علي کوچيکه

نکنه تو جات وول بخوري

حرفاي ننه قمرخانم

يادت بره گول بخوري

تو خواب ، اگه ماهي ديدي خير باشه

خواب کجا حوض پر از آب کجا

کاري نکني که اسمتو

توي کتابا بنويسن

سيا کنن طلسمتو

آب مث خواب نيس که آدم

از اين سرش فرو بره

از اون سرش بيرون بياد

تو چار راهاش وقت خطر

صداي سوت سوتک پابون بياد

شکر خدا پات رو زمين محکمه

کور و کچل نيسي علي ، چي چيت کمه ؟

ميتوني بري شابدوالعظيم

ماشين دودي سوار بشي

قد بکشي ، خال بکوبي ، جاهل پامنار بشي

حيفه آدم اينهمه چيزاي قشنگو نبينه

الا کلنگ سوار نشه

شهر فرنگو نبينه

فصل ، حالا فصل گوجه و سيب و خيار و بستنيس

چن روز ديگه ، تو تکيه ، سينه زنيس

اي علي اي علي ديوونه

تخت فنري بهتره ، يا تخت مرده شور خونه ؟

گيرم تو هم خودتو به آب شور زدي

رفتي و اون کولي خانومو به تور زدي

ماهي چيه ؟ ماهي که ايمون نميشه ، نون نميشه

اون يه وجب پوست تنش واسه فاطي تنبون نميشه

دس که به ماهي بزني

از سر تا پات بو ميگيره

بوت تو دماغا ميپيچه

دنيا ازت رو ميگيره

بگير بخواب ، بگير بخواب

که کار باطل نکني

با فکراي صد تا يه غاز

حل مسائل نکني

سر تو بذار رو ناز بالش ، بذار بهم بياد چشت

قاچ زينو محکم چنگ بزن که اب واري

پيشکشت ."

 

حوصلهء آب ديگه داشت سر ميرفت

خودشو ميريخت تو پاشوره ، در ميرفت

انگار ميخواس تو تاريکي

داد بکشه : " اهاي زکي !

اين حرفا ، حرف اون کسونيس که اگه

يه بار تو عمرشون زد و يه خواب ديدن

ماهي چيکار به کار يه خيک شيکم تغار داره

ماهي که سهله ، سگشم

از اين تغارا عار داره

ماهي تو آب ميچرخه و ستاره دس چين ميکنه

اونوخ به خواب هر کي رفت

خوابشو از ستاره سنگين ميکنه

ميبرتش ، ميبرتش

از توي اين دنياي دلمردهء چارديواريا

نق نق نحس اعتا ، خستگيا ، بيکاريا

دنياي آش رشته و وراجي و شلختگي

درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگي

دنياي بشکن زدن و لوس بازي

عروس دوماد بازي و ناموس بازي

دنياي هي خيابونارو الکي گز کردن

از عربي خوندن يه لچک به سر حظ کردن

دنياي صبح سحرا

تو توپخونه

تماشاي دار زدن

نصف شبا

رو قصهء آقا بالاخان زار زدن

دنيائي که هر وخت خداش

تو کوچه هاش پا ميذاره

يه دسه خاله خانباجي از عقب سرش

يه دسه قداره کش از جلوش مياد

دنيائي که هر جا ميري

صداي راديوش ميآد

ميبرتش ، ميبرتش ، از توي اين همبونهء کرم و کثافت

و مرض

به آبياي پاک و صاف آسمون ميبرتش

به ادگي کهکشون ميبرتش . "

 

آب از سر يه شاپرک گذشته بود و داشت حالا

فروش ميداد

علي کوچيکه

نشسته بود کنار حوض

حرفاي آبو گوش ميداد

انگار که از اون ته ته ها

از پشت گلکاري نورا ، يه کسي صداش ميزد

آه ميکشيد

دس عرق کرده و سرش رو يواش به پاش ميزد

انگار ميگفت : " يک دو سه

نپريدي ؟ هه هه هه

من توي اون تاريکياي ته آبم بخدا

حرفمو باور کن ، علي

ماهي خوابم بخدا

دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بکنن

پرده هاي مرواري رو

اين رو و اون رو بکنن

به نوکراي باوفام سپردم

کجاوهء بلورمم آوردم

سه چار تا منزل که از اينجا دور بشيم

به سبزه زاراي هميشه سبز دريا ميرسيم

به گله هاي کف که چوپون ندارن

به دالوناي نور که پايون ندارن

به قصراي صدف که پايون ندارن

يادت باشه از سر راه

هف هش تا دونه مرواري

جمع کني که بعد باهاشون تو بيکاري

يه قل دو قل بازي کنيم

اي علي ، من بچهء دريام ، نفسم پاکه  ، علي

دريا همونجاس که همونجا آخر خاکه ، علي

هر کي که دريا رو به عمرش نديده

از زندگيش چي فهميده ؟

خسته شدم ، حال بهم خورده از اين بوي لجن

انقده پابپا نکن که دو تايي

تا خرخره فرو بريم توي لجن

بپر بيا ، و گرنه اي  علي کوچيکه

مجبور ميشم بهت بگم نه تو ، نه من . "

 

آب يهو بالا اومد و هلفي کرد و تو کشيد

انگار که آب جفتشو ست و تو خودش فرو کشيد

دايره هاي نقره اي

توي خودشون

چرخيدن و چرخيدن و خسته شدن

مواکشاله کردن و از سر نو

به زنجيراي ته حوض بسته شدن

قل قل قل تالاپ تالاپ

قل قل قل تالاپ تالاپ

چرخ ميزدن رو سطح آب

تو تاريکي ، چن تا حباب

 

" علي کجاس؟ "

" تو باغچه "

" چي ميچينه.؟ "

" الوچه ."

آلوچهء باغ بالا

جرئت داري ؟ بسم الله

 

وهم سبز_ فروغ فرخ زاد

 

 

تمام روز را در آئينه گريه ميکردم

بهار پنجره ام را

به  وهم سبز درختان سپرده بود

 تنم به پيلهء تنهائيم نميگنجيد

و بوي تاج کاغذيم

فضاي آن قلمرو بي آفتاب را

آلوده کرده بود

نميتوانستم ، ديگر نميتوانستم

صداي کوچه ، صداي پرنده ها

صداي گمشدن توپهاي ماهوتي

و هايهوي گريزان کودکان

و رقص بادکنک ها

که چون حبابهاي کف صابون

در انتهاي ساقه اي از نخ صعود ميکردند

و باد ،  باد که گوئي

در عمق گودترين لحظه هاي تيرهء همخوابگي نفس ميزد

حصار قلعهء خاموش اعتماد مرا

فشار ميدادند

و از شکافهاي کهنه ، دلم را بنام ميخواندند

 

تمام روز نگاه من

به چشمهاي زندگيم خيره گشته بود

به آن دو چشم مضطرب ترسان

که از نگاه ثابت من ميگريختند

و چون دروغگويان

به انزواي بي خطر پناه ميآورند

 

کدام قله کدام اوج ؟

مگر تمامي اين راههاي پيچاپيچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطهء  تلاقي و پايان نميرسند ؟

به من چه داديد ، اي واژه هاي ساده فريب

و اي رياضت اندامها و خواهش ها ؟

اگر گلي به گيسوي خود ميزدم

از اين تقلب ، از اين تاج کاغذين

که بر فراز سرم بو گرفته است ، فريبنده تر نبود ؟

 

چگونه روح بيابان مرا گرفت

و سحر ماه ز ايمان گله دورم کرد !

چگونه ناتمامي قلبم بزرگ شد

و هيچ نيمه اي اين نيمه را تمام نکرد !

چگونه ايستادم  و ديدم

زمين به زير دو پايم ز تکيه گاه تهي ميشود

و گرمي تن جفتم

به انتظار پوچ تنم ره نميبرد !

 

کدام قله کدام اوج ؟

مرا پناه دهيد اي چراغ هاي مشوش

اي خانه هاي روشن شکاک

که جامه هاي شسته در آغوش دودهاي معطر

بر بامهاي آفتابيتان تاب ميخورند

 

مرا پناه دهيد اي زنان سادهء کامل

که از وراي پوست ، سر انگشت هاي نازکتان

مسير جنبش کيف آور  جنيني را

دنبال ميکند

و در شکاف گريبانتان هميشه هوا

به بوي شير تازه ميآميزد

 

کدام قله کدام اوج ؟

مرا پناه دهيد اي اجاقهاي پر آتش - اي نعل هاي

خوشبختي -

و اي سرود ظرفهاي مسين در سياهکاري مطبخ

و اي ترنم دلگير چرخ خياطي

و اي جدال روز و شب فرشها و جاروها

مرا پناه دهيد اي تمام عشق هاي حريصي

که ميل دردناک بقا بستر تصرفتان را

به آب جادو

و قطره هاي خون تازه ميآرايد

 

تمام روز تمام روز

رها شده ،  رها شده ، چون لاشه اي بر آب

به سوي سهمناک ترين صخره پيش ميرفتم

به سوي ژرف ترين غارهاي دريائي

و گوشتخوارترين ماهيان

و مهره هاي نازک پشتم

از حس مرگ تير کشيدند

 

نمي توانستم ديگر نمي توانستم

صداي پايم از انکار راه بر ميخاست

و يأسم از صبوري روحم وسيعتر شده بود

و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ

که بر دريچه گذر داشت ، با دلم ميگفت

" نگاه کن

تو هيچگاه پيش نرفتي

تو فرو رفتي .

فتح باغ_فروغ فرخ زاد

 

آن کلاغي که پريد

از فراز سر ما

و فرو رفت در انديشهء آشفتهء ابري ولگرد

و صدايش همچون نيزهء کوتاهي . پهناي افق را پيمود

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

 

همه ميدانند

همه ميدانند

که من و تو از آن روزنهء سرد عبوس

باغ را ديديم

و از آن شاخهء بازيگر دور از دست

سيب را چيديم

همه ميترسند

همه ميترسند ، اما من وتو

به چراغ و آب و آينه پيوستيم

و نترسيديم

 

سخن از پيوند سست دو نام

و همآغوشي در اوراق کهنهء يک دفتر نيست

سخن از گيسوي خوشبخت منست

با شقايقهاي سوختهء بوسهء تو

و صميميت تن هامان ، در طراري

و درخشيدن عريانمان

مثل فلس ماهي ها در آب

سخن از زندگي نقره اي آوازيست

که سحر گاهان فوارهء کوچک ميخواند

 

مادر آن جنگل سبزسيال

شبي از خرگوشان وحشي

و در آن درياي مضطرب خونسرد

از صدف هاي پر از مرواريد

و در آن کوه غريب فاتح

از عقابان وان پرسيديم

که چه بايد کرد

 

همه ميدانند

همه ميدانند

 ما به خواب سرد و ساکت سيمرغان ، ره يافته ايم

ما حقيقت را در باغچه پيدا کرديم

در نگاه شرم آگين گلي گمنام

و بقا را در يک لحظهء نامحدود

که دو خورشيد به هم خيره شدند

 

سخن از پچ پچ ترساني در ظلمت نيست

سخن از روزست و پنجره هاي باز

و هواي تازه

و اجاقي که در آن اشياء بيهده ميسوزند

و زميني که ز کشتي ديگر بارور است

 و تولد و تکامل و غرور

سخن از دستان عاشق ماست

که پلي از پيغام عطر و نور و نسيم 

بر فراز شبها ساخته اند

به چمنزار بيا

به چمنزار بزرگ

و صدايم کن ، از پشت نفس هاي گل ابريشم

همچنان آهو که جفتش را

 

پرده ها از بغضي پنهاني سرشارند

و کبوترهاي معصوم

از بلندي هاي برج سپيد خود

به زمين مينگرند

ديدار در شب_فروغ فرخ زاد

 

 

و چهرهء شگفت

" از آن سوي دريچه  به من گفت

حق با کسيست که مي بيند

من مثل حس گمشدگي وحشت دارم

اما خداي من

آيا چگونه ميشود از من ترسيد ؟

من ، من که هيچ گاه

جز بادبادکي سبک و  ولگرد

بر پشت بامهاي مه آلود آسمان

 

چيزي نبوده ام

و عشق و ميل و نفرت و دردم را

در غربت شبانهء قبرستان

موشي به نام مرگ جويده ست . "

 

و چهرهء شگفت

با آن خطوط نازک دنباله دارست

که باد طرح جاريشان را

لحظه به لحظه محو و دگرگون ميکرد

و گيسوان نرم و درازش

که جنبش نهاني شب ميربودشان

و بر تمام پهنهء شب ميگشودشان

همچون گياههاي ته دريا

در آنسوي دريچه روان بود

و داد زد

" باور کنيد

من زنده نيستم "

 

من از وراي او تراکم تاريکي را

و ميوه هاي نقره اي کاج را هنوز

ميديدم ، آه ، ولي او ....

 

او بر تمام اينهمه ميلغزيد

و قلب بينهايت او اوج ميگرفت

گوئي که حس سبز درختان بود

و چشمهايش تا ابديت ادامه داشت .

 

حق با شماست

 من هيچ گاه پس  از مرگم

جرئت نکرده ام که در آئينه بنگرم

و آنقدر مرده ام

که هيچ چيز مرگ مرا ديگر

ثابت نميکند

آه

آيا صداي زنجره اي را

که در پناه شب ، بسوي ماه ميگريخت

از انتهاي باغ شنيديد ؟

 

من فکر ميکنم که تمام ستاره ها

به آسمان گمشده اي کوچ کرده اند

و شهر ، شهر چه ساکت بود

من در سراسر طول مسير خود

جز با گروهي از مجسمه هاي پريده رنگ

و چند رفتگر

که بوي خاکروبه و توتون ميدادند

و گشتيان خستهء خواب آلود

با هيچ جيز روبرو نشدم 

 

افسوس

من مرده ام

و شب هنوز هم

گوئي ادامهء همان شب بيهوده ست . "

 

خاموش شد

و پهنهء وسيع دو چشمش را

احساس گريه تلخ و کدر کرد

 

" آيا شما که صورتتان را

در سايهء نقاب غم انگيز زندگي

مخفي نموده ايد

گاهي به اين حقيقت يأس آور

انديشه ميکنيد

که زنده هاي امروزي

چيزي بجز تفالهء يک زنده نيستند ؟

گوئي که کودکي

در اولين تبسم خود پير گشته است

و قلب - اين کتيبهء مخدوش

که در خطوط اصلي آن دست برده اند. -

به اعتبار سنگي خود ديگر

احساس اعتماد نخواهد کرد

 

شايد که اعتبار به بودن

و مصرف مدام مسکن ها

اميال پاک و ساده و انساني  را

به ورطهء زوال کشانده ست

شايد که روح را

به انزواي يک جزيرهء  نامسکون

تبعيد کرده اند

شايد که من صداي زنجره را خواب ديده ام

پس اين پيادگان  که صبورانه

بر نيزه هاي چوبي خود تکيه داده اند

آن بادپا سوارانند ؟

و اين خميدگان لاغر افيوني

آن عارفان پاک بلند انديش ؟

پس راست است ، راست ، که انسان

ديگر در انتظار ظهوري نيست

و دختران عاشق

با سوزن دراز برودري دوزي

چشمان زود باور خود را دريده اند ؟

 

اکنون طنين جيغ کلاغان

در عمق خواب هاي سحرگاهي

احساس ميشود

آئينه ها به هوش ميآيند

و شکل هاي منفرد و تنها

خود را به اولين کشالهء بيداري

و به هجوم مخفي کابوس هاي شوم

تسليم مي کنند .

 

افسوس

من با تمام خاطره هايم

از خون ، که جز حماسهء خونين نميسرود

و از غرور ، غروري که هيچ گاه

خود را چنين حقير نميزيست

در انتهاي فرصت خود ايستاده ام

و گوش مي کنم : نه صدائي

و خيره مي شوم : نه ز يک برگ جنبشي

و نام من نفس آنهمه  پاکي بود

" ديگر غبار مقبره ها را هم

بر هم نميزند ."

 

لرزيد

و برد و سوي خويش فرو ريخت

و دستهاي ملتمسش از شکافها

مانند آههاي طويلي ، بسوي من

پيش آمدند

 

" سرد است

و بادها خطوط مرا قطع ميکنند

آيا در اين ديار کسي هست که هنوز

از آشنا شدن

با چهرهء فنا شدهء خويش

وحشت نداشته باشد ؟

آيا زمان آن نرسيده ست

که اين دريچه باز شود  باز  باز   باز

که آسمان ببارد

و مرد ، بر جنازهء مرد خويش

زاري کنان نماز گزارد ؟  "

 

شايد پرنده بود که ناليد

يا باد ، در ميان درختان

يا من ، که در برابر بن بست قلب خود

چون موجي از تأسف و شرم ودرد

بالا ميآمدم

و از ميان پنجره ميديدم

که آن دو دست ، آن سرزنش تلخ

و همچنان دراز بسوي دو دست من

در روشنائي سپيده دمي کاذب

تحليل ميروند

و يک صدا که در افق سرد

فرياد زد :

" خداحافظ. "

مرداب_فروغ فرخ زاد

 

 

شب سياهي کرد و بيماري گرفت

ديده را طغيان بيماري گرفت

ديده از ديدن نميماند ، دريغ

ديده پوشيدن نميداند ، دريغ

رفت و در من مرگزاري کهنه يافت

هستيم را انتظاري کهنه يافت

آن بيابان ديد و تنهائيم را

ماه و خو.رشيد مقوائيم را

چون جنيني پير ، بازهدان به جنگ

ميدرد ديوار زهدان را به چنگ

زنده ، اما حسرت زادن در او

مرده ، اما ميل جاندادن در او

خودپسند از درد خود  نا خواستن

خفته از سوداي بر پا خاستن

خنده ام غمناکي بيهوده اي

ننگم از دلپاکي بيهوده اي

غربت سنگينم از دلدادگيم

شور تند مرگ در همخوابگيم

نامده هرگز فرود از بام خويش

در فرازي شاهد اعدام خويش

کرم خاک و خاکش اما بويناک

بادبادکهاش در افلاک پاک

ناشناس نيمهء پنهانيش

شرمگين چهرهء انسانيش

کوبکو در جستجوي جفت خويش

ميدود ، معتاد بوي جفت خويش

جويدش گهگاه و ناباور از او

جفتش اما سخت تنهاتر از او

هر دو در بيم و هراس از يکدگر

تلخکام و ناسپاس از يکدگر

عشقشان ، سوداي محکومانه اي

وصلشان ، رؤياي مشکوکانه اي

ۀۀۀ

 

آه اگر راهي به دريائيم بود

از فرو رفتن چه پروائيم بود

گر به مردابي ز جريان ماند آب

از سکون خويش نقصان يابد آب

جانش اقليم تباهي ها شود

ژرفنايش گور ماهي ها شود

 

 

آهوان ، اي آهوان دشتها

گاه اگر در معبر گلگشت ها

جويباري يافتيد آوازخوان

رو به استغناي درياها روان

جاري از ابريشم جريان خويش

خفته بر گردونهء طغيان خويش

يال اسب باد در چنگال او

روح سرخ ماه در دنبال او

ران سبز ساقه ها را ميگشود

عطر بکر بوته ها را ميربود

بر فرازش ، در نگاه هر حباب

انعکاس بيدريغ آفتاب

خواب آن بيخواب را ياد آوريد

مرگ در مرداب را ياد آوريد

آيه هاي زميني_فروغ فرخ زاد

 

 

آنگاه

خورشيد سرد شد

و برکت از زمين ها رفت

 

سبزه ها به صحراها خشکيدند

و ماهيان به درياها خشکيدند

و خاک مردگانش را

زان پس به خود نپذيرفت

 

شب در تمام پنجره هاي پريده رنگ

مانند يک تصور مشکوک

پيوسته در تراکم و طغيان بود

و راهها ادامهء خود را

در تيرگي رها کردند

 

ديگر کسي به  عشق نينديشيد

ديگر کسي به فتح نينديشيد

و هيچکس

ديگر به هيچ چيز نينديشيد

 

در غارهاي تنهائي

بيهودگي به دنيا آمد

خون بوي بنگ و افيون ميداد

زنهاي باردار

نوزادهاي بي سر زائيدند

و گاهواره ها از شرم

به گورها پناه آوردند

 

چه روزگار تلخ و سياهي

نان ، نيروي شگفت رسالت را

مغلوب کرده بود

پيغمبران گرسنه و مفلوک

از وعده  گاههاي الهي گريختند

و بره هاي گمشدهء عيسي

ديگر صداي هي هي چوپاني را

در بهت دشتها نشنيدند

 

در ديدگان آينه ها گوئي

حرکات و رنگها و تصاوير

وارونه منعکس ميگشت

و بر فراز سر دلقکان پست

و چهرهء وقيح فواحش

يک هالهء مقدس نوراني

مانند چتر مشتعلي ميسوخت

 

مرداب هاي الکل

با آن بخارهاي گس مسموم

انبوه بي تحرک روشنفکران را

به ژرفاي خويش کشيدند

و موشهاي موذي

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه هاي کهنه جويدند

خورشيد مرده بود

خورشيد مرده بود ، و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده اي داشت

 

آنها غرابت اين لفظ کهنه را

در مشق هاي خود

بالکهء درشت سياهي

تصوير مينمودند

 

مردم ،

گروه ساقط مردم

دلمرده و تکيده و مبهوت

در زير بار شوم جسدهاشان

از غربتي به غربت ديگر ميرفتند

و ميل دردناک جنايت

در دستهايشان متورم ميشد

 

گاهي جرقه اي ، جرقهء ناچيزي

اين اجتماع ساکت بيجان را

يکباره از درون متلاشي ميکرد

آنها به هم هجوم ميآوردند

مردان گلوي يکديگر را

با کارد ميدريدند

و در ميان بستري از خون

با دختران نابالغ

همخوابه ميشدند

 

پيوسته در مراسم اعدام

وقتي طناب دار

چشمان پر تشنج محکومي را

از کاسه با فشار به بيرون  ميريخت

آنها به خود ميرفتند

و از تصور شهوتناکي

اعصاب پير و خسته شان تير ميکشيد

اما هميشه در حواشي ميدان ها

اين جانبان کوچک را ميديدي

که ايستاده اند

و خيره گشته اند

به ريزش مداوم فواره هاي آب

 

شايد هنوز هم

در پشت چشم هاي له شده ، در عمق انجماد

يک چيز نيم زندهء مغشوش

بر جاي مانده بود

که در تلاش بي رمقش ميخواست

ايمان بياورد به پاکي آواز آبها

 

شايد ، ولي چه خالي بي پاياني

خورشيد مرده بود

و هيچکس نميدانست

که نام آن کبوتر غمگين

کز قلبها گريخته ، ايمانست

 

آه ، اي صداي زنداني

آيا شکوه يأس تو هرگز

از هيچ سوي اين شب منفور

نقيبي بسوي نور نخواهد زد؟

آه ، اي صداي زنداني

اي آخرين صداي صداها...

هديه_فروغ فرخ زاد

 

 

من از نهايت شب حرف ميزنم

من از نهايت تاريکي

و از نهايت شب حرف ميزنم

 

 

اگر به خانهء من آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور

و يک دريچه که از آن

به ازدحام کوچهء خوشبخت بنگرم

در غروبي ابدي_فروغ فرخ زاد

 

 

- روز يا شب ؟

- نه ، اي دوست ، غروبي ابديست

با عبور دو کبوتر در باد

چون دو تابوت سپيد

و صداهائي از دور ، از آن دشت غريب ،

بي ثبات و سرگردان ، همچون حرکت باد

 

-سخني بايد گفت

سخني بايد گفت

دل من ميخواهد با ظلمت جفت شود

سخني بايد گفت

چه فراموشي سنگيني

سيبي از شاخه فروميافتد

دانه هاي زرد تخم کتان

زير منقار قناري هاي عاشق من ميشکنند

گل باقلا ، اعصاب کبودش را در سکر نسيم

ميسپارد به رها گشتن از دلهرهء گنگ دگرگوني

 

آه...

در سر من چيزي نيست بجز چرخش ذرات غليظ سرخ

و نگاهم

مثل يک حرف دروغ

شرمگينست و فرو افتاده

 

- من به يک ماه ميانديشم

- من به حرفي در شعر

- من به يک چشمه ميانديشم

- من به وهمي در خاک

- من به بوي غني گندمزار

- من به افسانهء نان

- من به معصوميت بازي ها

و به آن کوچهء باريک دراز

که پر از عطر درختان اقاقي بود

- من به بيداري تلخي که پس ازبازي

و به بهتي که پس از کوچه

و به خالي طويلي که پس از عطر اقاقي ها

 

- قهرمانيها ؟

-آه

اسب ها پيرند

- عشق؟

- تنهاست و از پنجره اي کوتاه

به بيابان هاي بي مجنون مينگرد

به گذرگاهي با خاطره اي مغشوش

از خراميدن اقي نازک در خلخال

 

- آرزوها ؟

- خود را ميبازند

در هماهنگي بيرحم هزاران در

- بسته ؟

- آري ، پيوسته بسته  ، بسته

- خسته خواهي شد

- من به يک خانه ميانديشم

با نفس هاي پچک هايش ، رخوتناک

با چراغانش روشن ، همچون ني ني چشم

با شبانش متفکر ، تنبل ، بي تشويش

و به نوزادي با لبخندي نامحدود

مثل يک دايرهء پي در پي بر آب

و تني پر خون ، چون خوشه اي از انگور

 

- من به آوار ميانديشم

و به تاراج وزش هاي سياه

و به نوري مشکوک

که شبانگاهان در پنجره ميکاود

و به گوري کوچک ، کوچک چون پيکر يک نوزاد

 

- کار... کار ؟

- آري ، اما در آن ميز بزرگ

دشمني مخفي مسکن دارد

که ترا ميجود . آرام آرام

همچنان که چوب و دفتر را

و هزاران چيز بيهودهء ديگر را

و سرانجام ، تو در فنجاني چاي فرو خواهي رفت

مثل قايق در گرداب

و در اعماق افق ، چيزي جز دود غليظ سيگار

و خطوط نامفهوم نخواهي ديد

 

-يک ستاره ؟

- آري ، صدها ، صدها ، اما

همه در آن سوي شبهاي محصور

- يک پرنده ؟

- آري ، صدها ، صدها ، اما

همه در خاطره هاي دور

با غرور عبث بال زدنهاشان

- من به فريادي در کوچه ميانديشم

- من به موشي بي آزار که در ديوار

گاهگاهي گذري دارد !

 

- سخني بايد گفت

سخني بايد گفت

در سحرگاهان ، در لحظهء لرزاني

که فضا همچون احساس بلوغ

ناگهان با چيزي مبهم ميآميزد

من دلم ميخواهد

که به طغياني تسليم شوم

من دلم ميخواهد

که ببارم از آن ابر بزرگ

من دلم ميخواهد

که بگويم    نه    نه     نه    نه

 

 

- برويم

- سخني بايد گفت

- جام ، يا بستر ، يا تنهائي ، يا خواب ؟

- برويم ...

تنهائي ماه_فروغ فرخ زاد

 

 

در تمام طول تاريکي

سيريرکها فرياد زدند :

" ماه ، اي ماه بزرگ ..."

 

در تمام طول تاريکي

شاخه ها با آن دستان دراز

که از آنها آهي شهوتناک

سوي بالا ميرفت

و نسيم تسليم

به فرامين خداياني نشناخته و مرموز

و هزاران نفس پنهان ، در زندگي مخفي خاک

و در آن دايرهء سيار نوراني ، شبتاب

دقدقه در سقف چوبين

ليلي در پرده

غوکها در مرداب

همه باهم ، همه باهم يکريز

تا سپيده دم فرياد زدند :

" ماه ف اي ماه بزرگ ..."

 

در تمام طول تاريکي

ماه در مهتابي شعله کشيد

ماه

دل تنهاي شب خود بود

داشت در بغض طلائي رنگش ميترکيد

معشوق من_فروغ فرخ زاد

 

 

معشوق من

با آن تن برهنهء بي شرم

بر ساقهاي نيرومندش

چون مرگ ايستاد

 

خط هاي بيقرار مورب

اندامهاي عاصي او را

در طرح استوارش

 دنبال ميکند

 

معشوق من

گوئي ز نسل هاي فراموش گشته است

گوئي که تاتاري

در انتهاي چشمانش

پيوسته در کمين واريست

گوئي که بربري

در برق پر طراوت دندانهايش

مجذوب خون گرم شکاريست

 

معشوق من

همچون طبيعت

مفهوم ناگزير صريحي دارد

او با شکست من

قانون صادقانهء قدرت را

تأئيد ميکند

 

او وحشيانه آزادست

مانند يک غريزهء سالم

در عمق يک جزيرهء نامسکون

او پاک ميکند

با پاره هاي خيمهء مجنون

از کفش خود ، غبار خيابان را

 

معشوق من

همچون خداوندي ، در معبد نپال

گوئي از ابتداي وجودش

بيگانه بوده است

او

مرديست از قرون گذشته

ياد آور اصالت زيبائي

 

او در فضاي خود

چون بوي کودکي

پيوسته خاطرات معصومي را

بيدار ميکند

او مثل يک سرود خوش عاميانه است

سرشار از خشونت و عرياني

 

او با خلوص دوست ميدارد

ذرات زندگي را

ذرات خاک را

مهاي آدمي را

غمهاي پاک را

او با خلوص دوست ميدارد

يک کوچه باغ دهکده را

يک درخت را

يک ظرف بستني را

يک بند رخت را

 

معشوق من

انسان ساده ايست

انسان ساده اي که من او را

درسرزمين شوم عجايب

چون آخرين نشانهء يک مذهب شگفت

در لابلاي بوتهء پستانهايم

پنهان نموده ام

جمعه_فروغ فرخ زاد

 

 

جمعهء ساکت

جمعهء متروک

جمعهء چون کوچه هاي کهنه، غم انگيز

جمعهء انديشه هاي تنبل بيمار

جمعهء خميازه هاي موذي کشدار

جمعهء بي انتظار

جمعهء تسليم

 

خانهء خالي

خانهء دلگير

خانهء در بسته بر هجوم جواني

خانهء تاريکي و تصور خورشيد

خانهء تنهائي و تفال و ترديد

خانهء پرده، کتاب، گنجه، تصاوير

 

آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت

زندگي من چو جويبار غريبي

در دل اين جمعه هاي ساکت متروک

در دل اين خانه هاي خالي دلگير

آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت...

عروسک کوکي_فروغ فرخ زاد

 

 

بيش از اينها ، آه ، آري

بيش از اينها ميتوان خاموش ماند

 

ميتوان ساعات طولاني

با نگاهي چون نگاه مردگان ، ثابت

خيره شد در دود يک سيگار

خيره شد در شکل يک فنجان

در گلي بيرنگ ، بر قالي 

در خطي موهوم ، بر ديوار

ميتوان با پنجه هاي خشک

پرده را يکسو کشيد و ديد

در ميان کوچه باران تند ميبارد

کودکي با بادبادکهاي رنگينش

ايستاده  زير يک طاقي

گاري فرسوده اي ميدان خالي را

با شتابي پرهياهو ترک ميگويد

 

ميتوان بر جاي باقي ماند

در کنار پرده ، اما کور ، اما کر

 

ميتوان فرياد زد

با صدائي سخت کاذب ، سخت بيگانه

" دوست ميدارم "

ميتوان در بازوان چيرهء يک مرد

ماده اي زيبا و سالم بود

 

با تني چون سفرهء چرمين

با دو پستان درشت سخت

ميتوان در بستر يک مست ، يک ديوانه ، يک ولگرد

عصمت يک عشق را آلود

ميتوان با زيرکي تحقير کرد

هر معماي شگفتي را

ميتوان تنها به حل جدولي پرداخت

ميتوان تنها به کشف پاسخي بيهوده دل خوش ساخت

پاسخي بيهوده ، آري پنج يا شش حرف

 

ميتوان يک عمر زانو زد

با سري افکنده ، در پاي ضريحي سرد

ميتوان در گور مجهولي خدا را ديد

ميتوان با سکه اي ناچيز ايمان يافت

ميتوان در حجره هاي مسجدي پوسيد

چون زيارتنامه خواني پير

ميتوان چون صفر در تفريق و جمع و ضرب

حاصلي پيوسته يکسان داشت

ميتوان چشم ترا در پيلهء قهرش

دکمهء بيرنگ کفش کهنه اي پنداشت

ميتوان چون آب در گودال خود خشکيد

 

ميتوان زيبائي يک لحظه را با شرم

مثل يک عکس سياه مضحک فوري

در ته صندوق مخفي کرد

ميتوان در قاب خالي ماندهء يک روز

نقش يک محکوم ، يا مغلوب ، يا مصلوب را آويخت

ميتوان باصورتک ها رخنهء ديوار را پوشاند

ميتوان با نقشهاي پوچ تر آميخت

 

ميتوان همچون عروسک هاي کوکي بود

با دو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد

ميتوان در جعبه اي ماهوت

با تني انباشته از کاه

سالها در لابلاي تور و پولک خفت

ميتوان با هر فشار هرزهء دستي

بي سبب فرياد کرد و گفت

" آه ، من بسيار خوشبختم "

عاشقانه_فروغ فرخ زاد

 

 

اي شب از روياي تو رنگين شده

سينه از عطر توام سنگين شده

اي به روي چشم من گسترده خويش

شاديم بخشيده از اندوه بيش

همچو باراني که شويد جسم خاک

هستيم زآلودگي ها کرده پاک

 

اي تپش هاي تن سوزان من

آتشي در سايهء مژگان من

اي ز گندمزارها سرشارتر

اي ز زرين شاخه ها پر بارتر

اي در بگشوده بر خورشيدها

در هجوم ظلمت ترديدها

با توام ديگر ز دردي بيم نيست

هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست

 

اي دل تنگ من و اين بار نور؟

هايهوي زندگي در قعر گور؟

 

اي دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پيش از اينت گر که در خود داشتم

هرکسي را تو نمي انگاشتم

 

درد تاريکيست درد خواستن

رفتن و بيهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سيه دل سينه ها

سينه آلودن به چرک کينه ها

در نوازش، نيش ماران يافتن

زهر در لبخند ياران يافتن

زر نهادن در کف طرارها

 

 

آه، اي با جان من آميخته

اي مرا از گور من انگيخته

چون ستاره، با دو بال زرنشان

آمده از دور دست آسمان

جوي خشک سينه ام را آب تو

بستر رگهايم را سيلاب تو

در جهاني اينچنين سرد و سياه

با قدمهايت قدمهايم براه

 

اي به زير پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گيسويم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه، اي بيگانه با پيرهنم

آشناي سبزه واران تنم

آه، اي روشن طلوع بي غروب

آفتاب سرزمين هاي جنوب

آه، آه اي از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سيراب تر

عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست

چلچراغي در سکوت و تيرگيست

عشق چون در سينه ام بيدار شد

از طلب پا تا سرم ايثار شد

 

اين دگر من نيستم، من نيستم

حيف از آن عمري که با من زيستم

اي لبانم بوسه گاه بوسه ات

خيره چشمانم به راه بوسه ات

اي تشنج هاي لذت در تنم

اي خطوط پيکرت پيرهنم

آه  مي خواهم که بشکافم ز هم

شاديم يک دم بيالايد به غم

آه، مي خواهم که برخيزم ز جاي

همچو ابري اشک ريزم هاي هاي

 

اين دل تنگ من و اين دود عود ؟

در شبستان، زخمه هاي چنگ و رود ؟

اين فضاي خالي و پروازها؟

اين شب خاموش و اين آوازها؟

 

اي نگاهت لاي لائي سِحر بار

گاهوار کودکان بيقرار

اي نفسهايت نسيم نيمخواب

شسته از من لرزه هاي اضطراب

خفته در لبخند فرداهاي من

رفته تا اعماق دنيا هاي من

 

اي مرا با شور شعر آميخته

اينهمه آتش به شعرم ريخته

چون تب عشقم چنين افروختي

لاجرم شعرم به آتش سوختي

پرسش_فروغ فرخ زاد

 

سلام ماهي ها... سلام، ماهي ها

سلام، قرمزها، سبزها، طلائي ها

به من بگوئيد، آيا در آن اتاق بلور

که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است

و مثل آخر شب هاي شهر، بسته و خلوت

صداي ني لبکي را شنيده ايد

که از ديار پري هاي ترس و تنهايي

به سوي اعتماد آجري خوابگاه هاا،

و لاي لاي کوکي ساعت ها،

و هسته هاي شيشه اي نور - پيش مي آيد؟

 

و همچنان که پيش مي آيد

ستاره هاي اکليلي، از آسمان به خاک مي افتند

و قلب هاي کوچک بازيگوش

از حس گريه مي ترکند.