من و برادرم

 

درباره برادرم نوشتن، یعنى از پدرم هم سخن گفتن و از شباهت‌هاى آن‌ها – آن‌ها را مى‌توان از شباهت‌هاى بین ما برادران دریافت ـ باید از طریق نوشتن راهى براى نزدیك شدن به آن‌ها ‍جست و این بدان معناست كه مواردى كه در ذهن ما مانده حل و فصل شوند. خود را از نویافتن، این هر دو مرا در سفرى كه در پیش‌ دارم، همراهى مى‌كنند. وقتى كه من به حدی  مى‌رسم كه مثلاٌ در یك جائى باید از یك مرزى بگذرم و باید چند تا فرم پركنم، هر جا كه اسم خودم را مى‌نویسم، اسم آن‌ها را هم به عنوان جزئى از اسم خودم قید مى‌كنم. در مربع‌هاى كوچكى كه برای قید اسم در فرم‌ها وجود دارد با حروف بزرگ و تك تك مى‌نویسم، نام : اووه هانس‌ هاینتس[1]‌.

از آرزوهاى برادرم یكى هم این بود كه پدرخوانده من باشد و اسم خویش‌ را بر من بگذارد. ‍

پدرم هم معتقد بود كه من باید اسم او را به عنوان اسم دوم انتخاب كنم تا حداقل اسم‌ها زنده و پابرجا بماند. هانس‌ اسم پدرم است. 

در همان سال 1940 معلوم بود كه ‍این جنگ به زودى تمام نخواهد شد و احتمال مرگ بیشتر مى‌شد. مادرم، در جواب این سؤال ‍كه چرا كارل هاینتس‌ خود را به هنگ اس‌ اس‌ معرفى كرد، بعضى چیزها را توضیح می‌داد: از بس‌كه ایده آلیست بود. او نمى‌خواست از دیگران عقب بماند، نمى‌خواست خود را پنهان كند، آن‌ها و همچنین پدرم فرق عمده‌اى مى‌گذاشتند بین نیروهاى اس‌ اس‌  و اس‌ اس‌‌هاى مسلح. حالا، بعد از خاتمه جنگ، بعد از این‌كه این تصاویر وحشتناك و فیلم‌هائى كه از آزاد سازى این اردوگاه‌ها نشان داده شده‌اند، دانستیم، كه جریان از چه قرار بوده ‍ است ـ مردم به آن‌ها گروه كثیف و جنایتكار، می‌گفتند.

و این برادر من هم، در همین نیروهاى اس‌ اس‌ مسلح خدمت مى‌كرد. اس‌ اس‌ معمولى یا اس‌اس‌ عمومى، یك واحد رزمى و نظامى كاملاٌ معمولى بود. جنایتكار ولى آن دیگران خطاب مى‌شدند، که به آن‌ها اس‌ دى  می‌گفتند، آن‌ها مأمور حمله بودند.

خاصه آن‌هائى كه آن بالا بالاها نشسته‌اند، از ایده آلیست بودن این بچه سواستفاده كردند.

اول به او مى‌گفتند بچه قرتى، بعد سر از گروه جوانان هیتلرى درآورد. مارش‌‌هاى آنچنانى، سرودهاى رزمى خواندن، آواز خواندن، همه دامى بیش‌ نبود.  در این دوران بچه‌هائى یافت مى‌شدند كه والدین خود را لو مى‌دادند. ولى قدیم‌ها این برادر بزرگتر- بر خلاف تو - اصلاٌ مایل نبود كه با سربازها ‍حتا بازى كند. مادر مى‌گفت، من مخالف بودم كه كارل هاینتس‌ خود را به هنگ اس‌ اس‌ ‍ معرفى كند.

 

پدرم، او چى ؟

پدرم، كه خود هم در جنگ جهانى اول داوطلبانه به جبهه جنگ رفته بود، و در یك واحد توپخانه صحرائى خدمت مى‌كرده، متولد سال 1899 بود. عجیب ‍اینجاست كه من از این دوره خدمت پدرم هیچ چیزى به یاد ندارم. او درجه دار بود و خیلى مایل بود كه افسر شود. ولى بعد از این‌كه جنگ را باختیم، دیگر این كار میسر ‍نشد. او هم مانند هزاران نفر دیگر، در یك گروه نظامى دیگر، در یک گروه آزاد نظامى داخل ‍شده و در بالكان بر علیه بلشویك‌ها جنگید. ولى من نمى‌دانم كه كجا؟ چرا؟ و چه مدت ؟

از آن‌جائى كه خانه ما در یك بمباران هوائى در سال 1943 ویران شد و تمامى اسناد و نامه‌ها در آتش‌ سوزى از بین رفتند، دیگر نمى‌توان به اصل مطلب پى برد. فقط چند قطعه عكس‌ از این دوران برجاى مانده، كه پدر را نشان مى‌دهند، در یكى از عكس‌‌ها كه پشت آن نوشته 1919، گروهى مرد جوان در اونیفورم  دیده مى‌شوند، بعضى از آن‌ها چکمه به پا دارند و بعضى دیگر گاماش(نوعی پاپوش) آن‌ها روى پله‌اى سنگى نشسته‌اند، كه احتمالاٌ به بناى یك مجسمه یادبود تعلق دارد ـ او و یك نفر دیگر، در جلوى ردیف نشسته، دراز كشیده‌اند، آن وقت‌ها این طور عكس‌ گرفتن مد شده بود، دست چپش را به زمین تكیه داده و مى‌خندد ـ یك جوان خوش‌ قامت و بلوند، این سربازهاى جوان، كه هنوز ریش‌ در نیاورده‌اند، با فرقى كه با حساسیت زیاد بر سركشیده‌اند، مى‌توانند دانشجو باشند، بعضى هم واقعاٌ دانشجو بودند، یكى از آن‌ها به طور مشهود انگشترى بر انگشت كوچك و انگشترى بر انگشت مخصوص حلقه دارد، آن دیگرى انگشترى همانند مهر بر انگشتش‌ دارد، بى خیال آنجا نشسته و مى‌خندند، احتمالاٌ آن یك كه جلو پدرم دراز كشیده، لطیفه‌اى گفته است .

 عكس‌ دیگرى او را با هم‌رزمانش‌ نشان مى‌دهد. عكس‌‌هائى كه از زندگى سربازى گرفته شده است، عكس‌ دیگرى او را در حالى نشان می‌دهد، كه تازه جاى خوابى كه براى خود از چوب درست كرده بود، خراب شده و او روى آن ایستاده است. او لباس‌ خواب به تن دارد، كلاهش‌ کج شده و روى گوشش‌ افتاده، آه زندگى ‍سرباز‌ها چقدر زیباست، ها ها ها، ها ها ها.

آلونک‌هایی که با کاه پوشیده شده‌اند، رختخواب‌هاى پوشیده از كاه، كشاورزان در لباس‌ روسى، سربازها هنگام دریافت غذا، یك درشكه پر از كلاه‌خود، از همان كلاه‌خودهاى بزرگ سربازان آلمانى در جنگ اول جهانى، با دو سوراخ هوا كه در دوطرف آن تعبیه شده و بیشتر به یك زگیل شبیه هستند، این زندگى، نوعى زندگى بود كه جوانان هجده، نوزده ساله آن موقع طالب آن بودند. ماجراجوئى، دوستان دوران خدمت، هواى تازه، عرق و زن. و قبل از همه چیز، نداشتن ‍كار منظم. این مطالب از این عكس‌‌ها گرفته شده‌اند.

 چنین است كه اگر كسى شغل پدر مرا بپرسد، نمى‌توانم به او جواب قانع کننده‌ای بدهم: خشك كننده پوست حیوانات، سرباز، پوستین دوز.

براى بچه‌اى كه من بوده باشم، خیلى تعریف مى‌كرد. وقت صرف این كار مى‌كرد، او راوی جهان بود. مثلاٌ هنگام مشاهده تابلوهاى نقاشى كه به عنوان نقاشى روى جلد پاكت سیگار ‍در بازار بود، مثلاٌ عكس‌ فریتس‌ پیر، كه زیر پلى نشسته و نفسش‌ بند ‍آمده، هنگامی‌كه از روى پل نیروهاى دشمن یعنى هوزارها در گذرند، یا عكس‌ سیدلیتس[2]‌ ‍در جنگ روسباخ[3] كه پیپ‌اش‌ را موقع حمله به هوا مى‌اندازد، یا جسد كارل دوازدهم پادشاه سوئد را که افسرانش‌ از میدان جنگ بیرون مى‌برند، طبق شایعات، گویا كه وى را سربازان خودش‌ كشته باشند، داستان و حكایت.

پدر بخوبى با تاریخ آشنا بود. او مى‌توانست خیلى خوب و زنده این اتفاقات را تعریف كند، ولى به محض‌ این‌كه من به جائى رسیدم كه مى‌توانستم از او سؤالاتى را بپرسم، دیگر ‍از هم فاصله گرفتیم، آن موقع من شانزده سال داشتم، بدین ترتیب جنگى بین ما درگرفت، ‍كه روز به روز زشت‌تر مى‌شد، او كه همیشه فكر مى‌كرد، حق به جانب اوست، و من كه فكر مى‌كردم، سكوت باید كرد، علت آن نیز زندگى یكسان و روزمره ما بود.

 من اجازه نداشتم شلوار جین بپوشم، اجازه نداشتم به موسیقى جاز گوش‌ بدهم، شب‌ها باید ساعت 10 در خانه ‍مى‌بودم، ممنوعیت‌ها ، و فعالیت‌های مجاز، همه چیز از قبل تعیین شده بود.  این یك نظامى بود كه چند و چون آن براى من واضح و آشكار نبود، گذشته از آن در خودش‌ خیلى موارد ضد و نقیض‌ ‍داشت. نه تنها به این دلیل كه من بزرگتر شده بودم و حالا مى‌توانستم با یك دید انتقادى او را بنگرم، بلكه به این خاطر كه شرایط و موقعیت‌هاى زندگى تغییر كرده بودند، رفتارش‌ ‍دیگر شبیه به آن سال‌هاى اوایل دهه پنجاه نبود، آن موقع كیفش‌ كوك بود، او به هدفش‌ ‍رسیده بود، این سه، چهار سال اول دهه‌ی پنجاه، كه بهترین سال‌هاى او محسوب مى‌شوند، مى‌توانست نشان دهد كه او چه دارد و كیست؟  این سال‌ها را ما در آلمان سال‌هاى معجز ‍ اقتصادى مى‌نامیم . آها، راحت شدیم، بالاخره به هدف رسیدیم، پدر خانه را سامان داد، یك اتومبیل نو خرید از مارك آدلر، سبز رنگ، مدل 1939، چهار در، اولین سرى اتومبیل‌هاى دنده گیربكسى. ‍آن زمان در هامبورگ آن‌قدر اتومبیل كم بود، كه پاسبان‌هائى كه اونیفورم سفید بر تن داشتند و سر چهار راه‌هاى دام‌تور مى‌ایستادند تا رفت و آمد اتومبیل‌ها را كنترل ‍كنند، به صاحبان اتومبیل‌ها سلام مى‌كردند، پدر، موقع كریسمس‌، سیگارهائى كه مادر آن‌ها‍ را در یك كاغذ طلائى پیچیده و با نوار نقره‌اى رنگى آن‌ها را تزئین كرده، و شاخه‌اى ‍از درخت كاج هم در آن فروكرده بود، به پاسبان‌ها هدیه مى‌داد. او با اتومبیلش‌ در شهرحركت مى‌كرد، به‌محض‌ اینكه پاسبانى را مشاهده مى‌كرد كه بر روى چهار راهى بر بالاى چهارپایه‌اى ایستاده، درست كنار او توقف مى‌كرد، و پاكت سیگار را به او هدیه مى‌کرد و كریسمس‌ را تبریك مى‌گفت. در عوض‌ پاسبان‌ها تمام سال به او سلام مى‌كردند و ‍دستشان را تا لبه كلاه بالا مى‌آوردند.

پدرخیلی مایل بود که به او سلام نظامى بدهند. در كوبورگ شهرى كه مادر و مرا بعد از ویران شدن خانه فرستاده بودند، وقتى بود كه از خدمت در جبهه مرخصى گرفته و به خانه آمد و مرا با خودش‌ به پادگان برد. آن موقع مادرم زیر بغل پالتوى من دو تا وصله به رنگ نقره‌اى دوخته بود، نرسیده به پادگان، مرا جلو انداخت، نگهبان‌ها تفنگ‌ها را بالا آورده و لبخندى زدند، من تازه یاد گرفته بودم كه پاشنه‌هایم را به هم بكوبم  و اداى خدمتكارها را دربیاورم. بعدها كه من بزرگتر شدم، دوستان و فامیل برایم تعریف مى‌كردند كه این حركات من شیرین و بامزه بودند. من خوب ادا در مى‌آوردم، بله این من پنج ساله بودم، كه یك پالتوى خاكسترى پوشیده و پاشنه‌ها را به‌هم مى‌كوبیدم و قصد خدمت داشتم. پدرهم، كه همیشه بوى چرم عرق كرده مى‌داد. یك روز اونیفورم پوشیده، همانند مرد غریبه‌اى آمد و در رختخواب مادرم خوابید.

این اولین خاطرۀ من از پدرم بود.