داستانی از: لوئیزا والنزوئلا/ برگردان: سودابه اشرفی

ماسک و کلمه



آنها در اين شهریِ خواب‌آلود از يک‌ديگر جدا خواهند شد. مرد کشور را به قصد ديدار خانواده‌اش ترک می‌کند. زن نيز به تنهايی با اتوبوس به پايتخت خواهد رفت. اما قبل از اينکه اين شهر را ترک کند دوست دارد موزه‌ی مشهور تاريخ طبيعی را ببيند. مرد او را تا آن‌سوی پارک همراهی می‌کند. روی پله‌های جلو موزه با بوسه‌ای طولانی خدانگه‌دار می‌گويند. اين آخرين وداع آنها خواهد بود. زن، شايد، منتظر شنيدن واژه‌ی بخصوصی از دهان مرد است؛ واژه‌ای که او ادا نمی‌کند. جدايی برای هردو سخت است. با وجود این، مرد به راه می‌افتد؛ در حالی که زن کمی شرم‌زده است و سعی دارد به دربانان موزه  لبخند بزند.


درون موزه همه چيز کهنه و فرسوده است. گرد و خاک هفته ای غیر زمین شناسانه، روی اسکلت‌های عهد چهارم زمین شناسی را پوشانده‌است. او در گالری طويلی به گردش می‌پردازد. گالری‌های بيضی‌شکل متحدالمرکز به طور آزاردهنده‌ای در مراکز يکديگر تکرار می‌شوند. قفسه‌های شيشه‌ای بی‌پايان، پر از پرنده‌های خشک شده‌اند. پرنده‌هايی که کمی از درخشندگیِ پرهای آنان باقی مانده است. زن هيچ احساسی ندارد؛ جز اندوه برای حرفی که زده نشد.


او خود را رها می‌کند. سيال می‌شود. پلکان‌ها را بالا و پايين می‌رود. و ناگهان کشف می‌کند. گویی چمنزاری در کویر، پشت يکی از پلکان‌هایِ بسيار، فروشگاهی کوچک با پيرمرد فروشنده‌ای که ميان اجناس کهنه و فرسوده چرت می‌زند. ماسکی سنگی در میان فرسودگی اجناس توجه اش را جلب می کند. ماسک، زن را به سوی خود می‌کشد اما او نمی‌ماند. او به دنبال چيزی اصيل است. آن دورتر در گالری‌های منحنی، اصل ماسک را درست جلو چشم خود کشف می‌کند. اين ماسک مرگ است. با خط‌های اصيل و زيبای سنگی.


 آفتابی که از پنجره به درون می‌تابد به قفسه‌ی شيشه‌ ای گرد و خاک گرفته ی پشت سرش می خورد و آينه‌ای برایش می‌سازد. او کاملاً تنهاست. در طول سير و سياحت خود در گالری‌ها حتا به يک نفر هم برنخورده است. کمی به طرف قفسه ی شیشه ای جلو می رود. در جست‌وجوی موقعیتی ست که بتواند خطوط صورت خود را کاملاً با خطوط ماسک مطابقت دهد. مدتی طولانی به همان شکل می‌ايستد. گويی ماسک روی صورتش است. و به کلمه‌ای فکر می‌کند که گفته نشد و برای اولين بار تشخیص می دهد که او نيز شانس گفتن چيزی و نشان دادن احساسش را داشت. عشق، شايد، يا نياز. دير است. تصميم می‌گيرد به زمان حال برگردد. به طرف فروشگاه موزه می‌رود تا ماسک بدلی را بخرد. هرچه باشد ماسک هيچ حالتی از درد ندارد؛ فقط متانت و ملايمتی جاودانه را نشان می‌دهد. از همان راهی که به سوی گالری منحنی آمده بر می گردد. از پله‌ها پايين می‌رود و از زير نهنگ آبی رنگ می‌گذرد و از اطراف دايناسورها، اما فروشگاه را پيدا نمی‌کند. نزديک در ورودی تصميم می‌گيرد سراغ آن را از دربان بگيرد.


در همان‌حال مرد برای بيستمين بار از نگفتن چيزی که می توانست گفته باشد پشيمان می‌شود و قصد می‌کند که به موزه بازگردد. حتا اگر فقط  برای آخرين‌بار، در آغوش کشیدن او باشد. نشانی‌های زن را می‌دهد و سراغ او را از دربان‌های جلو در می‌گيرد. دربان می‌گويد، همان زنی که می‌بوسيدی؟ و ادامه می دهد که همين چند لحظه پيش او دنبال فروشگاه موزه می‌گشت. مرد نشانی فروشگاه را می‌گيرد و به آنجا می‌رود. اما زن را پیدا نمی کند. تنها پيرمرد فروشنده‌ای را می‌بيند که گويی از ازل در خواب بوده است و صورت سنگی غريبی که سوراخ‌هايی به مثابه چشم و دهان دارد. هيچ‌يک از آنها توجه او را برنمی‌انگيزد. زن تنها کسی است که مرد به دنبالش می‌گردد و او حالا ممکن است که گم شده باشد.


مرد خود را به سوی گالری‌های بزرگ می‌کشد. از زير نهنگ آبی رنگ می‌گذرد و از ورای اسکلت‌های دايناسورها، و با خود می‌گويد: همه مدل‌های مصنوعی هستند. مرد انعکاس تصويرها را در قفسه‌های شيشه‌ای نمی بيند؛ او فقط دنبال زن می‌گردد. از پله‌ها بالا و پايين می رود و گاهی وسوسه می‌شود که نام او را با صدای بلند و با آخرين قدرت از بالای پله‌ها صدا کند. اين موزه به هرحال متروک به نظر می‌رسد. او در گالری‌های متروک که دائم تکرار می شوند زن را صدا می‌کند و نمی‌يابد. يعنی او موزه را ترک کرده است؟ دوباره خود را دم در و جلو مامورين می‌يابد. مامورين به او اطمينان می‌دهند که زن هنوز بيرون نرفته است. اين تنها راه خروج از موزه است و او هرگز از اين در خارج نشده است. کمی دورتر تاکسی با بوق او را صدا می زند. مرد نمی‌خواهد بدون یک بار دیگر دیدن او، برود، بدون این که به او بگوید، شاید، شاید. اما هواپيما برای او صبر نخواهد کرد. هيچ اثری از زن نيست؛ نه در توالت زنانه و نه در توالت مردانه. او می‌خواهد زن را در آغوش بگيرد. زن نيست. مرد، رنگ غمگین، دنبال در خروجی می گردد، از پله‌ها پايين می‌رود، به طرف تاکسی، به طرف فرودگاه به طرف جهان.


داخل موزه‌ی تاريخ طبيعی، گویی که ماسک، درون جعبه‌ی شيشه‌ای به بدل خود در فروشگاه موزه لبخند می‌زند. و پيرمرد فروشنده هم چنان به خوابش ادامه می دهد.

 

luisa valenzuela