« نامه نوشتم به...»

داستان کوتاهی از دونالد بارتلمی / ترجمه ی شیوا مقانلو

« نامه نوشتم به...»


 براي رئيس‌جمهور ماه نامه‌ يي نوشتم و از او پرسيدم كه آيا آن بالا محوطه ‌هاي توقف ممنوع دارند يا نه. پليس ماشين هونداي مرا جرثقيل‌كش كرده بود و من از اين موضوع ناراحت بودم. برگرداندنش برايم هفتاد و پنج دلار آب مي خورد، به اضافه‌ي بهداشت روان. هيچ دقت كرده ايد كه كاميو¬ن‌هاي جرثقيل‌دار چطور به ماشين‌هاي كوچولوي ظريف گير مي¬دهند؟ هيچ ديده ايد كه يك كرايسلر امپريال را دنبال خودشان بكشانند؟ ‌نه، نديده ايد.
رئيس‌جمهور ماه با احترام بسيار جواب داد كه ماه هيچ رقم محوطه‌ي توقف ممنوع ندارد. و اضافه كرد كه بهداشت روان هم در ماه فقط يك دلارخرج برمي دارد.
خب، من آن هفته واقعا بدجوري به بهداشت روان احتياج داشتم. پس جوابش را نوشتم وگفتم كه فكر كنم بتوانم تا بهار 81 آن جا باشم، البته اگر سفينه‌ي فضايي به وعده‌اش عمل كند، وگفتم چند تا بهداشت روان برايم آماده نگه دارد كه بهشان احتياج دارم، و ديگر اين كه آيا مي¬شد توجه‌اش را به يك قابلمه كباب دنده‌ي با سس قرمز جلب كنم يا نه، چيزي كه اگر دوست داشت مي¬توانستم با كمال مسرت برايش ببرم آن بالا.
رئيس جمهور ماه برايم نوشت كه از داشتن يك قابلمه كباب دنده با سس قرمز خيلي خوشحال

خواهد شد، و اين كه كد پستي‌اش هم اگر لازم باشد 10011000000000 است.
برايش تلگراف زدم كه شش بطر آبجو رولينگ‌ راك مي آورم تا با كباب دنده‌ي سس‌ زده بخورد، و در ضمن از وضعيت آپارتمان‌هاي آن جا هم پرسيدم.
او با يك صفحه كليشه‌ي درخشان جواب داد كه بد است. قيمت آپارتمان سالي تقريباً يك دلار است، خودش هم مي داند كه نرخ بالايي است اما چه كار مي تواند بكند؟ گفت كه اين آپارتمان ها چهارخوابه اند، با سه حمام، كتاب خانه، اتاق بيليارد، سرداب شراب، و ايواني رو به درياي سعادت. گفت كه شايد بتواند در اجاره‌ي آپارتمان برايم تخفيف بگيرد، چون من يكي از دوستان ماه هستم.
از آن لحظه به بعد ماه به نظرم جاي قشنگ و دلپذيري مي آمد. يك دلار را با سفينه‌ي فضايي هري آپ فوند  فرستادم.
روي يك كنده‌ي توخالي شياردار ضربه‌هاي محكمي ¬زدم كه با فركانس ماه تنظيم شده بود، و از او در مورد وضعيت بازار كار، پوشش بيمه‌ي درماني، مزاياي بازنشستگي، معافي مالياتي،‌كارت‌هاي اعتباري، و صورت حساب باشگاه‌هاي كريسمس پرسيدم.
او هم با اشعه‌ي مهتاب پاسخ داد كه افتضاح است، همه‌اش به يك دلار سر مي زند،  و البته اگر آن يك دلار را نداشته باشي از محل نظام توسعه‌ي ماه بزرگ‌تر به تو قرضش مي دهند.
در مورد جنگ و صلح چي؟ اين را از طريق مدارهاي كوچك و پيجيده‌ي ALGOL  كه خودم به كامپيوتر اپلم نصب كرده بودم،‌ پرسيدم.
رئيس جمهور ماه (با استفاده از استعاره‌ي  MIRV’D ) پاسخ داد كه اگر حرفي براي گفتن داشته باشد تنها اين است كه بازي جورچينX  و O تا هرجا كه بشود نوشتش، و تا هرجا كه طرفين بتوانند پيش بروند، ادامه پيدا مي كند.
به وسيله‌ي پرواز جمعي از فرشتگان كه آموزش‌هاي خاص ديده بودند، به او گفتم كه به نظر مي رسد آن بالا بر اوضاع خوب مسلط است، و پرسيدم هيچ شانسي وجود دارد كه رئيس جمهور ما هم بشود، حتا اگر شده به شكل نيمه وقت؟
او هم (با رگباري از سيارك‌هاي ماشين قراضه كه روي سپرهايشان برچسب‌هاي سبز و آبي داشتند) گفت نه، به نظرش مي رسيد رقابت‌هاي انتخاباتي رياست جمهوري ما، نامزدها را اذيت مي كند و بهشان لطمه مي زند. مثلا آنها شروع كرده اند به يكي به دو با يكديگر در مورد روس‌هاي خالي بند و گفتن چيزهاي بدجور احمقانه در مورد ايل و تبار هم. گفت كه فكر نمي كند دیزی گيلسپي  باشد.

[1] Hurry-up fund صندوق مالي بجنب! .م

[1] يك نوع زبان برنامه نويسي كامپيوتري، و نيز ستاره­يي درخشان در كهكشان پرزئوس. .م

[1] نوعي سلاح هسته يي متصل به دنباله ي موش هاي پرتابي بين قاره يي.م

[1] - Gillespi Dizzy نوازنده‌ي ترومپت آمريكايي (1993-1917). خود کلمه­ی به معنای گیج است و دیزی نبودن به معنای گیج نبودن هم هست، اما بازی زبانی بارتلمی در ترجمه چندان درنمی­آید. م

«خواب هاروی»

نوشته ی استیون کینگ/ ترجمه ی مژده دقیقی

«خواب هاروی»


جانت2 پايِ سينك ظرفشويي مي‌چرخد و، يكهو، چشمش مي‌افتد به شوهرش كه حدود سي سال است با هم زندگي مي‌كنند. با تي‌شرت سفيد و شلوارك بيگ‌ داگ3 نشسته پشت ميز آشپزخانه  او را تماشا مي‌كند.
تازگي‌ها اين ناخداي روزهاي هفتة‌ وال‌ استريت4 را بيشترِ شنبه‌‌صبح‌ها درست همين‌جا با همين ريخت و قيافه مي‌بيند: شانه‌هاي آويزان و چشم‌هاي مات، شورة سفيد روي گونه‌ها، موهاي سينه‌اش كه از يقة تي‌شرت بيرون زده، و موهاي شاخ‌ايستادة پشت سر مثل آلفاآلفاي شيطان‌هاي كوچك5 كه پير و خرفت شده باشد. جانت و دوستش هانا6 اين اواخر براي هم داستان‌هاي آلزايمري تعريف مي‌كردند و همديگر را مي‌ترساندند (مثل دختربچه‌هايي كه شب خانة هم مي‌خوابند و براي همديگر داستان ارواح تعريف مي‌كنند): فلاني ديگر زنش را نمي‌شناسد، آن يكي ديگر اسم بچه‌هايش يادش نمي‌آيد.
ولي حقيقتاً باورش نمي‌شود كه اين حضورهاي خاموشِ صبح شنبه ربطي به آلزايمر زودرس داشته باشد. هاروي استيونس7 همة روزهاي كاريِ هفته يك‌ ربع به هفت حاضر و آماده است و براي رفتن لحظه‌شماري مي‌كند، مرد شصت‌ساله‌اي كه قيافة پنجاه‌ ساله‌ها را دارد (خ‍وب، بگوييم پنجاه‌وچهار ساله)، با يكي از آن كت و شلوارهاي برازنده‌اش، مردي كه هنوز مي‌تواند معامله‌اي را به نحو احسن جوش بدهد، به موقع بخرد، يا پيش‌فروش كند.
جانت با خودش مي‌گويد نه، اين فقط تمرين پيري است، و از پيري بيزار است. مي‌ترسد وقتي او بازنشسته شود، هر روز صبح همين آش باشد و همين كاسه، دست‌كم تا وقتي يك ليوان آب پرتقال بدهد دستش و (روز به روز بي‌حوصله‌تر، دست خودش هم نيست) بپرسد برشتوك مي‌خواهد يا فقط نان برشته. مي‌ترسد مشغول هر كاري باشد، رويش را كه برگردانَد او را ببيند كه در پرتو آفتاب درخشان صبحگاهي نشسته آنجا. هاروي اول صبح، هاروي با تي‌شرت و شلوارك، با پاهاي باز طوري كه مي‌تواند (اگر علاقه داشته باشد) برآمدگي ناچيز توي بساطش را ببيند، و پينه‌هاي زردِ شصت پاهايش، كه هميشه والاس استيونس8 و «امپراتور بستني»9 را به يادش مي‌آورَد. ساكت نشسته باشد آنجا، گيج و منگ توي فكر، عوض آنكه حاضر و آماده باشد و براي رفتن لحظه‌شماري كند. خدايا، كاش اشتباه باشد. اين فكر باعث مي‌شود زندگي به‌نظرش خيلي سست و سطحي بيايد، يك‌جورهايي خيلي ابلهانه. بي‌اختيار از خودش مي‌پرسد يعني اين همان چيزي است كه اين همه سال به‌خاطرش مبارزه كرده‌اند، سه‌تا دخترشان را بزرگ كرده‌اند و شوهر داده‌اند، شيطنتِ اجتناب‌ناپذير ميانساليِ او را پشت سر گذاشته‌اند، به‌خاطرش جان كنده‌اند و گاهي (بياييد رو‌راست باشيم) دو دستي به آن چسبيده‌اند. جانت فكر مي‌كند اگر آدم‌ها بعد از آن جنگل تيرة انبوه به اينجا مي‌رسند، به اين... به اين توقفگاه... اصلاً چرا كسي به خودش زحمت مي‌دهد؟
ولي جواب اين سؤال آسان است. چون نمي‌دانستي. بيشترِ دروغ‌ها را در طول راه دور انداختي، ولي به آن يكي كه مي‌گفت زندگي مهم است محكم چسبيدي. آلبومِ عكس دخترها را نگه داشته‌اي، و توي اين آلبوم هنوز كوچك‌اند و هنوز استعدادهاي جالبي دارند: تريشا10، دختر بزرگشان، كلاه سيلندر به سر دارد و چوب جادويي از كاغذ آلومينيم را بالاي سرِ تيم، سگ كوكر   اسپانيل11، تكان مي‌دهد؛ جِنا12 در ميانة پَرِشي وسط فواره‌هاي باغچه خشك شده، و هنوز از علاقه‌اش به مواد مخدر، كارت‌هاي اعتباري، و مردهاي مسن اثري ديده نمي‌شود؛ استفاني13، كه از همه كوچك‌تر است، در مسابقات منطقه‌ايِ هجي كردن كه كلمة cantaloupe موجب شكستش شد. در بيشترِ اين عكس‌ها، جايي (معمولاً در پس‌زمينه)، جانت و مردي كه با او ازدواج كرده حضور دارند، هميشه لبخند بر لب، انگار هر كار ديگري خلاف قانون باشد.
آن وقت يك روز اشتباه كردي و سرت را برگرداندي و به عقب نگاه كردي و ديدي دخترها بزرگ شده‌اند و مردي كه براي ادامة زندگي‌ات با او اين همه مبارزه كرده‌اي، با پاهاي باز، پاهاي سفيد مثل گچ، نشسته و خيره شده به پرتو آفتاب، و خدا مي‌داند كه شايد با كت و شلوارهاي برازنده‌اش پنجاه‌وچهار ساله نشان بدهد، ولي آن‌طور كه آنجا پشت ميز آشپزخانه نشسته به‌نظر مي‌آيد هفتاد سالش باشد، بلكه هفتادوپنج. شبيه آدم‌هايي است كه اراذل خانوادة سوپرانو14 اسمشان را گذاشته بودند افسرده.
مي‌چرخد طرف سينك ظرفشويي و آهسته عطسه مي‌كند، يك بار، دو بار، سه بار.
او مي‌پرسد: «امروز صبح چطوره؟» منظورش سينوس‌هاي جانت است، حساسيتش. بايد در جواب بگويد كه تعريفي ندارد، ولي حساسيت تابستاني‌اش، مثل خيلي از چيزهاي بد، امتيازي هم دارد. ديگر مجبور نيست پيش او بخوابد و نصفه‌شب سرِ سهم خودش از پتو و ملافه با او كلنجار برود، ديگر مجبور نيست صداي باد خفه‌اي را كه گهگاه در خواب عميق ول مي‌كند بشنود. بيشترِ شب‌هاي تابستان شش، حتي هفت ساعت مي‌خوابد، كه از سرش هم زياد است. وقتي پاييز برسد و هاروي دوباره از اتاق مهمان به اتاق خواب بيايد، خوابش كم مي‌شود و به چهار ساعت مي‌رسد، كه بيشترش هم آشفته و پريشان است.
مي‌داند كه او يك سال ديگر به اتاق خواب برنمي‌گردد. و جانت اگرچه به رويش نمي‌آورد ـ مي‌داند كه ناراحت مي‌شود، و جانت هنوز دلش نمي‌خواهد ناراحتش كند؛ اين چيزي است كه حالا در رابطة آنها عشق محسوب مي‌شود، دست‌كم از ناحية جانت نسبت به او ـ خوشحال مي‌شود.
آه مي‌كشد و دستش را دراز مي‌كند طرف قابلمة آبِ توي ظرفشويي. توي آن دست مي‌چرخاند. مي‌گويد: «بد نيست.»
و بعد، درست وقتي دارد فكر مي‌كند (بار اولش هم نيست) كه در اين زندگي ديگر هيچ‌جور شگفتي، هيچ‌جور پيوند زناشويي عميق و كشف‌نشده‌اي وجود ندارد، او با لحني كه به‌طرز غريبي خودماني است مي‌گويد: «خوب شد پيشِ من نخوابيده بودي، جُكس15. خواب بدي ديدم. راستش، توي خواب فرياد زدم و از خواب پريدم.»
يكه خورده است. چند وقت مي‌شود كه به جاي جانت يا جُن، جكس صدايش نزده؟ ته دلش از اين اسم خودمانيِ‌ جُن بيزار است. ياد آن هنرپيشة زنِ تي‌تيش‌مامانيِ سريالِ لَسي16 مي‌افتد. بچه كه بود، آن پسرك (تيمي، اسمش تيمي بود) هميشه يا داشت مي‌افتاد توي چاه يا مار نيشش مي‌زد يا زير تخته‌سنگ گير مي‌كرد. اصلاً چه‌جور پدر و مادري زندگي بچه را مي‌دهند دست يك سگ گلة كوفتي؟
دوباره مي‌چرخد طرف او، و قابلمه و آن آخرين تخم‌مرغ را كه هنوز تويُش مانده فراموش مي‌كند، حالا ديگر آبش كاملا ً از جوش افتاده و ولرم است. او خواب بدي ديده؟ هاروي؟ سعي مي‌كند به ياد بياورد هاروي كِي به خوابي كه ديده اشاره كرده، و چيزي به‌خاطر نمي‌آورد. فقط خاطرة محوي از روزهاي عشق و عاشقي‌شان يادش مي‌آيد كه هاروي يك چنين چيزي مي‌گويد: «خواب تو را مي‌بينم»، و جانت آن‌قدر جوان است كه اين حرف به‌نظرش بيشتر دلنشين است تا  سطحي و آبكي.
«چكار كردي؟»
او مي‌گويد: «فرياد زدم و از خواب پريدم. صدايم را نشنيدي؟»
«نه.»  همان‌طور نگاهش مي‌كند. توي اين فكر است كه شايد دارد سر به سرش مي‌گذارد. شايد اين يك‌جور شوخي عجيب و غريب صبحگاهي است. ولي هاروي اهل شوخي نيست. خوشمزگي براي او در تعريف كردن داستان‌هاي بامزه از دوران خدمتش، سرِ ميز شام، خلاصه مي‌شود. همة آنها را دست‌كم صد بار شنيده است.
«فرياد مي‌زدم و يك چيزهايي مي‌‌‌گفتم، ولي حرف‌هايم مفهوم نبود. مثل آنكه... چه مي‌دانم... نمي‌توانستم دهانم را درست ببندم. انگار سكته كرده بودم. صدايم هم ضعيف‌تر بود. اصلا ً شبيه صداي خودم نبود.» مكث مي‌كند. «صداي خودم را شنيدم، و به خودم فشار آوردم كه ساكت شوم. ولي سر تا پايم مي‌لرزيد، و مجبور شدم يك مدت چراغ را روشن كنم. سعي كردم ادرار كنم، و نتوانستم. اين روزها انگار هميشه ادرار دارم ـ  به‌هرحال، يك كمي ـ ولي ساعت دو و چهل‌وپنج دقيقة امروز صبح ادرارم نمي‌آمد.» مكث مي‌كند، نشسته آنجا توي آفتاب. جانت ذرات رقصان گرد و غبار را در پرتو آفتاب مي‌بيند. انگار دور او هالة نوري تشكيل مي‌دهند.
مي‌پرسد: «چه خوابي ديدي؟» اين هم عجيب است. براي اولين بار، شايد در عرض پنج سال، از آن وقت كه تا نصفه‌شب بيدار ماندند و در اين مورد حرف زدند كه سهام موتورلا17 را بفروشند يا نفروشند (و عاقبت هم فروختند)، حرفي كه هاروي مي‌خواهد بگويد برايش جالب است.
او مي‌گويد: «نمي‌دانم آن را برايت تعريف كنم يا نه»، و برخلاف هميشه انگار خجالت مي‌كشد. مي‌چرخد، فلفل‌ساب را برمي‌دارد، و آن را از اين دست به آن دست مي‌اندازد.
جانت به او مي‌گويد: «مي‌گويند اگر خوابت را تعريف كني، واقعيت پيدا نمي‌كند.» اين هم شگفتيِ شمارة دو: يكباره حضور هاروي در آنجا پررنگ مي‌شود، طوري كه سال‌ها نبوده. حتي سايه‌اش روي ديوار بالاي تُستر يك‌جورهايي تيره‌تر مي‌شود. جانت با خودش مي‌گويد به‌نظر مي‌آيد مهم است، و چرا بايد اين‌طور باشد؟ چرا درست وقتي داشتم فكر مي‌كردم زندگي سست و سطحي است، بايد سخت و عميق به‌نظر بيايد؟ الان صبح يك روز تابستان است در اواخر ژوئن. ما در كانتيكات18 هستيم. ما ماه ژوئن هميشه در كانتيكات هستيم. به‌زودي يكي از ما مي‌رود روزنامه را مي‌آورد، كه سه قسمت مي‌شود، مثل سرزمين گُل19.
«واقعاً؟» هاروي مي‌رود توي فكر، ابروهايش بالا رفته (بايد ابروهايش را دوباره قيچي كند، دارد آشفته مي‌شود، و خودش هيچ‌وقت حواسش نيست) و فلفل‌ساب را از اين دست به آن دست مي‌اندازد. دلش مي‌خواهد به او بگويد كه اين كار را نكند، كه اين كار عصبي‌اش مي‌كند (مثل سياهيِ عجيب سايه‌اش روي ديوار، مثل ضربان قلب خودش كه ناگهان بي‌هيچ دليلي تند شده)، ولي نمي‌خواهد حواس او را از آنچه در اين صبحِ شنبه در سرش مي‌گذرد پرت كند. آن وقت او بالاخره فلفل‌ساب را مي‌گذارد روي ميز، كه بايد كار درستي باشد ولي معلوم نيست چرا نيست، چون فلفل‌ساب هم ساية خودش را دارد كه از اين سرِ ميز تا آن سر مي‌افتد، مثل ساية يك مهرة عظيم شطرنج، حتي خرده‌نان‌هاي روي ميز هم سايه دارند، و اصلاً نمي‌داند چرا اين موضوع بايد او را به وحشت بيندازد، ولي مي‌اندازد. ياد گربة چِشايري20 مي‌افتد كه به آليس مي‌گويد: «اينجا همه ديوانه‌اند»، و ناگهان احساس مي‌كند كه دلش نمي‌خواهد خواب لعنتي هاروي را بشنود، همان خوابي كه وقتي از آن پريده فرياد مي‌زده و مثل آدم‌هاي سكته‌كرده يك چيزهايي مي‌گفته. ناگهان دلش مي‌خواهد زندگي فقط سطحي باشد. سطحي هيچ عيبي ندارد، خيلي هم خوب است، اگر شك داري، كافي است به زن‌هاي هنرپيشة فيلم‌ها نگاه كني.
كلافه است، فكر مي‌كند هيچ‌چيز نبايد پيشاپيش آشكار شود. بله، كلافه است؛ انگار گُر گرفته، هرچند مي‌تواند قسم بخورد كه همة آن مصيبت‌ها دو سه سال پيش تمام شده. هيچ‌چيز نبايد پيشاپيش آشكار شود. الان صبح شنبه است و هيچ‌چيز نبايد پيشاپيش آشكار شود.
دهانش را باز مي‌كند كه به او بگويد خودش هم قضيه را برعكس فهميده، كه در واقع مي‌گويند اگر خوابت را تعريف كني، واقعيت پيدا مي‌كند، ولي خيلي دير است، او ديگر شروع كرده به حرف زدن، و جانت فكر مي‌كند اين جزاي خودش است براي سطحي تلقي كردن زندگي. زندگي در واقع عين آوازهاي جِترو تال21 عميق است، مثل آجر سخت است. اصلاً چرا فكر كرده طورِ ديگري است؟
او مي‌گويد: «خواب ديدم صبح است و من آمده‌ام پايين توي آشپزخانه. صبح شنبه بود، درست مثل الان، فقط تو هنوز بيدار نشده بودي.»
جانت مي‌گويد: «من شنبه‌صبح‌ها هميشه قبل از تو بيدار مي‌شوم.»
او با حوصله مي‌گويد: «مي‌دانم، ولي اين خواب بود.» يك وقتي تنيس بازي مي‌كرد، ولي آن روزها ديگر گذشته. جانت با قساوتي كه از او خيلي بعيد است فكر مي‌كند، تو سكته مي‌كني، پيرمرد، كارُت اين‌جوري تمام مي‌شود، و شايد يك نفر به دلش بيفتد كه در روزنامة تايمز سوگنامه‌اي برايت چاپ كند، ولي اگر يكي از  هنرپيشه‌هاي زنِ فيلم‌هاي عامه‌پسند يا يك بالرين كم و بيش مشهورِ‌ دهة چهل همان روز مرده باشد، همين هم نصيبت نمي‌شود.
او مي‌گويد: «ولي همين‌جوري بود. منظورم اين است كه آفتاب افتاده بود توي آشپزخانه.» يك دستش را بلند مي‌كند و ذرات گرد و غبارِ دور سرش را به حركت درمي‌آورد و جانت دلش مي‌خواهد سرش فرياد بزند كه اين كار را نكند، كه اين‌جوري نظم كائنات را به‌هم نزند.
«سايه‌ام افتاده بود روي زمين. تا آن موقع، به‌نظرم آن‌قدر روشن و آن‌قدر سخت نيامده بود.» مكث مي‌كند، لبخند مي‌زند، و جانت مي‌بيند كه لب‌هايش بدجوري ترك خورده‌ است. «"روشن" براي سايه صفتِ مضحكي است، مگر نه؟ "سخت" هم همين‌طور.»
«هاروي... »
او مي‌گويد: «رفتم طرف پنجره و بيرون را نگاه كردم، ديدم يك طرفِ وُلوُوي فريدمن22 قُر شده، و ـ يك‌جورهايي ـ فهميدم كه فرانك باز هم رفته بيرون و مست كرده و آن فرورفتگي هم مال موقعي است كه برمي‌گشته خانه.»
جانت ناگهان احساس مي‌كند الان است كه غش كند. فرورفتگيِ پهلوي وُلوُوي فرانك فريدمن را خودش ديده بود، وقتي رفته بود دمِ در ببيند روزنامه آمده يا نه (نيامده بود)، و همين فكر را كرده بود، كه فرانك رفته به كافة گورد23 و توي پاركينگ به يكي ماليده. فكرش دقيقاً اين بود: حالا طرف چه بلايي سرش آمده؟
اين فكر از ذهنش مي‌گذرد كه هاروي هم اين را ديده، و به‌دليل عجيبي دارد سر به سرش مي‌گذارد. هيچ بعيد نيست؛ اتاق مهمان كه شب‌هاي تابستان آنجا مي‌خوابد، مشرف به خيابان است. فقط هاروي اين‌جور آدمي نيست. هاروي استيونس اهل «دست انداختن» نيست.
روي گونه‌ها و پيشاني و گردنش عرق نشسته، رطوبتش را حس مي‌كند، و قلبش تندتر از هميشه مي‌زند. واقعاً احساس مي‌كند چيزي دارد آشكار مي‌شود، و چنين چيزي چرا بايد الان اتفاق بيفتد؟ الان كه تمام دنيا ساكت است، و چشم‌انداز آينده آرام است؟ فكر مي‌كند، اگر من چنين چيزي خواستم، متأسفم... شايد هم در واقع دارد دعا مي‌كند. پسش بگير، خواهش مي‌كنم پسش بگير.
هاروي دارد مي‌گويد: «رفتم سراغ يخچال و داخلش را نگاه كردم و يك بشقاب تخم‌مرغ آب‌پز ديدم كه رويُش روكش محافظ كشيده شده بود. خوشحال شدم ـ ساعت هفت صبح دلم ناهار مي‌خواست!»
مي‌خندد. جانت ـ يعني جكس ـ به قابلمة توي سينكِ ظرفشويي نگاه مي‌كند. به آن يك دانه تخم‌مرغِ آب‌پزي كه تويُش مانده. بقيه‌شان را پوست كنده و خيلي مرتب نصف شده‌اند، و زرده‌هايشان درآمده. توي كاسه‌اي كنار جاظرفي هستند. شيشة مايونز كنار كاسه است. برنامة ناهارش همين تخم‌مرغ‌هاي آب‌پز بود با سالاد كاهو.
مي‌گويد: «نمي‌خواهم بقيه‌اش را بشنوم»، ولي به‌قدري آهسته حرف مي‌زند كه خودش هم به زحمت صداي خودش را مي‌شنود. يك وقتي عضو باشگاه تئاتر غيرحرفه‌اي بود و حالا صدايش تا آن طرف آشپزخانه هم نمي‌رسد. ماهيچه‌هاي سينه‌اش خيلي ضعيف است، اگر هاروي هم مي‌خواست تنيس بازي كند، ماهيچه‌هاي پاهايش همين‌طور بود.
هاروي مي‌گويد: «فكر كردم فقط يك‌دانه‌شان را مي‌خورم، و بعد با خودم گفتم نه، اگر اين كار را بكنم جانت دعوايم مي‌كند. بعد تلفن زنگ زد. پريدم طرف تلفن چون نمي‌خواستم تو را بيدار كند. قسمت ترسناكش از اينجا شروع مي‌شود. مي‌خواهي قسمت ترسناكش را بشنوي؟»
جانت سرِ جايش كنار سينك ظرفشويي فكر مي‌كند نه، نمي‌خواهم قسمت ترسناكش را بشنوم. ولي، درعين‌حال، دلش مي‌خواهد قسمت ترسناك را بشنود، همه مي‌خواهند قسمت ترسناك را بشنوند، اينجا همه ديوانه‌اند، و مادرش هم واقعاً گفته بود اگر خوابت را تعريف كني، واقعيت پيدا نمي‌كند. معني‌اش اين بود كه بهتر است كابوس‌ها را تعريف كنيد و خواب‌هاي خوب را توي دلتان نگه داريد، مثل دندان زير بالش پنهانشان كنيد. هاروي و جانت سه‌تا دختر دارند. يكي‌شان پايين همين خيابان زندگي مي‌كند، جِنا، مطلقه و هم‌جنس‌باز، هم‌اسم يكي از دوقلوهاي بوش، و چقدر هم كه جنا از اين موضوع دلخور است؛ اين روزها اصرار دارد مردم جن24 صدايش كنند. سه تا دختر، كه معني‌اش يك عالمه دندان زير يك عالمه بالش است، يك عالمه نگراني دربارة غريبه‌هاي توي ماشين‌ها كه قولِ گردش و آب‌نبات مي‌دهند، و يك عالمه احتياط و دورانديشي. كاش مادرش راست گفته باشد كه تعريف كردن خواب بد مثل فرو كردن تيري در قلب خون‌آشام است.
هاروي مي‌‌گويد: «گوشي را برداشتم، تريشا بود.» تريشا دختر بزرگشان است كه قبل از آنكه پسرها را كشف كند، كشته‌مردة هوديني و بلك‌استون25 بود. «اولش يك كلمه بيشتر نگفت، فقط گفت "بابا"، ولي فهميدم تريشاست. مي‌داني كه آدم چطور هميشه اين چيزها را مي‌فهمد؟»
بله. مي‌داند آدم چطور هميشه اين چيزها را مي‌فهمد. چطور هميشه مي‌فهمد بچة خودش است، از همان اولين كلمه، دست‌كم تا وقتي بزرگ بشوند و آدم ديگري بشوند.
«گفتم: "سلام تريش. چي شده صبحِ به اين زودي تلفن مي‌كني، عزيزم؟ مامانت هنوز توي رختخواب است." اولش جوابي نيامد. فكر كردم تلفن قطع شده، و بعد آن پچ‌پچ‌ها و هق‌هق‌ها را شنيدم. جويده جويده حرف مي‌زد. انگار سعي مي‌كرد حرف بزند، ولي صدا از دهانش بيرون نمي‌آمد چون قدرت نداشت يا نفسش بالا نمي‌آمد. آن‌موقع بود كه كم‌كم ترس برم داشت.»
خٌب، دارد جان مي‌كَند، مگر نه؟ چون جانت ـ همان جكسِِ ‌سارا لارنس26، جكسِ باشگاه تئاتر غيرحرفه‌اي، جكسِ متخصص درجه يكِ بوسة فرانسوي، همان جكس كه سيگار ژيتان مي‌كشيد و سرخوشيِِ تِِكيلا را دوست داشت ـ جانت حالا ديگر مدتي است كه ترسيده، حتي قبل از آنكه هاروي چيزي دربارة فرورفتگي بدنة وُلوُوي فرانك فريدمن بگويد ترسيده بود. و وقتي به اين موضوع فكر مي‌كند، يادِ صحبت تلفني‌اش با دوستش هانا مي‌افتد كه يك هفته هم از آن نمي‌گذرد، همان صحبتي كه دست آخر به داستان‌هاي ترسناكِ آلزايمري ختم شد. هانا توي شهر، جانت مچاله روي صندلي پشت پنجرة اتاق نشيمن، نگاهش به يك جريب زمينشان در وست‌پورت27، به آن همه گل و گياه زيبا كه او را به عطسه مي‌اندازد و اشك به چشم‌هايش مي‌آورد، و قبل از آنكه صحبت به آلزايمر بكشد، اول دربارة لوسي فريدمن و بعد دربارة‌ فرانك حرف زده بودند، و كدامشان آن جمله را گفته بود؟ كدامشان گفته بود: «اگر فرانك همين‌طور مستِ لايعقل رانندگي كند، بالاخره مي‌زند دخل يك نفر را مي‌آورد»؟
«آن وقت تريش چيزي گفت شبيه به "ليز" يا "ليس"، ولي توي خواب فهميدم دارد... دارد... جا مي‌اندازد؟ ... كلمة درستش همين است، نه؟ فهميدم هجاي اولش را جا مي‌اندازد، و در واقع دارد مي‌گويد "پليس".  ازش پرسيدم قضية پليس چيه، و مي‌خواهد دربارة پليس چي بگويد، و گرفتم نشستم. درست همان‌جا.» صندلي را نشان مي‌دهد، در گوشه‌اي كه به آن مي‌گويند كنجِ تلفن. «باز هم سكوت شد، بعد چند كلمة‌ جويده جويدة ديگر، همان كلمه‌هاي جويده جويدة پچ‌پچ‌آلود. ديگر داشت ديوانه‌ام مي‌كرد. با خودم گفتم، استاد نمايش، مثل هميشه، ولي بعد، خيلي واضح مثل صداي زنگ، گفت "شماره". و فهميدم ـ همان‌طور كه فهميدم مي‌خواست بگويد  "پليس" ـ فهميدم مي‌خواهد بگويد پليس به او تلفن كرده چون شمارة ما را نداشتند.»
جانت، بهت‌زده، سر تكان مي‌دهد. دو سال پيش تصميم گرفته بودند شماره‌شان را از راهنماي تلفن دربياورند، بس كه خبرنگارها دربارة كثافت‌كاري اِنرون28 به هاروي تلفن مي‌زدند. معمولاً هم موقع شام. نه اينكه هاروي هيچ ربطي به انرون داشته باشد؛ دليلش اين بود كه اين‌جور شركت‌هاي بزرگ نفتي به‌نوعي در تخصص او بودند. همين چند سال پيش هم در يكي از كميسيون‌هاي رياست‌جمهوري شركت كرده بود، آن موقع كه كلينتون رئيس بزرگ بود و دنيا (دست‌كم در نظرِ بي‌مقدار جانت) كمي بهتر و امن‌تر بود. و با اينكه خيلي چيزهاي هاروي را ديگر دوست نداشت، از اين بابت كاملا ً مطمئن بود كه در انگشت كوچكش بيشتر از همة آن كثافت‌هاي انرون بر روي هم صداقت و شرافت هست. شايد صداقت گاهي ‌وقت‌ها حوصله‌اش را سر ببرد، ولي مي‌داند چيست.
ولي مگر پليس‌ها نمي‌توانند شماره‌هايي را كه در راهنماي تلفن ثبت نشده پيدا كنند؟ خٌب، شايد اگر عجله داشته باشند موضوعي را بفهمند يا چيزي را به كسي بگويند، نتوانند. به علاوه، لزومي ندارد خواب‌ها منطقي باشند، درست است؟ خواب‌ها شعرهاي ضمير ناخودآگاه‌اند.
و حالا كه ديگر طاقت ندارد بي‌حركت بايستد، مي‌رود طرف درِ آشپزخانه و به صبح روشنِ ژوئن نگاه مي‌كند، به درياچة سويينگ29 كه نسخة كوچك آنهاست از روياي امريكاييِ جانت. اين صبح چقدر ساكت است! ميليون‌ها قطرة شبنم هنوز روي علف‌ها مي‌درخشند. با اين حال، قلبش محكم در سينه‌اش مي‌كوبد و صورتش خيسِ عرق است و دلش مي‌خواهد به او بگويد كه بس كند، كه نبايد اين خواب را تعريف كند، اين خواب وحشتناك را. بايد يادش بيندازد كه جنا پايينِ همين خيابان زندگي مي‌كند ـ يعني جن، جن كه در ويدئوكلوپِ دهكده كار مي‌كند و تمام شب‌هاي آخر هفته را در كافة گورد به مشروب خوردن مي‌گذراند، با امثال فرانك فريدمن كه سن و سال پدرش را دارند، و بي‌ترديد بخشي از جذابيتشان در همين است.
هاروي دارد مي‌گويد: «همه‌اش پچ‌پچ و كلمه‌هاي جويده جويده، حاضر هم نبود بلند حرف بزند. بعد شنيدم كه گفت "كشته شده"، و فهميدم يكي از دخترها مرده. نمي‌دانم چطور، ولي فهميدم. تريشا نبود، چون خودش پاي تلفن بود؛ يا جنا بود يا استفاني. خيلي ترسيده بودم. راستش، نشسته بودم آنجا و فكر مي‌كردم كه دلم مي‌خواهد كدامشان باشد، مثل همان انتخاب لعنتيِ سوفي. بنا كردم سرش فرياد زدن. "بگو كدامشان! بگو كدامشان! تو را به خدا، تريش، بگو كدامشان!"تازه آن موقع دنياي واقعي كم‌كم رنگ گرفت... هميشه مي‌دانستم چنين چيزي وجود دارد...»
هاروي خندة كوتاهي مي‌كند، و جانت در روشنايي تند صبحگاهي مي‌بيند كه وسط فرورفتگي بدنة وُلوُوي فرانك فريدمن لكة قرمزي هست، و وسط آن لكِ تيره‌اي است كه مي‌تواند خاك باشد، يا حتي مو. فرانك را مي‌بيند كه ساعت دو صبح ماشينِ قُر را كنار جدول خيابان نگه مي‌دارد، مست‌تر از آن است كه بخواهد وارد راه ماشين‌‌رو بشود، چه رسد به گاراژ ـ دروازه تنگ است و باقي قضايا. مي‌بيندش كه سرش را انداخته پايين و تلوتلوخوران به سمت خانه مي‌رود، و نفس‌نفس مي‌زند.
«آن موقع ديگر مي‌دانستم توي تختخوابم، ولي صداي ضعيفي را مي‌شنيدم كه اصلاً شبيه صداي من نبود، شبيه صداي آدم غريبه‌اي بود، و نمي‌توانست هيچ‌كدام از كلمه‌هايي را كه مي‌گفت درست ادا كند. "او ـ آمشان ـ ريش!"، چيزي بود شبيه به اين. "او ـ آمشان ـ ريش!"»
هاروي ساكت مي‌شود، مي‌رود توي فكر. با دقت فكر مي‌كند. ذرات گرد و غبار دور صورتش مي‌رقصند. آفتاب باعث مي‌شود سفيديِ تي‌شرتش چشم را بزند؛ تي‌شرتِ‌ آگهيِ پودر لباسشويي است.
عاقبت مي‌گويد: «دراز كشيده بودم روي تخت و منتظر بودم تو دوان دوان بيايي توي اتاق و ببيني چه اتفاقي افتاده. تمام موهاي تنم سيخ شده بود، و مي‌لرزيدم. البته مثل تو به خودم مي‌گفتم اين فقط يك خواب بود، ولي در ضمن فكر مي‌كردم چقدر واقعي بود. چقدر وحشتناك و حيرت‌انگيز بود.»
هاروي دوباره مكث مي‌كند، توي اين فكر است كه چطور بگويد بعد چه اتفاقي مي‌افتد، متوجه نيست كه زنش ديگر به حرف‌هاي او گوش نمي‌كند. اين جكس حالا تمام مغزش، تمام قواي ذهني قابل ملاحظه‌اش را به كار انداخته تا خودش را متقاعد كند كه آنچه مي‌بيند خون نيست و فقط آسترِ رنگ وُلوُو است كه از زيرِ رنگِ خراشيده بيرون زده. «آستر» كلمه‌اي است كه ضمير ناخودآگاهش سخت مشتاق است در ذهنش شكل بگيرد.
عاقبت مي‌گويد: «حيرت‌آور است، مگر نه؟ مي‌بيني تخيل مي‌تواند چه عمقي داشته باشد؟ لابد شاعرها ـ منظورم شاعرهاي بزرگ است ـ شعرشان اين‌جوري بهشان الهام مي‌شود، مثل اين خواب. همة جزئيات كاملا ً واضح و روشن است.»
ساكت مي‌شود. آشپزخانه در تصرف آفتاب و ذرات رقصان است. آن بيرون، دنيا معلق مانده. جانت به وُلوُوي آن طرف خيابان نگاه مي‌كند، انگار در چشم‌هايش ضربان دارد، سخت مثل آجر. تلفن كه زنگ مي‌زند، اگر مي‌توانست نفس بكشد، جيغ مي‌زد. اگر مي‌توانست دست‌هايش را تكان بدهد، گوش‌هايش را مي‌گرفت. مي‌شنود كه هاروي بلند مي‌شود و به آن سمت مي‌رود و تلفن دوباره زنگ مي‌زند، و بار سوم.
با خودش مي‌گويد اشتباه گرفته‌اند. حتماً همين‌طور است، چون اگر خوابت را تعريف كني، واقعيت پيدا نمي‌كند.
هاروي مي‌گويد:«الو؟»■


پي‌نوشت‌ها

1) Stephen King
2) Janet
3) Big Dog
4) Wall Street
5) Alfalfa، پسربچه‌اي از شخصيت‌هاي اصلي مجموعة تلويزيوني شيطان‌هاي كوچك (Little Rascals) . اين مجموعة تلويزيوني محبوب امريكايي كه از 1922 تا 1944 ادامه داشت، دربارة ماجراهاي گروهي بچة تخس در يك محله بود.
6) Hannah
7) Harvey  Stevens
8) Wallace Stevens
9) «Emperor of Ice Cream»، شعر معروفي از شاعر امريكايي والاس استيونس (1879-1955). شعر روايت شخصي است كه به خانة پيرزن همسايه كه تازه از دنيا رفته مي‌رود تا كمك كند جنازه را براي تدفين آماده كنند، درحالي‌كه ساير همسايگان در تدارك غذا ـ از جمله بستني ـ براي مراسم عزا هستند.
10) Trisha
11) cocker  spaniel
12) Jenna
13) Stephanie
14) The Sopranos،  مجموعة تلويزيوني ماجرايي امريكايي در سال‌هاي 2000كه شخصيت‌هايش اعضاي خانوادة مافياييِ سوپرانو هستند.
15) Jax
16) Lassie
17) Motorola
18) Connecticut
19) Gaul
20) Cheshire Cat، گربه‌اي در كتاب ماجراهاي آليس در سرزمين عجايب نوشتة لوييس كارول، كه لبخند مي‌زند و به‌تدريج ناپديد مي‌شود تا آنكه فقط لبخندش باقي مي‌ماند.
21)Jethro Tull ، گروه موسيقي امريكايي كه در 1968 تشكيل شد و هنوز هم به كار خود ادامه مي‌دهد. اين گروه به‌ويژه در دهه‌هاي هفتاد، هشتاد و نود بسيار موفق بود. «Thick as a Brick» (سخت مثل آجر) از آلبوم‌هاي معروف اين گروه در اوايل دهة‌ هفتاد است.
22) Friedman
23) Gourd
24) Jen
25)  Harry Houdini(1874-1926) و Harry Blackstone (1885-1965) هر دو از شعبده‌بازان و تردست‌هاي مشهور امريكا.
26) Sarah Lawrence، كالج هنر كوچكي در شمال نيويورك.
27) Westport
28) Enron
29) Sewing

داستان کوتاه: « یخ »

دیوید شیلدز/ ترجمه ی جلیل جعفری

داستان کوتاه: « یخ »


 چند بار است در خواب مي‌بينم در خانه پدرم را كه باز مي‌كنم،او با تكه چوبي تراش خورده و زمخت روبه‌رويم ايستاده است. فكر مي‌كند من خيال دارم به زور وارد خانه‌اش بشوم. عينك‌اش را نزده است و در آن سرسراي تاريك گمان مي‌كند من دزد هستم. با تكه چوب مي‌خواهد جلوي مرا بگيرد. چوب را محكم در مشت‌ مي‌فشرد و تراشه‌اش در كف دست او مي‌خلد. رهايش كه مي‌كند روي پاهايش مي‌افتد.
از جيب حوله پالتويي او دستمال‌هاي كاغذي بيرون زده است. زير حوله پالتويي زيرشلواري خاكي رنگ و پيراهني پشمي به تن كرده است. دست در جيب سمت راست مي‌كند و پول خرد‌ها را به هم مي‌زند.
مي‌گويم سلام.
مي‌گويم خوشحال‌ام كه مي‌بينمت، پدر.
بماند كه در زندگي حتي يك بار هم او را پدر صدا نزده‌ام.
در خانه هيچ نوري نيست. ماه فوريه است و ساعت چهار و من براي زدودن سرما از در و ديوار و كف چوبي خانه بايد آتشي، چراغي يا شمعي بگيرانم. پنجره‌ها بسته و سايبان‌ها كشيده‌اند.
مي‌گويد با سر و كول برفي داخل خانه نيا. برو كفش‌هايت را بيرون بتكان. (من كه بزرگ شده كاليفرنيا هستم برف نديده بودم تا آن‌كه به دانش‌كده‌اي در شرق آمريكا رفتم و در آن‌جا برف ديدم.)
توده‌اي برف و بوران به ناگهان از سر مزرعه برمي‌خيزد و در نور كم جان آفتاب درختان مثل چترهاي خيلي بزرگ و شكسته زير بار برف كمر خم مي‌كنند. باد از روي زمين برف را مي‌روبد، مي‌برد لا‌به‌لاي درختان و محكم به پنجره‌هاي خانه مي‌كوبد.
پدر در اتاق نشيمن روي صندلي ننويي خود يله مي‌شود و پا روي چهارپايه مي‌كشد. دست‌ها را در دامان گره مي‌زند. دهان باز مي‌كند كلمه‌اي اما نمي‌گويد. و پا روي چهارپايه مي‌كشد. دست‌ها را در دامان گره مي‌زند. دهان باز مي‌كند، كلمه‌اي اما نمي‌گويد. روي كف اتاق روزنامه‌ها اين سو و آن سو پراكنده‌اند. من با قدري فاصله از او روي كاناپه‌اي فنري و بي تشكچه مي‌نشينم.
زير شيشه ميز نزديك او عكس و سياه و سفيدي از خودش هست كه او را مشغول پياده ‌روي در كوهستان با چوب دستي و چپقي در دست ديگر نشان مي ‌دهد. كوله پشتي روي دوش دارد و به سمت دوربين كمي خم شده است. نور خورشيد در عكس چهره ‌اش را جلوه داده است. شيشه را بلند مي ‌كنم و عكس را از حاشيه برمي ‌دارم و آن را جلوي صورت پدر مي ‌گيرم.
مي‌ گويم به اين عكس نگاه كن.
مي‌ گويد عينك‌ام را بياور.
مي‌ گويم بي‌عينك هم مي‌بيني.
مي‌ گويد مات مي‌بينم.عينك ‌ام را بياور.
كيفي چرمي را از دسته كاناپه آويزان است. عينك قاب مشكي محكمي را از داخل كيف بيرون مي‌ كشم. عكس و عينك را به دست ‌اش مي ‌دهم.
نمي ‌تواند عكس را ثابت كند. دست‌ هايش مي ‌لرزند، مي ‌ايستند و باز مي ‌جنبند. من از پشت سر دست دراز مي ‌كنم و عكس را جلوي چهره ‌اش نگه مي ‌دارم. روي يقه حوله پالتويي جا به جا شوره سر ريخته است.
مي‌ گويم نگاهي به خودت بينداز.
عينك ‌‌اش بزرگ‌ است؛ طوري كه تا نوك بيني‌ او را مي‌‌ گيرد. تا عكس را بهتر ببيند، عينك را روي بيني عقب و جلو مي ‌كند.
مي‌ گويد دارم مي ‌بينم.
اين عكس را من انداختم. يادت هست؟
نه. عكس كي هست؟
عكس تو.
دست در حوله پالتويي مي ‌كند و سر در جيب مي ‌برد. تا مي‌ خواهد عكس را در جيب حوله پالتويي بگذارد، از دست ‌اش مي‌ سرد و روي كف اتاق مي ‌لغزد.
سايه ‌بان پنجره باز مي ‌‌كنم. بيرون خانه به رغم تصور من هوا گرگ و ميش است. تركه‌ هاي ترد درختان را باد مي ‌شكند و روي برف ‌ها مي ‌اندازد. برف و بوران خيلي بيش‌تر شده است.
مي ‌پرسد روي پياده ‌رو مي ‌شود راه رفت؟
از پياده ‌رو كه از ايوان خانه شروع مي ‌شود تا خيابان سواره ‌رو برف تا زانو مي ‌رسد.
مي ‌گويم نه پدر. چه‌طور مگر؟
مي ‌خواهم بروم قدم بزنم.
بيرون برف مي ‌آيد. سرماي هوا پنج درجه زير صفر است.
بيا با هم برويم قدم بزنم.
همين ‌طوري كه نمي ‌شود. بخواهي بروي بيرون بايد...
مي‌ گويد منتظر نامه ‌اي هستم. زحمت پارو كردن پياده ‌رو را مي‌ كشي؟
دست‌كم لباس گرم بپوش.
پارو را در ايوان خانه گذاشته ‌ام.
پا روي برف ‌ها مي‌ گذارم و در آن بوران شروع به پارو مي‌ كنم. ناگهان تندبادي مي ‌وزد. پارو لنگر مي ‌كند و الان است كه مرا بيندازد. پدر از پشت در اين صحنه را تماشا مي ‌كند. ژاكت گشادي به تن كرده است. از گشادي به كيسه خواب مي ‌برد. جيب ‌هاي ژاكت تا زانو‌هايش مي ‌رسد. چهره پدر در قاب كلاه باراني نشسته است.
مي‌ گويد پياده ‌رو يخ زده.
با نوك تيز پارو روي يخ خيابان ضربه مي ‌زنم. يخ، ضخيم است. پدر بازوي مرا مي‌ گيرد و پا به ايوان مي‌ گذارد. سلانه ‌سلانه گام برمي ‌دارد. بالاخره به خيابان مي ‌رسيم. برف در خيابان تا مچ پا را مي ‌‌گيرد. با هول و ولا به سمت اداره پست كه در انتهاي خيابان است به راه مي ‌افتيم. پدر دست بر شانه ‌ام مي‌ گذارد تا زمين نخورد. مي ‌پرسم كي برايت نامه نوشته؟
مي‌ گويد برسيم، مي‌فهمي.
نمي ‌خواهم نااميدت كنم ولي احتمالا نامه ها با تاخير مي ‌رسند.
ساختمان اداره پست قديمي و آجري است. بر پله‌هاي سيماني‌اش برف نشسته و در چوبي ‌اش از ناحيه لولاها نيمه ‌باز است. داخل ساختمان نيمكت ‌هايي هست و روي كف موج‌دار آن نزديك به صد صندوق پست با شيشه‌هاي مثلثي گلي و ستاره‌‌هاي سياه كنار هم چيده شده‌اند.
پدر بالاپوش‌اش را درمي‌آورد و عين بالش زير زانوهايش مي ‌گذارد. بعد شماره ‌هاي صندوقي را مي‌ چرخاند و آن قدر با آن كلنجار مي ‌رود تا صندوق باز مي ‌شود. با دست راست به پهلوي صندوق مي ‌كوبد و مي‌ گويد انگار راست مي‌ گفتي. نامه‌ها هنوز نرسيده‌اند.
بيرون كه مي ‌آييم، آسمان مثل رنگ دستكش ‌هاي من چرك مرده است. هوا به قدري سرد است كه تكان نمي ‌شود، خورد. پدر باز بازوي مرا مي ‌چسبد. بر كلاه ‌اش يخ نشسته و حالت خنده‌ داري به او داده است. سرفه ‌اش بند مي ‌آيد. چشم ‌هايش را مي ‌بندد و به زحمت نفس مي ‌كشد.
مي‌ پرسم طوري شده؟
مي‌ گويد سردم است.
راه بازگشت هميشه گذري بي ‌اندازه كوتاه به آينده است و در اين نقطه است كه هميشه خواب ‌ام يك ‌باره پايان مي‌ گيرد و انگار نبض عجيبي، يك چيز درك نشدني اوديپي با نام زمستان نيوانگلند را حكايت مي‌ كند.


« آبهای بدن »

نوشته ی «سارا سالوی»/ ترجمه ی: آزاده کامیار

« آبهای بدن »


 ( به سبک هلن کیکسوز)
 

سفر با نا امیدی
 دیو منتظر ایستاده است تا از خیابان بگذرد و با بی صبری این پا و آن پا می کند، ناگهان زنی که کنارش ایستاده دستش را روی بازوی او می گذارد.
 می گوید: " ببخشید آقا. واقعا خیلی متاسفم که مزاحمتون می شم اما فکر کنم الانه که بزنم زیر گریه."

شما کاری را از روی مهربانی و برای کمک به کسی انجام می دهید اما دیگران همیشه مثل شما به ماجرا نگاه نمی کنند.
زن بد جوری گریه می کند ، هم در خیابان و هم در توالت زنانهء کافهء کوچکی که دیو او را به آنجا می برد. وقتی منتظر زن است کف کاپوچینواش را با قاشق بر می دارد و شکر را در پاکت کاغذی کوچکش بالا و پایین می برد، سعی می کند به صدای ضجه ای که از توالت می آید گوش ندهد. زن حتما متوجه نازکی دیوارها نشده است. پشت پیشخوان دخترک بلوندی که در کافه کار می کند با نگاهی پر از تحقیر به او زل می زند و هر وقت او نگاهش می کند دختر فنجانها را محکم به پیشخوان فلزی می کوبد.
هر چند وقتی زن بلاخره از توالت بیرون می آید به او لبخند می زند. اگر خط سرخ کم رنگ زیر چشمانش را ندید بگیریم امکان ندارد بشود حدس زد که او داشته در توالت چه کار می کرده. دهانش یک شکاف قرمز رنگ است و دیو در کمال تعجب جــــــا به جا می شود تا لک رژلب را روی دندان جلویی اش ببیند.
دیو می گوید: " حتما قهوه تون سرد شده. " دلش می خواهد بپرسد حالش بهتر است، یا اینکه چی شده بود، اما برای گفتن این حرفها باید خـــیلی صمیمی تر بود و احتمالا خیلی خوش بین تر، چون اصلا نمی خواست وسط ماجرایی بیافتد که امکان داشت یک هچل درست و حسابی باشد.
زن می گوید: " حتما با خودتون فکر می کنید من دیوونه ام. خوب حق دارید نمی توونم سرزنشتون کنم . قبلا هیچ وقت همچین کاری نکرده بودم."
دیو کیف پولش را از جیب شلوار لی اش در می آورد و می گوید: " خوب نمی تونم بگم این اتفاقیه که همیشه برام می افته. اما اگه بهتر شدین دیگه بهتره من برم."
" لطفا بذارید من حساب کنم این حداقل کاریه که می تونم بکنم. "  دیو به ساعت طلا، عینک آفتابی ری بن ، کت مشکی گران قیمت و خوش دوختش نگاه می کند و تصمیم می گیرد بگوید باشد. خرید یک فنجان قهوهء ارزان واقعا کار کوچکی بود به نشانهء تشکر.


یک درگیری رومانتیک
" خوب تو فکر می کنی مشکلش چی بود؟ "
النور با پاهای باز روی سینه دیو نشسته است و ... اور ا با دو دست می مالد. وقتی با او حرف می زند از پس شانه هایش به او نگاه می کند ولی دیو ترجیح می دهد حواسش بیشتر به کاری باشد که دارد می کند.  النور حتا وقت خوبش هم ترجیح می دهد بد خلقی کند.
دیومی گوید : " مسنتر از اون بود که مسالهء عشقی داشته باشه. شاید یه روز بد کاری داشت، شاید هم پدر و مادرش مردند، نمی دونم ، مردم واسه چه گریه می کنند؟ "
" گفتی سی و هفت هشت ساله بود؟"
" آره خوب که چی؟"
" هنوزم می تونه مساله عشقی داشته باشه. شاید یه ازدواج غم انگیز و ناامید کننده داشته اما حالا آتیشی عاشق یه ویولونیست روسی شده . مرد هم دوستش داره اما هنوزم دنبال زنی می گرده که وقتی هر دو خیلی جوون بودند با هم ازدواج کردند هنوز از پیدا کردنش نا امید نشده. وقتی اون پناهنده شده زنه حاضر نشده باهاش بیاد انگلیس و ارتباطشون قطع شده. مرد به این یکی زنه گفته اگه اونو طلاق نده هیچ وقت  نمی تونند با هم باشند."
" النور؟"
" چیه؟  ممکنه همینطوری باشه. تو اصلا تو وجودت یه ذره احساسات رومانتیک نداری ."
" نه ندارم تو هم درست به همین دلیل داری بیچاره ام می کنی."
النور ولش می کند. دیو فکر می کند باز حرفی زده که اورا حسابی عصبانی کرده حالاست که دوباره طبق معمول همیشه قهر کند. اما النور خودش را روی تن لخت او بالا می کشد. دیو کشیده شدن موهای تن او را روی تن خودش حس می کند.
می داند این کار  چقدر سردش می کند اما خوب النور درمورد آبهای بدن خیلی جدی ست. همان طور که او با بالا تنه اش مشغول است به یاد اشکهایی می افتد که وقتی زن از او کمک خواست از روی صورتش پایین می آمدند. بیش از هر چیز دیگری دلش می خواست آنها را پاک کند، حتا آنها را لیس بزند تصور زبانش که گونه های زن را لیس می زند چنان تکانش داد که باعث شد النور کم وبیش از رویش پرت شود.
داد زد : " هی پسر می دونم چی می خوای اما من هنوز آماده نیستم." دیو متوجه شد که صدای النور ریتم بالا و پایین رفتنهای بدنش را به خود گرفته است و با هر نفسی که می کشد لمبرهایش در مقابل شکم او بالا و پایین
 می رود. دیو سعی می کند دوباره به تصویر خودش و زن فکر کند  که چطور او را مثل یک پرنده زخمی زیر دستش پناه داده است، چطور او را به سمت خودش می کشد، ساکتش می کند، دارد بدن لرزان از هق هق گریه اش را آرام می کند که النور جیغ می کشد. جا می خورد از اینکه می بیند النور دارد به پهلو هایش می کوبد تا تحریضش کند. دست و پا می زند تا مثل او خل بازی در آورد می داند اگر لحظه ای مکث کند النور حرارتش را از دست می دهد، آن وقت حسابی عصبانی می شود. فقط یک بار همچین اشتباهی کرده بود فقط یک بار. النور می گوید او خیلی خوش شانس بوده که یک فرصت دیگر به او داده است.

ترک عادتهای بد برای رسیدن به عادتهای خوب
النور را در کتابخانهء دانشگاه دیده بود. البته از قبل می شناختش. همه او را می شناختند. آمریکایی های زیادی برای تحصیل به آن دانشگاه محــــــلی نمی رفتند به خصوص کسانی مثل او که مقاله هایشان هم در مجله ها چاپ می شد ، در کنفرانسها مقاله ارائه می کردند و حتا شایعه بود که قرارداد چاپ کتابشان در شرف تکمیل است. النور از آنچه او انتظار داشت کوتاهتر بود شاید حدودا 150 سانت اما پر بود. مو های مجعد و قرمزش را با گـــــــــــیره می بست با این حال دائما با آنها بازی می کرد. هر وقت به چیزی فکر می کرد انگشتانش را در موهایش بالا و پایین می برد برای همین همیشه به نظر می آمد تازه از رختخواب در آمده.
" پس عادتهای بدت چی اند؟ " این سوالی بود که النور در سلف سرویس از او پرسید وقتی بی هیچ سوالی برای خوردن قهوه به دنبالش رفتـــــــــــــــــه بود. " می دونی من شبا دندون قروچه می کنم. وحشتناکه. یه پیرزن نوچ می شم. "  و دهنش را باز کرده بود تا دندانهای سفید و سالم آمریکایی اش را نشان دیو دهد. بعد از حرفهایشان در سلف، وقتی دیو همان طور دراز کشیده به سر و صدای النور در خواب گوش می داد به این فکر می کرد که النور به او مجال نداده بود تا جواب سوالش را بدهد. خوب اگر هم مجال می داد او چه داشت که بگوید.  خوب نبود سر قرار اول، البته اگر بشود به آنچه او و النور داشتند بشود گفت قرار، از عادتهای بدی بگوید که دوست دختر های قبلی اش را شاکی کرده بود: هیچ وقت به خودش زحمت نمی داد که یک بله یا نه درست و حسابی بگوید یا کسانی را که دوست داشت به اسم سگهای خانگی صدا می زد ، اگر دستش را کمی در دست نگه می داشتی عرق می کرد. از اینکه فهمید چقدر عادت بد دارد تعجب کرد. می توانست همین طور ادامه دهد، درست مثل شمردن گوسفند بود. وقتی از خواب بیدار شد و دید النور دوباره رویش نشسته است شاخ در آورد انقدر از اانور به خاطر این شانس دوباره متشکر بود که قسم خورد دیگر هیچ وقت این رابطه را خراب نکند ، نمی خواست بگذارد این یکی هم برود .

مرد گنده و قربانی
النور به هر کسی می رسد قصهء زن گریان را تعریف می کند. کالین که دیو هیچ وقت از او خوشش نیامده، زن را یکی از قربانیان بورژوازی می داند که در چاه روزمر گی خود افتاده . می شود گفت این موافقت پر حرارت النور با کالین است که باعث می شود دیو وارد بحث شود. چون معمولا وقتی با دوستان النور هستند او سرش را می اندازد پایین و حرفی نمی زند . اما حالا می گوید: " اون یه زن معمولی نبود. اون ... "  مکث می کند ، واژهء مناسب را پیدا نمی کند.
" در حال خفگی بود؟ یکی باید بهش کمک می کرد؟ تازه درست هم این مرد گنده باید کمکش می کرد."
از اینکه النور با همچین متلکی حرفش را قطع کرد خجالت کشید.
زیر لب گفت: " زنیکهء لیچار گو، اون یه آدم بود تازه زن هم بود اما تو هیچی از زن بودن نمی فهمی ، می فهمی؟"
النور می خندد و مشتش را توی دهنش می چپاند. دیو می داند این کارش تا حدی به خاطر شوک حرفی ست که او برای تلافی زده نه اینکه هر چه او  بگوید به نظر النور بامزه بیاید. هر چقدر هم آدم صبور باشد بلاخره جایی صبرش تمام می شود.
دیو بار را ترک می کند و پیاده به سمت خانه می رود مراقب است وقتی از خیابان رد می شود چشم اش به چشم هیچ زنی نیافتد.

یک کارتن دستمال کاغذی می تواند جلویش را بگیرد.
به نظر می آید مشاور مرکز درمان مشکلات زوجین گیج شده است. دائما از جایش بلند می شود، پرده ها را دوباره و دوباره مرتب می کند، باز هم یک لیوان آب برای خودش می ریزد، بالشتک کوچکی که زیر پای آسیب دیده اش گذاشته و پایش را به آن تکیه داده  برای بار چندم جا به جا می کند.
دیو به النور نگاه می کند تا با هم در این جوک شریک شوند اما او اصلا حواسش نیست. النور کاملا واضح گفته است تنها راهی که باعث می شود اجازه دهد او برگردد این است که تلاشی جدی برای حل مسائلش انجام دهد.
سر صبر توضیح داده است : " تو با من اومدی بیرون... " طوری تعریف می کند انگار او آنجا نبوده است : " جلوی دوستانم به من گفتی زنیکه. "
" اما..."
"  نه نه ، این مساله کوچیک احمقانه باعث نشده که من همچین کاری کنم. لط – فن بذار حرفمو تموم کنم. مساله اینجا مسئولیته، دیو تو باید یاد بگیری مسئولیت کاراتو قبول کنی. بفهم،  اینکه بخوای به یه زن کمک کنی فقط راهیه برای اینکه از زیر بار مسئولیت یه ارتباط برابر در بری. "
دیو سعی می کند سر دربیاورد اما نمی تواند، برای همین فقط به النور که دارد سابقهء خانوادگی او را برای مشاور توضیح می دهد گوش می کند. حرفهای او برایش بی اهمیت است تا وقتی که  شروع می کند به حرف زدن از مادرش. می خواهد حرفش را قطع کند و بگوید مادرش چقدر آدم شادی بوده و چطور همیشه کاری می کرده  او و پدرش از خنده روده بر شوند و چطور نقشه می کشیدند که به هم هدیه بدهند اما می ترسد نکند نتواند موضوع را درست بیان کند. درست به این می ماند که دوباره بگوید زنیکه ، نباید می گذاشت این کلمه یک بار دیگر از دهنش بیرون بیاید. حالا نه.
 النور داشت می گفت: " اونا با مادرش مثل یه عروسک رفتار می کردند، انگار اون جایزهء اوناست برای اینکه خیلی مردای خوبیند. آخه چطور آدمی با همچین طرز فکری می تونه واقعیت رو درک کنه؟ "
دیو یاد زمانی می افتد که او و مادرش با هم رنگ آمیزی کردند. از سنش گذشته بود که بخواهد این کار را بکند اما تازه با اولین دوست دخترش به هم زده بود ، دوستی که برایش مهم بود ، مادرش سعی نکرده بود با روشهای معمول او را تسلی دهد، فقط رفته بود سر کشو ، یک جعبه مداد شمعی رنگ روشن و یک کتاب که طرح های چاپی رنگ نشده داشت آورد. آنها تمام شب را غرق در طرحهای کتاب و رنگ آمیزی آنها بودند، یک مشغولیت مشترک. صبح روز بعد دیو احساس می کرد سبک شده است. وقتی همان روز سراغ کشو رفت و دید چقدر تصویر کامل شده آنجاست دوباره دلش برای عشق پر زد و  به خاطر این حس از مادرش سپاسگذار بود. خیلی راحت می شد فهمید رنگ آمیزی تصویرها برای مادرش کار تازه ای نبوده، اما می دانست مادرش نمی خواهد دربارهء آن حرفی بزند.
" بفرمایید. " مشاور یک جعبه دستمال کاغذی به جلو هل داد و این طوری رشتهء افکارش را پاره کرد: " هر چقدر می خواهید بردارید. من دستمال کاغذی رو کارتنی می خرم. "
دیو به اولبخند زد و او هم با لبخند دیگری جوابش را داد و موهایش را پشت گوشش گذاشت، این طوری دیو می توانست اشکهای نریخته ای که ته چشمهای زن برق می زد ببیند. فقط النور به نظر مجسمهء یخی می رسید، حرفهای او نیمه کاره ماند چون مشاور بی آنکه او را به حساب بیاورد به دیو گفت : " صبح ناجوری داشتید برای همینه که فکر می کنید فقط شما هستید که این همه مشکلات دارید. "

فهرست نیمه شب
       پنج تا چیزی که به خاطرش از النور متشکر بود:
1. بعد از دیدن مشاور برای اولین بر سر مزار مادرش رفت.
2. دوباره سراغ رنگ آمیزی رفت  و همین طور بازی با جورچین.
3. اگر به خاطر النور نبود هیچ وقت پایان نامه اش را تمام و شغلی تازه در لندن پیدا نمی کرد.
4. النور آدرسش را در آمریکا به او داده است. او می گوید آنها همیشه از هم خبر خواهند داشت و وقتی سر و سامان بگیرد خوشحال می شود او را ببیند. اگر النور این قضیه را بداند ناراحت می شود اما ناراحت بشود یا نشود این او بود که راه فرار را نشانش داد.
5. سکس ، آره سکس
پنج تا چیزی که به خاطر النور بود و  او دلش برایشان تنگ نمی شود:
1. کورن برگر بدون سس گوجه
2. لمس پوست النور در نیمه شب و خوردن دستش به آن برآمدگی های کوچک و خشک زیر پوستی درست بالای باسن اش
3. اینکه مجبور باشد برای هر جایی که می روند یک دفترچه راهنما بخرند
4. برای دوستان او، به خصوص کالین
5. برای این حس که همیشه دارد اشتباه می کند.

 چه کسی به ما اهمیت می دهد وقتی ما انقدر بی اهمیتیم؟
دیو یک مربی خصوصی بدنسازی استخدام می کند اسمش کارل است. برای اولین بار در عمرش به طور مرتب به باشگاه می رود. دیگر ورزشکاران را بعد از جلسه در کافه می بیند. آنها با هم از مربیانشان حرف می زنند. دیو می بیند آنها وقتی از مربیانشان حرف می زنند از عبارت " مال من " استفاده می کنند و این طوری مربیانشان خیلی بیشتر مختص آنان به نظر می آیند.
دیو می گوید: " وقتی داشتم درازنشست می رفتم عرق تن مال من ریخت روم. " بقیه اخ و پیف می کنند.
اما دیو اهمیت نداده بود. گذاشته بود قطره های عرق از میان روزنه های پوستش جذب شود، می خواست عصارهء وجود مرد دیگری را به خورد خودش بدهد. کارل از هر کس دیگری که دیو تا آن زمان می شناخت فعال تر و سر زنده تر بود.  حتا النور که کم عرق می کرد و هرگز به عرق ریختن نمی افتاد.

بهتر از رسیدن
عادت داشت هر شب کریسمس منتظر شنیدن زنگ سورتمهء بابانوئل بماند حتا تا مدتها بعد از اینکه دیگر این قصه را باور نداشت، حتا تا مدتها بعد از اینکه مادرش هم دیگر فکر نمی کرد او اعتقادی به این ماجرا داشته باشد  باز هم منـتظر می ماند.
حالا او گوشهء خیابان می ایستد. پیش هیچ کس نمی تواند اعتراف کند حتا پیش خودش که دلش می خواهد زنی غریبه بیاید و دستش را به بازوی او تکیه دهد.
گاهی ساعتها منتظر می ماند و می گذارد اشکها از روی گونه اش پایین بیافتند


«شب عروسی»

تام هاوکینز/ ترجمه ی جلیل جعفری

«شب عروسی»


ترجمه اي براي اسدالله امرايي

از سال 1953 توي يه كيوسك مطبوعاتي كنار ايستگاه اتوبوس كار مي كنم و از همون زمان چشم چشم مي كنم كه روزي دختر باب دلم رو توي همين ايستگاه پيدا كنم. اون موقعي كه سر اين كار اومدم هنوز رنگ سبز روشن در ديوار اينجا تر و تازه بود. ارتشي‌هايي هم كه از جنگ كره برمي‌گشتند دم كيوسك مي‌ايستاند و سيگار مي خريدند و من از همين‌ ها با درجه‌ها و رسته‌‌هاي نظامي و نيروي دريايي و تفنگداران و گارد ساحلي آشنا شدم.
يه بار يه خيكي سفيد پوست كه ژاكتي قهوه ‌اي تنش بود  خفتگيرم كرد. دو دنداني رو كه توي دهانش بود به رخ ام كشيد و لوله تفنگ چسب خورده اش رو روي سينه ام نشونه گرفت. من اصلا نترسيدم اما اون هر چي پو ل و پله داشتم ازم گرفت. اون جوري كه من ديدم عين خودم آدم كله خري بود. مي تونست خيلي راحت دخلم رو پشت پيشخون بياره و همون چند دلار رو به جيب بزنه و بره پي كارش. همه مون از همين قماشيم. با اين كه تموم سيصد و بيست و سه دلارم رو با دست خودم دادم دستش الان بيشتر احساس ثرتمندي مي كنم اما همچين كه رفت زنگ زدم به پليس.
اول گفتند نتونستند بگيرندش. بعد گفتند توي يه ايالت ديگه، گمونم اوتاوا، دستگيرش كرديم. چند وقت بعد هم گفتند مرده اش رو توي پاركينگ فرودگاهي توي كانزاس پيدا كردند اما از كجا معلوم كه راست مي‌ گفتند. شايد يارو هنوز زنده باشه. يه وقت ديدي برگشت و باز خفتگيرم كرد. اون وقت ممكنه هم پولم رو ببره هم يه تير توي كله ام خالي كنه.
خلاصه توي ايستگاه اتوبوس هر اتفاقي ممكنه بيفته. مثلا توي سال هاي 1960 سر و كله هيپي ها پيدا شد. جوون هايي بودند كه لباس هاي اجق وجق پاره و پوره مي پوشيدند و با همه زار و زندگي شون مثل چادر و كوله پشتي و هزار خرت و پرت ديگه توي كيسه هاي خواب مي خوابيدند.
درست همين موقع ها بود كه به دلم برات شد كم كم دارم دختر باب دلم رو پيدا مي كنم؛ دختري از اين پسرهاي گيسو بلند خوشش نمي آد، از آس و پاس بودن توي كوچه و خيابون خسته است و حاضره دستش رو بذاره توي دستم و و روي تخت فنري قيژقيژوي من با من هم آغوش بشه. هميشه چشم به راه بودم تا اين كه يه روز زن جووني رو ديدم . خسته و كوفته بود و دبنال يكي مي گشت تيمارش كنه. من براش ساندويچ و يه فنجون قهوه و كرم بادام زميني خريدم. چندتايي هم قرص آسپرين، يه پاكت شير، ناخنگير و يه پيراهن به رسم هديه براش گرفتم.
به اش گفتم مي تونه بياد خونه من استراحت كنه و تا هر وقت كه دلش خواست بمونه. گفتم خونه من يه اتاق بيشتر نداره و اون هم زياد شيك و پيك نيست. گفتم اما خونه خودمه و هر چي هست قابل اون رو نداره. باز خوبه تر و تميزش كرده بودم. روز قبل از ديدن اين دختره سرگردون روفت و روبش كرده بودم.
دختره تلنگري به كله ام زد و گفت تو چقدر دل رحمي. گفت كه مي خواد ده – دوازده ساعتي بخوابه و بعد زحمت رو كم مي كنه. بردمش خونه. همچين كه رسيديم خودش رو انداخت روي تخت و زار زار گريه كرد و گفت:« خيلي آقايي. » بعد عينهو مرده ها خوابش برد. من روي زمين خوابيدم. نصفه هاي شب بود كه از خواب پريدم. آتيشم تند شده بود. اتاق دور شرم مي چرخيد. هوا پر شده بود از بوي زن. يواشكي خزيدم و بغل دختره دراز كشيدم. هنوز لباس بيروني تنش بود. سنگين و شمرده شمرده نفس مي كشيد. دست كشيدم روي پوستش. بعد دست بردم زير لباسش. بيدار نشد. فقط نفس بلندي كشيد و چرخيد. صبح كه از خواب پا شدم دختره رفته بود.
از سال 1953 اينجا كار مي كنم و منتظرم روزي دختر باب دلم رو پيدا كنم. گمونم پيدا هم شد منتهي خيلي از ازدواج ها زياد دوام نمي آرن.

جزیره در پرتو نیمروز

خولیو کورتاسار/ برگردان: مهدی غبرائی

جزیره در پرتو نیمروز


 
 خولیو کورتاسار از پدر و مادری آرژانتینی به سال 1914 در بروکسل به دنیا آمد و از سال 1952 مقیم پاریس شد و همانجا به کار نویسندگی پرداخت. شاعر و مترجم و نوازنده‌‎ی آماتور جاز بود. همچنین تعداد زیادی داستان کوتاه و رمان نوشته‎است، از جمله: لی‎لی بازی، برندگان، ویولن بدلی.
 مرگش به سال 1984 اتفاق افتاد.
نخستین باری که مارینی جزیره را دید، روی صندلی‎های سمت چپ مودبانه خم شده‎ بود و داشت میز پلاستیکی را برای گذاشتن سینی ناهار جا به‎ جا می‎کرد. هر بار که با مجله یا لیوان‎های ویسکی آمده و رفته‎ بود، نگاه مسافر را متوجه خود دیده ‎‌بود. موقع جابه‎جا کردن میز دیگر به تنگ آمده ‎بود، اما نمی‎دانست ارزش آن را دارد که به نگاه سمج مسافر –یک زن آمریکائی- پاسخ دهد یا نه. درست در همین وقت بود که سواحل جزیره، نوار طلائی کرانه و تپه‎هائی که به سمت فلات متروک سر برمی‎داشت، در بیضی آبی پنجره پدیدار شد. مارینی لیوان آبجو را سر جایش گذاشت، لبخندی زد و به مسافر گفت: "جزایر سونان." زن آمریکائی با علاقه‎ای ساختگی گفت: "آه، بله. یونان." زنگ ملایم کوتاهی نواخته شد و مهماندار بی‎آنکه لبخند حرفه‎‌ای از لب‎های نازکش محو شود، سر برداشت؛ سراغ زوجی سوریائی رفت و آنها آب گوجه‎فرنگی سفارش دادند، اما به دم هواپیما که رسید به خود مجالی داد تا بار دیگر به زیر بنگرد. جزیره‎ی کوچک و تک‎افتاده‌ای بود و دریای اژه با رنگ نیل فام، که پیچ و خم سفید و ساکن و خیره‏کننده را برجسته‎تر می‎کرد، در برش گرفته‏بود. لابد آن پائین کف موج‎هائی بود که به صخره‏‎ها و خورها می‎‌خورد و می‎شکست. مارینی دید که کرانه‎های متروک به سمت شمال غرب امتداد دارد و بقیه‎ی جزیره کوهستانی است و یکراست به دریا می‎پیوندد. جزیره‎ای سنگلاخی و متروک؛ گرچه نقطه‌‎ی سربی –خاکستری نزدیک کرانه‎ی شمالی شاید خانه باشد، مشتی از آن خانه‏های روستائی. شروع به باز کردن قوطی آب میوه کرد و وقتی سر برداشت جزیره از پنجره ناپدید شده‎بود. فقط دریا مانده‌بود؛ افقی سبز و بی‎انتها. بی‎دلیل به ساعتش نگاهی انداخت: درست نیمروز بود.
مارینی خوشحال بود که در خط رم –تهران کار می‎کند. پرواز به اندازه‎ی خطوط شمالی دلتنگ کننده نبود و دخترها از رفتن به شرق یا آشنائی با ایتالیا خوشحال بودند. چهار روز بعد وقتی به پسرکی کمک می‎کرد که قاشق از دستش افتاده‎بود و دلشکسته به بشقاب دسرش اشاره می‌کرد، باز هم حاشیه‎ی جزیره را دید. با دفعه‎ی پیش هشت دقیقه اختلاف داشت، اما همین که در دم هواپیما به طرف پنجره‌ای خم شد، هیچ تردیدی نداشت. شکل جزیره طوری نبود که از یاد برود؛ به لاک‎پشتی می‎مانست که پنجه‎هایش اندکی از آب درآمده‌باشد. آن‎قدر نگاه کرد تا صدایش زدند. این دفعه یقین داشت که نقطه‌ی سربی – خاکستری مشتی خانه است، خطوط چند مزرعه کشت شده را که به سمت ساحل امتداد داشت تمیز داده بود. هنگام توقف در بیروت نگاهی به اطلس دختر مهماندار انداخت و سرانجام ندانست که نام جزیره هوروس است یا نه. مسئول بی‎سیم که فرانسوی بی‏قیدی بود از کنجکاوی‎اش حیرت کرد. "این جزیره‏ها همه‏شان مثل هم‎اند. دو سال است که توی این خط کار می‎کنم و ذره‎ای برایم اهمیت ندارند. بعله، دفعه دیگر نشانم بده." نام جزیره هوروس نبود، بلکه گزیروس بود، یکی از جزایر متعددی که دور از دسترس جهانگردان قرار داشت. وقت نوشیدن نوشابه‎ای در رم دختر مهماندار به او گفت: "پنج سال بیشتر طول نمی‎کشد. اگر خیال رفتن به آنجا را داری، زود باش. لشکر جهانگردها هر لحظه ممکن است از راه برسند. چنگیز کوک (1) اینجا را هم از قلم نمی‎اندازد." اما مارینی همچنان به فکر جزیره بود. وقتی یادش می‎آمد یا نزدیک پنجره‌‎ای تماشایش می‎کرد، تقریبا همیشه سرآخر شانه‎ای بالا می‎انداخت. هیچ یک از این کارها معنایی نداشت –هفته‎ای سه بار پرواز نیمروزی بر فراز گزیروس همان اندازه غیرواقعی بود که رویای چنین پروازی. همه چیز در توهمی تکراری و بیهوده باطل می‎ماند؛ همه چیز، مگر، شاید، هوس، تکرار آن توهم؛ پیش از ظهرها نگاه کردن به ساعت‎مچی، دیدار کوتاه و وسوسه‎انگیز با آن نوار سفید خیره‎کننده در حاشیه‎‌ی لاجورد، و خانه‎‏هایی که ماهیگیران جلوشان به وضوح سر برمی‎داشتند تا عبور شئ غیرواقعی دیگری را دنبال کنند.
هشت یا نه هفته بعد که پرواز در خط نیویورک را با تمام مزایایش به او پیشنهاد کردند، مارینی به خود گفت که برای پایان دادن به آن وسوسه‎ی بی‎آلایش و آزاردهنده، فرصت مناسبی پیدا شده‎است، کتاب راهنمایی در جیب داشت که جغرافی‌دان بی‎دقتی با نامی شرقی، جزئیاتی بیش از معمول را درباره گزیروس در آن شرح داده‎بود. انگار که صدای خود را از دوردست می‎شنید. به پیشنهاد پاسخ منفی داد و از نگاه کردن به قیافه‎ی بهت‎زده‎ی رئیس و دو منشی خودداری کرد و برای خوردن غذای مختصری به فروشگاه کارمندان رفت که کارلا در آنجا چشم به راهش بود. دلسردی آمیخته به حیرت کارلا آشفته‎اش نکرد؛ ساحل جنوبی گزیروس مسکونی نبود، اما در غرب، آثار و بقایای جماعت لیدیایی یا شاید هم کرت و میسنی پیدا شده‎بود و پروفسور گلدمن دو سنگ یافته‎بود که رویش حروف هیروگلیف کنده بودند و ماهیگیران از آن به جای موج‎شکن لنگرگاه کوچکشان استفاده می‎کردند. کارلا سردرد گرفت و بی‎درنگ ترکش کرد. منبع اصلی درآمد ساکنان انگشت‎شمار جزیره صید ماهی هشت‌پا بود. پنج روز در میان، قایقی می‌رسید تا صید را بار بزند و قدری خواربار و آذوقه بیاورد. در بنگاه مسافرتی به مارینی گفتند که باید از رینوس قایقی دربست کرایه کند و شاید هم بتواند سوار قایق کوچکی شود که از گزیروس ماهی هشت‌پا می‎آورد، اما این موضوع فقط در جزیره‌ی رینوس که بنگاه در آن نماینده‎ای ندارد مشخص می‎شود. به هر حال، نقشه می‎کشید که برای تعطیلات ماه ژوئن چند روزی را در جزیره بگذراند. ناگزیر بود در هفته‎های آینده جای وایت را در پرواز تونس بگیرد، آن‎گاه اعتصاب شد و کارلا به خانه‎ی خواهرش در پالرمو رفت. مارینی به هتلی نزدیک میدان ناوونا رفت. چند کتابفروشی در آنجا بود که کتاب‎های دست دوم می‎فروختند. مارینی با اندک شور و اشتیاقی، خود را با کتاب‎هایی درباره‌‎ی یونان سرگرم می‎کرد و گاهگاهی نیز کتاب مکالمه‎ای را ورق می‎زد. کلمه‎ی "کالیمرا" (2) برایش خوشایند بود و سعی کرد آن را با رقاصه‌ی سرخ‎مویی آزمایش کند. شب را با او گذراند و چیزهایی راجع‎به پدربزرگش در اودوس و درباره‎ی نوعی گلودرد غیرقابل بیان یاد گرفت. در رم باران می‎بارید، در بیروت تانیا همیشه چشم به راهش بود. موضوعات دیگری هم بود، همیشه از بستگان یا گلودرد.
یک روز، باز هم در راه تهران بود و جزیره را هنگام نیمروز دید. مارینی آن‎قدر به پنجره چسبید، که دختر مهماندار جدیدی که او را همکار تنبل و بیکاره‏ای می‎پنداشت، سینی‎های غذایی را که پخش کرده بود، برایش شمرد. آن شب مارینی دختر مهماندار را در رستوران فیروز به شام دعوت کرد و چندان دشوار نبود که دختر او را به خاطر حواس‎پرتی صبح ببخشد. لوچیا به او توصیه کرد که موهایش را به سبک آمریکایی اصلاح کند. مارینی مدتی از گزیروس با او حرف زد. اما بعد پی‎برد که او نوشیدن ودکا لایم هیلتون را ترجیح می‎دهد. وقت با چیزهایی مثل این و با سینی‎های بی‌پایان غذا که با لبخندی در خور مسافران، تقدیمشان می‎شد، سپری شد. در سفرهای بازگشت، هواپیما ساعت هشت صبح از فراز گزیروس پرواز می‎کرد. نور خورشید به پنجره‎های سمت چپ هواپیما می‎تابید و به سختی می‎شد لاک‎پشت طلایی را دید. مارینی ترجیح می‎داد منتظر بماند تا ظهرها از آنجا بگذرند و می‎دانست که در این صورت می‎تواند چند دقیقه پشت پنجره بایستد و نگاه طعنه‎آمیز لوچیا (و بعدها فلیسا) را که از مسافران پذیرایی می‎کردند، نادیده بگیرد. یکبار عکسی از گزیروس گرفت، اما عکس خراب شده‎بود. تا آن وقت نکاتی درباره‎ی جزیره یاد گرفته‎بود و زیر بعضی از سطور دو کتاب که مطالب مختصری درباره‎ی جزیره نوشته‌بودند خط کشیده‎بود. فلیسا به او گفت که خلبان‎ها نامش را "شیدای جزیره" گذاشته‎اند، اما او از این حرف نرنجید. کارلا تازه نامه نوشته ‎بود که تصمیم دارد بچه‎دار نشود و مارینی دو هفته دستمزد خود را برایش فرستاد و فکر کرد که باقیمانده‎ی پولش کفاف خرج تعطیلات را نمی‌دهد. کارلا پول را پذیرفت و از طریق دوستی به اطلاعش رساند که احتمالا با دندانپزشکی اهل ترویزو ازدواج خواهد کرد. ظهر روزهای دوشنبه، پنجشنبه و شنبه (یکشنبه‎ها ماهی دو بار) همه چیز اهمیت خود را از دست می‎داد. با گذشت زمان مارینی پی برد که فلیسا تنها کسی است که احساسش را درک می‌کند. بینشان قراردادی ناگفته بسته شد که سر ظهر، همین‌که مارینی کنار پنجره‎ی دم هواپیما جا می‎گیرد، فلیسا از مسافران پذیرایی کند. جزیره بیش از چند دقیقه قابل دیدن نبود، اما هوا اغلب چنان صاف بود و دریا با چنان بیرحمی موشکافانه‎ای خطوط جزیره را برجسته می‌‎کرد که کوچکترین جزییات، به نحو تردیدناپذیری با خاطره‎ی پرواز پیشین انطباق می‌یافت: نقطه‌ی سبز دماغه در جانب شمال، خانه‎های سربی – خاکستری و تورهایی که روی ماسه‎ها خشک می‎شدند. وقتی تورها در جای همیشگی نبود، مارینی حس می‎کرد که چیزی را از او دزدیده‎اند یا به او اهانت شده است. به فکر فیلم گرفتن از منظره‌ی عبور بر فراز جزیره و تماشای آن در هتل افتاد، اما بهتر دید که پول دوربین را پس‎انداز کند، چون تا مرخصی کمتر از یک ماه مانده‎‌بود. حساب روزها را چندان دقیق نداشت. گاهی پیش تانیا در بیروت بود و گاهی با فلیسا در تهران و تقریبا بیشتر وقت‌ها پیش برادر کوچکترش در رم. همه کمی مبهم و به نحو دلپذیر ساده و صمیمی بودند و انگار که جایگزین چیز دیگری می‎شدند، اوقات قبل و بعد از پرواز را پر می‎کردند. در سراسر پرواز نیز همه چیز مبهم و ساده و احمقانه بود، تا اینکه وقت خمیدن به طرف پنجره‎ی دم هواپیما می‎رسید، و وقت حس کردن سرمای شیشه که چون شیشه‌های آکواریم بود و در آن لاک‎پشت طلایی در لاجورد آهسته راه می‎رفت.
آن روز طرح تورها به وضوح روی ماسه دیده می‎شد و مارینی می‎توانست قسم بخورد که نقطه‎ی سیاه سمت چپ، لب دریا، ماهیگیری است که لابد به هواپیما نگاه می‎کند. بی‎دلیل پیش خود گفت: "کالیمرا" دیگر انتظار کشیدن معنایی نداشت. ماریو مرولیس پولی را که برای سفر می‎خواهد به او قرض خواهد داد و در مدتی کمتر از سه روز به گزیروس خواهد رسید. از تصور اینکه از نقطه‎ی سبز صعود خواهد کرد و برهنه در خورهای شمالی وارد دریا خواهد شد و همراه مردان به صید ماهی خواهد رفت و با ایما و اشاره و خنده مقصودش را خواهد رساند، در حالی که لب‎هایش را به پنجره می‎فشرد، لبخند زد. وقتی تصمیم گرفت، دیگر هیچ کاری دشوار نبود: قطار شبانه، اولین قایق، بعد قایق کهنه و کثیف دیگر، یک شب روی عرشه، نزدیک ستارگان، طعم رازیانه‎ی رومی و گوشت بره، و صبح در میان جزایر. با روشن شدن اولین چراغ از کشتی پیاده شد. کاپیتان او را به پیرمردی که شاید ریش‌سفید ده بود، معرفی کرد. کلایوس دست چپش را گرفت و چشم در چشمش دوخت و آهسته حرف زد. دو پسر بچه آمدند و مارینی پی برد که آنها پسران کلایوس‎اند. کاپیتان قایق کوچک، آنچه از انگلیسی می‎دانست به کار بست: "بیست سکنه، اختاپوس، ماهی، پنج خانه، مهمان ایتالیایی کرایه کلایوس بدهد. " وقتی کلایوس از دراخما (3) حرف زد، پسر بچه‎ها خندیدند. مارینی هم خندید. دیگر با پسربچه‎ها دوست شده‎بود و داشت خورشیدی را که از دریا بالا می‎آمد و دریا را که چندانکه از بالا می‎دید تیره نبود و اتاق محقر تمیزی را که آکنده ‎بود از بوی مریم گلی و پوست دباغی‎شده و در آن کوزه‎ای آب گذاشته بودند، تماشا می‎کرد.
آنها رفتند تا قایق کوچک را بار بزنند و مارینی بعد از دور انداختن لباس سفر و پوشیدن مایو و صندل شروع به گشت زدن در جزیره کرد. هنوز کسی دیده‎نمی‎شد، خورشید آهسته اما مطمئن بالا می‎آمد و از بوته‎ها بویی اندک ترشیده با بوی یدی که باد می‏آورد در هم می‏آمیخت. وقتی به دماغه شمالی رسید و بزرگترین خور جزیره را دید ساعت حدود ده بود. گرچه بیشتر دلش می‎خواست نزدیک کرانه‏ی ماسه‎ای شنا کند، ترجیح داد با خود خلوت کند. اما جزیره وجودش را تسخیر کرده ‎بود و چنان صمیمانه از آن لذت می‎برد که قدرت اندیشیدن و انتخاب نداشت. وقتی مایو از تن درآورد تا از صخره‎ای به دریا شیرجه برود، پوستش از آفتاب و باد سوخت. آب سرد بود و به او آرامش می‎داد. گذاشت جریان بازیگوشی او را به مدخل غاری بکشاند، سپس به دریای آزاد برگشت، به پشت غلتید، با احساس آرامش که در عین حال مترادف با آینده بود، دریا را یکسره پذیرفت. بی‎کمترین تردیدی دانست که از جزیره نخواهد رفت و به نحوی تا ابد در آنجا خواهد ماند. چهره‎ی برادرش و فلیسا را پس از  پی‎بردن به این نکته که او می‎خواهد تا آخر عمر زندگیش را به ماهیگیری روی خرسنگ تک‎افتاده‎ای بگذراند، در نظر آورد. اما وقتی به رو برگشت تا به سوی ساحل شنا کند چهره‏شان را از یاد برده‎بود.
آفتاب بی‎درنگ خشکش کرد و او به سوی خانه‌ها رهسپار شد. دو زن شگفت‎زده، پیش از آنکه دوان دوان به خانه بروند و در را ببندند، نگاهش کردند. بیهوده دستی به علامت سلام تکان داد و به طرف تورها رفت. یکی از پسران کلایوس در ساحل منتظرش بود و مارینی با اشاره‎ی دست به دریا دعوتش کرد. پسرک با تردید به شلوار و پیراهن قرمزش اشاره کرد. بعد به طرف یکی از خانه‎ها رفت و نیم‎برهنه بیرون آمد. آن دو با هم به دریای نیم‎‏گرم که زیر آفتاب ساعت یازده تلالو خیره‏کننده‏ای داشت شیرجه رفتند.
ایوناس که تنش را روی ماسه‌ها خشک می‎کرد، اسم بعضی اشیاء را به زبان آورد. مارینی گفت: "کالیمرا" و پسرک با خنده تکرار کرد. بعد مارینی جملات تازه‎ای ادا کرد و کلمات ایتالیایی به پسرک یاد داد. قایق کوچک در افق دم‎به دم کوچکتر می‎شد. مارینی حس کرد که حالا واقعا در جزیره با کلایوس و خویشانش تنها مانده‌‎است. می‎گذارد چند روز بگذرد، کرایه اتاق را می‌دهد و ماهیگیری یاد می‎گیرد. بعد، یک روز بعدازظهر که خوب با هم اخت شدند، درباره‎ی اقامت و کار در آنجا صحبت می‎کند. بلند شد و دستی به سوی ایوناس تکان داد و آهسته آهسته از تپه بالا رفت. شیب تپه تند بود و مارینی برای رفع خستگی در هر مکثی سر برمی‎گرداند تا به تورهای ساحل و زن‎های شوخ و شنگ که در حال حرف زدن با ایوناس و کلایوس ازگوشه‌ی چشم او را می‎پاییدند و می‎خندیدند نگاهی بیندازد. وقتی به نقطه‎ی سبز رسید، وارد دنیایی شد که در آن رایحه‎ی آویشن و مریم گلی با گرمای خورشید و نسیم دریا درهم آمیخته بود. مارینی نگاهی به ساعت‎مچی‌اش انداخت و بعد با حالتی ناشکیبا آن را در جیب مایویش گذاشت. کشتن آن انسان پیشین کار آسانی نبود؛ اما در آن بلندی، در اثر فضا و آفتاب، هیجان‌زده حس کرد که این کاربزرگ  شدنی است. او در گزیروس بود، همان‌جا که بارها شک کرده ‎بود که به آن دست یابد. در میان سنگ‎های داغ به پشت دراز کشید، تیزی دندانه‎های داغشان را تحمل کرد و یک‌راست به آسمان خیره شد. از دور صدای وزوز موتوری را شنید.
چشمانش را بست و با خود گفت که به هواپیما نگاه نخواهدکرد و نخواهد گذاشت به بدترین جنبه‌ی وجودش که بار دیگر از فراز جزیره می‌گذشت آلوده شود. اما در سایه‌‌ی پلک‌ها، فلیسا را با سینی‌هایش مجسم کرد –درست در همان لحظه سینی‌ها را توزیع می‌کرد- و جانشینش را، شاید "جورجور" یا مهماندار تازه‌ای از خطی دیگر، کسی که حین توزیع شراب و قهوه لبخند می‎زند. چون نمی‎توانست با سرتاسر گذشته بجنگد، چشمش را گشود و نشست، و درست در همان لحظه بال سمت راست هواپیما را تقریبا بالا سرش دید که یکباره کج شد، صدای موتور جت تغییر کرد و هواپیما یک‌راست به دریا افتاد. دوان دوان از تپه سرازیر شد، سنگ‎ها تنش را می‎خراشید و خار و خاشاک دست‎هایش را پاره پاره می‎کرد. جزیره، محل سقوط را از چشمش می‎پوشاند، اما او پیش از رسیدن به ساحل دور زد و از راه میان‌بر اولین برآمدگی تپه را پشت‌سر گذاشت و به ساحل کوچکتر رسید. حدود صد یارد آن طرف‎تر دم هواپیما داشت در سکوت مطلق در آب فرو می‎‌رفت. مارینی به امید اینکه هواپیما نوسان کند و به سطح آب بیاید، دوید و در آب شیرجه رفت، اما تنها چیزی که دیده می‌شد خط ملایم امواج بود. جعبه‎ای مقوایی نزدیک محل سقوط بی‎هدف روی آب بالا و پایین می‎رفت؛ و تقریبا سرآخر که دیگر ادامه‎ی جستجو بی‎فایده به نظر می‎رسید، دستی از آب بیرون آمد. دست یک لحظه بیشتر دیده‎نشد، اما همان بس بود که مارینی تغییر جهت دهد و در آب شیرجه برود تا موی مردی را که تقلا می‎کرد به او بچسبد و با شدت و خشونت هوا را می‎بلعید بگیرد. مارینی بدون اینکه بیش از اندازه به مرد نزدیک شود گذاشت نفس بکشد. بعد کم‎کم او را به دنبال خود کشید و به ساحل رساند، هیکلش را که لباس سفید به تن داشت بغل کرد و پس از آنکه روی ماسه گذاشت، دهان کف کرده‎اش را دید که دیگر مرگ در آن لانه کرده‎بود و از شکافی در گلویش خون بیرون زده‎بود. دیگر تنفس مصنوعی چه فایده‎ای داشت؟ با هر تشنجی شکاف بیشتر باز می‌شد و چون دهان نفرت‎انگیزی که مارینی را صدا می‎زد، او را از سعادت محقرش که گذران ساعاتی چنین اندک در جزیره بود باز‎می‎داشت و در میان غلغل خون چیزی را فریاد زنان می‎گفت که او دیگر نمی‎توانست بشنود. پسران کلایوس و پشت سرشان زنها دوان دوان از راه رسیدند. وقتی کلایوس آمد، پسرها دور جسد که روی ماسه قرار داشت جمع شده‎بودند و نمی‎توانستند دریابند که چگونه توانسته‎است در حال خونریزی شناکنان خود را به ساحل برساند. یکی از زن‎ها گریه‌کنان التماس کرد: "چشمانش را ببندید." کلایوس در جستجوی باقی‎ماندگان دیگر، نگاهی به دریا اندخت. ولی، مثل همیشه، در جزیره تنها بودند و جسد با چشمان از حدقه درآمده تنها چیزی بود که بین آنها و دریا تازگی داشت.
1- ترکیبی است از اسم چنگیزخان و کاپیتان کوک، کاشف معروف.
2- Kal imera به معنی دوستت دارم.
3- Drakhma واحد پول یونان

آذر 66


سر جوخه

ریچارد براتیگان/ ترجمه ی اسدالله امرایی

سر جوخه



روزگاري‌ دلم‌ مي‌خواست‌ ژنرال‌ شوم. سالهاي‌ اول‌ جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ كه‌ درتاكوما به‌ مدرسه‌ ابتدايي‌ مي‌رفتم، بسيج‌ عمومي‌بازيافت  كاغذ راه‌ انداخته‌ بودند كه‌ همه‌ چيزش‌ به‌ ارتش‌ شباهت‌ داشت.
خيلي‌ جالب‌ بود و كارها را اينطور تقسيم‌ كرده‌ بودند: اگر بيست‌ و پنج‌ كيلو كاغذ تحويل‌ مي‌دادي‌ سرباز مي‌شدي، با حدود سي‌ و پنج‌ كيلو كاغذ سرجوخه. پنجاه‌ كيلو كاغذ به‌ نوار سرگروهباني‌ ختم‌ مي‌شد. هر چه‌ وزن‌ كاغذ بالا مي‌رفت‌ درجه‌ اعطايي‌ ارتقا مي‌يافت، تا آنكه‌ به‌ ژنرالي‌ مي‌رسيد.
گمانم‌ براي‌ ژنرال‌ شدن‌ يك‌ تن‌ كاغذ لازم‌ بود نمي‌دانم‌ شايد هم‌ نيم‌ تن. مقدارش‌ را دقيقاً‌ نمي‌دانم‌ اما اول‌ كار جمع‌ كردن‌ كاغذ لازم‌ براي‌ ژنرال‌ شدن‌ سخت‌ به‌ نظر نمي‌رسيد.
از كاغذهاي‌ ولوي‌ زير دست‌ و پا شروع‌ كردم. همه‌اش‌ شد يكي‌ دو كيلو. راستش‌  نااميد شدم. نمي‌دانم‌ از كجا به‌ سرم‌ زده‌ بود كه‌ خانه‌ پر از كاغذ است. تصور مي‌كردم‌ كه‌ كاغذ همه‌ جا ريخته. خيلي‌ تعجب‌ كردم‌ كه‌ كاغذ هم‌ مي‌تواند آدم‌ را گول‌ بزند.
كم‌ نياوردم‌ و اجازه‌ ندادم‌ اين‌ موضوع‌ مرا از پادرآورد. همه‌ توانم‌ را جمع‌ كردم‌ و خانه‌ به‌ خانه‌ راه‌ افتادم‌ و دنبال‌ كاغذ گشتم‌ و از اين‌ و آن‌ مي‌پرسيدم‌ اگر كاغذ باطله‌ و اضافه‌ دارند بدهند كه‌ توي‌ بسيج‌ كاغذ شركت‌ كنند تا ما جنگ‌ را ببريم‌ و نيروي‌ دشمن‌ را مضمحل‌ كنيم.
پيرزني‌ به‌ حرف‌هاي‌ من‌ با دقت‌ گوش‌ داد بعد يك‌ نسخه‌ از مجله‌ لايف‌ را كه‌ تازه‌ تمام‌ كرده‌ بود به‌ من‌ داد. در را بست‌ و من‌ پشت‌ در مات‌ و مبهوت‌ مجله‌ را در دست‌ گرفته‌ بودم‌ و آن‌ را نگاه‌ مي‌كردم. مجله‌ هنوز گرم‌ بود.
خانه‌ بغلي‌ كاغذي‌ نداشت‌ كه‌ بدهد دريغ‌ از يك‌ پاكت‌ پستي‌ باطله. آخر بچه‌ ديگري‌ قبل‌ از من‌ جنبيده‌ بود. توي‌ خانه‌ بعدي‌ كسي‌ نبود.
خوب‌ يك‌ هفته‌ همين‌طور گذشت. در به‌ در، خانه‌ به‌ خانه، كوچه‌ به‌ كوچه‌ و كو به‌ كو رفتم‌ و سرانجام‌ آنقدر كاغذ جمع‌ كردم‌ كه‌ درجه‌ سربازي‌ به‌ من‌ دادند.
نوار كشكي‌ سربازي‌ را انداختم‌ ته‌ جيبم‌ و به‌ خانه‌ رفتم. گندش‌ بزند. توي‌ محل‌ كلي‌ افسر و ستوان‌ و سروان‌ داشتيم. خجالت مي كشيدم آن‌ نوار لعنتي‌ را به‌ لباسم‌ بدوزم. بايد هر روز جلو‌ آن‌ بچه‌ها پا جفت‌ مي‌كردم. نوار را انداختم‌ ته‌ كشو گنجه‌ لباس‌ و جورابهايم‌ را ريختم‌ روي‌ آن.
چند روز بعد را با دلخوري‌ و آزردگي‌ دنبال‌ كاغذ گشتم‌ و بختم‌ گفت‌ كه‌ يك‌ بسته‌ كوليرز از زيرزمين‌ يكي‌ پيدا شد. همين‌ بسته‌ كافي‌ بود كه‌ به‌ درجه‌ سرجوخگي‌ ارتقا پيدا كنم. البته‌ درجه‌هاي‌ سرجوخگي‌ هم‌ رفت‌ زير جورابها بغل‌ دست‌ درجه‌هاي‌ سربازي.
بچه‌هايي‌ كه‌ بهترين‌ لباس‌ها را مي‌پوشيدند و كلي‌ پول‌ توجيبي‌ داشتند و هر روز ناهار گرم‌ مي‌خوردند به‌ درجه‌ ژنرالي‌ رسيده‌ بودند.
آنها مي‌دانستند كجا كلي‌ مجله‌ هست‌ و پدر و مادرشان‌ ماشين‌ داشتند. شق‌ و رق‌ قيافه‌ مي‌گرفتند و سينه‌ سپر مي‌كردند و توي‌ زمين‌ بازي‌ مانور مي‌دادند و درجه‌هاشان‌ را به‌ رخ‌ اين‌ و آن‌ مي‌كشيدند. موقع‌ راه‌ رفتن‌ هم‌ مثل‌ صاحب‌ منصب‌ها راه‌ مي‌رفتند.
ديري‌ نگذشت‌ كه‌ به‌ شغل‌ باشكوه‌ نظامي‌گري‌ خاتمه‌ دادم. يعني‌ روز بعدش. از شيفتگي‌ كاغذ رها شدم‌ و به‌ جايي‌ رسيدم‌ كه‌ در آن‌ شكست‌ چك‌ برگشتي‌ يا سابقه‌ بد مالي‌ و بدحسابي‌ بود يا نامه‌ فدايت‌ شوم‌ كه‌ ماجرايي‌ عشقي‌ را مختومه‌ مي‌كرد با تمام‌ كلماتي‌ كه‌ وقتي‌ طرح‌ مي‌شد مردم‌ را مي‌آزرد.

اسکناس ده فرانکی

ادیت پرلمان/ ترجمه ی اسدالله امرایی

اسکناس ده فرانکی


                                            

فرانك فرانسه، سابقه اي ديرينه دارد. سال ها پيش در پاريس،  دچار افسون آن شدم. جنس دوست داشتني اي كه از بس در دست چرخيده، صاف شده است. تكه هاي كاغذ مزين به چهره هاي مشهور. اسكناس ده فرانكي مورد علاقه ام بود - ولتر سر بزيرانگار از ربا خواران خجالت مي كشيد .
آپارتمان شيك استاد دانشگاه مجردي را اجاره كرده بوديم - ديوارها اطلس كوب و پرده ها همه توري بود. مثل اين بود كه آدم داخل لباس زير توري زندگي كند .
شوهر جوانم هر روز در بيبليوتك بود، كتابخانه ملي. من هم هر روز به گردش مي رفتم . شعبده بازها را تماشا مي كردم و به صداي ويولن زن ها گوش مي دادم. در پارك ها و چمن هاي كنار رودخانه آثار بالزاك. كولت و فلوبر را مي خواندم. رمان هايي درباره ي پول بود - كي دارد و كجا مي شود پنهانش كرد. يك دست لباس چقدر مي ارزد و آدم چقدر مي تواند قصاب را منتظر نگه دارد .
در يك صبح ماه اوت در پارك حاشيه رودخانه حوالي پله د ولو آلما ولو بودم. زوجي ايستاده بودند - مرد كوتاه و قلنبه. زن قد بلند و توپر. مرد كت و شلوار و كراوات داشت و زن لباس كشباف سرخابي. نزديك كه آمدند متوجه شدم رنگ لباس زن عين سرخاب روي گونه اش است .
با صداي دو پوسته اي گفت : « پارله وو فرانسه »
گفتم:« زبان فرانسه را خوب بلد نيستم »
- «دويچ ؟»
- « ناين »
   با شنيدن اين حرف مرد چاق تعظيم كرد و صد و هشتاد درجه چرخيد و رفت. چاقي و سر زندگي اش مال خامه بود… هيكل موقر و توپر زن هم مال سوسيس و آبجو بود. به انگليسي از ته حلق حرف مي زد: « اين دورو برها رستوران آلماني سراغ نداريد ؟ يا مهمان خانه آلماني ؟ »
آرايش غليظي داشت - زير آن رنگ سرخ را حسابي چرب كرده بود. مرد به چالاكي دختري شيطان دويد به طرف درخت بلوطي و پشت خود را به آن ماليد .
گفتم : « چنين جايي نمي شناسم .»
    زن مثل آلماني هاي قديم آهي كشيد. روي نيمكتي نشست و به كفش هاي گنده ترك خورده اش نگاه كرد. من هم نشستم. مرد حالا پشت سر ما بود. خلال دنداني به دهان داشت.
    زن به من مي گفت. از بافاريا آمده اند. دخترشان عكاسي است كه در ماره زندگي       مي كند. واي چه جاي قشنگي است. مادر كه اين حرف ها را مي زد چهره اش جان مي گرفت. پدر كه به قول مادر فقط آلماني بلد بود هم لبخند زد. انگار كه از شيريني پزي حرف مي زديم.
شب گذشته با قطار آمده بودند. دخترشان با خوشحالي به استقبال آنها آمد. اما غمگين هم بود زيرا براي انجام ماموريتي سه روزه بايد  به نقطه ديگري از كشورمي رفت و          نمي توانست نرود، دلش مي خواهد نمره هاي خوبي بگيرد. مي فهميد كه مادموازل. آن روز صبح زود سوار فيات خود شد و رفت. بليت كنسرت و غذا برايشا ن  گذاشت.
نگاهي به پدر انداختم. انگار در خيال خود ويولن مي زد. طره موي سياه به ابرويش مي ريخت.
چشم هاي درشت آبي زن پر از اشك شد و داستانش سرعت گرفت. بعد از صبحانه تصميم گرفتند قدمي بزنند حمام كردند –بر اي صرفه جويي در مصرف آب در يك وان رفتند. در ذهنم مجسم كردم كه اين موجود ريزه آن هيكل گنده را صابون مي زند. بعد لباس تن كردند و بيرون آمدند. در را بستند صداي كليك در كه آمد. آلورآخ. كيف دستي با كليد توي آپارتمان جا مانده بود. زن ناليد و با مشت به پيشاني زد. « همه اش تقصير خودم است. تا پنج شنبه  پشت در مي مانيم .»
« سرايدار...»


« نمي تواند از كجا بداند ما شياد نيستيم. دستش بسته است.»
براي اينكه بفهميم مچ هاي پرمويش را به هم چسباند.
گفتم: « كل دوماژ،چه بدبختي،»
زن گفت: « يك هتل آلماني شايد به ما اطمينان كند و چند شب را همان بدهد. شايد پول هم بدهند كه چند تكه لباس زير بخريم.»
پول چقدر حياتي است. درست همان طور كه رمان نويسان گفته اند: آدم ها به خاطر آن عروسي مي كنند. آدم مي كشند، تملق مي گويند، مي ترسانند. سوار اسب بي يراق   مي شوند و به هركودني درس مي دهند. و بالاي تخته ها عمرشان را هدر مي دهند.
دنبال ماين هر، آقاي خودم مي گشتم گفتم:« من مختصري پول دارم. مي توانم…»
ماين هر هم برگشته بود زير درخت و لبخند مي زد
زن گفت: « نه»
گفتم : « چرا »
- اوه، نه
- اوه، بله
-  ناين
- يا
- نو
- وي
 چشم هاي زن بسته شد. ريمل اش شره مي كرد.
براي ختم بحث گفتم: « ‌وي ، من هشتاد فرانك دارم.»
آن موقع هشتاد فرانك پنجاه دلار بود. دروغ مي گفتم، نود دلار داشتم.
  زن چشم باز كرد و با رندي گفت: «آدرستان را بنويسيد. پول را برايتان پس مي فرستيم به محض اين كه دخترمان برگردد.»
   نشاني خانه مان را با اسكناس ها به آنها دادم و خودم به خانه برگشتم.
شوهرم گفت: « به نظرم حقه باز بودند.»
به او نگفتم كه نمايشي را كه نديده دو برابر هشتاد فرانك مي ارزيد. طرح،داستان، شگرد هنرمندانه.
آدرس گرفتن. به او نگفتم كه مرد زن بود و زن مرد. در آپارتمان خودمان از اين چيزها زياد داشتيم. لابد فردا هنرشان را به گوشه ي ديگري از شهر مي برند. شايد هم آن زوج فردا به جلد حقيقي خود درآيند. نگفتم كه اسكناس ده فرانكي با تصوير هنرمندانه ولتر را به او ندادم. شوخي بامزه اي بود كه سرشان كلاه گذاشتم.
هنوزآن اسكناس را دارم. هر بار كه نگاهش مي كنم ياد خسيس هاي بالزاك. دز دهاي زولا، هنرمندان سخت كوش كولت مي افتم والبته فدريك مورد علاقه ي فلوبركه همه چيز را در گرو تاس ريختن مي گذاشت. بعد ياد دوستان كلاهبرداري مي افتم كه در رستوراني بخار گرفته منتظر نشسته اند تا ناهارشان را بياورن، دست هاي همديگر را نوازش مي كنند. لابد.
 


واژه نامه ی نان

نوشته ی الیزابت باینز- ترجمه ی آزاده کامیار

واژه نامه ی نان


  برِد(BREAD ): واژه اي از انگليسي كهن، ازگويش قديمي مردم فريزلند (فرهنگ انگليسي كهن)كه ابتدا به معناي لقمه، تكه، يا خرده نان بوده است. ( فرهنگ آنگلوساكسون ، تلخيص كلارك هال ، 1966).

رول (ROLL ): يك قرص نان كوچك كه قبل از پخت حسابي با وردنه صافش مي كنند و بعد آن را لول
مي كنند . ( فرهنگ انگليسي كهن )
     رول. اين ناميست كه امروزه به آن داده ايم، يعني يك قرص نان كوچك، حالا هر چقدر كه مي خواهد سفت باشد يا هر شكلي كه مي خواهد داشته باشد ـ اين نام درعصر توزيع انبوه، عصر پيدايش شركتهاي غذايي چند مليتي، دوره اي كه نامهاي محلي خاص حذف شده اند، يا تبديل به محصـولي مختـص به يك منطقه گشته اند و اينك تنها خرده فروشي مي شوند، در هر كجا كه به كار رود تنها يك برچسب كلي روي قفسه هاي سوپر ماركتها ست. اين نانها همان گرديهاي نرمي هستند كه حالا من و جيني داريم آنها را براي مراسم تدفين پدر كره مال مي كنيم .
    زمان معاني را بر باد مي دهد.
    با فشار بازشان مي كنم و درون سفيد و نرمشان را چرب مي كنم. جيني در دلشان مربا مي ريزد و دوباره لبه شان را به هم مي چسباند. اين همان مربايي ست كه در تمام دوران كودكي پدر خوردن اش را در خانه ممنوع كرده بود، اما آخر خودش هم وا داد و آن را خورد.
   ساعت روي ديوار تيك تاك مي كند ، زمان در گلويش گير كرده است.
   جيني مي گويد قبلا به اين نانها مي گفتيم باپ، اما هيچكدام به ياد نمي آوريم اين قضيه مال كي و كجا بود.

باپ (Bap ): اولين كاربرد آن در اواخر قرن شانزدهم ثبت شد، ريشه اش نامعلوم است . يك رول يا تكهءكوچك نان نانوايي در شكلها و اندازه هاي متفاوت در مناطق مختلف.(فرهنگ انگليسي كهن ، 1933) : يك رول نان نرم و بزرگ ( فرهنگ فشرده انگليسي كهن 1993 ).
یعنی حقيقت داشت ؟ در اوايل دههء پنجاه ، يعني زماني كه كوچكتر از آن بوديم تا بدانيم حالا سالهاي پس از جنگ است، از كجا سر در آورده بوديم ؟ ما جهان سبز را ترك كرده بوديم جايي كه گذشته از ميان عكسهاي قاب گرفتهء چهره هايي كه آشنا مي نمودند و مردم مي گفتند شبيه مان هستند، ما را مي پاييد. خانهء پدر بزرگ و مادر بزرگ.  والدين مادرمان. دنياي مادرمان .
         اينجا جايي بود كه پدر ما را آورده بود، ساخته شده از بتن و نئون. اينجا روح نداشت، اينجا شكل قايقي دستخوش امواج بود، نه مي فهميدي چرا همه چيز در اطرافت آنقدر غريبه است نه از غريبگي خودت با خودت  سر در مي آوردي. دنياي پدرمان .
        اينجا بود كه ديگر مامان به كليسـا نرفت نه به اين دليل كه نمي خواست برود، البته ما اين را حــدس زديم. اینجا بود که لبخندش خشك و بي روح شد. بابا ساكت و دائم در فكر بود. آپارتمان ما، بالاي نانوايي، تاريك و قهوه اي  رنگ و پر سايه بود، نور تندي اين آپارتمان بي هوا در بلوار ساحلي را روشن مي كرد. پنجره تا پياده روي آهني زير پايمان ارتفاعي ترسناك داشت .
        از همين جا بود كه كز كردن را شروع كرديم .
        وقتي مامان به نانوايي مي رفت، پيش كالسكهء برادرمان منتظر مي مانديم. نانهاي باپ پشت ويترين كپه شده بودند، البته اگر اين همان اسمي باشد كه آن موقع به آنها مي گفتيم: ممنوعه، بسيار گران براي ما، و براي مردمي مثل ما ( اگر چه مردم زيادي نبودند كه مثل ما بي هيچ توضيح و توجيهي آشفته و سرگردان باشند.) اين نانها در مقـابل قيمتي كه داشتند هيچ بودند، فقط چند تكه نان. اما خوب هيچِ هيچ هم که نه: اين تكه هاي خوشمزه، طلايي و آرد پاشيده خبر از نرمي وگرمي خود مي دادند. دهانمان آب مي افتاد و پيشاني هايمان را به شيشه مي چسبانديم.
      و بعد مادر در حالي كه قرصي نان دركيف نايــلوني اش گذاشته بود بيرون مي آمد. نان از قبل برش زده شده سرد بود و مزهء لاستيك مي داد. لبخند مادر پر از شادي بود. سر حال فرياد مي زد:" بياييد." و نان را توي كالسكهء بچـه مي چپاند ، نان فـشرده مي شد و بعـد دوباره به شكل اولش برمي گشت : " بياييد بريم در بلوار قدم بزنيم . "
      و راه مي افتاد، ما هم به دنبالش مي رفتيم، پيراهن ابريشمي آبي رنگش كه از عمه اي پولدار به او رسـيده بود در آن هواي نا آرام، بالا مي رفت و مي لرزيد، و اگر به آن سويش مي رفتم به دور پايم مي پيچيد .
     باپ . لغتي تپل مپل، كلمه اي كه در خود نوعي نرمي داشت، اما با اين حال ضرب صدايي را نيز مي شد در آن شنيـد. شايد ما آن را با خود از جـايي امن تر آورده بوديم، همان جايي كه تركش كرديم، شايد يك لغت كهن انگليسي باشد از درهء ولز جايي كه ساكنين اش به راحتي انگليسي شده بودند، يا شايد بعدها مانند دانهء شني كه طوفان به آن ساحل سلتي آورده باشد، ساحلي كه با بتون و نئون برايش مرز ساخته بودند، آن را همراه خود برديم ؟ 

باراBARA)). لغت ولزي به معناي نان. هرگز نفهميديم چه مزه اي ست چون دستمان به آن نمي رسيد. بيصـدا مي نشستيم و درس مي خوانديم. شب وقتي صداي هق هق موسيقي را از بيرون، از بازارچـــــــــــه مي شنيديم از ترس پدر ساكت و خاموش در خانه مي مانديم تا او بيايد .
           و بعد ناگهان و خيلي غير منتظره دوباره به شهري انگليسي زبان در ميدلندز رفتيم. در اينجا رولهاي نان را با نامهاي مختلفي مي خواندند. آيا اينجا همان جايي بود كه به نان بان مي گفتند ؟

بان ( BUN ) : لغتي از اواخر زمان انگليسي ميانه ، با ريشه اي نا مشخص . ناني شيرين،كوچك، نرم و گرد يا كيك كشمشي ( فرهنگ فشرده انگليسي كهن، 1993) اين واژه احتمالا از لغت باگن در زبان فرانسه كهن مشتق شده است كه به معناي باد شدن در اثر دميدن است.(فرهنگ فشرده انگليسي كهن ، 1993 )
        پسرها به خاطر شكل حرف زدنمان به سويمان ســــنگ پرت مي كردند و ما سرمان را مي دزديديم، مي دانستيم هر جا برويم لهجه مان به گوش ديگران غريبه است، اسمهايي كه بر اشيا مي گذاريم نا آشنا هستـند و ديگر به كار نمي روند، خيلي سـريع آنها را از دهانمان مي انداختيم، فراموششان مي كرديم گويي ديگر به ما تعلق نداشتند .
        ما همان قدر براي پدرمان غريبه بوديم كه او براي ما، با سكوتش، با تكه هاي كوچكي كه از سر گذشتش مي دانستيم، با زادگاه دوردستش كه اصلا حرفي از آن نمي زد، با شكستش در ميراث گذاشتن حس بقا و تعلق براي ما.
             چشمهايش با ديدن ما گيج و بي حالت برق مي زد. روزها دور از خانه مي ماند و بعد وقــــــــــتي بر مي گشت چراغهاي روشن ماشينـش در پايين ديوار هال سايه هـايي شكل آدمـهاي غش كرده مي ساختند .
         در آن خانهء سرد و خالي بود كه وقتي به آشـپزخانه مي رفتيم مي ديديـم مادرمان روي ميز آشپزخانه خم شده است و گريه مي كند .
        جاي ديگري هم بوديم آنجا به نان كوب مي گفتند .
كوب (COB ): لغتي از اواخر انگليسي ميانه، به معناي ،"گرد شده "به معناي " دسر " نيز هست . ريشه نامعلوم . يك قرص نان سر گرد ( فرهنگ فشرده انگليسي كهن ، 1993 )
        پدر يكي به سرم كوبيـد و بعد كشيده اي به صورتم زد كه جايش خيلي سوخت. حالا ديگر شلاق مي زد، بي هيچ دليلي و غير قابل كنترل.
    ما فرار مي كرديم. مي دويديم به خيابان، به خيابان پر از تراسهاي سياه در شهرهايي كه بندري يا معدني داشتند، به خيابان پر از خانه هاي كرايه اي درحال سقوط در شهري از شهرهاي اسكاتلند: به باند بچه هاي خياباني پيوستيم، بازيهاي خيابان را ياد گرفتيم، در بندر پر سر وصدا و روشن از نور چراغهاي خيابان به آب نباتها مك ميزديم، تكيه كلامـــــــهاي هر جاي تازه اي را مثل آفتاب پرستي كه مگسها رابه چنگ مي آورد، مي بلعيديم. تا مي شد بيرون از خانه مي مانديم، اما مي دانستيم اگر بيشتر از اين بمانيم، احتمال اينكه دمپايـيهاي نيش دار يا تركه هاي گزنده يا كمربند گازگير و سوزان بخوريم هم بيشتر مي شود .
   كوب: به معناي كوبيدن روي كپل با چيزي براي تنبيه نيز هست. اين واژه مربوط به دريا نوردي و كشتيراني ست و در اواسط قرن هجدهم به كار مي رفت .
      به معناي خردكردن ياكبود كردن نيز در صنعت و در اواخر قرن هجدهم از آن استفاده مي شد.
      اصطلاحي نيز با اين واژه وجود دارد ( to get a cob on ) كه به معـناي عصباني شدن است . اين اصطلاح عاميانهء اواسط قرن هجدهم ، ريشه اي نامعلوم دارد (فرهنگ فشرده انگليسي كهن ، 1993 ) 
        آنجايي كه زندگي مي كرديم و مردم از لغت كوب استفاده مي كردند ، اين واژه خاص نه به معناي يك رول نان نرم بلكه به معناي ناني بود كه رويه اي سفت داشت .
        ما سفت و سخت شديم ، ما زرنگ شديم .
         مافين ، درگلاسكو نان چنين اسمي داشت . مادر يكي از دوستان تازه ام گفت:"  يك مافين مي خواي ؟ " انتظـار داشتم چـيزي شبيه كماج ببـينم ( فرهنگ فشرده انگليسي كهن : يك كيك اسپنجي گرد و صاف كه اغلب به صورت تست خورده مي شود.) اما يك رول نان صاف به دستم دادند كه حتي يك ذره اش را هم از دست ندادم. من آمده بودم تا به خاطـر سقوط تعاريف معيار، به خاطر قابلــيت تغير واژه ها جشن بگيرم: لغت باپ دوباره سر و كله اش پيدا شده بود، اما اين بار نه به شكل رولهاي كوچك نان، بلكه به صورت نانهاي صاف و بزرگي كه هنوز هم در جايي ديگر به آنها اُوِن باتم مي گفتند. عاشق واژگوني اين درهم شـدگي هاي همه گير بودم، عاشق اين حقيقت كه در بعضي جاها به رولهاي نان، كيك مي گفتند .
       در شهر جلگه اي ميدلـندز به آنها مي گفتـند بارم كيك، و اينجا همان جايي بودكه عاقبـت شورش كردم .
      بارم (BARM) :لغتي از انگليسي كهن كه احتمالا از زبان آلماني وارد اين زبان شده است ، يعني از لغت بئورما (beorma ) به معناي كف روي مايع ذوب شـده در تخمير ـ خمير ترش. اين لغت متعلق به مردم طبقهء فقیر  آلمان بود( فرهنگ فشرده انگليسي كهن ).
     بارمي ( BARMY   ) : پر جوش و خروش  (فرهنگ انگليسي كهن ، 1993 )    
    دوازده سالم بود، پر از جوش و خروش، پر از احتمـالات، پر از اين حس كه هيچ تعريف يا وضعيتي وجود ندارد كه تا كنون تغيير نكرده باشد، هر حقيقتي مي تواند تغيير كند ، مي شود با آنها جنگيد . من هم با او جنگيدم : پريدم و مثل يك مارمولك از سر راه پدرم كنار رفتم و او تنها هوا را به لرزه در آورد، از فاصله اي امنتر جوابش را دادم، او كه از شدت عصبانيت ديوانه شده بود پر از جوش و خروش همان جا ايستاد، طوري كه يعني بلاخره بدترين كتك را خواهم خورد اما من از درك واقعيتي كه هم اكنون متولد شده بود در آسمانها سير مي كردم .
      گفتم (و اصلا نمي ترسيدم )كه مي خواهم به كليسا بروم. واقعا نمي خواستم بروم اما پسري كه دوستش داشتم دعوتم كرده بود، و من داشتم با تمام سلطهء پدرم مي جنگيدم، سلطه اي كه هميشه فكر كرده بودم شامل ممنوعيت مذهبي مادرم هم مي شود. داد و هوار نكرد، اخم كرد اما براق نشد چشم غره هم نرفت .
      زمان معاني را بر باد مي دهد. هيچ تعريف يا وضعيتي نيست كه تا كنون تغيير نكرده باشد .
      او گفت نمي خواهد جلوي مرا بگيرد .
      احســاس پيروزي مي كردم. مي دانسـتم كه آن را به چشم ديده ام، و تنفر را نيز. ديدم كه او هم آن را ديد و رويش را برگرداند. شانه هايش يكباره پايين افتادند .
     دوباره كه برگشت و نگاهم كرد چشمهايش از داغي سفيد به نظر مي آمدند. محتاطانه، به تلخي و كم وبيش با لحني پر كنايه گقـت آخرين چيزي كه مي خواسـته برايم اتفاق بيافتد اين بوده كه زندگيم به خاطر مذهب فنا شود بلايي كه قبلا بر سر خودش آورده بودند .

 ييديش( yiddish ):برويت ( broy t) مشتق از لغـتي آلماني بروت (brot )لغتي متـعلق به مردم طبقهءاعیانا.

برد (BREAD ) : واژه اي كه از معناي اوليه اش يعني تكه يا تكه هاي شكسته ، جدا گشتـه و از معناي تكه اي نان به مفـهوم نان به عنوان يك ماهيـت مستقل رسيده است . ( فرهـنگ فشردهء انـگليسي كهن ،1993 ) .
 
نان (BREAD ) وسيلهء سير كردن شكم در يك زندگي بخور و نمير ( فرهنگ انگليسي كهن ، 1993 ) .
 

شب نقره ای

داستان کوتاهی از فرانسوا شنگ- ترجمه ی ساسان تبسمی

شب نقره ای


François    Cheng

نویسنده، شاعر، فیلسوف و مترجم آثار بزرگترین شاعران صاحب نام فرانسه، اولین ادیب چینی تباری است که از سال 2002 تکیه بر صندلی فرهنگستان فرانسه زد و "جاودانگی" را از آن خود کرد.
متولد ژوئن 1929 در چین، علاوه بر ادبیات، استاد مسلم خوش نویسی (کالیگرافی) معاصر چین در سراسر دنیا و به عقیده همه ی منتقدین در اقصی نقاط عالم مستحکمترین پل رابط دنیای ادب و هنر مغرب و مشرق زمین است.

جوایز بزرگ ادبی:
- فمینا              1998
- آندره مالرو       1993
- و جایزه بزرگ فرانکوفونی (ادبیات ممالک فرانسوی زبان)     2000

جن و پری به مناسبت آغاز هفته فرانکوفونی در تهران،  داستان کوتاه   شب نقره ای او را به خوانندگان  همیشگی اش تقدیم می کند.

 

 "لی" سوار بر کرجی آماده ی رفتن به شهر بود.
 قرص ماه با کرشمه و ناز به آرامی از قله ی کوه ها بالا می آمد و پرتو نورش را تا کرانه ی رود می کشانید. رودی آبی رنگ که مثل همه ی رودهای کوچکِ پای کوه، نقره فام بود و جریان ملایمی داشت. نور مهتاب طوری آسوده بر سطح آب خفته بود که خیال می کردی حالا حالاها، قصد سفر تا "یانگ- تسه" را دارد. تاریکی کم کم فرو می نشست اما هنوز مثل تورگسترده ای همه جا را پوشانده بود. رود، کوهسار، درختان، دشتزاران و کلبه ها همگی چنان زیر تاریکی این نور قرار داشتند که حتا ماه، با همه ی نرمی و روشنی اش از سوراخ های آن نمی گذشت.
کنار سنگی عظیم و پیش رفته در رود، کرجی "لی" پهلو گرفته بود. دوروبر آن را زنبق های ارغوانی رنگِ آبزی دوره کرده برگ هایشان انگار- کناره های کرجی را در آغوش گرفته بودند.
چراغِ نفت سوزی به دشواری درون قایق را روشن می کرد. از ساحل شبیه به شبحی خوابیده و پنهان در تاریک-روشنی ها بود. نه تنها هیچ صدایی به گوش نمی رسید. بلکه با وجود چند نفری درونش بیشتر به جزیره ای متروک می ماند.
دو مسافر زیر سایبان دراز کشیده بودند. پسرکی پشت به دماغه ی قایق چرت می زد . "لی" کرجی ران، در عقب نشسته و سیگارش را آرام آرام دود می کرد. کسی چیزی نمی گفت: انگار بسکه وراجی کرده بودند چیز تازه ای برای گفتن نداشتند. همگی زمان حرکت را، خوب می شناختند، چرا که همـگی مسافران همیشگی قایق بودند. هر روز تنگِ غروب کرجی به شهر می رفت و سحرگاه روز بعد برمی گشت - برنامه ای که به ندرت تغییر می کرد. مسافران همیشگی چند بار در هفته با این کرجی به شهر می رفتند و همیشه هم سرِ وقت می آمدند، بعد بی آنکه زیادی حرف بزنند زیر سایبان دراز مـی کشیدند و مـی خوابیدند و تنهـا وقت رسیدن کرجی به بارانداز کوچک و محقر شهر بیـدار مـی شدند. بعضی ها در شهر به ساحل می رفتند و هر از گاه چندتایی شان با کرجی های کوچکتر به پایتخت ایالت می رفتند.
  جوان ترین مسـافر امشب آموزگار مدرسه ی دِه بود. خانـه ی او در شهر بود و هـر شنبه شب به گوشه ی آرام خانه اش پناه می برد. پیرترین ساکن شهر فروشنده ی ساده ی مغازه ای بود که در ده زندگی می کرد. صاحب مغازه اغلب او را دنبال کار به پایتخت ایالتی می فرستاد...
نور مهتاب موهای پریشان پسرک را شانه می زد. ظاهراً خودش نمی دانست، چرا که فقط هر از گاهی سری تکان می داد. چشم ها را بسته بود اما گاه گاه ناگهان بازشان می کرد: به باریکه راه، نهر یا ساحل زل زده بعد به آب رودخانه خیره می شد. وقتی چیزی نمی دید، زیر لب زمزمه ای می کرد و چرت زدنش را از سر می گرفت.
آموزگـار در حالـی که زیر سایبـان پهلو به پهلو می شد، زمـزمـه وار پرسید: «عجیبه. چرا «گن شنگ» نیومده... ها؟».... بعد از زیر سایبان سرک کشید و بیرون را نگاه کرد.
همه جا غرق در آرامش و سکوت بود. روشنایی هیچ چراغی به چشم نمی آمد. حتا سوسوی معبد نزدیک ساحل و تمام صومعه اش تاریک به نظر می رسید. کوره راه، زیر نور مهتاب، گویی رویا زده بود. صدای هیچ پایی نمی آمد. و آموزگار فقط زنبق های آبی را می دید. ناامید برگشت و نشست. «وانگ شنگ» فروشنده، رو به کرجی ران کرد و فریاد کشید که: «لی، هیچ می دونی ساعت چنده؟ چرا باید هنوز منتظر بمونیم و راه نیفتیم؟».
لی گفت: «چونکه گن شنگ نیومده، زوده هنوز. دلواپس چی هستی مرد؟»
آموزگار خودش را قاطی کرد: «همیشه سر ساعت هفت میاد، اما امشب!...» بعد یادِ ساعتش افتاد و دوباره برای دیدن عقربه های ساعت از زیر سایبان به بیرون سرک کشید و ادامه داد: «ساعت هفت و چهل دقیقه ست ولی هنوز که خبری ازش نیست».
کرجی ران با خوشبینی گفت: «میاد، حتماً میاد. لابد یه چیزایی با خودش به شهر برده. نگران نشین آقای جون. و شما آقای وانگ که یه مشتری قدیمی هستین، شما که خوب میدونین هیچوقت دیر و زود نکردیم».
آقای «جون» همان آموزگار مدرسه گفت: « قبلنا گن شنگ هیچوقت دیر نمی کرد. همیشه زودترم میومد. حالا وقت پیدا کرده ما رو معطل بذاره ».
وانگ شنگ که پا روی پا می گذاشت، گفت: «شاید دلیلی برای دیر آمدن داره».
کرجـی ران کـه آرام از عقب کرجـی بـه جـلـو مـی آمـد گفت: «امکـان نـداره. مـن خـوب می شناسمش. نه تریاکیه، نه عرق خور، امکان نداره تأخیر کنه. الانه که برسه». و بعد «لین» را، صدا زد. لین که چرت می زد مثل برق روی پاهایش ایستاد. لی نگاهی به او انداخت و پرید روی تخته سنگ خارای بزرگِ جلوی قایق. چند قدمی در باریکه ی کنارِ رود پیش رفت و برگشت. قرص ماه، جلوی چشمانش، آویزان از آسمان بود. نور نقره ای اش، مثل آبی سرد و خنک، بر سر لی فروریخت و احساس طراوت و تازگی کرد.
از پشتِ درخت انجیر هندی کنارِ معبد، سایه ای درآمد. لی با خودش گفت: «گن شنگ داره میاد» و خطاب به پسرک: «حاضر باش پسر، بمحض رسیدن گن شنگ راه می افتیم».
پسرک سر اطاعت تکان داد. تهِ تیرکی بلند از بامبو را در آب فرو کرد، به آن تکیه داد، کشیدش جلو و کرجی را درست برد کنار سنگِ بزرگِ خارا. لی روی سنگ ایستاد. سایه نزدیک تر شد. لی مرد زنبه به دوشی را دید کوتاه قامت. گن شنگ نبود. ژانگ بود. صاحب مغازه کوچکی در ده که امشب می خواست به شهر برود.
ژانگ خنده بر لب داشت و با عجله روی سنگ پرید، و در همان حال پرسید:«هنوز راه نیفتادین؟».
لی گفت: «سر وقت رسیدین. منتظر گن شنگ هستیم»، دلواپسی در صدایش نهفته بود.
آموزگار از زیر سایه بان فریاد زد: «ساعت هشت شد بابا. دیگه حتماً نمیاد».
ژانگ که قدم در کرجی می گذاشت، گفت: «عجیبه که هنوز نیومده. همیشه زودتر از همه این جاس» و بعد زنبه اش را به کناری گذاشت و لب کرجی نشست و سیگاری چرخاند و رو به ماه به کشیدنش مشغول شد.
«هی. لی، گن شنگ اینجاس؟» این صدای زنی بود با موهای مجعد که بالاپوشی از چیتِ سیاه کانتونی و شلوار تن کرده و پابرهنه به کناره رود آمده بود. زن به لی که روی سنگ ایستاده بود سلام کرد.
لی با کمی عصبانیت، گفت:« امشب ما همه معطل گن شنگ شدیم. باید یه جایی سر زیر آب کرده باشه. تو باید بدونی کجاس».
زن با دلواپسی پرسید: «یعنی میگی هنوز نیومده؟»
لی جواب داد: «خودش که هیچ، سایه شم نیومده».
زن پریشان حال گفت: « شوخیت گرفته لی؟ دلم شور افتاد».
لی خیلی جدی جواب داد: « شوخی؟ کی وقت شوخی کردن داره، خواهر. میخوام بدونم که... شوهرت با این کرجی میاد یا نه؟ ».
زن جیغی کشید، برگشت، دوان دوان رفت.
لی فریاد کشید: « وایسا خواهر، وایسا». یعنی چه!؟
زن بی توجه در باریکه راه می دوید، گریه می کرد و نام گن شنگ را فریاد می زد.
صدای فریادهای زن لی را ناراحت کرد. روی تخته سنگ خشکش زد.
سه مسافر، تقریباً با هم، پرسیدند: « قضیه چیه؟». ژانگ می توانست همه چیز را بخوبی ببیند. فروشنده مغازه خودش را به این سوی سایبان کشید تا چیزی دستگیرش شود. آموزگار دوباره سرک کشید بیرون.
لی که رو بر می گرداند، غرید که: « فقط شیطونه که میدونه».
ژانگ به حدس و گمان گفت: «زن و شوهرن دیگه، خب دعواشون شده. گن شنگ بدخلقی کرده و زن بیچاره شو ول کرده رفته. بله باید همچی چیزایی باشه». بعد ته سیگارش را با تفی به آب انداخت و ادامه داد: « اونوقت مردم میگن مردای زن دار زندگی راحتی دارن- ها ! ها ! ».
لی با لحنی که از آن غم و حیرت می بارید گفت: «گن شنگ هیچوقت با زنش دعوا نمی کنه. باید دلیل دیگه یی در بین باشه. حتم دارم». چی شده بود؟ لی مات و مبهوت نگاه می کرد.
فریادهای زن که: «گن شنگ، گن شنگ» می کرد سکوت شب را می شکست و تا دور دستها به گوش می رسید. هر یک از دیگری دلخراش تر، هر فریاد دردناک تر از فریاد پیش و همه لرزان از ناامیدی.
آموزگار تکانی به خود داد و فریاد زد: «خب لی. حالا میگی چیکار کنیم؟». کسی جوابش را نداد.
فروشنده مغازه بی تابانه خواهش کرد: «بریم»، می ترسید به کرجی های کوچکی که به پایتخت ایالتی می روند نرسد. لی که فریادهای زن پرده ی گوشش را آسوده نمی گذاشت، نگران و نگران تر می شد. بجای آنکه جواب مسافرش را بدهد، بی حرکت روی تخته سنگ ایستاد و به صدای زن که شوهرش را صدا می کرد گوش داد.
لی ناگهان خودش گفت: « اینجوری نمیشه. زن بیچاره دیوونه شده». به سرعت به ساحل پرید و در امتداد باریکه، شروع کرد به دویدن. پسرک هم که چرت می زد از کرجی بیرون پرید و دنبالش دوید: «پدر، داری کجا میری؟».
لی می دوید. جوابـی نداد. صدای پسـرک محو شد بی آنکه حتـا خطی کوچک در فضا از خود
باقی بگذارد.
 فـریـادهـای زن قلب را مـی درید. خیال می کردی در پرس و جو از خود کم کم می رفت تا
تمام کند. با آرامش... قدم به قدم!
هر سه روی باریکه راهِ گل آلود می دویدند. زن، کرجی ران و پسرک ... هر یک دنبال دیگری. اول پسرک واداد. ایستاد و برگشت طرف کرجی.
کرجی هنوز کنار تخته سنگ بود. سه مسافر آمده و نزدیکِ دماغه ی کرجی نشسته بودند. با کنجکـاوی از گن شنگ حرف می زدند، امـا فقط با حدس و گمان. بیشتر خیـال پردازی هایشان را بر زبان می آوردند و صحبت شان گل انداخته بود. فریادهای غم انگیز زن فروکش کرد و بعد خاموش شد. لی، نزدیکِ یک درخت به او رسید. زن نشست، خسته و درمانده به درخت تکیه داد. موها پریشان، صورت غرق در اشک، چشم ها خیره به ردیفی از درختان روبرو... زن آرام گریه می کرد. بیشتر شبیه اشباح شده بود حالا...
لی بازوی زن را گرفته بود و تکانش می داد- فریاد زد: «چته خواهر، دیوونه شدی مگه؟ چی شده آخه- بهم بگو». همسر گن شنگ سر را بلند کرد، دست از گریه برداشت. با چشمان درشت و سیاهش چنان به لی خیره شد که انگار نمی شناسدش. آخر سر بعد از سکوتی طولانی، مویه کنان نالید: «گن شنگ... گن شنگ ...».
لی هیجان زده پرسید: «چی به سرِ گن شنگ اومده؟ حرف بزن لامصب».
زن زمزمه کنان گفت: « نمی دونم».
لی با عصبانیت تفی بر زمین انداخت: «پَه. اگه نمی دونی پس واسه چی گریه می کنی؟ زده به سرت؟».
زن با چهره وحشت زده جیغ ناخواسته ای کشید و گفت: « باید گرفته باشنش. آره حتم دارم گرفتنش». لی ترسیده بود: «گرفته باشن؟ کی؟ آخه کی گن شنگو گرفته؟» ضربان قلبش تندتر شد. و فکر کرد که گن شنگ دوستش بود. مردی سربراه، صادق و درستکار. چرا باید کسی دستگیرش کند؟
زن گریه کنان گفت: کار باید کارِ «تانگ شیفان» باشه. دیروز گن شنگ بهم گفت که تانگ رفته پیش رئیس پلیس دهکده و اونو متهم به داشتنِ رابطه با راهزنا کرده. اول باور نکردم. اما امروز بعدازظهری که گن شنگ رفت بیرون، یکی دیده بود که چند تایی از آدمای تانگ دنبالش کردن. زیاد بودن و یه بازرس هم باهاشون بود. گن شنگ دیگه نیومد خونه. حتم دارم گرفتنش.
لی با خشونتی ناخواسته زن را تکانی داد و گفت: « تانگ یه باجگیر قهار و حرومزاده س، اما چه جور دشمنی میتونه با گن شنگ داشته باشه؟ نمی دونم ! تو باید اشتباه کرده باشی خواهر. با چشای خودت دیدی که کسی یقه شو گرفته باشه؟». صدای لی دیگر خشن نبود.
زن که هنوز زار می زد، گفت: « اشتباه می کنم؟ پس واسه اینه که حرفامو باور نداری! تانگ بعدِ از دست دادن پست سرپرستی حراست منطقه، بدجوری عصبانیه... یه آدمو فرستاد تا آقای «پینگ» رو بکشه. اما نه تنها نقشه اش عملی نشد بلکه کارشو هم از دست داد. چند روز پیش گن شنگ به اتفـاقِ برادر آقـای پینگ یه جور اتحـادیه دهقـانی درست کردن تـا بـا تانگ مبارزه کنن. هر چـه به گن شنگ التمـاس کردم با این حرومزاده ی پیـر در نیفته، گوش نداد که نداد... تمام روز پشتِ سرِ زمین خورا و اربابا بد و بیراه می گفت و از سرنگون کردنشون حرف می زد. حالا دیگه کارِ خودش تمومه. حتماً سرشو بریدن. معلومه نمیذارن زنده برگرده سر خونه زندگیش. رابطه با راهزنا جرم بزرگیه».
لی ناباورانه زمزمه کرد: «گمان نکنم تانگ تا این حد خشن و پدر سوخته باشه».
زن گفت: «پول گرفته... پول... تازه رئیس پلیس دهکده هم که بهترین رفیقشه. هر چی تانگ بگه قبول می کنه».
همسر گن شنگ بر اعصابش مسلط شد، صدایش را بلندتر کرد و برقی در چشم هایش درخشید. حالا خشم جای ناامیدی را گرفته بود: « عجب! یعنی اون می خواست مرد خوبی مثل آقای پینگو بکشه!... ببینم «آلیو» یادت نیس؟ وضعِ اونم مثل گن شنگ بود» و دوباره موجِ ترسی در صورتش دوید.
لی ساکت بود. آنچه بر سر آلیو آمده بود را بخاطر داشت. آلیو مرد صادق و زحمت کشی بود. در ماه های سختِ کشت و درو کارگرِ روز مزد بود. دیگرِ فصل ها باربری می کرد - برای این و آن... یک بار که نخواست مالیات اضافی بدهد، با چند باربرِ دیگر رفتند به محل کار تانگ و سر و صدا کردند. تانگ آنوقت ها مأمور جمع آوری مالیات ها بود، دو روز بعد مامورینِ پلیسِ محلی آلیو را گرفتند و بعد هم به اتهام واهیِ همدستی با راهزنان به 15 سال زندان محکومش کردند. وقتی دستگیرش کردند داشت بار میزد روی کرجیِ لی... لی همه چیز را به وضوح دیده بود. آدم صادق و پاکی که آزارش به مورچه هم نمی رسید، حالا به گفته ی رئیسِ پلیسِ محلی، با راهزنان همدست بود! کار دنیا دارد به کجا می کشد. لی، اینجا داشت یواش یواش گفته هایِ همسر گن شنگ را باور می کرد.
چهره لی درهم رفت. انگـار سنگی بزرگ روی قلبش افتاده بود و فشارش می داد. غرید و دست ها را بهم کوفت. اما راه حلی نمی یافت. سرش داشت کم کم درد می گرفت. خیلی چیزها از مغزش گذشته بود و می گذشت. گیج و منگ در حالی که بازوی زن را می فشرد فرمان داد: « زود، بلند شو. اگه گن شنگو گرفته باشن باید فکر کنیم چه جوری میشه نجاتش داد. فایده ش چیه بشینی و گریه کنی؟». و زن را از جایش بلند کرد. هر دو شتاب زده در باریکه راه به طرف رود راه افتادند.
هنوز چندان دور نشده بودند که پسرک را دیدند. تند تند می دوید، گریه می کرد و چهره اش یکپارچه وحشت بود. بعد بازوی پدرش را چنگ زد و لال شد.
زن با صدایی که می لرزید پرسید: «کجاس؟». بطرف پسرک دوید و بی وقفه تکانش داد.
لی هم بشدت مضطرب بود. «حرف بزن لین، چی شده». احساسِ ترسِ شدیدی در جانش لانه و جا خوش کرده بود.
سرِ پسرک خیسِ عرق و صورت کوچک و مضطربش غرق در هراس بود. «گن شنگ ...» زبانش بند آمد.
در گودالی پوشیده از علف نزدیکِ کناره ی رود، سه مسافر چمباتمه زده بودند. گودال در سطحی بسیار پائین تر از باریکه راه بود. پسرک اولین کسی بود که به آن رسید و فریاد زد: «پدر، نگاه کن ...»، بدجوری ترسیده بود. همسر گن شنگ جیغی وحشیانه کشید و جلو دوید... لی به دنبالش.
بویِ زنبق هایِ آبی همه جا را پر کرده بود. آموزگار که کنار گودالِ پوشیده از علف زانو زده بود، با دست علف ها را کنار زد. جسدی باد کرده، بی تحرک در آبِ تهِ گودال جاگرفته بود. لباس های تیره رنگی از ریشه ی درختی آویزان بود. سوراخی در بالاپوش، نزدیک سمت چپ، به چشم می خورد.
زن مویه کنان خودش را روی جسد انداخت و بغلش کرد: «گن شنگ ... گن شنگ» چنان گریه می کرد که خیال می کردی قلبش تکه تکه شده، از دهان بیرون می ریخت.
آموزگار سرش را بطرف لی برگرداند. با دلسوزی و تأثر زمزمه کرد: «کارش تمومه».
فروشنده گفت: « باید اول با گلوله زده باشنش، خونشو ببین».
صاحب مغازه نالید که: « اقلاً از اونجا بیاریمش بیرون».
لی آه عمیقی کشید و همانطور که بازوی مرتعش پسرش را می فشرد، به آب خیره ماند.
گریه ی همسر گن شنگ فضا را غرق در تنش و ناآرامی کرده بود و گویی تکه های قلبش این جا و آن جا پراکنده می شد. خونِ دلش انگار در رگ های شب، و حتا مهتاب راه می جست. زمین، هوا و آب گریـه می کردند. درختـان، ساقه هـای علف، گل هـا و زنبق هـایِ افراشته بر کناره هایِ رود مویه سر داده بودند.
دهکده همراه با رودِ کوچک خفته در روشناییِ مهتاب، انگار در خود می گریست. تمام دِه در این فضایِ غم انگیز فرورفته، اشک در چشم همه می رقصید.
شبِ نقره ایِ قشنگی بود. نه بادی بود، نه بارانی، اما کرجیِ لی که هرگز پیش از آن از سفر باز نمانده بود، امشب برای اولین بار کنارِ سنگ تلو تلو می خورد ... سوگوار بود ...

 

بخشی از رمان «موجها»/

مترجم/ مهدی غبرایی

بخشی از رمان «موجها»/ نوشته ویرجینیاوولف


ویرجینیا وولف نیازی به معرفی ندارد. نقد و نظر درباره‎ٔ آثارش زیاد نوشته‏شده و منابع به وفور یافت می‎شود. در عظمت و نوآوری او هم حرفی نیست. هنوز هم او را همپای جویس و پروست می‎دانند. از میان آثارش موجها بیش از همه اسیرم کرد و دو سه  سالی  است با آن سرگرمم. در حال حاضر دوست گرامی‎ام، محمد رضاپور جعفری سرگرم مقابله‎ٔ واژه به واژه و عشق‎ورزی با آن است. فقط بگویم که این رُمان 9 تابلو دارد که وصف یک روز است، از برآمدن خورشید تا غروب آن، که به سبک نقاشی پوانتیلیستی (نقطه چین) سورا ساخته‏شده و کل آنها یک روز را می‎سازد و ناگفته به ذهن می‎آورد که زندگی روزی بیش نیست.اما 6 راوی، بی‎آنکه یکدیگر را مخاطب قرار دهند، از کودکی تا بزرگسالی زندگی و افکار خود را روایت می‎کنند. طبعاً لحن در تابلوها سنگین‎تر از متن است (و به زمان ماضی روایت می‎شود).
در اینجا ابتدای فصل سوم و قسمتی از تک‎گویی یکی از راویان –برنارد- را نقل می‎کنم.
مهدی غبرائی
زمستان84


خورشید بالا آمد. رگه‎های سبز و زرد بر کرانه افتاده روی تَرَکهای قایق فرسوده لغزید و سبب شد خارخسک دریایی خاردارش چون پولاد برق کبودی بزند. نور کم و بیش در موجکهای تند که بادبزن‌وار در کرانه سر به دنبال هم گذاشته‌بودند رسوخ کرد. دختر که سر چرخانده و همه‎ٔ جواهرات، یاقوت زرد، زمرد کبود، جواهرات آبرنگ با اخگرهای آتش در میانشان را به رقص درآورده‎بود، اینک پیشانی خود را برهنه کرده باچشمان گشاده باریکه راهی مستقیم بر فراز امواج گشوده‌است. درخشش لرزان موجهای خا‌لمخالی     تیره‌شد؛ گودیهای سبزشان ژرف و تیره شد. شاید گله‌های ماهی‌های سرگردان از میانشان می‌گذشتند. همچنان که شتک می‌زدند و پس می‌کشیدند. حاشیه‌‎ ٔ سیاهی از ترکه‌ها و چوب پنبه و پوشال و خرده چوب بر کرانه به جا می‎گذاشتند، گفتی کرجی کوچکی درهم شکسته و به قعر آب فرو رفته و ملوان به سوی خشکی شنا کرده و از صخره‎ای بالا رفته و بار شکننده‎ٔ خود را به دست امواج سپرده تا خرده ریزه‎هایش را به کرانه بیاورد.
در باغ پرندگان که صبحدم بر آن درخت، بر آن بوته، گهگیر و پراکنده نغمه سرداده‎بودند، اکنون تند و تیز به همسرایی آواز می‎خوانند؛ گاه با هم، گویی از همدمی خود آگاهند و گاه به تنهایی گویی با آسمان فیروزه‎‌ایی سخن می‌گویند. وقتی گربه‌ٔ سیاه در میان بوته‌ها جنبید، وقتی آشپز خلواره‎ها را روی تل خاکستر انداخت و آنها را بترساند، همه یکجا پرکشیدند. در چهچه‎شان ترس و بیم درد و شادمانی، که در همین دم باید آن را می‌قاپیدند، موج می‎زد. در هوای زلال بامدادی به همچشمی نیز نغمه می‎خواندند، برفراز درخت نارون می‎پریدند، همچنانکه سر در پی یکدیگر می‌گذاشتند، می‎گریختند، یکدیگر را می‌جستند، آواز می‎خواندند و وقتی به آسمان بلند رو می‌آوردند به هم نوک می‌زدند. بعد خسته از تعقیب و گریز به دلربایی فرود می‎آمدند، نرم و ظریف پایین می‌آمدند، ساکت و آرام روی درخت، روی دیوار می‌نشستند، چشمهای درخشانشان همه جا را می‌پایید، هشیار و بیدار سر به این سو و آن‎سو می‎چرخاندند و از یک چیز، یک شیء بخصوص، خوب خبردار بودند.
 شاید صدف حلزونی بود که چون نمازخانه‌‎ای خاکستری در میان علفها سر برافراشته‎بود، ساختمانی برآماسیده که دوره‎اش تیره‎ٔ سوخته‎بود و سایهٔ سبز علف بر آن افتاده‎بود. یا شاید شکوه گلها را می‎دیدند که روی باغچه‎ها نور سیال ارغوانی می‎انداختند و از میان آن دالانکهای تاریک سایهٔ ارغوانی بین ساقهٔ رانده می‌شد. یا به برگهای کوچک روشن سیب خیره مانده‎بودند که رقصان ولی خوددار، لابه‎لای شکوفه‎های گلبهی سرسختانه برق می‎‌زدند. یا قطرهٔ باران را بر پرچین می‎دیدند که آویخته‎است اما نمی‎افتد و خانه‎‌ای کامل و نارون‌های بلند درآن خمیده‎اند، یا یکراست به خورشید چشم می‎دوختند و چشمانشان بدل به منجوق‌های طلا می‌شد.
اکنون با نگاه به این‎سو و آن‎سو، به زیر گلها، به خیابان‌های تاریک در درون دنیای روشن نشده که برگها در آن می‎پوسند و گلها در آن افتاده‎اند، ژرف‎تر نگریستند.سپس یکی از آنها با جهشی زیبا و فرودی دقیق بر تن نرم هیولاوارِ بی‎دفاعِ کرمی جهید و یکریز نوک زد و زد تا لهش کرد. آن پایین در میان ریشه‎ها که گلها در آنجا می‌پوسیدند گُله‎به گُله بوی مردار می‎آمد؛ بر پهلوهای آماسیدهٔ چیزهایی که باد کرده‎بود قطره‎هایی شکل می‎گرفت. پوست میوه‎های پوسیده پاره می‎شد و ماده‏ای که بیرون می‏زد غلیظ‎تر از آن بود که راه بیفتد. لیسک‌ها فضله‎های زرد ترشح می‎کردند و گهگاه تنی بی‎ریخت با سری در هر انتها آهسته از سویی به سویی تاب می‎خورد. پرندگان چشم طلایی که میان شاخ و برگ‌ها می‎جهیدند، به این چرک آلودگی و نمناکی با شیطنت می‎نگریستند. گهگاه منقار خود را وحشیانه در این معجون چسبناک فرو می‎بردند.
اکنون خورشید طالع هم از پنجره به درون آمد و بر پرده‎ٔ حاشیه سرخ دست کشید و رفته‎رفته دایره‎ها و خطوط را آشکار کرد.
اینک در نور فزاینده سپیدی آن در بشقاب افتاد و لبه‎اش برقِ آن را متراکم کرد. صندلی‌ها و گنجه‎ها سایه‎وار پس کشیده‎بودند، چنانکه هر چند هر یک جدا بود چنان می‎نمود که به ناگزیر در هم ادغام شده‎اند؛ آینه بستر خود را بر دیوار سپید کرد. گل واقعی در قاب پنجره با شبح گل همراه شد. با اینحال شبح قسمتی از گل بود، چون وقتی غنچه کرد، گل رنگ‌پریده‎تر روی شیشه نیز غنچه داد. باد وزید. موجها رپ‎رپ بر کرانه می‎کوفتند، مانند جنگاوران دستار بر سر، مانند مردان دستار بر سری که زوبین‌‎های زهر آلود بر سرِ دست تاب می‎دهند، به سوی رمه‎‌های در حال چرا، به سوی گوسفندهای سپید، پیش می‎رفتند.
برنارد گفت: «اینجا در دانشکده که اضطراب و فشار زندگی خیلی زیاد است، که هیجان زندگی محض به ضرورتی روزمره بدل می‌شود، پیچیدگی اشیاء بیشتر می‎شود. هر ساعت چیز تازه‌ای از توی کلوچهٔ سبوس گنده بیرون می‎زند. می‎پرسم من چی‎ام؟ این؟ نه، من آنم. بخصوص حالا که از اتاق در آمدم و مردم حرف می‎زنند و سنگریزه‎های روی سنگفرش زیرِ گامهای تنهایم خش‌خش می‎‌کنند و من ماه را تماشا می‎کنم که بالانشین و بی‎اعتنا بر فراز نمازخانهٔ کهن طلوع کرده –تازه روشن می‎شود که ساده و یگانه نیستم، بلکه پیچیده و بسیارم. برنارد در ملاء عام پرجوش و خروش است؛ در خلوت رازپوش. این چیزی است که آنها نمی‎فهمند، چون بی‎‌شک حالا از من حرف می‎زنند و می‎گویند من از آنها می‎گریزم و گریزپایم.
در نمی‎یابند که ناگزیرم به تغییرات گوناگون دست یابم؛ ناچارم راههای ورود و خروج مردهای گوناگونی را که تفاوت نقش خود را در مقام برنارد ایفا می‎کنند ببندم. به نحوی غیرعادی از اوضاع خبر دارم. هرگز نمی‎توانم در واگن قطار کتابی بخوانم بی‌آنکه از خودم بپرسم آیا آن مرد معمار است؟ آن زن غمگین است؟ امروز خوب خبر داشتم که سایمز بیچاره با آن جوش صورتش چه احساس تلخی داشت که نمی‎توانست روی بیلی جکسن تأثیر مثبتی بگذارد. من که با درد و دریغ حالش رامی‎فهمیدم، به گرمی به شام دعوتش کردم. لابد این کار را به ستایشی نسبت خواهد داد که در من نیست. این درست است. اما اگر بخواهیم «به حساسیت زنانه» بپیوندیم (در اینجا از قول شرح حال نویس خود نقل می‎کنم) «برنارد متانت منطقی یک مرد را دارد.» اما کسانی که تأثیر می‎گذارند و آن در اصل تأثیر مثبت است (چون ظاهراً در سادگی فضیلتی است) آنهایی هستند که وسط کار تعادل خود را حفظ می‎کنند. (بی‎درنگ ماهی‌هایی رامی‎بینیم که بر خلاف جریان آب شنا می‎کنند.) کانن، لایسیت، پتیرز، هاوکینز، لارپنت، نویل- همه طبق جریان آب ماهی می‎گیرند. اما تو می‌فهمی، تو، خودِ خودم، که چه کسی با یک صدا زدن می‎آید (حادثهٔ‎ تلخی می‎شود که کسی را صدا بزنی و نیاید؛ این کار نیمه‌شب را تهی می‌کند و حال و روز پیرمردها را در کلوب‌ها توضیح می‎دهد- آنها از صدا زدن کسی که نمی‌آید دست کشیده‎اند) تو می‎فهمی آنچه امشب داشتم می‎گفتم تنها به ظاهر معرفی‌ام می‌کند. در باطن و در آن لحظه که بیش از همیشه گسسته خاطرم، یکپارچگی هم دارم. با همه چیز همدردی می‎کنم؛ در ضمن چون وزغی در حفره‎ای می‎نشینم و هر چه از راه می‎رسد با خونسردی می‎پذیرم. معدودی از شما که حالا حرفم را می‎زنید، آن ظرفیت مضاعف را دارید که احساس و استدلال کنید. می‎بینید که لایسیت عقیده دارد باید دنبال خرگوشها دوید؛ هاوکینز بعد از ظهر را با پشتکار فراوان در کتابخانه گذرانده. پیترز درکتابخانه معشوقه‎ٔ جوانش را دارد. همه‎تان سرگرم و گرفتار و غرقه‎اید و تا آنجا که توانتان قد می‎دهد نیرو صرف می‌کنید- همه جز نویل که ذهنش پیچیده‎تر از آن است که یک فعالیت تحریکش کند. من خیلی پیچیده‎ام. در مورد من چیزی شناور و رها باقی می‌ماند.
«حالا به عنوان دلیل حساسیتم در برابر محیط، اینجا، همین که وارد اتاقم می‌شوم و چراغ را روشن می‌کنم و برگ کاغذ و میز و روپوشی را که به غفلت روی پشتی صندلی انداخته‎ام می‎بینم، حس می‎کنم که من آن مرد سلحشور و در عین حال فکور، آن موجود پردل و مخّربی هستم که به چالاکی ردا از دوش می‎اندازد، قلم برمی‎دارد و بی‎درنگ نامه‌ٔ زیر را به دختری که عشق پرشوری به او دارد می‌نویسد.
«بله، همه چیز بر وفق مراد است. حالا سر حالم. می‎توانم نامه‎ای را که بارها شروع کرده‎ام، یکراست بنویسم. تازه از راه رسیده‎ام؛ کلاه و عصایم را پرت کرده‎ام؛ بی‎آنکه به خودم دردسر بدهم و کاغذ را راست جلویم بگذارم، اولین چیزهایی را که به ذهنم می‎‌رسد می‌نویسم. این نامه قرار است طرح درخشانی بشود و آن دختر هم باید فکر کند که بدون مکث و بدون پاک شدن کلمه‎ای نوشته شده. ببین نامه‎ها چه بی‎ریختند- این هم یک لکه از روی بی‎دقتی. همه چیز باید فدای سرعت و بی‎پروایی شود. با خطی تند، روان و ریز می‎نویسم و دنباله‎ی «y» را با اغراق می‎کشم و خط افقی «t» را کش می‎دهم. تاریخ را فقط سه‎شنبه هفدهم می‎نویسم و بعد علامت سؤال می‎گذارم. اما در ضمن باید این تأثیر را رویش بگذارم که هر چند او –چون این من نیستم- این طور بی‌تکلف و سرسری می‎نویسد، اشاره‎ی ظریفی از صمیمیت و احترام در آن است. باید به حرفهایی که با هم زده‎ایم اشارهٔ کنم و برخی صحنه‏‎های فراموش نشدنی را بازگردانم. اما باید در نظر او این طور جلوه کنم (این خیلی مهم است) که به راحت‎ترین وجهی از چیزی به چیز دیگر می‎رسم. از مراسم ختم مردی که غرق شده‎بود (جمله‎ای برایش نوشته‎ام) گرفته تا خانم مافت و مَثَل‎هایش (یادداشتشان کرده‎ام) و به همین ترتیب تأملاتی که از قرار معلوم تصادفی ولی پرعمق است (نقد عمیق اغلب تصادفی نوشته‎ می‎شود) درباره‎ٔ کتابی که خوانده‌‎ام، کتابی مهجور. دلم می‎خواهد وقتی موهایش را شانه می‎زند یا شمع را خاموش می‎کند، بگوید: این را کجا خواندم؟
آها، در نامه‎ٔ برنارد؛ سرعت، گرما، تأثیر مذاب و گدازه‎ٔ روان جمله را می‎خواهم. به فکر کی هستم؟ البته بایرون. از لحاظی شبیه بایرون هستم. شاید جرعه‎ای از بایرون مرا سرحال بیاورد. بگذار یک صفحه بخوانم. نه، این گنگ است؛ این نامربوط است. خیلی صوری است.  تازه دارم یک چیزهایی می‌فهمم. تازه ضرباهنگش توی کله‎ام فرو رفته (ریتم در نوشتن مهم‎ترین چیز است). حالا بدون مکث، با اولین ضربه‎ی قلم شروع می‎کنم...

نوشته‌ی فرناندو سورنتینو/ ترجمه‌ی جواد فغانی

تلقین محض


 دوستانم مي گويندمن آدم دهن بيني هستم.فكركنم حق با آن ها باشد. براي آنكه علتي براي حرفشان داشته باشند، اتفاق ناچيزي را كه پنجشنبه پيش برايم پيش آمد، مطرح مي كنند.
ماجراازاين قراربود كه آن روزصبح رمان ترسناكي مي خواندم. با اين كه هوا روشن بود، قرباني نيروي تلقين شدم. اين تلقين تصوري رادرمن بوجود آورد كه قاتل بي رحمي توي آ شپزخانه قايم شده. قاتل دشنه بزرگي راتوي دستش گرفته ومنتظرايستاده تا با ورود من به آشپزخانه به رويم بپردوچاقو را به پشتم فرو كند. با اينكه درست روبه روي درآشپزخانه نشسته بودم و اگركسي مي خواست به آشپزخانه برود، مي بايست ازجلوچشمانم رد مي شد و تازه به جزدرورودي آ شپز خانه راه ديگري هم براي رفتن به آنجا نبود،با اين همه، باز فكرمي كردم قاتل پشت دركمين كرده.
اما من قرباني نيروي تلقين شده بودم وجرات نمي كردم وارد آشپز خانه شوم. اين موضوع نگرانم كرده بود چون ديگروقت نهار بود و بايد حتما به آشپزخانه مي رفتم.
درآن وقت زنگ خانه را زدند.
بي آنكه ازجايم بلند شوم، دادزدم ،"بيا تو،دربازه"
سرايدارساختمان با دويا سه نامه وارد شد.
گفتم: "ببين،پام خواب رفته،مي شه بي زحمت بري ازآشپز خانه يه ليوان آب بياري؟"
سرايدار گفت:" البته" در آشپزخانه را با زكرد ورفت تو. چندي بعدصداي فرياد دردي را شنيدم كه به همراه صداي جسمي كه باافتادنش،تمامي ظرف و ظروف و بطريها را كشيد و به زمين ريخت.
يكدفعه ازروي صندلي بلند شدم وبه آشپزخانه دويدم. نيمي از بدن سرايدارروي ميزافتاده بود و دشنه بزرگي توي پشتش فرو رفته و كشته شده بود. ديگرخيالم راحت شده بود، چون معلوم شدهيچ قاتلي توي آشپز خانه نبوده.
به لحاظ منطقي اين نوعي تلقين محضه.

خودکشی‌های عاشقانه

نوشته‌ی ياسوناری کواباتا/ ترجمه‌ی سودابه اشرفی

خودکشی‌های عاشقانه



  
 برنده‌ی جايزه‌ی نوبل ياسوناری کواباتاYasunari Kawabata در امريکا به خاطر رمان‌های بی‌نظيرش به شهرت رسيد. اين رمان‌ها عبارت بودند از دهکده‌ی برف، هزار درنا و يايتخت قديمی. اما خود کواباتا معتقد بود که ذات هنر او را می‌توان در داستان‌های کوتاهِ کوتاهش در مجموعه‌ی ?Palm-of -the-Hand Stories پيدا کرد.

 کواباتا اولين تجربه‌های فرم را در سال ۱۹۲۳ آغاز کرد. کتاب اولش را با ۳۵ داستان کوتاه به چاپ رساند. در طول زندگی هنری‌اش گاه و بی‌گاه به فرم بازگشت کمااينکه آخرين کارش ?Palm-sized نام داشت که صورت ديگری از رمان دهکده‌ی برف بود. اين اثر درست قبل از خودکشی‌ او در سال ۱۹۷۲ به چاپ رسيد.

 اين داستان از مجموعه‌ای که خود نويسنده بسيار دوست می‌داشت انتخاب شده که توسط انتشارات ?North Point Press در امريکا منتشر شده است. در اين مجموعه «شاهد پرداخت زيبای نويسنده به موضوع هميشگیِ تنهايی، عشق، گذر زمان و مرگ هستيم. پرداختی که هيچ‌جای ديگر شبيه آن را نمی‌توانيم بيابيم.» داستان خودکشی‌های عاشقانه‌ را شاهکار او در زمينه‌ی داستان‌های کوتاه خوانده‌اند.

 ياسوناری کواباتا در سال ۱۹۶۸ به دريافت جايزه‌ی نوبل نائل آمد و در سال ۱۹۷۲ خودکشی کرد.



 

 خودکشی‌های عاشقانه



زن نامه‌ای از طرف شوهرش دريافت کرد. دو سال از زمانی که مرد ديگر دوستش نداشت و او را ترک کرده بود می‌گذشت. نامه از يک سرزمين دور آمده بود.

«اجازه نده بچه توپش را به زمين بزند. صدای آن قلب مرا می‌شکند.»

زن توپ را از دختر نه ساله‌اش گرفت.

دوباره نامه‌ای از طرف شوهر آمد. اين يکی از پستخانه‌ی ديگری بود.

«بچه را با کفش به مدرسه نفرست. من می‌توانم صدای پای او را بشنوم. اين صدا قلب مرا می‌شکند.»

زن به جای کفش، صندل‌های نرم پای بچه کرد. دختر گريه کرد و ديگر حاضر نبود به مدرسه برود.

يک بار ديگر نامه‌ای از طرف شوهر آمد. فاصله‌اش با نامه‌ی گذشته يک ماه بيشتر نبود اما دست خط مرد به نظر زن خيلی قديمی آمد.

«اجازه نده بچه از کاسه‌ی چينی غذا بخورد. می‌توانم صدايش را بشنوم. اين صدا قلب مرا می‌شکند.»

زن با قاشق‌ چوبی خودش به دختر غذا داد. درست مثل سه ساله‌گی‌اش. بعد دورانی را به ياد آورد که دختر واقعاً سه ساله بود و مرد روزهای خوشی را کنار او گذرانده بود. دختر خودش رفت از قفسه‌ی آشپزخانه کاسه‌ی چينی‌اش را برداشت. زن فوراً آن را از دست او گرفت و در باغچه به سنگ کوبيد: صدای شکستن قلب مرد! زن ناگهان ابروهايش را بالا برد. کاسه‌ی خود را به طرف ديوار پرتاب کرد و آن را شکست. آيا اين صدای شکستن قلب شوهرش نبود؟ زن ميز ناهارخوری کوچک را از پنجره به باغچه پرتاب کرد. اين صدا چی؟ زن خود را به ديوار زد و شروع به مشت کوبيدن کرد. خود را روی پارتيشن کاغذی پرت کرد و مثل نيزه از ميان آن گذشت و سقوط کرد. اين صدا چی؟

«مامان، مامان، مامان!»

دختر شيون‌کنان به طرف او دويد. زن به او سيلی زد. آه، به اين صدا گوش کن!

هم چون پژواکی از آن صدا، نامه‌ی ديگری از طرف شوهر آمد. از سرزمين و پست‌خانه‌يی دور و جديد.

«هيچ صدايی در نياوريد. درها را نه ببنديد نه بازکنيد همين‌طور پنجره‌ها را. نفس نکشيد. حتا نبايد اجازه دهيد صدايی از ساعتی که در خانه است بيرون بيايد.

«هردو شما، هردو شما، هردو شما!» زن همان‌طور که نجوا می‌کرد اشکش جاری شد. بعد از آن، ديگر از هيچ‌کدام آن دو، هيچ صدايی شنيده نشد. آن‌ها حتا به کوچک‌ترين صداها پايانی جاودانه بخشيدند. به عبارت ديگر، مادر و دختر هر دو مردند.

و عجيب اين‌جاست که شوهر زن هم کنار آن‌ها دراز کشيد و مرد.



قطار

مترجم: اسدالله امرایی

قطار / داستانی از ریموند کارور


 اسم‌ زن‌ ميس‌ دنت‌ بود و اوايل‌ آن‌ شب‌ هفت‌تيري‌ را روبه‌ مردي‌ گرفته‌ بود. او را وادار كرد كه‌ زانو بزند و توي‌ گل‌ولاي‌ براي‌ زنده‌ ماندن‌ التماس‌ كند. در حالي‌ كه‌ مرد دست‌ به‌ هر خس‌ و خاشاكي‌ مي‌انداخت‌ و اشك‌ در چشمانش‌ مي‌جوشيد، زن‌ لوله‌ي‌ تپانچه‌ را رو به‌ او گرفته‌ بود و هر چه‌ از دهانش‌ درمي‌آمد نثار مرد مي‌كرد. سعي‌ مي‌كرد حالي‌اش‌ كند كه‌ نمي‌تواند با احساسات‌ مردم‌ بازي‌ كند. گفته‌ بود «بي‌حركت!» هرچند مرد به‌ آشغال‌ها چنگ‌ مي‌زد و پاهايش‌ را از ترس‌ تكان‌ مي‌داد. وقتي‌ همه‌ي‌ حرف‌هايش‌ را زد و هر چه‌ به‌ ذهنش‌ مي‌رسيد بار او كرد، پايش‌ را گذاشت‌ پسِ‌ گردنِ‌ مرد و فشار داد و صورتش‌ را لاي‌ گل‌ و لاي‌ فرو برد. بعد رولور را گذاشت‌ توي‌ كيف‌ دستي‌اش‌ و به‌ ايستگاه‌ راه‌آهن‌ برگشت.

روي‌ نيمكتي‌ در سالن‌ انتظار خلوت‌ نشست‌ و كيف‌ دستي‌ را روي‌ دامنش‌ گذاشت. دفتر فروش‌ بليت‌ بسته‌ بود، هيچ‌كس‌ آن‌ دوروبر به‌ چشم‌ نمي‌آمد. حتي‌ پاركينگ‌ ايستگاه‌ هم‌ خالي‌ بود. چشمش‌ روي‌ ساعت‌ ديواري‌ بزرگ‌ ماند. مي‌خواست‌ ديگر به‌ مرد فكر نكند و اين‌ كه‌ بعد از رسيدن‌ به‌ مقصود خودش‌ با او چطور رفتار كرده‌ بود. اما او هم‌ از ياد نمي‌برد كه‌ مردك‌ وقتي‌ به‌ زانو افتاد چه‌ التماسي‌ مي‌كرد و از بيني‌اش‌ چه‌ صداهايي‌ درمي‌آورد. نفس‌ عميقي‌ كشيد، چشمانش‌ را بست‌ و منتظر شنيدن‌ صداي‌ قطاري‌ شد.

در اتاق‌ انتظار باز شد. ميس‌ دنت‌ به‌ آن‌ طرف‌ نگاه‌ كرد و ديد كه‌ دو نفر آمدند تو. يك‌ نفر پيرمردي‌ سفيدمو بود با كراوات‌ سفيد ابريشمي، آن‌ يكي‌ زني‌ ميان‌سال‌ كه‌ سايه‌ي‌ چشم‌ و ماتيك‌ زده‌ بود و دامني‌ بافتني‌ و قرمز رنگ‌ به‌تن‌ داشت. هوا سرد شده‌ بود اما هيچ‌كدام‌شان‌ كت‌ به‌تن‌ نداشتند و پيرمرد پابرهنه‌ بود. در آستانه‌ي‌ در ايستادند، انگار از اين‌كه‌ كسي‌ را در اتاق‌ انتظار مي‌ديدند جا خوردند. سعي‌ كردند طوري‌ رفتار كنند كه‌ گويي‌ حضور او خيلي‌ مايه‌ي‌ نااميدي‌ نيست. زن‌ چيزي‌ به‌ پيرمرد گفت‌ كه‌ ميس‌ دنت‌ نفهميد چه‌ گفته‌ است. دوتايي‌ آمدند داخل. به‌ نظر ميس‌ دنت‌ اين‌طور مي‌آمد كه‌ آن‌ها حال‌ و هواي‌ آشفته‌اي‌ دارند، انگار همين‌ حالا با عجله‌ از جايي‌ دررفته‌ بودند و هنوز فرصت‌ صحبت‌ كردن‌ درباره‌ي‌ آن‌ را نداشته‌اند. ميس‌ دنت‌ فكر كرد شايد مشروب‌ زيادي‌ هم‌ نوشيده‌ باشند. زن‌ و پيرمرد سفيدمو به‌ ساعت‌ نگاه‌ كردند، انگار مي‌خواستند وضع‌ خود را بفهمند و اين‌ كه‌ بعد بايد چه‌ كار كنند.

ميس‌ دنت‌ هم‌ چشم‌ گرداند به‌ طرف‌ ساعت. در اتاق‌ انتظار هيچ‌ چيزي‌ نبود كه‌ ساعت‌ ورود و خروج‌ قطارها را اعلام‌ كند. اما او آماده‌ بود تا هر زماني‌ طول‌ بكشد، به‌ انتظار بماند. مي‌دانست‌ اگر به‌ حد كافي‌ منتظر بماند، به‌ هرحال‌ قطاري‌ خواهد آمد و او سوار مي‌شود و قطار او را از اينجا دور مي‌كند.

پيرمرد به‌ ميس‌ دنت‌ گفت: «عصر به‌خير.»

اين‌ حرف‌ را كه‌ زد، ميس‌ دنت‌ خيال‌ كرد كه‌ عصر معمول‌ تابستاني‌ است‌ و آن‌ آقاي‌ پير آدم‌ مهمي‌ است‌ و كفش‌ و لباس‌ شب‌ به‌ پا و تن‌ دارد.

ميس‌ دنت‌ گفت: «عصر به‌خير.»

زن‌ كه‌ لباس‌ بافتني‌ به‌تن‌ داشت‌ طوري‌ نگاهش‌ كرد كه‌ ميس‌ دنت‌ دستش‌ بيايد كه‌ زن‌ از حضور او در سالن‌ انتظار خشنود نيست.

پيرمرد و زن‌ روي‌ نيمكتي‌ درست‌ روبه‌روي‌ ميس‌ دنت‌ آن‌طرف‌ سالن‌ انتظار نشستند. ميس‌ دنت‌ پيرمرد را تماشا مي‌كرد كه‌ زانوي‌ شلوارش‌ را بالا كشيد و پا روي‌ پا انداخت‌ و پاي‌ با جورابش‌ را تكان‌ داد. بسته‌اي‌ سيگار و يك‌ چوب‌ سيگار از جيب‌ پيراهن‌اش‌ درآورد. سيگاري‌ را توي‌ چوب‌ سيگار كرد و دست‌ به‌ جيب‌ پيراهن‌ برد. بعد دست‌ كرد و جيب‌هاي‌ شلوارش‌ را گشت.

به‌ زن‌ گفت: «من‌ آتش‌ ندارم.»

زن‌ گفت: «من‌ سيگار نمي‌كشم، فكر مي‌كنم‌ اگر مرا بشناسي، آنقدر بايد بداني‌ كه‌ سيگار نمي‌كشم. اگر مي‌خواهي‌ سيگار بكشي، شايد آن‌ خانم‌ كبريت‌ داشته‌ باشد.»

چانه‌اش‌ را بالا آورد و نگاه‌ تندي‌ به‌ ميس‌ دنت‌ انداخت. اما ميس‌ دنت‌ سرش‌ را به‌ نفي‌ تكان‌ داد. كيف‌ دستي‌اش‌ را محكم‌ گرفت. زانوهايش‌ را به‌هم‌ چسباند. انگشت‌هايش‌ كيف‌ را مي‌فشرد.

پيرمرد سفيدمو گفت: «همين‌ يكي‌ را كم‌ داشتيم‌ كه‌ كبريت‌ نداريم.»

بار ديگر جيب‌هايش‌ را گشت. بعد آهي‌ كشيد و سيگار را از روي‌ چوب‌ سيگاري‌ برداشت. آن‌ را توي‌ بسته‌ برگرداند. بعد هم‌ بسته‌ي‌ سيگار و چوب‌ سيگار را توي‌ جيب‌ پيراهن‌اش‌ گذاشت.

زن‌ به‌ زباني‌ حرف‌ مي‌زد كه‌ ميس‌ دنت‌ سر درنمي‌آورد. فكر كرد ايتاليايي‌ باشد چون‌ با سرعت‌ ادا مي‌شد، مثل‌ كلماتي‌ كه‌ سوفيا لورن‌ در فيلمي‌ به‌ زبان‌ مي‌آورد.

پيرمرد سرش‌ را تكان‌ داد و گفت: «من‌ نمي‌توانم‌ پابه‌پاي‌ تو بيايم، خودت‌ هم‌ مي‌داني. خيلي‌ تند حرف‌ مي‌زني. بايد شمرده‌تر حرف‌ بزني. بايد انگليسي‌ حرف‌ بزني. نمي‌توانم‌ به‌ تو برسم.»

ميس‌ دنت‌ دستگيره‌ي‌ كيف‌ را ول‌ كرد و آن‌ را كنار خودش‌ روي‌ نيمكت‌ گذاشت. به‌ دسته‌ي‌ كيف‌ چشم‌ دوخت. مطمئن‌ نبود چه‌ بايد بكند. اتاق‌ انتظار كوچكي‌ بود و او بدش‌ مي‌آمد كه‌ ناگهان‌ از جا بلند شود و برود جاي‌ ديگري‌ بنشيند. چشم‌هايش‌ به‌ طرف‌ ساعت‌ سر خورد.

«اصلاً‌ نمي‌توانم‌ با آن‌ ديوانه‌هاي‌ زنجيري‌ كنار بيايم. فاجعه‌ است! نمي‌شود به‌ زبان‌ بياوري. واي‌ خدا!»

زن‌ اين‌ حرف‌ها را گفت‌ و سرش‌ را تكان‌ داد. خود را روي‌ صندلي‌ ولو كرد، انگار خسته‌ بود. چشم‌ گرداند و مدتي‌ كوتاه‌ به‌ سقف‌ خيره‌ شده.

پيرمرد كراوات‌ ابريشمي‌ را بين‌ انگشت‌هايش‌ گرفت‌ و بي‌هوا آن‌ را بازي‌ داد. دكمه‌اي‌ از پيراهن‌اش‌ را باز كرد و كراوات‌ را تو داد. زن‌ حرف‌ مي‌زد، او انگار به‌ چيز ديگري‌ فكر مي‌كرد.

زن‌ گفت: «براي‌ آن‌ دختر است‌ كه‌ دلم‌ مي‌سوزد. بيچاره‌ تنها و بي‌كس‌ توي‌ خانه‌اي‌ پر از مار و عقرب‌ رها شده‌ است. براي‌ او دلم‌ مي‌سوزد. اوست‌ كه‌ تاوان‌ پس‌ مي‌دهد! نه‌ باقي‌ آن‌ها. حداقل‌ آن‌ يارو عوضي‌ كه‌ بقيه‌ كاپيتان‌ نيك‌ صدايش‌ مي‌كردند، ككش‌ نمي‌گزيد. او مسؤ‌ول‌ همه‌ چيز نبود.»

پيرمرد سر بلند كرد و نگاهي‌ به‌ سالن‌ انتظار انداخت. مدتي‌ هم‌ به‌ ميس‌ دنت‌ خيره‌ شد.

ميس‌ دنت‌ نگاهش‌ را از بالاي‌ سر او به‌ پنجره‌ و بيرون‌ دوخت. تير چراغ‌ برق‌ بلندي‌ را ديد كه‌ نور آن‌ در محوطه‌ي‌ خالي‌ پاركينگ‌ مي‌درخشيد. دست‌هايش‌ را روي‌ دامن‌ به‌هم‌ قلاب‌ كرد و كوشيد به‌ مشكلات‌ خود فكر كند. اما نمي‌توانست‌ حرف‌هاي‌ ديگران‌ را نشنود.

زن‌ گفت: «همين‌قدر به‌ تو بگويم‌ كه‌ دخترك‌ مايه‌ي‌ نگراني‌ من‌ است. به‌ بقيه‌ آن‌ قبيله‌ كي‌ اهميت‌ مي‌دهد؟ همه‌ي‌ وجود آن‌ها را كافه‌ اوله‌ و سيگار و شكلات‌هاي‌ گران‌قيمت‌ سوئيسي‌ گرفته‌ و آن‌ طوطي‌هاي‌ دم‌دراز لعنتي. براي‌ آن‌ها هيچ‌ چيز ارزش‌ ندارد. به‌ چي‌ اهميت‌ مي‌دهند؟ اگر ديگر آن‌ لباس‌ها را نمي‌ديدم، تمام‌ شده‌ بود. مي‌فهمي؟»

پيرمرد گفت: «پس‌ چي. البته‌ كه‌ مي‌فهمم.» پايش‌ را گذاشت‌ كف‌ سالن‌ و پاي‌ ديگرش‌ را روي‌ زانو انداخت. گفت: «خوب‌ حالا زياد نگران‌ نباش.»

زن‌ گفت: «چرا توي‌ آينه‌ نگاهي‌ به‌ خودت‌ نمي‌اندازي؟»

پيرمرد به‌ آرامي‌ خنديد و سر تكان‌ داد: «نگران‌ من‌ نباش. من‌ بدتر از اين‌ها هم‌ به‌ سرم‌ آمده‌ و هنوز اينجا هستم. نگران‌ من‌ نباش.»

زن‌ گفت: «چطور نگران‌ تو نباشم؟ اگر من‌ نباشم‌ كي‌ به‌ فكر توست؟ اين‌ زني‌ كه‌ كيف‌ دستي‌ دارد مي‌خواهد نگران‌ تو باشد؟» آنقدر مكث‌ كرد كه‌ ميس‌ دنت‌ را ورانداز كند و ادامه‌ داد: «جدي‌ مي‌گويم، آميكو ميو. فقط‌ يك‌ نگاه‌ به‌ خود بينداز! خداي‌ من، اگر من‌ اين‌ كله‌ام‌ پر نبود، تا حالا ده‌بار ديوانه‌ شده‌ بودم. بگو ببينم‌ اگر من‌ به‌ فكر تو نباشم، كي‌ مي‌خواهد به‌ فكر تو باشد؟ من‌ از تو سؤ‌ال‌ جدي‌ دارم. تو كه‌ اين‌قدر سرت‌ مي‌شود، جواب‌ مرا بده.»

پيرمرد سفيدمو بلند شد و بعد دوباره‌ نشست: «فقط‌ لازم‌ نيست‌ نگران‌ من‌ باشي. نگران‌ يكي‌ ديگر باش. اگر مي‌خواهي‌ به‌ فكر كسي‌ باشي، به‌ فكر دخترك‌ و كاپيتان‌ نيك‌ باش. وقتي‌ مي‌گفت‌ جدي‌ نمي‌گويم‌ و فقط‌ عاشق‌ او هستم‌ تو توي‌ اتاق‌ ديگر بودي. عين‌ همين‌ حرف‌ها را زد.»

زن‌ داد زد: «مي‌دانستم‌ هم‌چو چيزي‌ مي‌شود!» انگشت‌هاي‌ خود را جمع‌ كرد و به‌ شقيقه‌اش‌ فشار آورد. «مي‌دانستم‌ هم‌چو حرفي‌ به‌ من‌ مي‌زني! اما من‌ تعجب‌ نمي‌كنم. نه‌ تعجبي‌ ندارد. مگر پلنگ‌ مي‌تواند پيسه‌هاي‌ خود را پاك‌ كند. حرف‌هاي‌ راست‌ هيچ‌وقت‌ به‌ زبان‌ نمي‌آيد. زندگي‌ كن‌ و ياد بگير. حالا كي‌ مي‌خواهي‌ بيدار شوي؟ خنگ‌ خدا؟ جواب‌ مرا بده. مگر تو قاطري‌ كه‌ اول‌ بكوبند توي‌ ملاجت‌ كه‌ راه‌ بيفتي؟ اوه‌ ديو ميو! چرا يك‌ نگاهي‌ توي‌ آينه‌ به‌ خودت‌ نمي‌اندازي؟ برو جلو آينه‌ يك‌ نگاه‌ به‌ خودت‌ بينداز.»

پيرمرد از روي‌ نيمكت‌ بلند شد و به‌ طرف‌ شير آبخوري‌ رفت. يك‌ دست‌ را به‌ پشت‌ گذاشت‌ و با دست‌ ديگرش‌ شير را چرخاند و خم‌ شد تا آب‌ بنوشد. بعد راست‌ ايستاد و با پشتِ‌ دست‌ چانه‌اش‌ را پاك‌ كرد. بعد هر دودست‌ را به‌ پشت‌ برد و در اتاق‌ انتظار قدم‌ زد، انگار آمده‌ بود پياده‌روي.

اما ميس‌ دنت‌ مي‌ديد كه‌ چشم‌هاي‌ او كف‌ اتاق‌ را مي‌كاود و نيمكت‌ها و زيرسيگاري‌ها را مي‌گردد. فهميد كه‌ دنبال‌ كبريت‌ است‌ و متأسف‌ بود كه‌ كبريت‌ ندارد به‌ او تعارف‌ كند.

زن‌ برگشته‌ بود و حركات‌ پيرمرد را مي‌پاييد. صدايش‌ را بلند كرد و گفت: «مرغ‌ سوخاري‌ كنتاكي‌ در قطب‌ شمال! سرهنگ‌ ساندرز با لباس‌ اسكيمو و چكمه. همين‌ كار را خراب‌ مي‌كند! هر چيزي‌ حد و مرزي‌ دارد!»

پيرمرد جواب‌ نداد. همچنان‌ اتاق‌ را مي‌گشت‌ و دم‌ پنجره‌ي‌ جلويي‌ ايستاد. دست‌ به‌ پشت‌ دم‌ پنجره‌ ايستاد و به‌ پاركينگ‌ خالي‌ نگاه‌ كرد.

زن‌ به‌ طرف‌ ميس‌ دنت‌ برگشت. پارچه‌ي‌ آستين‌ و زير بغل‌ لباس‌ خود را كشيد: «دفعه‌ي‌ ديگر اگر خواستم‌ فيلمي‌ درباره‌ي‌ پوينت‌ بارو، آلاسكا و بوميان‌ اسكيمويي‌ امريكايي‌ ببينم، مي‌گويم. خداي‌ من‌ نمي‌شود روي‌ آن‌ قيمت‌ بگذاري. بعضي‌ها تا كجاها كه‌ پيش‌ نمي‌روند. عده‌اي‌ دشمن‌هاي‌ خودشان‌ را دق‌ مي‌دهند و مي‌كشند. اما بايد آنجا باشي‌ كه‌ بفهمي.» زن‌ به‌ ميس‌ دنت‌ خيره‌ شده‌ بود و انگار مي‌خواست‌ شيرش‌ كند كه‌ موضع‌ مخالف‌ بگيرد.

ميس‌ دنت‌ كيف‌ دستي‌اش‌ را برداشت‌ و روي‌ دامن‌ خود گذاشت. به‌ ساعت‌ نگاه‌ كرد، كه‌ انگار خيلي‌ كند بود، گويي‌ هيچ‌ تكان‌ نمي‌خورد.

زن‌ به‌ ميس‌ دنت‌ گفت: «تو خيلي‌ حرف‌ نمي‌زني. اما شرط‌ مي‌بندم‌ اگر يكي‌ راهت‌ بيندازد، حرف‌هاي‌ زيادي‌ براي‌ گفتن‌ داشته‌ باشي. مگر نه؟ ولي‌ غلط‌ نكنم‌ آدم‌ آب‌ زيركاهي‌ هستي. دوست‌ داري‌ بنشيني‌ و دهان‌ كوچولويت‌ را ببندي‌ تا ديگران‌ از بس‌ حرف‌ مي‌زنند كف‌ كنند. درست‌ نمي‌گويم. آب‌ راكد. اسمت‌ همين‌ است. ديگر. مگر نه؟ تو را چي‌ صدا مي‌كنند؟»

ميس‌ دنت‌ گفت: «ميس‌ دنت. اما من‌ كه‌ شما را نمي‌شناسم.» زن‌ گفت: «لابد خيال‌ كردي‌ من‌ تو را مي‌شناسم. تحفه! نه‌ مي‌شناسم‌ نه‌ دلم‌ مي‌خواهد بشناسم. همان‌جا كه‌ هستي‌ بتمرگ‌ و تو خودت‌ باش. هيچ‌چيزي‌ را عوض‌ نمي‌كند. من‌ خودم‌ آن‌ چيزي‌ را كه‌ بايد بدانم‌ مي‌دانم. اين‌ را هم‌ مي‌دانم‌ كه‌ بودار است!»

پيرمرد از دم‌ پنجره‌ كنار رفت‌ و از اتاق‌ انتظار خارج‌ شد.

يك‌ دقيقه‌ بعد برگشت، سيگاري‌ را در چوب‌ سيگار گذاشته‌ و روشن‌ كرده‌ بود و انگار حالش‌ جا آمده‌ بود. كنار زن‌ نشست.

گفت: «كبريت‌ پيدا كردم، آنجا بود، يك‌ قوطي‌ كبريت‌ درست‌ لب‌ جدول. لابد از دست‌ يكي‌ افتاده‌ بود.»

زن‌ گفت: «تو همه‌اش‌ شانس‌ مي‌آوري. اين‌ تو زندگي‌ تو يك‌ امتياز است. هركس‌ هم‌ نمي‌دانست. من‌ از اين‌ موضوع‌ خبر داشتم. شانس‌ تو زندگي‌ خيلي‌ مهم‌ است.» نگاهي‌ به‌ ميس‌ دنت‌ انداخت‌ و گفت: «دختر خانم، شرط‌ مي‌بندم‌ كه‌ تو توي‌ زندگي‌ات‌ به‌ اندازه‌ي‌ سهمت‌ سعي‌ و خطا داشته‌اي. مي‌دانم‌ كه‌ داشته‌اي. قيافه‌ات‌ داد مي‌زند. اما نمي‌خواهي‌ حرف‌ بزني. خوب، خيلي‌ خوب، حرف‌ نزن. بگذار ما حرف‌ بزنيم. پا به‌ سن‌ مي‌گذاري. آن‌وقت‌ حرف‌ براي‌ گفتن‌ پيدا مي‌كني. صبر كن‌ هم‌سن‌ من‌ شوي. يا هم‌سن‌ او.»  با انگشت‌ شست‌ به‌ پيرمرد اشاره‌ كرد. «كار خداست. خودش‌ به‌ سراغ‌ تو مي‌آيد. وقتش‌ كه‌ برسد مي‌آيد. لازم‌ نيست‌ دنبالش‌ بروي. خودش‌ پيدا مي‌كندت.»

ميس‌ دنت‌ از روي‌ نيمكت‌ بلند شد و كيف‌ دستي‌اش‌ را برداشت‌ و به‌ طرف‌ شير آبخوري‌ رفت. از شير آب‌ نوشيد و برگشت‌ و نگاهشان‌ كرد. پيرمرد سيگارش‌ را تمام‌ كرده‌ بود. ته‌ مانده‌ي‌ سيگار را از روي‌ چوب‌ سيگار برداشت‌ و آن‌ را زير نيمكت‌ انداخت. چوب‌ سيگار را كف‌ دست‌ خود تكاند. بعد توي‌ سوراخ‌ آن‌ فوت‌ كرد و بعد آن‌ را توي‌ جيب‌ پيراهن‌اش‌ گذاشت. حالا او هم‌ به‌ ميس‌ دنت‌ نگاه‌ مي‌كرد. چشم‌ به‌ او دوخت‌ و همراه‌ زن‌ منتظر ماند. ميس‌ دنت‌ خودش‌ را جمع‌وجور كرد كه‌ حرف‌ بزند. نمي‌دانست‌ از كجا شروع‌ كند، اما فكر كرد شايد از هفت‌تيري‌ بگويد كه‌ توي‌ كيف‌ دارد. شايد هم‌ به‌ آن‌ها مي‌گفت‌ كه‌ آن‌ شب‌ چيزي‌ نمانده‌ بود كه‌ مردي‌ را بكشد.

اما در همان‌ لحظه‌ صداي‌ قطار را شنيدند. اول‌ صداي‌ سوت‌ قطار آمد، بعد صداي‌ چرخ‌هاي‌ آن. بعد هم‌ صداي‌ زنگ‌ خطر كه‌ وقتي‌ مستحفظِ‌ خط‌آهن‌ در تقاطع‌ پايين‌ مي‌آيد، به‌ گوش‌ مي‌رسد. زن‌ و پيرمرد از روي‌ نيمكت‌ بلند شدند و به‌ طرف‌ در حركت‌ كردند. پيرمرد در را براي‌ همراه‌ خود باز كرد و بعد لبخندي‌ زد و با انگشت‌ به‌ ميس‌ دنت‌ تعارف‌ كرد كه‌ جلوتر از او برود. ميس‌ دنت‌ كيف‌ را جلو خود گرفت‌ و به‌ دنبال‌ زن‌ بزرگتر رفت.

قطار يك‌ بار ديگر سوت‌ خود را دميد و از سرعت‌ خود كاست‌ و در ايستگاه‌ متوقف‌ شد. چراغ‌ كابين‌ لكوموتيو روي‌ ريل‌ها مي‌افتاد. دو واگن‌ كه‌ اين‌ قطار كوچك‌ را تشكيل‌ مي‌داد، روشن‌ روشن‌ بود و اين‌ سه‌ نفر روي‌ سكوي‌ راه‌آهن‌ مي‌ديدند كه‌ قطار خالي‌ است. اما اين‌ قضيه‌ آن‌ها را خيلي‌ متعجب‌ نكرد. در واقع‌ اگر در قطار مسافر زيادي‌ مي‌ديدند بايد تعجب‌ مي‌كردند.

يكي‌ دو مسافر توي‌ واگن‌ها از پنجره‌ به‌ بيرون‌ نگاه‌ كردند و به‌ نظرشان‌ خيلي‌ غريب‌ آمد كه‌ اين‌ آدم‌ها را روي‌ سكو مي‌ديدند كه‌ اين‌ وقت‌ شب‌ خود را آماده‌ مي‌كنند كه‌ سوار قطار شوند. چه‌ كاري‌ آن‌ها را بيرون‌ كشيده‌ است؟ اين‌ ساعت‌ وقتي‌ بود كه‌ مردم‌ به‌ فكر خوابيدن‌ مي‌افتند. آشپزخانه‌ي‌ خانه‌هاي‌ بالاي‌ تپه‌ي‌ پشت‌ ايستگاه‌ تميز و مرتب‌ بود، ماشين‌هاي‌ ظرفشويي‌ چند ساعتي‌ مي‌شد كه‌ از چرخش‌ افتاده‌ و همه‌ چيز مرتب‌ سر جاي‌ خودش‌ قرار گرفته‌ بود. چراغ‌هاي‌ خواب‌ اتاق‌ خواب‌ بچه‌ها روشن‌ بود. يكي‌ دو دختر نوجوان‌ شايد هنوز رُماني‌ مي‌خواندند و موقع‌ خواندن‌ حلقه‌اي‌ از موي‌ خود را با انگشت‌ بازي‌ مي‌دادند. اما تلويزيون‌ها خاموش‌ بود. زن‌ و شوهرها خود را براي‌ شب‌ آماده‌ مي‌كردند. پنج‌ شش‌ مسافر قطار در واگن‌ها از پنجره‌ نگاه‌ مي‌كردند و مانده‌ بودند كه‌ اين‌ سه‌ نفر در سكو چه‌ مي‌كنند.

زني‌ ميان‌سال‌ را ديدند كه‌ آرايش‌ غليظي‌ داشت‌ و دامن‌ بافتني‌ گلي‌ رنگي‌ پوشيده‌ بود و از پله‌ها بالا آمد. پشت‌ سرش‌ زني‌ جوان‌تر آمد با بلوز و دامن‌ تابستاني‌ كه‌ كيف‌دستي‌اش‌ را محكم‌ در دست‌ گرفته‌ بود. پشت‌ سر آن‌ها پيرمردي‌ آمد كه‌ به‌ آرامي‌ حركت‌ مي‌كرد و مغرورانه‌ گام‌ برمي‌داشت، پيرمرد موي‌ سفيدي‌ داشت‌ و كراوات‌ سفيد زده‌ بود اما كفش‌ به‌پا نداشت. بالطبع‌ مسافران‌ خيال‌ مي‌كردند اين‌ سه‌ نفر كه‌ سوار مي‌شوند با هم‌ هستند و اطمينان‌ داشتند كه‌ كار اين‌ سه‌ نفر هر چه‌ بوده‌ آخر و عاقبت‌ خوشي‌ نداشته‌ است. اما مسافران‌ در طول‌ زندگي‌شان‌ چيزهاي‌ عجيب‌ و غريب‌تر از اين‌ زياد ديده‌ بودند. مي‌دانستند دنيا پر است‌ از آدم‌هاي‌ جورواجور و كارهاي‌ گوناگون. اين‌ يكي‌ خيلي‌ هم‌ بد نبود. به‌ همين‌ دليل‌ ديگر به‌ آن‌ سه‌ نفر فكر نكردند كه‌ از راهرو گذشتند و جا گرفتند. زن‌ و پيرمرد سفيدمو كنار هم‌ و زن‌ جوان‌ كيف‌ به‌ دست‌ چند صندلي‌ عقب‌تر. مسافران‌ به‌ ايستگاه‌ خيره‌ شدند و به‌ فكر كار و بار خودشان‌ فرو رفتند، همان‌ چيزهايي‌ كه‌ پيش‌ از رسيدن‌ به‌ ايستگاه‌ مشغول‌شان‌ كرده‌ بود.

مأمور ايستگاه‌ نگاهي‌ به‌ ريل‌ انداخت، بعد برگشت‌ و به‌ مسيري‌ كه‌ قطار از آن‌ آمده‌ بود نگاه‌ كرد. دستش‌ را بالا آورد و با فانوس‌ به‌ لكوموتيوران‌ علامت‌ داد. راننده‌ي‌ قطار منتظر همين‌ بود. دستگيره‌ را چرخاند و اهرمي‌ را خواباند. قطار به‌ راه‌ افتاد. ابتدا به‌ آهستگي‌ حركت‌ كرد و بعد سرعت‌ گرفت. تندتر و تندتر رفت‌ و باز ديگر با سرعت‌ از حومه‌ي‌ تاريك‌ شهر گذشت.

واگن‌هاي‌ روشن‌ آن‌ بر كف‌ جاده‌ نور مي‌انداخت.

 



 
 
 

مزه عشق

برگردان: آسو حيدري

مزه عشق / داستانی از جان کولیر


 آلن اوستن، مثل يك بچه گربه ناآرام، از پله هاي تاريك حوالي خيابان پِل كه قيژ قيژ صدا مي‌كردند، بالا رفت. چند دقيقه‌اي توي پاگرد كم نور ايستاد  و دور و بر را پائيد  و اسمي را كه خيلي نامشخص روي يكي از درها نوشته شده بود پیدا کرد.

همان‌طور كه بهش گفته بودند، در را هُل داد و اتاق كوچكي ديد كه غير از يك ميز نهار خوري قديمي، يك صندلي راحتي و يك صندلي معمولي، مبلمان ديگري نداشت. روي يكي از ديوارهاي زرد رنگ، دو تا قفسه بود كه سر هم، دوازده تایي بطري و شيشه توش بود.

پيرمردي روي صندلي راحتي نشسته بود و روزنامه مي‌خواند. آلن بدون معطلي كارتي را كه بهش داده بودند، دستش داد. پيرمرد خيلي مودبانه گفت: «بفرماييد بنشينيد آقاي اندرسون. از آشنايتون خوشبختم.»

آلن پرسيد: «واقعيت داره شما معجوني داريد كه...ام... معجزه مي‌كنه؟»

پير مرد پاسخ داد: «آقاي عزيز من تو اين تجارت سهم عظيمي ندارم... من معجون ملين يا معجوني كه باعث بشه دندون در بياد نمي‌فروشم... اما همون‌طور كه هست، متنوعه. فكر نمی‌‌كنم هيچ كدوم از چيـزهائي كه مي‌فروشم اثري فراتر از اينكه بشه دقيقاً معمولي توصيفش كرد، داشته باشه.»

 آلن شروع كرد:«خوب، راستش رو بخوايد...»

پيرمرد دستش را طرف يكي از شيشه‌هاي قفسه برد و بين كلام پسر گفت:«مثلاً همين‌جا. اين معجونيه كه مثل آب بيرنگه، تقريباً بدون طعمِ و وقتي توي قهوه، شير، شراب و هر نوشيدني ديگه‌اي ريخته مي‌شه، اصلاً احساس نمي‌شه. وتوي هيچ نوع كالبد شكافي هم تشخيص داده نمي‌شه.»

آلن كه خيلي ترسيده بود، گفت: «منظورتون اينه كه سمه؟»

پيرمرد با بي‌تفاوتي گفت: «دوست داري اسم‌شو دستكش پاك كن بذار. شايد دستكش هم پاك بكنه. من هيچوقت امتحانش نكردم. ممكنه يكي بگه اين زندگي پاك كنِ. زندگي هم گاهي نياز به پاك شدن داره»

آلن گفت: « نه! من اصلاً از اين جور چيزها نمي‌خوام.»

پيرمرد گفت: « احتمالاً اين هم دقيقاً همين طوره. مي‌دوني قيمتش چنده؟ براي يك قاشق چاي خوري، كه كافي هم هست، پنج هزار دلار مي‌خوام نه كمتر. حتي يك پني هم تخفيف نمي‌دم.»

آلن با نگراني گفت: «اميدوارم همه معجون‌هاتون به اين گروني نباشن.»

پيرمرد گفت: «نه عزيزم. مثلاً اصلاً خوب نيست كه يه شربت عشق اينقدر گرون باشه. جوان‌هائي كه شربت عشق مي‌خوان به ندرت پنج هزار دلار پول دارن. اگه داشتن احتياجي به شربت عشق نداشتن.»

آلن گفت: «خب، خدا رو شكر.»

پيرمرد گفت: «من قضيه رو اينطوري  نگاه مي‌كنم. با يه دونه، مشتري رو راضي نگه دار، وقتي احتياج داشته باشه براي گرفتن بعدي هم مي‌آد. حتي اگه گرون‌تر هم باشه. حتي اگه لازم باشه بخاطرش پس انداز مي‌كنه.»

آلن گفت: «پس شما واقعاً شربت عشق مي‌فروشيد؟»

پيرمرد دستش را براي برداشتن يك شيشه ديگر دراز كرد و گفت: «اگه شربت عشق نمی‌‌فروختم، كه بقيه چيزها رو هم بهت نمي‌گفتم. آدم فقط وقتي توي موقعيتی‌يه كه مجبوره، مي‌تونه تا اين حد اعتماد كنه.»

آلن گفت: «و اين شربت‌ها...م...فقط...فقط...»

پيرمرد گفت:«نه. اثرشون دائميِ و خيلي بيشتر از هيجان‌هاي موقت هم قوی‌یه. اما شامل اون هم مي‌شه. اثرش زياد، موثر و ازليِ.»

آلن سعي مي‌كرد متفكر و بي‌تفاوت به نظر برسد. گفت: «عجب! چقدر جالب.»

پيرمرد گفت: « البته بُعد معنويش را هم در نظر بگير.»

آلن گفت: «بله البته. اينكار رو مي‌كنم.»

پيرمرد گفت: «اين شربت بي‌تفاوتي رو با وقف شدن جايگزين مي‌كنه و بجاي تحقير، تحسين مي‌آره. مقدار خيلي كمي رو به بانوي جوان بده_ تو آب پرتقال، سوپ، يا نوشابه مزه‌ش حس نمي‌شه_ و بعد هر قدر هم شاد و بي‌خيال باشه كاملاً تغيير مي‌كنه. ديگه هيچي نمي‌خواد بجز خلوت و تو.»

آلن گفت: «باورم نمي‌شه! خيلي به مهموني علاقه داره.»

پيرمرد گفت: «ديگه خوشش نمي‌آد. مي‌ترسه توي مهموني‌ها دخترهاي خوشگل ببيني.»

آلن با ذوق پرسيد: «يعني حسود مي‌شه؟ بخاطر من؟»

-بله. مي‌خواد كه همه چيز و همه كسِ تو باشه.

-اون همين الان هم همه كس منه. ولي اعتنا نمي‌كنه.

-اعتنا مي‌كنه. وقتي از اين بخوره. بلافاصله اعتنا مي‌كنه، تو تنها محبوب زندگيش مي‌شي.

آلن داد زد: «معركه ست!»

پيرمرد گفت: «بعد مي‌خواد از همه كارهات سر در بياره. هر چي كه توي روز برات اتفاق مي‌افته رو مي‌خواد بدونه. كلمه به كلمه شو. دلش مي‌خواد بدونه به چي فكر مي‌كني، چرا لبخند مي‌زني، چرا سرحال نيستي.»

آلن فرياد زد: «اين عشقه!»

پيرمرد گفت: «بله. با چه دقتي ازت مراقبت خواهد كرد! هيچوقت نمي‌ذاره خسته بشي، تو جاي نامرتب بشيني، يا غذات آماده نباشه. اگه يه ساعت دير كني، وحشت مي‌كنه. فكر مي‌كنه كشته شدي يا يه پري تو رو ازش دزديده.»

آلن كه از ذوق دست و پايش را گم كرده بود، گفت: «به سختي مي‌تونم دايانا رو اينطوري مجسم كنم.»

پيرمرد گفت: «لازم نيست از قوه تخيل استفاده كني. و به هر حال، چون هميشه حوري هائي هم دور و برمون وجود دارن، اگه به هر ترتيب تو چنگشون هم افتادي، بعدها، دچار لغزش شدي، لزومي نداره نگران بشي. اون تو رو خواهد بخشيد، بالاخره. البته به شدت لطمه مي‌خوره، ولي تو رو خواهد بخشيد... در نهايت.»

آلن با غضب گفت: «همچين چيزي اتفاق نخواهد افتاد.»

پيرمرد گفت: «البته. ولي اگر بيفته هم جاي نگراني نداره.  هيچوقت ازت جدا نمي‌شه. نه! و البته خودش هيچوقت يه ذره هم...كمترين ناراحتي  رو برات به وجود نمي‌آره.»

آلن گفت: «و قيمتش چنده اين معجون خارق العاده؟»

پيرمرد گفت: «اين به اندازه اون دستكش پاك كن، يا همون زندگي پاك كن، اون اسمي كه من بعضي وقت‌ها روش ميذارم، گرون نيست. نه. اون پنج هزار دلاره، بدون يك پني تخفيف. آدم بايد سنش از تو بيشتر باشه كه تو اين كارها بيفته. بايد بخاطرش كلي پول جمع كني.»

آلن گفت: «و شربت عشق؟»

پيرمرد كشو ميز آشپزخانه را باز ‌كرد و بطري كوچكي كه نسبتاً كثيف به نظر مي‌رسيد، درآورد وگفت: «بله اين. اين فقط يه دلاره.»

آلن پيرمرد را نگاه مي‌كرد. پیرمرد  داشت بطري را پر مي‌كرد. گفت: « نمي‌تونم بگم چقدر ازتون ممنونم.»

پيرمرد گفت: «من دوست دارم در حق مشتري‌هام لطف كنم. بعدها برمي‌گردن. زماني كه نسبتاً اوضاع‌شون بهتر شده و مي‌خوان چيزهاي گرون‌تر بخرن. بفرماييد. اثرش رو خودتون خواهيد ديد.»

آلن گفت: «باز هم ممنونم. خدا نگهدار.»

پيرمرد گفت: « به اميد ديدار.»