بعضی وقت ها می گوییم چون گرفتاریم از خدا غافلیم


کاش می دانستیم


چون از خدا غافلیم گرفتاریم


اولین روز بارانی

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور؟

پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود

و سومین روز چطور؟

گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد.

وچند روز پیش را چطور؟

به خاطر داری؟

که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو...

خدا وجود دارد یا نه؟

(*خدا وجود دارد یا نه؟  *)


مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضيو درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟

من اينجا هستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم مشتري با اعتراض گفت : پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند آرایشگر گفت : آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند .

مشتري گفت : دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند .براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد

ذهن منحرف

يه پسربچه کلاس اولی به معلمش میگه: خانوم معلم من باید برم کلاس سوم 

معلمش با تعجب میپرسه برای چی ؟

اونم میگه: آخه خواهر من کلاس سومه اما من از اون بیشتر میدونم و باهوش ترم 

 توی زنگ تفریح معلمه به مدیر مدرسه موضوع رو میگه اونم خوشش میاد میگه بچه رو بیار تو دفتر من چند تا تست ازش بگیریم ببینیم چی میگه . 

ادامه نوشته

بال هایت کجاست؟؟؟

 

 

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید. آنگاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو ر ا با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بال هایت را کجا گذاشتی؟ انسان دست بر شانه هایش گذ اشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!!!!! 

آسمان در هرکجا  

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد اهنگ است

بیا ره توشه برداریم. قدم در راه برگشت بگذاریم      

ببینم آسمان در هرکجا 

ایا همین رنگ است؟ 

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...

 ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...

 مي تواند تنها يك همسر داشته باشد

 و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....

براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است

 و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...

 در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

 او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

 او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني....

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....

 او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ....

 او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛

 پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

 چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

 زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

 گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

 سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این رنج است

(منبع اين مطلب مشخص نيست)

انسان‌ها

انسان‌ها

دکتر علی شريعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسيم کرده است:

١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم مي‌شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.

 

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويت‌شان را به ازای چيزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصيت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آيند. مرده و زنده‌‌شان يکی است.

 

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.

 

٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.

شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها.

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما مي‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک مي‌کنيم، باز مي‌شناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گيريم قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سکوت می‌کنيم و غرقه در حضور آنان مست می‌شويم و درست در زماني که می‌روند يادمان می‌آيد که چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اين‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست

 او جانشين همه نداشتنهاست

 نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است

 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی

 ای پناهگاه ابدی

 تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی

آنقدر دوستت دارم

آنقدر دوستت دارم

که هر چه بخواهی همان را بخواهم

اگر بروی شادم

اگر بمانی شادتر

تو را شاد تر می خواهم

با من یا بی من

بی من اما

شادتر اگر باشی

کمی

- فقط کمی -

ناشادم

  و این همان عشق است

عشق همین تفاوت است

همین تفاوت که به مویی بسته است

و چه بهتر که به موی تو بسته باشد

خواستن تو تنها يک مرز دارد

و آن نخواستن توست

و فقط يک مرز ديگر

و آن آزادي توست

تو را آزاد مي خواهم

عبدا... صمدیان

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

  دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

  این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

  باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

 فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

 شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

 توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

 توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

 توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

 در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

 برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

 بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

 سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

 اما بگذار به سن تو برسند!

 بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 غریب است دوست داشتن.

 و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

 وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

 و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

 به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

 تقصیر از ما نیست؛

 تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

 

نویسندشو نمیدونم کیه. ولی دلمو تکون داد

روزگار

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم

سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم

 

 

(حسین پناهی)

این آپ از یک دل شکستست... اگر دوست داشتی تا آخرش بخون...

 

 

نیستِش.... نمی دونم کجاست...

چه می کُنه... ولی می دونم که نَدارمش...

هیچ وقت نخواستم که تُو رو با چشمات به یاد بیارم...

نمی خواستم که تُو رو٬ توی گُم ترین آرزوهام ببینم...

نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم هنوزم دوستت دارم...

آخه حال و هوایِ پریشونیِ تو رو نداشتم...

تو گیر و دارِ...... نبودم.....

ای بابا...

دلِ تو٬ هیچ... حالِ اون٬ خوش...

اِی بی مُروّت.....

دیگه دلی می مونه که مثلِ دلِ کبوتر بتپه

که با شما از جون و زندگیش بگه؟؟؟

بگه که:

هنوز زندَست... هنوز زندَست... هنوز زندَست...

اگه صدا صدایِ منه... نفس اگه نفسِ توه...

بذار که اون خوش غیرتاش بدونن

که دل دله و با این...

دیگه دل نیست... دیگه دل نمی شه...

نه دیگه این واسه ما دل نمی شه....

نمی دونی چقدر به بودنت در کنارم احتیاج دارم...

 

 به جای دسته گلی که فردا بر قبرم نثار

می کنی

امروز با شاخه گلی کوچک شادم کن

به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم

می ریزی

امروز با تبسمی شادم کن

به جای متن های تسلیت که فردا برایم

می نویسی

امروز با یک پیغام کوچک خوشحالم کن

من امروز به تو نیاز دارم نه فردا...

این آپ رو تقدیم می کنم به تموم نارفیقا... نمک می خورن و نمکدون می شکنن... واقعا متاسفم... برای تک تک

 

 

مرا با این پریشانی کسی جز من نمی فهمه...

شکستن های روحم را به غیر از تن نمی فهمه...

همیشه فکر می کردم برایت آرزو هستم...

همان یک روزنه نوری که داری پیشِ رو هستم...

ولی امروز می بینم تمامش خواب بود و بس...

خیالِ تشنه از رویا فقط سیراب بود و بس...

مسیر چشمهایت را شب ها ناگاه گم کردم...

چراغی نیست٬ راهی نه٬ چگونه بی تو برگردم؟؟؟

نمی دانی چقدر از این شب دلتنگی می ترسم...

و از آواز تنهایی٬

از این آهنگ می ترسم...

همیشه سرنوشتِ من مقیمِ دردِ آبادیست...

کدامین دست ویرانگر درِ خوشبختی ام را بست؟؟؟

ببین ای دوست مرگِ دل چگونه سوگوارم کرد...

رسید افزوده طوفان را خراب و بی قرارم کرد...

دلم در دوردستی است مثالِ بید می لرزد...

به جانت جانِ شیرینم...

به دیدارت نمی لرزد...

تموم شد

هر کسی اومد سنگی به دلم زد و رفت...

با محبتش آشنام کرد و رفت...

با تمام عشقش عاشقم کرد و رفت...

با تمام احساسش رفیقم کرد و رفت...

یک روزی هم با کوله بار غمش تنهام٬

گذاشت و رفت...

حالا من موندم و با خاطرات رفتنش...

چی بخونم

 

چی بخونم وقتی چشمام از حضورِ گریه خیسه؟

وقتی هیچ کس نمی تونه غصه هامو بنویسه!

چی بخونم وقتی قلبت منو از تو قصه رونده؟

وقتی که به جز یه سایه کسی پیشِ من نمونده!

چی بخونم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره؟

وقتی هیچ کس نمی تونه تو رو پیش من بیاره!

شبِ بی نفسی٬ شبِ بلندِ تنهایی!

تو که همنفسی٬ بگو کجای دنیایی؟

شبِ گریه ی من٬ شبِ سیاهِ بیداری!

غمِ رفتنِ تو٬ شده یه دشنه ی کاری!

چی بگم وقتی ترانه بی تو جلوه یی نداره؟

وقتی آواز من تنها توی کوچه جا می ذاره!

وقتی توی آسمونم چشمکِ ستاره ای نیست!

وقتی که برای بغضم جُز شکستن چاره ای نیست!

چی بخونم وقتی هیچ کس منو از خودم ندزدید!

وقتی غربتِ صدامو کسی غیرِ تو نفهمید!

شبِ بی نفسی٬ شبِ بلندِ تنهایی!

تو که همنفسی٬ بگو کجای دنیایی؟

شبِ گریه ی من٬ شبِ سیاهِ بیداری!

غمِ رفتنِ تو٬ شده یه دشنه ی کاری!!!

بارونو دوست دارم هنوز چون تو رو یادم میاره

بارونو دوست دارم هنوز چون تو رو یادم میاره

به اسم " نیلوفر "

 

به اسم " نیلوفر "

از مرز خوابم مي گذشتم،

سايه تاريك يك نيلوفر

روي همه اين ويرانه ها فرو افتاده بود .

كدامين باد بي پروا

دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟

***

در پس درهاي شيشه اي رؤياها،

در مرداب بي ته آيينه ها،

هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم

يك نيلوفر روييده بود .

گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت

و من در صداي شكفتن او

لحظه لحظه خودم را مي مردم .

***

بام ايوان فرو مي ريزد

و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد .

كدامين باد بي پروا

دانه نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟

***

نيلوفر روييد،

ساقه اش از ته خواب شفّا هم سركشيد

من به رؤيا بودم

سيلاب بيداري رسيد

چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم

نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود

در رگهايش من بودم كه مي دويدم

هستي اش در من ريشه داشت

همه من بود

كدامين باد بي پروا

دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد

 

 

 

آب در حوض نبود

رفته بودم سر حوض

تا ببينم شايد، عكس تنهايي خود را در آب،

آب در حوض نبود.

ماهيان مي‌گفتند:

هيچ تقصير درختان نيست.

ظهر دم‌ كرده‌ تابستان بود،

پسر روشن آب، لب پاشويه نشست

و عقاب خورشيد، آمد او را به هوا برد كه برد.


به ‌درك راه نبرديم به اكسيژن آب.

برق از پولك ما رفت كه رفت.

ولي آن نور درشت،

عكس آن ميخك قرمز در آب

كه اگر باد مي آمد دل او، پشت چين‌هاي تغافل مي ‌زد،

چشم ما بود.

روزني بود به اقرار بهشت.


تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت كن

و بگو ماهي‌ها حوضشان بي‌آب است.


باد مي رفت به سر وقت چنار.

من به سر وقت خدا مي رفتم

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد_فروغ فرخ زاد

 

 

 

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد

به جويبار که در من جاري بود

به ابرها که فکرهاي طويلم بودند

به رشد دردناک سپيدارهاي باغ که با من

از فصل هاي خشک گذر ميکردند

به دسته هاي کلاغان

که عطر مزرعه هاي شبانه را

براي من به هديه ميآورند

به مادرم که در آينه زندگي ميکرد

و شکل پيري من بود

و به زمين ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را

از تخمه هاي سبز ميانباشت - سلامي ، دوباره خواهم داد

 

 

 

ميآيم ، ميآيم ، ميآيم

با گيسويم : ادامهء بوهاي زير خاک

با چشمهام : تجربه هاي غليظ تاريکي

با بوته ها که چيده ام از بيشه هاي آنسوي ديوار

ميآيم ، ميآيم ، ميآيم

و آستانه پر از عشق ميشود

و من در آستانه به آنها که دوست ميدارند

و دختري که هنوز آنجا ،

در آستانهء پر عشق ايستاده ، سلامي دوباره خواهم داد

پرنده فقط يک پرنده بود_ فروغ فرخ زاد

 

 

پرنده گفت : " چه بويي ، چه آفتابي ، آه

بهار آمده است

و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت . "

 

 

پرنده از ايوان

پريد ، مثل پيامي پريد و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نميکرد

پرنده روزنامه نميخواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نميشناخت

پرنده روي هوا

و بر فراز چراغ هاي خطر

در ارتفاع بي خبري ميپريد

و لحظه هاي آبي را

ديوانه وار تجربه ميکرد

 

 

پرنده ، آه ، فقط يک پرنده بود

بارونو دوس دارم هنوز چون تو رو یادم میاره

بیا شعما رو فوت کن !!!


فوووووووت .....
فووووووووت ....
فوووووووت .....
فووووووووت ...
فوووووووت ....
بیا شعما رو فوت کن !!!
تولدت مبارک !!!
 


یه سبد یاس سفید تقدیم به تو بهترینم به خاطر قشنگترین روز دنیا که روز تولد توست
 


آسمان با وسعتش تقديم تو
رقص ماهي هاي دريا مال تو
هرچه دارم از تو دارم مهربان
زندگيم امروز و فردا مال تو
تولدت مبارك

 

روزي كه به دنيا اومدي داشت باروون ميومد اما اون روز هوا اصلا ابري نبود. اين فرشته ها بودن كه داشتن گريه مي كردن چون يكي ازشون كم شده بود... تولدت مبارک.
 


بهترين آهنگ زندگي من تپش قلب توست
و قشنگ ترين روزم روز شکفتنت.
تولدت مبارک

 

 

هفت تا آسمون پر از گلاي ياس و ميخك
با صد تا دريا پر عشق و اشتياق و پولك
يه قلب عاشق با يه حس بيقرار و كوچك
فقط مي خواد بهت بگه تولدت مبارك
 


هرسال وقتي.....(تاريخ تولد)......هزاران شهاب به سمت زمين هجوم مياوردن
از خودم مي پرسيدم
چه اتفاقي افتاده که آسمونيا ميخوان خودشونو به زمين برسونن؟....
و امسال فهميدم اونا به پيشواز حضور مسافري ميان که  زمينو
با گامهاي مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ....

تولدت مبارک

 


روز تولد تو ميلاد عشق پاكه ، براي شكر اين روز پيشانيم به خاكه
 


باور کن ماههاست زيباترين جملات را براي امروز کنارمي گذارم، امشب اما همه جملات فرار کرده اند، همينطور بي وزن و بي هوا آمدم بگويم
.
.
.
.
.
.

. تولدت مبارک.

 

نگاهت را قاب مي گيرم. در پس آن لبخند. که به من. شور و نشاط زندگي مي بخشد.
امروز روز توست... تولدت مبارک

 


گاو و الاغ و اردك ، كبریت و گاز و فندك ، جوجه و مرغ و لك لك ، تولدت مبارك

 


عزيزم به اندازه تمام کساني که نميشناسم دوستت دارم و سبدي از گلهاي ياس و پونه با يه
آسمون ستاره تقديم تو به خاطر تولد زيبايت.
Happy Birthdey

 

 

تمام وجودم را در قلبم ، قلبم را در چشمانم ، چشمانم را در زبانم ، خلاصه مي كنم تا بگويم روز تولدت مبارك باد

 

 
 1387 شاخه گل سرخ به سويت فرستاده و بر تك تك گلبرگ هاي ان مي نويسم تولدت مبارك

 


نون و پنیر رامک  جیگر تولدت مبارک

 

شكوفهاي صورتي فداي مهربونيات... يه دل كه بيشتر ندارم اونم فداي خوبيات
تولدت مبارك

 

عشق يعني چون خورشيد تابيدن بر شب هاي دوست
و چون برف ذوب شدن به غم هاي دوست
دوست خوبم تولدت مبارك

 

الهي هميشه مثل چراغ راهنمايي باشي .
لپت هميشه قرمز
روي دشمنات زرد
دلت هميشه سبز
تولدت مبارك

 

اگه شكلات بودی شیرین ترین بودی ، اگه عروسك بودی بغلی ترین بودی ، اگه ستاره بودی روشن ترین بودی و تا زمانی كه دوست منی عزیز ترینی . روز تولدت مبارك . . . عزيزم

 


قلب مهربانت مثلثي را مي ماند در درياي عشق
مرا در خود كشيدي برموداي من !!!
تولدت مبارك

 

بهترين لحظه، لحظه ايست كه فكر كني فراموشت كردم، بعد 1 اس ام اس از طرف من بياد كه توش نوشته ميميرم برات !
happy birthday

 

آهنگ خوش سه تار تقديم تو باد ، آرايش گلهاي بهار تقديم تو باد . گويند كه عشق هديه پاك خداست ، اين هديه هزار بار تقديم تو باد .
تولدت مبارك

 

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند

 


می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی .تولد مبارک

 


اگر باران بودم انقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميکردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم ولي افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم

 

 

فرشته ها وجود دارن اما بعضي وقتا چون بال ندارن ما بهشون ميگيم دوست
تولدت مبارك باشه دوست عزيزم

 


زمين اون گل رو به دست سرنوشت داد و سر نوشت اون گل رو تو قلب من کاشت تا باغچه خالي قلبم جايگاه يک گل باشد گل ياسمنم تولدت مبارک.

 

چه لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز...
روز ميلاد...
روز تو!
روزي که تو آغاز شدي!
تولد مبارک

 

 

شعر براي تولد

روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو         

         كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو         

         درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم         

         بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم         

          ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم        

         از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم        

          من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون        

         چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون        

          به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم        

         هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم        

          تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم        

         اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم        

          كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش         

         بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش        

          با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک         

         با ل فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک         

         عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک        

         فقط مي خوان بهت بگن :.

.

.

.

.      تولدت مبارک

 

***********************************

بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک

ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک

تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز

از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا

يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

يکي به نيت تو يکي از طرف من

الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي

با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي

ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن

همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس

واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد

ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد

اينا يه يادگاري توي خاطره هاته

ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد

تولدت عزيزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون

الهي که هميشه واسه تبريک امروز

بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون

 

« نامه نوشتم به...»

داستان کوتاهی از دونالد بارتلمی / ترجمه ی شیوا مقانلو

« نامه نوشتم به...»


 براي رئيس‌جمهور ماه نامه‌ يي نوشتم و از او پرسيدم كه آيا آن بالا محوطه ‌هاي توقف ممنوع دارند يا نه. پليس ماشين هونداي مرا جرثقيل‌كش كرده بود و من از اين موضوع ناراحت بودم. برگرداندنش برايم هفتاد و پنج دلار آب مي خورد، به اضافه‌ي بهداشت روان. هيچ دقت كرده ايد كه كاميو¬ن‌هاي جرثقيل‌دار چطور به ماشين‌هاي كوچولوي ظريف گير مي¬دهند؟ هيچ ديده ايد كه يك كرايسلر امپريال را دنبال خودشان بكشانند؟ ‌نه، نديده ايد.
رئيس‌جمهور ماه با احترام بسيار جواب داد كه ماه هيچ رقم محوطه‌ي توقف ممنوع ندارد. و اضافه كرد كه بهداشت روان هم در ماه فقط يك دلارخرج برمي دارد.
خب، من آن هفته واقعا بدجوري به بهداشت روان احتياج داشتم. پس جوابش را نوشتم وگفتم كه فكر كنم بتوانم تا بهار 81 آن جا باشم، البته اگر سفينه‌ي فضايي به وعده‌اش عمل كند، وگفتم چند تا بهداشت روان برايم آماده نگه دارد كه بهشان احتياج دارم، و ديگر اين كه آيا مي¬شد توجه‌اش را به يك قابلمه كباب دنده‌ي با سس قرمز جلب كنم يا نه، چيزي كه اگر دوست داشت مي¬توانستم با كمال مسرت برايش ببرم آن بالا.
رئيس جمهور ماه برايم نوشت كه از داشتن يك قابلمه كباب دنده با سس قرمز خيلي خوشحال

خواهد شد، و اين كه كد پستي‌اش هم اگر لازم باشد 10011000000000 است.
برايش تلگراف زدم كه شش بطر آبجو رولينگ‌ راك مي آورم تا با كباب دنده‌ي سس‌ زده بخورد، و در ضمن از وضعيت آپارتمان‌هاي آن جا هم پرسيدم.
او با يك صفحه كليشه‌ي درخشان جواب داد كه بد است. قيمت آپارتمان سالي تقريباً يك دلار است، خودش هم مي داند كه نرخ بالايي است اما چه كار مي تواند بكند؟ گفت كه اين آپارتمان ها چهارخوابه اند، با سه حمام، كتاب خانه، اتاق بيليارد، سرداب شراب، و ايواني رو به درياي سعادت. گفت كه شايد بتواند در اجاره‌ي آپارتمان برايم تخفيف بگيرد، چون من يكي از دوستان ماه هستم.
از آن لحظه به بعد ماه به نظرم جاي قشنگ و دلپذيري مي آمد. يك دلار را با سفينه‌ي فضايي هري آپ فوند  فرستادم.
روي يك كنده‌ي توخالي شياردار ضربه‌هاي محكمي ¬زدم كه با فركانس ماه تنظيم شده بود، و از او در مورد وضعيت بازار كار، پوشش بيمه‌ي درماني، مزاياي بازنشستگي، معافي مالياتي،‌كارت‌هاي اعتباري، و صورت حساب باشگاه‌هاي كريسمس پرسيدم.
او هم با اشعه‌ي مهتاب پاسخ داد كه افتضاح است، همه‌اش به يك دلار سر مي زند،  و البته اگر آن يك دلار را نداشته باشي از محل نظام توسعه‌ي ماه بزرگ‌تر به تو قرضش مي دهند.
در مورد جنگ و صلح چي؟ اين را از طريق مدارهاي كوچك و پيجيده‌ي ALGOL  كه خودم به كامپيوتر اپلم نصب كرده بودم،‌ پرسيدم.
رئيس جمهور ماه (با استفاده از استعاره‌ي  MIRV’D ) پاسخ داد كه اگر حرفي براي گفتن داشته باشد تنها اين است كه بازي جورچينX  و O تا هرجا كه بشود نوشتش، و تا هرجا كه طرفين بتوانند پيش بروند، ادامه پيدا مي كند.
به وسيله‌ي پرواز جمعي از فرشتگان كه آموزش‌هاي خاص ديده بودند، به او گفتم كه به نظر مي رسد آن بالا بر اوضاع خوب مسلط است، و پرسيدم هيچ شانسي وجود دارد كه رئيس جمهور ما هم بشود، حتا اگر شده به شكل نيمه وقت؟
او هم (با رگباري از سيارك‌هاي ماشين قراضه كه روي سپرهايشان برچسب‌هاي سبز و آبي داشتند) گفت نه، به نظرش مي رسيد رقابت‌هاي انتخاباتي رياست جمهوري ما، نامزدها را اذيت مي كند و بهشان لطمه مي زند. مثلا آنها شروع كرده اند به يكي به دو با يكديگر در مورد روس‌هاي خالي بند و گفتن چيزهاي بدجور احمقانه در مورد ايل و تبار هم. گفت كه فكر نمي كند دیزی گيلسپي  باشد.

[1] Hurry-up fund صندوق مالي بجنب! .م

[1] يك نوع زبان برنامه نويسي كامپيوتري، و نيز ستاره­يي درخشان در كهكشان پرزئوس. .م

[1] نوعي سلاح هسته يي متصل به دنباله ي موش هاي پرتابي بين قاره يي.م

[1] - Gillespi Dizzy نوازنده‌ي ترومپت آمريكايي (1993-1917). خود کلمه­ی به معنای گیج است و دیزی نبودن به معنای گیج نبودن هم هست، اما بازی زبانی بارتلمی در ترجمه چندان درنمی­آید. م

«خواب هاروی»

نوشته ی استیون کینگ/ ترجمه ی مژده دقیقی

«خواب هاروی»


جانت2 پايِ سينك ظرفشويي مي‌چرخد و، يكهو، چشمش مي‌افتد به شوهرش كه حدود سي سال است با هم زندگي مي‌كنند. با تي‌شرت سفيد و شلوارك بيگ‌ داگ3 نشسته پشت ميز آشپزخانه  او را تماشا مي‌كند.
تازگي‌ها اين ناخداي روزهاي هفتة‌ وال‌ استريت4 را بيشترِ شنبه‌‌صبح‌ها درست همين‌جا با همين ريخت و قيافه مي‌بيند: شانه‌هاي آويزان و چشم‌هاي مات، شورة سفيد روي گونه‌ها، موهاي سينه‌اش كه از يقة تي‌شرت بيرون زده، و موهاي شاخ‌ايستادة پشت سر مثل آلفاآلفاي شيطان‌هاي كوچك5 كه پير و خرفت شده باشد. جانت و دوستش هانا6 اين اواخر براي هم داستان‌هاي آلزايمري تعريف مي‌كردند و همديگر را مي‌ترساندند (مثل دختربچه‌هايي كه شب خانة هم مي‌خوابند و براي همديگر داستان ارواح تعريف مي‌كنند): فلاني ديگر زنش را نمي‌شناسد، آن يكي ديگر اسم بچه‌هايش يادش نمي‌آيد.
ولي حقيقتاً باورش نمي‌شود كه اين حضورهاي خاموشِ صبح شنبه ربطي به آلزايمر زودرس داشته باشد. هاروي استيونس7 همة روزهاي كاريِ هفته يك‌ ربع به هفت حاضر و آماده است و براي رفتن لحظه‌شماري مي‌كند، مرد شصت‌ساله‌اي كه قيافة پنجاه‌ ساله‌ها را دارد (خ‍وب، بگوييم پنجاه‌وچهار ساله)، با يكي از آن كت و شلوارهاي برازنده‌اش، مردي كه هنوز مي‌تواند معامله‌اي را به نحو احسن جوش بدهد، به موقع بخرد، يا پيش‌فروش كند.
جانت با خودش مي‌گويد نه، اين فقط تمرين پيري است، و از پيري بيزار است. مي‌ترسد وقتي او بازنشسته شود، هر روز صبح همين آش باشد و همين كاسه، دست‌كم تا وقتي يك ليوان آب پرتقال بدهد دستش و (روز به روز بي‌حوصله‌تر، دست خودش هم نيست) بپرسد برشتوك مي‌خواهد يا فقط نان برشته. مي‌ترسد مشغول هر كاري باشد، رويش را كه برگردانَد او را ببيند كه در پرتو آفتاب درخشان صبحگاهي نشسته آنجا. هاروي اول صبح، هاروي با تي‌شرت و شلوارك، با پاهاي باز طوري كه مي‌تواند (اگر علاقه داشته باشد) برآمدگي ناچيز توي بساطش را ببيند، و پينه‌هاي زردِ شصت پاهايش، كه هميشه والاس استيونس8 و «امپراتور بستني»9 را به يادش مي‌آورَد. ساكت نشسته باشد آنجا، گيج و منگ توي فكر، عوض آنكه حاضر و آماده باشد و براي رفتن لحظه‌شماري كند. خدايا، كاش اشتباه باشد. اين فكر باعث مي‌شود زندگي به‌نظرش خيلي سست و سطحي بيايد، يك‌جورهايي خيلي ابلهانه. بي‌اختيار از خودش مي‌پرسد يعني اين همان چيزي است كه اين همه سال به‌خاطرش مبارزه كرده‌اند، سه‌تا دخترشان را بزرگ كرده‌اند و شوهر داده‌اند، شيطنتِ اجتناب‌ناپذير ميانساليِ او را پشت سر گذاشته‌اند، به‌خاطرش جان كنده‌اند و گاهي (بياييد رو‌راست باشيم) دو دستي به آن چسبيده‌اند. جانت فكر مي‌كند اگر آدم‌ها بعد از آن جنگل تيرة انبوه به اينجا مي‌رسند، به اين... به اين توقفگاه... اصلاً چرا كسي به خودش زحمت مي‌دهد؟
ولي جواب اين سؤال آسان است. چون نمي‌دانستي. بيشترِ دروغ‌ها را در طول راه دور انداختي، ولي به آن يكي كه مي‌گفت زندگي مهم است محكم چسبيدي. آلبومِ عكس دخترها را نگه داشته‌اي، و توي اين آلبوم هنوز كوچك‌اند و هنوز استعدادهاي جالبي دارند: تريشا10، دختر بزرگشان، كلاه سيلندر به سر دارد و چوب جادويي از كاغذ آلومينيم را بالاي سرِ تيم، سگ كوكر   اسپانيل11، تكان مي‌دهد؛ جِنا12 در ميانة پَرِشي وسط فواره‌هاي باغچه خشك شده، و هنوز از علاقه‌اش به مواد مخدر، كارت‌هاي اعتباري، و مردهاي مسن اثري ديده نمي‌شود؛ استفاني13، كه از همه كوچك‌تر است، در مسابقات منطقه‌ايِ هجي كردن كه كلمة cantaloupe موجب شكستش شد. در بيشترِ اين عكس‌ها، جايي (معمولاً در پس‌زمينه)، جانت و مردي كه با او ازدواج كرده حضور دارند، هميشه لبخند بر لب، انگار هر كار ديگري خلاف قانون باشد.
آن وقت يك روز اشتباه كردي و سرت را برگرداندي و به عقب نگاه كردي و ديدي دخترها بزرگ شده‌اند و مردي كه براي ادامة زندگي‌ات با او اين همه مبارزه كرده‌اي، با پاهاي باز، پاهاي سفيد مثل گچ، نشسته و خيره شده به پرتو آفتاب، و خدا مي‌داند كه شايد با كت و شلوارهاي برازنده‌اش پنجاه‌وچهار ساله نشان بدهد، ولي آن‌طور كه آنجا پشت ميز آشپزخانه نشسته به‌نظر مي‌آيد هفتاد سالش باشد، بلكه هفتادوپنج. شبيه آدم‌هايي است كه اراذل خانوادة سوپرانو14 اسمشان را گذاشته بودند افسرده.
مي‌چرخد طرف سينك ظرفشويي و آهسته عطسه مي‌كند، يك بار، دو بار، سه بار.
او مي‌پرسد: «امروز صبح چطوره؟» منظورش سينوس‌هاي جانت است، حساسيتش. بايد در جواب بگويد كه تعريفي ندارد، ولي حساسيت تابستاني‌اش، مثل خيلي از چيزهاي بد، امتيازي هم دارد. ديگر مجبور نيست پيش او بخوابد و نصفه‌شب سرِ سهم خودش از پتو و ملافه با او كلنجار برود، ديگر مجبور نيست صداي باد خفه‌اي را كه گهگاه در خواب عميق ول مي‌كند بشنود. بيشترِ شب‌هاي تابستان شش، حتي هفت ساعت مي‌خوابد، كه از سرش هم زياد است. وقتي پاييز برسد و هاروي دوباره از اتاق مهمان به اتاق خواب بيايد، خوابش كم مي‌شود و به چهار ساعت مي‌رسد، كه بيشترش هم آشفته و پريشان است.
مي‌داند كه او يك سال ديگر به اتاق خواب برنمي‌گردد. و جانت اگرچه به رويش نمي‌آورد ـ مي‌داند كه ناراحت مي‌شود، و جانت هنوز دلش نمي‌خواهد ناراحتش كند؛ اين چيزي است كه حالا در رابطة آنها عشق محسوب مي‌شود، دست‌كم از ناحية جانت نسبت به او ـ خوشحال مي‌شود.
آه مي‌كشد و دستش را دراز مي‌كند طرف قابلمة آبِ توي ظرفشويي. توي آن دست مي‌چرخاند. مي‌گويد: «بد نيست.»
و بعد، درست وقتي دارد فكر مي‌كند (بار اولش هم نيست) كه در اين زندگي ديگر هيچ‌جور شگفتي، هيچ‌جور پيوند زناشويي عميق و كشف‌نشده‌اي وجود ندارد، او با لحني كه به‌طرز غريبي خودماني است مي‌گويد: «خوب شد پيشِ من نخوابيده بودي، جُكس15. خواب بدي ديدم. راستش، توي خواب فرياد زدم و از خواب پريدم.»
يكه خورده است. چند وقت مي‌شود كه به جاي جانت يا جُن، جكس صدايش نزده؟ ته دلش از اين اسم خودمانيِ‌ جُن بيزار است. ياد آن هنرپيشة زنِ تي‌تيش‌مامانيِ سريالِ لَسي16 مي‌افتد. بچه كه بود، آن پسرك (تيمي، اسمش تيمي بود) هميشه يا داشت مي‌افتاد توي چاه يا مار نيشش مي‌زد يا زير تخته‌سنگ گير مي‌كرد. اصلاً چه‌جور پدر و مادري زندگي بچه را مي‌دهند دست يك سگ گلة كوفتي؟
دوباره مي‌چرخد طرف او، و قابلمه و آن آخرين تخم‌مرغ را كه هنوز تويُش مانده فراموش مي‌كند، حالا ديگر آبش كاملا ً از جوش افتاده و ولرم است. او خواب بدي ديده؟ هاروي؟ سعي مي‌كند به ياد بياورد هاروي كِي به خوابي كه ديده اشاره كرده، و چيزي به‌خاطر نمي‌آورد. فقط خاطرة محوي از روزهاي عشق و عاشقي‌شان يادش مي‌آيد كه هاروي يك چنين چيزي مي‌گويد: «خواب تو را مي‌بينم»، و جانت آن‌قدر جوان است كه اين حرف به‌نظرش بيشتر دلنشين است تا  سطحي و آبكي.
«چكار كردي؟»
او مي‌گويد: «فرياد زدم و از خواب پريدم. صدايم را نشنيدي؟»
«نه.»  همان‌طور نگاهش مي‌كند. توي اين فكر است كه شايد دارد سر به سرش مي‌گذارد. شايد اين يك‌جور شوخي عجيب و غريب صبحگاهي است. ولي هاروي اهل شوخي نيست. خوشمزگي براي او در تعريف كردن داستان‌هاي بامزه از دوران خدمتش، سرِ ميز شام، خلاصه مي‌شود. همة آنها را دست‌كم صد بار شنيده است.
«فرياد مي‌زدم و يك چيزهايي مي‌‌‌گفتم، ولي حرف‌هايم مفهوم نبود. مثل آنكه... چه مي‌دانم... نمي‌توانستم دهانم را درست ببندم. انگار سكته كرده بودم. صدايم هم ضعيف‌تر بود. اصلا ً شبيه صداي خودم نبود.» مكث مي‌كند. «صداي خودم را شنيدم، و به خودم فشار آوردم كه ساكت شوم. ولي سر تا پايم مي‌لرزيد، و مجبور شدم يك مدت چراغ را روشن كنم. سعي كردم ادرار كنم، و نتوانستم. اين روزها انگار هميشه ادرار دارم ـ  به‌هرحال، يك كمي ـ ولي ساعت دو و چهل‌وپنج دقيقة امروز صبح ادرارم نمي‌آمد.» مكث مي‌كند، نشسته آنجا توي آفتاب. جانت ذرات رقصان گرد و غبار را در پرتو آفتاب مي‌بيند. انگار دور او هالة نوري تشكيل مي‌دهند.
مي‌پرسد: «چه خوابي ديدي؟» اين هم عجيب است. براي اولين بار، شايد در عرض پنج سال، از آن وقت كه تا نصفه‌شب بيدار ماندند و در اين مورد حرف زدند كه سهام موتورلا17 را بفروشند يا نفروشند (و عاقبت هم فروختند)، حرفي كه هاروي مي‌خواهد بگويد برايش جالب است.
او مي‌گويد: «نمي‌دانم آن را برايت تعريف كنم يا نه»، و برخلاف هميشه انگار خجالت مي‌كشد. مي‌چرخد، فلفل‌ساب را برمي‌دارد، و آن را از اين دست به آن دست مي‌اندازد.
جانت به او مي‌گويد: «مي‌گويند اگر خوابت را تعريف كني، واقعيت پيدا نمي‌كند.» اين هم شگفتيِ شمارة دو: يكباره حضور هاروي در آنجا پررنگ مي‌شود، طوري كه سال‌ها نبوده. حتي سايه‌اش روي ديوار بالاي تُستر يك‌جورهايي تيره‌تر مي‌شود. جانت با خودش مي‌گويد به‌نظر مي‌آيد مهم است، و چرا بايد اين‌طور باشد؟ چرا درست وقتي داشتم فكر مي‌كردم زندگي سست و سطحي است، بايد سخت و عميق به‌نظر بيايد؟ الان صبح يك روز تابستان است در اواخر ژوئن. ما در كانتيكات18 هستيم. ما ماه ژوئن هميشه در كانتيكات هستيم. به‌زودي يكي از ما مي‌رود روزنامه را مي‌آورد، كه سه قسمت مي‌شود، مثل سرزمين گُل19.
«واقعاً؟» هاروي مي‌رود توي فكر، ابروهايش بالا رفته (بايد ابروهايش را دوباره قيچي كند، دارد آشفته مي‌شود، و خودش هيچ‌وقت حواسش نيست) و فلفل‌ساب را از اين دست به آن دست مي‌اندازد. دلش مي‌خواهد به او بگويد كه اين كار را نكند، كه اين كار عصبي‌اش مي‌كند (مثل سياهيِ عجيب سايه‌اش روي ديوار، مثل ضربان قلب خودش كه ناگهان بي‌هيچ دليلي تند شده)، ولي نمي‌خواهد حواس او را از آنچه در اين صبحِ شنبه در سرش مي‌گذرد پرت كند. آن وقت او بالاخره فلفل‌ساب را مي‌گذارد روي ميز، كه بايد كار درستي باشد ولي معلوم نيست چرا نيست، چون فلفل‌ساب هم ساية خودش را دارد كه از اين سرِ ميز تا آن سر مي‌افتد، مثل ساية يك مهرة عظيم شطرنج، حتي خرده‌نان‌هاي روي ميز هم سايه دارند، و اصلاً نمي‌داند چرا اين موضوع بايد او را به وحشت بيندازد، ولي مي‌اندازد. ياد گربة چِشايري20 مي‌افتد كه به آليس مي‌گويد: «اينجا همه ديوانه‌اند»، و ناگهان احساس مي‌كند كه دلش نمي‌خواهد خواب لعنتي هاروي را بشنود، همان خوابي كه وقتي از آن پريده فرياد مي‌زده و مثل آدم‌هاي سكته‌كرده يك چيزهايي مي‌گفته. ناگهان دلش مي‌خواهد زندگي فقط سطحي باشد. سطحي هيچ عيبي ندارد، خيلي هم خوب است، اگر شك داري، كافي است به زن‌هاي هنرپيشة فيلم‌ها نگاه كني.
كلافه است، فكر مي‌كند هيچ‌چيز نبايد پيشاپيش آشكار شود. بله، كلافه است؛ انگار گُر گرفته، هرچند مي‌تواند قسم بخورد كه همة آن مصيبت‌ها دو سه سال پيش تمام شده. هيچ‌چيز نبايد پيشاپيش آشكار شود. الان صبح شنبه است و هيچ‌چيز نبايد پيشاپيش آشكار شود.
دهانش را باز مي‌كند كه به او بگويد خودش هم قضيه را برعكس فهميده، كه در واقع مي‌گويند اگر خوابت را تعريف كني، واقعيت پيدا مي‌كند، ولي خيلي دير است، او ديگر شروع كرده به حرف زدن، و جانت فكر مي‌كند اين جزاي خودش است براي سطحي تلقي كردن زندگي. زندگي در واقع عين آوازهاي جِترو تال21 عميق است، مثل آجر سخت است. اصلاً چرا فكر كرده طورِ ديگري است؟
او مي‌گويد: «خواب ديدم صبح است و من آمده‌ام پايين توي آشپزخانه. صبح شنبه بود، درست مثل الان، فقط تو هنوز بيدار نشده بودي.»
جانت مي‌گويد: «من شنبه‌صبح‌ها هميشه قبل از تو بيدار مي‌شوم.»
او با حوصله مي‌گويد: «مي‌دانم، ولي اين خواب بود.» يك وقتي تنيس بازي مي‌كرد، ولي آن روزها ديگر گذشته. جانت با قساوتي كه از او خيلي بعيد است فكر مي‌كند، تو سكته مي‌كني، پيرمرد، كارُت اين‌جوري تمام مي‌شود، و شايد يك نفر به دلش بيفتد كه در روزنامة تايمز سوگنامه‌اي برايت چاپ كند، ولي اگر يكي از  هنرپيشه‌هاي زنِ فيلم‌هاي عامه‌پسند يا يك بالرين كم و بيش مشهورِ‌ دهة چهل همان روز مرده باشد، همين هم نصيبت نمي‌شود.
او مي‌گويد: «ولي همين‌جوري بود. منظورم اين است كه آفتاب افتاده بود توي آشپزخانه.» يك دستش را بلند مي‌كند و ذرات گرد و غبارِ دور سرش را به حركت درمي‌آورد و جانت دلش مي‌خواهد سرش فرياد بزند كه اين كار را نكند، كه اين‌جوري نظم كائنات را به‌هم نزند.
«سايه‌ام افتاده بود روي زمين. تا آن موقع، به‌نظرم آن‌قدر روشن و آن‌قدر سخت نيامده بود.» مكث مي‌كند، لبخند مي‌زند، و جانت مي‌بيند كه لب‌هايش بدجوري ترك خورده‌ است. «"روشن" براي سايه صفتِ مضحكي است، مگر نه؟ "سخت" هم همين‌طور.»
«هاروي... »
او مي‌گويد: «رفتم طرف پنجره و بيرون را نگاه كردم، ديدم يك طرفِ وُلوُوي فريدمن22 قُر شده، و ـ يك‌جورهايي ـ فهميدم كه فرانك باز هم رفته بيرون و مست كرده و آن فرورفتگي هم مال موقعي است كه برمي‌گشته خانه.»
جانت ناگهان احساس مي‌كند الان است كه غش كند. فرورفتگيِ پهلوي وُلوُوي فرانك فريدمن را خودش ديده بود، وقتي رفته بود دمِ در ببيند روزنامه آمده يا نه (نيامده بود)، و همين فكر را كرده بود، كه فرانك رفته به كافة گورد23 و توي پاركينگ به يكي ماليده. فكرش دقيقاً اين بود: حالا طرف چه بلايي سرش آمده؟
اين فكر از ذهنش مي‌گذرد كه هاروي هم اين را ديده، و به‌دليل عجيبي دارد سر به سرش مي‌گذارد. هيچ بعيد نيست؛ اتاق مهمان كه شب‌هاي تابستان آنجا مي‌خوابد، مشرف به خيابان است. فقط هاروي اين‌جور آدمي نيست. هاروي استيونس اهل «دست انداختن» نيست.
روي گونه‌ها و پيشاني و گردنش عرق نشسته، رطوبتش را حس مي‌كند، و قلبش تندتر از هميشه مي‌زند. واقعاً احساس مي‌كند چيزي دارد آشكار مي‌شود، و چنين چيزي چرا بايد الان اتفاق بيفتد؟ الان كه تمام دنيا ساكت است، و چشم‌انداز آينده آرام است؟ فكر مي‌كند، اگر من چنين چيزي خواستم، متأسفم... شايد هم در واقع دارد دعا مي‌كند. پسش بگير، خواهش مي‌كنم پسش بگير.
هاروي دارد مي‌گويد: «رفتم سراغ يخچال و داخلش را نگاه كردم و يك بشقاب تخم‌مرغ آب‌پز ديدم كه رويُش روكش محافظ كشيده شده بود. خوشحال شدم ـ ساعت هفت صبح دلم ناهار مي‌خواست!»
مي‌خندد. جانت ـ يعني جكس ـ به قابلمة توي سينكِ ظرفشويي نگاه مي‌كند. به آن يك دانه تخم‌مرغِ آب‌پزي كه تويُش مانده. بقيه‌شان را پوست كنده و خيلي مرتب نصف شده‌اند، و زرده‌هايشان درآمده. توي كاسه‌اي كنار جاظرفي هستند. شيشة مايونز كنار كاسه است. برنامة ناهارش همين تخم‌مرغ‌هاي آب‌پز بود با سالاد كاهو.
مي‌گويد: «نمي‌خواهم بقيه‌اش را بشنوم»، ولي به‌قدري آهسته حرف مي‌زند كه خودش هم به زحمت صداي خودش را مي‌شنود. يك وقتي عضو باشگاه تئاتر غيرحرفه‌اي بود و حالا صدايش تا آن طرف آشپزخانه هم نمي‌رسد. ماهيچه‌هاي سينه‌اش خيلي ضعيف است، اگر هاروي هم مي‌خواست تنيس بازي كند، ماهيچه‌هاي پاهايش همين‌طور بود.
هاروي مي‌گويد: «فكر كردم فقط يك‌دانه‌شان را مي‌خورم، و بعد با خودم گفتم نه، اگر اين كار را بكنم جانت دعوايم مي‌كند. بعد تلفن زنگ زد. پريدم طرف تلفن چون نمي‌خواستم تو را بيدار كند. قسمت ترسناكش از اينجا شروع مي‌شود. مي‌خواهي قسمت ترسناكش را بشنوي؟»
جانت سرِ جايش كنار سينك ظرفشويي فكر مي‌كند نه، نمي‌خواهم قسمت ترسناكش را بشنوم. ولي، درعين‌حال، دلش مي‌خواهد قسمت ترسناك را بشنود، همه مي‌خواهند قسمت ترسناك را بشنوند، اينجا همه ديوانه‌اند، و مادرش هم واقعاً گفته بود اگر خوابت را تعريف كني، واقعيت پيدا نمي‌كند. معني‌اش اين بود كه بهتر است كابوس‌ها را تعريف كنيد و خواب‌هاي خوب را توي دلتان نگه داريد، مثل دندان زير بالش پنهانشان كنيد. هاروي و جانت سه‌تا دختر دارند. يكي‌شان پايين همين خيابان زندگي مي‌كند، جِنا، مطلقه و هم‌جنس‌باز، هم‌اسم يكي از دوقلوهاي بوش، و چقدر هم كه جنا از اين موضوع دلخور است؛ اين روزها اصرار دارد مردم جن24 صدايش كنند. سه تا دختر، كه معني‌اش يك عالمه دندان زير يك عالمه بالش است، يك عالمه نگراني دربارة غريبه‌هاي توي ماشين‌ها كه قولِ گردش و آب‌نبات مي‌دهند، و يك عالمه احتياط و دورانديشي. كاش مادرش راست گفته باشد كه تعريف كردن خواب بد مثل فرو كردن تيري در قلب خون‌آشام است.
هاروي مي‌‌گويد: «گوشي را برداشتم، تريشا بود.» تريشا دختر بزرگشان است كه قبل از آنكه پسرها را كشف كند، كشته‌مردة هوديني و بلك‌استون25 بود. «اولش يك كلمه بيشتر نگفت، فقط گفت "بابا"، ولي فهميدم تريشاست. مي‌داني كه آدم چطور هميشه اين چيزها را مي‌فهمد؟»
بله. مي‌داند آدم چطور هميشه اين چيزها را مي‌فهمد. چطور هميشه مي‌فهمد بچة خودش است، از همان اولين كلمه، دست‌كم تا وقتي بزرگ بشوند و آدم ديگري بشوند.
«گفتم: "سلام تريش. چي شده صبحِ به اين زودي تلفن مي‌كني، عزيزم؟ مامانت هنوز توي رختخواب است." اولش جوابي نيامد. فكر كردم تلفن قطع شده، و بعد آن پچ‌پچ‌ها و هق‌هق‌ها را شنيدم. جويده جويده حرف مي‌زد. انگار سعي مي‌كرد حرف بزند، ولي صدا از دهانش بيرون نمي‌آمد چون قدرت نداشت يا نفسش بالا نمي‌آمد. آن‌موقع بود كه كم‌كم ترس برم داشت.»
خٌب، دارد جان مي‌كَند، مگر نه؟ چون جانت ـ همان جكسِِ ‌سارا لارنس26، جكسِ باشگاه تئاتر غيرحرفه‌اي، جكسِ متخصص درجه يكِ بوسة فرانسوي، همان جكس كه سيگار ژيتان مي‌كشيد و سرخوشيِِ تِِكيلا را دوست داشت ـ جانت حالا ديگر مدتي است كه ترسيده، حتي قبل از آنكه هاروي چيزي دربارة فرورفتگي بدنة وُلوُوي فرانك فريدمن بگويد ترسيده بود. و وقتي به اين موضوع فكر مي‌كند، يادِ صحبت تلفني‌اش با دوستش هانا مي‌افتد كه يك هفته هم از آن نمي‌گذرد، همان صحبتي كه دست آخر به داستان‌هاي ترسناكِ آلزايمري ختم شد. هانا توي شهر، جانت مچاله روي صندلي پشت پنجرة اتاق نشيمن، نگاهش به يك جريب زمينشان در وست‌پورت27، به آن همه گل و گياه زيبا كه او را به عطسه مي‌اندازد و اشك به چشم‌هايش مي‌آورد، و قبل از آنكه صحبت به آلزايمر بكشد، اول دربارة لوسي فريدمن و بعد دربارة‌ فرانك حرف زده بودند، و كدامشان آن جمله را گفته بود؟ كدامشان گفته بود: «اگر فرانك همين‌طور مستِ لايعقل رانندگي كند، بالاخره مي‌زند دخل يك نفر را مي‌آورد»؟
«آن وقت تريش چيزي گفت شبيه به "ليز" يا "ليس"، ولي توي خواب فهميدم دارد... دارد... جا مي‌اندازد؟ ... كلمة درستش همين است، نه؟ فهميدم هجاي اولش را جا مي‌اندازد، و در واقع دارد مي‌گويد "پليس".  ازش پرسيدم قضية پليس چيه، و مي‌خواهد دربارة پليس چي بگويد، و گرفتم نشستم. درست همان‌جا.» صندلي را نشان مي‌دهد، در گوشه‌اي كه به آن مي‌گويند كنجِ تلفن. «باز هم سكوت شد، بعد چند كلمة‌ جويده جويدة ديگر، همان كلمه‌هاي جويده جويدة پچ‌پچ‌آلود. ديگر داشت ديوانه‌ام مي‌كرد. با خودم گفتم، استاد نمايش، مثل هميشه، ولي بعد، خيلي واضح مثل صداي زنگ، گفت "شماره". و فهميدم ـ همان‌طور كه فهميدم مي‌خواست بگويد  "پليس" ـ فهميدم مي‌خواهد بگويد پليس به او تلفن كرده چون شمارة ما را نداشتند.»
جانت، بهت‌زده، سر تكان مي‌دهد. دو سال پيش تصميم گرفته بودند شماره‌شان را از راهنماي تلفن دربياورند، بس كه خبرنگارها دربارة كثافت‌كاري اِنرون28 به هاروي تلفن مي‌زدند. معمولاً هم موقع شام. نه اينكه هاروي هيچ ربطي به انرون داشته باشد؛ دليلش اين بود كه اين‌جور شركت‌هاي بزرگ نفتي به‌نوعي در تخصص او بودند. همين چند سال پيش هم در يكي از كميسيون‌هاي رياست‌جمهوري شركت كرده بود، آن موقع كه كلينتون رئيس بزرگ بود و دنيا (دست‌كم در نظرِ بي‌مقدار جانت) كمي بهتر و امن‌تر بود. و با اينكه خيلي چيزهاي هاروي را ديگر دوست نداشت، از اين بابت كاملا ً مطمئن بود كه در انگشت كوچكش بيشتر از همة آن كثافت‌هاي انرون بر روي هم صداقت و شرافت هست. شايد صداقت گاهي ‌وقت‌ها حوصله‌اش را سر ببرد، ولي مي‌داند چيست.
ولي مگر پليس‌ها نمي‌توانند شماره‌هايي را كه در راهنماي تلفن ثبت نشده پيدا كنند؟ خٌب، شايد اگر عجله داشته باشند موضوعي را بفهمند يا چيزي را به كسي بگويند، نتوانند. به علاوه، لزومي ندارد خواب‌ها منطقي باشند، درست است؟ خواب‌ها شعرهاي ضمير ناخودآگاه‌اند.
و حالا كه ديگر طاقت ندارد بي‌حركت بايستد، مي‌رود طرف درِ آشپزخانه و به صبح روشنِ ژوئن نگاه مي‌كند، به درياچة سويينگ29 كه نسخة كوچك آنهاست از روياي امريكاييِ جانت. اين صبح چقدر ساكت است! ميليون‌ها قطرة شبنم هنوز روي علف‌ها مي‌درخشند. با اين حال، قلبش محكم در سينه‌اش مي‌كوبد و صورتش خيسِ عرق است و دلش مي‌خواهد به او بگويد كه بس كند، كه نبايد اين خواب را تعريف كند، اين خواب وحشتناك را. بايد يادش بيندازد كه جنا پايينِ همين خيابان زندگي مي‌كند ـ يعني جن، جن كه در ويدئوكلوپِ دهكده كار مي‌كند و تمام شب‌هاي آخر هفته را در كافة گورد به مشروب خوردن مي‌گذراند، با امثال فرانك فريدمن كه سن و سال پدرش را دارند، و بي‌ترديد بخشي از جذابيتشان در همين است.
هاروي دارد مي‌گويد: «همه‌اش پچ‌پچ و كلمه‌هاي جويده جويده، حاضر هم نبود بلند حرف بزند. بعد شنيدم كه گفت "كشته شده"، و فهميدم يكي از دخترها مرده. نمي‌دانم چطور، ولي فهميدم. تريشا نبود، چون خودش پاي تلفن بود؛ يا جنا بود يا استفاني. خيلي ترسيده بودم. راستش، نشسته بودم آنجا و فكر مي‌كردم كه دلم مي‌خواهد كدامشان باشد، مثل همان انتخاب لعنتيِ سوفي. بنا كردم سرش فرياد زدن. "بگو كدامشان! بگو كدامشان! تو را به خدا، تريش، بگو كدامشان!"تازه آن موقع دنياي واقعي كم‌كم رنگ گرفت... هميشه مي‌دانستم چنين چيزي وجود دارد...»
هاروي خندة كوتاهي مي‌كند، و جانت در روشنايي تند صبحگاهي مي‌بيند كه وسط فرورفتگي بدنة وُلوُوي فرانك فريدمن لكة قرمزي هست، و وسط آن لكِ تيره‌اي است كه مي‌تواند خاك باشد، يا حتي مو. فرانك را مي‌بيند كه ساعت دو صبح ماشينِ قُر را كنار جدول خيابان نگه مي‌دارد، مست‌تر از آن است كه بخواهد وارد راه ماشين‌‌رو بشود، چه رسد به گاراژ ـ دروازه تنگ است و باقي قضايا. مي‌بيندش كه سرش را انداخته پايين و تلوتلوخوران به سمت خانه مي‌رود، و نفس‌نفس مي‌زند.
«آن موقع ديگر مي‌دانستم توي تختخوابم، ولي صداي ضعيفي را مي‌شنيدم كه اصلاً شبيه صداي من نبود، شبيه صداي آدم غريبه‌اي بود، و نمي‌توانست هيچ‌كدام از كلمه‌هايي را كه مي‌گفت درست ادا كند. "او ـ آمشان ـ ريش!"، چيزي بود شبيه به اين. "او ـ آمشان ـ ريش!"»
هاروي ساكت مي‌شود، مي‌رود توي فكر. با دقت فكر مي‌كند. ذرات گرد و غبار دور صورتش مي‌رقصند. آفتاب باعث مي‌شود سفيديِ تي‌شرتش چشم را بزند؛ تي‌شرتِ‌ آگهيِ پودر لباسشويي است.
عاقبت مي‌گويد: «دراز كشيده بودم روي تخت و منتظر بودم تو دوان دوان بيايي توي اتاق و ببيني چه اتفاقي افتاده. تمام موهاي تنم سيخ شده بود، و مي‌لرزيدم. البته مثل تو به خودم مي‌گفتم اين فقط يك خواب بود، ولي در ضمن فكر مي‌كردم چقدر واقعي بود. چقدر وحشتناك و حيرت‌انگيز بود.»
هاروي دوباره مكث مي‌كند، توي اين فكر است كه چطور بگويد بعد چه اتفاقي مي‌افتد، متوجه نيست كه زنش ديگر به حرف‌هاي او گوش نمي‌كند. اين جكس حالا تمام مغزش، تمام قواي ذهني قابل ملاحظه‌اش را به كار انداخته تا خودش را متقاعد كند كه آنچه مي‌بيند خون نيست و فقط آسترِ رنگ وُلوُو است كه از زيرِ رنگِ خراشيده بيرون زده. «آستر» كلمه‌اي است كه ضمير ناخودآگاهش سخت مشتاق است در ذهنش شكل بگيرد.
عاقبت مي‌گويد: «حيرت‌آور است، مگر نه؟ مي‌بيني تخيل مي‌تواند چه عمقي داشته باشد؟ لابد شاعرها ـ منظورم شاعرهاي بزرگ است ـ شعرشان اين‌جوري بهشان الهام مي‌شود، مثل اين خواب. همة جزئيات كاملا ً واضح و روشن است.»
ساكت مي‌شود. آشپزخانه در تصرف آفتاب و ذرات رقصان است. آن بيرون، دنيا معلق مانده. جانت به وُلوُوي آن طرف خيابان نگاه مي‌كند، انگار در چشم‌هايش ضربان دارد، سخت مثل آجر. تلفن كه زنگ مي‌زند، اگر مي‌توانست نفس بكشد، جيغ مي‌زد. اگر مي‌توانست دست‌هايش را تكان بدهد، گوش‌هايش را مي‌گرفت. مي‌شنود كه هاروي بلند مي‌شود و به آن سمت مي‌رود و تلفن دوباره زنگ مي‌زند، و بار سوم.
با خودش مي‌گويد اشتباه گرفته‌اند. حتماً همين‌طور است، چون اگر خوابت را تعريف كني، واقعيت پيدا نمي‌كند.
هاروي مي‌گويد:«الو؟»■


پي‌نوشت‌ها

1) Stephen King
2) Janet
3) Big Dog
4) Wall Street
5) Alfalfa، پسربچه‌اي از شخصيت‌هاي اصلي مجموعة تلويزيوني شيطان‌هاي كوچك (Little Rascals) . اين مجموعة تلويزيوني محبوب امريكايي كه از 1922 تا 1944 ادامه داشت، دربارة ماجراهاي گروهي بچة تخس در يك محله بود.
6) Hannah
7) Harvey  Stevens
8) Wallace Stevens
9) «Emperor of Ice Cream»، شعر معروفي از شاعر امريكايي والاس استيونس (1879-1955). شعر روايت شخصي است كه به خانة پيرزن همسايه كه تازه از دنيا رفته مي‌رود تا كمك كند جنازه را براي تدفين آماده كنند، درحالي‌كه ساير همسايگان در تدارك غذا ـ از جمله بستني ـ براي مراسم عزا هستند.
10) Trisha
11) cocker  spaniel
12) Jenna
13) Stephanie
14) The Sopranos،  مجموعة تلويزيوني ماجرايي امريكايي در سال‌هاي 2000كه شخصيت‌هايش اعضاي خانوادة مافياييِ سوپرانو هستند.
15) Jax
16) Lassie
17) Motorola
18) Connecticut
19) Gaul
20) Cheshire Cat، گربه‌اي در كتاب ماجراهاي آليس در سرزمين عجايب نوشتة لوييس كارول، كه لبخند مي‌زند و به‌تدريج ناپديد مي‌شود تا آنكه فقط لبخندش باقي مي‌ماند.
21)Jethro Tull ، گروه موسيقي امريكايي كه در 1968 تشكيل شد و هنوز هم به كار خود ادامه مي‌دهد. اين گروه به‌ويژه در دهه‌هاي هفتاد، هشتاد و نود بسيار موفق بود. «Thick as a Brick» (سخت مثل آجر) از آلبوم‌هاي معروف اين گروه در اوايل دهة‌ هفتاد است.
22) Friedman
23) Gourd
24) Jen
25)  Harry Houdini(1874-1926) و Harry Blackstone (1885-1965) هر دو از شعبده‌بازان و تردست‌هاي مشهور امريكا.
26) Sarah Lawrence، كالج هنر كوچكي در شمال نيويورك.
27) Westport
28) Enron
29) Sewing

داستان کوتاه: « یخ »

دیوید شیلدز/ ترجمه ی جلیل جعفری

داستان کوتاه: « یخ »


 چند بار است در خواب مي‌بينم در خانه پدرم را كه باز مي‌كنم،او با تكه چوبي تراش خورده و زمخت روبه‌رويم ايستاده است. فكر مي‌كند من خيال دارم به زور وارد خانه‌اش بشوم. عينك‌اش را نزده است و در آن سرسراي تاريك گمان مي‌كند من دزد هستم. با تكه چوب مي‌خواهد جلوي مرا بگيرد. چوب را محكم در مشت‌ مي‌فشرد و تراشه‌اش در كف دست او مي‌خلد. رهايش كه مي‌كند روي پاهايش مي‌افتد.
از جيب حوله پالتويي او دستمال‌هاي كاغذي بيرون زده است. زير حوله پالتويي زيرشلواري خاكي رنگ و پيراهني پشمي به تن كرده است. دست در جيب سمت راست مي‌كند و پول خرد‌ها را به هم مي‌زند.
مي‌گويم سلام.
مي‌گويم خوشحال‌ام كه مي‌بينمت، پدر.
بماند كه در زندگي حتي يك بار هم او را پدر صدا نزده‌ام.
در خانه هيچ نوري نيست. ماه فوريه است و ساعت چهار و من براي زدودن سرما از در و ديوار و كف چوبي خانه بايد آتشي، چراغي يا شمعي بگيرانم. پنجره‌ها بسته و سايبان‌ها كشيده‌اند.
مي‌گويد با سر و كول برفي داخل خانه نيا. برو كفش‌هايت را بيرون بتكان. (من كه بزرگ شده كاليفرنيا هستم برف نديده بودم تا آن‌كه به دانش‌كده‌اي در شرق آمريكا رفتم و در آن‌جا برف ديدم.)
توده‌اي برف و بوران به ناگهان از سر مزرعه برمي‌خيزد و در نور كم جان آفتاب درختان مثل چترهاي خيلي بزرگ و شكسته زير بار برف كمر خم مي‌كنند. باد از روي زمين برف را مي‌روبد، مي‌برد لا‌به‌لاي درختان و محكم به پنجره‌هاي خانه مي‌كوبد.
پدر در اتاق نشيمن روي صندلي ننويي خود يله مي‌شود و پا روي چهارپايه مي‌كشد. دست‌ها را در دامان گره مي‌زند. دهان باز مي‌كند كلمه‌اي اما نمي‌گويد. و پا روي چهارپايه مي‌كشد. دست‌ها را در دامان گره مي‌زند. دهان باز مي‌كند، كلمه‌اي اما نمي‌گويد. روي كف اتاق روزنامه‌ها اين سو و آن سو پراكنده‌اند. من با قدري فاصله از او روي كاناپه‌اي فنري و بي تشكچه مي‌نشينم.
زير شيشه ميز نزديك او عكس و سياه و سفيدي از خودش هست كه او را مشغول پياده ‌روي در كوهستان با چوب دستي و چپقي در دست ديگر نشان مي ‌دهد. كوله پشتي روي دوش دارد و به سمت دوربين كمي خم شده است. نور خورشيد در عكس چهره ‌اش را جلوه داده است. شيشه را بلند مي ‌كنم و عكس را از حاشيه برمي ‌دارم و آن را جلوي صورت پدر مي ‌گيرم.
مي‌ گويم به اين عكس نگاه كن.
مي‌ گويد عينك‌ام را بياور.
مي‌ گويم بي‌عينك هم مي‌بيني.
مي‌ گويد مات مي‌بينم.عينك ‌ام را بياور.
كيفي چرمي را از دسته كاناپه آويزان است. عينك قاب مشكي محكمي را از داخل كيف بيرون مي‌ كشم. عكس و عينك را به دست ‌اش مي ‌دهم.
نمي ‌تواند عكس را ثابت كند. دست‌ هايش مي ‌لرزند، مي ‌ايستند و باز مي ‌جنبند. من از پشت سر دست دراز مي ‌كنم و عكس را جلوي چهره ‌اش نگه مي ‌دارم. روي يقه حوله پالتويي جا به جا شوره سر ريخته است.
مي‌ گويم نگاهي به خودت بينداز.
عينك ‌‌اش بزرگ‌ است؛ طوري كه تا نوك بيني‌ او را مي‌‌ گيرد. تا عكس را بهتر ببيند، عينك را روي بيني عقب و جلو مي ‌كند.
مي‌ گويد دارم مي ‌بينم.
اين عكس را من انداختم. يادت هست؟
نه. عكس كي هست؟
عكس تو.
دست در حوله پالتويي مي ‌كند و سر در جيب مي ‌برد. تا مي‌ خواهد عكس را در جيب حوله پالتويي بگذارد، از دست ‌اش مي‌ سرد و روي كف اتاق مي ‌لغزد.
سايه ‌بان پنجره باز مي ‌‌كنم. بيرون خانه به رغم تصور من هوا گرگ و ميش است. تركه‌ هاي ترد درختان را باد مي ‌شكند و روي برف ‌ها مي ‌اندازد. برف و بوران خيلي بيش‌تر شده است.
مي ‌پرسد روي پياده ‌رو مي ‌شود راه رفت؟
از پياده ‌رو كه از ايوان خانه شروع مي ‌شود تا خيابان سواره ‌رو برف تا زانو مي ‌رسد.
مي ‌گويم نه پدر. چه‌طور مگر؟
مي ‌خواهم بروم قدم بزنم.
بيرون برف مي ‌آيد. سرماي هوا پنج درجه زير صفر است.
بيا با هم برويم قدم بزنم.
همين ‌طوري كه نمي ‌شود. بخواهي بروي بيرون بايد...
مي‌ گويد منتظر نامه ‌اي هستم. زحمت پارو كردن پياده ‌رو را مي‌ كشي؟
دست‌كم لباس گرم بپوش.
پارو را در ايوان خانه گذاشته ‌ام.
پا روي برف ‌ها مي‌ گذارم و در آن بوران شروع به پارو مي‌ كنم. ناگهان تندبادي مي ‌وزد. پارو لنگر مي ‌كند و الان است كه مرا بيندازد. پدر از پشت در اين صحنه را تماشا مي ‌كند. ژاكت گشادي به تن كرده است. از گشادي به كيسه خواب مي ‌برد. جيب ‌هاي ژاكت تا زانو‌هايش مي ‌رسد. چهره پدر در قاب كلاه باراني نشسته است.
مي‌ گويد پياده ‌رو يخ زده.
با نوك تيز پارو روي يخ خيابان ضربه مي ‌زنم. يخ، ضخيم است. پدر بازوي مرا مي‌ گيرد و پا به ايوان مي‌ گذارد. سلانه ‌سلانه گام برمي ‌دارد. بالاخره به خيابان مي ‌رسيم. برف در خيابان تا مچ پا را مي ‌‌گيرد. با هول و ولا به سمت اداره پست كه در انتهاي خيابان است به راه مي ‌افتيم. پدر دست بر شانه ‌ام مي‌ گذارد تا زمين نخورد. مي ‌پرسم كي برايت نامه نوشته؟
مي‌ گويد برسيم، مي‌فهمي.
نمي ‌خواهم نااميدت كنم ولي احتمالا نامه ها با تاخير مي ‌رسند.
ساختمان اداره پست قديمي و آجري است. بر پله‌هاي سيماني‌اش برف نشسته و در چوبي ‌اش از ناحيه لولاها نيمه ‌باز است. داخل ساختمان نيمكت ‌هايي هست و روي كف موج‌دار آن نزديك به صد صندوق پست با شيشه‌هاي مثلثي گلي و ستاره‌‌هاي سياه كنار هم چيده شده‌اند.
پدر بالاپوش‌اش را درمي‌آورد و عين بالش زير زانوهايش مي ‌گذارد. بعد شماره ‌هاي صندوقي را مي‌ چرخاند و آن قدر با آن كلنجار مي ‌رود تا صندوق باز مي ‌شود. با دست راست به پهلوي صندوق مي ‌كوبد و مي‌ گويد انگار راست مي‌ گفتي. نامه‌ها هنوز نرسيده‌اند.
بيرون كه مي ‌آييم، آسمان مثل رنگ دستكش ‌هاي من چرك مرده است. هوا به قدري سرد است كه تكان نمي ‌شود، خورد. پدر باز بازوي مرا مي ‌چسبد. بر كلاه ‌اش يخ نشسته و حالت خنده‌ داري به او داده است. سرفه ‌اش بند مي ‌آيد. چشم ‌هايش را مي ‌بندد و به زحمت نفس مي ‌كشد.
مي‌ پرسم طوري شده؟
مي‌ گويد سردم است.
راه بازگشت هميشه گذري بي ‌اندازه كوتاه به آينده است و در اين نقطه است كه هميشه خواب ‌ام يك ‌باره پايان مي‌ گيرد و انگار نبض عجيبي، يك چيز درك نشدني اوديپي با نام زمستان نيوانگلند را حكايت مي‌ كند.


« آبهای بدن »

نوشته ی «سارا سالوی»/ ترجمه ی: آزاده کامیار

« آبهای بدن »


 ( به سبک هلن کیکسوز)
 

سفر با نا امیدی
 دیو منتظر ایستاده است تا از خیابان بگذرد و با بی صبری این پا و آن پا می کند، ناگهان زنی که کنارش ایستاده دستش را روی بازوی او می گذارد.
 می گوید: " ببخشید آقا. واقعا خیلی متاسفم که مزاحمتون می شم اما فکر کنم الانه که بزنم زیر گریه."

شما کاری را از روی مهربانی و برای کمک به کسی انجام می دهید اما دیگران همیشه مثل شما به ماجرا نگاه نمی کنند.
زن بد جوری گریه می کند ، هم در خیابان و هم در توالت زنانهء کافهء کوچکی که دیو او را به آنجا می برد. وقتی منتظر زن است کف کاپوچینواش را با قاشق بر می دارد و شکر را در پاکت کاغذی کوچکش بالا و پایین می برد، سعی می کند به صدای ضجه ای که از توالت می آید گوش ندهد. زن حتما متوجه نازکی دیوارها نشده است. پشت پیشخوان دخترک بلوندی که در کافه کار می کند با نگاهی پر از تحقیر به او زل می زند و هر وقت او نگاهش می کند دختر فنجانها را محکم به پیشخوان فلزی می کوبد.
هر چند وقتی زن بلاخره از توالت بیرون می آید به او لبخند می زند. اگر خط سرخ کم رنگ زیر چشمانش را ندید بگیریم امکان ندارد بشود حدس زد که او داشته در توالت چه کار می کرده. دهانش یک شکاف قرمز رنگ است و دیو در کمال تعجب جــــــا به جا می شود تا لک رژلب را روی دندان جلویی اش ببیند.
دیو می گوید: " حتما قهوه تون سرد شده. " دلش می خواهد بپرسد حالش بهتر است، یا اینکه چی شده بود، اما برای گفتن این حرفها باید خـــیلی صمیمی تر بود و احتمالا خیلی خوش بین تر، چون اصلا نمی خواست وسط ماجرایی بیافتد که امکان داشت یک هچل درست و حسابی باشد.
زن می گوید: " حتما با خودتون فکر می کنید من دیوونه ام. خوب حق دارید نمی توونم سرزنشتون کنم . قبلا هیچ وقت همچین کاری نکرده بودم."
دیو کیف پولش را از جیب شلوار لی اش در می آورد و می گوید: " خوب نمی تونم بگم این اتفاقیه که همیشه برام می افته. اما اگه بهتر شدین دیگه بهتره من برم."
" لطفا بذارید من حساب کنم این حداقل کاریه که می تونم بکنم. "  دیو به ساعت طلا، عینک آفتابی ری بن ، کت مشکی گران قیمت و خوش دوختش نگاه می کند و تصمیم می گیرد بگوید باشد. خرید یک فنجان قهوهء ارزان واقعا کار کوچکی بود به نشانهء تشکر.


یک درگیری رومانتیک
" خوب تو فکر می کنی مشکلش چی بود؟ "
النور با پاهای باز روی سینه دیو نشسته است و ... اور ا با دو دست می مالد. وقتی با او حرف می زند از پس شانه هایش به او نگاه می کند ولی دیو ترجیح می دهد حواسش بیشتر به کاری باشد که دارد می کند.  النور حتا وقت خوبش هم ترجیح می دهد بد خلقی کند.
دیومی گوید : " مسنتر از اون بود که مسالهء عشقی داشته باشه. شاید یه روز بد کاری داشت، شاید هم پدر و مادرش مردند، نمی دونم ، مردم واسه چه گریه می کنند؟ "
" گفتی سی و هفت هشت ساله بود؟"
" آره خوب که چی؟"
" هنوزم می تونه مساله عشقی داشته باشه. شاید یه ازدواج غم انگیز و ناامید کننده داشته اما حالا آتیشی عاشق یه ویولونیست روسی شده . مرد هم دوستش داره اما هنوزم دنبال زنی می گرده که وقتی هر دو خیلی جوون بودند با هم ازدواج کردند هنوز از پیدا کردنش نا امید نشده. وقتی اون پناهنده شده زنه حاضر نشده باهاش بیاد انگلیس و ارتباطشون قطع شده. مرد به این یکی زنه گفته اگه اونو طلاق نده هیچ وقت  نمی تونند با هم باشند."
" النور؟"
" چیه؟  ممکنه همینطوری باشه. تو اصلا تو وجودت یه ذره احساسات رومانتیک نداری ."
" نه ندارم تو هم درست به همین دلیل داری بیچاره ام می کنی."
النور ولش می کند. دیو فکر می کند باز حرفی زده که اورا حسابی عصبانی کرده حالاست که دوباره طبق معمول همیشه قهر کند. اما النور خودش را روی تن لخت او بالا می کشد. دیو کشیده شدن موهای تن او را روی تن خودش حس می کند.
می داند این کار  چقدر سردش می کند اما خوب النور درمورد آبهای بدن خیلی جدی ست. همان طور که او با بالا تنه اش مشغول است به یاد اشکهایی می افتد که وقتی زن از او کمک خواست از روی صورتش پایین می آمدند. بیش از هر چیز دیگری دلش می خواست آنها را پاک کند، حتا آنها را لیس بزند تصور زبانش که گونه های زن را لیس می زند چنان تکانش داد که باعث شد النور کم وبیش از رویش پرت شود.
داد زد : " هی پسر می دونم چی می خوای اما من هنوز آماده نیستم." دیو متوجه شد که صدای النور ریتم بالا و پایین رفتنهای بدنش را به خود گرفته است و با هر نفسی که می کشد لمبرهایش در مقابل شکم او بالا و پایین
 می رود. دیو سعی می کند دوباره به تصویر خودش و زن فکر کند  که چطور او را مثل یک پرنده زخمی زیر دستش پناه داده است، چطور او را به سمت خودش می کشد، ساکتش می کند، دارد بدن لرزان از هق هق گریه اش را آرام می کند که النور جیغ می کشد. جا می خورد از اینکه می بیند النور دارد به پهلو هایش می کوبد تا تحریضش کند. دست و پا می زند تا مثل او خل بازی در آورد می داند اگر لحظه ای مکث کند النور حرارتش را از دست می دهد، آن وقت حسابی عصبانی می شود. فقط یک بار همچین اشتباهی کرده بود فقط یک بار. النور می گوید او خیلی خوش شانس بوده که یک فرصت دیگر به او داده است.

ترک عادتهای بد برای رسیدن به عادتهای خوب
النور را در کتابخانهء دانشگاه دیده بود. البته از قبل می شناختش. همه او را می شناختند. آمریکایی های زیادی برای تحصیل به آن دانشگاه محــــــلی نمی رفتند به خصوص کسانی مثل او که مقاله هایشان هم در مجله ها چاپ می شد ، در کنفرانسها مقاله ارائه می کردند و حتا شایعه بود که قرارداد چاپ کتابشان در شرف تکمیل است. النور از آنچه او انتظار داشت کوتاهتر بود شاید حدودا 150 سانت اما پر بود. مو های مجعد و قرمزش را با گـــــــــــیره می بست با این حال دائما با آنها بازی می کرد. هر وقت به چیزی فکر می کرد انگشتانش را در موهایش بالا و پایین می برد برای همین همیشه به نظر می آمد تازه از رختخواب در آمده.
" پس عادتهای بدت چی اند؟ " این سوالی بود که النور در سلف سرویس از او پرسید وقتی بی هیچ سوالی برای خوردن قهوه به دنبالش رفتـــــــــــــــــه بود. " می دونی من شبا دندون قروچه می کنم. وحشتناکه. یه پیرزن نوچ می شم. "  و دهنش را باز کرده بود تا دندانهای سفید و سالم آمریکایی اش را نشان دیو دهد. بعد از حرفهایشان در سلف، وقتی دیو همان طور دراز کشیده به سر و صدای النور در خواب گوش می داد به این فکر می کرد که النور به او مجال نداده بود تا جواب سوالش را بدهد. خوب اگر هم مجال می داد او چه داشت که بگوید.  خوب نبود سر قرار اول، البته اگر بشود به آنچه او و النور داشتند بشود گفت قرار، از عادتهای بدی بگوید که دوست دختر های قبلی اش را شاکی کرده بود: هیچ وقت به خودش زحمت نمی داد که یک بله یا نه درست و حسابی بگوید یا کسانی را که دوست داشت به اسم سگهای خانگی صدا می زد ، اگر دستش را کمی در دست نگه می داشتی عرق می کرد. از اینکه فهمید چقدر عادت بد دارد تعجب کرد. می توانست همین طور ادامه دهد، درست مثل شمردن گوسفند بود. وقتی از خواب بیدار شد و دید النور دوباره رویش نشسته است شاخ در آورد انقدر از اانور به خاطر این شانس دوباره متشکر بود که قسم خورد دیگر هیچ وقت این رابطه را خراب نکند ، نمی خواست بگذارد این یکی هم برود .

مرد گنده و قربانی
النور به هر کسی می رسد قصهء زن گریان را تعریف می کند. کالین که دیو هیچ وقت از او خوشش نیامده، زن را یکی از قربانیان بورژوازی می داند که در چاه روزمر گی خود افتاده . می شود گفت این موافقت پر حرارت النور با کالین است که باعث می شود دیو وارد بحث شود. چون معمولا وقتی با دوستان النور هستند او سرش را می اندازد پایین و حرفی نمی زند . اما حالا می گوید: " اون یه زن معمولی نبود. اون ... "  مکث می کند ، واژهء مناسب را پیدا نمی کند.
" در حال خفگی بود؟ یکی باید بهش کمک می کرد؟ تازه درست هم این مرد گنده باید کمکش می کرد."
از اینکه النور با همچین متلکی حرفش را قطع کرد خجالت کشید.
زیر لب گفت: " زنیکهء لیچار گو، اون یه آدم بود تازه زن هم بود اما تو هیچی از زن بودن نمی فهمی ، می فهمی؟"
النور می خندد و مشتش را توی دهنش می چپاند. دیو می داند این کارش تا حدی به خاطر شوک حرفی ست که او برای تلافی زده نه اینکه هر چه او  بگوید به نظر النور بامزه بیاید. هر چقدر هم آدم صبور باشد بلاخره جایی صبرش تمام می شود.
دیو بار را ترک می کند و پیاده به سمت خانه می رود مراقب است وقتی از خیابان رد می شود چشم اش به چشم هیچ زنی نیافتد.

یک کارتن دستمال کاغذی می تواند جلویش را بگیرد.
به نظر می آید مشاور مرکز درمان مشکلات زوجین گیج شده است. دائما از جایش بلند می شود، پرده ها را دوباره و دوباره مرتب می کند، باز هم یک لیوان آب برای خودش می ریزد، بالشتک کوچکی که زیر پای آسیب دیده اش گذاشته و پایش را به آن تکیه داده  برای بار چندم جا به جا می کند.
دیو به النور نگاه می کند تا با هم در این جوک شریک شوند اما او اصلا حواسش نیست. النور کاملا واضح گفته است تنها راهی که باعث می شود اجازه دهد او برگردد این است که تلاشی جدی برای حل مسائلش انجام دهد.
سر صبر توضیح داده است : " تو با من اومدی بیرون... " طوری تعریف می کند انگار او آنجا نبوده است : " جلوی دوستانم به من گفتی زنیکه. "
" اما..."
"  نه نه ، این مساله کوچیک احمقانه باعث نشده که من همچین کاری کنم. لط – فن بذار حرفمو تموم کنم. مساله اینجا مسئولیته، دیو تو باید یاد بگیری مسئولیت کاراتو قبول کنی. بفهم،  اینکه بخوای به یه زن کمک کنی فقط راهیه برای اینکه از زیر بار مسئولیت یه ارتباط برابر در بری. "
دیو سعی می کند سر دربیاورد اما نمی تواند، برای همین فقط به النور که دارد سابقهء خانوادگی او را برای مشاور توضیح می دهد گوش می کند. حرفهای او برایش بی اهمیت است تا وقتی که  شروع می کند به حرف زدن از مادرش. می خواهد حرفش را قطع کند و بگوید مادرش چقدر آدم شادی بوده و چطور همیشه کاری می کرده  او و پدرش از خنده روده بر شوند و چطور نقشه می کشیدند که به هم هدیه بدهند اما می ترسد نکند نتواند موضوع را درست بیان کند. درست به این می ماند که دوباره بگوید زنیکه ، نباید می گذاشت این کلمه یک بار دیگر از دهنش بیرون بیاید. حالا نه.
 النور داشت می گفت: " اونا با مادرش مثل یه عروسک رفتار می کردند، انگار اون جایزهء اوناست برای اینکه خیلی مردای خوبیند. آخه چطور آدمی با همچین طرز فکری می تونه واقعیت رو درک کنه؟ "
دیو یاد زمانی می افتد که او و مادرش با هم رنگ آمیزی کردند. از سنش گذشته بود که بخواهد این کار را بکند اما تازه با اولین دوست دخترش به هم زده بود ، دوستی که برایش مهم بود ، مادرش سعی نکرده بود با روشهای معمول او را تسلی دهد، فقط رفته بود سر کشو ، یک جعبه مداد شمعی رنگ روشن و یک کتاب که طرح های چاپی رنگ نشده داشت آورد. آنها تمام شب را غرق در طرحهای کتاب و رنگ آمیزی آنها بودند، یک مشغولیت مشترک. صبح روز بعد دیو احساس می کرد سبک شده است. وقتی همان روز سراغ کشو رفت و دید چقدر تصویر کامل شده آنجاست دوباره دلش برای عشق پر زد و  به خاطر این حس از مادرش سپاسگذار بود. خیلی راحت می شد فهمید رنگ آمیزی تصویرها برای مادرش کار تازه ای نبوده، اما می دانست مادرش نمی خواهد دربارهء آن حرفی بزند.
" بفرمایید. " مشاور یک جعبه دستمال کاغذی به جلو هل داد و این طوری رشتهء افکارش را پاره کرد: " هر چقدر می خواهید بردارید. من دستمال کاغذی رو کارتنی می خرم. "
دیو به اولبخند زد و او هم با لبخند دیگری جوابش را داد و موهایش را پشت گوشش گذاشت، این طوری دیو می توانست اشکهای نریخته ای که ته چشمهای زن برق می زد ببیند. فقط النور به نظر مجسمهء یخی می رسید، حرفهای او نیمه کاره ماند چون مشاور بی آنکه او را به حساب بیاورد به دیو گفت : " صبح ناجوری داشتید برای همینه که فکر می کنید فقط شما هستید که این همه مشکلات دارید. "

فهرست نیمه شب
       پنج تا چیزی که به خاطرش از النور متشکر بود:
1. بعد از دیدن مشاور برای اولین بر سر مزار مادرش رفت.
2. دوباره سراغ رنگ آمیزی رفت  و همین طور بازی با جورچین.
3. اگر به خاطر النور نبود هیچ وقت پایان نامه اش را تمام و شغلی تازه در لندن پیدا نمی کرد.
4. النور آدرسش را در آمریکا به او داده است. او می گوید آنها همیشه از هم خبر خواهند داشت و وقتی سر و سامان بگیرد خوشحال می شود او را ببیند. اگر النور این قضیه را بداند ناراحت می شود اما ناراحت بشود یا نشود این او بود که راه فرار را نشانش داد.
5. سکس ، آره سکس
پنج تا چیزی که به خاطر النور بود و  او دلش برایشان تنگ نمی شود:
1. کورن برگر بدون سس گوجه
2. لمس پوست النور در نیمه شب و خوردن دستش به آن برآمدگی های کوچک و خشک زیر پوستی درست بالای باسن اش
3. اینکه مجبور باشد برای هر جایی که می روند یک دفترچه راهنما بخرند
4. برای دوستان او، به خصوص کالین
5. برای این حس که همیشه دارد اشتباه می کند.

 چه کسی به ما اهمیت می دهد وقتی ما انقدر بی اهمیتیم؟
دیو یک مربی خصوصی بدنسازی استخدام می کند اسمش کارل است. برای اولین بار در عمرش به طور مرتب به باشگاه می رود. دیگر ورزشکاران را بعد از جلسه در کافه می بیند. آنها با هم از مربیانشان حرف می زنند. دیو می بیند آنها وقتی از مربیانشان حرف می زنند از عبارت " مال من " استفاده می کنند و این طوری مربیانشان خیلی بیشتر مختص آنان به نظر می آیند.
دیو می گوید: " وقتی داشتم درازنشست می رفتم عرق تن مال من ریخت روم. " بقیه اخ و پیف می کنند.
اما دیو اهمیت نداده بود. گذاشته بود قطره های عرق از میان روزنه های پوستش جذب شود، می خواست عصارهء وجود مرد دیگری را به خورد خودش بدهد. کارل از هر کس دیگری که دیو تا آن زمان می شناخت فعال تر و سر زنده تر بود.  حتا النور که کم عرق می کرد و هرگز به عرق ریختن نمی افتاد.

بهتر از رسیدن
عادت داشت هر شب کریسمس منتظر شنیدن زنگ سورتمهء بابانوئل بماند حتا تا مدتها بعد از اینکه دیگر این قصه را باور نداشت، حتا تا مدتها بعد از اینکه مادرش هم دیگر فکر نمی کرد او اعتقادی به این ماجرا داشته باشد  باز هم منـتظر می ماند.
حالا او گوشهء خیابان می ایستد. پیش هیچ کس نمی تواند اعتراف کند حتا پیش خودش که دلش می خواهد زنی غریبه بیاید و دستش را به بازوی او تکیه دهد.
گاهی ساعتها منتظر می ماند و می گذارد اشکها از روی گونه اش پایین بیافتند


«شب عروسی»

تام هاوکینز/ ترجمه ی جلیل جعفری

«شب عروسی»


ترجمه اي براي اسدالله امرايي

از سال 1953 توي يه كيوسك مطبوعاتي كنار ايستگاه اتوبوس كار مي كنم و از همون زمان چشم چشم مي كنم كه روزي دختر باب دلم رو توي همين ايستگاه پيدا كنم. اون موقعي كه سر اين كار اومدم هنوز رنگ سبز روشن در ديوار اينجا تر و تازه بود. ارتشي‌هايي هم كه از جنگ كره برمي‌گشتند دم كيوسك مي‌ايستاند و سيگار مي خريدند و من از همين‌ ها با درجه‌ها و رسته‌‌هاي نظامي و نيروي دريايي و تفنگداران و گارد ساحلي آشنا شدم.
يه بار يه خيكي سفيد پوست كه ژاكتي قهوه ‌اي تنش بود  خفتگيرم كرد. دو دنداني رو كه توي دهانش بود به رخ ام كشيد و لوله تفنگ چسب خورده اش رو روي سينه ام نشونه گرفت. من اصلا نترسيدم اما اون هر چي پو ل و پله داشتم ازم گرفت. اون جوري كه من ديدم عين خودم آدم كله خري بود. مي تونست خيلي راحت دخلم رو پشت پيشخون بياره و همون چند دلار رو به جيب بزنه و بره پي كارش. همه مون از همين قماشيم. با اين كه تموم سيصد و بيست و سه دلارم رو با دست خودم دادم دستش الان بيشتر احساس ثرتمندي مي كنم اما همچين كه رفت زنگ زدم به پليس.
اول گفتند نتونستند بگيرندش. بعد گفتند توي يه ايالت ديگه، گمونم اوتاوا، دستگيرش كرديم. چند وقت بعد هم گفتند مرده اش رو توي پاركينگ فرودگاهي توي كانزاس پيدا كردند اما از كجا معلوم كه راست مي‌ گفتند. شايد يارو هنوز زنده باشه. يه وقت ديدي برگشت و باز خفتگيرم كرد. اون وقت ممكنه هم پولم رو ببره هم يه تير توي كله ام خالي كنه.
خلاصه توي ايستگاه اتوبوس هر اتفاقي ممكنه بيفته. مثلا توي سال هاي 1960 سر و كله هيپي ها پيدا شد. جوون هايي بودند كه لباس هاي اجق وجق پاره و پوره مي پوشيدند و با همه زار و زندگي شون مثل چادر و كوله پشتي و هزار خرت و پرت ديگه توي كيسه هاي خواب مي خوابيدند.
درست همين موقع ها بود كه به دلم برات شد كم كم دارم دختر باب دلم رو پيدا مي كنم؛ دختري از اين پسرهاي گيسو بلند خوشش نمي آد، از آس و پاس بودن توي كوچه و خيابون خسته است و حاضره دستش رو بذاره توي دستم و و روي تخت فنري قيژقيژوي من با من هم آغوش بشه. هميشه چشم به راه بودم تا اين كه يه روز زن جووني رو ديدم . خسته و كوفته بود و دبنال يكي مي گشت تيمارش كنه. من براش ساندويچ و يه فنجون قهوه و كرم بادام زميني خريدم. چندتايي هم قرص آسپرين، يه پاكت شير، ناخنگير و يه پيراهن به رسم هديه براش گرفتم.
به اش گفتم مي تونه بياد خونه من استراحت كنه و تا هر وقت كه دلش خواست بمونه. گفتم خونه من يه اتاق بيشتر نداره و اون هم زياد شيك و پيك نيست. گفتم اما خونه خودمه و هر چي هست قابل اون رو نداره. باز خوبه تر و تميزش كرده بودم. روز قبل از ديدن اين دختره سرگردون روفت و روبش كرده بودم.
دختره تلنگري به كله ام زد و گفت تو چقدر دل رحمي. گفت كه مي خواد ده – دوازده ساعتي بخوابه و بعد زحمت رو كم مي كنه. بردمش خونه. همچين كه رسيديم خودش رو انداخت روي تخت و زار زار گريه كرد و گفت:« خيلي آقايي. » بعد عينهو مرده ها خوابش برد. من روي زمين خوابيدم. نصفه هاي شب بود كه از خواب پريدم. آتيشم تند شده بود. اتاق دور شرم مي چرخيد. هوا پر شده بود از بوي زن. يواشكي خزيدم و بغل دختره دراز كشيدم. هنوز لباس بيروني تنش بود. سنگين و شمرده شمرده نفس مي كشيد. دست كشيدم روي پوستش. بعد دست بردم زير لباسش. بيدار نشد. فقط نفس بلندي كشيد و چرخيد. صبح كه از خواب پا شدم دختره رفته بود.
از سال 1953 اينجا كار مي كنم و منتظرم روزي دختر باب دلم رو پيدا كنم. گمونم پيدا هم شد منتهي خيلي از ازدواج ها زياد دوام نمي آرن.

جزیره در پرتو نیمروز

خولیو کورتاسار/ برگردان: مهدی غبرائی

جزیره در پرتو نیمروز


 
 خولیو کورتاسار از پدر و مادری آرژانتینی به سال 1914 در بروکسل به دنیا آمد و از سال 1952 مقیم پاریس شد و همانجا به کار نویسندگی پرداخت. شاعر و مترجم و نوازنده‌‎ی آماتور جاز بود. همچنین تعداد زیادی داستان کوتاه و رمان نوشته‎است، از جمله: لی‎لی بازی، برندگان، ویولن بدلی.
 مرگش به سال 1984 اتفاق افتاد.
نخستین باری که مارینی جزیره را دید، روی صندلی‎های سمت چپ مودبانه خم شده‎ بود و داشت میز پلاستیکی را برای گذاشتن سینی ناهار جا به‎ جا می‎کرد. هر بار که با مجله یا لیوان‎های ویسکی آمده و رفته‎ بود، نگاه مسافر را متوجه خود دیده ‎‌بود. موقع جابه‎جا کردن میز دیگر به تنگ آمده ‎بود، اما نمی‎دانست ارزش آن را دارد که به نگاه سمج مسافر –یک زن آمریکائی- پاسخ دهد یا نه. درست در همین وقت بود که سواحل جزیره، نوار طلائی کرانه و تپه‎هائی که به سمت فلات متروک سر برمی‎داشت، در بیضی آبی پنجره پدیدار شد. مارینی لیوان آبجو را سر جایش گذاشت، لبخندی زد و به مسافر گفت: "جزایر سونان." زن آمریکائی با علاقه‎ای ساختگی گفت: "آه، بله. یونان." زنگ ملایم کوتاهی نواخته شد و مهماندار بی‎آنکه لبخند حرفه‎‌ای از لب‎های نازکش محو شود، سر برداشت؛ سراغ زوجی سوریائی رفت و آنها آب گوجه‎فرنگی سفارش دادند، اما به دم هواپیما که رسید به خود مجالی داد تا بار دیگر به زیر بنگرد. جزیره‎ی کوچک و تک‎افتاده‌ای بود و دریای اژه با رنگ نیل فام، که پیچ و خم سفید و ساکن و خیره‏کننده را برجسته‎تر می‎کرد، در برش گرفته‏بود. لابد آن پائین کف موج‎هائی بود که به صخره‏‎ها و خورها می‎‌خورد و می‎شکست. مارینی دید که کرانه‎های متروک به سمت شمال غرب امتداد دارد و بقیه‎ی جزیره کوهستانی است و یکراست به دریا می‎پیوندد. جزیره‎ای سنگلاخی و متروک؛ گرچه نقطه‌‎ی سربی –خاکستری نزدیک کرانه‎ی شمالی شاید خانه باشد، مشتی از آن خانه‏های روستائی. شروع به باز کردن قوطی آب میوه کرد و وقتی سر برداشت جزیره از پنجره ناپدید شده‎بود. فقط دریا مانده‌بود؛ افقی سبز و بی‎انتها. بی‎دلیل به ساعتش نگاهی انداخت: درست نیمروز بود.
مارینی خوشحال بود که در خط رم –تهران کار می‎کند. پرواز به اندازه‎ی خطوط شمالی دلتنگ کننده نبود و دخترها از رفتن به شرق یا آشنائی با ایتالیا خوشحال بودند. چهار روز بعد وقتی به پسرکی کمک می‎کرد که قاشق از دستش افتاده‎بود و دلشکسته به بشقاب دسرش اشاره می‌کرد، باز هم حاشیه‎ی جزیره را دید. با دفعه‎ی پیش هشت دقیقه اختلاف داشت، اما همین که در دم هواپیما به طرف پنجره‌ای خم شد، هیچ تردیدی نداشت. شکل جزیره طوری نبود که از یاد برود؛ به لاک‎پشتی می‎مانست که پنجه‎هایش اندکی از آب درآمده‌باشد. آن‎قدر نگاه کرد تا صدایش زدند. این دفعه یقین داشت که نقطه‌ی سربی – خاکستری مشتی خانه است، خطوط چند مزرعه کشت شده را که به سمت ساحل امتداد داشت تمیز داده بود. هنگام توقف در بیروت نگاهی به اطلس دختر مهماندار انداخت و سرانجام ندانست که نام جزیره هوروس است یا نه. مسئول بی‎سیم که فرانسوی بی‏قیدی بود از کنجکاوی‎اش حیرت کرد. "این جزیره‏ها همه‏شان مثل هم‎اند. دو سال است که توی این خط کار می‎کنم و ذره‎ای برایم اهمیت ندارند. بعله، دفعه دیگر نشانم بده." نام جزیره هوروس نبود، بلکه گزیروس بود، یکی از جزایر متعددی که دور از دسترس جهانگردان قرار داشت. وقت نوشیدن نوشابه‎ای در رم دختر مهماندار به او گفت: "پنج سال بیشتر طول نمی‎کشد. اگر خیال رفتن به آنجا را داری، زود باش. لشکر جهانگردها هر لحظه ممکن است از راه برسند. چنگیز کوک (1) اینجا را هم از قلم نمی‎اندازد." اما مارینی همچنان به فکر جزیره بود. وقتی یادش می‎آمد یا نزدیک پنجره‌‎ای تماشایش می‎کرد، تقریبا همیشه سرآخر شانه‎ای بالا می‎انداخت. هیچ یک از این کارها معنایی نداشت –هفته‎ای سه بار پرواز نیمروزی بر فراز گزیروس همان اندازه غیرواقعی بود که رویای چنین پروازی. همه چیز در توهمی تکراری و بیهوده باطل می‎ماند؛ همه چیز، مگر، شاید، هوس، تکرار آن توهم؛ پیش از ظهرها نگاه کردن به ساعت‎مچی، دیدار کوتاه و وسوسه‎انگیز با آن نوار سفید خیره‎کننده در حاشیه‎‌ی لاجورد، و خانه‎‏هایی که ماهیگیران جلوشان به وضوح سر برمی‎داشتند تا عبور شئ غیرواقعی دیگری را دنبال کنند.
هشت یا نه هفته بعد که پرواز در خط نیویورک را با تمام مزایایش به او پیشنهاد کردند، مارینی به خود گفت که برای پایان دادن به آن وسوسه‎ی بی‎آلایش و آزاردهنده، فرصت مناسبی پیدا شده‎است، کتاب راهنمایی در جیب داشت که جغرافی‌دان بی‎دقتی با نامی شرقی، جزئیاتی بیش از معمول را درباره گزیروس در آن شرح داده‎بود. انگار که صدای خود را از دوردست می‎شنید. به پیشنهاد پاسخ منفی داد و از نگاه کردن به قیافه‎ی بهت‎زده‎ی رئیس و دو منشی خودداری کرد و برای خوردن غذای مختصری به فروشگاه کارمندان رفت که کارلا در آنجا چشم به راهش بود. دلسردی آمیخته به حیرت کارلا آشفته‎اش نکرد؛ ساحل جنوبی گزیروس مسکونی نبود، اما در غرب، آثار و بقایای جماعت لیدیایی یا شاید هم کرت و میسنی پیدا شده‎بود و پروفسور گلدمن دو سنگ یافته‎بود که رویش حروف هیروگلیف کنده بودند و ماهیگیران از آن به جای موج‎شکن لنگرگاه کوچکشان استفاده می‎کردند. کارلا سردرد گرفت و بی‎درنگ ترکش کرد. منبع اصلی درآمد ساکنان انگشت‎شمار جزیره صید ماهی هشت‌پا بود. پنج روز در میان، قایقی می‌رسید تا صید را بار بزند و قدری خواربار و آذوقه بیاورد. در بنگاه مسافرتی به مارینی گفتند که باید از رینوس قایقی دربست کرایه کند و شاید هم بتواند سوار قایق کوچکی شود که از گزیروس ماهی هشت‌پا می‎آورد، اما این موضوع فقط در جزیره‌ی رینوس که بنگاه در آن نماینده‎ای ندارد مشخص می‎شود. به هر حال، نقشه می‎کشید که برای تعطیلات ماه ژوئن چند روزی را در جزیره بگذراند. ناگزیر بود در هفته‎های آینده جای وایت را در پرواز تونس بگیرد، آن‎گاه اعتصاب شد و کارلا به خانه‎ی خواهرش در پالرمو رفت. مارینی به هتلی نزدیک میدان ناوونا رفت. چند کتابفروشی در آنجا بود که کتاب‎های دست دوم می‎فروختند. مارینی با اندک شور و اشتیاقی، خود را با کتاب‎هایی درباره‌‎ی یونان سرگرم می‎کرد و گاهگاهی نیز کتاب مکالمه‎ای را ورق می‎زد. کلمه‎ی "کالیمرا" (2) برایش خوشایند بود و سعی کرد آن را با رقاصه‌ی سرخ‎مویی آزمایش کند. شب را با او گذراند و چیزهایی راجع‎به پدربزرگش در اودوس و درباره‎ی نوعی گلودرد غیرقابل بیان یاد گرفت. در رم باران می‎بارید، در بیروت تانیا همیشه چشم به راهش بود. موضوعات دیگری هم بود، همیشه از بستگان یا گلودرد.
یک روز، باز هم در راه تهران بود و جزیره را هنگام نیمروز دید. مارینی آن‎قدر به پنجره چسبید، که دختر مهماندار جدیدی که او را همکار تنبل و بیکاره‏ای می‎پنداشت، سینی‎های غذایی را که پخش کرده بود، برایش شمرد. آن شب مارینی دختر مهماندار را در رستوران فیروز به شام دعوت کرد و چندان دشوار نبود که دختر او را به خاطر حواس‎پرتی صبح ببخشد. لوچیا به او توصیه کرد که موهایش را به سبک آمریکایی اصلاح کند. مارینی مدتی از گزیروس با او حرف زد. اما بعد پی‎برد که او نوشیدن ودکا لایم هیلتون را ترجیح می‎دهد. وقت با چیزهایی مثل این و با سینی‎های بی‌پایان غذا که با لبخندی در خور مسافران، تقدیمشان می‎شد، سپری شد. در سفرهای بازگشت، هواپیما ساعت هشت صبح از فراز گزیروس پرواز می‎کرد. نور خورشید به پنجره‎های سمت چپ هواپیما می‎تابید و به سختی می‎شد لاک‎پشت طلایی را دید. مارینی ترجیح می‎داد منتظر بماند تا ظهرها از آنجا بگذرند و می‎دانست که در این صورت می‎تواند چند دقیقه پشت پنجره بایستد و نگاه طعنه‎آمیز لوچیا (و بعدها فلیسا) را که از مسافران پذیرایی می‎کردند، نادیده بگیرد. یکبار عکسی از گزیروس گرفت، اما عکس خراب شده‎بود. تا آن وقت نکاتی درباره‎ی جزیره یاد گرفته‎بود و زیر بعضی از سطور دو کتاب که مطالب مختصری درباره‎ی جزیره نوشته‌بودند خط کشیده‎بود. فلیسا به او گفت که خلبان‎ها نامش را "شیدای جزیره" گذاشته‎اند، اما او از این حرف نرنجید. کارلا تازه نامه نوشته ‎بود که تصمیم دارد بچه‎دار نشود و مارینی دو هفته دستمزد خود را برایش فرستاد و فکر کرد که باقیمانده‎ی پولش کفاف خرج تعطیلات را نمی‌دهد. کارلا پول را پذیرفت و از طریق دوستی به اطلاعش رساند که احتمالا با دندانپزشکی اهل ترویزو ازدواج خواهد کرد. ظهر روزهای دوشنبه، پنجشنبه و شنبه (یکشنبه‎ها ماهی دو بار) همه چیز اهمیت خود را از دست می‎داد. با گذشت زمان مارینی پی برد که فلیسا تنها کسی است که احساسش را درک می‌کند. بینشان قراردادی ناگفته بسته شد که سر ظهر، همین‌که مارینی کنار پنجره‎ی دم هواپیما جا می‎گیرد، فلیسا از مسافران پذیرایی کند. جزیره بیش از چند دقیقه قابل دیدن نبود، اما هوا اغلب چنان صاف بود و دریا با چنان بیرحمی موشکافانه‎ای خطوط جزیره را برجسته می‌‎کرد که کوچکترین جزییات، به نحو تردیدناپذیری با خاطره‎ی پرواز پیشین انطباق می‌یافت: نقطه‌ی سبز دماغه در جانب شمال، خانه‎های سربی – خاکستری و تورهایی که روی ماسه‎ها خشک می‎شدند. وقتی تورها در جای همیشگی نبود، مارینی حس می‎کرد که چیزی را از او دزدیده‎اند یا به او اهانت شده است. به فکر فیلم گرفتن از منظره‌ی عبور بر فراز جزیره و تماشای آن در هتل افتاد، اما بهتر دید که پول دوربین را پس‎انداز کند، چون تا مرخصی کمتر از یک ماه مانده‎‌بود. حساب روزها را چندان دقیق نداشت. گاهی پیش تانیا در بیروت بود و گاهی با فلیسا در تهران و تقریبا بیشتر وقت‌ها پیش برادر کوچکترش در رم. همه کمی مبهم و به نحو دلپذیر ساده و صمیمی بودند و انگار که جایگزین چیز دیگری می‎شدند، اوقات قبل و بعد از پرواز را پر می‎کردند. در سراسر پرواز نیز همه چیز مبهم و ساده و احمقانه بود، تا اینکه وقت خمیدن به طرف پنجره‎ی دم هواپیما می‎رسید، و وقت حس کردن سرمای شیشه که چون شیشه‌های آکواریم بود و در آن لاک‎پشت طلایی در لاجورد آهسته راه می‎رفت.
آن روز طرح تورها به وضوح روی ماسه دیده می‎شد و مارینی می‎توانست قسم بخورد که نقطه‎ی سیاه سمت چپ، لب دریا، ماهیگیری است که لابد به هواپیما نگاه می‎کند. بی‎دلیل پیش خود گفت: "کالیمرا" دیگر انتظار کشیدن معنایی نداشت. ماریو مرولیس پولی را که برای سفر می‎خواهد به او قرض خواهد داد و در مدتی کمتر از سه روز به گزیروس خواهد رسید. از تصور اینکه از نقطه‎ی سبز صعود خواهد کرد و برهنه در خورهای شمالی وارد دریا خواهد شد و همراه مردان به صید ماهی خواهد رفت و با ایما و اشاره و خنده مقصودش را خواهد رساند، در حالی که لب‎هایش را به پنجره می‎فشرد، لبخند زد. وقتی تصمیم گرفت، دیگر هیچ کاری دشوار نبود: قطار شبانه، اولین قایق، بعد قایق کهنه و کثیف دیگر، یک شب روی عرشه، نزدیک ستارگان، طعم رازیانه‎ی رومی و گوشت بره، و صبح در میان جزایر. با روشن شدن اولین چراغ از کشتی پیاده شد. کاپیتان او را به پیرمردی که شاید ریش‌سفید ده بود، معرفی کرد. کلایوس دست چپش را گرفت و چشم در چشمش دوخت و آهسته حرف زد. دو پسر بچه آمدند و مارینی پی برد که آنها پسران کلایوس‎اند. کاپیتان قایق کوچک، آنچه از انگلیسی می‎دانست به کار بست: "بیست سکنه، اختاپوس، ماهی، پنج خانه، مهمان ایتالیایی کرایه کلایوس بدهد. " وقتی کلایوس از دراخما (3) حرف زد، پسر بچه‎ها خندیدند. مارینی هم خندید. دیگر با پسربچه‎ها دوست شده‎بود و داشت خورشیدی را که از دریا بالا می‎آمد و دریا را که چندانکه از بالا می‎دید تیره نبود و اتاق محقر تمیزی را که آکنده ‎بود از بوی مریم گلی و پوست دباغی‎شده و در آن کوزه‎ای آب گذاشته بودند، تماشا می‎کرد.
آنها رفتند تا قایق کوچک را بار بزنند و مارینی بعد از دور انداختن لباس سفر و پوشیدن مایو و صندل شروع به گشت زدن در جزیره کرد. هنوز کسی دیده‎نمی‎شد، خورشید آهسته اما مطمئن بالا می‎آمد و از بوته‎ها بویی اندک ترشیده با بوی یدی که باد می‏آورد در هم می‏آمیخت. وقتی به دماغه شمالی رسید و بزرگترین خور جزیره را دید ساعت حدود ده بود. گرچه بیشتر دلش می‎خواست نزدیک کرانه‏ی ماسه‎ای شنا کند، ترجیح داد با خود خلوت کند. اما جزیره وجودش را تسخیر کرده ‎بود و چنان صمیمانه از آن لذت می‎برد که قدرت اندیشیدن و انتخاب نداشت. وقتی مایو از تن درآورد تا از صخره‎ای به دریا شیرجه برود، پوستش از آفتاب و باد سوخت. آب سرد بود و به او آرامش می‎داد. گذاشت جریان بازیگوشی او را به مدخل غاری بکشاند، سپس به دریای آزاد برگشت، به پشت غلتید، با احساس آرامش که در عین حال مترادف با آینده بود، دریا را یکسره پذیرفت. بی‎کمترین تردیدی دانست که از جزیره نخواهد رفت و به نحوی تا ابد در آنجا خواهد ماند. چهره‎ی برادرش و فلیسا را پس از  پی‎بردن به این نکته که او می‎خواهد تا آخر عمر زندگیش را به ماهیگیری روی خرسنگ تک‎افتاده‎ای بگذراند، در نظر آورد. اما وقتی به رو برگشت تا به سوی ساحل شنا کند چهره‏شان را از یاد برده‎بود.
آفتاب بی‎درنگ خشکش کرد و او به سوی خانه‌ها رهسپار شد. دو زن شگفت‎زده، پیش از آنکه دوان دوان به خانه بروند و در را ببندند، نگاهش کردند. بیهوده دستی به علامت سلام تکان داد و به طرف تورها رفت. یکی از پسران کلایوس در ساحل منتظرش بود و مارینی با اشاره‎ی دست به دریا دعوتش کرد. پسرک با تردید به شلوار و پیراهن قرمزش اشاره کرد. بعد به طرف یکی از خانه‎ها رفت و نیم‎برهنه بیرون آمد. آن دو با هم به دریای نیم‎‏گرم که زیر آفتاب ساعت یازده تلالو خیره‏کننده‏ای داشت شیرجه رفتند.
ایوناس که تنش را روی ماسه‌ها خشک می‎کرد، اسم بعضی اشیاء را به زبان آورد. مارینی گفت: "کالیمرا" و پسرک با خنده تکرار کرد. بعد مارینی جملات تازه‎ای ادا کرد و کلمات ایتالیایی به پسرک یاد داد. قایق کوچک در افق دم‎به دم کوچکتر می‎شد. مارینی حس کرد که حالا واقعا در جزیره با کلایوس و خویشانش تنها مانده‌‎است. می‎گذارد چند روز بگذرد، کرایه اتاق را می‌دهد و ماهیگیری یاد می‎گیرد. بعد، یک روز بعدازظهر که خوب با هم اخت شدند، درباره‎ی اقامت و کار در آنجا صحبت می‎کند. بلند شد و دستی به سوی ایوناس تکان داد و آهسته آهسته از تپه بالا رفت. شیب تپه تند بود و مارینی برای رفع خستگی در هر مکثی سر برمی‎گرداند تا به تورهای ساحل و زن‎های شوخ و شنگ که در حال حرف زدن با ایوناس و کلایوس ازگوشه‌ی چشم او را می‎پاییدند و می‎خندیدند نگاهی بیندازد. وقتی به نقطه‎ی سبز رسید، وارد دنیایی شد که در آن رایحه‎ی آویشن و مریم گلی با گرمای خورشید و نسیم دریا درهم آمیخته بود. مارینی نگاهی به ساعت‎مچی‌اش انداخت و بعد با حالتی ناشکیبا آن را در جیب مایویش گذاشت. کشتن آن انسان پیشین کار آسانی نبود؛ اما در آن بلندی، در اثر فضا و آفتاب، هیجان‌زده حس کرد که این کاربزرگ  شدنی است. او در گزیروس بود، همان‌جا که بارها شک کرده ‎بود که به آن دست یابد. در میان سنگ‎های داغ به پشت دراز کشید، تیزی دندانه‎های داغشان را تحمل کرد و یک‌راست به آسمان خیره شد. از دور صدای وزوز موتوری را شنید.
چشمانش را بست و با خود گفت که به هواپیما نگاه نخواهدکرد و نخواهد گذاشت به بدترین جنبه‌ی وجودش که بار دیگر از فراز جزیره می‌گذشت آلوده شود. اما در سایه‌‌ی پلک‌ها، فلیسا را با سینی‌هایش مجسم کرد –درست در همان لحظه سینی‌ها را توزیع می‌کرد- و جانشینش را، شاید "جورجور" یا مهماندار تازه‌ای از خطی دیگر، کسی که حین توزیع شراب و قهوه لبخند می‎زند. چون نمی‎توانست با سرتاسر گذشته بجنگد، چشمش را گشود و نشست، و درست در همان لحظه بال سمت راست هواپیما را تقریبا بالا سرش دید که یکباره کج شد، صدای موتور جت تغییر کرد و هواپیما یک‌راست به دریا افتاد. دوان دوان از تپه سرازیر شد، سنگ‎ها تنش را می‎خراشید و خار و خاشاک دست‎هایش را پاره پاره می‎کرد. جزیره، محل سقوط را از چشمش می‎پوشاند، اما او پیش از رسیدن به ساحل دور زد و از راه میان‌بر اولین برآمدگی تپه را پشت‌سر گذاشت و به ساحل کوچکتر رسید. حدود صد یارد آن طرف‎تر دم هواپیما داشت در سکوت مطلق در آب فرو می‎‌رفت. مارینی به امید اینکه هواپیما نوسان کند و به سطح آب بیاید، دوید و در آب شیرجه رفت، اما تنها چیزی که دیده می‌شد خط ملایم امواج بود. جعبه‎ای مقوایی نزدیک محل سقوط بی‎هدف روی آب بالا و پایین می‎رفت؛ و تقریبا سرآخر که دیگر ادامه‎ی جستجو بی‎فایده به نظر می‎رسید، دستی از آب بیرون آمد. دست یک لحظه بیشتر دیده‎نشد، اما همان بس بود که مارینی تغییر جهت دهد و در آب شیرجه برود تا موی مردی را که تقلا می‎کرد به او بچسبد و با شدت و خشونت هوا را می‎بلعید بگیرد. مارینی بدون اینکه بیش از اندازه به مرد نزدیک شود گذاشت نفس بکشد. بعد کم‎کم او را به دنبال خود کشید و به ساحل رساند، هیکلش را که لباس سفید به تن داشت بغل کرد و پس از آنکه روی ماسه گذاشت، دهان کف کرده‎اش را دید که دیگر مرگ در آن لانه کرده‎بود و از شکافی در گلویش خون بیرون زده‎بود. دیگر تنفس مصنوعی چه فایده‎ای داشت؟ با هر تشنجی شکاف بیشتر باز می‌شد و چون دهان نفرت‎انگیزی که مارینی را صدا می‎زد، او را از سعادت محقرش که گذران ساعاتی چنین اندک در جزیره بود باز‎می‎داشت و در میان غلغل خون چیزی را فریاد زنان می‎گفت که او دیگر نمی‎توانست بشنود. پسران کلایوس و پشت سرشان زنها دوان دوان از راه رسیدند. وقتی کلایوس آمد، پسرها دور جسد که روی ماسه قرار داشت جمع شده‎بودند و نمی‎توانستند دریابند که چگونه توانسته‎است در حال خونریزی شناکنان خود را به ساحل برساند. یکی از زن‎ها گریه‌کنان التماس کرد: "چشمانش را ببندید." کلایوس در جستجوی باقی‎ماندگان دیگر، نگاهی به دریا اندخت. ولی، مثل همیشه، در جزیره تنها بودند و جسد با چشمان از حدقه درآمده تنها چیزی بود که بین آنها و دریا تازگی داشت.
1- ترکیبی است از اسم چنگیزخان و کاپیتان کوک، کاشف معروف.
2- Kal imera به معنی دوستت دارم.
3- Drakhma واحد پول یونان

آذر 66