کاش می دانستیم
چون از خدا غافلیم گرفتاریم
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد.
وچند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو...
(*خدا وجود دارد یا نه؟ *)
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت
آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضيو درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟
من اينجا هستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم مشتري با اعتراض گفت : پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند آرایشگر گفت : آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند .
مشتري گفت : دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند .براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد![]()
يه پسربچه کلاس اولی به معلمش میگه: خانوم معلم من باید برم کلاس سوم
معلمش با تعجب میپرسه برای چی ؟
اونم میگه: آخه خواهر من کلاس سومه اما من از اون بیشتر میدونم و باهوش ترم
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید. آنگاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو ر ا با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بال هایت را کجا گذاشتی؟ انسان دست بر شانه هایش گذ اشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد اهنگ است
بیا ره توشه برداریم. قدم در راه برگشت بگذاریم
ببینم آسمان در هرکجا
ایا همین رنگ است؟
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....
براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است
و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...
در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني....
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ....
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛
پیر می شود و میمیرد...
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند
چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،
زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛
گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛
سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!
و این رنج است
(منبع اين مطلب مشخص نيست)
دکتر علی شريعتی انسانها را به چهار دسته تقسيم کرده است:
١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم ميشوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.
٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويتشان را به ازای چيزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصيتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآيند. مرده و زندهشان يکی است.
٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.
آدمهای معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.
٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.
شگفتانگيزترين آدمها.
در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم، باز ميشناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سکوت میکنيم و غرقه در حضور آنان مست میشويم و درست در زماني که میروند يادمان میآيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست
او جانشين همه نداشتنهاست
نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است
اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند
و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد
تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی
ای پناهگاه ابدی
تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی
آنقدر دوستت دارم
که هر چه بخواهی همان را بخواهم
اگر بروی شادم
اگر بمانی شادتر
تو را شاد تر می خواهم
با من یا بی من
بی من اما
شادتر اگر باشی
کمی
- فقط کمی -
ناشادم
و این همان عشق است
عشق همین تفاوت است
همین تفاوت که به مویی بسته است
و چه بهتر که به موی تو بسته باشد
خواستن تو تنها يک مرز دارد
و آن نخواستن توست
و فقط يک مرز ديگر
و آن آزادي توست
تو را آزاد مي خواهم
عبدا... صمدیان
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند
نویسندشو نمیدونم کیه. ولی دلمو تکون داد
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم
دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم
عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم
کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم
سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم
من می ترسم پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم
نیستِش.... نمی دونم کجاست...
چه می کُنه... ولی می دونم که نَدارمش...
هیچ وقت نخواستم که تُو رو با چشمات به یاد بیارم...
نمی خواستم که تُو رو٬ توی گُم ترین آرزوهام ببینم...
نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم هنوزم دوستت دارم...
آخه حال و هوایِ پریشونیِ تو رو نداشتم...
تو گیر و دارِ...... نبودم.....
ای بابا...
دلِ تو٬ هیچ... حالِ اون٬ خوش...
اِی بی مُروّت.....
دیگه دلی می مونه که مثلِ دلِ کبوتر بتپه
که با شما از جون و زندگیش بگه؟؟؟
بگه که:
هنوز زندَست... هنوز زندَست... هنوز زندَست...
اگه صدا صدایِ منه... نفس اگه نفسِ توه...
بذار که اون خوش غیرتاش بدونن
که دل دله و با این...
دیگه دل نیست... دیگه دل نمی شه...
نه دیگه این واسه ما دل نمی شه....
مرا با این پریشانی کسی جز من نمی فهمه...
شکستن های روحم را به غیر از تن نمی فهمه...
همیشه فکر می کردم برایت آرزو هستم...
همان یک روزنه نوری که داری پیشِ رو هستم...
ولی امروز می بینم تمامش خواب بود و بس...
خیالِ تشنه از رویا فقط سیراب بود و بس...
مسیر چشمهایت را شب ها ناگاه گم کردم...
چراغی نیست٬ راهی نه٬ چگونه بی تو برگردم؟؟؟
نمی دانی چقدر از این شب دلتنگی می ترسم...
و از آواز تنهایی٬
از این آهنگ می ترسم...
همیشه سرنوشتِ من مقیمِ دردِ آبادیست...
کدامین دست ویرانگر درِ خوشبختی ام را بست؟؟؟
ببین ای دوست مرگِ دل چگونه سوگوارم کرد...
رسید افزوده طوفان را خراب و بی قرارم کرد...
دلم در دوردستی است مثالِ بید می لرزد...
به جانت جانِ شیرینم...
به دیدارت نمی لرزد...
هر کسی اومد سنگی به دلم زد و رفت...
با محبتش آشنام کرد و رفت...
با تمام عشقش عاشقم کرد و رفت...
با تمام احساسش رفیقم کرد و رفت...
یک روزی هم با کوله بار غمش تنهام٬
گذاشت و رفت...
حالا من موندم و با خاطرات رفتنش...
چی بخونم وقتی چشمام از حضورِ گریه خیسه؟![]()
وقتی هیچ کس نمی تونه غصه هامو بنویسه!![]()
چی بخونم وقتی قلبت منو از تو قصه رونده؟![]()
وقتی که به جز یه سایه کسی پیشِ من نمونده!![]()
چی بخونم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره؟![]()
وقتی هیچ کس نمی تونه تو رو پیش من بیاره!![]()
شبِ بی نفسی٬ شبِ بلندِ تنهایی!![]()
تو که همنفسی٬ بگو کجای دنیایی؟![]()
شبِ گریه ی من٬ شبِ سیاهِ بیداری!![]()
غمِ رفتنِ تو٬ شده یه دشنه ی کاری!![]()
چی بگم وقتی ترانه بی تو جلوه یی نداره؟![]()
وقتی آواز من تنها توی کوچه جا می ذاره!![]()
وقتی توی آسمونم چشمکِ ستاره ای نیست!![]()
وقتی که برای بغضم جُز شکستن چاره ای نیست!![]()
چی بخونم وقتی هیچ کس منو از خودم ندزدید!![]()
وقتی غربتِ صدامو کسی غیرِ تو نفهمید!![]()
شبِ بی نفسی٬ شبِ بلندِ تنهایی!![]()
تو که همنفسی٬ بگو کجای دنیایی؟![]()
شبِ گریه ی من٬ شبِ سیاهِ بیداری!![]()
غمِ رفتنِ تو٬ شده یه دشنه ی کاری!!!![]()
به اسم " نیلوفر "
از مرز خوابم مي گذشتم،![]()
![]()
سايه تاريك يك نيلوفر![]()
روي همه اين ويرانه ها فرو افتاده بود .![]()
كدامين باد بي پروا![]()
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟![]()
***
در پس درهاي شيشه اي رؤياها،![]()
در مرداب بي ته آيينه ها،![]()
هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم![]()
يك نيلوفر روييده بود .![]()
گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت![]()
و من در صداي شكفتن او![]()
لحظه لحظه خودم را مي مردم
.
***
بام ايوان فرو مي ريزد![]()
و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد .![]()
كدامين باد بي پروا![]()
دانه نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟![]()
***
نيلوفر روييد،![]()
ساقه اش از ته خواب شفّا هم سركشيد![]()
من به رؤيا بودم![]()
سيلاب بيداري رسيد![]()
چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم![]()
نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود![]()
در رگهايش من بودم كه مي دويدم![]()
هستي اش در من ريشه داشت![]()
همه من بود![]()
كدامين باد بي پروا![]()
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد![]()

رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد، عكس تنهايي خود را در آب،
آب در حوض نبود.
ماهيان ميگفتند:
هيچ تقصير درختان نيست.
ظهر دم كرده تابستان بود،
پسر روشن آب، لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد، آمد او را به هوا برد كه برد.
به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولي آن نور درشت،
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او، پشت چينهاي تغافل مي زد،
چشم ما بود.
روزني بود به اقرار بهشت.
تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت كن
و بگو ماهيها حوضشان بيآب است.
باد مي رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا مي رفتم
به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
به جويبار که در من جاري بود
به ابرها که فکرهاي طويلم بودند
به رشد دردناک سپيدارهاي باغ که با من
از فصل هاي خشک گذر ميکردند
به دسته هاي کلاغان
که عطر مزرعه هاي شبانه را
براي من به هديه ميآورند
به مادرم که در آينه زندگي ميکرد
و شکل پيري من بود
و به زمين ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را
از تخمه هاي سبز ميانباشت - سلامي ، دوباره خواهم داد
ميآيم ، ميآيم ، ميآيم
با گيسويم : ادامهء بوهاي زير خاک
با چشمهام : تجربه هاي غليظ تاريکي
با بوته ها که چيده ام از بيشه هاي آنسوي ديوار
ميآيم ، ميآيم ، ميآيم
و آستانه پر از عشق ميشود
و من در آستانه به آنها که دوست ميدارند
و دختري که هنوز آنجا ،
در آستانهء پر عشق ايستاده ، سلامي دوباره خواهم داد
پرنده گفت : " چه بويي ، چه آفتابي ، آه
بهار آمده است
و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت . "
پرنده از ايوان
پريد ، مثل پيامي پريد و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نميکرد
پرنده روزنامه نميخواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نميشناخت
پرنده روي هوا
و بر فراز چراغ هاي خطر
در ارتفاع بي خبري ميپريد
و لحظه هاي آبي را
ديوانه وار تجربه ميکرد
پرنده ، آه ، فقط يک پرنده بود

فوووووووت .....
فووووووووت ....
فوووووووت .....
فووووووووت ...
فوووووووت ....
بیا شعما رو فوت کن !!!
تولدت مبارک !!!
یه سبد یاس سفید تقدیم به تو بهترینم به خاطر قشنگترین روز دنیا که روز تولد توست
آسمان با وسعتش تقديم تو
رقص ماهي هاي دريا مال تو
هرچه دارم از تو دارم مهربان
زندگيم امروز و فردا مال تو
تولدت مبارك
روزي كه به دنيا اومدي داشت باروون ميومد اما اون روز هوا اصلا ابري نبود. اين فرشته ها بودن كه داشتن گريه مي كردن چون يكي ازشون كم شده بود... تولدت مبارک.
بهترين آهنگ زندگي من تپش قلب توست
و قشنگ ترين روزم روز شکفتنت.
تولدت مبارک
هفت تا آسمون پر از گلاي ياس و ميخك
با صد تا دريا پر عشق و اشتياق و پولك
يه قلب عاشق با يه حس بيقرار و كوچك
فقط مي خواد بهت بگه تولدت مبارك
هرسال وقتي.....(تاريخ تولد)......هزاران شهاب به سمت زمين هجوم مياوردن
از خودم مي پرسيدم
چه اتفاقي افتاده که آسمونيا ميخوان خودشونو به زمين برسونن؟....
و امسال فهميدم اونا به پيشواز حضور مسافري ميان که زمينو
با گامهاي مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ....
تولدت مبارک
روز تولد تو ميلاد عشق پاكه ، براي شكر اين روز پيشانيم به خاكه
باور کن ماههاست زيباترين جملات را براي امروز کنارمي گذارم، امشب اما همه جملات فرار کرده اند، همينطور بي وزن و بي هوا آمدم بگويم
.
.
.
.
.
.
. تولدت مبارک.
نگاهت را قاب مي گيرم. در پس آن لبخند. که به من. شور و نشاط زندگي مي بخشد.
امروز روز توست... تولدت مبارک
گاو و الاغ و اردك ، كبریت و گاز و فندك ، جوجه و مرغ و لك لك ، تولدت مبارك
عزيزم به اندازه تمام کساني که نميشناسم دوستت دارم و سبدي از گلهاي ياس و پونه با يه
آسمون ستاره تقديم تو به خاطر تولد زيبايت.
Happy Birthdey
تمام وجودم را در قلبم ، قلبم را در چشمانم ، چشمانم را در زبانم ، خلاصه مي كنم تا بگويم روز تولدت مبارك باد
1387 شاخه گل سرخ به سويت فرستاده و بر تك تك گلبرگ هاي ان مي نويسم تولدت مبارك
نون و پنیر رامک جیگر تولدت مبارک
شكوفهاي صورتي فداي مهربونيات... يه دل كه بيشتر ندارم اونم فداي خوبيات
تولدت مبارك
عشق يعني چون خورشيد تابيدن بر شب هاي دوست
و چون برف ذوب شدن به غم هاي دوست
دوست خوبم تولدت مبارك
الهي هميشه مثل چراغ راهنمايي باشي .
لپت هميشه قرمز
روي دشمنات زرد
دلت هميشه سبز
تولدت مبارك
اگه شكلات بودی شیرین ترین بودی ، اگه عروسك بودی بغلی ترین بودی ، اگه ستاره بودی روشن ترین بودی و تا زمانی كه دوست منی عزیز ترینی . روز تولدت مبارك . . . عزيزم
قلب مهربانت مثلثي را مي ماند در درياي عشق
مرا در خود كشيدي برموداي من !!!
تولدت مبارك
بهترين لحظه، لحظه ايست كه فكر كني فراموشت كردم، بعد 1 اس ام اس از طرف من بياد كه توش نوشته ميميرم برات !
happy birthday
آهنگ خوش سه تار تقديم تو باد ، آرايش گلهاي بهار تقديم تو باد . گويند كه عشق هديه پاك خداست ، اين هديه هزار بار تقديم تو باد .
تولدت مبارك
تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند
می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی .تولد مبارک
اگر باران بودم انقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميکردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم ولي افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم
فرشته ها وجود دارن اما بعضي وقتا چون بال ندارن ما بهشون ميگيم دوست
تولدت مبارك باشه دوست عزيزم
زمين اون گل رو به دست سرنوشت داد و سر نوشت اون گل رو تو قلب من کاشت تا باغچه خالي قلبم جايگاه يک گل باشد گل ياسمنم تولدت مبارک.
چه لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز...
روز ميلاد...
روز تو!
روزي که تو آغاز شدي!
تولد مبارک
شعر براي تولد
روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو
كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو
درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم
بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم
ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم
از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم
من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون
چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون
به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم
هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم
تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم
اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم
كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش
بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش
با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک
با ل فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک
عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک
فقط مي خوان بهت بگن :.
.
.
.
. تولدت مبارک
***********************************
بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک
ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک
تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز
از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا
يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن
يکي به نيت تو يکي از طرف من
الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم
به خاطر و جودت به افتخار بودن
تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي
با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي
ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس
تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس
تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن
همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس
واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد
ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد
اينا يه يادگاري توي خاطره هاته
ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد
تولدت عزيزم پراز ستاره بارون
پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون
الهي که هميشه واسه تبريک امروز
بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون
« نامه نوشتم به...»
براي رئيسجمهور ماه نامه يي نوشتم و از او پرسيدم كه آيا آن بالا محوطه هاي توقف ممنوع دارند يا نه. پليس ماشين هونداي مرا جرثقيلكش كرده بود و من از اين موضوع ناراحت بودم. برگرداندنش برايم هفتاد و پنج دلار آب مي خورد، به اضافهي بهداشت روان. هيچ دقت كرده ايد كه كاميو¬نهاي جرثقيلدار چطور به ماشينهاي كوچولوي ظريف گير مي¬دهند؟ هيچ ديده ايد كه يك كرايسلر امپريال را دنبال خودشان بكشانند؟ نه، نديده ايد.
رئيسجمهور ماه با احترام بسيار جواب داد كه ماه هيچ رقم محوطهي توقف ممنوع ندارد. و اضافه كرد كه بهداشت روان هم در ماه فقط يك دلارخرج برمي دارد.
خب، من آن هفته واقعا بدجوري به بهداشت روان احتياج داشتم. پس جوابش را نوشتم وگفتم كه فكر كنم بتوانم تا بهار 81 آن جا باشم، البته اگر سفينهي فضايي به وعدهاش عمل كند، وگفتم چند تا بهداشت روان برايم آماده نگه دارد كه بهشان احتياج دارم، و ديگر اين كه آيا مي¬شد توجهاش را به يك قابلمه كباب دندهي با سس قرمز جلب كنم يا نه، چيزي كه اگر دوست داشت مي¬توانستم با كمال مسرت برايش ببرم آن بالا.
رئيس جمهور ماه برايم نوشت كه از داشتن يك قابلمه كباب دنده با سس قرمز خيلي خوشحال
خواهد شد، و اين كه كد پستياش هم اگر لازم باشد 10011000000000 است.
برايش تلگراف زدم كه شش بطر آبجو رولينگ راك مي آورم تا با كباب دندهي سس زده بخورد، و در ضمن از وضعيت آپارتمانهاي آن جا هم پرسيدم.
او با يك صفحه كليشهي درخشان جواب داد كه بد است. قيمت آپارتمان سالي تقريباً يك دلار است، خودش هم مي داند كه نرخ بالايي است اما چه كار مي تواند بكند؟ گفت كه اين آپارتمان ها چهارخوابه اند، با سه حمام، كتاب خانه، اتاق بيليارد، سرداب شراب، و ايواني رو به درياي سعادت. گفت كه شايد بتواند در اجارهي آپارتمان برايم تخفيف بگيرد، چون من يكي از دوستان ماه هستم.
از آن لحظه به بعد ماه به نظرم جاي قشنگ و دلپذيري مي آمد. يك دلار را با سفينهي فضايي هري آپ فوند فرستادم.
روي يك كندهي توخالي شياردار ضربههاي محكمي ¬زدم كه با فركانس ماه تنظيم شده بود، و از او در مورد وضعيت بازار كار، پوشش بيمهي درماني، مزاياي بازنشستگي، معافي مالياتي،كارتهاي اعتباري، و صورت حساب باشگاههاي كريسمس پرسيدم.
او هم با اشعهي مهتاب پاسخ داد كه افتضاح است، همهاش به يك دلار سر مي زند، و البته اگر آن يك دلار را نداشته باشي از محل نظام توسعهي ماه بزرگتر به تو قرضش مي دهند.
در مورد جنگ و صلح چي؟ اين را از طريق مدارهاي كوچك و پيجيدهي ALGOL كه خودم به كامپيوتر اپلم نصب كرده بودم، پرسيدم.
رئيس جمهور ماه (با استفاده از استعارهي MIRV’D ) پاسخ داد كه اگر حرفي براي گفتن داشته باشد تنها اين است كه بازي جورچينX و O تا هرجا كه بشود نوشتش، و تا هرجا كه طرفين بتوانند پيش بروند، ادامه پيدا مي كند.
به وسيلهي پرواز جمعي از فرشتگان كه آموزشهاي خاص ديده بودند، به او گفتم كه به نظر مي رسد آن بالا بر اوضاع خوب مسلط است، و پرسيدم هيچ شانسي وجود دارد كه رئيس جمهور ما هم بشود، حتا اگر شده به شكل نيمه وقت؟
او هم (با رگباري از سياركهاي ماشين قراضه كه روي سپرهايشان برچسبهاي سبز و آبي داشتند) گفت نه، به نظرش مي رسيد رقابتهاي انتخاباتي رياست جمهوري ما، نامزدها را اذيت مي كند و بهشان لطمه مي زند. مثلا آنها شروع كرده اند به يكي به دو با يكديگر در مورد روسهاي خالي بند و گفتن چيزهاي بدجور احمقانه در مورد ايل و تبار هم. گفت كه فكر نمي كند دیزی گيلسپي باشد.
[1] Hurry-up fund صندوق مالي بجنب! .م
[1] يك نوع زبان برنامه نويسي كامپيوتري، و نيز ستارهيي درخشان در كهكشان پرزئوس. .م
[1] نوعي سلاح هسته يي متصل به دنباله ي موش هاي پرتابي بين قاره يي.م
[1] - Gillespi Dizzy نوازندهي ترومپت آمريكايي (1993-1917). خود کلمهی به معنای گیج است و دیزی نبودن به معنای گیج نبودن هم هست، اما بازی زبانی بارتلمی در ترجمه چندان درنمیآید. م
| نوشته ی استیون کینگ/ ترجمه ی مژده دقیقی «خواب هاروی» جانت2 پايِ سينك ظرفشويي ميچرخد و، يكهو، چشمش ميافتد به شوهرش كه حدود سي سال است با هم زندگي ميكنند. با تيشرت سفيد و شلوارك بيگ داگ3 نشسته پشت ميز آشپزخانه او را تماشا ميكند.
1) Stephen King |
داستان کوتاه: « یخ »
چند بار است در خواب ميبينم در خانه پدرم را كه باز ميكنم،او با تكه چوبي تراش خورده و زمخت روبهرويم ايستاده است. فكر ميكند من خيال دارم به زور وارد خانهاش بشوم. عينكاش را نزده است و در آن سرسراي تاريك گمان ميكند من دزد هستم. با تكه چوب ميخواهد جلوي مرا بگيرد. چوب را محكم در مشت ميفشرد و تراشهاش در كف دست او ميخلد. رهايش كه ميكند روي پاهايش ميافتد.
از جيب حوله پالتويي او دستمالهاي كاغذي بيرون زده است. زير حوله پالتويي زيرشلواري خاكي رنگ و پيراهني پشمي به تن كرده است. دست در جيب سمت راست ميكند و پول خردها را به هم ميزند.
ميگويم سلام.
ميگويم خوشحالام كه ميبينمت، پدر.
بماند كه در زندگي حتي يك بار هم او را پدر صدا نزدهام.
در خانه هيچ نوري نيست. ماه فوريه است و ساعت چهار و من براي زدودن سرما از در و ديوار و كف چوبي خانه بايد آتشي، چراغي يا شمعي بگيرانم. پنجرهها بسته و سايبانها كشيدهاند.
ميگويد با سر و كول برفي داخل خانه نيا. برو كفشهايت را بيرون بتكان. (من كه بزرگ شده كاليفرنيا هستم برف نديده بودم تا آنكه به دانشكدهاي در شرق آمريكا رفتم و در آنجا برف ديدم.)
تودهاي برف و بوران به ناگهان از سر مزرعه برميخيزد و در نور كم جان آفتاب درختان مثل چترهاي خيلي بزرگ و شكسته زير بار برف كمر خم ميكنند. باد از روي زمين برف را ميروبد، ميبرد لابهلاي درختان و محكم به پنجرههاي خانه ميكوبد.
پدر در اتاق نشيمن روي صندلي ننويي خود يله ميشود و پا روي چهارپايه ميكشد. دستها را در دامان گره ميزند. دهان باز ميكند كلمهاي اما نميگويد. و پا روي چهارپايه ميكشد. دستها را در دامان گره ميزند. دهان باز ميكند، كلمهاي اما نميگويد. روي كف اتاق روزنامهها اين سو و آن سو پراكندهاند. من با قدري فاصله از او روي كاناپهاي فنري و بي تشكچه مينشينم.
زير شيشه ميز نزديك او عكس و سياه و سفيدي از خودش هست كه او را مشغول پياده روي در كوهستان با چوب دستي و چپقي در دست ديگر نشان مي دهد. كوله پشتي روي دوش دارد و به سمت دوربين كمي خم شده است. نور خورشيد در عكس چهره اش را جلوه داده است. شيشه را بلند مي كنم و عكس را از حاشيه برمي دارم و آن را جلوي صورت پدر مي گيرم.
مي گويم به اين عكس نگاه كن.
مي گويد عينكام را بياور.
مي گويم بيعينك هم ميبيني.
مي گويد مات ميبينم.عينك ام را بياور.
كيفي چرمي را از دسته كاناپه آويزان است. عينك قاب مشكي محكمي را از داخل كيف بيرون مي كشم. عكس و عينك را به دست اش مي دهم.
نمي تواند عكس را ثابت كند. دست هايش مي لرزند، مي ايستند و باز مي جنبند. من از پشت سر دست دراز مي كنم و عكس را جلوي چهره اش نگه مي دارم. روي يقه حوله پالتويي جا به جا شوره سر ريخته است.
مي گويم نگاهي به خودت بينداز.
عينك اش بزرگ است؛ طوري كه تا نوك بيني او را مي گيرد. تا عكس را بهتر ببيند، عينك را روي بيني عقب و جلو مي كند.
مي گويد دارم مي بينم.
اين عكس را من انداختم. يادت هست؟
نه. عكس كي هست؟
عكس تو.
دست در حوله پالتويي مي كند و سر در جيب مي برد. تا مي خواهد عكس را در جيب حوله پالتويي بگذارد، از دست اش مي سرد و روي كف اتاق مي لغزد.
سايه بان پنجره باز مي كنم. بيرون خانه به رغم تصور من هوا گرگ و ميش است. تركه هاي ترد درختان را باد مي شكند و روي برف ها مي اندازد. برف و بوران خيلي بيشتر شده است.
مي پرسد روي پياده رو مي شود راه رفت؟
از پياده رو كه از ايوان خانه شروع مي شود تا خيابان سواره رو برف تا زانو مي رسد.
مي گويم نه پدر. چهطور مگر؟
مي خواهم بروم قدم بزنم.
بيرون برف مي آيد. سرماي هوا پنج درجه زير صفر است.
بيا با هم برويم قدم بزنم.
همين طوري كه نمي شود. بخواهي بروي بيرون بايد...
مي گويد منتظر نامه اي هستم. زحمت پارو كردن پياده رو را مي كشي؟
دستكم لباس گرم بپوش.
پارو را در ايوان خانه گذاشته ام.
پا روي برف ها مي گذارم و در آن بوران شروع به پارو مي كنم. ناگهان تندبادي مي وزد. پارو لنگر مي كند و الان است كه مرا بيندازد. پدر از پشت در اين صحنه را تماشا مي كند. ژاكت گشادي به تن كرده است. از گشادي به كيسه خواب مي برد. جيب هاي ژاكت تا زانوهايش مي رسد. چهره پدر در قاب كلاه باراني نشسته است.
مي گويد پياده رو يخ زده.
با نوك تيز پارو روي يخ خيابان ضربه مي زنم. يخ، ضخيم است. پدر بازوي مرا مي گيرد و پا به ايوان مي گذارد. سلانه سلانه گام برمي دارد. بالاخره به خيابان مي رسيم. برف در خيابان تا مچ پا را مي گيرد. با هول و ولا به سمت اداره پست كه در انتهاي خيابان است به راه مي افتيم. پدر دست بر شانه ام مي گذارد تا زمين نخورد. مي پرسم كي برايت نامه نوشته؟
مي گويد برسيم، ميفهمي.
نمي خواهم نااميدت كنم ولي احتمالا نامه ها با تاخير مي رسند.
ساختمان اداره پست قديمي و آجري است. بر پلههاي سيمانياش برف نشسته و در چوبي اش از ناحيه لولاها نيمه باز است. داخل ساختمان نيمكت هايي هست و روي كف موجدار آن نزديك به صد صندوق پست با شيشههاي مثلثي گلي و ستارههاي سياه كنار هم چيده شدهاند.
پدر بالاپوشاش را درميآورد و عين بالش زير زانوهايش مي گذارد. بعد شماره هاي صندوقي را مي چرخاند و آن قدر با آن كلنجار مي رود تا صندوق باز مي شود. با دست راست به پهلوي صندوق مي كوبد و مي گويد انگار راست مي گفتي. نامهها هنوز نرسيدهاند.
بيرون كه مي آييم، آسمان مثل رنگ دستكش هاي من چرك مرده است. هوا به قدري سرد است كه تكان نمي شود، خورد. پدر باز بازوي مرا مي چسبد. بر كلاه اش يخ نشسته و حالت خنده داري به او داده است. سرفه اش بند مي آيد. چشم هايش را مي بندد و به زحمت نفس مي كشد.
مي پرسم طوري شده؟
مي گويد سردم است.
راه بازگشت هميشه گذري بي اندازه كوتاه به آينده است و در اين نقطه است كه هميشه خواب ام يك باره پايان مي گيرد و انگار نبض عجيبي، يك چيز درك نشدني اوديپي با نام زمستان نيوانگلند را حكايت مي كند.
| نوشته ی «سارا سالوی»/ ترجمه ی: آزاده کامیار « آبهای بدن » ( به سبک هلن کیکسوز) سفر با نا امیدی شما کاری را از روی مهربانی و برای کمک به کسی انجام می دهید اما دیگران همیشه مثل شما به ماجرا نگاه نمی کنند.
ترک عادتهای بد برای رسیدن به عادتهای خوب مرد گنده و قربانی یک کارتن دستمال کاغذی می تواند جلویش را بگیرد. فهرست نیمه شب چه کسی به ما اهمیت می دهد وقتی ما انقدر بی اهمیتیم؟ بهتر از رسیدن |
«شب عروسی»
ترجمه اي براي اسدالله امرايي
از سال 1953 توي يه كيوسك مطبوعاتي كنار ايستگاه اتوبوس كار مي كنم و از همون زمان چشم چشم مي كنم كه روزي دختر باب دلم رو توي همين ايستگاه پيدا كنم. اون موقعي كه سر اين كار اومدم هنوز رنگ سبز روشن در ديوار اينجا تر و تازه بود. ارتشيهايي هم كه از جنگ كره برميگشتند دم كيوسك ميايستاند و سيگار مي خريدند و من از همين ها با درجهها و رستههاي نظامي و نيروي دريايي و تفنگداران و گارد ساحلي آشنا شدم.
يه بار يه خيكي سفيد پوست كه ژاكتي قهوه اي تنش بود خفتگيرم كرد. دو دنداني رو كه توي دهانش بود به رخ ام كشيد و لوله تفنگ چسب خورده اش رو روي سينه ام نشونه گرفت. من اصلا نترسيدم اما اون هر چي پو ل و پله داشتم ازم گرفت. اون جوري كه من ديدم عين خودم آدم كله خري بود. مي تونست خيلي راحت دخلم رو پشت پيشخون بياره و همون چند دلار رو به جيب بزنه و بره پي كارش. همه مون از همين قماشيم. با اين كه تموم سيصد و بيست و سه دلارم رو با دست خودم دادم دستش الان بيشتر احساس ثرتمندي مي كنم اما همچين كه رفت زنگ زدم به پليس.
اول گفتند نتونستند بگيرندش. بعد گفتند توي يه ايالت ديگه، گمونم اوتاوا، دستگيرش كرديم. چند وقت بعد هم گفتند مرده اش رو توي پاركينگ فرودگاهي توي كانزاس پيدا كردند اما از كجا معلوم كه راست مي گفتند. شايد يارو هنوز زنده باشه. يه وقت ديدي برگشت و باز خفتگيرم كرد. اون وقت ممكنه هم پولم رو ببره هم يه تير توي كله ام خالي كنه.
خلاصه توي ايستگاه اتوبوس هر اتفاقي ممكنه بيفته. مثلا توي سال هاي 1960 سر و كله هيپي ها پيدا شد. جوون هايي بودند كه لباس هاي اجق وجق پاره و پوره مي پوشيدند و با همه زار و زندگي شون مثل چادر و كوله پشتي و هزار خرت و پرت ديگه توي كيسه هاي خواب مي خوابيدند.
درست همين موقع ها بود كه به دلم برات شد كم كم دارم دختر باب دلم رو پيدا مي كنم؛ دختري از اين پسرهاي گيسو بلند خوشش نمي آد، از آس و پاس بودن توي كوچه و خيابون خسته است و حاضره دستش رو بذاره توي دستم و و روي تخت فنري قيژقيژوي من با من هم آغوش بشه. هميشه چشم به راه بودم تا اين كه يه روز زن جووني رو ديدم . خسته و كوفته بود و دبنال يكي مي گشت تيمارش كنه. من براش ساندويچ و يه فنجون قهوه و كرم بادام زميني خريدم. چندتايي هم قرص آسپرين، يه پاكت شير، ناخنگير و يه پيراهن به رسم هديه براش گرفتم.
به اش گفتم مي تونه بياد خونه من استراحت كنه و تا هر وقت كه دلش خواست بمونه. گفتم خونه من يه اتاق بيشتر نداره و اون هم زياد شيك و پيك نيست. گفتم اما خونه خودمه و هر چي هست قابل اون رو نداره. باز خوبه تر و تميزش كرده بودم. روز قبل از ديدن اين دختره سرگردون روفت و روبش كرده بودم.
دختره تلنگري به كله ام زد و گفت تو چقدر دل رحمي. گفت كه مي خواد ده – دوازده ساعتي بخوابه و بعد زحمت رو كم مي كنه. بردمش خونه. همچين كه رسيديم خودش رو انداخت روي تخت و زار زار گريه كرد و گفت:« خيلي آقايي. » بعد عينهو مرده ها خوابش برد. من روي زمين خوابيدم. نصفه هاي شب بود كه از خواب پريدم. آتيشم تند شده بود. اتاق دور شرم مي چرخيد. هوا پر شده بود از بوي زن. يواشكي خزيدم و بغل دختره دراز كشيدم. هنوز لباس بيروني تنش بود. سنگين و شمرده شمرده نفس مي كشيد. دست كشيدم روي پوستش. بعد دست بردم زير لباسش. بيدار نشد. فقط نفس بلندي كشيد و چرخيد. صبح كه از خواب پا شدم دختره رفته بود.
از سال 1953 اينجا كار مي كنم و منتظرم روزي دختر باب دلم رو پيدا كنم. گمونم پيدا هم شد منتهي خيلي از ازدواج ها زياد دوام نمي آرن.
| خولیو کورتاسار/ برگردان: مهدی غبرائی جزیره در پرتو نیمروز آذر 66 |