داستان: حین فیلم...
داستان: حین فیلم...
حین فیلم، زمانیكه پوست و استخوانهای زندانی به قتل رسیده، مثل لاشۀ حیوانات، روی یك سرسرۀ چوبی در گودالی تلوتلو میخورد، مسئول هجده سالۀ صندوق فكر كرد: تبلیغات وحشتناك! میخواهند ما را فریب دهند. میخواهند كار ما را تمام كنند. میخواهند احساس گناه در ما برانگیزند. این را كسانی تولید میكنند كه خود را مسئول جبران و تلافی میدانند. خارجیها فیلم را درست كردند. همین است دیگر. احتمالاً یهودی بودهاند. دیگران هم بهتر است كه دماغ خود را بالا بكشند. همین فرانسویها با الجزایریها چه میكنند؟ آمریكاییها با سیاهپوستان چه؟ و آنزمان چه؟ روسها چه بلاهایی بر سر زنان ما آوردند؟ و گانگسترهای نیروی هوایی انگلیسی با شهرهای منطقۀ صنعتی ما؟ امیدوارم كه حالا یك قسمت از حمله را نشان دهند. تانكهای رومل در آفریقا را...
... دكتر باسك (Basque)، منتقد سی سالۀ فیلم فكر كرد، خشن، اما مطمئناً مطابق با واقعیت بود. نازیبا بود! اما خوب فیلم مستند همین است. این موضوع بالاخره باید زمانی شعرگونه مطرح شود. باید داستانی متقاعد كننده در موردش نوشته شود. شاید بتوان موضوع قدیمی مرا از كشو درآورد. داستان "عشقی از زمینۀ تاریك". در دراز مدت، روزنامهنگاری برایم كافی نیست. میبینیم كه به كجا میرود: به عكس و فیلمهای فاسد و غیرهنری. در نقد خود به این نكته اشاره خواهم كرد، مسدود شده!...
... بوردِلِر (Bordeler)، خانم معلم پنجاه و دو ساله چشمهای خود را بست. فكر كرد، نباید به اینجا میآمدم. باز هم این انقباضهای معده. اما این فیلم بهعنوان بخشی از تاریخ معاصر و مفید، توصیه شده بود. آنزمان در كمیتۀ زنان هیچكس چیزی از این اتفاقات وحشتناك نگفته بود. ما به بچههای دبستانی غذا میدادیم و به مادران ازدواج نكرده، كمك میكردیم. كاملاً علنی و بدون موعظههای اخلاقی. و همكارمان آقای یوكودِك (Jokodek) چه؟ همان كه تا امروز هیچكس خبری از او ندارد. او رادیوهای دشمن را گوش و اخبارشان را پخش میكرد و من هم طبق وظیفهام او را لو دادم. وظیفه؟ اما برای این كار مجازات شدم. سه سال توقیف در اردوگاه. چندان خوشایند نبود. آیا یوكودك كشته شد؟ و چطور، چطور آنها روی پردۀ سینما فحش میدادند. آن هم در فیلمی جدی. باید از اینجا خارج شوم...
... زِلبمان (Selbmann)، وكیل سی و چهار ساله از یك پاكت رنگی، بادام زمینی، بادام زمینی شور میخورد. سعی میكرد صدای پاكت را درنیاورد. نباید مزاحم كسی میشد. زلبمان بادام زمینیها را با دقت میجوید...
... دست تِپِنبروخ (Teppenbruch)، محصل سال آخر دبیرستان، در دست لیندنفلد (Lindenfeldt) منشی عرق كرده بود. این اصطلاحی بود كه در مورد نگه داشتن دست دختر همراه یك پسر در حین فیلم بهكار میبردند. پسر دوست داشت دستش را روی شانۀ دختر بیندازد. اما پولش فقط برای خرید بلیطی در صندلیهای میانی سینما كفایت میكرد و در آنجا هم خجالت میكشید. تپنبروخ فكر كرد، خدا كند كه فیلم، زود تمام شود. شاید در امتحان دیپلم در مورد اتفاقات آنزمان سؤالاتی بیاید. بگذار این پیریها خودشان كفارۀ كارهای خود را بدهند. وقتی فیلم تمام شود، هوا دیگر تاریك شده است...
... لیندنفلد منشی فكر كرد، چرا او مرا به این فیلم پیچیده آورده است؟ اما وقتی فیلم تمام شود، هوا دیگر تاریك شده است...
... بلیط آقای موت (Mutt)، جرمشناس، باطل شد. از آنجا كه میترسید جلوی سینما صفی طولانی باشد، به دخترش گفت كه بلیط را هنگامی كه پیشفروش میشد، برایش تهیه كند. اما بعد آقای موت جرمشناس تصمیم گرفت كه از دیدن فیلم چشمپوشی كند. فكر كرد، نباید بیهوده اتفاقات و رنجهای گذشته را تازه كرد. آقای موت جرمشناس، در گذشته رئیس یك گردان بود...
... خانم تریمورن (Trimborn) صندوقدار، به صاحب سینما آقای مِنگِنبرگر (Mengenberger) حساب پس میداد. آقای منگنبرگر گفت: «فوقالعاده است!» و خندید. بعد ادامه داد: «تریمورن جان، مدت زیادی بود كه سینما اینقدر پر نشده بود، نه؟ باید حسابی به عقب برگردیم. یعنی تا زمان جنگ. زیردریاییها به طرف غرب (وِست)! یا اینكه به عقب؟ یا اینكه افسر مسئول خط حمله وِستمار نام داشت؟ در هر صورت یك وِست بود...»
به سراغ من اگر می آیید،نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من