نویسنده: هانس بندر (Hans Bender)/ مترجم: مهشیدمیرمعزی

داستان: مرا ببخش (Forgive me)


جناب آقای رونگه (Runge)‌ معاون دبیرستان با صدای خواب‌آلوده گفت: "مرا ببخش" (Forgive me)، حرف بزرگی است. انگلیسی‌ها این اصطلاح را فقط در مقابل خداوند، هنگام دعا و احساساتی‌ترین لحظات به‌كار می‌برند. شما به‌ندرت آن را خواهید شنید و به‌ندرت از آن استفاده خواهید كرد. بیشتر اوقات از اصطلاحاتی چون (excuse me) و (sorry) استفاده می‌شود. بله، به‌خصوص (sorry).

 از كلمۀ (sorry) می‌توانید برای هرگونه معذرت‌خواهی استفاده كنید. وقتی می‌خواهید از كنار كسی رد شوید یا وقتی پای كسی را لگد می‌كنید، بگویید (I am sorry)…

 چهارده سال داشتم. روی نیمكت آخر نشسته بودم و توجه خاصی به درس نداشتم. مقابلم، روی سطحی جلا داده شده، یك دفترچۀ آبی قرار داشت كه باید لغات جدید را در آن یادداشت می‌كردم. اما من سمت راست و چپ نام خود، ‌گل كشیدم. آینه‌ای زیر دفترچه قرار داشت كه گاهی خود را در آن تماشا می‌كردم. به آینه نگاه كردن را دوست داشتم، موهای جلوی پیشانی خود را می‌كشیدم و شكلك می‌ساختم. آخر می‌خواستم هنرپیشه شوم. در راه خانه سه پسر كه در كلاس دیگر بودند، از من سبقت گرفتند. نام آنها والتر، هورست (Horst)، و زیگبرت (Siegbert) بود. زیگبرت گفت: «بریگیته هورنی (Brigitte Horney هنرپیشۀ متولد سال 1911 میلادی در برلین) داره می‌ره!» دو پسر دیگر خندیدند. این زیگبرت چه دشمنی با من داشت؟‌ سر به‌سرم می‌گذاشت، مرا مسخره می‌كرد و لپ‌هایش را باد می‌كرد، اما من از دیدن او خوشحال می‌شدم...

 اوائل آوریل بود. جنگ به پایان خود نزدیك می‌شد. دیگر نامه‌ای از پدر نمی‌رسید. مادر شب‌ها بدون اینكه كلمه‌ای بر زبان بیاورد، كنار تخت من می‌نشست.

 یك روز ما را از مدرسه به خانه فرستادند. حوالی ظهر، هواپیماهای آمریكایی در ارتفاع پایین، بالای سقف خانه‌ها پرواز می‌كردند. شب گذشته كامیون‌هایی كه اس‌اس‌ها سوارشان بودند، به سمت پل راین (Rhein) حركت كردند و پنجره‌ها از صدای شلیك‌های جبهه لرزید. بعد اتومبیل‌ها، درشكه‌ها و تانك‌ها خیابان‌ها و پیاده‌روها را بند آوردند. سربازان پیاده‌نظام، تك‌تك، گروه گروه، ژنده پاره و زخمی، عقب‌نشینی كردند.

 وحشت، ناآرامی، تردید و انتظار به پایان رسیدن همه‌چیز، شهر كوچك ما را متلاطم كرده بود. بِك (Beck) كه از طرفداران متعصب هیتلر بود، پیر و جوان را مسلح می‌كر‌د. اسلحه و مهمات پخش می‌كرد، دستور بستن خیابان‌ها و كندن سنگر می‌داد. افراد مسن با اكراه همراهی می‌كردند، اما جوان‌ترها و همچنین زیگبرت كه خبر نداشتند، حتی شاید با هیجان با او همكاری می‌كردند. زیگبرت به دستور یك افسر سابق روی تپه‌ای خارج از شهر كشیك می‌داد. من آب، قهوه، شیرینی، سیگار و آخرین بسته شكلاتی را كه پدر به مناسبت كریسمس برایم فرستاده بود، به بالای تپه برای زیگبرت بردم. در سنگر كنار او نشسته بودم. گفت: «من در مورد تو اشتباه كرده بودم. تو یه دختر فاسد نیستی. بیستر یك پسر هستی.» از این حرف او به خود بالیدم. كمی بعد، بدون اینكه سرف كنم، اولین سیگار خود را كشیدم. اما من یك پسر نبودم! نه، من یك پسر نبودم...

یك روز قبل از ظهر باز هم به تپه رفتم. گویی راه‌ها و مزارع همه نابوده شده بودند. فقط چكاوك‌ها پرواز می‌كردند. آن روز صبح متوجه شدم كه آواز چكاوك‌ها چه زیباست. استقبال چندان دوستانه‌ای روی تپه از من به‌عمل نیامد. یكی گفت: «چه دیوانه‌ای!» و افسر گفت: «دختر زیبا، دیگه نمی‌تونی برگردی.»

پرسیدم: «چرا؟»

او گفت: "آخه شروع شد."

«چی شروع شد؟»

كسی جواب نداد. سكوتی وحشتناك حكم‌فرما شد. سكندری‌خوران به سوی زیگبرت رفتم. مرا به داخل سنگر و كنار خود كشید، سرم را به بازوی خود فشرد و گفت: «چرا اومدی؟ آخه چرا امروز اومدی؟»

بعد آرامش منفجر شد. انفجارها تپه را می‌لرزاند. نارنجك‌ها خاك را شخم می‌زدند تا آن مختصر زندگی را به‌سان سیب‌زمینی از زمین بیرون بكشند. می‌ترسیدم؟ نمی‌ترسیدم؟ نمی‌دانم.

خاك در هوا پخش می‌شد. باران آهن‌پاره می‌بارید و دود، نفس آدم را بند می‌آورد.

كسی فریاد زد: «اونا تو جاده هستن!"

بعد سكوت شد، اما چرخشی تاریك در این سكوت موج می‌زد.

زیگبرت گفت: «بذار ببینم.» كمی بلند شد و از ورای سنگر به جاده نگریست. به او نگاه كردم و پرسیدم: «چیزی می‌بینی؟ می‌بینی...؟» كه خون از گردنش فوران زد. سرخ بود و گویی از لوله‌ای جاری.

تابلویی در كلیسا بود. گوسفند خداوند بالای قدحش، خون،‌ یك كمان سرخ، از زخم گلو تا گردن قدح می‌رسید. درست مثل زیگبرت. مدت زیادی بود كه تابلوی كلیسا را ندیده بودم. حالا با دقت آن را تماشا كردم. این تابلو تنها فكر من بود، تنها فكر نابجا و احمقانه‌ام. فلج كننده بود. قادر به فریاد زدن نبودم. نمی‌توانستم هیچ كاری بكنم. خون جاری از گلوی او را می‌دیدم و به تابلوی كلیسا می‌اندیشیدم... جسمش در هم شكست. به سمت جلو، به طرف من، خم شد، پیشانی‌ او به زانویش خورد و دست‌ها كنار پاها روی زمین قرار گرفتند.

سایه‌ای بر حالت خوفناك وحشت من افتاد. آن بالا، روی سنگر، سربازی ایستاده بود، یك سرباز غریبه با یونیفورمی غریبه با چهره‌ای غریبه و اسلحه‌ای غریبه كه هنوز به سوی زیگبرت نشانه رفته بود.

اما او اسلحه‌اش را پایین آورد، آن را روی زمین انداخت و گفت: «مرا ببخش (Forgive me).» خم شد، دست‌های مرا به سوی سینۀ خود برد و گفت: «مرا ببخش (Forgive me).»