گری‌ گیلدنر/ برگردان اسداله امرایی

داستان «انگشت‌ها»


ترجمه‌ای برای یاشار صلاحی

 

گری گیلدنر در وست برنچ میشیگان به دنیا آمده و از دانشگاه دولتی میشیگان لیسانس و فوق لیسانس گرفته.دهها جایزه‌ی ادبی و بورس مطالعاتی گرفته و بیست كتاب داستان و شعر دارد. مدتی با اسفاده از بورس فولبرایت در لهستان و چكسلواكی درس می‌داد. گیلدنر فعلاً ساكن آیداهوست.

 

 

وقتی‌ رونالد پسر آقای‌ لیسی‌ از جنگ‌ برگشت‌ خانه‌، دوش‌ گرفت‌ یک شلوار جین‌ تازه‌ و تی‌شرت‌ نو پوشید، كلاه‌ بیس‌بال‌ كهنه‌ی‌ دوران‌ دبیرستانش‌ را پیدا كرد و سفت‌ كشید روی‌ پیشانی‌اش. بعد هم‌ رفت‌ بیرون‌ و افتاد به‌ جان‌ تورها. حدود دو هفته‌ای‌ با تورها مشغول‌ بود. یک روز آقای‌ لیسی‌ گفت: «ببینم‌ پول‌هایی‌ را كه‌ پس‌انداز كرده‌ای‌ چكار می‌كنی؟»

رونالد مدتی‌ دیگر با تورها مشغول‌ بود بعد رفت‌ به‌ بازار و یک هادسن‌ هورنت‌ دست‌ دوم‌ خرید. چهار پنج‌ روز سوار هادسن‌ توی‌ شهر این‌ور و آن‌ور گاز می‌داد. هر وقت‌ هم‌ تشنه‌اش‌ می‌شد خودش‌ را می‌بست‌ به‌ آبجو.

روز ششم‌ كه‌ یكی‌ از چرخ‌ها پنچر شد، رونالد ماشین‌ را قفل‌ كرد و زد به‌ بی‌خیالی. روز بعد به‌ موزه‌‌ی آتكینز كانزاس‌ سیتی‌ رفت‌ و ده‌ دوازده‌ تا كارت‌پستال‌ نیم‌تنه‌ی‌ بنجامین‌ فرانكلین‌ را خرید. به‌ نظرش‌ می‌رسید آن‌ نیم‌تنه‌ی‌ طاس‌ با موهای‌ بلند كه‌ روی‌ شانه‌ ریخته‌ فرانكلین‌ را به‌ غریب‌ترین‌ آدم‌ زبان‌ بسته‌ تبدیل‌ می‌كند. به‌ نظر می‌رسید فرانكلین‌ از چیزی‌ دلخور باشد. رونالد سوار اتوبوسی‌ شد و راه‌ نیویورک را در پیش‌ گرفت. این‌ سفر البته‌ چیزی‌ نداشت‌ فقط‌ در تمام‌ مسیر طولانی‌ مردی‌ كنارش‌ نشسته‌ بود و می‌خواست‌ یک جوری‌ داستان‌ از دست‌ دادن‌ غده‌ پروستات‌اش‌ را به‌ او حالی‌ كند. رونالد اتاقی‌ نزدیک استادیوم‌ یانكی‌ گرفت. یكی‌ از كارت‌پستال‌های‌ فرانكلین‌ را برای‌ پدرش‌ فرستاد، فقط‌ با یک امضا، دوستت‌ دارم، رونالد!

بعد هم‌ نشست‌ كنار پنجره‌ و بیرون‌ را نگاه‌ كرد. دم‌ پلكان‌ فرار، یک تكه‌ بادكنک قرمز گیر كرده‌ بود كه‌ باد آن‌ را تكان‌ می‌داد. سرانجام‌ باد بادكنک را برد. رونالد خسته‌ شد، لباسهایش‌ را درآورد، پرید روی‌ تخت‌. انگشت‌های‌ دستش‌ را شمرد كه‌ تیر می‌كشید.

 

Gary Gildner,Fingers, Flash Fiction: Very Short Stories, Thomas, James, W W NORTON & CO