بال هایت کجاست؟؟؟
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید. آنگاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو ر ا با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بال هایت را کجا گذاشتی؟ انسان دست بر شانه هایش گذ اشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۲/۲۷ ساعت 15:49 توسط jamin
|
به سراغ من اگر می آیید،نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من