پدرم
| اشتفان کراوچیک/ برگردان: مهشید میرمعزی پدرم
پدرم پس از پرتو درمانى با کبالت روى لبه تخت نشسته بود و سرش را لاینقطع به علامت نفى تکان مىداد. دو ماه بعد از آن و چند روز قبل از پنجاه و ششمین سالروز تولدش، خود را از پنجره آپارتمانش در طبقه دهم به پایین پرت کرد. تلگرافى از مرگش مطلع شدم و فورا نزد مادرم رفتم. با صورتى بىحرکت گفت، به چشم خود دید که پدرم چگونه تعادل خود را از دست داد. او از سر کار آمده و درست همان لحظه در آپارتمان را باز کرده بود. یکى از دمپایىهای پدر در آپارتمان افتاد. مأمورین آتشنشانى آن یکى دمپایى و دندان مصنوعىاش را ـ به دلیل طلاى به کار رفته در آن ـ پیچیده در دستمالى برایش آوردند. قبل از شروع مراسم عزادارى، گروهى مرد در یونیفورمهاى سیاه با تاج گل منتظر بودند. سپس بدون حرکت در مقابل صحن کلیسا نشستند. دو سنگ براق در ویترینِ بدون در دورانِ کودکىام قرار داشتند. من با آنها بازى نمىکردم، آنها را در دست مىگرفتم و هرگز نتوانستم جلوى صداى آرامى را که به هنگام گذاشتنشان روى آینه ایجاد مىشد، بگیرم. چوبى که براى گرم کردن استفاده مىکردیم، متعلق به معدنهاى تعطیل شده بود. آن را خرد مىکردم و در انبار روى هم مىچیدم. روى چوب را قشر تیرهاى پوشانده بود که بویش هنوز برایم آشناست. هنگامى که از پدرم معناى سیلیکوز را پرسیدم گفت: غبار اورانیوم به بلعیدن خود ادامه مىدهد. هفتههاى او به شیفتهاى مختلف تقسیم شده بود. اگر قرار بود برنامهاى ریخته شود، جلوى تقویم آشپزخانه مىایستاد و حساب مىکرد: صبح زود، ظهر، شب، کشیک یکشنبه. براى شیفت ظهر، بعد از ناهار باید به چاه مىرفت، در زبان محاوره از این اصطلاح استفاده مىشد. گاهى او را در میان افراد غریبهاى مىدیدم که به طرف ایستگاه اتوبوس آن شیفت مىرفتند. تنها تفاوت پدرم با دیگران در آن بود که او را مىشناختم. آنان سوار مىشدند و قبل از این که اتوبوس غرشکنان میدان بزرگ را ترک کند، خوابشان مىبرد. شاید هم هنگامى که "مانند یک سگ رنگى" از خواب بیدار مىشد، فرز و چابک بین کمدهاى آهنى مىدوید و در دستگاهها گم مىشد، در خواب راه مىرفت. چوب تیره به خانه مىآورد. اغلب پس از شیفت صبح اگر حادثهاى در چاه اتفاق افتاده بود، سکوت مىکرد. باز هم کسى غافلگیر شده بود ـ اکثرا مردان جوان، له شده زیر سنگریزه یا زنجیر بودند. سرنوشت باج خود را مىطلبد. درک من از دنیاى بزرگترها این بود که در آنجا هر کس زمانى جاى خود را اشغال خواهد کرد و در بدى و خوبى تسلیم ضربات این سرنوشت است. پدرم از این جهت برایم غیر قابل دسترس بود، زیرا من فاقد بزرگترین شرط یعنى سن بودم. بزرگترها کارى براى انجام داشتند که با جدیتى مناسب، با آن برخورد مىشد، زیرا آنان وقت خود را با آن سپرى مىکردند. اعتبار آنان هم مربوط به همین زمان مىشد. هرگز پدرم را در خانه بدون مشغولیت ندیدم. با پولى که در کنار کارش از بازسازى و تعمیرات درمىآورد، رادیوى کوچکى خرید که با باترى کار مىکرد. با آن به زیرزمین مىرفت و مشغول مرتب کردن اشیائى مىشد که استفاده آنها را کسى جز خودش نمىدانست. قفسههایى تیره و بىجان، مملو از قوطىهاى زنگ زده و دستگاههاى دست دوم داشت. رفتارش طورى بود، گویى هر شىء در انتظار استفاده شدن به سر مىبرد. هنگامى که رادیو را باز کردم تا دل و رودهاش را کشف کنم، خراب شد. دیدم که چه دسته گلى به آب دادهام و مىخواستم با استفاده از تمام جهالتم آن را به شکل اولیهاش درآورم. مادرم گفت پس پدر، او را به این نام مىخواندیم و طنینش مانند یک نام بود، یک آخر هفته را بیهوده روى نردبان سپرى کرده است. احساس گناهم موجب شد که تا چند روز سر راهش قرار نگیرم. به ندرت پیش مىآمد که یکدیگر را بدون دلیل لمس کنیم. وقتى ترک موتورش مىنشستم، از پشت او را با دو دست مىچسبیدم. یک بار تگرگ مىبارید. او موتور را در کنار یک درخت آلبالو نگه داشت و مرا بین بدن خود و تنه درخت گرفت. دانههاى تگرگ سر و صدا مىکردند و من خشک بودم. سپس خورشید بیرون آمد. غبار اورانیوم به بلعیدن خود ادامه مىدهد. پنجاه، شصت، هفتاد در صد مرگ و میر در اثر ناراحتى ریه است. او باید کمبود هوا را در خواب جبران مىکرد. گاهى اوقات براى این که تصور کنم پدرم چگونه زندگى مىکند، چند دقیقه مانند او تنفس مىکردم. جدیت این آزمایشها مانند مسابقهٔ نگه داشتن نفس بود. با اولین تنفسهاى عمیق متوجه شدم که بیمارى چه معنایى باید داشته باشد. فقط یک بار او را در حال گریه کردن دیدم. در سفر به مکانى که در آنجا بزرگ شده بود و مجبور شد در پانزده سالگى ترکش کند. ما در اتومبیل نشسته و در کنار کوه نزدیک شهر نگه داشته بودیم. خانهها در بخار دره مىجنبیدند. من هقهق او را شنیدم و با او گریه کردم. ولى یکدیگر را لمس نکردیم. هنگامى که اقامتهایش در بیمارستان بیشتر شد، هرگز ضمن ملاقات روى تختش نمىنشستم، پایین تخت مىایستادم و نمىدانستم چه بگویم. یک بار مرا به گردش برد و برایم شیرینى خرید. آدم مىتوانست در بیمارستان خرید کند. مغازه شبیه مغازههاى معمولى شهر بود، اما جز من، لباس، لباس خواب و حولهٔ حمام بقیه شبیه هم بود و هیچ کس حرف نمىزد. من با موضوع آشنایى داشتم و عادى بودن آن در اینجا بین یونیفورم بیماران مرا غافلگیر مىکرد. پدرم هرگز بهبود نیافت و هر بار ساکتتر از قبل به خانه مىآمد. او گواهى سالم بودن مىگرفت، در زبان محاوره از این اصطلاح استفاده مىکردند، که هر بار موعدش کوتاهتر مىشد. بیمارى که سرکار به وجود بیاید اعتبار بیشترى از بیمارى معمولى دارد. بایستى خود را در چاه بین افراد شبیه به خود حس کرده باشد. از طریق کار و فداکارى مشترک، وجههاى کسب کرده بود. زمانى رسید که دیگر سر کار نرفت، زیرا جسمش از آن امتناع کرد. در آخرین بهار به ماردم گفته بود: همه چیز مىشکفد و من از دست مىروم. من از مدتها پیش در شهر دیگرى زندگى مىکردم. مادرم برایم تعریف کرد. او در باغ را قفل و در حال رفتن از بالاى حصار به عقب نگاه کرد و بهشت کرایهایشان را با میزى در سایهبان ونیمکتى که تاب مىخورد دید. براى آخرین بار از ردیف حصارها رد شد. از کنار دیگران گذشت که طبق معمول مشغول بودند، زیر درخت آلو دور هم مىنشستند یا مانند همیشه با بیتفاوتی به یکدیگر سلام مىدادند. مجبور شد تابستان را در کلینیک سپرى کند. روى سینهاش هالههاى بنفش رنگى به چشم مىخورد. ضمن آخرین ملاقاتم، بعد از ظهر همراه او به پارک بیمارستان رفتم و دیگر سکوت نکردم. او ایستاد، بلوطى از زمین برداشت و بدون حرف به من داد. آفتاب در حال غروب بود. بین بوتههاى، اقطى تار عنکبوتهاى نقرهاى مىدرخشیدند. در داخل، هوا خنک بود. هنگامى که مىرفتم، روى لبه تخت نشسته بود. او را به خانه آوردند. دیگر نمىتوانست بلند شود و با چشمان باز روى تخت دراز کشیده بود. سر و صداى همیشگى از خیابان به گوش مىرسید. اتومبیل او در حیاط پارک شده بود. روز قبل از مرگش، مادرم که مىخواست او را شاد کند پیشنهاد کرد با هم به حیاط بروند، مىتوانست به مادر تکیه کند، و ضمن این که در هواى آزاد نشسته است، مادرم اتومبیل را بشوید. گفته بود که دیگر چیزى وجود ندارد. قبل از ظهر روز بعد که تنها بود، بلند شد و به سراغ کمد سرسرا رفت که یک بطرى نیمه تمام کنیاک در آن داشت. نصف آن را نوشید. بعد به طرف پنجره رفت، به شهر و آسمان نگاهى انداخت و به قطار بعدى گوش کرد، آژیرها... یک ماه بعد شروع به دیدن خواب پدرم کردم. هر شب به دنبالش در یک خانهٔ پیچ در پیچ مىدویدم، بدون این که صدایش کنم، او خود باید مىایستاد. گفتوگویى وجود نداشت و من هر بار در داربست زیر شیروانى به او مىرسیدم. صورتش به طرف من بود، اما به خلاء مىنگریست. همیشه در پایان او را به طرف خود مىکشیدم، دستهایم را براى حفاظت در دو طرف سرش مىگرفتم و با صداى نالهٔ بلند خود از خواب بیدار مىشدم.
در مورد نویسنده: اشتفان کراوچیک (Stephan Krawczyk)، متولد سال 1955 در وایدا/تورینگن. تحصیلات در رشتهٔ گیتار کنسرت. از سال 1980 شاعر، 1985 تا 1988 ممنوعیت شغلى، پس از آن مهاجرت به آلمان غربى، سپس مجدداً شاعر و نویسنده. کارهاى چاپ شده: "دوباره برخاستن" در سال 1988، "دنیاى زیباى زخمى" در سال 1990. نفر دوم جایزهٔ بتینا فون آرنیم در سال 1992 برای داستان بالا. |
به سراغ من اگر می آیید،نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من