زاک باشوبتس سینگرآی
داستانی از:
آیزاک باشوبتس سینگر نویسنده و نمایشنامهنویس آمریکایی، لهستانی تبار، در سال 1978 برنده جایزه نوبل ادبیات شد. داستانهای کوتاه فراوانی که به زبان ییدیش، زبان مادریاش، به رشته تحریر در آورده بیش از رمانهایش برای او شهرت و محبوبیت به ارمغان آورد. سینگر که از خانوادهای یهودی بود در 1935 از لهستان به آمریکا مهاجرت کرد. او نگاه تیز بینانهای به زندگی داشت و دریافت خود را از هستی با چیرهدستی و جذابیت و ساختاری واقعگرایانه و با چاشنی عناصر تخیلی در قالب قصه میریخت. کتابهای سینگر به زبانهای زیادی در جهان ترجمه شده و برخی از داستانهای او به صورت فیلم در آمده است. غیر از جایزه نوبل، سینگر در طول سالیان دراز نویسندگی به دریافت جوایز متعدد دیگری نیز قائل شده است.
---------------------------------------------------------------
شناختن من توی جمعیت کار سختی نیست. اگر مردی را در خیابان دیدی که قبای درازی بر تن، و کفشهای بیش از حد گشادی به پا، کلاهی پر چین و چروک با لبهای پهن بر سر و عینکی که یکی از لنزهایش افتاده، و با چتری در دست در یک روز کاملاً آفتابی، آن مرد من هستم: پرفسور شله میل.
نشانههای شاخص دیگر هم دارم. جیبهای من همیشه انباشته است از مجله، روزنامه و کاغذهای مچاله شده و کیفم بیش از اندازه ظرفیتش پر است از خرت و پرت. همه کار و زندگیام شلوغ و پلوغ است. بیش از چهل سال است که در نیویورک زندگی میکنم، با این همه هر موقع قصد میکنم به طرف بالای شهر بروم، یکهو متوجه میشوم دارم به سمت پایین شهر میروم و آنگاه که قصد میکنم به طرف شرق بروم، راه غرب را در پیش میگیرم. همیشه خدا دیر سر قرارهایم میرسم، قیافه آدمهای دور و بر، ناآشنا به نظرم میآید. بس که قاطی پاتی زندگی میکنم هیچچیز را سر جایش نمیگذارم. روزی صدبار از خودم میپرسم: قلمم کجاست؟ پولم کو؟ دستمالم را کجا گذاشتم؟ دفترچه آدرس و تلفنام چه شده؟ من همانم که با عنوان پرفسور کمحافظه مشهور شده.
سالهاست که در یک دانشگاه فلسفه درس میدهم، همیشه جای کلاسهایم را اشتباه میکنم. آسانسورها، انگار با من شوخی دارند. دلم میخواهد به طبقات بالا بروم، میروم به طرف زیرزمین. کمترین روزی است که در آسانسور ناخواسته به روی من بسته نشود. اصلاً آسانسور یکی از بدترین دشمنان من است.
غیر از اینها همیشه وسایل شخصیام را گم میکنم. آدم گیج و فراموشکاری هستم. وارد یک کافیشاپ میشوم کتم را آویزان میکنم. پس از خوردن قهوه آنجا را بدون کت ترک میکنم. از آنجا که دور شدم یادم میآید که کتم را جا گذاشتهام تصمیم میگیرم که برگردم، اصلاً به خاطرم نیست که کافیشاپ در کدام خیابان بود.
کلاه، کتاب، چتر و از همه مهمتر دست نوشتههایم را مرتب گم میکنم و هر از گاهی حتی آدرس شخصیام را فراموش میکنم.
یکی از شبها که خیلی عجله داشتم تا به خانهام برگردم، سوار یک تاکسی شدم. راننده تاکسی پرسید: کجا میروی؟
یادم رفته بود که در کجا زندگی میکنم. جواب دادم: به خانهام.
راننده با حیرت پرسید: خانهات کجاست؟
جواب دادم: یادم نیست.
اسمت چیست؟
پروفسور شله میل.
راننده گفت پس شما را به یک کیوسک تلفن عمومی میبرم، تا از کتاب راهنمای تلفن آدرست را پیدا کنی.
راننده مرا به نزدیکترین دراگاستور برد که در آن تلفن عمومی قرار داشت، بعد هم خداحافظی کرد و رفت. داشتم وارد کیوسک میشدم که یادم آمد کیفم را در تاکسی جا گذاشتهام؛ برگشتم و دنبال تاکسی دویدم، فریاد زدم: کیفم! کیفم! ولی تاکسی دور شده بود و داد و فریادم به جایی نرسید.
برگشتم به درگاستور، و شروع کردم به ورق زدن کتابچه راهنمای تلفن. ردیف «ش» را هر چه گشتم، با وجودی که تعدادی شماره به نام فامیل «شله میل» دیده میشد. اسم من نبود. چند بار که کتابچه را ورق زدم تازه یادم آمد که به تصمیم خانمم از شرکت تلفن خواستم که نام و شماره تلفن ما را از کتابچه حذف کنند. دلیلش این بود که شاگردانم، بدون هیچ ملاحظهای وقت و بیوقت، شب و نصفشب به خانه ما زنگ میزدند و ما را از خواب و زندگی میانداختند. غیر از این، بارها هم اتفاق میافتاد که میخواستند با شله میل دیگری تماس بگیرند به اشتباه شماره ما را میگرفتند.
خوب، همه اینها به کنار، حالا من باید چطور به خانه برگردم. من غالباً تعدادی از نامههایی را که به آدرسم میفرستادند، در جیب کتم نگهداری میکردم، برحسب تصادف آن روز صبح جیبم را خانه تکانی کرده و کاغذهای زائد را دور ریخته بودم.
امروز روز تولدم است. همسرم تعدای از دوستان را به خانهمان دعوت کرده بود و کیک بسیار بزرگی پخته و آن را با شمعهای تولد تزیین کرده بود.
من دوستانم را در ذهنم تجسم میکردم که اکنون در اتاق نشیمن و پذیرایی ما چشم به راه نشستهاند تا به محض ورودم به من تبریک بگویند.
ولی من حالا محل زندگیام را به یاد نمیآورم و در خیابان سفیر و سرگردانم. ناگهان شماره تلفن یکی از دوستانم را به خاطر آوردم و تصمیم گرفتم به او زنگ بزنم. شمارهاش را گرفتم و صدای دختر جوانی از آن سوی خط شنیده شد آقای مادرهد(1) هستند.
-نه نیستند.
-خانمش هست؟
صدای دختر جوان میآمد: هر دو آنها رفتند بیرون.
ممکن است بفرمایید چطور میتوانم به آنها دسترسی پیدا کنم.
من یک بچه نگهدار هستم و فکر میکنم آنها به مهمانی منزل آقای شله میل رفتهاند.
اگر پیغامی دارید بفرمایید به آنها بگویم چه کسی تلفن کرده است.
-من پرفسور شله میل هستم.
دختر جوان گفت: آنها یک ساعت پیش رفتند خانه شما.
پرسیدم: ممکن است بفرمایید کجا رفتهاند؟
دختر جوان گفت: من که گفتم، رفتهاند خانه شما.
-خوب آدرس خانه ما کجاست؟
دختر جواب داد: حالا چه وقت شوخی کردن است؟ بعد گوشی را گذاشت.
سعی کردم به خانه دوستان دیگری زنگ بزنم. هر جا زنگ زدم جواب همین بود: «آنها رفتهاند مهمانی منزل آقای شله میل»
همینطور که در خیابان حیران و سرگردان بودم، هوا شروع کرد به باریدن. از خودم پرسیدم «چترم کجاست؟» جوابش معلوم بود. آن را جایی جا گذاشتهام...
رفتم زیر سایبان. باران شدید و شدیدتر شد. با اضافه شدن رعدوبرق اوضاع نور علی نور شد. تمام روز هوا گرم و آفتابی بود. حالا که من گم شدهام و چترم را جا گذاشتهام، هوا، اینطوری بهم ریخته است. بهنظر میرسد تمام شب همین وضع ادامه داشته باشد.
برای اینکه از هجوم فکرهای پریشان و پراکنده خلاص شوم، شروع کردم به فکر کردن درباره یک مساله فلسفی قدیمی. مرغی یک تخم میآورد وقتی روی تخم مینشیند از آن جوجهمرغی به وجود میآید هر جوجهمرغی از یک تخممرغ به عمل میآید و هر تخممرغی از یک مرغ. حالا پرسش این است اول تخممرغ به وجود آمده یا مرغ؟
هیچ فیلسوفی تاکنون به این پرسش ازلی و ابدی پاسخی قانع کننده نداده. با این همه باید جوابی وجود داشته باشد. شاید قرعه فال را به نام من زده باشند و من بتوانم پاسخی بیابم.
باران همچنان شر شر میبارید. پاهایم خیس شده و سردم شده بود. شروع کردم به عطسه کردن، از دماغم آب میآمد، میخواستم دماغم را خشک کنم، ولی دستمالم را گم کرده بودم.
در این لحظه چشمم به یک سگ بزرگ سیاه افتاد، که در باران ایستاده و خیس شده بود و با چشمهای غمانگیز نگاهم میکرد. فوراً پی بردم که حیوان زبان بسته چه مشکلی دارد. سگ گم شده بود. حیوونی مثل من جای اقامتش را از یاد برده بود. ناگهان احساس دلسوزی و علاقه عمیقی نسبت به این سگ معصوم در من ایجاد شد. صدایش کردم. دوان دوان نزد من آمد. انگار که یک آدم است شروع کردم به حرف زدن: «من و تو سرنوشت یکجور داریم. مثل هم هستیم. من یک آدم به نام شله میل هستم، تو هم یک سگ به همین نام. شاید امروز روز تولد تو هم هست، برایت جشن گرفتهاند. تو اینجا تنها ماندی در باران داری از سرما میلرزی، در حالی که صاحبت دنبال تو همه جا را زیر پا گذاشته. شاید تو هم مثل من گرسنه باشی.»
با دست کشیدن روی سر خیس سگ او را نوازش کردم سگ هم دمش را تکان داد. به او گفتم: «هر چه سر من بیاید به سر تو هم خواهد آمد. با هم خواهیم بود تا زمانی که خانههایمان را پیدا کنیم. اگر صاحبت پیدا نشد، همیشه نزد من میمانی.»
بعد به او گفتم: دستت را بده من.
سگ دستش را بلند کرد. دیگر جای تردید نبود که زبان یکدیگر را میفهمیم.
در این هنگام یک تاکسی از کنار ما رد شد، و هر دو ما را خیس آب کرد. تاکسی پس از چند قدم ایستاد و صدای یک نفر از توی تاکسی شنیده شد: پرفسور شله میل! پرفسور شله میل!
نگاه کردم دیدم در تاکسی باز شد. یکی از دوستانم بود که سرش را بیرون آورد و با صدای بلند گفت: «شله میل اینجا چکار میکنی؟ منتظر کی هستی؟»
پرسیدم: کجا میروی؟
معلوم است، به خانه شما. ببخشید دیر کردیم، جایی معطل شدیم. به هر حال داریم میرسیم، دیر کردن بهتر است تا هرگز نرسیدن. تو الان باید در خانه خودت باشی. این سگ مال کیه؟ با لحنی هیجانزده فریاد زدم: خواست خدا بود که شما از راه رسیدید. چه شب بدی. آدرس خانهام را فراموش کردهام. کیفم را در تاکسی جا گذاشتهام. چترم را گم کردهام. نمیدانم چکمهام را کجا گذاشتهام. دوستم گفت: اگر داستان پرفسور کمحافظه صحت داشته باشد. آن پرفسور تو هستی.
وقتی زنگ آپارتمانم را به صدا در آوردم، زنم در را باز کرد با دیدن من جیغ زد: شله میل! همه اینجا چشم به راه تو هستند. تا حالا کجا بودی؟ کیفت کجاست؟ چترت چه شد؟ چکمهات را چکار کردی؟ این سگ را از کجا آوردهای؟
دوستان همه دور من جمع شدند. با صدای بلند مرا سؤال پیچ کردند: تا حالا کجا بودی؟ نگرانت شدیم. دیگر داشتیم مطمئن میشدیم که بلایی سرت آمده است.
زنم هی تکرار میکرد: این سگ مال کیه؟ بالاخره به او جواب دادم: نمیدانم، در خیابان پیدایش کردم. بیا، موقتاً او را «عوعو» صدا کنیم. همسرم سرزنشکنان گفت: «عوعو! خودت بهتر میدانی که گربه ما از سگ بدش میآید. تازه طوطی یادت رفته؟ این سگ باعث وحشت آنها خواهد شد.»
من گفتم: «سگ آرامی است. با گربه رابطه دوستانه برقرار خواهد کرد مطمئن هستم با طوطیها هم میانه خوبی خواهد داشت. دلم نمیآمد در میان باران او را به حال خود رها کنم در حالی که از سرما میلرزید. حیوان خوبی است.»
هنوز حرفم را تمام نکرده بودم که سگ پارس وحشتانگیزی کرد. گربه دوید وسط اتاق. وقتی چشمش به سگ افتاد، به حالت حمله تنش را قوس انداخت و آماده بود تا چشمهای سگ را در بیاورد و طوطیها هم از ترس بالزنان از یک گوشه قفس به گوشه دیگر پریدند و سر و صدا راه انداختند. یکهو همه مهمانها شروع کردند به جر و بحث کردن. قشقرقی به راه افتاد.
حتماً دلتان میخواهد بدانید که آخر ماجرا چه شد. عوعو هنوز با ما زندگی میکند. طوطیها یاد گرفتند مثل یک اسب از «عوعو» سواری بگیرند. سگ و گربه مثل دوستان قدیمی و صمیمی کنار هم زندگی میکنند.
همسرم، طرفدار پر و پا قرص «عوعو» شده است. هر وقت عوعو را برای گردش بیرون میبرم به من سفارش میکند: مراقب باش که دوتایی با هم گم نشوید.
من هرگز کیف، کفش، چتر و چکمههای خودم را پیدا نمیکنم مثل بسیاری از فیلسوفان پیش از خود، از این معما هم که مرغ مقدم بود یا تخممرغ دست کشیدم. به جای این کار شروع کردم به نوشتن خاطرات شله میل. اگر دست نوشتههایم را فراموش نکنم، در تاکسی یا در رستوران، یا روی نیمکتی در پارک جا نگذارم احتمالاً شما روزی آن را خواهید خواند. و این هم یکی از فصول آن کتاب است.
1- Motherhead
به سراغ من اگر می آیید،نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من