سياه، سفيد، سياه...
| نوشتهی زيگفريد ماس/ برگردان: مهشید میرمعزی سياه، سفيد، سياه... آن زمان که هنوز پسرکى با دماغ نوکتيز و موهايى صاف شانه شده با فرقى به دقت باز شده بود و اولين سفر بزرگ خود را آغاز کرد، درست مثل همين حالا که نزديک غروب بود و همهچيز در اطرافش خاکسترى به نظر مىرسید، گويى لايهاى خاکستر روى آنها را پوشانده بود، سوار قطار شد. مرد به خاطر مىآورد که طورى به نظر پسرک رسيده بود، گويى لوکوموتيوها چشم دارند. در حالىکه قطارها با نورافکنهاى پرنور و نافذ، بار خود را به زحمت به ايستگاههاى بزرگ حمل مىکردند. قسمت مسافران پشت سر آنها تقريباً تاريک بود، زيرا فقط نورى کدر از وراى شيشهٔ ضخيم ناقوسى شکلى که پوزهبندى از سيم داشت، تابيده مىشد. پسرک اين موضوع را مىدانست، زيرا گاهى با مادرش نزد پدربزرگ و مادربزرگ رفته و با قطار آخر شب به شهر بازگشته بود. اما حالا خاله او را به آن طرف مىبرد. جايى که قرار بود ژانويه را با پدرش سپرى کند. پدرى که فقط از روى عکس مىشناخت. عکسى که مادرش شب قبل يک بار ديگر نشانش داده بود. مرد اکنون آن را در جيب بغل حفظ مىکرد. پس از قريب چهل سال جدايى، مىتوانست مرد پير را بار ديگر ببيند. اما پسرک تمام روز زنگ ساعت پايهدار عتيقه را شمرد و بعد از ظهر با وجود پافشارى مادر نتوانست از شدت هيجان بخوابد. مادرش به او هشدار داده بود: «تو تمام شب در راه هستى.» اما دقيقاً همين براى پسرک نوعى ماجراجويى بود. مشاهدهٔ اينکه نورهاى خارج چگونه از کنار آنان پرواز مىکنند. دانستن اينکه در شهرهايى که از آنها عبور مىکردند، ضمن حرکت غران قطار سريعالسير از سرزمين بعدى، بزرگترها از مدتى پيش خوابيدهاند. حتى از وسط سرزمينى که "آنطرف" نام داشت و به نظرش اسرارآميز مىرسيد. آنجا که در کنار پسرک و خالهاش، سکوى راهآهن ديگر در زير سقف شيبدار قرار نداشت، باد برف روز گذشته را روى هم جمع کرده يا کارگر ايستگاه آن را روى هم انباشته بود. جايى که پسرک و خالهاش ايستاده بودند تا منتظر قطار منطقهاى شوند، صفحههاى بتونى به اندازه صفحهٔ شطرنج، خشک و تميز بودند. شصت و چهارتاى آنها يک صفحهٔ شطرنج را تشکيل مىدادند و مرد به خاطر دارد که پسرک شروع به شمردن کرد. مىخواست بداند صفحهٔ شطرنجى که تصور مىکرد، کجا پايان خواهد يافت. پسرک به خاطر آورد که تا چند ساعت پيش، پشت میز شطرنج دايى خود که مجروح جنگى و به همین دلیل هم همیشه در خانه است، نشسته بود و با وجودى که مىدانست اين بار هم برنده نخواهد شد، کمتر از دفعات قبل بىحوصله بود. اما هنگام بازى زمان زودتر مىگذرد و اين بار استثنائاً براى او مهم نبود که باز هم برنده باشد. پسرک نمىخواست مانند دفعهٔ قبل بردى ساختگى از طرف دايى خوش قلبش به او هديه شود. ناگهان در نزديکى او، دختر بچهٔ لاغرى از روى يک صفحهٔ بتونى روى ديگرى پريد، گويى شطرنج بازى مىکند. اما آن شطرنجى بود که فقط دختران بازى مىکنند. دخترانى که از قواعد مشکل اين بازى شاهانه چيزى نمىدانند. پسرک با عصبانيت به دختر بچهاى نگاه کرد که هنگام شمردن خانهها مزاحمش مىشد. او کوچکتر و ريزنقشتر از پسر بود. پالتويى خاکسترى بر تن داشت که تا قوزک پايش مىرسيد و به هنگام پريدن برايش ايجاد مزاحمت مىکرد. به نظر مىرسيد که دخترک در يک کيسه قرار دارد. با هر پرش صدا مىزد: «سياه، سفيد، سياه، سفيد.» و پسرک در عين حال به موى بافتهٔ کلفتى که از کلاه پشمى بيرون بود و در پشت پالتو به اين طرف و آن طرف پرت مىشد، نگريست. براى لحظهاى پيش خود تصور کرد که پايين بافتهٔ مو يک زنگوله وصل باشد و با هر حرکت ناگهانی دختر، صداى شديدى از خود درآورد. حتى گمان کرد که صداى آن را مىشنود. «سياه، سفيد، سياه، سفيد.» دختربچه چند خانه مانده به پسرک ايستاد، گويى ميل دارد تمام صفحهٔ شطرنج نامرئى خود را عرضه کند. «چرا مىخندى؟» «من؟» پسرک سرش را به علامت نفی تکان داد و به بافته سفتى که از شانهٔ دخترک افتاده بود، نگاه کرد. «هيچ هم اين کار را نمىکنم.» «بله، تو مىخندى. من دارم مىبينم.» «لوس بازى در نياور. دخترهٔ احمق!» «خودت احمقى!» دختر بدون توجه دوباره به بازى خود ادامه داد و پسرک رويش را برگرداند. اصلاً او با صاحب موى بافته چه کار داشت؟ کاش دستکم زنگولهاى پايين موى بافتهاش داشت! «سياه، سفيد، سياه، سفيد.» دختر مجدداً نزديک پسر رسيده بود و با پايين بافتهٔ مويش منگوله مىساخت. «من به غرب مىروم. با خالهام.» «من هم همينطور. پيش پدرم. مىتوانم تا بعد از ژانويه آنجا بمانم و هر چقدر دلم خواست شکلات و موز بخورم.» «من هم مىتوانم!» دخترک روى خانهٔ بعدى پريد و در آنجا مانند يک مهرهٔ شطرنج بىحرکت ماند. سپس به آرامى گفت: «سياه.» و به خانمى اشاره کرد که پالتوى چهارخانهاى پوشيده بود که جلب نظر مىکرد. در کنار زن، دو چمدان کهنهٔ حصيرى قرار داشت. دخترک زمزمه کرد: «من سياه سفر مىکنم.» و از گوشه چشم پسرک را برانداز کرد. «مىگويم که احمقى. آدم نمىتواند سياه سفر کند، چون گير مىافتد.» ناگهان پسرک آن جوانک نحيف را پيش خود تصور کرد. جوانى که چند وقت پيش، وقتى با مادرش از نزد پدربزرگ و مادربزرگ به شهر برمىگشت، با ورود ناگهانى مأمور قطار از جا جسته بود، اما نتوانسته بود از دست مأمور يونيفورمپوش هشيار فرار کند. طورى که او مسافر قاچاق را دستگير کرد. «من نه، من نه!» دختر بچه کلهشقى مىکرد: «من نمىگذارم دستگيرم کنند. کسى مرا گير نمىاندازد!» پسرک گفت:«آه چرا» و مرد به خاطر مىآورد که آن زمان تصور ديگرى نمىکرد، جز اينکه عاقبت دختر هم دقيقاً مانند جوانک نحيف خواهد بود. دختر وراجى مىکرد: «خالهام مرا قاچاقى و بدون گذرنامه از مرز مىگذراند. خواهى ديد.» «تو ديوانهاى ... قاچاقى ... چطورى؟» دخترک تکرار کرد: «من چيزى فاش نخواهم کرد. خواهى ديد.» «مگر ما در يک کوپه هستيم؟» «بايد با ما سوار شوى.» «مىبينيم.» پسرک طورى به دختر بچه نگاه کرد، گويى رخ شطرنج را پيش رو دارد. اگر چيزى که دخترک میگفت حقیقت داشت، پس اين سفر شبانه مىتوانست از آن چه فکر مىکرد، هيجانانگيزتر شود. دخترک لبخند مىزد و از روى خانهها مىپريد. «سياه، سفيد، سياه، سفيد.» مرد دستى روى چشمانش کشيد. حرکتى بىمعنا که هر بار ياد آن زمان مىافتاد، ناخودآگاه انجام مىداد. به ساعت نگاه کرد. طبق عادت، اين بار هم سر وقت رسيده بود. گويى مانند پسرک چهل سال پيش، بىصبرانه منتظر سفر است. اگر چه زندگى او را تغيير داده و صيقل زده بود، اين موضوع به همان شکل اوليه باقى مانده بود. پسرک، دختر بچه را تا در کوپه تعقيب کرد و منتظر شد تا خالهاش با چمدانها برسد. سپس درست روبهروى دختر نشست. هر دو در کنار پنجره نشستند. آنان با يکديگر صحبت نمىکردند، بلکه بدون اينکه در صحبت بزرگترها دخالت کنند، به آن گوش مىکردند. ظاهراً هر کدام در حال کشف افکار ديگرى بود. در هر حال پسرک فکر مىکرد: بدون بليط سفر کردن ... قاچاقى رد شدن ... شايد فقط لاف مىزند. همانطور که انتظار داشت، نور خانهها و خيابانها از کنارشان رد مىشدند، گويى آنها هستند که حرکت مىکنند. پس از مدتى پسرک گرمش شد، کاپشناش را درآورد و در گوشهاى کنار خود و پنجره آويزان کرد. دختر بچه هم پالتوى گونى مانند خود را همانجا طرف خود آويزان کرده بود. گاهى براى مدت کوتاهى خود را پشت آن پنهان مىکرد. پسرک ابتدا گمان کرد به اين وسيله مىخواهد توجه او را به خود جلب کند، اما بعد وقتى بيرون مىآمد تا نفس بکشد، ديگر حتى به او نگاه هم نکرد. هنگامى که سرعت قطار کمتر شد، بزرگترها گفتوگوى خود را قطع کردند. طورى که سکوت سنگينى بر کوپه حکمفرما شد و صداى نفسها به گوش مىرسيد. پسرک حدس زد به مکانى نزديک مىشوند که مرز نام داشت و سپس سرزمين "آنطرف" آغاز مىشد. حال خالهٔ دختر بچه بلند شد، يکى پس از ديگرى به همسفران خود نگريست و پس از آنکه دختر بچه پالتوى گونى مانند خود را پوشيد، روى او را با پالتوى چشمگير چهارخانه خود پوشاند. رو به بقیه گفت: «فقط رفتارى آرام داشته باشيد. در اين صورت موفق خواهيم شد. به زودى او را درخواهم آورد.» سپس يک بار ديگر به اطراف نگاه کرد و با متانتى ظاهرى گفت: «آيا هيچيک از شما يک دختر بچهٔ کوچک ديده است؟» بزرگترها يکديگر را نگاه کردند و قبل از اينکه زنى با همان حالت مصنوعى بگويد: «دختر بچه؟ کدام دختر بچه؟ من که نديدم!» خاله از پسرک وحشتزده پرسيد: «تو چى؟» پسرک به پالتوى چهارخانه نگاه کرد. سياه، سفيد، سياه، سفيد. سپس بدون حرف سرش را تکان داد. هنگامىکه قطار متوقف شد، اضطرابى وجود بزرگترها را فرا گرفت که پسرک فوراً آن را حس کرد. از راهروى قطار صداى صحبت به گوش مىرسيد. با آهنگى يکنواخت که کلماتى تکرارى را ادا مىکردند. تازمانى که عاقبت صاحبان صدا به کوپه آنان آمدند... مرد اعلام حرکت قطار خود را شنيد. حس مىکرد قلبش تندتر از معمول مىزند. قطار مسير آن زمان را خواهد پيمود، اما ديگر کسى به آن کوپه نمىآيد تا گذرنامه و چمدانها را کنترل کند. هنوز نمىتوانست قبول کند. هنگامىکه کنترل گذرنامهها پايان يافت، و خاله به طرف دختر بچه رفت تا او را آزاد کند، دو مرد ديگر وارد شدند که یونیفورم آنها با مأموران قبلى متفاوت بود. بادقت به اطراف نگاه کردند و از خالهٔ دختر خواستند که چمدان حصيرى بزرگ را باز کند. البته خاله جرأت کرد بپرسد که چرا او را انتخاب کردهاند، اما از دستور سرپيچى نکرد. پسرک باهیجان جريان را دنبال مىکرد و مرتب به پالتوى چهارخانهاى مىنگريست که روبهرويش در کنار پنجره، آويزان بود. سياه، سفيد، سياه، سفيد. هرگز پالتويى به این عجيبى که چنين جلبنظر کند، نديده بود. پسرک عرق کرده بود و ديد که بزرگترها هم عرق خود را پاک مىکنند. بالاخره به نظر رسيد که مردان يونيفورمپوش متقاعد شدهاند، زيرا در چمدانهاى حصيرى چيزى وجود نداشت که موجب اعتراض آنان باشد. کوپه را ترک کردند و به زودى به نظر رسيد که قطار دوباره به حرکت درمىآيد. خاله دختر بااحتياط به طرف پنجره رفت و پالتوى چهارخانه خود را برداشت. «تو آزادى. ما موفق شديم.» اما وقتى دختر حرکتى نکرد، خاله پالتوى گونى مانند را به شدت تکان داد. دختر سرش را به صندلى تکيه داده بود، نفس نمىکشبد و حرکتى نداشت. پسرک فکر کرد: سياه، سفيد، سياه، سفيد. کسى تو را دستگير نمىکند... و اگر بکند چه؟ دختر بچه سر خود را بلند کرد، موهايش را از پيشانى چسبناک کنار زد و شروع به خنديدن کرد. پسرک نفسى بهراحتى کشيد و گفت: «دخترهٔ احمق.»
در مورد نويسنده: زيگفريد ماس (Siegfried Mass) متولد سال 1936 در ماگدهبورگ (Magdeburg). ابتدا به عنوان کارمند نقشهبردارى در معدن کار کرده است، سپس تحصيلات در انستيتوى ادبيات لايپزيک و پس از آن نمايشنامهنويس بوده است. از سال 1971 نويسندگى مىکند و اساساً براى نوجوانان کتاب مىنويسد.
|
به سراغ من اگر می آیید،نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من