گذران_فروغ فرخ زاد
تا به کي بايد رفت
از دياري به دياري ديگر
نتوانم، نتوانم جستن
هر زمان عشقي و ياري ديگر
کاش ما آن دو پرستو بوديم
که همه عمر سفر مي کرديم
از بهاري به بهار ديگر
آه، اکنون ديريست
که فرو ريخته در من، گوئي،
تيره آواري از ابر گران
چو مي آميزم، با بوسهء تو
روي لبهايم، مي پندارم
مي سپارد جان عطري گذران
آنچنان آلوده ست
عشق غمناکم با بيم زوال
که همه زندگيم مي لرزد
چون ترا مي نگرم
مثل اينست که از پنجره اي
تکدرختم را، سرشار از برگ،
در تب زرد خزان مي نگرم
مثل اينست که تصويري را
روي جريان هاي مغشوش آب روان مي نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار که فراموش کنم.
تو چه هستي ، جز يک لحظه، يک لحظه که چشمان
مرا
مي گشايد در
برهوت آگاهي ؟
بگذار
که فراموش کنم.
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۴/۱۸ ساعت 12:57 توسط jamin
|
به سراغ من اگر می آیید،نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من