تاريخ : 88/04/26 | 0:52 | نویسنده : jamin


فوووووووت .....
فووووووووت ....
فوووووووت .....
فووووووووت ...
فوووووووت ....
بیا شعما رو فوت کن !!!
تولدت مبارک !!!
 


یه سبد یاس سفید تقدیم به تو بهترینم به خاطر قشنگترین روز دنیا که روز تولد توست
 


آسمان با وسعتش تقديم تو
رقص ماهي هاي دريا مال تو
هرچه دارم از تو دارم مهربان
زندگيم امروز و فردا مال تو
تولدت مبارك

 

روزي كه به دنيا اومدي داشت باروون ميومد اما اون روز هوا اصلا ابري نبود. اين فرشته ها بودن كه داشتن گريه مي كردن چون يكي ازشون كم شده بود... تولدت مبارک.
 


بهترين آهنگ زندگي من تپش قلب توست
و قشنگ ترين روزم روز شکفتنت.
تولدت مبارک

 

 

هفت تا آسمون پر از گلاي ياس و ميخك
با صد تا دريا پر عشق و اشتياق و پولك
يه قلب عاشق با يه حس بيقرار و كوچك
فقط مي خواد بهت بگه تولدت مبارك
 


هرسال وقتي.....(تاريخ تولد)......هزاران شهاب به سمت زمين هجوم مياوردن
از خودم مي پرسيدم
چه اتفاقي افتاده که آسمونيا ميخوان خودشونو به زمين برسونن؟....
و امسال فهميدم اونا به پيشواز حضور مسافري ميان که  زمينو
با گامهاي مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ....

تولدت مبارک

 


روز تولد تو ميلاد عشق پاكه ، براي شكر اين روز پيشانيم به خاكه
 


باور کن ماههاست زيباترين جملات را براي امروز کنارمي گذارم، امشب اما همه جملات فرار کرده اند، همينطور بي وزن و بي هوا آمدم بگويم
.
.
.
.
.
.

. تولدت مبارک.

 

نگاهت را قاب مي گيرم. در پس آن لبخند. که به من. شور و نشاط زندگي مي بخشد.
امروز روز توست... تولدت مبارک

 


گاو و الاغ و اردك ، كبریت و گاز و فندك ، جوجه و مرغ و لك لك ، تولدت مبارك

 


عزيزم به اندازه تمام کساني که نميشناسم دوستت دارم و سبدي از گلهاي ياس و پونه با يه
آسمون ستاره تقديم تو به خاطر تولد زيبايت.
Happy Birthdey

 

 

تمام وجودم را در قلبم ، قلبم را در چشمانم ، چشمانم را در زبانم ، خلاصه مي كنم تا بگويم روز تولدت مبارك باد

 

 
 1387 شاخه گل سرخ به سويت فرستاده و بر تك تك گلبرگ هاي ان مي نويسم تولدت مبارك

 


نون و پنیر رامک  جیگر تولدت مبارک

 

شكوفهاي صورتي فداي مهربونيات... يه دل كه بيشتر ندارم اونم فداي خوبيات
تولدت مبارك

 

عشق يعني چون خورشيد تابيدن بر شب هاي دوست
و چون برف ذوب شدن به غم هاي دوست
دوست خوبم تولدت مبارك

 

الهي هميشه مثل چراغ راهنمايي باشي .
لپت هميشه قرمز
روي دشمنات زرد
دلت هميشه سبز
تولدت مبارك

 

اگه شكلات بودی شیرین ترین بودی ، اگه عروسك بودی بغلی ترین بودی ، اگه ستاره بودی روشن ترین بودی و تا زمانی كه دوست منی عزیز ترینی . روز تولدت مبارك . . . عزيزم

 


قلب مهربانت مثلثي را مي ماند در درياي عشق
مرا در خود كشيدي برموداي من !!!
تولدت مبارك

 

بهترين لحظه، لحظه ايست كه فكر كني فراموشت كردم، بعد 1 اس ام اس از طرف من بياد كه توش نوشته ميميرم برات !
happy birthday

 

آهنگ خوش سه تار تقديم تو باد ، آرايش گلهاي بهار تقديم تو باد . گويند كه عشق هديه پاك خداست ، اين هديه هزار بار تقديم تو باد .
تولدت مبارك

 

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند

 


می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی .تولد مبارک

 


اگر باران بودم انقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميکردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم ولي افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم

 

 

فرشته ها وجود دارن اما بعضي وقتا چون بال ندارن ما بهشون ميگيم دوست
تولدت مبارك باشه دوست عزيزم

 


زمين اون گل رو به دست سرنوشت داد و سر نوشت اون گل رو تو قلب من کاشت تا باغچه خالي قلبم جايگاه يک گل باشد گل ياسمنم تولدت مبارک.

 

چه لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز...
روز ميلاد...
روز تو!
روزي که تو آغاز شدي!
تولد مبارک

 

 

شعر براي تولد

روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو         

         كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو         

         درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم         

         بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم         

          ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم        

         از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم        

          من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون        

         چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون        

          به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم        

         هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم        

          تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم        

         اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم        

          كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش         

         بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش        

          با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک         

         با ل فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک         

         عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک        

         فقط مي خوان بهت بگن :.

.

.

.

.      تولدت مبارک

 

***********************************

بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک

ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک

تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز

از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا

يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

يکي به نيت تو يکي از طرف من

الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي

با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي

ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن

همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس

واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد

ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد

اينا يه يادگاري توي خاطره هاته

ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد

تولدت عزيزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون

الهي که هميشه واسه تبريک امروز

بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون

 



تاريخ : 88/04/19 | 15:58 | نویسنده : jamin
داستان کوتاهی از دونالد بارتلمی / ترجمه ی شیوا مقانلو

« نامه نوشتم به...»


 براي رئيس‌جمهور ماه نامه‌ يي نوشتم و از او پرسيدم كه آيا آن بالا محوطه ‌هاي توقف ممنوع دارند يا نه. پليس ماشين هونداي مرا جرثقيل‌كش كرده بود و من از اين موضوع ناراحت بودم. برگرداندنش برايم هفتاد و پنج دلار آب مي خورد، به اضافه‌ي بهداشت روان. هيچ دقت كرده ايد كه كاميو¬ن‌هاي جرثقيل‌دار چطور به ماشين‌هاي كوچولوي ظريف گير مي¬دهند؟ هيچ ديده ايد كه يك كرايسلر امپريال را دنبال خودشان بكشانند؟ ‌نه، نديده ايد.
رئيس‌جمهور ماه با احترام بسيار جواب داد كه ماه هيچ رقم محوطه‌ي توقف ممنوع ندارد. و اضافه كرد كه بهداشت روان هم در ماه فقط يك دلارخرج برمي دارد.
خب، من آن هفته واقعا بدجوري به بهداشت روان احتياج داشتم. پس جوابش را نوشتم وگفتم كه فكر كنم بتوانم تا بهار 81 آن جا باشم، البته اگر سفينه‌ي فضايي به وعده‌اش عمل كند، وگفتم چند تا بهداشت روان برايم آماده نگه دارد كه بهشان احتياج دارم، و ديگر اين كه آيا مي¬شد توجه‌اش را به يك قابلمه كباب دنده‌ي با سس قرمز جلب كنم يا نه، چيزي كه اگر دوست داشت مي¬توانستم با كمال مسرت برايش ببرم آن بالا.
رئيس جمهور ماه برايم نوشت كه از داشتن يك قابلمه كباب دنده با سس قرمز خيلي خوشحال

خواهد شد، و اين كه كد پستي‌اش هم اگر لازم باشد 10011000000000 است.
برايش تلگراف زدم كه شش بطر آبجو رولينگ‌ راك مي آورم تا با كباب دنده‌ي سس‌ زده بخورد، و در ضمن از وضعيت آپارتمان‌هاي آن جا هم پرسيدم.
او با يك صفحه كليشه‌ي درخشان جواب داد كه بد است. قيمت آپارتمان سالي تقريباً يك دلار است، خودش هم مي داند كه نرخ بالايي است اما چه كار مي تواند بكند؟ گفت كه اين آپارتمان ها چهارخوابه اند، با سه حمام، كتاب خانه، اتاق بيليارد، سرداب شراب، و ايواني رو به درياي سعادت. گفت كه شايد بتواند در اجاره‌ي آپارتمان برايم تخفيف بگيرد، چون من يكي از دوستان ماه هستم.
از آن لحظه به بعد ماه به نظرم جاي قشنگ و دلپذيري مي آمد. يك دلار را با سفينه‌ي فضايي هري آپ فوند  فرستادم.
روي يك كنده‌ي توخالي شياردار ضربه‌هاي محكمي ¬زدم كه با فركانس ماه تنظيم شده بود، و از او در مورد وضعيت بازار كار، پوشش بيمه‌ي درماني، مزاياي بازنشستگي، معافي مالياتي،‌كارت‌هاي اعتباري، و صورت حساب باشگاه‌هاي كريسمس پرسيدم.
او هم با اشعه‌ي مهتاب پاسخ داد كه افتضاح است، همه‌اش به يك دلار سر مي زند،  و البته اگر آن يك دلار را نداشته باشي از محل نظام توسعه‌ي ماه بزرگ‌تر به تو قرضش مي دهند.
در مورد جنگ و صلح چي؟ اين را از طريق مدارهاي كوچك و پيجيده‌ي ALGOL  كه خودم به كامپيوتر اپلم نصب كرده بودم،‌ پرسيدم.
رئيس جمهور ماه (با استفاده از استعاره‌ي  MIRV’D ) پاسخ داد كه اگر حرفي براي گفتن داشته باشد تنها اين است كه بازي جورچينX  و O تا هرجا كه بشود نوشتش، و تا هرجا كه طرفين بتوانند پيش بروند، ادامه پيدا مي كند.
به وسيله‌ي پرواز جمعي از فرشتگان كه آموزش‌هاي خاص ديده بودند، به او گفتم كه به نظر مي رسد آن بالا بر اوضاع خوب مسلط است، و پرسيدم هيچ شانسي وجود دارد كه رئيس جمهور ما هم بشود، حتا اگر شده به شكل نيمه وقت؟
او هم (با رگباري از سيارك‌هاي ماشين قراضه كه روي سپرهايشان برچسب‌هاي سبز و آبي داشتند) گفت نه، به نظرش مي رسيد رقابت‌هاي انتخاباتي رياست جمهوري ما، نامزدها را اذيت مي كند و بهشان لطمه مي زند. مثلا آنها شروع كرده اند به يكي به دو با يكديگر در مورد روس‌هاي خالي بند و گفتن چيزهاي بدجور احمقانه در مورد ايل و تبار هم. گفت كه فكر نمي كند دیزی گيلسپي  باشد.

[1] Hurry-up fund صندوق مالي بجنب! .م

[1] يك نوع زبان برنامه نويسي كامپيوتري، و نيز ستاره­يي درخشان در كهكشان پرزئوس. .م

[1] نوعي سلاح هسته يي متصل به دنباله ي موش هاي پرتابي بين قاره يي.م

[1] - Gillespi Dizzy نوازنده‌ي ترومپت آمريكايي (1993-1917). خود کلمه­ی به معنای گیج است و دیزی نبودن به معنای گیج نبودن هم هست، اما بازی زبانی بارتلمی در ترجمه چندان درنمی­آید. م



تاريخ : 88/04/19 | 15:56 | نویسنده : jamin
نوشته ی استیون کینگ/ ترجمه ی مژده دقیقی

«خواب هاروی»


جانت2 پايِ سينك ظرفشويي مي‌چرخد و، يكهو، چشمش مي‌افتد به شوهرش كه حدود سي سال است با هم زندگي مي‌كنند. با تي‌شرت سفيد و شلوارك بيگ‌ داگ3 نشسته پشت ميز آشپزخانه  او را تماشا مي‌كند.
تازگي‌ها اين ناخداي روزهاي هفتة‌ وال‌ استريت4 را بيشترِ شنبه‌‌صبح‌ها درست همين‌جا با همين ريخت و قيافه مي‌بيند: شانه‌هاي آويزان و چشم‌هاي مات، شورة سفيد روي گونه‌ها، موهاي سينه‌اش كه از يقة تي‌شرت بيرون زده، و موهاي شاخ‌ايستادة پشت سر مثل آلفاآلفاي شيطان‌هاي كوچك5 كه پير و خرفت شده باشد. جانت و دوستش هانا6 اين اواخر براي هم داستان‌هاي آلزايمري تعريف مي‌كردند و همديگر را مي‌ترساندند (مثل دختربچه‌هايي كه شب خانة هم مي‌خوابند و براي همديگر داستان ارواح تعريف مي‌كنند): فلاني ديگر زنش را نمي‌شناسد، آن يكي ديگر اسم بچه‌هايش يادش نمي‌آيد.
ولي حقيقتاً باورش نمي‌شود كه اين حضورهاي خاموشِ صبح شنبه ربطي به آلزايمر زودرس داشته باشد. هاروي استيونس7 همة روزهاي كاريِ هفته يك‌ ربع به هفت حاضر و آماده است و براي رفتن لحظه‌شماري مي‌كند، مرد شصت‌ساله‌اي كه قيافة پنجاه‌ ساله‌ها را دارد (خ‍وب، بگوييم پنجاه‌وچهار ساله)، با يكي از آن كت و شلوارهاي برازنده‌اش، مردي كه هنوز مي‌تواند معامله‌اي را به نحو احسن جوش بدهد، به موقع بخرد، يا پيش‌فروش كند.
جانت با خودش مي‌گويد نه، اين فقط تمرين پيري است، و از پيري بيزار است. مي‌ترسد وقتي او بازنشسته شود، هر روز صبح همين آش باشد و همين كاسه، دست‌كم تا وقتي يك ليوان آب پرتقال بدهد دستش و (روز به روز بي‌حوصله‌تر، دست خودش هم نيست) بپرسد برشتوك مي‌خواهد يا فقط نان برشته. مي‌ترسد مشغول هر كاري باشد، رويش را كه برگردانَد او را ببيند كه در پرتو آفتاب درخشان صبحگاهي نشسته آنجا. هاروي اول صبح، هاروي با تي‌شرت و شلوارك، با پاهاي باز طوري كه مي‌تواند (اگر علاقه داشته باشد) برآمدگي ناچيز توي بساطش را ببيند، و پينه‌هاي زردِ شصت پاهايش، كه هميشه والاس استيونس8 و «امپراتور بستني»9 را به يادش مي‌آورَد. ساكت نشسته باشد آنجا، گيج و منگ توي فكر، عوض آنكه حاضر و آماده باشد و براي رفتن لحظه‌شماري كند. خدايا، كاش اشتباه باشد. اين فكر باعث مي‌شود زندگي به‌نظرش خيلي سست و سطحي بيايد، يك‌جورهايي خيلي ابلهانه. بي‌اختيار از خودش مي‌پرسد يعني اين همان چيزي است كه اين همه سال به‌خاطرش مبارزه كرده‌اند، سه‌تا دخترشان را بزرگ كرده‌اند و شوهر داده‌اند، شيطنتِ اجتناب‌ناپذير ميانساليِ او را پشت سر گذاشته‌اند، به‌خاطرش جان كنده‌اند و گاهي (بياييد رو‌راست باشيم) دو دستي به آن چسبيده‌اند. جانت فكر مي‌كند اگر آدم‌ها بعد از آن جنگل تيرة انبوه به اينجا مي‌رسند، به اين... به اين توقفگاه... اصلاً چرا كسي به خودش زحمت مي‌دهد؟
ولي جواب اين سؤال آسان است. چون نمي‌دانستي. بيشترِ دروغ‌ها را در طول راه دور انداختي، ولي به آن يكي كه مي‌گفت زندگي مهم است محكم چسبيدي. آلبومِ عكس دخترها را نگه داشته‌اي، و توي اين آلبوم هنوز كوچك‌اند و هنوز استعدادهاي جالبي دارند: تريشا10، دختر بزرگشان، كلاه سيلندر به سر دارد و چوب جادويي از كاغذ آلومينيم را بالاي سرِ تيم، سگ كوكر   اسپانيل11، تكان مي‌دهد؛ جِنا12 در ميانة پَرِشي وسط فواره‌هاي باغچه خشك شده، و هنوز از علاقه‌اش به مواد مخدر، كارت‌هاي اعتباري، و مردهاي مسن اثري ديده نمي‌شود؛ استفاني13، كه از همه كوچك‌تر است، در مسابقات منطقه‌ايِ هجي كردن كه كلمة cantaloupe موجب شكستش شد. در بيشترِ اين عكس‌ها، جايي (معمولاً در پس‌زمينه)، جانت و مردي كه با او ازدواج كرده حضور دارند، هميشه لبخند بر لب، انگار هر كار ديگري خلاف قانون باشد.
آن وقت يك روز اشتباه كردي و سرت را برگرداندي و به عقب نگاه كردي و ديدي دخترها بزرگ شده‌اند و مردي كه براي ادامة زندگي‌ات با او اين همه مبارزه كرده‌اي، با پاهاي باز، پاهاي سفيد مثل گچ، نشسته و خيره شده به پرتو آفتاب، و خدا مي‌داند كه شايد با كت و شلوارهاي برازنده‌اش پنجاه‌وچهار ساله نشان بدهد، ولي آن‌طور كه آنجا پشت ميز آشپزخانه نشسته به‌نظر مي‌آيد هفتاد سالش باشد، بلكه هفتادوپنج. شبيه آدم‌هايي است كه اراذل خانوادة سوپرانو14 اسمشان را گذاشته بودند افسرده.
مي‌چرخد طرف سينك ظرفشويي و آهسته عطسه مي‌كند، يك بار، دو بار، سه بار.
او مي‌پرسد: «امروز صبح چطوره؟» منظورش سينوس‌هاي جانت است، حساسيتش. بايد در جواب بگويد كه تعريفي ندارد، ولي حساسيت تابستاني‌اش، مثل خيلي از چيزهاي بد، امتيازي هم دارد. ديگر مجبور نيست پيش او بخوابد و نصفه‌شب سرِ سهم خودش از پتو و ملافه با او كلنجار برود، ديگر مجبور نيست صداي باد خفه‌اي را كه گهگاه در خواب عميق ول مي‌كند بشنود. بيشترِ شب‌هاي تابستان شش، حتي هفت ساعت مي‌خوابد، كه از سرش هم زياد است. وقتي پاييز برسد و هاروي دوباره از اتاق مهمان به اتاق خواب بيايد، خوابش كم مي‌شود و به چهار ساعت مي‌رسد، كه بيشترش هم آشفته و پريشان است.
مي‌داند كه او يك سال ديگر به اتاق خواب برنمي‌گردد. و جانت اگرچه به رويش نمي‌آورد ـ مي‌داند كه ناراحت مي‌شود، و جانت هنوز دلش نمي‌خواهد ناراحتش كند؛ اين چيزي است كه حالا در رابطة آنها عشق محسوب مي‌شود، دست‌كم از ناحية جانت نسبت به او ـ خوشحال مي‌شود.
آه مي‌كشد و دستش را دراز مي‌كند طرف قابلمة آبِ توي ظرفشويي. توي آن دست مي‌چرخاند. مي‌گويد: «بد نيست.»
و بعد، درست وقتي دارد فكر مي‌كند (بار اولش هم نيست) كه در اين زندگي ديگر هيچ‌جور شگفتي، هيچ‌جور پيوند زناشويي عميق و كشف‌نشده‌اي وجود ندارد، او با لحني كه به‌طرز غريبي خودماني است مي‌گويد: «خوب شد پيشِ من نخوابيده بودي، جُكس15. خواب بدي ديدم. راستش، توي خواب فرياد زدم و از خواب پريدم.»
يكه خورده است. چند وقت مي‌شود كه به جاي جانت يا جُن، جكس صدايش نزده؟ ته دلش از اين اسم خودمانيِ‌ جُن بيزار است. ياد آن هنرپيشة زنِ تي‌تيش‌مامانيِ سريالِ لَسي16 مي‌افتد. بچه كه بود، آن پسرك (تيمي، اسمش تيمي بود) هميشه يا داشت مي‌افتاد توي چاه يا مار نيشش مي‌زد يا زير تخته‌سنگ گير مي‌كرد. اصلاً چه‌جور پدر و مادري زندگي بچه را مي‌دهند دست يك سگ گلة كوفتي؟
دوباره مي‌چرخد طرف او، و قابلمه و آن آخرين تخم‌مرغ را كه هنوز تويُش مانده فراموش مي‌كند، حالا ديگر آبش كاملا ً از جوش افتاده و ولرم است. او خواب بدي ديده؟ هاروي؟ سعي مي‌كند به ياد بياورد هاروي كِي به خوابي كه ديده اشاره كرده، و چيزي به‌خاطر نمي‌آورد. فقط خاطرة محوي از روزهاي عشق و عاشقي‌شان يادش مي‌آيد كه هاروي يك چنين چيزي مي‌گويد: «خواب تو را مي‌بينم»، و جانت آن‌قدر جوان است كه اين حرف به‌نظرش بيشتر دلنشين است تا  سطحي و آبكي.
«چكار كردي؟»
او مي‌گويد: «فرياد زدم و از خواب پريدم. صدايم را نشنيدي؟»
«نه.»  همان‌طور نگاهش مي‌كند. توي اين فكر است كه شايد دارد سر به سرش مي‌گذارد. شايد اين يك‌جور شوخي عجيب و غريب صبحگاهي است. ولي هاروي اهل شوخي نيست. خوشمزگي براي او در تعريف كردن داستان‌هاي بامزه از دوران خدمتش، سرِ ميز شام، خلاصه مي‌شود. همة آنها را دست‌كم صد بار شنيده است.
«فرياد مي‌زدم و يك چيزهايي مي‌‌‌گفتم، ولي حرف‌هايم مفهوم نبود. مثل آنكه... چه مي‌دانم... نمي‌توانستم دهانم را درست ببندم. انگار سكته كرده بودم. صدايم هم ضعيف‌تر بود. اصلا ً شبيه صداي خودم نبود.» مكث مي‌كند. «صداي خودم را شنيدم، و به خودم فشار آوردم كه ساكت شوم. ولي سر تا پايم مي‌لرزيد، و مجبور شدم يك مدت چراغ را روشن كنم. سعي كردم ادرار كنم، و نتوانستم. اين روزها انگار هميشه ادرار دارم ـ  به‌هرحال، يك كمي ـ ولي ساعت دو و چهل‌وپنج دقيقة امروز صبح ادرارم نمي‌آمد.» مكث مي‌كند، نشسته آنجا توي آفتاب. جانت ذرات رقصان گرد و غبار را در پرتو آفتاب مي‌بيند. انگار دور او هالة نوري تشكيل مي‌دهند.
مي‌پرسد: «چه خوابي ديدي؟» اين هم عجيب است. براي اولين بار، شايد در عرض پنج سال، از آن وقت كه تا نصفه‌شب بيدار ماندند و در اين مورد حرف زدند كه سهام موتورلا17 را بفروشند يا نفروشند (و عاقبت هم فروختند)، حرفي كه هاروي مي‌خواهد بگويد برايش جالب است.
او مي‌گويد: «نمي‌دانم آن را برايت تعريف كنم يا نه»، و برخلاف هميشه انگار خجالت مي‌كشد. مي‌چرخد، فلفل‌ساب را برمي‌دارد، و آن را از اين دست به آن دست مي‌اندازد.
جانت به او مي‌گويد: «مي‌گويند اگر خوابت را تعريف كني، واقعيت پيدا نمي‌كند.» اين هم شگفتيِ شمارة دو: يكباره حضور هاروي در آنجا پررنگ مي‌شود، طوري كه سال‌ها نبوده. حتي سايه‌اش روي ديوار بالاي تُستر يك‌جورهايي تيره‌تر مي‌شود. جانت با خودش مي‌گويد به‌نظر مي‌آيد مهم است، و چرا بايد اين‌طور باشد؟ چرا درست وقتي داشتم فكر مي‌كردم زندگي سست و سطحي است، بايد سخت و عميق به‌نظر بيايد؟ الان صبح يك روز تابستان است در اواخر ژوئن. ما در كانتيكات18 هستيم. ما ماه ژوئن هميشه در كانتيكات هستيم. به‌زودي يكي از ما مي‌رود روزنامه را مي‌آورد، كه سه قسمت مي‌شود، مثل سرزمين گُل19.
«واقعاً؟» هاروي مي‌رود توي فكر، ابروهايش بالا رفته (بايد ابروهايش را دوباره قيچي كند، دارد آشفته مي‌شود، و خودش هيچ‌وقت حواسش نيست) و فلفل‌ساب را از اين دست به آن دست مي‌اندازد. دلش مي‌خواهد به او بگويد كه اين كار را نكند، كه اين كار عصبي‌اش مي‌كند (مثل سياهيِ عجيب سايه‌اش روي ديوار، مثل ضربان قلب خودش كه ناگهان بي‌هيچ دليلي تند شده)، ولي نمي‌خواهد حواس او را از آنچه در اين صبحِ شنبه در سرش مي‌گذرد پرت كند. آن وقت او بالاخره فلفل‌ساب را مي‌گذارد روي ميز، كه بايد كار درستي باشد ولي معلوم نيست چرا نيست، چون فلفل‌ساب هم ساية خودش را دارد كه از اين سرِ ميز تا آن سر مي‌افتد، مثل ساية يك مهرة عظيم شطرنج، حتي خرده‌نان‌هاي روي ميز هم سايه دارند، و اصلاً نمي‌داند چرا اين موضوع بايد او را به وحشت بيندازد، ولي مي‌اندازد. ياد گربة چِشايري20 مي‌افتد كه به آليس مي‌گويد: «اينجا همه ديوانه‌اند»، و ناگهان احساس مي‌كند كه دلش نمي‌خواهد خواب لعنتي هاروي را بشنود، همان خوابي كه وقتي از آن پريده فرياد مي‌زده و مثل آدم‌هاي سكته‌كرده يك چيزهايي مي‌گفته. ناگهان دلش مي‌خواهد زندگي فقط سطحي باشد. سطحي هيچ عيبي ندارد، خيلي هم خوب است، اگر شك داري، كافي است به زن‌هاي هنرپيشة فيلم‌ها نگاه كني.
كلافه است، فكر مي‌كند هيچ‌چيز نبايد پيشاپيش آشكار شود. بله، كلافه است؛ انگار گُر گرفته، هرچند مي‌تواند قسم بخورد كه همة آن مصيبت‌ها دو سه سال پيش تمام شده. هيچ‌چيز نبايد پيشاپيش آشكار شود. الان صبح شنبه است و هيچ‌چيز نبايد پيشاپيش آشكار شود.
دهانش را باز مي‌كند كه به او بگويد خودش هم قضيه را برعكس فهميده، كه در واقع مي‌گويند اگر خوابت را تعريف كني، واقعيت پيدا مي‌كند، ولي خيلي دير است، او ديگر شروع كرده به حرف زدن، و جانت فكر مي‌كند اين جزاي خودش است براي سطحي تلقي كردن زندگي. زندگي در واقع عين آوازهاي جِترو تال21 عميق است، مثل آجر سخت است. اصلاً چرا فكر كرده طورِ ديگري است؟
او مي‌گويد: «خواب ديدم صبح است و من آمده‌ام پايين توي آشپزخانه. صبح شنبه بود، درست مثل الان، فقط تو هنوز بيدار نشده بودي.»
جانت مي‌گويد: «من شنبه‌صبح‌ها هميشه قبل از تو بيدار مي‌شوم.»
او با حوصله مي‌گويد: «مي‌دانم، ولي اين خواب بود.» يك وقتي تنيس بازي مي‌كرد، ولي آن روزها ديگر گذشته. جانت با قساوتي كه از او خيلي بعيد است فكر مي‌كند، تو سكته مي‌كني، پيرمرد، كارُت اين‌جوري تمام مي‌شود، و شايد يك نفر به دلش بيفتد كه در روزنامة تايمز سوگنامه‌اي برايت چاپ كند، ولي اگر يكي از  هنرپيشه‌هاي زنِ فيلم‌هاي عامه‌پسند يا يك بالرين كم و بيش مشهورِ‌ دهة چهل همان روز مرده باشد، همين هم نصيبت نمي‌شود.
او مي‌گويد: «ولي همين‌جوري بود. منظورم اين است كه آفتاب افتاده بود توي آشپزخانه.» يك دستش را بلند مي‌كند و ذرات گرد و غبارِ دور سرش را به حركت درمي‌آورد و جانت دلش مي‌خواهد سرش فرياد بزند كه اين كار را نكند، كه اين‌جوري نظم كائنات را به‌هم نزند.
«سايه‌ام افتاده بود روي زمين. تا آن موقع، به‌نظرم آن‌قدر روشن و آن‌قدر سخت نيامده بود.» مكث مي‌كند، لبخند مي‌زند، و جانت مي‌بيند كه لب‌هايش بدجوري ترك خورده‌ است. «"روشن" براي سايه صفتِ مضحكي است، مگر نه؟ "سخت" هم همين‌طور.»
«هاروي... »
او مي‌گويد: «رفتم طرف پنجره و بيرون را نگاه كردم، ديدم يك طرفِ وُلوُوي فريدمن22 قُر شده، و ـ يك‌جورهايي ـ فهميدم كه فرانك باز هم رفته بيرون و مست كرده و آن فرورفتگي هم مال موقعي است كه برمي‌گشته خانه.»
جانت ناگهان احساس مي‌كند الان است كه غش كند. فرورفتگيِ پهلوي وُلوُوي فرانك فريدمن را خودش ديده بود، وقتي رفته بود دمِ در ببيند روزنامه آمده يا نه (نيامده بود)، و همين فكر را كرده بود، كه فرانك رفته به كافة گورد23 و توي پاركينگ به يكي ماليده. فكرش دقيقاً اين بود: حالا طرف چه بلايي سرش آمده؟
اين فكر از ذهنش مي‌گذرد كه هاروي هم اين را ديده، و به‌دليل عجيبي دارد سر به سرش مي‌گذارد. هيچ بعيد نيست؛ اتاق مهمان كه شب‌هاي تابستان آنجا مي‌خوابد، مشرف به خيابان است. فقط هاروي اين‌جور آدمي نيست. هاروي استيونس اهل «دست انداختن» نيست.
روي گونه‌ها و پيشاني و گردنش عرق نشسته، رطوبتش را حس مي‌كند، و قلبش تندتر از هميشه مي‌زند. واقعاً احساس مي‌كند چيزي دارد آشكار مي‌شود، و چنين چيزي چرا بايد الان اتفاق بيفتد؟ الان كه تمام دنيا ساكت است، و چشم‌انداز آينده آرام است؟ فكر مي‌كند، اگر من چنين چيزي خواستم، متأسفم... شايد هم در واقع دارد دعا مي‌كند. پسش بگير، خواهش مي‌كنم پسش بگير.
هاروي دارد مي‌گويد: «رفتم سراغ يخچال و داخلش را نگاه كردم و يك بشقاب تخم‌مرغ آب‌پز ديدم كه رويُش روكش محافظ كشيده شده بود. خوشحال شدم ـ ساعت هفت صبح دلم ناهار مي‌خواست!»
مي‌خندد. جانت ـ يعني جكس ـ به قابلمة توي سينكِ ظرفشويي نگاه مي‌كند. به آن يك دانه تخم‌مرغِ آب‌پزي كه تويُش مانده. بقيه‌شان را پوست كنده و خيلي مرتب نصف شده‌اند، و زرده‌هايشان درآمده. توي كاسه‌اي كنار جاظرفي هستند. شيشة مايونز كنار كاسه است. برنامة ناهارش همين تخم‌مرغ‌هاي آب‌پز بود با سالاد كاهو.
مي‌گويد: «نمي‌خواهم بقيه‌اش را بشنوم»، ولي به‌قدري آهسته حرف مي‌زند كه خودش هم به زحمت صداي خودش را مي‌شنود. يك وقتي عضو باشگاه تئاتر غيرحرفه‌اي بود و حالا صدايش تا آن طرف آشپزخانه هم نمي‌رسد. ماهيچه‌هاي سينه‌اش خيلي ضعيف است، اگر هاروي هم مي‌خواست تنيس بازي كند، ماهيچه‌هاي پاهايش همين‌طور بود.
هاروي مي‌گويد: «فكر كردم فقط يك‌دانه‌شان را مي‌خورم، و بعد با خودم گفتم نه، اگر اين كار را بكنم جانت دعوايم مي‌كند. بعد تلفن زنگ زد. پريدم طرف تلفن چون نمي‌خواستم تو را بيدار كند. قسمت ترسناكش از اينجا شروع مي‌شود. مي‌خواهي قسمت ترسناكش را بشنوي؟»
جانت سرِ جايش كنار سينك ظرفشويي فكر مي‌كند نه، نمي‌خواهم قسمت ترسناكش را بشنوم. ولي، درعين‌حال، دلش مي‌خواهد قسمت ترسناك را بشنود، همه مي‌خواهند قسمت ترسناك را بشنوند، اينجا همه ديوانه‌اند، و مادرش هم واقعاً گفته بود اگر خوابت را تعريف كني، واقعيت پيدا نمي‌كند. معني‌اش اين بود كه بهتر است كابوس‌ها را تعريف كنيد و خواب‌هاي خوب را توي دلتان نگه داريد، مثل دندان زير بالش پنهانشان كنيد. هاروي و جانت سه‌تا دختر دارند. يكي‌شان پايين همين خيابان زندگي مي‌كند، جِنا، مطلقه و هم‌جنس‌باز، هم‌اسم يكي از دوقلوهاي بوش، و چقدر هم كه جنا از اين موضوع دلخور است؛ اين روزها اصرار دارد مردم جن24 صدايش كنند. سه تا دختر، كه معني‌اش يك عالمه دندان زير يك عالمه بالش است، يك عالمه نگراني دربارة غريبه‌هاي توي ماشين‌ها كه قولِ گردش و آب‌نبات مي‌دهند، و يك عالمه احتياط و دورانديشي. كاش مادرش راست گفته باشد كه تعريف كردن خواب بد مثل فرو كردن تيري در قلب خون‌آشام است.
هاروي مي‌‌گويد: «گوشي را برداشتم، تريشا بود.» تريشا دختر بزرگشان است كه قبل از آنكه پسرها را كشف كند، كشته‌مردة هوديني و بلك‌استون25 بود. «اولش يك كلمه بيشتر نگفت، فقط گفت "بابا"، ولي فهميدم تريشاست. مي‌داني كه آدم چطور هميشه اين چيزها را مي‌فهمد؟»
بله. مي‌داند آدم چطور هميشه اين چيزها را مي‌فهمد. چطور هميشه مي‌فهمد بچة خودش است، از همان اولين كلمه، دست‌كم تا وقتي بزرگ بشوند و آدم ديگري بشوند.
«گفتم: "سلام تريش. چي شده صبحِ به اين زودي تلفن مي‌كني، عزيزم؟ مامانت هنوز توي رختخواب است." اولش جوابي نيامد. فكر كردم تلفن قطع شده، و بعد آن پچ‌پچ‌ها و هق‌هق‌ها را شنيدم. جويده جويده حرف مي‌زد. انگار سعي مي‌كرد حرف بزند، ولي صدا از دهانش بيرون نمي‌آمد چون قدرت نداشت يا نفسش بالا نمي‌آمد. آن‌موقع بود كه كم‌كم ترس برم داشت.»
خٌب، دارد جان مي‌كَند، مگر نه؟ چون جانت ـ همان جكسِِ ‌سارا لارنس26، جكسِ باشگاه تئاتر غيرحرفه‌اي، جكسِ متخصص درجه يكِ بوسة فرانسوي، همان جكس كه سيگار ژيتان مي‌كشيد و سرخوشيِِ تِِكيلا را دوست داشت ـ جانت حالا ديگر مدتي است كه ترسيده، حتي قبل از آنكه هاروي چيزي دربارة فرورفتگي بدنة وُلوُوي فرانك فريدمن بگويد ترسيده بود. و وقتي به اين موضوع فكر مي‌كند، يادِ صحبت تلفني‌اش با دوستش هانا مي‌افتد كه يك هفته هم از آن نمي‌گذرد، همان صحبتي كه دست آخر به داستان‌هاي ترسناكِ آلزايمري ختم شد. هانا توي شهر، جانت مچاله روي صندلي پشت پنجرة اتاق نشيمن، نگاهش به يك جريب زمينشان در وست‌پورت27، به آن همه گل و گياه زيبا كه او را به عطسه مي‌اندازد و اشك به چشم‌هايش مي‌آورد، و قبل از آنكه صحبت به آلزايمر بكشد، اول دربارة لوسي فريدمن و بعد دربارة‌ فرانك حرف زده بودند، و كدامشان آن جمله را گفته بود؟ كدامشان گفته بود: «اگر فرانك همين‌طور مستِ لايعقل رانندگي كند، بالاخره مي‌زند دخل يك نفر را مي‌آورد»؟
«آن وقت تريش چيزي گفت شبيه به "ليز" يا "ليس"، ولي توي خواب فهميدم دارد... دارد... جا مي‌اندازد؟ ... كلمة درستش همين است، نه؟ فهميدم هجاي اولش را جا مي‌اندازد، و در واقع دارد مي‌گويد "پليس".  ازش پرسيدم قضية پليس چيه، و مي‌خواهد دربارة پليس چي بگويد، و گرفتم نشستم. درست همان‌جا.» صندلي را نشان مي‌دهد، در گوشه‌اي كه به آن مي‌گويند كنجِ تلفن. «باز هم سكوت شد، بعد چند كلمة‌ جويده جويدة ديگر، همان كلمه‌هاي جويده جويدة پچ‌پچ‌آلود. ديگر داشت ديوانه‌ام مي‌كرد. با خودم گفتم، استاد نمايش، مثل هميشه، ولي بعد، خيلي واضح مثل صداي زنگ، گفت "شماره". و فهميدم ـ همان‌طور كه فهميدم مي‌خواست بگويد  "پليس" ـ فهميدم مي‌خواهد بگويد پليس به او تلفن كرده چون شمارة ما را نداشتند.»
جانت، بهت‌زده، سر تكان مي‌دهد. دو سال پيش تصميم گرفته بودند شماره‌شان را از راهنماي تلفن دربياورند، بس كه خبرنگارها دربارة كثافت‌كاري اِنرون28 به هاروي تلفن مي‌زدند. معمولاً هم موقع شام. نه اينكه هاروي هيچ ربطي به انرون داشته باشد؛ دليلش اين بود كه اين‌جور شركت‌هاي بزرگ نفتي به‌نوعي در تخصص او بودند. همين چند سال پيش هم در يكي از كميسيون‌هاي رياست‌جمهوري شركت كرده بود، آن موقع كه كلينتون رئيس بزرگ بود و دنيا (دست‌كم در نظرِ بي‌مقدار جانت) كمي بهتر و امن‌تر بود. و با اينكه خيلي چيزهاي هاروي را ديگر دوست نداشت، از اين بابت كاملا ً مطمئن بود كه در انگشت كوچكش بيشتر از همة آن كثافت‌هاي انرون بر روي هم صداقت و شرافت هست. شايد صداقت گاهي ‌وقت‌ها حوصله‌اش را سر ببرد، ولي مي‌داند چيست.
ولي مگر پليس‌ها نمي‌توانند شماره‌هايي را كه در راهنماي تلفن ثبت نشده پيدا كنند؟ خٌب، شايد اگر عجله داشته باشند موضوعي را بفهمند يا چيزي را به كسي بگويند، نتوانند. به علاوه، لزومي ندارد خواب‌ها منطقي باشند، درست است؟ خواب‌ها شعرهاي ضمير ناخودآگاه‌اند.
و حالا كه ديگر طاقت ندارد بي‌حركت بايستد، مي‌رود طرف درِ آشپزخانه و به صبح روشنِ ژوئن نگاه مي‌كند، به درياچة سويينگ29 كه نسخة كوچك آنهاست از روياي امريكاييِ جانت. اين صبح چقدر ساكت است! ميليون‌ها قطرة شبنم هنوز روي علف‌ها مي‌درخشند. با اين حال، قلبش محكم در سينه‌اش مي‌كوبد و صورتش خيسِ عرق است و دلش مي‌خواهد به او بگويد كه بس كند، كه نبايد اين خواب را تعريف كند، اين خواب وحشتناك را. بايد يادش بيندازد كه جنا پايينِ همين خيابان زندگي مي‌كند ـ يعني جن، جن كه در ويدئوكلوپِ دهكده كار مي‌كند و تمام شب‌هاي آخر هفته را در كافة گورد به مشروب خوردن مي‌گذراند، با امثال فرانك فريدمن كه سن و سال پدرش را دارند، و بي‌ترديد بخشي از جذابيتشان در همين است.
هاروي دارد مي‌گويد: «همه‌اش پچ‌پچ و كلمه‌هاي جويده جويده، حاضر هم نبود بلند حرف بزند. بعد شنيدم كه گفت "كشته شده"، و فهميدم يكي از دخترها مرده. نمي‌دانم چطور، ولي فهميدم. تريشا نبود، چون خودش پاي تلفن بود؛ يا جنا بود يا استفاني. خيلي ترسيده بودم. راستش، نشسته بودم آنجا و فكر مي‌كردم كه دلم مي‌خواهد كدامشان باشد، مثل همان انتخاب لعنتيِ سوفي. بنا كردم سرش فرياد زدن. "بگو كدامشان! بگو كدامشان! تو را به خدا، تريش، بگو كدامشان!"تازه آن موقع دنياي واقعي كم‌كم رنگ گرفت... هميشه مي‌دانستم چنين چيزي وجود دارد...»
هاروي خندة كوتاهي مي‌كند، و جانت در روشنايي تند صبحگاهي مي‌بيند كه وسط فرورفتگي بدنة وُلوُوي فرانك فريدمن لكة قرمزي هست، و وسط آن لكِ تيره‌اي است كه مي‌تواند خاك باشد، يا حتي مو. فرانك را مي‌بيند كه ساعت دو صبح ماشينِ قُر را كنار جدول خيابان نگه مي‌دارد، مست‌تر از آن است كه بخواهد وارد راه ماشين‌‌رو بشود، چه رسد به گاراژ ـ دروازه تنگ است و باقي قضايا. مي‌بيندش كه سرش را انداخته پايين و تلوتلوخوران به سمت خانه مي‌رود، و نفس‌نفس مي‌زند.
«آن موقع ديگر مي‌دانستم توي تختخوابم، ولي صداي ضعيفي را مي‌شنيدم كه اصلاً شبيه صداي من نبود، شبيه صداي آدم غريبه‌اي بود، و نمي‌توانست هيچ‌كدام از كلمه‌هايي را كه مي‌گفت درست ادا كند. "او ـ آمشان ـ ريش!"، چيزي بود شبيه به اين. "او ـ آمشان ـ ريش!"»
هاروي ساكت مي‌شود، مي‌رود توي فكر. با دقت فكر مي‌كند. ذرات گرد و غبار دور صورتش مي‌رقصند. آفتاب باعث مي‌شود سفيديِ تي‌شرتش چشم را بزند؛ تي‌شرتِ‌ آگهيِ پودر لباسشويي است.
عاقبت مي‌گويد: «دراز كشيده بودم روي تخت و منتظر بودم تو دوان دوان بيايي توي اتاق و ببيني چه اتفاقي افتاده. تمام موهاي تنم سيخ شده بود، و مي‌لرزيدم. البته مثل تو به خودم مي‌گفتم اين فقط يك خواب بود، ولي در ضمن فكر مي‌كردم چقدر واقعي بود. چقدر وحشتناك و حيرت‌انگيز بود.»
هاروي دوباره مكث مي‌كند، توي اين فكر است كه چطور بگويد بعد چه اتفاقي مي‌افتد، متوجه نيست كه زنش ديگر به حرف‌هاي او گوش نمي‌كند. اين جكس حالا تمام مغزش، تمام قواي ذهني قابل ملاحظه‌اش را به كار انداخته تا خودش را متقاعد كند كه آنچه مي‌بيند خون نيست و فقط آسترِ رنگ وُلوُو است كه از زيرِ رنگِ خراشيده بيرون زده. «آستر» كلمه‌اي است كه ضمير ناخودآگاهش سخت مشتاق است در ذهنش شكل بگيرد.
عاقبت مي‌گويد: «حيرت‌آور است، مگر نه؟ مي‌بيني تخيل مي‌تواند چه عمقي داشته باشد؟ لابد شاعرها ـ منظورم شاعرهاي بزرگ است ـ شعرشان اين‌جوري بهشان الهام مي‌شود، مثل اين خواب. همة جزئيات كاملا ً واضح و روشن است.»
ساكت مي‌شود. آشپزخانه در تصرف آفتاب و ذرات رقصان است. آن بيرون، دنيا معلق مانده. جانت به وُلوُوي آن طرف خيابان نگاه مي‌كند، انگار در چشم‌هايش ضربان دارد، سخت مثل آجر. تلفن كه زنگ مي‌زند، اگر مي‌توانست نفس بكشد، جيغ مي‌زد. اگر مي‌توانست دست‌هايش را تكان بدهد، گوش‌هايش را مي‌گرفت. مي‌شنود كه هاروي بلند مي‌شود و به آن سمت مي‌رود و تلفن دوباره زنگ مي‌زند، و بار سوم.
با خودش مي‌گويد اشتباه گرفته‌اند. حتماً همين‌طور است، چون اگر خوابت را تعريف كني، واقعيت پيدا نمي‌كند.
هاروي مي‌گويد:«الو؟»■


پي‌نوشت‌ها

1) Stephen King
2) Janet
3) Big Dog
4) Wall Street
5) Alfalfa، پسربچه‌اي از شخصيت‌هاي اصلي مجموعة تلويزيوني شيطان‌هاي كوچك (Little Rascals) . اين مجموعة تلويزيوني محبوب امريكايي كه از 1922 تا 1944 ادامه داشت، دربارة ماجراهاي گروهي بچة تخس در يك محله بود.
6) Hannah
7) Harvey  Stevens
8) Wallace Stevens
9) «Emperor of Ice Cream»، شعر معروفي از شاعر امريكايي والاس استيونس (1879-1955). شعر روايت شخصي است كه به خانة پيرزن همسايه كه تازه از دنيا رفته مي‌رود تا كمك كند جنازه را براي تدفين آماده كنند، درحالي‌كه ساير همسايگان در تدارك غذا ـ از جمله بستني ـ براي مراسم عزا هستند.
10) Trisha
11) cocker  spaniel
12) Jenna
13) Stephanie
14) The Sopranos،  مجموعة تلويزيوني ماجرايي امريكايي در سال‌هاي 2000كه شخصيت‌هايش اعضاي خانوادة مافياييِ سوپرانو هستند.
15) Jax
16) Lassie
17) Motorola
18) Connecticut
19) Gaul
20) Cheshire Cat، گربه‌اي در كتاب ماجراهاي آليس در سرزمين عجايب نوشتة لوييس كارول، كه لبخند مي‌زند و به‌تدريج ناپديد مي‌شود تا آنكه فقط لبخندش باقي مي‌ماند.
21)Jethro Tull ، گروه موسيقي امريكايي كه در 1968 تشكيل شد و هنوز هم به كار خود ادامه مي‌دهد. اين گروه به‌ويژه در دهه‌هاي هفتاد، هشتاد و نود بسيار موفق بود. «Thick as a Brick» (سخت مثل آجر) از آلبوم‌هاي معروف اين گروه در اوايل دهة‌ هفتاد است.
22) Friedman
23) Gourd
24) Jen
25)  Harry Houdini(1874-1926) و Harry Blackstone (1885-1965) هر دو از شعبده‌بازان و تردست‌هاي مشهور امريكا.
26) Sarah Lawrence، كالج هنر كوچكي در شمال نيويورك.
27) Westport
28) Enron
29) Sewing



تاريخ : 88/04/19 | 15:54 | نویسنده : jamin
دیوید شیلدز/ ترجمه ی جلیل جعفری

داستان کوتاه: « یخ »


 چند بار است در خواب مي‌بينم در خانه پدرم را كه باز مي‌كنم،او با تكه چوبي تراش خورده و زمخت روبه‌رويم ايستاده است. فكر مي‌كند من خيال دارم به زور وارد خانه‌اش بشوم. عينك‌اش را نزده است و در آن سرسراي تاريك گمان مي‌كند من دزد هستم. با تكه چوب مي‌خواهد جلوي مرا بگيرد. چوب را محكم در مشت‌ مي‌فشرد و تراشه‌اش در كف دست او مي‌خلد. رهايش كه مي‌كند روي پاهايش مي‌افتد.
از جيب حوله پالتويي او دستمال‌هاي كاغذي بيرون زده است. زير حوله پالتويي زيرشلواري خاكي رنگ و پيراهني پشمي به تن كرده است. دست در جيب سمت راست مي‌كند و پول خرد‌ها را به هم مي‌زند.
مي‌گويم سلام.
مي‌گويم خوشحال‌ام كه مي‌بينمت، پدر.
بماند كه در زندگي حتي يك بار هم او را پدر صدا نزده‌ام.
در خانه هيچ نوري نيست. ماه فوريه است و ساعت چهار و من براي زدودن سرما از در و ديوار و كف چوبي خانه بايد آتشي، چراغي يا شمعي بگيرانم. پنجره‌ها بسته و سايبان‌ها كشيده‌اند.
مي‌گويد با سر و كول برفي داخل خانه نيا. برو كفش‌هايت را بيرون بتكان. (من كه بزرگ شده كاليفرنيا هستم برف نديده بودم تا آن‌كه به دانش‌كده‌اي در شرق آمريكا رفتم و در آن‌جا برف ديدم.)
توده‌اي برف و بوران به ناگهان از سر مزرعه برمي‌خيزد و در نور كم جان آفتاب درختان مثل چترهاي خيلي بزرگ و شكسته زير بار برف كمر خم مي‌كنند. باد از روي زمين برف را مي‌روبد، مي‌برد لا‌به‌لاي درختان و محكم به پنجره‌هاي خانه مي‌كوبد.
پدر در اتاق نشيمن روي صندلي ننويي خود يله مي‌شود و پا روي چهارپايه مي‌كشد. دست‌ها را در دامان گره مي‌زند. دهان باز مي‌كند كلمه‌اي اما نمي‌گويد. و پا روي چهارپايه مي‌كشد. دست‌ها را در دامان گره مي‌زند. دهان باز مي‌كند، كلمه‌اي اما نمي‌گويد. روي كف اتاق روزنامه‌ها اين سو و آن سو پراكنده‌اند. من با قدري فاصله از او روي كاناپه‌اي فنري و بي تشكچه مي‌نشينم.
زير شيشه ميز نزديك او عكس و سياه و سفيدي از خودش هست كه او را مشغول پياده ‌روي در كوهستان با چوب دستي و چپقي در دست ديگر نشان مي ‌دهد. كوله پشتي روي دوش دارد و به سمت دوربين كمي خم شده است. نور خورشيد در عكس چهره ‌اش را جلوه داده است. شيشه را بلند مي ‌كنم و عكس را از حاشيه برمي ‌دارم و آن را جلوي صورت پدر مي ‌گيرم.
مي‌ گويم به اين عكس نگاه كن.
مي‌ گويد عينك‌ام را بياور.
مي‌ گويم بي‌عينك هم مي‌بيني.
مي‌ گويد مات مي‌بينم.عينك ‌ام را بياور.
كيفي چرمي را از دسته كاناپه آويزان است. عينك قاب مشكي محكمي را از داخل كيف بيرون مي‌ كشم. عكس و عينك را به دست ‌اش مي ‌دهم.
نمي ‌تواند عكس را ثابت كند. دست‌ هايش مي ‌لرزند، مي ‌ايستند و باز مي ‌جنبند. من از پشت سر دست دراز مي ‌كنم و عكس را جلوي چهره ‌اش نگه مي ‌دارم. روي يقه حوله پالتويي جا به جا شوره سر ريخته است.
مي‌ گويم نگاهي به خودت بينداز.
عينك ‌‌اش بزرگ‌ است؛ طوري كه تا نوك بيني‌ او را مي‌‌ گيرد. تا عكس را بهتر ببيند، عينك را روي بيني عقب و جلو مي ‌كند.
مي‌ گويد دارم مي ‌بينم.
اين عكس را من انداختم. يادت هست؟
نه. عكس كي هست؟
عكس تو.
دست در حوله پالتويي مي ‌كند و سر در جيب مي ‌برد. تا مي‌ خواهد عكس را در جيب حوله پالتويي بگذارد، از دست ‌اش مي‌ سرد و روي كف اتاق مي ‌لغزد.
سايه ‌بان پنجره باز مي ‌‌كنم. بيرون خانه به رغم تصور من هوا گرگ و ميش است. تركه‌ هاي ترد درختان را باد مي ‌شكند و روي برف ‌ها مي ‌اندازد. برف و بوران خيلي بيش‌تر شده است.
مي ‌پرسد روي پياده ‌رو مي ‌شود راه رفت؟
از پياده ‌رو كه از ايوان خانه شروع مي ‌شود تا خيابان سواره ‌رو برف تا زانو مي ‌رسد.
مي ‌گويم نه پدر. چه‌طور مگر؟
مي ‌خواهم بروم قدم بزنم.
بيرون برف مي ‌آيد. سرماي هوا پنج درجه زير صفر است.
بيا با هم برويم قدم بزنم.
همين ‌طوري كه نمي ‌شود. بخواهي بروي بيرون بايد...
مي‌ گويد منتظر نامه ‌اي هستم. زحمت پارو كردن پياده ‌رو را مي‌ كشي؟
دست‌كم لباس گرم بپوش.
پارو را در ايوان خانه گذاشته ‌ام.
پا روي برف ‌ها مي‌ گذارم و در آن بوران شروع به پارو مي‌ كنم. ناگهان تندبادي مي ‌وزد. پارو لنگر مي ‌كند و الان است كه مرا بيندازد. پدر از پشت در اين صحنه را تماشا مي ‌كند. ژاكت گشادي به تن كرده است. از گشادي به كيسه خواب مي ‌برد. جيب ‌هاي ژاكت تا زانو‌هايش مي ‌رسد. چهره پدر در قاب كلاه باراني نشسته است.
مي‌ گويد پياده ‌رو يخ زده.
با نوك تيز پارو روي يخ خيابان ضربه مي ‌زنم. يخ، ضخيم است. پدر بازوي مرا مي‌ گيرد و پا به ايوان مي‌ گذارد. سلانه ‌سلانه گام برمي ‌دارد. بالاخره به خيابان مي ‌رسيم. برف در خيابان تا مچ پا را مي ‌‌گيرد. با هول و ولا به سمت اداره پست كه در انتهاي خيابان است به راه مي ‌افتيم. پدر دست بر شانه ‌ام مي‌ گذارد تا زمين نخورد. مي ‌پرسم كي برايت نامه نوشته؟
مي‌ گويد برسيم، مي‌فهمي.
نمي ‌خواهم نااميدت كنم ولي احتمالا نامه ها با تاخير مي ‌رسند.
ساختمان اداره پست قديمي و آجري است. بر پله‌هاي سيماني‌اش برف نشسته و در چوبي ‌اش از ناحيه لولاها نيمه ‌باز است. داخل ساختمان نيمكت ‌هايي هست و روي كف موج‌دار آن نزديك به صد صندوق پست با شيشه‌هاي مثلثي گلي و ستاره‌‌هاي سياه كنار هم چيده شده‌اند.
پدر بالاپوش‌اش را درمي‌آورد و عين بالش زير زانوهايش مي ‌گذارد. بعد شماره ‌هاي صندوقي را مي‌ چرخاند و آن قدر با آن كلنجار مي ‌رود تا صندوق باز مي ‌شود. با دست راست به پهلوي صندوق مي ‌كوبد و مي‌ گويد انگار راست مي‌ گفتي. نامه‌ها هنوز نرسيده‌اند.
بيرون كه مي ‌آييم، آسمان مثل رنگ دستكش ‌هاي من چرك مرده است. هوا به قدري سرد است كه تكان نمي ‌شود، خورد. پدر باز بازوي مرا مي ‌چسبد. بر كلاه ‌اش يخ نشسته و حالت خنده‌ داري به او داده است. سرفه ‌اش بند مي ‌آيد. چشم ‌هايش را مي ‌بندد و به زحمت نفس مي ‌كشد.
مي‌ پرسم طوري شده؟
مي‌ گويد سردم است.
راه بازگشت هميشه گذري بي ‌اندازه كوتاه به آينده است و در اين نقطه است كه هميشه خواب ‌ام يك ‌باره پايان مي‌ گيرد و انگار نبض عجيبي، يك چيز درك نشدني اوديپي با نام زمستان نيوانگلند را حكايت مي‌ كند.




تاريخ : 88/04/19 | 15:54 | نویسنده : jamin
نوشته ی «سارا سالوی»/ ترجمه ی: آزاده کامیار

« آبهای بدن »


 ( به سبک هلن کیکسوز)
 

سفر با نا امیدی
 دیو منتظر ایستاده است تا از خیابان بگذرد و با بی صبری این پا و آن پا می کند، ناگهان زنی که کنارش ایستاده دستش را روی بازوی او می گذارد.
 می گوید: " ببخشید آقا. واقعا خیلی متاسفم که مزاحمتون می شم اما فکر کنم الانه که بزنم زیر گریه."

شما کاری را از روی مهربانی و برای کمک به کسی انجام می دهید اما دیگران همیشه مثل شما به ماجرا نگاه نمی کنند.
زن بد جوری گریه می کند ، هم در خیابان و هم در توالت زنانهء کافهء کوچکی که دیو او را به آنجا می برد. وقتی منتظر زن است کف کاپوچینواش را با قاشق بر می دارد و شکر را در پاکت کاغذی کوچکش بالا و پایین می برد، سعی می کند به صدای ضجه ای که از توالت می آید گوش ندهد. زن حتما متوجه نازکی دیوارها نشده است. پشت پیشخوان دخترک بلوندی که در کافه کار می کند با نگاهی پر از تحقیر به او زل می زند و هر وقت او نگاهش می کند دختر فنجانها را محکم به پیشخوان فلزی می کوبد.
هر چند وقتی زن بلاخره از توالت بیرون می آید به او لبخند می زند. اگر خط سرخ کم رنگ زیر چشمانش را ندید بگیریم امکان ندارد بشود حدس زد که او داشته در توالت چه کار می کرده. دهانش یک شکاف قرمز رنگ است و دیو در کمال تعجب جــــــا به جا می شود تا لک رژلب را روی دندان جلویی اش ببیند.
دیو می گوید: " حتما قهوه تون سرد شده. " دلش می خواهد بپرسد حالش بهتر است، یا اینکه چی شده بود، اما برای گفتن این حرفها باید خـــیلی صمیمی تر بود و احتمالا خیلی خوش بین تر، چون اصلا نمی خواست وسط ماجرایی بیافتد که امکان داشت یک هچل درست و حسابی باشد.
زن می گوید: " حتما با خودتون فکر می کنید من دیوونه ام. خوب حق دارید نمی توونم سرزنشتون کنم . قبلا هیچ وقت همچین کاری نکرده بودم."
دیو کیف پولش را از جیب شلوار لی اش در می آورد و می گوید: " خوب نمی تونم بگم این اتفاقیه که همیشه برام می افته. اما اگه بهتر شدین دیگه بهتره من برم."
" لطفا بذارید من حساب کنم این حداقل کاریه که می تونم بکنم. "  دیو به ساعت طلا، عینک آفتابی ری بن ، کت مشکی گران قیمت و خوش دوختش نگاه می کند و تصمیم می گیرد بگوید باشد. خرید یک فنجان قهوهء ارزان واقعا کار کوچکی بود به نشانهء تشکر.


یک درگیری رومانتیک
" خوب تو فکر می کنی مشکلش چی بود؟ "
النور با پاهای باز روی سینه دیو نشسته است و ... اور ا با دو دست می مالد. وقتی با او حرف می زند از پس شانه هایش به او نگاه می کند ولی دیو ترجیح می دهد حواسش بیشتر به کاری باشد که دارد می کند.  النور حتا وقت خوبش هم ترجیح می دهد بد خلقی کند.
دیومی گوید : " مسنتر از اون بود که مسالهء عشقی داشته باشه. شاید یه روز بد کاری داشت، شاید هم پدر و مادرش مردند، نمی دونم ، مردم واسه چه گریه می کنند؟ "
" گفتی سی و هفت هشت ساله بود؟"
" آره خوب که چی؟"
" هنوزم می تونه مساله عشقی داشته باشه. شاید یه ازدواج غم انگیز و ناامید کننده داشته اما حالا آتیشی عاشق یه ویولونیست روسی شده . مرد هم دوستش داره اما هنوزم دنبال زنی می گرده که وقتی هر دو خیلی جوون بودند با هم ازدواج کردند هنوز از پیدا کردنش نا امید نشده. وقتی اون پناهنده شده زنه حاضر نشده باهاش بیاد انگلیس و ارتباطشون قطع شده. مرد به این یکی زنه گفته اگه اونو طلاق نده هیچ وقت  نمی تونند با هم باشند."
" النور؟"
" چیه؟  ممکنه همینطوری باشه. تو اصلا تو وجودت یه ذره احساسات رومانتیک نداری ."
" نه ندارم تو هم درست به همین دلیل داری بیچاره ام می کنی."
النور ولش می کند. دیو فکر می کند باز حرفی زده که اورا حسابی عصبانی کرده حالاست که دوباره طبق معمول همیشه قهر کند. اما النور خودش را روی تن لخت او بالا می کشد. دیو کشیده شدن موهای تن او را روی تن خودش حس می کند.
می داند این کار  چقدر سردش می کند اما خوب النور درمورد آبهای بدن خیلی جدی ست. همان طور که او با بالا تنه اش مشغول است به یاد اشکهایی می افتد که وقتی زن از او کمک خواست از روی صورتش پایین می آمدند. بیش از هر چیز دیگری دلش می خواست آنها را پاک کند، حتا آنها را لیس بزند تصور زبانش که گونه های زن را لیس می زند چنان تکانش داد که باعث شد النور کم وبیش از رویش پرت شود.
داد زد : " هی پسر می دونم چی می خوای اما من هنوز آماده نیستم." دیو متوجه شد که صدای النور ریتم بالا و پایین رفتنهای بدنش را به خود گرفته است و با هر نفسی که می کشد لمبرهایش در مقابل شکم او بالا و پایین
 می رود. دیو سعی می کند دوباره به تصویر خودش و زن فکر کند  که چطور او را مثل یک پرنده زخمی زیر دستش پناه داده است، چطور او را به سمت خودش می کشد، ساکتش می کند، دارد بدن لرزان از هق هق گریه اش را آرام می کند که النور جیغ می کشد. جا می خورد از اینکه می بیند النور دارد به پهلو هایش می کوبد تا تحریضش کند. دست و پا می زند تا مثل او خل بازی در آورد می داند اگر لحظه ای مکث کند النور حرارتش را از دست می دهد، آن وقت حسابی عصبانی می شود. فقط یک بار همچین اشتباهی کرده بود فقط یک بار. النور می گوید او خیلی خوش شانس بوده که یک فرصت دیگر به او داده است.

ترک عادتهای بد برای رسیدن به عادتهای خوب
النور را در کتابخانهء دانشگاه دیده بود. البته از قبل می شناختش. همه او را می شناختند. آمریکایی های زیادی برای تحصیل به آن دانشگاه محــــــلی نمی رفتند به خصوص کسانی مثل او که مقاله هایشان هم در مجله ها چاپ می شد ، در کنفرانسها مقاله ارائه می کردند و حتا شایعه بود که قرارداد چاپ کتابشان در شرف تکمیل است. النور از آنچه او انتظار داشت کوتاهتر بود شاید حدودا 150 سانت اما پر بود. مو های مجعد و قرمزش را با گـــــــــــیره می بست با این حال دائما با آنها بازی می کرد. هر وقت به چیزی فکر می کرد انگشتانش را در موهایش بالا و پایین می برد برای همین همیشه به نظر می آمد تازه از رختخواب در آمده.
" پس عادتهای بدت چی اند؟ " این سوالی بود که النور در سلف سرویس از او پرسید وقتی بی هیچ سوالی برای خوردن قهوه به دنبالش رفتـــــــــــــــــه بود. " می دونی من شبا دندون قروچه می کنم. وحشتناکه. یه پیرزن نوچ می شم. "  و دهنش را باز کرده بود تا دندانهای سفید و سالم آمریکایی اش را نشان دیو دهد. بعد از حرفهایشان در سلف، وقتی دیو همان طور دراز کشیده به سر و صدای النور در خواب گوش می داد به این فکر می کرد که النور به او مجال نداده بود تا جواب سوالش را بدهد. خوب اگر هم مجال می داد او چه داشت که بگوید.  خوب نبود سر قرار اول، البته اگر بشود به آنچه او و النور داشتند بشود گفت قرار، از عادتهای بدی بگوید که دوست دختر های قبلی اش را شاکی کرده بود: هیچ وقت به خودش زحمت نمی داد که یک بله یا نه درست و حسابی بگوید یا کسانی را که دوست داشت به اسم سگهای خانگی صدا می زد ، اگر دستش را کمی در دست نگه می داشتی عرق می کرد. از اینکه فهمید چقدر عادت بد دارد تعجب کرد. می توانست همین طور ادامه دهد، درست مثل شمردن گوسفند بود. وقتی از خواب بیدار شد و دید النور دوباره رویش نشسته است شاخ در آورد انقدر از اانور به خاطر این شانس دوباره متشکر بود که قسم خورد دیگر هیچ وقت این رابطه را خراب نکند ، نمی خواست بگذارد این یکی هم برود .

مرد گنده و قربانی
النور به هر کسی می رسد قصهء زن گریان را تعریف می کند. کالین که دیو هیچ وقت از او خوشش نیامده، زن را یکی از قربانیان بورژوازی می داند که در چاه روزمر گی خود افتاده . می شود گفت این موافقت پر حرارت النور با کالین است که باعث می شود دیو وارد بحث شود. چون معمولا وقتی با دوستان النور هستند او سرش را می اندازد پایین و حرفی نمی زند . اما حالا می گوید: " اون یه زن معمولی نبود. اون ... "  مکث می کند ، واژهء مناسب را پیدا نمی کند.
" در حال خفگی بود؟ یکی باید بهش کمک می کرد؟ تازه درست هم این مرد گنده باید کمکش می کرد."
از اینکه النور با همچین متلکی حرفش را قطع کرد خجالت کشید.
زیر لب گفت: " زنیکهء لیچار گو، اون یه آدم بود تازه زن هم بود اما تو هیچی از زن بودن نمی فهمی ، می فهمی؟"
النور می خندد و مشتش را توی دهنش می چپاند. دیو می داند این کارش تا حدی به خاطر شوک حرفی ست که او برای تلافی زده نه اینکه هر چه او  بگوید به نظر النور بامزه بیاید. هر چقدر هم آدم صبور باشد بلاخره جایی صبرش تمام می شود.
دیو بار را ترک می کند و پیاده به سمت خانه می رود مراقب است وقتی از خیابان رد می شود چشم اش به چشم هیچ زنی نیافتد.

یک کارتن دستمال کاغذی می تواند جلویش را بگیرد.
به نظر می آید مشاور مرکز درمان مشکلات زوجین گیج شده است. دائما از جایش بلند می شود، پرده ها را دوباره و دوباره مرتب می کند، باز هم یک لیوان آب برای خودش می ریزد، بالشتک کوچکی که زیر پای آسیب دیده اش گذاشته و پایش را به آن تکیه داده  برای بار چندم جا به جا می کند.
دیو به النور نگاه می کند تا با هم در این جوک شریک شوند اما او اصلا حواسش نیست. النور کاملا واضح گفته است تنها راهی که باعث می شود اجازه دهد او برگردد این است که تلاشی جدی برای حل مسائلش انجام دهد.
سر صبر توضیح داده است : " تو با من اومدی بیرون... " طوری تعریف می کند انگار او آنجا نبوده است : " جلوی دوستانم به من گفتی زنیکه. "
" اما..."
"  نه نه ، این مساله کوچیک احمقانه باعث نشده که من همچین کاری کنم. لط – فن بذار حرفمو تموم کنم. مساله اینجا مسئولیته، دیو تو باید یاد بگیری مسئولیت کاراتو قبول کنی. بفهم،  اینکه بخوای به یه زن کمک کنی فقط راهیه برای اینکه از زیر بار مسئولیت یه ارتباط برابر در بری. "
دیو سعی می کند سر دربیاورد اما نمی تواند، برای همین فقط به النور که دارد سابقهء خانوادگی او را برای مشاور توضیح می دهد گوش می کند. حرفهای او برایش بی اهمیت است تا وقتی که  شروع می کند به حرف زدن از مادرش. می خواهد حرفش را قطع کند و بگوید مادرش چقدر آدم شادی بوده و چطور همیشه کاری می کرده  او و پدرش از خنده روده بر شوند و چطور نقشه می کشیدند که به هم هدیه بدهند اما می ترسد نکند نتواند موضوع را درست بیان کند. درست به این می ماند که دوباره بگوید زنیکه ، نباید می گذاشت این کلمه یک بار دیگر از دهنش بیرون بیاید. حالا نه.
 النور داشت می گفت: " اونا با مادرش مثل یه عروسک رفتار می کردند، انگار اون جایزهء اوناست برای اینکه خیلی مردای خوبیند. آخه چطور آدمی با همچین طرز فکری می تونه واقعیت رو درک کنه؟ "
دیو یاد زمانی می افتد که او و مادرش با هم رنگ آمیزی کردند. از سنش گذشته بود که بخواهد این کار را بکند اما تازه با اولین دوست دخترش به هم زده بود ، دوستی که برایش مهم بود ، مادرش سعی نکرده بود با روشهای معمول او را تسلی دهد، فقط رفته بود سر کشو ، یک جعبه مداد شمعی رنگ روشن و یک کتاب که طرح های چاپی رنگ نشده داشت آورد. آنها تمام شب را غرق در طرحهای کتاب و رنگ آمیزی آنها بودند، یک مشغولیت مشترک. صبح روز بعد دیو احساس می کرد سبک شده است. وقتی همان روز سراغ کشو رفت و دید چقدر تصویر کامل شده آنجاست دوباره دلش برای عشق پر زد و  به خاطر این حس از مادرش سپاسگذار بود. خیلی راحت می شد فهمید رنگ آمیزی تصویرها برای مادرش کار تازه ای نبوده، اما می دانست مادرش نمی خواهد دربارهء آن حرفی بزند.
" بفرمایید. " مشاور یک جعبه دستمال کاغذی به جلو هل داد و این طوری رشتهء افکارش را پاره کرد: " هر چقدر می خواهید بردارید. من دستمال کاغذی رو کارتنی می خرم. "
دیو به اولبخند زد و او هم با لبخند دیگری جوابش را داد و موهایش را پشت گوشش گذاشت، این طوری دیو می توانست اشکهای نریخته ای که ته چشمهای زن برق می زد ببیند. فقط النور به نظر مجسمهء یخی می رسید، حرفهای او نیمه کاره ماند چون مشاور بی آنکه او را به حساب بیاورد به دیو گفت : " صبح ناجوری داشتید برای همینه که فکر می کنید فقط شما هستید که این همه مشکلات دارید. "

فهرست نیمه شب
       پنج تا چیزی که به خاطرش از النور متشکر بود:
1. بعد از دیدن مشاور برای اولین بر سر مزار مادرش رفت.
2. دوباره سراغ رنگ آمیزی رفت  و همین طور بازی با جورچین.
3. اگر به خاطر النور نبود هیچ وقت پایان نامه اش را تمام و شغلی تازه در لندن پیدا نمی کرد.
4. النور آدرسش را در آمریکا به او داده است. او می گوید آنها همیشه از هم خبر خواهند داشت و وقتی سر و سامان بگیرد خوشحال می شود او را ببیند. اگر النور این قضیه را بداند ناراحت می شود اما ناراحت بشود یا نشود این او بود که راه فرار را نشانش داد.
5. سکس ، آره سکس
پنج تا چیزی که به خاطر النور بود و  او دلش برایشان تنگ نمی شود:
1. کورن برگر بدون سس گوجه
2. لمس پوست النور در نیمه شب و خوردن دستش به آن برآمدگی های کوچک و خشک زیر پوستی درست بالای باسن اش
3. اینکه مجبور باشد برای هر جایی که می روند یک دفترچه راهنما بخرند
4. برای دوستان او، به خصوص کالین
5. برای این حس که همیشه دارد اشتباه می کند.

 چه کسی به ما اهمیت می دهد وقتی ما انقدر بی اهمیتیم؟
دیو یک مربی خصوصی بدنسازی استخدام می کند اسمش کارل است. برای اولین بار در عمرش به طور مرتب به باشگاه می رود. دیگر ورزشکاران را بعد از جلسه در کافه می بیند. آنها با هم از مربیانشان حرف می زنند. دیو می بیند آنها وقتی از مربیانشان حرف می زنند از عبارت " مال من " استفاده می کنند و این طوری مربیانشان خیلی بیشتر مختص آنان به نظر می آیند.
دیو می گوید: " وقتی داشتم درازنشست می رفتم عرق تن مال من ریخت روم. " بقیه اخ و پیف می کنند.
اما دیو اهمیت نداده بود. گذاشته بود قطره های عرق از میان روزنه های پوستش جذب شود، می خواست عصارهء وجود مرد دیگری را به خورد خودش بدهد. کارل از هر کس دیگری که دیو تا آن زمان می شناخت فعال تر و سر زنده تر بود.  حتا النور که کم عرق می کرد و هرگز به عرق ریختن نمی افتاد.

بهتر از رسیدن
عادت داشت هر شب کریسمس منتظر شنیدن زنگ سورتمهء بابانوئل بماند حتا تا مدتها بعد از اینکه دیگر این قصه را باور نداشت، حتا تا مدتها بعد از اینکه مادرش هم دیگر فکر نمی کرد او اعتقادی به این ماجرا داشته باشد  باز هم منـتظر می ماند.
حالا او گوشهء خیابان می ایستد. پیش هیچ کس نمی تواند اعتراف کند حتا پیش خودش که دلش می خواهد زنی غریبه بیاید و دستش را به بازوی او تکیه دهد.
گاهی ساعتها منتظر می ماند و می گذارد اشکها از روی گونه اش پایین بیافتند




تاريخ : 88/04/19 | 15:53 | نویسنده : jamin
تام هاوکینز/ ترجمه ی جلیل جعفری

«شب عروسی»


ترجمه اي براي اسدالله امرايي

از سال 1953 توي يه كيوسك مطبوعاتي كنار ايستگاه اتوبوس كار مي كنم و از همون زمان چشم چشم مي كنم كه روزي دختر باب دلم رو توي همين ايستگاه پيدا كنم. اون موقعي كه سر اين كار اومدم هنوز رنگ سبز روشن در ديوار اينجا تر و تازه بود. ارتشي‌هايي هم كه از جنگ كره برمي‌گشتند دم كيوسك مي‌ايستاند و سيگار مي خريدند و من از همين‌ ها با درجه‌ها و رسته‌‌هاي نظامي و نيروي دريايي و تفنگداران و گارد ساحلي آشنا شدم.
يه بار يه خيكي سفيد پوست كه ژاكتي قهوه ‌اي تنش بود  خفتگيرم كرد. دو دنداني رو كه توي دهانش بود به رخ ام كشيد و لوله تفنگ چسب خورده اش رو روي سينه ام نشونه گرفت. من اصلا نترسيدم اما اون هر چي پو ل و پله داشتم ازم گرفت. اون جوري كه من ديدم عين خودم آدم كله خري بود. مي تونست خيلي راحت دخلم رو پشت پيشخون بياره و همون چند دلار رو به جيب بزنه و بره پي كارش. همه مون از همين قماشيم. با اين كه تموم سيصد و بيست و سه دلارم رو با دست خودم دادم دستش الان بيشتر احساس ثرتمندي مي كنم اما همچين كه رفت زنگ زدم به پليس.
اول گفتند نتونستند بگيرندش. بعد گفتند توي يه ايالت ديگه، گمونم اوتاوا، دستگيرش كرديم. چند وقت بعد هم گفتند مرده اش رو توي پاركينگ فرودگاهي توي كانزاس پيدا كردند اما از كجا معلوم كه راست مي‌ گفتند. شايد يارو هنوز زنده باشه. يه وقت ديدي برگشت و باز خفتگيرم كرد. اون وقت ممكنه هم پولم رو ببره هم يه تير توي كله ام خالي كنه.
خلاصه توي ايستگاه اتوبوس هر اتفاقي ممكنه بيفته. مثلا توي سال هاي 1960 سر و كله هيپي ها پيدا شد. جوون هايي بودند كه لباس هاي اجق وجق پاره و پوره مي پوشيدند و با همه زار و زندگي شون مثل چادر و كوله پشتي و هزار خرت و پرت ديگه توي كيسه هاي خواب مي خوابيدند.
درست همين موقع ها بود كه به دلم برات شد كم كم دارم دختر باب دلم رو پيدا مي كنم؛ دختري از اين پسرهاي گيسو بلند خوشش نمي آد، از آس و پاس بودن توي كوچه و خيابون خسته است و حاضره دستش رو بذاره توي دستم و و روي تخت فنري قيژقيژوي من با من هم آغوش بشه. هميشه چشم به راه بودم تا اين كه يه روز زن جووني رو ديدم . خسته و كوفته بود و دبنال يكي مي گشت تيمارش كنه. من براش ساندويچ و يه فنجون قهوه و كرم بادام زميني خريدم. چندتايي هم قرص آسپرين، يه پاكت شير، ناخنگير و يه پيراهن به رسم هديه براش گرفتم.
به اش گفتم مي تونه بياد خونه من استراحت كنه و تا هر وقت كه دلش خواست بمونه. گفتم خونه من يه اتاق بيشتر نداره و اون هم زياد شيك و پيك نيست. گفتم اما خونه خودمه و هر چي هست قابل اون رو نداره. باز خوبه تر و تميزش كرده بودم. روز قبل از ديدن اين دختره سرگردون روفت و روبش كرده بودم.
دختره تلنگري به كله ام زد و گفت تو چقدر دل رحمي. گفت كه مي خواد ده – دوازده ساعتي بخوابه و بعد زحمت رو كم مي كنه. بردمش خونه. همچين كه رسيديم خودش رو انداخت روي تخت و زار زار گريه كرد و گفت:« خيلي آقايي. » بعد عينهو مرده ها خوابش برد. من روي زمين خوابيدم. نصفه هاي شب بود كه از خواب پريدم. آتيشم تند شده بود. اتاق دور شرم مي چرخيد. هوا پر شده بود از بوي زن. يواشكي خزيدم و بغل دختره دراز كشيدم. هنوز لباس بيروني تنش بود. سنگين و شمرده شمرده نفس مي كشيد. دست كشيدم روي پوستش. بعد دست بردم زير لباسش. بيدار نشد. فقط نفس بلندي كشيد و چرخيد. صبح كه از خواب پا شدم دختره رفته بود.
از سال 1953 اينجا كار مي كنم و منتظرم روزي دختر باب دلم رو پيدا كنم. گمونم پيدا هم شد منتهي خيلي از ازدواج ها زياد دوام نمي آرن.



تاريخ : 88/04/19 | 15:53 | نویسنده : jamin
خولیو کورتاسار/ برگردان: مهدی غبرائی

جزیره در پرتو نیمروز


 
 خولیو کورتاسار از پدر و مادری آرژانتینی به سال 1914 در بروکسل به دنیا آمد و از سال 1952 مقیم پاریس شد و همانجا به کار نویسندگی پرداخت. شاعر و مترجم و نوازنده‌‎ی آماتور جاز بود. همچنین تعداد زیادی داستان کوتاه و رمان نوشته‎است، از جمله: لی‎لی بازی، برندگان، ویولن بدلی.
 مرگش به سال 1984 اتفاق افتاد.
نخستین باری که مارینی جزیره را دید، روی صندلی‎های سمت چپ مودبانه خم شده‎ بود و داشت میز پلاستیکی را برای گذاشتن سینی ناهار جا به‎ جا می‎کرد. هر بار که با مجله یا لیوان‎های ویسکی آمده و رفته‎ بود، نگاه مسافر را متوجه خود دیده ‎‌بود. موقع جابه‎جا کردن میز دیگر به تنگ آمده ‎بود، اما نمی‎دانست ارزش آن را دارد که به نگاه سمج مسافر –یک زن آمریکائی- پاسخ دهد یا نه. درست در همین وقت بود که سواحل جزیره، نوار طلائی کرانه و تپه‎هائی که به سمت فلات متروک سر برمی‎داشت، در بیضی آبی پنجره پدیدار شد. مارینی لیوان آبجو را سر جایش گذاشت، لبخندی زد و به مسافر گفت: "جزایر سونان." زن آمریکائی با علاقه‎ای ساختگی گفت: "آه، بله. یونان." زنگ ملایم کوتاهی نواخته شد و مهماندار بی‎آنکه لبخند حرفه‎‌ای از لب‎های نازکش محو شود، سر برداشت؛ سراغ زوجی سوریائی رفت و آنها آب گوجه‎فرنگی سفارش دادند، اما به دم هواپیما که رسید به خود مجالی داد تا بار دیگر به زیر بنگرد. جزیره‎ی کوچک و تک‎افتاده‌ای بود و دریای اژه با رنگ نیل فام، که پیچ و خم سفید و ساکن و خیره‏کننده را برجسته‎تر می‎کرد، در برش گرفته‏بود. لابد آن پائین کف موج‎هائی بود که به صخره‏‎ها و خورها می‎‌خورد و می‎شکست. مارینی دید که کرانه‎های متروک به سمت شمال غرب امتداد دارد و بقیه‎ی جزیره کوهستانی است و یکراست به دریا می‎پیوندد. جزیره‎ای سنگلاخی و متروک؛ گرچه نقطه‌‎ی سربی –خاکستری نزدیک کرانه‎ی شمالی شاید خانه باشد، مشتی از آن خانه‏های روستائی. شروع به باز کردن قوطی آب میوه کرد و وقتی سر برداشت جزیره از پنجره ناپدید شده‎بود. فقط دریا مانده‌بود؛ افقی سبز و بی‎انتها. بی‎دلیل به ساعتش نگاهی انداخت: درست نیمروز بود.
مارینی خوشحال بود که در خط رم –تهران کار می‎کند. پرواز به اندازه‎ی خطوط شمالی دلتنگ کننده نبود و دخترها از رفتن به شرق یا آشنائی با ایتالیا خوشحال بودند. چهار روز بعد وقتی به پسرکی کمک می‎کرد که قاشق از دستش افتاده‎بود و دلشکسته به بشقاب دسرش اشاره می‌کرد، باز هم حاشیه‎ی جزیره را دید. با دفعه‎ی پیش هشت دقیقه اختلاف داشت، اما همین که در دم هواپیما به طرف پنجره‌ای خم شد، هیچ تردیدی نداشت. شکل جزیره طوری نبود که از یاد برود؛ به لاک‎پشتی می‎مانست که پنجه‎هایش اندکی از آب درآمده‌باشد. آن‎قدر نگاه کرد تا صدایش زدند. این دفعه یقین داشت که نقطه‌ی سربی – خاکستری مشتی خانه است، خطوط چند مزرعه کشت شده را که به سمت ساحل امتداد داشت تمیز داده بود. هنگام توقف در بیروت نگاهی به اطلس دختر مهماندار انداخت و سرانجام ندانست که نام جزیره هوروس است یا نه. مسئول بی‎سیم که فرانسوی بی‏قیدی بود از کنجکاوی‎اش حیرت کرد. "این جزیره‏ها همه‏شان مثل هم‎اند. دو سال است که توی این خط کار می‎کنم و ذره‎ای برایم اهمیت ندارند. بعله، دفعه دیگر نشانم بده." نام جزیره هوروس نبود، بلکه گزیروس بود، یکی از جزایر متعددی که دور از دسترس جهانگردان قرار داشت. وقت نوشیدن نوشابه‎ای در رم دختر مهماندار به او گفت: "پنج سال بیشتر طول نمی‎کشد. اگر خیال رفتن به آنجا را داری، زود باش. لشکر جهانگردها هر لحظه ممکن است از راه برسند. چنگیز کوک (1) اینجا را هم از قلم نمی‎اندازد." اما مارینی همچنان به فکر جزیره بود. وقتی یادش می‎آمد یا نزدیک پنجره‌‎ای تماشایش می‎کرد، تقریبا همیشه سرآخر شانه‎ای بالا می‎انداخت. هیچ یک از این کارها معنایی نداشت –هفته‎ای سه بار پرواز نیمروزی بر فراز گزیروس همان اندازه غیرواقعی بود که رویای چنین پروازی. همه چیز در توهمی تکراری و بیهوده باطل می‎ماند؛ همه چیز، مگر، شاید، هوس، تکرار آن توهم؛ پیش از ظهرها نگاه کردن به ساعت‎مچی، دیدار کوتاه و وسوسه‎انگیز با آن نوار سفید خیره‎کننده در حاشیه‎‌ی لاجورد، و خانه‎‏هایی که ماهیگیران جلوشان به وضوح سر برمی‎داشتند تا عبور شئ غیرواقعی دیگری را دنبال کنند.
هشت یا نه هفته بعد که پرواز در خط نیویورک را با تمام مزایایش به او پیشنهاد کردند، مارینی به خود گفت که برای پایان دادن به آن وسوسه‎ی بی‎آلایش و آزاردهنده، فرصت مناسبی پیدا شده‎است، کتاب راهنمایی در جیب داشت که جغرافی‌دان بی‎دقتی با نامی شرقی، جزئیاتی بیش از معمول را درباره گزیروس در آن شرح داده‎بود. انگار که صدای خود را از دوردست می‎شنید. به پیشنهاد پاسخ منفی داد و از نگاه کردن به قیافه‎ی بهت‎زده‎ی رئیس و دو منشی خودداری کرد و برای خوردن غذای مختصری به فروشگاه کارمندان رفت که کارلا در آنجا چشم به راهش بود. دلسردی آمیخته به حیرت کارلا آشفته‎اش نکرد؛ ساحل جنوبی گزیروس مسکونی نبود، اما در غرب، آثار و بقایای جماعت لیدیایی یا شاید هم کرت و میسنی پیدا شده‎بود و پروفسور گلدمن دو سنگ یافته‎بود که رویش حروف هیروگلیف کنده بودند و ماهیگیران از آن به جای موج‎شکن لنگرگاه کوچکشان استفاده می‎کردند. کارلا سردرد گرفت و بی‎درنگ ترکش کرد. منبع اصلی درآمد ساکنان انگشت‎شمار جزیره صید ماهی هشت‌پا بود. پنج روز در میان، قایقی می‌رسید تا صید را بار بزند و قدری خواربار و آذوقه بیاورد. در بنگاه مسافرتی به مارینی گفتند که باید از رینوس قایقی دربست کرایه کند و شاید هم بتواند سوار قایق کوچکی شود که از گزیروس ماهی هشت‌پا می‎آورد، اما این موضوع فقط در جزیره‌ی رینوس که بنگاه در آن نماینده‎ای ندارد مشخص می‎شود. به هر حال، نقشه می‎کشید که برای تعطیلات ماه ژوئن چند روزی را در جزیره بگذراند. ناگزیر بود در هفته‎های آینده جای وایت را در پرواز تونس بگیرد، آن‎گاه اعتصاب شد و کارلا به خانه‎ی خواهرش در پالرمو رفت. مارینی به هتلی نزدیک میدان ناوونا رفت. چند کتابفروشی در آنجا بود که کتاب‎های دست دوم می‎فروختند. مارینی با اندک شور و اشتیاقی، خود را با کتاب‎هایی درباره‌‎ی یونان سرگرم می‎کرد و گاهگاهی نیز کتاب مکالمه‎ای را ورق می‎زد. کلمه‎ی "کالیمرا" (2) برایش خوشایند بود و سعی کرد آن را با رقاصه‌ی سرخ‎مویی آزمایش کند. شب را با او گذراند و چیزهایی راجع‎به پدربزرگش در اودوس و درباره‎ی نوعی گلودرد غیرقابل بیان یاد گرفت. در رم باران می‎بارید، در بیروت تانیا همیشه چشم به راهش بود. موضوعات دیگری هم بود، همیشه از بستگان یا گلودرد.
یک روز، باز هم در راه تهران بود و جزیره را هنگام نیمروز دید. مارینی آن‎قدر به پنجره چسبید، که دختر مهماندار جدیدی که او را همکار تنبل و بیکاره‏ای می‎پنداشت، سینی‎های غذایی را که پخش کرده بود، برایش شمرد. آن شب مارینی دختر مهماندار را در رستوران فیروز به شام دعوت کرد و چندان دشوار نبود که دختر او را به خاطر حواس‎پرتی صبح ببخشد. لوچیا به او توصیه کرد که موهایش را به سبک آمریکایی اصلاح کند. مارینی مدتی از گزیروس با او حرف زد. اما بعد پی‎برد که او نوشیدن ودکا لایم هیلتون را ترجیح می‎دهد. وقت با چیزهایی مثل این و با سینی‎های بی‌پایان غذا که با لبخندی در خور مسافران، تقدیمشان می‎شد، سپری شد. در سفرهای بازگشت، هواپیما ساعت هشت صبح از فراز گزیروس پرواز می‎کرد. نور خورشید به پنجره‎های سمت چپ هواپیما می‎تابید و به سختی می‎شد لاک‎پشت طلایی را دید. مارینی ترجیح می‎داد منتظر بماند تا ظهرها از آنجا بگذرند و می‎دانست که در این صورت می‎تواند چند دقیقه پشت پنجره بایستد و نگاه طعنه‎آمیز لوچیا (و بعدها فلیسا) را که از مسافران پذیرایی می‎کردند، نادیده بگیرد. یکبار عکسی از گزیروس گرفت، اما عکس خراب شده‎بود. تا آن وقت نکاتی درباره‎ی جزیره یاد گرفته‎بود و زیر بعضی از سطور دو کتاب که مطالب مختصری درباره‎ی جزیره نوشته‌بودند خط کشیده‎بود. فلیسا به او گفت که خلبان‎ها نامش را "شیدای جزیره" گذاشته‎اند، اما او از این حرف نرنجید. کارلا تازه نامه نوشته ‎بود که تصمیم دارد بچه‎دار نشود و مارینی دو هفته دستمزد خود را برایش فرستاد و فکر کرد که باقیمانده‎ی پولش کفاف خرج تعطیلات را نمی‌دهد. کارلا پول را پذیرفت و از طریق دوستی به اطلاعش رساند که احتمالا با دندانپزشکی اهل ترویزو ازدواج خواهد کرد. ظهر روزهای دوشنبه، پنجشنبه و شنبه (یکشنبه‎ها ماهی دو بار) همه چیز اهمیت خود را از دست می‎داد. با گذشت زمان مارینی پی برد که فلیسا تنها کسی است که احساسش را درک می‌کند. بینشان قراردادی ناگفته بسته شد که سر ظهر، همین‌که مارینی کنار پنجره‎ی دم هواپیما جا می‎گیرد، فلیسا از مسافران پذیرایی کند. جزیره بیش از چند دقیقه قابل دیدن نبود، اما هوا اغلب چنان صاف بود و دریا با چنان بیرحمی موشکافانه‎ای خطوط جزیره را برجسته می‌‎کرد که کوچکترین جزییات، به نحو تردیدناپذیری با خاطره‎ی پرواز پیشین انطباق می‌یافت: نقطه‌ی سبز دماغه در جانب شمال، خانه‎های سربی – خاکستری و تورهایی که روی ماسه‎ها خشک می‎شدند. وقتی تورها در جای همیشگی نبود، مارینی حس می‎کرد که چیزی را از او دزدیده‎اند یا به او اهانت شده است. به فکر فیلم گرفتن از منظره‌ی عبور بر فراز جزیره و تماشای آن در هتل افتاد، اما بهتر دید که پول دوربین را پس‎انداز کند، چون تا مرخصی کمتر از یک ماه مانده‎‌بود. حساب روزها را چندان دقیق نداشت. گاهی پیش تانیا در بیروت بود و گاهی با فلیسا در تهران و تقریبا بیشتر وقت‌ها پیش برادر کوچکترش در رم. همه کمی مبهم و به نحو دلپذیر ساده و صمیمی بودند و انگار که جایگزین چیز دیگری می‎شدند، اوقات قبل و بعد از پرواز را پر می‎کردند. در سراسر پرواز نیز همه چیز مبهم و ساده و احمقانه بود، تا اینکه وقت خمیدن به طرف پنجره‎ی دم هواپیما می‎رسید، و وقت حس کردن سرمای شیشه که چون شیشه‌های آکواریم بود و در آن لاک‎پشت طلایی در لاجورد آهسته راه می‎رفت.
آن روز طرح تورها به وضوح روی ماسه دیده می‎شد و مارینی می‎توانست قسم بخورد که نقطه‎ی سیاه سمت چپ، لب دریا، ماهیگیری است که لابد به هواپیما نگاه می‎کند. بی‎دلیل پیش خود گفت: "کالیمرا" دیگر انتظار کشیدن معنایی نداشت. ماریو مرولیس پولی را که برای سفر می‎خواهد به او قرض خواهد داد و در مدتی کمتر از سه روز به گزیروس خواهد رسید. از تصور اینکه از نقطه‎ی سبز صعود خواهد کرد و برهنه در خورهای شمالی وارد دریا خواهد شد و همراه مردان به صید ماهی خواهد رفت و با ایما و اشاره و خنده مقصودش را خواهد رساند، در حالی که لب‎هایش را به پنجره می‎فشرد، لبخند زد. وقتی تصمیم گرفت، دیگر هیچ کاری دشوار نبود: قطار شبانه، اولین قایق، بعد قایق کهنه و کثیف دیگر، یک شب روی عرشه، نزدیک ستارگان، طعم رازیانه‎ی رومی و گوشت بره، و صبح در میان جزایر. با روشن شدن اولین چراغ از کشتی پیاده شد. کاپیتان او را به پیرمردی که شاید ریش‌سفید ده بود، معرفی کرد. کلایوس دست چپش را گرفت و چشم در چشمش دوخت و آهسته حرف زد. دو پسر بچه آمدند و مارینی پی برد که آنها پسران کلایوس‎اند. کاپیتان قایق کوچک، آنچه از انگلیسی می‎دانست به کار بست: "بیست سکنه، اختاپوس، ماهی، پنج خانه، مهمان ایتالیایی کرایه کلایوس بدهد. " وقتی کلایوس از دراخما (3) حرف زد، پسر بچه‎ها خندیدند. مارینی هم خندید. دیگر با پسربچه‎ها دوست شده‎بود و داشت خورشیدی را که از دریا بالا می‎آمد و دریا را که چندانکه از بالا می‎دید تیره نبود و اتاق محقر تمیزی را که آکنده ‎بود از بوی مریم گلی و پوست دباغی‎شده و در آن کوزه‎ای آب گذاشته بودند، تماشا می‎کرد.
آنها رفتند تا قایق کوچک را بار بزنند و مارینی بعد از دور انداختن لباس سفر و پوشیدن مایو و صندل شروع به گشت زدن در جزیره کرد. هنوز کسی دیده‎نمی‎شد، خورشید آهسته اما مطمئن بالا می‎آمد و از بوته‎ها بویی اندک ترشیده با بوی یدی که باد می‏آورد در هم می‏آمیخت. وقتی به دماغه شمالی رسید و بزرگترین خور جزیره را دید ساعت حدود ده بود. گرچه بیشتر دلش می‎خواست نزدیک کرانه‏ی ماسه‎ای شنا کند، ترجیح داد با خود خلوت کند. اما جزیره وجودش را تسخیر کرده ‎بود و چنان صمیمانه از آن لذت می‎برد که قدرت اندیشیدن و انتخاب نداشت. وقتی مایو از تن درآورد تا از صخره‎ای به دریا شیرجه برود، پوستش از آفتاب و باد سوخت. آب سرد بود و به او آرامش می‎داد. گذاشت جریان بازیگوشی او را به مدخل غاری بکشاند، سپس به دریای آزاد برگشت، به پشت غلتید، با احساس آرامش که در عین حال مترادف با آینده بود، دریا را یکسره پذیرفت. بی‎کمترین تردیدی دانست که از جزیره نخواهد رفت و به نحوی تا ابد در آنجا خواهد ماند. چهره‎ی برادرش و فلیسا را پس از  پی‎بردن به این نکته که او می‎خواهد تا آخر عمر زندگیش را به ماهیگیری روی خرسنگ تک‎افتاده‎ای بگذراند، در نظر آورد. اما وقتی به رو برگشت تا به سوی ساحل شنا کند چهره‏شان را از یاد برده‎بود.
آفتاب بی‎درنگ خشکش کرد و او به سوی خانه‌ها رهسپار شد. دو زن شگفت‎زده، پیش از آنکه دوان دوان به خانه بروند و در را ببندند، نگاهش کردند. بیهوده دستی به علامت سلام تکان داد و به طرف تورها رفت. یکی از پسران کلایوس در ساحل منتظرش بود و مارینی با اشاره‎ی دست به دریا دعوتش کرد. پسرک با تردید به شلوار و پیراهن قرمزش اشاره کرد. بعد به طرف یکی از خانه‎ها رفت و نیم‎برهنه بیرون آمد. آن دو با هم به دریای نیم‎‏گرم که زیر آفتاب ساعت یازده تلالو خیره‏کننده‏ای داشت شیرجه رفتند.
ایوناس که تنش را روی ماسه‌ها خشک می‎کرد، اسم بعضی اشیاء را به زبان آورد. مارینی گفت: "کالیمرا" و پسرک با خنده تکرار کرد. بعد مارینی جملات تازه‎ای ادا کرد و کلمات ایتالیایی به پسرک یاد داد. قایق کوچک در افق دم‎به دم کوچکتر می‎شد. مارینی حس کرد که حالا واقعا در جزیره با کلایوس و خویشانش تنها مانده‌‎است. می‎گذارد چند روز بگذرد، کرایه اتاق را می‌دهد و ماهیگیری یاد می‎گیرد. بعد، یک روز بعدازظهر که خوب با هم اخت شدند، درباره‎ی اقامت و کار در آنجا صحبت می‎کند. بلند شد و دستی به سوی ایوناس تکان داد و آهسته آهسته از تپه بالا رفت. شیب تپه تند بود و مارینی برای رفع خستگی در هر مکثی سر برمی‎گرداند تا به تورهای ساحل و زن‎های شوخ و شنگ که در حال حرف زدن با ایوناس و کلایوس ازگوشه‌ی چشم او را می‎پاییدند و می‎خندیدند نگاهی بیندازد. وقتی به نقطه‎ی سبز رسید، وارد دنیایی شد که در آن رایحه‎ی آویشن و مریم گلی با گرمای خورشید و نسیم دریا درهم آمیخته بود. مارینی نگاهی به ساعت‎مچی‌اش انداخت و بعد با حالتی ناشکیبا آن را در جیب مایویش گذاشت. کشتن آن انسان پیشین کار آسانی نبود؛ اما در آن بلندی، در اثر فضا و آفتاب، هیجان‌زده حس کرد که این کاربزرگ  شدنی است. او در گزیروس بود، همان‌جا که بارها شک کرده ‎بود که به آن دست یابد. در میان سنگ‎های داغ به پشت دراز کشید، تیزی دندانه‎های داغشان را تحمل کرد و یک‌راست به آسمان خیره شد. از دور صدای وزوز موتوری را شنید.
چشمانش را بست و با خود گفت که به هواپیما نگاه نخواهدکرد و نخواهد گذاشت به بدترین جنبه‌ی وجودش که بار دیگر از فراز جزیره می‌گذشت آلوده شود. اما در سایه‌‌ی پلک‌ها، فلیسا را با سینی‌هایش مجسم کرد –درست در همان لحظه سینی‌ها را توزیع می‌کرد- و جانشینش را، شاید "جورجور" یا مهماندار تازه‌ای از خطی دیگر، کسی که حین توزیع شراب و قهوه لبخند می‎زند. چون نمی‎توانست با سرتاسر گذشته بجنگد، چشمش را گشود و نشست، و درست در همان لحظه بال سمت راست هواپیما را تقریبا بالا سرش دید که یکباره کج شد، صدای موتور جت تغییر کرد و هواپیما یک‌راست به دریا افتاد. دوان دوان از تپه سرازیر شد، سنگ‎ها تنش را می‎خراشید و خار و خاشاک دست‎هایش را پاره پاره می‎کرد. جزیره، محل سقوط را از چشمش می‎پوشاند، اما او پیش از رسیدن به ساحل دور زد و از راه میان‌بر اولین برآمدگی تپه را پشت‌سر گذاشت و به ساحل کوچکتر رسید. حدود صد یارد آن طرف‎تر دم هواپیما داشت در سکوت مطلق در آب فرو می‎‌رفت. مارینی به امید اینکه هواپیما نوسان کند و به سطح آب بیاید، دوید و در آب شیرجه رفت، اما تنها چیزی که دیده می‌شد خط ملایم امواج بود. جعبه‎ای مقوایی نزدیک محل سقوط بی‎هدف روی آب بالا و پایین می‎رفت؛ و تقریبا سرآخر که دیگر ادامه‎ی جستجو بی‎فایده به نظر می‎رسید، دستی از آب بیرون آمد. دست یک لحظه بیشتر دیده‎نشد، اما همان بس بود که مارینی تغییر جهت دهد و در آب شیرجه برود تا موی مردی را که تقلا می‎کرد به او بچسبد و با شدت و خشونت هوا را می‎بلعید بگیرد. مارینی بدون اینکه بیش از اندازه به مرد نزدیک شود گذاشت نفس بکشد. بعد کم‎کم او را به دنبال خود کشید و به ساحل رساند، هیکلش را که لباس سفید به تن داشت بغل کرد و پس از آنکه روی ماسه گذاشت، دهان کف کرده‎اش را دید که دیگر مرگ در آن لانه کرده‎بود و از شکافی در گلویش خون بیرون زده‎بود. دیگر تنفس مصنوعی چه فایده‎ای داشت؟ با هر تشنجی شکاف بیشتر باز می‌شد و چون دهان نفرت‎انگیزی که مارینی را صدا می‎زد، او را از سعادت محقرش که گذران ساعاتی چنین اندک در جزیره بود باز‎می‎داشت و در میان غلغل خون چیزی را فریاد زنان می‎گفت که او دیگر نمی‎توانست بشنود. پسران کلایوس و پشت سرشان زنها دوان دوان از راه رسیدند. وقتی کلایوس آمد، پسرها دور جسد که روی ماسه قرار داشت جمع شده‎بودند و نمی‎توانستند دریابند که چگونه توانسته‎است در حال خونریزی شناکنان خود را به ساحل برساند. یکی از زن‎ها گریه‌کنان التماس کرد: "چشمانش را ببندید." کلایوس در جستجوی باقی‎ماندگان دیگر، نگاهی به دریا اندخت. ولی، مثل همیشه، در جزیره تنها بودند و جسد با چشمان از حدقه درآمده تنها چیزی بود که بین آنها و دریا تازگی داشت.
1- ترکیبی است از اسم چنگیزخان و کاپیتان کوک، کاشف معروف.
2- Kal imera به معنی دوستت دارم.
3- Drakhma واحد پول یونان

آذر 66




تاريخ : 88/04/19 | 15:52 | نویسنده : jamin
ریچارد براتیگان/ ترجمه ی اسدالله امرایی

سر جوخه



روزگاري‌ دلم‌ مي‌خواست‌ ژنرال‌ شوم. سالهاي‌ اول‌ جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ كه‌ درتاكوما به‌ مدرسه‌ ابتدايي‌ مي‌رفتم، بسيج‌ عمومي‌بازيافت  كاغذ راه‌ انداخته‌ بودند كه‌ همه‌ چيزش‌ به‌ ارتش‌ شباهت‌ داشت.
خيلي‌ جالب‌ بود و كارها را اينطور تقسيم‌ كرده‌ بودند: اگر بيست‌ و پنج‌ كيلو كاغذ تحويل‌ مي‌دادي‌ سرباز مي‌شدي، با حدود سي‌ و پنج‌ كيلو كاغذ سرجوخه. پنجاه‌ كيلو كاغذ به‌ نوار سرگروهباني‌ ختم‌ مي‌شد. هر چه‌ وزن‌ كاغذ بالا مي‌رفت‌ درجه‌ اعطايي‌ ارتقا مي‌يافت، تا آنكه‌ به‌ ژنرالي‌ مي‌رسيد.
گمانم‌ براي‌ ژنرال‌ شدن‌ يك‌ تن‌ كاغذ لازم‌ بود نمي‌دانم‌ شايد هم‌ نيم‌ تن. مقدارش‌ را دقيقاً‌ نمي‌دانم‌ اما اول‌ كار جمع‌ كردن‌ كاغذ لازم‌ براي‌ ژنرال‌ شدن‌ سخت‌ به‌ نظر نمي‌رسيد.
از كاغذهاي‌ ولوي‌ زير دست‌ و پا شروع‌ كردم. همه‌اش‌ شد يكي‌ دو كيلو. راستش‌  نااميد شدم. نمي‌دانم‌ از كجا به‌ سرم‌ زده‌ بود كه‌ خانه‌ پر از كاغذ است. تصور مي‌كردم‌ كه‌ كاغذ همه‌ جا ريخته. خيلي‌ تعجب‌ كردم‌ كه‌ كاغذ هم‌ مي‌تواند آدم‌ را گول‌ بزند.
كم‌ نياوردم‌ و اجازه‌ ندادم‌ اين‌ موضوع‌ مرا از پادرآورد. همه‌ توانم‌ را جمع‌ كردم‌ و خانه‌ به‌ خانه‌ راه‌ افتادم‌ و دنبال‌ كاغذ گشتم‌ و از اين‌ و آن‌ مي‌پرسيدم‌ اگر كاغذ باطله‌ و اضافه‌ دارند بدهند كه‌ توي‌ بسيج‌ كاغذ شركت‌ كنند تا ما جنگ‌ را ببريم‌ و نيروي‌ دشمن‌ را مضمحل‌ كنيم.
پيرزني‌ به‌ حرف‌هاي‌ من‌ با دقت‌ گوش‌ داد بعد يك‌ نسخه‌ از مجله‌ لايف‌ را كه‌ تازه‌ تمام‌ كرده‌ بود به‌ من‌ داد. در را بست‌ و من‌ پشت‌ در مات‌ و مبهوت‌ مجله‌ را در دست‌ گرفته‌ بودم‌ و آن‌ را نگاه‌ مي‌كردم. مجله‌ هنوز گرم‌ بود.
خانه‌ بغلي‌ كاغذي‌ نداشت‌ كه‌ بدهد دريغ‌ از يك‌ پاكت‌ پستي‌ باطله. آخر بچه‌ ديگري‌ قبل‌ از من‌ جنبيده‌ بود. توي‌ خانه‌ بعدي‌ كسي‌ نبود.
خوب‌ يك‌ هفته‌ همين‌طور گذشت. در به‌ در، خانه‌ به‌ خانه، كوچه‌ به‌ كوچه‌ و كو به‌ كو رفتم‌ و سرانجام‌ آنقدر كاغذ جمع‌ كردم‌ كه‌ درجه‌ سربازي‌ به‌ من‌ دادند.
نوار كشكي‌ سربازي‌ را انداختم‌ ته‌ جيبم‌ و به‌ خانه‌ رفتم. گندش‌ بزند. توي‌ محل‌ كلي‌ افسر و ستوان‌ و سروان‌ داشتيم. خجالت مي كشيدم آن‌ نوار لعنتي‌ را به‌ لباسم‌ بدوزم. بايد هر روز جلو‌ آن‌ بچه‌ها پا جفت‌ مي‌كردم. نوار را انداختم‌ ته‌ كشو گنجه‌ لباس‌ و جورابهايم‌ را ريختم‌ روي‌ آن.
چند روز بعد را با دلخوري‌ و آزردگي‌ دنبال‌ كاغذ گشتم‌ و بختم‌ گفت‌ كه‌ يك‌ بسته‌ كوليرز از زيرزمين‌ يكي‌ پيدا شد. همين‌ بسته‌ كافي‌ بود كه‌ به‌ درجه‌ سرجوخگي‌ ارتقا پيدا كنم. البته‌ درجه‌هاي‌ سرجوخگي‌ هم‌ رفت‌ زير جورابها بغل‌ دست‌ درجه‌هاي‌ سربازي.
بچه‌هايي‌ كه‌ بهترين‌ لباس‌ها را مي‌پوشيدند و كلي‌ پول‌ توجيبي‌ داشتند و هر روز ناهار گرم‌ مي‌خوردند به‌ درجه‌ ژنرالي‌ رسيده‌ بودند.
آنها مي‌دانستند كجا كلي‌ مجله‌ هست‌ و پدر و مادرشان‌ ماشين‌ داشتند. شق‌ و رق‌ قيافه‌ مي‌گرفتند و سينه‌ سپر مي‌كردند و توي‌ زمين‌ بازي‌ مانور مي‌دادند و درجه‌هاشان‌ را به‌ رخ‌ اين‌ و آن‌ مي‌كشيدند. موقع‌ راه‌ رفتن‌ هم‌ مثل‌ صاحب‌ منصب‌ها راه‌ مي‌رفتند.
ديري‌ نگذشت‌ كه‌ به‌ شغل‌ باشكوه‌ نظامي‌گري‌ خاتمه‌ دادم. يعني‌ روز بعدش. از شيفتگي‌ كاغذ رها شدم‌ و به‌ جايي‌ رسيدم‌ كه‌ در آن‌ شكست‌ چك‌ برگشتي‌ يا سابقه‌ بد مالي‌ و بدحسابي‌ بود يا نامه‌ فدايت‌ شوم‌ كه‌ ماجرايي‌ عشقي‌ را مختومه‌ مي‌كرد با تمام‌ كلماتي‌ كه‌ وقتي‌ طرح‌ مي‌شد مردم‌ را مي‌آزرد.



تاريخ : 88/04/19 | 15:51 | نویسنده : jamin
ادیت پرلمان/ ترجمه ی اسدالله امرایی

اسکناس ده فرانکی


                                            

فرانك فرانسه، سابقه اي ديرينه دارد. سال ها پيش در پاريس،  دچار افسون آن شدم. جنس دوست داشتني اي كه از بس در دست چرخيده، صاف شده است. تكه هاي كاغذ مزين به چهره هاي مشهور. اسكناس ده فرانكي مورد علاقه ام بود - ولتر سر بزيرانگار از ربا خواران خجالت مي كشيد .
آپارتمان شيك استاد دانشگاه مجردي را اجاره كرده بوديم - ديوارها اطلس كوب و پرده ها همه توري بود. مثل اين بود كه آدم داخل لباس زير توري زندگي كند .
شوهر جوانم هر روز در بيبليوتك بود، كتابخانه ملي. من هم هر روز به گردش مي رفتم . شعبده بازها را تماشا مي كردم و به صداي ويولن زن ها گوش مي دادم. در پارك ها و چمن هاي كنار رودخانه آثار بالزاك. كولت و فلوبر را مي خواندم. رمان هايي درباره ي پول بود - كي دارد و كجا مي شود پنهانش كرد. يك دست لباس چقدر مي ارزد و آدم چقدر مي تواند قصاب را منتظر نگه دارد .
در يك صبح ماه اوت در پارك حاشيه رودخانه حوالي پله د ولو آلما ولو بودم. زوجي ايستاده بودند - مرد كوتاه و قلنبه. زن قد بلند و توپر. مرد كت و شلوار و كراوات داشت و زن لباس كشباف سرخابي. نزديك كه آمدند متوجه شدم رنگ لباس زن عين سرخاب روي گونه اش است .
با صداي دو پوسته اي گفت : « پارله وو فرانسه »
گفتم:« زبان فرانسه را خوب بلد نيستم »
- «دويچ ؟»
- « ناين »
   با شنيدن اين حرف مرد چاق تعظيم كرد و صد و هشتاد درجه چرخيد و رفت. چاقي و سر زندگي اش مال خامه بود… هيكل موقر و توپر زن هم مال سوسيس و آبجو بود. به انگليسي از ته حلق حرف مي زد: « اين دورو برها رستوران آلماني سراغ نداريد ؟ يا مهمان خانه آلماني ؟ »
آرايش غليظي داشت - زير آن رنگ سرخ را حسابي چرب كرده بود. مرد به چالاكي دختري شيطان دويد به طرف درخت بلوطي و پشت خود را به آن ماليد .
گفتم : « چنين جايي نمي شناسم .»
    زن مثل آلماني هاي قديم آهي كشيد. روي نيمكتي نشست و به كفش هاي گنده ترك خورده اش نگاه كرد. من هم نشستم. مرد حالا پشت سر ما بود. خلال دنداني به دهان داشت.
    زن به من مي گفت. از بافاريا آمده اند. دخترشان عكاسي است كه در ماره زندگي       مي كند. واي چه جاي قشنگي است. مادر كه اين حرف ها را مي زد چهره اش جان مي گرفت. پدر كه به قول مادر فقط آلماني بلد بود هم لبخند زد. انگار كه از شيريني پزي حرف مي زديم.
شب گذشته با قطار آمده بودند. دخترشان با خوشحالي به استقبال آنها آمد. اما غمگين هم بود زيرا براي انجام ماموريتي سه روزه بايد  به نقطه ديگري از كشورمي رفت و          نمي توانست نرود، دلش مي خواهد نمره هاي خوبي بگيرد. مي فهميد كه مادموازل. آن روز صبح زود سوار فيات خود شد و رفت. بليت كنسرت و غذا برايشا ن  گذاشت.
نگاهي به پدر انداختم. انگار در خيال خود ويولن مي زد. طره موي سياه به ابرويش مي ريخت.
چشم هاي درشت آبي زن پر از اشك شد و داستانش سرعت گرفت. بعد از صبحانه تصميم گرفتند قدمي بزنند حمام كردند –بر اي صرفه جويي در مصرف آب در يك وان رفتند. در ذهنم مجسم كردم كه اين موجود ريزه آن هيكل گنده را صابون مي زند. بعد لباس تن كردند و بيرون آمدند. در را بستند صداي كليك در كه آمد. آلورآخ. كيف دستي با كليد توي آپارتمان جا مانده بود. زن ناليد و با مشت به پيشاني زد. « همه اش تقصير خودم است. تا پنج شنبه  پشت در مي مانيم .»
« سرايدار...»


« نمي تواند از كجا بداند ما شياد نيستيم. دستش بسته است.»
براي اينكه بفهميم مچ هاي پرمويش را به هم چسباند.
گفتم: « كل دوماژ،چه بدبختي،»
زن گفت: « يك هتل آلماني شايد به ما اطمينان كند و چند شب را همان بدهد. شايد پول هم بدهند كه چند تكه لباس زير بخريم.»
پول چقدر حياتي است. درست همان طور كه رمان نويسان گفته اند: آدم ها به خاطر آن عروسي مي كنند. آدم مي كشند، تملق مي گويند، مي ترسانند. سوار اسب بي يراق   مي شوند و به هركودني درس مي دهند. و بالاي تخته ها عمرشان را هدر مي دهند.
دنبال ماين هر، آقاي خودم مي گشتم گفتم:« من مختصري پول دارم. مي توانم…»
ماين هر هم برگشته بود زير درخت و لبخند مي زد
زن گفت: « نه»
گفتم : « چرا »
- اوه، نه
- اوه، بله
-  ناين
- يا
- نو
- وي
 چشم هاي زن بسته شد. ريمل اش شره مي كرد.
براي ختم بحث گفتم: « ‌وي ، من هشتاد فرانك دارم.»
آن موقع هشتاد فرانك پنجاه دلار بود. دروغ مي گفتم، نود دلار داشتم.
  زن چشم باز كرد و با رندي گفت: «آدرستان را بنويسيد. پول را برايتان پس مي فرستيم به محض اين كه دخترمان برگردد.»
   نشاني خانه مان را با اسكناس ها به آنها دادم و خودم به خانه برگشتم.
شوهرم گفت: « به نظرم حقه باز بودند.»
به او نگفتم كه نمايشي را كه نديده دو برابر هشتاد فرانك مي ارزيد. طرح،داستان، شگرد هنرمندانه.
آدرس گرفتن. به او نگفتم كه مرد زن بود و زن مرد. در آپارتمان خودمان از اين چيزها زياد داشتيم. لابد فردا هنرشان را به گوشه ي ديگري از شهر مي برند. شايد هم آن زوج فردا به جلد حقيقي خود درآيند. نگفتم كه اسكناس ده فرانكي با تصوير هنرمندانه ولتر را به او ندادم. شوخي بامزه اي بود كه سرشان كلاه گذاشتم.
هنوزآن اسكناس را دارم. هر بار كه نگاهش مي كنم ياد خسيس هاي بالزاك. دز دهاي زولا، هنرمندان سخت كوش كولت مي افتم والبته فدريك مورد علاقه ي فلوبركه همه چيز را در گرو تاس ريختن مي گذاشت. بعد ياد دوستان كلاهبرداري مي افتم كه در رستوراني بخار گرفته منتظر نشسته اند تا ناهارشان را بياورن، دست هاي همديگر را نوازش مي كنند. لابد.
 




تاريخ : 88/04/19 | 15:51 | نویسنده : jamin
نوشته ی الیزابت باینز- ترجمه ی آزاده کامیار

واژه نامه ی نان


  برِد(BREAD ): واژه اي از انگليسي كهن، ازگويش قديمي مردم فريزلند (فرهنگ انگليسي كهن)كه ابتدا به معناي لقمه، تكه، يا خرده نان بوده است. ( فرهنگ آنگلوساكسون ، تلخيص كلارك هال ، 1966).

رول (ROLL ): يك قرص نان كوچك كه قبل از پخت حسابي با وردنه صافش مي كنند و بعد آن را لول
مي كنند . ( فرهنگ انگليسي كهن )
     رول. اين ناميست كه امروزه به آن داده ايم، يعني يك قرص نان كوچك، حالا هر چقدر كه مي خواهد سفت باشد يا هر شكلي كه مي خواهد داشته باشد ـ اين نام درعصر توزيع انبوه، عصر پيدايش شركتهاي غذايي چند مليتي، دوره اي كه نامهاي محلي خاص حذف شده اند، يا تبديل به محصـولي مختـص به يك منطقه گشته اند و اينك تنها خرده فروشي مي شوند، در هر كجا كه به كار رود تنها يك برچسب كلي روي قفسه هاي سوپر ماركتها ست. اين نانها همان گرديهاي نرمي هستند كه حالا من و جيني داريم آنها را براي مراسم تدفين پدر كره مال مي كنيم .
    زمان معاني را بر باد مي دهد.
    با فشار بازشان مي كنم و درون سفيد و نرمشان را چرب مي كنم. جيني در دلشان مربا مي ريزد و دوباره لبه شان را به هم مي چسباند. اين همان مربايي ست كه در تمام دوران كودكي پدر خوردن اش را در خانه ممنوع كرده بود، اما آخر خودش هم وا داد و آن را خورد.
   ساعت روي ديوار تيك تاك مي كند ، زمان در گلويش گير كرده است.
   جيني مي گويد قبلا به اين نانها مي گفتيم باپ، اما هيچكدام به ياد نمي آوريم اين قضيه مال كي و كجا بود.

باپ (Bap ): اولين كاربرد آن در اواخر قرن شانزدهم ثبت شد، ريشه اش نامعلوم است . يك رول يا تكهءكوچك نان نانوايي در شكلها و اندازه هاي متفاوت در مناطق مختلف.(فرهنگ انگليسي كهن ، 1933) : يك رول نان نرم و بزرگ ( فرهنگ فشرده انگليسي كهن 1993 ).
یعنی حقيقت داشت ؟ در اوايل دههء پنجاه ، يعني زماني كه كوچكتر از آن بوديم تا بدانيم حالا سالهاي پس از جنگ است، از كجا سر در آورده بوديم ؟ ما جهان سبز را ترك كرده بوديم جايي كه گذشته از ميان عكسهاي قاب گرفتهء چهره هايي كه آشنا مي نمودند و مردم مي گفتند شبيه مان هستند، ما را مي پاييد. خانهء پدر بزرگ و مادر بزرگ.  والدين مادرمان. دنياي مادرمان .
         اينجا جايي بود كه پدر ما را آورده بود، ساخته شده از بتن و نئون. اينجا روح نداشت، اينجا شكل قايقي دستخوش امواج بود، نه مي فهميدي چرا همه چيز در اطرافت آنقدر غريبه است نه از غريبگي خودت با خودت  سر در مي آوردي. دنياي پدرمان .
        اينجا بود كه ديگر مامان به كليسـا نرفت نه به اين دليل كه نمي خواست برود، البته ما اين را حــدس زديم. اینجا بود که لبخندش خشك و بي روح شد. بابا ساكت و دائم در فكر بود. آپارتمان ما، بالاي نانوايي، تاريك و قهوه اي  رنگ و پر سايه بود، نور تندي اين آپارتمان بي هوا در بلوار ساحلي را روشن مي كرد. پنجره تا پياده روي آهني زير پايمان ارتفاعي ترسناك داشت .
        از همين جا بود كه كز كردن را شروع كرديم .
        وقتي مامان به نانوايي مي رفت، پيش كالسكهء برادرمان منتظر مي مانديم. نانهاي باپ پشت ويترين كپه شده بودند، البته اگر اين همان اسمي باشد كه آن موقع به آنها مي گفتيم: ممنوعه، بسيار گران براي ما، و براي مردمي مثل ما ( اگر چه مردم زيادي نبودند كه مثل ما بي هيچ توضيح و توجيهي آشفته و سرگردان باشند.) اين نانها در مقـابل قيمتي كه داشتند هيچ بودند، فقط چند تكه نان. اما خوب هيچِ هيچ هم که نه: اين تكه هاي خوشمزه، طلايي و آرد پاشيده خبر از نرمي وگرمي خود مي دادند. دهانمان آب مي افتاد و پيشاني هايمان را به شيشه مي چسبانديم.
      و بعد مادر در حالي كه قرصي نان دركيف نايــلوني اش گذاشته بود بيرون مي آمد. نان از قبل برش زده شده سرد بود و مزهء لاستيك مي داد. لبخند مادر پر از شادي بود. سر حال فرياد مي زد:" بياييد." و نان را توي كالسكهء بچـه مي چپاند ، نان فـشرده مي شد و بعـد دوباره به شكل اولش برمي گشت : " بياييد بريم در بلوار قدم بزنيم . "
      و راه مي افتاد، ما هم به دنبالش مي رفتيم، پيراهن ابريشمي آبي رنگش كه از عمه اي پولدار به او رسـيده بود در آن هواي نا آرام، بالا مي رفت و مي لرزيد، و اگر به آن سويش مي رفتم به دور پايم مي پيچيد .
     باپ . لغتي تپل مپل، كلمه اي كه در خود نوعي نرمي داشت، اما با اين حال ضرب صدايي را نيز مي شد در آن شنيـد. شايد ما آن را با خود از جـايي امن تر آورده بوديم، همان جايي كه تركش كرديم، شايد يك لغت كهن انگليسي باشد از درهء ولز جايي كه ساكنين اش به راحتي انگليسي شده بودند، يا شايد بعدها مانند دانهء شني كه طوفان به آن ساحل سلتي آورده باشد، ساحلي كه با بتون و نئون برايش مرز ساخته بودند، آن را همراه خود برديم ؟ 

باراBARA)). لغت ولزي به معناي نان. هرگز نفهميديم چه مزه اي ست چون دستمان به آن نمي رسيد. بيصـدا مي نشستيم و درس مي خوانديم. شب وقتي صداي هق هق موسيقي را از بيرون، از بازارچـــــــــــه مي شنيديم از ترس پدر ساكت و خاموش در خانه مي مانديم تا او بيايد .
           و بعد ناگهان و خيلي غير منتظره دوباره به شهري انگليسي زبان در ميدلندز رفتيم. در اينجا رولهاي نان را با نامهاي مختلفي مي خواندند. آيا اينجا همان جايي بود كه به نان بان مي گفتند ؟

بان ( BUN ) : لغتي از اواخر زمان انگليسي ميانه ، با ريشه اي نا مشخص . ناني شيرين،كوچك، نرم و گرد يا كيك كشمشي ( فرهنگ فشرده انگليسي كهن، 1993) اين واژه احتمالا از لغت باگن در زبان فرانسه كهن مشتق شده است كه به معناي باد شدن در اثر دميدن است.(فرهنگ فشرده انگليسي كهن ، 1993 )
        پسرها به خاطر شكل حرف زدنمان به سويمان ســــنگ پرت مي كردند و ما سرمان را مي دزديديم، مي دانستيم هر جا برويم لهجه مان به گوش ديگران غريبه است، اسمهايي كه بر اشيا مي گذاريم نا آشنا هستـند و ديگر به كار نمي روند، خيلي سـريع آنها را از دهانمان مي انداختيم، فراموششان مي كرديم گويي ديگر به ما تعلق نداشتند .
        ما همان قدر براي پدرمان غريبه بوديم كه او براي ما، با سكوتش، با تكه هاي كوچكي كه از سر گذشتش مي دانستيم، با زادگاه دوردستش كه اصلا حرفي از آن نمي زد، با شكستش در ميراث گذاشتن حس بقا و تعلق براي ما.
             چشمهايش با ديدن ما گيج و بي حالت برق مي زد. روزها دور از خانه مي ماند و بعد وقــــــــــتي بر مي گشت چراغهاي روشن ماشينـش در پايين ديوار هال سايه هـايي شكل آدمـهاي غش كرده مي ساختند .
         در آن خانهء سرد و خالي بود كه وقتي به آشـپزخانه مي رفتيم مي ديديـم مادرمان روي ميز آشپزخانه خم شده است و گريه مي كند .
        جاي ديگري هم بوديم آنجا به نان كوب مي گفتند .
كوب (COB ): لغتي از اواخر انگليسي ميانه، به معناي ،"گرد شده "به معناي " دسر " نيز هست . ريشه نامعلوم . يك قرص نان سر گرد ( فرهنگ فشرده انگليسي كهن ، 1993 )
        پدر يكي به سرم كوبيـد و بعد كشيده اي به صورتم زد كه جايش خيلي سوخت. حالا ديگر شلاق مي زد، بي هيچ دليلي و غير قابل كنترل.
    ما فرار مي كرديم. مي دويديم به خيابان، به خيابان پر از تراسهاي سياه در شهرهايي كه بندري يا معدني داشتند، به خيابان پر از خانه هاي كرايه اي درحال سقوط در شهري از شهرهاي اسكاتلند: به باند بچه هاي خياباني پيوستيم، بازيهاي خيابان را ياد گرفتيم، در بندر پر سر وصدا و روشن از نور چراغهاي خيابان به آب نباتها مك ميزديم، تكيه كلامـــــــهاي هر جاي تازه اي را مثل آفتاب پرستي كه مگسها رابه چنگ مي آورد، مي بلعيديم. تا مي شد بيرون از خانه مي مانديم، اما مي دانستيم اگر بيشتر از اين بمانيم، احتمال اينكه دمپايـيهاي نيش دار يا تركه هاي گزنده يا كمربند گازگير و سوزان بخوريم هم بيشتر مي شود .
   كوب: به معناي كوبيدن روي كپل با چيزي براي تنبيه نيز هست. اين واژه مربوط به دريا نوردي و كشتيراني ست و در اواسط قرن هجدهم به كار مي رفت .
      به معناي خردكردن ياكبود كردن نيز در صنعت و در اواخر قرن هجدهم از آن استفاده مي شد.
      اصطلاحي نيز با اين واژه وجود دارد ( to get a cob on ) كه به معـناي عصباني شدن است . اين اصطلاح عاميانهء اواسط قرن هجدهم ، ريشه اي نامعلوم دارد (فرهنگ فشرده انگليسي كهن ، 1993 ) 
        آنجايي كه زندگي مي كرديم و مردم از لغت كوب استفاده مي كردند ، اين واژه خاص نه به معناي يك رول نان نرم بلكه به معناي ناني بود كه رويه اي سفت داشت .
        ما سفت و سخت شديم ، ما زرنگ شديم .
         مافين ، درگلاسكو نان چنين اسمي داشت . مادر يكي از دوستان تازه ام گفت:"  يك مافين مي خواي ؟ " انتظـار داشتم چـيزي شبيه كماج ببـينم ( فرهنگ فشرده انگليسي كهن : يك كيك اسپنجي گرد و صاف كه اغلب به صورت تست خورده مي شود.) اما يك رول نان صاف به دستم دادند كه حتي يك ذره اش را هم از دست ندادم. من آمده بودم تا به خاطـر سقوط تعاريف معيار، به خاطر قابلــيت تغير واژه ها جشن بگيرم: لغت باپ دوباره سر و كله اش پيدا شده بود، اما اين بار نه به شكل رولهاي كوچك نان، بلكه به صورت نانهاي صاف و بزرگي كه هنوز هم در جايي ديگر به آنها اُوِن باتم مي گفتند. عاشق واژگوني اين درهم شـدگي هاي همه گير بودم، عاشق اين حقيقت كه در بعضي جاها به رولهاي نان، كيك مي گفتند .
       در شهر جلگه اي ميدلـندز به آنها مي گفتـند بارم كيك، و اينجا همان جايي بودكه عاقبـت شورش كردم .
      بارم (BARM) :لغتي از انگليسي كهن كه احتمالا از زبان آلماني وارد اين زبان شده است ، يعني از لغت بئورما (beorma ) به معناي كف روي مايع ذوب شـده در تخمير ـ خمير ترش. اين لغت متعلق به مردم طبقهء فقیر  آلمان بود( فرهنگ فشرده انگليسي كهن ).
     بارمي ( BARMY   ) : پر جوش و خروش  (فرهنگ انگليسي كهن ، 1993 )    
    دوازده سالم بود، پر از جوش و خروش، پر از احتمـالات، پر از اين حس كه هيچ تعريف يا وضعيتي وجود ندارد كه تا كنون تغيير نكرده باشد، هر حقيقتي مي تواند تغيير كند ، مي شود با آنها جنگيد . من هم با او جنگيدم : پريدم و مثل يك مارمولك از سر راه پدرم كنار رفتم و او تنها هوا را به لرزه در آورد، از فاصله اي امنتر جوابش را دادم، او كه از شدت عصبانيت ديوانه شده بود پر از جوش و خروش همان جا ايستاد، طوري كه يعني بلاخره بدترين كتك را خواهم خورد اما من از درك واقعيتي كه هم اكنون متولد شده بود در آسمانها سير مي كردم .
      گفتم (و اصلا نمي ترسيدم )كه مي خواهم به كليسا بروم. واقعا نمي خواستم بروم اما پسري كه دوستش داشتم دعوتم كرده بود، و من داشتم با تمام سلطهء پدرم مي جنگيدم، سلطه اي كه هميشه فكر كرده بودم شامل ممنوعيت مذهبي مادرم هم مي شود. داد و هوار نكرد، اخم كرد اما براق نشد چشم غره هم نرفت .
      زمان معاني را بر باد مي دهد. هيچ تعريف يا وضعيتي نيست كه تا كنون تغيير نكرده باشد .
      او گفت نمي خواهد جلوي مرا بگيرد .
      احســاس پيروزي مي كردم. مي دانسـتم كه آن را به چشم ديده ام، و تنفر را نيز. ديدم كه او هم آن را ديد و رويش را برگرداند. شانه هايش يكباره پايين افتادند .
     دوباره كه برگشت و نگاهم كرد چشمهايش از داغي سفيد به نظر مي آمدند. محتاطانه، به تلخي و كم وبيش با لحني پر كنايه گقـت آخرين چيزي كه مي خواسـته برايم اتفاق بيافتد اين بوده كه زندگيم به خاطر مذهب فنا شود بلايي كه قبلا بر سر خودش آورده بودند .

 ييديش( yiddish ):برويت ( broy t) مشتق از لغـتي آلماني بروت (brot )لغتي متـعلق به مردم طبقهءاعیانا.

برد (BREAD ) : واژه اي كه از معناي اوليه اش يعني تكه يا تكه هاي شكسته ، جدا گشتـه و از معناي تكه اي نان به مفـهوم نان به عنوان يك ماهيـت مستقل رسيده است . ( فرهـنگ فشردهء انـگليسي كهن ،1993 ) .
 
نان (BREAD ) وسيلهء سير كردن شكم در يك زندگي بخور و نمير ( فرهنگ انگليسي كهن ، 1993 ) .
 



تاريخ : 88/04/19 | 15:50 | نویسنده : jamin
داستان کوتاهی از فرانسوا شنگ- ترجمه ی ساسان تبسمی

شب نقره ای


François    Cheng

نویسنده، شاعر، فیلسوف و مترجم آثار بزرگترین شاعران صاحب نام فرانسه، اولین ادیب چینی تباری است که از سال 2002 تکیه بر صندلی فرهنگستان فرانسه زد و "جاودانگی" را از آن خود کرد.
متولد ژوئن 1929 در چین، علاوه بر ادبیات، استاد مسلم خوش نویسی (کالیگرافی) معاصر چین در سراسر دنیا و به عقیده همه ی منتقدین در اقصی نقاط عالم مستحکمترین پل رابط دنیای ادب و هنر مغرب و مشرق زمین است.

جوایز بزرگ ادبی:
- فمینا              1998
- آندره مالرو       1993
- و جایزه بزرگ فرانکوفونی (ادبیات ممالک فرانسوی زبان)     2000

جن و پری به مناسبت آغاز هفته فرانکوفونی در تهران،  داستان کوتاه   شب نقره ای او را به خوانندگان  همیشگی اش تقدیم می کند.

 

 "لی" سوار بر کرجی آماده ی رفتن به شهر بود.
 قرص ماه با کرشمه و ناز به آرامی از قله ی کوه ها بالا می آمد و پرتو نورش را تا کرانه ی رود می کشانید. رودی آبی رنگ که مثل همه ی رودهای کوچکِ پای کوه، نقره فام بود و جریان ملایمی داشت. نور مهتاب طوری آسوده بر سطح آب خفته بود که خیال می کردی حالا حالاها، قصد سفر تا "یانگ- تسه" را دارد. تاریکی کم کم فرو می نشست اما هنوز مثل تورگسترده ای همه جا را پوشانده بود. رود، کوهسار، درختان، دشتزاران و کلبه ها همگی چنان زیر تاریکی این نور قرار داشتند که حتا ماه، با همه ی نرمی و روشنی اش از سوراخ های آن نمی گذشت.
کنار سنگی عظیم و پیش رفته در رود، کرجی "لی" پهلو گرفته بود. دوروبر آن را زنبق های ارغوانی رنگِ آبزی دوره کرده برگ هایشان انگار- کناره های کرجی را در آغوش گرفته بودند.
چراغِ نفت سوزی به دشواری درون قایق را روشن می کرد. از ساحل شبیه به شبحی خوابیده و پنهان در تاریک-روشنی ها بود. نه تنها هیچ صدایی به گوش نمی رسید. بلکه با وجود چند نفری درونش بیشتر به جزیره ای متروک می ماند.
دو مسافر زیر سایبان دراز کشیده بودند. پسرکی پشت به دماغه ی قایق چرت می زد . "لی" کرجی ران، در عقب نشسته و سیگارش را آرام آرام دود می کرد. کسی چیزی نمی گفت: انگار بسکه وراجی کرده بودند چیز تازه ای برای گفتن نداشتند. همگی زمان حرکت را، خوب می شناختند، چرا که همـگی مسافران همیشگی قایق بودند. هر روز تنگِ غروب کرجی به شهر می رفت و سحرگاه روز بعد برمی گشت - برنامه ای که به ندرت تغییر می کرد. مسافران همیشگی چند بار در هفته با این کرجی به شهر می رفتند و همیشه هم سرِ وقت می آمدند، بعد بی آنکه زیادی حرف بزنند زیر سایبان دراز مـی کشیدند و مـی خوابیدند و تنهـا وقت رسیدن کرجی به بارانداز کوچک و محقر شهر بیـدار مـی شدند. بعضی ها در شهر به ساحل می رفتند و هر از گاه چندتایی شان با کرجی های کوچکتر به پایتخت ایالت می رفتند.
  جوان ترین مسـافر امشب آموزگار مدرسه ی دِه بود. خانـه ی او در شهر بود و هـر شنبه شب به گوشه ی آرام خانه اش پناه می برد. پیرترین ساکن شهر فروشنده ی ساده ی مغازه ای بود که در ده زندگی می کرد. صاحب مغازه اغلب او را دنبال کار به پایتخت ایالتی می فرستاد...
نور مهتاب موهای پریشان پسرک را شانه می زد. ظاهراً خودش نمی دانست، چرا که فقط هر از گاهی سری تکان می داد. چشم ها را بسته بود اما گاه گاه ناگهان بازشان می کرد: به باریکه راه، نهر یا ساحل زل زده بعد به آب رودخانه خیره می شد. وقتی چیزی نمی دید، زیر لب زمزمه ای می کرد و چرت زدنش را از سر می گرفت.
آموزگـار در حالـی که زیر سایبـان پهلو به پهلو می شد، زمـزمـه وار پرسید: «عجیبه. چرا «گن شنگ» نیومده... ها؟».... بعد از زیر سایبان سرک کشید و بیرون را نگاه کرد.
همه جا غرق در آرامش و سکوت بود. روشنایی هیچ چراغی به چشم نمی آمد. حتا سوسوی معبد نزدیک ساحل و تمام صومعه اش تاریک به نظر می رسید. کوره راه، زیر نور مهتاب، گویی رویا زده بود. صدای هیچ پایی نمی آمد. و آموزگار فقط زنبق های آبی را می دید. ناامید برگشت و نشست. «وانگ شنگ» فروشنده، رو به کرجی ران کرد و فریاد کشید که: «لی، هیچ می دونی ساعت چنده؟ چرا باید هنوز منتظر بمونیم و راه نیفتیم؟».
لی گفت: «چونکه گن شنگ نیومده، زوده هنوز. دلواپس چی هستی مرد؟»
آموزگار خودش را قاطی کرد: «همیشه سر ساعت هفت میاد، اما امشب!...» بعد یادِ ساعتش افتاد و دوباره برای دیدن عقربه های ساعت از زیر سایبان به بیرون سرک کشید و ادامه داد: «ساعت هفت و چهل دقیقه ست ولی هنوز که خبری ازش نیست».
کرجی ران با خوشبینی گفت: «میاد، حتماً میاد. لابد یه چیزایی با خودش به شهر برده. نگران نشین آقای جون. و شما آقای وانگ که یه مشتری قدیمی هستین، شما که خوب میدونین هیچوقت دیر و زود نکردیم».
آقای «جون» همان آموزگار مدرسه گفت: « قبلنا گن شنگ هیچوقت دیر نمی کرد. همیشه زودترم میومد. حالا وقت پیدا کرده ما رو معطل بذاره ».
وانگ شنگ که پا روی پا می گذاشت، گفت: «شاید دلیلی برای دیر آمدن داره».
کرجـی ران کـه آرام از عقب کرجـی بـه جـلـو مـی آمـد گفت: «امکـان نـداره. مـن خـوب می شناسمش. نه تریاکیه، نه عرق خور، امکان نداره تأخیر کنه. الانه که برسه». و بعد «لین» را، صدا زد. لین که چرت می زد مثل برق روی پاهایش ایستاد. لی نگاهی به او انداخت و پرید روی تخته سنگ خارای بزرگِ جلوی قایق. چند قدمی در باریکه ی کنارِ رود پیش رفت و برگشت. قرص ماه، جلوی چشمانش، آویزان از آسمان بود. نور نقره ای اش، مثل آبی سرد و خنک، بر سر لی فروریخت و احساس طراوت و تازگی کرد.
از پشتِ درخت انجیر هندی کنارِ معبد، سایه ای درآمد. لی با خودش گفت: «گن شنگ داره میاد» و خطاب به پسرک: «حاضر باش پسر، بمحض رسیدن گن شنگ راه می افتیم».
پسرک سر اطاعت تکان داد. تهِ تیرکی بلند از بامبو را در آب فرو کرد، به آن تکیه داد، کشیدش جلو و کرجی را درست برد کنار سنگِ بزرگِ خارا. لی روی سنگ ایستاد. سایه نزدیک تر شد. لی مرد زنبه به دوشی را دید کوتاه قامت. گن شنگ نبود. ژانگ بود. صاحب مغازه کوچکی در ده که امشب می خواست به شهر برود.
ژانگ خنده بر لب داشت و با عجله روی سنگ پرید، و در همان حال پرسید:«هنوز راه نیفتادین؟».
لی گفت: «سر وقت رسیدین. منتظر گن شنگ هستیم»، دلواپسی در صدایش نهفته بود.
آموزگار از زیر سایه بان فریاد زد: «ساعت هشت شد بابا. دیگه حتماً نمیاد».
ژانگ که قدم در کرجی می گذاشت، گفت: «عجیبه که هنوز نیومده. همیشه زودتر از همه این جاس» و بعد زنبه اش را به کناری گذاشت و لب کرجی نشست و سیگاری چرخاند و رو به ماه به کشیدنش مشغول شد.
«هی. لی، گن شنگ اینجاس؟» این صدای زنی بود با موهای مجعد که بالاپوشی از چیتِ سیاه کانتونی و شلوار تن کرده و پابرهنه به کناره رود آمده بود. زن به لی که روی سنگ ایستاده بود سلام کرد.
لی با کمی عصبانیت، گفت:« امشب ما همه معطل گن شنگ شدیم. باید یه جایی سر زیر آب کرده باشه. تو باید بدونی کجاس».
زن با دلواپسی پرسید: «یعنی میگی هنوز نیومده؟»
لی جواب داد: «خودش که هیچ، سایه شم نیومده».
زن پریشان حال گفت: « شوخیت گرفته لی؟ دلم شور افتاد».
لی خیلی جدی جواب داد: « شوخی؟ کی وقت شوخی کردن داره، خواهر. میخوام بدونم که... شوهرت با این کرجی میاد یا نه؟ ».
زن جیغی کشید، برگشت، دوان دوان رفت.
لی فریاد کشید: « وایسا خواهر، وایسا». یعنی چه!؟
زن بی توجه در باریکه راه می دوید، گریه می کرد و نام گن شنگ را فریاد می زد.
صدای فریادهای زن لی را ناراحت کرد. روی تخته سنگ خشکش زد.
سه مسافر، تقریباً با هم، پرسیدند: « قضیه چیه؟». ژانگ می توانست همه چیز را بخوبی ببیند. فروشنده مغازه خودش را به این سوی سایبان کشید تا چیزی دستگیرش شود. آموزگار دوباره سرک کشید بیرون.
لی که رو بر می گرداند، غرید که: « فقط شیطونه که میدونه».
ژانگ به حدس و گمان گفت: «زن و شوهرن دیگه، خب دعواشون شده. گن شنگ بدخلقی کرده و زن بیچاره شو ول کرده رفته. بله باید همچی چیزایی باشه». بعد ته سیگارش را با تفی به آب انداخت و ادامه داد: « اونوقت مردم میگن مردای زن دار زندگی راحتی دارن- ها ! ها ! ».
لی با لحنی که از آن غم و حیرت می بارید گفت: «گن شنگ هیچوقت با زنش دعوا نمی کنه. باید دلیل دیگه یی در بین باشه. حتم دارم». چی شده بود؟ لی مات و مبهوت نگاه می کرد.
فریادهای زن که: «گن شنگ، گن شنگ» می کرد سکوت شب را می شکست و تا دور دستها به گوش می رسید. هر یک از دیگری دلخراش تر، هر فریاد دردناک تر از فریاد پیش و همه لرزان از ناامیدی.
آموزگار تکانی به خود داد و فریاد زد: «خب لی. حالا میگی چیکار کنیم؟». کسی جوابش را نداد.
فروشنده مغازه بی تابانه خواهش کرد: «بریم»، می ترسید به کرجی های کوچکی که به پایتخت ایالتی می روند نرسد. لی که فریادهای زن پرده ی گوشش را آسوده نمی گذاشت، نگران و نگران تر می شد. بجای آنکه جواب مسافرش را بدهد، بی حرکت روی تخته سنگ ایستاد و به صدای زن که شوهرش را صدا می کرد گوش داد.
لی ناگهان خودش گفت: « اینجوری نمیشه. زن بیچاره دیوونه شده». به سرعت به ساحل پرید و در امتداد باریکه، شروع کرد به دویدن. پسرک هم که چرت می زد از کرجی بیرون پرید و دنبالش دوید: «پدر، داری کجا میری؟».
لی می دوید. جوابـی نداد. صدای پسـرک محو شد بی آنکه حتـا خطی کوچک در فضا از خود
باقی بگذارد.
 فـریـادهـای زن قلب را مـی درید. خیال می کردی در پرس و جو از خود کم کم می رفت تا
تمام کند. با آرامش... قدم به قدم!
هر سه روی باریکه راهِ گل آلود می دویدند. زن، کرجی ران و پسرک ... هر یک دنبال دیگری. اول پسرک واداد. ایستاد و برگشت طرف کرجی.
کرجی هنوز کنار تخته سنگ بود. سه مسافر آمده و نزدیکِ دماغه ی کرجی نشسته بودند. با کنجکـاوی از گن شنگ حرف می زدند، امـا فقط با حدس و گمان. بیشتر خیـال پردازی هایشان را بر زبان می آوردند و صحبت شان گل انداخته بود. فریادهای غم انگیز زن فروکش کرد و بعد خاموش شد. لی، نزدیکِ یک درخت به او رسید. زن نشست، خسته و درمانده به درخت تکیه داد. موها پریشان، صورت غرق در اشک، چشم ها خیره به ردیفی از درختان روبرو... زن آرام گریه می کرد. بیشتر شبیه اشباح شده بود حالا...
لی بازوی زن را گرفته بود و تکانش می داد- فریاد زد: «چته خواهر، دیوونه شدی مگه؟ چی شده آخه- بهم بگو». همسر گن شنگ سر را بلند کرد، دست از گریه برداشت. با چشمان درشت و سیاهش چنان به لی خیره شد که انگار نمی شناسدش. آخر سر بعد از سکوتی طولانی، مویه کنان نالید: «گن شنگ... گن شنگ ...».
لی هیجان زده پرسید: «چی به سرِ گن شنگ اومده؟ حرف بزن لامصب».
زن زمزمه کنان گفت: « نمی دونم».
لی با عصبانیت تفی بر زمین انداخت: «پَه. اگه نمی دونی پس واسه چی گریه می کنی؟ زده به سرت؟».
زن با چهره وحشت زده جیغ ناخواسته ای کشید و گفت: « باید گرفته باشنش. آره حتم دارم گرفتنش». لی ترسیده بود: «گرفته باشن؟ کی؟ آخه کی گن شنگو گرفته؟» ضربان قلبش تندتر شد. و فکر کرد که گن شنگ دوستش بود. مردی سربراه، صادق و درستکار. چرا باید کسی دستگیرش کند؟
زن گریه کنان گفت: کار باید کارِ «تانگ شیفان» باشه. دیروز گن شنگ بهم گفت که تانگ رفته پیش رئیس پلیس دهکده و اونو متهم به داشتنِ رابطه با راهزنا کرده. اول باور نکردم. اما امروز بعدازظهری که گن شنگ رفت بیرون، یکی دیده بود که چند تایی از آدمای تانگ دنبالش کردن. زیاد بودن و یه بازرس هم باهاشون بود. گن شنگ دیگه نیومد خونه. حتم دارم گرفتنش.
لی با خشونتی ناخواسته زن را تکانی داد و گفت: « تانگ یه باجگیر قهار و حرومزاده س، اما چه جور دشمنی میتونه با گن شنگ داشته باشه؟ نمی دونم ! تو باید اشتباه کرده باشی خواهر. با چشای خودت دیدی که کسی یقه شو گرفته باشه؟». صدای لی دیگر خشن نبود.
زن که هنوز زار می زد، گفت: « اشتباه می کنم؟ پس واسه اینه که حرفامو باور نداری! تانگ بعدِ از دست دادن پست سرپرستی حراست منطقه، بدجوری عصبانیه... یه آدمو فرستاد تا آقای «پینگ» رو بکشه. اما نه تنها نقشه اش عملی نشد بلکه کارشو هم از دست داد. چند روز پیش گن شنگ به اتفـاقِ برادر آقـای پینگ یه جور اتحـادیه دهقـانی درست کردن تـا بـا تانگ مبارزه کنن. هر چـه به گن شنگ التمـاس کردم با این حرومزاده ی پیـر در نیفته، گوش نداد که نداد... تمام روز پشتِ سرِ زمین خورا و اربابا بد و بیراه می گفت و از سرنگون کردنشون حرف می زد. حالا دیگه کارِ خودش تمومه. حتماً سرشو بریدن. معلومه نمیذارن زنده برگرده سر خونه زندگیش. رابطه با راهزنا جرم بزرگیه».
لی ناباورانه زمزمه کرد: «گمان نکنم تانگ تا این حد خشن و پدر سوخته باشه».
زن گفت: «پول گرفته... پول... تازه رئیس پلیس دهکده هم که بهترین رفیقشه. هر چی تانگ بگه قبول می کنه».
همسر گن شنگ بر اعصابش مسلط شد، صدایش را بلندتر کرد و برقی در چشم هایش درخشید. حالا خشم جای ناامیدی را گرفته بود: « عجب! یعنی اون می خواست مرد خوبی مثل آقای پینگو بکشه!... ببینم «آلیو» یادت نیس؟ وضعِ اونم مثل گن شنگ بود» و دوباره موجِ ترسی در صورتش دوید.
لی ساکت بود. آنچه بر سر آلیو آمده بود را بخاطر داشت. آلیو مرد صادق و زحمت کشی بود. در ماه های سختِ کشت و درو کارگرِ روز مزد بود. دیگرِ فصل ها باربری می کرد - برای این و آن... یک بار که نخواست مالیات اضافی بدهد، با چند باربرِ دیگر رفتند به محل کار تانگ و سر و صدا کردند. تانگ آنوقت ها مأمور جمع آوری مالیات ها بود، دو روز بعد مامورینِ پلیسِ محلی آلیو را گرفتند و بعد هم به اتهام واهیِ همدستی با راهزنان به 15 سال زندان محکومش کردند. وقتی دستگیرش کردند داشت بار میزد روی کرجیِ لی... لی همه چیز را به وضوح دیده بود. آدم صادق و پاکی که آزارش به مورچه هم نمی رسید، حالا به گفته ی رئیسِ پلیسِ محلی، با راهزنان همدست بود! کار دنیا دارد به کجا می کشد. لی، اینجا داشت یواش یواش گفته هایِ همسر گن شنگ را باور می کرد.
چهره لی درهم رفت. انگـار سنگی بزرگ روی قلبش افتاده بود و فشارش می داد. غرید و دست ها را بهم کوفت. اما راه حلی نمی یافت. سرش داشت کم کم درد می گرفت. خیلی چیزها از مغزش گذشته بود و می گذشت. گیج و منگ در حالی که بازوی زن را می فشرد فرمان داد: « زود، بلند شو. اگه گن شنگو گرفته باشن باید فکر کنیم چه جوری میشه نجاتش داد. فایده ش چیه بشینی و گریه کنی؟». و زن را از جایش بلند کرد. هر دو شتاب زده در باریکه راه به طرف رود راه افتادند.
هنوز چندان دور نشده بودند که پسرک را دیدند. تند تند می دوید، گریه می کرد و چهره اش یکپارچه وحشت بود. بعد بازوی پدرش را چنگ زد و لال شد.
زن با صدایی که می لرزید پرسید: «کجاس؟». بطرف پسرک دوید و بی وقفه تکانش داد.
لی هم بشدت مضطرب بود. «حرف بزن لین، چی شده». احساسِ ترسِ شدیدی در جانش لانه و جا خوش کرده بود.
سرِ پسرک خیسِ عرق و صورت کوچک و مضطربش غرق در هراس بود. «گن شنگ ...» زبانش بند آمد.
در گودالی پوشیده از علف نزدیکِ کناره ی رود، سه مسافر چمباتمه زده بودند. گودال در سطحی بسیار پائین تر از باریکه راه بود. پسرک اولین کسی بود که به آن رسید و فریاد زد: «پدر، نگاه کن ...»، بدجوری ترسیده بود. همسر گن شنگ جیغی وحشیانه کشید و جلو دوید... لی به دنبالش.
بویِ زنبق هایِ آبی همه جا را پر کرده بود. آموزگار که کنار گودالِ پوشیده از علف زانو زده بود، با دست علف ها را کنار زد. جسدی باد کرده، بی تحرک در آبِ تهِ گودال جاگرفته بود. لباس های تیره رنگی از ریشه ی درختی آویزان بود. سوراخی در بالاپوش، نزدیک سمت چپ، به چشم می خورد.
زن مویه کنان خودش را روی جسد انداخت و بغلش کرد: «گن شنگ ... گن شنگ» چنان گریه می کرد که خیال می کردی قلبش تکه تکه شده، از دهان بیرون می ریخت.
آموزگار سرش را بطرف لی برگرداند. با دلسوزی و تأثر زمزمه کرد: «کارش تمومه».
فروشنده گفت: « باید اول با گلوله زده باشنش، خونشو ببین».
صاحب مغازه نالید که: « اقلاً از اونجا بیاریمش بیرون».
لی آه عمیقی کشید و همانطور که بازوی مرتعش پسرش را می فشرد، به آب خیره ماند.
گریه ی همسر گن شنگ فضا را غرق در تنش و ناآرامی کرده بود و گویی تکه های قلبش این جا و آن جا پراکنده می شد. خونِ دلش انگار در رگ های شب، و حتا مهتاب راه می جست. زمین، هوا و آب گریـه می کردند. درختـان، ساقه هـای علف، گل هـا و زنبق هـایِ افراشته بر کناره هایِ رود مویه سر داده بودند.
دهکده همراه با رودِ کوچک خفته در روشناییِ مهتاب، انگار در خود می گریست. تمام دِه در این فضایِ غم انگیز فرورفته، اشک در چشم همه می رقصید.
شبِ نقره ایِ قشنگی بود. نه بادی بود، نه بارانی، اما کرجیِ لی که هرگز پیش از آن از سفر باز نمانده بود، امشب برای اولین بار کنارِ سنگ تلو تلو می خورد ... سوگوار بود ...

 



تاريخ : 88/04/19 | 15:48 | نویسنده : jamin
مترجم/ مهدی غبرایی

بخشی از رمان «موجها»/ نوشته ویرجینیاوولف


ویرجینیا وولف نیازی به معرفی ندارد. نقد و نظر درباره‎ٔ آثارش زیاد نوشته‏شده و منابع به وفور یافت می‎شود. در عظمت و نوآوری او هم حرفی نیست. هنوز هم او را همپای جویس و پروست می‎دانند. از میان آثارش موجها بیش از همه اسیرم کرد و دو سه  سالی  است با آن سرگرمم. در حال حاضر دوست گرامی‎ام، محمد رضاپور جعفری سرگرم مقابله‎ٔ واژه به واژه و عشق‎ورزی با آن است. فقط بگویم که این رُمان 9 تابلو دارد که وصف یک روز است، از برآمدن خورشید تا غروب آن، که به سبک نقاشی پوانتیلیستی (نقطه چین) سورا ساخته‏شده و کل آنها یک روز را می‎سازد و ناگفته به ذهن می‎آورد که زندگی روزی بیش نیست.اما 6 راوی، بی‎آنکه یکدیگر را مخاطب قرار دهند، از کودکی تا بزرگسالی زندگی و افکار خود را روایت می‎کنند. طبعاً لحن در تابلوها سنگین‎تر از متن است (و به زمان ماضی روایت می‎شود).
در اینجا ابتدای فصل سوم و قسمتی از تک‎گویی یکی از راویان –برنارد- را نقل می‎کنم.
مهدی غبرائی
زمستان84


خورشید بالا آمد. رگه‎های سبز و زرد بر کرانه افتاده روی تَرَکهای قایق فرسوده لغزید و سبب شد خارخسک دریایی خاردارش چون پولاد برق کبودی بزند. نور کم و بیش در موجکهای تند که بادبزن‌وار در کرانه سر به دنبال هم گذاشته‌بودند رسوخ کرد. دختر که سر چرخانده و همه‎ٔ جواهرات، یاقوت زرد، زمرد کبود، جواهرات آبرنگ با اخگرهای آتش در میانشان را به رقص درآورده‎بود، اینک پیشانی خود را برهنه کرده باچشمان گشاده باریکه راهی مستقیم بر فراز امواج گشوده‌است. درخشش لرزان موجهای خا‌لمخالی     تیره‌شد؛ گودیهای سبزشان ژرف و تیره شد. شاید گله‌های ماهی‌های سرگردان از میانشان می‌گذشتند. همچنان که شتک می‌زدند و پس می‌کشیدند. حاشیه‌‎ ٔ سیاهی از ترکه‌ها و چوب پنبه و پوشال و خرده چوب بر کرانه به جا می‎گذاشتند، گفتی کرجی کوچکی درهم شکسته و به قعر آب فرو رفته و ملوان به سوی خشکی شنا کرده و از صخره‎ای بالا رفته و بار شکننده‎ٔ خود را به دست امواج سپرده تا خرده ریزه‎هایش را به کرانه بیاورد.
در باغ پرندگان که صبحدم بر آن درخت، بر آن بوته، گهگیر و پراکنده نغمه سرداده‎بودند، اکنون تند و تیز به همسرایی آواز می‎خوانند؛ گاه با هم، گویی از همدمی خود آگاهند و گاه به تنهایی گویی با آسمان فیروزه‎‌ایی سخن می‌گویند. وقتی گربه‌ٔ سیاه در میان بوته‌ها جنبید، وقتی آشپز خلواره‎ها را روی تل خاکستر انداخت و آنها را بترساند، همه یکجا پرکشیدند. در چهچه‎شان ترس و بیم درد و شادمانی، که در همین دم باید آن را می‌قاپیدند، موج می‎زد. در هوای زلال بامدادی به همچشمی نیز نغمه می‎خواندند، برفراز درخت نارون می‎پریدند، همچنانکه سر در پی یکدیگر می‌گذاشتند، می‎گریختند، یکدیگر را می‌جستند، آواز می‎خواندند و وقتی به آسمان بلند رو می‌آوردند به هم نوک می‌زدند. بعد خسته از تعقیب و گریز به دلربایی فرود می‎آمدند، نرم و ظریف پایین می‌آمدند، ساکت و آرام روی درخت، روی دیوار می‌نشستند، چشمهای درخشانشان همه جا را می‌پایید، هشیار و بیدار سر به این سو و آن‎سو می‎چرخاندند و از یک چیز، یک شیء بخصوص، خوب خبردار بودند.
 شاید صدف حلزونی بود که چون نمازخانه‌‎ای خاکستری در میان علفها سر برافراشته‎بود، ساختمانی برآماسیده که دوره‎اش تیره‎ٔ سوخته‎بود و سایهٔ سبز علف بر آن افتاده‎بود. یا شاید شکوه گلها را می‎دیدند که روی باغچه‎ها نور سیال ارغوانی می‎انداختند و از میان آن دالانکهای تاریک سایهٔ ارغوانی بین ساقهٔ رانده می‌شد. یا به برگهای کوچک روشن سیب خیره مانده‎بودند که رقصان ولی خوددار، لابه‎لای شکوفه‎های گلبهی سرسختانه برق می‎‌زدند. یا قطرهٔ باران را بر پرچین می‎دیدند که آویخته‎است اما نمی‎افتد و خانه‎‌ای کامل و نارون‌های بلند درآن خمیده‎اند، یا یکراست به خورشید چشم می‎دوختند و چشمانشان بدل به منجوق‌های طلا می‌شد.
اکنون با نگاه به این‎سو و آن‎سو، به زیر گلها، به خیابان‌های تاریک در درون دنیای روشن نشده که برگها در آن می‎پوسند و گلها در آن افتاده‎اند، ژرف‎تر نگریستند.سپس یکی از آنها با جهشی زیبا و فرودی دقیق بر تن نرم هیولاوارِ بی‎دفاعِ کرمی جهید و یکریز نوک زد و زد تا لهش کرد. آن پایین در میان ریشه‎ها که گلها در آنجا می‌پوسیدند گُله‎به گُله بوی مردار می‎آمد؛ بر پهلوهای آماسیدهٔ چیزهایی که باد کرده‎بود قطره‎هایی شکل می‎گرفت. پوست میوه‎های پوسیده پاره می‎شد و ماده‏ای که بیرون می‏زد غلیظ‎تر از آن بود که راه بیفتد. لیسک‌ها فضله‎های زرد ترشح می‎کردند و گهگاه تنی بی‎ریخت با سری در هر انتها آهسته از سویی به سویی تاب می‎خورد. پرندگان چشم طلایی که میان شاخ و برگ‌ها می‎جهیدند، به این چرک آلودگی و نمناکی با شیطنت می‎نگریستند. گهگاه منقار خود را وحشیانه در این معجون چسبناک فرو می‎بردند.
اکنون خورشید طالع هم از پنجره به درون آمد و بر پرده‎ٔ حاشیه سرخ دست کشید و رفته‎رفته دایره‎ها و خطوط را آشکار کرد.
اینک در نور فزاینده سپیدی آن در بشقاب افتاد و لبه‎اش برقِ آن را متراکم کرد. صندلی‌ها و گنجه‎ها سایه‎وار پس کشیده‎بودند، چنانکه هر چند هر یک جدا بود چنان می‎نمود که به ناگزیر در هم ادغام شده‎اند؛ آینه بستر خود را بر دیوار سپید کرد. گل واقعی در قاب پنجره با شبح گل همراه شد. با اینحال شبح قسمتی از گل بود، چون وقتی غنچه کرد، گل رنگ‌پریده‎تر روی شیشه نیز غنچه داد. باد وزید. موجها رپ‎رپ بر کرانه می‎کوفتند، مانند جنگاوران دستار بر سر، مانند مردان دستار بر سری که زوبین‌‎های زهر آلود بر سرِ دست تاب می‎دهند، به سوی رمه‎‌های در حال چرا، به سوی گوسفندهای سپید، پیش می‎رفتند.
برنارد گفت: «اینجا در دانشکده که اضطراب و فشار زندگی خیلی زیاد است، که هیجان زندگی محض به ضرورتی روزمره بدل می‌شود، پیچیدگی اشیاء بیشتر می‎شود. هر ساعت چیز تازه‌ای از توی کلوچهٔ سبوس گنده بیرون می‎زند. می‎پرسم من چی‎ام؟ این؟ نه، من آنم. بخصوص حالا که از اتاق در آمدم و مردم حرف می‎زنند و سنگریزه‎های روی سنگفرش زیرِ گامهای تنهایم خش‌خش می‎‌کنند و من ماه را تماشا می‎کنم که بالانشین و بی‎اعتنا بر فراز نمازخانهٔ کهن طلوع کرده –تازه روشن می‎شود که ساده و یگانه نیستم، بلکه پیچیده و بسیارم. برنارد در ملاء عام پرجوش و خروش است؛ در خلوت رازپوش. این چیزی است که آنها نمی‎فهمند، چون بی‎‌شک حالا از من حرف می‎زنند و می‎گویند من از آنها می‎گریزم و گریزپایم.
در نمی‎یابند که ناگزیرم به تغییرات گوناگون دست یابم؛ ناچارم راههای ورود و خروج مردهای گوناگونی را که تفاوت نقش خود را در مقام برنارد ایفا می‎کنند ببندم. به نحوی غیرعادی از اوضاع خبر دارم. هرگز نمی‎توانم در واگن قطار کتابی بخوانم بی‌آنکه از خودم بپرسم آیا آن مرد معمار است؟ آن زن غمگین است؟ امروز خوب خبر داشتم که سایمز بیچاره با آن جوش صورتش چه احساس تلخی داشت که نمی‎توانست روی بیلی جکسن تأثیر مثبتی بگذارد. من که با درد و دریغ حالش رامی‎فهمیدم، به گرمی به شام دعوتش کردم. لابد این کار را به ستایشی نسبت خواهد داد که در من نیست. این درست است. اما اگر بخواهیم «به حساسیت زنانه» بپیوندیم (در اینجا از قول شرح حال نویس خود نقل می‎کنم) «برنارد متانت منطقی یک مرد را دارد.» اما کسانی که تأثیر می‎گذارند و آن در اصل تأثیر مثبت است (چون ظاهراً در سادگی فضیلتی است) آنهایی هستند که وسط کار تعادل خود را حفظ می‎کنند. (بی‎درنگ ماهی‌هایی رامی‎بینیم که بر خلاف جریان آب شنا می‎کنند.) کانن، لایسیت، پتیرز، هاوکینز، لارپنت، نویل- همه طبق جریان آب ماهی می‎گیرند. اما تو می‌فهمی، تو، خودِ خودم، که چه کسی با یک صدا زدن می‎آید (حادثهٔ‎ تلخی می‎شود که کسی را صدا بزنی و نیاید؛ این کار نیمه‌شب را تهی می‌کند و حال و روز پیرمردها را در کلوب‌ها توضیح می‎دهد- آنها از صدا زدن کسی که نمی‌آید دست کشیده‎اند) تو می‎فهمی آنچه امشب داشتم می‎گفتم تنها به ظاهر معرفی‌ام می‌کند. در باطن و در آن لحظه که بیش از همیشه گسسته خاطرم، یکپارچگی هم دارم. با همه چیز همدردی می‎کنم؛ در ضمن چون وزغی در حفره‎ای می‎نشینم و هر چه از راه می‎رسد با خونسردی می‎پذیرم. معدودی از شما که حالا حرفم را می‎زنید، آن ظرفیت مضاعف را دارید که احساس و استدلال کنید. می‎بینید که لایسیت عقیده دارد باید دنبال خرگوشها دوید؛ هاوکینز بعد از ظهر را با پشتکار فراوان در کتابخانه گذرانده. پیترز درکتابخانه معشوقه‎ٔ جوانش را دارد. همه‎تان سرگرم و گرفتار و غرقه‎اید و تا آنجا که توانتان قد می‎دهد نیرو صرف می‌کنید- همه جز نویل که ذهنش پیچیده‎تر از آن است که یک فعالیت تحریکش کند. من خیلی پیچیده‎ام. در مورد من چیزی شناور و رها باقی می‌ماند.
«حالا به عنوان دلیل حساسیتم در برابر محیط، اینجا، همین که وارد اتاقم می‌شوم و چراغ را روشن می‌کنم و برگ کاغذ و میز و روپوشی را که به غفلت روی پشتی صندلی انداخته‎ام می‎بینم، حس می‎کنم که من آن مرد سلحشور و در عین حال فکور، آن موجود پردل و مخّربی هستم که به چالاکی ردا از دوش می‎اندازد، قلم برمی‎دارد و بی‎درنگ نامه‌ٔ زیر را به دختری که عشق پرشوری به او دارد می‌نویسد.
«بله، همه چیز بر وفق مراد است. حالا سر حالم. می‎توانم نامه‎ای را که بارها شروع کرده‎ام، یکراست بنویسم. تازه از راه رسیده‎ام؛ کلاه و عصایم را پرت کرده‎ام؛ بی‎آنکه به خودم دردسر بدهم و کاغذ را راست جلویم بگذارم، اولین چیزهایی را که به ذهنم می‎‌رسد می‌نویسم. این نامه قرار است طرح درخشانی بشود و آن دختر هم باید فکر کند که بدون مکث و بدون پاک شدن کلمه‎ای نوشته شده. ببین نامه‎ها چه بی‎ریختند- این هم یک لکه از روی بی‎دقتی. همه چیز باید فدای سرعت و بی‎پروایی شود. با خطی تند، روان و ریز می‎نویسم و دنباله‎ی «y» را با اغراق می‎کشم و خط افقی «t» را کش می‎دهم. تاریخ را فقط سه‎شنبه هفدهم می‎نویسم و بعد علامت سؤال می‎گذارم. اما در ضمن باید این تأثیر را رویش بگذارم که هر چند او –چون این من نیستم- این طور بی‌تکلف و سرسری می‎نویسد، اشاره‎ی ظریفی از صمیمیت و احترام در آن است. باید به حرفهایی که با هم زده‎ایم اشارهٔ کنم و برخی صحنه‏‎های فراموش نشدنی را بازگردانم. اما باید در نظر او این طور جلوه کنم (این خیلی مهم است) که به راحت‎ترین وجهی از چیزی به چیز دیگر می‎رسم. از مراسم ختم مردی که غرق شده‎بود (جمله‎ای برایش نوشته‎ام) گرفته تا خانم مافت و مَثَل‎هایش (یادداشتشان کرده‎ام) و به همین ترتیب تأملاتی که از قرار معلوم تصادفی ولی پرعمق است (نقد عمیق اغلب تصادفی نوشته‎ می‎شود) درباره‎ٔ کتابی که خوانده‌‎ام، کتابی مهجور. دلم می‎خواهد وقتی موهایش را شانه می‎زند یا شمع را خاموش می‎کند، بگوید: این را کجا خواندم؟
آها، در نامه‎ٔ برنارد؛ سرعت، گرما، تأثیر مذاب و گدازه‎ٔ روان جمله را می‎خواهم. به فکر کی هستم؟ البته بایرون. از لحاظی شبیه بایرون هستم. شاید جرعه‎ای از بایرون مرا سرحال بیاورد. بگذار یک صفحه بخوانم. نه، این گنگ است؛ این نامربوط است. خیلی صوری است.  تازه دارم یک چیزهایی می‌فهمم. تازه ضرباهنگش توی کله‎ام فرو رفته (ریتم در نوشتن مهم‎ترین چیز است). حالا بدون مکث، با اولین ضربه‎ی قلم شروع می‎کنم...



تاريخ : 88/04/19 | 15:48 | نویسنده : jamin
نوشته‌ی فرناندو سورنتینو/ ترجمه‌ی جواد فغانی

تلقین محض


 دوستانم مي گويندمن آدم دهن بيني هستم.فكركنم حق با آن ها باشد. براي آنكه علتي براي حرفشان داشته باشند، اتفاق ناچيزي را كه پنجشنبه پيش برايم پيش آمد، مطرح مي كنند.
ماجراازاين قراربود كه آن روزصبح رمان ترسناكي مي خواندم. با اين كه هوا روشن بود، قرباني نيروي تلقين شدم. اين تلقين تصوري رادرمن بوجود آورد كه قاتل بي رحمي توي آ شپزخانه قايم شده. قاتل دشنه بزرگي راتوي دستش گرفته ومنتظرايستاده تا با ورود من به آشپزخانه به رويم بپردوچاقو را به پشتم فرو كند. با اينكه درست روبه روي درآشپزخانه نشسته بودم و اگركسي مي خواست به آشپزخانه برود، مي بايست ازجلوچشمانم رد مي شد و تازه به جزدرورودي آ شپز خانه راه ديگري هم براي رفتن به آنجا نبود،با اين همه، باز فكرمي كردم قاتل پشت دركمين كرده.
اما من قرباني نيروي تلقين شده بودم وجرات نمي كردم وارد آشپز خانه شوم. اين موضوع نگرانم كرده بود چون ديگروقت نهار بود و بايد حتما به آشپزخانه مي رفتم.
درآن وقت زنگ خانه را زدند.
بي آنكه ازجايم بلند شوم، دادزدم ،"بيا تو،دربازه"
سرايدارساختمان با دويا سه نامه وارد شد.
گفتم: "ببين،پام خواب رفته،مي شه بي زحمت بري ازآشپز خانه يه ليوان آب بياري؟"
سرايدار گفت:" البته" در آشپزخانه را با زكرد ورفت تو. چندي بعدصداي فرياد دردي را شنيدم كه به همراه صداي جسمي كه باافتادنش،تمامي ظرف و ظروف و بطريها را كشيد و به زمين ريخت.
يكدفعه ازروي صندلي بلند شدم وبه آشپزخانه دويدم. نيمي از بدن سرايدارروي ميزافتاده بود و دشنه بزرگي توي پشتش فرو رفته و كشته شده بود. ديگرخيالم راحت شده بود، چون معلوم شدهيچ قاتلي توي آشپز خانه نبوده.
به لحاظ منطقي اين نوعي تلقين محضه.



تاريخ : 88/04/19 | 15:47 | نویسنده : jamin
نوشته‌ی ياسوناری کواباتا/ ترجمه‌ی سودابه اشرفی

خودکشی‌های عاشقانه



  
 برنده‌ی جايزه‌ی نوبل ياسوناری کواباتاYasunari Kawabata در امريکا به خاطر رمان‌های بی‌نظيرش به شهرت رسيد. اين رمان‌ها عبارت بودند از دهکده‌ی برف، هزار درنا و يايتخت قديمی. اما خود کواباتا معتقد بود که ذات هنر او را می‌توان در داستان‌های کوتاهِ کوتاهش در مجموعه‌ی ?Palm-of -the-Hand Stories پيدا کرد.

 کواباتا اولين تجربه‌های فرم را در سال ۱۹۲۳ آغاز کرد. کتاب اولش را با ۳۵ داستان کوتاه به چاپ رساند. در طول زندگی هنری‌اش گاه و بی‌گاه به فرم بازگشت کمااينکه آخرين کارش ?Palm-sized نام داشت که صورت ديگری از رمان دهکده‌ی برف بود. اين اثر درست قبل از خودکشی‌ او در سال ۱۹۷۲ به چاپ رسيد.

 اين داستان از مجموعه‌ای که خود نويسنده بسيار دوست می‌داشت انتخاب شده که توسط انتشارات ?North Point Press در امريکا منتشر شده است. در اين مجموعه «شاهد پرداخت زيبای نويسنده به موضوع هميشگیِ تنهايی، عشق، گذر زمان و مرگ هستيم. پرداختی که هيچ‌جای ديگر شبيه آن را نمی‌توانيم بيابيم.» داستان خودکشی‌های عاشقانه‌ را شاهکار او در زمينه‌ی داستان‌های کوتاه خوانده‌اند.

 ياسوناری کواباتا در سال ۱۹۶۸ به دريافت جايزه‌ی نوبل نائل آمد و در سال ۱۹۷۲ خودکشی کرد.

 

 خودکشی‌های عاشقانه


زن نامه‌ای از طرف شوهرش دريافت کرد. دو سال از زمانی که مرد ديگر دوستش نداشت و او را ترک کرده بود می‌گذشت. نامه از يک سرزمين دور آمده بود.

«اجازه نده بچه توپش را به زمين بزند. صدای آن قلب مرا می‌شکند.»

زن توپ را از دختر نه ساله‌اش گرفت.

دوباره نامه‌ای از طرف شوهر آمد. اين يکی از پستخانه‌ی ديگری بود.

«بچه را با کفش به مدرسه نفرست. من می‌توانم صدای پای او را بشنوم. اين صدا قلب مرا می‌شکند.»

زن به جای کفش، صندل‌های نرم پای بچه کرد. دختر گريه کرد و ديگر حاضر نبود به مدرسه برود.

يک بار ديگر نامه‌ای از طرف شوهر آمد. فاصله‌اش با نامه‌ی گذشته يک ماه بيشتر نبود اما دست خط مرد به نظر زن خيلی قديمی آمد.

«اجازه نده بچه از کاسه‌ی چينی غذا بخورد. می‌توانم صدايش را بشنوم. اين صدا قلب مرا می‌شکند.»

زن با قاشق‌ چوبی خودش به دختر غذا داد. درست مثل سه ساله‌گی‌اش. بعد دورانی را به ياد آورد که دختر واقعاً سه ساله بود و مرد روزهای خوشی را کنار او گذرانده بود. دختر خودش رفت از قفسه‌ی آشپزخانه کاسه‌ی چينی‌اش را برداشت. زن فوراً آن را از دست او گرفت و در باغچه به سنگ کوبيد: صدای شکستن قلب مرد! زن ناگهان ابروهايش را بالا برد. کاسه‌ی خود را به طرف ديوار پرتاب کرد و آن را شکست. آيا اين صدای شکستن قلب شوهرش نبود؟ زن ميز ناهارخوری کوچک را از پنجره به باغچه پرتاب کرد. اين صدا چی؟ زن خود را به ديوار زد و شروع به مشت کوبيدن کرد. خود را روی پارتيشن کاغذی پرت کرد و مثل نيزه از ميان آن گذشت و سقوط کرد. اين صدا چی؟

«مامان، مامان، مامان!»

دختر شيون‌کنان به طرف او دويد. زن به او سيلی زد. آه، به اين صدا گوش کن!

هم چون پژواکی از آن صدا، نامه‌ی ديگری از طرف شوهر آمد. از سرزمين و پست‌خانه‌يی دور و جديد.

«هيچ صدايی در نياوريد. درها را نه ببنديد نه بازکنيد همين‌طور پنجره‌ها را. نفس نکشيد. حتا نبايد اجازه دهيد صدايی از ساعتی که در خانه است بيرون بيايد.

«هردو شما، هردو شما، هردو شما!» زن همان‌طور که نجوا می‌کرد اشکش جاری شد. بعد از آن، ديگر از هيچ‌کدام آن دو، هيچ صدايی شنيده نشد. آن‌ها حتا به کوچک‌ترين صداها پايانی جاودانه بخشيدند. به عبارت ديگر، مادر و دختر هر دو مردند.

و عجيب اين‌جاست که شوهر زن هم کنار آن‌ها دراز کشيد و مرد.



تاريخ : 88/04/19 | 15:45 | نویسنده : jamin
مترجم: اسدالله امرایی

قطار / داستانی از ریموند کارور


 اسم‌ زن‌ ميس‌ دنت‌ بود و اوايل‌ آن‌ شب‌ هفت‌تيري‌ را روبه‌ مردي‌ گرفته‌ بود. او را وادار كرد كه‌ زانو بزند و توي‌ گل‌ولاي‌ براي‌ زنده‌ ماندن‌ التماس‌ كند. در حالي‌ كه‌ مرد دست‌ به‌ هر خس‌ و خاشاكي‌ مي‌انداخت‌ و اشك‌ در چشمانش‌ مي‌جوشيد، زن‌ لوله‌ي‌ تپانچه‌ را رو به‌ او گرفته‌ بود و هر چه‌ از دهانش‌ درمي‌آمد نثار مرد مي‌كرد. سعي‌ مي‌كرد حالي‌اش‌ كند كه‌ نمي‌تواند با احساسات‌ مردم‌ بازي‌ كند. گفته‌ بود «بي‌حركت!» هرچند مرد به‌ آشغال‌ها چنگ‌ مي‌زد و پاهايش‌ را از ترس‌ تكان‌ مي‌داد. وقتي‌ همه‌ي‌ حرف‌هايش‌ را زد و هر چه‌ به‌ ذهنش‌ مي‌رسيد بار او كرد، پايش‌ را گذاشت‌ پسِ‌ گردنِ‌ مرد و فشار داد و صورتش‌ را لاي‌ گل‌ و لاي‌ فرو برد. بعد رولور را گذاشت‌ توي‌ كيف‌ دستي‌اش‌ و به‌ ايستگاه‌ راه‌آهن‌ برگشت.

روي‌ نيمكتي‌ در سالن‌ انتظار خلوت‌ نشست‌ و كيف‌ دستي‌ را روي‌ دامنش‌ گذاشت. دفتر فروش‌ بليت‌ بسته‌ بود، هيچ‌كس‌ آن‌ دوروبر به‌ چشم‌ نمي‌آمد. حتي‌ پاركينگ‌ ايستگاه‌ هم‌ خالي‌ بود. چشمش‌ روي‌ ساعت‌ ديواري‌ بزرگ‌ ماند. مي‌خواست‌ ديگر به‌ مرد فكر نكند و اين‌ كه‌ بعد از رسيدن‌ به‌ مقصود خودش‌ با او چطور رفتار كرده‌ بود. اما او هم‌ از ياد نمي‌برد كه‌ مردك‌ وقتي‌ به‌ زانو افتاد چه‌ التماسي‌ مي‌كرد و از بيني‌اش‌ چه‌ صداهايي‌ درمي‌آورد. نفس‌ عميقي‌ كشيد، چشمانش‌ را بست‌ و منتظر شنيدن‌ صداي‌ قطاري‌ شد.

در اتاق‌ انتظار باز شد. ميس‌ دنت‌ به‌ آن‌ طرف‌ نگاه‌ كرد و ديد كه‌ دو نفر آمدند تو. يك‌ نفر پيرمردي‌ سفيدمو بود با كراوات‌ سفيد ابريشمي، آن‌ يكي‌ زني‌ ميان‌سال‌ كه‌ سايه‌ي‌ چشم‌ و ماتيك‌ زده‌ بود و دامني‌ بافتني‌ و قرمز رنگ‌ به‌تن‌ داشت. هوا سرد شده‌ بود اما هيچ‌كدام‌شان‌ كت‌ به‌تن‌ نداشتند و پيرمرد پابرهنه‌ بود. در آستانه‌ي‌ در ايستادند، انگار از اين‌كه‌ كسي‌ را در اتاق‌ انتظار مي‌ديدند جا خوردند. سعي‌ كردند طوري‌ رفتار كنند كه‌ گويي‌ حضور او خيلي‌ مايه‌ي‌ نااميدي‌ نيست. زن‌ چيزي‌ به‌ پيرمرد گفت‌ كه‌ ميس‌ دنت‌ نفهميد چه‌ گفته‌ است. دوتايي‌ آمدند داخل. به‌ نظر ميس‌ دنت‌ اين‌طور مي‌آمد كه‌ آن‌ها حال‌ و هواي‌ آشفته‌اي‌ دارند، انگار همين‌ حالا با عجله‌ از جايي‌ دررفته‌ بودند و هنوز فرصت‌ صحبت‌ كردن‌ درباره‌ي‌ آن‌ را نداشته‌اند. ميس‌ دنت‌ فكر كرد شايد مشروب‌ زيادي‌ هم‌ نوشيده‌ باشند. زن‌ و پيرمرد سفيدمو به‌ ساعت‌ نگاه‌ كردند، انگار مي‌خواستند وضع‌ خود را بفهمند و اين‌ كه‌ بعد بايد چه‌ كار كنند.

ميس‌ دنت‌ هم‌ چشم‌ گرداند به‌ طرف‌ ساعت. در اتاق‌ انتظار هيچ‌ چيزي‌ نبود كه‌ ساعت‌ ورود و خروج‌ قطارها را اعلام‌ كند. اما او آماده‌ بود تا هر زماني‌ طول‌ بكشد، به‌ انتظار بماند. مي‌دانست‌ اگر به‌ حد كافي‌ منتظر بماند، به‌ هرحال‌ قطاري‌ خواهد آمد و او سوار مي‌شود و قطار او را از اينجا دور مي‌كند.

پيرمرد به‌ ميس‌ دنت‌ گفت: «عصر به‌خير.»

اين‌ حرف‌ را كه‌ زد، ميس‌ دنت‌ خيال‌ كرد كه‌ عصر معمول‌ تابستاني‌ است‌ و آن‌ آقاي‌ پير آدم‌ مهمي‌ است‌ و كفش‌ و لباس‌ شب‌ به‌ پا و تن‌ دارد.

ميس‌ دنت‌ گفت: «عصر به‌خير.»

زن‌ كه‌ لباس‌ بافتني‌ به‌تن‌ داشت‌ طوري‌ نگاهش‌ كرد كه‌ ميس‌ دنت‌ دستش‌ بيايد كه‌ زن‌ از حضور او در سالن‌ انتظار خشنود نيست.

پيرمرد و زن‌ روي‌ نيمكتي‌ درست‌ روبه‌روي‌ ميس‌ دنت‌ آن‌طرف‌ سالن‌ انتظار نشستند. ميس‌ دنت‌ پيرمرد را تماشا مي‌كرد كه‌ زانوي‌ شلوارش‌ را بالا كشيد و پا روي‌ پا انداخت‌ و پاي‌ با جورابش‌ را تكان‌ داد. بسته‌اي‌ سيگار و يك‌ چوب‌ سيگار از جيب‌ پيراهن‌اش‌ درآورد. سيگاري‌ را توي‌ چوب‌ سيگار كرد و دست‌ به‌ جيب‌ پيراهن‌ برد. بعد دست‌ كرد و جيب‌هاي‌ شلوارش‌ را گشت.

به‌ زن‌ گفت: «من‌ آتش‌ ندارم.»

زن‌ گفت: «من‌ سيگار نمي‌كشم، فكر مي‌كنم‌ اگر مرا بشناسي، آنقدر بايد بداني‌ كه‌ سيگار نمي‌كشم. اگر مي‌خواهي‌ سيگار بكشي، شايد آن‌ خانم‌ كبريت‌ داشته‌ باشد.»

چانه‌اش‌ را بالا آورد و نگاه‌ تندي‌ به‌ ميس‌ دنت‌ انداخت. اما ميس‌ دنت‌ سرش‌ را به‌ نفي‌ تكان‌ داد. كيف‌ دستي‌اش‌ را محكم‌ گرفت. زانوهايش‌ را به‌هم‌ چسباند. انگشت‌هايش‌ كيف‌ را مي‌فشرد.

پيرمرد سفيدمو گفت: «همين‌ يكي‌ را كم‌ داشتيم‌ كه‌ كبريت‌ نداريم.»

بار ديگر جيب‌هايش‌ را گشت. بعد آهي‌ كشيد و سيگار را از روي‌ چوب‌ سيگاري‌ برداشت. آن‌ را توي‌ بسته‌ برگرداند. بعد هم‌ بسته‌ي‌ سيگار و چوب‌ سيگار را توي‌ جيب‌ پيراهن‌اش‌ گذاشت.

زن‌ به‌ زباني‌ حرف‌ مي‌زد كه‌ ميس‌ دنت‌ سر درنمي‌آورد. فكر كرد ايتاليايي‌ باشد چون‌ با سرعت‌ ادا مي‌شد، مثل‌ كلماتي‌ كه‌ سوفيا لورن‌ در فيلمي‌ به‌ زبان‌ مي‌آورد.

پيرمرد سرش‌ را تكان‌ داد و گفت: «من‌ نمي‌توانم‌ پابه‌پاي‌ تو بيايم، خودت‌ هم‌ مي‌داني. خيلي‌ تند حرف‌ مي‌زني. بايد شمرده‌تر حرف‌ بزني. بايد انگليسي‌ حرف‌ بزني. نمي‌توانم‌ به‌ تو برسم.»

ميس‌ دنت‌ دستگيره‌ي‌ كيف‌ را ول‌ كرد و آن‌ را كنار خودش‌ روي‌ نيمكت‌ گذاشت. به‌ دسته‌ي‌ كيف‌ چشم‌ دوخت. مطمئن‌ نبود چه‌ بايد بكند. اتاق‌ انتظار كوچكي‌ بود و او بدش‌ مي‌آمد كه‌ ناگهان‌ از جا بلند شود و برود جاي‌ ديگري‌ بنشيند. چشم‌هايش‌ به‌ طرف‌ ساعت‌ سر خورد.

«اصلاً‌ نمي‌توانم‌ با آن‌ ديوانه‌هاي‌ زنجيري‌ كنار بيايم. فاجعه‌ است! نمي‌شود به‌ زبان‌ بياوري. واي‌ خدا!»

زن‌ اين‌ حرف‌ها را گفت‌ و سرش‌ را تكان‌ داد. خود را روي‌ صندلي‌ ولو كرد، انگار خسته‌ بود. چشم‌ گرداند و مدتي‌ كوتاه‌ به‌ سقف‌ خيره‌ شده.

پيرمرد كراوات‌ ابريشمي‌ را بين‌ انگشت‌هايش‌ گرفت‌ و بي‌هوا آن‌ را بازي‌ داد. دكمه‌اي‌ از پيراهن‌اش‌ را باز كرد و كراوات‌ را تو داد. زن‌ حرف‌ مي‌زد، او انگار به‌ چيز ديگري‌ فكر مي‌كرد.

زن‌ گفت: «براي‌ آن‌ دختر است‌ كه‌ دلم‌ مي‌سوزد. بيچاره‌ تنها و بي‌كس‌ توي‌ خانه‌اي‌ پر از مار و عقرب‌ رها شده‌ است. براي‌ او دلم‌ مي‌سوزد. اوست‌ كه‌ تاوان‌ پس‌ مي‌دهد! نه‌ باقي‌ آن‌ها. حداقل‌ آن‌ يارو عوضي‌ كه‌ بقيه‌ كاپيتان‌ نيك‌ صدايش‌ مي‌كردند، ككش‌ نمي‌گزيد. او مسؤ‌ول‌ همه‌ چيز نبود.»

پيرمرد سر بلند كرد و نگاهي‌ به‌ سالن‌ انتظار انداخت. مدتي‌ هم‌ به‌ ميس‌ دنت‌ خيره‌ شد.

ميس‌ دنت‌ نگاهش‌ را از بالاي‌ سر او به‌ پنجره‌ و بيرون‌ دوخت. تير چراغ‌ برق‌ بلندي‌ را ديد كه‌ نور آن‌ در محوطه‌ي‌ خالي‌ پاركينگ‌ مي‌درخشيد. دست‌هايش‌ را روي‌ دامن‌ به‌هم‌ قلاب‌ كرد و كوشيد به‌ مشكلات‌ خود فكر كند. اما نمي‌توانست‌ حرف‌هاي‌ ديگران‌ را نشنود.

زن‌ گفت: «همين‌قدر به‌ تو بگويم‌ كه‌ دخترك‌ مايه‌ي‌ نگراني‌ من‌ است. به‌ بقيه‌ آن‌ قبيله‌ كي‌ اهميت‌ مي‌دهد؟ همه‌ي‌ وجود آن‌ها را كافه‌ اوله‌ و سيگار و شكلات‌هاي‌ گران‌قيمت‌ سوئيسي‌ گرفته‌ و آن‌ طوطي‌هاي‌ دم‌دراز لعنتي. براي‌ آن‌ها هيچ‌ چيز ارزش‌ ندارد. به‌ چي‌ اهميت‌ مي‌دهند؟ اگر ديگر آن‌ لباس‌ها را نمي‌ديدم، تمام‌ شده‌ بود. مي‌فهمي؟»

پيرمرد گفت: «پس‌ چي. البته‌ كه‌ مي‌فهمم.» پايش‌ را گذاشت‌ كف‌ سالن‌ و پاي‌ ديگرش‌ را روي‌ زانو انداخت. گفت: «خوب‌ حالا زياد نگران‌ نباش.»

زن‌ گفت: «چرا توي‌ آينه‌ نگاهي‌ به‌ خودت‌ نمي‌اندازي؟»

پيرمرد به‌ آرامي‌ خنديد و سر تكان‌ داد: «نگران‌ من‌ نباش. من‌ بدتر از اين‌ها هم‌ به‌ سرم‌ آمده‌ و هنوز اينجا هستم. نگران‌ من‌ نباش.»

زن‌ گفت: «چطور نگران‌ تو نباشم؟ اگر من‌ نباشم‌ كي‌ به‌ فكر توست؟ اين‌ زني‌ كه‌ كيف‌ دستي‌ دارد مي‌خواهد نگران‌ تو باشد؟» آنقدر مكث‌ كرد كه‌ ميس‌ دنت‌ را ورانداز كند و ادامه‌ داد: «جدي‌ مي‌گويم، آميكو ميو. فقط‌ يك‌ نگاه‌ به‌ خود بينداز! خداي‌ من، اگر من‌ اين‌ كله‌ام‌ پر نبود، تا حالا ده‌بار ديوانه‌ شده‌ بودم. بگو ببينم‌ اگر من‌ به‌ فكر تو نباشم، كي‌ مي‌خواهد به‌ فكر تو باشد؟ من‌ از تو سؤ‌ال‌ جدي‌ دارم. تو كه‌ اين‌قدر سرت‌ مي‌شود، جواب‌ مرا بده.»

پيرمرد سفيدمو بلند شد و بعد دوباره‌ نشست: «فقط‌ لازم‌ نيست‌ نگران‌ من‌ باشي. نگران‌ يكي‌ ديگر باش. اگر مي‌خواهي‌ به‌ فكر كسي‌ باشي، به‌ فكر دخترك‌ و كاپيتان‌ نيك‌ باش. وقتي‌ مي‌گفت‌ جدي‌ نمي‌گويم‌ و فقط‌ عاشق‌ او هستم‌ تو توي‌ اتاق‌ ديگر بودي. عين‌ همين‌ حرف‌ها را زد.»

زن‌ داد زد: «مي‌دانستم‌ هم‌چو چيزي‌ مي‌شود!» انگشت‌هاي‌ خود را جمع‌ كرد و به‌ شقيقه‌اش‌ فشار آورد. «مي‌دانستم‌ هم‌چو حرفي‌ به‌ من‌ مي‌زني! اما من‌ تعجب‌ نمي‌كنم. نه‌ تعجبي‌ ندارد. مگر پلنگ‌ مي‌تواند پيسه‌هاي‌ خود را پاك‌ كند. حرف‌هاي‌ راست‌ هيچ‌وقت‌ به‌ زبان‌ نمي‌آيد. زندگي‌ كن‌ و ياد بگير. حالا كي‌ مي‌خواهي‌ بيدار شوي؟ خنگ‌ خدا؟ جواب‌ مرا بده. مگر تو قاطري‌ كه‌ اول‌ بكوبند توي‌ ملاجت‌ كه‌ راه‌ بيفتي؟ اوه‌ ديو ميو! چرا يك‌ نگاهي‌ توي‌ آينه‌ به‌ خودت‌ نمي‌اندازي؟ برو جلو آينه‌ يك‌ نگاه‌ به‌ خودت‌ بينداز.»

پيرمرد از روي‌ نيمكت‌ بلند شد و به‌ طرف‌ شير آبخوري‌ رفت. يك‌ دست‌ را به‌ پشت‌ گذاشت‌ و با دست‌ ديگرش‌ شير را چرخاند و خم‌ شد تا آب‌ بنوشد. بعد راست‌ ايستاد و با پشتِ‌ دست‌ چانه‌اش‌ را پاك‌ كرد. بعد هر دودست‌ را به‌ پشت‌ برد و در اتاق‌ انتظار قدم‌ زد، انگار آمده‌ بود پياده‌روي.

اما ميس‌ دنت‌ مي‌ديد كه‌ چشم‌هاي‌ او كف‌ اتاق‌ را مي‌كاود و نيمكت‌ها و زيرسيگاري‌ها را مي‌گردد. فهميد كه‌ دنبال‌ كبريت‌ است‌ و متأسف‌ بود كه‌ كبريت‌ ندارد به‌ او تعارف‌ كند.

زن‌ برگشته‌ بود و حركات‌ پيرمرد را مي‌پاييد. صدايش‌ را بلند كرد و گفت: «مرغ‌ سوخاري‌ كنتاكي‌ در قطب‌ شمال! سرهنگ‌ ساندرز با لباس‌ اسكيمو و چكمه. همين‌ كار را خراب‌ مي‌كند! هر چيزي‌ حد و مرزي‌ دارد!»

پيرمرد جواب‌ نداد. همچنان‌ اتاق‌ را مي‌گشت‌ و دم‌ پنجره‌ي‌ جلويي‌ ايستاد. دست‌ به‌ پشت‌ دم‌ پنجره‌ ايستاد و به‌ پاركينگ‌ خالي‌ نگاه‌ كرد.

زن‌ به‌ طرف‌ ميس‌ دنت‌ برگشت. پارچه‌ي‌ آستين‌ و زير بغل‌ لباس‌ خود را كشيد: «دفعه‌ي‌ ديگر اگر خواستم‌ فيلمي‌ درباره‌ي‌ پوينت‌ بارو، آلاسكا و بوميان‌ اسكيمويي‌ امريكايي‌ ببينم، مي‌گويم. خداي‌ من‌ نمي‌شود روي‌ آن‌ قيمت‌ بگذاري. بعضي‌ها تا كجاها كه‌ پيش‌ نمي‌روند. عده‌اي‌ دشمن‌هاي‌ خودشان‌ را دق‌ مي‌دهند و مي‌كشند. اما بايد آنجا باشي‌ كه‌ بفهمي.» زن‌ به‌ ميس‌ دنت‌ خيره‌ شده‌ بود و انگار مي‌خواست‌ شيرش‌ كند كه‌ موضع‌ مخالف‌ بگيرد.

ميس‌ دنت‌ كيف‌ دستي‌اش‌ را برداشت‌ و روي‌ دامن‌ خود گذاشت. به‌ ساعت‌ نگاه‌ كرد، كه‌ انگار خيلي‌ كند بود، گويي‌ هيچ‌ تكان‌ نمي‌خورد.

زن‌ به‌ ميس‌ دنت‌ گفت: «تو خيلي‌ حرف‌ نمي‌زني. اما شرط‌ مي‌بندم‌ اگر يكي‌ راهت‌ بيندازد، حرف‌هاي‌ زيادي‌ براي‌ گفتن‌ داشته‌ باشي. مگر نه؟ ولي‌ غلط‌ نكنم‌ آدم‌ آب‌ زيركاهي‌ هستي. دوست‌ داري‌ بنشيني‌ و دهان‌ كوچولويت‌ را ببندي‌ تا ديگران‌ از بس‌ حرف‌ مي‌زنند كف‌ كنند. درست‌ نمي‌گويم. آب‌ راكد. اسمت‌ همين‌ است. ديگر. مگر نه؟ تو را چي‌ صدا مي‌كنند؟»

ميس‌ دنت‌ گفت: «ميس‌ دنت. اما من‌ كه‌ شما را نمي‌شناسم.» زن‌ گفت: «لابد خيال‌ كردي‌ من‌ تو را مي‌شناسم. تحفه! نه‌ مي‌شناسم‌ نه‌ دلم‌ مي‌خواهد بشناسم. همان‌جا كه‌ هستي‌ بتمرگ‌ و تو خودت‌ باش. هيچ‌چيزي‌ را عوض‌ نمي‌كند. من‌ خودم‌ آن‌ چيزي‌ را كه‌ بايد بدانم‌ مي‌دانم. اين‌ را هم‌ مي‌دانم‌ كه‌ بودار است!»

پيرمرد از دم‌ پنجره‌ كنار رفت‌ و از اتاق‌ انتظار خارج‌ شد.

يك‌ دقيقه‌ بعد برگشت، سيگاري‌ را در چوب‌ سيگار گذاشته‌ و روشن‌ كرده‌ بود و انگار حالش‌ جا آمده‌ بود. كنار زن‌ نشست.

گفت: «كبريت‌ پيدا كردم، آنجا بود، يك‌ قوطي‌ كبريت‌ درست‌ لب‌ جدول. لابد از دست‌ يكي‌ افتاده‌ بود.»

زن‌ گفت: «تو همه‌اش‌ شانس‌ مي‌آوري. اين‌ تو زندگي‌ تو يك‌ امتياز است. هركس‌ هم‌ نمي‌دانست. من‌ از اين‌ موضوع‌ خبر داشتم. شانس‌ تو زندگي‌ خيلي‌ مهم‌ است.» نگاهي‌ به‌ ميس‌ دنت‌ انداخت‌ و گفت: «دختر خانم، شرط‌ مي‌بندم‌ كه‌ تو توي‌ زندگي‌ات‌ به‌ اندازه‌ي‌ سهمت‌ سعي‌ و خطا داشته‌اي. مي‌دانم‌ كه‌ داشته‌اي. قيافه‌ات‌ داد مي‌زند. اما نمي‌خواهي‌ حرف‌ بزني. خوب، خيلي‌ خوب، حرف‌ نزن. بگذار ما حرف‌ بزنيم. پا به‌ سن‌ مي‌گذاري. آن‌وقت‌ حرف‌ براي‌ گفتن‌ پيدا مي‌كني. صبر كن‌ هم‌سن‌ من‌ شوي. يا هم‌سن‌ او.»  با انگشت‌ شست‌ به‌ پيرمرد اشاره‌ كرد. «كار خداست. خودش‌ به‌ سراغ‌ تو مي‌آيد. وقتش‌ كه‌ برسد مي‌آيد. لازم‌ نيست‌ دنبالش‌ بروي. خودش‌ پيدا مي‌كندت.»

ميس‌ دنت‌ از روي‌ نيمكت‌ بلند شد و كيف‌ دستي‌اش‌ را برداشت‌ و به‌ طرف‌ شير آبخوري‌ رفت. از شير آب‌ نوشيد و برگشت‌ و نگاهشان‌ كرد. پيرمرد سيگارش‌ را تمام‌ كرده‌ بود. ته‌ مانده‌ي‌ سيگار را از روي‌ چوب‌ سيگار برداشت‌ و آن‌ را زير نيمكت‌ انداخت. چوب‌ سيگار را كف‌ دست‌ خود تكاند. بعد توي‌ سوراخ‌ آن‌ فوت‌ كرد و بعد آن‌ را توي‌ جيب‌ پيراهن‌اش‌ گذاشت. حالا او هم‌ به‌ ميس‌ دنت‌ نگاه‌ مي‌كرد. چشم‌ به‌ او دوخت‌ و همراه‌ زن‌ منتظر ماند. ميس‌ دنت‌ خودش‌ را جمع‌وجور كرد كه‌ حرف‌ بزند. نمي‌دانست‌ از كجا شروع‌ كند، اما فكر كرد شايد از هفت‌تيري‌ بگويد كه‌ توي‌ كيف‌ دارد. شايد هم‌ به‌ آن‌ها مي‌گفت‌ كه‌ آن‌ شب‌ چيزي‌ نمانده‌ بود كه‌ مردي‌ را بكشد.

اما در همان‌ لحظه‌ صداي‌ قطار را شنيدند. اول‌ صداي‌ سوت‌ قطار آمد، بعد صداي‌ چرخ‌هاي‌ آن. بعد هم‌ صداي‌ زنگ‌ خطر كه‌ وقتي‌ مستحفظِ‌ خط‌آهن‌ در تقاطع‌ پايين‌ مي‌آيد، به‌ گوش‌ مي‌رسد. زن‌ و پيرمرد از روي‌ نيمكت‌ بلند شدند و به‌ طرف‌ در حركت‌ كردند. پيرمرد در را براي‌ همراه‌ خود باز كرد و بعد لبخندي‌ زد و با انگشت‌ به‌ ميس‌ دنت‌ تعارف‌ كرد كه‌ جلوتر از او برود. ميس‌ دنت‌ كيف‌ را جلو خود گرفت‌ و به‌ دنبال‌ زن‌ بزرگتر رفت.

قطار يك‌ بار ديگر سوت‌ خود را دميد و از سرعت‌ خود كاست‌ و در ايستگاه‌ متوقف‌ شد. چراغ‌ كابين‌ لكوموتيو روي‌ ريل‌ها مي‌افتاد. دو واگن‌ كه‌ اين‌ قطار كوچك‌ را تشكيل‌ مي‌داد، روشن‌ روشن‌ بود و اين‌ سه‌ نفر روي‌ سكوي‌ راه‌آهن‌ مي‌ديدند كه‌ قطار خالي‌ است. اما اين‌ قضيه‌ آن‌ها را خيلي‌ متعجب‌ نكرد. در واقع‌ اگر در قطار مسافر زيادي‌ مي‌ديدند بايد تعجب‌ مي‌كردند.

يكي‌ دو مسافر توي‌ واگن‌ها از پنجره‌ به‌ بيرون‌ نگاه‌ كردند و به‌ نظرشان‌ خيلي‌ غريب‌ آمد كه‌ اين‌ آدم‌ها را روي‌ سكو مي‌ديدند كه‌ اين‌ وقت‌ شب‌ خود را آماده‌ مي‌كنند كه‌ سوار قطار شوند. چه‌ كاري‌ آن‌ها را بيرون‌ كشيده‌ است؟ اين‌ ساعت‌ وقتي‌ بود كه‌ مردم‌ به‌ فكر خوابيدن‌ مي‌افتند. آشپزخانه‌ي‌ خانه‌هاي‌ بالاي‌ تپه‌ي‌ پشت‌ ايستگاه‌ تميز و مرتب‌ بود، ماشين‌هاي‌ ظرفشويي‌ چند ساعتي‌ مي‌شد كه‌ از چرخش‌ افتاده‌ و همه‌ چيز مرتب‌ سر جاي‌ خودش‌ قرار گرفته‌ بود. چراغ‌هاي‌ خواب‌ اتاق‌ خواب‌ بچه‌ها روشن‌ بود. يكي‌ دو دختر نوجوان‌ شايد هنوز رُماني‌ مي‌خواندند و موقع‌ خواندن‌ حلقه‌اي‌ از موي‌ خود را با انگشت‌ بازي‌ مي‌دادند. اما تلويزيون‌ها خاموش‌ بود. زن‌ و شوهرها خود را براي‌ شب‌ آماده‌ مي‌كردند. پنج‌ شش‌ مسافر قطار در واگن‌ها از پنجره‌ نگاه‌ مي‌كردند و مانده‌ بودند كه‌ اين‌ سه‌ نفر در سكو چه‌ مي‌كنند.

زني‌ ميان‌سال‌ را ديدند كه‌ آرايش‌ غليظي‌ داشت‌ و دامن‌ بافتني‌ گلي‌ رنگي‌ پوشيده‌ بود و از پله‌ها بالا آمد. پشت‌ سرش‌ زني‌ جوان‌تر آمد با بلوز و دامن‌ تابستاني‌ كه‌ كيف‌دستي‌اش‌ را محكم‌ در دست‌ گرفته‌ بود. پشت‌ سر آن‌ها پيرمردي‌ آمد كه‌ به‌ آرامي‌ حركت‌ مي‌كرد و مغرورانه‌ گام‌ برمي‌داشت، پيرمرد موي‌ سفيدي‌ داشت‌ و كراوات‌ سفيد زده‌ بود اما كفش‌ به‌پا نداشت. بالطبع‌ مسافران‌ خيال‌ مي‌كردند اين‌ سه‌ نفر كه‌ سوار مي‌شوند با هم‌ هستند و اطمينان‌ داشتند كه‌ كار اين‌ سه‌ نفر هر چه‌ بوده‌ آخر و عاقبت‌ خوشي‌ نداشته‌ است. اما مسافران‌ در طول‌ زندگي‌شان‌ چيزهاي‌ عجيب‌ و غريب‌تر از اين‌ زياد ديده‌ بودند. مي‌دانستند دنيا پر است‌ از آدم‌هاي‌ جورواجور و كارهاي‌ گوناگون. اين‌ يكي‌ خيلي‌ هم‌ بد نبود. به‌ همين‌ دليل‌ ديگر به‌ آن‌ سه‌ نفر فكر نكردند كه‌ از راهرو گذشتند و جا گرفتند. زن‌ و پيرمرد سفيدمو كنار هم‌ و زن‌ جوان‌ كيف‌ به‌ دست‌ چند صندلي‌ عقب‌تر. مسافران‌ به‌ ايستگاه‌ خيره‌ شدند و به‌ فكر كار و بار خودشان‌ فرو رفتند، همان‌ چيزهايي‌ كه‌ پيش‌ از رسيدن‌ به‌ ايستگاه‌ مشغول‌شان‌ كرده‌ بود.

مأمور ايستگاه‌ نگاهي‌ به‌ ريل‌ انداخت، بعد برگشت‌ و به‌ مسيري‌ كه‌ قطار از آن‌ آمده‌ بود نگاه‌ كرد. دستش‌ را بالا آورد و با فانوس‌ به‌ لكوموتيوران‌ علامت‌ داد. راننده‌ي‌ قطار منتظر همين‌ بود. دستگيره‌ را چرخاند و اهرمي‌ را خواباند. قطار به‌ راه‌ افتاد. ابتدا به‌ آهستگي‌ حركت‌ كرد و بعد سرعت‌ گرفت. تندتر و تندتر رفت‌ و باز ديگر با سرعت‌ از حومه‌ي‌ تاريك‌ شهر گذشت.

واگن‌هاي‌ روشن‌ آن‌ بر كف‌ جاده‌ نور مي‌انداخت.

 



 
 
 


تاريخ : 88/04/19 | 15:43 | نویسنده : jamin
برگردان: آسو حيدري

مزه عشق / داستانی از جان کولیر


 آلن اوستن، مثل يك بچه گربه ناآرام، از پله هاي تاريك حوالي خيابان پِل كه قيژ قيژ صدا مي‌كردند، بالا رفت. چند دقيقه‌اي توي پاگرد كم نور ايستاد  و دور و بر را پائيد  و اسمي را كه خيلي نامشخص روي يكي از درها نوشته شده بود پیدا کرد.

همان‌طور كه بهش گفته بودند، در را هُل داد و اتاق كوچكي ديد كه غير از يك ميز نهار خوري قديمي، يك صندلي راحتي و يك صندلي معمولي، مبلمان ديگري نداشت. روي يكي از ديوارهاي زرد رنگ، دو تا قفسه بود كه سر هم، دوازده تایي بطري و شيشه توش بود.

پيرمردي روي صندلي راحتي نشسته بود و روزنامه مي‌خواند. آلن بدون معطلي كارتي را كه بهش داده بودند، دستش داد. پيرمرد خيلي مودبانه گفت: «بفرماييد بنشينيد آقاي اندرسون. از آشنايتون خوشبختم.»

آلن پرسيد: «واقعيت داره شما معجوني داريد كه...ام... معجزه مي‌كنه؟»

پير مرد پاسخ داد: «آقاي عزيز من تو اين تجارت سهم عظيمي ندارم... من معجون ملين يا معجوني كه باعث بشه دندون در بياد نمي‌فروشم... اما همون‌طور كه هست، متنوعه. فكر نمی‌‌كنم هيچ كدوم از چيـزهائي كه مي‌فروشم اثري فراتر از اينكه بشه دقيقاً معمولي توصيفش كرد، داشته باشه.»

 آلن شروع كرد:«خوب، راستش رو بخوايد...»

پيرمرد دستش را طرف يكي از شيشه‌هاي قفسه برد و بين كلام پسر گفت:«مثلاً همين‌جا. اين معجونيه كه مثل آب بيرنگه، تقريباً بدون طعمِ و وقتي توي قهوه، شير، شراب و هر نوشيدني ديگه‌اي ريخته مي‌شه، اصلاً احساس نمي‌شه. وتوي هيچ نوع كالبد شكافي هم تشخيص داده نمي‌شه.»

آلن كه خيلي ترسيده بود، گفت: «منظورتون اينه كه سمه؟»

پيرمرد با بي‌تفاوتي گفت: «دوست داري اسم‌شو دستكش پاك كن بذار. شايد دستكش هم پاك بكنه. من هيچوقت امتحانش نكردم. ممكنه يكي بگه اين زندگي پاك كنِ. زندگي هم گاهي نياز به پاك شدن داره»

آلن گفت: « نه! من اصلاً از اين جور چيزها نمي‌خوام.»

پيرمرد گفت: « احتمالاً اين هم دقيقاً همين طوره. مي‌دوني قيمتش چنده؟ براي يك قاشق چاي خوري، كه كافي هم هست، پنج هزار دلار مي‌خوام نه كمتر. حتي يك پني هم تخفيف نمي‌دم.»

آلن با نگراني گفت: «اميدوارم همه معجون‌هاتون به اين گروني نباشن.»

پيرمرد گفت: «نه عزيزم. مثلاً اصلاً خوب نيست كه يه شربت عشق اينقدر گرون باشه. جوان‌هائي كه شربت عشق مي‌خوان به ندرت پنج هزار دلار پول دارن. اگه داشتن احتياجي به شربت عشق نداشتن.»

آلن گفت: «خب، خدا رو شكر.»

پيرمرد گفت: «من قضيه رو اينطوري  نگاه مي‌كنم. با يه دونه، مشتري رو راضي نگه دار، وقتي احتياج داشته باشه براي گرفتن بعدي هم مي‌آد. حتي اگه گرون‌تر هم باشه. حتي اگه لازم باشه بخاطرش پس انداز مي‌كنه.»

آلن گفت: «پس شما واقعاً شربت عشق مي‌فروشيد؟»

پيرمرد دستش را براي برداشتن يك شيشه ديگر دراز كرد و گفت: «اگه شربت عشق نمی‌‌فروختم، كه بقيه چيزها رو هم بهت نمي‌گفتم. آدم فقط وقتي توي موقعيتی‌يه كه مجبوره، مي‌تونه تا اين حد اعتماد كنه.»

آلن گفت: «و اين شربت‌ها...م...فقط...فقط...»

پيرمرد گفت:«نه. اثرشون دائميِ و خيلي بيشتر از هيجان‌هاي موقت هم قوی‌یه. اما شامل اون هم مي‌شه. اثرش زياد، موثر و ازليِ.»

آلن سعي مي‌كرد متفكر و بي‌تفاوت به نظر برسد. گفت: «عجب! چقدر جالب.»

پيرمرد گفت: « البته بُعد معنويش را هم در نظر بگير.»

آلن گفت: «بله البته. اينكار رو مي‌كنم.»

پيرمرد گفت: «اين شربت بي‌تفاوتي رو با وقف شدن جايگزين مي‌كنه و بجاي تحقير، تحسين مي‌آره. مقدار خيلي كمي رو به بانوي جوان بده_ تو آب پرتقال، سوپ، يا نوشابه مزه‌ش حس نمي‌شه_ و بعد هر قدر هم شاد و بي‌خيال باشه كاملاً تغيير مي‌كنه. ديگه هيچي نمي‌خواد بجز خلوت و تو.»

آلن گفت: «باورم نمي‌شه! خيلي به مهموني علاقه داره.»

پيرمرد گفت: «ديگه خوشش نمي‌آد. مي‌ترسه توي مهموني‌ها دخترهاي خوشگل ببيني.»

آلن با ذوق پرسيد: «يعني حسود مي‌شه؟ بخاطر من؟»

-بله. مي‌خواد كه همه چيز و همه كسِ تو باشه.

-اون همين الان هم همه كس منه. ولي اعتنا نمي‌كنه.

-اعتنا مي‌كنه. وقتي از اين بخوره. بلافاصله اعتنا مي‌كنه، تو تنها محبوب زندگيش مي‌شي.

آلن داد زد: «معركه ست!»

پيرمرد گفت: «بعد مي‌خواد از همه كارهات سر در بياره. هر چي كه توي روز برات اتفاق مي‌افته رو مي‌خواد بدونه. كلمه به كلمه شو. دلش مي‌خواد بدونه به چي فكر مي‌كني، چرا لبخند مي‌زني، چرا سرحال نيستي.»

آلن فرياد زد: «اين عشقه!»

پيرمرد گفت: «بله. با چه دقتي ازت مراقبت خواهد كرد! هيچوقت نمي‌ذاره خسته بشي، تو جاي نامرتب بشيني، يا غذات آماده نباشه. اگه يه ساعت دير كني، وحشت مي‌كنه. فكر مي‌كنه كشته شدي يا يه پري تو رو ازش دزديده.»

آلن كه از ذوق دست و پايش را گم كرده بود، گفت: «به سختي مي‌تونم دايانا رو اينطوري مجسم كنم.»

پيرمرد گفت: «لازم نيست از قوه تخيل استفاده كني. و به هر حال، چون هميشه حوري هائي هم دور و برمون وجود دارن، اگه به هر ترتيب تو چنگشون هم افتادي، بعدها، دچار لغزش شدي، لزومي نداره نگران بشي. اون تو رو خواهد بخشيد، بالاخره. البته به شدت لطمه مي‌خوره، ولي تو رو خواهد بخشيد... در نهايت.»

آلن با غضب گفت: «همچين چيزي اتفاق نخواهد افتاد.»

پيرمرد گفت: «البته. ولي اگر بيفته هم جاي نگراني نداره.  هيچوقت ازت جدا نمي‌شه. نه! و البته خودش هيچوقت يه ذره هم...كمترين ناراحتي  رو برات به وجود نمي‌آره.»

آلن گفت: «و قيمتش چنده اين معجون خارق العاده؟»

پيرمرد گفت: «اين به اندازه اون دستكش پاك كن، يا همون زندگي پاك كن، اون اسمي كه من بعضي وقت‌ها روش ميذارم، گرون نيست. نه. اون پنج هزار دلاره، بدون يك پني تخفيف. آدم بايد سنش از تو بيشتر باشه كه تو اين كارها بيفته. بايد بخاطرش كلي پول جمع كني.»

آلن گفت: «و شربت عشق؟»

پيرمرد كشو ميز آشپزخانه را باز ‌كرد و بطري كوچكي كه نسبتاً كثيف به نظر مي‌رسيد، درآورد وگفت: «بله اين. اين فقط يه دلاره.»

آلن پيرمرد را نگاه مي‌كرد. پیرمرد  داشت بطري را پر مي‌كرد. گفت: « نمي‌تونم بگم چقدر ازتون ممنونم.»

پيرمرد گفت: «من دوست دارم در حق مشتري‌هام لطف كنم. بعدها برمي‌گردن. زماني كه نسبتاً اوضاع‌شون بهتر شده و مي‌خوان چيزهاي گرون‌تر بخرن. بفرماييد. اثرش رو خودتون خواهيد ديد.»

آلن گفت: «باز هم ممنونم. خدا نگهدار.»

پيرمرد گفت: « به اميد ديدار.»   




تاريخ : 88/04/19 | 15:31 | نویسنده : jamin
برگردان: سودابه اشرفی

در باغ جان باختگان امریکای شمالی / داستانی از «توبایس وولف»


مری در جوانی شاهد از دست دادن شغل مردی هوشمند و خلاق بود- او شغلش را به دلیل ابراز نظراتی که برای هیات امنای کالجی که هر دو در آن تدریس می‌کردند برخورنده بود، از دست داد. مری با نظرات او موافق بود اما تومار اعتراضی او را امضا نکرد. از هر چه بگذریم مری خودش به خاطر استاد بودن، زن بودن و تاریخ شناس بودن مورد محاکمه بود.
مری حواسش جمع بود. او قبل از تدریس هر کلاس، مطالب را با آوردن استدلال‌ها و حرف‌های دیگران، نویسندگان تایید شده، روی کاغذ می‌آورد و سخت مراقب بود چیزی نگوید که مبادا باعث دردسرش شود. افکارش را برای خود نگه می‌داشت و کلمات برای بیان افکارش بی آن که کاملن محو شوند با گذشت زمان کم رنگ می‌شدند، دور و کوچک می‌شدند، نقطه های مضطرب، مثل پرندگانی در حال پرواز به دورها.
وقتی که دپارتمان کندووار به دسته‌ها و باندها تبدیل می‌شد او سرش به کار خودش بود و وانمود می‌کرد که نفرت آدم‌ها از یکدیگر را نمی‌بیند. برای این که بی‌قید و کسل کننده به نظر نیاید از راه های ساده‌ای تظاهر به متفاوت بودن می‌کرد. شروع کرد به بازی بولینگ که بعدها خیلی هم از آن خوشش آمد. بعد جامعه‌ی علاقه‌مندان ریچارد سوم کالج برندن را با هدف احیای نام نیک او بنیان گذاشت. شروع کرد به از بر کردن کلیشه‌های خنده دار از روی نوارها و جک‌های توی کتاب‌ها. وقتی جک می‌گفت همکارانش با نارضایتی غر می‌زدند اما مری اهمیتی نمی‌داد و بعد از مدتی همین غر و لند کردن‌ها دلیل اصلی جک گفتن‌های او شد. اصلن همین مساله باعث اشتیاق او به ابراز وجود می‌شد. در واقع هیچ کس در کالج به اندازه‌ی مری ایمن نبود. او از خودش یک چیز نهادینه می‌ساخت مثل یک رسم یا سمبل خوش یمن برای کالج.
هر از گاهی با خودش فکر می‌کرد که نکند بیش از حد محافظه کاری می‌کند. چیزهایی که می‌گفت و می‌نوشت به نظرش بی بو و خاصیت و سطحی می‌آمد مثل این که کسی آن‌ها را چلانده و عصاره‌اشان را گرفته باشد. یک روز که داشت با استاد قدیمی تری صحبت می‌کرد تصویر خودش را در شیشه‌ی پنجره دید: به طرف استاد یله شده و سرش را طوری چرخانده بود که انگار گوشش درست جلو دهان او بود. این تصویر حالش را به هم زد. سال‌ها بعد وقتی که مجبور شد سمعک بگذارد با خودش فکر کرد شاید سنگینی گوشش نتیجه این بوده که همیشه سعی داشته گوش کند ببیند دیگران چه می‌گویند.
در نیمه دوم سال پانزدهمی که مری در کالج برندن درس می‌داد رییس کالج همه‌ی استادان و دانشجویان را در نشستی جمع آورد و اعلام کرد که کالج ورشکست شده و از سال آینده دیگر قادر به پذیرفتن دانشجو نیست- این که او هم مثل بقیه شوکه شده است و گزارش بخش مالی همین امروز صبح روی میزش گذاشته شده. به نظر می‌رسد که مدیر مالی برندن در یک پیش بینی غلط همه‌ی سرمایه‌ی کالج را از دست داده است. رییس کالج می‌خواست شخصن این خبر را به آن ها بدهد قبل از این که روزنامه‌ها بدهند. او بی‌خجالت گریست. حتا دانشجویان و استادان هم، به جز یک عده دانشجوی بدبین دماغ سر بالا که از وضع تحصیلی‌اشان راضی نبودند.
مری نمی توانست کلمه‌ی "پیش بینی" را از ذهنش بیرون کند. معنی آن حدس زدن بود- وقتی که راجع به پول و قمار حرف می‌زنیم. چطور کسی می‌تواند کالجی را قمار کند؟ چطور و چرا؟ چرا کسی جلوش را نگرفته بود؟ برای او، مثل این بود که این جریان در دورانی دیگر اتفاق افتاده باشد، انگار زمین دار مستی همه‌ی برده هایش را در قمار باخته باشد.
او برای گرفتن شغل در کالج‌های دیگر اقدام کرد. پیشنهاد شغلی در یک کالج جدید تجربی در اورگان دریافت کرد. این تنها پیشنهادی بود که دریافت کرد و مجبور شد آن را بپذیرد.
این کالج، یک ساختمان بیشتر نبود. صدای زنگ تمام مدت می‌آمد. قفسه‌های خصوصی دانشجویان راهرو را تقسیم بندی کرده بودند و در هرگوشه‌ای یک آب سرد کن پر سر و صدا کار گذاشته شده بود. روزنامه‌ی دانشگاه دو بار در ماه منتشر می‌شد آن هم روی کاغذ پلی‌کپی که باعث می‌شد روزنامه دائم خیس به نظر بیاید. کتابخانه که درست کنار اتاق ارکستر موسیقی کالج قرار داشت نه کتاب داشت و نه کتابدار. اما خب مناظر اطراف خیلی قشنگ بود و اگر باران می‌گذاشت مری می‌توانست از آن‌ها خیلی لذت ببرد. ریه‌هایش دچار مشکلی شده بود که هیچ یک از دکترها نمی‌توانستند سر علت آن با هم توافق کنند. رطوبت هوا هم بدترش می‌کرد. سمعک‌هایش در روزهای بارانی فشرده می‌شدند.  دیگر برای حرف زدن با مردم شوقی نداشت چون دائم باید نگران در آوردن جعبه ی کنترل سمعک هایش و کوبیدن آن‌ها روی رانش می‌بود.
تقریبن هر روز باران می‌آمد. وقتی هم که باران نمی‌آمد هوا یا ابری بود یا در حال صاف شدن. زمین از لای علف‌ها برق می‌زد و موقع رگبار شعاع نور زردی از آن به بالا پخش می‌شد.
زیر زمین خانه‌ی مری پر از آب بود. دیوارهایش طبله کرده بود و پشت یخچال فضولات قورباغه پیدا کرد. احساس می‌کرد کم کم زنگ می‌زند درست مثل آن ماشین‌هایی که مردمِ دور و بر، روی تلی از چوب پارک می‌کردند. مری می‌دانست که همه در حال مرگند اما به نظر می‌رسید خودش دارد از بقیه سریع‌تر می‌میرد.
او بی هیچ موفقیتی هم چنان دنبال یک شغل جدید می‌گشت تا این که در سال سوم اقامتش در اورگان در یک روز پاییزی نامه‌ای از طرف زنی به نام لوئیز که او هم قبلن در کالج برندن درس می‌داد دریافت کرد. لوئیز کتاب موفقی در باره ی بندیکت آرنولد نوشته بود و حالا در دانشگاه معروفی در ایالت نیویورک کار می‌کرد. او برای مری نوشته بود که یکی از همکارانش در پایان امسال بازنشسته می‌شود و آیا او علاقه دارد جایش را بگیرد یا نه؟
این نامه مری را متعجب کرد. لوئیز همیشه فکر می‌کرد که خودش یک تاریخ شناس محشر است اما دیگران به هیچ دردی نمی‌خورند. هیچ خبر نداشت که در مورد او متفاوت فکر می‌کند. لوئیز زیاد به زندگی دیگران اهمیتی نمی‌داد. کسی که هروقت نام دیگران پیش کشیده می‌شد طوری نفسش را در سینه حبس می‌کرد که انگار چیزهایی می‌داند که به خاطر دوستی نمی‌تواند به زبان بیاورد.
مری بی هیچ انتظاری سابقه‌ی کار و نسخه‌ای از هر دو کتابش را برای او فرستاد. مدت کوتاهی بعد لوئیز از طرف هیات استخدامی‌ای که خود او جرئی از آن بود به مصاحبه دعوتش کرد: "البته زیاد هم خوش بین نباش!"
مری گفت: "البته که نه!" اما با خودش فکر کرد: چرا نه؟ اگر نمی‌خواستند استخدامش کنند بیخودی خرج رفت و آمدش برای مصاحبه را که نمی‌دادند. او مطمئن بود مصاحبه‌ی موفقیت آمیزی انجام خواهد داد. حتما کاری خواهد کرد که از او خوششان بیاید یا حداقل بدشان نیاید.
موقع مطالعه در باره‌ی منطقه ی دانشگاه و تاریخش حسی آشنا به او دست داده بود انگار که با آن منطقه از قبل آشنایی داشته باشد. و وقتی که هواپیما فرودگاه پورتلند را ترک کرد و از طرف شرق وارد ابرها شد  احساس کرد که به خانه‌اش باز می‌گردد. این احساس با او ماند و تا موقع فرود قوی تر هم شد. سعی کرد آن را در راه فرودگاه سیراکوس به کالج ، یک ساعتی آنجا، برای لوئیز توضیح بدهد: انگار که دژاوو!
لوئیز گفت "دژاوو یه خیال مسخره‌ست. عدم تعادل شیمیایی مغزه."
"ممکنه، اما به هرحال من این احساسو دارم."
"حالا دیگه خیلی جدی نشو با ما. این لباس به تن تو گشاده. همون خود با مزه‌ی حاضرجواب قدیمی‌ت باش. حالا واقعن بگو من چه شکلی شدم؟"
شب شده بود و این قدر روشن نبود که بشود صورت لوئیز را به خوبی دید. در فردوگاه به نظر لاغر و رنگ پریده و عصبی آمده بود. مری را به یاد کتابی که می‌خواند انداخت. به یاد جنگجویان ایراکوی که برای رسیدن به کشف و شهود روزه می‌گرفتند. لوئیز آن شکلی شده بود اما حتمن نمی‌خواست این را بشنود. مری به او گفت:"به نظر عالی می‌رسی."
لوئیز گفت:"دلیل داره." و ادامه داد:"یه معشوق پیدا کردم. تمرکزم زیاد شده. انرژی‌م بالا رفته، بیست کیلو هم وزن کم کردم. احساس می‌کنم که آب و رنگی هم زیر پوستم رفته اما خب این می‌تونه به خاطر هوا هم باشه. به تو هم این پیشنهاد رو می‌کنم اما خب تو احتمالن اونو رد می‌کنی."
مری نمی‌دانست به لوئیز چه بگوید. گفت که او حتمن بهتر می‌داند اما انگار این جواب کافی نبود. "ازدواج سازمان خیلی خوبیه." بعد اضافه کرد:"اما خب کی می‌خواد توی یه سازمان زندگی کنه؟"
لوئیز دندان قروچه‌ای رفت و گفت:"من تو رو می شناسم و می‌دونم همین الان داری فکر می‌کنی پس تد چی؟ بچه ها چی؟ واقعیت اینه که اونا خیلی خوب با این مساله کنار نیومدن. تد تبدیل شده به یه مرد غرغرو."
کیفش را داد دست مری و گفت:"دختر خوبی باش و اگر ممکنه یه سیگار برام روشن کن. می‌دونم گفته بودم که ترک کردم اما این ماجرای اخیر خیلی اذیتم کرده و فکر می‌کنم دوباره سیگارو شروع کردم."
حالا از میان تپه‌ها می‌گذشتند، در جاده‌ای باریک و به طرف شمال. درخت‌های بلند، بالای سرشان خم شده بودند. به بالای تپه که رسیدند مری در اطرافش جنگلی سیاه رنگ را زیر آسمان بنفش تیره دید. چند چراغ بیشتر روشن نبود و همین تاریکی را عمیق تر می‌کرد.
لوئیز داشت می‌گفت: "تد موفق شده بچه‌ها رو کاملن از من دور کنه. هیچ کدوم حرف حساب سرشون نمی‌شه. در واقع اصلن حاضر نیستند راجع به این موضوع حرف بزنن. خیلی مسخره به نظر می‌رسه با توجه به این که من تمام این سال‌ها سعی کردم بهشون آموزش بدم که مسائل رو از دید دیگران هم ببینند. اگر فقط قبول می‌کردند جاناتان رو ملاقات کنند می‌دونم که نظرشونو عوض می‌کردند. اما اصلن نمی‌خوان حرفشو بزنن. جاناتان، معشوقم رو می‌گم."
مری سرش را تکان داد و گفت: "فهمیدم."
سر یک پیچ که رسیدند دو تا آهو روبروی چراغ‌های ماشین پیدایشان شد. چشم های‌شان برق زد و عضلات ران های‌شان برجسته شد. مری می‌توانست لرزش آن‌ها را در موقع عبور ماشین ببیند. گفت:"آهوها،"
لوئیز گفت: "نمی‌دونم. واقعن نمی‌دونم. انگار هرکاری می‌کنم کافی نیست. اما دیگه حرف راجع به من بسه. بیا راجع به تو حرف بزنیم. نظرت راجع به آخرین کتاب من چیه؟"
غش غش خندید و با انگشتانش روی فرمان ضرب گرفت. "خدای من، چقدر این جک رو دوست دارم. اما جدی می‌گم از خودت بگو. باید برق ازت پریده باشه وقتی برندن رو بستن."
"سخت بود. زندگی آسون نبوده اما خب لابد وقتی این کارو بگیرم همه چیز درست می‌شه."
"اقلن تو کار داری. باید از جنبه‌ی مثبتش نگاه کنی."
"سعی می‌کنم."
"به نظر افسرده می‌رسی. امیدوارم نگران مصاحبه‌ات نباشی یا حتا ارائه‌ی موضوعت. نگرانی کمکی بهت نمی‌کنه. خوشحال باش."
"ارائه‌ی موضوع؟ چه ارائه‌ی موضوعی؟"
"یه موضوعی که باید توی کلاس بعد از مصاحبه‌ی فردا ارائه بدی. مگه بهت نگفتم؟ Mea culpa,  عزیز، Mea maxima   culpa تازگی‌ها خیلی فراموشکار شدم."
"حالا چه کار باید بکنم؟"
"خونسرد باش. یه موضوعی رو انتخاب کن درجا."
"درجا؟"
"می دونی دیگه. دهنتو باز کن هرچی اومد بگو. فی البداهه."
"اما من همیشه درس رو از قبل آماده می‌کردم."
"خیلی خب. من می‌گم چکار بکن. سال گذشته مقاله‌ای نوشتم در مورد مارشال پلن اما هیچ وقت حوصله نکردم چاپش کنم. می‌تونی اونو بخونی."
درس دادن چیزی که نوشته‌ی لویئز بوده اول به نظرش خیلی بد آمد. اما بعد یادش آمد که این همان کاری‌ست که سال‌ها کرده و حالا موقع مبادی اصول شدن نیست. گفت: "متشکرم واقعن قدردانی می‌کنم."
لویئز گفت: "رسیدیم." و ماشین را کنار میدانی که تعدادی کلبه اطراف آن قرار داشت پارک کرد. چراغ دوتا از کلبه‌ها روشن بود و دود از دودکش های‌شان بیرون می‌آمد.
"اینجا دفتر اطلاعاته. خود کالج دو مایل اون ورتره."
به پایین جاده اشاره کرد. "دعوتت می‌کردم شب را بیایی خونه‌ی من اما من خودم دارم می‌رم امشب پیش جانانان- و تد هم این روزها میزبان خیلی خوبی نیست. اگر ببینیش واقعن نمی‌شناسیش."
ساک مری را از صندوق عقب برداشت و از پله‌های کلبه‌ی تاریکی بالا رفت. "ببین، هیزم هم برات آوردن. تو فقط باید روشنشون کنی." بعد دست به سینه وسط اتاق ایستاد و مری را تماشا کرد که کبریت روشن را زیر هیزم‌ها می‌گرفت."بفرما، چشم به هم بزنی گرم شدی. خیلی دوست دارم باهات بمونم و گپ بزنم اما نمی‌تونم. بگیر خوب بخواب. صبح می‌بینمت."
مری در چهارچوب در ایستاد و برای لوئیز در حالی که ماشین را راه می‌انداخت دست تکان داد. از زیر لاستیک‌های ماشین خاک بلند می‌شد. نفس عمیقی کشید تا هوا را امتحان کند.  صاف و تمیز بود. می‌توانست ستاره‌ها و خط نوری که از میان آن‌ها می‌گذشت را ببیند.
هنوز هم در مورد خواندن مقاله‌ای که در واقع متعلق به لوئیز بود احساس راحتی نمی‌کرد. این اولین تقلب کاملش خواهد بود. عوضش می‌کرد. برایش افت داشت. چقدر؟ نمی‌دانست. اما چه می‌توانست بکند. مطمئنن بود نمی‌توانست "درجا از خودش بسازد." ممکن بود واژه‌ها نیایند. آن وقت چه؟ مری از سکوت می‌ترسید. وقتی به سکوت فکر می‌کرد احساس غرق شدن می‌کرد. انگار سکوت، آبی بود که نمی‌توانست در آن شنا کند.
شانه‌ها را در کتش فرو برد و با خود گفت: "باید این کارو بگیرم." جنس کتش کشمیر بود و در تمام مدتی که در اورگان به سر می‌برد آن را نپوشیده بود. مردم اورگان تظاهر را دوست نداشتند و آنجا به جز بلوز پندلتون و البته بارانی چیز دیگری نمی‌شد پوشید. گونه‌هایش را به یقه‌ی کت مالید و به تابش ماه نقره‌ای از میان شاخه‌های سیاه و لخت یک درخت، خانه‌ای سفید با پرده‌های سبز، و ریزش برگ‌های سرخ در آسمانی آبی فکر کرد.
چند ساعت بعد لوئیز بیدارش کرد. نشسته بود روی لبه‌ی تخت و در حالی که فین‌فین می‌کرد شانه‌های او را تکان می‌داد. وقتی مری از او پرسید چه خبر شده، گفت: "نظرت رو راجع به یه چیزی می‌خوام. خیلی برام مهمه. به نظر تو من لطافت زنانه دارم؟"
مری بلند شد نشست. "نمی‌تونستی صبر کنی؟"
"نه."
"لطافت زنانه؟"
لوئیز سرش را تکان داد.
مری گفت:"تو خیلی زیبایی. و می‌دونی که چطوری به خودت برسی."
لوئیز در اتاق مشغول قدم زدن شد."اون حرومزاده." برگشت آمد کنار مری ایستاد. "بیا تصور کنیم یه نفر گقته که من اصلن طنز سرم نمی‌شه. تو موافقت می‌کنی؟"
"توی بعضی چیزها. منظورم اینه که چرا، تو شوخی سرت می‌شه."
"منظورت چیه، مثلن کجاها؟"
"مثلن اگر بشنوی که یک نفر به طور غیر طبیعی و عجیبی، مثلن در انفجار سیگار کشته شده، خنده‌ات می‌گیره. تو می‌فهمی که این یه موضوع خنده داره."
لوئیز خندید. مری گفت:"منظورم این بود."
لوئیز گفت:"یا مسیح،" و به خندیدن ادامه داد. "حالا نوبت منه که یه چیزی راجع به تو بگم."
مری گفت:"ول کن، لوئیز."
لوئیز گفت: "فقط یه چیز کوچولو."
مری منتظر شد.
لوئیز گفت: "داری می‌لرزی. من می‌خواستم بگم که... اه ولش کن. گوش کن، می‌تونم روی کاناپه بخوابم؟"
"بخواب."
"مطمئنی که اشکالی نداره؟ فردا روز طولانی‌ای در پیش داری." افتاد روی کاناپه و کفش‌هایش را به طرفی پرت کرد. فقط داشتم می‌گفتم که باید روی ابروهات خط ابرو بکشی. یه جورایی کم رنگ شدند و ناجورند."
هیچ کدام شان نخوابیدند. لوئیز تمام شب سیگار با سیگار روشن کرد و مری مشغول تماشای سوختن هیزم‌ها بود. وقتی آن قدر روشن شد که بتوانند یک دیگر را ببینند لوئیز بلند شد. "یکی از دانشجوها رو می فرستم دنبالت. موفق باشی."
شکل و شمایل کالج همانی بود که باید باشد. راجر، دانشجویی که ساختمان کالج را به مری نشان می‌داد توضیح داد که این کالج درست شبیه کالجی در انگلیس ساخته شده است- حتا در و پنجره‌های سنگی و نقاشی شده‌ی آن. درست شبیه کالج‌هایی بود که بعضی وقت‌ها کارگردان‌های سینما برای ساختن فیلم‌هایشان از آن استفاده می‌کنند. فیلم اندی هاردی به کالج می‌رود در این جا فیلم برداری شده بود و هر پاییز روزی را به نام اندی هاردی به کالج می‌رود اعلام می‌کردند. روزی که با پوشیدن کت‌هایی از پوست شغال و مسابقه‌ی قورت دادن ماهی قرمز می‌گذشت.
بالای در ورودی ساختمانِ بنیان گذاران کالج، جمله‌ای لاتین نوشته شده بود که معنی تقریبی آن می‌شد: "خداوند به کسانی یاری می‌کند که به خودشان یاری کنند." همان طور که راجر اسامی فارغ التحصیلان ممتاز را قرائت می کرد، مری از فکر این که چقدر آن ها این جمله را جدی گرفته‌اند تکان خورد. آن ها به خودشان در ایجاد راه آهن، معدن‌ها،ارتش‌ها، دولت‌ها، امپراتوری سرمایه‌ها با پایگاه‌هایی در همه جای دنیا یاری رسانده بودند.
راجر مری را به بازدید از معبد برد و کتیبه‌ای را به او نشان داد که اسامی فارغ التحصیلان قدیمی کشته شده در جنگ‌های متفاوت  روی آن ثبت شده بود. تاریخ آن تا جنگ داخلی به عقب بر می‌گشت. اسامی زیادی نبود. ظاهرن اینجا هم فارغ التحصیلان به خودشان کمک کرده بودند. موقع بیرون رفتن راجر گفت: "آه یادم رفت به شما بگم که نرده‌های مهراب متعلق به کلیسایی‌ست در اروپا، کلیسایی که شارلمان در آن نماز می‌گذاشت."
سری به ورزشگاه زدند، به سه زمین هاکی، به کتابخانه-مری لیست کتاب‌های موجود را چک کرد انگار که اگر کتاب‌های مناسب او را نداشت پیشنهاد شغل را نمی‌پذیرفت!
همان طور که بیرون می‌رفتند، راجر گفت: "یک کمی دیگه وقت داریم. دوست دارید بخش تولید نیرو را ببینید؟"
مری موافقت کرد زیرا که می‌خواست تا لحظه‌ی آخر خود را مشغول نگه دارد. راجر او را به عمق ساختمان سرویس هدایت کرد در حالی که توضیح می‌داد ماشین تولید نیرو بهترین و پیشرفته‌ترین در کشور می‌باشد. "مردم فکر می‌کنند که اینجا یه کالج عقب افتاده‌ست. اما این طور نیست. این روزها دانشجوی زن می‌پذیرند و بعضی از استادها هم زن هستند. در واقع حالا دیگه قانونی گذاشته‌اند که باید وقت استخدام برای هر شغلی، حداقل با یک زن هم مصاحبه کنند. ایناهاش!"
رو بروی بزرگترین ماشینی که مری تا کنون به چشم دیده بود ایستاده بودند. راجر که رشته‌ی تحصیلی‌اش زمین شناسی بود گفت که این ماشین به وسیله‌ی یکی از اساتید او طراحی شده. او که تا کنون دائم پرحرفی می‌کرد ناگهان لحنی محترمانه و متفکر به خود گرفت. کاملن روشن بود که این ماشین برایش روح کالج به حساب می‌آمد، انگار که هدف از ایجاد کالج زندگی بخشیدن به این ماشین بوده باشد. با یک دیگر به نرده‌ها تکیه دادند و زمزمه کردنش را تماشا کردند.
مری درست سر موقع به مصاحبه‌اش در سالن کمیته رسید اما سالن کاملن خالی بود. دو کتاب او روی میز بود با تنگی از آب و چند لیوان. نشست و یکی از کتاب‌ها را از روی میز برداشت. عطف کتاب به محض باز شدن ترک برداشت. ورق های آن نرم و تمیز و نخوانده بود. فصل اول را آورد که با این جمله شروع می‌شد: "معمولن همه بر این باورند که..." با خودش فکر کرد، چقدر کسل کننده!
نزدیک به بیست دقیقه‌‌ی بعد لوئیز با چند مرد وارد شد: "ببخشید که دیر کردیم. وقت زیادی نداریم. بهتره هر چه زودتر شروع کنیم." مری را به مردها معرفی کرد اما مری به جز یک اسم، بقیه را نتوانست به خاطر بسپرد. این استثناء اسم  دکتر هاول بود رییس بخش با دماغی کبود و پر از منفذهای کوچک و دندان هایی زشت.
مردی که صورتش برق می‌زد و دست راست دکتر هاول نشسته بود اول شروع کرد:"خب، به گمانم شما زمانی در برندن درس می داده‌اید."
مردی که پیپی گوشه‌ی دهانش بود گفت:"شرم آوره که برندن باید درشو می‌بست." همان طور که حرف می‌زد پیپ، بالا و پایین می‌رفت:"یک جایی برای کالج‌هایی مثل برندن باید باشه."
دکتر هاول گفت:"حالا شما در اورگان هستید- من هیچ وقت اورگان نبوده‌ام، دوست دارید اونجارو؟"
"نه خیلی زیاد."
"عجب! من فکر کردم همه اورگان رو دوست دارند. شنیدم خیلی سرسبزه."
"درسته."
"به گمانم خیلی بارندگی داره."
"تقریبن هر روز."
"فکر نمی‌کنم من هم خوشم بیاد."
سرش را تکان داد: "من هم جای خشک رو بیشتر دوست دارم. البته اینجا هم برف زیاد می‌آد و بعضی وقت‌ها هم بارندگی می‌شه. اما بارانش خشکه. هرگز یوتا بودید؟ اون ایالت به درد شما می‌خوره. برایس کنیون. گروه کُر مورمن تابرناکل."
مردی که پیپ گوشه‌ی دهانش بود گفت:"دکتر هاول در یوتا بزرگ شده."
"جای متفاوتی بود اون روزها. من و خانم هاول همیشه می‌خواستیم در دوران بازنشستگی مون برگردیم یوتا. اما حالا زیاد مطمئن نیستم."
لوئیز گفت:"وقت زیادی نداریم."
دکتر هاول گفت:"من هم زیادی حرف زدم. قبل از این که تموم کنیم حرفی دارید که به ما بگید؟"
مری گفت:"بله. فکر می‌کنم شما باید منو استخدام کنید." وقتی این را گفت خندید اما هیچ کس دیگر نخندید. هیج کس حتا به او نگاه هم نکرد. همه به طرف دیگری نگاه کردند. مری همان موقع فهمید که واقعن نمی‌خواهند او را استخدام کنند. فقط قانون را رعایت کرده بودند. هیچ امیدی نداشت.
مردها کاغذهایشان را جمع کردند. با مری دست دادند و به او گفتند که خیلی مشتاقند ارائه ی موضوعش را بشنوند. دکتر هاول گفت:"هرچه از مارشال پلن بشنوم کم است."
وقتی تنها شدند لوئیز گفت:"واقعن متاسفم. فکر نمی‌کردم انقدر بد پیش بره. واقعن که وضع مسخره‌ای بود."
"یه چیزی رو به من بگو! تو از قبل می‌دونستی که چه کسی رو می خواید استخدام کنید، درسته؟"
لوئیز سرش را تکان داد.
"پس برای چی فرستادی دنبال من؟"
لوئیز تا شروع کرد راجع به قانون بگوید، مری حرفش را قطع کرد:"قانون رو می دونم اما چرا من؟ چرا منو انتخاب کردی؟"
لوئیز رفت به طرف پنجره. وقتی حرف می‌زد پشتش به مری بود.
"لوئیزِ پیر زندگی سختی داشته. خیلی غمگین بودم و فکر کردم شاید تو بتونی کمی منو خوشحال کنی. قبلنا خیلی بامزه بودی. مطمئن بودم که از این سفر لذت خواهی برد. هیچ خرجی که برای تو نداشت و این موقع سال هم این جا خیلی قشنگه با برگ درخت‌ها و... مری، تو واقعن نمی‌دونی پدر و مادرم چه بلایی سر من آوردن. این طوری نیست که با تد هم خیلی خوش بگذره یا با اون حرومزاده جاناتان. من لیاقت عشق و دوستی دارم اما چیزی گیرم نمی‌آد."
چرخی زد و به ساعتش نگاه کرد.
"تقریبن موقع ارائه‌ی درس‌اته. بهتره بریم."
"ترجیح می‌دم دیگه درسی ارائه نکنم. بعد از همه این‌ها دیگه لزومی نداره، داره؟!"
"اما این بخشی از مصاحبه‌اته. باید انجامش بدی."
پوشه‌ای را به طرف مری دراز کرد.
"تنها کاری که باید بکنی خوندن اینه. بعد از این همه پول که خرج کردیم تا بیاریمت اینجا، خواسته ی زیادی نیست، هست؟"
مری دنبال لوئیز و به طرف سالن سخنرانی به راه افتاد. اساتید پا روی پا در ردیف اول نشسته بودند. برای مری سر تکان دادند و لبخند زدند. پشت سرشان گوش تا گوش دانشجویان نشسته بودند-عده‌ای هم مجبور به ایستادن شده بودند. یکی از اساتید میکروفن را با قد مری مطابقت داد. دولا دولا به طرف میکروفن رفت و همان طور برگشت انگار که ترجیح می‌داد دیده نشود.
لوئیز همه را به رعایت نظم دعوت کرد. مری را معرفی و موضوع سخنرانی را اعلام کرد. اما مری بلاخره تصمیم گرفته بود که فی البداهه‌اش کند. بی آن که مطمئن باشد راجع به چه چیزی حرف خواهد زد به طرف میکروفن رفت. فقط این را می‌دانست که ترجیح می‌دهد بمیرد و مقاله‌ی لوئیز را نخواند. خورشید روی شیشه‌های رنگی پنجره‌ها می‌تابید و صورت مدعوین دور و بر مری را پر از رنگ می‌کرد. رگه‌های دود پیپ استاد از میان دایره‌ای نور قرمز روی پاهای مری می‌افتاد. سرخی آن عمیق تر می‌شد و مثل شعله‌های آتش تاب می‌خورد.
مری این گونه شروع کرد: "مشتاقم بدونم چند نفر از شما می‌دونید که ما در لانگ هاوس هستیم. مکان قدیمی قبیله‌ی پنج ملیتیِ  ایراکوی‌ها."
دو نفر از اساتید به یک دیگر نگاه کردند.
"ایراکوی‌ها خیلی بی رحم بودند. آن‌ها مردم را با شلاق و نیزه و سرنیزه و تور و تفنگ هایی که از شاخه‌های قدیمی درختان می‌ساختند، شکار می‌کردند. آن ها اسیرانشان را شکنجه می‌کردند. به هیچ کس رحم نمی‌کردند حتا به کودکان. پوست سر آن‌ها را می‌کندند. می‌خوردنشان یا به بردگی می‌کشیدند. چون خیلی بی‌رحم بودند خیلی قدرت پیدا کردند آن قدر که هیچ قبیله‌ی دیگری جرات مخالفت با آن‌ها را نداشت. ایراکوی‌ها از قبیله‌های دیگر اخاذی می‌کردند و وقتی که دیگر قدرت پرداخت نداشتند به آن‌ها حمله می‌کردند."
چند نفر از استادان شروع به پچ پچ کردند. دکتر هاول چیزی دم گوش لوئیز می‌گفت و لوئیز سرش را تکان می‌داد.
مری ادامه داد:"در یکی از حمله‌هایشان، دو کشیش مسیحی را دستگیر کردند. ژان برابوف و گابریل لالمن. آن ها  لالمن را قیراندود کردند و جلو چشم برابوف او را به آتش کشیدند. وقتی برابوف به آن‌ها اعتراض کرد لب‌هایش را بریدند و آهن گداخته‌ای را در گلویش فرو کردند. آن ها قلاده‌ای از آهن سرخ و سوزان را دور گردنش آویزان کردند و روی سرش آب جوش ریختند. وقتی او به نصیحت آن‌ها ادامه داد تکه هایی از گوشت تنش را کندند و جلو چشمش خوردند. وقتی هنوز زنده بود پوست سرش را کندند، سینه‌اش را شکافتند و خونش را نوشیدند. کمی بعد رییس قبیله‌اشان قلب برابوف را بیرون کشید و آن را خورد اما درست قبل از آن، او یک بار دیگر زبان به سخن گشود و به آن‌ها گفت..."
"کافیه دیگه!" دکتر هاول از جایش پرید و فریاد کشید. لوئیز دیگر سرش را تکان نمی‌داد و چشم هایش داشت از حدقه در می‌آمد.
مری به پایان حرف‌هایش رسیده بود. نمی‌دانست برابوف چه گفته بود. سکوت، اطرافش را فرا گرفت اما درست زمانی که فکر می‌کرد همین الان است که غرق شود صدای سوت زدن کسی را از راهروی بیرون شنید. شبیه خواندن پرنده. تعداد زیادی پرنده.
"زندگی‌هاتان را بهبود ببخشید! این را مسیح می‌گوید. شما گول غرورتان را خورده‌اید. هرچند که مثل عقاب‌ها تا نوک قله‌ها، بلند پروازی می‌کنید، هرچند که آشیانه‌اتان در میان ستارگان است اما به هر رو شما را به پایین دعوت می‌کنم. از قدرت به طرف عشق روی برگردانید. مهربان باشید. عادل باشید. با تواضع قدم بردارید."
لوئیز دست هایش را در هوا تکان می‌داد و با فریاد او را صدا می‌زد:"مری!"
اما مری هنوز حرف‌های بیشتری داشت، خیلی بیشتر. او هم برای لوئیز دست تکان داد. بعد، سمعک‌هایش را خاموش کرد که دیگر کسی حواسش را پرت نکند.


تابستان 2006

توضیح مترجم: تلفظ درست نام کوچک نویسنده به انگلیسیِ امریکایی  tobaayes است که در فارسی به اشتباه توبیاس گفته می‌شود.

از مجموعه‌ی
 In the Garden of the North American Martyrs , By: Tobias Wolff


 



تاريخ : 88/04/19 | 15:30 | نویسنده : jamin
اووه تیم / برگردان: شاپور چهارده چریك

فصل اول رمان «به عنوان مثال، برادر من»


شناسنامه كتاب

عنوان كتاب به زبان فارسى : به عنوان مثال، برادر من

نویسنده : اووه تیم   Uwe Timm

عنوان كتاب به زبان آلمانى  Am Beispiel meines Bruders

ترجمه از آلمانى : شاپور چهارده چریك

مؤسسه انتشاراتى آلمانی  Kiepenhauer-Witsch, Köln

ISBN  : 4023302643

شابك نسخه آلمانى: 4023302643

تعداد صفحات : 155 ص

 

مقدمه مترجم :

اووه تیم  (Uwe Timm) از نویسندگان معاصر آلمان است و معروف‌ترین اثر وی همانا رمان "به عنوان مثال برادر من" می‌باشد، که رمانی‌ست ضد جنگ . "اووه تیم" بیش از 65 کتاب نوشته است، که من مشروح آن‌ها و زندگینامه "اووه تیم" را در شماره گذشته سایت اینترنتی جن و پری www.jenopari.com نوشته ام.

در مورد نحوه انتشار این رمان در این سایت، باید گفته شود که به علت حجم زیاد کار و مقدور نبودن انتشار آن به صورت یک‌جا، با مشورت با جن و پری به این نتیجه رسیدیم که این رمان را در چند مرحله پشت سر هم منتشر کنیم. آنچه در زیر می‌خوانید فصل اول این رمان است و فصول بعدی به مراتب در شماره‌های آینده همین سایت منتشر خواهد شد.

این رمان – تا آنجائی که من اطلاع دارم – هنوز به زبان فارسی ترجمه یا منتشر نشده است و این اولین باری است که آن را به زبان فارسی می‌خوانیم. طبق اطلاعاتی که بنده دریافت داشته ام – و صحت یا سقم آن را نیز نمی‌توانم تأئید کنم – قرار است که "اووه تیم" در آینده نزدیک به ایران سفر کند و امیدوارم که ترجمه رمان ایشان به فارسی زمینه‌ای باشد برای دست اندرکاران و مترجمین و نویسندگان ایرانی برای بحث و تبادل نظر با ایشان.

 

 

 

1

بلند کردن ، خندیدن، همهه كردن، شادى غیر قابل كنترل ، این احساسات خاطره‌اى را درباره پیشامدى درذهن من زنده مى‌كنند ، یك تصویر را، اولین تصویرى كه در ذهن من نقش‌ بسته است ‍.

با این تصویر آگاهى و دانش‌ من درباره خودم شروع مى‌شود . یادآورى : من از باغ خانه به درون آشپزخانه مى‌آیم، جائى كه بزرگترها ایستاده‌اند ، مادرم، پدرم، خواهرم ، آن‌ها همینطور آن‌جا ایستاده‌اند و مرا نظاره مى‌كنند ـ شاید چیزى بر زبان آورده باشند، ولى من گفتار آن‌ها را به خاطر ندارم.  شاید گفته باشند: نگاه كن. یا از من پرسیده باشند: چیزى مى‌بینى؟ و آن‌ها به كمد سفید رنگی نگاه می‌كردند،  كمدى كه بعدها ازآن براى من تعریف كردند ـ این كمد ، كمد جاروهای ما بود. این تصویر به خوبى در ذهن من نقش‌ بسته است كه آن‌جا ، بالاى كمد موهائى دیده مى‌شدند ، موهاى بلوند. گویا آن‌جا كسى پنهان شده بود . سپس‌ این شخص‌ از مخفی‌گاه خود بیرون مى‌آید . برادرم است . او مرا بلند مى‌كند . قیافه‌اش‌ را به یاد ندارم ، حتى به خاطر ندارم كه چه لباسى به تن داشت . احتمالاً اونیفورم پوشیده بود . ولى این صحنه را كاملاً واضح و آشكار به  یاد دارم كه وقتى كه من این موهاى بلوند را پشت كمد دیدم ،همه به من نگاه مى‌كردند و بعد این احساس‌ كه مرا بلند كردند . من حس‌ می‌كردم كه در فضا پرواز مى‌كنم .

 

این‌ها تنها خاطرات من از برادرم است. برادرى كه شانزده سال از من بزرگتر بود.  برادرى  ‍كه چند ماه بعد از این خاطرات ، اواخر سپتامبر ، در اوكراین به سختى مجروح شد.

 

30/ 9/ 1943

پدر عزیزم

متأسفانه من در نوزدهم این ماه به سختى مجروح شدم . یك گلوله تانك هر دو پاى مرا از ‍بین برد، طورى كه پاهاى مرا قطع كردند. پاى راستم را از زیر زانو بریدند و پاى چپم ‍را اززیر ران . اینک درد چندانى ندارم . مادر را آرام كن . همه چیز مى‌گذرد. من ‍چند هفته دیگر به آلمان مى‌آیم و تو مى‌توانى به ملاقات من بیائى. من بى‌احتیاطى نكردم ‍.  خوب دیگر مى‌خواهم نامه را به پایان برسانم .

كوردل Kurdel به تو و مادر و اووه و به همه سلام مى‌رساند .

( كوردل  Kurdel  اسم مستعار كارل هاینتس‌ بوده است – مترجم).

 

كارل هاینتس‌ در ساعت 8 شب ، 16/10/1943 در بیمارستان صحرائى شماره 623 در اوكراین ‍درگذشت. كارل هاینتس‌ همیشه هم غایب بود و هم حاضر. مرا در دوران كودكى‌ام مشایعت كرد . ‍هنگام عزادارى مادر ، هنگامى كه پدر گلایه داشت ، حتى هنگامی‌كه والدین با ایما و اشاره ‍با هم صحبت مى‌كردند .

درباره او - كارل هاینتس‌ - گفته مى‌شد كه همیشه در موقعیت‌هاى یكسان و كوچكى رشادت و نزاكت خود را نشان مى داد . حتى موقعیكه از او صحبت نمى شد، ولى وجودش‌ همه جا محسوس‌ ‍بود . محسوس‌‌تر از سایر مردگان . علت آن هم تعریف‌ها ئى بود كه پدر از او مى‌كرد و ‍عكس‌‌هائى كه نشان مى‌داد ، یا مقایساتى كه پدر انجام مى‌داد و مرا هم در این مقایسات ‍داخل مى‌كرد.

بارها سعى كردم راجع به برادرم چیزى بنویسم . ولى هر بار فقط حرفش‌ را زدم. نامه‌هاى دوران سربازى‌اش‌ و دفتر خاطراتش‌ را كه موقع لشكركشى به روسیه مى‌نوشت ، مى‌خواندم . ‍دفترچه كوچكى با جلد قهوه‌اى روشن كه روى آن نوشته شده بود : یادداشت .

من مایل بودم كه این دفتر خاطرات را با دفتر روزانه هنگ جمجمه مردگان كه از واحدهاى نظامى اس‌ اس‌ بود ، مقایسه كنم تا دقیق‌تر و چیزى بیشتر از آنچه او فقط با اشاره از ‍آن‌ها گذشته بود ، كسب كنم . ولى هر وقت كه من این نامه‌ها و دفتر خاطرات را گشودم تا ‍آن‌ها را بخوانم، فورى آن‌ها را بسته و كنار گذاشتم. موقع خواندن آن‌ها ترسى توأم با عقب ‍نشینى در من ایجاد مى‌شد، ترسى كه از دوران كودكى مى‌شناختم و در" قصه گلادیاتورى به ‍نام بلاو بارت Die Geschichte von Ritter Blaubart شنیده بودم. مادرم شب‌ها قصه‌هاى ‍برادران گریم را براى من مى‌خواند. بعضى از آنها را حتى براى چندمین بار مى‌خواند. منجمله داستان "گلادیاتورى به نام بلاو بارت "‍.

من هیچ وقت دلم نمى‌خواست كه خاتمه این قصه را بشنوم. براى اینكه وحشتناك بود. ‍آنجائى كه روایت می‌کند كه زن "بلاوبارت" بعد از عزیمت شوهرش‌ اجازه نداشت كه در اطاقى كه درش‌ بسته بود، داخل شود و با وجودی‌كه شوهرش‌ او را از این كار برحذر كرده ‍بود ، مع الوصف او به درون اطاق رفت .

موقعى كه مادر به اینجا مى‌رسید، از او خواهش‌ مى‌كردم كه دیگر به خواندن ادامه ندهد. بعد از سال‌ها ، موقعى كه دیگر بزرگ شده بودم، این قصه را تا انتها خواندم :او در را باز كرد ، به محض‌ باز شدن در ، رودخانه‌اى از خون به طرف او هجوم آورد . از در و دیوار اجساد زنان مرده آویزان بود ، از بعضى اجساد ، فقط اسكلتى باقى مانده ‍بود . "زن بلاوبارت" چنان ترسید كه در را فورى بست . ولى موقع بستن در ، در ‍را چنان با شدت كوبید، كه كلید از سوراخش‌ بیرون پرید و در خون فرو رفت . او فورى كلید ‍را برداشت و قصد پاك كردن خون‌ها را داشت. ولى فایده‌اى نداشت . از یك طرف خون‌ها را ‍پاك مى‌كرد و از طرف دیگرخون‌هائى كه او تازه پاك كرده بود، دوباره ظاهر مى‌شدند.

 

دلیل دیگر مادرم بود . تا زمانى كه مادر زنده بود، براى من ممكن نبود، كه درباره برادرم ‍چیزى بنویسم . من از قبل مى‌دانستم كه مادر در جواب سؤال‌هاى من چه خواهد گفت : دست ‍از سر مرده‌ها بردارید. یا پشت سر مرده نباید حرف زد . موقعى كه خواهرم هم درگذشت، ‍من دیگرآزاد شدم . آزاد ، كه درباره برادرم كتابى بنویسم . زیرا كه خواهر آخرین نفرى بود ‍كه كارل هاینتس‌ را مى‌شناخت. منظور از آزادى این است كه همه سؤال‌ها را بپرسم و ملاحظه ‍هیچ چیز و هیچ كس‌ را نكنم . ‌‌

گاهى برادرم را در خواب مى‌بینم . البته اغلب فقط چند تصویر از او مى‌بینم. در چند ‍موقعیت مختلف .یا چند كلمه از او در خواب مى‌شنوم . یكى از این رؤیاها را خوب به یاد دارم: كسى مى‌خواهد وارد خانه ما شود. شبحى بیرون خانه ایستاده است .تاریك ، كثیف، سراپا ‍پر از گل و لاى. من مى‌خواهم در را ببندم . این شبح كه صورت ندارد، سعى مى‌كند به ‍زور وارد خانه شود. من با تمام نیرو به در فشار مى‌آورم و شبح را ، كه مطمئن هستم ب‍رادرم مى‌باشد، به عقب مى‌رانم . بالاخره موفق مى‌شوم كه در را بسته و قفل كنم. ولى ‍با نگرانى در مى‌یابم كه كتى در دستم باقى مى‌مانده است .

 

برادرم و من در رؤیاهاى دیگرم مى‌بینم كه برادرم همان صورتى را دارد كه در عكس‌‌هایش‌ دیده ام . ‍فقط در یكى از این تصاویر اونیفورم  نظامی به تن دارد.  پدرم ولى عكس‌‌هاى زیادى از او دارد ‍كه گاهى با كلاه خود، گاهى با كلاه معمولى سربازى و گاهى با اونیفورم مخصوص‌ بیرون ‍رفتن از پادگان دیده مى‌شود. گاهى هم با هفت تیر یا با سرنیزه هاى مخصوص‌ سربازان نیروى ‍هوائى دیده مى‌شود. ولى تصویرى كه او در آن اونیفورم رزم به تن داشته باشد، همین یكى باقى ‍مانده است ، كه در آن اسلحه‌اش‌ را در دست گرفته و در پادگان در حال سان ‍دیده مى‌شود. در این عكس‌ كه از فاصله دورى گرفته شده است، او به خوبى شناخته نمى‌شود و فقط مادرم توانست بگوید که او کدام است،زیرا كه مادر فورى او را در این عكس‌ شناخت . من از موقعی كه این كتاب را درباره برادرم مى‌نویسم، عكسى از او در لباس‌ شخصى  در قفسه كتاب‌هایم جاى داده‌ام.این عكس‌ احتمالاٌ زمانى گرفته شده كه او داوطلبانه خود را به هنگ اس‌ اس‌ معرفى كرد : این عكس‌ از پائین گرفته شده و صورتش‌  را نشان مى‌دهد. صورتى باریك و صاف و چین تازه‌اى كه میان ابروانش‌ دیده مى‌شود ، حالت متفكرانه  و خشنى به او داده است.  فرق موهاى بلوندش‌ را در سمت چپ باز كرده است .  داستانى كه مادرم همیشه از او تعریف مى‌كرد، این داستان است كه موقعى كه او مى‌رود تا خود را داوطلبانه به هنگ اس‌ اس‌ معرفى كند، و راهش‌ را گم مى‌كند. مادر این داستان را طورى تعریف مى  كرد، مثل اینكه اتفاقى كه بعدها افتاد ، قابل پرهیز بوده است. این داستان را من آن‌قدر در دوران كودكى‌ام شنیده‌ام كه فكر مى كنم كه خود من هم در این داستان نقشى ایفا كرده‌ام .

در دسامبر 1942 ، در روزى بشدت سرد ، بعد از ظهر ،  به طرف اوكسن تسول Ochsenzoll  مى‌رود ، شهركى كه پادگان اس‌ اس‌ در آن قرار داشت. برف همه جا را پوشانده بود . تابلوى خیابانى وجود نداشت. هوا داشت تاریك مى‌شد و او راهش‌ را گم كرد. او به راهش‌ ادامه داد و از كنار آخرین خانه‌ها گذشت تا به پادگان برود. نقشه شهر را قبلاٌ دیده و محل پادگان را به ذهنش‌ سپرده بود .بنى بشرى دیده نمى‌شد. او از شهرك خارج شده و به مزارع اطراف آن رسیده بود. ابرى در آسمان دیده نمى‌شد. فقط در نزدیكى زمین و در حـوالى بركه‌ها كمى مه یا بخار دیده مى‌شد. بالاى درختى ، ماه در آسمان ظاهر مى‌شود.  برادرم قصد بازگشت ‍ داشته كه نگاهش‌ به مردى خیره مى‌شود.  شبح تاریكى كنار خیابان و در مزارع پوشیده از برف ایستاده و ماه را مى‌نگرد. برادر چند لحظه اى مرد را نگاه مى‌كند كه گوئى سر جایش‌ حشكیده است . حتى هنگامی‌كه صداى قدم‌هاى برادرم بر روى برف‌ها قابل شنیدن است،  نیز از جایش‌ تكان نمى‌خورد . برادرم از مرد پرسید كه آیا او راه پادگان اس‌ اس‌ را مى‌شناسد؟  مرد باز هم لحظاتى چند از ‍جایش‌ تكان نخورد. مثل اینكه چیزى نشنیده باشد. بعد از لحظه‌اى طولانى به آرامى بر مى‌گردد و مى‌گوید : نگاه كن، ماه مى‌خندد.  و هنگامی‌كه برادرم براى دومین بار از او راه پادگان را مى‌پرسد، در جوابش‌ مى‌گوید: به دنبال من بیا. و به راه مى‌افتد. به سرعت مى‌رود، با قدم‌هاى محكم . او مى‌رود، بدون این‌كه پشت سرش‌ را نگاه كند . بلا ‍وقفه به راهش‌ ادامه مى‌دهد، مى‌رود، در دل شب.  براى برادرم دیگر دیر شده است كه به پادگان برود و خودش‌ را به هنگ اس‌ اس‌ معرفى كند . برادرم از مرد سراغ ایستگاه راه آهن را مى‌گیرد. ولى او به راهش‌ ادامه مى‌دهد ، بدون اینكه جوابش‌ را بدهد.  راه مرد از كنار خانه هاى تاریك كشاورزان و از كنار آغل حیوانات ‍مى‌گذرد، كه از درون آن‌ها صداى گاوها شنیده مى‌شود. صداى برف از زیر پا و از محل ‍فرورفتگى چرخ  ماشین‌ها در جاده شنیده مى‌شود. برادرم بعد از چند لحظه دوباره مى‌پرسد ، كه ‍آیا راه را درست انتخاب كرده‌اند؟ مرد مى‌ایستد. به آرامى بر مى‌گردد و مى‌گوید: ‍ بله ، ما به كره ماه مى‌رویم. ماه مى‌خندد ، مى خندد. براى این‌كه مرده‌ها بر سر جایشان خشكیده‌اند.

شب ، موقعى كه برادرم به خانه بر گشت، تعریف كرده كه او چگونه از این برخورد ترسیده بوده است و اضافه كرده كه موقعى كه به ایستگاه راه آهن رسید، دو مأمور پلیس‌ را دیده كه به دنبال یك دیوانه مى‌گشتند كه از دیوانه خانه‌ای در آلستر دروف Alsterdorf گریخته بوده است .

خوب بعد؟

صبح روز بعد، كله سحر ، برادرم براه مى‌افتد تا دوباره به پادگان اس‌ اس‌ برود ـ پادگان ‍را مى‌جوید و او را فورى به عنوان سرباز قبول مى‌كنند: زیرا كه قدش‌ 1 متر و 85 سانتى ‍متر بوده، موهایش‌ بلوند و چشمانش‌ آبى . بدین ترتیب او سرباز هنگ اس‌ اس‌ ، هنگ جمجمه مردگان ، در واحد تانك‌های زره‌پوش ‍شد. او فقط 18 سال داشت.  این هنگ، در میان تمام هنگ‌هاى نازى به هنگ سربازان نخبه شهرت داشت. مانند هنگ رایش‌ سوم و گارد محافظ آدولف هیتلر. هنگ جمجمه مردگان در سال 1939 از میان سربازان نگهبان اردوگاه داخاو Dachau  تشكیل شد . سمبل و نشانه‌ای كه سربازان این هنگ حمل مى‌كردند، نه تنها نشانى بود كه آن‌ها مانند ‍سایر سربازان و هنگ‌ها بر روى كلاه خود حمل مى‌كردند، بلكه این نشان و سمبل را بر روى لبه یقه خود نیز داشتند. نكته عجیب اینجا بود، كه برادر من گاهى در درون خانه ناپیدا مى‌شد. گم مى‌شد. نه به این دلیل كه او مى‌ترسید كه تنبیه شود، بلكه همین طور بدون دلیل گم مى شد . ناگهان غیب مى شد و همین طور یك دفعه هم پیداش‌ مى شد. مادرم از او مى‌پرسید كه كجا بوده و او چیزى نمى‌گفت. این درست موقعى بود كه او كاملاٌ ضعیف شده بود. كم خونى و طپش‌ قلب امراضى بودند كه دكتر مورت هورست Morthorst  تشخیص‌ داده بود. در این زمان هیچ كس‌ نتوانست او را قانع كند كه بیرون از خانه بازى كند. او از خانه خارج نمى‌شد، به مغازه هم نمى‌رفت ، كه به وسیله یك راه پله از خانه ما جدا مى‌شد.  ‍

او حتى به تعمیرگاه هم نمى‌رفت. تعمیرگاهى كه پدر آن را آتلیه مى‌نامید. او در خانه مى‌ماند. در خانه‌اى كه جمع و جور بود و چهار اطاق ، یك آشپزخانه، یك توالت و یك انبار داشت . به محض‌ اینكه مادر از اطاق خارج مى‌شد و دوباره به اطاق بر مى‌گشت، كارل هاینتس‌ ناپدید شده بود. مادر صدایش‌ مى‌كرد، زیر میزها را نگاه مى‌كرد . درون كمدها را مى‌نگریست . مثل این‌كه آب شده و در زمین فرورفته بود. این هم از اسرار او بود.  تنها خصلت عجیبى كه او داشت ، همین بود.

مادر، بعدها ، براى ما تعریف كرد كه هنگامی‌كه پنجره‌هاى خانه را رنگ مى‌زدند، چهارپایه‌اى چوبى در خانه پیدا كرد كه شبیه لبه پنجره بوده است. از آنجائى كه آپارتمان ما در طبقه همكف بود، این چهارپایه شبیه لبه پنجره به نظر مى‌رسید. وقتى كه چهارپایه را برداشتیم، زیر آن یك تیركمان، یك چراغ قوه، دفتر و كتاب‌هاى زیادى دیدیم.  كتاب‌هائى كه تصویر حیوانات را داشتند و زندگى حیوانات را توضیح مى‌دادند و تفسیر ‍مى‌كردند . حیواناتى از قبیل شیر ، ببر و گوزن . مادر عنوان كتاب‌هاى دیگر را فراموش‌ ‍كرده بود. مثل اینكه کارل هاینتس آنجا مى‌نشسته و مطالعه مى‌كرده است . او همیشه گوش‌ مى‌داد ‍، همینكه صداى قدم‌هاى پدر یا مادر را مى‌شنید، غیبش‌ مى‌زد. مادر هنگامى پناهگاه برادرم را كشف كرد، كه او در ارتش‌ خدمت مى‌كرد. تنها بارى كه او به مرخصى آمد، مادر هم فراموش‌ كرده بود كه جریان پناهگاه را از او بپرسد.

مى‌گفتند كه در دوران كودكى رنگ پریده بـوده است . به همین دلیل هم مى‌رفت ، غایب مى‌شد و یك مرتبه دوباره مى‌آمد و در كنار میز با دیگران غذا مى‌خورد، گوئى كه هیچ اتفاقى نیفتاده است. وقتى هم از او مى‌پرسیدند كه كجا بوده است؟ فقط جواب مى‌داد : زیر زمین.  گرچه این حرفش‌ زیاد هم بى‌ربط نبوده است. باوجودی‌كه رفتارش‌ عجیب و غریب بود، ولى مادر او را  به حال خودش‌ مى‌گذاشت.  جاسوسى او را نمى‌كرد، و به پدر هم چیزى از این بابت نمى‌گفت .مادر مى‌گفت ، كه او كمى خجل بود. هرگز دروغ نمى‌گفت ‍و با شرافت بود.  پدر مى‌گفت كه مهمتر از همه ، این است كه او  شجاع بود. حتى در دوران كودكى .  

بله، او را چنین ترسیم مى‌كردند. حتى بستگان دور او را چنین می‌نگریستند. گرچه این‌ها همه اظهارات شفاهى هستند ، ولى همه براى اوست .

 

یادداشت‌هاى دفتر خاطراتش‌ از بهار سال 1943 شروع مى‌شود . از 14 فوریه 1943 تا ششم آگوست ‍1943. یعنى تا شش‌ هفته قبل از زخمى شدنش‌ و ده هفته قبل از مرگش. روزى نیست كه در این مدت در دفتر خاطراتش‌ چیزى ننوشته باشد. ولى ناگهان نوشتنش‌ را خاتمه مى‌دهد .  چرا؟

در تاریخ 7/8/1943 چه اتفاقى افتاده است؟ در این مدت فقط یك مطلب بدون تاریخ نوشته، كه بعداٌ به آن خواهیم پرداخت.

 

14 فوریه

ما هر ساعت منتظریم كه ما را به جبهه ببرند . ـ از ساعت 5/9  آماده باش‌  هستیم.

 

15 فوریه

خطر بركنار شد. منتظر هستیم.

و بدین ترتیب انتظار كشیدن ادامه پیدا مى‌كند ، روز به روز.  بعد دورباره یارو پیداش‌ مى‌شه، یا مراسم داریم .

 

25 فوریه

ما براى حمله كردن به دشمن ، به بالاى تپه‌اى مى‌رویم. روس‌ها عقب نشینى مى‌كنند. ‍شب حمله به باند پرواز.

 

26 فوریه

تعمید آتش‌ ـ روس‌ها با قدرت از طرف تیپ آى i. Battalion عقب زده شدند . شب بدون لباس‌ ‍زمستانى در سنگر هستم . در پشت مسلسل قرار گرفته‌ام.

 

27 فوریه

تمام نواحى اطراف را بازبینى كردیم. غنایم زیادى كسب كردیم. و بعد دوباره پیشروى كردیم.

 

28 فوریه

یک روز استراحت داشتم . داریم شپش‌‌ها را شكار مى‌كنیم . بعد به طرف  اونلدا  Onelda  مى‌رویم.

 

یكى از همین مطالب بود كه من قبلاٌ وقتى به آن مى‌رسیدم، متفكر مى‌شدم و از خود ‍مى‌پرسیدم: آیا منظورش‌ از شكار شپش‌ چیز دیگرى نمى‌توانسته باشد؟ چیزى غیر از كشتن ‍شپش‌ اونیفورمش‌. ولى اگر اینطور بود كه نمى‌نوشت : فلان روز ، روز استراحت من است. ولى ‍در جاى دیگرى نوشته است : غنایم زیادى كسب كردیم ! منظورش‌ از این جملات چیست؟ اسلحه؟ ‍چرا علامت تعجب بكار برده است؟ علامتى كه او به ندرت در مكاتب‌اتش‌ بكار مى‌برد.  ‍

 

14 مارس

هواپیماها . ایوان‌ها حمله مى‌كنند . من غنیمت سنگینى به چنگ آوردم.

(منظور از ایوان ، روس‌ها هستند. مترجم)

 

مسلسل سیار در حال شلیك است . چه زیباست . من به زحمت مى‌توانم نوك آن را  كنترل كنم. چند بار تیرم به هدف خورد.

 

15 مارس‌

در خاركوف Charkow   به گروه كوچكى از روس‌‌ها حمله مى‌كنیم.

 

16 مارس

در خاركوف.

 

17 مارس

روز آرامی است.

 

18 مارس

روس‌ها محل ما را بلاوقفه بمباران مى‌كنند. یك بمب در اردوگاه ما منفجر مى‌شود . 3 نفر زخمی می‌شوند. مسلسل سیار من شلیك نمى‌كند. من اسل‌ ام ژ 42 را بر مى‌دارم و شلیك مى‌كنم .  40 اچ ،  شلیك ، آتش‌ بلاوقفه .

 

و بدین ترتیب این دفتر خاطرات ادامه پیدا مى‌كند.  گاهى یادداشت‌هاى كوچكى در حاشیه ‍با مداد و خطى لغزان و لرزان نوشته شده است. شاید این یادداشت‌ها را هنگامی‌كه در كامیون نشسته بوده، نوشته است ، یا در آسایشگاه قبل از انجام مأموریتش‌. روز به روز. هنگام تحویل اسلحه، یك روز بارانى و پر از گل و لاى.  آموزش‌ ام جى . تیراندازى با گلوله‌های رزمی  و آتش‌ بار 42.

 

21 مارس‌

سر پل ، روى دونتس‌ ، 75 ام  سیگارهاى ایوان را دود مى‌كند.  چه شكار خوبى براى تفنگ ‍من .

این درست همان‌جائى است كه مرا دچار مشكل مى‌کند.  من در گذشته ، وقتى به این جمله مى‌رسیدم ،از روى آن مى‌پریدم و كتاب را مى‌بستم . این جمله ،همانطور كه در قسمت بالا و سمت چپ ، نوشته شده بود ، مرتب به چشم من مى‌خورد . درست با این تصمیم كه من مى‌خواستم كتابى راجع به برادرم و شخص‌ خودم بنویسم، یادآورى كنم به خودم ، به ذهنم فشار آورم ، احساس‌ آزادى كنم . آزاد ، كه بروم به دنبال آن چیزى كه در این دفتر نوشته شده است.

شكار خوبى براى تفنگ ام جى من : یك سرباز، شاید همسن و سال خودش. یك مرد جوان ، كه ‍تازه سیگارى روشن كرده بود. اولین پك به سیگارش . بیرون فرستادن دود .این لذت بردن از دود ، كه از سیگار تازه روشن شده ، بر مى‌خیزد. قبل از پك دیگر . در این موقع او به چه مى‌اندیشیده است؟ به سربازان شیف تازه، كه بایستى بیایند ؟ به چاى، به كمى نان ، به دوست دخترش‌، به ‍مادرش‌، به پدرش‌؟ حلقه دود از هم وارفته‌ای در یك منظره مرطوب . بقایاى برف‌ها، آب‌هاى جمع ‍شده در گودال‌ها،  علف‌هاى تازه در كشتزارها، و نیز ایوان ، ایوان روسى ، کارل هاینتس - برادرم- در این ‍هنگام به چه مى‌اندیشیده است؟ شكار خوبى براى‌ام جى من. او هنوز یك بچه است. بچه‌اى كه مدت‌ها ناخوش‌ بود. گاهى تب شدیدى داشته است، كه غیر قابل توصیف بوده است.  مخملك گرفته ، عكسى از او وجود دارد كه او را در درون تختخواب نشان مى‌دهد، با موهاى بلوند ژولیده .مادر تعریف مى‌كند كه او- یعنی كارل هاینتس‌- باوجودی‌كه ‍درد شدیدى داشته، ولى كاملاٌ آرام بوده است .یك بچه با حوصله كه غالباٌ با پدرش‌ همراه ‍بوده است. عكس‌‌هاى پدر نیز او را نشان مى‌دهد كه پسرش‌ را در آغوش‌ گرفته، او را ‍روى موتورسیكلت نشانده ، یا در درون اتومبیل . خواهرمان، كه دو سال هم از كارل هاینتس ‌ بزرگتر بود ، نقشى جانبى ایفا مى‌كرد . اسامى مستعارى كه کارل هاینتس به خودش‌ داده بود، عبارت بودند از : دادوم Daddum و كوردل باوم Kurdelbaum ‍.

 

پدر، در مورد من - اووه-   كه سالها از کارل هاینتس جوانتر بودم ، فكر مى كرد كه من زیاد با زن‌ها نشسته‌ام.  در نامه‌اى كه پدرم ، كه آن موقع خود در نیروى هوائى خدمت مى‌كرد و در منطقه ‍"فرانكفورت ان در اودر" Frankfurt an der Oder   مستقر بود - به برادرم كه در جبهه روسیه خدمت مى‌كرد، نوشته بود، این جمله قید شده است :  اووه پسرك كوچك و مهربانى است ، ‍ولى كمى ننر است ـ خوب ، وقتى كه دوباره همه دور هم جمع شویم، همه چیز درست مى‌شود .

 



تاريخ : 88/04/19 | 15:30 | نویسنده : jamin

من و برادرم

 

درباره برادرم نوشتن، یعنى از پدرم هم سخن گفتن و از شباهت‌هاى آن‌ها – آن‌ها را مى‌توان از شباهت‌هاى بین ما برادران دریافت ـ باید از طریق نوشتن راهى براى نزدیك شدن به آن‌ها ‍جست و این بدان معناست كه مواردى كه در ذهن ما مانده حل و فصل شوند. خود را از نویافتن، این هر دو مرا در سفرى كه در پیش‌ دارم، همراهى مى‌كنند. وقتى كه من به حدی  مى‌رسم كه مثلاٌ در یك جائى باید از یك مرزى بگذرم و باید چند تا فرم پركنم، هر جا كه اسم خودم را مى‌نویسم، اسم آن‌ها را هم به عنوان جزئى از اسم خودم قید مى‌كنم. در مربع‌هاى كوچكى كه برای قید اسم در فرم‌ها وجود دارد با حروف بزرگ و تك تك مى‌نویسم، نام : اووه هانس‌ هاینتس[1]‌.

از آرزوهاى برادرم یكى هم این بود كه پدرخوانده من باشد و اسم خویش‌ را بر من بگذارد. ‍

پدرم هم معتقد بود كه من باید اسم او را به عنوان اسم دوم انتخاب كنم تا حداقل اسم‌ها زنده و پابرجا بماند. هانس‌ اسم پدرم است. 

در همان سال 1940 معلوم بود كه ‍این جنگ به زودى تمام نخواهد شد و احتمال مرگ بیشتر مى‌شد. مادرم، در جواب این سؤال ‍كه چرا كارل هاینتس‌ خود را به هنگ اس‌ اس‌ معرفى كرد، بعضى چیزها را توضیح می‌داد: از بس‌كه ایده آلیست بود. او نمى‌خواست از دیگران عقب بماند، نمى‌خواست خود را پنهان كند، آن‌ها و همچنین پدرم فرق عمده‌اى مى‌گذاشتند بین نیروهاى اس‌ اس‌  و اس‌ اس‌‌هاى مسلح. حالا، بعد از خاتمه جنگ، بعد از این‌كه این تصاویر وحشتناك و فیلم‌هائى كه از آزاد سازى این اردوگاه‌ها نشان داده شده‌اند، دانستیم، كه جریان از چه قرار بوده ‍ است ـ مردم به آن‌ها گروه كثیف و جنایتكار، می‌گفتند.

و این برادر من هم، در همین نیروهاى اس‌ اس‌ مسلح خدمت مى‌كرد. اس‌ اس‌ معمولى یا اس‌اس‌ عمومى، یك واحد رزمى و نظامى كاملاٌ معمولى بود. جنایتكار ولى آن دیگران خطاب مى‌شدند، که به آن‌ها اس‌ دى  می‌گفتند، آن‌ها مأمور حمله بودند.

خاصه آن‌هائى كه آن بالا بالاها نشسته‌اند، از ایده آلیست بودن این بچه سواستفاده كردند.

اول به او مى‌گفتند بچه قرتى، بعد سر از گروه جوانان هیتلرى درآورد. مارش‌‌هاى آنچنانى، سرودهاى رزمى خواندن، آواز خواندن، همه دامى بیش‌ نبود.  در این دوران بچه‌هائى یافت مى‌شدند كه والدین خود را لو مى‌دادند. ولى قدیم‌ها این برادر بزرگتر- بر خلاف تو - اصلاٌ مایل نبود كه با سربازها ‍حتا بازى كند. مادر مى‌گفت، من مخالف بودم كه كارل هاینتس‌ خود را به هنگ اس‌ اس‌ ‍ معرفى كند.

 

پدرم، او چى ؟

پدرم، كه خود هم در جنگ جهانى اول داوطلبانه به جبهه جنگ رفته بود، و در یك واحد توپخانه صحرائى خدمت مى‌كرده، متولد سال 1899 بود. عجیب ‍اینجاست كه من از این دوره خدمت پدرم هیچ چیزى به یاد ندارم. او درجه دار بود و خیلى مایل بود كه افسر شود. ولى بعد از این‌كه جنگ را باختیم، دیگر این كار میسر ‍نشد. او هم مانند هزاران نفر دیگر، در یك گروه نظامى دیگر، در یک گروه آزاد نظامى داخل ‍شده و در بالكان بر علیه بلشویك‌ها جنگید. ولى من نمى‌دانم كه كجا؟ چرا؟ و چه مدت ؟

از آن‌جائى كه خانه ما در یك بمباران هوائى در سال 1943 ویران شد و تمامى اسناد و نامه‌ها در آتش‌ سوزى از بین رفتند، دیگر نمى‌توان به اصل مطلب پى برد. فقط چند قطعه عكس‌ از این دوران برجاى مانده، كه پدر را نشان مى‌دهند، در یكى از عكس‌‌ها كه پشت آن نوشته 1919، گروهى مرد جوان در اونیفورم  دیده مى‌شوند، بعضى از آن‌ها چکمه به پا دارند و بعضى دیگر گاماش(نوعی پاپوش) آن‌ها روى پله‌اى سنگى نشسته‌اند، كه احتمالاٌ به بناى یك مجسمه یادبود تعلق دارد ـ او و یك نفر دیگر، در جلوى ردیف نشسته، دراز كشیده‌اند، آن وقت‌ها این طور عكس‌ گرفتن مد شده بود، دست چپش را به زمین تكیه داده و مى‌خندد ـ یك جوان خوش‌ قامت و بلوند، این سربازهاى جوان، كه هنوز ریش‌ در نیاورده‌اند، با فرقى كه با حساسیت زیاد بر سركشیده‌اند، مى‌توانند دانشجو باشند، بعضى هم واقعاٌ دانشجو بودند، یكى از آن‌ها به طور مشهود انگشترى بر انگشت كوچك و انگشترى بر انگشت مخصوص حلقه دارد، آن دیگرى انگشترى همانند مهر بر انگشتش‌ دارد، بى خیال آنجا نشسته و مى‌خندند، احتمالاٌ آن یك كه جلو پدرم دراز كشیده، لطیفه‌اى گفته است .

 عكس‌ دیگرى او را با هم‌رزمانش‌ نشان مى‌دهد. عكس‌‌هائى كه از زندگى سربازى گرفته شده است، عكس‌ دیگرى او را در حالى نشان می‌دهد، كه تازه جاى خوابى كه براى خود از چوب درست كرده بود، خراب شده و او روى آن ایستاده است. او لباس‌ خواب به تن دارد، كلاهش‌ کج شده و روى گوشش‌ افتاده، آه زندگى ‍سرباز‌ها چقدر زیباست، ها ها ها، ها ها ها.

آلونک‌هایی که با کاه پوشیده شده‌اند، رختخواب‌هاى پوشیده از كاه، كشاورزان در لباس‌ روسى، سربازها هنگام دریافت غذا، یك درشكه پر از كلاه‌خود، از همان كلاه‌خودهاى بزرگ سربازان آلمانى در جنگ اول جهانى، با دو سوراخ هوا كه در دوطرف آن تعبیه شده و بیشتر به یك زگیل شبیه هستند، این زندگى، نوعى زندگى بود كه جوانان هجده، نوزده ساله آن موقع طالب آن بودند. ماجراجوئى، دوستان دوران خدمت، هواى تازه، عرق و زن. و قبل از همه چیز، نداشتن ‍كار منظم. این مطالب از این عكس‌‌ها گرفته شده‌اند.

 چنین است كه اگر كسى شغل پدر مرا بپرسد، نمى‌توانم به او جواب قانع کننده‌ای بدهم: خشك كننده پوست حیوانات، سرباز، پوستین دوز.

براى بچه‌اى كه من بوده باشم، خیلى تعریف مى‌كرد. وقت صرف این كار مى‌كرد، او راوی جهان بود. مثلاٌ هنگام مشاهده تابلوهاى نقاشى كه به عنوان نقاشى روى جلد پاكت سیگار ‍در بازار بود، مثلاٌ عكس‌ فریتس‌ پیر، كه زیر پلى نشسته و نفسش‌ بند ‍آمده، هنگامی‌كه از روى پل نیروهاى دشمن یعنى هوزارها در گذرند، یا عكس‌ سیدلیتس[2]‌ ‍در جنگ روسباخ[3] كه پیپ‌اش‌ را موقع حمله به هوا مى‌اندازد، یا جسد كارل دوازدهم پادشاه سوئد را که افسرانش‌ از میدان جنگ بیرون مى‌برند، طبق شایعات، گویا كه وى را سربازان خودش‌ كشته باشند، داستان و حكایت.

پدر بخوبى با تاریخ آشنا بود. او مى‌توانست خیلى خوب و زنده این اتفاقات را تعریف كند، ولى به محض‌ این‌كه من به جائى رسیدم كه مى‌توانستم از او سؤالاتى را بپرسم، دیگر ‍از هم فاصله گرفتیم، آن موقع من شانزده سال داشتم، بدین ترتیب جنگى بین ما درگرفت، ‍كه روز به روز زشت‌تر مى‌شد، او كه همیشه فكر مى‌كرد، حق به جانب اوست، و من كه فكر مى‌كردم، سكوت باید كرد، علت آن نیز زندگى یكسان و روزمره ما بود.

 من اجازه نداشتم شلوار جین بپوشم، اجازه نداشتم به موسیقى جاز گوش‌ بدهم، شب‌ها باید ساعت 10 در خانه ‍مى‌بودم، ممنوعیت‌ها ، و فعالیت‌های مجاز، همه چیز از قبل تعیین شده بود.  این یك نظامى بود كه چند و چون آن براى من واضح و آشكار نبود، گذشته از آن در خودش‌ خیلى موارد ضد و نقیض‌ ‍داشت. نه تنها به این دلیل كه من بزرگتر شده بودم و حالا مى‌توانستم با یك دید انتقادى او را بنگرم، بلكه به این خاطر كه شرایط و موقعیت‌هاى زندگى تغییر كرده بودند، رفتارش‌ ‍دیگر شبیه به آن سال‌هاى اوایل دهه پنجاه نبود، آن موقع كیفش‌ كوك بود، او به هدفش‌ ‍رسیده بود، این سه، چهار سال اول دهه‌ی پنجاه، كه بهترین سال‌هاى او محسوب مى‌شوند، مى‌توانست نشان دهد كه او چه دارد و كیست؟  این سال‌ها را ما در آلمان سال‌هاى معجز ‍ اقتصادى مى‌نامیم . آها، راحت شدیم، بالاخره به هدف رسیدیم، پدر خانه را سامان داد، یك اتومبیل نو خرید از مارك آدلر، سبز رنگ، مدل 1939، چهار در، اولین سرى اتومبیل‌هاى دنده گیربكسى. ‍آن زمان در هامبورگ آن‌قدر اتومبیل كم بود، كه پاسبان‌هائى كه اونیفورم سفید بر تن داشتند و سر چهار راه‌هاى دام‌تور مى‌ایستادند تا رفت و آمد اتومبیل‌ها را كنترل ‍كنند، به صاحبان اتومبیل‌ها سلام مى‌كردند، پدر، موقع كریسمس‌، سیگارهائى كه مادر آن‌ها‍ را در یك كاغذ طلائى پیچیده و با نوار نقره‌اى رنگى آن‌ها را تزئین كرده، و شاخه‌اى ‍از درخت كاج هم در آن فروكرده بود، به پاسبان‌ها هدیه مى‌داد. او با اتومبیلش‌ در شهرحركت مى‌كرد، به‌محض‌ اینكه پاسبانى را مشاهده مى‌كرد كه بر روى چهار راهى بر بالاى چهارپایه‌اى ایستاده، درست كنار او توقف مى‌كرد، و پاكت سیگار را به او هدیه مى‌کرد و كریسمس‌ را تبریك مى‌گفت. در عوض‌ پاسبان‌ها تمام سال به او سلام مى‌كردند و ‍دستشان را تا لبه كلاه بالا مى‌آوردند.

پدرخیلی مایل بود که به او سلام نظامى بدهند. در كوبورگ شهرى كه مادر و مرا بعد از ویران شدن خانه فرستاده بودند، وقتى بود كه از خدمت در جبهه مرخصى گرفته و به خانه آمد و مرا با خودش‌ به پادگان برد. آن موقع مادرم زیر بغل پالتوى من دو تا وصله به رنگ نقره‌اى دوخته بود، نرسیده به پادگان، مرا جلو انداخت، نگهبان‌ها تفنگ‌ها را بالا آورده و لبخندى زدند، من تازه یاد گرفته بودم كه پاشنه‌هایم را به هم بكوبم  و اداى خدمتكارها را دربیاورم. بعدها كه من بزرگتر شدم، دوستان و فامیل برایم تعریف مى‌كردند كه این حركات من شیرین و بامزه بودند. من خوب ادا در مى‌آوردم، بله این من پنج ساله بودم، كه یك پالتوى خاكسترى پوشیده و پاشنه‌ها را به‌هم مى‌كوبیدم و قصد خدمت داشتم. پدرهم، كه همیشه بوى چرم عرق كرده مى‌داد. یك روز اونیفورم پوشیده، همانند مرد غریبه‌اى آمد و در رختخواب مادرم خوابید.

این اولین خاطرۀ من از پدرم بود.



تاريخ : 88/04/19 | 15:27 | نویسنده : jamin
آنتوان چخوف/ ترجمه صادق عسگری

شرط بندی


 I
شبي تاريک و پائيزي بود. بانکدارِ پير در حاليکه با گام هاي آهسته و يکنواخت در اتاق کارش از گوشه اي به گوشه اي ديگر مي رفت، ميهماني اي را که پائيز پانزده سال قبل تدارک ديده بود به خاطر مي آورد.نوابغ زيادي در مهماني حضور داشتند و حرف‌هاي بسيار جالبي رد و بدل زده مي شد.در خلالِ بحث درباره‌ي  موضوعات گوناگون، صحبت از مجازات اعدام نيز به ميان آمد. بيشتر مهمانان که در ميانشان محقق و روزنامه نگار هم کم نبود، اکثرا مخالف مجازات اعدام بودند و آن را ابزاري منسوخ براي مجازات،ناشايست براي حکومتي مسيحي و غيراخلاقي مي دانستند. بعضي از آنها معتقد بودند که حبس ابد بايد در تمام دنيا جايگزينِ اعدام شود.

    ميزبان گفت:" من با شما موافق نيستم.خود من نه اعدام را تجربه کرده ام نه حبس ابد را، اما گر کسي بخواهد ارجح تر را بيابد، آن زمان به نظر من مجازات اعدام اخلاقي تر و انساني تر از حبس ابد است.اعدام بلافاصله ميکشد،حبس ابد به تدريج. کدام جلاد انساني تر است؟ کسي که شما را ظرف چند ثانيه ميکشد يا کسي که در چندين سال پيوسته شما را از پاي درمي آورد؟ "

     يکي از ميهمانان خاطرنشان کرد : "هردوآنها به يک اندازه غير اخلاقي هستند، زيراهدف آنها يکي است و آن گرفتن زندگي است . دولت خدا نيست ،دولت حتي اگر بخواهد، حق گرفتن چيزي را که قادر به بازگرداندن آن نيست ندارد."

     در ميان جمع وکيلي که جواني بيست و پنج ساله بود، حضور داشت. وقتي نظرش را پرسيدند، پاسخ داد:"مجازات اعدام و حبس ابد به يک اندازه غيراخلاقي است. اما اگر از من بخواهند يکي از آنها را انتخاب کنم، مطمئنا دومي را انتخاب خواهم کرد. زندگي کردن به هر طريقي هم که باشد بهتر از اصلا زندگي نکردن است."

     اين گفتگو تبديل به بحثي داغ شده بود. بانکدار که آن زمان جوان تر و پرشور تر بود،ناگهان کنترلش را ازدست داد، مشت خود را بر روي ميز کوبيد ، به طرف وکيل برگشت و فرياد زد:

    "اين دروغ است. من با شما دو ميليون شرط مي بندم که حتي پنج سال هم در يک سلول دوام نمي آوريد."

     وکيل جواب داد: " اگر واقعا جدي گفتيد. شرط مي بندم که نه پنج سال بلکه پانزده سال دوام خواهم آورد."

بانکدار فرياد کشيد:" قبول است! آقايان من دو ميليون شرط مي بندم."   
 
وکيل گفت:" قبول است .شما دو ميليون شرط مي بنديد، من آزادي ام را."
     
      بدين ترتيب اين شرط‌بندي مضحک و مخاطره آميز انجام شد. بانکدارکه در آن زمان ميليون ها کرور پول براي  ولخرجي  و هوسراني داشت،از شادماني خود را باخته بود. در طول شام به شوخي به وکيل گفت:
 "مرد جوان ، قبل از اينکه دير شود سر عقل بيا. دو ميليون براي من پولي نيست اما تو سه يا چهار سال از بهترين دوران زندگي ات را از دست خواهي داد. ميگويم سه يا چهار زيرا هرگز بيشتر طاقت نخواهي آورد. در ضمن مرد بيچاره فراموش نکن که حبس داوطلبانه بسيار سخت تر از حبس تحميلي است. فکر اينکه هر لحظه اين حق را داري که خود را آزاد کني تمام زندگي  را برايت در سلول زهر ميکند. دلم برايت ميسوزد."

      واکنون بانکدار،از گوشه اي به گوشه ديگر گام بر ميداشت و تمام اينها را بخاطر مي آورد و از خود مي پرسيد:

      چرا من اين شرط را بستم؟ فايده اش چيست؟ وکيل پانزده سال از عمرش را ازدست ميدهد و من دو ميليون را دور مي ريزم.آيا اين کار مردم را قانع خواهد کرد که مجازات اعدام بهتر يا بدتر از حبس ابد است؟ نه، نه ! تمام اينها محمل و پوچ است. در نظر من اين کار هوي و هوسي از روي شکم سيري بود و از نظرِ وکيل طمعِ محض براي طلا.

     او سپس آنچه بعد از مهماني اتفاق افتاد را نيز به خاطر آورد. تصميم بر اين شد که وکيل بايد به زنداني شدن تحت  مراقبت شديد در گوشه اي از باغِ خانه‌ي بانکدار تن در دهد. توافق شد که در طول اين مدت او از حق وارد شدن به خانه، ديدن مردم، شنيدن صداي مردم  و دريافت نامه و روزنامه محروم خواهد بود. او اجازه داشت يک آلت موسيقي داشته باشد، کتاب بخواند، نامه بنويسد، مشروب بنوشد و سيگار بکشد. طبق توافقنامه او مي‌توانست فقط در سکوت از طريق پنجره‌ي کوچکي که براي همين کار ساخته شده بود با دنياي خارج ارتباط داشته باشد. او ميتوانست هر تعداد لوازم مورد نياز، کتاب، موسيقي، نوشيدني را با فرستادن يادداشتي از پنجره دريافت کند.توافقنامه ريزترين جزئيات را نيز در بر ميگرفت که دوران حبس وکيل را به شدت منزوي ميکرد. و او را ملزم مي‌ساخت که ازساعت دوازده تاريخ چهارده نوامبر ?87? ، دقيقا پانزده سال تا ساعت دوازده  تاريخ چهارده نوامبر?88? در حبس بماند.کوچکترين تلاش وکيل براي تخطي از شرايط؛ حتي فرار دو دقيقه قبل از  موعدِ مقرر ?بانکدار را از تعهدِ پرداخت دو ميليون به او خلاص مي ساخت.

     دراولين سال حبس، وکيل، تا آنجا که  از روي ياداشتهاي کوتاهش مي‌شد قضاوت کرد، شديدا از تنهايي و انزوا رنج مي‌برد. ازاتاق او روز و شب صداي پيانو مي آمد. او مشروب و دخانيات را رد کرد و نوشت: "مشروب باعث برانگيخته شدن اميال شده واين اميال بزرگترين دشمنان يک زنداني هستند. به علاوه هيچ چيز خسته کننده تراز نوشيدن شراب خوب در تنهايي نيست و دخانيات نيز باعث آلوده شدن هواي اتاق مي‌شود."  در طول سال اول براي وکيل کتاب هايي با شخصيت هاي ساده، رمان هاي پيچيده‌ي عاشقانه، داستان هاي بذهکاري و تخيلي، کمدي و از اين قبيل فرستاده مي شد.

      درسال دوم صداي پيانو ديگر شنيده نمي شد، وکيل تنها تقاضاي شراب مي‌کرد. آنهايي که او را ديدند، گفتند که او در تمام آن سال فقط ميخورد، مينوشيد و بر روي تخت دراز ميکشيد. او اغلب خميازه ميکشيد و با عصبانيت با خود حرف ميزد. ديگرکتاب نخواند. بعضي مواقع شبها مينشست تا بنويسد. او زمان زيادي را صرف نوشتن ميکرد. و صبح تمام آنهارا پاره ميکرد. و صداي گريه و زاري اش چندين باربه گوش رسيد.
      در نيمه دوم ششمين سال، زنداني مشتاقانه شروع به يادگيري زبان، فلسفه و تاريخ کرد. او آنچنان حريصانه به اين موضوعات علاقه مند شده بود که بانکدار به سختي وقت ميکرد براي او به انداره کافي کتاب تهيه کند. در فاصله چهار سال در حدود ششصد نسخه به درخواست او خريداري شد. مدتي از اين اشتياق سپري شده بود تا اينکه بانکدار نامه اي از زنداني دريافت کرد: " زندانبان عزيز من، من اين متن را به شش زبان مينويسم. آن را به متخصصان نشان بده و بگذار آنرا بخوانند. اگر آنها حتي يک غلط هم پيدا نکردند ازتو خواهش ميکنم که دستور دهي تا در باغ گلوله اي شليک کنند. با اين صدا من مي فهمم که تلاش هايم بيهوده نبوده است. نوابغ در هر زمان و هر کشوري به زبان هاي مختلف صحبت ميکنند.اما در وجود تمام آنها يک شعله فروزان است. آه، اگر شما خوشحالي وجد انگيز مرا ميدانستيد که اکنون ميتوانم تمام زبان ها را بفهمم." درخواست زنداني اجابت شد. به دستور بانکدار دو گلوله در باغ شليک شد .

     بعدها، پس از دهمين سال ،وکيل بي حرکت پشت ميزمي نشست و فقط کتاب انجيل عهد جديد ميخواند. براي بانکدار عجيب بود که مردي که در چهار سال، ششصد نسخه کتاب آموزنده را فرا گرفته بود بايد نزديک به يک سال را به خواندن کتابي بپردازد که فهم آن آسان بود و به هيچ عنوان دشوار نبود.سپس کتاب تاريخ اديان و الهيات جايگزين  کتاب انجيل عهد جديد شد.

     در دو سال آخر حبس زنداني تعداد قابل توجهي کتاب ،با موضوعات کاملا بي ربط مي‌خواند. او خود را وقف خواندن علوم طبيعي کرد و سپس شکسپير و يا بايرون مي‌خواند . يادداشتهايي که از او مي آمد در يک زمان درخواست فرستادن يک کتاب شيمي و يک متن پزشکي، يک رمان، تعدادي مقالات با موضوعات فلسفي و الهيات ميکرد. او آنچنان ميخواند که انگار دردريايي ميان بقاياي شکسته در حال شنا بود. و به اميد نجات زندگي اش مشتاقانه به هر قطعه بعد از ديگري چنگ مي انداخت.

II

      بانکدارتمام اينها را بخاطر آورد و فکرکرد :" فردا ساعت دوازده او آزاد ميشود. طبق توافقنامه من ميبايست به او دو ميليون بپردازم. اگر بپردازم ،کار من تمام ميشود. براي هميشه نابود خواهم شد..."

     پانزده سال قبل او پولش از پارو بالا مي رفت. اما اکنون حتي ميترسيد که از خود بپرسد کدام را بيشتر دارد: پول يا قرض؟قمار روي سهام ،احتکار پرخطر و بي توجهي به چيزهايي که او حتي در دوران پيري نميتوانست از آنها رهايي پيدا کند به تدريج شغل او را به نابودي کشيد. يک تاجر نترس، و با اعتماد به نفس را به يک بانکدار معمولي تبديل کرد که با هر افت و خيز بازار به لزره مي افتاد.

پيرمرد در حالي که با نااميدي سرش را ميخاراند زمزمه کرد:" شرط بندي لعنتي."    
"چرا نمرد؟ او فقط چهل سالش است . او آخرين سکه هاي من، لذت زندگي، شادماني و قمار بر روي بورس مرا خواهد گرفت و من در چشم او مانند گدايي حسود خواهم بود که هر روز اين حرف هاي تکراري را ازاو ميشنوم: من شادي زندگي ام رابه تو مديونم. اجازه بده به تو کمک کنم. نه! بس است. تنها راه فرار از ورشکستگي و رسوايي، مرگ اوست."

ساعت سه ضربه نواخت. بانکدار گوش ميداد. همه در خانه خوابيده بودند و تنها چيزي که شنيده ميشد صداي زوزه درختان سرمازده آنسوي پنجره بود. در حالي که سعي ميکرد صدايي ايجاد نکند از داخل گاو صندوق خود کليد دري که براي پانزده سال باز نشده بود را بيرون آورد. پالتواش را پوشيد و از خانه خارج شد.

باغ تاريک و سرد بود، باران مي‌باريد. باد مرطوب و نافذ در باغ زوزه ميکشيد و درختان را راحت نميگذاشت. بانکدار هرچه به چشمانش فشار آورد نتواست زمين، مجسمه سفيد، اتاقک گوشه باغ و درختان را ببيند. زماني که به اتاقک گوشه باغ رسيد نگهبا ن را دوبار صدا زد.پاسخي نشنيد. بدون شک نگهبان از هواي بد به آشپزخانه يا گلخانه پناه برده بود و آنجا به خواب رفته بود.

پيرمرد با خودانديشيد: " اگر من جرات عملي کردن هدفم را داشته باشم، سوء ظن در وهله اول متوجه نگهبان خواهد بود."

در تاريکي کورمال کورمال به دنبال پله ها و در گشت و وارد ورودي باغ شد. سپس راهش را بسوي راه باريکي به پيش گرفت و کبريتي افروخت. هيچ کس آنجا نبود. تختي بدون ملحفه ويک بخاري آهني وسياه در گوشه اتاق نمايان بود. مهر و مومِ روي در که به اتاق زنداني ختم مي‌شد، شکسته نشده بود.

وقتي کبريت خاموش شد پيرمرد در حاليکه از اضطراب ميلرزيد دزدکي به داخل پنجره کوچک سرک کشيد.

در اتاق زنداني، شمعي سوسو ميزد. زنداني پشت ميز نشسته بود. تنها پشتِ سرش و دست هايش ديده مي‌شد. کتاب هاي باز روي ميز، دو صندلي و بر روي کفپوش پراکنده شده بود.

       پنج دقيقه گذشت و زنداني حتي يک مرتبه هم تکان نخورد. پانزده سال حبس به او ياد داده بود که بدون حرکت بنشيند. بانکداربا انگشتش به پنجره ضربه زد. اما زنداني هيچ حرکتي در جوابش انجام نداد. سپس بانکدار محتاطانه مهرو موم را شکست و کليد را در قفل قرار داد. قفل زنگ زده غژغژ شديدي کرد و در با صداي دلخراشي باز شد. او انتظار داشت بلافاصله فريادي حاکي از تعجب و صداي گام هاي او را بشنود.سه دقيقه گذشت وداخل اتاق به اندازه قبل ساکت بود. او تصميم گرفت وارد شود.

      پشت ميز مردي نشسته بود که هيچ شباهتي به يک انسان معمولي نداشت. او اسکلتي بود با پوستي چروکيده و موهاي مجعد بلند مانند موي زنانه و ريشي ژوليده . رنگ صورتش مانند خاک به زردي مي گرائيد.گونه هايش فرو افتاده بودند و پشتش بلند و لاغر بود و دستي را که او سر پر مويش را به ?ن تکيه داده بود آنقدر ضعيف و استخواني بود که نگاه کردن به آن زجرآور بود. موهايش به سفيدي مي‌زد. هرکس  به صورت سالخورده و بيحال او نگاهي مي انداخت باورش نمي‌شد که او تنها چهل سال دارد. بر روي ميز جلوي سر افتاده اش برگه اي کاغذ بود که چيزي با خط ريز روي آن نوشته شده بود:
      بانکدار با خود انديشيد:" بدبخت بيچاره! او خوابيده است و شايد در حال ديدن خواب ميليون ها کرور پول است. من فقط بايد بدن نيمه جانش را بر روي تخت بياندازم و او را با بالش در يک لحظه خفه کنم. و دقيقترين آزمايشات هم اثري از مرگ غير طبيعي پيدا نخواهد کرد.اما اول بهتر است بخوانم که چه چيزي اينجا نوشته است."

     بانکدار برگه کاغذ را از روي ميز برداشت و خواند:
" فردا در ساعت دوازده نيمه شب من آزادي ام و حق پيوستنم به مردم را بدست خواهم آورد. اما قبل از ترک اين اتاق و ديدن خورشيد فکر کنم لازم است چند کلمه اي با شما حرف بزنم. با صحت و سلامت و در پيشگاه خداوند که ناظر من است اعلام ميکنم که از آزادي،زندگي،سلامتي و تمام آن چيزهايي که کتاب هاي شما برکاتِ جهان ميدانند، بيزارم.

" من پانزده سال مشتاقانه زندگي مادي را مطالعه کردم.درست است کهدر اين مدت نه زمين را ديده ام و نه مردم را ، اما من در کتاب هاي شما شراب ناب نوشيده ام. آواز سر داده ام .در جنگل ها گوزن و گراز وحشي شکار کرده ام و به زنان عشق ورزيده ام....زناني زيبا به‌مانند ابرهاي لطيف که ذوقِ جادويي شاعران شما آن‌ها را ساخته است، شب ها مرا ملاقات مي کردند و افسانه هايي جالب برايم زمزمه مي‌کردند و مرا مدهوش مي‌کردند .در کتاب هاي شما من از دامنه هاي البرز و مونت بلانک بالا رفتم و آنجا ديدم که چگونه خورشيد در صبح ها طلوع ميکند و غروب آسمان ،اقيانوس ها و منتهاي کوه ها را با زرد ارغواني مي‌پوشاند.  از آنجا ديده‌ام که چگونه برقِ صاعقه ها ابرها را از هم مي شکافت. من جنگل هاي سبز، مزارع، رودخانه ها، درياچه ها، شهرها را ديده ام. من آوازِ پريان دريايي و فلوت زدن خداي جنگل را شنيده ام. من بال هاي شياطين را که پرواز کنان به سوي من آمدند و از خدا ميگفتند لمس کرده ام. در کتاب هاي شما من خود را به درون درياي عميقِ بي کران انداختم ،معجزه کردم ، شهرها را از پايه سوزاندم، اديان جديد تبليغ کردم و بر تمام کشورها سلطه يافتم....

      "کتاب هاي شما به من خرد داد . آنچه را که انسان پرشور فکر ميکرد در طي قرون ساخته است به صورت تکه يي کوچک در جمجمه من فشرده شد. من ميدانم که از همه ي شما باهوش ترم. من از کتاب هاي شما بيزارم. از تمام نعمت هاي دنيوي و خرد نفرت دارم .همه چيز پوچ، بي پايه، انتزاعي وبه سانِ سراب فريبنده است.اگرچه تو مغرور و دانا و زيبا باشي باز هم مرگ تو را ازروي زمين همچون موش هاي زيرزميني پاک مي کند و نسل آينده شما، تاريخ شما و جاودانگيِ نوابغ شما مانند آشغالِ منجمد شده اي خواهد بود که به همراه اين کره‌ي خاکي باهم مي‌سوزد.

     " شما ديوانه ايد، و راه را اشتباه رفته ايد. شما دروغ را به جاي حقيقت و زشتي را با زيبايي اشتباه گرفته‌ايد.شما متحير خواهيد شد اگر ناگهان درختان سيب و پرتغال به جاي ميوه مارمولک و قورباغه بدهند و اگر گل هاي سرخ شروع به تراوشِ بوي عرقِ اسب کنند. همانطور که من از شما تعجب ميکنم که بهشت را با زمين عوض کرديد. من نمي خواهم شمارا درک کنم.

    " که من ممکن است البته به شما پستي حقيقي خودم راکه بخاطر آن زنده هستيد در عمل نشان دهم. من از آن دو ميليوني که روزي مانند بهشت در خواب مي ديدم و اکنون از آن تنفر دارم ?چشم ميپوشم و  خودم  را از حقي که به آن دارم بي بهره کنم. من پنج دقيقه قبل از موعد مقرر ار اين‌جا بيرون خواهم آمد تا بدين وسيله توافقنامه را زير پا بگذارم."
       وقتي بانکدار يادداشت را خواند، برگه را روي ميز گذاشت و سراين  مردِ عجيب را بوسيد و گريست. او از اتاقک بيرون آمد. هرگز هيچ وقت ديگري، حتي پس از شکست شديد در بورس اين چنين احساس حقارتِ دروني نمي‌کرد. به خانه آمد ،روي تختش دراز کشيد، اما اشک و اضطراب  خواب را براي مدت طولاني از او گرفت…..

  صبح روز بعد نگهبان بيچاره دوان دوان پيش او آمد  وبه او گفت مردي را که در اتاقک باغ زندگي مي کرده ديده است که از پنجره عبور کرده و به درون باغ رفته است.  به سوي دراصلي رفته و ناپديد شده است. بانکدار بالافاصله همراه خدمتکارانش به اتاقک رفتند و فرار زنداني را تائيد کردند. براي جلوگيري از شايعاتِ واهي يااداشت را با بي‌تفاوتي از روي ميز برداشت و  در برگشت، آن را درگاوصندوق گذاشت.

 



تاريخ : 88/04/19 | 15:26 | نویسنده : jamin
ساندرا سیسنروس/ ترجمهٔ سودابه اشرفی

نهرِ فريادِ زن


Woman Hollering Creek   
By Sandra Cisneros

From “Woman Hollering Creek” a collection of short stories

Translated by Soudabeh Ashrafi
 

روزي که دُن سرافين، به خوان پدرو مارتينز سانچز اجازه داد کئلوفيلاس انريکِتا دليان را به عنوان عروس خود از وراي چهارچوب خانه‌ي پدري‌اش، ماوراي چندين مايل جاده‌ي گل و لاي و سيماني و ماوراي مرز، به آن سوي ديگر، به شهري بنام اِن اِل اوترلادو، ببرد، توانست صبحي را مجسم کند که دخترش دست‌ها را بالاي چشم‌ها سايه‌بان کرده، به طرف جنوب نگاه مي‌کند و آروزي بازگشت به وظايف هرچند بي‌پايانش، شش برادر به دردنخورش و پيرمرد غرغرو را دارد.
 او در همهمه و جنجال خداحافظي گفته بود که بالاخره هرچه باشد من پدرت هستم. هيچ‌گاه ترا ترک نخواهم کرد. اين را گفته بود، نگفته بود، زماني که او را درآغوش کشيده بود و بعد رهايش کرده بود که برود. اما در آن لحظه کلئوفيلاس خيلي گرفتار بود و دنبال چيلا، ساقدوش خود مي‌گشت که نقشه‌ي پرتاب گلِ دستش را بکشند.
  به همين دليل ممکن نبود حرف‌هاي پدر را به ياد بياورد مگر بعدها: من پدرت هستم. هرگز تو را رها نخواهم کرد.
فقط اکنون به عنوان يک مادر. حالا وقتي که او و خوان پدروي کوچک کنار نهر مي‌نشينند. چگونه است که گاهي عشق ميان زن و مرد از ميان مي‌رود و تمام مي‌شود. اما عشق پدر و مادر به فرزند يا فرزند به پدر و مادر، به طور کلي چيز ديگري است.
اين چيزي بود که کلئوفيلاس به آن فکر مي‌کرد؛ همان شبي که خوان پدرو به خانه نيامد و او روي تخت‌خواب دراز کشيد و صداي غرش بزرگراه، پارس سگي از دوردست، صداي شاخه‌هاي درخت گردو که مثل خش‌خش زيردامني‌هاي قديمي بود، او را به خواب برد.
 
در شهري که او در آن بزرگ شده، سرگرمي‌هاي زيادي نيست، مگر اين‌که همراه خاله‌ها و عمه‌ها و مادربزرگ‌ها به خانه‌ي اين و آن بروي که آنها ورق بازي کنند و تو تماشا. يا به سينماي شهر بروي تا فيلم آخر هفته را دوباره ببيني، تصوير برفکي. با يک تار موي لرزان آزاردهنده در وسط. يا بروي مرکز شهر و براي خودت يک کافه‌گلاسه سفارش بدهي که بعد از يک روز و نيم به صورت يک جوش گنده از پشتت بيرون بزند.
يا به خانه‌ي دوستت بروي تا آخرين قسمت سريال تلويزيوني را ببني و سعي کني مدل آرايش مو و صورتت را از روي بازيگران زن سريال تقليد کني.
اما چيزي که کلئوفيلاس انتظارش را داشته، آه برايش کشيده، پچ‌پچ‌اش کرده، به آن خنديده و پيش‌بيني‌اش کرده از همان وقتي که به اندازه‌ي کافي بزرگ شده و به ويترين پر از تور، پروانه و چين تکيه داده، شورِ عشق است، نه از آن نوعي که روي جلد مجله‌ي "الارما"ست، مي داني، آن طوري که عکس معشوق را چاپ مي‌کنند با چنگالي خوني که زن براي خراب کردن خوشنامي خودش استفاده کرده. جنونِ عشق، اما با ذاتي خالص هم‌چون کريستال. از آن نوع که کتاب‌ها و ترانه‌ها و سريال‌هاي تلويزيوني شرح مي‌دهند وقتي که بلاخره، آدم بزرگترين عشق زندگي‌اش را پيدا مي‌کند و هرکاري مي‌تواند و بايد در اين راه انجام مي‌دهد، به هر قيمتي که باشد.
Tu o Nadie تو يا هيچ‌کس. عنوان آخرين سريال مشهور تلويزيوني. لوسيا مندز زيبا که مجبور شده با بدترين سختي‌ها و دل‌شکستن‌ها بسازه، جدايي و خيانت، و دوست داشتن، هميشه دوست داشتن بدون در نظرگرفتن هر اتفاقي که افتاده، براي اينکه اين از همه چيز مهم‌تره. و توي آگهي آسپرين ديديش، واقعاً که خيلي دوست‌داشتنيه، تو فکر نمي‌کني موهاشو رنگ مي‌کنه؟ کلئوفيلاس مي‌خواد بره دراگ‌استور رنگ مو بخره بده دوستش چيلا موهاش رو براش رنگ کنه؛ اصلاً کار سختي نيست.
براي اين‌که تو آخرين قسمت رو ديشب تماشا نکردي اونجا که لوسيا اعتراف کرد او را بيشتر از هرچيزي در زندگيش دوست داره. بيشتر از هرچيزي تو زندگي‌اش! و اول و آخر فيلم، ترانه‌ي تو يا هيچ‌کس را خواند.Tu o Nadie  يه‌جورايي آدم بايد اونجوري زندگي کنه، تو فکر نمي‌کني؟ تو يا هيچ‌کس. براي اينکه رنج کشيدن براي عشق خوبه. بلاخره دردش يه‌جورايي شيرينه، آخر سر.
 
سِگويين. آهنگ اين اسم را خيلي دوست داشت. دور و دوست داشتني. نه مثل مون کلووا. زشت.
سه‌گويين، تگزاس، زنگ خوشي داره. صداي جرينگ جرينگ پول. ميتونه مثل اون زنه توي سريال لباس بپوشه، لوسيا مندز. خانه‌ي قشنگي داشته باشه، اما چيلا حسوديش نمي‌شه؟
بله، تمام راه را تا لاردو رانندگي مي‌کنند که بتونه لباس عروسي‌اش رو بگيره. اين چيزي‌ست که مي‌گن. براي اينکه خوان پدرو مي‌خواد فوراً عروسي کنه، از اون جايي که نمي‌تونه زياد مرخصي بگيره نمي‌خواد دوران نامزديش خيلي طولاني بشه، او شغل مهمي در سگويين داره، فکر کنم تو يه... تو يه کمپاني آبجو کار مي‌کنه يا... کمپاني تاير ماشين؟ آره بايد زودتر برگرده. به همين دليل بهار ازدواج مي‌کنن که بتونه مرخصي بگيره. بعد سوار ماشين وانت مي‌شن و از اينجا مي‌رن. ماشين‌اشونو ديدي؟ مي‌رن خونه‌ي نوشون تو سگويين. نو نو هم نيست، اما مي‌خوان دوباره نقاشي‌اش کنن. مي‌دوني که تازه عروس‌دامادها چه جوراين. نقاشي جديد، وسائل جديد. چرا که نه؟ مي‌تونه، و شايد بعدها بتونه يکي دوتا اتاقم بزنه سرش براي بچه‌ها. اميدوارم بچه‌هاي زيادي گيرشون بياد.
خوب، خواهي ديد. کلئوفيلاس هميشه خياط خوبي بوده، يه ذره رررررررر يه ذره زس معجزه. اين دختر هميشه خيلي باهوش بوده. بيچاره، حتا مادري نداشته که چيزي يادش بده. مثلاً راجع به شب عروسي، خدا به دادش برسه. با اون باباش که مثل قاطر مي‌مونه و شش تا برادر دست و پا چلفتي. خوب چي فکر مي‌کني. آره من مي‌رم عروسي، البته، لباسي که مي‌خوام بپوشم بايد يه ذره کوتاه بشه که مد روز باشه. يه لباسي ديشب ديدم که دقيقاً به درد من مي‌خوره. ديشب اون قسمتِ «پول‌دارها هم گريه مي‌کنند»، رو ديدي متوجه لباس مادره شدي؟
 
لاگريتونا، چه اسم خنده‌داري براي يک نهر دوست داشتني. اين اسمي بود که روي نهري که از پشت خانه مي‌گذشت گذاشته بودند. با اين همه هيچ‌کس نمي‌توانست بگويد زن‌ از روي خشم فرياد کشيده بود يا از روي درد. بومي‌ها فقط همين‌قدر مي‌دانستند که نهري که يک‌بار در راه رفتن، به سن‌آنتونيو از آن مي‌گذشتند و يک‌بار هم موقع بازگشت، نهر فرياد زن خوانده مي‌شد. نامي که اينجايي‌ها سوالي در مورد آن نمي‌کردند و کمتر هم فهميده شده بود.
Pues, alla de los indios, Quien sabe?
- اي بابا، کي از کار اين سرخ‌پوست‌ها سر در مياره. شهري‌ها شانه‌هاشان را بالا مي‌انداختند. از آنجايي که به زندگي هيچ‌کدامشان مربوط نبود که اين يک نخ آب از کجا و چگونه نام عجيب خود را گرفته بود.
 «واسه چي مي‌خواي بدوني؟» تريني مسئول رختشوي‌خانه پرسيد، باهمان اسپانيايي خشنش که هميشه موقع پول خرد دادن يا داد کشيدن سر کلئوفيلاس استفاده مي‌کرد. اول براي اين که زيادي تو ماشين‌ها پودر مي‌ريخت. بعد براي اين که نِشسته بود روي ماشين لباس‌شويي، و باز هم بعد، بعد از اين‌که خوان پدريتو به دنيا آمده بود. براي اين که او نمي‌فهميد که در اين کشور نمي‌تواني بچه‌ات را بگذاري بدون شلوار اين طرف و آن طرف بدود در حالي‌که دودولش هم آويزان است. اين کار خوبي نبود، مي‌فهمي؟
 کلئوفيلاس چه‌طور مي‌توانست به همچين زني توضيح دهد که چرا نام نهر فرياد زن برايش جالب است. حرف زدن با او هيچ فايده‌اي نداشت.
از طرف ديگر خانم‌هاي همسايه هم بودند. همسايه‌هاي بغليِ خانه‌اي که آنها نزديک نهر اجاره کرده بودند. سولداد طرف چپ و دلورس طرف راست.
همسايه سولداد دوست داشت خود را بيوه صدا کند، حالا چطور بيوه شده بود خودش رازي بود. يا شوهرش مرده بود يا با يکي از فاحشه‌هاي محله‌ي يخچال فرار کرده بود يا به سادگي، يک بعدازظهر رفته بود سيگار بخرد و هرگز برنگشته بود. مشکل مي‌توان گفت کدام، چون سولداد معمولاً راجع به او حرف نمي زد.
در خانه‌ي طرف ديگر، سينيورا دلورس زندگي مي‌کرد، خانمي مهربان و دل‌پذير. خانه‌ي او به شدت بوي شمع و عودي را مي‌داد که در نمازخانه‌ي کوچکش دائماً مي‌سوخت. نمازخانه را براي خاطره‌ي دو پسرش که در جنگ گذشته کشته شده و شوهرش که دوماه بعد از آن‌ها از غصه دق‌مرگ شده بود برپا کرده بود. خانم دلورس اوقات خود را ميان اين مردها و باغچه‌اش تقسيم مي‌کرد. باغچه‌اي مشهور به خاطر گل‌هاي آفتاب‌گردان بلندي که براي راست ايستادن به دسته‌جارو و مقواهاي کهنه احتياج داشتند، تاج خروسي‌هاي سرخ سرخ، با شرابه‌هاي خون‌آلود، يک سرخ پررنگ زنانه: و به خصوص رُزهاي سرخي که بوي غم‌آلودشان مرگ را به ياد کلئوفيلاس مي‌آورد. هر يک‌شنبه خانم دلورس يک دسته رز مي‌چيد، مرتب مي‌کرد و روي سه سنگ قبر محجوب سگويين مي‌گذاشت.
امکان دارد که زن‌هاي همسايه، دلورس و سولداد يک زماني نام Arroyo را قبل از اين که انگليسي بشود مي‌دانسته‌اند اما حالا نه. آنها به قدر کافي گرفتار يادآوري نام مردهايي بودند که از روي انتخاب يا شرايط زندگي، آنجا را ترک کرده و هرگز بازنگشته بودند.
درد يا خشم، کلئوفيلاس به زماني فکر کرد که براي اولين بار به عنوان تازه‌عروس از روي پل رد شد و خوان پدرو نهر را به او نشان داد. لاگريتونا، و او خنديد. چه اسم مسخره‌اي براي نهري زيبا و مملو از عاقبت‌هاي خوش. 
 
تعجب‌آور بود که اولين بار نه فرياد زد و نه از خود دفاع کرد. هميشه گفته بود اگر مردي او را کتک بزند، هر مردي، مطمئناً او هم خواهد زد.
اما زماني که آن لحظه رسيد، و او يک بار توي گوشش زد و بار دوم و بار سوم تا وقتي که لبش شکافت و خون سرازير شد، از خود دفاع نکرد، گريه را سر نداد، و فرار نکرد آن طوري که فکر کرده بود خواهد کرد؛ زماني که اين چيزها را در سريال‌هاي تلويزيوني ديده بود.
در خانه‌ي پدري هيچ‌گاه پدر و مادرش دست روي يک‌ديگر يا بچه‌ها بلند نکرده بودند. با اين که قبول داشت شايد در خانه‌ي پدري به او به عنوان تنها دختر خانواده خيلي سخت نگرفته بودند، مثل يک پرنسس، اما باز هم چيزهايي بود که نمي‌شد به اين بهانه بخشيد. هرگز.
اما وقتي که اين اتفاق براي اولين بار افتاد آن‌موقع که چيزي از ازدواجشان هم نگذشته بود سر جايش ميخ‌کوب شد، صدايش بريده بود، هيچ حرکتي نمي‌کرد، بي‌حس. هيچ کاري نکرد به جز اينکه به داغي دهانش دست زد لبش را لمس کرد و به خون روي دست خيره شد مثل اينکه آن موقع هم نتوانست بفهمد؟
 
 
مردهاي محله‌ي يخچال. تا آنجايي که او مي‌تواند بگويد، در طول مدت يک سالي که آن‌ها تازه‌عروس و تازه‌داماد بودند و او دعوت مي‌شد که همراه شوهرش برود، کنار او ساکت بنشيند و به حرف‌هايشان گوش کند، منتظر شود و آبجويش را لب بزند تا وقتي که بطري از خنکي بيفتد، دستمال کاغذي‌اش را بپيچاند و گره بزند، با يکي بادبزن درست کند، با آن يکي گل رز، سرش را تکان دهد، لبخند بزند، خميازه بکشد، مودبانه نيشش را باز کند، به موقع به حرف‌هاي بامزه‌اشان بخندد، به بازوي شوهرش تکيه دهد و آستينش را بکشد، و بلاخره اين مهارت را بدست بياورد که حدس بزند حرف‌هايشان به کجا خواهد رسيد، از روي همين کلئوفيلاس نتيجه مي‌گيرد که هرکدام از اينها سعي مي‌کند شبانه حقيقتي را پيدا کند که ته بطري مثل يک سکه‌ي قديمي طلايي در کف دريا دراز کشيده است.
آنها مي‌خواستند چيزهايي را به يکديگر بگويند که مي‌خواستند به خودشان بگويند. اما هماني که مثل يک بادکنک بلند مي‌شود مي‌خورد روي ديواره‌ي مغز و هيچ‌گاه راه بيرون را پيدا نمي‌کند. حباب مي‌شود و برمي‌خيزد، در گلو غرغر مي‌کند، مي چرخد روي سطح زبان و روي لب‌ها آتشفشان مي‌کند_ آروغ.
اگر شانس بياورند در آخر شبِ طولاني اشک‌هايي خواهند ريخت. هر لحظه‌اي که دست بدهد مشت‌ها سعي مي‌کنند حرف بزنند. آنها سگ‌هايي هستند که دنبال دم خود مي‌دوند، قبل از اينکه براي خوابيدن ولو شوند، سعي در پيداکردن راهي، جاده‌اي، خروج و بلاخره کسب کمي آرامش.

صبح‌ها، گاهي وقت‌ها قبل از اين که او چشم‌هايش را باز کند. يا بعد از عشق‌بازي. يا به سادگي مواقعي که او بيدار شده و مقابلش پشت ميز نشسته است و لقمه‌هاي غذا را به دهان مي‌گذارد و مي‌جود، کلئوفيلاس فکر مي‌کند اين مردي‌ست که من تمام عمر منتظرش بوده‌ام.
نه اين که او مرد خوبي نيست. او بايد وقتي که بچه را عوض مي‌کند به خود يادآوري کند که چرا او را دوست مي‌دارد، يا وقتي که زمين حمام را مي‌شويد يا سعي مي‌کند براي ورودي‌هايي که در ندارند پرده درست کند يا ملافه‌ها را سفيد کند. يا منتظر شود ببيند کي به در يخچال لگد مي‌زند و مي‌گويد که از اين خانه متنفر است و مي‌رود بيرون جايي که زرزر بچه اذيتش نکند و او با سوال‌هاي مشکوک آزارش ندهد و از او نخواهد اين را درست کند، آن را تعمير کند. براي اينکه اگر ذره‌اي عقل داشت مي‌توانست بفهمد که او قبل از خروس‌خوان بيدار مي‌شود مي‌زند بيرون که غذاي شکم او را تهيه کند، سقف روي سرش بگذارد و بايد دوباره صبح زود بلند شود برود، چرا او نمي‌تواند راحتش بگذارد. زن چرا نمي‌تواني مرا راحت بگذاري.
 او خيلي قدبلند نيست، نه، او شبيه هنرپيشه‌ي مرد سريال تلويزيوني نيست. روي صورتش هنوز جاي جوش‌هاي چرکي مانده است. شکمکي هم از خوردن آبجو به هم زده. اما خوب، او هميشه مرد يغوري بوده.
اين مردي که مي‌گوزد، آروغ مي‌زند، خروپف مي‌کند همان طور که مي‌خندد او را بغل مي‌کند و مي‌بوسد. اين شوهري که او موي سبيل‌اش را هر روز صبح در دستشويي پيدا مي‌کند، کفش‌هايش را بايد روي بالکن بگذارد که هوا بخورد، اين شوهري که ناخن‌هايش را جلو مردم کوتاه مي‌کند، بلند مي‌خندد، مثل يک مرد فحش مي‌دهد، و بايد قسمت‌هاي مختلف شامش در بشقاب‌هاي جداگانه روي ميز گذاشته شود همان طور که در خانه‌ي مادري‌اش، به محض اين که به خانه مي‌آمد، دير يا زود. کسي که براي موسيقي و سريال تلويزيوني عاشقانه يا گل‌سرخ، تصوير هلال ماه روي نهر يا در قاب پنجره تره هم خرد نمي‌کند، پرده‌ها را مي‌بندد و مي‌خوابد، اين مرد، اين پدر، اين همآورد، اين مراقب، اين پيغمبر، اين سرور، اين شوهرِ تا روز رستاخيز.

شک. به نازکي يک تار مو. يک فنجان شسته شده‌ي عوضي دمر شده توي قفسه. ماتيکش، پودر تن، و برس، همه‌ي اين‌ها که به طرزي متفاوت در حمام مرتب شده.
نه. خيالات او. خانه مثل هميشه است. هيچ‌چيز. از بيمارستان مي‌آمد با پسر نوزاد و شوهرش. ديدن کفش‌هاي خانگي زير تخت آرامش‌بخش بود. لباس خانه‌ي رنگ و رو رفته همان طور آويزان توي حمام. بالشش. تخت خوابشان.
خانه، خانه، حس شيرين به خانه رسيدن. دل‌پذير مثل بوي پاشيدن پودر صورت در هوا. ياسمن، چسبندگي ليکور.
لکه‌هاي تيره‌ي سرانگشتان روي در. ته سيگار له شده در ليوان. ناسوري تخيل.
 
گاهي اوقات به خانه‌ي پدري‌اش فکر مي‌کرد. اما چگونه مي‌توانست به آن‌جا برگردد؟ چه بدبختي‌اي. همسايه‌ها چه مي‌گفتند؟ به آن طرز به خانه‌ي پدر برگشتن، يک بچه در بغل يک بچه هم در شکم. شوهرت پس کجاست؟
شهر غيبت‌ها. شهر غبار و نااميدي. چيزي که او آن را با اين ديگر شهر غيبت‌ها تاخت زده است. شهر غبار، شهر نااميدي. خانه‌هايي که شايد فاصله‌ي بيشتري از هم دارند اما لزوماً خصوصي‌تر نيستند. بدون يک متروي زيرزميني پر از برگ درختان در مرکز شهر، اما زمزمه‌ها همان‌قدر مشخص. بدون انبوه پچ‌پچه‌هاي هر يکشنبه روي پله‌هاي کليسا. زيرا که اينجا پچ‌پچه‌ها غروب آفتاب از محله‌ي يخچال شروع مي‌شد.‌ 
اين شهر و غرور احمقانه‌ش به خاطر درخت گردويي نقره‌اي به اندازه‌ي يک کالسکه‌ي بچه جلو شهرداري. تعميرگاه تلويزيون. داروخانه، فروشگاه لوازم يدکي، خشکشويي، کايروپرکتور، مشروب‌فروشي، پرداخت وجه‌الضمان، فضاي خالي جلو مغازه‌ها و هيچ‌چيز، هيچ‌چيز جالب. هيچ‌جايي که آدم بتواند پياده برود. براي اينکه اين شهر طوري ساخته شده که حتماً به شوهرها وابسته باشيد. يا بايد در خانه بماني. يا بايد رانندگي کني. اگر به اندازه‌ي کافي پولدار باشي صاحب ماشين باشي يا اجازه‌ي رانندگي داشته باشي.
هيچ جا نيست که بروي. مگر اينکه خانه‌ي همسايه‌ها را به حساب بياوري. سولداد در يک طرف، دلورس در طرف ديگر. يا که نهر.
بعد از تاريکي اونجا نرو. خواهرجون. دور و برِ خونه‌ات باش. براي سلامتي‌ات خوب نيست. بديُمنه. هواي بد. مريض مي‌شي هم خودت هم بچه. تو تاريکي پلکيدن زهره‌ترک‌ات مي‌کنه اونوقت مي‌فهمي ما چي مي‌گيم.
گاهي، تابستان‌ها رودخانه فقط يک چاله‌ي گل‌آلود است. اما حالا در بهار به خاطر باريدن باران‌ها، چيزي پر از زندگي، چيزي با صدايي متعلق به خودش، همه‌ي شب و روز ندا مي‌دهد با آوايي نقره‌اي و بلند. اين لايورونا زن گريان است. لايورونا زني که بچه‌هاي خودش را غرق کرد. شايد اسم نهر را از او گرفته باشند. او با به خاطر آوردن همه‌ي داستان‌هايي که در بچگي شنيده اين فکر به مغزش خطور مي‌کند.
لايورونا او را صدا مي‌کند. مطمئن است. کلئوفيلاس پتوي دانلد داک بچه را روي زمين پهن مي‌کند. گوش کن. آسمان روز به طرف شب مي‌گرايد. بچه مشت پر از چمن را بالا مي‌آورد و مي‌خندد. لايورونا. کلئوفيلاس فکر مي‌کند آيا چيزي به ساکتي اين فضا ممکن است زني را به طرف تاريکي زير درختان بکشد.
 
چيزي که اون دلش مي‌خواد اينه... طوري رفتار کرد که انگار لمبر زني را وسط پاهاي خودش بکشد، احمق بوگندوي آن طرف خيابان اين را گفت و مردها را خنداند. اما کلئوفيلاس فقط زير لب غرولند کرد. نکبتي. و رفت که ظرف‌ها را بشويد.
کلئوفيلاس مي‌دانست که او اين را نگفت چون که حقيقت بود. بلکه اين را گفت چون خودش به بودن با زني احتياج داشت. به جاي مشروب‌خوري هرشبه در محله‌ي يخچال و تنهايي خود را به خانه کشاندن.
ماکسي‌ميليانو کسي بود که مي‌گفتند زنش را در دعوا مرافعه‌ي محله‌ي يخچال کشته است. زنش با جارو به طرف او هجوم برده بود. او گفته بود بايد شليک مي‌کردم. زنيکه مسلح بود.
خنده‌ي آنها پشت پنجره‌ي آشپزخانه. شوهر و دوستانش. منولو، بِتو، افرين، ال‌پريکو، ماکسي‌ميليانو.
آيا کلئوفيلاس همان طوري که شوهرش مي‌گفت هميشه اغراق مي‌کرد؟ به نظر مي‌رسد روزنامه‌ها پر از اين داستان‌ها بود. زني که جسدش کنار بزرگراه پيدا شده بود. اين يکي از ماشينِ‌ در حال حرکت به بيرون هل داده شده بود. اين يکي بيهوش، آن يکي تا مرز مرگ کتک خورده بود. شوهر سابقش، شوهرش، معشوقه‌اش، پدرش، برادرش، عمويش، دوستش، همکارش. هميشه. اخبار وحشتناک همه‌جاي روزنامه‌ها. ليواني را در کف صابون فرو برد و براي لحظه‌اي بر خود لرزيد.
 
او کتابي را پرت کرده بود. کتابِ او را. از آن طرف اتاق. يک ورم داغ روي گونه. مي‌توانست اين را ببخشد. اما چيزي که بيشتر سوزاندش اين بود که اين کتاب او بود داستاني عاشقانه از کورين تبادو. چيزي که خيلي دوست داشت براي اين که او اکنون در امريکا زندگي مي‌کرد بدون تلويزيون و سريال‌هاي تلويزيوني.
به جز حالا که از غيبت شوهرش استفاده کرده بود و چند قسمتي را در خانه‌ي سولداد ديد زده بود براي اين که دلورس به اين‌چيزها اهميت نمي‌داد. اما سولداد به اندازه‌ي کافي مهربان بود که بخش‌هايي از فيلم Maria de nadie را برايش تعريف کند. دختر فقير آرژانتيني که از بخت بد عاشق پسر زيباي خانواده‌ي آروچا، خانواده‌اي که برايشان کار مي‌کرد شده بود، کساني که زير سقفشان مي‌خوابيد، زمين‌اشان را جارو مي‌کرد. زير يک سقف، آنجايي که جاروي گردگيري و وسايل زمين‌شويي شاهد بودند. خوان کارلوس آچارو با فک چهارگوش حرف‌هاي عاشقانه‌اي به او زده بود؛ دوستت دارم ماريا به من گوش کن، محبوب من، اما او بايد مي‌گفت نه، نه، ما از يک طبقه نيستيم و يا بايد به او يادآوري مي‌کرد که هيچ‌کدام نبايد عاشق ديگري مي‌شد؛ در حالي‌که قلبش مي‌شکست، مي‌تواني تصورش را بکني.
کلئوفيلاس فکر کرد زندگي بايد اين‌طوري باشد. شبيه سريال تلويزيوني، فقط حالا موضوع داشت غميگن‌تر و غمگين‌تر مي‌شد و هيچ آگهي تبليغاتي هم براي رهايي از اين غم در ميان نبود. و دورنما هيچ عاقبت خوشي هم ديده نمي‌شد. وقتي با بچه پشت خانه کنار نهر نشست به اين موضوع فکر کرد. کلئوفيلاس...؟ اما يک جوري بايد اسمش را عوض مي‌کرد به توپَزيو، يا يِسِنيا، کريستال، آدريانا، استفانيا، آندريا، يه چيزي شاعرانه‌تر از کلئوفيلاس. همه‌ي اتفاقات خوب براي زن‌هايي مي‌افتاد که نام‌هاي جواهرات را داشتند. اما چه اتفاق خوبي براي يک کلئوفيلاس افتاده بود؟ هيچ. به جز ترکي در استخوان صورت.
 
چون که دکتر گفته بود، بايد برود. بايد، براي اين‌که مطمئن شود حال بچه خوب است و هيچ مساله‌اي موقع زايمان نخواهد داشت و روي کارت ويزيت دکتر نوشته بود سه‌شنبه‌ي آينده. ممکن است لطفاً او ببردش. فقط همين.
نه، او هيچ از اين موضوع حرف نخواهد زد. قول مي‌دهد. اگر دکتر پرسيد مي‌تواند بگويد از پله‌ها افتاده يا توي حياط ليز خورده، از پشت ليز خورده. مي‌تواند اين را بگويد. بايد سه شنبه‌ي آينده به مطب دکتر برود. خوان پدرو خواهش مي‌کنم. به خاطر بچه، براي بچه‌اشان.
او مي‌تواند به پدرش نامه بنويسد و پول قرض کند، براي خرج زايمان و دوا و دکتر. اما خوب اگر ترجيح مي‌دهد اين‌کار را نکند، نمي‌کند. بسيارخوب نخواهد کرد. خواهش مي‌کنم ديگه بسه. خواهش مي‌کنم. او مي‌داند با همه‌ي خرج‌هايي که دارند محال است بتواند پولي پس‌انداز کند، اما چه‌گونه مي‌توانند قسط‌هاي وانت را بدهند. و بعد از پرداخت صورتحساب آب و برق و گاز و اجاره، ديگر چيزي باقي نمي‌ماند. اما خواهش مي‌کنم حداقل براي ويزيت دکتر. هيچ چيز ديگر نخواهد خواست. او بايد برود دکتر. براي چه اينقدر مشتاقه؟ براي اين که.
براي اين‌که مي‌خواهد مطمئن شود که بچه اين‌بار کله‌پا نمي‌شود و او را از وسط دوتا نمي‌کند. بله، سه شنبه‌ي آينده، ساعت پنج‌ونيم. خوان پدريتو را لباس مي‌پوشانم و آماده مي‌کنم. اما اين‌ها تنها کفش‌هايي است که دارد. واکسشان مي‌زنم و حاضر خواهيم بود. به محض اين‌که از سرکار بيايي. باعث خجالتت نمي‌شويم.
 
_ فلسيه؟ منم، گراسيِلا.
_ نه نمي‌تونم بلندتر حرف بزنم. سرِکارم.
_ ببين. يه لطفي بايد به من بکني. يه مريضي اينجاست. يه زن که يه مشکلي داره.
_ خيلي‌خب يه دقيقه صبر کن. گوش مي‌دي يا نه؟
_ واقعاً نمي‌تونم بلند حرف بزنم چون شوهرش تو اتاق بغليه.
_ ممکنه فقط گوش کني؟
_ من داشتم مي‌رفتم که براش سونوگرام بکنم. حامله‌ست خوب؟ يه دفه زد زير گريه. خداي من. فليسه. اين زن بيچاره همه‌ي بدنش سياه و کبود بود. شوخي نمي‌کنم.
_ از شوهرش. پس کي؟ يکي ديگه از اون عروس‌ها از اون‌ور مرز. همه‌ي کس‌وکارش هم تو مکزيکند.
_ اَه. فکر مي‌کني اونا کمکش مي‌کنند؟ برو بابا دلت خوشه. اين زنه اصلاً انگليسي هم بلد نيست. اجازه نداشته به فاميلش تلفن کنه يا حتا نامه بنويسه. واسه همين تو رو خبر کردم.
_ بايد برسونيش يه جايي.
_ نه خره، مکزيک، نه! به ايستگاه گري‌هاوندِ سن‌آنتونيو.
_ نه فقط برسونش. خودش پول داره. تو فقط تنها کاري که بايد بکني اينه که سر راهت به خونه، برسونيش به ايستگاه. خب چي مي‌گي؟
_ نمي‌دونم. صبر کن.
_ خب اگه فردا خوب نيست...
_ پس اين يه قراره‌ها فليسه. پنج‌شنبه، سر Cash N Carry بزرگ‌راه I-10 سر ظهر. همون‌جا حاضره.
_ اُ، اسمش کلئوفيلاسه.
_ نمي‌دونم. نمي‌دونم. يکي از اون قديسه‌هاي مکزيکي، حدس مي‌زنم. يه شکنجه شده يا همچين چيزي. کلئوفيلاس. ک.ل.ي.و.في.لاس. بنويس.
_ ممنونم فليسه. وقتي بچه‌اش به دنيا بياد بايد اسم مارو روش بذاره. نه؟
_ آره. راست مي‌گي. مثل يه ملودرامه. چه‌زندگي‌اي. فعلاً خداحافظ.
 
تمام صبح آن حالت نيمه‌ترسيده نيمه مردد. هرلحظه ممکن است خوان‌پدرو سرو کله‌اش پيدا بشود. تو خيابون. سر Cash N carry. مثل خوابي که ديده بود.
 بايد به اين‌ها فکر مي‌کرد تا وقتي که زن با وانت سر رسيد. بعد ديگر وقت نبود راجع به هيچ چيز فکر کند به جز وانتي که به طرف سن آنتونيو مي‌رفت. وسائل را بگذار عقب و سوار شو.
اما وقتي که از روي آرويو گذشتند راننده فريادي کشيد به بلندي فرياد مارياچي. که نه تنها کلئوفيلاس را متعجب کرد بلکه خوان پدريتو هم جا خورده بود.
بعد، نگا چه با مزه. هردوتون‌رو ترسوندم. ببخشيد. بايد قبلاً يه ندايي مي‌دادم. هروقت از روي پل مي‌گذرم اينکارو مي‌کنم. بخاطر اسمش مي‌دوني، فرياد زن، بعد، داد مي‌زنم. اين را سپانگليسي گفت و خنديد. ادامه داد: متوجه شدي که روي هيچ جايي اسم زن نذاشتن. واقعاً، مگر اين که باکره بوده. فکر کنم فقط وقتي مشهور مي‌شي که باکره باشي. دوباره خنديد.
براي همين اسم اون نهرو دوست دارم. باعث مي‌شه آدم دلش بخواد فرياد بزنه مثل تارزان. درسته؟
 همه چيز اين زن، فليسه، باعث شگفتي کلئوفيلاس مي‌شد. راندن وانت، وانت. باور مي‌کني. و وقتي کلئوفيلاس پرسيده بود که آيا وانت مال شوهرش است، جواب داده بود که شوهر ندارد. وانت مال خودش بود. خودش انتخابش کرده بود. خودش داشت قسطش را مي داد.
يک وقتي پونتياک سان‌بِرد داشتم. اما اونا مال پيرزن‌هاست. ماشين‌هاي تي‌تيش ماماني. به اين مي‌گن ماشين حسابي.
کلئوفيلاس فکر کرد اين چه طرز صحبت کردن براي يک زن بود؟ فليسه شبيه هيچ‌کدام از زن‌هايي که تا به حال دیده بود نبود. مي‌توني مجسم کني. وقتي از آرويو مي‌گذشتيم شروع به فرياد کشيدن کرد مثل يک ديوانه. فکر کرد بعداّ به پدر و برادرهايش خواهد گفت. درست همين جوري که گفتم. چه کسي ممکن بود فکرش را بکند؟
چه کسي ممکن بود؟ خشم يا درد، شايد، اما نه مثل فريادي که او از اعماق دلش بيرون داده بود. فليسه گفته بود باعث مي‌شه دلت بخواد مثل تارزان داد بزني.
بعد فليسه دوباره شروع کرده بود به خنديدن اما اين فليسه نبود که مي‌خنديد. اين صداي غرغره‌ي گلوي خودش بود، يک روبان بلند خنده، مثل آب. 
 
 
نوامبر 97 




تاريخ : 88/04/19 | 15:9 | نویسنده : jamin
کيت شوپِن ( 1904-1851)/ ترجمهٔ صادق عسکری

ساعتي از زندگي


 کاترين او فلاهرتي در 8 فوريه 1851 در سنت لوئيس در ايالت ميسوري آمريکا متولد شد. پدرش از تجار موفق ايرلندي بود که به آمريکا مهاجرت کرده بودند. مادرش از نژاد فرانسوي بود و با گروه‌هاي فرانسوي‌ ساکن آمريکا ارتباط نزديکي داشت. پدرش هنگاهي که او پنج سال داشت در يک سانحه‌ي ريزش پل کشته شد. اين اتفاق او را هرچه بيشتر به خانواده مادري و آداب و رسوم فرانسوي ‌ها نزديک کرد. او به آثار بزرگاني  همچون سر والتر اسکات و چالز ديکنز علاقه فراواني داشت. در دوران جواني به تحقيق و بحث در زمينه‌ي ميزان اختيارِکليساي کاتوليکِ رم درباره جنسيت افراد پرداخت. او معتقد بود حق زنان ناديده گرفته مي‌شود. ( او بعدها هم به تشکل‌هاي حمايتي از حقوق زنان پيوست). در سال 1870 با اسکار شوپن ازدواج کرد که ثمره اين ازدواج 6 فرزند( يک دختر و پنج پسر ) بود. در يک دوره زماني کوتاه 1879 تا 1884 شوهر و مادرش فوت کردند که اين مسئله باعث به وجود امدن افسردگي شديد و ناراحتي روحي در او شد تا آن‌جا که به توصيه‌ي پزشک براي بهبودي و آرامش به نوشتن روي آورد.
حاصل کارهاي ادبي او  آن چندين  مقاله و داستان کوتاه و دو رمان است. مشهورترين اثر شوپن رمانِ بيداري است که به شرح نياز‌هاي جنسي يک زن مي‌پردازد و تا مدت‌ها اجازه چاپ پيدا نکرد.کيت شوپن در سال 1904 در حالي که مشغول بازديد از  نمايشگاه سنت لوئيز بود بيهوش و دو روز بعد جان سپرد.

 

ساعتي از زندگي

 با علم به ابتلاي خانم مالارد به عارضه قلبي نهايت دقت به عمل آمد تا خبر مرگِ همسرش به آراميِ هرچه بيشتر به اطلاع او رسانده شود. اين خواهرش جوسفين بود که با اشاره‌هايي غير مستقيم سعي مي‌کرد تا  موضوع را به‌نحوي به او بفهماند. ريچارد? دوستِ همسرِ خانمِ مالارد هم آن‌جا حضور داشت. ريچارد در دفتر روزنامه بود که خبرِ حادثه‌ي قطار  با نام  برنتلي مالارد در راسِ‌ ليست کشته شدگان به او رسيد. تنها زماني کوتاه را براي اطمينان از درستي خبر با دريافت تلگراف بعدي صرف کرد تا بتواند از هرگونه عکس العملِ اشتباه در رساندن خبري که خودِ او هم به سختي تحمل شنيدنش را داشت به خانم مالارد جلوگيري کند.
خانم مالارد خبر را مانند زنان بسياري ديگري که خبر مشابهي را شنيده بودند - با عجز و ناتواني از قبول اين‌چنيني واقعيتي- نشنيد.تنها به يکباره با گريه خود را در آغوشِ خواهرش جوسفين انداخت و زماني که از شوک شنيدن خبر کاسته شد به اتاقش رفت تا تنها باشد و به هيچکس هم اجازه نداد تا او را همراهي کند.
داخل اتاق در مقابل پنجره‌ي باز،  در ميانِ صندلي بزرگ و راحتي فرو رفت. خستگي مفرطي جسمش را دربرگرفته بود و انگار قصد داشت به روحش نيز نفوذ کند. از ميان چهارچوبِ پنجره‌ي مقابل چشمانش سرشاخه‌هاي درختاني که حالا ديگر با آمدن بهار جاني دوباره گرفته بودند و با وزشِ هر نسيم مي‌رقصيدند، نمايان بود. بوي دلپذيرِ هوايي باراني به مشام مي رسيد. صداي دستفروشي که در خيابان جلوي خانه‌اش مشغول فروش اجناسِ خود بود به گوش مي‌رسيد. کسي در آن دور دست‌ها آوازي مي‌خواند. گنجشک‌هاي بي شماري بر لب بام‌ها جيک  جيک مي‌کردند. در مقابل چشمانش تکه‌هاي آبيِ آسمان از پسِ ابرهاي درهم تنيده در سمت غرب ِ پنجره نمايان بودند.
سرش را به پشتيِ صندلي راحتي تکيه داده بود وکاملا بي‌حرکت بود. تنها زمان‌هايي مي‌شد که درست مانند کودکي که با گريه به خواب برود و در خواب هم هق‌هق کند  بغض گلويش را مي‌شکست و او را تکاني مي‌داد.
جوان? زيبا و آرام بود? با صورتي که خطوطش حاکي از مقاومت درونيِ او در برابر سختيِ  زندگي بود. اما حالا چشمانش با بهتي ملال‌آور به فراسوي يکي از همان تکه‌هاي آبيِ آسمان خيره مانده بود. در فکر فرو نرفته بود. بلکه در نگاهش مي‌شد نوعي بلاتکليفي و عدم توانايي در چاره‌جويي را خواند.
انگار قرار  بود چيزي به سراغش بيايد و او بيمناک انتظارش را مي‌کشيد. چه بود؟ مبهم‌تر از آن بود که به اسم درآيد. با تمام اين وجود او به ‌خوبي احساسش مي‌کرد که از ميان تمام صداها و رنگ‌ها و مناظري که آسمان پيشِ رويش را پوشانيده بود آهسته به سمتش مي‌آيد.
با حالتي حاکي از درد نفس‌نفس مي زد? داشت مي‌فهميد آن‌چه به سمت او مي‌آيد تا احاطه‌اش کند چيست به همين دليل سعي داشت تا آن ‌را با اراده‌اش که به همان  بي‌جانيِ دستانى سفيدِ لرزانش بودند? به عقب براند.
زماني که ديگر از کشمکش‌هاي دروني رهايي پيدا کرد? کلمه‌اي نجواگويان از ميان دهانِ نيمه‌بازش خارج شد. و دوباره دوباره با هر نفس اين کلمه را زمزمه کرد:« رهايي ?رهايي? رهايي !!» ديگر در نگاهش اثري از ترس و نااميدي نبود بلکه به جاي آن برقِ شادي و اشتياق در چشمانش موج مي‌زد. ضربان قلبش بالا رفته بود و جريانِ خون هر ذره از بدنش را گرم مي‌کرد و سراسر وجودش را آرامش مي‌بخشيد.
حتي براي لحظه‌اي سعي نکرد تا از خود بپرسد اين لذتِ بي‌حد و حصر چيست که تمام وجودش را فرا گرفته است. به اين خودباوري رسيده بود که بتواند از اين سوال به عنوان مسئله‌اي جزئي چشم‌پوشي کند.
خوب مي‌دانست که اگر دست‌هاي پر محبت و مهربان  او را- چهره‌اي که هيچ‌گاه عشقش را دريغ نکرده بود - در آغوشِ مرگ کبود و بي‌جان ببيند، دگرباره خواهد گريست. اما در پسِ اين لحظاتِ تلخ? سال‌هاي آتي را مي‌ديد که ديگر کاملا به خودش تعلق خواهد داشت. و او با آغوشي باز به استقبالش مي‌رفت.
درسال‌هاي آينده ديگرکسي نبود که او به‌خاطرش زندگي کند. ديگر زندگي تنها متعلق به خودش خواهد بود. ديگر اراده‌اي قوي سعي نخواهد کرد تا با سماجتي متعصبانه به او بقبولاند که زن و مرد حق دارند عقيده‌ي خودشان را به ديگري تحميل کنند. نيت مهربانانه و يا شايد هم ظالمانه‌ي اين تصميم موجب مي‌شد تا کار او در آن لحظه‌ي کوتاه چيزي جز گناه به نظرش نيايد.
اما هنوز بعضي اوقات دوستش داشت- البته نه بيشتر اوقات. چه اهميتي داشت؟ عشق اين معماي حل‌نشده ديگر چگونه مي توانست در مقابلِ اين آزادي درونىِ او که ناخودآگاه وجودش را تصرف کرده بود? بايستد؟
« آزادي! روح و جسمم ديگر  آزاد خواهند بود...!» مدام زير لب زمزمه مي‌کرد.
خواهرش جوسفين  در مقابل در بسته‌ي اتاق زانو زده بود و از سوراخ کليد التماس مي‌کرد تا در را به رويش باز کند: « لويس? در رو باز کن. ازت خواهش مي‌کنم. خودت رو از بين مي‌بري- تو داري اون‌جا چه‌کار مي‌کني؟ لويس؟ به‌خاطر خدا در رو باز کن!»
« از اين‌جا برو? من خودم رو از بين نمي‌برم». در مقابل پنجره داشت هواي تازه‌ي بهاري را تنفس مي‌کرد.
رويا‌ها و خيالات تمام روزهاي در راه? روزهاي بهاري? روزهاي تابستان و تمام روزهاي ديگري که تنها از آنِ خودش بودند به ذهنش هجوم آورده بود. در دل آرزو مي‌کرد تا زندگي‌اش طولا ني باشد. انگار نه انگار همين‌ ديروز بود که با احساسي مشمئزکننده زندگي به نظرش زيادي طولاني آمده بود.
بلند شد. در را براي خواهرش که پشتِ در مدام التماس مي‌کرد? باز کرد. برق پيروزي در چشمانش نمايان بود و به مانند ملکه‌‌ي پيروزي،  مدهوش گام  برمي‌داشت. با تکيه بر خواهرش از پله‌ها پايين رفت. ريچارد پايين پله‌ها انتظارش را مي‌کشيد.
کسي در جلويي خانه را با کليد باز کرد. اين برنتلي مالارد بود که گرد و خاک سفر گرفته? ساکِ سفر و چترش را خونسردانه حمل مي‌‌کرد. او  جايي بسيار دورتر از محل حادثه بوده و حتي نمي‌دانست اصلا حادثه‌اي اتفاق افتاده است. با تعجب به گريه‌هاي جوسفين نگاه مي‌کرد و تلاش ريچارد براي دور کردن او از چشم همسرش.
اما ديگر خيلي دير شده بود. دکتر‌ها علتِ مرگ را سکته‌ی قلبیِ ناشی از شادی بیش از حد اعلام کردند.




تاريخ : 88/04/19 | 15:9 | نویسنده : jamin
مترجم: سعید کمالی دهقان

اولین روز مدرسه / داستانی از جفری دیور (Jeffery Deaver)


اوایل سپتامبر، در یک روز گرمِ تابستانیِ ناحیه‌ٔ بومی آمریکا، در حومهٔ‌ کوچک و غربی مرکز شهر، حدود ساعت هفت و نیم صبح، جیم مارتین لاغر با آن موهای زرد مایل به قرمز و کک‌مک‌های صورتش، کیف سنگینش را به دوش انداخته بود و قدم زنان از پیاده روی ناهمواری به سوی مدرسه‌ٔ راهنمایی توماس جفرسن می‌رفت.آهسته قدم می‌زد و از گرمای تابستان لذت می‌برد، از صدای کفش‌های جدید دو میدانیش ذوق می‌کرد و مناظر آشنای مسیر او را خوشحال کرده بود.

سرشار از هیجان، انتظار و کنجکاوی، اما نگران. چرا که روز اول مدرسه بود. یک مایل که از خانه دور شد از پایین تپه ایی گذشت، از گوشه‌ایی پیچید و مدرسه جلویش ظاهر شد. ساختمان زیبایی نداشت. یک طبقه، درب و داغون با سنگ‌های زرد رنگ. میله‌ٔ پرچم بلندی بود که وقتی طناب سیلی محکمی به گوشش می‌زد، صدای زنگ ساعت از آن شنیده می‌شد ، و جز آن چیز دیگری به چشم نمی‌خورد. ولی در هوای آرام آن روز از میله‌ی پرچم هم صدایی در نمی آمد. از وسط جمعیت میان بر زد و از میان میدان فوتبال گذشت .شلپ و چلپ می‌کرد و ملخ‌ها در مسیر او به این طرف و آن طرف جست و خیز می‌کردند.

نگاهی به سمت راستش کرد و متوجه‌ٔ نقطه‌ٔ تاریکی بر روی زمین فوتبال، نزدیک صندلی‌های تیم میزبان شد و یک خاطره مثل برق از ذهنش گذشت. خاطره‌ٔ یک روز بهاری، درست در همان نقطه، روزی که جیم و َسم گوردون با هم شاخ به شاخ شدند و یک جنجال درست و حسابی راه افتاد. َسم دانش آموز هشتم ابتدایی بود، پسری قوی هیکل که یک سال هم رفوزه شده بود. سم لباس تیره‌ایی پوشیده بود ،از لباسش بوی سیگار و روغن  موتور می‌آمد و عصبانیت از سر تا پایش می‌بارید. بی هیچ دلیلی از جیمی که یک سال از او جوانتر و 50 پوند از او سبک‌تر بود، نفرت داشت. َسم همیشه با رفتار نادرست‌اش جیم را می‌آزرد.  آن‌قدر متلک بارش کرد که جیم دیگر نتوانست تحمل کند و قبول کرد بعد از مدرسه دعوا کنند.

بچه‌ها دور تا دور جمع شدند. جیم می‌ترسید اما پسر شجاعی بود. َسم اولین ضربه را که زد جیم توانست آن را دفع کند، ولی در حمله‌ٔ بعدی مشتِ دستِ چپِ َسمِ قُلدر که معلوم نبود از کجا سر در آورده به چانه‌ی جیم برخورد کرد. جیم روی زانوهایش افتاد و َسم روی او پرید و او را زد، دستان لاغر جیم نمی‌توانستند او را از سیلِ حملات حفظ کنند. َسم ایستاد. می‌خواست ضربه‌ٔ بیرحمانهٔ بعدی را به دنده‌های جیم وارد کند که ناگهان صدای مردی هوای صاف و آرام ماه آوریل را لرزاند.

- بچه ها! تمومش کنید.

معلم ورزش، آقای لابل جلو آمد و َسم را کنار کشید و دستور داد که به دفتر مدیر برود. َسم پوزخندی زد و راهش را کشید و رفت. سپس آقای لابل به جیم کمک کرد که بایستد و زخم‌هایی را که به صورت جیم وارد شده بود، برانداز کرد.

آقای لابل: اول برو پیش پرستار، ولی تو هم باید بری دفتر مدیر.

- چشم آقا.

آقای لابل موهای سفید و کوتاهی داشت. به جیم دستمال کاغذی داد تا خون و اشک‌هایش را پاک کند. لحظه‌ای صبر کرد و گفت: جوانک، یه چیزی می‌خوام بهت بگم که آویزه‌ی گوشت کنی. می‌دونی بزرگترین فرق بین یه بچه و آدم بزرگ چیه؟

- نمی دونم.

- اینه که بفهمی چه موقع  دعوا کنی و چه موقع راهت رو بکشی و بری. فهمیدی؟

جیم سری تکان داد.

خب، الان برو پیش پرستار تا به  زخم‌هات نگاهی بندازه.

جیم داشت ناراحت به سمت در می رفت که آقای لابل گفت: جیم؟

جیم برگشت وگفت: بله آقا؟

آقای لابل با انگشت به جیم اشاره کرد و گفت: وقتی داری دعوا می‌کنی بهتره مراقب ضربه‌های سمت چپ باشی وگرنه حسابی دندون‌هات درب و داغون می‌شه.

- چشم حتما.

در اولین روز مدرسه، جیم مشغول قدم زدن بر روی چمن‌های نمناک همان زمین فوتبال بود. کیفش را به دوش دیگرش انداخت و در این فکر بود که صحبت‌های آقای لابل چقدر توانسته ذهنیت و نگاه او را به زندگی تغییر دهد.

به مدرسه نزدیک‌تر شده و از اتوبوس‌ها هم گذشته بود. همه جا زرد شده بود. جیم به دانش آموزان و معلمان و مادر پدر‌های بی‌تاب و نگرانی که در مسیرعبور و مرور ماشین‌ها ایستاده بودند، نگاه می‌کرد. به بعضی بچه‌ها سلام کرد ولی هنوز غرق خیالات خودش بود، به کلاس درسی که در همان نزدیکی بود نگاه کرد،کلاس ریاضی آقای کارتر.

جیم از ریاضی نفرت داشت. بر خلاف آن که همیشه تکالیفش را انجام می‌داد و برای امتحانات هم بسیار تلاش می‌کرد ولی هیچ وقت نتوانسته بود نمره‌ای بالاتر از c مثبت بگیرد.

یاد یکی از کلاس‌های درس آقای کارتر افتاد. اوایل ترم بود. معلم داشت برگه‌های تصحیح شده را پخش می‌کرد. جیم c منفی گرفته بود. بعد از آن همه تلاش بی‌نتیجه، مایوس و دلسرد شد. آقای کارتر بدجوری به چشمان جیم زل زده بود و بعد کلاس هم گفته بود که توی کلاس بماند.

آقای کارتر: جیم مشکلی داری؟

جیم: هر کاری می‌کنم نمی‌تونم نمرهٔ خوبی بگیرم. سر جلسه امتحان گیج می‌شم و می‌ترسم.

آقای کارتر تعدادی کاغذ از میزش بیرون آورد و چندتایی اسم نوشت و با ملایمت گفت: جیم، بهتره که معلم خصوصی بگیری. بنظرم بتونه کمک بزرگی بهت بکنه.

جیم  گفت: چشم آقا.

جیم نفس عمیقی کشید و اعتراف کرد: آقای کارتر، راستش، من اصلا از ریاضی خوشم نمی‌آد. هیچ وقت هم علاقه‌ایی نسبت بهش پیدا نمی‌کنم. اینو مطمئنم.

آقای کارتر خندید و گفت: ریاضی دوست نداری؟

جیم سرش را تکان داد.

- خب جیم، بهتره یه چیزی رو بدونی، من نمی‌خوام مجبورت کنم از ریاضی خوشت بیاد. قصدش رو هم ندارم. فقط می‌خوام بهتون اینو یاد بدم که چه جوری می‌شه از چیزی که می‌خونید لذت ببرید.

و این جمله را یکبار دیگر تکرار کرد.

جیم سرش را تکان داد و به فکر فرو رفت. یادداشت معلم را به خانه برد و تصمیم گرفته شد که یک معلم خصوصی برای جیم بگیرند. نمره‌ٔ جیم آن چنان پیشرفت نکرد. اما توانست که B منفی بگیرد. برای جیم دیگر نمره مهم نبود بلکه گفته‌های معلمش ارزش داشت.

در اولین روز مدرسه، هنگام عبور از در مدرسه‌ٔ توماس جفرُسن به این فکر می‌کرد که صحبت معلم ریاضیاتش و آقای لابل چقدر ذهنیت و طرز فکر او را تغییر داده است.

جیم از سالن‌های خنک مدرسه عبور می‌کرد، بوی رنگ نوی مدرسه، عطر دختر خانم‌ها و بوی غیر عادی آزمایشگاه زیست به مشامش می‌رسید. کمی از آبخوری‌ آب خورد و به سمت کلاس خودش رفت. در این حال با گذشتن از کلاسی، خاطره‌ای دیگر به ذهنش خطور کرد. کلاس درسِ انگلیسیِ خانم پی بادی.

خانمِ پیر و سخت گیری بود. بچه ها اسمش را گذاشته بودند«جادوگرِ پیر»، بخاطر این که همیشه می‌فهمید کدام یک از بچه‌ها واقعا از روی تکلیفش می‌خواند و کدامیک در حال تقلب است.

جیم یاد آن روزی افتاد که خانم پی بادی تعطیلات تابستان را بعنوان موضوع انشا مشخص کرده بود.

خانم پی بادی: تا جایی که می تونید تو انشاتون خلاقیت نشون بدید.

آن شب جیم کنار میز تحریرش نشسته بود و ناراحت به ورقه‌ٔ کاغذ سفید جلویش نگاه می‌کرد .نمی‌خواست انشا خنده داری بنویسد. یک بار مشغول بازی کردن با سگش بوده، پارک آبی رفته، دو هفته پیک نیک، و تکالیف معمول. عجب تعطیلات خسته کننده‌ای... جیم از پایان تعطیلات و بازگشت به مدرسه خوشحال بود. موضوع اصلی را عوض کرد و در مورد آنچه که خودش می‌خواست نوشت. اسمش را نمی‌توان گذاشت انشا ولی داستان کوتاهی شد. افسانه‌ای علمی بود. در مورد سیاره‌ی دوری که در آنجا همیشه فصلِ بهار است و ساکنان غریبش روزی 24 ساعت کار می‌کنند و تعطیلات هم ندارند.

صبح روز بعد، جیم داستانش را تحویل داد. اما شب بعدش تا ساعت 3 صبح خودش را سرزنش می‌کرد که چرا موضوع انشا را عوض کرده است. «کاش همون موضوع قبلی را می نوشتم.» انگلیسی، کلاس مورد علاقهٔ جیم بود.«ممکنه هنوز هم برای جبرانش وقت داشته باشم.»

فکر کرد که شاید بتواند از خانم پی بادی عذر خواهی کند و در مورد همان موضوع اصلی بنویسد.

اما وقتی که فردا صبح به مدرسه رفت، فهمید که خانم پی بادی آن‌ها را خوانده و حتی صحیح هم کرده است. وقتی خانم معلم با نگاهِ جدیِ همیشگی اش به او نگاه ‌کرد، آرزو کرد که ای کاش آن روز مریض بود و در خانه  می‌ماند و به مدرسه   نمی آمد.

خانم معلم: الان می خوام انشاهای شما را پس بدم، اما اول می‌خوام چیزی بگم. وقتی قراره چیزی بنویسید و دیگران هم اون رو بخونند، انتقاد پذیر باشید، حتی اگر خیلی هم نظرات تندی باشن. یادتون  باشه نظر اونا  فقط  یه نظره، نه چیز دیگه. منظورم رو که می فهمید؟... در ضمن من هم می‌خوام از شما یه گلایه ای   کنم.

جیم مطمئن شد که در مخمصه افتاده است و از خجالت سرخ شد. ترس در چهره اش معلوم بود. به زمین نگاه می‌کرد.

خانم پی بادی: تقریبا همهٔ بچه‌های کلاس در مورد تعطیلات تابستان نوشتن.

جیم با خودش فکر می‌کرد : می‌دونم، حتما این دفعه نمرهٔF  می‌گیرم.

خانم معلم: اما انگار یک نفر از موضوع زیاد خوشش نیومده.

جیم سرش را آن قدر بلند کرد که تنها بتواند چشمان خیرهٔ خانم معلم را ببیند.

خانم پی بادی به بقیه کلاس نگاه کرد و گفت: مثل این که همه‌تون تُو خواب انشا نوشتین. مطمئنم که موضوع را جدی نگرفتید و هیچ کدوم بیشتر از 10 دقیقه هم برای اون وقت نذاشتید. فقط یکی جرات کرده همون‌طوری که من همیشه گفتم خیال پردازی کنه. جیم مارتین تنها کسی‌یه که A گرفته، از اون می‌خوام بیاد اینجا و داستانش رو بخونه. نوشتهٔ جیم می‌تونه الگویی باشه تا آزاد فکر کنید و خلاق باشید.

خانم پی بادی با لحنی خشن ادامه داد: اما جیم باید بیشتر به دیکته و دستور زبان توجه کنه.

تمام بچه‌های کلاس جیم را تشویق کردند و جیم پیروزمندانه به جلوی کلاس رفت. مثل این که از قلهٔ کوه اورست بالا می‌رفت یا اینکه نفر اولی‌ست که پا روی کرهٔ ماه گذاشته.

جیم به کلاس درس نزدیک شد. کیفش را از روی دوشش برداشت و در آخرین ردیف کلاس نشست. فهمید که تعداد زیادی از بچه ها هم احساس هیجان، انتظار و کنجکاوی دارند .بعضی هم مثل خود جیم در این روزِ واقعا گرمِ تابستانیِ ماه سپتامبر، نگرانند.

صدای زنگ آمد و کلاس ساکت شد. سکوت کلاس را تنها  بهم خوردن ورقه ها و خودکارها و ترق و تروق چفت کیف ها به هم می‌زد.

بچه ها به میز معلم نگاه می‌کردند.

سکوت همه جا را فرا گرفته بود...

جیم نفس عمیقی کشید و ایستاد. رفت جلو و ماژیک را برداشت و روی تخته وایت ُبرد نوشت: آقای جیم مارتین،کلاس سال 8 ام انگلیسی.

و پایین آن ساعاتی را نوشت که در دفتر مدرسه بود و  به مشکلات بچه‌ها رسیدگی می‌کرد.

رو به کلاس برگشت و گفت:صبح بخیر.

جیم در اولین روز مدرسه و تدریس بود. با لبخندی به شاگردانش نگاه کرد. چقدر عجیب است .در مدرسه‌ایی که خود او سال‌های متوالی دانش آموز بوده و چیزهای زیادی یاد گرفته، اکنون در ابتدای اولین روز کاری است و یاد خاطرات گذشته‌اش می‌افتد: فهمیدن آنکه چه موقعی دعوا کند و چه زمانی بی‌خیال شود …و این که همیشه مراقب ضربه های سمت چپ باشد… که چه‌جوری از خواندن ریاضی لذت ببرد… و آنکه همیشه برای خودش فکر کند و خلاق باشد... اما دیکته و دستور زبان را هم از یاد نبرد…

جیم برنامهٔ درسی و لیست کلاس را از کیفش بیرون آورد و بچه ها را تک تک صدا زد. و دوباره به یاد آقای لابل و آقای کارتر و خانم پی بادی و سایر معلم‌های این مدرسه و مدارسی که جیم در طول زندگیش با آن ها سر و کار داشته افتاد و می‌دانست که او هم مثل همه دنبال ایجاد تغییر بوده است.                                                 



تاريخ : 88/04/19 | 15:8 | نویسنده : jamin
داستانی از: شروود اندرسون / برگردان: صادق عسکری

یک آدمِ لال


داستانی هست که از بازگو  کردنِ آن عاجزم. هیچ حرفی برای گفتن ندارم. تقریبا داستان را از یاد برد‌ه‌ام، اگرچه گاهی اوقات هم آن را به خاطر می‌آورم.

داستان درباره‌ی سه مرد در خانه‌ای در یک خیابان است که اگر قادر به ادای کلمات بودم، آن را تعریف می‌کردم. آن را در گوش زنان و مادران نجوا می‌کردم. به خیابان‌ می‌شتافتم و داستان را دوباره و دوباره بازگو می‌کردم. آن‌چنان که زبان در دهانم کش می‌آمد و به دندان‌هایم می‌گرفت.

سه مرد در یک اتاق از آن خانه هستند.

اولی جوان است و جلف. او مدام در حال خندیدن است.

مردِ دومی ریشِ سفید بلندی دارد.او  مدام دچار شک و تردید می شود اما گه‌گاهی که شک و تردید برطرف شود به خواب فرو می رود.

مردِ سومی هم هست با چشمانی شرور. او مضطربانه در حالی که دستانش را به هم می‌مالد، دورِ اتاق می‌چرخد.

هر سه مرد در انتظارند؛ انتظار.

در طبقه‌ی بالا‌ی خانه زنی در سایه روشنِ‌  مقابل پنجره به دیوار تکیه داده است.

این زن شالوده‌ی داستان من است و هر‌آن‌چه که بخواهم بدانم در او خلاصه شده است.

به‌یاد دارم که مرد چهارمی پا به خانه گذاشت. یک مرد سفید پوستِ آرام.

همه‌چیز مثل دریا در شب ساکت بود. گام‌‌های او بر کف‌پوشِ سنگی اتاقی که آن سه مرد در آن بودند، هیچ صدایی تولید نمی‌کرد.

مردی که چشمانی شرور داشت بی قراری می‌کرد. به مانند یک حیوان گرفتار در قفس به اطراف می‌دوید. ناآرامیِ او به مردِ ریش سفید هم سرایت کرده بود. او مدام با ریشِ سفیدش بازی می‌کرد.

مرد چهارم، همان مردِ سفید پوستِ آرام  به طبقه‌ی بالا ــ جایی که زن انتظار می‌کشید ــ رفت.

خانه آن‌قدر ساکت بود که حتی صدای تیک‌تاکِ ساعت‌های همسایه‌ها به‌گوش می‌رسید. زنِ طبقه‌ی بالایی به دنبال عشق بود. اصل داستان هم باید همین باشد. او با تمام وجود تشنه‌ی عشق بود. دلش می‌خواست عاشق شود. او وقتی متوجه حضورِ مرد سفید پوستِ آرام شد از جا پرید. لبانش تکانی خورد و لبخندی بر آن نشست.

مرد سفیدپوست سخنی نگفت. در چشمانش نشانی از سرزنش یا تردید نبود. چشمانش به سردیِ ستارگان بود.

در طبقه‌ی پایین مرد شرور ناله سر می‌داد و  مثل توله سگِ گرسنه و درمانده‌ای به این‌طرف و آن می‌دوید. مردِ ریش سفید سعی کرد به دنبالش برود اما به‌زودی خسته شد و روی زمین به خواب رفت. او دیگر هیچ‌وقت بیدار نشد.

جوانک جلف هم  روی زمین دراز کشید. او می‌خندید و با سبیل مشکی و کوچکش بازی می‌کرد.

قادربه بیانِ کلمات برای بیان آنچه در داستانم اتفاق می‌افتد نیستم.من قادر به تعریفِ داستان نیستم.

مردِ سفید پوستِ آرام شاید نشانه‌ی مرگ باشد.

زنِ مشتاق و چشم‌انتظار شاید نشانه‌ی زندگی.

مرد ریش سفید و مردِ شرور هر دو مرا گیج کرده‌اند. هرچه فکر کردم نتوانستم آن‌ها را درک کنم. اگرچه همه‌ی وقت هم به آن دو فکر نکردم بلکه سعی کردم درباره‌ی جوانک جلفی هم که در تمامِ طولِ داستانم می‌خندید، بیاندیشم.

اگر بتوانم او را درک کنم می توانم همه‌چیز را بفهمم. می‌توانم راویِ داستانی شگفت انگیز برای جهانیان باشم.آ ن‌وقت دیگر لال نخواهم بود.

چرا من قادر به بیان کلمات نیستم؟ چرا من باید لال باشم؟

من داستانی شگفت‌انگیز برای گفتن دارم اما نمی‌توانم راهی برای بازگو کردنش بیابم.

 

 



تاريخ : 88/04/19 | 15:7 | نویسنده : jamin
داستانی از: آنتوان چخوف/ برگردان: احمد گلشیری

آنيوتا


جن و پری: نقد چاپ نشده‌ای از داستان «آنیوتا» نوشته‌ی «آنتوان چخوف» همراه ترجمه‌ی داستان توسط «احمد گلشیری» به مناسبت یکسالگی سایت برایمان فرستاده شده که پس از داستان آن را می‌خوانید.

 

--- 

 

 استپان‌ كلوچكف‌، دانشجوي‌ سال‌ سوم‌، توي‌ ارزان‌ترين‌ اتاق‌ يك‌مجتمع‌ بزرگ‌ آپارتماني‌ مبله‌ مي‌رفت‌ و مي‌آمد و سرگرم‌ حاضر كردن‌درس‌ آناتومي‌ بود. دهانش‌ خشك‌ شده‌ بود و پيشاني‌اش‌ از فرط تلاش‌بي‌وقفه‌ براي‌ به‌ خاطر سپردن‌ مطالب‌ به‌ عرق‌ افتاده‌ بود.

هم‌اتاقش‌، آنيوتا، دختري‌ بيست‌ و پنج‌ساله‌، سبزه‌، ريزاندام‌،لاغر، رنگپريده‌ با چشمان‌ خاكستري‌ روشن‌، جلو پنجره‌اي‌ نشسته‌ بودكه‌ شيشه‌هايش‌ را نقش‌ و نگار شبنم‌هاي‌ يخزده‌ پوشانده‌ بود. پشتش‌را خم‌ كرده‌ بود و با نخ‌ قرمز يقه‌ پيراهن‌ مردي‌ را برودري‌دوزي‌مي‌كرد. در كارش‌ عجله‌اي‌ نشان‌ نمي‌داد. ساعت‌ ديواري‌ راهروخواب‌آلود دو ضربه‌ نواخت‌. با وجود اين‌، اتاق‌ را براي‌ صبح‌ سر وسامان‌ نداده‌ بودند، لباس‌هاي‌ خواب‌ مچاله‌ شده‌ بود; بالش‌ها،كتاب‌ها و لباس‌ها همه‌ جا پر و پخش‌ بود. روي‌ سطل‌ بزرگ‌ پسابي‌ كه‌لبالب‌ از كف‌ صابون‌ بود، ته‌سيگارهاي‌ زيادي‌ شناور بود و آت‌ وآشغال‌هاي‌ كف‌ اتاق‌ گويي‌ به‌عمد روي‌ هم‌ تلنبار شده‌ بود.

كلوچكف‌ تكرار كرد: «ريه‌ راست‌ از سه‌ قسمت‌ تشكيل‌ شده‌...حدود آن‌: قسمت‌ قدامي‌، در جداره‌ داخلي‌ قفسه‌ صدري‌، به‌ دنده‌چهارم‌ يا پنجم‌ مي‌رسد; از پهلو به‌ دنده‌ چهارم‌ و از پشت‌ به‌ استخوان‌كتف‌... .»

كلوچكف‌ چشمانش‌ را به‌ سقف‌ دوخت‌ و سعي‌ كرد آنچه‌ راخوانده‌ مجسم‌ كند، و چون‌ نتوانست‌ تصوير روشني‌ پيش‌ نظر بياورد،دستش‌ را بالا آورد تا از روي‌ جليقه‌ دنده‌هاي‌ فوقاني‌اش‌ را لمس‌ كند.

گفت‌: «اين‌ دنده‌ها حال‌ كليدهاي‌ پيانو را دارند. آدم‌ اگر مي‌خواهدگيج‌ نشود بايد به‌ نحوي‌ دانه‌دانه‌شان‌ را بشناسد. براي‌ اين‌ كار يا بايداسكلت‌ دم‌ دست‌ آدم‌ باشد يا يك‌ بدن‌ زنده‌... آهاي‌، آنيوتا، بگذارببينم‌ اوضاع‌ از چه‌ قرار است‌.»

آنيوتا دوختني‌اش‌ را زمين‌ گذاشت‌، بلوزش‌ را درآورد و خودش‌ راراست‌ گرفت‌. كلوچكف‌ اخم‌ كرد، روبه‌رويش‌ نشست‌ و شروع‌ به‌شمردن‌ دنده‌ها كرد.

«اوهوم‌... دنده‌ اول‌ را نمي‌شود پيدا كرد، پشت‌ استخوان‌ كتف‌است‌ ... اين‌ يكي‌ حتما دنده‌ دوم‌ است‌ ... آره‌... اين‌ سومي‌ است‌...اين‌ چهارمي‌ است‌... اوهوم‌!... آره‌... چرا وول‌ مي‌خوري‌؟»

«آخر، انگشت‌هاتان‌ يخ‌ كرده‌!»

«آرام‌ بايست‌... نترس‌، نمي‌ميري‌. جم‌ نخور. اين‌ حتما دنده‌ سوم‌است‌، پس‌... اين‌ يكي‌ چهارمي‌ است‌... چقدر پوست‌ و استخواني‌،اما آدم‌ نمي‌تواند دنده‌هايت‌ را پيدا كند. اين‌ دومي‌ است‌... اين‌ سومي‌است‌... انگار قاطي‌ شد... درست‌ معلوم‌ نيست‌... بايد بكشم‌شان‌...قلم‌ من‌ كجاست‌؟»

كلوچكف‌ قلمش‌ را برداشت‌ و روي‌ سينه‌ آنيوتا خطوطي‌ موازي‌هم‌، در امتداد دنده‌ها، كشيد.

 «عالي‌ است‌. حالا كار ساده‌ مي‌شود... مي‌شود فهميد جاي‌هركدام‌ كجاست‌. پاشو بايست‌!»

آنيوتا از جا بلند شد و چانه‌اش‌ را بالا برد. كلوچكف‌ شروع‌ كرد، باكشيدن‌ خط، جاي‌ دنده‌ها را مشخص‌ كند. چنان‌ غرق‌ كار بود كه‌ پي‌نبرد لب‌ها، بيني‌ و انگشتان‌ آنيوتا از سرما دارد كبود مي‌شود. آنيوتامي‌لرزيد و در عين‌ حال‌ مي‌ترسيد كه‌ دانشجو به‌ صرافت‌ بيفتد و كار رانيمه‌تمام‌ بگذارد و بعد، احتمالا، در امتحان‌ مردود شود.

كلوچكف‌ كه‌ كارش‌ تمام‌ شد، گفت‌: «حالا كاملا مشخص‌ است‌.همين‌طور بنشين‌ تا خطوط پاك‌ نشود، و من‌ هم‌ خوب‌ حاليم‌ بشود.»

 و دانشجو باز شروع‌ كرد توي‌ اتاق‌ قدم‌ بزند و پيش‌ خود مطالب‌ راتكرار كند. آنيوتا، با آن‌ خطوط سياه‌ روي‌ سينه‌، حال‌ آدمي‌ را پيداكرده‌ بود كه‌ خال‌ كوبيده‌ باشد. كز كرده‌ بود، از سرما مي‌لرزيد و توي‌فكر بود. معمولا خيلي‌ كم‌ حرف‌ مي‌زد، هميشه‌ ساكت‌ بود و توي‌فكر بود...

 در طول‌ شش‌ هفت‌ سال‌ سرگرداني‌ و، از يك‌ اتاق‌ مبله‌ به‌ اتاق‌ مبله‌ديگر رفتن‌، با پنج‌ دانشجو مثل‌ كلوچكف‌، آشنا شده‌ بود. هر پنج‌ نفردرس‌شان‌ را تمام‌ كرده‌ بودند و وارد جامعه‌ شده‌ بودند; و البته‌، مثل‌آدم‌هاي‌ محترم‌ مدت‌ها پيش‌ فراموشش‌ كرده‌ بودند. يكي‌ از آن‌هاتوي‌ پاريس‌ زندگي‌ مي‌كرد; دو نفر پزشك‌ شده‌ بودند; چهارمي‌ نقاش‌بود; و پنجمي‌ گفته‌ مي‌شد كه‌ استاد دانشگاه‌ شده‌ است‌. كلوچكف‌دانشجوي‌ ششم‌ بود... چيزي‌ نمي‌گذشت‌ كه‌ او هم‌ درسش‌ را تمام‌مي‌كرد و وارد جامعه‌ مي‌شد. بي‌ترديد، آينده‌ درخشاني‌ در انتظارش‌بود و احتمالا انسان‌ بزرگي‌ مي‌شد. اما با اين‌ وضع‌ كه‌ نمي‌شد زندگي‌كرد; كلوچكف‌ نه‌ توتون‌ داشت‌ و نه‌ چاي‌، و فقط چهار حبه‌ قندبرايش‌ مانده‌ بود. آنيوتا بايد عجله‌ مي‌كرد و برودري‌دوزي‌اش‌ را به‌آخر مي‌رساند، مي‌برد به‌ دست‌ زني‌ مي‌داد كه‌ سفارش‌ آن‌ را داده‌ بودو آن‌وقت‌ با يك‌ ربع‌ روبلي‌ كه‌ مي‌گرفت‌ چاي‌ و توتون‌ مي‌خريد.

صدايي‌ از پشت‌ در گفت‌: «مي‌شود بيايم‌ تو؟»

 آنيوتا به‌سرعت‌ يك‌ شال‌ پشمي‌ روي‌ شانه‌هايش‌ انداخت‌.فتيسف‌ نقاش‌ پا به‌ اتاق‌ گذاشت‌.

 فتيسف‌ مثل‌ حيواني‌ وحشي‌، همان‌طور كه‌ با آن‌ طره‌هاي‌ بلندموها كه‌ تا روي‌ ابروها ريخته‌ بود، خيره‌ نگاه‌ مي‌كرد، خطاب‌ به‌كلوچكف‌ گفت‌: «آمده‌ام‌ لطفي‌ در حقم‌ بكني‌. آره‌، لطفي‌ در حقم‌بكني‌ و آنيوتا را يكي‌ دو ساعت‌ در اختيارم‌ بگذاري‌. آخر، دارم‌ تابلومي‌كشم‌ و بدون‌ مدل‌ كارم‌ پيش‌ نمي‌رود.»

كلوچكف‌ موافقت‌ كرد: «البته‌، با كمال‌ ميل‌، آنيوتا، بيا برو.»

آنيوتا زير لب‌ آرام‌ گفت‌: «كارهايي‌ كه‌ زمين‌ مانده‌ چه‌ مي‌شود؟»

 مزخرف‌ نگو! اين‌ بابا كاري‌ كه‌ با تو دارد به‌خاطر هنر است‌، نه‌به‌خاطر چيزهاي‌ پيش‌ پا افتاده‌. حالا كه‌ مي‌تواني‌ چرا كمكش‌نمي‌كني‌؟»

 آنيوتا شروع‌ كرد به‌ لباس‌ پوشيدن‌.

 كلوچكف‌ گفت‌: «حالا اين‌ تابلو چي‌ هست‌؟»

 «سايكي‌ است‌، موضوع‌ جالبي‌ است‌. اما، راستش‌، پيش‌ نمي‌ره‌.به‌ مدل‌هاي‌ مختلفي‌ نياز دارم‌. ديروز يك‌ مدل‌ داشتم‌ كه‌ پاهاش‌ آبي‌بود. پرسيدم‌: ,چرا پاهات‌ آبي‌ان‌؟، و او گفت‌، ,از جوراب‌هايم‌ رنگي‌شده‌اند.، تو هنوز داري‌ خرخواني‌ مي‌كني‌! خيلي‌ خوشبختي‌! چه‌حوصله‌اي‌ داري‌!»

 «طب‌ كاري‌ است‌ كه‌ آدم‌ بدون‌ خرخواني‌ نتيجه‌ نمي‌گيرد.»

 «اوهوم‌... عذر مي‌خواهم‌، كلوچكف‌، تو راستي‌راستي‌ مثل‌ خوك‌زندگي‌ مي‌كني‌! توي‌ آشغالداني‌ داري‌ دست‌ و پا مي‌زني‌!»

 «منظورت‌ چيست‌! من‌ چاره‌اي‌ ندارم‌... ماهي‌ دوازده‌ روبل‌ كه‌پدرم‌ بيش‌تر برايم‌ نمي‌فرستد، و با اين‌ مبلغ‌ هم‌ نمي‌شود خوب‌زندگي‌ كرد.»

نقاش‌، كه‌ با احساس‌ انزجار ابرو در هم‌ كرده‌ بود، گفت‌: >خوب‌،آره‌... آره‌... اما با وجود اين‌ تو بهتر هم‌ مي‌تواني‌ زندگي‌ كني‌. آدم‌تحصيل‌كرده‌ وظيفه‌ دارد كه‌ خوش‌سليقه‌ باشد، عاشق‌ زيبايي‌ باشد،غير از اين‌ است‌؟ آن‌وقت‌ اين‌جا معلوم‌ نيست‌ چه‌ جاي‌ لجن‌مالي‌است‌! اين‌ تختخواب‌، اين‌ سطل‌ پساب‌، اين‌ كثافت‌ها... آن‌ ظرف‌هاي‌نشسته‌... گندش‌ را بالا آورده‌اي‌!»

دانشجو با حال‌ گيج‌ و منگ‌ گفت‌: «راست‌ مي‌گويي‌، اما آخر آنيوتاامروز دستش‌ نرسيده‌ تميزكاري‌ كند; صبح‌ تا حالا دستش‌ بند بوده‌.»

پس‌ از رفتن‌ نقاش‌ و آنيوتا، كلوچكف‌ روي‌ كاناپه‌ دراز كشيد وهمان‌طور درازكش‌ شروع‌ به‌ حاضر كردن‌ درس‌ كرد; سپس‌ تصادفاخوابش‌ برد، ساعتي‌ بعد كه‌ بيدار شد سرش‌ را روي‌ مشت‌هايش‌گذاشت‌ و با حالي‌ اندوهگين‌ توي‌ فكر فرو رفت‌. به‌ ياد حرف‌ نقاش‌افتاد كه‌ گفته‌ بود آدم‌ تحصيل‌كرده‌ وظيفه‌ دارد خوش‌سليقه‌ باشد ودور و اطرافش‌ به‌راستي‌ برايش‌ مهوع‌ و مشمئزكننده‌ بود. آينده‌اش‌ را،همان‌طور كه‌ در ذهنش‌ بود، در نظر آورد. به‌ ياد زماني‌ افتاد كه‌، دراتاق‌ مشاوره‌، بيمارانش‌ را مي‌بيند و در اتاق‌ ناهارخوري‌ بزرگي‌ درمصاحبت‌ همسرش‌، كه‌ خانمي‌ به‌ تمام‌ معناست‌، چاي‌ مي‌نوشد. وحالا اين‌ سطل‌ پساب‌ كه‌ ته‌ سيگارها تويش‌ شناور بود حالش‌ را به‌ هم‌مي‌زد. آنيوتا هم‌ پيش‌ نظرش‌ آمد، چهره‌اي‌ بي‌نمك‌، نامرتب‌،ترحم‌انگيز... و عزمش‌ را جزم‌ كرد كه‌، به‌ هر قيمتي‌ هست‌، بي‌درنگ‌از او جدا شود.

 وقتي‌ آنيوتا از خانه‌ نقاش‌ برگشت‌ و كتش‌ را درآورد، كلوچكف‌ ازجايش‌ بلند شد و به‌طور جدي‌ گفت‌:

 «نگاه‌ كن‌، دختر خوب‌... بگير بنشين‌ و گوش‌ بده‌ چه‌ مي‌گويم‌. مابايد جدا بشويم‌! راستش‌، من‌ ديگر نمي‌خواهم‌ با تو زندگي‌ كنم‌.»

 آنيوتا خسته‌ و كوفته‌ از خانه‌ نقاش‌ برگشته‌ بود. در آن‌جا در نقش‌مدل‌ آن‌قدر روي‌ پا ايستاده‌ بود كه‌ رنگ‌ به‌ چهره‌اش‌ نمانده‌ بود،چشمانش‌ گود افتاده‌ بود و چانه‌ نوك‌درازش‌ درازتر شده‌ بود. درجواب‌ حرف‌هاي‌ دانشجو چيزي‌ نگفت‌، فقط لب‌هايش‌ شروع‌ به‌لرزيدن‌ كرد.

 دانشجو گفت‌: «به‌ هر حال‌، ما هرچه‌ زودتر بايد از هم‌ جدا بشويم‌.تو دختر خوب‌ و نازي‌ هستي‌; بي‌عقل‌ نيستي‌، درك‌ مي‌كني‌... .»

آنيوتا كتش‌ را پوشيد و بي‌آن‌كه‌ حرفي‌ بزند برودري‌دوزي‌اش‌ راتوي‌ كاغذ پيچيد، سوزن‌ و نخ‌هايش‌ را برداشت‌. سپس‌، توي‌ طاقچه‌پنجره‌، چشمش‌ به‌ چهار حبه‌ قندي‌ افتاد كه‌ لاي‌ كاغذ پيچيده‌ شده‌بود، آن‌ را هم‌ برداشت‌ و كنار كتاب‌ها روي‌ ميز گذاشت‌.

با لحني‌ آرام‌ و همان‌طور كه‌ رويش‌ را برمي‌گرداند تا اشك‌هايش‌ديده‌ نشود، گفت‌: «اين‌ هم‌... قندهاتان‌... .»

 كلوچكف‌ پرسيد: «حالا چرا اشك‌ مي‌ريزي‌؟»

 با ناراحتي‌ توي‌ اتاق‌ قدم‌ مي‌زد، سپس‌ گفت‌:

 «تو راستي‌راستي‌ دختر عجيبي‌ هستي‌... راستش‌، ما بايد از هم‌جدا بشويم‌. براي‌ هميشه‌ كه‌ نمي‌توانيم‌ با هم‌ زندگي‌ كنيم‌.»

دختر چيزهايش‌ را جمع‌ كرد و سرش‌ را برگرداند تا خداحافظي‌كند. كلوچكف‌ دلش‌ به‌ حال‌ او سوخت‌. پيش‌ خود فكر كرد: «چطوراست‌ يك‌ هفته‌ ديگر هم‌ بگذارم‌ بماند؟ ممكن‌ است‌ خودش‌ بخواهدبماند و آخر هفته‌ مي‌گويم‌ برود.» و خشمگين‌ از اين‌كه‌ ضعف‌ نشان‌داده‌ بود، با خشونت‌ داد زد:

«بيا، چرا همين‌طور آن‌جا ايستاده‌اي‌؟ اگر مي‌خواهي‌ بروي‌ برو واگر دلت‌ نمي‌خواهد، كتت‌ را در بياور و بمان‌! مي‌تواني‌ بماني‌!»آنيوتا آرام‌ و دزدانه‌ كتش‌ را درآورد، بعد بيني‌اش‌ را هم‌ دزدانه‌گرفت‌ و، بي‌آن‌كه‌ سروصدا كند، سر جاي‌ هميشگي‌اش‌، روي‌چهارپايه‌ كنار پنجره‌، نشست‌.

دانشجو كتاب‌ درسي‌اش‌ را برداشت‌ و شروع‌ كرد ازين‌ گوشه‌ اتاق‌به‌ آن‌ گوشه‌ برود و بيايد. گفت‌: «ريه‌ راست‌ از سه‌ قسمت‌ تشكيل‌شده‌: قسمت‌ قدامي‌، در جداره‌ داخلي‌ قفسه‌ صدري‌، تا دنده‌ چهارم‌يا پنجم‌ مي‌رسد... .»

توي‌ راهرو يك‌ نفر نعره‌ مي‌زد: >گريگوري‌، اين‌ سماور كه‌ بي‌آب‌مانده‌!»

 

***

 

 

 

 

نقد «آنيوتا»

نقدی از: رناتو پيگيولي

 

 

 

 

 

در داستان‌ « آنيوتا » ابتدا با يك‌ دانشجو و خدمتكاري‌ معمولي‌ روبه‌رومي‌شويم‌ كه‌ ، در اتاقي‌ نه‌ چندان‌ ، مبله‌ فقر و عشق‌ را با هم‌ قسمت‌مي‌كنند . با اين‌ همه‌ ، ما در همان‌ ابتداي‌ داستان‌ اين‌ دو را در موقعيتي‌غيرمعمول‌ مي‌بينيم‌ . دانشجو خود را براي‌ يكي‌ از امتحانات‌ رشته‌پزشكي‌ آماده‌ مي‌كند . او براي‌ آن‌كه‌ درس‌ آناتومي‌ را به‌خوبي‌ فرا گيرداز آنيوتا مي‌خواهد بلوزش‌ را در بياورد و شروع‌ به‌ شمردن‌ دنده‌هامي‌كند . مدتي‌ بعد يكي‌ از دوستانش‌ سر مي‌رسد . او، كه‌ دانشجوي‌رشته‌ هنر است‌، مي‌خواهد آنيوتا را همراه‌ خود ببرد؛ چون‌ مشغول‌كشيدن‌ يك‌ تابلو نقاشي‌ است‌ و به‌ مدل‌ نياز دارد . دانشجوي‌ رشته‌هنر، كه‌ ظاهرا آدم‌ خوش‌سليقه‌اي‌ است‌، دوستش‌ را به‌ خاطرشلختگي‌ و اتاق‌ ريخته‌پاشيده‌اش‌ سرزنش‌ مي‌كند . دانشجوي‌ رشته‌طب‌ در غياب‌ آنيوتا تصميم‌ مي‌گيرد كه‌ از آنيوتا جدا شود و تنهازندگي‌ كند و هنگامي‌ كه‌ آنيوتا به‌ خانه‌ بر مي‌گردد موضوع‌ را با او درميان‌ مي‌گذارد و از او مي‌خواهد كه‌ جاي‌ ديگري‌ براي‌ خود پيدا كند .

در اين‌جا شگرد چندصدايي‌ چخوف‌ به‌گونه‌اي‌ منفي‌ عمل‌مي‌كند ; بدين‌ معني‌ كه‌ صحبت‌ها و انديشه‌هاي‌ دانشجو نمي‌تواندسكوت‌ دختر را بشكند . آنيوتا تنها شخصيت‌ ساكت‌ و منفعل‌ داستان‌است‌ و ، همچون‌ گوسفند قرباني‌، با سكوتي‌ حاكي‌ از تسليم‌ و رضاعكس‌العملي‌ نشان‌ نمي‌دهد . نويسنده‌ خود سكوت‌ خويش‌ را به‌سكوت‌ آنيوتا مي‌افزايد و وانمود مي‌كند كه‌ از بيرون‌ به‌ او مي‌نگردد واين‌ حركت‌ دقيقٹ همان‌ حركت‌ دو شخصيت‌ ديگر داستان‌ است‌ .بدين‌ ترتيب‌ تمام‌ اشاره‌هايي‌ كه‌ به‌ آنيوتا مي‌شود در عين‌ حال‌ كه‌بروني‌ و عيني‌ است‌، سراسر نمادگونه‌ است‌ . اين‌ نوع‌ نمادگرايي‌تلويحي‌ و، در واقع‌، خنثي‌ در داستان‌هاي‌ اواخر دوران‌ خلاقيت‌چخوف‌ اهميت‌ زيادي‌ پيدا مي‌كند و در اين‌ داستان‌ نيز نه‌ تنها درسكوت‌ آنيوتا بلكه‌ در بي‌اعتنايي‌ موازي‌ دو دانشجو بيان‌ خود رامي‌يابد ; چرا كه‌ هر دو دانشجو ـ هرچند هر كدام‌ با هدفي‌ متفاوت‌ ـرفتارشان‌ با دختر به‌ گونه‌اي‌ است‌ كه‌ گويي‌ او نمونه‌ تشريحي‌ است‌ .

در اين‌ داستان‌ ديدگاه‌ عشق‌ ظاهري‌ به‌كلي‌ ناديده‌ گرفته‌ مي‌شود .چخوف‌ با طنزي‌ نامحسوس‌ و نافذ تن‌ آنيوتا را در خدمت‌ مقاصدبزرگ‌تر هنر و دانش‌ قرار مي‌دهد . آنيوتا، در واقع‌، هم‌ تن‌ و هم‌ روح‌خود را در خدمت‌ خودخواهي‌ كوركورانه‌ دو انساني‌ قرار مي‌دهد كه‌او را موجودي‌ پست‌تر مي‌پندارند در حالي‌ كه‌ او از نظر اخلاقي‌ بسياربرتر از آنهاست‌ .

دانشجوي‌ رشته‌ طب‌ در جايي‌ مي‌گويد :

 

اين‌ دنده‌ها حال‌ كليدهاي‌ پيانو را دارند . آدم‌ اگرمي‌خواهد گيج‌ نشود بايد به‌ نحوي‌ دانه‌دانه‌شان‌ رابشناسد . براي‌ اين‌ كار يا بايد اسكلت‌ دم‌ دست‌ آدم‌باشد يا يك‌ بدن‌ زنده‌ ... .

 

با اين‌ همه‌، او در دنياي‌ واقعيت‌ رفتارش‌ با آنيوتا همچون‌ رفتار بايك‌ جسد تشريحي‌ است‌ . رفتار دانشجوي‌ رشته‌ هنر از اين‌ هم‌ سردتراست‌ ; چون‌ او آنيوتا را نه‌ زنده‌ مي‌داند و نه‌ مرده‌ بلكه‌ او را شي‌ء به‌حساب‌ مي‌آورد، قطعه‌اي‌ از مايملك‌ شخصي‌ كه‌ آن‌قدر بي‌ارزش‌است‌ كه‌ بهتر است‌ آن‌ را عاريه‌ گرفت‌ . به‌ دوستش‌ مي‌گويد :

 

آمده‌ام‌ لطفي‌ در حقم‌ بكني‌، آنيوتا را يكي‌ دو ساعت‌ دراختيارم‌ بگذاري‌ . آخر، دارم‌ تابلو مي‌كشم‌ و بدون‌ مدل‌كارم‌ پيش‌ نمي‌رود .

 

و طوري‌ از او سخن‌ مي‌گويد كه‌ گويي‌ بخواهد يك‌ بشقاب‌ ميوه‌ ازدوستش‌ بگيرد، بشقاب‌ ميوه‌اي‌ كه‌ مي‌توان‌ آن‌ را دور انداخت‌ يا پس‌آورد . با اين‌ همه‌، طنز درخشان‌ داستان‌ در آن‌ است‌ كه‌ هنرمند جوان‌مي‌خواهد چيزي‌ اصيل‌تر توليد كند . او نقاش‌ كم‌تجربه‌اي‌ نيست‌ كه‌خواسته‌ باشد آدمي‌ عريان‌ يا طبيعت‌ بي‌جان‌ ارائه‌ دهد . او هدفي‌والاتر دارد و آن‌ گونه‌ كه‌ از پاسخ‌ او به‌ پرسش‌ دوستش‌ بر مي‌آيدمي‌خواهد تصوير سايكي‌ را بكشد .

در افسانه‌هاي‌ يونان‌ سايكي‌، نماد روح‌، دختر زيبايي‌ است‌ كه‌مورد رشك‌ ونوس‌ است‌ و به‌ فرمان‌ او به‌ آوارگي‌ طولاني‌ و كار سخت‌محكوم‌ مي‌شود . او از دلداده‌اش‌ جدا مي‌افتد و درمانده‌ و تنهامي‌ماند .

نه‌ دانشجويان‌ و نه‌ آنيوتا هيچ‌كدام‌ نمي‌دانند كه‌ سايكي‌ داستان‌كسي‌ جز آنيوتا نيست‌ . با اين‌ همه‌، اين‌ موضوع‌ را نماي‌ پايان‌ داستان‌به‌ خواننده‌ القا مي‌كند، آن‌ هم‌ هنگامي‌ كه‌ آنيوتا بي‌صدا به‌ پشت‌پنجره‌ اتاق‌ دلخواهش‌ باز مي‌گردد .

در پايان‌ داستان‌، ما سايكي‌ يا آنيوتا را مي‌بينيم‌ كه‌ در تاريكي‌ اين‌جهان‌ تنهاست‌.

***



تاريخ : 88/04/19 | 15:7 | نویسنده : jamin
داستانی از: خوان رولفو / برگردان: فرشته مولوی

از بس که آس و پاسیم!


اینجا همه چیز روز بروز بدتر می‌شود. هفته پیش عمه خاسینتا مرد؛ و روز شنبه، وقتی که تازه خاکش کرده بودیم و می خواستیم غم و غصه‌ها را از یاد ببریم، بارانی گرفت که تا بحال نظرش را ندیده بودیم. این باران دیگر پاک پدرم را از کوره در برد، چون همه‌ی چاودار درو شده را آفتاب داده بودیم تا خشک بشود. باران چنان ناگهانی شروع شد و چنان سیل آسا بارید که به ما مهلت نداد حتی یک مشت از چاودارها را سالم در ببریم؛ تنها کاری که از دستمان ساخته بود این بود که در خانه مان، گوشه‌ای بچینیم و تماشا کنیم چطور شرشر باران سرد چاودار زرد تازه درو شده را از بین می‌برد.

و درست همین دیروز که خواهرم تاچا دوازده ساله شد، فهمیدم که گاوی را که پدرم روز تولدش به او هدیه کرده بود، سیل با خودش برده است.

سه شنبه پیش، نزدیک سحر، رود طغیان کرد. من خواب بودم، اما صدای آب مرا از خواب پراند و از جایم بیرون پریدم و به پتویم چنگ انداختم، انگار که سقف خانه‌مان می‌خواست پایین بریزد. اما بعد فهمیدم صدای رود است، به رختخواب برگشتم و هنوز صدا می‌‌آمد که دوباره خوابم برد.

صبح که بلند شدم، آسمان پر از ابرهای سیاه بود و روشن بود که تمام شب یکریز باران آمده است. صدای رود نزدیکتر و بلندتر شده بود. آدم می‌توانست همانطور که بوی سوختگی را می‌شنود، بوی آن را، بوی آب راکد را بشنود.

وقتی رفتم نگاهی بیندازم، آب تا کناره‌های رود بالا زده بود و نرم نرمک خیابان اصلی را هم گرفت و می‌رفت به خانه زنی که لاتامبورا صدایش می‌کردند. وقتی آب حیاط را گرفت و از در بیرون زد، صدای غلغلش شنیده می‌شد. لاتامبورا در جایی که حالا دیگر بخشی از رود بود، هولزده اینطرف و آنطرف می‌دوید و مرغ و جوجه‌هایش را به خیابان کیش می‌داد تا بلکه جای امنی پیدا کنند و جان سالم در ببرند.

آنطرف، سر پیچ، سیل باید- خدا می‌داند کی- درخت تمرهندی حیاط خانه عمه خاسینتای مرا ریشه کن کرده و برده باشد؛ چون حالا دیگر درختی آنجا دیده نمی‌شود. این درخت تنها درخت تمرهندی این آبادی بود، از همین جا معلوم می‌شود که این سیل و طغیان رود در این چند ساله بی‌سابقه بوده.

من و خواهرم بعد از ظهر رفتیم تا آن کوه آب را که دمبدم بزرگتر و تیره تر می‌شد و حالا بالای پل بود، تماشا کنیم. ساعتها و ساعتها، بی‌آنکه خسته شویم، ایستادیم و تماشا کردیم. بعد از دره‌ی تنگ بالا رفتیم تا ببینیم مردم چه می‌گویند، آخر آن پایین، لب رود، صدای آب آنقدر زیاد است که آدم فقط می‌بیند دهان مردم باز و بسته می‌شود و دارند حرف می زنند بی‌آنکه آدم حتی یک کلمه را بشنود، برای همین بود که از دره‌ی تنگ بالا رفتیم، چون آن بالا مردم داشتند رود را تماشا می‌کردند و از خرابیها حرف می‌زدند. همانجا بود که فهمیدم رود لاسرپنتینا، گاو خواهرم تاچا را که پدرم روز تولدش به او داده بود و یگ گوش سفید و یک گوش سرخ و چشمهای خیلی قشنگ داشت، برده است.

هنوز دستگیرم نشده چرا لاسرپنتینا بسرش زد از رود رد بشود، چون می دانست که این رود همان رود هر روزی نیست. لاسرپنتینا هیچوقت اینقدر خل و رموک نبود. حتما خواب‌آلود بوده که اینطور خودش را به کشتن داده. آخر خیلی وقتها وقتی در آغل را باز می‌کردم، ناچار می‌شدم از خواب بیدارش کنم، وگرنه تمام روز با چشمهای بسته ساکت و آرام ، آنجا می‌ماند و نفیر می‌کشید، همانطور که همه گاوها در خواب نفیر می‌کشند.

پس حتما چرتش گرفته بوده. شاید وقتی ضربه‌ی سنگنین آب را بر کفل‌هایش حس کرده، از خواب پریده. شاید بعد ترسیده و خواسته برگردد، اما هول شده و در آن آب سیاه و سفت گل‌آلود، پایش گرفته. شاید ماغ کشیده و کمک خواسته، فقط خدا می‌داند چه ماغهایی کشیده.

از مردی که دیده بود سیل گاو را با خودش می‌برد، پرسیدم گوساله‌اش هم همراهش بوده یانه. گفت که یادش نمی‌آید، اما دیده که آب گاوی خال خالی را با خودش می برد. گاو پاهایش بهوا رفته بوده و بعد برگشته و مرد دیگر اثری از آثار گاو را ندیده. گفت آنقدر تنه درخت و ریشه و شاخ و برگ روی آب شناور بوده و او هم آنقدر گرم کار هیزم گرفتن از آب بوده، که مطمئن نیست روی آب دام دیده یا تنه درخت.

اینست که نمی‌دانیم گوساله زنده‌است یا به همراه مادرش رفته. اگر دنبال مادرش بوده که خدا به داد هر دوشان برسد.

نگرانی اهل خانه اینست: حالا که خواهرم تاچا گاوش را از دست داده، خدا می‌داند چه آخر و عاقبتی پیدا می‌کند. پدرم با بدبختی زیاد توانست پول و پله‌ای جور کند و لاسرپنتینا را که آنوقت گوساله بود، برای خواهرم بخرد تا جهیزیه‌ای داشته باشد و مثل دو خواهر بزرگترم خراب نشود.

پدرم می‌گوید بس که آسو پاس بودیم، این دوتا دختر خودسر خراب شدند. از بچگی پررو و پرتوقع بودند و تا بزرگ شدند پایشان به بیرون خانه باز شد.

بعد پدرم هردوشان را بیرون کرد. اول تا می‌توانست با آنها مدارا کرد، اما بعد دیگ غیرتش بجوش آمد و هردوشان را به خیابان انداخت. آنها هم رفتند به آیولا یا یک جای دیگر و پاک بدکاره شدند.

برای همین پدرم نگران تاچاست- آخر دلش نمی‌خواهد این یکی هم به همان راه خواهرهایش برود. پدرم می‌دانست که خواهرم با از دست دادن گاوش سیاه‌بخت می شود، چون دیگر وقتی به سن بخت برسد و بخواهد شوهر خوب و سربراهی پیدا کند، سرمایه و جهیزیه ای ندارد. حالا قضیه فرق می‌کند. تا وقتی گاو را داشت، آینده‌اش روشن بود؛ چون بالاخره کسی پیدا می‌شد که برای بدست آوردن گاو هم که شده، پا پیش بگذارد و او را بگیرد.

حالا فقط امیدمان به اینست که گوساله زنده مانده باشد، دیگر خواهرم تاچا تا خرابی یک قدم بیشتر فاصله نخواهد داشت. مادرم هم نمی‌خواهد خواهرم کارش به اینجا بکشد.

مادرم نمی‌داند چرا خدا با دادن چنان دخترهایی اینطور عقوبتش کرده است؛ آخر، در خانواده او، از مادر بزرگ به بعد، آدم بد پیدا نشده. همه‌شان خدا ترس و سربراه بار آمده اند و هیچوقت به کسی بی‌احترامی نکرده اند. همه‌شان اینطور آدمهایی بودند. چه کسی می‌داند آن دو دخترش یکی بعد از دیگری نمی‌تواند بفهمد چه خطایی از خودش سرزده یا چرا دو دخترش یکی بعد از دیگری براه بد افتاده‌اند. هر چه می‌کند نمی‌تواند بیاد بیاورد که در خانواده‌اش چه کسی بوده که سرمشق دخترهاش شده. و هر بار که یاد دخترها می‌افتد،گریه‌اش می‌گیرد و می‌گوید: «خدا عاقبت بخیرشان کند.»

اما پدرم می‌گوید که حالا دیگر برای آنها نمی‌شود کاری کرد، چون آب از سرشان گذشته است. آن که باید بفکرش بود، تاچاست که هنوز در خانه است و دارد قد می‌کشد.

پدرم می‌گوید: «آره،نگاه همه را به خودش جلب می‌کند. این یکی هم عاقبتش به خرابی می کشد، این خط و این نشان، این یکی هم خراب می شود.»

و تاچا وقتی می‌فهمد که گاوش دیگر برنمی‌گردد، به گریه می‌افتد. با پیراهن صورتیش، اینجا کنار من نشسته و از دره‌‌ی تنگ به رود خیره شده و یکبند گریه می‌کند. شرشر اشک کثیف روی صورتش روان شده، انگار رود توی تنش رفته است.

دست دور شانه‌اش می‌اندازم و می‌خواهم دلداریش بدهم، اما نمی‌فهمد. بیشتر گریه و زاری می‌کند. از دهانش صدایی بیرون می‌آید که شبیه صدای لب‌پر زدن آب رودخانه‌است. با این صدا، تمام تن تاچا به لرزه می‌افتد، رود همینطور بالا می آید. قطره‌های آب بوگندوی رود به صورت خیس تاچا پاشیده می‌شود. و برجستگی‌های سینه کوچکش یکبند پایین و بالا می‌روند؛ انگار همینطور درشت‌تر و درشت‌تر می‌شوند تا تاچا را بدکاره کنند.

 

از مجموعه داستان «دشت مشوش» / نشر گردون



تاريخ : 88/04/19 | 15:7 | نویسنده : jamin
داستانی از: خابي ير مارياس فرانكو / برگردان: اسدالله امرایی

ماه عسل


 اشاره: خابي ير مارياس(Franco Javier Marías) در سال 1951 در مادريرد به دنيا آمد. رمان نويس روزنامه نگار و مترجم است. پدرش فيلسوف و مدرس دانشگاه بود كه به علت مخالفت با ديكتاتوري فرانكو بازداشت شد و از تدريس باز ماند. نخستين رمان مارياس در هفده سالگي اش منتشر شد. داستان ماه عسل نخستين داستان اين نويسنده است كه با اطلاع خودش به زبان فارسي منتشر مي‌شود.

 

زنم ناخوش بود و به سرعت برگشتیم هتل که با كمي تب و لرز و حال تهوع به رختخواب رفته بود. نمي خواستيم فوري دكتر خبر كنيم،  شاید  خود به خود رفع می‌شد. آدم که  ماه عسلش باشد مزاحمت غريبه ها را بر‌نمي تابد، حتي اگر برای معاينه‌ی پزشكي باشد. ناخوشي‌اش قولنج يا چيزي مشابه آن بود. در شهر سه‌بي بوديم، توی هتلي كه تراسی آن را از شلوغي خيابان جدا مي‌كرد . زنم که به خواب رفته بود( به محض اين كه او را روي تخت گذاشتم و رويش را کشیدم، به خواب رفت) تصمیم گرفتم رعايت سكوت را بكنم و  بهترين راه این بود که به بالکن بروم  تا  سرو صدا راه نيندازم يا از سركسالت با او حرف نزنم و رفت و آمد مردم را تماشا كنم كه اهل سه‌بي چطور راه می‌ روند، چگونه لباس مي‌پوشند، چطور حرف مي‌زنند، اما به علت  فاصله نسبتاً زياد از خيابان و شلوغي  جز همهمه چيزي نمي‌شنيدم. نگاه مي‌كردم بی آن كه ببينم، مثل كسي كه وارد جشني مي‌شود ومي‌داند تنها فردی که به او علاقه دارد آن جا نيست، زیرا در خانه با شوهرش است. آن تنها آدم، الان با من بود، پشت سرم ، با شوهرش در كنارتختش. به بیرون نگاه مي‌كردم و به فکر داخل بودم، اما ناگهان وسط جمعيت يك نفررا انتخاب کردم، چون برخلاف بقيه كه يك لحظه مي‌گذرند وناپديد مي‌شوند، اين یکی بی حركت همان جایی که بود ماند. از دور که نگاهش می‌کردی سی سال را شیرین داشت، بلوز آبي آستين حلقه‌ای به تن داشت با دامن سفيد، و كفش‌هاي پاشنه بلندی كه تقریبا سفيد بود. منتظر می‌نمود، بي‌ترديد انتظار می‌کشید، چون گاهي یکی دو قدم به چپ يا راست مي‌رفت و در آخرين گام كمي پاشنه‌ی  تيز يك پا را به زمين مي‌كشيد، حركتي ناشي از بي‌قراري. كيف بزرگي از دوشش آويزان بود، مثل همان‌هايي كه وقتي بچه بودم مادرها داشتند، مادر خودم که كيف مشكي بزرگی  روي دست مي‌انداخت، نه مثل امروزي‌ها كه روی دوش آويزان مي‌کنند. پاهاي فربهی داشت، هر بار که برمي‌گشت تا بعد از دو سه قدم جابه جايي، و انتظار در نقطه موعود، انگار می‌خواست زمین را سوراخ كند و در آخرين قدم پاشنه را مي‌كشيد. پاهايش چنان نيرویی داشت ، كه پاشنه‌هايش حذف می‌شد و به چشم نمی‌آمد، چون انگار پاهايش را به پیاده رو ميخ کرده بودند، مثل تيغه چاقویی که توي چوب خیس فرو مي‌رود. يكي را خم مي كرد تا به عقب نگاهي بيندازد و دامنش را صاف كند، انگار مي‌ترسيد چروك آن او را از پشت  زشت نشان دهد، يا شايد هم جوراب کش در رفته ای را از روي دامنش درست مي‌كرد ، كه آن را می‌پوشاند.

هوا تاريك مي‌شد، و کاهش تدريجي نور هر بار او را تنهاتر، جدا افتاده‌ترنشان مي‌داد که انتظاري عبث می‌کشید. كسي كه منتظرش بود، سر قرار حاضر نمي‌شد. وسط خيابان مانده بود و مثل آدم‌هايي نبود كه وقت انتظار براي آن كه سرراه رهگذران قرار نگيرند،  به جايي تكيه مي دهند. به همين علت  به رهگذرها برمی‌خورد. يكي چيزي به او پراند که با عصبانيت جوابش را داد و با كيف بزرگش تهديدش كرد.

ناگهان رو به بالا نگاهی انداخت، به طبقه ي سوم، به نظرم آمد كه چشم‌هايش را براي اولين بار به من دوخت. چشم تنگ كرد، انگار نزديك‌بين بود يا لنزهايش كثيف بود، پلك زد تا بهتر ببيند، به نظرم به من نگاه مي‌كرد. اما كسي را در سه‌بي نمي شناختم، تازه دفعه اول بود كه به سه‌بي آمده بودم، برای ماه عسل با همسرتازه عروسم ، كه پشت سرم خوابيده بود، اميدوار بودم چيزيش نباشد. زمزمه‌اي شنيدم كه از تختخواب می‌آمد، اما سر برنگرداندم، زيرا ناله‌اي بود كه از شخص خفته درمي‌آمد، آدم كم كم ياد مي‌گيرد كه صداهاي مختلف كسي را كه کنارش مي خوابد تشخيص بدهد. زن چند قدم به سمت من برداشت، از خيابان ردشد، از وسط ماشين‌ها راه خود را پيدا مي‌كرد، به  چراغ عابرتوجهی نداشت، مثل اين كه  مي‌خواست زودتر نزديك شود تا مرا از ايواني كه در آن ایستاده بودم ، بهتر ببيند. اما به زحمت وكندي راه مي‌رفت، پنداری به کفش پاشنه بلند عادت نداشت، يا آن پاهاي یغوربراي اين كفش‌ها ساخته نشده بود، يا به خاطرسنگینی كيف، تعادلش را از دست داده بود، شايد سرش گيج مي‌رفت. راه رفتنش مثل زنم  بود كه با ورود به اتاق احساس ناخوشي كرد و كمكش كرده بودم لباس عوض کند و روي تختخواب دراز بکشد و رويش را پوشانده بودم. زن خيابان را رد كرد، حالا نزديك‌تر بود، اما هنوزفاصله داشت. تراس بزرگ هتل، او را از ازدحام خيابان جدا می‌کرد. نگاهش به سمت بالا بود،  حالا به من يا  به طبقه‌ای که در آن بودم. حركتي با دست انجام داد، حركتي كه حاكي از سلام يا جلب توجه نبود، منظورم جلب توجه يك غريبه است، بدون آن كه مناسبت يا آشنايي با او داشته باشد. گویا من کسی بودم  که قرار بود به دیدن او بیاید. انگار با اين حركت دست و با آن تکان آخر انگشتانش مي‌خواست یقه مرا بگیرد و بگويد«بيا اين جا، گرفتمت.»  در همان حال فريادی زد كه نشنيدم چی گفت ، فقط با لب خوانی  اولين كلمه را فهميدم، كه «اوهوي» بود كه مثل بقيه جمله، به من نرسيد و با بي‌ادبي ادا شد. به پيشروي ادامه مي‌داد، حالا دامنش را با انگيزه بیشتري از عقب گرفته بود، چون به نظر می‌رسيد کسی كه بايد درباره ی او قضاوت مي‌كرد، الان جلو روي او بود، مردي كه منتظرش بود مي‌توانست الان از افتادگي دامنش لذت ببرد. آن وقت ديگر مي‌توانستم بشنوم چه مي گويد:«اوهوي! آن جا چه غلطی مي‌كني؟»  فريادش حالا خيلي بلند شنيده مي‌شد، و او را بهتر مي‌ديدم. شايد بالای سی سال داشت. چشم‌هايش را تنگ کرده بود ، به نظرم روشن آمد، خاكستري يا آلويي، لب‌هايش درشت بود، بینی‌اش پهن ، سوراخ هاي آن ازعصبانيت می‌لرزید. لابد خيلي منتظر مانده بود، خيلي پيش‌تر اززماني كه متوجه او شدم. تلوتلو خوران مي‌رفت كه سكندري خورد و کف تراس افتاد، دامن سفيدش را کثیف کرد و يكي از كفش‌هايش از پايش درآمد. با زحمت بلند شد، گویا نمی‌خواست پاي برهنه اش را روي پياده رو بگذارد، مثل اين كه مي‌ترسيد كف پايش كثيف شود، چون سر قرارش حاضر بود، پس بايد پاهايش را تميز نگه مي‌داشت. بدون آن كه پايش را زمین بگذارد، كفشش را پا كرد، خاك دامنش را تكاند و فرياد زد:« اين جا چه كارمي كني؟ چرا نگفتي رفته‌اي بالا؟ نمي‌بيني يك ساعت است منتظرت ايستاده ام؟» (اين حرف‌ها را با لهجه محلی سه بيایی گفت)  وقتي اين‌ها را مي‌گفت، يك بار ديگر آن حركت چنگ انداختن را انجام داد، يك حركت خشك، بازوي عريانش در هوا و در ادامه، چنگ انداختن سريع انگشتان. مثل اين كه مي‌گفت:« توي چنگ مني» يا «مي‌كشمت» و با اين حركتش مي‌توانست مرا بگيرد و بعد با پنجه‌اش بكشد. اين بار چنان بلند فرياد زد و چنان نزديك بود، كه ترسيدم همسرم را كه خواب بود بيدار كند.

 

همسرم با صداي ضعيفي  گفت: « چي شده؟»

برگشتم، با چشم‌هاي هراس خورده  بلند شده، مثل مريضي كه از خواب مي‌پرد و هنوز نه چيزي مي‌بيند، نه مي‌فهمد كجاست،  نه خبر دارد چرا آن قدر احساس گيجي مي‌كند. چراغ خاموش بود. مريض بود.

جواب دادم:«چيزی نیست  برگرد بخواب.»

اما نرفتم كه پهلويش بنشینم نوازشش كنم يا او را به آرامش بخوانم ، آن طور كه در موقعيت‌هاي ديگر مي‌كردم، چون نمي‌توانستم از ايوان جدا شوم، يا نگاهم را از زني برگردانم كه برايش مسجل شده بود با من قرار دارد. حالا مرا خوب می‌دید و لابد شك نداشت كه من همانم كه قرار مهمي گذاشته بود، کسی که از انتظار جان به سرش کرده بود و با غيبت وبدقولی  طولاني اش به  او بي احترامي كرده بود. « مرا نديدي كه از يك ساعت پيش اين جا انتظارت را مي‌كشيدم؟ چرا چیزی نگفتي؟» حالا ديگر جيغ مي‌كشيد.  جلو هتل من و زير ايوان من ایستاده بود، فرياد زد:«گوش بده به من! مي‌كشمت!» واز نو همان حركت را با بازويش و انگشتانش انجام داد.

زنم آشفته در رختخواب دوباره سؤال كرد:«چي شده؟»

در اين لحظه پا پس كشيدم و در ايوان را بستم، اما قبل از آن كه اين كار را بكنم، ديدم كه زن توي خيابان، با كيف بزرگ قديمي و كفش‌هاي پاشنه بلند نيزه‌اي، و پاهاي نيرومندش و قدم هاي سستش از ديد من ناپديد شد، لابد داخل هتل شده بود و مي‌آمد بالا دنبال من، و تصميم داشت قرارش را با من محقق كند. احساس خلاء كردم از اين فكر، كه به زن مريضم چه بگويم؟  اين مزاحمتي را كه در شرف وقوع بود، برايش توضيح بدهم. در ماه عسل بوديم، سفری که  آدم مزاحمت غريبه را تحمل نمي‌کند، فكر مي‌كنم، هر چند براي شخصي كه از پله‌ها بالا مي‌آمد غريبه نبودم. ذهنم انگار خالی شد وپنجره ايوان را بستم. آماده شدم تا در را بازكنم.



تاريخ : 88/04/19 | 15:7 | نویسنده : jamin
برگردان: علی لاله­جینی

فصلی از «رمانِ بلاهت­های بروکلین» اثر پل آستر


هدیه به جن و پری و یک ساله‌گی‌اش

 

 

ماشین، یادگارِ روز­های گذشته­ی من است. تو نیویورک دیگر به ماشین احتیاج نداشتم، ولی آنقدر تنبل بودم که زحمت  فروختنش را هم به خودم ندادم، به همین دلیل در پارکینک گاراژی در خیابان یونیون بین خیابان ششم و هفتم گذاشتمش و از موقع اسباب­کشی­ام به بروکلین نه راندمش و نه نگاهی بهش انداختم. اوزموبیل کاتلس سبز لیمویی رنگ مدل 1994، مشتی آهن­آلات که به طرز زننده­ای زشت است. ولی ماشین همان کاری را کرد که قرار بود بکند، بعد از دو ماه بطالت طولانی با اولین چرخِش سویچ، روشن شد.

تام راننده بود؛ منم صندلی مسافر؛ لوسی صندلی عقب. به رغم قولی که شب پیش بهش داده بودم هنوز لوسی نمی­خواست کاری با پاملا و ورمانت داشته باشد، و از این که ما برخلاف میل باطنی­ش داشتیم او را به ورمانت می­بردیم دلخور بود. از نظر منطقی حق با او بود. اگر قرار بود تصمیم نهایی را او بگیرد، پس به چه دلیل باید سیصد مایل رانندگی می کردیم تا او را به آن جا برسانیم وقتی تنها نتیجه این می شد که سیصد مایل دیگر رانندگی کنیم و او را برگردانیم به بروکلین. به او گفته بودم که یک فرصت معقول به پاملا بدهد. او وانمود کرده بود که موافق است، ولی من می دانستم که او پیشاپیش تصمیمش را گرفته و هیچ چیز آن را تغییر نخواهد داد. حالا او نشسته صندلی­ی عقب ماشین، بق­کرده و کم حرف، قربانی­ی بی گناه و عبوسِ دسیسه­های بی رحم ما. همین که از حومه­ی بریجپورت در جاده­ی آی-95 رد شدیم،  به خواب رفت، ولی قبل از آن کار زیادی نکرد- مگر از پنجره­ی ماشین به بیرون خیره شد، بی­تردید داشت به افکار شیطانی دو عمویش فکر می کرد. همان طور که رویداد­های بعدی نشان خواهد داد، من سخت در اشتباه بودم. لوسی با درایت­تر از آنی بود که من تصور کرده بودم، به عوض این که از عصبانیت از کوره در برود، فکر می کرد و نقشه می کشید و هوش چشم­گیرش را به کار می بست تا توطئه­ای بچیند که اوضاع را به سود خود عوض کرده و کنترل سرنوشت خودش را در دست بگیرد. ترفند درخشانی بود، اگر این جوری به خودم بگویم، ترفند یک آدم حقه­بازِ واقعی، و آدمی تنها می­تواند به خاطر این مهارت در این سطح عالی انگشتش را به نشانه احترام به لبه ی کلاهش نزدیک کند.

در حالی که لوسی چرت می­زد و فکر می کرد، تام و من این جلو حرف می زدیم. تام از وقتی که از ماه ژانویه، شغل راننده گی تاکسی را کنار گذاشته بود- پشت فرمان ننشسته بود، و حقیقت محض این است که به نظر می رسید دوباره راننده گی کردنِ او شبیه داروی تقویتی ای برای بدنش باشد. در دو هفته­ی اخیر من به تقریب هر روز با او بودم، و یک بار هم او را شاداب­تر و سبک­تر از آن صبح اوایل ژوئن ندیده بودم. پس از این که تام ما را از ترافیک شهر نجات داده بود، اولین بزرگ­راه از چندین بزرگراه را گرفتیم که به سمت شمال بود، و همان جا، بیرون از شهر و جاده­های باز بود که تام سر حال آمد و بار سنگین بدبختی­هایش را بر زمین گذارد و موقتن از نفرت داشتن از جهان دست برداشت. تامِ سر حال، تام پر حرفی بود. این حرف­ها برخاسته از اصول مفید و زمخت او بر اساس تجربه بود تا دکتر تام گذشته، و تقریبن از ساعت هشت و نیم صبح تا طرف های ظهر یک ریز صحبت کرد – قصه­های تمام و کمال، لطیفه و سخن­پراکنی در مورد موضوعاتی مرموز و بجا.

من با یک اظهار نظر درباره­ی «کتابِ بلاهتِ بشری» شروع کردم، کتاب کوچک و نالایقی که داشتم می­نوشتم. می­خواست بداند که نوشتن کتاب خوب پیش می­رود؟ و وقتی به او گفتم مثل برق جلو می­روم بدون این که در چشم انداز، پایانی باشد، این که هر داستانی که نوشتم آبستن داستان دیگری بوده همین طور داستان دیگر و بعد داستانِ دیگر، او با دست راستش به شانه­ام زد و این حکم خیره­کننده را بر زبان آورد: «نِی تان، تو یک نویسنده­ای. تو داری یک نویسنده­ی واقعی می­شوی.»

گفتم: « نه، نیستم. من تنها یک کارمند بازنشسته­ی بیمه هستم که هیچ کاری بهتر از این از دستش بر نمی­آید. نوشتن کمک می کند که زمان بگذرد. همین.»

«نِی تان، تو اشتباه می­کنی. بعد از این همه خانه­به­دوشی در بیابان، سرانجام رسالت واقعی­ات را پیدا کرده­ای. حالا مجبور نیستی دیگر به خاطر پول کار کنی، کاری را انجام می­دهی که مقدر بوده انجام دهی.»

«مزخرف نگو. هیچ­کس در سن شصت ساله­گی نویسنده نمی­شود.»

دانش­جوی کارشناس ارشد سابق و مطلع ادبی سینه اش را صاف کرد و گفت که با من اختلاف نظر دارد. تام گفت وقتی پای نوشتن به میان می­آید هیچ قاعده و قانونی وجود ندارد. یک نگاه از نزدیک به زنده­گی شاعران و رمان­نویس­ها بیانداز، از جایی سر در می­آوری که هرج و مرجی محض و ملغمه ی بی نهایتی از استثنائات بوده. تام ادامه داد به این خاطر که نوشتن بیماری بوده، چیزی که می­شود بیماری­ی عفونی یا آنفولانزای­ روح نامید، از این رو هرکس در هر زمان در معرض آن قرار می­گیرد. جوان و پیر، قوی و ضعیف، مست و هوشیار، عاقل و دیوانه. به لیست نام­های غول­ها و نیمه غول­ها به دقت نگاه کن با نویسنده­گانی مواجه خواهی شد که از هر چیزی استقبال کردند، از تمایلات جنسی، گرایشات سیاسی و از ویژه­گی­های انسانی – از والاترین ایده آلیسم تا مکارانه­ترین تباهی و انحراف. نویسنده­گانی که جنایت­کار و وکیل، جاسوس و پزشک، سرباز و پیردختر، مسافر و خانه­نشین بوده اند. اگر کسی را محروم نکنیم، چه چیزی مانع از آن خواهد شد که یک کارمند بیمه­ی عمر سابق در حدود شصت سال به رده­ی آن­ها بپیوندد؟ کدام قانون گفته است که نِی تان گلس دچار این بیماری نشده است؟

من شانه بالا انداختم.

تام گفت: «جویس سه رمان نوشت، و بالزاک نود رمان. در حال حاضر برای ما فرقی می­کند؟»

من گفتم: «به حال من که فرقی نمی­کند.»

«کافکا اولین داستانش را در یک شب نوشت. استندل، چارترهاوسِ پارما را در چهل و نه روز نوشت. ملویل، موبی دیک را در شانزده ماه نوشت. فلوبر برای مادام بوواری پنج سال وقت صرف کرد. موزیل هیجده سال روی مرد بی بو و خاصیت کار کرد و پیش از این که تمامش کند مرد. الان برای ما فرقی می­کند؟»

به نظر نمی رسید برای این سوآل پاسخی باشد.

«میلتن، کور بود. سروانتس، یک دست داشت. کریستوفر مارلو قبل از سی ساله­گی در یک دعوایی داخل میخانه به ضرب چاقو از پا در آمد. ظاهرن چاقو مستقیم به چشمش اصابت کرده بود. ما راجع به این چه فکری باید بکنیم؟»

«من نمی­دانم تام، تو به من بگو.»

« هیچ چی. یعنی زیادی هیچی.»

«دلم می خواد باهات موافقت کنم.»

«توماس ونتورث هیگنسن، شعرهای امیلی دیکنسن را «تصحیح» کرد. ابله متفرعنی که مجموعه اشعار ِ گلبرگ­های علف­زار او را غیراخلاقی خواند و جرئت کرد به کار امیلی­ی بی نظیر دست ببرد. و بیچاره پو، که مست و لایعقل در حلبی آباد بالتیمور جان سپرد، بد شانسی آورد که روفوس گریسولد را به عنوان وکیل و وصی­ی ادبی­اش انتخاب کرد. خبر نداشت که گریسولد او را تحقیر می­کرد، این به اصطلاح رفیق و حامی، سال­ها سعی کرد اعتبارِ پو را خدشه­دار کند.»

«بیچاره پو.»

«ادی شانس نداشت. نه وقتی که در قید حیات بود و نه حتا پس از مرگش. او را در گورستانِ بالتیمور در سال 1849 دفنش کردند، ولی بیست و شش سال طول کشید تا سنگی بر مزارش بگذارند. سنگی که قوم و خویشی بلافاصله بعد از مرگش سفارش داده بود، ولی کار به یکی از آن طنزهای سیاه منجر شد که دهان آدمی را می­زند و دهانت باز می­ماند که افسار این جهان دست چه کسی ست. حالا از بلاهتِ انسانی حرف بزن، نِی تان. بر حسب اتفاق محوطه­ی سنگ مرمرها درست زیر قسمتی از خطِ آهنِ هوایی قرار داشته. درست همان موقع که کنده­کاری رو به اتمام بوده، قطاری از ریل خارج و تو محوطه­ی مرمرها واژگون شده و سنگ را خرد و خمیر می­کند، و از آن­جا که قوم و خویش پو پول و پله­ی کافی نداشتند تا سنگ دیگری را سفارش دهند، پو ربعِ قرنِ بعدی را زیر گوری بی­نام و نشان می گذراند.»

« تام، تو این­همه چیز را از کجا می­دانی؟»

«معلوماتِ عمومی.»

«برای من معلوماتِ عمومی نیست.»

« تو که هرگز دانشگاه نرفتی. موقعی که تو در خیابان­ها می­خواستی جهان را برای دموکراسی امن کنی، من یک جای دنجی کنار قفسه­های کتابخانه می­نشستم و این اطلاعات بی­ثمر را تو مغزم انبار می­کردم.»

«دستِ آخر چه کسی اجرت سنگ را پرداخت؟»

«جمعی از معلمین، کمیته­ای برای جمع­آوری پول تشکیل دادند. باور می­کنی ده سال برایشان وقت برد؟ وقتی کارِ مجسمه­ی یادبود تمام شد، باقی­مانده­ی جسد پو را از گور در آوردند، در شهر گرداندند، و در صحنِ کلیسای بالتیمور دوباره دفنش کردند. صبحِ همان­روز نبش قبر، مراسمِ ویژه­ای به نام دبیرستان غربی­ی زنانه در جایی برگزار شد. اسمِ با مسمایی است، فکر نمی­کنی؟ دبیرستانِ غربی­ی زنانه. خیلی از شاعرانِ مهمِ امریکایی دعوت شده بودند، ولی وتییر، لانگفلو، الیور، وندل، هولمز همگی بهانه آوردند و در این مراسم شرکت نکردند. تنها والت ویتمن زحمت این سفر را به خود داد. از آن­جا که ارزش کار ویتمن بیش­تر از همه­ی آن­های دیگر است، من این کنش را مثل یک عدالتِ محشرِ شاعرانه می­بینم. جالب است که در صبحِ آن­روز استفن مالارمه نیز آن­جا بوده. البته نه شخصن – بل­که با سونات معروفش، «گورِ ادگار پو،» که به­همین مناسبت نوشته شده بود. درست است که نتوانست به موقع برای این مراسم تمامش کند، در هر صورت دلش آن­جا بود. عالیه، نِی تان. ویتمن و مالارمه، پدرانِ دو قلوی­ شعرِ مدرن، هر دو به افتخارِ نیای­ مشترکشان در دبیرستانِ غربی­ی زنانه ایستاده­اند. ادگار الن پو، آبرو رفته و بد نام، اولین نویسنده­ی واقعی­ای که امریکا به جهان تحویل داد.»

آره، آن روز رفتار تام فوق­العاده بود. فکر می­کنم یک کمی جنون­آسا بود. ولی بی­تردید پر حرفی­ی فاضلانه و بی در و پیکر او باعث شد کسالت­باری­ی ماشین­سواری از بین برود. برای مدتی در یک مسیر با تانی رانندگی می­کرد و بر سر دو راهی که می­رسید به سرعت تغییر مسیر می­داد، هرگز صبر نمی­کرد که ببیند جاده­ی سمت چپ به­تر از سمت راست است یا برعکس. به تعبیری همه­ی راه­ها به رُم ختم می­شدند، و از آن­جا که رُم فقط و فقط ادبیات بود (به نظر می­رسید که تام درباره­اش همه چیز را می­داند)، مهم نبود که کدام سمت را بگیرد. ناگهان از پو پرید تو کافکا. ارتباط بر سرِ سن هر دو به وقتِ مرگشان بود: پو در سن چهل سال و نه ماه و کافکا در چهل سال و یازده ماه. نوعی حقیقتِ پرابهام بود که تنها تام این همه را به خاطر سپرده بود و به آن­ها اهمیت می­داد، خوب من هم که نصف عمرم را به مطالعه­ی جدول­های آمارگیری گذرانده­ام و به آمار مرگ و میر مرد­ها در مشاغل متفاوت اندیشیده­ام، راستش برای من هم جالب بود.

گفتم: «خیلی جوان.اگر امروزه روز زنده­گی کرده بودند، این شانس بزرگ وجود داشت که داروها و انتی­بیوتیک­ها نجاتشان داده باشد. به من نگاه کن. اگر من سی یا چهل سال پیش مبتلا به سرطان می­شدم، احتمالن حالا داخل این اتومبیل ننشسته بودم.»

تام گفت: «آره.» «چهل خیلی جوان است. ولی فکرکن چندین نویسنده حتا به آن سن هم نرسیدند.»

«کریستفر مارلو.»

«در بیست و نه ساله­گی مرده. کیتز در بیست و پنج ساله­گی. گئورک بوخنر در بیست و سه ساله­گی. تصور کن. بزرگ­ترین نمایش­نامه­ نویس آلمانی­ی قرن نوزدهم در بیست و سه ساله­گی می­میرد. لرد بایرون در سی و شش ساله­گی. امیلی برونته در سی ساله­گی. شارلوت برونته در سی و نُه ساله­گی. سر فلیپ سیدنی در سی و یک ساله­گی. ناتانائل وست در سی و هفت ساله­گی. ویلفرد اوئن در بیست و پنج ساله­گی. گئورک تراکل در بیست و هفت ساله­گی. لئوپاردی، گارسیا لورکا و اپولینر هر سه در سی و هشت ساله­گی. پاسکال در سی و نه ساله­گی. فلانری اوکانر در سی و نه ساله­گی. رمبو در سی و هفت ساله­گی. استفن کرینز در بیست و هشت ساله­گی و هارت کرینز در سی و دو ساله­گی. وهنریش فن کلایست - نویسنده­ی محبوب کافکا – در سن سی و چهار ساله­گی به­هم­راه معشوقش خودکشی کرد.»

« و کافکا نویسنده­ی محبوب توست.»

«این­طور فکر می­کنم. به­هر حال، از قرن بیستمی­ها.»

«چرا پایان­نامه­ات را درباره­ی کافکا ننوشتی؟»

«برای این­که احمق بودم. و برای این­که قرار بود امریکایی مآب باشم.»

« او کتاب امریکا را نوشته، این­طور نیست؟»

«هه هه. نکته­ی خوبی ست. چرا به این فکر نکردم؟»

«من توصیف او را از مجسمه­ی آزادی به ­یاد دارم. یک دختر مسن، به ­جای مشعل، شمشیری را بالا برده است. تصویری شگفت­انگیز. آدم را به خنده می­اندازد، ولی هم­زمان آدم از ترس قالب تهی می­کند. چیزی شبیه کابوس.»

«پس تو کافکا را خوانده­ای.»

«تعدادی شو. رمان­ها و شاید یک دو جین داستان- خیلی وقت پیش، وقتی که به سن و سال تو بودم. ولی چیزی در کافکا هست که در آدم می­ماند. به­محض این که کتاب­هایش را زیر و بالا کنی، فراموششان نمی­کنی.»

« هیچ نگاهی به یادداشت­ها و نامه­هاش انداختی؟ هیچ بیوگرافی ای خوانده­ای؟»

«افسوس. آدم هرچه بیش­تر راجع به زنده­گی او یاد می­گیرد، آثارش جالب­تر می­شود. کافکا نه تنها یک نویسنده­ی بزرگ، می­فهمی، بل­که یک انسان فوق­العاده بود. آن قصه درباره­ی عروسک را شنیدی؟»

«نه آن­قدر که بتوانم به­خاطر بیاورم.»

«به! پس با دقت گوش بده. این را به تو تقدیم می­کنم به عنوان اولین مدرک از پشتیبانی من از این قضیه.»

«متوجه منظورت نمی شوم.»

« خیلی ساده است. هدف این است که ثابت شود کافکا در واقع انسان خارق­العاده­ای بود. چرا با این داستان خاص شروع می­کنم؟ نمی­دانم. از دیروز صبح که سر و کله­ی لوسی کوچولو پیدا شده است، من نتواسته­ام این قصه را از سرم بیرون کنم. جایی باید ارتباطی وجود داشته باشد. هنوز به دقت در نیافته­ام که چه­گونه، ولی فکر می­کنم آن قصه برای ما پیامی دارد، نوعی اخطار درباره­ی این­که ما باید چه­گونه با او رفتار کنیم.»

«زیاد مقدمه­چینی می­کنی، تام. بیا سر اصل مطلب و قصه را تعریف کن.»

«دوباره دارم مزخرف می­گویم، این­طور نیست؟ این­همه آفتاب، این همه اتومبیل و این راننده­گی با سرعت شصت و هفتاد مایل در ساعت. مخ من دارد داغان می­شود، نِی تان. احساس می­کنم هیجان زده شده ام، آماده­ام برای هر چیزی.»

«خوب، حالا قصه را تعریف کن.»

«بسیار خوب، قصه. قصه­ی عروسک ... آخرین سالِ زنده­گی کافکاست، و او دربست عاشقِ دورا دیامانت می­شود، یک دختر جوان در حدود نوزده یا بیست ساله که از دست خانواده­اش در لهستان که سر و سری با جنبش عرفانی یهودی داشته­اند، گریخته و حالا در برلین به­سر می­برد. او نصف سن کافکا را دارد، ولی هم اوست که به کافکا جرئت می­دهد تا پراگ را ترک کند – چیزی که کافکا برای سال­ها در فکرش بود – و او نخستین و تنها زن زنده­گی او می­شود. پائیز 1923 به برلین می­رسد و بهار بعد می­میرد، ولی احتمالن آن آخرین ماه­ها شادترین ماه­های زنده­گی او به­شمار می­رود. به­رغم  وخامت سلامتی­اش و علی­رغم اوضاع اجتماعی­ی برلین: کمبود غذا، شورش­های سیاسی و بدترین تورم در تاریخِ آلمان. و به­رغم آگاهی از این که عمرش برای این جهان کفاف نخواهد کرد.

« هر روز بعد از ظهر، کافکا برای پیاده­روی به پارک می­رود. اغلب وقت­ها دورا نیز او را هم­راهی می­کند. روزی، به دختر کوچولویی بر می­خورند که اشگ می­ریزد و از تهِ دل گریه می­کند. کافکا از او می­پرسد چه پیش آمده، و او جواب می­­دهد که عروسکش را گم کرده است. کافکا به­سرعت شروع می­کند به سر هم کردن قصه­ای تا برای او توضیح دهد چه اتفاقی افتاده است. او می­گوید: «عروسکت رفته سفر.» دختر می­پرسد: «تو از کجا میدونی؟» کافکا می­گوید: «برای این که واسه من یه نامه نوشته.» به­نظر می­رسد دختر مشکوک است. می­پرسد: «نامه­رو با خودت داری؟» کافکا می­گوید: «نه، متاسفم، اشتباهی تو خونه جا گذاشتم، ولی فردا با خودم میارمش.» چنان حرف­هایش متقاعد کننده است که دختر نمی­داند دیگر به چه فکر کند. امکان دارد که این مرد مرموز دارد حقیقت را می­گوید؟

«کافکا برای نوشتن نامه مستقیم به خانه می­رود. پشتِ میزِ تحریرش می­نشیند، و دورا همان­طور که کافکا را در حال نوشتن نامه تماشا می­کند متوجه می­شود که همان جدیت و همان تنشی را به­نمایش می­گذارد که هنگام نوشتن کار شخصی خودش. او در پی گول زدن دختر کوچولو نیست. این یک رنجِ ادبی­ی واقعی است، و او مصمم است که کارش را درست انجام دهد. اگر بتواند به یک دروغ زیبا و باورپذیر دست یازد، آن دروغ، ضایعه­ی دختر را با واقعیت متفاوتی جایگزین  خواهد کرد – شاید یک واقعیت دروغین، ولی چیزی حقیقی و باورپذیر طبق قوانین ادبیات داستانی.

« روز بعد، کافکا با عجله با نامه به پارک می­رود. دختر کوچولو منتظر اوست، و از آن­جا که هنوز خواندن یاد نگرفته است، او با صدای بلند نامه را برایش می­خواند. عروسک خیلی متاسف است، ولی او خسته شده از بس همیشه با آدمای یکسان زنده­گی کرده. او احتیاج داره بزنه بیرون و دنیارو ببینه و دوستای تازه پیدا کنه. این­جوری نیست که دختر کوچولورو دوست نداره، او دلش می­خواد تغییر آب و هوا بده، به همین خاطر باید اونا برای مدتی از هم جدا باشن. بعدش هم عروسک قول می­ده هر روز برای دختر کوچولو نامه بنویسه و از کارهایی که می­کنه انو با خبر کنه.

«این­جاست که داستان قلب مرا تکه پاره می­کند. خیلی حیرت­انگیز است که کافکا درد سر نوشتن آن نامه­ی اول را تقبل می­کند، ولی حالا خودش را برای پروژه­ی نوشتن روزانه یک نامه­ی تازه متعهد می­کند – آن هم تنها به­خاطر دلداری دادن به دختر کوچولویی که هیچ نسبتی با او ندارد، کودکی که برحسب اتفاق در یک بعد از ظهر در پارک ملاقاتش کرده است. چگونه آدمی چنین می کند؟ او برای سه هفته این کار را می­کند، نِی تان. سه هفته. یکی از درخشان­ترین نویسنده­گانی که تا به حال زیسته از وقتش مایه می­گذارد - از وقت با ارزش و رو به کاهش­اش – تا نامه­های تخیلی­ای از یک عروسک گم­شده بنویسد. دورا می­گوید او هر جمله را با دقتی طاقت­فرسا با جزئیات می­نوشت، این که نثر، دقیق، بامزه و جذاب باشد. به عبارت دیگر، آن نثر کافکا بود، و او هر روز به مدت سه هفته به پارک می­رفت و نامه­ی دیگری برای دختر می­خواند. عروسک بزرگ می­شود، به مدرسه می­رود و با آدم­های متفاوت آشنا می­شود. عروسک به دختر اطمینان می­دهد که دوستش دارد، ولی به یک سری مشکلات در زنده­گی­اش اشاره می­کند که برگشتنش به خانه را غیرممکن می­کند. کم کم، کافکا دختر را برای لحظه­ای آماده می­کند تا عروسک برای همیشه از زندگی او ناپدید شود. برای یک پایان­بندی قانع­کننده تلاش می­کند، نگران از این که اگر موفق نشود، طلسم جادویی خواهد شکست. بعد از آزمایش چندین امکان، دست آخر تصمیم می­گیرد عروسک را شوهر دهد. مرد جوانی را توصیف می­کند که او عاشقش شده است، مراسم خواستگاری، جشن عروسی در خانه­ا­ی بیرون از شهر، حتا خانه­ای که عروسک و شوهرش در حال حاضر در آن زنده­گی می­کنند. و سپس، در خط آخر، عروسک با دوست قدیمی و دوست­داشتنی­اش وداع می­کند.

«البته در آن موقع دختر دیگر دلتنگِ عروسک نیست. کافکا چیز دیگری در عوض عروسک به او داده است، و تا آن سه هفته به سر رسد، نامه­ها او را از غمگینی و اندوه نجات داده­اند. دختر قصه را دارد، و وقتی آدمی شانس این را دارد که درون یک قصه زنده­گی کند، درون جهانی تخیلی، دردهای این جهان ناپدید می­شوند. از این­رو مادامی که قصه ادامه دارد، واقعیت، دیگر وجود ندارد.»  



تاريخ : 88/04/19 | 14:57 | نویسنده : jamin
داستانی از: راينرماريا ريلكه/ برگردان: علی عبداللهی

در زندگي


آقاي حسابرس عين تيرچراغ گازي كه حباب كم رنگ ِشيشه‌اي به نوكش آويزان باشد، روي ميز خودكار خم شده. اين حباب مردي‌ست بسيار كوشا و جدي و در مقابل چنين شخصي جدي و كوشا بودن كار چندان ساده‌اي نيست. خوشبختانه روي ميزها تا بخواهي پر است از اسباب و لوازم و مي‌توان پشت آن‌ها مثل پشتِ ديواري قايم شد. سرِ طاس آقاي حسابرس آنقدر روي ارقام ريزي و درشت خم شده كه حرف‌هاي كارمند دون پايه از بالاي سر او قيقاج مي‌رود و يكراست به نقشه ديواره «گنجينه پادشاهي» يعني «شبكه خطوط آهنِ اروپا» برخورد مي‌كند.

به ظاهر آخرين دفعه است كه مرد جوان در اداره آفتابي مي‌شود و معلوم است كه يك جو احترام براي اموال مقدس دولتي قائل نيست و خود را براي انجام هر كاري مجاز و مختار مي‌داند. مثلاً بر مي‌دارد و مي‌گويد:

- باور كنيد جناب «كنيمان1» صد شرف دارد كه آدم برود سپور يا هركاره ديگري بشود تا در اين خراب شده بماند و به تدريج خرفت و وامانده شود. از چپ و راست به اين ديوارها نگاه كنيد، درست به اين مي‌ماند كه آدم مثل چوق‌الفي لاي كتاب كهنه‌اي، وسط آن‌ها گير افتاده باشد. چوقي كه «آقاي قبلي» كه روي اين صفحه كتاب خوابش برد، در آنجا جا گذاشته و رفته.

حسابرس زير لب مي‌گويد:

- 850 و 17 !

بعد صفحه بزرگ تفكيك اموال را بر مي‌گرداند كه عينهو بادبان يك كشتي از جلوي چشمش عبور مي‌كند.

كارمند دون پايه در توضيح همين حركت مي‌گويد:

- مي‌خواهيد بفرماييد كه آدم هميشه خدا كارمند دون پايه نمي‌ماند. مثلاً بعدها حسابرس، رئيس دايره و خدا را چه ديدي، حتي بازرس هم مي‌شود. يعني از لاي يك دفتر در مي‌آيد. و لاي دفتر ديگري كه فقط لبه اوراقش طلايي‌ست قرار مي‌گيرد. مثلاً از دفتر «قاتل در صندوق زغال‌ها» در مي‌آيد و وسط «كتابِ نغمه‌ها» جا خوش مي‌كند. اما من به شما عرش مي‌كنم كه آدم آخرالامر همان چوق الفي باقي مي‌ماند كه بود. مگر اينكه موقع ترفيع رتبه‌اش شعار «فراموشم مكن اي جان» را هر چه رساتر علم كند. ولي، متشكرم! اين ارزاني ديگران! من خودم را خيلي ... خيلي زرنگ‌تر از آني مي‌دانم كه دست به اين كارها بزنم. بايد بيرون بروم. بروم جايي ...

حسابرس با قيافه كاملاً بي تفاوت خود مي‌گويد:

- بله، درست مي‌فرماييد!

بعد جمعِ همان ستون را دوباره از آخرش شروع مي‌كند. از قرار معلوم در محاسبه اشتباه كرده.

مرد جوان كه در خيالات خود گم شده در ادامه مي‌گويد:

- آنجا صبح هست. ظهر هست، شب هست. اين‌جا از اين چيزها چه مي‌دانيد شما؟ از ساعت 8 صبح تا 3 عصر اينجاييد و آخر سر ديگر از پارچه زر بافت روز براي‌تان چه مي‌ماند؟ چند متر پارچه ارزان قيمت بنجل كه به هيچ دردي نمي‌خورد. حتي يك جليقه ناقابل هم نمي‌شود از آن دوخت. اما آن‌جا، در آن‌جا تا بخواهي روشنايي و هوا هست، رنگ هست، آزادي هست، بله ... خيلي چيزها هست.

حسابرس بي‌آنكه دست از محاسبه بكشد، با بدگماني مي‌پرسد:

- كجا ؟ كجا را مي‌گوييد؟

مرد جوان با غرور و تبختر مي‌گويد:

- در زندگي!

آقاي كني‌مان در حالي كه دارد ارقام را مي‌شمارد، با عصبانيت مي‌گويد:

- شما هنوز جوان هستيد!

و همانطور به محاسبه ادامه مي‌دهد.

ولي كارمند جزء دنباله خيالات خودش را مي‌گيرد و مي‌رود جلو. او امروز شاعر است، ولي فقط شاعري يك روزه و اتفاقي. احساساتي و سانتي مانتال هم كه هست، اما از نوعي كه ديگر خيلي باب روز نيست. حتي شرم و سادگي شاعران حقيقي و ناب را هم ندارد و از فرط اشتياق به خودش، دارد در تب التهاب مي‌سوزد. درست عينهو شمعي كه نامه عاشقانه پرسوزوگدازي را در شعله آن آتش بزنند. همچنان خيال مي‌بافد و خيال‌هايش را بر زبان هم مي‌راند.

- باغ‌ها در بهار چه سحر و افسوني دارند! باغچه‌هاي حيات خلوت‌هايي كه پنجره كوچك آشيزخانه طبقه طبقه رو به آن‌ها باز مي‌شود. از همه طرف صداي آواز بلند است. از درخت‌ها، از پنجره‌ها، از پله‌ها و كوچه‌ها.

- جناب حسابرس تا به حال شنيده‌ايد كه اين جا كسي بزند زير آواز و بخواند؟ نه، ابداً! من شرط مي‌بندم كه چنين نيست. و تازه به اين ميدان‌ها نگاه كنيد! همه‌شان پر از مجسمه‌هاي سرپا ايستاده و مجلل است. همه‌اش مجسمه آدم‌هاي كله گنده ، تا بتوانند يادمان شخصيت‌هاي مشهور و مردان بزرگ باشند. اما شما محض رضاي خدا، يكبار هم كه شده بخت آن را داشته‌اند كه خود اين اشخاص ابدي را روبروي خودتان ببينيد؟ واضح است بخت آن را نداشته‌ايد؟ براي اين‌كه وقت آن را نداشته‌ايد.

كارمند دون پايه به بالا نگاه مي‌كند. مگس چاق و چله‌اي روي پيشاني پايين افتاده كارمند پير قيقاج مي‌رود و وزوز دارد. كله بي‌حركت و ساكن‌اش خيال مگس را از هر لحاظ راحت كرده. مرد جوان فكر مي‌كند، نكند مَرد مُرده. از اين فكري كه به سرش خطور مي‌كند، عصبي مي‌شود. عاقبت از كوره در مي‌رود و داد مي‌زند:

- محض رضاي خدا، دست كم مگس را از روي پيشاني‌تان دور كنيد! خواهش مي‌كنم ! ممنون مي‌شوم از اين لطف جنابعالي!

جناب حسابرس با دست زرد و خشكيده‌اش بي‌آنكه از محاسبه بي‌امانش دست بكشيد، در هوا حركتي رسم مي‌كند:

- 473/12

مرد جوان با لبخند نماياني دوباره بنا مي‌كند به حرف زدن:

- از آن‌جا كوچه‌هايي هست، آن‌جا ... كوچه‌ها ...

مكث ميكند. همين كفايت مي‌كند كه آدم حتي توي اين كوچه‌ها قدم بزند. هر دقيقه يك خوبروي موبور و زيبا از آنجا رد مي‌شود.

لبخندش آدم را وا مي‌دارد دل به دريا بزند و او را با ضمير «تو» خطاب كند ... تو ...» و پشت هر دريچه دختري ايستاده دارد كوچه را نگاه مي‌كند و در همان حال پاي كوچك و ظريفش را بر زمين مي‌كوبد. بي‌تاب و منتظر است. دل توي دلش نيست ...

در انتظار خوشبختي‌ست، انگار آدم از آنجا رد مي‌شود و با خود فكر مي‌كند: «من ، من خودِ خوشبختي او هستم.» و اين حقيقت محض است. چه معجزه‌اي! به نظرم، جناب كني­مان، فقط يك جو اراده مي‌خواهد. خلاصه كلام اين كه فردا صبح كه از خواب بيدار مي‌شود، خيلي جدي به خودتان بگوييد: «من امپراتور كل اروپا هستم!» بعد خواهيد ديد كه واقعاً هم امپراتور هستيد! بله، شما امپراتور خواهيد شد.

حسابرس پشت باروي ميزش كمي خم مي‌شود و آه كشان مي‌گويد:

- واه، چطوري؟

مرد جوان با قيافه‌اي خوشبخت به كله مرغي مضطرب و پير و چروك خورده حسابرس لبخند مي‌زند و با تأكيد غليظ و آوايي رسا مي‌گويد:

- بله، آن‌جا دقيقاً همانطوري‌ست!

كارمند پير حسابرس دوباره در بحر اوراق بزرگ جلوي‌اش فرو مي‌رود ولي بعد از درنگي كوتاه، نا آرام مي‌پرسد:

- كجا؟

مرد جوان با قيافه‌اي كه انگار علامت سوال بزرگي‌ست مي‌گويد:

- كجا؟ مثل روز روشن است. در زندگي!

حسابرس با خود فكر مي‌كند. اين حرف را فقط تو به من مي‌زني!

او خودش آدم با تجربه‌اي است كه آبله‌اش را در آورده، مخملكش را گرفته و حتي غسل تعميدش را هم به جا آورده. پس حالا بيايد و ... هيأت مافوق‌ها را به خود مي‌گیرد و لبخندي تحويل جوان مي‌دهد. مثل اين كه خردك شعله‌ي در اين حباب خاموش، روشن شده. در قسمتي از سرش جرقه‌اي كوچك، انگار قصد خود نمايي دارد و آخر سر هم لايه ضخيمي از گرد و خاك روي حباب شيشه‌اي ظاهر مي‌شود. اما مرد جوان مقابلش از اين بابت ذره‌اي تشويش به خود راه نمي‌دهد. همين امروزست كه او بايد كليات آثارش را بيرون بدهد و منتشر كند.

در ادامه حرف‌هاي قبلي‌اش مي‌گويد:

- يك روز تابستاني در نظر بياوريد. آيا چنين روزهايي بي‌پايان نيستند؟ تا بخواهد تابستان از اين روزها در دامان خود دارد كه هر كدامشان به تنهايي يك معجزه است.جز اين در آنجا چيزي غير از معجزه ناب در انتظار ما نيست. اگر ما چشم نداريم اين معجزه‌ها را ببينيم، اگر اينجا جا خوش كرده‌ايم به بهانه اينكه مثلاً داريم كارهاي مهمتري به سامان مي‌رسانيم، تقصير كيست؟ هي جمع مي‌زنيم، تقسيم مي‌كنيم و مي‌نويسيم: «حمل و نقل زغال در ماه دسامبر» در حالي كه زندگي جايي در بيرون است. مي‌نويسيم «واگن شماره 8715» در حالي كه خوشبختي جايي در بيرون است.

من خودم كشاورز يا اگر لازم شد دهاتي ساده‌اي خواهد شد. چون بايد به هر حال آدم پيشه‌اي داشته باشد كه هم خدا خوشش بيايد هم خلق خدا. خيال مي‌كنيد مي‌شود خدا ما را در ته اين حياط پشتي تاريك ببيند و ده روزي هم كشده شده اوقاتش از اين بابت تلخ نشود؟ از اين‌ها گذشته، فراموش نكنيد كه همه چيز در بيرون در رقص و نوسان است، مي‌جنبد و پايكوبي مي‌كند. كسي پايش خواب نمي‌رود و قلبش در سينه تنگش خفه نمي‌شود. ظاهراً ما زندگي ثابتي داريم. در حالي كه اصلاً اينطور نيست. روي اين زندگي نبايد چنين اسمي گذاشت. اين زندگي ما نوعي خودكشي يا دست كم مرگ تدريجي است، در حال سكون. اما من اصلاً نمي‌خواهم بميرم. هنوز بدم نمي‌آيد چند نخ سيگار با آدم‌هاي مهم و فرهيخته در محافل بزرگان دود كنم. آنجا (مثل اين جا نيست) هر كاري در آن جايز است، حتي سيگار دود كردن ...

حسابرس در حال گوش دادن به اين خطابه غرا، نرم نرمك سرش را پايين مي‌اندازد و آن را مثل كاغذ صاف كني بي‌معني با فك جلو آمده‌اش روي پرونده‌اي پر از اسنادي مي‌گذارد كه روي آن عبارت پرونده‌هاي حرف «ب» نوشته شده. بعد هم با تعجب تكاني به خود مي‌دهد و مي‌گويد:

- در زندگي ؟!

مرد جوان با گونه‌هاي سرخ و قيافه‌اي جدي و حق به جانب مي‌گويد:

- بله، در زندگي !

در اين هيچ ترديدي نيست كه ما پيش از آن‌كه در زندگي راهمان را بيابيم، مدتي دراز پشت دروازه آن به اين سو و آن سو دست مي‌سائيم. به علاوه، همين زندگي هم جز خط هيچ نيست. هم قله است و هم پرتگاه هم جزيره است و هم موج. در يك كلمه، همه چيز است، همه چيز. حس مي‌كنيد اين «همه چيز» يعني چه؟

به حتم خواهيد گفت شب پيش از نوئل، عيدي‌ها و چيزهاي ديگري از اين قبيل ... آه، دست‌هاي ما اصلاً براي گرفتن اين همه هديه كافي نيست. و چشم‌هاي ما كافي نيست براي ديدن و تحسين كردنشان ما از زيادي دارايي، فقير و تهي دستيم.

حسابرس اين بار بي‌ترديد و استفهامي در حرف‌هايش، با صدايي بر آمده از شور و شوق مرد جوان، مي‌گويد:

- در زندگي !

ولي هنوز بگويي نگويي اندكي تعجب در لحن صدايش هست و عينهو كسي كه زبان تازه‌اي ياد مي‌گيرد، زير لب با خودش تكرار مي‌كند:

- در زندگي.

و مرد جوان هم بلافاصله تكرار مي‌كند.

- در زندگي!

اين تأكيد دو سويه به اين عبارت نيروي سوگند يا نيايشي مي‌بخشد. شكوه ناگهاني محيط پيرامون، يك‌راست مرد جوان را به دل جنگل خاموشي پرت مي‌كند. آنجا مادرش را در لباس يكشنبه‌هايش مي‌بيند كه دارد با كلاه و سربنده صورتي رنگ و چشم‌هاي اشك آلود، لبخند زنان از كليسا بيرون مي‌آيد...

حالا با آن‌كه سبيل بور و انبوهي بالاي لبش دارد، سادگي كودكانه‌اي در قيافه او پيداست. حسابرس به خود اطمينان مي‌دهد و مي‌گويد: «نه، اين يكي ديگر دروغ و دغل سر هم نمي‌كند.» بعد در انتظار بقيه ماجرا مي‌ماند. ولي مرد جوان ديگر خاموش شده. آهسته به سرجاي خودش مي‌رود، دفتر را مي‌بندد و مدتي به كاغذ خشك كن زير دستس بزرگ و سياه رنگ نگاه مي‌كند. سه لكه اي كه مدت‌هاست روي آن‌جا خوش كرده، نظرش را به خود جلب مي‌كند. ناگهان سرش را به طرف پنجره بر مي‌گرداند. جلوي آن هيچ نيست جز ديوار سياهي كه پنجره درست رو به آن باز مي‌شود و پرتو خورشيد در بالاي آن بازي گوشانه پرپر مي‌زند.

آقاي كني‌مان با خودش فكر مي‌كند: كه اين‌طور! پس زندگي اصلاً اين نيست كه ما داريم!

در طول ديوار خاكستري روشن از وسط حياط سه تا ماه نارنجي پديدار مي‌شود. چه سياره‌هاي عجيبي! مثل لكه مركب سياه روي هوله‌اي كثيف مرتباً محود مي‌شوند و دوباره در همان جاي قبلي‌شان به رنگ نارنجي ديده مي‌شوند. حسابرس كه مضطرب به نظر مي‌رسد ناگهان مي‌گويد:

- سه تا ماه نارنجي! اين ديگر چه جور دنيايي است؟

- دنيايي غمباز، جناب حسابرس!

حسابرس چند لحظه بعد از جايش بر مي‌خيزد و با داد و فرياد پيشخدمت اداره را صدا مي‌زند. داد و فريادهايش آنقدر بلند و پر جرس است كه مرد جوان هول برش مي‌دارد. هر چه در توان دارد در صدايش جمع مي‌كند و مي‌گويد:

- آهاي، كنی ِ ژك!

مرد جوان فكر مي‌كند حتماً يك كار فروي با او دارد.

- كنی ِ ژك !

 بيا و اين كاغذ خشك كن مرا عوض كن!



1 - Kniemann





تاريخ : 88/04/19 | 14:56 | نویسنده : jamin
داستانی از: لوئیزا والنزوئلا/ برگردان: سودابه اشرفی

ماسک و کلمه



آنها در اين شهریِ خواب‌آلود از يک‌ديگر جدا خواهند شد. مرد کشور را به قصد ديدار خانواده‌اش ترک می‌کند. زن نيز به تنهايی با اتوبوس به پايتخت خواهد رفت. اما قبل از اينکه اين شهر را ترک کند دوست دارد موزه‌ی مشهور تاريخ طبيعی را ببيند. مرد او را تا آن‌سوی پارک همراهی می‌کند. روی پله‌های جلو موزه با بوسه‌ای طولانی خدانگه‌دار می‌گويند. اين آخرين وداع آنها خواهد بود. زن، شايد، منتظر شنيدن واژه‌ی بخصوصی از دهان مرد است؛ واژه‌ای که او ادا نمی‌کند. جدايی برای هردو سخت است. با وجود این، مرد به راه می‌افتد؛ در حالی که زن کمی شرم‌زده است و سعی دارد به دربانان موزه  لبخند بزند.


درون موزه همه چيز کهنه و فرسوده است. گرد و خاک هفته ای غیر زمین شناسانه، روی اسکلت‌های عهد چهارم زمین شناسی را پوشانده‌است. او در گالری طويلی به گردش می‌پردازد. گالری‌های بيضی‌شکل متحدالمرکز به طور آزاردهنده‌ای در مراکز يکديگر تکرار می‌شوند. قفسه‌های شيشه‌ای بی‌پايان، پر از پرنده‌های خشک شده‌اند. پرنده‌هايی که کمی از درخشندگیِ پرهای آنان باقی مانده است. زن هيچ احساسی ندارد؛ جز اندوه برای حرفی که زده نشد.


او خود را رها می‌کند. سيال می‌شود. پلکان‌ها را بالا و پايين می‌رود. و ناگهان کشف می‌کند. گویی چمنزاری در کویر، پشت يکی از پلکان‌هایِ بسيار، فروشگاهی کوچک با پيرمرد فروشنده‌ای که ميان اجناس کهنه و فرسوده چرت می‌زند. ماسکی سنگی در میان فرسودگی اجناس توجه اش را جلب می کند. ماسک، زن را به سوی خود می‌کشد اما او نمی‌ماند. او به دنبال چيزی اصيل است. آن دورتر در گالری‌های منحنی، اصل ماسک را درست جلو چشم خود کشف می‌کند. اين ماسک مرگ است. با خط‌های اصيل و زيبای سنگی.


 آفتابی که از پنجره به درون می‌تابد به قفسه‌ی شيشه‌ ای گرد و خاک گرفته ی پشت سرش می خورد و آينه‌ای برایش می‌سازد. او کاملاً تنهاست. در طول سير و سياحت خود در گالری‌ها حتا به يک نفر هم برنخورده است. کمی به طرف قفسه ی شیشه ای جلو می رود. در جست‌وجوی موقعیتی ست که بتواند خطوط صورت خود را کاملاً با خطوط ماسک مطابقت دهد. مدتی طولانی به همان شکل می‌ايستد. گويی ماسک روی صورتش است. و به کلمه‌ای فکر می‌کند که گفته نشد و برای اولين بار تشخیص می دهد که او نيز شانس گفتن چيزی و نشان دادن احساسش را داشت. عشق، شايد، يا نياز. دير است. تصميم می‌گيرد به زمان حال برگردد. به طرف فروشگاه موزه می‌رود تا ماسک بدلی را بخرد. هرچه باشد ماسک هيچ حالتی از درد ندارد؛ فقط متانت و ملايمتی جاودانه را نشان می‌دهد. از همان راهی که به سوی گالری منحنی آمده بر می گردد. از پله‌ها پايين می‌رود و از زير نهنگ آبی رنگ می‌گذرد و از اطراف دايناسورها، اما فروشگاه را پيدا نمی‌کند. نزديک در ورودی تصميم می‌گيرد سراغ آن را از دربان بگيرد.


در همان‌حال مرد برای بيستمين بار از نگفتن چيزی که می توانست گفته باشد پشيمان می‌شود و قصد می‌کند که به موزه بازگردد. حتا اگر فقط  برای آخرين‌بار، در آغوش کشیدن او باشد. نشانی‌های زن را می‌دهد و سراغ او را از دربان‌های جلو در می‌گيرد. دربان می‌گويد، همان زنی که می‌بوسيدی؟ و ادامه می دهد که همين چند لحظه پيش او دنبال فروشگاه موزه می‌گشت. مرد نشانی فروشگاه را می‌گيرد و به آنجا می‌رود. اما زن را پیدا نمی کند. تنها پيرمرد فروشنده‌ای را می‌بيند که گويی از ازل در خواب بوده است و صورت سنگی غريبی که سوراخ‌هايی به مثابه چشم و دهان دارد. هيچ‌يک از آنها توجه او را برنمی‌انگيزد. زن تنها کسی است که مرد به دنبالش می‌گردد و او حالا ممکن است که گم شده باشد.


مرد خود را به سوی گالری‌های بزرگ می‌کشد. از زير نهنگ آبی رنگ می‌گذرد و از ورای اسکلت‌های دايناسورها، و با خود می‌گويد: همه مدل‌های مصنوعی هستند. مرد انعکاس تصويرها را در قفسه‌های شيشه‌ای نمی بيند؛ او فقط دنبال زن می‌گردد. از پله‌ها بالا و پايين می رود و گاهی وسوسه می‌شود که نام او را با صدای بلند و با آخرين قدرت از بالای پله‌ها صدا کند. اين موزه به هرحال متروک به نظر می‌رسد. او در گالری‌های متروک که دائم تکرار می شوند زن را صدا می‌کند و نمی‌يابد. يعنی او موزه را ترک کرده است؟ دوباره خود را دم در و جلو مامورين می‌يابد. مامورين به او اطمينان می‌دهند که زن هنوز بيرون نرفته است. اين تنها راه خروج از موزه است و او هرگز از اين در خارج نشده است. کمی دورتر تاکسی با بوق او را صدا می زند. مرد نمی‌خواهد بدون یک بار دیگر دیدن او، برود، بدون این که به او بگوید، شاید، شاید. اما هواپيما برای او صبر نخواهد کرد. هيچ اثری از زن نيست؛ نه در توالت زنانه و نه در توالت مردانه. او می‌خواهد زن را در آغوش بگيرد. زن نيست. مرد، رنگ غمگین، دنبال در خروجی می گردد، از پله‌ها پايين می‌رود، به طرف تاکسی، به طرف فرودگاه به طرف جهان.


داخل موزه‌ی تاريخ طبيعی، گویی که ماسک، درون جعبه‌ی شيشه‌ای به بدل خود در فروشگاه موزه لبخند می‌زند. و پيرمرد فروشنده هم چنان به خوابش ادامه می دهد.

 

luisa valenzuela




تاريخ : 88/04/19 | 14:56 | نویسنده : jamin
نوشته: برنهارد شلينک/ برگردان: س. محمود حسيني زاد

داستان: آن زنِ در جايگاه بنزين


1

مرد دیگر نمی‌دانست که آیا این خواب را واقعأ یکبار دیده، یا از همان اول فقط فکر و خیال بوده است. خواب آن قدر همراهیش کرده بود که دیگر نمی‌دانست کدام تصویر، کدام رویا و کدام فیلم باعث‌اش شده بود. آن وقت‌ها وقتی کلاس درسی خسته کننده بود یا روزی تعطیل را با پدر مادرش می‌گذراند، خودش را می‌سپرد دست این خواب و خیال، بعد‌ها در جلسه‌های اداری یا حین سفرهایش در قطار، وقتی که خسته بود، پرونده‌هایش را کناری گذاشته بود، سر به عقب تکیه داده و چشم‌ها را بسته بود.

چند باری خوابش را تعریف کرده بود، برای این و آن دوست و برای زنی که سال‌ها بعد از آشنائیشان و عشق بازی‌هایشان، در شهری بیگانه دیده بودش و روزی را باهم با حرف و پرسه زدن سر کرده بودند. نه این که خواسته باشد خوابش را از کسی مخفی کند. مناسبتی نمی‌دید که خواب را به دفعات تعریف کند. علاوه بر این نمی‌دانست که چرا این خواب همراهیش می‌کرد؛ می‌دانست که کمی از خواب را بر ملا کرده بود، و این تصور که کس دیگری بتواند این خواب را ببیند، خوش آیندش نبود.

 

2

در خواب دارد با اتومبیلی در دشتی گسترده و خشک می‌رود. جاده صاف است و مستقیم و گاهی در سراشیبی‌ی یا پشت تپه‌ای ناپدید می‌شود، اما مرد به هرحال جاده را می‌بیند که به سمت کوه‌های در افق می‌رود. خورشید در سمت الرأس ایستاده و فراز آسفالت هوا پرپر می‌زند.

مدتی است که اتومبیلی از مقابلش نیامده و او هم از کسی سبقت نگرفته است. آبادی بعدی بر اساس نقشه و تابلوها شصت مایل بعد است، جائی درکوه‌ها یا پشت آنها، چپ و راست هم تا جائی که مرد می‌بییند، ساختمانی نیست. اما کمی بعد سمت چپ جاده یک جایگاه بنزین است. محوطه‌ای وسیع و شنی، دو تلمبه بنزین در وسط، پشت این‌ها ساختمانی چوبی دو طبقه با تراسی مسقف. مرد ترمز می‌کند، می‌پیچد به جایگاه و کنار تلمبه‌ای می‌ایستد. ابر شنی که پشت اتومبیلش به هوا برخاسته، فرو می‌نشیند.

مرد منتظر می‌شود. همان لحظه که می‌خواهد پیاده شود و در بزند، در باز می‌شود و زنی بیرون می‌آید. اولین بار که این خواب به سراغش می‌آید، زن  دختری است جوان و طی سال‌ها می‌شود زنی جوان، تا این که بین سی و چهل سال می‌ماند و پیرتر نمی‌شود. زن همان زن جوان می‌ماند، اما مرد چهل و پنجاه را رد می‌کند. زن بیشتر شلوار جین تنش است و پیرهنی چهار خانه، گاهی پیرهنی گشاد و بلند تا مچ پا، آن هم از پارچه جین ِآبی رنگ و رو رفته یا پارچه آبی رنگ پریدهِ گلدار. زن قد متوسطی دارد، هیکلی پر، اما نه چاق، صورت و بازو‌هایش پراز کک و مک، موی بلوند تیره، چشم‌ها خاکستری روشن و لب‌ها درشت. زن با گام‌های مصممی می‌آید و با حرکاتی مصمم با دست چپ لوله بنزین را بر می‌دارد و با دست راست اهرم بنزین را می‌چرخاند و باک اتومبیل مرد را پر می‌کند.

بعد خواب جهشی پیدا می‌کند. چطور مرد به زن سلام می‌کند، چطور به هم نگاه می‌کنند، چه به هم می‌گویند، آیا زن از مرد می‌خواهد قهوه‌ای یا آبجوئی با هم بنوشند، یا مرد می‌پرسد که می‌تواند بماند، چطور می‌شود که زن با مرد به اتاق خواب طبقه بالا می‌رود – مرد هیچوقت این‌ها را پیش خودش مجسم نکرده است. او زن را وخودش را می‌بیند در تخت خوابی به هم ریخته، بعد از این که با هم خوابیده‌اند، دیوارها را می‌بیند،کف اتاق را،کمد و میزتوالت را،تمامش به رنگ آبی کمرنگ،تخت خواب آهنی را می‌بیند و راه راه‌های روشنی را که آفتاب از لابلای کرکره‌های چوبی آبی کمرنگ به دیوارها،کف،کمد، قفسه‌ها، ملافه‌ها و به بدن آن زن و خودش می‌اندازد. اینها همه یک تصویر است، صحنه‌ای نیست با داستان و جمله پردازی، فقط رنگ، نور، سایه، سفیدی ملافه‌ها و ترکیب بدن‌هایشان. تازه شب که می‌شود، آن خواب دوباره جریان پیدا می‌کند.

مرد اتومبیلش را کنار ساختمان و کنار وانت زن پارک کرده است. پشت ساختمان هم تراسی مسقف است، چند باغچه گوجه فرنگی و هندوانه، وگلخانه‌ای که زن برای محافظت در برابر شن ساخته است و در آن گونه‌های مختلف توت را پرورش می‌دهد. پشت این گلخانه بیابان است وجا به جا بوته‌هایی و بستر خشک نهری که با آبی که  زمستان‌ها در آن جاری می‌شود، طی سال‌ها و قرن‌ها سه – چهار متری زمینِ سنگی را بلعیده است. وقتی زن مرد را می‌برد تا پمپ چاه عمیقی را نشانش بدهد، بستر نهر را هم نشانش می‌دهد. حالا مرد روی تراس نشسته است و به تیره‌تر شدن آسمان نگاه می‌کند. سروصدای کارکردن زن در آشپزخانه را  می‌شنود. اگراتومبیلی بیاید، مرد از جا بلند می‌شود، از اتاق ها رد می‌شود و سرویس می‌دهد. اگر هم زن چراغ روشن کند و نور چراغ از لای در بیفتد روی کف تراس، مرد بر می‌خیزد و در راهروی خانه چراغی را روشن می‌کند که بین دو پمپ بنزین است و محوطه را روشن می‌کند. مرد از خودش می‌پرسد که یعنی لامپ تمامِ شب روشن است و نورش به اتاق خواب می‌افتد، امشب وشب‌های بعد وتمام شب‌هایی که در راه‌اند.

 

3

بیشتر وقت‌ها خواب‌هایی که همراهی‌مان می‌کنند در تضاد با زندگی‌ی هستند که می‌کنیم. مسافرخواب می‌بیند که به خانه بر می گردد، و خانه‌نشین خوابِ رفتن می‌بیند وخوابِ سرزمین‌های دور و کارهای بزرگ.

خواب بینِ این خواب، زندگی آرامی داشت. نه خسته کننده، نه پیش پا افتاده- انگلیسی حرف می‌زد و فرانسه، در داخل و خارج موقعیت شغلی خوبی پیدا کرده بود، با وجود مخالفت‌ها به عقایدش پایبند بود، بحران‌ها و در گیری‌ها را پشت سر می‌گذاشت و نزدیک شصت سالگی سرزنده بود، موفق و با تجربه. همیشه کمی مضطرب بود، چه سرِکار، چه درخانه و چه در تعطیلات. نه این که کارها را عجول و شتابزده انجام بدهد. اما پشت آرامشی که در شنیدن، پاسخ دادن و کار کردن نشان می‌داد، اضطرابی نهفته بود ناشی از تمرکز به وظیفه‌اش و ناشی از  بی‌طاقتی‌اش، چون هیچوقت انجام کار در واقعِ امر با انجام کار در تصورات هماهنگی نداشت. گاه این اضطراب به نظرش عذاب بود و گاه نیرو، نیرویی بال و پر دهنده.

جذّابیت خاصی داشت. وقتی به کسی یا چیزی مشغول بود، به طرز دلنشینی گیج می‌شد و دست و پا چلفتی، و چون می‌دانست که رفتار گیج و ناشیانه‌اش در خور آن فرد و چیز نیست، لبخندی از سر عذر خواهی می‌زد. خیلی به صورتش  می‌آمد؛ به دور لب‌هایش حالتی دلخور می‌داد و به دورچشم‌ها حالتی غمگین، و چون در تلاشش برای عذر خواهی نه وعده‌ی بهبود، بلکه قبولِ عدم لیاقت بود، لبخندی بود  از سر شرم و پر از استهزاء خودش. زنش مدام از خودش می‌پرسید این گیرایی مرد چقدر طبیعی است، آیا مرد با رفتارگیج و دست پا چلفتی‌اش لوندی می‌کرد، آیا لبخندش را به قصد می‌زد، آیا می‌دانست که آن حالتِ دلخور و غمگین در طرفِ مقابل میل به دلجوئی را بیدار می‌کرد. زن نمی‌توانست بفهمد. واقعیت این بود که جذّابیتش، بدون این که خودش متوجه شود، همدلی پزشک‌ها، پلیس‌ها، منشی‌ها و فروشنده‌ها، بچه‌ها و سگ‌ها را بدست می‌آورد.

روی زن جذابیت مرد دیگر تاثیری نداشت. زن اول فکر می‌کرد که جذابیت مرد دیگر نخ نما شده است- مثل خیلی چیزهای دیگر دوروبرمان که بتدریج نخ نما می‌شوند. اما یک روز متوجه شد که آن جذابیت به ستوه‌اش آورده. به ستوه. با شوهرش تعطیلات را رفته بود رم، با او در میدان ناوونا نشسته بود و مرد داشت با همان حالت دلنشین و حواس پرت که گاهی دست به سرِ زن می‌کشید، سر سگی ولگرد و گرسنه را نوازش می‌کرد، و همان لبخند دلنشین و شرمگین را به لب داشت که وقتی همان حرکت را با زن هم می‌کرد، به لب داشت. جذابیتش فقط نوعی خودگریزی بود و خود فراموشی. مناسکی بود که شوهرش وقتی احساس می‌کرد مزاحمش شده اند،  بر پا می‌کرد.

اگر این ایراد را به مرد می‌گفت، مرد درک نمی‌کرد. زندگی زناشوئیشان پراز مراسم بود، و همین هم دلیل موفقیتش بود. مگر تمام ازدواج‌های موفق مدیون مراسم نیستند؟

زن پزشک بود و همیشه مشغول به کار، حتی وقتی سه بچه‌شان کوچک بودند؛ وقتی بچه‌ها بزرگتر شدند، زن وارد حوزه تحقیقات شد و در دانشگاه تدریس می‌کرد. هرگز کارِ زن یا کارِ مرد مانعی بین آن دو نبود؛ روزهایشان را طوری تقسیم کرده بودند که با وجود کمبود شدید وقت، باز وقت‌های خاص خودشان را داشتند، وقت‌هائی که برای بچه‌هایشان و برای همدیگر نگه داشته بودند. در تعطیلات هم هر سال دو هفته‌ای وجود داشت که بچه‌ها را می‌سپردند به پرستاری که معمولأ هم از بچه ها نگه داری می‌کرد و با هم مسافرت می‌کردند. لازمه تمام این‌ها استفاده اصولی و آئینی از زمان بود و دیگر جائی برای خود انگیختگی باقی نمی‌گذاشت – آنها متوجه این موضوع بودند، اما متوجه هم بودند که در مقایسه با خودشان، دوستان و آشنایان با خودانگیختگی‌شان وقت کمتری پیدا می‌کردند تا با هم باشند. نه، آنها برای خودشان زندگی را با مناسک و مراسمش خیلی عاقلانه‌تر و راضی کننده‌تر ترتیب داده بودند.

فقط مناسک با هم خوابیدن از بین رفته بود. مرد نمی‌دانست چه وقت و چرا.  آن روز صبح را یادش می‌آمد که بیدار شده بود و کنارش در رختخواب صورت پف کرده زنش را دیده بود، بوی تند عرقش را استشمام کرده بود و نفس‌های سوت مانندش را شنیده و از همه این‌ها بدش آمده بود. وحشتی که کرده بود را هم یادش می‌آمد. چرا یک دفعه بدش آمده بود، در صورتی که قبلأ به نظرش آن صورت پف کرده دلچسب می‌آمد و آن بوی تند، اغوا کننده و آن سوت نفس‌ها،بامزه.گاه‌گداری با آهنگ این سوت نفس‌ها، خودش هم سوت می‌زد و زن را بیدار می‌کرد. نه در آن صبح، اما زمانی رسیدکه دوره با هم خوابیدن تمام شد. زمانی رسید که هیچ کدامشان دیگر قدم اول را برنداشت، گرچه هر کدامشان آن میل را داشت که با قدم اولِ دیگری  همراهی کند. میلی اندک که برای قدم دوم کافی بود، اما نه برای قدم اول.

اما هیچ یک از آن دو هم اتاق خواب مشترک را ترک نکرد. زن می‌توانست در اتاق کارشان بخوابد و مرد در یکی از اتاق‌های خالی افتاده بچه‌ها. اما هیچ کدامشان حاضر نبود این مناسکِ مشترکِ لباس در آوردن، خواب رفتن، بیدار شدن و برخاستن را ترک کند. حتی زن،که خشک‌تر، هوشیار‌تر، سریع العمل‌تر از مرد بود و درعین حال حجب خاصی داشت. زن هم نمی‌خواست باقی مانده مناسک و مراسم را از دست بدهد. نمی‌خواست زندگی مشترکشان را از دست بدهد.

با وجود این یک روز تمام شد. روزی داشتند مقدمات جشن بیست و پنجمین سال ازدواجشان را فراهم می‌کردند، لیست مهمان‌ها، محل اقامتشان، خوردن غذا در رستوران، گردشی با کشتی. به هم نگاهی انداختند و فهمیدند، یک جای کارشان نقص داشت. چیزی نداشتند که جشن‌اش را بگیرند. پانزدهمین سال ازدواجشان را شاید می‌توانستند جشن بگیرند، شاید هم بیستمین را. اما از آن زمان به بعد یک جائی عشق‌اشان از بین رفته بود، پریده بود و اگر هم ادامه کارشان دروغ نبود، جشن گرفتن دیگر دروغ بود.

زن گفت و مرد بلافاصله موافقت کرد. قرار شد از گرفتن جشن منصرف شوند. بعد از این که تصمیم‌اشان را گرفتند، آنقدرسبک‌تر شدند که شامپانی خوردند و با هم حرف زدند، آنچنان که مدت‌ها بود نزده بودند.

 

4

می‌توان دو بار عاشق یک نفر شد؟ مگر نه این که برای دومین بار دیگر شناخت کافی از او داریم؟ لازمه عاشق شدن این نیست که او را نشناسی،که اوهنوز لکه‌های سفیدی داشته باشد که تو خواسته‌هایت را رویشان فرا بیفکنی؟ نکند فرا فکنی در وقت نیاز آنچنان قدرتی دارد،که تصویرهای دلخواه را نه فقط روی لکه‌های سفید او، بلکه روی تمام نقشه رنگارنگ و تکمیل شده‌اش هم می‌اندازد؟ یا نکند عشقِ بدون فرافکنی هم وجود دارد؟

مرد سئوال‌ها را از خودش می‌پرسید و سئوال‌ها بیشتر سرگرمش می‌کردند تا گیج. آنچه که هفته‌های بعد اتفاق افتاد، شاید فرافکنی یا تجربه بود- اما دلچسب بود و مرد لذت می‌برد.از گپ زدن با زنش لذت می‌برد،ازقرارهائی که برای رفتن به سینما یا کنسرت با هم می‌گذاشتند،از قدم زدن‌های شبانه که باز انجام می‌دادند. بهار بود. گاهی مرد می‌رفت به انستیتو دنبال زن،درست جلوی درمنتظر زن نمی‌ایستاد، بلکه پنجاه متر آنطرف‌تر نبش خیابان، چون دوست داشت ببیند که زن به طرفش می‌آید. زن باگام‌های بلند می‌آمد، عجله داشت، چون نگاه مستقیم مرد ناراحتش می‌کرد، موهایش را با دست چپ وبا خجالت می‌زد پشت گوش و با لبخندی شرم آلود گوشه‌های لب را پائین می‌کشید. مرد شرمِ همان دختر جوانی را می‌دید،که زمانی عاشق‌اش شده بود. طرز رفتار و راه رفتن زن هم تغییری نکرده بود، و مثل آنوقت‌ها با هر قدم برجستگی‌های سینه‌اش زیر پولوور بالاوپائین می‌رفت. مرد ازخودش می‌پرسیدکه چرا این‌ها را در طول این سال‌ها ندیده بود. چه چیزی را از خودش دریغ کرده بود! و چه خوب که باز چشم‌هایش باز شده بود. زن هم هنوز زیبا مانده بود. هنوز هم زنش بود.

هنوز هم با هم نمی‌خوابیدند. اوائل که بدن‌هایشان با هم بیگانه بود. بعد هم که دوباره به هم عادت کردند، به نوازش‌ها و تماس‌های ملاطفت آمیز بسنده کردند، وقت بیدار شدن، حین قدم زدن‌هایشان، وقت غذا خوردن روبروی هم، یا وقتی در سینما کنار هم نشسته بودند. مرد ابتدا فکر می‌کرد که باز هم زمان با هم خوابیدن می‌رسد و لذت‌بخش هم خواهد بود. بعد از خودش می‌پرسیدکه آیا واقعأ زمانش می‌رسد و آیا واقعأ لذت بخش خواهد بود و آیا او و زن واقعأ طالبش هستند. یا این که او دیگر نمی‌توانست؟  در آن سال‌هائی که زناشوئیشان به آخر رسیده بود، دو شب را با زن‌هائی گذرانده بود، شبی با مترجمی و شبی دیگر با همکاری، هر دو شب بعد از الکل زیاد و با صبحی پر از بیگانگی و شرم، لحظه‌هائی هم با خود ارضائی بی‌کمترین شادی، اکثرأ حین مسافرت‌ها در هتل‌ها. آیا ارتباط طبیعی عشق،تمنا و همبستری از یادش رفته بود؟ ناتوانی پیدا کرده بود؟ وقتی می‌خواست توانائیش را با خود ارضائی ثابت کند، موفق نمی‌شد.

شاید او و زنش باید به خودشان وقت می‌دادند؟ مرد به خودش گفت که دلیلی برای عجله ندارند و ممکن است یک سال، یا یک ماه، یا یک هفته یا یک روز دیگر با هم بخوابند. اما احساسش چیز دیگری بود. می‌خواست قضیه با هم خوابیدن را فیصله بدهد و در این مورد هم کم تحمل بود، چون فیصله دادن در عمل و فیصله دادن در تصور با هم همخوانی نداشت. اصلأ با بالاتر رفتن سنش تحملش کم‌تر می‌شد. کار‌های فیصله نیافته پیش رو بی‌قرارش می‌کرد، حتی وقتی می‌دانست که  فیصله دادن کارها دشوار نیست. در تمام امورِ پیش رو چیزی فیصله نیافته و بی‌قرار کننده وجود داشت، در هفته آینده و در تابستان آینده، در خرید یک اتومبیل و در دیدار بچه‌ها در تعطیلات عید پاک. حتی در سفر به امریکا.

سفر به امریکا، فکرِ زنش بود. یک ماهِ عسل دوم – یعنی آنچه را که داشتند تجربه می‌کردند، ازدواج دوم نبود؟ جوان‌تر که بودند اغلب اوقات این رویا را درسر داشتند که با قطار از این سر تا آن سر کانادا را بروند، از کِبِک تا ونکوور و بعد به طرف سیاتل، بعد با اتومبیل از مسیر ساحل به طرف جنوب تا لس آنجلس و سن دیه گو. آن وقت‌ها سفری بود پر هزینه، بعد بعنوان تعطیلاتِ بدون بچه‌ها  سفری طولانی، و برای بچه‌ها هم به خاطر آن همه سفر با قطار و اتومبیل، خسته کننده. اما حالا تعطیلات مختص خودشان بود، می‌توانستند چهار هفته بروند یا پنج و شش هفته و می توانستند هزینه هر نوع واگن خواب و اتومبیل را بدهند- وقتش نرسیده بود که به رویای قدیمشان واقعیت ببخشند؟

 

5

در ماه مه سفر کردند. در کِبِک هوا بهاری بود؛ اغلب و کوتاه مدت باران می‌آمد، بین دو باران ابرها از هم جدا می شدند و بام‌های خیس در آفتاب می‌درخشیدند. در دشت اونتاریو قطار از میان مزرعه های سبزی می‌گذشت که انتهایشان جائی بود که آسمان و زمین هم دیگر را لمس می‌کردند، دنیائی سبز و آبی. در کوهستان راکی قطار در طوفان برف متوقف شد و یک شبِ تمام طول کشید تا برف روب‌ها آمدند.

در آن شب با هم خوابیدند. حرکت گهواره‌ای قطار بدن‌هایشان را آماده کرده بود، مثل کاری که یک روز گرم یا یک حمام داغ می‌کند. در طولِ مدت توقف قطار در فضای باز، بخاری‌ها ضعیف عمل می‌کردند و طوفان دوروبر واگن زوزه می‌کشید، سرما از کف و از پنجره تو می زد. آن دو با هم خزیدند توی یک تخت، خندیدند، لرزیدند، هم را بغل کردند و در بغل هم ماندند تا پیله‌ی گرمی احاطه‌شان کرد. هوس ناگهان به سراغ مرد آمد و مرد از ترس این که دوباره نرود، با شتاب عمل کرد و وقتی تمام شد، خوشحال شد. مرد در دلِ شب زن را بیدار کرد و با هم خوابیدن مانند تنفس آرامی بود. مرد صبح روز بعد با صدای سوت لوکوموتیو که داشت به برف روب‌ها خوش آمد می‌گفت، بیدار شد. از میان پنجره به برف و آسمان نگاه کرد، دنیائی آبی و سفید. مرد احساس خوشی داشت.

چند روزی در سیاتل ماندند. ساختمانِ روی تپه "کوئین آن"، که در آن اتاقی با صبحانه گرفته بودند، روی دامنه تپه‌ای بود با چشم انداز گسترده‌ای به شهر و دریا. بین ساختمان‌های بلند بزرگراهی چهار بانده را می‌دیدند که روی آن زنجیره اتومبیل‌ها بندرت قطع می‌شد، روزها رنگارنگ و شب‌ها ردیف چراغ‌ها و چراغ‌های عقب. مرد فکر می‌کرد مثل رودخانه‌ای است که یک سمتش به طرف بالا و یک سمتش به طرف پائین جریان دارد. گاهی صدای آژیر اتومبیل پلیسی یا آمبولانسی که می‌خواست اتومبیل‌های دیگر را کنار براند تا اتاقشان بالا می‌آمد،و در شبِ اول که مرد خوابش نمی‌برد، مدام بلند می‌شد و می‌رفت کنار پنجره تا اتومبیلی را نگاه کند که داشت با آن نور قرمز و آبی چشمک زن روی سقفش راه باز می‌کرد.گاهی هم سوت کشتی‌ی را می‌شنیدندکه ورود یا خروجش به لنگرگاه را اعلام می‌کرد.کشتی‌های باربر بودند،پر از بارهای رنگارنگ، دور و برشان قایق‌های بادبانی بزرگ وکوچک با بادبان‌های رنگی و ورم کرده. مدام باد تندی می‌وزید.

وقتی که دیگر نتوانست بخوابد، زنش را که خوابیده بود برانداز کرد. سن و سالش را دید، چین و چروکش را، پوست افتاده زیر چانه را،گوش‌ها و چشم‌ها را. دیگر آن صورت پف کرده، بوی تندِعرق و نفس‌های سوت مانند منزجرش نکردند. صبح روزگذشته در قطار زن را با سوت بیدار کرده بود، مثل آنوقت‌ها، با میل و رغبت صورت زن را  بین دست‌هایش گرفته بود و صورت را در دست‌هایش حس کرده بود و- با هم که خوابیده بودند- با سرخوشی بوی عشق و عرقِ زیر روانداز را استشمام کرده بود. سر خوش از این که می‌توانست زن را دوباره طبق مناسکشان بیدار کند، که هنوز به مراسم و مناسک عشقشان تسلط داشت، که زن هم این‌ها یادش نرفته بود! که در دنیایشان باز آرامشی بر قرار بود!

مرد درک کرده بود که عشقشان دنیائی خلق کرده بود فراتر از احساسی که برای هم داشتند. آن زمان هم که احساس متقابلشان را از دست داده بودند، دنیایشان پا بر جا بود. شاید رنگ‌هایش پریده و سیاه و سفید شده بودند، اما آن دنیای رنگ پرید،ه دنیای آنها باقی مانده بود. آنها در آن دنیا و با نظم آن زندگی کرده بودند. و حالا آن دنیا دوباره رنگی شده بود.

با هم برنامه‌ریزی می‌کردند. این هم فکرِ زن بود. وقتش نبود خانه را باز‌سازی کنند؟ برای رفت و آمدِکم کم بندرتِ بچه‌ها و نوه‌ها به جای سه اتاق خواب یک اتاق کافی نبود؟ مگر مرد همیشه دلش نخواسته بود اتاقِ بزرگی برای مطالعه و برای نوشتن کتابی داشته باشد که سال‌ها پیش قصدش را داشت و گاه گداری مطالبی برای آن جمع کرده بود؟ بهتر نبود با هم تنیس یاد بگیرند،گیریم دیگر نمی‌توانستند بازیکن‌های بزرگی شوند؟ آن پیشنهادِ کارِ شش ماهه در بروکسل که مرد حرفش را زده بود، به کجا رسیده بود- هنوز هم معتبر بود؟ بهتر نبود زن مرخصی می گرفت تا شش ماهی با هم به بروکسل بروند؟ مرد از فکر‌های زن و از علاقه‌اش خوشحال بود و در برنامه ریزی‌ها شرکت می‌کرد. اما راستش دلش نمی‌خواست تغییری در زندگی هر دویشان بدهد، اما دوست نداشت این را بگوید.

نمی‌خواست از هراسش از آن چیزفیصله نیافته بگوید، از آن چیزی که اهمیتش را نمی‌دانست، منشأش را نمی‌دانست و نمی‌دانست چرا با بالاتر رفتن سنش، آن چیز هم رشد می‌کند. آن چیز در ردِّ هر نوع دگرگونی از طرف او نهفته بود؛ با هرنوع تغیر و دگرگونی، مرد حس می‌کرد که بارِ آن فیصله نیافته سنگین‌تر می‌شود. اما چرا؟ چون دگرگونی‌ها مستلزم زمان‌اند و زمان هر چه سریع‌تر می‌رود و از دست می‌رود؟ چرا زمان سریع‌تر می‌رود؟ آیا بین زمانی که تجربه  می‌کنیم  با زمانی که هنوز در اختیار داریم، رابطه نسبی بر قراراست؟ آیا زمان با بالاتر رفتن سن و سال مدام سریع‌تر می‌گذرد، چون عمرِباقی مانده کوتاه‌تر  می‌شود، مثل نیمه دوم تعطیلات که در مواجهه با پایانِ مورد انتظارِتعطیلات، سریع‌تر از نیمه اول می‌گذرد؟ یا این بستگی به هدف‌ها دارد؟ آیا گذشتِ زمان در سال‌های جوانی به این دلیل طولانی به نظر می‌رسد، چون آدم بی‌صبرانه منتظر است تا بالاخره موفقیت بدست آورد، اسم و رسمی به هم بزند، ثروتمند شود، و زمان در سال‌های بعد به این دلیل شتاب می‌گیرد، چون دیگر انتظاری نیست؟ یا این که با بالاتر رفتن سن و سال روزها سریع‌تر می‌گذرند، چون آدم دیگر تمام برنامه روزانه‌اش را می‌شناسد، درست مثل جاده‌ای که هر چه بیشتر از آن عبور می‌کنیم، سریع‌تر می‌رویم؟ اما اگر این طور باشد که او باید طالب دگرگونی و تغییر باشد. پس یعنی عمرکوتاه‌تر از آن شده که بخواهی با دگرگونی‌ها از دستش بدهی؟ ولی مرد که هنوزآنقدرها پیر نشده بود!

 

6

اتومبیل بزرگی کرایه کردند، با سقف کشوئی و کولر، سیستم استریو و تمام این خرت و پرت‌های برقی. تلانباری سی دی خریدند، تعدادی از آنها که دوست داشتند و تعدادی هم همینطوری شانسی. به دماغه که رسیدند و اولین بار اقیانوس آرام را دیدند، زن سی دی سمفونی شوبرت را گذاشت. مرد بیشتر دوست داشت همان برنامه رادیوی امریکا را گوش کند،که داشت از آن آهنگ‌های دوران دانشجوئی او را پخش می‌کرد. بیشتر هم دوست داشت به جای این که با زن پیاده شود و زیر باران بایستد،توی اتومبیل بنشیند. ولی آن سمفونی مناسبِ باران بود، مناسب آسمان خاکستری و موج‌های خاکستری غلطان، و مرد حس می‌کرد که حق ندارد صحنه آرائی زن را خراب کند. زن رانندگی کرده و جاده باریکی را که به ساحل می‌رسید پیدا کرده بود، فکرش را هم کرده بود که درصندوق عقب یک تکه پلاستیک آبی رنگ بود، و مرد و خودش را با آن پوشانده بود. در ساحل ایستاده بودند، بوی دریا را استشمام می‌کردند، به شوبرت گوش می‌کردند و به صدای مرغ‌های دریائی و به صدای بارانی که روی پلاستیک می‌ریخت، و در آبِ آن سوی باران تکه‌ای از آسمانِ آبی دمِ غروب را می‌دیدند. هوا، گرچه سرد، اما خیس بود و سنگین.

کمی که گذشت، مرد بودنِ زیر تکه پلاستیک را تحمل نکرد،لحظه‌ای بدون تصمیم زیر باران ایستاد، از روی ساحل به طرف آب رفت و رفت در آب. آب سرد بود و کفش‌های خیس سنگین، شلوار خیس به پاها به شکم چسبیده بود و- از آن سبکی که معمولأ جسم در آب دارد، خبری نبود، با وجود این احساس سبکی  می‌کرد و با دست‌ها روی آب می‌کوبید و خود را به موج ها سپرده بود. شب که به رختخواب رفتند، زن از خود انگیختگی مرد خوشحال بود. مرد اما بیشتر ترسیده و شرمنده.

برای سفرشان ضربآهنگی پیدا کرده بودند که به کمک آن هر روزحدود صد مایل به سمت جنوب می‌رفتند. پیش از ظهر‌ها وقت تلف می‌کردند، چندین بار نگه می‌داشتند، از پارک‌های ملی دیدن می‌کردند و از تاکستان‌ها و ساعت‌ها در ساحل قدم می‌زدند. شب‌ها هر جا که دم دستشان بود، بیتوته می‌کردند، گاهی در متل درب و داغانی کنار بزرگراه با اتاق‌های بزرگ،که بوی مواد ضد عفونی کننده می‌دادند و تلویزیون‌ها روی پایه‌هائی به ارتفاع قد آدم پیچ شده بود،گاهی درخانه‌های مسکونی که اتاق با صبحانه داشتند. شب‌ها هر دونفرشان زود خسته می‌شدند. به هر حال وقتی سرشب با کتابی و بطری شرابی به تخت خواب می‌رفتند، به هم می‌گفتند که خسته‌اند، پلک‌های مرد روی هم می‌آمد و چراغ کنار تختش را خاموش می‌کرد. یک شب که مرد نیمه‌های شب بیدار شد، زن هنوز داشت مطالعه می‌کرد.

گاه گداری مرد ترتیبی می‌داد تا منتظر بشود و بتواند زن را که به طرفش می‌آمد، ببیند. می‌گفت که زن مقابل رستورانی پیاده‌اش کند و آنوقت جلوی ورودی منتظر می‌شد تا زن اتومبیل را پارک می‌کرد و خیابان را رد می‌کرد و به سمت مرد می‌آمد. دیدن راه رفتن زن و هیکل زن، همیشه زیبا بود و در عین حال مرد را اندوهگین می‌کرد.

 

7

در اورِگون ساحل و جاده را مه گرفته بود. پیش از ظهر امیدوار بودند که ظهر هوا بهتر شود، و عصر امیدشان را به فردا بستند. اما باز هم جاده و جنگل در مه بود و روی مزرعه‌ها پوشیده از مه. اگر روی نقشه نام آبادی‌هائی که از میانشان  می‌گذشتند و اغلب هم فقط چند ساختمان کنار هم بودند، نوشته نشده بود، آنها را اصلأ نمی‌دیدند.گاه یک تا دوساعت از میان جنگلی می‌گذشتند، بدون آن که از مقابل خانه‌ای رد شوند و بدون آن که اتومبیلی از روبرویشان بیاید یا از آنها سبقت بگیرد. یک بار پیاده شدند، صدای موتورِ روشن به درخت‌های درهمِ دوسمت جاده می‌خورد، ولی گم نمی‌شد، همان نزدیکی می‌ماند، اما به خاطر مه، ملایم تر.  موتور را خاموش کردند و دیگر هیچ صدائی شنیده نمی‌شد، نه شکستگی صدائی، نه پرنده‌ای، نه اتومبیلی، نه دریائی.

مدت‌ها بود که آخرین منطقه مسکونی را پشت سر گذاشته بودند و با آبادی بعدی سی مایل فاصله داشتندکه تابلوئی وجود جایگاه بنزینی را اعلام کرد. رسیدند، محوطه‌ای بزرگ و شن ریزی شده، دو پمپ بنزین، یک چراغ و انتهای محوطه ساختمانی تقریبأ ناپیدا. مرد ترمز کرد، به محوطه پیچید و کنار پمپ ایستاد. منتظر شدند. مرد پیاده شد تا در بزند،که در باز شد و زنی بیرون آمد. از محوطه رد شد، سلام کرد، لوله بنزین را برداشت، اهرم را چرخاند و شروع کرد باک را پر کردن. زن کنار اتومبیل ایستاده بود، در دست راست لوله بنزین را گرفته بود و دست چپش را به کمر زده بود. متوجه شدکه مرد چشم از او بر نمی‌داشت.

«شیلنگ خرابه، باید با دست نگه‌اش دارم.الان شیشه‌ها رو تمیز می‌کنم.»

«اینجا احساس تنهائی نمی‌کنین؟»

زن متعجب و محتاط به مرد نگاه کرد. دیگر جوان نبود، واحتیاطش، احتیاطِ زنی بود که بارها خود را گرفتار کرده بود و بارها سَرخورده بود.

«آخرین آبادی بیست مایل عقب‌تره و بعدی سی مایل جلوتر- یک طوری ... منظورم، احساس  تنهائی نمی‌کنین؟ تنها زندگی می‌کنین؟»

زن متوجه جدی بودن، توجه و مهربانی در نگاه مرد شد و لبخندی زد. چون نمی‌خواست اسیر نگاهش شود، پوزخندی زد. مرد هم لبخند زد، خوشحال و دستپاچه از چیزی که باید می‌گفت.

«زن زیبائی هستین.»

صورت زن کمی سرخ شد، زیر آن همه کک و مک زیاد معلوم نبود، و دیگر لبخند نزد. حالا زن هم نگاهش جدی شده بود. زیبا؟ زیبائیش از بین رفته بود، خودش هم می‌دانست،گرچه هنوز مورد توجه مردها بود، هنوز می‌توانست میلی در آنها بیدار کند و غرورشان را، و هنوزمی‌توانست بترساندشان. به چهره مرد نگاه کنجکاوی انداخت.

«درسته، اینجا جای خلوتیه، اما عادت کردم. ولی...»، تاملی کرد، نگاهی به لوله بنزین انداخت، باز سرش را بالا آورد و به چهره مرد نگاه کرد، حالا صورتش کاملأ سرخ بود، قد راست کرد و با لجبازی خواسته دلش را گفت. «ولی من که همیشه تنها نمی مونم.»

لحظه‌ای همینطورایستاد، راست، سرخ، چشم درچشم مرد. باک پرشد، زن درِ باک را بست، از اتومبیل کنار رفت و لوله را به پمپ آویزان کرد. خم شد، اسفنجی از سطلی در آورد، برف پاکن‌ها را بالا برد و شیشه را تمیز کرد. مرد دید که زن با کنجکاوی به همسرِمرد که داشت نقشه باز کرده روی زانویش را مطالعه می‌کرد نگاهی انداخت، او هم لحظه‌ای سر بلند کرد تا سری برای زن تکان بدهد و لبخندی بزند و باز مشغول خواندن شود.

برای مرد خوشایند نبود که همینطور کنار زن بایستد و زن شیشه را تمیز کند. اما دوست هم داشت که به زن نگاه کند و چشم از او برندارد. زن نه شلوار جین و پیرهن چهارخانه تنش بود و نه پیرهن آبی بلندِ رنگ و رو رفته، بلکه شلواری پمپ بنزینی به رنگ آبی تیرهِ علامتِ شرکتِ بنزین و زیر آن تی شرتی سفید. هیکل ورزیده‌ای داشت، اما حرکاتی نرم. حرکاتش ملاحتی داشت بیانگر این که زن از قدرت و سبکی جسمش خوشش می‌آمد. یکی از بندهای شلوار از روی شانه‌اش سُرید و زن با انگشت بند را روی شانه انداخت و به نظر مرد این عمل آشنا آمد.

وقتی زن کارش تمام شد و مرد به او پول داد و زن به طرف ساختمان رفت تا بقیه‌اش را بیاورد،مرد هم با او رفت. بعد ازچند قدمی که قرچ قرچ کنان روی شن‌ها رفتند، زن دستش را روی بازوی مرد گذاشت.

«مجبور نیستین بیائین، خودم پول خرد را می‌آرم.»

 

8

مرد در محوطه ایستاد، درفاصله بین اتومبیل و ساختمان. زن وارد ساختمان شد، در پشت سرش بسته شد.

مرد فکر کرد، چقدر وقت دارم تا تصمیم بگیرم؟ یک دقیقه؟ دو؟ او برای خرد کردن پول چقدر وقت دارد؟ نظم و ترتیبش چطور است؟ صندوقی دارد که در آن اسکناس‌ها و پول خردها را مرتب چیده است و باید فقط از این جا چند سکه و از آنجا چند اسکناس بردارد؟ عجله می‌کند، یا می‌داند که هریک دقیقه‌اش خوشحالم می‌کند؟

مرد به جلوی پایش نگاه کرد و دید که شن‌ها از مه خیس شده بودند. با نُک کفش سنگی را غلطاند؛ می‌خواست ببیند آیا سنگ ازپائین هم خیس است؛ بود. به همکارهایش یاد داده بودکه فکرکردن و تصمیم گرفتن دو موضوع جدا است،که فکر لزومأ نباید به تصمیمی منجر شود و اگر هم؛ نه به تصمیمی درست، برعکس ممکن است تصمیم گیری را تا حد فلج شدن پیچیده کند. فکر کردن نیاز به وقت دارد، تصمیم گیری به جرئت؛ خودش این را گفته بود و حالا می‌دانست آنچه که کم دارد وقت فکر کردن نیست،جرئت تصمیم گیری است.می‌دانست که زندگی تصمیم‌هائی که نمی‌گیریم را هم، مانند تصمیم‌هائی که می‌گیریم، ثبت می‌کند. اگرتصمیم به ماندن در آنجا نمی‌گرفت، باید به راه ادامه می‌داد. ماندن در اینجا- چه باید به او بگویم؟ یعنی از او بپرسم که می‌توانم اینجا بمانم؟ او باید چه جوابی بدهد؟ نباید بگوید نه، حتی اگردلش بخواهد بله بگوید، چون باید مسئولیتی را که سؤال من بر دوشش می‌گذارد رد کند؟ من باید وقتی او دوباره از در بیرون می‌آید  با کیف و چمدانم اینجا ایستاده باشم و اتومبیل باید رفته باشد. ولی اگرمن را نخواهد چی؟ یا اگر الان بخواهد اما بعدأ نخواهد، چی؟ یا اگر من بعدأ نخواهم بمانم؟ نه، به اینجا نمی‌رسد. اگرالان همدیگر را بخواهیم، برای همیشه خواهیم خواست.

رفت به طرف اتومبیل. می‌خواست به زنش بگویدکه اشتباه کرده بودند، که حتی اگر بخواهند نمی‌توانند زندگی مشترکشان را دوباره سر و سامان بدهند،که در هفته‌های اخیر در شادیش همیشه اندوهی بوده،که دیگر نمی‌تواند با اندوهش زندگی کند،که می‌داند به خطر انداختن همه چیزبه خاطر زنی که نمی‌شناسد و زنی که او را نمی‌شناسد،دیوانگی است. بگویدکه بیشتر دوست دارد دیوانه باشد تا عاقل و اندوهگین.

هنوزچند قدمی به اتومبیل مانده بود که زنش سربلند کرد. به مرد نگاه کرد، روی صندلی راننده خم شد، شیشه را پائین کشید و چیزی به مرد گفت. مرد نفهمید. زن تکرارکرد که آن تپه‌های ماسه‌ای بزرگ را روی نقشه پیدا کرده است. سر صبحانه یادشان آمده بود که زمانی عکس‌هائی از تپه‌های ماسه‌ای بزرگی دیده بودند و بعد بیهوده روی نقشه دنبالشان گشته بودند. حالا زن پیدایشان کرده بود. گفت که زیاد دور نیستند و تا شب نشده به آنجا می‌رسند. چهره‌اش از شادی برق می زد.

شادی زن  برای چیزهای کوچک – چند بار تا به حال زن مرد را با این جور چیزها غافلگیر وخوشحال کرده بود. و آن صمیمیت در بیان شادی‌هایش! صمیمیتی کودکانه، سرشار از این امید و احتمال که دیگران هم خوب اند و بابت چیزهای خوب خوشحال می‌شوند و به خوبی پاسخ می‌دهند. سال‌ها بود که این حالتِ زن را ندیده بود، تازه در این هفته‌های اخیر بود که صمیمیت زن برگشته بود.

مرد شادی زن را دید. شادی زن به مرد خوش آمد گفت و در برش گرفت. کارت تمومه؟ می‌تونیم راه بیفتیم؟

مرد سر به تایید تکان داد و انگارکه می‌خواهد بدود، سوار اتومبیل شد و موتور را روشن کرد. محوطه را ترک کرد، بی آن‌که به پشت سر نگاه کند.

 

9

زنش تعریف کرد که چه طور روی نقشه تپه‌های ماسه‌ای را پیدا کرده و چرا امروز صبح نتوانسته بودند پیدایشان کنند. گفت که چه ساعتی از غروب به آنجا می‌رسند و کجا می‌توانند اقامت کنند. روز بعدش چه مسیری را می‌توانستند طی کنند. آن تپه‌های ماسه‌ای چه ارتفاعی داشتند.

کمی بعد زن متوجه شد که اتفاقی افتاده بود. مرد آهسته می‌راند، با دقت به مه چشم دوخته بود، با حرف‌های زن گاهی با کلمه‌ای زیرلبی و نامفهوم به اعتراض یا تایید همراهی می‌کرد- این که مرد حرف نمی‌زد، اشکالی نداشت، اشکال در لب‌های به هم فشرده‌اش بود و گونه‌های منقبضش. زن پرسیدکه چی شده. به موتور یا تایرها یا مسیرمربوط است؟  به مه یا جاده؟ به چیزدیگر؟ زن اول بی‌خیال سؤال می‌کرد و بعد که مرد پاسخی نداد، نگران. «حالِت خوب نیست؟ درد داری؟» مرد که رفت روی شانه پراز گیاه و علف جاده نگه داشت، زن مطمئن شد که یا قلب است یا فشار خون. مرد بی‌حرکت نشسته بود، دست‌ها روی فرمان، نگاه به جلو.

مردگفت: «ول کن.» و می‌خواست بگوید که زیاد طول نمی‌کشد، اما حرفی زده بود و  حرف انقباضی را باز کرده بود که دهنش را بسته بود و گونه‌هایش را کشیده بود و اشک‌هایش را نگه داشته بود. سال‌های سال بود که گریه نکرده بود.  می‌خواست گریه‌اش را در گلو خفه کند،که ناله‌ای زد و بعد زار. خواست با حرکت  دست‌ها عذر بخواهد و بگوید که این حالت یک باره به سر وقتش آمده و  نمی‌خواسته گریه کند، اما چاره‌ای نداشته. اما اشک‌ها نیاز به عذرخواهی و توضیح را شستند و بردند و او نشسته بود و دست‌ها روی زانو، سرافکنده، می‌لرزید و گریه می‌کرد. زن مرد را بغل گرفت، اما مرد به بغل زن نرفت، همان جا که نشسته بود، نشست . گریه مرد تمامی نداشت و زن تصمیم گرفت در آبادی بعدی پی هتلی یا پزشکی بگردد و خواست مرد را بلند کند و روی صندلی کنار راننده بنشاند، اما مرد خودش سُرید روی صندلی کناری.

زن رانندگی می‌کرد. مرد گریه. برای رویایش گریه می‌کرد، برای فرصت‌هائی گریه می‌کردکه زندگی به او داده بود و او نتوانسته بود یا نخواسته بود استفاده کند، برای از دست رفته‌ها ی زندگیش گریه می‌کرد وجبران ناپذیرها، گریه می‌کرد، چون هیچ چیز دیگر بر نمی‌گشت. هیچ چیز را نمی‌توانست جبران کند. گریه می‌کرد، چون خواسته‌هایش را با اصرار بیشتر نخواسته بود و بیشتر وقت‌ها هم نمی‌دانسته چه می‌خواسته. برای سختی‌ها و ناخوشی‌های زندگی مشترکشان گریه می‌کرد و برای خوشی‌های آن. برای سرخوردگی‌هائی گریه می‌کرد، که دچارش شده بودند و برای امیدواری‌ها و انتظاراتی که هفته‌های اخیر با هم تقسیم کرده بودند. هر چه که به یادش می‌آمد، وجهی اندوهگین داشت ودردناک؛ دردناکی تمام لحظه‌های زیباو شادی بخش هم، فانی بودنشان بود. عشق، زندگی مشترکشان در زمانی که به خوبی جریان داشت، سال‌های خوب با بچه‌ها، سرخوشی کار، لذتِ کتاب و موسیقی- همه این‌ها تمام شده بود. یادها تصویر پشت تصویر مقابل چشمِ درونش می‌آوردند، اما هنوزتصویری را درست ندیده بودکه مُهری روی آن می‌خورد و تصویر با حروف درشت و قابی درشت برجا می‌ماند: گذشته. 

گذشته؟ به این سادگی‌ها از سرنگذشته، بدون دخالت او نگذشته بود            خودش دنیائی را که عشق هر دونفرشان ساخته بود، ویران

کرده بود. بعد ازاین دیگر آن دنیا وجود نخواهد داشت، نه این که تصویری بماند

سیاه و سفید به جای تصویری رنگی، اصلأ تصویری نمی‌ماند.

دیگر اشکی نداشت. خسته بود و تهی. می‌دانست که برای زندگی مشترکش، انگار که تمام شده باشد،گریه کرده بود،برای زنش،انگار که از دستش داده باشد،گریه کرده بود.

زن نگاهی به او انداخت و لبخندی زد. «خب؟»

از کنار تابلوئی با اسم شهری گذشتند، تعداد ساکنین و ارتفاع از سطح دریا. مرد فکر کرد چند صد تا آدم می‌شود یک شهر. فقط چند متری از سطح دریا ارتفاع دارد؛ پس دریا باید نزدیک باشد، گرچه در مه دیده نمی‌شود.

«ممکنه نگه داری؟»

زن اتومبیل را به حاشیه جاده راند و نگه داشت. مرد فکر کرد، الان، همین الان. «من اینجا پیاده می شم. همراهت نمی‌آم. می‌دونم که رفتارم قابل درک نیست. باید می‌دونستم. اما حتی نمی‌دونم که چطور می‌تونستم بدونم. ما داریم تلاش می‌کنیم تا توی خرابه‌ها جائی برای خودمون درست کنیم. نمی‌خوام با تو توی خرابه‌ها زندگی کنم. می‌خوام اصلأ دوباره یک امتحانی بکنم."

" چی رو؟ چی رو می خوای امتحان کنی؟»

«زندگی رو، عشق رو، شروع دوباره‌ای رو، هر چی که هست رو.»

زیر نگاه غربت زده و رنجیده زن، به نظرمرد حرف‌هائی که می‌زد،بچگانه می‌آمد. اگر زن می‌پرسید چه کار می‌خواهد بکند،اینجا چه کار می‌خواهد بکند،ازکجا می‌خواهد خرج زندگیش را بیاورد، زندگیش در وطنش را می‌خواهد چه کار کند-  مرد نمی‌توانست پاسخی بدهد.

«بیا تا تپه‌های شنی بریم. هر وقت بخوای، می‌تونی بری. من که نمی‌تونم نگه‌ات دارم. اگر هنوز توی گودال عمیقی سقوط نکردی، بیا با هم حرف بزنیم. شاید حق با تو باشه و ما هنوز واقعأ با اون چیزی که بین ما بود یا دیگه نبود، روبرو نشدیم. پس این کار رو بکنیم.» زن دستش را گذاشت روی زانوی مرد. «باشه؟»

حق با زن بود. به هر حال می‌توانستند تا تپه‌های شنی بروند و درباره همه چیز صحبت کنند؟ یا خودش حداقل می‌توانست به زن بگوید که او را همین جا رها کند و برود، باید چند روزی با خودش باشد و بعد به زن ملحق شود، حداکثر تا زمان پرواز؟ نباید برای زنش از خوابش می‌گفت و از  آن زنِ در جایگاه بنزین؟ صادقانه‌تر نبود؟

«من فقط الان می‌تونم برم. لطف می‌کنی درِ صندوق عقب را باز کنی؟»

زن سر تکان داد.

مرد پیاده شد، اتومبیل را دور زد، درِ سمتِ زن را بازکرد و اهرم کوچکی بین در و صندلی را کشید. درِصندوقِ عقب پرید بالا. مرد چمدان و کیفش را برداشت و گذاشتشان روی زمین. بعد درِ صندوقِ عقب را بست و آمدکنار در اتومبیل. در هنوز باز بود. زن سرش را بالا آورد و نگاهش کرد. مرد در را آرام و بی صدا بست، اما به نظرش آمد که در را به صورت زن کوبانده است. زن هنوز به مرد نگاه می‌کرد. مرد چمدان و کیفش را برداشت و راه افتاد. قدمی برداشت و نمی‌دانست که توان برای دومی هم داشت یا نه، دومی را که برداشت، نمی‌دانست برای بعدی و بعدی داشت یا نه. اگر می‌ایستاد، باید رو می‌گرداند، برمی‌گشت و سوار می‌شد. اگر هم زن  نمی‌رفت، مرد نمی‌توانست برود. مرد خواهش کرد، برو، برو.

زن اتومبیل را روشن کرد و راه افتاد. مرد وقتی رو گرداند که دیگر صدای اتومبیل را نمی‌شنید. اتومبیل هم در مه فرو رفته بود.

 

10

متلی پیدا کرد و بر سر قیمت مناسبی برای تمام ماه آینده چانه زد.  رستورانی پیدا کرد با پیشخوانی بزرگ، میزهای پلاستیکی، صندلی‌های پلاستیکی و جعبه موزیک. خیلی مشروب نوشید، لحظه‌ای بی جهت سر خوش بود و لحظه‌ای، اگر به خودش نمی‌گفت برای آن روز به اندازه کافی اشک ریخته، می‌خواست گریه کند.  این تنها رستوران محل بود، مرد هم تمام شب را گوش به زنگ بود تا اتومبیلی از راه برسد، تا کسی پیاده شود،تا صدای پای زنش روی جاده را تشخیص بدهد. منتظر بود، سرتا پا حسرت و سر تا پا دلواپس.

صبح روز بعد رفت به کنار دریا. باز مه ساحل را پوشانده بود، آسمان و دریا خاکستری بودند و هوا گرم و شرجی و دَم کرده. مرد احساس می‌کردکه بی نهایت وقت دارد.

             



تاريخ : 88/04/19 | 14:55 | نویسنده : jamin
نوشته‌ی رابرت شِکلی (Robert Sheckley) / برگردان: حسین شهرابی
shahrabi@fantasy.ir

داستان: آن روز که فضایی‌ها آمدند


رابرت شکلی را عموماً طنازترین نویسنده‌ی علمی‌تخیلی دنیا می‌دانند. او در آثارش غالباً تکنولوژی و یا دست‌مایه‌های دیگرِ ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی را با زبان ابسورد هجو می‌کند. «آن روز که فضایی‌ها آمدند» یکی از مشهورترین داستان‌های کوتاه او است که در رأس آثار طنز او قرار دارد و اثری است که در عین اختصار، مباحثی متنوع نظیر آینده‌ی بشر، برخورد با فضایی‌ها، فردیّت بشر و حتا تأویل متن را در بر گرفته است. البته بهتر است خواننده خود سراغ متن برود و حرفِ بیش از این گفته نشود.
برخی دیگر از آثار رابرت شکلی را می‌توانید در سایت آکادمی فانتزی، www.fantasy.ir، طرفداران ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی در ایران بیابید، از جمله داستان «بنگاه دنیاها» به نشانیِ http://fantasy.ir/plugins/content/content.php?content.595 و «زن ایده‌آل» به نشانی http://fantasy.ir/plugins/content/content.php?content.453 و «کفش» به نشانی http://fantasy.ir/plugins/content/content.php?content.356 و «به کابوس استاندارد خوش آمدید» به نشانی http://fantasy.ir/plugins/content/content.php?content.57.

یک روز یک مردی آمد دم در خانه. قیافه‌اش خیلی شبیه قیافه‌ی آدم‌ها نبود، هر چند داشت روی دو پا راه می‌رفت. چیزی توی قیافه‌اش لنگ می‌زد. طوری بود که انگار توی فر آب کرده باشند و بعد یک‌دفعه منجمد شده باشد. بعدها فهمیدم این حالت چهره‌اش میان این رده از بیگانه‌ها که موسوم به سینـِستر (Synester) بودند عادی بود و پیش آن‌ها خیلی هم زیبایی منحصربه‌فردی تلقی می‌شد. خودشان به این نوع قیافه می‌گفتند «چهره‌ی مذاب» و در مسابقات زیبایی‌شان اغلب مواقع اهمیت خاصی پیدا می‌کرد. گفت: «شنیده‌ام نویسنده هستید.»
گفتم درست شنیده. چرا باید راجع به هم‌چو چیزی دروغ گفت؟
گفت: «نباید به این گفت خوش‌شانسی؟ من هم داستان‌خَر هستم.»
گفتم: «شوخی بی شوخی.»
«داستان ندارید که بخواهید بفروشید؟»
خیلی رک و راست بود. تصمیم گرفتم من هم همین طور باشم.
گفتم: «بله. دارم.»
گفت: «خب! خیلی از این بابت خوشحالم. شهرتان برای من عجیب است. فکرش را که بکنی سیاره‌ی عجیبی هم دارید. اما ویژگی‌های شهر است که گیج می‌کندَم. لباس‌های مختلف و این جور چیزها. به محض این که رسیدم این‌جا، به خودم گفتم ‹مسافرت خیلی خوب است، اما کجا می‌روم کسی را پیدا کنم که به من داستان بفروشد؟›»
قبول کردم: «مشکلی است برای خودش.»
گفت: «خب، برویم سر اصل مطلب، چون که کارهای زیادی باید انجام بدهیم. دلم می‌خواهد با یک رمان کوتاه ده‌هزارکلمه‌ای کارمان را شروع کنیم.»
بهش گفتم: «چیز خوبی گیرتان می‌آید. تا کِی می‌خواهید؟»
«ته هفته کار را می‌خواهم.»
«معذرت می‌خواهم این موضوع را پیش می‌کشم: درباره‌ی پول چطور با هم کنار بیاییم؟»
«برای رمان ده‌هزارکلمه‌ای، هزار دلار می‌دهم. شنیده‌ام در این قسمت از کره‌ی زمین مزنه‌ی ِ کار ِ نویسنده همین است. این‌جا زمین است دیگر؟»
«زمین است و هزار دلار شما هم مقبول. فقط بگویید قرار است از چه بنویسم؟»
«به خودتان واگذار می‌کنم. هر چه باشد، شما نویسنده‌اید.»
گفتم: «همینی که شما گفتی. پس برای شما مهم نیست موضوعش چه باشد؟»
«حتا یک ذره. هر چه باشد، خودم که قرار نیست بخوانمش.»
گفتم: «معقول است. دلیل ندارد برای شما اهمیت داشته باشد.»
نمی‌خواستم آن محور ِ بحث را بیشتر از این دنبال کنم. فرض را بر این گذاشتم کسی بالاخره قرار است کار را بخواند. معمولاً برای رمان‌ها این اتفاق می‌افتد.
پرسیدم: «چه حقوقی را از اثر می‌خواهید؟» این را به این دلیل پرسیدم که مهم است آدم با این مسایل، حرفه‌ای برخورد کند.
گفت: «انتشار به سینستری اول و دوم و البته حقوق فیلم سینستری هم برای من محفوظ است؛ گو این که اگر سراغ فروش فیلم برویم، پنجاه در صد از درآمد خالص به شما تعلق می‌گیرد.»
پرسیدم: «مناسب است؟»
گفت: «مشکل بشود گفت. تا جایی که به ما مربوط می‌شود، زمین حوزه‌ی ادبی نوپایی است.»
«حالا که این طور است، سهم من، شصت به چهل بشود.»
گفت: «چک و چانه نمی‌زنم. این بار نه! دفعه‌ی بعد سفت و سخت‌تر جلویتان درمی‌آیم. کی خبر دارد من چه شکلی خواهم بود؟ برای من که عین خوردن یک سوسیس جدید است.»
به پر و پای جمله‌اش نپیچیدم. لغزش و بی‌معنایی گاه و بی‌گاه در زبان، آدم‌فضایی را به جاهل ِ بی‌سواد مبدل نمی‌کرد.
داستانم را یک‌هفته‌ای نوشتم و به دفتر سینستر در ساختمان قدیمی MGM در خیابان بِرادوی بردم. داستان را تحویلش دادم و او داستان را که می‌خوانْد با دست اشاره کرد روی صندلی بنشینم.
بعد از یک مدت گفت: «بد نیست. من که خوشم آمد.»
گفتم: «آها، خیلی خوب شد.»
«اما چند تا تغییر می‌خواهم.»
گفتم: «آها، به طور خاص چه چیزهایی مد نظر شماست؟»
سینستر گفت: «خب، این شخصیت که این‌جا آورده‌ای؛ آلیس را می‌گویم.»
گفتم: «اوهوم، آلیس!» هرچند که اصلاً یادم نمی‌آمد آلیسی در داستان آورده باشم.
«آلیس اشاره به آلزاس دارد؟ همان استان توی فرانسه را می‌گویم.» تصمیم گرفتم اعتراض نکنم. هیچ برداشتی را از داستان خودم بی‌معنی نمی‌دانستم.
گفت: «حالا این آلیس داستان ما، اندازه‌ی یک کشور کوچک است دیگر، نه؟»
او داشت تحقیقاً به آلزاس، همان استان در فرانسه، اشاره می‌کرد و من هم لحظه‌ای را که باید اشتباهش تصحیح می‌شد از کف داده بودم. گفتم: «بله، درست است. تقریباً اندازه‌اش حول و حوش یک کشور کوچک است.»
گفت: «پس چرا کاری نمی‌کنید آلیس عاشق کشوری بزرگ‌تر بشود که شبیه چوب شور باشد؟»
گفتم: «شبیه چی باشد؟»
گفت: «چوب شور. این ایماژ در ادبیات سینستر خیلی رایج است. سینستری‌ها دوست دارند این قبیل چیزها را بخوانند.»
گفتم: «دوست دارند؟»
گفت: «بله. سینستری‌ها دوست دارند مردم را به شکل چوب شور تصویر کنند. شما که این تغییر را اِعمال کنید، همه چیز بصری‌تر می‌شود.»
گفتم: «بصری.» ذهنم مثل کاغذ سفید شده بود.
گفت: «بله. چون ما داریم احتمالات فیلم شدنش را بررسی می‌کنیم.»
خاطرم آمد که شصت درصدش به جیب خودم می‌رود و گفتم: «البته.»
«حالا برای نسخه‌ی فیلم داستان، به نظرم باید وقایع در وقت دیگری از روز اتفاق بیفتد.»
سعی کردم خاطرم بیاید وقایع داستان برای چه موقعی از روز هستند. به نظرم نرسید وقت خاصی را اصلاً معلوم کرده باشم. این موضوع را گفتم.
گفت: «درست است. وقت معینی را معلوم نکردید. اما به شفق اشاره کردید. اشاره‌ی محو کلمات شما بود که قانعم کرد دارید صحبت از شفق می‌کنید.»
گفتم: «بله، قبول. به خاطر اسم: خُلق ِ اول صبح.»
گفت: «مذکرها اسم بهتری نیست؟»
حالَم به هم خورد. گفتم: «بله. خوب است.»
او که داشت کلمات را توی دهانش می‌چرخاند گفت: «خُلق ِ اول صبح؛ نه این که اسمش بد باشد، اما به نظرم حقیقتاً بهتر است روندش در وقت روز باشد. به خاطر کنایه‌اش می‌گویم.»
گفتم: «بله، منظورتان را فهمیدم.»
«پس چرا برنمی‌گردید سراغ کامپیوترتان و دستی به سر و رویش نمی‌کشید و بعد برنمی‌گردانید؟»
خانه که رسیدم، ریمب داشت ظرف‌ها را می‌شست و ساکت و بی‌تحرک به نظر می‌آمد. باید اشاره کنم او متوسط‌القامت و بور بود و نگاهی معذب و مضطرب داشت که بیشتر مشخصات بیگانه‌های نوع گوتیچ بود. صداهای غریبی هم داشت از اتاق نشیمن می‌آمد. با نگاه مات و مبهوتم که ریمب را تماشا کردم، او چشم‌هایش را طرف اتاق نشیمن گرداند و شانه بالا انداخت. رفتم آن‌جا و دیدم دو نفر آن‌جا نشسته‌اند. بدون یک کلمه حرف، برگشتم آشپزخانه و به ریمب گفتم: «آن‌ها کی هستند؟»
«گفتند اسمشان بایرسونی است.»
«بیگانه اند؟»
سر به تصدیق تکان داد. «اما از نژاد من نیستند. همان‌قدر برای من بیگانه اند که برای تو.»
اولین باری بود که درک می‌کردم بیگانه‌ها و آدم‌فضایی‌ها هم نسبت به یک‌دیگر می‌شود بیگانه و آدم‌فضایی باشند.
پرسیدم: «این‌جا چه کار می‌کنند؟»
ریمب گفت: «نگفتند.»
برگشتم اتاق نشیمن. آقای بایرسون در صندلی دسته‌دار من نشسته بود و روزنامه‌ی عصر را می‌خواند. نود تا صد و بیست سانتی‌متر قد داشت و رنگ موهایش نارنجی بود. خانم بایرسون هم همان‌قدر کوچک بود و همان‌قدر موهایش نارنجی بود و داشت چیزی نارنجی-سبز را می‌بافت. آقای بایرسون به محض آن که برگشتم به اتاق، از روی صندلی با زحمت بلند شد.
من که می‌نشستم گفتم: «بیگانه؟»
بایرسون گفت: «بله. اهل ستاره‌ی عَیوق هستیم.»
«در خانه‌ی ما چه کار می‌کنید؟»
«گفته‌اند اِشکالی ندارد.»
«کی گفت؟»
بایرسون شانه بالا انداخت و سربسته و مبهم نگاه کرد. داشتم به این نگاه خیلی خو می‌گرفتم.
مشخص کردم که: «اما این‌جا خانه‌ی ما است.»
بایرسون گفت: «البته برای شما است. هیچ کس صحبتی روی این ندارد. اما می‌خواهید فضای کوچکی را برای زندگی از ما دریغ کنید؟ ما که آن‌قدرها بزرگ نیستیم.»
«اما حالا چرا خانه‌ی ما؟ چرا کس دیگری نه؟»
بایرسون گفت: «ما دست بر قضا این‌جا پیدایمان شد و خوشمان آمد. حالا دیگر برای ما حُکم خانه را دارد.»
«خیلی از جاهای دیگر هم احتمالاً مثل خانه می‌مانَد.»
«شاید باشد، شاید نباشد. ما می‌خواهیم این‌جا بمانیم. ببین! چرا تصور نمی‌کنی ما از این انگل‌های دریایی هستیم یا اصلاً لکه‌ی قهوه‌ای روی کاغذ دیواری؟ ما فقط یک جورهایی خودمان را چسبانده‌ایم این‌جا. عیوقی‌ها این طور هستند دیگر. سر راه شما قرار نمی‌گیریم و مزاحم نیستیم.»
ریمب و من چندان خواهان آن‌ها نبودیم، اما هیچ منطق قدرتمندی نداشتیم که قانعشان کنیم بروند. منظورم این است که آن‌ها به هر حال این‌جا بودند. و راست می‌گفتند؛ هیچ وقت سر راه ما پیدایشان نمی‌شد. از بعضی جهات که خیلی بهتر از فضایی‌های دیگری بودند که بعدها شناختیم.
در واقع، ریمب و من خیلی زود آرزو کردیم که کاش بایرسون‌ها کمتر محجوب و گوشه‌گیر بودند و در کارهای آپارتمان کمک می‌کردند. یا دست‌کم مراقب چیزها می‌شدند. خصوصاً روزی که دزدها خانه را زدند.
ریمب و من رفته بودیم بیرون. این طور که من شستم خبردار شد، بایرسون‌ها هیچ کاری نکرده بودند تا جلوی آن‌ها را بگیرند. به پلیس زنگ نزده بودند یا کاری مثل این نکرده بودند؛ فقط تماشا کرده بودند که دزدها آرام و سلانه در خانه بگردند، چون که آن دزدهای بیگانه از ساکنان خیلی فربه ِ ستاره‌ی بارنارد بودند. آن‌ها همه‌ی نقره‌های قدیمی آنا را برده بودند. آن‌ها نقره‌دزدهای بارناردی بودند که سنّت ریشه‌دارشان به مدت‌ها قبل برمی‌گشت. این چیزها را موقعی که در حال دزدی از ما بودند به بایرسون‌ها گفته بودند و البته همان موقع آقای بایرسون در حال شروع تمرین‌های پلک چشمش بوده؛ انگار نه انگار که اتفاقی دارد می‌افتد.
همه‌ی این جور چیزها از وقتی شروع شد که من ریمب را در میخانه‌ی فرانکو در خیابان مک‌داگلاس نیویورک دیدم. البته قبلاً چند تایی بیگانه دیده بودم که یا داشتند در خیابان پنجم خرید می‌کردند یا در مرکز راکفلر پاتیناژ می‌کردند. اما آن بار، مرتبه‌ی اولم بود که اصلاً با بیگانه‌ها حرف می‌زدم. من درباره‌ی جنسیتش سوال کردم و فهمیدم که ریمب از نژاد گوتیچ است. این موضوع تعیین جنسیت، خیلی جالب می‌آمد، خصوصاً برای کسی مثل من که سعی می‌کرد به جایی فراتر از دوشاخگی مذکر-مؤنث برسد. بعد از آن که من و ریمب بر سر مؤنث بودن او به توافق رسیدیم، به نظرم جالب آمد با کسی از نژاد گوتیچ جفت‌گیری کنم. بعدها مسأله را با پدر هانلین در کلیسای سرخ بزرگ مطرح کردم. گفت که به لحاظ کلیسا موردی ندارد، هر چند که شخصاً با این قضیه حال نمی‌کند. ریمب و من در میان اولین زن و شوهرهای بیگانه-انسان بودیم.
رفتیم در آپارتمان من در وست‌ویلج زندگی کردیم. اولش آن‌قدرها این دور و بر آدم‌فضایی نبود. اما خیلی زود سر و کله‌ی بیگانه‌های دیگر پیدا شد و چند تایی از آن‌ها درست به همسایگی ما آمدند.
فضایی‌ها صرف نظر از این که از کجا می‌آیند، باید همه‌شان پیش پلیس و مقامات مسئول بر مسایل مذهبی ثبت نام می‌کردند. با این همه، تعداد کمی‌شان آدم را دردسر می‌دادند. هیچ وقت هم کسی کاری به این موارد معدود نداشت. مقامات شهرداری و پلیس همین طوریش هم با تعقیب و پیگیری کارهای مردمان خودشان بیش از حد مشکل داشتند.
من برای بازار سینستری‌ها در حال نوشتن داستان بودم و همراه با ریمب در نهایت آرامش با مهمانان خانگیمان زندگی می‌کردیم. بایرسون‌ها مردمانی آرام بودند و در پرداخت اجاره‌بها هم کمک می‌کردند. آن‌ها بیگانه‌هایی بی‌قید بودند که چندان نگرانی نداشتند؛ درست برعکس ریمب که همیشه نگران همه چیز بود.
اولش از شیوه‌ی زندگی بایرسون‌ها خیلی خوشم آمد، خیال می‌کردم خونسرد و بی‌قید هستند. اما روزی که کوچک‌ترین فرزندشان، یعنی کلاد بایرسون کوچولو را دزدها سرقت کردند نظرم را عوض کردم.
باید اشاره کنم بایرسون‌ها خیلی زود پس از هم‌خانه شدن با ما بچه‌دار شدند. یا شاید هم بچه را جایی دیگر گذاشته بودند و بعد از این که اتاق خواب اضافی ما را صاحب شدند بچه را رو کردند. ما هرگز در مورد این که فضایی‌ها سر و کله‌شان از کجا پیدا می‌شود هیچ تصوری نداشتیم و نوزادشان هم برای ما راز بزرگی بود.
این طور که بایرسون‌ها تعریف کردند ماجرای دزدیدن بچه خیلی ساده و سرراست بوده. یک چیزی شبیه به «خداحافظ، کلاد»، «خداحافظ، بابا.» وقتی پرسیدیم این کار یعنی چی، گفتند: «اوه، همه چیز مرتب است. منظورم این که ما امیدوار بودیم این طور بشود. ما بایرسونی‌ها این طور روزگار را می‌گذرانیم. یک کسی بالاخره بچه‌های ما را می‌دزدد.»
خب، من گذاشتم کار خودشان را بکنند. با مردمان این شکلی چه کار می‌توان کرد؟ چطور طاقت می‌آورند کلاد کوچولویشان، نقره‌دزد بارناردی از آب دربیاید؟ یک روز فلان نژاد، روز دیگر نژاد بهمان. بعضی از بیگانه‌ها هیچ عِرق و تعصب نژادی ندارند. منظورم این است که فاخته را یاد آدم می‌اندازد.
کاری نمی‌توانستیم بکنیم، به همین خاطر نشستیم با هم‌دیگر تلویزیون تماشا کنیم. همه‌مان می‌خواستیم برنامه‌ی ساوانا رید را ببینیم که برنامه‌ی محبوبمان بود.
مهمان اصلی برنامه‌ی ساوانا، اولین مردی بود که یک مونگولو را را خورده بود. او خیلی صریح و حتا بی‌اعتنا از قضیه حرف می‌زد. گفت: «اگر درست درباره‌اش فکر کنید می‌پرسید چرا صرفاً خوردن موجودات احمق یا فریب‌خورده مجاز است؟ فقط پیش‌داوری کورکورانه است که نمی‌گذارد ما موجودات هوشمند را بخوریم. این موضوع روزی به ذهنم آمد که با چند گلاچ مونگولو در بشقاب حرف می‌زدم.»
ساوانا پرسید: «هر چند مونگولو، یک گلاچ می‌شوند؟» ساوانا اصلاً آدم احمقی نیست.
«بین پانزده تا بیست تا. هرچند استثنائاتی هم هست.»
«توی بشقاب چه کار می‌کردند؟»
«مونگولوها معمولاً آن‌جا اقامت می‌کنند. بهتر است بگویم انباشته می‌شوند. چطور بگویم؛ مونگولوها بشقاب‌زی هستند.»
ساوانا گفت: «گمان نکنم اسم این گونه تا به حال به گوشم خورده باشد.»
«آن‌ها تقریباً خاص منطقه‌ی ما در یونکرز هستند.»
«چطور خود را آن‌جا رسانده بودند؟»
«خیلی راحت یک شب سر و کله‌شان توی بشقاب من پیدا شد. اوایل فقط یکی دو گلاچ از آن‌ها. بیشتر شبیه صدف‌های خوراکی کوچک بودند. بعد تعداد بیشتری آمدند و به ده دوازده تا رسیدند که برای ساختن یک مکالمه‌ی نصفه‌نیمه و تقریباً معقول لازم است.»
«گفتند اهل کجا هستند یا نه؟»
«سیاره‌ای به اسم دمپایی. تا آن‌جا که به زاویه‌سنج نجومی مربوط است، هیچ وقت درست سر در نیاوردم این سیاره کجا هست.»
«گفتند چطور خود را به آن‌جا رساندند؟»
«یک جورهایی سوار بر امواج نور.»
«چه چیزی فکر خوردن مونگولو را به سرت انداخت؟»
«خب، اولش اصلاً هم‌چو چیزی به فکرم نیامده بود. وقتی آدم با موجودی حرف می‌زند، به این فکر نمی‌کند که بخوردش؛ البته اگر متمدن باشد. اما این مونگولوها هر شب می‌آمدند توی بشقاب من. به نظرشان همه چیز عادی یا تصادفی بود. همه‌شان روی لبه‌ی دور بشقاب‌های چینی محکم صف می‌کشیدند. بعضی مواقع، با هم‌دیگر صحبت می‌کردند، انگار که من آن‌جا نیستم. بعد یکی از آن‌ها تظاهر می‌کرد متوجه من شده ــ اوه! رفیق زمینیمان ــ آن وقت همگی با هم شروع می‌کردیم به حرف زدن. هر شب همین طور می‌شد. کم‌کم به ذهنم افتاد در این کارشان یک چیزی خیلی تحریک‌کننده است. به نظر می‌رسید می‌خواهند چیزی به من بگویند.»
«خیال می‌کنید می‌خواستند کسی بخوردشان؟»
«خب، هیچ وقت این حرف را نزدند؛ دست‌کم نه با کلمات زیاد. نه! اما من کم‌کم این فکر به ذهنم آمد. منظورم این است که اگر نمی‌خواستند کسی بخوردشان، پس روی لبه‌ی بشقاب من چه کار می‌کردند؟»
«بعد چه اتفاقی افتاد؟»
«مخلص کلام این که یک شب از جنگولک‌بازی حوصله‌ام سر رفت و بی‌خود و بی‌جهت چنگال را به یکی از آن‌ها فرو کردم و قورتش دادم.»
«بقیه چه کار کردند؟»
«وانمود کردند توجه نمی‌کنند. خیلی عادی حرفشان را ادامه دادند. فقط چون یکی از آن‌ها کم شده بود، حرف‌هایشان احمقانه‌تر شده بود. آن‌ها به تمام قوای فکریشان احتیاج داشتند تا از پس کاری بربیایند.»
«به مونگولویی که قورت دادی بپردازیم. وقتی پایین می‌رفت اعتراض می‌کرد؟»
«نه! حتا پلک هم نزد. انگار انتظارش را داشت. این احساس به من دست داده بود که هیچ ظلمی در حق مونگولو یا موضوعی غیرعادی برای او نیست که هضم بشود.»
«مزه‌شان چطور بود؟»
«یک‌کمی شبیه به صدف لای نان با سس داغ؛ تفاوتشان خیلی کم بود. می‌دانید فقط... بیگانه بود دیگر.»
برنامه که تمام شد، متوجه گهواره‌ای گوشه‌ی اتاق نشیمن شدم. داخل گهواره، یک بچه‌ی بانمک و کوچولو بود که قدری قیافه‌اش به من می‌زد. اولش خیال کردم کلاد بایرسون کوچولو یک‌جوری برگشته. اما ریمب خیلی زود روشنم کرد.
گفت: «مردک کوچولو! بچه‌ی ماست.»
گفتم: «آها. یادم نمی‌آید پیش تو دیده باشمش.»
به من گفت: «از نظر فنی هم نداشتمش. زایمان واقعی را تا وقت مناسب‌تر به تعویق انداختم.»
«می‌توانی این کار را بکنی؟»
سرش را بالا و پایین تکان داد. «ما گوتیچی‌ها از پس این کار برمی‌آییم.»
پرسیدم: «چی صدایش کردی؟»
ریمب گفت: «اسمش مردک است.»
«‹مردک› توی سیاره‌ی شما اسم رایجی است؟»
ریمب گفت: «اصلاً! به افتخار نژاد شما این اسم را رویَش گذاشتم.»
پرسیدم: «چطور حساب کردی؟»
«وجه اشتقاقش واضح است. ‹مردک› به معنی ‹مرد کوچک› است.»
بهش گفتم: «معمولاً این دور و بر این کارها باب نیست.» اما او نفهمید منظورم از این حرف چیست. من هم از توضیحات او درباره‌ی شیوه‌ی تولد مردک سر در نیاوردم. ز.ز، زایمان زمان‌دار، میان مردم زمین رواج ندارد. تا جایی که سر درآوردم، ریمب قدری دیرتر، یعنی وقتی که به نظرش مناسب‌تر آمده، زیر بار زایمان حقیقی رفته.
مردک توی تختش می‌خوابید و اَاَ و اواو می‌کرد و به نظرم مثل بچه‌های انسان رفتار می‌کرد. من یک‌جورهایی بابای مغروری بودم. ریمب و من یکی از اولین جفت‌گیری‌های میان‌نژادی را از سر گذراندیم که حاصلش زنده مانده بود. بعدها فهمیدم که کار شاقی هم نبوده. حالا دیگر مردم تمام زمین این کار را انجام می‌دهند. اما آن موقع برای ما خیلی مهم بود.
خیلی از همسایه‌های محل برای دیدن بچه آمدند. بایرسون‌ها از اتاق جدیدشان که بعد از پوست‌اندازی یک گوشه‌ی آپارتمان ساخته بودند بیرون آمدند. خانم بایرسون تمام مصالح ساختمانی را با دهان خودش ساخته بود و یک جورهایی از این که می‌خواستم به شما بگویم خیلی مغرور بود. مردک را بالا و پایین کردند و گفتند: «بچه‌ی خوب و سالمی به نظر می‌آید.»
آن‌ها به بچه‌داری اظهار تمایل کردند، اما ما دلمان نمی‌خواست بچه را با آن‌ها تنها بگذاریم. هنوز گزارش موثقی از عادات غذایی آن‌ها دریافت نکرده بودیم. حقیقت این است که مدت بسیار زیادی طول می‌کشد که حقیقتی حتمی را درباره‌ی بیگانه‌ها به دست آورد؛ حتا با وجود این که دولت فدرال تصمیم گرفته بود تمام اطلاعات موجود را از گونه‌های مسافر به زمین جمع کند.
حضور بیگانه‌ها میان ما، به سبب گام بعدی در رشد انسان بود؛ یعنی علاقه‌ی جدیدش به زندگی جمعی. بعد از مدتی که به یک شکل فردگرایی زندگی کنید حوصله‌تان سر می‌رود. ریمب و من گمان می‌کردیم بخشی از چیزی دیگر بودن جالب است. می‌خواستیم به مخلوقی بپیوندیم که مثل ستاره‌ی دریایی ِ مدوسا یا عروس دریایی ِ جنگجوی پرتغالی باشد. اما مطمئن نبودیم چطور این کار را باید انجام بدهیم. به همین خاطر، نمی‌دانستیم خوشحال باشیم یا بترسیم از این که اطلاعیه‌ای پستی به دستمان رسید مبنی بر انتخاب ما برای زندگی به شکل جمعی با بیگانه‌ها. در آن روزها، هنوز از این که بخشی از یک جمع باشید غریب بود.
ریمب و من کلی درباره‌اش حرف زدیم. سرآخر تصمیم گرفتیم به اولین جلسه برویم که رایگان بود و ببینیم چطور است.
جلسه در کلیسای محلی یکتاپرست ما برگزار می‌شد و تقریباً دویست نفر آدم و بیگانه در آن حضور داشتند. تا مدتی یک جور آشفتگی و اغتشاش ناشی از خوش‌طینتی برقرار بود که صرفاً به کاری که قرار بود انجام بدهیم برمی‌گشت. ما همگی در این موضوع تازه‌کار بودیم و باورمان نمی‌شد توقع دارند ما یک زندگی جمعی دویست‌نفره بدون تمرین قبلی تشکیل بدهیم.
عاقبت، یک کسی که کت بلیزر سرخ پوشیده بود و پوشه‌ای پر از برگه‌های پخش و پلا دستش بود، جلو آمد و به ما گفت که قرار است ما در ابتدا پنج واحد جمعی تشکیل بدهیم و به محض آن که به چند ده تا از این‌ها رسیدیم و شیوه‌ی ریخت‌یابی و آمیختن درست و حسابی دستمان آمد، به مرحله‌ی دوم موجودیت ِ جمعی برویم.
تازه آن موقع بود که فهمیدیم جمعی بودن سطوح مختلف دارد و هر مرحله برای خود جمعیتی مجزا داشت.
خوشبختانه، کلیسای یکتاپرست فضای وسیعی در زیرزمینش داشت و این‌جا همان جایی بود که ما و شریکان خیمرایی‌مان خود را با هم‌دیگر تطابق می‌دادیم.
در همان ابتدا که خواستیم کار را آغاز کنیم، یک جور آشفتگی و اغتشاش ناشی از خوش‌طینتی برقرار بود. اغلب ما هیچ تجربه‌ای در سازگاری با موجودات دیگر نداشتیم، به همین دلیل، با چیزهایی ناآشنا بودیم، برای مثال اِنگلِن، همان عضو پسیدونتوییک که بدون خطر در گوش چپ جای می‌گرفت.
با این همه، به یاری کارشناسمان که داوطلب شده بود کمکمان کند (همان مردی که بلیزر سرخ پوشیده بود)، خیلی زود اولین جمعمان را تشکیل دادیم. و هر چند که همه‌ی چیزها سر جایش نبود، به دلیل این که بعضی از عضوها می‌توانند به انواع بسیار متفاوتی از منافذ بدن انسان سازگار شوند، هیجان زیادی داشت که می‌دیدیم داریم به موجودی جدید با خودآگاهی و فردیتی مستقل برای خود تبدیل می‌شویم.
اوج ارتباط جدید من با جمع، گردش دسته‌جمعی سالانه بود. رفتیم به خرابه‌های هانفوُرد که محل سابق انرژی اتمی بود. حالا همه جایش علف هرز درآمده بود که راستش شکل‌ها و رنگ‌های بسیار عجیب و غریبی داشتند. تقریباً دویست نفر در این گروه بودیم و پیوستگی را تا بعد از صرف ناهار به تعویق انداختیم.
«معاونت بانوان» غذا را آماده کرد و آن‌ها درست پشت سر ما تمرکز کرده بودند و هر کسی هر چیزی داشت آن‌جا می‌گذاشت.
من یک اسکناس سینستری را نشان بقیه دادم که تازگی‌ها بابت رمان کوتاهم دریافت کرده بودم. خیلی‌ها دور و برم ریختند تا اسکناس را تماشا کنند و همه اَه‌اَه و اوه‌اوه می‌کردند، چون اسکناس‌های سینستری واقعاً زیبا هستند؛ گو این که آن‌قدر ضخیم اند که نمی‌شود تایشان کرد و توی جیب قلنبگی بدنمایی را توی چشم می‌آورند. یکی از آدم‌ها از جمع «سرخ بزرگ» جلو آمد و اسکناس سینستریم را تماشا کرد. اسکناس را بالای سرش جلوی نور گفت و اَشکال و رنگ‌هایی را که پی هم می‌آمدند نگاه کرد.
گفت: «جداً زیبا است. هیچ فکر کردی قابش کنی و بزنی به دیوار.»
گفتم: «داشتم دقیقاً به همین موضوع فکر می‌کردم.»
به نظرش آمد که اسکناس را می‌خواهد و از من پرسید چقدر بالای آن می‌خواهم. من عددی را گفتم که سه برابر ارزشش به واحد پولی ایالات متحده بود. از قیمت راضی بود. یک گوشه از پول را گرفت و خیلی آرام پول را بو کرد.
گفت: «بد نیست.»
حالا که فکرش را می‌کنم یادم می‌آید پول سینستری بوی خوبی داشت.
مطمئنش کردم که: «اسکناس‌های درجه‌یکی هستند.»
دوباره بو کشید. بعد پرسید: «تا حالا خوردیشان؟»
سرم را به چپ و راست تکان دادم. حتا خیالش به سرم نیفتاده بود.
گاز کوچکی از یک گوشه‌اش زد و گفت: «خوشمزه است!»
این که دیدم این جوری لذت می‌بَرَد، من را به فکر فرو برد. خودم هم یک ذره می‌خواستم. اما حالا دیگر اسکناس او بود. به او فروخته بودمش. حالا دیگر فقط پول بی‌مزه و کهنه‌ی امریکا را داشتم.
توی جیبم را گشتم. هیچ اسکناس سینستری دیگری در آن نبود. حتا یکی را نگه نداشته بودم تا توی خانه‌ام آویزان کنم و قطعاً هم نداشتم تا بخورم.
و بعد یاد ریمب افتادم. گوشه‌ای برای خودش داشت می‌آمیخت و چنان بانمک داشت این کار را انجام می‌داد که طرفش رفتم تا به او ملحق بشوم.

 




تاريخ : 88/04/19 | 14:53 | نویسنده : jamin
نوشته‌ی ژوزه ساراماکو / برگردان: سودابه اشرفی

داستان: قصه‌ی 
جزیره‌ی ناشناخته



مردی کلون دروازه‌ی قصر پادشاه را کوبيد و گفت قايقی به من بده، قصر پادشاه دروازه‌های بسياری داشت اما اين يکی مخصوص عريضه دادن بود. از آنجايی که پادشاه تمام مدت برای دريافت پيشکش‌ها (البته متوجه‌ايد پيشکش‌هايی که به شخص شاه داده می‌شود) کنار دروازه‌ی ديگر نشسته بود، هرگاه کسی دروازه‌ی مخصوص عريضه را می‌کوبيد او تظاهر به نشنيدن می‌کرد، اما به محض اين‌که ضربه‌های کلون برنزی در، نه تنها کرکننده بلکه مفتضح می‌شد و آرامش همسايه‌ها را بر هم می‌زد، (مردم زمزمه می‌کردند، اين ديگر چگونه پادشاهی ست که حتا حاضر نيست در خانه‌اش را به روی مردم بگشايد) تنها آن موقع بود که او به منشی اولش دستور می‌داد که برود و ببيند طرف چه می‌خواهد، البته اين فقط زمانی اتفاق می‌افتاد که هيچ‌ راهی برای خفه کردن متقاضی نمی‌ماند، سپس، منشی اول، به منشی دوم، و منشی دوم، به منشی سوم و منشی سوم، به معاون اول، و معاون اول، به معاون دوم دستور می‌داد و اين دستور دادن‌ها تمام روز ادامه پيدا می‌کرد تا می‌رسيد به زن خدمتکار که هيچ‌کس را برای ارجاع دستورش نداشت، و تازه زن خدمتکار در را تا نيمه باز می‌کرد و می‌پرسيد چه می‌خواهی، مرد خواسته‌اش را ابراز می‌کرد، تقاضای او، همين راه آمده را طی می‌کرد تا به پادشاه برسد، شاه که چون هميشه مشغول دريافت هدايا بود مدت زيادی طول می‌داد تا جوابی بدهد، برای او به هيچ‌وجه رضايت و شادی مردمش مطرح نبود، و بلاخره از منشی اولش می‌خواست که نظر خود را روی کاغذی بنويسد، لازم به گفتن نيست که منشی اول دستور او را به منشی دوم می‌داد و منشی دوم، به منشی سوم، و بر اين منوال ادامه پيدا می‌کرد تا برسد به زن خدمتکار که با توجه به حال و حوصله‌اش بگويد بله يا خير، با اين حال در مورد مردی که قايق می‌خواست دقيقاً اين اتفاق نيفتاد. وقتی زن خدمتکار از لای در درخواست مرد را جويا شد، او چون بقيه نگفت شغل، مدال، يا پول، بلکه بر خلاف ديگران درخواست صحبت با پادشاه را کرد. تو به خوبی می‌دانی که پادشاه دم دروازه نخواهد آمد، تو می‌دانی که او گرفتار دريافت پيشکش‌هاست، برو بگو من از اينجا نمی‌روم تا او بيايد دم در، شخصن، تا بگويم چه می‌خواهم، بعد همان جا پای چارچوب دراز کشيد و پتويی روی خودش کشيد، حالا هرکس که می‌خواست بيرون برود يا داخل شود بايد از روی او رد می‌شد، و اين مشکل بزرگی شده بود، برای اين که يادتان باشد طبق تشريفات دربار هر دفعه فقط تقاضای يک‌نفر قابل بررسی بود، به اين معنا که تا زمانی که يک نفر دم در منتظر جواب بود هيچ‌کس ديگری نمی‌توانست برای تقاضا مراجعه کند. در نگاه اول می‌توان گفت اولين کسی که از اين ماجرا نفع می‌برد شاه بود، هر چه مدت بيشتری بدون مزاحمت ديگران سر می‌کرد، پيشکش‌های بيشتری را می‌توانست دريافت کند و لذت آن‌ها را ببرد، اما، از نقطه‌نظر ديگری می‌توان گفت که شاه واقعاً بازنده بود زيرا وقتی مردم پی ببرند که چقدر بيهوده وقت تلف کرده‌اند تا جواب درخواست‌هايشان را بگيرند نتيجه‌ی اعتراضشان می‌توانست آرامش اجتماعی را واقعاً به هم بزند و اين باعث می‌شد به راحتی جريان سيل هدايا و پيشکش‌ها متوقف شود. در اين مورد بخصوص، در نتيجه‌ی بالا و پايين کردن قضيه، بعد از سه روز، شاه به دروازه‌ی درخواست‌ها مراجعه کرد تا ببيند مرد چه می‌خواهد، اين آدم مشکل‌آفرينی که نگذاشته بود عريضه‌اش سير طبيعی خود را طی کند، شاه به زن خدمتکار دستور داد، در را باز کن، کمی يا کاملاً، شاه لحظه‌ای اين پا و آن پا کرد، در واقع نمی‌خواست خود را زيادی در معرض هوای آلوده‌ی خيابان بگذارد، اما بعد فکر کرد برای مقام شامخ شاهانه‌اش جلوه‌ی خوبی نخواهد داشت که با فرودست خود از لای در حرف بزند مثل اين که از او می‌ترسد بخصوص در حضور شخصی ديگر که کاملاً شاهد ماجراست، زن خدمتکاری که فوراً خبر را به همه جا خواهد رساند. کاملاً باز کن، مرد متقاضیِ قايق به محض صدای بازشدن دروازه از جايش بلند شد و پتويش را تا زد و منتظر ايستاد.

اين نشانه‌ی آن بود که بلاخره يک‌نفر به درخواست مرد رسيدگی خواهد کرد و باعث شد همه‌ی جمعيتی که روزها منتطر شده بودند تا نوبتشان فرا رسد و از دست و دلبازی شاه بهره ببرند، به طرف در هجوم آوردند. حضور غير منتظره‌ی شاه (هرگز چنين اتفاقی در زمان سلطنت او نيفتاده بود) نه تنها شگفتی زيادی ميان منتظران ايجاد کرد بلکه مردمی که در آن طرف خيابان زندگی می کردند نيز يکه خوردند و توجهشان به اين حوادث ناگهانی جلب شد، و از پنجره‌های خود سر به تماشا آوردند، تنها کسی که واقعاً تعجب نکرده بود خود مرد بود، حساب‌های او درست از آب در آمده بود، که پادشاه حتا اگر سه روز طولش بدهد حتمنً در فکر خواهد بود، اين کيست که با اين سماجت بدون هيچ دليل و منطقی خواهان ديدار او شده است. پادشاه، گرفتار، ميان کنجکاوی مقاومت‌ناپذير خود و ناخوشايندی ديدار آن‌همه آدم سه پرسش را يکی بعد از ديگری در برابر مرد نهاد، چه می‌خواهی، چرا تقاضايت را به روال معمول آن مطرح نکردی، فکر می‌کنی من کار بهتری ندارم که انجام دهم، اما مرد فقط پاسخ پرسش اول او را داد، به من قايقی بده، شاه آن قدر يکه خورد که زن خدمتکار فورنً صندلی‌ای را که نشمين آن از نی بود و خودش عادت داشت هنگام خياطی روی آن بنشيند، زيرا که در کنار تميزکاری و شست‌و‌شوی روزانه مسئول دوخت و دوز و وصله‌پينه‌ی خدمتگزاران ديگر قصر هم بود، زير پای شاه گذاشت، پادشاه در حالی که احساس ناجوری از نشستن روی صندلی‌ای که از تاجش کوچکتر بود داشت سعی می‌کرد جای پاهايش را ميزان کند، اول جمعشان کرد، بعد آويزانشان کرد، مرد صبورانه منتظر سوال بعدی بود و بلاخره شاه وقتی توانست راحتی نسبی‌ای روی صندلی زن خدمتکار بيابد پرسيد، ممکن است بدانم قايق را برای چه می‌خواهی، برای يافتن جزيره‌ی ناشناخته چه جزيره‌ی ناشناخته ای، پادشاه جلو خنده‌اش را گرفت انگار که با مرد ديوانه‌ای روبه‌روست که جنون سفرهای دريايی دارد، کسی که حرف حساب سرش نمی‌شود، مرد دوباره تکرار کرد، جزيزه‌ی ناشناخته، بی‌معناست، ديگر هيچ جزيره‌ی ناشناخته ای وجود ندارد، چه کسی به حضرت عالی گفت که ديگر وجود ندارد، همه‌ی آن‌ها روی نقشه‌اند، فقط کشف‌شده‌ها روی نقشه‌اند، و اين چه جزيره‌ی ناشناخته ای ‌ست که می‌خواهی بروی دنبال کشفش، اگر به شما بگويم که ديگر ناشناخته نخواهد بود، تا به حال شنيده‌ای کسی حرفی راجع به آن بزند، شاه اين بار خيلی جدی پرسيد، نه، هيچ‌کس، پس چرا اصرار داری که وجود دارد، به سادگی، برای اين که ممکن نيست جزيره‌ی ناشناخته ای وجود نداشته باشد، و تو آمده‌ای اينجا که از من تقاضای قايق بکنی، بله، آمده‌ام که تقاضای يک قايق بکنم، فکر می‌کنی کی هستی که من بايد به تو قايق بدهم، شما کی هستيد که فکر می‌کنيد می‌توانيد ندهيد، من شاه شاهانم، و همه‌ی قايق‌های جهان متعلق به من است، بيش از اين که آن‌ها به تو تعلق داشته باشند تو به آن‌ها تعلق داری، شاه با ناراحتی پرسيد، منظورت چيست، منظورم اين است که بدون آنها تو هيچی، در مقابل، بدون تو آنها هنوز می‌توانند روی درياها بلغزند و پيش بروند، طبق دستور من، با ناخداها و ملاحان من، اما من از تو ناخدا و ملاح نمی‌خواهم، تمام تقاضای من تنها يک قايق است، پس اين جزيره‌ی ناشناخته ديگر چه صيغه‌ای است، اگر پيدايش کنی، مال من خواهد بود، شما حضرت عالی جزيره‌ی کشف شده را دوست داريد و آن‌هايی را که بعداً کشف خواهند شد، شايد اين يکی خودش را به ما نشناساند، پس من هم قايقی به تو نمی‌دهم، البته که می‌دهيد، وقتی مردمِ خسته و بی‌تاب اين بحث و مجادله را شنيدند و کلماتی را که با اعتماد به نفس از دهان مرد خارج می‌شد تصميم به مداخله به نفع او گرفتند، بيشتر به خاطر خلاصی از دست او و رسيدن نوبت خودشان تا به خاطر همبستگی، پس شروع به فرياد کردند، قايق را به او بده، قايق را به او بده، شاه دهانش را باز کرد تا به خدمتکار دستور دهد که ماموران قصر را برای برقراری نظم خبر کند، اما، ناگهان مردمی که از پنجره‌هايشان سر برآورده بودند و تا کنون فقط تماشاگر بودند به جمعيت حاضر پيوستند و با آن‌ها فرياد زدند، قايق را به او بده، قايق را به او بده، شاه در عين شگفت‌زدگی از روبه‌رو شدن با چنين وضعيتی نگران هدايايی بود که دم دروازه‌ی ديگر از دست می‌داد، دست راستش را بلند کرد و امر به سکوت داد، قايقی به تو خواهم داد اما تو بايد ملاحان خودت را بيابی، من همه‌ی دريانوردانم را برای جزيره‌های کشف شده لازم دارم. سر و صدای شادی مردم کلمات سپاس مرد را در خود خفه کرد، اما از روی حرکتِ لب‌هايش می‌توان حدس زد که فقط ممکن است گفته باشد، سپاس، خدايگان من، نگران نباش، يک کاريش می‌کنم، اما همه به طور واضح شنيدند که شاه چه گفت، به بارانداز برو و با بندردار صحبت کن، به او بگو من تو را فرستاده‌ام و او وظيفه دارد قايقی به تو بدهد، کارت مرا همراه خود ببر، مرد متقاضی قايق کارت ويزيت را که شامل پيامی بود که شاه زير نام خودش نوشته بود خواند، کلماتی را که شاه با گذاشتن کارت ويزيت روی پشت زن خدمتکار نوشته بود، به حامل اين کارت يک قايق بده، لازم نيست حتماً خيلی بزرگ باشد، اما بايد خوب محکم باشد، تاب تحمل مخاطرات دريا را داشته باشد، نمی‌خواهم هر اتفاقی که بيفتد روی وجدان من سنگينی کند، اين دفعه وقتی مرد سرش را بالا کرد که شايد سپاسگزاری کند، شاه ديگر رفته بود، و فقط زن خدمتکار آنجا بود و متفکرانه به او زل زده بود، مرد از پهلوی در کنار رفت، نشانه‌ی ديگری برای متقاضيان منتظر که به دروازه مراجعه کنند، شرح اين وضعيت مغشوش که همه سر و دست می‌شکستند تا اولين نفر باشند چندان ضرورتی ندارد، اما بلاخره دروازه يک بار ديگر بسته شد، منتظران کلون‌های برنزی را دوباره کوبيدند تا شايد زن خدمتکار آن را بگشايد، اما او ديگر آنجا نبود، او آنجا را همراه سطل و جارويش به سوی دروازه‌ی ديگر ترک کرده بود، دروازه‌ی تصميم‌ها، که واقعاً از آن استفاده چندانی نمی‌شود اما وقتی می‌شود، حتماً مصممانه است، حالا می‌توان نگاه متفکرانه‌ی زن به مرد را درک کرد، او تصميصم گرفته است به دنبال مرد برود که به دنبال قايقش به بندر رفته، او به اين نتيجه رسيد که به اندازه‌ی کافی عمرش را وقف خدمتکاری و شستو و ماليدن و گذاشتن و برداشتن در قصر کرده است، حالا زمان آن است که شغلش را عوض کند، شستشو و تميز کردن قايق واقعاً مناسب او بود، حداقل روی دريا هيچوقت آب کم نخواهد آورد، مرد روحش خبر ندارد که، با وجود اين که هنوز شروع به استخدام کارگرانش نکرده به وسيله‌ی فردی که مسئول تميز کردن قايق خواهد شد تعقيب می‌شود، اين راهی‌ست که سرنوشت معمولاً جلو پايمان می‌گذارد، درست پشت سرمان است، دستش را دراز کرده و می‌خواهد شانه‌امان را لمس کند در حالی که ما هنوز زير لب با خود زمزمه می‌کنيم، همه چيز تمام شده، تمام، به هرحال مهم نيست.

بعد از طی راهی طولانی، مرد به بندرگاه رسيد، رفت روی اسکله، سراغ رييس بندرگاه را گرفت و در حينی که منتظر او بود نگاه کرد ببيند کدام يک از قايق‌هايی که آنجا تلوتلو می‌خوردند مال اوست، می‌دانست که بزرگ نخواهد بود، کارت ويزيت پادشاه بخوبی اين را مشخص کرده بود، کشتی بخاری، حمل و نقل، و جنگی نخواهد بود، اما آن‌قدر کوچک هم نخواهد بود که نتواند شلاق‌ بادها و مشقات دريا را تاب بياورد، پادشاه حواسش جمع بود که قايق امن و قابل دريانوردی باشد، اين‌ها مشخصاً واژه‌های خود پادشاه بود، قايق پارويی، قايق تفريحی، هرچند که همه‌ی آن‌ها در حد خودشان ايمن باشند اما برای اين منظور ساخته نشده‌اند که به دنبال جزاير نامکشوف راهی اقيانوس‌ها بشوند. کمی آن‌طرف‌تر، پنهان پشت بشکه‌ها زن خدمتکار به قايق‌ها چشم دوخته بود، در خيال خود، فکر کرد، نه اين‌که نظر او به حساب می‌آمد، حتا هنوز استخدام هم نشده بود، اما فعلاً ببينيم رييس بندرگاه چه می‌گويد. او آمد، کارت ويزيت را خواند، سر تا پای مرد را برانداز کرد، و همان سوالی را پرسيد که پادشاه نپرسيده بود، آيا دريانوردی می‌دانی، گواهينامه‌ی ملوانی داری، که مرد جواب داد روی دريا خواهم آموخت. رييس بندرگاه گفت من توصيه نمی‌کنم، من خودم ناخدای درياها هستم و هرگز الابختکی به دريانوردی نمی‌روم. پس قايقی به من بده که بتوانم با آن به دريا بروم، نه، آن يکی نه، قايقی که لياقت مرا داشته باشد و من لياقت آن را، مثل دريانوران حرف می‌زنی، اما دريانورد نيستی، اگر چون آنان حرف می‌زنم پس حتماً بايد باشم. رييس بندرگاه دوباره کارت پادشاه را خواند، بعد پرسيد، می‌توانی به من بگويی برای چه قايق را می‌خواهی، برای اين که بروم و جزيره‌ی ناشناخته را بيابم، اما ديگر جزيره‌ی ناشناخته ای باقی نمانده، اين همان حرفی است که پادشاه زد. او هرچه راجع به دريا می‌داند از من آموخته، خيلی غريب است که تو مرد دريا به من بگويی جزيره‌ی ناشناخته‌ی ديگری باقی نمانده، من مرد خشکی‌ام اما حتا من هم می‌دانم که هر جزيره‌ای ناشناخته است تا وقتی که به آن وارد شويم، اما اگر درست متوجه شده باشم تو به جستجوی آنی که هرگز پای کسی به آن نرسيده، بله، اما اين را وقتی خواهم فهميد که به آنجا برسم، اگر برسی، به هرروی، قايق‌ها در راه درهم می‌شکنند، اگر چنين اتفاقی برای من افتاد تو بايد در تاريخ بنويسی که من به فلان نقطه و بهمان نقطه دست يافتم، آيا منظورت اين است که بهرحال هميشه به يک جايی خواهی رسيد، اگر اين را نمی‌دانستی به آن‌چه می‌نمايی شک می‌کردم. رييس بندرگاه گفت من قايقی را که نياز داری به تو خواهم داد، کدام يک، قايقی کارکشته، از روزی که جستجو به دنبال جزاير ناشناخته وجود داشته اين قايق هم بوده، کدام يک، در حقيقت، شايد تا به حال خودش هم جزيره‌ای را يافته باشد، کدام يک، آن يکی. به محض اين که زن خدمتکار نقطه‌ای را ديد که رييس بندرگاه به آن اشاره می‌کند از پشت بشکه‌ها بيرون آمد و فرياد زد، آن قايق من است، آن قايق من است، بايد ادعای غيرقابل توجيه او را ببخشيد، اشکال اين بود که اين همان قايقی بود که او نيز پسنديده بود. شبيه کشتی است، مرد گفت، کم و بيش همين طور است، رييس بندرگاه گفت، کشتی به دنيا آمده است، بعد چندبار تعمير و تبديل شده تا به اينجا رسيده، اما همچنان کشتی باقی مانده، بله، شخصيت اصلی‌اش را حفظ کرده، تير و دکل و بادبان‌هايش را، و اين همانی‌ست که تو برای جستجوی جزيره‌ی ناشناخته به آن نياز داری. زن خدمتکار ديگر تاب نياورد، تا آنجايی که به من مربوط است، اين قايق مناسب من است، مرد پرسيد، تو کی هستی، مرا به ياد نمی‌آوری، نه، به ياد نمی‌آورم، من زن خدمتکار هستم، خدمتکار کجا، خدمتکار قصر، همان زنی که دروازه‌ی عريضه‌ها را به روی تو باز کرد، خود خودش، پس چرا سر جايت خدمتکاری و دربانی نمی‌کنی، برای اين که درهايی که من می‌خواستم باز کنم باز شده‌اند و برای اين که، از حالا به بعد، من فقط قايق‌ها را تميز می‌کنم، پس حالا می‌خواهی به جستجوی جزاير ناشناخته بيايی، من از دروازه‌ی تصميم‌ها از قصر خارج شدم، بنابراين برو نگاهی به کشتی بينداز، بعد از گذشت اين همه زمان حتمنً به يک شست‌و‌شوی حسابی نياز دارد، اما مراقب مرغ‌های دريايی باش، به آن‌ها نمی‌توان اطمينان کرد، تو نمی‌خواهی با من بيايی داخل قايق‌ات را بينی، تو گفتی قايق مال توست، متاسفم، فقط به اين دليل گفتم که دوستش دارم، دوست داشتن احتمالن بهترين روشِ در تعلق گرفتن است، و تعلق گرفتن بدترين نوع دوست داشتن، رييس بندرگاه صحبت آن‌ها را قطع کرد، من بايد کليدها را به صاحب قايق بدهم، کدام يکی از شما مالک آن است، هرچه نظر شما باشد، من اهميتی نمی‌دهم، آيا قايق‌ها کليد دارند، مرد پرسيد، نه برای داخل شدن، اما قفسه‌ها و کمدهايی هستند، و قفل ميز ناخدا با دفتر يادداشت‌های روزانه، من به زن واگذار می‌کنم، می‌روم کارگر پيدا کنم، مرد اين را گفت و به راه افتاد.

زن خدمتکار به طرف رييس بندرگاه رفت تا کليدها را بگيرد، بعد رفت که سوار قايق بشود جايی که دو چيز به دردش خورد، يکی جاروی قصر، ديگری اخطاری که در باره‌ی مرغ‌های دريايی گرفته بود، تا نيمه‌ی راه بيشتر نرفته بود که روی پل بارانداز موجودات خشمگين با منقارهای گشوده خود را به طرف او پرتاب کردند، گويی که می‌خواستند همانجا او را تکه‌تکه کنند، زن سطل را زمين گذاشت، کليد را ميان سينه‌بندش قرار داد، جای پای خود را روی پل محکم کرد، و جارو را بالای سرش مثل يک شمشير قديمی تکان داد، موفق شد دسته‌ی قاتلين را بترساند. تنها زمانی که کاملن وارد قايق شد توانست خشم مرغان وحشی را درک کند، همه جا پر از آشيانه‌ بود، برخی از آن‌ها رها شده به حال خود، برخی هنوز با تخمی در ميان، و برخی با جوجه‌های منتظر، با دهان‌های باز، برای غذا، بسيار خوب، اما بهرحال بايد از اينجا اسباب‌کشی کنيد، کشتی‌ای که برای رفتن به اقيانوس و جست‌وجوی جزيره‌ی ناشناخته آماده می‌شود نمی‌تواند مثل يک مرغدانی باشد، آشيانه‌های خالی را به دريا ريخت، اما بقيه را فعلن به حال خود گذاشت. بعد آستين‌هايش را بالا زد و شروع کرد به ساييدن کف قايق. وقتی اين وظيفه‌ی دشوار را به انجام رساند، با احتياط رفت سراغ بادبان‌ها تا ببيند بعد از اين همه زمان که به دريا نرفته‌اند و دچار مخاطرات دريا نشده‌اند، و در معرض بادهای سخت آن قرار نگرفته‌اند، چه حال و روزی دارند، بادبان‌ها عضلات کشتی‌اند، تنها بايد آن‌ها را در مقابله با طوفان‌های دريايی ببينی تا اين را بفهمی اما مثل همه‌ی عضلات ديگر اگر دائمن از آن‌ها استفاده نشود، ضعيف می‌شوند، شل و ول. و طناب‌ها به مثابه رگ و پی آن‌ها هستند، زن از اين که هنر بادبانی را زود می‌آموخت شاد بود. برخی از طناب‌ها در حال پوسيدن بود و زن با احتياط روی آن‌ها علامت گذاشت. زيرا نخ و سوزنی که او تا همين ديروز برای وصله کردن جوراب‌های پيش‌خدمت‌ها استفاده می‌کرد قادر به انجام تعمير اين طناب‌ها نبود. بقيه‌ی قفسه‌ها را خالی يافت، اين واقعيت که مقدار باروت در قفسه آن‌قدر کم بود که آن را ابتدا با فضله موش اشتباه گرفت، زياد دلخورش نکرد. در واقع حداقل در چشم زنی خدمتکار، هيچ قانونی نمی‌گويد که در پی يافتن جزيره‌ی ناشناخته ضرورتاً بايد مثل يک سازمان جنگی عمل کرد. چيزی که واقعاً مايه‌ی دلخوری‌اش شد نه بخاطر خودش که او به ته‌ مانده‌ی غذا در قصر عادت داشت، اما به خاطر مردی که اين قايق به او واگذار شده بود، کمبود خوراک بود، خورشيد به زودی غروب خواهد کرد، و او با سرو صدا از گرسنگی به خانه باز خواهد گشت، مثل مردان ديگر، گويی فقط آنها هستند که شکمی دارند که بايد سير شود، و اگر ملوان هم استخدام کرده باشد آن‌ها که ديگر اشتهای غول دارند، و بعد، با خود گفت، نمی‌دانم چه خواهيم کرد.

او نبايد نگران می‌بود. خورشيد تازه در دل اقيانوس فرو رفته بود که مرد کنار بارانداز نمايان شد، با خود کيسه‌ای حمل می‌کرد، اما تنها بود و به نظر پريشان می‌رسيد. زن رفت که کنار پل به انتظارش بايستد. اما قبل از اين که دهانش را باز کند و بپرسد که روز چگونه بر او رفته است، مرد گفت، نگران نباش برای هردويمان به اندازه‌ی کافی غذا آورده‌ام. پس ملوان‌ها کجايند، همان‌طور که می‌بينی هيچ کس نيامده، زن پرسيد حداقل بعضی‌ها گفتند که خواهند آمد، گفتند که جزيره‌ی ناشناخته ای باقی نمانده، تازه اگر هم مانده باشد آنها حاضر نيستند خانه و کاشانه‌ی راحت و زندگی آسان روی کشتی مسافربری را رها کنند و بروند درگير سفری غير ممکن بشوند، درست مثل اين که دوباره در روزهايی زندگی ‌کنند که دريا تيره و تار بود، تو به آن‌ها چه گفتی، که دريا هميشه تاريک است، از جزيره‌ی ناشناخته به آن‌ها نگفتی، چطور می‌توانم به آن‌ها از جايی بگويم که خودم آن را نمی‌شناسم، اما يقين داری که وجود دارد، به همان مقدار که يقين دارم دريا تيره و تار است، همين حالا، از اين بالا نگاه کن، آب لاجوردی‌ست و آسمان آتش گرفته، به نظر من اصلن تاريک نمی‌رسد، اين فقط خيال است، بعضی وقت‌ها به نظر می‌رسد جزيره‌ای روی موج‌ها غلت می‌خورد، اما واقعيت ندارد، بدون ملاح چه خواهی کرد، هنوز نمی‌دانم، می‌توانيم همين جا زندگی کنيم، و من می‌توانم کار پيدا کنم، کار شست‌وشو و تميز کردن قايق‌هايی که به بندر می‌آيند، و من، تو هم بايد مهارت‌هايی داشته باشی، هنری، حرفه‌ای به قول امروزی‌ها، داشتم، دارم، خواهم داشت، اگر لازم باشد. اما من می‌خواهم جزيره‌ی ناشاخته را پيدا کنم، می‌خواهم خودم را روی آن جزيره بشناسم، نمی‌دانی اگر از خود دور نشوی، هرگز خودت را نخواهی شناخت، فيلسوف دربار، وقتی که بيکار بود، می‌آمد کنارم می‌نشست و مرا تماشا می‌کرد که جوراب‌های پيشخدمت‌ها را وصله پينه می‌کنم، و بعضی وقت‌ها فلسفه‌بافی می‌کرد، عادت داشت بگويد هرکس خودش يک جزيره است، اما از آن‌جايی که شامل حال من نمی‌شد چون زن بودم توجهی به او نمی‌کردم، تو چه فکر می‌کنی، تو بايد جزيره را ترک کنی تا جزيره را ببينی، نمی‌توانيم خودمان را ببينيم، مگر اين‌که از خود رها شويم، منطورت اين است که از خودمان فرار کنيم، نه اين‌ها يکی نيستند، آتش آسمان رو به خاموشی می‌رفت، آب ناگهان به بنفش گراييد، حالا حتا زن هم نمی‌توانست نپذيرد که دريا تيره و تار است. حداقل در برخی از ساعات روز. مرد گفت، بيا فلسفه‌بافی را برای فيلسوف دربار بگذاريم برای همين به او حقوق می‌دهند، برويم غذا بخوريم، اما زن نپذيرفت، اول بايد قايق‌ات را وارسی کنی، تو تنها آن را از بيرون ديده‌ای، تو آن را در چه شرايطی می‌بينی، خب بعضی از طناب‌ها احتياج به تعمير دارند، به انبار رفتی، آب زيادی در آن جمع شده، کمی آب ته انبار تکان می‌خورد اما به نظر طبيعی می‌رسد، برای کشتی خوب است، تو چطور اين چيزها را آموخته‌ای، همين طوری، اما چطور، از همان راهی که تو به رييس بندرگاه گفتی که ملوانی خواهی آموخت، روی دريا، ما هنوز روی دريا نيستيم، روی آب که هستيم، باور من اين است که در کشتيرانی دو معلم واقعی وجود دارد، دريا و خود کشتی، و آسمان، تو آسمان را فراموش می‌کنی، بله، البته، آسمان، باد، ابرها، آسمان، بله، آسمان.

کمتر از نيم ساعت طول کشيد تا همه‌ی کشتی را بازبينی کنند، کشتی، حتا يک کشتی مبدل شده، طول و عرض زيادی ندارد. دوست داشتنی‌ست، اما اگر نتوانم به اندازه‌ی کافی کارگر بگيرم، بايد برگردم پيش پادشاه و بگويم ديگر کشتی را نمی‌خواهم، واقعاً که، با اولين مشکلی که سر راحت سبز شد دست و بالت لرزيد، اولين دشواری سه روز انتطار برای شاه بود آن موقع رها نکردم، اگر نتوانيم ملوان پيدا کنيم، آنوقت بايد تنها برويم، تو ديوانه‌ای، دو نفر به تنهايی محال است چنين کشتی‌ای را بتوانند اداره کنند، چرا، من بايد دائمنً کنار سکان باشم، و تو، حتا نمی‌توانم شروع به توضيحش بکنم، اين ديوانگی‌ست، خواهيم ديد، حالا برويم غذا بخوريم، رفتند روی عرشه، مرد هنوز معترض بود، و زن کيسه ای را که او آورده بود باز کرد، برشی نان، پنير بز، زيتون و شيشه‌ای شراب. هلال ماه روی دريا بود، سايه‌ی دکل‌ها افتاد روی پاهايشان. زن گفت، کشتی ما واقعاً زيباست، بعد حرفش را تصحيح کرد، منظورم کشتی توست، فکر نمی‌کنم مدت زيادی مال من باشد، چه آن را به دريا ببری چه نه مال توست، پادشاه آن را به تو بخشيده، بله، اما من از او خواستم آن را به من بدهد تا بروم و جزيره‌ی ناشناخته را بيابم، همه چيز آنن اتفاق نمی‌افتد، زمان می‌برد، پدربزرگم هميشه می‌گفت کسی که به دريا می‌رود بايد روی خشکی آماده شود، و او حتا ملوان هم نبود، بدون ملوان نمی‌توانيم جايی برويم، اين را قبلاً گفتی، و ما بايد کشتی را با هزار و يک چيز ديگر که برای چنين سفری نياز داريم راه بيندازيم، با علم به اين موضوع ما نمی‌دانيم چه پيش خواهد آمد، البته، و بعد بايد برای فرار رسيدن فصل مناسب صبر کنيم، و در حالتی خشکی را ترک کنيم که مردم به استقبالمان آمده‌اند، مرا مسخره می‌کنی، به هيچ‌وجه، من هرگز کسی را که باعث شد من قصر را از دروازه‌ی تصميم ترک کنم مسخره نمی‌کنم، مرا ببخش، و من هرگز به آنجا بر نمی‌گردم هر اتفاقی که بيفتد. نور ماه مستقيم افتاده بود روی صورت زن، دوست داشتنی‌ست، واقعاً دوست‌داشتنی‌ست، مرد فکر کرد، و اين‌بار منظور کشتی نبود. زن به هيچ چيز فکر نمی‌کرد، حتمنً بايد همه‌ی فکرهايش را در طول همان سه روزی که دروازه را باز و بسته می‌کرد تا ببيند مرد هنوز آنجاست يا نه کرده باشد. ذره‌ای از نان يا پنير يا قطره‌ای از شراب باقی نماند، هسته‌های زيتون را به دريا پرتاب کرده بودند، کف قايق به همان تميزی بود که زن تمامش کرده بود، کشتی‌ای بخاری مثل يک حيوان بزرگ دريايی غريد. زن گفت، زمان سفر ما که فرا برسد اين همه سروصدا نخواهيم کرد. با اين که هنوز در بندر بودند با عبور کشتی بخاری آب به درون قايق ريخت، هر دو خنديدند، و بعد سکوت فراگير شد، بعد از مدتی، يکی از آن‌ها پيشنهاد کرد که بهتر است بروند بخوابند، نه اين که واقعنً خواب آلود باشم، و ديگری تاييد کرد، نه، من هم خوابم نمی‌آيد، سکوت دوباره حاکم شد، ماه برآمد و برآمد، تا اين که زن گفت پايين تختخواب هست، رفتند به بخش زيرين قايق، زن گفت، فردا می‌بينمت، من از اين راه می‌روم، و مرد جواب داد، من از اين راه می‌روم، فردا می‌بينمت، هيچ کدام اصطلاحات درست را به کار نمی‌بردند، شايد برای اين که هر دو تازه کار بودند. زن برگشت و گفت، فراموش کردم، و دو شمع از جيب پيش‌بندش بيرون آورد، اين ها را وقتی تميز می‌کردم پيدا کردم، اما کبريت ندارم، مرد گفت، من دارم. او شمع‌ها را نگه‌داشت، در هر دست يکی، مرد کبريت زد، بعد، انگشت‌هايش را مثل گنبدی دور شمع حلقه کرد، و شمع شعله کشيد، آرام آرام مثل نور ماه، صورت زن را روشن کرد، نيازی نيست بگوييم مرد چه فکرد کرد، دوست داشتنی‌ست، اما زن فکر کرد، او فقط دنبال جزيره‌ی ناشناخته است، مثال خوبی برای اين که بگوييم آدم‌ها چگونه نگاه ديگری را به غلط تعبير می‌کنند، بخصوص زمانی که تازه يکديگر را ملاقات کرده‌اند. زن يکی از شمع‌ها را به او داد، گفت، فردا می‌بينمت، سپس، خوب بخواب، مرد هم می‌خواست همين را بگويد تنها به زبانی ديگر، خواب‌های شيرين ببين، روی زبانش جاری شد، بعد از مدتی وقتی روی تخت خود دراز کشيده است حتماً واژه‌های بهتری به مغزش خطور خواهد کرد، دلچسب‌تر، واژه‌هايی که وقتی مردی با زنی تنها می‌شود بر زبانش جاری می‌گردد. با خود فکر کرد شايد به خواب رفته باشد، آيا مدت زيادی طول کشيده تا به خواب برود، بعد تصور کرد که دنبال زن می‌گردد و نمی‌تواند او را بيابد، که هردوی آن‌ها در يک کشتی بزرگ گم شده‌اند، خواب مثل يک شعبده‌باز ماهر است، اندازه‌ی چيزها را تغيير می‌دهد، فاصله‌ی آنها را، مردم را از هم دور می‌کند يا بهم می‌رساند، به هم می‌رساندشان اما آنها به سختی يکديگر را می‌بينند، زن با کمی فاصله از او به خواب رفته است اما مرد قادر به دست‌يابی به او نيست، با اين حال آسان است که از بندر به عزيمت رسيد.

زن برای مرد آرزوی خواب‌های شيرين کرد، اما خودش تمام شب رويا ديد. خواب ديد که کشتی روی درياست، با سه بادبان که باد در آنها افتاده است، روی امواج پيش می‌رود، در حينی که او کشتی را هدايت می‌کند، و کارگران در سايه استراحت می‌کنند او نمی‌توانست بفهمد اين ملوانان آنجا چه می‌کنند، آن‌ها که جواب رد داده بودند، شايد از کارشان پشيمان شده‌اند، حيواناتی را هم ديد که روی کشتی ولو بودند، اردک، خرگوش، مرغ، حيوانات اهلی که دانه بر می‌چيدند و سبزيجاتی را می‌خورند که ملوانان به سوی آنها می‌انداختند. به ياد نمی‌آورد او آنها را روی کشتی آورده باشد، اما گويی امری طبيعی به نظر می‌رسيد، اگر جزيره‌ی ناشناخته را پيدا می‌کرد و معلوم می‌شد که جزيره‌ای متروک است، معمولاً در گذشته اين طور بوده است، بهتر بود که جانب احتياط را بگيرند، و ما بخوبی می‌دانيم که باز کردن در لانه‌ی خرگوش و بلند کردن او با گوشهايش هميشه آسان‌تر است تا دنبال او گذاشتن روی تپه و ماهور. از ته انبار می‌توانست صدای شيهه‌ی اسب‌ها را بشنود، ماغ کشيدن گاوها، فرياد الاغ‌ها، صدای حيوانات اصطبل سلطنتی که وجودشان برای کشيدن بار بسيار حياتی بود، آن‌ها آنجا چه می‌کردند، چگونه ممکن بود اين همه را در کشتی‌ای به آن کوچکی جای داد، آن‌هم وقتی که به اندازه‌ی کافی جا برای انسان وجود نداشت. ناگهان بادی وزيدن گرفت، بادبان اصلی به پيچ وتاب در آمد، و پشت سر چيزی بود که او تاکنون متوجه آن نشده بود، گروهی زن، چه کسانی بودند، حتا بدون شمارش، تعدادشان به زيادی ملوان‌ها بود، همگی مشغول وظايف زنانه، هنوز زمان آن نرسيده بود که شغل‌های ديگری برای خود بيابند، اين مسلمنً روياست، هيچ کس در زندگی واقعی اين گونه سفر نکرده است. مرد سکان‌دار، با نگاه پی زن خدمتکار گشت، او را نيافت، شايد روی تختش دراز کشيده و خستگی ساييدن کف قايق را از تن به در می‌کند، اما او خود را فريب می‌داد، زيرا که بخوبی می‌داند، اما نمی‌داند که چه‌طور می‌داند، که، در آخرين لحظه، زن تصميم گرفت با او همسفر نشود، که او روی پل پريد، فرياد زنان، خداحافظ، خداحافظ، زيرا که تو تنها در پی يافتن جزيره‌ی ناشناخته هستی، من می‌روم، اين حقيقت نداشت، هم‌اکنون چشم‌های او پی زن می‌گردند اما او را نمی‌يابند. در آن لحظه، ابرها آسمان را فرا گرفتند و باران گرفت، و، گياهان زيادی از کيسه‌های خاکی که در کنار حصار کشتی چيده شده بود سر برآورد، آوردن آن‌ها به اين دليل نبود که در جزيره‌ی ناشناخته خاک به اندازه‌ی کافی نبود، به اين خاطر بود که می‌توان در وقت صرفه‌جويی کرد، روزی که برسيم تنها کار لازم اين است که درختان ميوه را پيوند بزنيم، دانه‌های رسيده‌ی کشتزارک گندم را در بياوريم، و باغچه‌ها را با غنچه‌ها تزيين کنيم. ناخدا از ملوانان در حال استراحت می‌پرسد، آيا هنوز جزيره‌ای متروک می‌بينند، و آن‌ها می‌گويند هيچ جزيره‌ای نمی‌بينند، متروک يا غير متروک، اما در اين فکرند که در اولين خشکی پياده شوند، فقط کافی است که بندری برای لنگر انداختن داشته باشد، ميکده‌ای برای نوشيدن و تختی برای خوابيدن، اينجا، با اين همه آدمی که در هم می‌لولند جايی برای آن وجود ندارد، پس جزيره‌ی ناشناخته چه می‌شود، ناخدا پرسيد، وجود ندارد، مگر فقط در خيال تو، جغرافياشناسان پادشاه رفتند روی همه‌ی نقشه‌ها نگاه کردند و اعلام کردند، سال‌هاست که ديگر جزيره‌ی ناشناخته ای وجود ندارد، پس شما بايد در شهر می‌مانديد به جای اين که در سفر من تاخير ايجاد کنيد، ما دنبال جای بهتری برای زندگی می‌گشتيم، و تصميم گرفتيم از اين فرصت استفاده کنيم، شما ملوان نيستيد، هيچ‌وقت نبوده‌ايم، من به تنهايی نخواهم توانست اين کشتی را هدايت کنم، قبل از اين که از پادشاه اين درخواست را بکنی بايد فکرش را می‌کردی، دريا به تو ملوانی نخواهد آموخت. سکان‌دار از دور جزيره‌ای ديد و سعی کرد که از آن بگذرد و تظاهر کند سرابی بيش نبوده، تصويری که در فضا از آن سوی جهان آمده، اما مردانی که هرگز ملوان نبودند معترض شدند، آنها می‌خواستند در آن خشکی پياده شوند، اين جزيره روی نقشه را ببين، فرياد زدند، اگر ما را به آنجا نبری می‌کشيم‌ات. سپس کشتی به خودی خود به سوی خشکی چرخيد، وارد بندر شد و لنگر انداخت، مرد گفت، می‌توانيد برويد، همه‌ی آنها فورن پياده شدند، اول زن‌ها و بعد مردها، اما تنها نرفتند، اردک‌ها، خرگوش‌ها، مرغ‌ها را هم با خود بردند، همين‌طور، الاغ‌ها، اسب‌ها و حتا پرندگان دريايی هم پر زدند و رفتند، يکی بعد از ديگری، کشتی را پشت سر گذاشتند، جوجه‌هايشان را به منقار گرفتند، چيزی که قبلاً ديده نشده بود، اما برای هرچيز يک اولين بار وجود دارد. مردی که فرمان کشتی را در دست داشت، اين خروج جمعی را در سکوت تماشا کرد، هيچ راهی برای متوقف کردن آن‌ها وجود نداشت، حداقل درختان را برای او گذاشتند، گندم‌ها و گل‌ها، و گياه و سبزی‌هايی که از تير و دکل کشتی بالا رفته بودند را هم. در گير و دار ترک کشتی کيسه‌های خاک از هم شکافت و خاک کف کشتی را فرا گرفت، خاک خوب شخم زده با کمی بارانِ دوباره، می‌توانست به مزرعه‌ای تبديل شود، از زمانی که اين سفر آغاز شده ما نديده‌ايم که سکان‌دار غذايی بخورد، حتمنً بايد به اين خاطر باشد که او دارد خواب می‌بيند و اگر در روياهايش خواب کمی نان و سيب را ببيند بيش از يک کذب محض نخواهد بود. ريشه‌های درختان دور کشتی را فرا می‌گيرند، چيزی نخواهد گذشت که بادبان‌های برافراشته مورد نياز قرار بگيرند کافی‌ست که باد در تاج درختان بپيچد و کشتی سفرش را به سوی سرنوشت آغاز کند. اين جنگل است که روی موج‌ها می‌چرخد و می‌رود، کجا، چگونه، کسی نمی‌داند، پرنده‌ها شروع به خواندن می‌کنند بايد جايی پنهان بوده باشند و يکباره تصميم گرفته‌ باشند که در روشنايی حضور بیابند، شايد به خاطر اين که گندمزارها رسيده‌اند و زمانِ دروست. سپس مرد سکان کشتی را قفل کرد و با داسی در دست به مزرعه رفت، چند خوشه را درو کرده بود که سايه‌ای کنار سايه‌اش ديد. در آغوش يک‌ديگر بيدار شدند، تخت‌خواب‌ها و تن‌ها يکی. آن‌گونه که جهت‌هاشان ديگر مشخص نبود، سپس به محض اين که خورشيد برآمد مرد و زن رفتند که بدنه‌ی کشتی را رنگ بزنند، و نامی را که هنوز نداشت روی آن بنويسند، نزديکی‌ها نيمروز بلاخره جزيره‌ی ناناشناخته در جذر و مد دريا سفر را، در جستجوی خود آغاز کرد.



تاريخ : 88/04/19 | 14:51 | نویسنده : jamin
تری بیسن Terry Bisson/ برگردان: احسان شفيعی زرگر

داستان: از گوشت ساخته شده‌ن...


– از گوشت ساخته شده‌ن.
– گوشت؟
– گوشت. از گوشت ساخته شده‌ن.
– گوشت؟
– هیچ شکی هم نیست. چند تاشونو از این‌ور اون‌ور سیاره دستچین کردیم و آوردیم توی سفینه و زیر و بالاشونو نگاه کردیم. اصلا سر تا پا گوشتن.
– آخه مگه می‌شه؟ پس اون علامت‌های رادیویی چی؟ اون پیام‌هایی که واسه ستاره‌ها می‌فرستن؟
– حرف زدنشون با موج‌های رادیویی‌یه. ولی علامت‌ها از خودشون در نمی‌آد. از ماشیناشون در می‌آد.
– خب این ماشینا رو کی ساخته؟ باید اونی رو که اینا رو ساخته گیر آورد.
– خب همونا ساخته‌ن دیگه. همینو دارم می‌گم. اون گوشتا ماشینا رو ساخته‌ن.
– مزخرف نگو! گوشت ماشین بسازه؟ یعنی می‌خوای باور کنم که اینا یه مشت گوشت با عقل و شعورن، نه؟
– اصراری ندارم. فقط می‌گم که بدونی. این موجودات تنها نژاد با عقل و شعور اون ناحیه‌ن، و البته از گوشت هم ساخته شده‌ن.
– ای بابا... نکنه یه چیزی مثلاً شبیه اورفولی باشن؟ یعنی یه هوش کربنی که فعلا داره یه دوره‌‌ی گوشتی رو می‌گذرونه؟
– نه. اینا گوشت به دنیا می‌آن، گوشت هم می‌میرن. چند تاشونو تا وقتی که مردن زیر نظر داشتیم که البته زیاد هم طول نکشید. اصلاً خبر داری گوشت چقدر می‌تونه عمر کنه که از دوره و مرحله حرف می‌زنی؟
– اه... آره، راست می‌گی. خب... شاید اصلاً فقط یه تیکه‌شون گوشت باشه. می‌فهمی؟ مثل ودیلی مثلاً... یعنی سرشون گوشته، اما مغزشون از الکترون پلاسماس؟
– اتفاقاً چون سرشون هم مثل ودیلی از گوشته ما هم یه همچین فکری کردیم. اما بهت گفتم که خوب بالا و پایینشون کردیم. همه‌ی سوراخ سمبه‌هاشون از گوشته.
– بالاخره باید مغز داشته باشن یا نه؟
– خب آره، دارن. دارم بهت می‌گم مغزشون از گوشته. از صب تا حالا همینو دارم می‌گم دیگه !
– یعنی چه! پس... پس با چه کوفتی فکر می‌کنن؟
– انگار اصلا تو باغ نیستی. هستی؟ انگار اصرار داری که خودتو بزنی به خریت، آره؟ بابا جون با همون مغزشون خبر مرگ‌شون فکر می‌کنن. با همون گوشت !
– گوشت متفکر! یعنی می‌گی باور کنم که گوشت هم می‌تونه فکر کنه؟
– بله، گوشت متفکر! گوشت با شعور! گوشتی که می‌تونه خیال‌بافی کنه، یا عاشق بشه. بالاخره داری قضیه رو می‌گیری یا از نو بگم؟
– خدایا! انگار شوخی نمی‌کنی. از گوشت ساخته شده‌ن.
– خدا خیرت بده. انگار حالیت شد. آره، راستی راستی از گوشت ساخته شده‌ن. تازه، صد سال – البته به حساب سال‌های خودشون – داشته‌ن سعی می‌کرده‌ن که با ما حرف بزنن.
– خدایا! آخه توی سر این گوشت چی داره می‌گذره‌؟
– اول از همه می‌خواد با ما حرف بزنه. بعد این که فکر می‌کنم می‌خواد کل دنیا رو بگرده، با همه‌ی موجودات با عقل و شعور حرف بزنه، ایده و اطلاعات بده و بگیره، همین چیزا دیگه. طبق معمول.
– پس ما قراره با یه مشت گوشت صحبت کنیم...
– بله دیگه. دائم با رادیوهاشون پیام می‌فرستن که «سلام! کسی اونجا نیست؟ کسی خونه نیست؟» یه همچین چیزایی.
– از قرار معلوم جدی جدی حرف هم می‌زنن. یعنی کلمات حالی‌شون می‌شه. با ایده و مفهوم سر و کار دارن. نه؟
– آره. فرقش اینه که همه‌ی این کارا رو با گوشت می‌کنن.
– ولی انگار گفتی که با رادیوهاشون حرف می‌زنن...
– آره... ولی فکر می‌کنی با رادیو چی می‌فرستن؟ همون صدای گوشت! دیدی که وقتی به گوشت ضربه می‌زنی چه صدایی ازش در می‌آد؟ اینا هم همین‌جوری تیکه‌های گوشت‌شونو می‌زنن به هم و صدا در می‌آرن. حتی می‌تونن هوا رو از بین گوشت‌شون رد کنن تا صدا یه جوری بالا و پایین بشه.
– خدایا! یهو بگو گوشت آوازخون دیگه! یواش یواش مغزم داره سوت می‌کشه. خب حالا تو می‌گی چکار کنیم؟ پیشنهادت چیه؟
– پیشنهاد رسمی یا غیر رسمی؟
– هر دوش.
– خب پیشنهاد رسمی‌م اینه که اصولاً ما همواره موظفیم بر کنار از هر گونه پیش‌داوری، جانب‌داری یا ترس پذیرای تمامی موجودات با شعور چهار گوشه‌ی جهان بوده و با آنان وارد گفتگو شویم.... اما پیشنهاد غیر رسمیم اینه که همه‌ی پیام‌های ضبط شده شونو گم و گور کنیم و کل قضیه رو ماست‌مالی کنیم بره پی کارش.
– اون لب و دهن تو رو باید طلا گرفت !
– شاید یه کم بی‌ادبانه باشه، ولی خب ما که بیکار نیستیم که بریم با گوشت اختلاط کنیم... هستیم؟
– معلومه که نه... اصلاً چی داریم که بهشون بگیم؟ لابد باید بریم بگیم «سلام عرض می‌شه آقای گوشت! احوالتون چطوره‌؟». ولی اصلاًً می‌شه اینجور زیر سیبیلی ردش کرد؟ تو چند تا سیاره از این موجودات پیدا می‌شه؟
– فقط یه دونه. می‌تونن با یه جور ماشین حمل گوشت برن به سیاره‌های دیگه. اما نمی‌تونن جایی جز سیار‌ه‌ی خودشون بمونن. تازه، از محدوده‌ی B فضا هم نمی‌تونن بیرون برن. چون هرچی باشه گوشتن. واسه همینم هرچی زور بزنن سرعت‌شون بیشتر از سرعت نور نمی‌تونه بشه. یعنی احتمال این‌که بتونن بیشتر از این با بیرون سیاره‌شون ارتباط داشته باشن خیلی کمه. خلاصه همون جوریه گوشه‌ای افتادن. اصلا به چشم نمیان.
– خب پس ما هم خودمونو می‌زنیم به اون راه که انگار نه انگار کسی جز اونا توی دنیا هست.
– تموم شد و رفت !
– البته یه کمی گناه دارن، ولی خب به قول تو کی خوشش می‌آد با گوشت دمخور بشه؟... ولی راستی اونایی که اومدن توی سفینه‌ی ما چی؟ اونایی که آزمایش‌شون کردین؟ مطمئنی چیزی یادشون نمی‌مونه؟
– اگه هم چیزی بگن همه فکر می‌کنن که زده به سرشون. البته ما گوشت... یعنی مغزشونو یه کمی دستکاری کردیم که خیال کنن ما رو تو خواب دیدن.
– خواب گوشت! چه قدر غریبه که آدم تصور کنه یه تیکه گوشت داره خوابشو می‌بینه !
– اون ناحیه رو هم می‌تونیم خالی از سکنه اعلام کنیم.
– قبوله. یعنی هم رسماً و هم غیررسماً قبوله. این پرونده بسته شد. خب... دیگه چی؟ این‌ور اون‌ور کهکشان دیگه چیز جالبی پیدا نکردین؟
–  چرا، یه موجود مولکولی خجالتی و تودل‌برو که مغز هیدروژنی داره و توی یه ستاره‌ی کلاس 9 حوالی منطقه‌ی J445 زندگی می‌کنه. همون که حدود دو دور کهکشان پیش با ما سلام‌علیکی داشت. حالا دوباره یاد ما کرده.
–  بابا اینا هم دست از سر ما بر نمی‌دارن...
–  خب نباید هم بردارن. حساب کن این دنیا چقدر بی‌مزه و غیر قابل تحمل می‌شد اگه توش تنهای تنها بودی...




تاريخ : 88/04/19 | 14:50 | نویسنده : jamin
کاترین وبر ‌(Katharine Weber) / برگردان: اسدالله امرایی

داستان ترجمه / خواب



اشاره: کاترین وبر نویسنده‌ی جوان امریکایی از داستان‌نویسان مطرح و صاحب‌سبک است. داستان حاضر با اطلاع و اجازه‌ی نویسنده برای نخستین بار به فارسی ترجمه شده. وبر چند رمان و مجموعه داستان دارد، هنگامی که خبردار شد داستان او را به فارسی ترجمه کرده‌ام با سخاوت چند جلد از آثارش را برایم فرستاد. از میان آثار او می‌توان به اجسام از آن‌چه در آینه می‌بینید به شما نزدیک‌ترند و مشق موسیقی. در کانکتیکات زندگی می‌کند و بخشی از وقت خود را در وست‌کورک ایرلند می‌گذراند و در دانشگاه ییل به تدریس مشغول است.

می‌گفتند لازم نیست کهنه عوض کند. در واقع لازم نبود هیچ کاری بکند، خانم وینتر گفت، چارلز موقعی که او و آقای وینتر به سینما می‌روند، می‌خوابد و تا برگشتن‌شان بیدار نمی‌شود. گفت بچه خوابش سنگین است. لازم نیست برایش شیشه پر کند. وقتی می‌رفتند سفارش کردند، اصلاً در را باز نکند که به بچه سر بزند، چون در صدای خیلی ناجوری دارد.
هریت هیچ وقت بچه نگه نداشته بود، جز مدتی کوتاه که آن موقع هم شش سال داشت و خانم آنتلر همسایه‌شان یک بقچه به بغل او داد که نوزادشان آندره را به دست او سپردند. هریت ساکت نشست و وقتی خانم آنتلر بچه را از دستش گرفت، بازوهایش درد می‌کرد. اما حالا فرق می‌کرد و بچه‌ی تپل هفت‌ساله‌ای بود، که از آن وقت هریت بزرگ‌تر بود.
بعد ازدو ساعت خواندن بسته‌های پستی که روی میز توی اتاق خواب مرتب چیده بودند، خسته شد و از تماشای آلبوم ملال‌آور عکس‌های عروسی که آدم‌های خوش‌لباس و آراسته را نشان می‌داد که همه‌شان اورتودونسی لازم داشتند، حوصله‌اش سر رفت، خود هریت تازه یک دوره‌ی دوساله سیم‌کشی دندان‌هایش تمام کرده بود و به مسایل با سوء نیت حساسیت داشت، در حالی که این کانال آن کانال می‌کرد، با احتیاط به دستگیره‌ی اتاق بچه ور می‌رفت، انگار قفل بود. جرأت نمی کرد با فشار بیشتر در را هل بدهد، اگر سروصدا می‌کرد و بچه بیدار می‌شد و گریه می‌کرد چه خاکی تو سرش می‌ریخت؟
پشت در گوش ایستاد و سعی کرد صدای نفس کشیدن بچه را بشنود، اما صدایی نبود جز صدای گاه و بی‌گاه اتومبیل‌های عبوری در جاده. نمی‌دانست چارلز چه شکلی است. حتی نمی‌دانست چند سالش است. اصلاً چرا وقتی آقای وینتر توی استخر به او نزدیک شد و پیشنهاد نگه‌داری از بچه را به او داد، قبول کرد؟ قبلاً او را ندیده بود، این که می‌گفت از قیافه‌اش فهمیده از پس کار برمی‌آید، تملق‌آمیز بود، انگار هر دختری به سن او به خودی خود قادر بود بچه نگه دارد.
تا وقتی وینترزها به خانه برگردند، هریت ته جام اسمارتیزهای ام اند ام را که روی میز عسلی بود درآورد، اول همه آبی‌ها را خورد، بعد قرمزها، بعد از آن ته سبزها را بالا آورد و فقط زردها را باقی گذاشت.
پول زیادی به او دادند خیلی زیاد و هیچ چیزی نپرسیدند. انگار خانم وینتر منتظر بود او برود بعد به بچه‌اش سر بزند. آقای وینتر در سکوت او را با ماشین به خانه‌شان رساند. دم در خانه‌اش به او گفت، زنم...حرفش را خورد، بعد من‌من‌کنان گفت، می‌دانی متوجه هستی، نه؟ هریت بی آن که نگاهش کند، جواب داد، آره، راستش مطمئن نبود از چی حرف می‌زنند، هر چند دستش آمد که واقعاً چه منظوری دارد می‌خواهد چه بگوید، از ماشین پیاده شد و او را تماشا کرد که گاز داد و رفت.
 



تاريخ : 88/04/19 | 14:50 | نویسنده : jamin
دانیل آلارکن Daniel Alarcon/ برگردان: اسدالله امرايی

داستان: مهمان


دانیل آلارکن از نویسندگان پرویی است که در سال 1977 در لیما به دنیا آمده و از سه سالگی همراه با پدر و مادرش که پزشک‌اند به ایالات متحده رفته است. به زبان انگلیسی می‌نویسد. نخستین کتاب او جنگ در پرتو نور شمع جایزه بنیاد همینگوی را در سال 2006 به خود اختصاص داد. آلارکن رمانی هم به اسم رادیو شهر گم شده نوشته است که در سال 2007 به چاپ خواهد رسید. داستان مهمان با اجازه و اطلاع خود نویسنده ترجمه و چاپ شده است.
سه ماه گذشته بود و فکر می‌کردم اوضاع بهتر می‌شود. بچه‌ها هر شب گریه می‌کردند. سراغ مادرشان را می‌گرفتند. صبح‌های زود که هوا خوب بود آن‌ها را به گورستان می‌بردم که تنها بازمانده شهر قدیمی بود. از بالای تپه بقایای دره را می‌دیدیم و شکاف عمیقی که بر اثر رانش کوهستان ایجاد شده بود به وضوح به چشم می‌آمد. هواپیماها فقط روزهایی که هوا صاف و بدون ابر بود، می‌پریدند و ما آن‌ها را بالای سرمان تماشا می‌کردیم که می‌چرخیدند و بالا و پایین می‌رفتند و بال‌هایشان در باد کوهستان می‌لرزید. بچه‌ها دست تکان می‌دادند. چتر‌هایی را که پایین می‌آمد تماشا می‌کردیم و می‌شمردیم. یک جور بازی بود برای ما. بسته‌های کمکی را که باز می‌کردیم به ماریلا وخمینا یاد می‌دادم که فرق فرانسوی و آلمانی را بدانند. به افرایین کمک می‌کردم که چترها را از توی گل و لای بیرون بکشد و تمیز کند.
روز اول َگلِ هم کز کردیم تا گرممان شود. بعد از زمین لرزه، آسمان غبارآلود بود. به گورستان رفته بودیم تا نوزادمان را دفن کنیم که چند روزی از به دنیا آمدنش نمی‌گذشت که مرد و زنم ارلیندا حتی فرصت نکرد اسم روی او بگذارد. بچه ها نفهمیدند. ارلیندا توی شهر ماند تا حالش جا بیاید. او را که توی خاک گذاشتیم، زمین لرزید، کوه رها شد، سه بچه‌مان را به خودم چسباندم. کوهی از یخ و برف و سنگ و گل آوار شد وسط دره.
شب اول توی قبرستان ماندیم. تعدادی از تابوت‌ها از خاک بیرون افتاد. با تخته‌های تابوت سرپناهی سر هم کردم. زمین حدود هر یک ساعت یک‌بار می‌لرزید و من می‌ترسیدم. فقط تپه‌ای که گورستان روی آن بنا شده بود از زیر گل بیرون ماند. برای من و بچه‌هایم جا بود.
روز دوم خورشید بیرون آمد و گل‌ها خشکید. دوتا از تخته‌ها را که از همه بلندتر بود برداشتم و به بچه‌ها گفتم منتظر من بمانند. افرایین می‌خواست بیاید، اما به او گفتم که بماند و از خواهرش مراقبت کند. گفتم کمک در راه است. تخته‌ها را دراز کردم و جلو هم گذاشتم تا بتوانم از وسط گل، خودم را به محل خانه‌مان برسانم. خودم را به میدان رساندم که می‌توانستم پیدا کنم. سر چهار درخت نخل میدان از گل بیرون مانده بود، اما کلیسا و ساختمان‌های دیگر توی گل مدفون بود. کسی را ندیدم. تخته‌ها زیر پای من کمی توی گل فرو می‌رفت. روی شهر مدفون قدم گذاشتم. موقعی که تشکیل خانواده دادم از جنوب دره راهی اینجا شدم. زندگی‌مان را همین جا سر و سامان دادیم، گله‌ای را پرواربندی می‌کردم که مال خودم نبود. ارلیندا هم هرچه دم دستش می‌آمد توی بازار می‌فروخت. با هم کار می‌کردیم و پس اندازمان را روی هم می‌گذاشتیم. سعی کردیم تکه زمینی در یال شرقی کوهستان بخریم اما روی خوش نشانمان ندادند. آن زمین‌ها را برای از مابهتران اختصاص داده بودند، به ما گفتند لقمه‌ی دهانمان نیست. قبل از آن که نوزادمان را به خاک بسپاریم، قرار بود بارمان را ببندیم. به طرف شهر، به طرف دریا. ارلیندا و سردرگمی‌اش را به یاد می‌آورم. نگران بچه‌ها بودیم و آینده آن‌ها. نمی‌توانستیم برویم. اینجا خانه‌مان بود. اینجا خانه‌ی ما بود.
سرانجام راهم را پیدا کردم و به خانه رسیدم. همانجایی که زنم توی آن مدفون شده بود. از گورستان صلیبی آورده بودم که مال یکی از قبرهای ویران شده بود و آن را توی گل بالای خانه‌ام کاشتم. دعا کردم ارلیندا دردی حس نکرده و فرصتی برای هراس پیدا نکرده باشد. دعا کردم توی خواب مرده باشد.
آن‌طرف دره، کوهپایه‌ها سبز بود و درخت‌ها شکوفه کرده بود. بچه‌هایم گرسنه بودند. نشستم و دعا کردم و بعد تخته‌ها را برداشتم و به طرف تپه راه افتادم.
در آن‌جا میوه و علف دیدم و بزها و گوسفندهایی که می‌چریدند و صاحبی جز من نداشتند. آفتاب صورتم را گرم می‌کرد. آن سوی دره، آن‌طرف نوار گلی زمین، تپه گورستان را دیدم. بچه‌ها کنار هم بودند، دست تکان دادم. تصمیم گرفتیم همانجا بمانیم. بهترین زمین‌های منطقه همین جا بود. به سراغ بچه‌ها رفتم. دخترها را گذاشتیم و من و افرایین با احتیاط یکی دو راه رفتیم و از لابه لای گل‌های چسبناک تخته پاره‌هایی را آوردیم. با بقایای تابوت‌های شکسته خانه‌ای برای خودمان سرهم کردم.
افرایین در هفته‌های بعد، رشد چشمگیری داشت و من از این بابت خوشحال بودم. از دخترها مراقبت می‌کرد. زندگی من با وجود او آسان‌تر می‌شد. دخترها حالا از او سراغ مادرشان را می‌گرفتند، می‌دانستند که دیگر از من نباید بپرسند. افرایین همان جواب ساده‌ای را که من می‌دادم به آن‌ها می‌داد. اوضاع فرق کرده. این حرف‌ها آن‌ها را به گریه می‌انداخت. ماریلا خود را در آغوش خواهرش پنهان می‌کرد. آن‌ها را بغل می‌کردم اما چیزی نداشتنم به‌شان بدهم.
سعی کردم قوی باشم. هر شب خواب ارلیندا را می‌دیدم. هر روز به دیدار او می‌رفتم و از بچه‌ها برایش می‌گفتم و از خانه جدیدمان. به او می‌گفتم که دلم هوایش را کرده. هر هفته صلیب را بیرون می‌کشیدم و دوباره می‌کاشتم تا با نشست گل خم نشود و فرو نرود. از خانه جدیدمان همه جا و همه چیز را می‌دیدیم و به ارلیندا می‌گفتم که همه‌اش مال خودمان است. تپه گورستان، چهار درخت نخل، دامنه شرقی و سرسبز کوه و گله‌هایی که می‌چریدند مال ما بود. زنم، ارلیندا استراحت می‌کرد. بعضی روزها خودم را از بچه‌ها پنهان می‌کردم. افرایین با خواهرهایش رفته بودند بازی کنند. من هم رفته بودم تا از پای تپه، بسته‌های کمک را که با چتر فرو می‌ریختند جمع کنم. گریه‌ام گرفته بود. برای شهر و مردم آن گریه می‌کردم و برای زنم، برای خودم و برای بچه‌ها. برای فرزند چهارم گریه می‌کردم، همان که دفن کردیم. بچه‌ها یادشان رفته بود. او را از یاد برده بودند. ظرافت او را و خس خس نفس‌های او و وقایع آن روز را به یاد نمی‌آوردند. من هم سعی کردم او را از یاد ببرم، درست مثل پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایمان که وقتی بچه‌ها دو زمستان را پشت سر می‌گذارند عشق‌شان را از آنها دریغ می‌کنند. وقتی به سن و سال افرایین بودم خواهری را از دست دادم. مدتی خانه‌مان سوت و کور بود، اما بعد از آن که او را به خاک سپردیم دیگر حرفی از او به میان نیامد. بچه‌ها فرق داشتند. گاهی می‌پرسیدم: یادت هست کجا زندگی می‌کردیم؟ نگاه ماتشان به یادم می‌آورد که سؤال مرا نفهمیده‌اند. به آن‌ها غبطه می‌خوردم و به فراموشی جوانی‌شان حسودی‌ام می‌شد. زیر آسمان کوهستان احساس می‌کردم تنها هستم.
پرسیدم: کجا زندگی می‌کردیم؟
گفتند: «با مادر» همین. به خلا خودمان اسم گذاشتیم. آن اسم ارلیندا بود.
همانجا ماندیم کنار گورستان، در آن سوی دره در دامنه‌های مشرف به شهر شهید. مواد غذایی با چتر از میان ابرها پایین می‌آمد و به آرامی در باد تاب می‌خورد. هیچ‌کس به بازدید شهر یا قبرها نمی‌آمد. صبر کردیم. وقتی بازدید کننده‌ای آمد، آن‌جا بودیم. اسم او آلخو بود. لباس‌هایش را لای بقچه‌ای پیچیده بود. از پشت کوه آمده بود. از شهر. وقتی نشست خمیازه کشید و صدای ترق و تروق استخوان‌های او را شنیدیم. گفت: دو هفته است که پیاده می‌آیم. خبرهایی دارم.
گفتم: بگو.
بیست هزار نفر توی شهر مرده‌اند.
پرسیدم: بیست هزار نفر؟
به موافقت سر خم کرد. کفش‌هایش را درآورد.
- شمال چی؟
- من که می‌آمدم هفت هزار نفری مرده بودند.
- جنوب؟
- آخرین آمار، شانزده هزار نفر.
سرم سوت کشید. پرسیدم: توی ساحل چی؟
هرچند می‌دانستم توی ساحل کسی را نمی‌شناختم.
- هیچ شهری سالم نمانده.
گفتم: پناه بر خدا.
باد صورت او را خشک کرده بود. پاهایش را مالید. خمینا توی ظرف‌های سفالی برایمان چای آورد. ساکت نشستیم.
پرسیدم: مردم چه می‌گویند؟
ظرف سفالی را توی دست‌های کبره بسته‌اش گرفت. گذاشت بخار آن به صورتش بخورد. گفت: آدم‌ها صداشان درنمی‌آید.
هوا روبه سردی می‌رفت. ماریلا از بقچه لباس‌ها برای مهمان‌مان ژاکتی آورد. با خنده پرسید: حدس بزن که این ژاکت از کجا آمده. حدس بزن!
مهمان لبخند ملیحی زد و شانه بالا انداخت. همه‌مان لباس‌های رنگ روشن نجات یافتگان را به تن داشتیم. دخترم گفت: از فرانسه!
گفتم: یک روز سیزده تا بسته را شمردیم که با چتر انداختند.
- سیزده؟
- من و پسرم حدود پنجاه تا چتر جمع کردیم. با آنها چادر ساختیم که وقتی باران می‌آید خیس نشویم.
لحظه ای به سکوت گذشت.
    
از بچه ها پرسیدم برای مهمان‌مان چه داریم؟
کلی وسیله کمکی فرستاده بودند، بعضی از آن‌ها به درد می‌خورد. بعضی هم زیاد به دردمان نمی‌خورد. یک جعبه مایو سایز بزرگ از هلند. کارت پستال‌هایی از نیویورک که برایمان آرزوی سعادت می‌کردند. یک بسته کراوات از دانمارک. یک کراوات قرمز برای خودم برداشتم که با آن موهایم را می‌بستم. افرایین یک دست کراوات به آلخو تعارف کرد. ارلیندا با خوشحالی گفت: یکی بردارید. و به او تعظیم کرد.
مهمان یک کراوات نارنجی برداشت و به من لبخند زد. مثل سربند آن را به پیشانی خود بست و بعد یک سبز را برداشت که کوتاه تر بود و آن را به سر افرایین بست. خنده کنان گفت: حالا از یک قبیله‌ایم. افرایین هم خندید.
هوا ابری بود، آسمان به رنگ استخوان. مه از کوه‌های نقره‌ای سرازیر می‌شد. مهمان پرسید: دوست عزیزم شما چند نفر را از دست دادید؟
صلیب را می‌دیدم. با دست به صلیب و دشت گلی اشاره کردم که زنم زیر آن خفته بود و گفتم: یکی.
افرایین برای خواهرهایش سربند بست. بچه‌های من حال یک ردیف کراوات دانمارکی بودند. با هم گفتند: فقط یکی!



تاريخ : 88/04/19 | 14:49 | نویسنده : jamin
آیزاک آسیموف / برگردان حسین شهرابی

داستان ترجمه / این عشق که می‌گویند چیست؟


ناخدا گارم که زل زده بود به موجوداتی که تازه از سیاره‌ی زیر پای‌شان آورده بودند گفت: «اما اینا که دو تا گونه هستن.» اندام بینایی‌اش، تا آن‌جا که می‌شد تصویر را کانونی کرد و بابت همین از جای خود بیرون زدند. لکه‌ی رنگی هم که بالای سرشان بود تندتند سوسو می‌زد.

بوتاکس بعد از چند ماهِ آزگار که توی یک اتاقک جاسوسی جان کَنده بود تا از امواج صوتی‌ای که بومی‌های سیاره ساطع می‌کردند سر دربیاورد، حالا از این که می‌دید از نو با تغییرِ رنگ می‌تواند حرف بزند، عجیبْ احساس راحتی می‌کرد. اختلاط کردن با گوشت مثل آن بود که به اندازه‌ی بازوی برساووش از سیاره‌ی خودت دور باشی و احساس غریبی کنی. گفت: «نه! دو گونه نیستن. دو جور از یک گونه هستن.»

«مزخرف نگو! سر تا پاشون با هم فرق داره. از دور شبیه پِرسه‌ای‌ها انگار هستن؛ ازلیّت رو شُکر! ظاهرشون اما اون‌قدرها منزجرکننده نیست. شکلِ معقولی دارن، دست و پاشون هم که معلومه. اما لکه‌ی رنگ ندارن. می‌تونن حرف بزنن؟»

بوتاکس که باید از درِ مخالفت درمی‌آمد محتاطانه جواب داد: «بله، ناخدا گارم! جزییاتش رو توی گزارشم آوُردم. این موجودات، امواج صوتی با دهن و گلو می‌سازن، مثل یک‌جور سرفه کردنِ شدید می‌مونه. من خودم یاد گرفتم که این کار رو بکنم.» (انگار از این موضوع خیلی به خودش مغرور شده بود.) «کار سختیه.»

«باید کارِ حال‌به‌هم‌زنی باشه! از اون چشم‌های تخت‌شون که کِش نمی‌آد معلومه. اگه با چشم‌ها نشه حرف زد، دیگه اون‌قدرا به کار نمی‌آن. بگذریم! تو چطور می‌گی اینا یک گونه هستن؟ اونی که سمتِ چپه کوچیک‌تره، زایده‌هاش یا هر چی که اسمش هست درازتره و تناسب اندامش هم فرق می‌کنه. تازه، برآمدگی هم داره. این برآمدگی‌ها زنده‌ن؟»

«زنده‌ن! اما فعلاً هوشمند نیستند، ناخدا. ذهن‌شون رو دست‌کاری کردیم تا نترسن و بتونیم راحت مطالعه‌شون کنیم.»

«اصلاً ارزش مطالعه دارن؟ از برنامه‌مون عقب افتادیم و دست‌کم پنج تا دنیای مهم‌تر از این مونده که باید سر به‌شون بزنیم. خبر داری که چقدر این واحدهای ‹ایستِ زمانی› خرج می‌برند؟ من باید سریع‌تر برشون گردونم و کارم رو ادامه بدم...»

اما بدنِ مرطوب و دوکی‌شکلِ بوتاکس داشت از روی نگرانی آرام می‌لرزید. زبانِ لوله‌ای‌شکلِ او سریع بیرون آمد و به طرف بالا رفت و بینیِ تختش را لمس کرد و در همان حال چشم‌هایش به طرفِ داخل فرو رفتند. دستِ سه‌انگشتیِ زاویه‌دارش حالتِ انکار به خود گرفت و صحبت‌هایش ناگهان پر از شور و هیجان شد.

«ازلیّت حفظ‌مان کند، ناخدا! چون که فعلاً هیچ دنیایی به اندازه‌ی این یکی برای ما مهم نیست. ممکنه با بحرانی به شدت خطرناک مواجه باشیم. این موجودات احتمالاً خطرناک‌ترین شکلِ حیات در کهکشان هستند، ناخدا! اون هم فقط به این دلیل که دو جنس دارند.»

«با تو موافق نیستم!»

«ناخدا! کارِ من بود که این دنیا رو مطالعه کنم و برای من این کار عجیب دشوار بود، چون این دنیا منحصربه‌فرد بود! چنان منحصربه‌فرد که هنوز نمی‌تونم ویژگی‌هاش رو بفهمم. مثلاً تقریباً همه‌جور حیات در این سیاره شامل دو ‹جنس› هست. هیچ کلمه‌ای برای توصیفش نیست، حتا هیچ مفهومی هم نمی‌تونه این کار رو بکنه. فقط می‌تونم به‌شون بگم جنس اول و جنس دوم. اگر هم بخوام به زبان خودشون بگم، اسم جنس کوچک هست ‹ماده› و جنس بزرگ که این‌جاست ‹نَر،› پس می‌بینید که خود این مخلوقات هم از این تفاوت آگاه اند.»

گارم اخم کرد و گفت: «چه شیوه‌ی منزجرکننده‌ای برای ارتباط.»

«ناخدا! و نکته‌ی دیگه این که برای آوردن کودک، دو جنس باید همکاری کنند.»

ناخدا که خم شده بود تا نمونه‌ها را دقیق و از نزدیک بررسی کند به حالتی که هم ناشی از کنجکاوی بود و هم تنفر، خود را صاف کرد و گفت: «همکاری؟ این مزخرفات یعنی چی؟ هیچ مشخصه‌ی حیات از این بنیادی‌تر نیست که هر موجود زنده، کودکش رو خودش در ارتباطی به شدت درونی با خودش بیاره. جز این چه چیزِ دیگه‌ای به زندگی ارزش و معنا می‌ده؟»

«در این سیاره هم یکی از دو جنس، کودک رو می‌آره، اما جنسِ دیگه باید همکاری کنه.»

«چطور؟»

«دریافتنِ این مسأله خیلی سخت بود. این مسأله به شدت شخصی تلقی می‌شه و من در جستجوهام در انواعِ موجودِ ادبیات، هیچ توصیف دقیق و مشروحی پیدا نکردم. اما تونستم به استنتاجاتِ منطقی و معقولی برسم.»

گارم سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: «مسخره‌ست! شکوفایی، مقدس‌ترین و خصوصی‌ترین عملکردِ دنیاست. بر روی ده‌ها هزار دنیا، این مسأله همین طوره و جز این نیست. نور-شاعرِ بزرگ، لِوولین می‌گه: ‹به هنگامِ شکوفایی، به هنگام شکوفایی، در آن وقتِ دل‌افروزِ خوشی‌آور، که...›»

«ناخدا! شما متوجه نیستید! این همکاری بینِ دو جنس طوری رخ می‌ده (و من نمی‌دونم دقیقاً به چه صورت) که در اصل آمیختن و ترکیبِ دوباره‌ی ژن‌هاست. از این طریق، در هر نسل ترکیباتِ خصیصه‌های جدید به وجود می‌آد. اختلاف‌ها و تنوعِ گونه‌ها متکثر می‌شه؛ ژن‌های جهش‌یافته با سرعت حیرت‌انگیز به جلوه‌های جدید درمی‌آن. در حالی که در سیستمِ شکوفاییِ معمول، هزاره‌ها باید بگذره تا اولین جهش‌ها رخ بده.»

«می‌خوای به من بگی ژن‌های یک شخص با ژن‌های نفر دیگه ادغام می‌شه؟ می‌فهمی بر طبقِ اصول فیزیولوژیِ سلولی چقدر حرفِ تو پرت و مسخره‌ست؟»

بوتاکس که نگاه خیره‌ی چشم‌های بیرون‌زده‌ی ناخدا عصبی‌اش کرده بود گفت: «باید هم همین طور باشه. تکاملِ تسریع شده. این سیاره، شورش و آشوبِ گونه‌هاست. می‌گن نزدیک یک و نیم میلیون گونه‌ی مختلف وجود داره.»

«احتمال قریب به یقین این طوره که ده-بیست تا گونه باشن. همه‌ی چیزی رو که در کتاب‌های بومیِ سیاره‌ها می‌خونی نباید باور کنی.»

«من، خودم در یک منطقه‌ی بسیار کوچیک فقط ده-پانزده گونه‌ی به شدت متفاوت دیدم. ببینید کِی گفتم، ناخدا! به این موجودات، فضا-زمان کوچکی بدید تا این‌ها تبدیل بشن به قوه‌ی اِدراکی که اون‌قدر قدرت بگیره تا به ما مسلط بشه و کهکشان رو اداره کنه.»

«بازرس! ثابت کن این همکاری که صحبتش رو کردی حقیقت داره و من هم مباحثات و ادعاهای تو رو مدّ نظر قرار می‌دم.»

رنگ‌های بالای سرِ بوتاکس به زرد-قرمزی تند تبدیل شد و گفت: «اثبات می‌کنم. مخلوقاتِ این جهان از یک جهتِ دیگه هم بی‌همتا هستند. می‌تونند پیشرفت‌هایی رو که بهش نرسیدند پیش‌بینی کنند که اون هم احتمالاً به خاطر اعتقادشون به تغییراتِ سریعه که هر چی باشه همیشه شاهدش هستن. به همین خاطر از نوعی ادبیات لذت می‌برن در مورد سفرهای فضایی که البته هرگز به این سفرهای فضایی دست پیدا نکردن. من عبارتی رو که به این ادبیات اشاره می‌کنه به ‹علم-تخیل› ترجمه کرده‌ام. مدتیه که تمام مطالعات‌م رو متمرکز کردم روی همین علم-تخیل، چون که تصور می‌کنم این موجودات در رویاها و خیال‌پردازی‌هاشون خودشون رو و البته خطرشون رو برای ما بهتر نشون می‌دن. و از همین علم-تخیل بود که من روش همکاریِ بین‌جنسیِ اون‌ها رو استنتاج کردم.»

«چطور این کار رو کردی؟»

«مجله‌ای در این دنیا منتشر می‌شه که گاهی علم-تخیل چاپ می‌کنه و البته علم-تخیلِ این مجله منحصراً به جنبه‌های مختلفِ همکاری می‌پردازه. در واقع، اون‌قدرها آزادانه و بی‌قید و بند صحبت به میان نمی‌آره که خواننده رو آزار بده، بلکه اشاره‌های گذرا داره. ترجمه‌ی اسمش به زبانِ نور تقریباً می‌شه ‹پسرِ نشاط و بازی.› مخلوقی که در این سیاره به من کمک می‌کرد، من این طور استنباط کردم که به چیزی علاقه‌مند نیست، مگر همین همکاریِ میانْ‌جنسی؛ و با جدّیتی چنان سیستماتیک و علمی همه‌جا به دنبالش هست که ترس و حیرت من رو موجب شد. او لحظاتی از همکاری رو که در این علم-تخیل توصیف شده و می‌تونست من رو راهنمایی کنه گردآوری کرد. از این داستان‌ها تصورِ او بر این بود که من می‌تونم شیوه‌ی انجامش رو یاد بگیرم.

«و ناخدا! تقاضا می‌کنم زمانی که همکاری انجام شد و کودک، جلوی چشمانِ خود شما آورده شد، دستور بدید که حتا یک اتم از این سیاره هم باقی نمونه و تماماً به عدم واصل بشه.»

ناخدا از روی خستگی گفت: «باشه! اون‌ها رو به هوشیاری کامل بیار و هر کاری لازمه خیلی سریع انجام بده.»

 

مارج اسکیدموُر ناگهان از اطرافِ خود تماماً آگاه شد. زن، خیلی واضح و مشخص ایستگاه مرتفعِ قطار را در هوای گرگ و میشِ صبح به خاطر می‌آورد. ایستگاه تقریباً خالی بود؛ فقط یک مرد نزدیک او ایستاده بود و یکی دیگر هم در آن سرِ سکّو. قطاری که نزدیک می‌شد با صدایی محو و دوردست خود را نشان داد.

همین موقع بود که چیزی جرقه زد و حسّی به او دست داد که انگار درون و بیرونش یکی می‌شود. بعد، نمایی نیمه‌معلوم از موجودی دوک‌شکل در نظرش آمد که ماده‌ی لزجی انگار از او می‌چکید و بعد هم شتاب به سمت بالا و حالا...

زن که مشمئز شده بود و می‌لرزید گفت: «وای خدا! این که هنوز این‌جاست. تازه، یکی دیگه هم هست!»

احساسِ تهوعِ بیمارگونه‌ای به او دست داده بود، اما ترسی به دلش نیفتاد. تقریباً از این موضوع به خود مغرور بود که احساس ترس ندارد. مردِ بغل‌دستیِ او، مثلِ خودش آرام بود، اما کلاهِ فدورایش انگار لِه شده بود؛ همان مردی بود که روی سکّو نزدیکش ایستاده بود.

از مرد پرسید: «شما رو هم گرفتند؟ کسِ دیگری هم هست؟»

چارلی گریموَو، که احساس کوفتگی می‌کرد، تقلا کرد تا دستش را بالا ببرد و کلاهش را بردارد و دسته‌ی مویَش را که بدْ حالت گرفته بود و فَرق سرش را نمی‌پوشاند مرتب کند؛ ولی متوجه شد که دستش را نمی‌تواند در برابر چیزی که کارش شبیه لاستیک بود و جلوی حرکت، مقاومت می‌کرد تکان بدهد. دستش را آورد پایین و با روی تُرش و عبوس رو به زنِ لاغراندام کرد که داشت او را می‌پایید. مرد پیش خودش به این نتیجه رسید که این زن خیلی مانده تا سی‌ساله بشود؛ موهای زیبایی هم داشت و لباس‌هایش به تنَش می‌آمد، اما در آن لحظه دلش می‌خواست جای دیگری باشد و حتا این که در این قضیه شریک داشته باشد هیچ کمکی به حالش نمی‌کرد، ولو شریکِ زن.

گفت: «نمی‌دونم، خانم! من خیلی عادی روی سکّوی قطار ایستاده بودم.»

«من هم همین‌طور!»

«بعد جرقه‌ای دیدم. چیزی نشنیدم. حالا هم که این‌جام. حدس می‌زنم آدم‌کوچولوهای سیاره‌ی مریخ یا ناهید باشند، یا شاید هم یه سیاره‌ی دیگه!»

مارج، سرش را محکم بالا و پایین تکان داد و گفت: «من هم همین‌طور فکر می‌کنم. بشقاب‌پرنده دارند؟ راستی، شما ترسیدید؟»

«نه! ولی خیلی مسخره‌ست! به نظرم آدم این جور مواقع یا باید بزنه به سرش یا بترسه.»

«قضیه‌ی بامزه‌ایه! من هم اصلاً نترسیدم. خدایا! یکی‌شون داره می‌آد این‌وَری. اگه به من دست بزنه، جیغ می‌کشم. به دستاش نگاه کن، چقدر پیچ و تاب داره. پوستِ چروک‌خورده‌ش رو نیگاه کن! اَی‌ی‌ی‌ی! همه‌جاش لیزه! حالم به هم خورد.»

بوتاکس محتاطانه نزدیک شد و گفت: «مخلوقات!» صدایش در همان اولین بارِ شنیدن، مثل پنجول کشیدن روی فلز و جیغِ گوش‌خراش بود، اما همین صدا بهترین صدایی بود که می‌توانست با طنینِ مشابهِ این موجودات بسازد. ادامه داد: «ما به شما آسیب نمی‌زنیم. اما از شما می‌خواهیم که لطف کنید و همکاری را برای ما انجام بدهید!»

چارلی گفت: «هِی! این حرف هم می‌زنه! منظورت چیه از همکاری؟»

بوتاکس گفت: «هردوی شما! با هم‌دیگه!»

چارلی رو به مارج کرد و گفت: «هَه؟ می‌فهمید این چی می‌گه؟»

مارج خیلی آرام و با مناعت طبع جواب داد: «تو بگو یک کلمه سر درآورده باشم، درنیاوردم!»

بوتاکس گفت: «منظورم چیزه...» و کلمه‌ای را گفت که زمانی جایی به عنوانِ مترادفِ فرآیندِ همکاری شنیده بود.

مارج سرخ شد و بلندترین جیغی را که می‌توانست کشید: «چی!؟!» بوتاکس و ناخدا گارم، دست‌های‌شان را روی نواحیِ میانیِ بدن‌شان گذاشتند تا اندام‌های شنوایی‌شان را که داشت در مقابل چند دسی‌بِل صدا می‌لرزید و درد می‌کشید بپوشانند.

مارج فوراً حرفش را ادامه داد که تقریباً هم حرف‌های بی‌ربطی بود: «این دیگه چه وضعیه! من متأهل هستم! اگر ادواردِ عزیزم این‌جا بود، می‌دیدید چی کار می‌کرد! با تو اَم، مردِ رند!...» از میانِ همان لاستیک‌های کشسانِ مقاوم رو به چارلی کرد و ادامه داد: «هر کی می‌خوای باش؛ اگه خیال کردی می‌تونی...»

چارلی از روی لاعلاجی و استیصال ناله زد: «خانم‌جان! خانم‌جان! کارِ من نیست. دور از جون من! کسرِ شأنِ منه که بخوام خانم محترمی رو...بی‌عفت کنم! باور کنید خودِ من هم متأهلم! سه تا بچه دارم! گوش کنید...»

ناخدا گارم گفت: «بازرس بوتاکس! چی شده؟ این صداهای ناهنجار اعصابِ من رو داغون می‌کنه.»

بوتاکس، یک لکه‌ی ارغوانیِ نور که نشانه‌ی خجالت بود ساخت و گفت: «خب، راستش، مراسمِ پیچیده‌ایه! باید اولش قدری مخالفت کنند. باعث می‌شه نتیجه‌ی مطلوب‌تری به دست بیاد. بعد از این مرحله‌ی اولیه، باید پوشت‌شون رو کنار بزنند.»

«باید پوست‌اندازی کنند؟»

«پوست‌اندازی که نه! این‌ها پوستِ مصنوعیه که خیلی راحت و بدون درد جدا می‌شه و البته باید جدا بشه. خصوصاً در جنسِ ضعیف‌تر!»

«خب، باشه! بگو پوست‌شون رو دربیارن. بوتاکس! ولی اصلاً به نظرم عملِ خوشایندی نیست.»

«گمان نکنم کارِ خوبی باشه که به جنسِ ضعیف‌تر بگیم پوستش رو دربیاره. به نظرم بهتره دقیقاً به روالِ مراسم عمل کنیم. من بخش‌هایی از همان داستان‌های سفرهای فضایی رو دارم که ‹پسرِ نشاط و بازی› زیاد به اون بخش‌ها علاقه داره. در این داستان‌ها پوست رو به زور درمی‌آرن. برای مثال، در این قسمت، توصیفِ مطلوبی از حادثه هست: ‹...که لباسِ دخترک را خراب کرد و آن را تقریباً روی تنِ باریک‌اندامش شکاف داد. برای لحظه‌ای، سفتیِ گرمِ پستانِ نیمه‌عریانش را روی گونه‌هایش حس کرد...› و همین طور ادامه پیدا می‌کنه. می‌بینید؟ شکاف دادن، به زور درآوردن، به عنوان عاملِ محرّک استفاده می‌شه.»

ناخدا گفت: «پستان؟ من، معنیِ این نور-کلمه رو که الان به کار بردی نفهمیدم.»

«این نور رو خودم اختراع کردم تا معنیِ جدیدی رو برسونم. این کلمه به برآمدگی‌های نیم‌تنه‌ی بالایی در جنسِ ضعیف‌تر اشاره می‌کنه.»

«فهمیدم؛ باشه! به جنسِ بزرگ‌تر بگو تا پوستِ جنسِ کوچک‌تر رو دربیاره. آخ که چقدر این کارها داره پریشانم می‌کنه!»

بوتاکس رو به چارلی کرد و گفت: «آقا! لباسِ دختر رو روی تنِ باریک‌اندامش شکاف می‌دی؟ من برای این کار شما رو از میدانِ نیرو آزاد می‌کنم.»

چشم‌های مارج از حدقه بیرون زد و خشمگین و بی تاب رو به چارلی چرخید و گفت: «اگه جرأت داری این کار رو بکن! غلط می‌کنی دست بهم بزنی، آدمِ نَدید-بَدیدِ زن‌باز!»

چارلی ناله‌کنان گفت: «من؟ گفتم که کارِ من نیست. خیال می‌کنی این ور و اون ور می‌رم و لباسِ زن‌های مردم رو جر می‌دم؟» بعد رو کرد به بوتاکس و گفت: «گوش کن! من، زن دارم و سه تا بچه. وای به حالم اگه بفهمه رفتم جایی و لباسِ زنی رو پاره کردم. تیکه بزرگم گوشَمه! هیچ خبر دارید فقط کافیه به یه زن نگاهِ بد بکنم!؟ پوستم کَنده‌ست! گوش کن...»

ناخدا که ناشکیبا شده بود گفت: «هنوز معترضه؟»

بوتاکس جواب داد: «این طور که معلومه. می‌دونید؟ شاید محیطِ عجیب‌غریب باعثِ طولانی شدنِ این مرحله از همکاری شده. می‌دونم که برای شما خوشایند نیست بیشتر از این معطل بمونید؛ به همین دلیل، من این مرحله از مراسم رو خودم انجام می‌دم. در خیلی از داستان‌های سفرهای فضایی نوشته شده که یک گونه‌ی بیگانه این کار رو انجام می‌ده. برای مثال، در این‌جا...» یادداشت‌هایش را ورق زد و به صفحه‌ی مورد نظرش رسید. «در این داستان‌ها، این نژادها خیلی وحشتناک توصیف می‌شن. خب، مخلوقاتِ این سیاره تصوراتِ واهی و احمقانه‌ی زیادی دارند. هیچ وقت فضایی‌هایی متشخّص، مثل ما، رو نمی‌تونند به تصوّر دربیارن؛ فضایی‌هایی با پوششِ لزج و زیبا!»

ناخدا گفت: «یالّا! کارِت رو بکن! تمامِ روز که وقت نداریم.»

«بله، ناخدا! در این داستان می‌گه که موجودِ فرازمینی ‹به جایی آمد که دخترک ایستاده بود. دخترک که دیوانه‌وار جیغ می‌کشید در آغوشِ غولِ فضایی پیچ و تاب می‌خورد. چنگال‌های غول کورکورانه همه‌جای بدنش را خراش می‌داد و جامه‌ی او را تکه‌پاره می‌کرد.› می‌بینید؟ موجودِ بومیِ این سیاره در حالی که دارند پوستش رو درمیارن جیغ می‌کشه.»

«پس عجله کن، بوتاکس! پوستش رو دربیار! فقط التماس می‌کنم نگذار جیغ بکشه. من تمامِ تنم داره با امواجِ صوتی می‌لرزه.»

بوتاکس مودبانه به مارج گفت: «اگر اجازه بدید...»

یکی از انگشتانِ قاشقی‌شکلش طوری جلو آمد که انگار می‌خواهد یقه‌ی پیراهن را چنگ بزند.

مارج ناامیدانه تکانی به خود داد. «دست نزن! دست نزن به من! لجن‌مالی نکن پیرهنم رو. سی دلار بابت این پیرهن پول دادم؛ از فروشگاه اوهرباخ خریدمش. برو کنار، غولِ بی‌شاخ و دُم! چشماش رو نیگا!» به خاطر این که تقلا می‌کرد تا از دست‌های جستجوگرِ فرازمینی فرار کند به نفس‌نفس افتاده بود. «غولِ چشم‌ورقلمبیده‌ی لجن‌مالیده! گوش کن! خودم در می‌آرم! فقط، تو رو به خدا، با اون لجن‌ها و لعاب‌ها به من دست نزن!»

دنبالِ زیپِ پشتِ پیراهن گشت و قبل از آن که بازش کند رو کرد به چارلی و تند و اخم‌آلود به او گفت: «نگاتو بدزد، چشم‌چرون!»

چارلی چشم‌هایش را بست و به حالتِ تسلیم شانه بالا انداخت.

مارج از میانِ پیراهنش درآمد و گفت: «خوبه؟ راضی شدید؟»

ناخدا گارم، انگشت‌هایش را از روی نارضایتی در هم پیچید و گفت: «پستان، این‌هاست؟ چرا موجودِ دیگه سرش رو برگردونده؟»

بوتاکس گفت: «احتمالاً از روی بی‌میلی؛ از اون گذشته، پستان هنوز هم پوشیده‌ست! پوست‌های دیگه هم باید برداشته بشن. زمانی که عریان بشه، پستانْ محرکِ بی‌نظیریه. همیشه در توصیفش می‌گن ‹سینه‌هایی هم‌چون عاج› یا ‹گوی‌های سپید درخشان› یا کلماتِ دیگری از همین نوع. من چند تایی طرح هم دارم، یعنی تصویرسازی‌های بصری، که از روی جلد مجلاتِ دیگه‌ی سفرهای فضایی برداشته‌ام. اگر به طرح‌ها نگاه کنید، می‌بینید که تقریباً در همه‌ی اون‌ها موجودی هست که پستانش کمابیش نمایان شده.»

ناخدا که متفکرانه نگاهش را بین طرح مجله و مارج رد و بدل می‌کرد گفت: «عاج دیگه چیه؟»

«این هم یک نور-کلمه‌ی دیگه‌ست که خودم ساختم. منظور از این کلمه، دندانِ نیشِ یکی از موجوداتِ عظیم‌الجثه‌ی زیر-هوشمندِ این سیاره است.»

ناخدا گارم، رنگِ سبز روشنی را، به نشانه‌ی رضایت، از خود نشان داد و گفت: «آها! پس توضیحش معلوم شد. این مخلوقِ کوچیک، عضوِ دسته‌ی جنگجوهای این نژاده و اون‌ها هم دندانِ نیشِ دفاعی برای نابود کردنِ دشمنه.»

«نه، نه! من پی بردم که اون‌ها خیلی هم نرم هستند.» بعد، بوتاکس دستِ قهوه‌ای و کوچکش را حرکت داد و به حدودِ تقریبیِ مقوله‌ی موردِ بحث بُرد که مارج جیغ زد و خود را کنار کشید.

«پس چه کاربُردِ دیگه‌ای دارند؟»

بوتاکس با تردیدِ بسیار گفت: «گمان کنم...گمان کنم برای تغذیه‌ی کودک استفاده می‌شن.»

ناخدا، آشکارا با تغیّرِ شدید گفت: «کودک، این‌ها رو می‌خوره؟»

«نه دقیقاً! این اندام‌ها، مایعی رو تولید می‌کنند که کودک مصرف می‌کنه.»

«مصرفِ مایع از بدنِ موجودِ زنده؟ اوُوُوُغ‌غ‌غ‌!» ناخدا، سرش را با هر سه دستش پوشاند؛ در اصل، برای این کار مجبور شد دستِ اضافیِ سومش را از پوششِ مخصوصش برای استفاده دربیاورد و این کار را چنان سریع انجام داد که انگار می‌خواهد بوتاکس را بزند.

مارج گفت: «یه غولِ چشم‌ورقلمبیده‌ی لجن‌مالیده‌ی سه‌دست!»

چارلی گفت: «آره!»

«اوهوی! فقط هوای چشم‌هات رو داشته باش. بندازشون پایین.»

«ببینید، خانم! من سعی می‌کنم نگاه نکنم.»

بوتاکس دوباره آمد نزدیک‌شان. «خانم! می‌شه بقیه‌ش رو هم دربیارید؟»

مارج، طوری خودش را حرکت داد که انگار می‌تواند از چنگِ میدانی گیرش انداخته بود در برود. «هرگز!»

«اگر این طور نمی‌پسندید، من برای شما درمی‌آورم.»

«دست نزن! تو رو به خدا، دست نزن! به لجن‌های روی بدنش نگاه کن! اَاَاَی‌ی‌ی! باشه؛ خودم درمی‌آورم!» زیرِ لب غرولند می‌کرد و همان طور که کارش را انجام می‌داد خشمگین سمتِ چارلی را نگاه می‌کرد.

ناخدا که سخت ناراضی بود گفت: «هیچ اتفاقی نمی‌افته؛ من می‌دونم. این نمونه‌ها هم که ناقص به نظر میان.»

بوتاکس، این تهمت را به خود گرفت و گفت: «من دو نمونه‌ی کامل آوردم. مگه مشکلِ این مخلوقات چیه؟»

«این پستان‌ها، گوی ندارند. من می‌دونم گوی چیه و در این تصویرها هم که نشانم دادی، خیلی خوب مشخص هستند. اما در این مخلوق، چیزی به جز زایده‌ی آویزان و کوچک از جنسِ گوشتِ نیمه‌خشک نیست. رنگ‌شون هم پریده‌ست، تقریباً.»

بوتاکس گفت: «حرف شما معنا نداره. شما باید برای واریاسیون‌های طبیعی هم حدّی رو در نظر بگیرید. من، قضاوت رو به خود مخلوق می‌سپرم.» بعد رو کرد به مارج و گفت: «خانم! آیا پستان‌های شما ناقصه؟»

مارج، دهانش از تعجب باز ماند. چند لحظه بیهوده، بدون آن که کاری به جز بریده‌بریده نفس کشیدن، انجام بدهد با خودش کلنجار رفت. بالاخره به خودش فائق آمد و گفت: «واقعاً؟ شاید به خوبیِ جینا لولوبریجیدا یا آنیتا اِکبِرگ نباشه! اما من کاملاً بی‌نقص هستم و متشکرم از توجه‌تون به این نکته. آی اگه ادواردِ عزیزم این‌جا بود!» بعد رو کرد به چارلی و ادامه داد: «هِی، گوش کن! به این چشم-ورقلمبیده‌ی لجن‌مال بگو رشدِ من مشکلی نداشته.»

چارلی خیلی آرام گفت: «خانم! من که نگاه نمی‌کنم؛ خاطرتون هست؟»

«آها! آره که نیگا نمی‌کنی، ارواح شیکمت! به اندازه‌ی کافی، زیرچشمی، هیزبازی درآوردی که دیگه عیب نداشته باشه چشمای ایکبیری‌ت رو باز کنی و بالاخواهِ یه خانم محترم دربیای. اقلاً اگه یه جو غیرت داری، که خیال نکنم داشته باشی، این کار رو بکن!»

چارلی از پهلو مارج را نگاه می‌کرد و مارج هم فرصت را غنیمت شمرد تا شانه‌هایش را موقعیت بهتری بدهد. چارلی گفت: «خب، راستش اون‌قدرها دلم نمی‌خواد خودم رو قاطیِ مسایلِ ظریفی مثلِ این بکنم، اما تا جایی که حدس می‌زنم، خوب هستند.»

«حدس می‌زنی؟ نمی‌خواید بیشتر لطف کنید، ها؟ اگه خبر ندارین، ملتفت باشید که یه زمانی من نفرِ دومِ مسابقه‌ی دخترِ شایسته‌ی بروکلین شدم. و تنها امتیازی که کم آوردم اندازه‌ی دورِ کمرم بود، نه اندازه‌ی...»

چارلی گفت: «باشه، باشه! واقعاً خوب هستند. بی‌رودربایستی می‌گم.» خیلی جدّی و محکم، سرش را طرفِ بوتاکس تکان داد و گفت: «خیلی خوب هستند! راستش رو بگم من اون‌قدرها خِبره نیستم، اما به نظر من که خوبه.»

مارج، نفسی به آسودگی کشید.

بوتاکس هم کمی آرام شد. بعد رو به گارم کرد و گفت: «جنسِ بزرگ‌تر داره علاقه نشون می‌ده، ناخدا! تحریک داره جواب می‌ده. حالا نوبت به مرحله‌ی نهایی رسیده.»

«چیه مرحله‌ی آخر؟»

«هیچ نور-کلمه‌ای براش وجود نداره، ناخدا! این مرحله اساساً شاملِ قرار دادنِ عضوِ کلامی-خوراکیِ یکی بر روی عضوِ متناظر در جنسِ دیگه هست. من برای این روند هم نور-کلمه ساختم: بوسه.»

ناخدا شکایت کرد که: «کِی این حال به هم زدن‌ها می‌خواد تموم بشه؟»

«اوجِ فرآیند همین‌جاست. در تمامِ قصه‌ها، بعد از این که پوست رو به زور کَندند، هم‌دیگه رو با دست‌ها می‌فشارن و دیوانه‌وار مشغول به بوسه‌های آتشین می‌شن؛ دست‌کم این تعبیر از بوسه نزدیک‌ترین برابریابی برای عبارتی بود که معمولاً استفاده می‌کنند. یک مثال با خودم آوردم، فقط یکی که بر حسب تصادف انتخاب کردم: ‹دختر را در بغل فشار داد و لب‌هایش را باز کرد و بر روی لبانِ او قرار داد.›»

ناخدا گفت: «شاید یکی از مخلوقات اون یکی رو می‌بلعه.»

بوتاکس که بی‌طاقت شده بود گفت: «اصلاً! فقط بوسه‌های آتشین است و بس!»

«منظورت چیه که می‌گی آتشین؟ اشتعال رخ می‌ده؟»

«گمان نکنم منظور به طور تحت‌اللفظی همین باشه. تصور می‌کنم یک جور شیوه‌ی بیانِ این باشه که دما می‌ره بالا. گمان کنم هر چقدر دما بالاتر بره، عمل‌آوریِ کودک موفقیت‌آمیزتر باشه. حالا که جنسِ بزرگ‌تر تحریک شده، فقط باید دهانش رو بر روی دهانِ جنسِ ضعیف‌تر قرار بده تا کودک پدید بیاد. بدونِ این مرحله کودک به وجود نمی‌آد. این همکاری که می‌گفتم منظورم همین بود.»

«همین؟ فقط این...» دست‌های ناخدا به طرفِ هم‌دیگر حرکت کرد، اما طاقت نداشت منظورش را به کلمه نور بیان کند.

بوتاکس گفت: «فقط همین! در هیچ کدام از قصه‌ها، حتا در ‹پسرِ نشاط و بازی›، من توصیفی پیدا نکردم مبنی بر این که فعالیتِ جسمانیِ دیگه‌ای مرتبط با کودک‌آوری لازمه. گاهی بعد از بوسه، یک سطر ستاره‌ی کوچک می‌گذارند، اما من گمان کنم این کار فقط به معنیِ بوسه‌های بیشتره. یک بوسه، به ازای هر ستاره؛ البته برای مواقعی که می‌خون چند تا کودک داشته باشند.»

«خواهش می‌کنم، فقط یکی باشه. همین الان!»

«السّاعه، ناخدا!»

بوتاکس، واضح و شمرده گفت: «آقا! می‌شه خانم رو ببوسید؟»

چارلی گفت: «ببین! من نمی‌تونم از جام تکون بخورم.»

«البته من شما رو قبلش آزاد می‌کنم.»

«احتمالاً خانم خوش‌شون نمی‌آد.»

مارج اخم‌آلود نگاه کرد و گفت: «تو از جات تکون نمی‌خوری. وایسا همون‌جا که هستی.»

«من هم دلم می‌خواد تکون نخورم، خانم؛ ولی اگر این کار رو نکنم چی کار می‌کنند؟ ببینید، خانم! من نمی‌خوام عصبانی‌شون کنم. راستش، به نظرم ما بتونیم یه ماچِ کوچولو رد و بدل کنیم.»

زن که هشدارِ مرد را پیشِ خودش تأیید کرد دچار تردید شد و گفت: «باشه! اما مسخره‌بازی نداریم ها! می‌دونی؟ من آدمی نیستم که هر جا می‌رسم، جلوی هر کس و ناکسی این طوری بگردم.»

«می‌دونم خانم! باور کنید تقصیرِ من نیست. باید این حرفم رو قبول کنید!»

مارج با عصبانیت غرولند کرد و گفت: «یک‌مُشت غولِ لجن‌مال! این طور که به آدم دستور می‌دن انگار خیال می‌کنند برای خودشون خدا هستند. خداهای لجن‌مال! آره، همین که گفتم!»

چارلی به او نزدیک شد. «حالا اگه اجازه بدید خانم...» حرکتی نامشخص کرد، انگار که بخواهد کلاهش را یک‌بَری کند. اما بعد دستانش را ناشیانه روی شانه‌های برهنه‌ی زن گذاشت و با کمرویی خود را به او نزدیک کرد.

مارج، عضلاتِ سرش را سفت کرد، طوری که پوستِ گردنش چروک برداشت. لب‌های‌شان به هم رسید.

ناخدا گارم که آزرده شده بود گفت: «من که احساس نمی‌کنم دما بالا رفته باشه.» زایده‌ی گرماسنجِ بدنش با حالتِ کشیدگیِ کامل بالای سرش آمده بود و همان‌جا داشت آرام می‌لرزید.

بوتاکس که نسبتاً گیج شده بود گفت: «من هم چیزی حس نمی‌کنم. اما ما این کار رو همون طور که توی داستان‌های سفرهای فضایی اومده بود انجام دادیم. به گمانم دست‌هاش باید کشیده‌تر بشه...آها! مثلِ همین حالا! به نظرم داره جواب می‌ده.»

دست‌های چارلی، تقریباً ناخواسته، دورِ بالاتنه‌ی نرم و عریانِ مارج پیچید. لحظه‌ای به نظر رسید که مارج دارد به او تکیه می‌دهد، اما بعد ناغافل داخلِ میدانی که هنوز او را نسبتاً محکم گرفته بود خود را پیچ و تاب داد.

میانِ فشارِ لبِ چارلی با صدای خفه گفت: «تمومش کن!» و ناگهان گاز گرفت که باعث شد چارلی با فریادِ بلندی به عقب بپرد. بعد لبش را گرفت و انگشت‌هایش را نگاه کرد ببیند خون آمده یا نه.

ناله‌کنان پرسید: «چی شد مگه، خانم؟»

مارج گفت: «ما قرار گذاشتیم یه ماچ کوچولو فقط! داشتی چی کار می‌کردی؟ تو هم جزوِ مردهای عیّاشی؟ من امروز با کی‌ها سر و کله می‌زنم؟ با مرد عیاش و خدایانِ لجن‌مالیده؟»

ناخدا گارم تغییراتِ رنگیِ سریعی از زرد و آبی از خود نشان داد: «تموم شد؟ چقدر حالا باید صبر کنیم؟»

«به نظرم باید ناگهانی اتفاق بیفته. در تمامِ عالَم زمانی که باید شکوفا بشید می‌رسه و شکوفا می‌شید؛ همین! نباید انتظاری در کار باشه.»

«نباید؟ حالا که دارم به این همه رسومِ احمقانه‌ای که تو از این مردم توصیف کردی فکر می‌کنم گمون کنم دیگه هیچ‌وقت شکوفا نشم. لطفاً تمومش کن.»

«چند دقیقه اجازه بفرمایید درست می‌شه.»

اما چندین دقیقه گذشت و نورهای ناخدا کم‌کم به نارنجیِ تیره بدل شد، و در همان حال، نورهای بوتاکس تقریباً رو به خاموشی گذاشت.

بوتاکس بالاخره مرددانه پرسید: «ببخشید، خانم! کِی شما شکوفا می‌شید؟»

«من کِی چی‌چی می‌شم؟»

«کودک می‌آرید؟»

«من بچه دارم.»

«منظورم حالا بچه‌دار می‌شید؟»

«در جوابِ شما عرض می‌کنم که خیر! من آمادگیِ یه بچه‌ی دیگه رو ندارم.»

ناخدا پرسید: «چی گفت؟ چی گفت؟ چی می‌گه؟»

بوتاکس جواب داد: «به نظر می‌رسه قصد نداره فعلاً بچه بیاره.»

لکه‌ی نورِ ناخدا یک‌دفعه روشن شد. «می‌دونید من چه خیالی می‌کنم، بازرس؟ که شما ذهنی بیمار و منحرف دارید! هیچ اتفاقی برای این موجودات نیفتاده. هیچ همکاری و تعاملی بینِ اون‌ها نیست و هیچ کودکی به دنیا نمی‌آد. به نظرم اون‌ها دو گونه‌ی مختلف اند و شما من رو واردِ بازیِ احمقانه‌ای کردید.»

«اما، ناخدا...»

گارم گفت: «‹امّا ناخدا› بی ‹امّا ناخدا›! به قدرِ لازم دیدم. من رو پریشان‌احوال کردید، وضعِ مزاجی‌م رو ریختید به هم، من رو به تهوع انداختید، من رو از کلِ موضوعِ شکوفایی منزجر کردید و وقتم تلف شد. حالا این موجودات رو به حالِ خودشون بگذار. پوستِ اون رو بهش برگردون و بگذارشون همون‌جا که پیداشون کردی! باید هزینه‌ی کاملِ این ایستِ زمانی رو از حقوقِ تو کم کنم.»

«اما ناخدا...»

«گفتم که برگردند! اون‌ها رو بگذار همون جا که بودند و درست در همون زمان که بودند. می‌خوام که این سیاره دست‌نخورده باقی بمونه و مطمئنم که همین طور هم می‌شه!» نگاهِ خشمناکِ دیگری به بوتاکس انداخت و گفت: «یک گونه، دو جنس، پستان، بوسه، همکاری...وای! وای! تو دیوانه‌ای، بازرس! و همین طور هم ابله! و از همه بیشتر، بیمار، بیمار، بیمار!»

بحثِ دیگری در کار نبود. بوتاکس که دست و پایش می‌لرزید کارِ برگرداندنِ موجودات را شروع کرد.

چند لحظه بعد، آن‌ها همان‌جا در ایستگاهِ مرتفع ایستاده بودند و هاج و واج دور و برشان را تماشا می‌کردند. هوا، گرگ و میش بود و قطاری که داشت نزدیک می‌شد فقط صدایی ضعیف بود از دوردست.

مارج، مردد، پرسید: «آقا! این چیزها واقعاً اتفاق افتاد؟»

چارلی سری به تصدیق تکان داد و گفت: «من که یادم می‌آد.»

مارج گفت: «نمی‌شه برای کسی تعریف کنیم.»

«مسلماً نمی‌تونیم! می‌گن زده به سرمون. می‌فهمی که منظورم چیه؟»

«آره! خوب می‌فهمم.» بعد قدری خود را کنار کشید.

چارلی گفت: «ببین! شرمنده‌م که اون‌طور خجالت‌زده شدی. ولی تقصیرِ من نبود.»

«مهم نیست. می‌دونم.» نگاهِ مارج، پایین، رو به سکوی چوبی افتاد. صدای قطار بلندتر شده بود.

«منظورم اینه که...می‌دونی، خانم؟ تو اصلاً بد نبودی. راستش، خیلی خشگل به چشم می‌آی، اما من اون‌جا یه‌جورایی نمی‌تونستم بگم...خجالت می‌کشیدم!!!»

زن ناگهان خندید و گفت: «مشکلی نیست!»

«می‌خوای یه فنجون قهوه بخوریم تا قدری آروم‌ت کنه؟ همسرم، راستش، خونه نیست.»

«خوبه! ادوارد هم آخرِ هفته خارج از شهره و کسی خونه‌ی ما نیست. پسرِ کوچیکم هم رفته خونه‌ی مادرم.»

«پس بریم. هم‌دیگه رو قبلاً شناختیم، نه؟»

زن خندید و گفت: «چه جورم!»

قطار به ایستگاه رسید، اما آن‌ها چرخیدند و پلکانِ باریک را رد کردند تا به خیابان برسند.

راستش، آن‌ها چندین لیوان نوشیدنی با هم خوردند و بعد که مارج خواست برود خانه‌ی خودش، چارلی نمی‌توانست اجازه بدهد آن وقتِ شب او تنها برود، پس تا دمِ خانه‌شان او را رساند. طبعاً، مارج هم مقیّد بود که او را چند دقیقه‌ای به داخل دعوت کند.

در این بین، در سفینه‌ی فضایی، بوتاکسِ مأیوس و از همه جا رانده، داشت آخرین تلاشش را می‌کرد تا حرفش را اثبات کند. در همان حال که گارم داشت سفینه را برای عزیمت آماده می‌کرد بوتاکس عجولانه اشعه‌ی نفوذیش را به کار انداخت تا آخرین بار نمونه‌هایش را بررسی کند. روی مارج و چارلی که در آپارتمانِ مارج بودند زوم کرد. ناگهان، اندامش سفت شد و رنگین‌کمانی از رنگ‌های درخشان را از خود ساطع کرد. «ناخدا گارم! ناخدا گارم! ببینید حالا دارن چی کار می‌کنند!» اما در همان لحظه، سفینه از ایستِ زمانی خارج شد.

 



 


تاريخ : 88/04/19 | 14:46 | نویسنده : jamin
هانس کریستین اندرسون / برگردان: آرمان شهرکی

داستان ترجمه / مادربزرگ


 

هانس کریستین اندرسون (دوم آوریل 1805 – چهارم اوت 1875)، متولد شهر اُدنز (Odense) در دانمارک است؛ پسر یک کفاش فقیر و یک مستخدمه. در نوجوانی، به‌عنوان نقال نمایشنامه‌ها و خواننده به شهرت رسید. در چهارده‌سالگی به پایتخت، کپنهاک، عزیمت نمود و مصمم شد تا در صحنه‌ی تئاتر به موفقیت ملی دست یابد. اما به‌نحو تأسف‌باری ناکام ماند؛ اما دوستان بانفوذی در پایتخت پیدا نمود که جهت جبران تحصیلات ناقصش از او در مدرسه‌ای ثبت‌نام به عمل آوردند. از مدرسه متنفر بود، به‌طوری‌که در سن هفده‌سالگی در کلاس دوازده‌ساله‌ها حاضر می‌شد و مدام مورد تمسخر شاگردان و معلمان قرار می‌گرفت.

در 1829 اولین کتابش- شمارش یک پیاده‌روی (An Account of a Walking Trip)- منتشر شد. پس از آن به‌طور منظم کتاب‌هایی منتشر نمود. در ابتدا کتاب‌هایی که برای بزرگسالان نوشته بود به نظر خودش مهم‌تر از فانتزی‌هایش بودند، اما به مرور زمان دریافت که همین داستان‌های عامیانه وجوه پایداری از زندگی بشری و شخصیت داستانی را آشکارا و به شکلی مسحورکننده به تصویر می‌کشند. این امر دو پی‌آمد داشت. نخست این‌که دیگر داستان‌هایش را به‌عنوان سرگرمی‌هایی که مختص کودکان نگاشته شده در نظر نمی‌گرفت و دوم این‌که به‌جای بازگویی قصه‌های سنتی، نگاشتن داستان‌های خود را آغاز نمود.

او زمانی گفته که ایده‌های داستان‌هایش «مانند بذری کاشته‌شده در ذهنش هستند که تنها به بوسه‌ی تلألویی از خورشید یا قطره‌ی دارویی نیاز دارند تا بشکفند.» او به‌طرز ظریفی مردمی را که دوست می‌داشت یا از آن‌ها متنفر یود در قالب شخصیت‌های داستان‌هایش ارایه می‌داد: زنی که از پذیرش عشقش امتناع کرده بود در «ماهی‌بانوی کوچولو» (Little Mermaid) به شاهزاده‌ای احمق بدل می‌شود؛ زشتی و خباثتش، یا خیالپردازی‌های پدرش برای میراث‌خواری از یک خانواده‌ی قدرتمند و متمول، در «جوجه‌اردک زشت» (Ugly Duckling) بازتاب می‌یابد.

در اوایل 1846 ترجمه‌ی داستان‌های هنس اندرسون به انگلیسی آغاز شد. از آن پس، کتاب‌های متعدد، آوازهای هالیوودی و انیمیشن‌هایی از دیزنی به استمرار اشتهار داستان‌هایش در جهان انگلیسی‌زبان یاری رسانده‌اند.

 

مادربزرگ خیلی پیر است؛ چهره اش چین‌خورده و گیسش به کلی سپید؛ اما چشم‌هایش هم‌چون دو ستاره‌اند با درخششی گرم و گیرا که چون در تو بنگرند از خوبی لبریز می‌شوی. جامه‌ی ابریشمی ِ فاخر و خوش‌رنگی به تن می‌کند که طرحی از گل‌های درشت بر آن نقش بسته و هنگام حرکتش خش‌خش می‌کند. آن‌گاه می‌تواند داستان‌های شگرفی بگوید. مادربزرگ کوله‌باری از دانسته‌هاست؛ چرا که پیش از پدر و مادر، او می‌زیسته- و این کاملاً مسجل است. سرودنامه‌ای دارد با قلاب‌های نقره‌ای بزرگ که اغلب می‌خواندش و میان برگ‌هایش گل رزی خوابیده، کاملن خشک و صاف، به زیبایی رزهای ایستاده در گلدان نیست، اما مادربزرگ هنوز با اشتیاق فراوان می‌بویدش و اشک به چشم می‌آورد. «حیرانم که چرا به آن گل پژمرده در کتاب قدیمی این‌گونه می‌نگرد؟ شما می‌دانید؟» چرا، وقتی اشک های مادربزرگ بر رز می‌غلتد؛ و نگاهش به آن خیره می‌شود؛ رز جانی دوباره می‌گیرد و اتاق را با رایحه‌ی دل‌انگیزش پر می‌کند؛ دیوارها چونان که در مه، محو می‌شوند و تمامی پیرامونش جنگل سبز باشکوهی‌ست که در تابستان پرتوهای خورشید از میان شاخ و برگ‌های انبوه در آن جریان می‌یابند؛ و مادربزرگ، چرا دوباره جوان شده؛ دوشیزه‌ای افسون‌کننده، دل‌انگیز چون رز با گونه‌هایی گوشتالو و گلگون، طره‌هایی براق و نرم و قامتی قشنگ و رعنا، اما چشم‌ها، آن چشم‌های آرام و مقدس، انگار برای مادربزرگ ساخته شده‌اند. مرد جوانی کنارش می‌نشیند؛ بالابلند و قدرتمند، شاخه‌ی رزی به او می‌دهد و مادربزرگ آن را می‌بوید. مادربزرگ را توان بوییدن در اکنون نیست؛ آری، به یاد آن روز می‌بوید؛ و اندیشه‌های بسیار و دریافت‌های مجدد گذشته؛ اما آن مرد جذاب و جوان رفته است؛ و رز در کتاب قدیمی پژمرده است؛ و مادربزرگ این‌جا نشسته است؛ بار دیگر یک مادربزرگ سالخورده که به رز فروپژمرده در کتاب، خیره نظر افکنده.

اکنون مادربزرگ مرده است. زمانی بر صندلی راحتی‌اش می‌نشست؛ حکایتی بلند و زیبا نقل می‌کرد و زمانی که به پایان می‌رسید؛ می‌گفت که خسته شدم؛ سرش را به پشت تکیه می‌داد و لحظه‌ای می‌آرمید. صدای آهسته‌ی نفس‌های خفته‌اش را می‌شنیدیم که به تدریج آرام‌تر و خاموش‌تر می‌شد و بر سیمایش خرسندی و سعادت سوسو می‌زد. گویی با اشعه‌ای از خورشید پرتو یافته. یک لبخند بیشتر و سپس گفتند که مرده. در تابوتی سیاه قرار داده شد؛ درحالی‌که به لایه‌های سفید کتان کفن‌پیچ شده؛ لطیف و زیبا نگاه می‌کرد؛ چشمانش بسته شد تمامی چین ‌های چهره‌اش برچیده شده بود؛ گیسوانش سپید و نقره‌ای به نظر می‌رسید و دورتادور دهانش، لبخندی شیرین درنگ کرده بود. هرگز از نظر افکندن بر پیکر آن‌که چنان عزیز بود؛ نهراسیدیم؛ مادربزرگی مهربان. کتاب سرود که هنوز رز در آن آرام گرفته بود زیر سرش گذاشته شد؛ کتابی که آن‌چنان دوستش می‌داشت؛ آن‌گاه مادربزرگ را به خاک سپردند. بر گوری که با دیوار گورستان کلیسا دربرگرفته شده بود؛ بوته‌ی رزی کاشتند؛ چیزی نگذشت که با انبوه رزها پوشیده شد؛ و بلبلی در میان گل‌ها نشست و بر فراز گور آواز سر داد. از اُرگ کلیسا صدای موسیقی و کلمات سرودی زیبا به گوش رسید که  در کتاب قدیمی جای گرفته در زیر سر مرده نگاشته شده بود.

مهتاب نور خود را بر گور پاشید لیک مرده‌ای آن‌جا نبود؛ هر کودکی توانست ایمن حتا در شب، رفته و شاخه‌گلی از بوته کنار دیوار گورستان کلیسا بچیند. مردگان بیشتر از ما که می‌زییم می‌دانند. مردگان می‌دانند چه دهشتی بر ما دامن خواهد گسترد اگر چنین چیز غریبی رخ دهد؛ حضور شخصی مرده در میان ما زندگان. آن‌ها از ما بهترند؛ مردگان دیگر بازنمی‌گردند. زمین، تابوت را انباشته می‌ساخت و تنها این زمین بود که خود را بر آن می‌افکند. برگ‌های سرودنامه، حال، گردوغبارند و رُز نیز با تمام یادآوری‌هایش فروپاشیده است از هم. اما بر بالای گور، رزهای باطراوت می‌شفکند؛ بلبل می‌خواند و اُرگ می‌نوازد و هنوز خاطره‌ی مادربزرگ پیر زنده است با چشمان نجیب و عاشق که همواره جوان می‌نمودند. چشم‌ها نمی‌توانند که بمیرند؛ بار دیگر مادربزرگ عزیزمان را خواهیم دید؛ جوان و زیبا، آن‌سان که برای نخستین بار به رزِ سرخ و معطر بوسه زد؛ همان رزی که اکنون گردوغبارِ درون گور است.



تاريخ : 88/04/19 | 14:46 | نویسنده : jamin
عتل عدنان / برگردان: سید مرتضی هاشم‌پور

داستان ترجمه / چارلز


عتل عدنان: نویسنده و شاعر لبنانی‌تبار امریکا در سال 1925 به دنیا آمده است. آثار او اغلب به انگلیسی و فرانسه ترجمه شده. در سوربن فرانسه فلسفه خوانده و این داستان نخستین داستان نویسنده است که به زبان فارسی ترجمه شده. رمان پاریس زیبا وقتی برهنه بود از آثار اوست.

 

 

اسمش چارلز بود، و از اسم خودش خوشش نمی‌آمد. اسمش را به پیتر تغییر داد. پیتر؟ پیترینگ؟ کلیسای سنت پیتر؟ عمویش به احترام پدربزرگ خودش، این اسم را روی او گذاشته بود، از این آخری هم خوشش نیامد به او نمی‌آمد. پیتر اسم دیگری انتخاب کرد: واسیلی. وقتی او را به یونانی خطاب می‌کردند، دست‌پاچه می‌شد، به همین علت هم نمی‌توانست به روسیه برود. به نظرش رسید که امریکا برای گم‌وگور شدن جای مناسبی است …از آن‌جایی که عاشق بتهوون بود، با افتخار خودش را لودویگ نامگذاری کرد.

اما شستش خبردار شد که همسایه‌اش، که توی آلمان شرقی بزرگ شده و از اول «لودویگ» بوده، روز تابعیت، توی امریکا، مملکت جدیدش، اسم چارلز را روی خودش گذاشت. پستچی بین دو تا چارلز گیج ماند. آخر چارلز اولی هم با اسم قدیمش نامه دریافت می‌کرد. قاطی کرد: ترسید که چارلز دیگر که مسئول حادثه‌ی پیش‌آمده بود، دوست‌دختر او را از چنگش در بیاورد …دوباره اسم سابقش را انتخاب کرد و شد واسیلی. این بار هم فکر کردند که پناهنده‌ی روس است، کسی هم به طرفش نمی‌آمد. مثل کاتولیک‌های مؤمن، رفت به کلیسای سنت پیتر در سانتا مونیکا که تازه به آن‌جا اسباب‌کشی کرده بود. اقیانوس منظره‌ی قشنگی داشت رشته‌های آبی و سفید در جوار آن منظره‌ی قشنگی داشت.

با وجود این، همه چیز در زندگی‌اش دگرگون شد. عصبانیت و لجاجتش باعث شد که کارش را توی گاراژی که تنظیم هیدرولیک فرمان و ترمز اتومبیل می‌کرد از دست بدهد. عاقبت مثل خیلی‌های دیگر در روز موعود، ریق رحمت را سر کشید. پسر عمو خرج کفن و دفنش را داد. باید اسمش را روی سنگ قبرش می‌نوشتند، به خاطر این بحث‌های تلفنی زیادی بین قوم‌و‌خویش‌ها در گرفت. سرانجام اتفاق نظر بر این شد که روی سنگ قبر بنویسند: در این‌جا لودویگ واسیلی پیتر چارلز گریگوری – اسمیت آرمیده است.گریگوری اسمیتی که از آپتاون دلاور آمده بود. از آدم‌های ما او تنها کسی بود که به کالیفرنیا پا گذاشته بود.



تاريخ : 88/04/19 | 14:43 | نویسنده : jamin
زیگفرید لنس / برگردان:

داستان ترجمه / رست مثل گوگول


جن و پری: متاسفانه هنگام ویرایش این داستان، نام مترجم آن به‌اشتباه پاک شد که جن و پری ضمن طلب بیش‌ترین پوزش از این بابت، از مترجم محترم خواهش می‌کند که برای درج نام، ای‌میل اولیه‌ی خود را مجدداً بفرستد. 

در حالی که من این محل بارگیری را از هشت سال پیش می‌شناسم. این محل پیچیده که تراموا، اتوبوس و قطار وارد آن می‌شود. فقط برای این‌که بار خود را با هم عوض کنند و به یکدیگر تحویل دهند. به محض این‌که درها با صدا باز می‌شود، به‌سرعت و با خشونت بسته می‌شود. با هم مخلوط می‌گردد و در هم گره می‌خورد. درست گویی دو دشمن بی‌اسلحه در مقابل هم ایستاده‌اند. بعد قطار مصمم و ایمن به‌حرکت درمی‌آید. چنان بدون ملاحظه در راه خود پیش می‌رود که آدم دوست دارد بایستد و منتظر شود تا همه‌چیز بگذرد. گرچه چراغ سبز است.
کاش فقط این یک قطار بود با کوله‌پشتی‌های مدرسه و کیف‌های کار. کاش فقط این مراسم صبحگاهی عبوس بود. می‌شد آن را تحت‌کنترل و زیر نظر داشت، اما اینجا که رفت و آمد مانند یک دلتای پر انشعاب می‌شود، باید انتظار برخوردهای غیرمنتظره، تغییر جهت ناگهانی بعضی افراد، تنه زدن، مسابقات کوچک دوی افرادی را داشت که از پشت اتومبیل‌های پارک شده بیرون می‌آیند و با یک جهش ناگهانی سعی در گذشتن از خیابان دارند.
 من تمام اینها را می‌دانستم. زیرا هشت سال از آنها بودم و خود را به دست موج ناشکیبای آنها سپردم. از تراموا به اتوبوسی که درست مقابل مدرسه‌ام توقف می‌کرد؛ من مدت زیادی بخشی از بی‌ملاحظگی آنها بودم.
اما تمام این اطلاعات به من کمک نکرد و به هیچ‌کس دیگر هم کمک نمی‌کند. حتی اگر بیست سال تمام بدون اینکه تصادف کند، پشت فرمان نشسته باشد؛ اتفاقی که افتاد، به لحاظ آماری غیر قابل اجتناب بود. ربطی هم به مبتدی بودن من داشت یا دست دوم بودن اولین اتومبیل من که حتی یک هفته هم نمی‌شد که با آن به مدرسه می‌رفتم. آن روز صبح نشانة خاص و بدی وجود نداشت و دلیلی برای دقت خاص من هم موجود نبود. دو ساعت اول را جغرافی داشتیم. با این احوال وقتی به محل پیاده شدن از اتومبیل و سوار شدن به وسایل نقلیة عمومی نزدیک شدم، زودتر از موعد پای خود را از روی پدال گاز برداشتم و حتی وقتی چراغ سبز شد، سرعت خود را بیشتر نکردم. گرچه آن نور گویی به من چشمک می‌زد و از من می‌خواست که سرعت خود را زیاد کنم و بروم. قبل از اینکه آن دو اتوبوس که در طرف دیگر خیابان دور می‌زدند، درهای خود را باز کنند. روی سنگ‌فرش خیابان برف کثیف و لگدکوب شده‌ای به‌چشم می‌خورد که زیر نمک در حال ذوب شدن بود. اتومبیل بیش از سی کیلومتر سرعت نداشت و من اتوبوس‌ها را تحت‌نظر داشتم که همین حالا مردم درست مثل اینکه اجازة خروج گرفته باشند، با عجله از آنها خارج می‌شدند.
حتماً از یکی از ورودی‌های ایستگاه قطار آمده و شمارة اتوبوس خود را دیده است. او هم مثل همه که با دقت سفر صبحگاهی خود را محاسبه کرده بودند، می‌خواست حتماً به اتوبوس برسد. ابتدا صدای ضربه را شنیدم. فرمان قفل شد. بعد او را روی کاپوت دیدم. صورت له شده را زیر کلاه دیدم. در جستجوی یافتن یک تکیه‌گاه، دست‌ها را روی شیشة جلو از هم باز کرده بود. درست از پشت چراغ راهنمایی، به‌طرف اتومبیل آمده بود؛ ترمز کردم دیدم که چگونه به سمت چپ افتاد و روی خیابان غلتید. توقف ممنوع، همه‌جا توقف ممنوع بود. بنابراین دنده عقب گرفتم، چند متر به عقب رفتم، ترمز دستی را کشیدم و پیاده شدم. او کجا بود؟ آنجا کنار جدول بود و سعی می‌کرد با گرفتن زنجیر راه‌بندان بلند شود. به‌آرامی. مردی ریز اندام و مگس وزن در یک پالتوی مندرس. مردم به او کمک می‌کردند و موضعی خصمانه درمقابل من گرفته بودند. برای آنها موضوع مقصر حل شده بود. چهرة متمایل به قهوه‌ای او بیشتر از وحشت‌ در هم کشیده شده بود تا درد. با حالتی تدافعی به من می‌نگریست و لبخندزنان سعی در آرام کردن مردم داشت: چیز مهمی نیست. اصلاً مهم نیست.
نگاه من از صورت او به اتومبیلم افتاد. یک فرورفتگی تخم‌مرغی شکل و نسبتاً منظم، در گلگیر سمت راست به وجود آمده بود. گویی با چماق روی آن کوبیده‌اند؛ در جاهایی که رنگ اتومبیل پریده بود، نخ‌هایی از پالتوی مرد چسبیده بود. کاپوت هم غر شده و باز بود. یکی از برف پاک‌کن‌ها هم شکسته بود. ضمن اینکه من خسارت وارده را ارزیابی می‌کردم، به من نگاه می‌کرد و با دو دست زنجیر را گرفته بود. هنوز تلوتلو می‌خورد و چشم از اتوبوسی که در حال حرکت بود، برنمی‌داشت. پوست پیشانی و دست‌هایش خراشیده شده بود. چیز بیشتری ندیدم. وقتی به طرف او رفتم، لبخندی زد و به این وسیله همه‌چیز را پذیرفت. بی‌احتیاطی، عجله‌ و گناه خودش. برای اینکه به من بفهماند که مشکلی نیست، پاهای خود یکی پس از دیگری در شلوار نخ‌کش شده بالا آورد، سرش را به چپ و راست چرخاند و محض امتحان دست آزاد خود را خم کرد: ببین. مگر همه‌چیز عالی نیست؟ از او پرسیدم چرا از چراغ قرمز و آیا اتومبیل در حال حرکت را... با ناراحتی و حالتی مبنی برا گردن گرفتن تقصیرها شانه‌های خود را بالا برد. متوجه نمی‌شد. وحشت‌زده فقط یک جمله را تکرار می‌کرد و در جهت اتوبوس حرکت کرده می‌نگریست. از لحن صدایش فهمیدم که به زبان ترکی صحبت می‌کند. متوجه تمایل او به رفتن شدم، اما قادر به تعیین مقدار درد خود نبود تمایلی هم به اعتراف به آن نداشت. از احساس همدردی و نگاه‌های کنجکاو مردم رنج می‌برد؛ ظاهراً متوجه می‌شد که مرا متهم می‌کنند و از این موضوع هم ناراحت بود. من گفتم، حالا شما را نزد یک دکتر می‌برم.
وقتی دستم را زیر گردن او گذاشتم و بلندش کردم که به طذف اتومبیل ببرم، چقدر سبک بود. با چه نگرانی خسارت‌های وارده را به گلگیر و کاپوت ارزیابی می‌کرد! ضمن اینکه عابرین بیشتری اضافه می‌شدند و توضیح می‌دادند که چه دیده‌اند یا شنیده‌اند، او را روی صندلی عقب گذاشتم، به پهلو خواباندم و سرم را طوری تکان دادم که به او روحیه بدهم. سپس از همان راه قدیمی که به‌طرف مدرسه می‌رفت، حرکت کردم. در نزدیکی مدرسه پزشکان زیادی زندگی یا به‌عبارتی طبابت می‌کردند. تابلوهای سفید لعاب‌کاری شدة آنها را به‌خاطر داشتم و می‌خواستم او را به همان‌جا ببرم.
در آینه به او نگاه کردم. چشم‌ها را بسته بود و لب‌هایش می‌لرزید. رد باریکی از خون، از گوشش به‌طرف گردن جاری بود. به‌سختی از جا بلند شد، البته نه برای اینکه درد خود را قابل تحمل‌تر سازد، بلکه چون در جیب‌های مختلف پالتوی خود در جستجوی چیزی بود. بعد تکه‌ای کاغذ درآورد. یک پاکت آبی بود که از بالای صندلی به من داد: اینجا، اینجا، آدرس. بالاتنة خود را صاف کرد، از میان دو صندلی به طرف من خم شد و با صدای گرفته تکرار کرد: خیابان لایپزیک.
ظاهراً این موضوع برایش بسیار مهم بود. حالا با هیجان با من صحبت می‌کرد و بر وحشتش افزوده می‌شد. دکتر نه، خیابان لیگنیتسر*، بله. و بعد پاکت آبی را تکان می‌داد. به یک ایستگاه تاکسی در نزدیکی مدرسه رسیدیم و من توقف کردم. به او علامت دادم که منتظر من شود و زیاد طول نخواهد کشید. سپس به سمت راننده‌های تاکسی رفتم و آدرس خیابان لیگنیتسر را پرسیدم. آنها دو خیابان با این نام می‌شناختند، ولی فرض را بر این گذاشتند که چون در آن محل بودم، حتماً خیابانی را جستجو می‌کردم که نزدیک‌تر بود. راهی را برایم شرح دادند که خودشان می‌رفتند. این راه از کنار یک بیمارستان و پل زیر گذر در حاشیة یک منطقة صنعتی می‌گذشت. از آنها تشکر کردم، به طرف باجة تلفن عمومی رفتم و شمارة مدرسه را گرفتم. کلاس من قاعدتاً از مدتی پیش شروع شده بود. کسی گوشی را برنداشت. شمارة خانة خود را گرفتم و به همسر متعجبم گفتم، وحشت نکن، من تصادف کردم، ولی اتفاقی برایم نیفتاده است. او پرسید: با یک بچه؟ و من به سرعت جواب دادم: یک خارجی. احتمالاً یک کارگر مهمان است. باید او را به پزشک برسانم. لطفاً به مدرسه خبر بده. قبل از اینکه از باجة تلفن خارج شوم، یک بار دیگر شمارة مدرسه را گرفتم. حالا اشغال بود.
به سمت اتومبیل رفتم. ازمقابل دو رانندة تاکسی گذشتم که در آرامی و با خونسردی، خسارت مرا بهانه‌ای قرار داده بودند تا در مورد زیان‌های وارده به خود صحبت کنند و در عین حال هر یک سعی در پیشی گرفتن از دیگری داشت. اتومبیل خالی بود. روی صندلی عقب خم شدم و روی آن زدم. رانندگان تاکسی به‌خاطر نداشتند که مردی را دیده باشند، اما حدس می‌زدند که او اولین راه را انتخاب کرده و به سمت جلو رفته است. آنها مسلماً متوجه وجود یک مرد جنوبی کلاه به سر و زخمی می‌شدند. می‌خواستند بدانند که این بدشانسی کجا به‌سراغ من آمده بود. ماجرا را برایشان تعریف کردم آنها هم میزان خسارت را تخمین زدند. به شرطی که از هشتصد مارک بگذرم.
آرام به سمت خیابان لیگنیتسر رفتم. از بیمارستان گذشتم و از پل زیر گذر به طرف شهرک صنعتی رفتم. یک کارخانة کوچک سیم‌سازی که سیم شبکه‌ای سوراخداری دور محوطه‌اش را احاطه کرده بود؛ پرس‌های سنگین که بدنة اتومبیل‌ها را به‌صورت بسته‌های کوچک دستی جمع می‌کردند؛ از سالن‌های تاریک که آنها را تعمیرگاه می‌خواندند، شرکت‌های حمل و نقل و انبارهای مختلف که حتی یک رد پا در آنها دیده نمی‌شد، گذشتم.
مثل اینکه خیابان لیگنیتسر، حصاری چوبی پوشیده شده از پلاکاردها بود که سر جرثقیل‌های خشک شده از پشت آن به‌چشم می‌خورد؛ هیچ خانة مسکونی دیده نمی‌شد. یک کارخانة متروک و بدون در با پنجره‌های شکسته سر راهم بود. رد سیاه دود، از یک آتش‌سوزی در گذشته خبر می‌داد. در گوشه‌ای اتومبیل‌ مسکونی دیدم که لاستیک‌‌هایش در زمین فرور رفته بود. توقف کردم، پیاده شدم و از روی برف کثیف به‌طرف اتومبیل مسکونی رفتم؛ کارگران رفته بودند. پرده جلوی پنجرة اتومبیل مسکونی را پوشانده بود. روی پله‌های آن نمک پاشیده بودند؛ از دودکش حلبی آن دود خارج می‌شد.
 اگر پرده تکان نمی‌خورد و اگر آن انگشت را با حلقه ندیده بودم که پردة قلاب‌بافی را صاف می‌کرد، احتمالاً اتومبیل را دور می‌زدم و می‌رفتم؛ بنابراین پله‌ها را تا نیمه بالا رفتم و در زدم. گفت‌وگویی هیجان‌زده و آرام در درون اتومبیل مسکونی جریان یافت و بعد در باز شد. در نزدیکی صورتم انگشتری مهرداری را در دستی دیدم که روی دستگیره قرار داشت. نگاهم را بالا گرفتم و به او نگریستم. کفش‌های راحتی سیاه به پا داشت و کلاه شب سفیدی سرش بود؛ یک شلوار اتو شدة تنگ و پالتوی کوتاهی با یقة پوست بر تن داشت؛ مثلث درخشان یک پوشت ابریشمی، از جیب بالای کت او نمایان بود. مؤدبانه و با آلمانی دست و پا شکسته پرسید که در جستجوی چه کسی هستم. ناگهان در داخل اطاقک اتومبیل چشمم به مرد افتاد که در طبقة پایین یک تخت دو طبقه نشسته بود. با انگشت او را نشان دادم: دنبال تو هستم. اجازة ورود یافتم. در اولین نگاه چشمم به چهار تخت، یک دستشویی، کارت‌پستال، عکس‌‌های خانوادگی و عکس‌های بریده شده از روزنامه افتاد که به دیوارهای لخت اطاقک زده بودند. بعداً وقتی آن مردی که لباس درخور توجهی بر تن داشت، چهارپایه‌ای به من تعارف کرد، چند کارتن و چمدان‌ مقوایی هم دیدم که زیر تخت قرار داشتند.
مرد مجروح زیر پتویی دراز کشیده بود که روی آن به‌وضوح کلمة "هتل" دیده می‌شد. چشم‌های تیره‌اش در تاریکی اطاقک می‌درخشید. بی‌تفاوت به سلام من جواب داد. هیچ نشانه‌ای مبنی بر ترس یا کنجکاوی بروز نداد که مرا بازشناخته است.
 مردی که انگشتری مهردار بر انگشت داشت، گفت که آقای اوزکوک* تصادف کرده است. سرم را به علامت تایید تکان دادم و بعد از مدتی پرسیدم، آیا باید او را نزد پزشک ببرم یا نه. آقای انگشتر مهردار به‌شدت مخالفت کرد: نیازی نیست. آقای اوزکوک از زمانی که سر ساختمان دچار سانحه شد، تحت‌نظر پزشکان است. من گفتم: امروز صبح. من به‌دلیل تصادف امروز صبح آمده‌ام. مرد به‌طرف شخص مجروح برگشت و به زبان خودشان، با عصبانیت چیزی از او پرسید؛ مرد مجروح به‌آرامی سر خود را تکان داد. مرد انگشتر مهردار گفت: آقای اوزکوک چیزی از تصادف امروز صبح نمی‌دانند. آرام گفتم: برای خود من اتفاق افتاد. این مرد در چراغ سبز، جلوی اتومبیل من دوید. من با او تصادف کردم. اتومبیل من بیرون پارک شده است. می‌توانید خسارات وارده را از نزدیک مشاهده کنید. مجدداً به زبان خودشان، سر مرد مجروح فریاد کشید. یک جمله را چندین مرتبه تکرار کرد. تمام چیزی که به‌صورت جمع‌بندی شده به من گفت، این بود: آقای اوزکوک اهل تریکه است. آقای اوزکوک کارگر مهمان است. آقای اوزکوک دو روز پیش دچار حادثه شده است. او هیچ اتومبیلی را به‌خاطر نمی‌آورد.
 به مرد مجروح اشاره کردم و گفتم: از او بپرسید، چرا فرار کرد؛ به خود من گفت که او را به خیابان لیگنیتسر، یعنی همین‌جا بیاورم. باز هم آن‌دو بازی سؤال و جواب خود را تکرار کردند که متوجه آن نمی‌شدم؛ ضمن اینکه مردمجروح باحالتی رنجیده به من نگاه می‌کرد و لب‌های خود را تکان می‌داد، مرد انگشتر مهردار گفت: آقای اوزکوک از زمان سانحة ساختمان، هیچ‌جا نرفته است او باید در تخت بماند. به مرد مجروح گفتم: آن پاکت نامة آبی را که در اتومبیل به من نشان دهید، بیرون بیاورید؛ مرد مجروح به ترجمة جملات من گوش می‌کرد. گمان نکنم که ترجمة این جملات به زبان ترکی این‌قدر طولانی و بحث‌برانگیز بود. با حالتی پیروزمندانه ابراز تاسف شد که آقای اوزکوک هرگز هیچ پاکت نامة آبی نداشته است.
عدم احساس اطمینان. این عدم احساس اطمینان باز هم به‌سراغ من آمد. درست مثل بسیاری از مواقع که باید درمقابل محصلین، خطر اتخاذ یک تصمیم قطعی را به جان بخرم؛ و از آنجایی که اطمینان داشتم که مرد مجروح هنوز همان پالتوی مندرس را بر تن دارد، به طرف تخت او رفتم و پتو را کنار زدم. لباس زیر بر تن داشت و چیزی را محکم در دست می‌فشرد که ظاهراً به هیچ قیمتی حاضر نبود، آن را به کسی بدهد.
 وقتی روی پله‌ها شمارة خیابانی را پرسیدم که اتومبیل مسکونی در آنجا ثبت شده بود. مرد انگشتر مهر دار خندید و چیزی به مرد مجروح گفت و وقتی صورتش را به‌طرف من گرفت و جواب داد: "چهل تا پنجاه و دو." و در عین حال صادقانه دست‌ها را از هم گشود، برای اولین مرتبه متوجه بدگمانی صادقانه‌اش شدم. گفت، آدرس زیادی است. شاید پانصد متر. من پرسیدم، آیا آنجا محل سکونت دائمی آقای اوزکوک است؟ در حالی که بدگمانی خود را پشت شادمانی پنهان می‌کرد و به اشاراتی پناه می‌گرفت گفت، کار زیاد. همه‌جا. گاهی آقای اوزوک اینجا است وگاهی آنجا. به جهت مخالف اشاره کرد. گرچه خداحافظی کرده بودم، دنبالم آمد؛ در سکوت مرا تا خیابان همراهی کرد، نزدیک اتومبیلم ایستاد، دست روی فرورفتگی‌هایی کشید که در اثر تصادف با آن فرد سبک وزن، به‌وجود آمده بود. کاپوت را بالا زد و تایید کرد که قفل آن دیگر درست بسته نمی‌شود. آیا آرام شده بود؟ احساس می‌کردم، او که به‌نظر می‌رسید همه‌چیز برایش بی‌اهمیت است، پس ا زمشاهدة خسارت وارده آرام شد. چانه‌اش را خارید و بعد انگشت شصت پهن خود را روی کوکتل‌هایش کشید. از من پرسید که آیا قصد مراجعه به بیمه را دارم یا نه؟ به او فهماندم که راه دیگری ندارم. در جواب مجدداً شر وع به ارزیابی مجدد خسارت کرد. تعجب کردم که مبلغ او فقط مقداری کمتر از آن بود که رانندگان تاکسی ارزیابی کرده بودند؛ هفتصد و پنجاه مارک. خندید و دستی برایم تکان داد. وقتی سوار شدم، شیشه را پایین کشیدم و در لحظه‌ای که ماشین را روشن کردم، دست بستة خود را به طرف من دراز کرد. گفت، برای تعمیرات. آقای اوزکوک حالا باید استراحت کند.
می‌خواستم پیاده شوم، ولی او دور شد. یقة پوست پالتوی خود را بالا داده بود. گویی سخت‌ترین کار را انجام داده است. پس از اینکه پشت پرچین ناپدید شد، به پولی نگریستم که در دستم گذاشته بود. همان مقداری که خودش ارزیابی کرده بود. تردید داشتم. منتظر چیزی بودم. حتی اگر نمی‌دانستم، چیست. قبل از اینکه به مدرسه بروم، اتومبیل خود را به تعمیرگاه بردم.
زه‌والد* طبعاً در اطاق معلمین نشسته بود. گویی انتظار مرا می‌کشد. او با آن صورت سرخ و شکم گنده که احتمالاً اگر با کمربندهای بسیار بلند، آن را مهار نمی‌کرد، تا زانوهایش می‌رسید. گفت، شنیدم. حالا تعریف کن. از فلاسک خود برایم چایی ریخت. نه، آن را طوری به من تحمیل کرد گویی می‌خواهد تمام حقوق ماجرای مرا در اختیار بگیرد. درست زه‌والد که از موقعیتی در راه تبلیغ برای تجربة خود استفاده می‌کرد. یعنی هیچ اتفاقی برای اولین مرتبه نمی‌افتد. ادعا می‌کرد، تمام اتفاقاتی که برای ما می‌افتد، قبلاً اتفاق افتاده‌اند. حتی نباید تصور کرد که اتفاقات نادر برای اولین مرتبه می‌افتد.
یک چایی غلیظ و شیرین نوشیدم. وقتی دیدم چقدر دستم می‌لرزد، وحشت کردم. هنگامی‌که فنجان را برمی‌داشتم کمتر از زمانی‌که آن را زمین می‌گذاشتم، می‌لرزید. پس از اینکه جریان حرکت، تصادف، فرار مجروح و بعد ماجرای آن ملاقات را در اتومبیل مسکونی تعریف کردم، متوجه به‌وجود آمدن یک لبخند شدم. لبخندی مبنی بر حف به‌جانب بودن، برتر بودن که موجب خشم من شد و از اینکه تمام ماجرا را برای او تعریف کرده بودم، پشیمان شدم. این تصادف من بود. این اتفاق متعلق به من بود. به همین دلیل حق داشتم، آن را با روش خودم ارزیابی کنم. به‌خصوص ملاقاتی را که در اتومبیل مسکونی داشتم، با بی‌طرفی عادلانه‌ای تشریح کنم. در این بین همه‌چیز بر زه‌والد روشن بود. گفت، درست مثل گوگول. عزیز من، مگر متوجه نشدی؟ درست مثل گوگول. خوشحال شدم که زنگ خورد و مجبور شدم، سر کلاس بروم و از توضیحات او خلاص شدم. به‌خصوص این اشاره که ماجرای من درست شبیه ماجرای اصلی بود.
به او نخواهم گفت که رانندة تاکسی و مردی که انگشتری مهر دارد بر انگشت داشت، مخارج تعمیر را زیادتر از اندازة واقعی ارزیابی کرده بودند؛ از آنجا که فرورفتگی‌های اتومبیل با چکش صاف شد، بیش از دویست مارک برایم باقی ماند. من هرگز و هرگز برای زه‌والد تعریف نخواهم کرد که برای پس دادن باقی ماندة پول به آقای اوزکوک، هنگام غروب و درحالی که برف می‌بارید، یک بار دیگر به خیابان لیگنیتسر رفتم.
پنجرة اتومبیل مسکونی تاریک و در آن بسته بود. پس از اینکه چندین مرتبه در زدم، بالاخره در را باز کرد. باز هم همان دستمال ابریشمین سرخ را در دست داشت. ظاهراً با آن خود را باد می‌زده است. دست‌کم شش مرد روی لبة تخت نشسته بودند. مردانی کوتاه قد و خجالتی که با دیدن من سعی کردند، گیلاس‌های شراب قرمز را پنهان کنند. طوری نشسته بودند، گویی غافلگیر شده‌اند. بعضی قیافة مجرمین را به‌خود گرفته بودند. ترس در تمام صورت‌ها دیده می‌شد. سراغ آقای اوزکوک را گرفتم؛ مردی که انگشتری مهر دار بر انگشت داشت، او را به‌خاطر نمی‌آورد. هرگز او را ندیده بود و هرگز از او مراقبت نکرده بود. آنجا بود که متوجه شدم، اگر مرا به‌خاطر بیاورد، دچار مشکل خواهد شد. وقتی می‌خواستم باقی ماندة پول را به او بدهم، با اندوه و یاس به من نگاه کرد. بعد گفت، متاسف است و نمی‌تواند پولی را بپذیرد که تعلق به او ندارد. به مردانی نگریستم که سکوت کرده بودند. بدون استثنا تمامشام شبیه اوزکوک بودند و من اطمینان داشتم که اگر روز بعد بازگردم، همه‌شان تکذیب می‌کنند که مرا دیده‌اند. چندین اتومبیل مسکونی در آنجا توقف کرده بود. نکند که در اتومبیل اشتباهی را زده بودم؟ اما به یک چیز اطمینان دارم: قبل از اینکه آنجا را ترک کنم، پول را روی میز گذاشتم.

* Siegfried Lenz
*Liegnitzer
*Uezkoek
*Seewald




تاريخ : 88/04/19 | 14:39 | نویسنده : jamin
تانیا سیمرمان / برگردان: مهشید میرمعزی

داستان ترجمه / حسادت


 

 

این دخترک جلف! فکر می‌کند، از همه زیباتر است. یوهو، موهایش بعد از فر شش‌ماهه، دوباره رشد کرده است. بعد هم این چکمه‌های کوتاهی که پوشیده است، خیلی احمقانه هستند. به‌علاوه هیچ‌چیز نمی‌داند. او در مورد هیچ‌چیز، اطلاعات ندارد.

همیشه وقتی پسر را می‌بیند، مثل هنرپیشه‌ها موهای خود را به عقب می‌اندازد.

حتی یک آدم کور هم متوجه می‌شود که چه فیلمی می‌آید. بسیار خوب، قبول. او خیلی خوب می‌رقصد. بهتر از من. اعتراف می‌کنم. صدایی بسیار خوب و چشم‌های زیبا دارد، اما دیگر این قیل‌و‌قال دائمی چیست؟ بعد از پنج دقیقه، اعصاب آدم را خرد می‌کند.

و مرد با او... ساعـت‌ها حرف می‌زند. مخصوصاً به آن‌ها نگاه نمی‌کند. نه، حالا دستش را دور گردن زن می‌اندازد. می‌خواهم از این‌جا دور شوم! اما حتماً زن دوست دارد که من همین کار را انجام دهم. در این صورت پیروز شده است.

در دستشویی به آینه نگاه می‌کنم و چشم‌های خود را زشت و مهوع می‌یابم. در هر صورت حالت تهوع دارم. دقیقاً حالا باید بیهوش شوم. به این ترتیب مرد متأسف خواهد شد که ساعت‌ها با او گفت‌وگو کرده است.

حتی وقتی از دستشویی برمی‌گردم، مرد آن‌جا ایستاده است: «برویم؟»

سعی می‌کنم وقتی به او جواب می‌دهم: «اگر تو میل داری...» حتی‌المقدور بی‌تفاوت جلوه کنم. در حالی که اصلاً نمی‌توانم بگویم که چقدر خوشحالم. به در که می‌رسیم از او می‌پرسم، مشکل کریستن چیست.

«آه خدایا. چه آدم اعصاب‌خرد کنی! وای...!»

زیر لب می‌گویم: «به‌نظر من که خیلی مهربان است.»


 



تاريخ : 88/04/19 | 14:28 | نویسنده : jamin
باب تربر / برگردان: مرتضی هاشم‌پور

داستان ترجمه: گربه‌ی بالدار


 اشاره: باب تربر؛ آثارش در اغلب مجلات معتبر ادبی جهان چاپ شده‌اند. او با خانواده‌اش در جنوب شرقی ماساچوست زندگی و تمام وقتش را صرف نوشتن می‌کند.

 

 

 

در تاریکی غلیظ بیدار می‌شوی، و سایه‌ی خمیده دو گربه را پشت پنجره می‌بینی، برق دو جفت چشم. برای رفع شبهه چشم‌ها را می‌شماری. در نور کم اتاق دمر می‌افتی تا بهتر ببینی، قبلاً هم از این رؤیا‌ها دیده‌ای، این بار باید بیشتر دقت کنی.

از این رو با چشم‌های نیم‌باز متمرکز می‌شوی، و نفست را حبس می‌کنی. شیشه‌ی تیره‌ی دوجداره و ضخیم، پیشتر هم فریب‌ات داده است. مضاف بر آن نوشخواری بیش از حد انجام داده‌ای. همین کافی است که برای لحظه‌ای، آن برق چشم‌های گربه‌ها را با چشم‌های دو تا کفتر عوضی بگیری. حتماً مال کفتر است، فقط کفتر، گذشته از همه چیز این‌جا طبقه‌ی نهم است،با مهتاب کاملی که چشم‌انداز وسیع مقابل را به زیبایی هاشور زده است.

یک دقیقه‌ای طول می‌کشد تا بفهمی که آن‌ها گربه هستند. دو تا گربه در هره‌ی طبقه‌ی نهم، اما چطور آمده‌اند؟ مال که هستند؟

برای این‌که حواست را بیشتر جمع کنی، دورتر را نگاه می‌کنی. سه شماره چشم‌هات را می‌بندی، و بعد به زنی که توی رختخواب و زیر پتو خوابیده نگاه می‌کنی. ساعت را که مثل ذغال گر گرفته می‌درخشد، از روی مچ دست او می‌خوانی. 4:42. اگر بیدارش کنی او چه خواهد گفت؟ عزیزم گربه‌ها می‌توانند بالا بروند، ولی آخر این‌جا طبقه‌ی نهم ساختمان است؟ از این رو زل می‌زنی به تاریکی، شاید هم، جغد باشند.

جایی خوانده‌ای که جغد‌ها از ارتفاعات بالا شکار می‌کنند. آن‌ها ساعت‌ها می‌نشینند و تماشا می‌کنند، سپس با پنجه‌های باز به پایین شیرجه می‌زنند، غذای‌شان را توی پرواز به چنگ می‌زنند و با خود می‌برند. شکارشان را درسته قورت می‌دهند. حالا زنده یا مرده، مهم نیست. ساعتی بعد، کیسه‌های مملو از پر و استخوان و پوست را به بیرون فوت می‌کنند.

از رختخواب بیرون می‌آیی. پاورچین‌پاورچین مثل دزد‌ها جلو می‌روی. باید از نزدیک نگاه بکنی. به چشم‌هایت اطمینان نداری. تلنگری کوچولو به شیشه می‌زنی، می‌کوشی تا این دو سایه‌ی سیاه برگردند و نگاهت کنند. جغد‌ها می‌توانند کله‌هایشان را نیم‌دور کامل بچرخانند. باید این کار را بکنند. چشم‌های‌شان به‌قدری درشت است که جا برای عضلات چشم باقی نمانده و مغز به سختی توی کاسه جا گرفته است.

یک آن چهار تا گوهر الماس‌رنگ مهتاب را بازمی‌تابانند. سپس یکی از گربه‌ها رو برمی‌گرداند. دیگری، گربه‌ی کوچک‌تر، کش‌وقوسی به خود می‌دهد و پنجه‌ی تنبلش را به شیشه می‌کشد، تو گویی که برایت دست خداحافظی تکان می‌دهد. و تو با ناخن به شیشه ضربه می‌زنی و زیر لب زمزمه می‌کنی: «برو! برو!»

وقتی گربه‌ی بزرگ‌تر بی‌این‌که نگاهی به عقب بکند، تیز به میان تاریکی می‌جهد، به قدری تیز،که تو رفتنش را نمی‌بینی، حس می‌کنی هوای توی سینه‌ات خالی می‌شود. لحظه‌ای دو تا گربه است، حالا یکی، نفست درنمی‌آید، دریغ از ذره‌ای هوا در ریه‌ها، سپس با دیدن همان گربه‌ای که برایت دست تکان داد و حالا برای دیدن هم قطارش از هره گردن می‌کشد و نگاه می‌کند، دوباره تنفست عادی می‌شود. آن‌گاه گربه دوباره پهن می‌شود، کش می‌آید، پنجه‌های جلویش را باز می‌کند، غوز می‌کند. رو به سویت و دهن‌دره‌ی بزرگی می‌کند. تو دست به روی پنجره می‌بری. بعد هر دو دستت را. سپس صورتت را. شیشه‌ی سرد، صورتت را می‌سوزاند. صدایی درمی‌آوری، نه زیاد بلند. اما همین‌قدر که زن بدخواب می‌شود و برمی‌خیزد. اما برای دیدن پرواز گربه‌ی دوم دیر چشم باز می‌کند.

زن می‌پرسد: «چیه؟ چه خبره؟»

از کنار پنجره دور می‌شوی، به اثر انگشت‌هایت روی پنجره‌ی بخارگرفته نگاه می‌کنی. به زن می‌گویی: «برگرد بخواب، فقط دو تا جغد بودند.» قبول داری آن‌چه که باید می‌دیدی، همانی است که دیده‌ای.

وقتی به طرف رختخواب می‌روی، تقلا می‌کنی تا مو‌های ژولیده و چشم‌های پژمرده‌اش را ببینی؛ ولی آن‌ها پرواز کردند، از این‌جا رفتند.

زن دهن‌دره‌ای می‌کند: «جغد‌ها رفتند؟ عزیزم حتماً خواب دیده‌ای. بیا بخواب. تا چند کیلومتری این‌جا جغد-مغد پیدا نمی‌شود.» و دوباره خمیازه می‌کشد و بالش‌اش را صاف می‌کند، و سرش را پایین می‌آورد. ساکت می‌شوی تا خوابش ببرد.

وقتی برمی‌خیزد تا چراغ بالای سرش را روشن کند، تو پیژامه‌ات را پوشیده‌ای، خمیده روی یک زانو، دنبال جورابت می‌گردی، زن می‌گوید: «دیگر چه شده؟ پنج صبح کجا می‌روی؟»

«اداره!» و خم می‌شوی عضلات بازویت را کش می‌دهی و توی هوا دنبال چیزی نامعلوم می‌گردی.




تاريخ : 88/04/19 | 14:27 | نویسنده : jamin
وولف ووندراچک / برگردان: مهشید میرمعزی

داستان ترجمه: وقت ناهار


 اشاره: وولف ووندراچک، متولد 1943 در رودولشتات است. در کارلسروهه بزرگ شد. فلسفه و علوم سیاسی خوانده و بعدها به ادبیات رو آورده. تحت تأثیر نویسندگان و نمایش‌نامه‌نویسان آوانگارد به شعر و داستان رو آورد.

 

 

در کافه‌ای در خیابان می‌نشیند. فوراً پاها را روی هم می‌اندازد. زیاد وقت ندارد.

یک مجله‌ی مد را ورق می‌زند. والدینش می‌دانند که زیباست. از این موضوع خوشحال نیستند.

برای مثال. او دوستانی دارد. با این احوال وقتی در خانه دوستش را معرفی می‌کند، نمی‌گوید که بهترین دوستش است.

برای مثال، مردان می‌خندند و به او نگاه می‌کنند. بعد صورت او را بدون عینک آفتابی تجسم می‌کنند.

کافه‌ی خیابانی کاملاً پر است. او دقیقاً می‌داند که چه می‌خواهد. روی میز بغلی هم دختری نشسته است که پا دارد.

از ماتیک متنفر است. یک قهوه سفارش می‌دهد. گاهی به فیلم‌ها و فیلم‌های عشقی می‌اندیشد. همه‌چیز باید به‌سرعت اتفاق بیفتد.

جمعه‌ها وقت کافی هست که کمی کنیاک هم با قهوه سفارش دهد. اما جمعه‌ها اکثراً باران می‌بارد.

با عینک راحت‌‌تر می‌شود سرخ نشد. با سیگار باز هم ساده‌تر است. متأسف است که نمی‌تواند دود را به ریه‌هایش بدهد.

وقت ناهار یک اسباب‌بازی است. اگر کسی با او صحبت نکند، پیش خود تصور می‌کند که اگر مردی را مخاطب قرار دهد، چه می‌شود. مردها خواهند خندید. یک جواب بی‌ربط می‌دهند که او را از سر باز کنند. شاید بگویند که صندلی کنار دست‌شان متعلق به کسی است. دیروز او را مخاطب قرار دادند. دیروز صندلی کنار دستش خالی بود. دیروز خوشحال بود که وقت ناهار همه‌چیز به‌سرعت پیش می‌رود.

والدین سر میز شام در این مورد صحبت می‌کنند که آن‌ها هم زمانی جوان بوده‌اند. پدر می‌گوید که نیت خیر دارد. مادر می‌گوید که در واقع می‌ترسد. او جواب می‌دهد که وقت استراحت ناهار بی‌خطر است.

در این بین یاد گرفته است که تصمیم نگیرد. او هم یک دختر است مانند دختران دیگر. جواب سؤال را با یک سؤال دیگر می‌دهد.

گرچه به طور منظم در کافه‌ی خیابانی می‌نشیند، وقت ناهار سخت‌تر از نامه‌نوشتن است. از همه طرف به او نگاه می‌کنند. فوراً متوجه می‌شود که دست دارد.

دامن را نمی‌شود ندید. مساله‌ی اصلی این است که سر وقت برسد.

در کافه‌ی خیابانی آدم مست وجود ندارد. با کیف‌دستی خود بازی می‌کند. دیگر روزنامه نمی‌خرد.

چقدر عالی است که در هر استراحت ناهار می‌تواند، یک فاجعه اتفاق بیفتد. او می‌تواند خیلی دیر کند. او می‌تواند خیلی عاشق شود. اگر گارسن نیاید، به داخل کافه می‌رود و پول قهوه‌اش را می‌پردازد.

پشت ماشین‌تحریر هم وقت زیادی برای فکر کردن به فجایع دارد. «فاجعه» لغت مورد علاقه‌ی اوست. بدون این لغت مورد علاقه، وقت ناهار بسیار کسالت‌بار می‌شد.



تاريخ : 88/04/19 | 14:25 | نویسنده : jamin
لوئیجی پیراندلو / برگردان علی قانع

جُنگ...


مسافرانی که با قطار نیمه‌شب رم را ترک کرده بودند می‌بایست تا سحرگاه در ایستگاه کوچک فابرینا متوقف می‌ماندند تا از این ایستگاه قدیمی برای ادامه‌ی سفرشان به خط اصلی سالمونا ملحق شوند. نزدیک صبح بود و پنج نفر تمام شب را در واگن درجه‌دو با هوایی سنگین و دودگرفته به سر برده بودند. پیرزن درشت‌اندامی، غمگین و ماتم‌زده، شبیه به یک بسته‌ی بزرگ بی‌قواره در لاک خود فرو رفته بود. در کنارش پیرمردی لاغر و ضعیف با چهره‌ای رنگ‌پریده و چشمانی که به‌زحمت باز می‌شد نشسته بود و هرازگاهی آه عمیقی می‌کشید و ناله‌ای به دنبالش. پیرمرد با حالت شرمندگی از باقی مسافران بابت جای مناسبی که در اختیار همسرش قرار داده بودند تشکر کرد. بعد برگشت و لبه روانداز زنش را مرتب کرد و با همان لحن گفت.

«حالت خوبه خانم...»

زن بدون این‌که پاسخی بدهد دوباره پارچه را روی چشم‌های خود کشید و صورتش را پنهان کرد. مرد لبخند تلخی زد و گفت:«‌ای دنیای بی‌وفا...‌ای داد و بیداد...»

پیرمرد برای هم‌سفرانش توضیح داد که علت غمگین‌بودن زن بیچاره غصه‌ی تنها پسرشان است که جنگ او را از آن‌ها جدا کرده است. گفت که بیست سال تمام عمرشان را وقف او کردند. چند سال قبل راهی رم شد تا ادامه‌ی تحصیل بدهد. آن‌ها هم گاهی به دیدنش می‌رفتند. بعد جزو نیروهای داوطلب به جبهه جنگ رفت. گفت: «ناراحتیش بیش‌تر از این بابت است که اطمینان داده بودند او را تا شش ماه اول خط مقدم نمی‌فرستند ولی همین دیروز تلگراف زدند و گفتند بیایید با بچه‌تان خداحافظی کنید...»

زن زیر سنگینی روانداز مثل حیوانی زخم‌خورده در خود می‌پیچید و ناله می‌کرد. مطمئن بود علی‌رغم همه‌ی توضیحاتی که شوهرش می‌داد هیچ‌یک از آن آدم‌ها تا شرایط او را نداشته باشند نمی‌توانند با او احساس همدردی کنند. یکی از مسافران که با دقت بیش‌تر حرف‌ها را گوش داده بود گفت: «حالا بیایید خدا رو شکر کنین پسرتون فقط به خط مقدم اعزام شده و اتفاق دیگه‌ای نیفتاده. بچه من از همون روز اول چنگ رفت جبهه. حتی دو بار هم زخمی شد و برگشت عقب. ولی باز هم فرستادندش همون‌جا...»

مسافری دیگر گفت: «من رو چرا نمی‌گین. دو تا پسرهام و سه تا از برادرزاده‌هام خط مقدم هستند.»

شوهر زن با ناراحتی جواب داد: «درسته... ولی در مورد ما فرق می‌کنه. آخر ما فقط همین یک پسر رو داریم...»

«چه فرقی می‌کنه. توجه بیش‌تر به بچه یک چیز دیگه است. اما اگر چند تا بچه داشته باشی، نمی‌تونی بگی کدام رو بیش‌تر دوست داری. مهر و محبت نون نیست که بشه تکه‌تکه بین بچه‌ها تقسیم کرد. یک پدر تمام عشق و محبت خودش رو بدون کوچک‌ترین توفیری به تک‌تک بچه‌هاش می‌ده. حالا چه یکی باشه چه ده تا. من هم دلواپسم. اما نمی‌گم نصف دلم پیش یکیه و نصف دیگه‌اش پیش اون یکی. دل‌نگران جفت‌شون هستم.»

شوهر زن من‌ومن‌کنان گفت: «بله. کاملاً درسته. ولی فرض کنین پدری دو بچه توی جبهه داشته باشه و خدای ناکرده یکی رو از دست بده، باز هم بک پسر داره که دلش رو به اون خوش کنه. ولی من چی....»

«‌ای بابا. به‌خاطر همین یک بچه هم باید دوباره به این زندگی نکبت‌بار ادامه بدی. ولی اگه تنها بچه‌ات بمیره خودت هم می‌تونی راحت سرت رو بگذاری زمین و بدبختی‌هات به آخر می‌رسه...»

پیرمرد چاق سرخ‌رویی که از ابتدای سفر با چشم‌های متورم گوشه‌ای کز کرده بود طوری نفس‌نفس می‌زد که گویی تحمل هیکل سنگین و در عین حال ضعیفش برایش مشکل بود، یک‌باره روی صندلی تکانی خورد و غرید.

«همه‌اش چرت و پرت. این‌قدر حرف‌های بیخود نزنین. مگه ما فقط به‌خاطر فایده‌ی شخصی بچه‌هامون رو به وجود می‌آریم.»

سایر مسافرها از سر همدردی نگاهی به او کردند و همانی که پسرش از ابتدای جنگ در خط مقدم بود گفت: «تو درست می‌گی عموجان. بچه‌ها متعلق به ما نیستن. اونا به مملکت‌شون تعلق دارن.»

مرد چاق بلافاصله جواب داد: «هوم.... این هم نیست. مگه اون وقتی که بچه درست می‌کردیم اصلاً به فکر مملکت بودیم؟ اون‌ها به دنیا اومدن به‌خاطر این‌که... به‌خاطر این‌که باید به دنیا می‌اومدن. و از وقتی که متولد شدن جای ما رو توی زندگی گرفتن. این عین حقیقت است. ما به اون‌ها تعلق داریم نه اون‌ها به ما. وقتی هم که بیست سال‌شون شد درست همون چیزی هستند که ما تو سن بیست‌سالگی بودیم. ما هم پدر و مادری داشتیم. تو دنیا خیلی چیزها هست. چه می‌دونم. مثل زن‌ها. تفریح. سیگار. و خیلی چیزهای دیگه و البته مملکت که اگر ما رو هم طلبید باید بلافاصله همه بریم. حتی اگر پدر و مادرها مخالفت کنن. عشق به وطن توی سن و سال ما هنوز هست. حتی گاه بیش‌تر از بچه‌هامون. کدام‌یک از شما ادعا می‌کنه که از بودن پسرش در جبهه خوشحال نیست.»

همه ساکت بودند و فقط سرها را به علامت تصدیق تکان می‌داند. مرد چاق ادامه داد: «پس ما باید به احساسات بچه‌هامون تو بیست‌سالگی‌شون اهمیت بدیم. این طبیعیه که عشق به وطن توی بچه‌ها بیش‌تر از ما باشه. درست نیست که مدام حواس‌شون به ما باشه و مثل ما پیرمردها نتونن از جا‌شون تکون بخورن و خونه‌نشین باشن...»

«اگه قراره مملکت وجود داشته باشه مثل یک نیاز طبیعی. مثل نونی که باید برای رفع گرسنگی خورد، یکی باید پیدا بشه که ازش دفاع کنه. و این کار رو جوون‌های بیست‌ساله‌ی ما می‌کنن. اصلاً هم لازم نیست کسی براشون گریه کنه. چون اگر کشته شن شاد و سرفراز می‌میرن. حالا مگه بده که یک جوون شاد و سرافراز از دنیا بره. بدون چشیدن تلخی‌های زندگی و دیدن چیزهای ناگوار. بله. کسی نباید اشکی بریزه. باید خندید. مثل من. یا حداقل خدا رو شکر کنین. همین کاری رو که من همیشه می‌کنم. می‌دونین پسر من قبل از مرگش نوشته بود که از مردن به‌خاطر میهنش راضیه و این بهترین پایانیه که همیشه توی زندگی آرزو می‌کرد. می‌بینین من هیچ‌وقت رخت سیاه تنم نکرده و نمی‌کنم. می‌بینین...»

لبه‌ی کتش را با هیجان زیاد تکان می‌داد تا نشان آن‌ها بدهد. لب‌های بی‌رنگش به‌شدت بالای دندان‌های گمشده‌اش می‌لرزید و با چشم‌های مرطوب و بی‌حرکت به آن‌ها نگاه می‌کرد. بعد قهقهه‌ی تلخی سر داد که بیش‌تر شبیه هق‌هق‌ بود. همه‌ی مسافران با هم گفتند.

«کاملاً درست می‌گی. کاملاً درسته...»

پیرزن پیچیده لای رواندازش در گوشه‌ای مچاله شده بود و به گفتگوی آن‌ها گوش می‌داد. طی چند دقیقه‌ی اخیر سعی کرده بود چیزی در حرف‌های شوهر و دوستان و اطرافیانش پیدا کند که ذره‌ای غم و اندوه بزرگش را آرام کند. چیزی که ثابت کند یک مادر به بودن پسرش در محل پُرخطری راضی باشد چه رسد به این‌که با مرگ او مواجه شود. هنوز حرف قانع‌کننده‌ای میان همه‌ی دلداری‌ها نیافته بود و بیش‌ترین درد از این بابت بود که می‌دید هیچ‌کس احساس واقعی او را درک نمی‌کند. حالا از شنیدن حرف‌های آن مسافر مات و تقریباً گیج شده بود. یک‌باره به این‌جا رسید نه‌تنها او را درک نمی‌کنند بلکه او نیز نمی‌تواند خودش را در ردیف پدر و مادرهایی قرار دهد که بدون ریختن حتی یک قطره‌ اشک تن به جدایی و دوری از فرزندشان و یا مرگ آن‌ها بدهند. سرش را بلند کرد و خود را کمی به‌طرف بقیه قوس داد تا با توجه بیش‌تری به حرف‌های پیرمرد چاق در مورد پسرش گوش بدهد که چطور مانند یک قهرمان بزرگ و تمام‌عیار به‌خاطر امپراتور و میهن خرسند و سرافراز به جبهه‌ی جنگ رفته، بدون ذره‌ای افسوس و پشیمانی... به نظر می‌رسید وارد دنیایی شده که حتی هرگز در خواب هم ندیده است، دنیایی که تا آن زمان برایش ناشناخته مانده بود. خوشحال بود از این‌که می‌شنید هم آن پدر شجاع را تسلی می‌دهند که صبورانه از مرگ فرزندش می‌گوید.

بعد یک‌دفعه و بدون‌مقدمه انگار که هیچ‌کدام از صحبت‌هایی را که رد و بدل شده بود نشنیده باشد، درست مانند کسی که تازه از خواب پریده و به دنیای فانی قدم گذاشته رو به پیرمرد کرد و با لحنی ساده پرسید: «یعنی راست‌راستی پسر شما کشته شده؟»

همه به پیرزن خیره شدند. پیرمرد هم همین‌طور. رو به او کرد و چشم‌های پف‌کرده‌ی مرطوب خاکستری‌رنگش را به او دوخت. برای لحظه‌ای کوتاه سعی کرد جوابی به او بدهد، اما کلمات یاری‌اش نکردند. چشم از او برنمی‌داشت. گویی یک‌باره از سؤال نابجا و تا حدی احمقانه پیرزن دریافته بود که واقعاً پسرش مرده و برای همیشه از بین آن‌ها رفته است. برای همیشه.

در یک آن چهره‌اش به هم تنیده شد و در هم ریخت. با شتاب دستمالی را از جیب کتش بیرون آورد روی صورتش گرفت و در مقابل چشمان متعجب بقیه مسافران با صدایی بلند و غیرقابل کنترل هق‌هق تلخ و دردناکی را سر داد.



تاريخ : 88/04/19 | 14:23 | نویسنده : jamin
زادی اسمیت / برگردان خجسته کیهان

فقط منم که...


 زدی اسمیت رمان‌نویس 32 ‌ساله‌ی انگلیسی که تاکنون سه رمان و چند مجموعه‌داستان کوتاه به چاپ رسانده، یکی از مطرح‌ترین نویسندگان معاصر انگلستان است. زدی که مادرش اهل جاماییکا و پدرش انگلیسی است، نخستین رمان خود «دندان‌های سفید» را در سال 2000 منتشر کرد، رمانی پرفروش که در بیش‌تر کشورهای جهان با موفقیت روبه‌رو گردید و برنده‌ی چند جایزه شد. دومین رمان او «امضاء‌جمع‌کن» در سال 2002 به چاپ رسید، و آخرین اثرش «درباره‌ی زیبایی» سال گذشته برنده‌ی جایزه‌ی «آرنج» برای ادبیات داستانی شد.

 

کلی خواهرم بود و شب‌ها تا دیروقت بیدار می‌ماند. او خیلی از من بزرگ‌تره و آن‌وقت‌ها قرار بود وارد سینما بشه، آن هم برای کارگردانی، این بود که همه هواش را داشتند. از این گذشته تنها دختر خانواده بود و این که براش اتفاقی افتاده بود و مدتی را در خانه‌ی پدری می‌گذراند، خیلی مهم بود. اگر من جایی گند می‌زدم، اون‌قدرها مهم نبود. وقتی کلی خانه بود، باید نک پنجه راه می‌رفتی و حتی وسط عصر صدات را پایین می‌آوردی. مادرمان کانادایی است – نمی‌دانم چرا این را گفتم، به جز این که شاید نظرش را درباره‌ی کلی توجیه کند: زرنگ‌ها مخصوص اند. این جمله‌ی الکی را سر هم کرده بود و معنی اش این بود که با آدم‌های باهوش و با استعداد باید جور خاصی رفتار کرد. انگار مرضی چیزی دارند. باید با جبهه‌ی کانادایی خانواده‌ی ما آشنا شوید تا بفهمید این جمله چقدر به نظر مامان خوب و گویاست. یادم میاد وقتی چهارده سالم بود فکر می‌کردم جمله‌ی گندی است، حتی حالا هم بوی گندش تو ذوق می‌زند. اما برای مادرم کلی یک سیاره‌ی آسمانی بود که بر زندگی ما سقوط کرده و هیچ کس نمی‌دانست چطور به آن‌جا آمده و بزرگی سوراخی که ایجاد کرده چقدر خواهد بود. وضع من در مدرسه هیچ‌وقت تعریفی نداشت، برادر بزرگم پیتر هم همین‌طور بود. بعد کلی از راه رسید و مادرم همه را مجبور کرد ساکت باشیم تا از خواب نپرد، مثل خانواده‌ای که پانتومیم بازی می‌کنند دست‌هامان را تکان بدهیم و کفش‌هامان را در بیاریم.

یاد یک روز صبح می‌افتم. داشتم یواش تو آشپزخانه راه می‌رفتم، می‌خواستم صبحانه درست کنم، کشوها را یواش باز می‌کردم و رفتارم جوری بود که انگار نیستم. تو این دو هفته‌ای که کلی برگشته همش همین طور بودم. به نظرم میومد همه‌ی زندگیم این جوری بوده. کلی اوایل امسال با این پسره آیدان زندگی می‌کرد. اسباب اثاثیه و همه چیز خریده بودند. بعد کلی سرش کلاه گذاشت و آیدان گذاشت رفت. علاوه بر این که کلی برگشته بود خانه، از این بابت هم حیف شد که آیدان تنها دوست پسر کلی بود که می‌شد باهاش رفیق شد. آیدان کارش درست بود. از اینش خوشم میومد که زرنگ بود، اما احتیاجی به «رفتار خاص» نداشت. ایرلندی بود، اهل دوبلین، بلد بود چطوری شوخی کنه، حرف فوتبال می‌زد و دوست داشت به جز خودش دهن بقیه هم بجنبه. آشنایی با آدمی مثل اون عالمی داشت، به خصوص واسه من. چون بابامون رفته بود، پیتر زن گرفته بود و تو اون خونه‌ی پر از زن من تنها بودم. این سالی بود که دعا می‌کردم چند سانت بلند‌تر بشم و فضای خالی پشت لبم را می‌تراشیدم تا شاید چیزی سبز بشه. این بود که رفاقت با آیدان با یک متر و هشتاد و هفت سانت قد و آن همه پشم و پیلی خوب بود. همه‌ی تنش مو داشت و کلی مسخرش می‌کرد، اما اون می‌خندید و می‌گفت راست می‌گی خودت رو چند کیلو لاغر کن. اگر بین خودمون بمونه باید بگم که درست می‌گفت. کلی اون‌وقت‌ها تپل‌مپل بود. اما آیدان تو روش می‌گفت، کاری نداشت که کلی نسبتا معروف بود. آدم روراستی بود، در عشق هم روراست بود. اما کلی ظرفیت نداشت، بعد هم آیدان همراه اون پسر خوشگله‌ی سینما دیدش و زدند به تیپ هم. اما بعد از رفتن آیدان معلوم بود کلی دوزاریش افتاده، چون خودش رو تو اتاق سابق پیتر که من اتاق بدن‌سازی کرده بودم حبس می‌کرد. اتاق را صاحاب شد و تمام روز پرده‌ها را می‌کشید، تو رختخواب می‌افتاد و فیلم‌های قدیمی سیاه و سفید تماشا می‌کرد. یادم میاد ازش پرسیدم: «چرا به اتاق سابق خودت نمی‌ری؟» قبلاً طبقه‌ی بالا اتاق کوچکی داشت که دوست‌های مدرسه‌ش روی دیواراش چیز نوشته بودند و سراسر دیوارها رو سیاه کرده بودن. بعد که رفت دانشگاه، مامان داد دیواراش را سفید کردن. باز پرسیدم: «چرا به اتاق خودت نمی‌ری؟ مگه اون اتاقت نیست؟» گفت: «نمی‌تونم تو یک اتاق هم بخوابم هم کار کنم. من اتاق کار لازم دارم.» طوری این رو گفت که انگار اتاق کار یکی از چیزهایی است که نمی‌شه بی اون زندگی کرد، مثل آب آشامیدنی. گفتم: «اما من باید ورزش کنم.» گفت: «تو چهارده سالته، هنوز بدنت فرم نگرفته. فقط باید مواظب باشی اون‌قدر زیاده‌روی نکنی که چشات کور شن.» این یک نمونه‌ی کلاسیک از حرفای کلی بود. همیشه بلد بود چطور حال آدم رو بگیره.

حالا کلی برگشته بود و من مجبور بودم وسایل ورزشم رو از اتاق پیتر بردارم و تو خونه هر جا می‌شد پخش و پلا کنم. صندلی وزنه‌برداری رو با وزنه‌ها تو اتاق خودم گذاشتم. دستگاه سفت‌کردن عضلات شکم را توی اتاق نشیمن گذاشتم. میله‌ی بارفیکس را بالای پله‌هایی که به در ورودی می‌رسید نصب کردم. و با این که بابت تصاحب اتاق پیتر از کلی دلخور بودم، گذاشتن وسایل ورزشی در جاهای مختلف من رو یاد تمرین‌های میدانی می‌انداخت و وقتی برای تمرین از این‌جا به آن‌جا می‌رفتم احساس می‌کردم راکی هستم. این کاری است که وسط فیلم‌های راکی می‌کنند؛ در یک سکانس دودقیقه‌ای نشان می‌دهند ظرف چند ماه چطور دوباره ورزیده شده و عضلاتش رشد کردن. نرمش که می‌کنی دلت می‌خواد زمان همان‌طور جادویی و سریع بگذره، مثل وقت‌هایی که آرزو می‌کنی نوجوانیت مثل سریال‌های تلویزیونی بگذره: یک صحنه در مدرسه، یک صحنه‌ی عاشقانه و بعد فارغ‌التحصیلی. اما از این تند‌تر و یواش‌تره. و بعضی اتفاق‌ها تو فکر آدم جا خوش می‌کنن و تبدیل می‌شن به یک شیء که تو زندگی می‌مونه، یک شیء مثل آباژور یا میز اتوکشی. همین جور می‌مونن و می‌تونی لمس‌شون کنی. ماجرای روزی که براتون تعریف می‌کنم از اون‌هاست.

برگردیم به بدن‌سازی. اول از اتاق خودم شروع می‌کنم، چهار بار بیست تا می‌زنم. بعد به دو می‌رم طبقه‌ی پایین سراغ شکم‌سفت‌کن. اگر تا حالا از این دستگاه‌ها ندیدین بگم که شبیه نصف یک کار تفریحی ین، نصف دوچرخه یا نصف تاب. باید روش دراز بکشین، دستا رو بالا ببرین، بعد بلند شین. آدم پول می‌ده که ورزش شکم چیز دیگه‌یی بشه، اما ورزش شکم ورزش شکمه. اما من ول‌کن نیستم و سعی می‌کنم روی اون دستگاه دویست تا بزنم، چهار تا پنجاه تایی. دردش بده. اینه که به چیزی فکر می‌کنم که حالم رو بگیره، مثل کلی، وقتی کفرم بالا میاد پنجاه تای آخرو راحت‌تر می‌زنم. می‌خواسم به اون نشون بدهم که اگر بخوام می‌تونم بدن سازی کنم. چون بین من و اون همیشه این بود که چون هر دو مون تپل بودیم، به هم کنایه می‌زدیم که دائم به چاقی فکر می‌کنیم. مثلا اگر کلی ناهار نمی‌خورد، من چیزی شبیه به این می‌گفتم: «باز رژیم گرفتی؟ تو که اصلاً چاق نیسی.» سعی می‌کردم کاری کنم که احساس بدبختی بکنه. و اگر او مرا روی دستگاه می‌دید ( مال کلی بود، اما هیچوقت ازش استفاده نمی‌کرد) چیزی شبیه به این می‌گفت: «جان، تو که هنوز رشدت کامل نیست. این چربیا خودش آب میشه. عجله ات چیه؟» خوش‌مون می‌اومد هم‌دیگر را اذیت کنیم. همان وقت‌ها بود که کلی خیلی چیزا راجع به دخترا می‌گفت. می‌گفت گول‌شان را نخورم چون هنوز خیلی بچه‌ام و رشدم کامل نشده. وقتی این حرفا رو می‌زد مثل مادرا می‌شد. و از این که شروع کرده بودم به نرمش و بدن‌سازی کفرش بالا می‌آمد. اگر وقتی وزنه دستم بود چشمش به من می‌افتاد، بنا می‌کرد داد کشیدن. می‌گفت هنوز بچه‌ام و خیلی زوده که مرد بشم. می‌دانم همه فکر می‌کنن کودنم، اما می‌فهمیدم همه‌اش به خاطر آیدان است، نه من. بیشتر روزا مواظب بودم طرف کلی آفتابی نشم.

خلاصه ورزش شکم که تمام می‌شد، می‌دویدم بالای پله‌ها سر وقت بازفیکس. میله طوری نصب شده بود که وقتی می‌رسیدم بالا، از شیشه مردم توی خیابان را می‌دیدم. این کار عمدی بود. راستش هیچ‌وقت کشته مرده‌ی بدن‌سازی نبودم، چیزی لازم بود که حواسم رو پرت کنه، یعنی از واقعیت اون دور کنه، وگرنه دیوونم می‌کرد. این بود که مردم را تماشا می‌کردم و چند وقت یک بار یکی از آن‌ها مرا از آن طرف شیشه می‌دید، کله‌ام را می‌دید که بالا پایین می‌رفت. باید قیافه‌شان را می‌دیدی. دوباره نگاه می‌کردند که بفهمند موضوع چیه. از خیابان مثل شعبده‌بازی بود. مثل حالت بی‌وزنی. برای آنتراکت دادن وسط برنامه‌ی سنگین روزانه منظره‌ی خوبی بود.

 اون صبحی که دارم می‌گم، فقط خیال داشتم بارفیکس بزنم و خیابان رو تماشا کنم – کاری به بقیه‌ی چیزا نداشتم. از روی دستگاه فوری آمدم طرف بارفیکس و دستهامو بهش گرفتم. نمی‌دونم چقدر واردین، اما وقتی آدم بارفیکس می‌زنه، انگشتاش رو به یک شکل غیر عادی می‌بینه: ناخن‌ها به طرف آدم هستن. مثل این که دست کسی دیگری است که می‌خواد صورت آدم رو لمس کنه. یادم میاد ناخنهام رو نگاه می‌کردم که سفید شده بودن چون خون رفته بود جاهای دیگه، و فکر می‌کردم عوضش براشون خوبه. می‌فهمین چی می‌خوام بگم؟ نه دوربین دستم بود، نه داشتم کنسرتو می‌نوشتم، اما عیبی نداشت. خون رو به جریان مینداختم و هدف همین بود، مگه نه؟ هر چی گردش خون رو تند کنه، هر چی آدم رو بالا ببره؛ دور از واقعیت.

بعد کول را دیدم که تو خیابان بود و به طرف خانه‌ی ما می‌آمد. کول را نمی‌شد از قلم انداخت، چون پوستش سیاه بود، قدش دو مترو دو و نیم سانت، و سنش چهارده سال بود. من فقط یک ماه بود باهاش آشنا شده بود، بعد از این که برای امتحان‌های تجدیدی به این مدرسه جدید رفته بود. اول تابستان تقریبا همه را رد شده بودم و این از آن مدرسه‌هایی بود که تو وقت کم خیلی چیزا رو تو مغز آدم فرو می‌کنن که ماه دسامبر بتونه دوباره امتحان بده. کول هم باید بیشتر درسا رو از نو می‌گذراند. اما عجیب این‌جا بود که هر کدوم تو درسای متفاوتی تجدید آورده بودیم. یادم میاد وقتی این را فهمیدم برام خیلی مضحک بود. این که دو نفر این قدر احمق باشند، اما نوع حماقت‌شون با هم فرق داشته باشه. این بود که من و کول فقط در یک کلاس با هم بودیم: هنرهای بازیگری، درسی که خیلی کمتر از اون که دل‌مون می‌خواست بازیگری داشت. هر دومون چون خیال می‌کردیم آسونه اون رو گرفته بودیم. اما بیشترش خوندن تاریخ سینما و تئآتر بود. چیزای خشک. خیلی حوصله‌م سر رفته بود تا کول از راه رسید، مثل همیشه دیر کرد، دو هفته از شروع کلاس گذشته بود. یک متر و نود. یادم میاد دفعه‌ی اول که دیدمش باورم نمی‌شد. همه‌ی سئوال‌های عادی رو ازش پرسیدم. گفتم اون بالا هوا چطوره؟ چطور واسه خود لباس پیدا می‌کنی؟ پدرمادرت قدبلندن؟ خواهر برادرات چطور؟ و کول گفت: «نه داداش، فقط منم که قدم بلنده.» معلوم بود همه همین چیزا رو ازش می‌پرسن. نمی‌خواستم حوصله‌اش روسر ببرم، اما عادت کردن بهش کار آسونی نیس. از اون که فکر کنی سخت‌تره. وقتی دیدمش یواش یواش تو خیابون راه میره هنوز عادت نکرده بودم. از بالای بارفیکس به نظرم مثل یک غول جادویی اومد. اون منو دید و دهنش واز موند، من خندیدم و میله رو ول کردم. معلوم نیست چرا هر وقت کول را می‌دیدم این‌قدر خوشحال می‌شدم. خوشحال! و این دفعه‌ی اولی بود که اومده بود خونه‌ی ما ؛ مثل این بود که به دوستی تازه مون مهر زده باشه. مثل چراغ سبز بود. نمی‌خواسم احساساتی بشم، اما راستش رو بگم نزدیک بود از پله‌ها سکندری بخورم. در رو باز کردم و گفتم: «چه خبر کول؟» با هم مثل همیشه دست دادیم. نمی‌تونم بگم چطوری، دست‌ها رو پایین می‌گرفتیم و بعد کنار هم جور خاصی که از دیدن کلیپ‌ها و شوهای رپ تو تلویزیون یاد گرفته بودیم راه می‌رفتیم. اما این طرز راه رفتن برامون شخصی بود. درسته که از تلویزیون یاد گرفته بودیم، اما خودمون چیزی بهش اضافه کرده بودیم.

کول مثل دیوونه‌ها خندید: «سلام داداش، انگار داشتی پرواز می‌کردی! قالیچه‌ی جادوت کو؟»

به میله‌ی بارفیکس اشاره کردم.

گفت: «هان، پس اینه. میخوای برا دخترا خوش‌هیکل بشی.» با این که هیچ‌وقت با دخترا موفق نبودم و اون می‌دونست. گفتم: «بیا تو، اما یواش بیا بالا، خواهرم خوابه. و مواظب باش داداش، می‌دونی که این سقفا کوتاهن! خوش اومدی.»

رفتیم بالا به اتاق نشیمن و مدتی راجع به اتفاق‌های مدرسه حرف زدیم. کول از اونایی بود که همیشه می‌خواست مثبت باشه. معمولا می‌گفت: «البته که دختره ازت خوشش میاد.» یا «نگران اون نباش، کاری به کارت نداره.» این بود که بعد از گپ زدن با کول خیال می‌کردی شاه همه‌ی دنیایی، اما اون بود که کله‌ش تو آسمونا بود. یادم میاد داشت راجع به من چیزای خوب می‌گفت، و من نگاش می‌کردم و از خودم متشکر بودم، انگار قد بلندی اون به من مربوط بود. بعد زد به سرم که کول رو به کلی نشون بدم.

گفتم: «همین جا باش، می‌خوام کسی رو بیارم. یه دقه صبر کن.»

چند دفعه در اتاق کلی را زدم، اما البته اون جواب نداد، این بود که درو کمی باز کردم. چه بوی گندی می‌اومد. فکر نمی‌کنم از وقتی اومده بود ملافه‌ها رو عوض کرده بود. خواب بود، اما ویودئو رو خاموش نکرده بود و فیلم قدیمی و سیاه و سفیدی که گذاشته بود رو هنوز نشون می‌داد. اسمش «داستان فیلادلفیا» بود.

گاهی این فیلم رو روزی سه دفعه نگاه می‌کرد. اگه می‌اومدم تو اتاقش چیزی شبیه به این می‌گفت: «جیمز استوارت رو می‌بینی؟ مرد یعنی این. قدبلند، خوش‌تیپ...» یا اگه اون یکی هنرپیشه رو صحنه بود می‌گفت: «مرد باید این جوری لباس بپوشه. دوخت کت و شلوارو می‌بینی؟» من بی‌خیال فیلم بودم و هر کی توش بازی می‌کرد. کلی همش از چیزایی حرف می‌زد که برا من مهم نبود. اما نمی‌دونم چرا دلم می‌خواست کول را ببینه. نمی‌دونم من بیشتر از این کار خوشم می‌اومد یا اون. شاید هیچ کدوم. اما من اصرار داشتم. گفتم: «کلی! کلی! می‌خوام یه چیزی بهت نشون بدم.»

 تکان نخورد، اما من ادامه دادم. اون‌قدر دلم می‌خواست کول رو ببینه که خودم تعجب می‌کردم. پرسید: «چیه؟ بهم بگو ببینم چیه؟» اما من می‌خواستم بی‌هشدار کول رو ببینه، همون جوری که خودم دفعه‌ی اول دیده بودم: مثل یک مجسمه‌ی متحرک وارد اتاق شد – مثل یک چیز عالی که زنده شده باشه. آخر کلی هیکل گنده‌ش رو از لای پتو بیرن کشید. گفت: «خیله خب پاشدم. بهتره چیز خوبی باشه.»

بعد به من چشم‌غره رفت و همراهم آمد اتاق نشیمن. وسط راه غر می‌زد: «بهتره چیز خوبی باشه.» و من جواب می‌دادم بهتره دهنشو ببنده و بیاد ببینه.

می‌دونم بعضیا میگن وقتی اون اتفاق افتاد قیافت اون‌قدر تماشایی بود که هیچوقت یادم نمی‌ره... و نصف وقتا بیخودی می‌گن، اما من بیخود نمی‌گم. هنوزم اگه چشمامو ببندم قیافه‌ی کلی رو می‌تونم ببینم. محشر بود! دیدم گوشه‌های لباش به سمت بالا تاب خورد، مثل یک تکه میوه، از این ور به اون ور صورتش. جوری لبخند زد که از وقتی برگشته بود تو صورتش ندیده بودم، اصلاً هیچ‌وقت ندیده بودم. نمی‌خوام بگم دیگه هیچ‌وقت نمی‌بینم، چون این حرفا شگون نداره. تو اون فیلمی که همیشه نگاه می‌کرد، زن لب‌نازکی می‌گفت: «آدم هیچ‌وقت نمی‌تونه بفهمه آدما چه جوری ین.» معمولاً از این جور فیلما خوشم نمیاد – هیچ اتفاقی توشون نمیافته، همه چی کند می‌گذره – اما به نظرم می‌اومد زن لب‌نازکه راس می‌گه. از این گذشته به من ربطی نداره که بگم دیگه هیچ‌وقت اون جور لبخندو تو صورت کلی نمی‌بینم - از کجا بدونم؟- اما به نظرم یه لبخند یکی‌یک‌دونه می‌اومد. فقط هم لبخند نبود، چشماشم بود که مرطوب شده بود، مثل این که می‌خواس گریه کنه. یک هفته‌ی پیشش راجع به برادرای لومیر تو فرانسه خونده بودم – اونایی که دفعه‌ی اول فیلما رو تو پاریس یا نمی‌دونم کجا دیده بودن قیافه‌شون این جوری شده بوده؟ تو تاریکی آدمای یه بعدی رو می‌دیدن که راه می‌رفتن، حرکت قطارای یک بعدی و بخار دروغی رو تماشا می‌کردن – اونا هم لبخند می‌زدن؟ صورت کلی. گفتم که هیچ وقت یادم نمی‌ره و نرفته. بعد عوض شد. انگار که چیزی یادش اومده باشه؛ مثلاً چراغو روشن گذاشته باشه یا کلیدو جا گذاشته باشه؛ و اون حالتی که گفتم از بین رفت.

همه ساکت مانده بودیم. بعد من گفتم: «نیگا کن دوستم کول چه قدبلنده!»

کول گفت: «سلام.» معلوم بود خجالت می‌کشه، از دیدن کلی تپل با اون مچ پاهای کلفت. چشمشو دوخته بود به زمین.

کلی گفت: «آره، خیلی قدت بلنده.»

کول خندید.

«قدت چقدره؟ دو متر؟»

کول گفت: «دو متر و دو و نیم سانت.» و شانه بالا انداخت. انگار حالا دلش نمی‌خواست قدش اینقدر باشه. فکر کردم شاید قبلاً هم نمی‌خواسته.

کلی سری تکان داد و سوت کشید. «چند سالته؟»

«چهارده سال.»

کلی یک سوت دیگه کشید. «نمیشه باور کرد. بقیه‌ی فامیلت هم مثل خودتن؟»

«نه، فقط منم که... مادرم قدش یک و شصت و پنجه.»

«باید بگم که قدت خیلی بلنده کول.»

«بله.»

کلی پرسید: «تو مدرسه مجبورت می‌کنن بسکت بازی کنی؟» که احمقانه ترین سئوال بود، یک کمی هم بوی نژاد پرستی می‌داد. ترسیدم کول بدش بیاد، اما اون لبخند زد.

«اونا می‌خوان، اما من بد بازی می‌کنم. افتضاح می‌کنم.»

«دو متر و دو و نیم سانت. مگه میشه؟»

دستش رو دراز کرد و زد به آرنج کول، بعد خودش رو کشید کنار. کارش عجیب بود. چشماش مرطوب بودن. باز مثل صفحه‌ای که خط برداشته باشه تکرار کرد: «چهارده سالته؟ فکر نمی‌کردم دیگه همچین هیکل‌هایی باشه. قدت خیلی بلنده کول.»

کول چشم دوخته بود به زمین، نمی‌دونست چه کار کنه و من تو دلم می‌گفتم خدایا کاش کلی رو نیاورده بودم.

«آره، قدم بلنده. نمی‌دونم چطوری این‌قدر بلند شدم. شدم دیگه.»

بعد کلی یک دفعه گفت: «می‌دونی، من فیلم می‌سازم.»

حالا به نظرم میاد که می‌خواس حرفو به خودش بکشونه، به جایی که می‌دونست هر چیز چه طوری یه، و چه معنی‌ای داره. این روزا من خودم خیلی این کارو می‌کنم، اما اون وقت ازش خوشم نیومد. چرا نمی‌تونست کول رو به حال خودش بذاره؟

ابروی کول بالا رفت: «راس راسی؟»

«آره، راس راسی. قراره اولین فیلم بلندمو بسازم. باورت می‌شه.»

کول گفت: «خب، چه عالی، آره باور می‌کنم.» اما از ریختش معلوم بود باور نکرده.

بعد کلی گفت: «یه مرد قد بلند مثل تو، باید تو فیلم بعدیم یه جایی واست پیدا کنم، نه؟»

کول باز شونه بالا انداخت، یعنی اگه پیدا کنه خوبه، اگرم نکنه عیبی نداره. کول خیلی قدبلنده، اما مثل آب زلاله. وقتی بهش نیگا می‌کنی، فکر می‌کنی هیچ جا جاش نیس، اما همه جا جاشه. من اون رو این جوری یادم میاد.

کلی گفت: «می‌تونم صد تا نقش واست پیدا کنم. صد تا کار.»

این را گفت، سرش رو برا خودش تکون داد و رفت، و چند دقیقه بعد صدای راه انداختن فیلم رو شنیدم که از سر شروع می‌شد و صدای آهنگ شروعش میومد..

کول گفت: «دختر خوبیه.» چون همیشه می‌خواس حرف درستی زده باشه. بعد گفت: «بیا بریم بالا موزیک بذاریم.»

فکر می‌کنم کول اون روز برام کار بزرگی کرد. اما هر وقت می‌خوام ببینم چی بود فقط تصویر ساقای بلندش یادم میاد که جلوی من از پله بالا می‌رفت، و دس بزرگش روی هره.

 



تاريخ : 88/04/19 | 14:23 | نویسنده : jamin
ریچارد براتیگان/ برگردان محمد میرزاخانی

بادِ زمينی


سال‌های سال یک داستان‌نویسِ ژاپنی را تحسین می‌کردم و به خواهشِ من، یک نفر این قرار ملاقات را میان من و او آماده کرد. ما الان در یکی از رستوران‌های توکیو مشغول غذا خوردن هستیم. داستان‌نویس، یک‌دفعه، دستش را به طرف کیفی که همراهش آورده بود دراز کرد و یک عینک آفتابی از آن بیرون ‌آورد و به چشم زد.

حالا: ما دو نفر روبه‌روی هم نشسته‌ایم و او عینکی آفتابی بر چشم دارد. همه‌ی رستوران دارند ما را نگاه می‌کنند. من جوری رفتار می‌کنم که انگار خیلی طبیعی است که آدم در رستوران عینک آفتابی به چشم بزند، امّا به‌آرامی و بدون عصبانیت این فکر را در او القاء می‌کنم که: لطفاً اون عینک مسخره رو بگذار کنار!

حتّا یک کلمه هم درباره‌ی این‌که عینک آفتابی به چشم زده به زبان نیاوردم. صورتم هم نشان نمی‌داد که به چی فکر می‌کنم. من خیلی قبولش داشتم. دوست نداشتم موقع شام خوردن آن عینک روی چشمش باشد. فقط فکرم را به او القاء کردم. تقریباً سه دقیقه‌ی بعد او یک‌دفعه، همان‌طور که یک‌دفعه عینک را به چشم زده بود، آن را از چشمش برداشت و گذاشتش داخلِ کیف ... خوب شد.

بعد درباره‌ی زلزله‌ی بزرگی که چند روز پیش توی توکیو آمده بود صحبت کرد. گفت یک پسر دارد که یک‌کم عقب‌ماندگی ذهنی دارد و این‌که او سعی کرده به پسرش بفهماند که زلزله چیست تا پسرک بفهمد و نترسد، امّا موفّق نشده است.

پرسیدم: «پسرت می‌دونه که باد چیه؟»

«آره.»

«به‌ش بگو زلزله یک بادی‌یه که از داخل زمین می‌وزه.»

داستان‌نویس ژاپنی از نظر من خوشش آمد.

من خیلی قبولش دارم.

خوشحالم که عینک آفتابی‌اش را کنار گذاشته است.




تاريخ : 88/04/19 | 14:21 | نویسنده : jamin
ادویج دانتیکاه / برگردان علیرضا صیامی

بچه‌های دریا


 

شرح حال «ادویج دانتیکاه»

Edwidge Danticat (pronunciation Ed-WEEDJ Dan-tih-CAH)

 

دانتیکاه متولد 19 ژانویه یِ 1969 پرتوپرنس، پایتخت هائیتی، فقیرترین کشور نیمکره ی غربی است.

او که در هائیتی، تحت دیکتاتوری رژیمِ دووالیرِ بار می آید، خود از نزدیک اتفاقات جانگدازی را از سر می گذراند، که در قصه هایش شرحش می رود. چهار سال پس از تولد ادویج پدرش آندره، و دو سال بعد از او مادرش رُز به امریکا مهاجرت می کنند. او تا دوازده سالگی تحت سرپرستی عمه و عمویش زندگی می کند و آنگاه در 1981 به والدین و برادرانش می پیوندد. خانواده یِ آنها در بروکلینِ نیویورک اسکان می یابند.

 او در مدرسه غریبی می کند و به تنهایی اش پناه برده و از سرزمین مادری اش می نویسد. او از رنج مردم کشورش، به خصوص زنها، در  1980 و در دستان پاپا دُک دووالیِر ، همچنین از فقر و خشونت به نحو منحصر به فردی می نویسد.

 

  آثار منتشر شده:  

·        Breath, Eyes, Memory (1994)

·        Krik? Krak! (1995)

·        The Farming of Bones (1998)

·        Behind the Mountains (2002, part of the First Person Fiction series)

·        The Dew Breaker (2004)

·        Anacaona: Golden Flower, Haiti, 1490 (2005, part of The Royal Diaries series)

 

 

بچه های دریا

Edwidge Danticat (DAN-tih-cah)

نوشته ی ادویج دانتیکاه

ترجمه ی علی رضا صیامی

 

می گویند پشت کوهها باز هم کوه هست. حالا می فهمم که حقیقت دارد. همچنین می دانم آبهایی وجود دارند مادام العمر، دریاهایی بی انتها، و در این دنیا آدمهای بسیاری که اسمشان جز برای خودشان برای کس دیگری اهمیتی ندارد. سربرداشته به آسمان نگاه می کنم و تو را آنجا می بینم. می بینم داری مثل حلزون له شده ای گریه می کنی، مثل وقتی گریه می کنی که کمکت می کردم اولین دندان لقت را بکشی. بله، آن موقع هم دوستت داشتم. نمی دانم چرا، ولی وقتی نگاهت می کردم یاد مورچه های قرمز می افتادم. دلم می خواست ناخنهایت را در پوستم فرو می کردی و تمام خونم را می کشیدی.

     نمی دانم تا کی در دریا خواهیم بود. جز من سی و شش آواره ی دیگر سوار این قایق کوچک هستند. بادبان برافراشته ی ما پارچه های سفیدی ست با لکه های قرمز روشن.

     وقتی سوار شدم فکر می کردم هنوز بتوانم بوی بی گناهی و آب منی ای را که به خورد آن پارچه ها رفته احساس کنم. به آن بالا نگاه می کنم و به تو و تمام آن وقتی که مقاومت می کردی فکر می کنم. گاهی حس می کردم که تو هم دلت می خواست، اما می دانستم دوست داشتی حرمتت کنم. فکر می کردی دارم اراده ات را امتحان می کنم، اما من فقط می خواستم کنارت باشم. شاید مثل همان است که همیشه می گفتی. زیادی خیال می کنم. ترس برم داشته به دوردست که برویم دچار کابوس شوم. از این که تمام طول روز آفتاب روی صورتم افتاده بیزارم. اگر دوباره مرا ببینی خیلی سیاه شده ام. حالا که دیگر نیستم شاید پدرت شوهرت بدهد. خواهش می کنم هر کاری می کنی با یک سرباز ازدواج نکن. آنها تقریبا انسان نیستند.

 

**

 

Haiti est comme tu las laisse(1)

بله، رفتی و همان است که بود. شب و روز گلوله. سوراخ همیشگی. همه چیز مثل همیشه. من از این همه نابسامانی خسته ام. خیلی تند خو و عصبی شده ام. وقت را با دنبال کردن سوسکها دور خانه سپری می کنم. پاشنه هایم را روی سرشان می کوبم. خیلی کفرم را در می آورند. همه چیز کفرم را در می آورد. تمام روز توی این یک وجب جا افتاده ام. از آن وقت که ارتش پیروز شد مدرسه ها را بسته اند. کسی اسم از رییس جمهور قبلی نمی بَرَد. پدر تمام پوسترهای تبلیغاتی و دکمه های قدیمی اش را سوزاند. مانمان دکمه هایش را در گودالی پشت خانه دفن کرد. مانمان فکر می کند که شاید او دوباره برگردد. او می گوید با برگشتن رییس جمهور از زیر خاک درشان می آورد. هیچ کس از خانه درنمی آید، حتی یک نفر. پدر از من می خواهد نوارهای برنامه های رادیویی تو را دور بریزم. من چند نوار موسیقی را از بین بردم، اما هنوز صدای تو را دارم. خدا را شکر می کنم که بعد از آن دیگر نماندی. تمامی دیگر اعضای اتحادیه ی جوانان ناپدید شده اند. هیچ کس خبری از آنها نشنیده. فکر می کنم همگی در زندان باشند. شاید همگی مرده اند. پدر کمی دلواپس توست. او آنقدرها که فکر می کنی از تو بدش نمی آید. شنیدم یک روز از مانمان می پرسید، فکر می کنی پسره مُرده؟ مانمان گفت که از کجا بداند. فکر کنم از این که این همه به تو بدی کرده پشیمان است. دیگر طرح پروانه هایم را نمی کشم، چون از دیدن آفتاب هم دیگر خوشم نمی آید. گذشته از آن مانمان می گوید پروانه ها می توانند خبر بیاورند. آنها که رنگ روشن دارند مژده می دهند و آن سیاهها خبر مرگ به ما می دهند. یادت می آید می گفتی یک عمر زندگی پیش رو داریم؟ بگذریم که از آنوقت تا به حال خیلی چیزها عوض شده است.

**

زن جوان حامله ای سوار قایق است. به نظر هم سن و سال ما می آید. نوزده یا بیست ساله. صورتش پر از رد زخمهایی ست که به رد زخم تیغ می ماند. قدش کوتاه است و لحن آهنگینش مرا یاد روستائیان شمال می اندازد. اغلب دیگر افرادی که سوار قایق اند از من خیلی مسن تراند. شنیده ام روی خیلی از این قایقها بچه ها سوار می شوند. خوشحالم که در این یکی بچه ای سوار نیست. به گمانم دیدن هر روزه ی پسر بچه ها و دختر بچه ها روی این دریا، دیدن صورتهای بی حالتشان که آدم را به یاد نومیدی از آینده در کشورمان می اندازد، دلم را می شکست. برای بزرگسالان به قدر کافی سخت است. برای من به قدر کافی سخت است.

     پیش از آنکه مجبور باشم برای امتحانات دانشگاه بکش بخوانم، راجع به امریکا زیاد خوانده بودم. دارم فکرم را به کار می اندازم ببینم راجع به میامی دیگر چه چیز خوانده بودم. هوایش آفتابی است. آنجا برف مثل جاهای دیگر امریکا نمی بارد.مشخص نیست دقیقا تا آنجا چقدر فاصله داریم. شاید فقط از سواحل خودمان دور شده باشیم. در دریا هیچ خط مرزی ای وجود ندارد. همه چیز به یک چیز می ماند. حتی آدم مردد است که نکند داریم از روی سطح زمین بیرون می افتیم. شاید دنیا مسطح است و ما مثل ملوانان قدیمی می خواهیم سر از آن دربیاوریم. می دانی که زیاد مذهبی نیستم. با وجود این هر شب دعا می کنم به طوفان برنخوریم. وقتی موفق می شوم بخوابم، خواب می بینم طوفان پشت طوفان است که گیرش افتاده ایم. خواب می بینم بادها از آسمان آمده اند و ما را به دریا می طلبند. ما به زیر فرو می رویم و دیگر از ما خبری نمی شود.

     حالا با فکر مردن بهتر کنار آمده ام. نه اینکه آن را به کل پذیرفته باشم، اما می دانم ممکن است اتفاق بیافتد. اشتباه نکن. واقعا نمی خواهم شهید باشم. می دانم مرده ام به درد کسی نمی خورد، اما چنانچه چنین اتفاقی بخواهد بیافتد، می دانم نمی توانم فقط داد بزنم و به آن بگویم برو.

    کاش گروه دیگری از جوانان بتوانند برنامه ی رادیویی را اجرا کنند. آن برنامه ی رادیویی تا مدتها تمام زندگی ام بود. خوب بود مدتی هم که شده رادیویِ این چنینی داشت، جایی بود که می توانستیم بگوییم از دولت چه می خواهیم، برای آینده ی مملکت مان چه می خواهیم.

    پروتستانهای زیادی روی این قایق سوارند. خیلی شان خود را ایوب یا بنی اسرائیل تصور می کنند. به گمانم بعضی شان به امید اینند که ناگهان از آسمان چیزی فرو بیافتد و دریا را برای مان بشکافد. آنها می گویند که خدا می دهد و خدا می گیرد. به من که هرگز چیز چندانی نداده. چه بود که بگیرد؟

**

چه می شد اگر می توانستم بکشم. اگر چند وانگای(2) خوب بلد بودم، از صحنه ی روزگار محوشان می کردم. امروز جلوی زندان فورت دیمانش(3) به گروهی از دانشجویان شلیک کردند. آنها به خاطر اجساد رادیو شش تظاهرات می کردند. این اسمی ست که روی شماها گذاشته اند. رادیو شش. با اسم و رسم شده ای. خیلی ها فکر می کنند تو هم مثل دیگران مرده ای. آنها می خواهند که اجساد به خانواده هایشان برگردانده شود. امروز بعدالظهر بالاخره ارتش بعضی از اجساد را پس داد. آنها به خانواده ها گفتند که بروند اجساد را از اتاقهای فقیران سردخانه جمع آوری کنند. همسایه ی ما مادان روژر(4) با سر پسرش برگشت خانه و بس. به خدا راست است، فقط سرش بود. می گویند در سردخانه ماشینی از رویش رد شده و سر را از بدن جدا کرده بود. وقتی مادان روژر به سردخانه رفته بود، سر را به او داده بودند. وقتی دیدیمش، سر را برداشته دورتادور پرتوپرنس گشته بود. فقط نشان بدهد که با پسرش چه کرده اند. ماکوتهای (5) کنار خانه به او می خندیدند. از او پرسیدند آیا آن شامش است. به زور ده نفر جلویش را گرفتند تا به سر و رویشان نپرد. آشغالها می کشتندش. من دیگر بیرون نمی روم. مثل لاشخورها دائم دارند نگاهت می کنند. شب که می شود نمی توانم بخوابم. در تاریکی گلوله ها را می شمرم. هنوز هم باورم نمی شود واقعیت داشته باشد.  واقعا رفتی؟ کاش راهی بود که خاطر جمع شد واقعا رفته ای. بله، می نویسم. همانطور که به هم قول دادیم همچنان می نویسم. از آن بیزارم، اما از نوشتن دست برنمی دارم. تو هم همچنان بنویس. باشد؟ و وقتی دوباره همدیگر را دیدیم، انگار که هیچ وقتی از دست نداده ایم.

**

 

امروز اولین روز واقعی ما در دریا بود. هر کس با هر تکان کوچک قایق داشت بالا می آورد. اولین لایه از آفتاب سوختگی صورتهای دور و برم خودنمایی می کرد. مردی می گوید،" حالا دیگر ما را با کوباییها عوضی نمی گیرند". بگذریم که بعضی از کوباییها هم سیاه هستند. مرد گفت که یکبار به همراه گروهی از کوباییها روی قایقی سوار بوده است. قایق او در جزیره ای حوالی باهاما توقف کرده بود تا کوباییها را سوار کند. وقتی گارد ساحلی به سراغشان آمد، کوباییها را به میامی برد و او را به هائیتی برگرداند. حالا این بار مدرک و برگه به دست سوار قایق بود که نشان می داد پلیس هائیتی به دنبال اوست. ضمنا او یک پای شکسته هم داشت، که دیگر جای تردیدی نباشد.

     خانم سالخورده ای از آفتاب زدگی از حال رفت. من از آب نمک روی لبهایش مالیدم و سعی کردم دوباره سرحالش بیاورم. روزها گاهی هوا خیلی گرم می شود. شب هنگام، هوا خیلی سرد می شود. چون آینه نداریم، به صورت همدیگر نگاه می کنیم تا ببینیم ضعف و مریضی تا چه حد اثر گذار بوده است.

     بعضی از زنها برای فرونشاندن دل به هم خوردگی شان آواز می خوانند و برای هم قصه می گویند. من همچنان دریا را تماشا می کنم. شب که می شود، آسمان و دریا یکی می شوند. ستاره ها بسیار بزرگ و بسیار نزدیک به نظر می رسند. آنها در دریا انعکاسهای خیلی درخشنده ای به وجود می آورند. گهگاه حس می کنم می توانم دست دراز کنم و ستاره ای پایین بیاورم، به منزله ی میوه ی نان یا کدو قلیایی یا چیزی که بتوانیم در سفر از آن استفاده کنیم.

    وقتی می خوانیم، هائیتی عزیز، هیچ جا تو نمی شوی. پیش از آن که درکت کنم بایستی ترکت می کردم، بعضی از زنها شروع می کنند به گریه کردن. گهگاه، من هم می خواهم دست از خواندن کشیده گریه کنم. برای پنهان کردن اشکهایم، تظاهر می کنم باز هم حالم دارد از بوی دریا به هم می خورد. دیگر با بقیه نمی خوانم.

      تو شاید چندان خبر از این احوال نداشته باشی، چراکه در خانه ای که سخت از آن نگهداری می شود و آن مادر مبادی آداب ات، همواره تحت نظارت دقیق پدرت بوده ای. نه، قصدم این نیست که به خاطر این مسخره ات بکنم. اگر بشود چیزی گفت، می گویم غبطه می خورم. اگر دختر بودم، شاید عوض بیرون بودن و سیاست بازی و درگیر شدن در چنین چیزی، در خانه می بودم. دو روزی که در دریا باشی، بوی تمام ماهی هایی که تا به حال خورده ای، بوی تمام خرچنگهایی که تا به حال گرفته ای، بوی تمام عروسان دریایی که تا به حال گازت گرفته اند، از آن بلند می شود. از این بو ذله شده ام. از بوی گندی هم که دارد از آدمهای توی قایق بلند می شود خسته ام. نمی دانم سلیان، آن دختر حامله، چطور تحمل می کند. او دائم به فضا زل زده و شکمش را می مالد.

      تا به حال ندیده ام او چیزی بخورد. گاهی زنهای دیگر به او تکه ای نان تعارف می کنند و می گیرد، اما از خودش هیچ غذایی ندارد. نمی توانم احساس نکنم که این بچه وقتی به دنیا می آید که او حسابی گرسنه اش شده باشد.

      او شبی جیغ زنان از خواب پرید. فکر کردم دل درد دارد. از جایی که خوابیده بود داشت مقداری آب توی قایق می آمد. ته قایق شکافی ایجاد شده، که به نظر بزرگتر که شود، قایق را دو نیم می کند. ناخدا همه را کناری زد و شکاف را با قیر پر کرد. همه از او می پرسیدند که دیگر اشکالی وجود نخواهد داشت، که جان به در خواهند برد. او گفت که امیدوار است گارد ساحلی زود پیدای مان کند.

     باور کن بعد از آن دیگر نمی شود خوابید. این بود که همگی زیر نور ماه به قیر زل زده بودیم. تا طلوع کارمان همین بود. فکر و خیال برم داشته که این قیر تا کی دوام می آورد. 

 

**

 

پدر نوارهایت را پیدا کرد. او شروع کرد به داد زدن بر سرم و گفت که مگر به سرم زده آنها را نگه داشته ام. او فقط منتظر برداشته شدن ممنوعیت مصرف بنزین است تا بتوانیم از شهر خارج شویم. چون این روزها نمی تواند با وانتش بیرون برود دائم به من پیله می کند. تمام کارخانه های امریکایی بسته شده اند. او به خاطر نوارها همچنان سرم داد کشید. او خودخواه صدایم زد، و گفت مگر ندیده یا نشنیده ام که بر سر فاحشه های مرد_شیفته ای مثل من چه می آید. من فریادزنان گفتم که فاحشه نیستم. او حق این را نداشت که اینطوری صدایم کند. او مرا به خاطر بی احترامی کردن به او هل داد و به دیوار چسباند. او به صورتم تف کرد. کاش ماکوتها او را می کشتند. کاش به او گلوله ای می خورد تا ببینیم چقدر ترس برش داشته است. او به من گفت، من آن احمق دردسر سازت را از تو دور نکردم. من شروع کردم به داد زدن بر سرش. بله، تو کردی. بله، تو کردی. بله، تو کردی، توی خوک دهاتی. نمی دانم چرا این حرف را زدم. او سیلی ای به من زد و همینطور محکم محکم سیلی می زد تا اینکه مانمان آمد و مرا از دستش گرفت. کاش یکی از آن گلوله ها به من می خورد.

**

 

فعلا که قیر دوام آورده است. دو روز گذشته و از سوراخ خبری نیست. بله، آخر افریقایی شدم. از پدرت هم سیاه تر شده ام. خواستم یک کلاه حصیری از یکی از خانمها بخرم، اما با دو گوردی(6) که برایم مانده آن را به من نفروخت. پرسید، خیال می کنی پولت اینجا به دردم می خورد؟ گاهی فراموش می کنم کجا هستم. اگر همچنان خیالبافی کنم، قدم زنان از قایق بیرون می روم و گشتی می زنم.

     شبی از این شبها خواب می دیدم مرده ام و به بهشت رفته ام. این بهشت چیز غیرمنتظره ای بود. ته دریا بود. دور و برم پر بود از ستاره ی دریایی و پری دریایی. پریهای دریایی می رقصیدند و مثل کشیشها در عشای ربانی کلیسای جامع به لاتینی آواز می خواندند. تو هم با من آنجا بودی، ته دریا. خانواده ات با تو بود، ایستاده کناری. پدرت طوری رفتار می کرد که انگار بهتر از دیگران است و جلوی غار دریایی ای ایستاده بود و سد دیدم شده بود و نمی شد دیدت. سعی کردم با تو حرف بزنم. اما هر دفعه که دهانم را باز می کردم، از آن حباب بیرون می آمد. صدا بی صدا.

**

 

 

این روزها دست به کاری شده اند. اگر وارد خانه ای شوند و آنجا مادر و پسری باشد، با تفنگ به سرشان نشانه می روند. آنها پسر را مجبور به همخوابگی با مادرش می کنند. اگر پدر و دختری باشد، همان کار را می کنند. بعضی شبها پدر خانه ی برادرش عمو پرِسُر می خوابد. عمو پرسر خانه ی ما می خوابد، محض پیدا شدن سر و کله ی شان. این طوری بابا مجبور نمی شود با من به رختخواب برود. در عوض، عمو پرسر مجبور می شود، و این طوری خیلی هم بد نمی شود. ما دختری را می شناسیم که از این طریق از پدرش بچه دار شد. بابا کشته شود هم نمی خواهد این اتفاق بیافتد. هنوز هم بنزینِ فروشی نیست. اگر بود حالا در ویل رُز (7) بودیم. بابا دوستی دارد که می خواهد از سربازی برایش بنزین تهیه کند. همین که بنزین تهیه کنیم، می خواهیم تند و سریع حرکت کنیم تا اینکه تمدن پیدا کنیم. بابا این طوری می گوید، تمدن. می گوید در شهرستانها اوضاع به این بدیها هم نیست. من هنوز هم با او حرف نمی زنم. فکر نکنم دیگر با او حرف بزنم. مانمان می گوید تقصیر او نیست. او می خواهد از ما محافظت کند. او قادر به محافظت کردن از ما نیست. فقط خدا قادر به محافظت کردن از ماست. امکان دارد سربازان بیایند و هر کاری دلشان خواست با ما بکنند. این باعث می شود بابا احساس ضعف بکند. او از این احساس ضعف عصبانی می شود. می گویم، پس چرا از دست من عصبانی ست؟ من که یکی از آن خوکهای مسلسل به دست نیستم. مانمان از من پرسید که برای تو واقعا چه اتفاقی افتاد. گفت پدر و مادرت را پیش از آنکه راهی شهرستانها شوند دیده است. آنها نخواسته بودند حرفی به او بزنند. به مانمان گفتم بعد از آنکه به ایستگاه رادیویی حمله کردند یک قایق گرفتی. فرار کردی و قایقی گرفتی که خدا می داند به کجا می رفت. او گفت، آن پسر داشت مرد خوبی از آب در می آمد. پسر تیزی بود، مثل نوک سوزن. در این حوالی پیش از هر کس دیگر در امتحانات دانشگاه شرکت کرد. مانمان برای آدمهای با همت بلند احترام قائل است. مانمان می گوید بابا تو را برای من نمی خواست چراکه به نظر نمی رسید بتوانی به من خیری بیشتر از آنچه او و مانمان می رسانند برسانی. او می خواهد مردی پیدا کنم که خیرش به من برسد. کسی که قطعی می کند بیشتر از آنچه حالا دارم خواهم داشت. این روزها دیگر قشنگ بودنِ خالی برای یک دختر کافی نیست. ما درست و حسابی با اجتماع در ارتباط نیستیم. مردی که بابا برایم می خواهد سر و کارش هرگز با من نمی افتد. مانمان می گوید، خواست قلبی هر کس ذره ای عشق است، مثل قطره ای در فنجان، چنانچه آن را بتوانی به دست آوری، یا آبشار، یا سیل، چنانچه آن را هم بتوانی به دست آوری. او می گوید، ما چندان ارتباطات سطح بالایی نداریم، با این حال تو دختر تحصیل کرده ای هستی. بگذریم که مانمان برای تحصیلات ارزشی می گذارد که برای کس دیگر جز خودمان چندان نمی ارزد. بعید نیست هفته ی دیگر نتیجه ی امتحانات دانشگاه را اعلام کنند. قبول شده باشی می فهمم. گوش می کنم اسمت را بشنوم.

**

بیشترِ دیروز را به قصه گفتن پرداختیم. یکی می گوید، کریک؟(8) می گویی کِرَک!(8)، آنگاه می گوید، برایت کلی قصه ی گفتنی دارم، آنوقت دنبال حرفش را می گیرد و قصه ها را برایت تعریف می کند، ولی آنها را بیشتر برای خودش تعریف می کند. گاهی حس می کنی بیش از سالیانی که روی زمین بوده ای در دریا هستی. خورشید بالا می آید و پایین می رود. این طور می فهمی یک روز گذشته است. حس می کنم قصد افریقا را کرده ایم. شاید به گوئینین(9) می رویم تا با اشباح زندگی کنیم، با تمام کسانی که پیش از ما آمده اند و مرده اند. بعید نیست آنها هم به آنجا راه مان ندهند. یک نفر رادیو ترانزیستوری دارد و بعضی اوقات به رادیوی باهاما گوش می دهیم. زنی می گوید، در باهاما با هائیتیائی ها مثل سگ رفتار می کنند. در نظرشان، ما آدم نیستیم. با این که موسیقی شان به موسیقی ما می ماند. با این که هر دو پدران افریقایی داشته ایم و چه بسا با هم از این دریاها گذشته باشند.

     می خواهی بدانی مردم در قایق چطور دستشویی می روند؟ شاید همانطور که سالها پیش در کشتی بردگان می رفتند. برای این کار کنجی را در نظر گرفته اند. وقتی پیشابم می گیرد، فقط آن را در می آورم، روی میله ها خم می شوم، و کار را خیلی زود تمام می کنم. برای آن دیگری، از جایی چیزی پاره می کنم، چمباتمه می زنم و بعد از اجابت، فضولات را به دریا می اندازم. بوی آن همیشه آزارم می دهد. چمباتمه زدن جلوی این همه آدم بسیار تحقیر آمیز است. مردم روی شان را برمی گردانند، اما نه همیشه. گهگاه از خودم می پرسم، واقعا آن سوی دریا خشکی وجود دارد؟ شاید این دریا تمامی ندارد. مثل عشق من برای تو.

**

دیشب آمدند خانه ی مادان روژر. همین که صدای جیغ و داد مادان روژر بلند شد بابا عجله کنان آمد تو. سربازها دنبال پسرش می گشتند. مادان روژر جیغ و داد می کرد، شما که او را کشتید. سرش را دفن کردیم. دو بار که نمی توانید بکشیدش. آنها سرش داد می زدند، تو عضو اتحادیه ی جوانان و آن ولگردهای رادیو هستی؟ او فریاد می زد، به نظرتان قیافه ام به جوانها می آید؟ پرسیدند، دیگر همدستان پسرت را می شناسی؟ بابا ما را واداشت پاورچین بیرون به مستراح پشت خانه برویم. از آنجا هم می شد همه چیز را شنید. فکر می کردم حالاست که نفسم از بوی مدفوع در حال گندیدن بگیرد. آنها همینطور سر مادان روژر داد می زدند، پسرت عضو اتحادیه ی جوانان نبود؟ او نبود که در رادیو حرف از پلیس زد؟ نگفت مرگ بر تُنتُن ماکوتها؟ نگفت مرگ بر ارتش؟ گفت ارتش باید برود؛ او نبود که شعار می نوشت؟ او با این و آن گردهمایی داشت، نداشت؟ در خیابان تظاهرات می کرد. تو باید بهتر از اینها نصیحتش می کردی. مادان روژر شروع کرد به فحش مادر دادن. او چاک دهانش را یکباره باز کرد و فریاد زد، الاهی مادران تان در گور های نفرین شده ی شان آرامش نبینند. او همینطور داد و فریاد می کرد، شما که یک بار کشتیدش! مرا هم می خواهید بکشید؟ بفرمایید. دیگر برایم اهمیتی ندارد. همین حالاش هم مرده ام. بدترین کار ممکن را که می شد با من بکنید کردید. روحم را کشتید. آنها تا می شد صدایشان را بلند کرده بودند و همانطور ادامه دادند: پسرت وطن فروش بود؟ اسم دوستان دیگرش را که مثل او وطن فروش بودند به ما بگو. سرانجام مادان روژر فریاد زنان می گوید، بله ، بود. عضو آن گروه بود. در رادیو فعالیت داشت. در تظاهراتها در خیابان بود. مثل من از شما جنایتکارها بیزار بود. شما کشتیدش. آنها شروع می کنند به کوبیدن بر سرش. صدایش را می شود شنید. صدای اسلحه هایی که بر سرش فرود می آیند می شود شنید. انگار که دارند همه ی استخوانهای تنش را خرد می کنند. مانمان زیر لب به بابا می گوید، نمی شود که بگذاری او را بکشند. برو مقداری پول بهشان بده، مثل آن دفعه که به خاطر دخترت دادی. بابا می گوید، تنها پولی که برایم مانده آنی ست که فردا از اینجا بیرون مان ببرد. مانمان زیر لب می گوید، نمی شود اینجا بمانیم و بگذاریم او را بکشند. مانمان تکانی به خود می دهد، طوری که انگار بخواهد از در بیرون برود. بابا گردنش را می گیرد و او را به دیوار مستراح میخکوب می کند. او می گوید، قرار است فردا به ویل رز برویم. گند به رفتن خانواده نمی زنی. ما را به آن حال و روز نمی اندازی. به کشتن مان نمی دهی. رفتن به آنجا به این می ماند که بخواهی مرده ای را زنده کنی. مانمان می گوید، او هنوز نمرده است، شاید بتوانیم کمکش کنیم. بابا می گوید، به زور هم که شده نگهت می دارم. مادرم صورتش را به دیوار می چسباند. او شروع می کند به گریه کردن. صدای جیغ زدنهای مادان روژر را می شود شنید. دارند او را می زنند، طوری او را می کوبند که دیگر صدای دیگری به گوش نمی رسد. مانمان به بابا می گوید، نمی شود که بگذاری کسی را بکشند فقط چون ترسیده ای. بابا می گوید، بله، می شود بگذاری کسی را بکشند چون ترسیده ای. آنها مجری قانونند. ما شهروندان خوبی هستیم که از قانون پیروی می کنیم. پیش از این در سرتاسر این کشور این اتفاق افتاده است و امشب دوباره این اتفاق می افتد و از دست ما کاری ساخته نیست.

**

سلیان تمام شب را ناله کرد. گویا مدتی ست که آمادگی اش را دارد، اما شاید بچه دارد سماجت می کند. او جیغ می زد که دارد ازش خون می رود. زن مسن تری اینجا هست که گویا خودش بچه های زیادی داشته است. می گوید سلیان هیچ خونریزی ندارد. کیسه ی آبش ترکیده.

    تنها نوزادانی که درست بعد از تولدشان دیده ام نوزادان موش اند. پوستشان به نازکی روبند است. می شود تمامی اندامها و رگهای خونی شان را دید. همیشه دلم می خواست انگشتم را در آن فرو می کردم تا ببینم از آن رد می شود یا نه.

     من به طرف دیگر قایق رفته ام تا چشمم به دل و روده ی سلیان نیافتد. مردم همین طور نگاه می کنند. ناخدا به قابله می گوید که سلیان را بی حرکت نگه دارد که با تکان تکان هایش در قایق سوراخ دیگری  ایجاد نکند. فعلا سه شکاف داشته ایم که آنها را قیراندود کرده ایم. می ترسم به آن وقتی فکر کنم که مجبور باشیم میان آنها که باید روی قایق بمانند و آنها که باید بمیرند انتخاب کنیم. داشتن امکان این که تصمیمی اینچنین گرفته شود، رفتار همه، به اضافه ی خودم را لاشخوروار می کرد.

     خورشید به زودی طلوع می کند. یکی می گوید، این بچه هم یک شکم گرسنه ی دیگر. پیرمردی می گوید، لااقل سینه های مادرش را دارد. امروز همه آخرین تکه ی غذایشان را می خورند. 

**

شایعه شده که رئیس جمهور قبلی دارد برمی گردد. کلی آدم راهی فرودگاه شده اند که او را ببینند. بابا می گوید، قرار نیست در پرتوپرنس بمانیم که بخواهیم ته و تویش را درآوریم راست است یا دروغ. خرید و فروش بنزین دوباره شروع شده است. در خیابانها کاروانهای شادی به راه افتاده است. ما از راه دیگر می رویم، رو به ویل رز. شاید آنجا شبها بتوانم بخوابم. حالا مانمان می گوید، با برگشتن رئیس جمهور قبلی اوضاع بهتر نمی شود. مردم زیادی امیدوارند، و گاهی امید بزرگترین سلاحی ست که علیه مان استفاده می شود. مردم هر چیزی را باور می کنند. امید که به قدر کافی شد، مردم ادعا خواهند کرد که دیده اند مسیح برگشته و بر صلیب عقب عقب می رود. مانمان به بابا گفت که قایق گرفتی. امروز صبح پیش از حرکت مان، بابا به من گفت به خاطر همه ی اتفاقاتی که افتاده، فکر می کند پدر بدی بوده است. او می گوید، یک پدر باید بتواند مثل یک مرد متمدن با بچه هایش حرف بزند. خر تو خریهای اینجا باعث شده که احساس کند نمی تواند. او که جز زندگی کردن چیزی نمی خواهد. از آنوقت که از مستراح درآمدیم او و مانمان یک کلمه هم با هم حرف نزده اند. می دانم که بابا از ما نفرت ندارد، نه از آن نفرتهایی که من از آن سربازان، از ماکوتها، و از همه ی کسانی که اینجا تیراندازی می کنند دارم. در مسیرمان به ویل رز سگهایی را دیدیم که صورت دو مرده را می لیسیدند. یکی از آنها پسر بچه ای بود که کنار جاده دراز شده بود و آفتاب به چشمان بازمانده اش می تابید. سربازی را دیدیم که زنی را کشان کشان از کلبه اش بیرون می آورد و او را جادوگر صدا می زد. او شروع کرد به تراشیدن سر زن، البته ما که توقف نکردیم. پیش از آنکه راه بیافتیم بابا نخواست برود خانه ی مادان روژر و سری به او بزند. فکر کرد شاید سربازان هنوز هم آنجا باشند. بابا وانتش را بدجوری تند می راند. فکر می کردم ما را به کشتن بدهد. سر راه جلوی یک بازار آزاد (10) توقف کردیم. مانمان برای خودش و من مقداری پارچه ی سیاه خرید. او پارچه را دو تکه کرد و به عزای مادان روژر آن را دور سرمان پیچیدیم. به ویل رز که عادت کردم، شاید برایت طرح چند پروانه زدم، بسته به خبرهایی که برایم می آورند.

**

سلیان دختردار شد. زنی که نقش قابله را داشت نوزاد را رو به ماه می گیرد و دعا می کند ... خدایا، خودت این بچه را به دنیا آوردی، تقاضا دارم هر طور صلاح می دانی در تک تک روزهای زندگی اش روی زمین راهنمایش باش. نوزاد گریه نمی کند.

      مجبور شدیم وسایل اضافه ی مان را از قایق بیرون بریزیم، چون آب رفته رفته دارد خودش را می کشد توی قایق. قایق باید سبکتر شود. دو گوردی را که داشتم باید می انداختم بیرون، پیشکشی به روح آب آگوه(11). دیروز شنیدم ناخدا به کسی می گفت که شاید لازم شود با آنهایی که دریازدگی شان خوب نمی شود کاری بکنند.می ترسم به زودی از من بخواهند که این دفترچه یادداشت را بیرون بیاندازم. برای جلوگیری از غرق شدنمان شاید همگی اجباراً لخت مادرزاد شویم.

      بچه ی سلیان خوشگل است. دارند او را سوئیس صدا می زنند، چون روی چاقوی کوچکی که بند نافش را با آن بریدند سوئیس نوشته شده بود. اگر او دختر من بود اسمش را سُلیل(12)، خورشید،قمر، یا ستاره می گذاشتم، از روی عناصر طبیعت. او هنوز هم گریه نمی کند. راجع به چگونه حامله شدن سلیان شایعه ای پخش شده است. بعضی ها می گویند که او با مردِ زن داری سَر و سِر داشته و پدر و مادرش از خانه بیرونش کرده اند. شایعه در اینجا هم مثل جاهای دیگر پخش می شود.

      یادت می آید چه خیالهای خامی می کردیم؟ قبولی در امتحان دانشگاه و آنوقت خرخوانی که به آخرش برسیم، در دانشگاه تا جایی پیش برویم که می شود پیش رفت. می دانم که شاید پدرت هرگز من را نپذیرد. قصدم این بود که کوشش کنم بر او پیروز شوم. اگر او می خواهد جلوی عشق من به تو را بگیرد بایستی قلبم را ببرد و از سینه جدا کند. کاش همانطور که قول داده بودی بنویسی. یا عیسا مسیح، یا مریم، یا یوسف! اینجا همه چه بوی بدی گرفته اند. با هم یکی به دو می کنند و می گویند، « فقط بخت بد می تواند من را با فلک زده ای مثل تو یک جا جمع کند.» فکرش را بکن. ممکن است همگی مثل پر کاه غرق شویم، در حالی که به جان هم افتاده اند که کی از دیگری بهتر است.

      پیر مرد بی دندانی هست که دولا شده ببیند چی می نویسم. او ته پیپ چوبی کهنه ای را می مکد که مدتهای مدید است آتش به خود ندیده. او به یک نقاشی می ماند. با ساده دیدن چیزها،با چشم اندازهای موجود می شود موزه ای را پر کرد. هنوز هم از فراری که کردم احساس بزدلی می کنم. هیچ خبر از پدر و مادرم داری؟ آخرین باری که در ساحل دیدمشان مادرم کریز(13) دستش بود. او روی شنها از حال رفت. همین که شروع به حرکت کردیم او را دیدم به سوی مان می آمد. البته خبر ندارم حالا همه چیز رو به راه باشد.

     آب دارد همینطور هوار می شود توی قایق. نوبتی کاسه کاسه آن را بیرون می ریزیم. نمی دانم چه چیز مانع دو تکه شدن قایق شده. سوئیس گریه نمی کند. هی با کف دست پشتش می زنند، اما گریه نمی کند. 

**

 

معلوم بود که رئیس جمهور قبلی نمی آید. در فرودگاه عده ی زیادی را دستگیر کردند. به سوی شمار زیادی هم آتش و نقش زمین شان کردند. من از رادیو شنیدم. امشب وقتی شام می خوردیم به بابا گفتم که دوستت دارم. نمی دانم اگر فرقی بکند یا نکند. فقط خواستم بداند که در زندگی ام کسی را دوست داشته ام. چنانچه اتفاقی برای یکی از ما بیافتد، به گمانم راجع به من بهتر است این را بداند که در زندگی، گذشته از پدر و مادرم، کس دیگری را هم دوست داشته ام. می دانم تو می فهمیدی. ابراز اینهمه احساس خالصانه و ناب برای کی بهتر از تو؟ فقط خواستم او بداند که می توانم کسی را دوست داشته باشم. او مستقیم به چشمانم نگاه کرد و حرفی نزد. آنقدر دوستت دارم که موهایم لرز می کند از فکر اینکه بخواهد اتفاقی برایت بیافتد. بابا فقط رویش را برگرداند، انگار نه انگار که وجود دارم. دارم از زیر درخت انجیر معابد خانه ی جدیدمان برایت می نویسم. خانه فقط دو اتاق دارد و سقفی از حلبی که وقتی باران می آید شروع می کند به آهنگ زدن، بخصوص وقتی تگرگ می آید انگار که از آسمان خشمگینانه  اشک می بارد. از تپه ای که خانه روی آن قرار گرفته نهری سرازیر است، نهری که برای من زیادی کم عمق است که بتوانم خود را در آن غرق کنم. مانمان و من یرای حرف زدن زیر درخت انجیر معابد کلی وقت گذاشتیم. او امروز به من گفت که گاهی آدم باید بین پدرش و مردی که دوستش دارد یکی را انتخاب کند. تک تک اعضای خانواده اش مخالف ازدواج او با بابا بودند، چراکه بابا باغبانی ویل رزی بود و خانواده ی مانمان شهری بودند و حتی بعضی از آنها دانشگاه رفته بودند. برای اینکه نکند به بابا بربخورد، او زیر درخت انجیر معابد توی حیاط همه ش زیرلب حرف می زد. دیدم بابا بدجوری از خانه نگاه مان می کند. شنیدم گلویش را صاف کرد که گفتی حرفهای ما را شنیده باشد، گفتی حسابی به او برخورده باشد که با هم نشسته ایم.

**

 

سلیان دراز کشیده و سرش را به پهلوی قایق تکیه داده. نوزادش گریه نمی کند که نمی کند. در این همه به هم ریختگی هر دوی شان خیلی آرام به نظر می رسند. سلیان نوزادش را محکم به سینه اش چسبانده. بعید به نظر می رسد که خودش راضی به انداختن نوزاد در اقیانوس بشود. راجع به پدر نوزاد از او پرس و جو کردم. او با چشمان بسته ماجرا را بازگو می کند، لبهایش به زحمت تکان می خورند.

     شبی همراه با مادر و برادرش لیونل در خانه بوده اند که یکباره ده دوازده سرباز می ریزند تو. سربازان تفنگی به سر لیونل نشانه می روند و به او دستور می دهند دراز کشیده و با مادرش نزدیکی کند. لیونل زیر بار حرف آنها نمی رود. مادرشان از لیونل می خواهد مخالفت نکند و از سربازان اطاعت کند، چون مادرشان می ترسد اگر لیونل بخواهد بیش از این مقابله کند آنها درجا او را بکشند. لیونل به حرف مادرش گوش می کند، او گریه می کند و سربازان به او می خندند و لوله ی اسلحه هایشان را در گردن او فرو می کنند.

      سپس سربازان لیونل و مادرش را می بندند، آنوقت به نوبت به سلیان تجاوز می کنند. کارشان که تمام می شود به لیونل اتهام ارتکاب جرم اخلاقی می زنند و او را  دستگیر می کنند. از آن شب تا به حال سلیان از لیونل هیچ اطلاعی ندارد.

     همان شب سلیان صورتش را با تیغ می برد که دیگر کسی او را نشناسد. بعد از آن زخمهای صورتش که داشتند خوب می شدند جوش در می آورد و حالش هی به هم می خورد. بعد متوجه می شود که دارد بزرگ می شود. او این قایق را پیدا می کند و سوارش می شود. او پانزده سالش است.

**

امروز مانمان تمام ماجرا را زیر درخت انجیر معابد برایم گفت. حرامزاده ها داشتند می آمدند مرا بگیرند. می خواستند دستگیرم کنند. می خواستند بهانه کنند عضو اتحادیه ی جوانان هستم و آنوقت مرا با خود ببرند. این به گوش بابا می رسد. او به مقرشان می رود و بهشان پول می دهد. تمام پولهایش را. او خانه ی مان در پرتوپرنس و تمام زمینی را که از پدرش مانده بود می دهد، او همه ی اینها را از دست داد تا جان مرا نجات دهد. برای همین خیلی عصبانی بود. امشب مانمان زیر درخت انجیر معابد این را به من گفت. حرفی برای تشکر از بابا ندارم. نمی دانم چطور می شود تشکر کرد. مانمان می گوید، به خاطر همین باید دوستش داشته باشی، باید. هرگز نمی توانی گذشتی را که او کرده از یاد ببری. من توان تشکر کردن از بابا را در خود نمی بینم. حالا او برایم چیزی بیش از یک پدر است. او مردی ست که همه چیزش را داد تا جان مرا نجات دهد. امشب در رادیو لیست اسامی قبول شدگان در امتحانات دانشگاه را می خواندند. قبول شده ای.

**

آب دریا کمی امان مان داده. ناخدا از باقیمانده ی قیرش هم استفاده کرد، و مدتی ست آب کمی توی قایق می آید. خیلی ها داوطلب شده اند نوزاد سلیان را بیرون بیاندازند. امکان ندارد او به آنها این اجازه را بدهد. آنها منتظرند به خواب برود و این کار را بکنند، اما او خوابش نمی برد که نمی برد. پیش از این هرگز نمی دانستم که بچه های مرده بنفش می شوند. چون پوست نوزاد خیلی تیره است لبهایش از همه جایش بنفش ترند. بنفشش به دریای بعد از غروب می ماند.

     سلیان کم کم دارد خوابش می برد. زایمان او را خسته و کوفته کرده است. من که نمی خواهم دست به بچه بزنم. اگر قرار باشد کسی بچه را در اقیانوس بیاندازد، فکر کنم بهتر باشد خودش این کار را بکند. مدام فکر می کنم که آنها هر تکه گوشتی را که بعد از تولد نوزاد از بدن مادر خارج شد به آب انداختند. می خواهند نوزاد مرده را به آب بیاندازند. اینها کوسه ها را به طرف مان نمی کشاند؟

    رد عمیق انگشتان سلیان بر پشت نوزاد مانده است. پیرمرد پیپی می پرسد، " برادر (14)، چی می نویسی؟". می گویم، " وصیت نامه ام را".  

**

 

دارم به ویل رز عادت می کنم. اینجا پروانه هست، خروار خروار. فعلا که هیچکدام روی دستم ننشسته اند، یعنی که خبری برایم ندارند. آب نهر نزدیک خانه خیلی سرد است، برای همین همیشه نمی توانم آنجا حمام کنم. فقط ظهر است که شاید موقع مناسبی باشد، که آنوقت هم شاید کلی چشم حمام کردنم را ببیند. مشکل را اینطور حل کردم که صبحها یک سطل آب برمی دارم و آن را می گذارم زیر آفتاب و تاریک که شد زیر درخت انجیر معابد خودم را می شویم. حالا درخت انجیر معابد قابل اعتمادترین دوستم است. می گویند درختان انجیر معابد صدها سال عمر می کنند. حتی شاخه های آویزان شان خود می توانند مثل درخت شوند. مانمان می کوید، اگر بگذارند، یک درخت انجیر معابد می تواند به جنگلی تبدیل شود. از جایی که در زیر درخت انجیر معابد ایستاده ام کوهها را می بینم، و پشت آنها باز هم کوه هست. کوههای بسیار زیادی که به عریانی صخره ها هستند. حس می کنم که تمامی آن کوهها مرا از تو دورتر و دورتر می رانند.

**

سلیان نوزاد را از قایق بیرون انداخت. صورتش را دیدم که مثل نخ به آن گرهی افتاد و آنوقت رهایش کرد. شلپ صدا کرد، مدتی شناور ماند و آنوقت فرو رفت. سلیان هم بعد از آن به سرعت توی آب پرید. سر نوزاد که فرو رفت، سر سلیان هم فرو رفت. آنها مثل دو بطری زیر آبشار با هم رفتند. شوکه شدن ما هم همانقدر طول کشید. حتی وقتی برای اقدام به نجاتش نماند. نمی شد کاری کرد. دریا به کوسه هایی می ماند که آنجا زندگی می کند. رحم ندارد.

      می گویند دفترچه ام را باید بیرون بیاندازم. پیرمرد باید کلاه و پیپش را بیرون بیاندازد. آب دارد دوباره بالا می آید و دارند مشت مشت آن را بیرون می ریزند. چند لحظه وقت خواستم تا صفحه ی آخر را بنویسم و قول داده ام از آن دست بکشم. می دانم ممکن است هرگز این را نبینی، اما تصور اینکه اینجا هستی و می توانم با تو حرف بزنم خوب بود.

     کاش پدر و مادرم زنده باشند. از پیرمرد خواستم چنانچه راه به جایی برد به آنها بگوید برایم چه اتفاقی افتاده. او از من می خواهد اسمش را در " کتابم" بنویسم. اسم کاملش را می پرسم. اسمش هست ژوستین موآس آندری نوزیوس ژوزف فرانک اُسناک ماکسیمیلیان. همه ی اینها را با چنان حرارتی می گوید که فکر می کنی شاهنشاهی است. پیرمرد می گوید، " می دانم که یک کشتی گارد ساحلی در راه است. به خوابم آمده." او به نقطه ای در دوردست اشاره می کند. به جایی که اشاره می کند نگاه می کنم. چیزی نمی بینم. از اینجا کشتیها جز به سرابی در بیابان نمی مانند.

     دیگر باید دفترچه ام را بیرون بیاندازم. دفترچه به سوی شان می رود، به سوی سلیان و دخترش و همه ی آن بچه های دریایی که شاید به زودی طلبم کنند.

      دیگر دارم پیششان می روم، گویی مقدر بوده، گویی درست از نخستین روزی که مادرم به دنیایم آورد خواسته بود در میان بچه های دریای آبی عمیق زندگی ام ابدی باشد، در میان آنهایی که از زنجیر اسارت گریخته اند تا در زیر آسمانها و زمین خون_ کشیده دنیایی بسازند.

      چه بسا از ابتدای خلقت قسمتم بوده با آگوه ته دریا زندگی کنم. شاید برای همین بود خواب ستاره ی دریایی و عروسان دریایی می دیدم که ته دریا عشای ربانی برپا کرده بودند. شاید این دعوتی برای رفتنم بود. هر چه شود، می دانم بچه ی دریا هم که شوم، یاد تو آنجا هم با من خواهد ماند.

**

 

امروز تشکر کردم. گفتم بابا از این که زندگی ام را نجات دادی متشکرم. او غر و لندی کرد و با دست به شانه ام زد و دستش را مثل پروانه ها بلافاصله کشید. آنوقت سر و کله ی پروانه ی سیاهی پیدا شد که دور و برمان پرواز می کرد. برای اینکه نتواند روی دستم بنشیند شروع کردم به دویدن به این طرف و آن طرف، اما چه کنم که خبر را با خودش آورده بود. می دانستم که چه اتفاقی می بایست افتاده باشد. امشب زیر درخت انجیر معابد به رادیو ترانزیستوری مانمان گوش می دادم. تنها چیزی که از رادیو می شنوم کشتار بیشتر در پرتوپرنس است. خوکها دست بردار نیستند. نمی دانم چه پیش می آید، اما نمی توانم فکرش را بکنم که بخواهیم همیشه اینجا بمانیم.

دارم از زیر درخت انجیر معابد برایت می نویسم. مانمان می گوید درختان انجیر معابد مقدسند و گاهی اگر از زیرشان خدایان را صدا کنیم صدای مان را واضح تر می شنوند. حالا دیگر پروانه ها همیشه دور و برم هستند، پروانه های سیاهی که نمی گذارم دستم را پیدا کنند. به طرفشان سنگهای درشت پرتاب می کنم، اما آنها همیشه خیلی فرز اند. دیشب از رادیو شنیدم حوالی سواحل باهاما قایق دیگری فرو رفته است. نمی توانم فکرش را بکنم که تو آنجا میان امواج باشی. موهایم لرز می کنند. از اینجا، حتی دریا را هم نمی توانم ببینم. پشت این کوهها کوههای بیشتری هست و پروانه های سیاه بیشتری و دریایی بیکران همچون عشق من برای تو.

 

 

­­

پانوشتها:

  1. (ترجمه از فرانسه) هائیتی مثل همان وقتی که رفتی خسته است.
  2. wanga ، نوعی سحر و جادو در مذهب هودو، رایج در کشورهای حوزه ی کارائیب.
  3. Fort Dimanche  ، یا زندان مرگ، بدنام ترین زندان سیاسی، یا در واقع شکنجه گاهی ست در زمان حکومت دووالیر، در خلال سالهای 1957_1986
  4. madan roger
  5. macoutes ، یا به نام کامل Tonton Macoutes ، نیروی نظامی خصوصی، یا شبه نظامی ای ست که در سال 1959  به دست رئیس جمهور هائیتی، فرانسوا دووالیر، به تقلید از پیراهن سیاه های ایتالیای فاشیست، یا مدل بزرگتر آن پیراهن قهوه ای های آلمان بنیان نهاده شد. این نیروی شبه نظامی به سال 1971 رسما تغییر نام داد .MVSN علامت اختصاری آن است. ماکوتها به عینک دودی زدن و آویختن قربانیان شان در ملا عام برای هشدار به دیگران شهرت داشتند.
  6. gourd ، واحد پول هائیتی
  7. ville rose
  8. Krik?Krak! ، اشاره دارد بر سنت قصه گویی در هائیتی. فراخوانی برای به حرف آمدن و آماده کردن مخاطب برای قصه گفتن و شنیدن.
  9. Guinin

10. open market

11.Agwe

12. Soleil، به فرانسه به معنای آفتاب

13. Kris  یا (احتمالا) به گویش هائیتیایی ها Kriz ، نوعی دشنه ی قوس دار با تیغه هایی معمولا باریک. اصل این دشنه مالزیایی است و درباره ی آن اعتقاداتی وجود داشته است مبنی بر این که بعضی از کریسها از آتش سوزی، مرگ، بدبیاری در کشاورزی و غیره جلوگیری می کنند. از سوی دیگر کریس می تواند برای دارنده اش شانس بیاورد و نیروی کُشندگی فراوانی دارد. همچنین این اعتقاد وجود داشته است که کریس قادر است روی نوکش بایستد، چنانچه اربابش آن را با نام واقعی اش صدا بزند.

14. Kompe

 

 

 

مرور کوتاهی بر "بچه های دریا"

 

 

 داستان از گفتگوهای نویسنده با « قایق نشینان» ی الهام گرفته شده که راه به ماساچوست برده  و پناهنده شده اند.

"بچه های دریا" که در ابتدا در 1993 با عنوان "از ته اقیانوس" به چاپ رسید، به سرعت نظر مثبت منتقدین را به خود جلب کرد و در پی آن نویسنده اش را به عنوان یکی از مستعدترین نویسندگان ایالات متحده شهره کرد. قصه ی غم انگیز " بچه های دریا" به شیوه ی اول شخص و با دو صدای مشخص روایت می شود. صدای اول، صدای مرد جوانی ست سوار قایقی سوراخ، و صدای دوم از آنِ معشوق اوست، زن جوانی که به اتفاق خانواده اش در هائیتی می ماند. قصه نثر « نامه وار» دارد و در هیئت نامه هایی ست که آدم هایش برای هم می نویسند؛ راویان بدون نامی که نامه هایشان به یکدیگر هرگز خوانده نمی شود. به خاطر شرایط خاصی که هر یک از آنها در آن قرار دارد، هیچ یک از دیگری اسم نمی بَرَد.

 از مهمترین مضامین قصه، نیروی خطرناک امید، همچنین عدالت است. خواننده شرایط ظالمانه یِ حاکم بر راوی را از ماجراهایی در می یابد که نویسنده در قصه یک به یک نقل می کند. دیکتاتوری خودکامه کشورش را به مکانی غیر قابل سکونت تبدیل کرده است. مردم به خاطر مخالف بودن، علنی حرف زدن، و حمایت کردن از خانواده هایشان کشته می شوند.

(منبع: ویکیپدیا)

 



تاريخ : 88/04/19 | 14:19 | نویسنده : jamin
‌دوریس‌ لسینگ‌/ برگردان: اسدالله امرایی

‌آن‌ روز كه‌ استالین‌ مُرد


دوریس‌ لسینگ‌ در 1919 در كرمانشاه‌ به‌ دنیا آمد. پدر و مادرش‌ انگلیسی‌ بودند و او در رودزیا، زیمبابوه‌ فعلی‌ بزرگ‌ شد. دوبار ازدواج‌ كرد كه‌ هر دو به‌ شكست‌ انجامید. در سال‌ 1949 به‌ انگلستان‌ رفت‌ و در آن‌ جا ماندگار شد .مشهورترین‌ اثر او كتابچه‌ طلایی‌ (1962) مانیفست‌ فمینیسم‌ بود كه ‌به ‌كاستی‌های‌ ماركسیسم‌ فرویدیسم‌ و محدودیت‌های‌ رمان‌ سنتی‌ می‌پرداخت. در رمان‌ شهر چهار دروازه‌ به‌ عرفان‌ صوفیانه‌ و اسلام‌ آمیخته‌ با تعالیم‌ مذهب‌ هندو روی‌ آورد. غالب‌ داستان‌های‌ او به‌ مسایل‌ زنان‌ و تبعیض‌‌نژادی‌ می‌پردازد .لسینگ در سال 2007 جایزه نوبل ادبیات را به خود اختصاص داد.

 

آن‌ روز عمه‌ام‌ از باورن‌ ماوت‌ نامه‌ای‌ فرستاده‌ بود كه‌ حال‌ مرا گرفت. در نامه‌اش‌ یادآوری‌ كرده‌ بود كه‌ قول‌ داده‌ام‌ دختر‌عمه‌ جسی‌ را ساعت‌ چهار بعد از ظهر به‌ عكاسی‌ ببرم. قول‌ داده‌ بودم‌ و اصلاً‌ یادم‌ نبود. ساعت‌ چهار بعد از ظهر قرار بود بیل‌ را ببینم، ولی‌ باید به‌ او تلفن‌ می‌كردم‌ و قرار را به‌‌هم‌ می‌زدم. بیل‌ فیلمنامه‌نویس‌ امریكایی‌ بود كه‌ كمیته‌ی فعالیت‌های‌ غیرامریكایی‌ مك‌ كارتی‌ او را توی‌ لیست‌ سیاه‌ گنجانده‌ بود، دیگر نمی‌توانست‌ در امریكا كار كند، سعی‌ می‌كرد اجازه‌ی اقامت‌ در انگلستان‌ را بگیرد. دنبال‌ یك‌ منشی‌ می‌گشت. قبلاً‌ زنش‌ منشی‌ او بود، اما بعد از بیست‌ سال‌ زندگی‌ مشترك‌ به‌ دلیل‌ عدم‌ تفاهم‌ و اشتراك‌ عقاید از هم‌ جدا شدند. قصد داشتم‌ او را به‌ بئاتریس‌ معرفی‌ كنم.

بئاتریس‌ از دوستان‌ قدیمی‌ من، اهل‌ آفریقای‌ جنوبی‌ بود و گذرنامه‌اش‌ دیگر اعتبار نداشت. اسم‌ او را توی‌ لیست‌ كمونیست‌ها گذاشته‌ بودند و می‌دانست‌ اگر برگردد، دیگر به‌  او اجازه‌ خروج‌ نمی‌دهند، قصد داشت‌ شش‌ ماه‌ دیگر در انگلستان‌ بماند. پولی‌ در بساط‌ نداشت. باید كار پیدا می‌كرد. فكر كردم‌ بیل‌ و بئاتریس‌ مشتركات‌ زیادی‌ داشته‌ باشند، اما بعداً‌ معلوم‌ شد از همدیگر خوششان‌ نیامده. بئاتریس‌ می‌گفت‌ كه‌ بیل‌ فاسد است‌ و با اسم‌ مستعار برای‌ تلویزیون‌ كمدی‌های‌ مستهجن‌ می‌نویسد و در فیلم‌های‌ مبتذل‌ بازی‌ می‌كند. بئاتریس‌ توجیه‌ بیل‌ را نمی‌پذیرفت‌ كه‌ می‌گفت‌ آدم‌ بالاخره‌ باید از جایی‌ نان‌ بخورد. از طرف‌ دیگر بیل‌ مردی‌ نبود كه‌ زن‌ سیاسی‌ را تحمل‌ كند. اما من‌ به‌ ناسازگاری‌ این‌ دو دوست‌ عزیز بعدها پی‌ بردم. برای‌ آن‌ كه‌ بیل‌ را پیدا كنم‌ كلی‌ این‌ در و آن‌ در زدم. سرانجام‌ او را در اتاق‌ فرمان‌ استودیویی‌ پیدا كردم‌ كه‌ فیلم‌ لیدی‌ همیلتن‌ را تمرین‌ می‌كرد. وقتی‌ ماجرا را به‌ او گفتم‌ قبول‌ كرد، ضمناً‌ گفت‌ كه‌ اصلاً‌ قرار را از یاد برده‌ بوده. بئاتریس‌ هم‌ تلفن‌ نداشت. برای‌ او تلگرام‌ فرستادم.

به‌ این‌ ترتیب‌ بعد از ظهر آزاد بودم‌ كه‌ به‌ دختر‌عمه‌ جسی‌ برسم. خودم‌ را برای‌ كار حاضر می‌كردم‌ كه‌ رفیق‌جین‌ تلفن‌ كرد و گفت‌ كه‌ می‌خواهد سر ناهار ببیندم. جین‌ چند سالی‌ بود كه‌ داوطلبانه‌ سعی‌ می‌كرد دیدگاه‌ سیاسی‌ مرا اصلاح‌ كند. راستش‌ باید بگویم‌ او یكی‌ از چندین‌ داوطلبِ‌ اصلاحِ‌ دیدِ‌ سیاسی‌ من‌ بود. بعد از انتشار اولین‌ مجموعه‌ داستان‌ كوتاه‌ من‌ جین‌ هر روز صبح‌ كارش‌ را ول‌ می‌كرد و به‌ سراغ‌ام‌ می‌آمد تا حالی‌ام‌ كند در یكی‌ از داستان‌ها، كه‌ الان‌ یادم‌ نیست‌ كدام‌ داستان، از مبارزه‌ی طبقاتی‌ تحلیل‌ درستی‌ ارائه‌ نكرده‌ام. آن‌ وقت‌ها فكر می‌كردم‌ كه‌ زیاد بی‌ربط‌ نمی‌گوید.

آن‌ روز كه‌ سر ناهار آمد، ساندویچش‌ را هم‌ توی‌ پاكت‌ آورده‌ بود. قهوه‌ای‌ را كه‌ تعارف‌ كردم‌ قبول‌ كرد. گفت‌ كه‌ امیدوار است‌ مزاحم‌ نشده‌ باشد. ظاهراً‌ از من‌ نقل‌ قولی‌ به‌ او رسانده‌ بودند كه‌ حسابی‌ شاكی‌ شده‌ بود.

از قرار هفته‌ی قبل‌ در جلسه‌ای‌ گفته‌ بودم‌ شواهدی‌ در دست‌ است‌ كه‌ وقایعی‌ شرم‌آور و كثیف‌ در اتحاد شوروی‌ جریان‌ دارد. ظاهراً‌ حرف‌ غیر مسئولانه‌ای‌ زده‌ بودم.

جین‌ دختر زبر و زرنگ‌ و عینكی‌ اسقفی‌ بود و سی‌سال‌ كار در حزب‌ تعهد او را به‌ طبقه‌ كارگر نشان‌ می‌داد. همیشه‌ با من‌ به‌ مهربانی‌ مدارا می‌كرد و می‌گفت: «رفیق! روشنفكرانی‌ مثل‌ تو خیلی‌ بیشتر از بقیه‌ی كادرهای‌ حزبی‌ تحت‌ فشار فساد سرمایه‌داری‌ هستند. تقصیر تو نیست. اما باید مراقب‌ باشی.»

به‌ او گفتم‌ كه‌ فكر می‌كردم‌ مراقب‌ هستم، اما گاهی‌ تصور می‌كنم‌ كه‌ مطبوعات‌ سرمایه‌داری‌ هم‌ ناخواسته‌ گوشه‌هایی‌ از حقیقت‌ را بروز می‌دهند.

جین‌ با دقت‌ ساندویچ‌اش‌ را خورد و عینك‌ خود را جابه‌جا كرد و درباره‌ی لزوم‌ هوشیاری‌ در قبال‌ طبقه‌ی كارگر سخنرانی‌ كوتاهی‌ كرد و گفت‌ كه‌ باید برود زیرا مجبور است‌ سر ساعت‌ دو در دفتر باشد. می‌گفت‌ كه‌ تنها راه‌ دستیابی‌ روشنفكری‌ مثل‌ من‌ به‌ موضع‌ صحیح‌ طبقاتی، كاركردن‌ جدی‌ در حزب‌ و اختلاط‌ با طبقه‌ كارگر است‌ و به‌ این‌ ترتیب‌ داستان‌های‌ من‌ به‌ سلاحی‌ واقعی‌ در دست‌ طبقه‌ی كارگر برای‌ مبارزه‌ی طبقاتی‌ تبدیل‌ خواهد شد. گفت‌ كه‌ نسخه‌ای‌ از جریان‌ محاكمات‌ سال‌های‌ دهه‌ی سی‌ را برایم‌ می‌فرستد تا با مطالعه‌ آن‌ تردیدهایم‌ در مورد عدالت‌ در شوروی‌ رفع‌ شود. گفتم‌ كه‌ خیلی‌ وقت‌ پیش‌ آن‌ها را خوانده‌ام‌ و راستش‌ قانع‌ كننده‌ نبوده‌ است. گفت‌ كه‌ نگران‌ نباشم، گرایش‌های‌ راستین‌ طبقه‌ كارگر به‌ مرور زمان‌ شكل‌ می‌گیرد.

این‌ را گفت‌ و رفت. یادم‌ می‌آید به‌ دلیلی‌ حال‌ نداشتم.

تا آمدم‌ دوباره‌ كار كنم، تلفن‌ زنگ‌ زد. دختر‌عمه‌ جسی‌ بود. می‌گفت‌ نمی‌تواند به‌ آپارتمان‌ من‌ بیاید زیرا می‌خواهد لباسی‌ را بخرد و با آن‌ عكس‌ بیندازد. از من‌ خواست‌ اگر ممكن‌ باشد تا بیست‌ دقیقه‌ دیگر جلو مغازه‌ لباس‌ فروشی‌ باشم. قید كار بعداز ظهر را زدم‌ و تاكسی‌ خبر كردم.

توی‌ تاكسی‌ با راننده‌ درباره‌ی هزینه‌های‌ سرسام‌آور زندگی‌ و سیاست‌ دولت‌ بحث‌ كردیم. معلوم‌ شد نظرات‌ مشتركی‌ داریم. بعد هم‌ از دختر یكی‌ یك‌ دانه‌اش‌ گفت‌ كه‌ می‌خواهد با بهترین‌ دوست‌ او كه‌ مردی‌ چهل‌ و پنج‌ ساله‌ است‌ ازدواج‌ كند. می‌گفت‌ كه‌ تحمل‌ موضوع‌ برایش‌ دشوار بود چون‌ هم‌ دخترش‌ را از دست‌ داده‌ و هم‌ بهترین‌ دوستش‌ را. بدتر از همه، مقاله‌ای‌ درباره‌ی روانشناسی‌ خوانده‌ كه‌ در مجله‌ زنانه‌ای‌ چاپ‌ شده‌ بود. از آن‌ مقاله‌ به‌ این‌ نتیجه‌ رسیده‌ بود كه‌ دخترش‌ تحت‌ تأثیر پدر قرار داشته‌ است. گفت: «از وقتی‌ مقاله‌ را خواندم‌ حالم‌ بد شد، خیلی‌ ناجور است، آدم‌ یكهو به‌ چنین‌ چیزی‌ برسد.» ماشین‌ را به‌ كنار جدول‌ كشاند. دم‌ مغازه‌ من‌ پیاده‌ شدم.

گفتم: «نمی‌فهمم‌ چرا باید به‌ دل‌ بگیری. جای‌ تعجب‌ دارد كه‌ آدم‌ تحت‌ تأثیر پدرش‌ نباشد.»

دستش‌ را دراز كرده‌ بود تا كرایه‌ بگیرد. گفت: «این‌ حرف‌ را نزنید. مادرم‌ همیشه‌ می‌گفت، هیزل‌ را زیادی‌ لوس‌ می‌كنم. چیزی‌ كه‌ آزارم‌ می‌دهد این‌ است‌ كه‌ حق‌ با او بوده.»

مرد ریزنقش‌ و گوشت‌ تلخی‌ بود كه‌ سرش‌ به‌ لیمو شباهت‌ داشت‌ بلكه‌ هم‌ به‌ بادام‌ زمینی. چشمان‌ ریز و آبی‌ او فكور می‌نمود.

گفتم: «خوب، بهتر نیست‌ این‌ طور نگاه‌ كنیم‌ كه‌ آدم‌ باید بچه‌اش‌ را خیلی‌ دوست‌ داشته‌ باشد نه‌ خیلی‌ كم؟»

گفت: «دوست‌ داشتن؟ چه‌ دوست‌ داشتنی؟ اگر از من‌ بپرسی‌ هیچ‌ ارزشی‌ ندارد. هیزل‌ سه‌ ماه‌ پیش‌ با دوست‌ من‌ جورج‌ گذاشت‌ و رفت‌ و حتی‌ یك‌ كارت‌ پستال‌ نفرستاده‌ كه‌ بدانم‌ كجاست‌ و چه‌ می‌كند.»

گفتم: «زندگی‌ خیلی‌ مشكل‌ شده. هر كسی‌ یك‌ جور گرفتار است.»

گفت: «چه‌ عرض‌ كنم.»

اگر می‌خواستم‌ ادامه‌ بدهم، حرف‌هامان‌ كش‌ می‌آمد. دختر‌عمه‌ جسی‌ را دیدم‌ كه‌ آن‌ طرف‌ ایستاده‌ بود و مرا نگاه‌ می‌كرد. از راننده‌ خداحافظی‌ كردم‌ و با نگرانی‌ به‌ طرف‌ جسی‌ رفتم.

جسی‌ گفت: «دیدمت. دیدم‌ با او بحث‌ می‌كنی. راهش‌ همین‌ است. این‌ روزها حسابی‌ پررو شده‌اند. من‌ راهش‌ را یاد گرفته‌ام. كاری‌ به‌ طول‌ مسافت‌ ندارم، علاوه‌ بر كرایه‌ شش‌ پنس‌ انعام‌ می‌دهم. همین‌ دیروز یكی‌شان‌ پشت‌ سرم‌ داد می‌زد. بالاخره‌ باید جلوی‌ آن‌ها در بیاییم.»

دختر‌عمه‌ جسی‌ قد بلند و چهار شانه‌ است، بیست‌ و پنج‌ سال‌ دارد اما هیجده‌ ساله‌ نشان‌ می‌دهد. موهای‌ قهوه‌ای‌ روشن‌اش‌ آزاد و رها دور صورت‌ گرد و شادابش‌ ریخته، چشم‌های‌ درشت‌ آبی‌اش‌ از تند و تیزی‌ دخترانه‌ای‌ برخوردار است. تقریباً‌ به‌ دختر وایكینگ‌ها شباهت‌ دارد مخصوصاً‌ هر وقت‌ كه‌ با راننده‌ی تاكسی‌  و بلیت‌ جمع‌‌كن‌ اتوبوس‌ و باربرها دعوا می‌كند. او و عمه‌ من‌ اِما همیشه‌ی خدا با طبقات‌ فرودست‌ جامعه‌ جنگ‌ چریكی‌ داشتند. بابت‌ این‌ سرگرمی‌ آن‌ها را ملامت‌ نمی‌كردم‌ چون‌ زندگی‌ بسیار كسالت‌باری‌ دارند. به‌ علاوه‌ حریفان‌ آن‌ها هم‌ بدشان‌ نمی‌آید. یادم‌ می‌آید در یكی‌ از بگو و مگوهای‌ دختر‌عمه‌ جسی‌ با راننده‌ی تاكسی، جسی‌ با زرنگی‌ تمام‌ راهش‌ را كشید و رفت. راننده‌ خنده‌ای‌ سر داد و گفت: «این‌ها دیگر كهنه‌كار شده‌اند. دیگر از این‌ جور چیزها به‌ تور آدم‌ نمی‌خورد.»

پرسیدم: «پیراهنی‌ كه‌ می‌خواستی‌ خریدی؟»

گفت: «همین‌ است‌ كه‌ تنم‌ كرده‌ام.»

جسی‌ همیشه‌ این‌ جور لباس‌ می‌پوشید. كت‌ و دامن‌ خوش‌‌دوخت‌ با بلوز یقه‌ گرد و گردنبند مروارید. خیلی‌ هم‌ به‌ او می‌آمد.

گفتم: «پس‌ برویم‌ كار را تمام‌ كنیم.»

تند و تیز جلوی‌ من‌ درآمد: «مامان‌ هم‌ می‌خواهد بیاید.»

گفتم: «خوب‌ بیاید.»

گفت: «به‌ او گفتم‌ كه‌ لازم‌ نیست‌ وقتی‌ لباس‌ می‌خرم‌ همراهم‌ بیاید. گفتم‌ بیاید از این‌ جا با هم‌ برویم. دوست‌ ندارم‌ او برایم‌ لباس‌ انتخاب‌ كند.»

گفتم: «صحیح.»

عمه‌ اِما از چایخانه‌ی سر خیابان‌ به‌ طرف‌ ما می‌آمد. معلوم‌ بود برای‌ وقت‌‌كشی‌ به‌ آن‌ جا رفته. زن‌ درشت‌ اندامی‌ بود كه‌ لباس‌ آبی‌ می‌پوشید و گردن‌بند مروارید می‌انداخت‌ و دستكش‌ سفید به‌ دست‌ می‌كرد، درست‌ مثل‌ پاسبان‌های‌ راهنمایی‌ و رانندگی‌ سرپست. صورت‌ غمگین‌ و گونه‌ و غبغب‌ آویزان‌ و نگاه‌ محزونش‌ همیشه‌ به‌ دخترش‌ بود.

وقتی‌ لباس‌ جسی‌ را دید گفت: «خوبی! حالا اگر با من‌ آمده‌ بودی‌ چیزی‌ از تو كم‌ می‌شد؟»

جسی‌ به‌ تندی‌ گفت: «یعنی‌ چه؟»

مادرش‌ گفت: «امروز صبح‌ رفتم‌ مغازه‌ رنه، گفتم‌ كه‌ تو می‌خواهی‌ بیایی‌ و خواستم‌ این‌ لباس‌ را نشانت‌ بدهند. تو هم‌ همان‌ را خریدی. من‌ سلیقه‌ی تو را می‌دانم، خودم‌ را هم‌ می‌شناسم. دیدی‌ حالا؟»

جسی‌ برافروخته‌ چهره‌ در هم‌ كشید و می‌خواست‌ تو روی‌ مادرش‌ بایستد كه‌ مادر با فروتنی‌ ناشی‌ از پیروزی‌ سر به‌ زیر انداخت‌ و با نوك‌ چترش‌ به‌ كف‌ سنگفرش‌ زد.

گفتم: «بهتر است‌ راه‌ بیفتیم.»

عمه‌ اِما و دختر‌عمه‌ جسی‌ خشم‌ خود را فرو خوردند و هر كدام‌ در یك‌ طرف‌ من‌ قرار گرفتند و راه‌ افتادیم.

گفتم: «آن‌ بالا می‌توانیم‌ سوار اتوبوس‌ شویم.»

عمه‌ اِما گفت: «بله. این‌ طور بهتر است. حوصله‌ سر و كله‌ زدن‌ با راننده‌ تاكسی‌ها را ندارم.»

جسی‌ گفت: «من‌ هم‌ همین‌ طور.»

به‌ طبقه‌ دوم‌ اتوبوس‌ رفتیم‌ كه‌ خالی‌ بود و در ردیف‌ جلو كنار هم‌ نشستیم.

عمه‌ اِما گفت: «امیدوارم‌ این‌ دوست‌ عكاس‌ تو عكس‌ جسی‌ را خوب‌ در بیاورد.»

گفتم: «من‌ هم‌ امیدوارم.» عمه‌ اِما خیال‌ می‌كند همه‌ی نویسنده‌ها در مصاحبه‌های‌ مطبوعاتی‌ و میهمانی‌های‌ ناشران‌ در محاصره‌ی عكاس‌ها قرار دارند. فكر می‌كرد من‌ بهترین‌ عكاس‌ را سراغ‌ دارم. به‌ او گفتم‌ كه‌ اشتباه‌ می‌كند. جواب‌ داد این‌ كم‌ترین‌ كاری‌ است‌ كه‌ می‌توانم‌ بكنم. جسی‌ كه‌ همیشه‌ با جملاتی‌ كوتاه‌ و بریده‌ بریده‌ حرف‌ می‌زد و انگار دعوا داشت‌ و از دردی‌ درونی‌ كه‌ نمی‌خواست‌ بروز بدهد، ناراحت‌ بود، گفت: «به‌ هر حال‌ اصلاً‌ مهم‌ نیست.»

گویی‌ در پانسیونی‌ كه‌ عمه‌ اِما و جسی‌ ساكن‌ بودند، پیرمردی‌ زندگی‌ می‌كرد كه‌ برادرش‌ تولیدكننده‌ی تلویزیونی‌ بود. جسی‌ در نمایشی‌ با عنوان‌ عروسی‌ بی‌سر و صدا بازی‌ می‌كرد. عمه‌ اِما فكر می‌كرد عكس‌ قشنگی‌ از جسی‌ بگیرد تا وقتی‌ تولیدكننده‌ی تلویزیونی‌ به‌ دیدن‌ برادرش‌ می‌آید، آن‌ را نشان‌ او بدهد با این‌ فكر كه‌ تولیدكننده‌ تلویزیونی‌ كه‌ ببیند جسی‌ خوش‌‌عكس‌ است‌ او را با خود به‌ لندن‌ می‌برد و ستاره‌ی تلویزیونی‌ می‌كند.

راستش‌ من‌ نمی‌دانستم‌ جسی‌ از این‌ ماجرا چه‌ برداشتی‌ دارد. هیچ‌ وقت‌ هم‌ سر درنیاوردم‌ كه‌ از برنامه‌های‌ مادرش‌ برای‌ آینده‌اش‌ چه‌ می‌داند. شاید قبول‌ می‌كرد، شاید هم‌ نه. اما همیشه‌ با قاطعیت‌ و بی‌اعتنایی‌ پاسخ‌ می‌داد.

عمه‌ اِما گفت: «دخترم، این‌ طوری‌ كه‌ نمی‌شود. درست‌ نیست‌ با عكاس‌ این‌ طور برخورد كنی.»

جسی‌ گفت: «مامان! باز هم‌ شروع‌ كردی.»

عمه‌ اِما زهرخندی‌ زد و گفت: «این‌ هم‌ از شاگرد راننده؛ یك‌ پنی‌ هم‌ بیشتر از دفعه‌ قبل‌ نمی‌دهم. كرایه‌ اتوبوس‌ از نایتس‌ بریج‌ تا خیابان‌ لیتل‌ دوشس‌ سه‌ پنی‌ است.»

گفتم: «عمه‌جان‌ كرایه‌ها گران‌ شده.»

عمه‌ اِما گفت: «من‌ یك‌ پنی‌ هم‌ بیشتر نمی‌دهم.»

اما شاگرد شوفر نبود. دو نفر میانسال‌ بودند كه‌ از پله‌ها بالا آمدند و نشستند، اما نه‌ كنار هم. یكی‌ پشت‌ سر دیگری. به‌ نظرم‌ خیلی‌ عجیب‌ بود. زن‌ خم‌ شد به‌ طرف‌ جلو با صدای‌ بلند شبیه‌ طوطی‌ گفت: «بگذار گفته‌ باشم! اگر یك‌ دفعه‌ دیگر ماهی‌ قرمز مرا از اتاق‌ بیرون‌ بگذاری‌ به‌ صاحبخانه‌ می‌گویم‌ تو را راه‌ ندهد.»

مرد كه‌ ظاهری‌ درب‌ و داغان‌ داشت‌ و به‌ كلاه‌ ماهوتی‌ خیس‌ و بامبچه‌ خورده‌ می‌ماند، با هر تكان‌ اتوبوس‌ سر تكان‌ می‌داد و جلوی‌ خود را نگاه‌ می‌كرد.

زن‌ گفت: «ماهی‌ بیچاره‌ام‌ قارچ‌ گرفته. فكر نكنی‌ نمی‌دانم‌ چطور شده؟»

مرد ناگهان‌ به‌ حرف‌ در آمد: «كلی‌ ماهی‌ كوچولو ته‌ دریا هست، آن‌ همه‌ ماهی. آن‌ همه‌ بمب‌ ریختیم‌ روی‌ سر آن‌ها، خیال‌ می‌كنی‌ ما را می‌بخشند، برای‌ آن‌ بمب‌هایی‌ كه‌ منفجر كردیم‌ و آن‌ ماهی‌های‌ بی‌نوا را لت‌ و پار كردیم، هیچ‌ وقت‌ آمرزیده‌ نمی‌شویم.»

زن‌ با لحنی‌ آشتی‌جویانه‌ گفت: «اصلاً‌ به‌ این‌ فكر نكرده‌ بودم» بعد هم‌ بلند شد و رفت‌ روی‌ صندلی‌ كنار مرد نشست.

می‌دانستم‌ كه‌ بعد از ظهر آن‌ روز گاهی‌ اوضاع‌ از دستم‌ در می‌رفت‌ اما این‌ بحث‌ و گفت‌وگو مرا آشفته‌ كرد. وقتی‌ عمه‌ اِما حرف‌ زد آرام‌ گرفتم. عمه‌ گفت: «بفرما! قبلاً‌ از این‌ جور آدم‌ها نداشتیم. دولت‌ حزب‌ كارگر بهتر از این‌ نمی‌شود.»

جسی‌ گفت: «بس‌ كن‌ مامان! امروز عصری‌ اصلاً‌ حوصله‌ بحث‌ سیاسی‌ ندارم.»

به‌ مقصد كه‌ رسیدیم، پیاده‌ شدیم. عمه‌ برای‌ سه‌ نفرمان‌ نه‌ پنی‌ داد كه‌ طرف‌ بدون‌ حرف‌ و حدیث‌ گرفت.

عمه‌ گفت: «اصلاً‌ عرضه‌ هم‌ ندارند.»

باران‌ ریزه‌ای‌ گرفته‌ بود و هوا بفهمی‌ نفهمی‌ رو به‌ سردی‌ می‌رفت. سرمان‌ را زیر چتر عمه‌ گرفته‌ بودیم‌ و می‌رفتیم.

ناگهان‌ چشمم‌ به‌ دكه‌ی روزنامه‌فروشی‌ افتاد، با این‌ تیتر درشت: «استالین‌ در حال‌ احتضار.» ایستادم. چتر بدون‌ من‌ در پیاده‌رو تكان‌ می‌خورد. روزنامه‌‌فروش‌ آشنای‌ قدیمی‌ بود. پرسیدم‌ «باز چه‌ خبر شده؟ لابد از آن‌ جنجال‌های‌ تبلیغاتی‌ است.» گفت: «عمو یوسف كارش‌ تمام‌ است. اگر از من‌ بپرسی‌ با آن‌ زندگی‌ او تعجبی‌ هم‌ ندارد، بالاخره‌ خفتش‌ را می‌گرفت. بولدوزر هم‌ كه‌ باشد از پا می‌افتد.» روزنامه‌ای‌ را تا زد و به‌ دست‌ من‌ داد: «به‌ نظر من‌ این‌ جور زندگی‌ مفت‌ گران‌ است. كار ساكن‌ و بی‌روح. خواندن‌ گزارش‌ و شركت‌ در جلسات‌ كه‌ نشد كار. از شغل‌ خودم‌ خوشم‌ می‌آید. هیچ‌ كه‌ نداشته‌ باشد هوا می‌خورم.»

چند قدم‌ آن‌ طرف‌تر عمه‌ و جسی‌ زیر چتر باران‌‌خورده‌ مرا نگاه‌ می‌كردند. عمه‌ داد زد «چه‌ خبر شده‌ عزیزم؟»

جسی‌ با اوقات‌ تلخی‌ گفت: «می‌بینی‌ كه‌ می‌خواهد روزنامه‌ بخرد.»

روزنامه‌فروش‌ گفت: «او كه‌ برود خیلی‌ چیزها عوض‌ می‌شود. نه‌ كه‌ فكر كنی‌ من‌ علاقه‌ای‌ داشته‌ باشم. اما آن‌ها به‌ دموكراسی‌ عادت‌ ندارند، مگر نه؟ منظورم‌ این‌ است‌ كه‌ آدم‌ اگر به‌ چیزی‌ عادت‌ نداشته‌ باشد، دلش‌ هم‌ برای‌ آن‌ تنگ‌ نمی‌شود.»

زیر باران‌ دویدم‌ تا به‌ چتر برسم. گفتم: «استالین‌ در حال‌ احتضار است.»

عمه‌ام‌ با بدبینی‌ پرسید: «از كجا فهمیدی؟»

گفتم: «توی‌ روزنامه‌ نوشته‌اند.»

عمه‌ام‌ گفت: «صبح‌ نوشته‌ بودند مریض‌ شده. اما به‌ نظر من‌ تبلیغات‌ است. تا نبینم‌ باورم‌ نمی‌شود.»

جسی‌ گفت: «مامان‌ چقدر ساده‌ای! آخر چطور می‌توانی‌ ببینی؟»

راهمان‌ را ادامه‌ دادیم. عمه‌ام‌ گفت: «به‌ نظر تو بهتر نبود جسی‌ یك‌ دست‌ لباس‌ قشنگ‌ می‌خرید؟»

جسی‌ گفت: «مادر! مگر نمی‌بینی‌ او ناراحت‌ است، مرگ‌ استالین‌ برای‌ او مثل‌ مرگ‌ چرچیل‌ است، برای‌ ما.»

عمه‌ام‌ ناگهان‌ خشكش‌ زد و گفت: «ای‌ بابا! چه‌ حرفی‌ می‌زنی‌ عزیزم.»

یكی‌ از پره‌های‌ چتر سر جسی‌ را خراشید و دادش‌ را درآورد. جسی‌ سرش‌ را مالید و گفت: «چتر را ببند مادر! مگر نمی‌بینی‌ باران‌ بند آمده؟»

عمه‌ اِما چتر را به‌ زحمت‌ بست. جسی‌ هم‌ آن‌ را گرفت‌ و بند آن‌ را گره‌ زد. عمه‌ اِما اخم‌ كرد و سرخ‌ شد، بعد پرسید: «دوست‌ دارید چای‌ داغ‌ بنوشیم؟»

گفتم: «جسی‌ دیرش‌ می‌شود.» درست‌ دم‌ در عكاسی‌ بودیم.

عمه‌ اِما گفت: «كاشكی‌ این‌ آقا موفق‌ شود عكسی‌ از جسی‌ بگیرد كه‌ حس‌ داشته‌ باشد. تا حالا كسی‌ عكسی‌ این‌ طوری‌ از او نگرفته.»

جسی‌ دمغ‌ بود و با حالتی‌ قهرآمیز جلوتر از ما از پله‌ها بالا رفت. در طبقه‌ی بالا جسی‌ با وقار دری‌ را باز كرد كه‌ هیاهوی‌ موسیقی‌ استراوینسكی‌ اوج‌ گرفت. به‌ دنبال‌ او وارد اتاق‌ بزرگ‌ با كاغذ دیواری‌ سفید و خاكستری‌ و طلایی‌ شدیم. آهنگ‌ "بهارانه" استراوینسكی‌ آویزه‌های‌ بلور چلچراغ‌ را می‌لرزاند. حرفی‌ نداشتیم. تا آن‌ كه‌ عكاس‌ با كت‌ مخمل‌ مشكی‌ وارد شد، با لبخندی‌ پوزش‌ خواست‌ و دستگاه‌ را خاموش‌ كرد.

عمه‌ اِما گفت: «امیدوارم‌ درست‌ آمده‌ باشیم. می‌خواهم‌ عكس‌ دخترم‌ را بگیرید.»

جوانك‌ گفت: «البته‌ كه‌ درست‌ آمده‌اید. منت‌ گذاشته‌اید!» دست‌ دستكش‌ پوش‌ عمه‌ را گرفت‌ و او را به‌ طرف‌ كاناپه‌ كشاند. عمه‌ام‌ سرخ‌ شد. مرد جوان‌ مرا نگاه‌ كرد كه‌ به‌ سرعت‌ دور از آن‌ها روی‌ مبل‌ دیگری‌ لم‌ دادم. مرد با حالتی‌ حرفه‌ای‌ جسی‌ را برانداز كرد و لبخندی‌ به‌ لب‌ آورد. جسی‌ خیلی‌ جدی‌ و اخم‌ آلود دست‌هایش‌ را قلاب‌ كرده‌ بود و مثل‌ یك‌ دریاسالار او را نگاه‌ می‌كرد.

عكاس‌ به‌ آرامی‌ به‌ جسی‌ گفت: «انگار سرحال‌ نیستید خانم، تا سر حال‌ نباشید، عكستان‌ خوب‌ درنمی‌آید.»

جسی‌ گفت: «من‌ سر حالم. دختر دایی‌ام‌ سرحال‌ نیست.»

گفتم: «سر حال‌ بودن‌ و نبودن‌ من‌ فرقی‌ نمی‌كند، قرار نیست‌ كه‌ عكس‌ مرا بیندازند.»

همان‌ موقع‌ كتابی‌ از بغل‌ مبلی‌ كه‌ روی‌ آن‌ نشسته‌ بودم‌ افتاد: كاكا‌سیاه‌ فرفره‌ اثر رونالد فربنك. عكاس‌ نگران‌ به‌ طرف‌ كتاب‌ شیرجه‌ رفت.

از من‌ پرسید: «آثار رُن‌ را می‌خوانید؟»

گفتم: «گاه‌ و بی‌گاه.»

گفت: «من‌ شخصاً‌ چیز دیگری‌ نمی‌خوانم. تا جایی‌ كه‌ به‌ من‌ مربوط‌ می‌شود او حرف‌ اول‌ و آخر را زده. هر وقت‌ كتابی‌ از او می‌خوانم، دوباره‌ از اول‌ تا آخر می‌خوانم. بعد از فربنك‌ اگر كسی‌ دست‌ به‌ قلم‌ ببرد خودش‌ را خراب‌ می‌كند.»

اصلاً‌ ناامیدم‌ كرد، دیگر دلم‌ نمی‌خواست‌ با او بحث‌ كنم.

عكاس‌ گفت: «گمانم‌ با یك‌ فنجان‌ چای‌ موافق‌ باشید. اگر می‌خواهید دم‌ كنم. شماها دوست‌ دارید گرامافون‌ را روشن‌ كنم؟»

جسی‌ گفت: «اصلاً‌ از موسیقی‌ مدرن‌ خوشم‌ نمی‌آید.»

عكاس‌ گفت: «خوب، سلیقه‌ همه‌ یكی‌ نیست.» به‌ طرف‌ در پشتی‌ می‌رفت‌ كه‌ در باز شد و جوانی‌ دیگر با سینی‌ چای‌ در دست‌ وارد شد. او هم‌ مثل‌ همكارش‌ چست‌ و چابك‌ بود و ظاهر مهربانی‌ داشت. شلوار جین‌ مشكی‌ به‌ پا داشت‌ و بلوز ارغوانی. موهایش‌ مثل‌ دو بال‌ قناس‌ روغن‌ خورده‌ روی‌ سرش‌ برق‌ می‌زد.

میزبان‌ ما به‌ دوستش‌ گفت: «دستت‌ درد نكند!»

رو به‌ ما كرد و گفت: «اجازه‌ می‌خواهم‌ دوست‌ و همكار خودم‌ جكی‌ اسمیت‌ را معرفی‌ كنم. خودم‌ هم‌ كه‌ معرف‌ حضور هستم. حالا با فنجانی‌ چای‌ خستگی‌مان‌ درمی‌رود و حالمان‌ جا می‌آید.»

جسی‌ بی‌اعتنا وسط‌ اتاق‌ ایستاده‌ بود. مرد فنجانی‌ چای‌ به‌ او تعارف‌ كرد. جسی‌ با سر مرا نشان‌ داد و گفت: «به‌ او بدهید.» او هم‌ چای‌ را آورد و به‌ من‌ داد.

پرسید: «چه‌ خبر شده. كسالتی‌ دارید؟»

روزنامه‌ را می‌خواندم‌ و گفتم: «نه، اتفاقاً‌ حالم‌ خیلی‌ خوب‌ است.»

عمه‌ گفت: «استالین‌ رو به‌ مرگ‌ است. یا حداقل‌ می‌خواهند این‌ طور وانمود كنند.»

میزبان‌ پرسید: «استالین؟»

عمه‌ اِما گفت: «بله. همین‌ یارو كه‌ در روسیه‌ است.»

«آهان‌ فهمیدم، عموجو. خدا رحمتش‌ كند.»

عمه‌ اِما یكه‌ خورد. جسی‌ ناباورانه‌ اخم‌ كرد. جكی‌ اسمیت‌ آمد و كنار من‌ نشست‌ و روزنامه‌ خواند. «خوب خوب‌  عجب. نُه‌ تا دكتر. پنجاه‌ تا دكتر هم‌ اگر می‌آوردند فایده‌ای‌ نداشت.»

گفتم: «چه‌ عرض‌ كنم.»

جكی‌ اسمیت‌ گفت: «غده‌ی چركی‌ بود. باید چند سال‌ قبل‌ خدمتش‌ می‌رسیدند. جنگ‌ كه‌ تمام‌ شد تاریخ‌ مصرف‌ او گذشته‌ بود، شما این‌ طور فكر نمی‌كنید؟»

گفتم: «گفتنش‌ زیاد آسان‌ نیست.»

میزبان‌ ما فنجان‌ چای‌ در یك‌ دست، دست‌ دیگرش‌ را با تحكم‌ بالا برد و گفت: «اصلاً‌ دوست‌ ندارم‌ این‌ چیزها را بشنوم. حوصله‌اش‌ را ندارم. خدا شاهد است. دلم‌ از هر چه‌ سیاست‌ است، آشوب‌ می‌شود. اما زمان‌ جنگ‌ عموجو و روزولت‌ قهرمانان‌ محبوب‌ من‌ بودند.»

دختر‌عمه‌ جسی‌ كه‌ نه‌ می‌نشست‌ و نه‌ چای‌ می‌خورد جوش‌ آورد و گفت: «بالاخره‌ می‌خواهید این‌ كار لعنتی‌ را تمام‌ كنید یا باز لفتش‌ می‌دهید؟!» گونه‌های‌ گل‌ انداخته‌ی دخترانه‌اش‌ برق‌ می‌زد و اندوهی‌ در چشمانش‌ خانه‌ كرده‌ بود.

عكاس‌ فنجان‌ خود را كنار گذاشت: «البته، البته‌ الان‌ تمامش‌ می‌كنیم. امر، امر شماست!» به‌ دستیارش‌ جكی‌ نگاه‌ كرد كه‌ با اكراه‌ روزنامه‌ را كنار گذاشت‌ و بلند شد و طناب‌ پرده‌ را كشید و دخمه‌ای‌ پر از دوربین‌ و تجهیزات‌ پیدا شد. هر دو متفكرانه‌ جسی‌ را برانداز كردند. عكاس‌ گفت: «اگر بگویی‌ عكس‌ را برای‌ چه‌ می‌خواهی، خوب‌ می‌شود. برای‌ محبوبیت؟ رو كم‌ كنی؟ یا برای‌ دوستان‌ خوش‌ اقبال؟»

دختر‌عمه‌ جسی‌ گفت: «نه‌ می‌دانم‌ و نه‌ اهمیتی‌ می‌دهم.»

عمه‌ اِما بلند شد و گفت: «می‌خواهم‌ عكسی‌ از او بگیرید كه‌ حس‌ داشته‌ باشد...»

جسی‌ دستش‌ را به‌ طرف‌ عمه‌ اِما مشت‌ كرد.

گفتم: «عمه‌جان! بهتر است‌ من‌ و شما بیرون‌ برویم.»

عمه‌ گفت: «ولی‌ آخر...»

عكاس‌ دستش‌ را روی‌ شانه‌ عمه‌ گذاشت‌ و با ملایمت‌ او را به‌ طرف‌ در هدایت‌ كرد و گفت: «آن‌ طرف‌ كمی‌ استراحت‌ كنید. مگر شما نمی‌خواهید كار من‌ خوب‌ از آب‌ دربیاید؟ من‌ جلوی‌ بهترین‌ تماشاگرها هم‌ نمی‌توانم‌ خوب‌ كار كنم.»

عمه‌ اِما دوباره‌ وارفت‌ و سرخ‌ شد. من‌ جای‌ مرد را كنار او گرفتم. جكی‌ اسمیت‌ به‌ جسی‌ گفت: «با موسیقی‌ چه‌ طوری؟»

جسی‌ گفت: «از موسیقی‌ بیرازم.»

جكی‌ گفت: «من‌ كه‌ فكر نمی‌كنم‌ موسیقی‌ بد باشد. در واقع‌ كمك‌ می‌كند...»

در بسته‌ شد و من‌ و عمه‌ اِما كنار پنجره‌ پاگرد ایستادیم‌ و به‌ خیابان‌ نگاه‌ كردیم.

عمه‌ پرسید: « آیا این‌ جوانك‌ تا حالا از تو عكس‌ گرفته؟»

گفتم: «نه. اما تعریف‌ كار او را شنیده‌ام.»

صدای‌ موسیقی‌ بلند شد. عمه‌ با پا روی‌ كف‌ پاگرد ضرب‌ گرفت‌ و گفت: «گیلبرت‌ و سولیوان‌ است، جسی‌ از این‌ موسیقی‌ بدش‌ نمی‌آید. مگر این‌ كه‌ لج‌ كند.»

سیگاری‌ روشن‌ كردم. موسیقی‌ اپرای‌ راهزنان‌ پنزانس‌ ناگهان‌ قطع‌ شد.

عمه‌ اِما با شیطنت‌ گفت: «خوب‌ نازنین، از زندگی‌ پرماجرایت‌ تعریف‌ نمی‌كنی؟»

عمه‌ اِما كار همیشگی‌اش‌ بود. من‌ سعی‌ می‌كردم‌ خاطرات‌ مناسب‌ حال‌ او را پیدا كنم.

یاد بیل‌ افتادم. یاد بئاتریس‌ و رفیق‌جین.

گفتم: «با دختر یك‌ اسقف‌ ناهار خوردم.»

عمه‌ اِما با ناباوری‌ نگاهم‌ كرد: «راستی؟»

باز هم‌ صدای‌ موسیقی‌ آمد. كول‌ پورتر. عمه‌ گفت: «اصلاً‌ از این‌ موسیقی‌ خوشم‌ نمی‌آید. مدرن‌ است؛ نه؟»

موسیقی‌ باز هم‌ قطع‌ شد. جسی‌ در را باز كرد. برافروخته‌ بود و گفت: «فایده‌ای‌ ندارد مامان! حوصله‌اش‌ را ندارم.»

«ولی‌ عزیزم‌ ما تا چهار ماه‌ دیگر به‌ لندن‌ برنمی‌گردیم.»

میزبان‌ ما و دستیارش‌ پشت‌ سر جسی‌ ظاهر شدند. هر دو لبخند می‌زدند. جكی‌ اسمیت‌ گفت: «اصلاً‌ بهتر است‌ از خیرش‌ بگذریم.» عكاس‌ گفت: «باشد برای‌ وقتی‌ دیگر. وقتی‌ كه‌ همه‌ سر حال‌ باشند.»

جسی‌ رو به‌ آن‌ دو نفر برگشت‌ و دستش‌ را دراز كرد و با حجب‌ و حیای‌ دخترنه‌اش‌ گفت: «ببخشید كه‌ وقتتان‌ را گرفتم. واقعاً‌ معذرت‌ می‌خواهم.»

عمه‌ اِما جلو رفت‌ و جسی‌ را كنار زد و با آن‌ها دست‌ داد و گفت: «از بابت‌ چای‌ و پذیرایی‌ ممنونم.»

جكی‌ اسمیت‌ روزنامه‌ مرا بالای‌ سر سه‌ نفر دیگر تكان‌ داد و گفت: «این‌ را فراموش‌ كرده‌ای‌ ببری.»

گفتم: «قابلی‌ ندارد. مال‌ خودتان.»

گفت: «دست‌ شما درد نكند. حالا می‌توانم‌ همه‌ی اخبار آن‌ ماجرا را بخوانم.» در بسته‌ شد و خنده‌های‌ صمیمی‌ آن‌ها را پنهان‌ كرد.

عمه‌ اِما گفت: «هیچ‌ وقت‌ این‌ قدر خجالت‌ نكشیده‌ بودم.»

جسی‌ با خشونت‌ گفت: «من‌ اهمیتی‌ نمی‌دهم. هیچ‌ مهم‌ نیست.»

به‌ خیابان‌ كه‌ پا گذاشتیم‌ دست‌ دادیم، روبوسی‌ كردیم‌ و از هم‌ تشكر كردیم. عمه‌ اِما و جسی‌ دست‌ بلند كردند. یك‌ تاكسی‌ نگه‌ داشت. من‌ هم‌ سوار اتوبوس‌ شدم.

به‌ خانه‌ كه‌ رسیدم، تلفن‌ زنگ‌ می‌زد. بئاتریس‌ بود. می‌گفت‌ تلگرام‌ مرا دیده‌ اما باید حتماً‌ مرا ببیند. گفت‌ شنیده‌ای‌ كه‌ استالین‌ در حال‌ مرگ‌ است.

گفتم: «بله، شنیده‌ام.»

گفت: «باید توی‌ جلسه‌ مطرح‌ كنیم.»

گفتم: «چرا؟»

گفت: «اگر ما نگوییم‌ مردم‌ حقیقت‌ را نمی‌فهمند، كسی‌ باید بگوید.»

گفت‌ كه‌ یك‌ ساعت‌ دیگر می‌آید. ماشین‌ تحریر را حاضر كردم‌ تا كار كنم. تلفن‌ زنگ‌ زد. رفیق‌جین‌ بود. گفت‌ «خبر را شنیده‌ای؟»

رفیق‌جین‌ وقتی‌ شوهرش‌ به‌ هنگام‌ پیمان‌ هیتلر  استالین‌ عضو حزب‌ كارگر شد، از او طلاق‌ گرفت‌ و از آن‌ موقع‌ توی‌ خانه‌ای‌ یك‌ اتاقه‌ زندگی‌ می‌كرد. فقط‌ نان‌ و كره‌ و چای‌ می‌خورد و عكس‌ استالین‌ بالای‌ تخت‌ او بود.

گریه‌ امانش‌ نمی‌داد. می‌گفت: «وحشتناك‌ است. فاجعه‌ است. بالاخره‌ او را كشتند.»

گفتم: «كی‌ او را كشت؟ از كجا می‌دانی؟»

گفت: «جاسوسان‌ و عوامل‌ سرمایه‌داری‌ او را كشتند. مثل‌ روز روشن‌ است.»

گفتم: «هفتاد و سه‌ سالش‌ بود.»

گفت: «آخر آدم‌ كه‌ بی‌خودی‌ نمی‌میرد.»

گفتم: «در هفتاد و سه‌ سالگی‌ آدم‌ همین‌ طوری‌ هم‌ می‌میرد.»

گفت: «باید كاری‌ كنیم‌ كه‌ شایسته‌ و سزاوار او باشیم.»

گفتم: «لابد همین‌ طور است.»



تاريخ : 88/04/19 | 14:16 | نویسنده : jamin
‌دوریس‌ لسینگ‌/ برگردان: اسدالله امرایی

‌آن‌ روز كه‌ استالین‌ مُرد


دوریس‌ لسینگ‌ در 1919 در كرمانشاه‌ به‌ دنیا آمد. پدر و مادرش‌ انگلیسی‌ بودند و او در رودزیا، زیمبابوه‌ فعلی‌ بزرگ‌ شد. دوبار ازدواج‌ كرد كه‌ هر دو به‌ شكست‌ انجامید. در سال‌ 1949 به‌ انگلستان‌ رفت‌ و در آن‌ جا ماندگار شد .مشهورترین‌ اثر او كتابچه‌ طلایی‌ (1962) مانیفست‌ فمینیسم‌ بود كه ‌به ‌كاستی‌های‌ ماركسیسم‌ فرویدیسم‌ و محدودیت‌های‌ رمان‌ سنتی‌ می‌پرداخت. در رمان‌ شهر چهار دروازه‌ به‌ عرفان‌ صوفیانه‌ و اسلام‌ آمیخته‌ با تعالیم‌ مذهب‌ هندو روی‌ آورد. غالب‌ داستان‌های‌ او به‌ مسایل‌ زنان‌ و تبعیض‌‌نژادی‌ می‌پردازد .لسینگ در سال 2007 جایزه نوبل ادبیات را به خود اختصاص داد.

 

آن‌ روز عمه‌ام‌ از باورن‌ ماوت‌ نامه‌ای‌ فرستاده‌ بود كه‌ حال‌ مرا گرفت. در نامه‌اش‌ یادآوری‌ كرده‌ بود كه‌ قول‌ داده‌ام‌ دختر‌عمه‌ جسی‌ را ساعت‌ چهار بعد از ظهر به‌ عكاسی‌ ببرم. قول‌ داده‌ بودم‌ و اصلاً‌ یادم‌ نبود. ساعت‌ چهار بعد از ظهر قرار بود بیل‌ را ببینم، ولی‌ باید به‌ او تلفن‌ می‌كردم‌ و قرار را به‌‌هم‌ می‌زدم. بیل‌ فیلمنامه‌نویس‌ امریكایی‌ بود كه‌ كمیته‌ی فعالیت‌های‌ غیرامریكایی‌ مك‌ كارتی‌ او را توی‌ لیست‌ سیاه‌ گنجانده‌ بود، دیگر نمی‌توانست‌ در امریكا كار كند، سعی‌ می‌كرد اجازه‌ی اقامت‌ در انگلستان‌ را بگیرد. دنبال‌ یك‌ منشی‌ می‌گشت. قبلاً‌ زنش‌ منشی‌ او بود، اما بعد از بیست‌ سال‌ زندگی‌ مشترك‌ به‌ دلیل‌ عدم‌ تفاهم‌ و اشتراك‌ عقاید از هم‌ جدا شدند. قصد داشتم‌ او را به‌ بئاتریس‌ معرفی‌ كنم.

بئاتریس‌ از دوستان‌ قدیمی‌ من، اهل‌ آفریقای‌ جنوبی‌ بود و گذرنامه‌اش‌ دیگر اعتبار نداشت. اسم‌ او را توی‌ لیست‌ كمونیست‌ها گذاشته‌ بودند و می‌دانست‌ اگر برگردد، دیگر به‌  او اجازه‌ خروج‌ نمی‌دهند، قصد داشت‌ شش‌ ماه‌ دیگر در انگلستان‌ بماند. پولی‌ در بساط‌ نداشت. باید كار پیدا می‌كرد. فكر كردم‌ بیل‌ و بئاتریس‌ مشتركات‌ زیادی‌ داشته‌ باشند، اما بعداً‌ معلوم‌ شد از همدیگر خوششان‌ نیامده. بئاتریس‌ می‌گفت‌ كه‌ بیل‌ فاسد است‌ و با اسم‌ مستعار برای‌ تلویزیون‌ كمدی‌های‌ مستهجن‌ می‌نویسد و در فیلم‌های‌ مبتذل‌ بازی‌ می‌كند. بئاتریس‌ توجیه‌ بیل‌ را نمی‌پذیرفت‌ كه‌ می‌گفت‌ آدم‌ بالاخره‌ باید از جایی‌ نان‌ بخورد. از طرف‌ دیگر بیل‌ مردی‌ نبود كه‌ زن‌ سیاسی‌ را تحمل‌ كند. اما من‌ به‌ ناسازگاری‌ این‌ دو دوست‌ عزیز بعدها پی‌ بردم. برای‌ آن‌ كه‌ بیل‌ را پیدا كنم‌ كلی‌ این‌ در و آن‌ در زدم. سرانجام‌ او را در اتاق‌ فرمان‌ استودیویی‌ پیدا كردم‌ كه‌ فیلم‌ لیدی‌ همیلتن‌ را تمرین‌ می‌كرد. وقتی‌ ماجرا را به‌ او گفتم‌ قبول‌ كرد، ضمناً‌ گفت‌ كه‌ اصلاً‌ قرار را از یاد برده‌ بوده. بئاتریس‌ هم‌ تلفن‌ نداشت. برای‌ او تلگرام‌ فرستادم.

به‌ این‌ ترتیب‌ بعد از ظهر آزاد بودم‌ كه‌ به‌ دختر‌عمه‌ جسی‌ برسم. خودم‌ را برای‌ كار حاضر می‌كردم‌ كه‌ رفیق‌جین‌ تلفن‌ كرد و گفت‌ كه‌ می‌خواهد سر ناهار ببیندم. جین‌ چند سالی‌ بود كه‌ داوطلبانه‌ سعی‌ می‌كرد دیدگاه‌ سیاسی‌ مرا اصلاح‌ كند. راستش‌ باید بگویم‌ او یكی‌ از چندین‌ داوطلبِ‌ اصلاحِ‌ دیدِ‌ سیاسی‌ من‌ بود. بعد از انتشار اولین‌ مجموعه‌ داستان‌ كوتاه‌ من‌ جین‌ هر روز صبح‌ كارش‌ را ول‌ می‌كرد و به‌ سراغ‌ام‌ می‌آمد تا حالی‌ام‌ كند در یكی‌ از داستان‌ها، كه‌ الان‌ یادم‌ نیست‌ كدام‌ داستان، از مبارزه‌ی طبقاتی‌ تحلیل‌ درستی‌ ارائه‌ نكرده‌ام. آن‌ وقت‌ها فكر می‌كردم‌ كه‌ زیاد بی‌ربط‌ نمی‌گوید.

آن‌ روز كه‌ سر ناهار آمد، ساندویچش‌ را هم‌ توی‌ پاكت‌ آورده‌ بود. قهوه‌ای‌ را كه‌ تعارف‌ كردم‌ قبول‌ كرد. گفت‌ كه‌ امیدوار است‌ مزاحم‌ نشده‌ باشد. ظاهراً‌ از من‌ نقل‌ قولی‌ به‌ او رسانده‌ بودند كه‌ حسابی‌ شاكی‌ شده‌ بود.

از قرار هفته‌ی قبل‌ در جلسه‌ای‌ گفته‌ بودم‌ شواهدی‌ در دست‌ است‌ كه‌ وقایعی‌ شرم‌آور و كثیف‌ در اتحاد شوروی‌ جریان‌ دارد. ظاهراً‌ حرف‌ غیر مسئولانه‌ای‌ زده‌ بودم.

جین‌ دختر زبر و زرنگ‌ و عینكی‌ اسقفی‌ بود و سی‌سال‌ كار در حزب‌ تعهد او را به‌ طبقه‌ كارگر نشان‌ می‌داد. همیشه‌ با من‌ به‌ مهربانی‌ مدارا می‌كرد و می‌گفت: «رفیق! روشنفكرانی‌ مثل‌ تو خیلی‌ بیشتر از بقیه‌ی كادرهای‌ حزبی‌ تحت‌ فشار فساد سرمایه‌داری‌ هستند. تقصیر تو نیست. اما باید مراقب‌ باشی.»

به‌ او گفتم‌ كه‌ فكر می‌كردم‌ مراقب‌ هستم، اما گاهی‌ تصور می‌كنم‌ كه‌ مطبوعات‌ سرمایه‌داری‌ هم‌ ناخواسته‌ گوشه‌هایی‌ از حقیقت‌ را بروز می‌دهند.

جین‌ با دقت‌ ساندویچ‌اش‌ را خورد و عینك‌ خود را جابه‌جا كرد و درباره‌ی لزوم‌ هوشیاری‌ در قبال‌ طبقه‌ی كارگر سخنرانی‌ كوتاهی‌ كرد و گفت‌ كه‌ باید برود زیرا مجبور است‌ سر ساعت‌ دو در دفتر باشد. می‌گفت‌ كه‌ تنها راه‌ دستیابی‌ روشنفكری‌ مثل‌ من‌ به‌ موضع‌ صحیح‌ طبقاتی، كاركردن‌ جدی‌ در حزب‌ و اختلاط‌ با طبقه‌ كارگر است‌ و به‌ این‌ ترتیب‌ داستان‌های‌ من‌ به‌ سلاحی‌ واقعی‌ در دست‌ طبقه‌ی كارگر برای‌ مبارزه‌ی طبقاتی‌ تبدیل‌ خواهد شد. گفت‌ كه‌ نسخه‌ای‌ از جریان‌ محاكمات‌ سال‌های‌ دهه‌ی سی‌ را برایم‌ می‌فرستد تا با مطالعه‌ آن‌ تردیدهایم‌ در مورد عدالت‌ در شوروی‌ رفع‌ شود. گفتم‌ كه‌ خیلی‌ وقت‌ پیش‌ آن‌ها را خوانده‌ام‌ و راستش‌ قانع‌ كننده‌ نبوده‌ است. گفت‌ كه‌ نگران‌ نباشم، گرایش‌های‌ راستین‌ طبقه‌ كارگر به‌ مرور زمان‌ شكل‌ می‌گیرد.

این‌ را گفت‌ و رفت. یادم‌ می‌آید به‌ دلیلی‌ حال‌ نداشتم.

تا آمدم‌ دوباره‌ كار كنم، تلفن‌ زنگ‌ زد. دختر‌عمه‌ جسی‌ بود. می‌گفت‌ نمی‌تواند به‌ آپارتمان‌ من‌ بیاید زیرا می‌خواهد لباسی‌ را بخرد و با آن‌ عكس‌ بیندازد. از من‌ خواست‌ اگر ممكن‌ باشد تا بیست‌ دقیقه‌ دیگر جلو مغازه‌ لباس‌ فروشی‌ باشم. قید كار بعداز ظهر را زدم‌ و تاكسی‌ خبر كردم.

توی‌ تاكسی‌ با راننده‌ درباره‌ی هزینه‌های‌ سرسام‌آور زندگی‌ و سیاست‌ دولت‌ بحث‌ كردیم. معلوم‌ شد نظرات‌ مشتركی‌ داریم. بعد هم‌ از دختر یكی‌ یك‌ دانه‌اش‌ گفت‌ كه‌ می‌خواهد با بهترین‌ دوست‌ او كه‌ مردی‌ چهل‌ و پنج‌ ساله‌ است‌ ازدواج‌ كند. می‌گفت‌ كه‌ تحمل‌ موضوع‌ برایش‌ دشوار بود چون‌ هم‌ دخترش‌ را از دست‌ داده‌ و هم‌ بهترین‌ دوستش‌ را. بدتر از همه، مقاله‌ای‌ درباره‌ی روانشناسی‌ خوانده‌ كه‌ در مجله‌ زنانه‌ای‌ چاپ‌ شده‌ بود. از آن‌ مقاله‌ به‌ این‌ نتیجه‌ رسیده‌ بود كه‌ دخترش‌ تحت‌ تأثیر پدر قرار داشته‌ است. گفت: «از وقتی‌ مقاله‌ را خواندم‌ حالم‌ بد شد، خیلی‌ ناجور است، آدم‌ یكهو به‌ چنین‌ چیزی‌ برسد.» ماشین‌ را به‌ كنار جدول‌ كشاند. دم‌ مغازه‌ من‌ پیاده‌ شدم.

گفتم: «نمی‌فهمم‌ چرا باید به‌ دل‌ بگیری. جای‌ تعجب‌ دارد كه‌ آدم‌ تحت‌ تأثیر پدرش‌ نباشد.»

دستش‌ را دراز كرده‌ بود تا كرایه‌ بگیرد. گفت: «این‌ حرف‌ را نزنید. مادرم‌ همیشه‌ می‌گفت، هیزل‌ را زیادی‌ لوس‌ می‌كنم. چیزی‌ كه‌ آزارم‌ می‌دهد این‌ است‌ كه‌ حق‌ با او بوده.»

مرد ریزنقش‌ و گوشت‌ تلخی‌ بود كه‌ سرش‌ به‌ لیمو شباهت‌ داشت‌ بلكه‌ هم‌ به‌ بادام‌ زمینی. چشمان‌ ریز و آبی‌ او فكور می‌نمود.

گفتم: «خوب، بهتر نیست‌ این‌ طور نگاه‌ كنیم‌ كه‌ آدم‌ باید بچه‌اش‌ را خیلی‌ دوست‌ داشته‌ باشد نه‌ خیلی‌ كم؟»

گفت: «دوست‌ داشتن؟ چه‌ دوست‌ داشتنی؟ اگر از من‌ بپرسی‌ هیچ‌ ارزشی‌ ندارد. هیزل‌ سه‌ ماه‌ پیش‌ با دوست‌ من‌ جورج‌ گذاشت‌ و رفت‌ و حتی‌ یك‌ كارت‌ پستال‌ نفرستاده‌ كه‌ بدانم‌ كجاست‌ و چه‌ می‌كند.»

گفتم: «زندگی‌ خیلی‌ مشكل‌ شده. هر كسی‌ یك‌ جور گرفتار است.»

گفت: «چه‌ عرض‌ كنم.»

اگر می‌خواستم‌ ادامه‌ بدهم، حرف‌هامان‌ كش‌ می‌آمد. دختر‌عمه‌ جسی‌ را دیدم‌ كه‌ آن‌ طرف‌ ایستاده‌ بود و مرا نگاه‌ می‌كرد. از راننده‌ خداحافظی‌ كردم‌ و با نگرانی‌ به‌ طرف‌ جسی‌ رفتم.

جسی‌ گفت: «دیدمت. دیدم‌ با او بحث‌ می‌كنی. راهش‌ همین‌ است. این‌ روزها حسابی‌ پررو شده‌اند. من‌ راهش‌ را یاد گرفته‌ام. كاری‌ به‌ طول‌ مسافت‌ ندارم، علاوه‌ بر كرایه‌ شش‌ پنس‌ انعام‌ می‌دهم. همین‌ دیروز یكی‌شان‌ پشت‌ سرم‌ داد می‌زد. بالاخره‌ باید جلوی‌ آن‌ها در بیاییم.»

دختر‌عمه‌ جسی‌ قد بلند و چهار شانه‌ است، بیست‌ و پنج‌ سال‌ دارد اما هیجده‌ ساله‌ نشان‌ می‌دهد. موهای‌ قهوه‌ای‌ روشن‌اش‌ آزاد و رها دور صورت‌ گرد و شادابش‌ ریخته، چشم‌های‌ درشت‌ آبی‌اش‌ از تند و تیزی‌ دخترانه‌ای‌ برخوردار است. تقریباً‌ به‌ دختر وایكینگ‌ها شباهت‌ دارد مخصوصاً‌ هر وقت‌ كه‌ با راننده‌ی تاكسی‌  و بلیت‌ جمع‌‌كن‌ اتوبوس‌ و باربرها دعوا می‌كند. او و عمه‌ من‌ اِما همیشه‌ی خدا با طبقات‌ فرودست‌ جامعه‌ جنگ‌ چریكی‌ داشتند. بابت‌ این‌ سرگرمی‌ آن‌ها را ملامت‌ نمی‌كردم‌ چون‌ زندگی‌ بسیار كسالت‌باری‌ دارند. به‌ علاوه‌ حریفان‌ آن‌ها هم‌ بدشان‌ نمی‌آید. یادم‌ می‌آید در یكی‌ از بگو و مگوهای‌ دختر‌عمه‌ جسی‌ با راننده‌ی تاكسی، جسی‌ با زرنگی‌ تمام‌ راهش‌ را كشید و رفت. راننده‌ خنده‌ای‌ سر داد و گفت: «این‌ها دیگر كهنه‌كار شده‌اند. دیگر از این‌ جور چیزها به‌ تور آدم‌ نمی‌خورد.»

پرسیدم: «پیراهنی‌ كه‌ می‌خواستی‌ خریدی؟»

گفت: «همین‌ است‌ كه‌ تنم‌ كرده‌ام.»

جسی‌ همیشه‌ این‌ جور لباس‌ می‌پوشید. كت‌ و دامن‌ خوش‌‌دوخت‌ با بلوز یقه‌ گرد و گردنبند مروارید. خیلی‌ هم‌ به‌ او می‌آمد.

گفتم: «پس‌ برویم‌ كار را تمام‌ كنیم.»

تند و تیز جلوی‌ من‌ درآمد: «مامان‌ هم‌ می‌خواهد بیاید.»

گفتم: «خوب‌ بیاید.»

گفت: «به‌ او گفتم‌ كه‌ لازم‌ نیست‌ وقتی‌ لباس‌ می‌خرم‌ همراهم‌ بیاید. گفتم‌ بیاید از این‌ جا با هم‌ برویم. دوست‌ ندارم‌ او برایم‌ لباس‌ انتخاب‌ كند.»

گفتم: «صحیح.»

عمه‌ اِما از چایخانه‌ی سر خیابان‌ به‌ طرف‌ ما می‌آمد. معلوم‌ بود برای‌ وقت‌‌كشی‌ به‌ آن‌ جا رفته. زن‌ درشت‌ اندامی‌ بود كه‌ لباس‌ آبی‌ می‌پوشید و گردن‌بند مروارید می‌انداخت‌ و دستكش‌ سفید به‌ دست‌ می‌كرد، درست‌ مثل‌ پاسبان‌های‌ راهنمایی‌ و رانندگی‌ سرپست. صورت‌ غمگین‌ و گونه‌ و غبغب‌ آویزان‌ و نگاه‌ محزونش‌ همیشه‌ به‌ دخترش‌ بود.

وقتی‌ لباس‌ جسی‌ را دید گفت: «خوبی! حالا اگر با من‌ آمده‌ بودی‌ چیزی‌ از تو كم‌ می‌شد؟»

جسی‌ به‌ تندی‌ گفت: «یعنی‌ چه؟»

مادرش‌ گفت: «امروز صبح‌ رفتم‌ مغازه‌ رنه، گفتم‌ كه‌ تو می‌خواهی‌ بیایی‌ و خواستم‌ این‌ لباس‌ را نشانت‌ بدهند. تو هم‌ همان‌ را خریدی. من‌ سلیقه‌ی تو را می‌دانم، خودم‌ را هم‌ می‌شناسم. دیدی‌ حالا؟»

جسی‌ برافروخته‌ چهره‌ در هم‌ كشید و می‌خواست‌ تو روی‌ مادرش‌ بایستد كه‌ مادر با فروتنی‌ ناشی‌ از پیروزی‌ سر به‌ زیر انداخت‌ و با نوك‌ چترش‌ به‌ كف‌ سنگفرش‌ زد.

گفتم: «بهتر است‌ راه‌ بیفتیم.»

عمه‌ اِما و دختر‌عمه‌ جسی‌ خشم‌ خود را فرو خوردند و هر كدام‌ در یك‌ طرف‌ من‌ قرار گرفتند و راه‌ افتادیم.

گفتم: «آن‌ بالا می‌توانیم‌ سوار اتوبوس‌ شویم.»

عمه‌ اِما گفت: «بله. این‌ طور بهتر است. حوصله‌ سر و كله‌ زدن‌ با راننده‌ تاكسی‌ها را ندارم.»

جسی‌ گفت: «من‌ هم‌ همین‌ طور.»

به‌ طبقه‌ دوم‌ اتوبوس‌ رفتیم‌ كه‌ خالی‌ بود و در ردیف‌ جلو كنار هم‌ نشستیم.

عمه‌ اِما گفت: «امیدوارم‌ این‌ دوست‌ عكاس‌ تو عكس‌ جسی‌ را خوب‌ در بیاورد.»

گفتم: «من‌ هم‌ امیدوارم.» عمه‌ اِما خیال‌ می‌كند همه‌ی نویسنده‌ها در مصاحبه‌های‌ مطبوعاتی‌ و میهمانی‌های‌ ناشران‌ در محاصره‌ی عكاس‌ها قرار دارند. فكر می‌كرد من‌ بهترین‌ عكاس‌ را سراغ‌ دارم. به‌ او گفتم‌ كه‌ اشتباه‌ می‌كند. جواب‌ داد این‌ كم‌ترین‌ كاری‌ است‌ كه‌ می‌توانم‌ بكنم. جسی‌ كه‌ همیشه‌ با جملاتی‌ كوتاه‌ و بریده‌ بریده‌ حرف‌ می‌زد و انگار دعوا داشت‌ و از دردی‌ درونی‌ كه‌ نمی‌خواست‌ بروز بدهد، ناراحت‌ بود، گفت: «به‌ هر حال‌ اصلاً‌ مهم‌ نیست.»

گویی‌ در پانسیونی‌ كه‌ عمه‌ اِما و جسی‌ ساكن‌ بودند، پیرمردی‌ زندگی‌ می‌كرد كه‌ برادرش‌ تولیدكننده‌ی تلویزیونی‌ بود. جسی‌ در نمایشی‌ با عنوان‌ عروسی‌ بی‌سر و صدا بازی‌ می‌كرد. عمه‌ اِما فكر می‌كرد عكس‌ قشنگی‌ از جسی‌ بگیرد تا وقتی‌ تولیدكننده‌ی تلویزیونی‌ به‌ دیدن‌ برادرش‌ می‌آید، آن‌ را نشان‌ او بدهد با این‌ فكر كه‌ تولیدكننده‌ تلویزیونی‌ كه‌ ببیند جسی‌ خوش‌‌عكس‌ است‌ او را با خود به‌ لندن‌ می‌برد و ستاره‌ی تلویزیونی‌ می‌كند.

راستش‌ من‌ نمی‌دانستم‌ جسی‌ از این‌ ماجرا چه‌ برداشتی‌ دارد. هیچ‌ وقت‌ هم‌ سر درنیاوردم‌ كه‌ از برنامه‌های‌ مادرش‌ برای‌ آینده‌اش‌ چه‌ می‌داند. شاید قبول‌ می‌كرد، شاید هم‌ نه. اما همیشه‌ با قاطعیت‌ و بی‌اعتنایی‌ پاسخ‌ می‌داد.

عمه‌ اِما گفت: «دخترم، این‌ طوری‌ كه‌ نمی‌شود. درست‌ نیست‌ با عكاس‌ این‌ طور برخورد كنی.»

جسی‌ گفت: «مامان! باز هم‌ شروع‌ كردی.»

عمه‌ اِما زهرخندی‌ زد و گفت: «این‌ هم‌ از شاگرد راننده؛ یك‌ پنی‌ هم‌ بیشتر از دفعه‌ قبل‌ نمی‌دهم. كرایه‌ اتوبوس‌ از نایتس‌ بریج‌ تا خیابان‌ لیتل‌ دوشس‌ سه‌ پنی‌ است.»

گفتم: «عمه‌جان‌ كرایه‌ها گران‌ شده.»

عمه‌ اِما گفت: «من‌ یك‌ پنی‌ هم‌ بیشتر نمی‌دهم.»

اما شاگرد شوفر نبود. دو نفر میانسال‌ بودند كه‌ از پله‌ها بالا آمدند و نشستند، اما نه‌ كنار هم. یكی‌ پشت‌ سر دیگری. به‌ نظرم‌ خیلی‌ عجیب‌ بود. زن‌ خم‌ شد به‌ طرف‌ جلو با صدای‌ بلند شبیه‌ طوطی‌ گفت: «بگذار گفته‌ باشم! اگر یك‌ دفعه‌ دیگر ماهی‌ قرمز مرا از اتاق‌ بیرون‌ بگذاری‌ به‌ صاحبخانه‌ می‌گویم‌ تو را راه‌ ندهد.»

مرد كه‌ ظاهری‌ درب‌ و داغان‌ داشت‌ و به‌ كلاه‌ ماهوتی‌ خیس‌ و بامبچه‌ خورده‌ می‌ماند، با هر تكان‌ اتوبوس‌ سر تكان‌ می‌داد و جلوی‌ خود را نگاه‌ می‌كرد.

زن‌ گفت: «ماهی‌ بیچاره‌ام‌ قارچ‌ گرفته. فكر نكنی‌ نمی‌دانم‌ چطور شده؟»

مرد ناگهان‌ به‌ حرف‌ در آمد: «كلی‌ ماهی‌ كوچولو ته‌ دریا هست، آن‌ همه‌ ماهی. آن‌ همه‌ بمب‌ ریختیم‌ روی‌ سر آن‌ها، خیال‌ می‌كنی‌ ما را می‌بخشند، برای‌ آن‌ بمب‌هایی‌ كه‌ منفجر كردیم‌ و آن‌ ماهی‌های‌ بی‌نوا را لت‌ و پار كردیم، هیچ‌ وقت‌ آمرزیده‌ نمی‌شویم.»

زن‌ با لحنی‌ آشتی‌جویانه‌ گفت: «اصلاً‌ به‌ این‌ فكر نكرده‌ بودم» بعد هم‌ بلند شد و رفت‌ روی‌ صندلی‌ كنار مرد نشست.

می‌دانستم‌ كه‌ بعد از ظهر آن‌ روز گاهی‌ اوضاع‌ از دستم‌ در می‌رفت‌ اما این‌ بحث‌ و گفت‌وگو مرا آشفته‌ كرد. وقتی‌ عمه‌ اِما حرف‌ زد آرام‌ گرفتم. عمه‌ گفت: «بفرما! قبلاً‌ از این‌ جور آدم‌ها نداشتیم. دولت‌ حزب‌ كارگر بهتر از این‌ نمی‌شود.»

جسی‌ گفت: «بس‌ كن‌ مامان! امروز عصری‌ اصلاً‌ حوصله‌ بحث‌ سیاسی‌ ندارم.»

به‌ مقصد كه‌ رسیدیم، پیاده‌ شدیم. عمه‌ برای‌ سه‌ نفرمان‌ نه‌ پنی‌ داد كه‌ طرف‌ بدون‌ حرف‌ و حدیث‌ گرفت.

عمه‌ گفت: «اصلاً‌ عرضه‌ هم‌ ندارند.»

باران‌ ریزه‌ای‌ گرفته‌ بود و هوا بفهمی‌ نفهمی‌ رو به‌ سردی‌ می‌رفت. سرمان‌ را زیر چتر عمه‌ گرفته‌ بودیم‌ و می‌رفتیم.

ناگهان‌ چشمم‌ به‌ دكه‌ی روزنامه‌فروشی‌ افتاد، با این‌ تیتر درشت: «استالین‌ در حال‌ احتضار.» ایستادم. چتر بدون‌ من‌ در پیاده‌رو تكان‌ می‌خورد. روزنامه‌‌فروش‌ آشنای‌ قدیمی‌ بود. پرسیدم‌ «باز چه‌ خبر شده؟ لابد از آن‌ جنجال‌های‌ تبلیغاتی‌ است.» گفت: «عمو یوسف كارش‌ تمام‌ است. اگر از من‌ بپرسی‌ با آن‌ زندگی‌ او تعجبی‌ هم‌ ندارد، بالاخره‌ خفتش‌ را می‌گرفت. بولدوزر هم‌ كه‌ باشد از پا می‌افتد.» روزنامه‌ای‌ را تا زد و به‌ دست‌ من‌ داد: «به‌ نظر من‌ این‌ جور زندگی‌ مفت‌ گران‌ است. كار ساكن‌ و بی‌روح. خواندن‌ گزارش‌ و شركت‌ در جلسات‌ كه‌ نشد كار. از شغل‌ خودم‌ خوشم‌ می‌آید. هیچ‌ كه‌ نداشته‌ باشد هوا می‌خورم.»

چند قدم‌ آن‌ طرف‌تر عمه‌ و جسی‌ زیر چتر باران‌‌خورده‌ مرا نگاه‌ می‌كردند. عمه‌ داد زد «چه‌ خبر شده‌ عزیزم؟»

جسی‌ با اوقات‌ تلخی‌ گفت: «می‌بینی‌ كه‌ می‌خواهد روزنامه‌ بخرد.»

روزنامه‌فروش‌ گفت: «او كه‌ برود خیلی‌ چیزها عوض‌ می‌شود. نه‌ كه‌ فكر كنی‌ من‌ علاقه‌ای‌ داشته‌ باشم. اما آن‌ها به‌ دموكراسی‌ عادت‌ ندارند، مگر نه؟ منظورم‌ این‌ است‌ كه‌ آدم‌ اگر به‌ چیزی‌ عادت‌ نداشته‌ باشد، دلش‌ هم‌ برای‌ آن‌ تنگ‌ نمی‌شود.»

زیر باران‌ دویدم‌ تا به‌ چتر برسم. گفتم: «استالین‌ در حال‌ احتضار است.»

عمه‌ام‌ با بدبینی‌ پرسید: «از كجا فهمیدی؟»

گفتم: «توی‌ روزنامه‌ نوشته‌اند.»

عمه‌ام‌ گفت: «صبح‌ نوشته‌ بودند مریض‌ شده. اما به‌ نظر من‌ تبلیغات‌ است. تا نبینم‌ باورم‌ نمی‌شود.»

جسی‌ گفت: «مامان‌ چقدر ساده‌ای! آخر چطور می‌توانی‌ ببینی؟»

راهمان‌ را ادامه‌ دادیم. عمه‌ام‌ گفت: «به‌ نظر تو بهتر نبود جسی‌ یك‌ دست‌ لباس‌ قشنگ‌ می‌خرید؟»

جسی‌ گفت: «مادر! مگر نمی‌بینی‌ او ناراحت‌ است، مرگ‌ استالین‌ برای‌ او مثل‌ مرگ‌ چرچیل‌ است، برای‌ ما.»

عمه‌ام‌ ناگهان‌ خشكش‌ زد و گفت: «ای‌ بابا! چه‌ حرفی‌ می‌زنی‌ عزیزم.»

یكی‌ از پره‌های‌ چتر سر جسی‌ را خراشید و دادش‌ را درآورد. جسی‌ سرش‌ را مالید و گفت: «چتر را ببند مادر! مگر نمی‌بینی‌ باران‌ بند آمده؟»

عمه‌ اِما چتر را به‌ زحمت‌ بست. جسی‌ هم‌ آن‌ را گرفت‌ و بند آن‌ را گره‌ زد. عمه‌ اِما اخم‌ كرد و سرخ‌ شد، بعد پرسید: «دوست‌ دارید چای‌ داغ‌ بنوشیم؟»

گفتم: «جسی‌ دیرش‌ می‌شود.» درست‌ دم‌ در عكاسی‌ بودیم.

عمه‌ اِما گفت: «كاشكی‌ این‌ آقا موفق‌ شود عكسی‌ از جسی‌ بگیرد كه‌ حس‌ داشته‌ باشد. تا حالا كسی‌ عكسی‌ این‌ طوری‌ از او نگرفته.»

جسی‌ دمغ‌ بود و با حالتی‌ قهرآمیز جلوتر از ما از پله‌ها بالا رفت. در طبقه‌ی بالا جسی‌ با وقار دری‌ را باز كرد كه‌ هیاهوی‌ موسیقی‌ استراوینسكی‌ اوج‌ گرفت. به‌ دنبال‌ او وارد اتاق‌ بزرگ‌ با كاغذ دیواری‌ سفید و خاكستری‌ و طلایی‌ شدیم. آهنگ‌ "بهارانه" استراوینسكی‌ آویزه‌های‌ بلور چلچراغ‌ را می‌لرزاند. حرفی‌ نداشتیم. تا آن‌ كه‌ عكاس‌ با كت‌ مخمل‌ مشكی‌ وارد شد، با لبخندی‌ پوزش‌ خواست‌ و دستگاه‌ را خاموش‌ كرد.

عمه‌ اِما گفت: «امیدوارم‌ درست‌ آمده‌ باشیم. می‌خواهم‌ عكس‌ دخترم‌ را بگیرید.»

جوانك‌ گفت: «البته‌ كه‌ درست‌ آمده‌اید. منت‌ گذاشته‌اید!» دست‌ دستكش‌ پوش‌ عمه‌ را گرفت‌ و او را به‌ طرف‌ كاناپه‌ كشاند. عمه‌ام‌ سرخ‌ شد. مرد جوان‌ مرا نگاه‌ كرد كه‌ به‌ سرعت‌ دور از آن‌ها روی‌ مبل‌ دیگری‌ لم‌ دادم. مرد با حالتی‌ حرفه‌ای‌ جسی‌ را برانداز كرد و لبخندی‌ به‌ لب‌ آورد. جسی‌ خیلی‌ جدی‌ و اخم‌ آلود دست‌هایش‌ را قلاب‌ كرده‌ بود و مثل‌ یك‌ دریاسالار او را نگاه‌ می‌كرد.

عكاس‌ به‌ آرامی‌ به‌ جسی‌ گفت: «انگار سرحال‌ نیستید خانم، تا سر حال‌ نباشید، عكستان‌ خوب‌ درنمی‌آید.»

جسی‌ گفت: «من‌ سر حالم. دختر دایی‌ام‌ سرحال‌ نیست.»

گفتم: «سر حال‌ بودن‌ و نبودن‌ من‌ فرقی‌ نمی‌كند، قرار نیست‌ كه‌ عكس‌ مرا بیندازند.»

همان‌ موقع‌ كتابی‌ از بغل‌ مبلی‌ كه‌ روی‌ آن‌ نشسته‌ بودم‌ افتاد: كاكا‌سیاه‌ فرفره‌ اثر رونالد فربنك. عكاس‌ نگران‌ به‌ طرف‌ كتاب‌ شیرجه‌ رفت.

از من‌ پرسید: «آثار رُن‌ را می‌خوانید؟»

گفتم: «گاه‌ و بی‌گاه.»

گفت: «من‌ شخصاً‌ چیز دیگری‌ نمی‌خوانم. تا جایی‌ كه‌ به‌ من‌ مربوط‌ می‌شود او حرف‌ اول‌ و آخر را زده. هر وقت‌ كتابی‌ از او می‌خوانم، دوباره‌ از اول‌ تا آخر می‌خوانم. بعد از فربنك‌ اگر كسی‌ دست‌ به‌ قلم‌ ببرد خودش‌ را خراب‌ می‌كند.»

اصلاً‌ ناامیدم‌ كرد، دیگر دلم‌ نمی‌خواست‌ با او بحث‌ كنم.

عكاس‌ گفت: «گمانم‌ با یك‌ فنجان‌ چای‌ موافق‌ باشید. اگر می‌خواهید دم‌ كنم. شماها دوست‌ دارید گرامافون‌ را روشن‌ كنم؟»

جسی‌ گفت: «اصلاً‌ از موسیقی‌ مدرن‌ خوشم‌ نمی‌آید.»

عكاس‌ گفت: «خوب، سلیقه‌ همه‌ یكی‌ نیست.» به‌ طرف‌ در پشتی‌ می‌رفت‌ كه‌ در باز شد و جوانی‌ دیگر با سینی‌ چای‌ در دست‌ وارد شد. او هم‌ مثل‌ همكارش‌ چست‌ و چابك‌ بود و ظاهر مهربانی‌ داشت. شلوار جین‌ مشكی‌ به‌ پا داشت‌ و بلوز ارغوانی. موهایش‌ مثل‌ دو بال‌ قناس‌ روغن‌ خورده‌ روی‌ سرش‌ برق‌ می‌زد.

میزبان‌ ما به‌ دوستش‌ گفت: «دستت‌ درد نكند!»

رو به‌ ما كرد و گفت: «اجازه‌ می‌خواهم‌ دوست‌ و همكار خودم‌ جكی‌ اسمیت‌ را معرفی‌ كنم. خودم‌ هم‌ كه‌ معرف‌ حضور هستم. حالا با فنجانی‌ چای‌ خستگی‌مان‌ درمی‌رود و حالمان‌ جا می‌آید.»

جسی‌ بی‌اعتنا وسط‌ اتاق‌ ایستاده‌ بود. مرد فنجانی‌ چای‌ به‌ او تعارف‌ كرد. جسی‌ با سر مرا نشان‌ داد و گفت: «به‌ او بدهید.» او هم‌ چای‌ را آورد و به‌ من‌ داد.

پرسید: «چه‌ خبر شده. كسالتی‌ دارید؟»

روزنامه‌ را می‌خواندم‌ و گفتم: «نه، اتفاقاً‌ حالم‌ خیلی‌ خوب‌ است.»

عمه‌ گفت: «استالین‌ رو به‌ مرگ‌ است. یا حداقل‌ می‌خواهند این‌ طور وانمود كنند.»

میزبان‌ پرسید: «استالین؟»

عمه‌ اِما گفت: «بله. همین‌ یارو كه‌ در روسیه‌ است.»

«آهان‌ فهمیدم، عموجو. خدا رحمتش‌ كند.»

عمه‌ اِما یكه‌ خورد. جسی‌ ناباورانه‌ اخم‌ كرد. جكی‌ اسمیت‌ آمد و كنار من‌ نشست‌ و روزنامه‌ خواند. «خوب خوب‌  عجب. نُه‌ تا دكتر. پنجاه‌ تا دكتر هم‌ اگر می‌آوردند فایده‌ای‌ نداشت.»

گفتم: «چه‌ عرض‌ كنم.»

جكی‌ اسمیت‌ گفت: «غده‌ی چركی‌ بود. باید چند سال‌ قبل‌ خدمتش‌ می‌رسیدند. جنگ‌ كه‌ تمام‌ شد تاریخ‌ مصرف‌ او گذشته‌ بود، شما این‌ طور فكر نمی‌كنید؟»

گفتم: «گفتنش‌ زیاد آسان‌ نیست.»

میزبان‌ ما فنجان‌ چای‌ در یك‌ دست، دست‌ دیگرش‌ را با تحكم‌ بالا برد و گفت: «اصلاً‌ دوست‌ ندارم‌ این‌ چیزها را بشنوم. حوصله‌اش‌ را ندارم. خدا شاهد است. دلم‌ از هر چه‌ سیاست‌ است، آشوب‌ می‌شود. اما زمان‌ جنگ‌ عموجو و روزولت‌ قهرمانان‌ محبوب‌ من‌ بودند.»

دختر‌عمه‌ جسی‌ كه‌ نه‌ می‌نشست‌ و نه‌ چای‌ می‌خورد جوش‌ آورد و گفت: «بالاخره‌ می‌خواهید این‌ كار لعنتی‌ را تمام‌ كنید یا باز لفتش‌ می‌دهید؟!» گونه‌های‌ گل‌ انداخته‌ی دخترانه‌اش‌ برق‌ می‌زد و اندوهی‌ در چشمانش‌ خانه‌ كرده‌ بود.

عكاس‌ فنجان‌ خود را كنار گذاشت: «البته، البته‌ الان‌ تمامش‌ می‌كنیم. امر، امر شماست!» به‌ دستیارش‌ جكی‌ نگاه‌ كرد كه‌ با اكراه‌ روزنامه‌ را كنار گذاشت‌ و بلند شد و طناب‌ پرده‌ را كشید و دخمه‌ای‌ پر از دوربین‌ و تجهیزات‌ پیدا شد. هر دو متفكرانه‌ جسی‌ را برانداز كردند. عكاس‌ گفت: «اگر بگویی‌ عكس‌ را برای‌ چه‌ می‌خواهی، خوب‌ می‌شود. برای‌ محبوبیت؟ رو كم‌ كنی؟ یا برای‌ دوستان‌ خوش‌ اقبال؟»

دختر‌عمه‌ جسی‌ گفت: «نه‌ می‌دانم‌ و نه‌ اهمیتی‌ می‌دهم.»

عمه‌ اِما بلند شد و گفت: «می‌خواهم‌ عكسی‌ از او بگیرید كه‌ حس‌ داشته‌ باشد...»

جسی‌ دستش‌ را به‌ طرف‌ عمه‌ اِما مشت‌ كرد.

گفتم: «عمه‌جان! بهتر است‌ من‌ و شما بیرون‌ برویم.»

عمه‌ گفت: «ولی‌ آخر...»

عكاس‌ دستش‌ را روی‌ شانه‌ عمه‌ گذاشت‌ و با ملایمت‌ او را به‌ طرف‌ در هدایت‌ كرد و گفت: «آن‌ طرف‌ كمی‌ استراحت‌ كنید. مگر شما نمی‌خواهید كار من‌ خوب‌ از آب‌ دربیاید؟ من‌ جلوی‌ بهترین‌ تماشاگرها هم‌ نمی‌توانم‌ خوب‌ كار كنم.»

عمه‌ اِما دوباره‌ وارفت‌ و سرخ‌ شد. من‌ جای‌ مرد را كنار او گرفتم. جكی‌ اسمیت‌ به‌ جسی‌ گفت: «با موسیقی‌ چه‌ طوری؟»

جسی‌ گفت: «از موسیقی‌ بیرازم.»

جكی‌ گفت: «من‌ كه‌ فكر نمی‌كنم‌ موسیقی‌ بد باشد. در واقع‌ كمك‌ می‌كند...»

در بسته‌ شد و من‌ و عمه‌ اِما كنار پنجره‌ پاگرد ایستادیم‌ و به‌ خیابان‌ نگاه‌ كردیم.

عمه‌ پرسید: « آیا این‌ جوانك‌ تا حالا از تو عكس‌ گرفته؟»

گفتم: «نه. اما تعریف‌ كار او را شنیده‌ام.»

صدای‌ موسیقی‌ بلند شد. عمه‌ با پا روی‌ كف‌ پاگرد ضرب‌ گرفت‌ و گفت: «گیلبرت‌ و سولیوان‌ است، جسی‌ از این‌ موسیقی‌ ب