
فوووووووت .....
فووووووووت ....
فوووووووت .....
فووووووووت ...
فوووووووت ....
بیا شعما رو فوت کن !!!
تولدت مبارک !!!
یه سبد یاس سفید تقدیم به تو بهترینم به خاطر قشنگترین روز دنیا که روز تولد توست
آسمان با وسعتش تقديم تو
رقص ماهي هاي دريا مال تو
هرچه دارم از تو دارم مهربان
زندگيم امروز و فردا مال تو
تولدت مبارك
روزي كه به دنيا اومدي داشت باروون ميومد اما اون روز هوا اصلا ابري نبود. اين فرشته ها بودن كه داشتن گريه مي كردن چون يكي ازشون كم شده بود... تولدت مبارک.
بهترين آهنگ زندگي من تپش قلب توست
و قشنگ ترين روزم روز شکفتنت.
تولدت مبارک
هفت تا آسمون پر از گلاي ياس و ميخك
با صد تا دريا پر عشق و اشتياق و پولك
يه قلب عاشق با يه حس بيقرار و كوچك
فقط مي خواد بهت بگه تولدت مبارك
هرسال وقتي.....(تاريخ تولد)......هزاران شهاب به سمت زمين هجوم مياوردن
از خودم مي پرسيدم
چه اتفاقي افتاده که آسمونيا ميخوان خودشونو به زمين برسونن؟....
و امسال فهميدم اونا به پيشواز حضور مسافري ميان که زمينو
با گامهاي مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ....
تولدت مبارک
روز تولد تو ميلاد عشق پاكه ، براي شكر اين روز پيشانيم به خاكه
باور کن ماههاست زيباترين جملات را براي امروز کنارمي گذارم، امشب اما همه جملات فرار کرده اند، همينطور بي وزن و بي هوا آمدم بگويم
.
.
.
.
.
.
. تولدت مبارک.
نگاهت را قاب مي گيرم. در پس آن لبخند. که به من. شور و نشاط زندگي مي بخشد.
امروز روز توست... تولدت مبارک
گاو و الاغ و اردك ، كبریت و گاز و فندك ، جوجه و مرغ و لك لك ، تولدت مبارك
عزيزم به اندازه تمام کساني که نميشناسم دوستت دارم و سبدي از گلهاي ياس و پونه با يه
آسمون ستاره تقديم تو به خاطر تولد زيبايت.
Happy Birthdey
تمام وجودم را در قلبم ، قلبم را در چشمانم ، چشمانم را در زبانم ، خلاصه مي كنم تا بگويم روز تولدت مبارك باد
1387 شاخه گل سرخ به سويت فرستاده و بر تك تك گلبرگ هاي ان مي نويسم تولدت مبارك
نون و پنیر رامک جیگر تولدت مبارک
شكوفهاي صورتي فداي مهربونيات... يه دل كه بيشتر ندارم اونم فداي خوبيات
تولدت مبارك
عشق يعني چون خورشيد تابيدن بر شب هاي دوست
و چون برف ذوب شدن به غم هاي دوست
دوست خوبم تولدت مبارك
الهي هميشه مثل چراغ راهنمايي باشي .
لپت هميشه قرمز
روي دشمنات زرد
دلت هميشه سبز
تولدت مبارك
اگه شكلات بودی شیرین ترین بودی ، اگه عروسك بودی بغلی ترین بودی ، اگه ستاره بودی روشن ترین بودی و تا زمانی كه دوست منی عزیز ترینی . روز تولدت مبارك . . . عزيزم
قلب مهربانت مثلثي را مي ماند در درياي عشق
مرا در خود كشيدي برموداي من !!!
تولدت مبارك
بهترين لحظه، لحظه ايست كه فكر كني فراموشت كردم، بعد 1 اس ام اس از طرف من بياد كه توش نوشته ميميرم برات !
happy birthday
آهنگ خوش سه تار تقديم تو باد ، آرايش گلهاي بهار تقديم تو باد . گويند كه عشق هديه پاك خداست ، اين هديه هزار بار تقديم تو باد .
تولدت مبارك
تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند
می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی .تولد مبارک
اگر باران بودم انقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميکردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم ولي افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم
فرشته ها وجود دارن اما بعضي وقتا چون بال ندارن ما بهشون ميگيم دوست
تولدت مبارك باشه دوست عزيزم
زمين اون گل رو به دست سرنوشت داد و سر نوشت اون گل رو تو قلب من کاشت تا باغچه خالي قلبم جايگاه يک گل باشد گل ياسمنم تولدت مبارک.
چه لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز...
روز ميلاد...
روز تو!
روزي که تو آغاز شدي!
تولد مبارک
شعر براي تولد
روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو
كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو
درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم
بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم
ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم
از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم
من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون
چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون
به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم
هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم
تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم
اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم
كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش
بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش
با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک
با ل فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک
عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک
فقط مي خوان بهت بگن :.
.
.
.
. تولدت مبارک
***********************************
بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک
ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک
تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز
از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا
يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن
يکي به نيت تو يکي از طرف من
الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم
به خاطر و جودت به افتخار بودن
تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي
با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي
ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس
تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس
تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن
همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس
واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد
ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد
اينا يه يادگاري توي خاطره هاته
ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد
تولدت عزيزم پراز ستاره بارون
پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون
الهي که هميشه واسه تبريک امروز
بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون
« نامه نوشتم به...»
براي رئيسجمهور ماه نامه يي نوشتم و از او پرسيدم كه آيا آن بالا محوطه هاي توقف ممنوع دارند يا نه. پليس ماشين هونداي مرا جرثقيلكش كرده بود و من از اين موضوع ناراحت بودم. برگرداندنش برايم هفتاد و پنج دلار آب مي خورد، به اضافهي بهداشت روان. هيچ دقت كرده ايد كه كاميو¬نهاي جرثقيلدار چطور به ماشينهاي كوچولوي ظريف گير مي¬دهند؟ هيچ ديده ايد كه يك كرايسلر امپريال را دنبال خودشان بكشانند؟ نه، نديده ايد.
رئيسجمهور ماه با احترام بسيار جواب داد كه ماه هيچ رقم محوطهي توقف ممنوع ندارد. و اضافه كرد كه بهداشت روان هم در ماه فقط يك دلارخرج برمي دارد.
خب، من آن هفته واقعا بدجوري به بهداشت روان احتياج داشتم. پس جوابش را نوشتم وگفتم كه فكر كنم بتوانم تا بهار 81 آن جا باشم، البته اگر سفينهي فضايي به وعدهاش عمل كند، وگفتم چند تا بهداشت روان برايم آماده نگه دارد كه بهشان احتياج دارم، و ديگر اين كه آيا مي¬شد توجهاش را به يك قابلمه كباب دندهي با سس قرمز جلب كنم يا نه، چيزي كه اگر دوست داشت مي¬توانستم با كمال مسرت برايش ببرم آن بالا.
رئيس جمهور ماه برايم نوشت كه از داشتن يك قابلمه كباب دنده با سس قرمز خيلي خوشحال
خواهد شد، و اين كه كد پستياش هم اگر لازم باشد 10011000000000 است.
برايش تلگراف زدم كه شش بطر آبجو رولينگ راك مي آورم تا با كباب دندهي سس زده بخورد، و در ضمن از وضعيت آپارتمانهاي آن جا هم پرسيدم.
او با يك صفحه كليشهي درخشان جواب داد كه بد است. قيمت آپارتمان سالي تقريباً يك دلار است، خودش هم مي داند كه نرخ بالايي است اما چه كار مي تواند بكند؟ گفت كه اين آپارتمان ها چهارخوابه اند، با سه حمام، كتاب خانه، اتاق بيليارد، سرداب شراب، و ايواني رو به درياي سعادت. گفت كه شايد بتواند در اجارهي آپارتمان برايم تخفيف بگيرد، چون من يكي از دوستان ماه هستم.
از آن لحظه به بعد ماه به نظرم جاي قشنگ و دلپذيري مي آمد. يك دلار را با سفينهي فضايي هري آپ فوند فرستادم.
روي يك كندهي توخالي شياردار ضربههاي محكمي ¬زدم كه با فركانس ماه تنظيم شده بود، و از او در مورد وضعيت بازار كار، پوشش بيمهي درماني، مزاياي بازنشستگي، معافي مالياتي،كارتهاي اعتباري، و صورت حساب باشگاههاي كريسمس پرسيدم.
او هم با اشعهي مهتاب پاسخ داد كه افتضاح است، همهاش به يك دلار سر مي زند، و البته اگر آن يك دلار را نداشته باشي از محل نظام توسعهي ماه بزرگتر به تو قرضش مي دهند.
در مورد جنگ و صلح چي؟ اين را از طريق مدارهاي كوچك و پيجيدهي ALGOL كه خودم به كامپيوتر اپلم نصب كرده بودم، پرسيدم.
رئيس جمهور ماه (با استفاده از استعارهي MIRV’D ) پاسخ داد كه اگر حرفي براي گفتن داشته باشد تنها اين است كه بازي جورچينX و O تا هرجا كه بشود نوشتش، و تا هرجا كه طرفين بتوانند پيش بروند، ادامه پيدا مي كند.
به وسيلهي پرواز جمعي از فرشتگان كه آموزشهاي خاص ديده بودند، به او گفتم كه به نظر مي رسد آن بالا بر اوضاع خوب مسلط است، و پرسيدم هيچ شانسي وجود دارد كه رئيس جمهور ما هم بشود، حتا اگر شده به شكل نيمه وقت؟
او هم (با رگباري از سياركهاي ماشين قراضه كه روي سپرهايشان برچسبهاي سبز و آبي داشتند) گفت نه، به نظرش مي رسيد رقابتهاي انتخاباتي رياست جمهوري ما، نامزدها را اذيت مي كند و بهشان لطمه مي زند. مثلا آنها شروع كرده اند به يكي به دو با يكديگر در مورد روسهاي خالي بند و گفتن چيزهاي بدجور احمقانه در مورد ايل و تبار هم. گفت كه فكر نمي كند دیزی گيلسپي باشد.
[1] Hurry-up fund صندوق مالي بجنب! .م
[1] يك نوع زبان برنامه نويسي كامپيوتري، و نيز ستارهيي درخشان در كهكشان پرزئوس. .م
[1] نوعي سلاح هسته يي متصل به دنباله ي موش هاي پرتابي بين قاره يي.م
[1] - Gillespi Dizzy نوازندهي ترومپت آمريكايي (1993-1917). خود کلمهی به معنای گیج است و دیزی نبودن به معنای گیج نبودن هم هست، اما بازی زبانی بارتلمی در ترجمه چندان درنمیآید. م
| نوشته ی استیون کینگ/ ترجمه ی مژده دقیقی «خواب هاروی» جانت2 پايِ سينك ظرفشويي ميچرخد و، يكهو، چشمش ميافتد به شوهرش كه حدود سي سال است با هم زندگي ميكنند. با تيشرت سفيد و شلوارك بيگ داگ3 نشسته پشت ميز آشپزخانه او را تماشا ميكند.
1) Stephen King |
داستان کوتاه: « یخ »
چند بار است در خواب ميبينم در خانه پدرم را كه باز ميكنم،او با تكه چوبي تراش خورده و زمخت روبهرويم ايستاده است. فكر ميكند من خيال دارم به زور وارد خانهاش بشوم. عينكاش را نزده است و در آن سرسراي تاريك گمان ميكند من دزد هستم. با تكه چوب ميخواهد جلوي مرا بگيرد. چوب را محكم در مشت ميفشرد و تراشهاش در كف دست او ميخلد. رهايش كه ميكند روي پاهايش ميافتد.
از جيب حوله پالتويي او دستمالهاي كاغذي بيرون زده است. زير حوله پالتويي زيرشلواري خاكي رنگ و پيراهني پشمي به تن كرده است. دست در جيب سمت راست ميكند و پول خردها را به هم ميزند.
ميگويم سلام.
ميگويم خوشحالام كه ميبينمت، پدر.
بماند كه در زندگي حتي يك بار هم او را پدر صدا نزدهام.
در خانه هيچ نوري نيست. ماه فوريه است و ساعت چهار و من براي زدودن سرما از در و ديوار و كف چوبي خانه بايد آتشي، چراغي يا شمعي بگيرانم. پنجرهها بسته و سايبانها كشيدهاند.
ميگويد با سر و كول برفي داخل خانه نيا. برو كفشهايت را بيرون بتكان. (من كه بزرگ شده كاليفرنيا هستم برف نديده بودم تا آنكه به دانشكدهاي در شرق آمريكا رفتم و در آنجا برف ديدم.)
تودهاي برف و بوران به ناگهان از سر مزرعه برميخيزد و در نور كم جان آفتاب درختان مثل چترهاي خيلي بزرگ و شكسته زير بار برف كمر خم ميكنند. باد از روي زمين برف را ميروبد، ميبرد لابهلاي درختان و محكم به پنجرههاي خانه ميكوبد.
پدر در اتاق نشيمن روي صندلي ننويي خود يله ميشود و پا روي چهارپايه ميكشد. دستها را در دامان گره ميزند. دهان باز ميكند كلمهاي اما نميگويد. و پا روي چهارپايه ميكشد. دستها را در دامان گره ميزند. دهان باز ميكند، كلمهاي اما نميگويد. روي كف اتاق روزنامهها اين سو و آن سو پراكندهاند. من با قدري فاصله از او روي كاناپهاي فنري و بي تشكچه مينشينم.
زير شيشه ميز نزديك او عكس و سياه و سفيدي از خودش هست كه او را مشغول پياده روي در كوهستان با چوب دستي و چپقي در دست ديگر نشان مي دهد. كوله پشتي روي دوش دارد و به سمت دوربين كمي خم شده است. نور خورشيد در عكس چهره اش را جلوه داده است. شيشه را بلند مي كنم و عكس را از حاشيه برمي دارم و آن را جلوي صورت پدر مي گيرم.
مي گويم به اين عكس نگاه كن.
مي گويد عينكام را بياور.
مي گويم بيعينك هم ميبيني.
مي گويد مات ميبينم.عينك ام را بياور.
كيفي چرمي را از دسته كاناپه آويزان است. عينك قاب مشكي محكمي را از داخل كيف بيرون مي كشم. عكس و عينك را به دست اش مي دهم.
نمي تواند عكس را ثابت كند. دست هايش مي لرزند، مي ايستند و باز مي جنبند. من از پشت سر دست دراز مي كنم و عكس را جلوي چهره اش نگه مي دارم. روي يقه حوله پالتويي جا به جا شوره سر ريخته است.
مي گويم نگاهي به خودت بينداز.
عينك اش بزرگ است؛ طوري كه تا نوك بيني او را مي گيرد. تا عكس را بهتر ببيند، عينك را روي بيني عقب و جلو مي كند.
مي گويد دارم مي بينم.
اين عكس را من انداختم. يادت هست؟
نه. عكس كي هست؟
عكس تو.
دست در حوله پالتويي مي كند و سر در جيب مي برد. تا مي خواهد عكس را در جيب حوله پالتويي بگذارد، از دست اش مي سرد و روي كف اتاق مي لغزد.
سايه بان پنجره باز مي كنم. بيرون خانه به رغم تصور من هوا گرگ و ميش است. تركه هاي ترد درختان را باد مي شكند و روي برف ها مي اندازد. برف و بوران خيلي بيشتر شده است.
مي پرسد روي پياده رو مي شود راه رفت؟
از پياده رو كه از ايوان خانه شروع مي شود تا خيابان سواره رو برف تا زانو مي رسد.
مي گويم نه پدر. چهطور مگر؟
مي خواهم بروم قدم بزنم.
بيرون برف مي آيد. سرماي هوا پنج درجه زير صفر است.
بيا با هم برويم قدم بزنم.
همين طوري كه نمي شود. بخواهي بروي بيرون بايد...
مي گويد منتظر نامه اي هستم. زحمت پارو كردن پياده رو را مي كشي؟
دستكم لباس گرم بپوش.
پارو را در ايوان خانه گذاشته ام.
پا روي برف ها مي گذارم و در آن بوران شروع به پارو مي كنم. ناگهان تندبادي مي وزد. پارو لنگر مي كند و الان است كه مرا بيندازد. پدر از پشت در اين صحنه را تماشا مي كند. ژاكت گشادي به تن كرده است. از گشادي به كيسه خواب مي برد. جيب هاي ژاكت تا زانوهايش مي رسد. چهره پدر در قاب كلاه باراني نشسته است.
مي گويد پياده رو يخ زده.
با نوك تيز پارو روي يخ خيابان ضربه مي زنم. يخ، ضخيم است. پدر بازوي مرا مي گيرد و پا به ايوان مي گذارد. سلانه سلانه گام برمي دارد. بالاخره به خيابان مي رسيم. برف در خيابان تا مچ پا را مي گيرد. با هول و ولا به سمت اداره پست كه در انتهاي خيابان است به راه مي افتيم. پدر دست بر شانه ام مي گذارد تا زمين نخورد. مي پرسم كي برايت نامه نوشته؟
مي گويد برسيم، ميفهمي.
نمي خواهم نااميدت كنم ولي احتمالا نامه ها با تاخير مي رسند.
ساختمان اداره پست قديمي و آجري است. بر پلههاي سيمانياش برف نشسته و در چوبي اش از ناحيه لولاها نيمه باز است. داخل ساختمان نيمكت هايي هست و روي كف موجدار آن نزديك به صد صندوق پست با شيشههاي مثلثي گلي و ستارههاي سياه كنار هم چيده شدهاند.
پدر بالاپوشاش را درميآورد و عين بالش زير زانوهايش مي گذارد. بعد شماره هاي صندوقي را مي چرخاند و آن قدر با آن كلنجار مي رود تا صندوق باز مي شود. با دست راست به پهلوي صندوق مي كوبد و مي گويد انگار راست مي گفتي. نامهها هنوز نرسيدهاند.
بيرون كه مي آييم، آسمان مثل رنگ دستكش هاي من چرك مرده است. هوا به قدري سرد است كه تكان نمي شود، خورد. پدر باز بازوي مرا مي چسبد. بر كلاه اش يخ نشسته و حالت خنده داري به او داده است. سرفه اش بند مي آيد. چشم هايش را مي بندد و به زحمت نفس مي كشد.
مي پرسم طوري شده؟
مي گويد سردم است.
راه بازگشت هميشه گذري بي اندازه كوتاه به آينده است و در اين نقطه است كه هميشه خواب ام يك باره پايان مي گيرد و انگار نبض عجيبي، يك چيز درك نشدني اوديپي با نام زمستان نيوانگلند را حكايت مي كند.
| نوشته ی «سارا سالوی»/ ترجمه ی: آزاده کامیار « آبهای بدن » ( به سبک هلن کیکسوز) سفر با نا امیدی شما کاری را از روی مهربانی و برای کمک به کسی انجام می دهید اما دیگران همیشه مثل شما به ماجرا نگاه نمی کنند.
ترک عادتهای بد برای رسیدن به عادتهای خوب مرد گنده و قربانی یک کارتن دستمال کاغذی می تواند جلویش را بگیرد. فهرست نیمه شب چه کسی به ما اهمیت می دهد وقتی ما انقدر بی اهمیتیم؟ بهتر از رسیدن |
«شب عروسی»
ترجمه اي براي اسدالله امرايي
از سال 1953 توي يه كيوسك مطبوعاتي كنار ايستگاه اتوبوس كار مي كنم و از همون زمان چشم چشم مي كنم كه روزي دختر باب دلم رو توي همين ايستگاه پيدا كنم. اون موقعي كه سر اين كار اومدم هنوز رنگ سبز روشن در ديوار اينجا تر و تازه بود. ارتشيهايي هم كه از جنگ كره برميگشتند دم كيوسك ميايستاند و سيگار مي خريدند و من از همين ها با درجهها و رستههاي نظامي و نيروي دريايي و تفنگداران و گارد ساحلي آشنا شدم.
يه بار يه خيكي سفيد پوست كه ژاكتي قهوه اي تنش بود خفتگيرم كرد. دو دنداني رو كه توي دهانش بود به رخ ام كشيد و لوله تفنگ چسب خورده اش رو روي سينه ام نشونه گرفت. من اصلا نترسيدم اما اون هر چي پو ل و پله داشتم ازم گرفت. اون جوري كه من ديدم عين خودم آدم كله خري بود. مي تونست خيلي راحت دخلم رو پشت پيشخون بياره و همون چند دلار رو به جيب بزنه و بره پي كارش. همه مون از همين قماشيم. با اين كه تموم سيصد و بيست و سه دلارم رو با دست خودم دادم دستش الان بيشتر احساس ثرتمندي مي كنم اما همچين كه رفت زنگ زدم به پليس.
اول گفتند نتونستند بگيرندش. بعد گفتند توي يه ايالت ديگه، گمونم اوتاوا، دستگيرش كرديم. چند وقت بعد هم گفتند مرده اش رو توي پاركينگ فرودگاهي توي كانزاس پيدا كردند اما از كجا معلوم كه راست مي گفتند. شايد يارو هنوز زنده باشه. يه وقت ديدي برگشت و باز خفتگيرم كرد. اون وقت ممكنه هم پولم رو ببره هم يه تير توي كله ام خالي كنه.
خلاصه توي ايستگاه اتوبوس هر اتفاقي ممكنه بيفته. مثلا توي سال هاي 1960 سر و كله هيپي ها پيدا شد. جوون هايي بودند كه لباس هاي اجق وجق پاره و پوره مي پوشيدند و با همه زار و زندگي شون مثل چادر و كوله پشتي و هزار خرت و پرت ديگه توي كيسه هاي خواب مي خوابيدند.
درست همين موقع ها بود كه به دلم برات شد كم كم دارم دختر باب دلم رو پيدا مي كنم؛ دختري از اين پسرهاي گيسو بلند خوشش نمي آد، از آس و پاس بودن توي كوچه و خيابون خسته است و حاضره دستش رو بذاره توي دستم و و روي تخت فنري قيژقيژوي من با من هم آغوش بشه. هميشه چشم به راه بودم تا اين كه يه روز زن جووني رو ديدم . خسته و كوفته بود و دبنال يكي مي گشت تيمارش كنه. من براش ساندويچ و يه فنجون قهوه و كرم بادام زميني خريدم. چندتايي هم قرص آسپرين، يه پاكت شير، ناخنگير و يه پيراهن به رسم هديه براش گرفتم.
به اش گفتم مي تونه بياد خونه من استراحت كنه و تا هر وقت كه دلش خواست بمونه. گفتم خونه من يه اتاق بيشتر نداره و اون هم زياد شيك و پيك نيست. گفتم اما خونه خودمه و هر چي هست قابل اون رو نداره. باز خوبه تر و تميزش كرده بودم. روز قبل از ديدن اين دختره سرگردون روفت و روبش كرده بودم.
دختره تلنگري به كله ام زد و گفت تو چقدر دل رحمي. گفت كه مي خواد ده – دوازده ساعتي بخوابه و بعد زحمت رو كم مي كنه. بردمش خونه. همچين كه رسيديم خودش رو انداخت روي تخت و زار زار گريه كرد و گفت:« خيلي آقايي. » بعد عينهو مرده ها خوابش برد. من روي زمين خوابيدم. نصفه هاي شب بود كه از خواب پريدم. آتيشم تند شده بود. اتاق دور شرم مي چرخيد. هوا پر شده بود از بوي زن. يواشكي خزيدم و بغل دختره دراز كشيدم. هنوز لباس بيروني تنش بود. سنگين و شمرده شمرده نفس مي كشيد. دست كشيدم روي پوستش. بعد دست بردم زير لباسش. بيدار نشد. فقط نفس بلندي كشيد و چرخيد. صبح كه از خواب پا شدم دختره رفته بود.
از سال 1953 اينجا كار مي كنم و منتظرم روزي دختر باب دلم رو پيدا كنم. گمونم پيدا هم شد منتهي خيلي از ازدواج ها زياد دوام نمي آرن.
| خولیو کورتاسار/ برگردان: مهدی غبرائی جزیره در پرتو نیمروز آذر 66 |
سر جوخه
روزگاري دلم ميخواست ژنرال شوم. سالهاي اول جنگ جهاني دوم كه درتاكوما به مدرسه ابتدايي ميرفتم، بسيج عموميبازيافت كاغذ راه انداخته بودند كه همه چيزش به ارتش شباهت داشت.
خيلي جالب بود و كارها را اينطور تقسيم كرده بودند: اگر بيست و پنج كيلو كاغذ تحويل ميدادي سرباز ميشدي، با حدود سي و پنج كيلو كاغذ سرجوخه. پنجاه كيلو كاغذ به نوار سرگروهباني ختم ميشد. هر چه وزن كاغذ بالا ميرفت درجه اعطايي ارتقا مييافت، تا آنكه به ژنرالي ميرسيد.
گمانم براي ژنرال شدن يك تن كاغذ لازم بود نميدانم شايد هم نيم تن. مقدارش را دقيقاً نميدانم اما اول كار جمع كردن كاغذ لازم براي ژنرال شدن سخت به نظر نميرسيد.
از كاغذهاي ولوي زير دست و پا شروع كردم. همهاش شد يكي دو كيلو. راستش نااميد شدم. نميدانم از كجا به سرم زده بود كه خانه پر از كاغذ است. تصور ميكردم كه كاغذ همه جا ريخته. خيلي تعجب كردم كه كاغذ هم ميتواند آدم را گول بزند.
كم نياوردم و اجازه ندادم اين موضوع مرا از پادرآورد. همه توانم را جمع كردم و خانه به خانه راه افتادم و دنبال كاغذ گشتم و از اين و آن ميپرسيدم اگر كاغذ باطله و اضافه دارند بدهند كه توي بسيج كاغذ شركت كنند تا ما جنگ را ببريم و نيروي دشمن را مضمحل كنيم.
پيرزني به حرفهاي من با دقت گوش داد بعد يك نسخه از مجله لايف را كه تازه تمام كرده بود به من داد. در را بست و من پشت در مات و مبهوت مجله را در دست گرفته بودم و آن را نگاه ميكردم. مجله هنوز گرم بود.
خانه بغلي كاغذي نداشت كه بدهد دريغ از يك پاكت پستي باطله. آخر بچه ديگري قبل از من جنبيده بود. توي خانه بعدي كسي نبود.
خوب يك هفته همينطور گذشت. در به در، خانه به خانه، كوچه به كوچه و كو به كو رفتم و سرانجام آنقدر كاغذ جمع كردم كه درجه سربازي به من دادند.
نوار كشكي سربازي را انداختم ته جيبم و به خانه رفتم. گندش بزند. توي محل كلي افسر و ستوان و سروان داشتيم. خجالت مي كشيدم آن نوار لعنتي را به لباسم بدوزم. بايد هر روز جلو آن بچهها پا جفت ميكردم. نوار را انداختم ته كشو گنجه لباس و جورابهايم را ريختم روي آن.
چند روز بعد را با دلخوري و آزردگي دنبال كاغذ گشتم و بختم گفت كه يك بسته كوليرز از زيرزمين يكي پيدا شد. همين بسته كافي بود كه به درجه سرجوخگي ارتقا پيدا كنم. البته درجههاي سرجوخگي هم رفت زير جورابها بغل دست درجههاي سربازي.
بچههايي كه بهترين لباسها را ميپوشيدند و كلي پول توجيبي داشتند و هر روز ناهار گرم ميخوردند به درجه ژنرالي رسيده بودند.
آنها ميدانستند كجا كلي مجله هست و پدر و مادرشان ماشين داشتند. شق و رق قيافه ميگرفتند و سينه سپر ميكردند و توي زمين بازي مانور ميدادند و درجههاشان را به رخ اين و آن ميكشيدند. موقع راه رفتن هم مثل صاحب منصبها راه ميرفتند.
ديري نگذشت كه به شغل باشكوه نظاميگري خاتمه دادم. يعني روز بعدش. از شيفتگي كاغذ رها شدم و به جايي رسيدم كه در آن شكست چك برگشتي يا سابقه بد مالي و بدحسابي بود يا نامه فدايت شوم كه ماجرايي عشقي را مختومه ميكرد با تمام كلماتي كه وقتي طرح ميشد مردم را ميآزرد.
| ادیت پرلمان/ ترجمه ی اسدالله امرایی اسکناس ده فرانکی
فرانك فرانسه، سابقه اي ديرينه دارد. سال ها پيش در پاريس، دچار افسون آن شدم. جنس دوست داشتني اي كه از بس در دست چرخيده، صاف شده است. تكه هاي كاغذ مزين به چهره هاي مشهور. اسكناس ده فرانكي مورد علاقه ام بود - ولتر سر بزيرانگار از ربا خواران خجالت مي كشيد .
|
واژه نامه ی نان
برِد(BREAD ): واژه اي از انگليسي كهن، ازگويش قديمي مردم فريزلند (فرهنگ انگليسي كهن)كه ابتدا به معناي لقمه، تكه، يا خرده نان بوده است. ( فرهنگ آنگلوساكسون ، تلخيص كلارك هال ، 1966).
رول (ROLL ): يك قرص نان كوچك كه قبل از پخت حسابي با وردنه صافش مي كنند و بعد آن را لول
مي كنند . ( فرهنگ انگليسي كهن )
رول. اين ناميست كه امروزه به آن داده ايم، يعني يك قرص نان كوچك، حالا هر چقدر كه مي خواهد سفت باشد يا هر شكلي كه مي خواهد داشته باشد ـ اين نام درعصر توزيع انبوه، عصر پيدايش شركتهاي غذايي چند مليتي، دوره اي كه نامهاي محلي خاص حذف شده اند، يا تبديل به محصـولي مختـص به يك منطقه گشته اند و اينك تنها خرده فروشي مي شوند، در هر كجا كه به كار رود تنها يك برچسب كلي روي قفسه هاي سوپر ماركتها ست. اين نانها همان گرديهاي نرمي هستند كه حالا من و جيني داريم آنها را براي مراسم تدفين پدر كره مال مي كنيم .
زمان معاني را بر باد مي دهد.
با فشار بازشان مي كنم و درون سفيد و نرمشان را چرب مي كنم. جيني در دلشان مربا مي ريزد و دوباره لبه شان را به هم مي چسباند. اين همان مربايي ست كه در تمام دوران كودكي پدر خوردن اش را در خانه ممنوع كرده بود، اما آخر خودش هم وا داد و آن را خورد.
ساعت روي ديوار تيك تاك مي كند ، زمان در گلويش گير كرده است.
جيني مي گويد قبلا به اين نانها مي گفتيم باپ، اما هيچكدام به ياد نمي آوريم اين قضيه مال كي و كجا بود.
باپ (Bap ): اولين كاربرد آن در اواخر قرن شانزدهم ثبت شد، ريشه اش نامعلوم است . يك رول يا تكهءكوچك نان نانوايي در شكلها و اندازه هاي متفاوت در مناطق مختلف.(فرهنگ انگليسي كهن ، 1933) : يك رول نان نرم و بزرگ ( فرهنگ فشرده انگليسي كهن 1993 ).
یعنی حقيقت داشت ؟ در اوايل دههء پنجاه ، يعني زماني كه كوچكتر از آن بوديم تا بدانيم حالا سالهاي پس از جنگ است، از كجا سر در آورده بوديم ؟ ما جهان سبز را ترك كرده بوديم جايي كه گذشته از ميان عكسهاي قاب گرفتهء چهره هايي كه آشنا مي نمودند و مردم مي گفتند شبيه مان هستند، ما را مي پاييد. خانهء پدر بزرگ و مادر بزرگ. والدين مادرمان. دنياي مادرمان .
اينجا جايي بود كه پدر ما را آورده بود، ساخته شده از بتن و نئون. اينجا روح نداشت، اينجا شكل قايقي دستخوش امواج بود، نه مي فهميدي چرا همه چيز در اطرافت آنقدر غريبه است نه از غريبگي خودت با خودت سر در مي آوردي. دنياي پدرمان .
اينجا بود كه ديگر مامان به كليسـا نرفت نه به اين دليل كه نمي خواست برود، البته ما اين را حــدس زديم. اینجا بود که لبخندش خشك و بي روح شد. بابا ساكت و دائم در فكر بود. آپارتمان ما، بالاي نانوايي، تاريك و قهوه اي رنگ و پر سايه بود، نور تندي اين آپارتمان بي هوا در بلوار ساحلي را روشن مي كرد. پنجره تا پياده روي آهني زير پايمان ارتفاعي ترسناك داشت .
از همين جا بود كه كز كردن را شروع كرديم .
وقتي مامان به نانوايي مي رفت، پيش كالسكهء برادرمان منتظر مي مانديم. نانهاي باپ پشت ويترين كپه شده بودند، البته اگر اين همان اسمي باشد كه آن موقع به آنها مي گفتيم: ممنوعه، بسيار گران براي ما، و براي مردمي مثل ما ( اگر چه مردم زيادي نبودند كه مثل ما بي هيچ توضيح و توجيهي آشفته و سرگردان باشند.) اين نانها در مقـابل قيمتي كه داشتند هيچ بودند، فقط چند تكه نان. اما خوب هيچِ هيچ هم که نه: اين تكه هاي خوشمزه، طلايي و آرد پاشيده خبر از نرمي وگرمي خود مي دادند. دهانمان آب مي افتاد و پيشاني هايمان را به شيشه مي چسبانديم.
و بعد مادر در حالي كه قرصي نان دركيف نايــلوني اش گذاشته بود بيرون مي آمد. نان از قبل برش زده شده سرد بود و مزهء لاستيك مي داد. لبخند مادر پر از شادي بود. سر حال فرياد مي زد:" بياييد." و نان را توي كالسكهء بچـه مي چپاند ، نان فـشرده مي شد و بعـد دوباره به شكل اولش برمي گشت : " بياييد بريم در بلوار قدم بزنيم . "
و راه مي افتاد، ما هم به دنبالش مي رفتيم، پيراهن ابريشمي آبي رنگش كه از عمه اي پولدار به او رسـيده بود در آن هواي نا آرام، بالا مي رفت و مي لرزيد، و اگر به آن سويش مي رفتم به دور پايم مي پيچيد .
باپ . لغتي تپل مپل، كلمه اي كه در خود نوعي نرمي داشت، اما با اين حال ضرب صدايي را نيز مي شد در آن شنيـد. شايد ما آن را با خود از جـايي امن تر آورده بوديم، همان جايي كه تركش كرديم، شايد يك لغت كهن انگليسي باشد از درهء ولز جايي كه ساكنين اش به راحتي انگليسي شده بودند، يا شايد بعدها مانند دانهء شني كه طوفان به آن ساحل سلتي آورده باشد، ساحلي كه با بتون و نئون برايش مرز ساخته بودند، آن را همراه خود برديم ؟
باراBARA)). لغت ولزي به معناي نان. هرگز نفهميديم چه مزه اي ست چون دستمان به آن نمي رسيد. بيصـدا مي نشستيم و درس مي خوانديم. شب وقتي صداي هق هق موسيقي را از بيرون، از بازارچـــــــــــه مي شنيديم از ترس پدر ساكت و خاموش در خانه مي مانديم تا او بيايد .
و بعد ناگهان و خيلي غير منتظره دوباره به شهري انگليسي زبان در ميدلندز رفتيم. در اينجا رولهاي نان را با نامهاي مختلفي مي خواندند. آيا اينجا همان جايي بود كه به نان بان مي گفتند ؟
بان ( BUN ) : لغتي از اواخر زمان انگليسي ميانه ، با ريشه اي نا مشخص . ناني شيرين،كوچك، نرم و گرد يا كيك كشمشي ( فرهنگ فشرده انگليسي كهن، 1993) اين واژه احتمالا از لغت باگن در زبان فرانسه كهن مشتق شده است كه به معناي باد شدن در اثر دميدن است.(فرهنگ فشرده انگليسي كهن ، 1993 )
پسرها به خاطر شكل حرف زدنمان به سويمان ســــنگ پرت مي كردند و ما سرمان را مي دزديديم، مي دانستيم هر جا برويم لهجه مان به گوش ديگران غريبه است، اسمهايي كه بر اشيا مي گذاريم نا آشنا هستـند و ديگر به كار نمي روند، خيلي سـريع آنها را از دهانمان مي انداختيم، فراموششان مي كرديم گويي ديگر به ما تعلق نداشتند .
ما همان قدر براي پدرمان غريبه بوديم كه او براي ما، با سكوتش، با تكه هاي كوچكي كه از سر گذشتش مي دانستيم، با زادگاه دوردستش كه اصلا حرفي از آن نمي زد، با شكستش در ميراث گذاشتن حس بقا و تعلق براي ما.
چشمهايش با ديدن ما گيج و بي حالت برق مي زد. روزها دور از خانه مي ماند و بعد وقــــــــــتي بر مي گشت چراغهاي روشن ماشينـش در پايين ديوار هال سايه هـايي شكل آدمـهاي غش كرده مي ساختند .
در آن خانهء سرد و خالي بود كه وقتي به آشـپزخانه مي رفتيم مي ديديـم مادرمان روي ميز آشپزخانه خم شده است و گريه مي كند .
جاي ديگري هم بوديم آنجا به نان كوب مي گفتند .
كوب (COB ): لغتي از اواخر انگليسي ميانه، به معناي ،"گرد شده "به معناي " دسر " نيز هست . ريشه نامعلوم . يك قرص نان سر گرد ( فرهنگ فشرده انگليسي كهن ، 1993 )
پدر يكي به سرم كوبيـد و بعد كشيده اي به صورتم زد كه جايش خيلي سوخت. حالا ديگر شلاق مي زد، بي هيچ دليلي و غير قابل كنترل.
ما فرار مي كرديم. مي دويديم به خيابان، به خيابان پر از تراسهاي سياه در شهرهايي كه بندري يا معدني داشتند، به خيابان پر از خانه هاي كرايه اي درحال سقوط در شهري از شهرهاي اسكاتلند: به باند بچه هاي خياباني پيوستيم، بازيهاي خيابان را ياد گرفتيم، در بندر پر سر وصدا و روشن از نور چراغهاي خيابان به آب نباتها مك ميزديم، تكيه كلامـــــــهاي هر جاي تازه اي را مثل آفتاب پرستي كه مگسها رابه چنگ مي آورد، مي بلعيديم. تا مي شد بيرون از خانه مي مانديم، اما مي دانستيم اگر بيشتر از اين بمانيم، احتمال اينكه دمپايـيهاي نيش دار يا تركه هاي گزنده يا كمربند گازگير و سوزان بخوريم هم بيشتر مي شود .
كوب: به معناي كوبيدن روي كپل با چيزي براي تنبيه نيز هست. اين واژه مربوط به دريا نوردي و كشتيراني ست و در اواسط قرن هجدهم به كار مي رفت .
به معناي خردكردن ياكبود كردن نيز در صنعت و در اواخر قرن هجدهم از آن استفاده مي شد.
اصطلاحي نيز با اين واژه وجود دارد ( to get a cob on ) كه به معـناي عصباني شدن است . اين اصطلاح عاميانهء اواسط قرن هجدهم ، ريشه اي نامعلوم دارد (فرهنگ فشرده انگليسي كهن ، 1993 )
آنجايي كه زندگي مي كرديم و مردم از لغت كوب استفاده مي كردند ، اين واژه خاص نه به معناي يك رول نان نرم بلكه به معناي ناني بود كه رويه اي سفت داشت .
ما سفت و سخت شديم ، ما زرنگ شديم .
مافين ، درگلاسكو نان چنين اسمي داشت . مادر يكي از دوستان تازه ام گفت:" يك مافين مي خواي ؟ " انتظـار داشتم چـيزي شبيه كماج ببـينم ( فرهنگ فشرده انگليسي كهن : يك كيك اسپنجي گرد و صاف كه اغلب به صورت تست خورده مي شود.) اما يك رول نان صاف به دستم دادند كه حتي يك ذره اش را هم از دست ندادم. من آمده بودم تا به خاطـر سقوط تعاريف معيار، به خاطر قابلــيت تغير واژه ها جشن بگيرم: لغت باپ دوباره سر و كله اش پيدا شده بود، اما اين بار نه به شكل رولهاي كوچك نان، بلكه به صورت نانهاي صاف و بزرگي كه هنوز هم در جايي ديگر به آنها اُوِن باتم مي گفتند. عاشق واژگوني اين درهم شـدگي هاي همه گير بودم، عاشق اين حقيقت كه در بعضي جاها به رولهاي نان، كيك مي گفتند .
در شهر جلگه اي ميدلـندز به آنها مي گفتـند بارم كيك، و اينجا همان جايي بودكه عاقبـت شورش كردم .
بارم (BARM) :لغتي از انگليسي كهن كه احتمالا از زبان آلماني وارد اين زبان شده است ، يعني از لغت بئورما (beorma ) به معناي كف روي مايع ذوب شـده در تخمير ـ خمير ترش. اين لغت متعلق به مردم طبقهء فقیر آلمان بود( فرهنگ فشرده انگليسي كهن ).
بارمي ( BARMY ) : پر جوش و خروش (فرهنگ انگليسي كهن ، 1993 )
دوازده سالم بود، پر از جوش و خروش، پر از احتمـالات، پر از اين حس كه هيچ تعريف يا وضعيتي وجود ندارد كه تا كنون تغيير نكرده باشد، هر حقيقتي مي تواند تغيير كند ، مي شود با آنها جنگيد . من هم با او جنگيدم : پريدم و مثل يك مارمولك از سر راه پدرم كنار رفتم و او تنها هوا را به لرزه در آورد، از فاصله اي امنتر جوابش را دادم، او كه از شدت عصبانيت ديوانه شده بود پر از جوش و خروش همان جا ايستاد، طوري كه يعني بلاخره بدترين كتك را خواهم خورد اما من از درك واقعيتي كه هم اكنون متولد شده بود در آسمانها سير مي كردم .
گفتم (و اصلا نمي ترسيدم )كه مي خواهم به كليسا بروم. واقعا نمي خواستم بروم اما پسري كه دوستش داشتم دعوتم كرده بود، و من داشتم با تمام سلطهء پدرم مي جنگيدم، سلطه اي كه هميشه فكر كرده بودم شامل ممنوعيت مذهبي مادرم هم مي شود. داد و هوار نكرد، اخم كرد اما براق نشد چشم غره هم نرفت .
زمان معاني را بر باد مي دهد. هيچ تعريف يا وضعيتي نيست كه تا كنون تغيير نكرده باشد .
او گفت نمي خواهد جلوي مرا بگيرد .
احســاس پيروزي مي كردم. مي دانسـتم كه آن را به چشم ديده ام، و تنفر را نيز. ديدم كه او هم آن را ديد و رويش را برگرداند. شانه هايش يكباره پايين افتادند .
دوباره كه برگشت و نگاهم كرد چشمهايش از داغي سفيد به نظر مي آمدند. محتاطانه، به تلخي و كم وبيش با لحني پر كنايه گقـت آخرين چيزي كه مي خواسـته برايم اتفاق بيافتد اين بوده كه زندگيم به خاطر مذهب فنا شود بلايي كه قبلا بر سر خودش آورده بودند .
ييديش( yiddish ):برويت ( broy t) مشتق از لغـتي آلماني بروت (brot )لغتي متـعلق به مردم طبقهءاعیانا.
برد (BREAD ) : واژه اي كه از معناي اوليه اش يعني تكه يا تكه هاي شكسته ، جدا گشتـه و از معناي تكه اي نان به مفـهوم نان به عنوان يك ماهيـت مستقل رسيده است . ( فرهـنگ فشردهء انـگليسي كهن ،1993 ) .
نان (BREAD ) وسيلهء سير كردن شكم در يك زندگي بخور و نمير ( فرهنگ انگليسي كهن ، 1993 ) .
| داستان کوتاهی از فرانسوا شنگ- ترجمه ی ساسان تبسمی شب نقره ای François Cheng نویسنده، شاعر، فیلسوف و مترجم آثار بزرگترین شاعران صاحب نام فرانسه، اولین ادیب چینی تباری است که از سال 2002 تکیه بر صندلی فرهنگستان فرانسه زد و "جاودانگی" را از آن خود کرد. جوایز بزرگ ادبی: جن و پری به مناسبت آغاز هفته فرانکوفونی در تهران، داستان کوتاه شب نقره ای او را به خوانندگان همیشگی اش تقدیم می کند.
"لی" سوار بر کرجی آماده ی رفتن به شهر بود.
|
بخشی از رمان «موجها»/ نوشته ویرجینیاوولف
ویرجینیا وولف نیازی به معرفی ندارد. نقد و نظر دربارهٔ آثارش زیاد نوشتهشده و منابع به وفور یافت میشود. در عظمت و نوآوری او هم حرفی نیست. هنوز هم او را همپای جویس و پروست میدانند. از میان آثارش موجها بیش از همه اسیرم کرد و دو سه سالی است با آن سرگرمم. در حال حاضر دوست گرامیام، محمد رضاپور جعفری سرگرم مقابلهٔ واژه به واژه و عشقورزی با آن است. فقط بگویم که این رُمان 9 تابلو دارد که وصف یک روز است، از برآمدن خورشید تا غروب آن، که به سبک نقاشی پوانتیلیستی (نقطه چین) سورا ساختهشده و کل آنها یک روز را میسازد و ناگفته به ذهن میآورد که زندگی روزی بیش نیست.اما 6 راوی، بیآنکه یکدیگر را مخاطب قرار دهند، از کودکی تا بزرگسالی زندگی و افکار خود را روایت میکنند. طبعاً لحن در تابلوها سنگینتر از متن است (و به زمان ماضی روایت میشود).
در اینجا ابتدای فصل سوم و قسمتی از تکگویی یکی از راویان –برنارد- را نقل میکنم.
مهدی غبرائی
زمستان84
خورشید بالا آمد. رگههای سبز و زرد بر کرانه افتاده روی تَرَکهای قایق فرسوده لغزید و سبب شد خارخسک دریایی خاردارش چون پولاد برق کبودی بزند. نور کم و بیش در موجکهای تند که بادبزنوار در کرانه سر به دنبال هم گذاشتهبودند رسوخ کرد. دختر که سر چرخانده و همهٔ جواهرات، یاقوت زرد، زمرد کبود، جواهرات آبرنگ با اخگرهای آتش در میانشان را به رقص درآوردهبود، اینک پیشانی خود را برهنه کرده باچشمان گشاده باریکه راهی مستقیم بر فراز امواج گشودهاست. درخشش لرزان موجهای خالمخالی تیرهشد؛ گودیهای سبزشان ژرف و تیره شد. شاید گلههای ماهیهای سرگردان از میانشان میگذشتند. همچنان که شتک میزدند و پس میکشیدند. حاشیه ٔ سیاهی از ترکهها و چوب پنبه و پوشال و خرده چوب بر کرانه به جا میگذاشتند، گفتی کرجی کوچکی درهم شکسته و به قعر آب فرو رفته و ملوان به سوی خشکی شنا کرده و از صخرهای بالا رفته و بار شکنندهٔ خود را به دست امواج سپرده تا خرده ریزههایش را به کرانه بیاورد.
در باغ پرندگان که صبحدم بر آن درخت، بر آن بوته، گهگیر و پراکنده نغمه سردادهبودند، اکنون تند و تیز به همسرایی آواز میخوانند؛ گاه با هم، گویی از همدمی خود آگاهند و گاه به تنهایی گویی با آسمان فیروزهایی سخن میگویند. وقتی گربهٔ سیاه در میان بوتهها جنبید، وقتی آشپز خلوارهها را روی تل خاکستر انداخت و آنها را بترساند، همه یکجا پرکشیدند. در چهچهشان ترس و بیم درد و شادمانی، که در همین دم باید آن را میقاپیدند، موج میزد. در هوای زلال بامدادی به همچشمی نیز نغمه میخواندند، برفراز درخت نارون میپریدند، همچنانکه سر در پی یکدیگر میگذاشتند، میگریختند، یکدیگر را میجستند، آواز میخواندند و وقتی به آسمان بلند رو میآوردند به هم نوک میزدند. بعد خسته از تعقیب و گریز به دلربایی فرود میآمدند، نرم و ظریف پایین میآمدند، ساکت و آرام روی درخت، روی دیوار مینشستند، چشمهای درخشانشان همه جا را میپایید، هشیار و بیدار سر به این سو و آنسو میچرخاندند و از یک چیز، یک شیء بخصوص، خوب خبردار بودند.
شاید صدف حلزونی بود که چون نمازخانهای خاکستری در میان علفها سر برافراشتهبود، ساختمانی برآماسیده که دورهاش تیرهٔ سوختهبود و سایهٔ سبز علف بر آن افتادهبود. یا شاید شکوه گلها را میدیدند که روی باغچهها نور سیال ارغوانی میانداختند و از میان آن دالانکهای تاریک سایهٔ ارغوانی بین ساقهٔ رانده میشد. یا به برگهای کوچک روشن سیب خیره ماندهبودند که رقصان ولی خوددار، لابهلای شکوفههای گلبهی سرسختانه برق میزدند. یا قطرهٔ باران را بر پرچین میدیدند که آویختهاست اما نمیافتد و خانهای کامل و نارونهای بلند درآن خمیدهاند، یا یکراست به خورشید چشم میدوختند و چشمانشان بدل به منجوقهای طلا میشد.
اکنون با نگاه به اینسو و آنسو، به زیر گلها، به خیابانهای تاریک در درون دنیای روشن نشده که برگها در آن میپوسند و گلها در آن افتادهاند، ژرفتر نگریستند.سپس یکی از آنها با جهشی زیبا و فرودی دقیق بر تن نرم هیولاوارِ بیدفاعِ کرمی جهید و یکریز نوک زد و زد تا لهش کرد. آن پایین در میان ریشهها که گلها در آنجا میپوسیدند گُلهبه گُله بوی مردار میآمد؛ بر پهلوهای آماسیدهٔ چیزهایی که باد کردهبود قطرههایی شکل میگرفت. پوست میوههای پوسیده پاره میشد و مادهای که بیرون میزد غلیظتر از آن بود که راه بیفتد. لیسکها فضلههای زرد ترشح میکردند و گهگاه تنی بیریخت با سری در هر انتها آهسته از سویی به سویی تاب میخورد. پرندگان چشم طلایی که میان شاخ و برگها میجهیدند، به این چرک آلودگی و نمناکی با شیطنت مینگریستند. گهگاه منقار خود را وحشیانه در این معجون چسبناک فرو میبردند.
اکنون خورشید طالع هم از پنجره به درون آمد و بر پردهٔ حاشیه سرخ دست کشید و رفتهرفته دایرهها و خطوط را آشکار کرد.
اینک در نور فزاینده سپیدی آن در بشقاب افتاد و لبهاش برقِ آن را متراکم کرد. صندلیها و گنجهها سایهوار پس کشیدهبودند، چنانکه هر چند هر یک جدا بود چنان مینمود که به ناگزیر در هم ادغام شدهاند؛ آینه بستر خود را بر دیوار سپید کرد. گل واقعی در قاب پنجره با شبح گل همراه شد. با اینحال شبح قسمتی از گل بود، چون وقتی غنچه کرد، گل رنگپریدهتر روی شیشه نیز غنچه داد. باد وزید. موجها رپرپ بر کرانه میکوفتند، مانند جنگاوران دستار بر سر، مانند مردان دستار بر سری که زوبینهای زهر آلود بر سرِ دست تاب میدهند، به سوی رمههای در حال چرا، به سوی گوسفندهای سپید، پیش میرفتند.
برنارد گفت: «اینجا در دانشکده که اضطراب و فشار زندگی خیلی زیاد است، که هیجان زندگی محض به ضرورتی روزمره بدل میشود، پیچیدگی اشیاء بیشتر میشود. هر ساعت چیز تازهای از توی کلوچهٔ سبوس گنده بیرون میزند. میپرسم من چیام؟ این؟ نه، من آنم. بخصوص حالا که از اتاق در آمدم و مردم حرف میزنند و سنگریزههای روی سنگفرش زیرِ گامهای تنهایم خشخش میکنند و من ماه را تماشا میکنم که بالانشین و بیاعتنا بر فراز نمازخانهٔ کهن طلوع کرده –تازه روشن میشود که ساده و یگانه نیستم، بلکه پیچیده و بسیارم. برنارد در ملاء عام پرجوش و خروش است؛ در خلوت رازپوش. این چیزی است که آنها نمیفهمند، چون بیشک حالا از من حرف میزنند و میگویند من از آنها میگریزم و گریزپایم.
در نمییابند که ناگزیرم به تغییرات گوناگون دست یابم؛ ناچارم راههای ورود و خروج مردهای گوناگونی را که تفاوت نقش خود را در مقام برنارد ایفا میکنند ببندم. به نحوی غیرعادی از اوضاع خبر دارم. هرگز نمیتوانم در واگن قطار کتابی بخوانم بیآنکه از خودم بپرسم آیا آن مرد معمار است؟ آن زن غمگین است؟ امروز خوب خبر داشتم که سایمز بیچاره با آن جوش صورتش چه احساس تلخی داشت که نمیتوانست روی بیلی جکسن تأثیر مثبتی بگذارد. من که با درد و دریغ حالش رامیفهمیدم، به گرمی به شام دعوتش کردم. لابد این کار را به ستایشی نسبت خواهد داد که در من نیست. این درست است. اما اگر بخواهیم «به حساسیت زنانه» بپیوندیم (در اینجا از قول شرح حال نویس خود نقل میکنم) «برنارد متانت منطقی یک مرد را دارد.» اما کسانی که تأثیر میگذارند و آن در اصل تأثیر مثبت است (چون ظاهراً در سادگی فضیلتی است) آنهایی هستند که وسط کار تعادل خود را حفظ میکنند. (بیدرنگ ماهیهایی رامیبینیم که بر خلاف جریان آب شنا میکنند.) کانن، لایسیت، پتیرز، هاوکینز، لارپنت، نویل- همه طبق جریان آب ماهی میگیرند. اما تو میفهمی، تو، خودِ خودم، که چه کسی با یک صدا زدن میآید (حادثهٔ تلخی میشود که کسی را صدا بزنی و نیاید؛ این کار نیمهشب را تهی میکند و حال و روز پیرمردها را در کلوبها توضیح میدهد- آنها از صدا زدن کسی که نمیآید دست کشیدهاند) تو میفهمی آنچه امشب داشتم میگفتم تنها به ظاهر معرفیام میکند. در باطن و در آن لحظه که بیش از همیشه گسسته خاطرم، یکپارچگی هم دارم. با همه چیز همدردی میکنم؛ در ضمن چون وزغی در حفرهای مینشینم و هر چه از راه میرسد با خونسردی میپذیرم. معدودی از شما که حالا حرفم را میزنید، آن ظرفیت مضاعف را دارید که احساس و استدلال کنید. میبینید که لایسیت عقیده دارد باید دنبال خرگوشها دوید؛ هاوکینز بعد از ظهر را با پشتکار فراوان در کتابخانه گذرانده. پیترز درکتابخانه معشوقهٔ جوانش را دارد. همهتان سرگرم و گرفتار و غرقهاید و تا آنجا که توانتان قد میدهد نیرو صرف میکنید- همه جز نویل که ذهنش پیچیدهتر از آن است که یک فعالیت تحریکش کند. من خیلی پیچیدهام. در مورد من چیزی شناور و رها باقی میماند.
«حالا به عنوان دلیل حساسیتم در برابر محیط، اینجا، همین که وارد اتاقم میشوم و چراغ را روشن میکنم و برگ کاغذ و میز و روپوشی را که به غفلت روی پشتی صندلی انداختهام میبینم، حس میکنم که من آن مرد سلحشور و در عین حال فکور، آن موجود پردل و مخّربی هستم که به چالاکی ردا از دوش میاندازد، قلم برمیدارد و بیدرنگ نامهٔ زیر را به دختری که عشق پرشوری به او دارد مینویسد.
«بله، همه چیز بر وفق مراد است. حالا سر حالم. میتوانم نامهای را که بارها شروع کردهام، یکراست بنویسم. تازه از راه رسیدهام؛ کلاه و عصایم را پرت کردهام؛ بیآنکه به خودم دردسر بدهم و کاغذ را راست جلویم بگذارم، اولین چیزهایی را که به ذهنم میرسد مینویسم. این نامه قرار است طرح درخشانی بشود و آن دختر هم باید فکر کند که بدون مکث و بدون پاک شدن کلمهای نوشته شده. ببین نامهها چه بیریختند- این هم یک لکه از روی بیدقتی. همه چیز باید فدای سرعت و بیپروایی شود. با خطی تند، روان و ریز مینویسم و دنبالهی «y» را با اغراق میکشم و خط افقی «t» را کش میدهم. تاریخ را فقط سهشنبه هفدهم مینویسم و بعد علامت سؤال میگذارم. اما در ضمن باید این تأثیر را رویش بگذارم که هر چند او –چون این من نیستم- این طور بیتکلف و سرسری مینویسد، اشارهی ظریفی از صمیمیت و احترام در آن است. باید به حرفهایی که با هم زدهایم اشارهٔ کنم و برخی صحنههای فراموش نشدنی را بازگردانم. اما باید در نظر او این طور جلوه کنم (این خیلی مهم است) که به راحتترین وجهی از چیزی به چیز دیگر میرسم. از مراسم ختم مردی که غرق شدهبود (جملهای برایش نوشتهام) گرفته تا خانم مافت و مَثَلهایش (یادداشتشان کردهام) و به همین ترتیب تأملاتی که از قرار معلوم تصادفی ولی پرعمق است (نقد عمیق اغلب تصادفی نوشته میشود) دربارهٔ کتابی که خواندهام، کتابی مهجور. دلم میخواهد وقتی موهایش را شانه میزند یا شمع را خاموش میکند، بگوید: این را کجا خواندم؟
آها، در نامهٔ برنارد؛ سرعت، گرما، تأثیر مذاب و گدازهٔ روان جمله را میخواهم. به فکر کی هستم؟ البته بایرون. از لحاظی شبیه بایرون هستم. شاید جرعهای از بایرون مرا سرحال بیاورد. بگذار یک صفحه بخوانم. نه، این گنگ است؛ این نامربوط است. خیلی صوری است. تازه دارم یک چیزهایی میفهمم. تازه ضرباهنگش توی کلهام فرو رفته (ریتم در نوشتن مهمترین چیز است). حالا بدون مکث، با اولین ضربهی قلم شروع میکنم...
| نوشتهی فرناندو سورنتینو/ ترجمهی جواد فغانی تلقین محض دوستانم مي گويندمن آدم دهن بيني هستم.فكركنم حق با آن ها باشد. براي آنكه علتي براي حرفشان داشته باشند، اتفاق ناچيزي را كه پنجشنبه پيش برايم پيش آمد، مطرح مي كنند. |
خودکشیهای عاشقانه
برندهی جايزهی نوبل ياسوناری کواباتاYasunari Kawabata در امريکا به خاطر رمانهای بینظيرش به شهرت رسيد. اين رمانها عبارت بودند از دهکدهی برف، هزار درنا و يايتخت قديمی. اما خود کواباتا معتقد بود که ذات هنر او را میتوان در داستانهای کوتاهِ کوتاهش در مجموعهی ?Palm-of -the-Hand Stories پيدا کرد.
کواباتا اولين تجربههای فرم را در سال ۱۹۲۳ آغاز کرد. کتاب اولش را با ۳۵ داستان کوتاه به چاپ رساند. در طول زندگی هنریاش گاه و بیگاه به فرم بازگشت کمااينکه آخرين کارش ?Palm-sized نام داشت که صورت ديگری از رمان دهکدهی برف بود. اين اثر درست قبل از خودکشی او در سال ۱۹۷۲ به چاپ رسيد.
اين داستان از مجموعهای که خود نويسنده بسيار دوست میداشت انتخاب شده که توسط انتشارات ?North Point Press در امريکا منتشر شده است. در اين مجموعه «شاهد پرداخت زيبای نويسنده به موضوع هميشگیِ تنهايی، عشق، گذر زمان و مرگ هستيم. پرداختی که هيچجای ديگر شبيه آن را نمیتوانيم بيابيم.» داستان خودکشیهای عاشقانه را شاهکار او در زمينهی داستانهای کوتاه خواندهاند.
ياسوناری کواباتا در سال ۱۹۶۸ به دريافت جايزهی نوبل نائل آمد و در سال ۱۹۷۲ خودکشی کرد.
خودکشیهای عاشقانه
زن نامهای از طرف شوهرش دريافت کرد. دو سال از زمانی که مرد ديگر دوستش نداشت و او را ترک کرده بود میگذشت. نامه از يک سرزمين دور آمده بود.
«اجازه نده بچه توپش را به زمين بزند. صدای آن قلب مرا میشکند.»
زن توپ را از دختر نه سالهاش گرفت.
دوباره نامهای از طرف شوهر آمد. اين يکی از پستخانهی ديگری بود.
«بچه را با کفش به مدرسه نفرست. من میتوانم صدای پای او را بشنوم. اين صدا قلب مرا میشکند.»
زن به جای کفش، صندلهای نرم پای بچه کرد. دختر گريه کرد و ديگر حاضر نبود به مدرسه برود.
يک بار ديگر نامهای از طرف شوهر آمد. فاصلهاش با نامهی گذشته يک ماه بيشتر نبود اما دست خط مرد به نظر زن خيلی قديمی آمد.
«اجازه نده بچه از کاسهی چينی غذا بخورد. میتوانم صدايش را بشنوم. اين صدا قلب مرا میشکند.»
زن با قاشق چوبی خودش به دختر غذا داد. درست مثل سه سالهگیاش. بعد دورانی را به ياد آورد که دختر واقعاً سه ساله بود و مرد روزهای خوشی را کنار او گذرانده بود. دختر خودش رفت از قفسهی آشپزخانه کاسهی چينیاش را برداشت. زن فوراً آن را از دست او گرفت و در باغچه به سنگ کوبيد: صدای شکستن قلب مرد! زن ناگهان ابروهايش را بالا برد. کاسهی خود را به طرف ديوار پرتاب کرد و آن را شکست. آيا اين صدای شکستن قلب شوهرش نبود؟ زن ميز ناهارخوری کوچک را از پنجره به باغچه پرتاب کرد. اين صدا چی؟ زن خود را به ديوار زد و شروع به مشت کوبيدن کرد. خود را روی پارتيشن کاغذی پرت کرد و مثل نيزه از ميان آن گذشت و سقوط کرد. اين صدا چی؟
«مامان، مامان، مامان!»
دختر شيونکنان به طرف او دويد. زن به او سيلی زد. آه، به اين صدا گوش کن!
هم چون پژواکی از آن صدا، نامهی ديگری از طرف شوهر آمد. از سرزمين و پستخانهيی دور و جديد.
«هيچ صدايی در نياوريد. درها را نه ببنديد نه بازکنيد همينطور پنجرهها را. نفس نکشيد. حتا نبايد اجازه دهيد صدايی از ساعتی که در خانه است بيرون بيايد.
«هردو شما، هردو شما، هردو شما!» زن همانطور که نجوا میکرد اشکش جاری شد. بعد از آن، ديگر از هيچکدام آن دو، هيچ صدايی شنيده نشد. آنها حتا به کوچکترين صداها پايانی جاودانه بخشيدند. به عبارت ديگر، مادر و دختر هر دو مردند.
و عجيب اينجاست که شوهر زن هم کنار آنها دراز کشيد و مرد.
مزه عشق / داستانی از جان کولیر
آلن اوستن، مثل يك بچه گربه ناآرام، از پله هاي تاريك حوالي خيابان پِل كه قيژ قيژ صدا ميكردند، بالا رفت. چند دقيقهاي توي پاگرد كم نور ايستاد و دور و بر را پائيد و اسمي را كه خيلي نامشخص روي يكي از درها نوشته شده بود پیدا کرد.
همانطور كه بهش گفته بودند، در را هُل داد و اتاق كوچكي ديد كه غير از يك ميز نهار خوري قديمي، يك صندلي راحتي و يك صندلي معمولي، مبلمان ديگري نداشت. روي يكي از ديوارهاي زرد رنگ، دو تا قفسه بود كه سر هم، دوازده تایي بطري و شيشه توش بود.
پيرمردي روي صندلي راحتي نشسته بود و روزنامه ميخواند. آلن بدون معطلي كارتي را كه بهش داده بودند، دستش داد. پيرمرد خيلي مودبانه گفت: «بفرماييد بنشينيد آقاي اندرسون. از آشنايتون خوشبختم.»
آلن پرسيد: «واقعيت داره شما معجوني داريد كه...ام... معجزه ميكنه؟»
پير مرد پاسخ داد: «آقاي عزيز من تو اين تجارت سهم عظيمي ندارم... من معجون ملين يا معجوني كه باعث بشه دندون در بياد نميفروشم... اما همونطور كه هست، متنوعه. فكر نمیكنم هيچ كدوم از چيـزهائي كه ميفروشم اثري فراتر از اينكه بشه دقيقاً معمولي توصيفش كرد، داشته باشه.»
آلن شروع كرد:«خوب، راستش رو بخوايد...»
پيرمرد دستش را طرف يكي از شيشههاي قفسه برد و بين كلام پسر گفت:«مثلاً همينجا. اين معجونيه كه مثل آب بيرنگه، تقريباً بدون طعمِ و وقتي توي قهوه، شير، شراب و هر نوشيدني ديگهاي ريخته ميشه، اصلاً احساس نميشه. وتوي هيچ نوع كالبد شكافي هم تشخيص داده نميشه.»
آلن كه خيلي ترسيده بود، گفت: «منظورتون اينه كه سمه؟»
پيرمرد با بيتفاوتي گفت: «دوست داري اسمشو دستكش پاك كن بذار. شايد دستكش هم پاك بكنه. من هيچوقت امتحانش نكردم. ممكنه يكي بگه اين زندگي پاك كنِ. زندگي هم گاهي نياز به پاك شدن داره»
آلن گفت: « نه! من اصلاً از اين جور چيزها نميخوام.»
پيرمرد گفت: « احتمالاً اين هم دقيقاً همين طوره. ميدوني قيمتش چنده؟ براي يك قاشق چاي خوري، كه كافي هم هست، پنج هزار دلار ميخوام نه كمتر. حتي يك پني هم تخفيف نميدم.»
آلن با نگراني گفت: «اميدوارم همه معجونهاتون به اين گروني نباشن.»
پيرمرد گفت: «نه عزيزم. مثلاً اصلاً خوب نيست كه يه شربت عشق اينقدر گرون باشه. جوانهائي كه شربت عشق ميخوان به ندرت پنج هزار دلار پول دارن. اگه داشتن احتياجي به شربت عشق نداشتن.»
آلن گفت: «خب، خدا رو شكر.»
پيرمرد گفت: «من قضيه رو اينطوري نگاه ميكنم. با يه دونه، مشتري رو راضي نگه دار، وقتي احتياج داشته باشه براي گرفتن بعدي هم ميآد. حتي اگه گرونتر هم باشه. حتي اگه لازم باشه بخاطرش پس انداز ميكنه.»
آلن گفت: «پس شما واقعاً شربت عشق ميفروشيد؟»
پيرمرد دستش را براي برداشتن يك شيشه ديگر دراز كرد و گفت: «اگه شربت عشق نمیفروختم، كه بقيه چيزها رو هم بهت نميگفتم. آدم فقط وقتي توي موقعيتیيه كه مجبوره، ميتونه تا اين حد اعتماد كنه.»
آلن گفت: «و اين شربتها...م...فقط...فقط...»
پيرمرد گفت:«نه. اثرشون دائميِ و خيلي بيشتر از هيجانهاي موقت هم قوییه. اما شامل اون هم ميشه. اثرش زياد، موثر و ازليِ.»
آلن سعي ميكرد متفكر و بيتفاوت به نظر برسد. گفت: «عجب! چقدر جالب.»
پيرمرد گفت: « البته بُعد معنويش را هم در نظر بگير.»
آلن گفت: «بله البته. اينكار رو ميكنم.»
پيرمرد گفت: «اين شربت بيتفاوتي رو با وقف شدن جايگزين ميكنه و بجاي تحقير، تحسين ميآره. مقدار خيلي كمي رو به بانوي جوان بده_ تو آب پرتقال، سوپ، يا نوشابه مزهش حس نميشه_ و بعد هر قدر هم شاد و بيخيال باشه كاملاً تغيير ميكنه. ديگه هيچي نميخواد بجز خلوت و تو.»
آلن گفت: «باورم نميشه! خيلي به مهموني علاقه داره.»
پيرمرد گفت: «ديگه خوشش نميآد. ميترسه توي مهمونيها دخترهاي خوشگل ببيني.»
آلن با ذوق پرسيد: «يعني حسود ميشه؟ بخاطر من؟»
-بله. ميخواد كه همه چيز و همه كسِ تو باشه.
-اون همين الان هم همه كس منه. ولي اعتنا نميكنه.
-اعتنا ميكنه. وقتي از اين بخوره. بلافاصله اعتنا ميكنه، تو تنها محبوب زندگيش ميشي.
آلن داد زد: «معركه ست!»
پيرمرد گفت: «بعد ميخواد از همه كارهات سر در بياره. هر چي كه توي روز برات اتفاق ميافته رو ميخواد بدونه. كلمه به كلمه شو. دلش ميخواد بدونه به چي فكر ميكني، چرا لبخند ميزني، چرا سرحال نيستي.»
آلن فرياد زد: «اين عشقه!»
پيرمرد گفت: «بله. با چه دقتي ازت مراقبت خواهد كرد! هيچوقت نميذاره خسته بشي، تو جاي نامرتب بشيني، يا غذات آماده نباشه. اگه يه ساعت دير كني، وحشت ميكنه. فكر ميكنه كشته شدي يا يه پري تو رو ازش دزديده.»
آلن كه از ذوق دست و پايش را گم كرده بود، گفت: «به سختي ميتونم دايانا رو اينطوري مجسم كنم.»
پيرمرد گفت: «لازم نيست از قوه تخيل استفاده كني. و به هر حال، چون هميشه حوري هائي هم دور و برمون وجود دارن، اگه به هر ترتيب تو چنگشون هم افتادي، بعدها، دچار لغزش شدي، لزومي نداره نگران بشي. اون تو رو خواهد بخشيد، بالاخره. البته به شدت لطمه ميخوره، ولي تو رو خواهد بخشيد... در نهايت.»
آلن با غضب گفت: «همچين چيزي اتفاق نخواهد افتاد.»
پيرمرد گفت: «البته. ولي اگر بيفته هم جاي نگراني نداره. هيچوقت ازت جدا نميشه. نه! و البته خودش هيچوقت يه ذره هم...كمترين ناراحتي رو برات به وجود نميآره.»
آلن گفت: «و قيمتش چنده اين معجون خارق العاده؟»
پيرمرد گفت: «اين به اندازه اون دستكش پاك كن، يا همون زندگي پاك كن، اون اسمي كه من بعضي وقتها روش ميذارم، گرون نيست. نه. اون پنج هزار دلاره، بدون يك پني تخفيف. آدم بايد سنش از تو بيشتر باشه كه تو اين كارها بيفته. بايد بخاطرش كلي پول جمع كني.»
آلن گفت: «و شربت عشق؟»
پيرمرد كشو ميز آشپزخانه را باز كرد و بطري كوچكي كه نسبتاً كثيف به نظر ميرسيد، درآورد وگفت: «بله اين. اين فقط يه دلاره.»
آلن پيرمرد را نگاه ميكرد. پیرمرد داشت بطري را پر ميكرد. گفت: « نميتونم بگم چقدر ازتون ممنونم.»
پيرمرد گفت: «من دوست دارم در حق مشتريهام لطف كنم. بعدها برميگردن. زماني كه نسبتاً اوضاعشون بهتر شده و ميخوان چيزهاي گرونتر بخرن. بفرماييد. اثرش رو خودتون خواهيد ديد.»
آلن گفت: «باز هم ممنونم. خدا نگهدار.»
پيرمرد گفت: « به اميد ديدار.»
در باغ جان باختگان امریکای شمالی / داستانی از «توبایس وولف»
مری در جوانی شاهد از دست دادن شغل مردی هوشمند و خلاق بود- او شغلش را به دلیل ابراز نظراتی که برای هیات امنای کالجی که هر دو در آن تدریس میکردند برخورنده بود، از دست داد. مری با نظرات او موافق بود اما تومار اعتراضی او را امضا نکرد. از هر چه بگذریم مری خودش به خاطر استاد بودن، زن بودن و تاریخ شناس بودن مورد محاکمه بود.
مری حواسش جمع بود. او قبل از تدریس هر کلاس، مطالب را با آوردن استدلالها و حرفهای دیگران، نویسندگان تایید شده، روی کاغذ میآورد و سخت مراقب بود چیزی نگوید که مبادا باعث دردسرش شود. افکارش را برای خود نگه میداشت و کلمات برای بیان افکارش بی آن که کاملن محو شوند با گذشت زمان کم رنگ میشدند، دور و کوچک میشدند، نقطه های مضطرب، مثل پرندگانی در حال پرواز به دورها.
وقتی که دپارتمان کندووار به دستهها و باندها تبدیل میشد او سرش به کار خودش بود و وانمود میکرد که نفرت آدمها از یکدیگر را نمیبیند. برای این که بیقید و کسل کننده به نظر نیاید از راه های سادهای تظاهر به متفاوت بودن میکرد. شروع کرد به بازی بولینگ که بعدها خیلی هم از آن خوشش آمد. بعد جامعهی علاقهمندان ریچارد سوم کالج برندن را با هدف احیای نام نیک او بنیان گذاشت. شروع کرد به از بر کردن کلیشههای خنده دار از روی نوارها و جکهای توی کتابها. وقتی جک میگفت همکارانش با نارضایتی غر میزدند اما مری اهمیتی نمیداد و بعد از مدتی همین غر و لند کردنها دلیل اصلی جک گفتنهای او شد. اصلن همین مساله باعث اشتیاق او به ابراز وجود میشد. در واقع هیچ کس در کالج به اندازهی مری ایمن نبود. او از خودش یک چیز نهادینه میساخت مثل یک رسم یا سمبل خوش یمن برای کالج.
هر از گاهی با خودش فکر میکرد که نکند بیش از حد محافظه کاری میکند. چیزهایی که میگفت و مینوشت به نظرش بی بو و خاصیت و سطحی میآمد مثل این که کسی آنها را چلانده و عصارهاشان را گرفته باشد. یک روز که داشت با استاد قدیمی تری صحبت میکرد تصویر خودش را در شیشهی پنجره دید: به طرف استاد یله شده و سرش را طوری چرخانده بود که انگار گوشش درست جلو دهان او بود. این تصویر حالش را به هم زد. سالها بعد وقتی که مجبور شد سمعک بگذارد با خودش فکر کرد شاید سنگینی گوشش نتیجه این بوده که همیشه سعی داشته گوش کند ببیند دیگران چه میگویند.
در نیمه دوم سال پانزدهمی که مری در کالج برندن درس میداد رییس کالج همهی استادان و دانشجویان را در نشستی جمع آورد و اعلام کرد که کالج ورشکست شده و از سال آینده دیگر قادر به پذیرفتن دانشجو نیست- این که او هم مثل بقیه شوکه شده است و گزارش بخش مالی همین امروز صبح روی میزش گذاشته شده. به نظر میرسد که مدیر مالی برندن در یک پیش بینی غلط همهی سرمایهی کالج را از دست داده است. رییس کالج میخواست شخصن این خبر را به آن ها بدهد قبل از این که روزنامهها بدهند. او بیخجالت گریست. حتا دانشجویان و استادان هم، به جز یک عده دانشجوی بدبین دماغ سر بالا که از وضع تحصیلیاشان راضی نبودند.
مری نمی توانست کلمهی "پیش بینی" را از ذهنش بیرون کند. معنی آن حدس زدن بود- وقتی که راجع به پول و قمار حرف میزنیم. چطور کسی میتواند کالجی را قمار کند؟ چطور و چرا؟ چرا کسی جلوش را نگرفته بود؟ برای او، مثل این بود که این جریان در دورانی دیگر اتفاق افتاده باشد، انگار زمین دار مستی همهی برده هایش را در قمار باخته باشد.
او برای گرفتن شغل در کالجهای دیگر اقدام کرد. پیشنهاد شغلی در یک کالج جدید تجربی در اورگان دریافت کرد. این تنها پیشنهادی بود که دریافت کرد و مجبور شد آن را بپذیرد.
این کالج، یک ساختمان بیشتر نبود. صدای زنگ تمام مدت میآمد. قفسههای خصوصی دانشجویان راهرو را تقسیم بندی کرده بودند و در هرگوشهای یک آب سرد کن پر سر و صدا کار گذاشته شده بود. روزنامهی دانشگاه دو بار در ماه منتشر میشد آن هم روی کاغذ پلیکپی که باعث میشد روزنامه دائم خیس به نظر بیاید. کتابخانه که درست کنار اتاق ارکستر موسیقی کالج قرار داشت نه کتاب داشت و نه کتابدار. اما خب مناظر اطراف خیلی قشنگ بود و اگر باران میگذاشت مری میتوانست از آنها خیلی لذت ببرد. ریههایش دچار مشکلی شده بود که هیچ یک از دکترها نمیتوانستند سر علت آن با هم توافق کنند. رطوبت هوا هم بدترش میکرد. سمعکهایش در روزهای بارانی فشرده میشدند. دیگر برای حرف زدن با مردم شوقی نداشت چون دائم باید نگران در آوردن جعبه ی کنترل سمعک هایش و کوبیدن آنها روی رانش میبود.
تقریبن هر روز باران میآمد. وقتی هم که باران نمیآمد هوا یا ابری بود یا در حال صاف شدن. زمین از لای علفها برق میزد و موقع رگبار شعاع نور زردی از آن به بالا پخش میشد.
زیر زمین خانهی مری پر از آب بود. دیوارهایش طبله کرده بود و پشت یخچال فضولات قورباغه پیدا کرد. احساس میکرد کم کم زنگ میزند درست مثل آن ماشینهایی که مردمِ دور و بر، روی تلی از چوب پارک میکردند. مری میدانست که همه در حال مرگند اما به نظر میرسید خودش دارد از بقیه سریعتر میمیرد.
او بی هیچ موفقیتی هم چنان دنبال یک شغل جدید میگشت تا این که در سال سوم اقامتش در اورگان در یک روز پاییزی نامهای از طرف زنی به نام لوئیز که او هم قبلن در کالج برندن درس میداد دریافت کرد. لوئیز کتاب موفقی در باره ی بندیکت آرنولد نوشته بود و حالا در دانشگاه معروفی در ایالت نیویورک کار میکرد. او برای مری نوشته بود که یکی از همکارانش در پایان امسال بازنشسته میشود و آیا او علاقه دارد جایش را بگیرد یا نه؟
این نامه مری را متعجب کرد. لوئیز همیشه فکر میکرد که خودش یک تاریخ شناس محشر است اما دیگران به هیچ دردی نمیخورند. هیچ خبر نداشت که در مورد او متفاوت فکر میکند. لوئیز زیاد به زندگی دیگران اهمیتی نمیداد. کسی که هروقت نام دیگران پیش کشیده میشد طوری نفسش را در سینه حبس میکرد که انگار چیزهایی میداند که به خاطر دوستی نمیتواند به زبان بیاورد.
مری بی هیچ انتظاری سابقهی کار و نسخهای از هر دو کتابش را برای او فرستاد. مدت کوتاهی بعد لوئیز از طرف هیات استخدامیای که خود او جرئی از آن بود به مصاحبه دعوتش کرد: "البته زیاد هم خوش بین نباش!"
مری گفت: "البته که نه!" اما با خودش فکر کرد: چرا نه؟ اگر نمیخواستند استخدامش کنند بیخودی خرج رفت و آمدش برای مصاحبه را که نمیدادند. او مطمئن بود مصاحبهی موفقیت آمیزی انجام خواهد داد. حتما کاری خواهد کرد که از او خوششان بیاید یا حداقل بدشان نیاید.
موقع مطالعه در بارهی منطقه ی دانشگاه و تاریخش حسی آشنا به او دست داده بود انگار که با آن منطقه از قبل آشنایی داشته باشد. و وقتی که هواپیما فرودگاه پورتلند را ترک کرد و از طرف شرق وارد ابرها شد احساس کرد که به خانهاش باز میگردد. این احساس با او ماند و تا موقع فرود قوی تر هم شد. سعی کرد آن را در راه فرودگاه سیراکوس به کالج ، یک ساعتی آنجا، برای لوئیز توضیح بدهد: انگار که دژاوو!
لوئیز گفت "دژاوو یه خیال مسخرهست. عدم تعادل شیمیایی مغزه."
"ممکنه، اما به هرحال من این احساسو دارم."
"حالا دیگه خیلی جدی نشو با ما. این لباس به تن تو گشاده. همون خود با مزهی حاضرجواب قدیمیت باش. حالا واقعن بگو من چه شکلی شدم؟"
شب شده بود و این قدر روشن نبود که بشود صورت لوئیز را به خوبی دید. در فردوگاه به نظر لاغر و رنگ پریده و عصبی آمده بود. مری را به یاد کتابی که میخواند انداخت. به یاد جنگجویان ایراکوی که برای رسیدن به کشف و شهود روزه میگرفتند. لوئیز آن شکلی شده بود اما حتمن نمیخواست این را بشنود. مری به او گفت:"به نظر عالی میرسی."
لوئیز گفت:"دلیل داره." و ادامه داد:"یه معشوق پیدا کردم. تمرکزم زیاد شده. انرژیم بالا رفته، بیست کیلو هم وزن کم کردم. احساس میکنم که آب و رنگی هم زیر پوستم رفته اما خب این میتونه به خاطر هوا هم باشه. به تو هم این پیشنهاد رو میکنم اما خب تو احتمالن اونو رد میکنی."
مری نمیدانست به لوئیز چه بگوید. گفت که او حتمن بهتر میداند اما انگار این جواب کافی نبود. "ازدواج سازمان خیلی خوبیه." بعد اضافه کرد:"اما خب کی میخواد توی یه سازمان زندگی کنه؟"
لوئیز دندان قروچهای رفت و گفت:"من تو رو می شناسم و میدونم همین الان داری فکر میکنی پس تد چی؟ بچه ها چی؟ واقعیت اینه که اونا خیلی خوب با این مساله کنار نیومدن. تد تبدیل شده به یه مرد غرغرو."
کیفش را داد دست مری و گفت:"دختر خوبی باش و اگر ممکنه یه سیگار برام روشن کن. میدونم گفته بودم که ترک کردم اما این ماجرای اخیر خیلی اذیتم کرده و فکر میکنم دوباره سیگارو شروع کردم."
حالا از میان تپهها میگذشتند، در جادهای باریک و به طرف شمال. درختهای بلند، بالای سرشان خم شده بودند. به بالای تپه که رسیدند مری در اطرافش جنگلی سیاه رنگ را زیر آسمان بنفش تیره دید. چند چراغ بیشتر روشن نبود و همین تاریکی را عمیق تر میکرد.
لوئیز داشت میگفت: "تد موفق شده بچهها رو کاملن از من دور کنه. هیچ کدوم حرف حساب سرشون نمیشه. در واقع اصلن حاضر نیستند راجع به این موضوع حرف بزنن. خیلی مسخره به نظر میرسه با توجه به این که من تمام این سالها سعی کردم بهشون آموزش بدم که مسائل رو از دید دیگران هم ببینند. اگر فقط قبول میکردند جاناتان رو ملاقات کنند میدونم که نظرشونو عوض میکردند. اما اصلن نمیخوان حرفشو بزنن. جاناتان، معشوقم رو میگم."
مری سرش را تکان داد و گفت: "فهمیدم."
سر یک پیچ که رسیدند دو تا آهو روبروی چراغهای ماشین پیدایشان شد. چشم هایشان برق زد و عضلات ران هایشان برجسته شد. مری میتوانست لرزش آنها را در موقع عبور ماشین ببیند. گفت:"آهوها،"
لوئیز گفت: "نمیدونم. واقعن نمیدونم. انگار هرکاری میکنم کافی نیست. اما دیگه حرف راجع به من بسه. بیا راجع به تو حرف بزنیم. نظرت راجع به آخرین کتاب من چیه؟"
غش غش خندید و با انگشتانش روی فرمان ضرب گرفت. "خدای من، چقدر این جک رو دوست دارم. اما جدی میگم از خودت بگو. باید برق ازت پریده باشه وقتی برندن رو بستن."
"سخت بود. زندگی آسون نبوده اما خب لابد وقتی این کارو بگیرم همه چیز درست میشه."
"اقلن تو کار داری. باید از جنبهی مثبتش نگاه کنی."
"سعی میکنم."
"به نظر افسرده میرسی. امیدوارم نگران مصاحبهات نباشی یا حتا ارائهی موضوعت. نگرانی کمکی بهت نمیکنه. خوشحال باش."
"ارائهی موضوع؟ چه ارائهی موضوعی؟"
"یه موضوعی که باید توی کلاس بعد از مصاحبهی فردا ارائه بدی. مگه بهت نگفتم؟ Mea culpa, عزیز، Mea maxima culpa تازگیها خیلی فراموشکار شدم."
"حالا چه کار باید بکنم؟"
"خونسرد باش. یه موضوعی رو انتخاب کن درجا."
"درجا؟"
"می دونی دیگه. دهنتو باز کن هرچی اومد بگو. فی البداهه."
"اما من همیشه درس رو از قبل آماده میکردم."
"خیلی خب. من میگم چکار بکن. سال گذشته مقالهای نوشتم در مورد مارشال پلن اما هیچ وقت حوصله نکردم چاپش کنم. میتونی اونو بخونی."
درس دادن چیزی که نوشتهی لویئز بوده اول به نظرش خیلی بد آمد. اما بعد یادش آمد که این همان کاریست که سالها کرده و حالا موقع مبادی اصول شدن نیست. گفت: "متشکرم واقعن قدردانی میکنم."
لویئز گفت: "رسیدیم." و ماشین را کنار میدانی که تعدادی کلبه اطراف آن قرار داشت پارک کرد. چراغ دوتا از کلبهها روشن بود و دود از دودکش هایشان بیرون میآمد.
"اینجا دفتر اطلاعاته. خود کالج دو مایل اون ورتره."
به پایین جاده اشاره کرد. "دعوتت میکردم شب را بیایی خونهی من اما من خودم دارم میرم امشب پیش جانانان- و تد هم این روزها میزبان خیلی خوبی نیست. اگر ببینیش واقعن نمیشناسیش."
ساک مری را از صندوق عقب برداشت و از پلههای کلبهی تاریکی بالا رفت. "ببین، هیزم هم برات آوردن. تو فقط باید روشنشون کنی." بعد دست به سینه وسط اتاق ایستاد و مری را تماشا کرد که کبریت روشن را زیر هیزمها میگرفت."بفرما، چشم به هم بزنی گرم شدی. خیلی دوست دارم باهات بمونم و گپ بزنم اما نمیتونم. بگیر خوب بخواب. صبح میبینمت."
مری در چهارچوب در ایستاد و برای لوئیز در حالی که ماشین را راه میانداخت دست تکان داد. از زیر لاستیکهای ماشین خاک بلند میشد. نفس عمیقی کشید تا هوا را امتحان کند. صاف و تمیز بود. میتوانست ستارهها و خط نوری که از میان آنها میگذشت را ببیند.
هنوز هم در مورد خواندن مقالهای که در واقع متعلق به لوئیز بود احساس راحتی نمیکرد. این اولین تقلب کاملش خواهد بود. عوضش میکرد. برایش افت داشت. چقدر؟ نمیدانست. اما چه میتوانست بکند. مطمئنن بود نمیتوانست "درجا از خودش بسازد." ممکن بود واژهها نیایند. آن وقت چه؟ مری از سکوت میترسید. وقتی به سکوت فکر میکرد احساس غرق شدن میکرد. انگار سکوت، آبی بود که نمیتوانست در آن شنا کند.
شانهها را در کتش فرو برد و با خود گفت: "باید این کارو بگیرم." جنس کتش کشمیر بود و در تمام مدتی که در اورگان به سر میبرد آن را نپوشیده بود. مردم اورگان تظاهر را دوست نداشتند و آنجا به جز بلوز پندلتون و البته بارانی چیز دیگری نمیشد پوشید. گونههایش را به یقهی کت مالید و به تابش ماه نقرهای از میان شاخههای سیاه و لخت یک درخت، خانهای سفید با پردههای سبز، و ریزش برگهای سرخ در آسمانی آبی فکر کرد.
چند ساعت بعد لوئیز بیدارش کرد. نشسته بود روی لبهی تخت و در حالی که فینفین میکرد شانههای او را تکان میداد. وقتی مری از او پرسید چه خبر شده، گفت: "نظرت رو راجع به یه چیزی میخوام. خیلی برام مهمه. به نظر تو من لطافت زنانه دارم؟"
مری بلند شد نشست. "نمیتونستی صبر کنی؟"
"نه."
"لطافت زنانه؟"
لوئیز سرش را تکان داد.
مری گفت:"تو خیلی زیبایی. و میدونی که چطوری به خودت برسی."
لوئیز در اتاق مشغول قدم زدن شد."اون حرومزاده." برگشت آمد کنار مری ایستاد. "بیا تصور کنیم یه نفر گقته که من اصلن طنز سرم نمیشه. تو موافقت میکنی؟"
"توی بعضی چیزها. منظورم اینه که چرا، تو شوخی سرت میشه."
"منظورت چیه، مثلن کجاها؟"
"مثلن اگر بشنوی که یک نفر به طور غیر طبیعی و عجیبی، مثلن در انفجار سیگار کشته شده، خندهات میگیره. تو میفهمی که این یه موضوع خنده داره."
لوئیز خندید. مری گفت:"منظورم این بود."
لوئیز گفت:"یا مسیح،" و به خندیدن ادامه داد. "حالا نوبت منه که یه چیزی راجع به تو بگم."
مری گفت:"ول کن، لوئیز."
لوئیز گفت: "فقط یه چیز کوچولو."
مری منتظر شد.
لوئیز گفت: "داری میلرزی. من میخواستم بگم که... اه ولش کن. گوش کن، میتونم روی کاناپه بخوابم؟"
"بخواب."
"مطمئنی که اشکالی نداره؟ فردا روز طولانیای در پیش داری." افتاد روی کاناپه و کفشهایش را به طرفی پرت کرد. فقط داشتم میگفتم که باید روی ابروهات خط ابرو بکشی. یه جورایی کم رنگ شدند و ناجورند."
هیچ کدام شان نخوابیدند. لوئیز تمام شب سیگار با سیگار روشن کرد و مری مشغول تماشای سوختن هیزمها بود. وقتی آن قدر روشن شد که بتوانند یک دیگر را ببینند لوئیز بلند شد. "یکی از دانشجوها رو می فرستم دنبالت. موفق باشی."
شکل و شمایل کالج همانی بود که باید باشد. راجر، دانشجویی که ساختمان کالج را به مری نشان میداد توضیح داد که این کالج درست شبیه کالجی در انگلیس ساخته شده است- حتا در و پنجرههای سنگی و نقاشی شدهی آن. درست شبیه کالجهایی بود که بعضی وقتها کارگردانهای سینما برای ساختن فیلمهایشان از آن استفاده میکنند. فیلم اندی هاردی به کالج میرود در این جا فیلم برداری شده بود و هر پاییز روزی را به نام اندی هاردی به کالج میرود اعلام میکردند. روزی که با پوشیدن کتهایی از پوست شغال و مسابقهی قورت دادن ماهی قرمز میگذشت.
بالای در ورودی ساختمانِ بنیان گذاران کالج، جملهای لاتین نوشته شده بود که معنی تقریبی آن میشد: "خداوند به کسانی یاری میکند که به خودشان یاری کنند." همان طور که راجر اسامی فارغ التحصیلان ممتاز را قرائت می کرد، مری از فکر این که چقدر آن ها این جمله را جدی گرفتهاند تکان خورد. آن ها به خودشان در ایجاد راه آهن، معدنها،ارتشها، دولتها، امپراتوری سرمایهها با پایگاههایی در همه جای دنیا یاری رسانده بودند.
راجر مری را به بازدید از معبد برد و کتیبهای را به او نشان داد که اسامی فارغ التحصیلان قدیمی کشته شده در جنگهای متفاوت روی آن ثبت شده بود. تاریخ آن تا جنگ داخلی به عقب بر میگشت. اسامی زیادی نبود. ظاهرن اینجا هم فارغ التحصیلان به خودشان کمک کرده بودند. موقع بیرون رفتن راجر گفت: "آه یادم رفت به شما بگم که نردههای مهراب متعلق به کلیساییست در اروپا، کلیسایی که شارلمان در آن نماز میگذاشت."
سری به ورزشگاه زدند، به سه زمین هاکی، به کتابخانه-مری لیست کتابهای موجود را چک کرد انگار که اگر کتابهای مناسب او را نداشت پیشنهاد شغل را نمیپذیرفت!
همان طور که بیرون میرفتند، راجر گفت: "یک کمی دیگه وقت داریم. دوست دارید بخش تولید نیرو را ببینید؟"
مری موافقت کرد زیرا که میخواست تا لحظهی آخر خود را مشغول نگه دارد. راجر او را به عمق ساختمان سرویس هدایت کرد در حالی که توضیح میداد ماشین تولید نیرو بهترین و پیشرفتهترین در کشور میباشد. "مردم فکر میکنند که اینجا یه کالج عقب افتادهست. اما این طور نیست. این روزها دانشجوی زن میپذیرند و بعضی از استادها هم زن هستند. در واقع حالا دیگه قانونی گذاشتهاند که باید وقت استخدام برای هر شغلی، حداقل با یک زن هم مصاحبه کنند. ایناهاش!"
رو بروی بزرگترین ماشینی که مری تا کنون به چشم دیده بود ایستاده بودند. راجر که رشتهی تحصیلیاش زمین شناسی بود گفت که این ماشین به وسیلهی یکی از اساتید او طراحی شده. او که تا کنون دائم پرحرفی میکرد ناگهان لحنی محترمانه و متفکر به خود گرفت. کاملن روشن بود که این ماشین برایش روح کالج به حساب میآمد، انگار که هدف از ایجاد کالج زندگی بخشیدن به این ماشین بوده باشد. با یک دیگر به نردهها تکیه دادند و زمزمه کردنش را تماشا کردند.
مری درست سر موقع به مصاحبهاش در سالن کمیته رسید اما سالن کاملن خالی بود. دو کتاب او روی میز بود با تنگی از آب و چند لیوان. نشست و یکی از کتابها را از روی میز برداشت. عطف کتاب به محض باز شدن ترک برداشت. ورق های آن نرم و تمیز و نخوانده بود. فصل اول را آورد که با این جمله شروع میشد: "معمولن همه بر این باورند که..." با خودش فکر کرد، چقدر کسل کننده!
نزدیک به بیست دقیقهی بعد لوئیز با چند مرد وارد شد: "ببخشید که دیر کردیم. وقت زیادی نداریم. بهتره هر چه زودتر شروع کنیم." مری را به مردها معرفی کرد اما مری به جز یک اسم، بقیه را نتوانست به خاطر بسپرد. این استثناء اسم دکتر هاول بود رییس بخش با دماغی کبود و پر از منفذهای کوچک و دندان هایی زشت.
مردی که صورتش برق میزد و دست راست دکتر هاول نشسته بود اول شروع کرد:"خب، به گمانم شما زمانی در برندن درس می دادهاید."
مردی که پیپی گوشهی دهانش بود گفت:"شرم آوره که برندن باید درشو میبست." همان طور که حرف میزد پیپ، بالا و پایین میرفت:"یک جایی برای کالجهایی مثل برندن باید باشه."
دکتر هاول گفت:"حالا شما در اورگان هستید- من هیچ وقت اورگان نبودهام، دوست دارید اونجارو؟"
"نه خیلی زیاد."
"عجب! من فکر کردم همه اورگان رو دوست دارند. شنیدم خیلی سرسبزه."
"درسته."
"به گمانم خیلی بارندگی داره."
"تقریبن هر روز."
"فکر نمیکنم من هم خوشم بیاد."
سرش را تکان داد: "من هم جای خشک رو بیشتر دوست دارم. البته اینجا هم برف زیاد میآد و بعضی وقتها هم بارندگی میشه. اما بارانش خشکه. هرگز یوتا بودید؟ اون ایالت به درد شما میخوره. برایس کنیون. گروه کُر مورمن تابرناکل."
مردی که پیپ گوشهی دهانش بود گفت:"دکتر هاول در یوتا بزرگ شده."
"جای متفاوتی بود اون روزها. من و خانم هاول همیشه میخواستیم در دوران بازنشستگی مون برگردیم یوتا. اما حالا زیاد مطمئن نیستم."
لوئیز گفت:"وقت زیادی نداریم."
دکتر هاول گفت:"من هم زیادی حرف زدم. قبل از این که تموم کنیم حرفی دارید که به ما بگید؟"
مری گفت:"بله. فکر میکنم شما باید منو استخدام کنید." وقتی این را گفت خندید اما هیچ کس دیگر نخندید. هیج کس حتا به او نگاه هم نکرد. همه به طرف دیگری نگاه کردند. مری همان موقع فهمید که واقعن نمیخواهند او را استخدام کنند. فقط قانون را رعایت کرده بودند. هیچ امیدی نداشت.
مردها کاغذهایشان را جمع کردند. با مری دست دادند و به او گفتند که خیلی مشتاقند ارائه ی موضوعش را بشنوند. دکتر هاول گفت:"هرچه از مارشال پلن بشنوم کم است."
وقتی تنها شدند لوئیز گفت:"واقعن متاسفم. فکر نمیکردم انقدر بد پیش بره. واقعن که وضع مسخرهای بود."
"یه چیزی رو به من بگو! تو از قبل میدونستی که چه کسی رو می خواید استخدام کنید، درسته؟"
لوئیز سرش را تکان داد.
"پس برای چی فرستادی دنبال من؟"
لوئیز تا شروع کرد راجع به قانون بگوید، مری حرفش را قطع کرد:"قانون رو می دونم اما چرا من؟ چرا منو انتخاب کردی؟"
لوئیز رفت به طرف پنجره. وقتی حرف میزد پشتش به مری بود.
"لوئیزِ پیر زندگی سختی داشته. خیلی غمگین بودم و فکر کردم شاید تو بتونی کمی منو خوشحال کنی. قبلنا خیلی بامزه بودی. مطمئن بودم که از این سفر لذت خواهی برد. هیچ خرجی که برای تو نداشت و این موقع سال هم این جا خیلی قشنگه با برگ درختها و... مری، تو واقعن نمیدونی پدر و مادرم چه بلایی سر من آوردن. این طوری نیست که با تد هم خیلی خوش بگذره یا با اون حرومزاده جاناتان. من لیاقت عشق و دوستی دارم اما چیزی گیرم نمیآد."
چرخی زد و به ساعتش نگاه کرد.
"تقریبن موقع ارائهی درساته. بهتره بریم."
"ترجیح میدم دیگه درسی ارائه نکنم. بعد از همه اینها دیگه لزومی نداره، داره؟!"
"اما این بخشی از مصاحبهاته. باید انجامش بدی."
پوشهای را به طرف مری دراز کرد.
"تنها کاری که باید بکنی خوندن اینه. بعد از این همه پول که خرج کردیم تا بیاریمت اینجا، خواسته ی زیادی نیست، هست؟"
مری دنبال لوئیز و به طرف سالن سخنرانی به راه افتاد. اساتید پا روی پا در ردیف اول نشسته بودند. برای مری سر تکان دادند و لبخند زدند. پشت سرشان گوش تا گوش دانشجویان نشسته بودند-عدهای هم مجبور به ایستادن شده بودند. یکی از اساتید میکروفن را با قد مری مطابقت داد. دولا دولا به طرف میکروفن رفت و همان طور برگشت انگار که ترجیح میداد دیده نشود.
لوئیز همه را به رعایت نظم دعوت کرد. مری را معرفی و موضوع سخنرانی را اعلام کرد. اما مری بلاخره تصمیم گرفته بود که فی البداههاش کند. بی آن که مطمئن باشد راجع به چه چیزی حرف خواهد زد به طرف میکروفن رفت. فقط این را میدانست که ترجیح میدهد بمیرد و مقالهی لوئیز را نخواند. خورشید روی شیشههای رنگی پنجرهها میتابید و صورت مدعوین دور و بر مری را پر از رنگ میکرد. رگههای دود پیپ استاد از میان دایرهای نور قرمز روی پاهای مری میافتاد. سرخی آن عمیق تر میشد و مثل شعلههای آتش تاب میخورد.
مری این گونه شروع کرد: "مشتاقم بدونم چند نفر از شما میدونید که ما در لانگ هاوس هستیم. مکان قدیمی قبیلهی پنج ملیتیِ ایراکویها."
دو نفر از اساتید به یک دیگر نگاه کردند.
"ایراکویها خیلی بی رحم بودند. آنها مردم را با شلاق و نیزه و سرنیزه و تور و تفنگ هایی که از شاخههای قدیمی درختان میساختند، شکار میکردند. آن ها اسیرانشان را شکنجه میکردند. به هیچ کس رحم نمیکردند حتا به کودکان. پوست سر آنها را میکندند. میخوردنشان یا به بردگی میکشیدند. چون خیلی بیرحم بودند خیلی قدرت پیدا کردند آن قدر که هیچ قبیلهی دیگری جرات مخالفت با آنها را نداشت. ایراکویها از قبیلههای دیگر اخاذی میکردند و وقتی که دیگر قدرت پرداخت نداشتند به آنها حمله میکردند."
چند نفر از استادان شروع به پچ پچ کردند. دکتر هاول چیزی دم گوش لوئیز میگفت و لوئیز سرش را تکان میداد.
مری ادامه داد:"در یکی از حملههایشان، دو کشیش مسیحی را دستگیر کردند. ژان برابوف و گابریل لالمن. آن ها لالمن را قیراندود کردند و جلو چشم برابوف او را به آتش کشیدند. وقتی برابوف به آنها اعتراض کرد لبهایش را بریدند و آهن گداختهای را در گلویش فرو کردند. آن ها قلادهای از آهن سرخ و سوزان را دور گردنش آویزان کردند و روی سرش آب جوش ریختند. وقتی او به نصیحت آنها ادامه داد تکه هایی از گوشت تنش را کندند و جلو چشمش خوردند. وقتی هنوز زنده بود پوست سرش را کندند، سینهاش را شکافتند و خونش را نوشیدند. کمی بعد رییس قبیلهاشان قلب برابوف را بیرون کشید و آن را خورد اما درست قبل از آن، او یک بار دیگر زبان به سخن گشود و به آنها گفت..."
"کافیه دیگه!" دکتر هاول از جایش پرید و فریاد کشید. لوئیز دیگر سرش را تکان نمیداد و چشم هایش داشت از حدقه در میآمد.
مری به پایان حرفهایش رسیده بود. نمیدانست برابوف چه گفته بود. سکوت، اطرافش را فرا گرفت اما درست زمانی که فکر میکرد همین الان است که غرق شود صدای سوت زدن کسی را از راهروی بیرون شنید. شبیه خواندن پرنده. تعداد زیادی پرنده.
"زندگیهاتان را بهبود ببخشید! این را مسیح میگوید. شما گول غرورتان را خوردهاید. هرچند که مثل عقابها تا نوک قلهها، بلند پروازی میکنید، هرچند که آشیانهاتان در میان ستارگان است اما به هر رو شما را به پایین دعوت میکنم. از قدرت به طرف عشق روی برگردانید. مهربان باشید. عادل باشید. با تواضع قدم بردارید."
لوئیز دست هایش را در هوا تکان میداد و با فریاد او را صدا میزد:"مری!"
اما مری هنوز حرفهای بیشتری داشت، خیلی بیشتر. او هم برای لوئیز دست تکان داد. بعد، سمعکهایش را خاموش کرد که دیگر کسی حواسش را پرت نکند.
تابستان 2006
توضیح مترجم: تلفظ درست نام کوچک نویسنده به انگلیسیِ امریکایی tobaayes است که در فارسی به اشتباه توبیاس گفته میشود.
از مجموعهی
In the Garden of the North American Martyrs , By: Tobias Wolff
| اووه تیم / برگردان: شاپور چهارده چریك فصل اول رمان «به عنوان مثال، برادر من» شناسنامه كتاب عنوان كتاب به زبان فارسى : به عنوان مثال، برادر من نویسنده : اووه تیم Uwe Timm عنوان كتاب به زبان آلمانى Am Beispiel meines Bruders ترجمه از آلمانى : شاپور چهارده چریك مؤسسه انتشاراتى آلمانی Kiepenhauer-Witsch, Köln ISBN : 4023302643 شابك نسخه آلمانى: 4023302643 تعداد صفحات : 155 ص
مقدمه مترجم : اووه تیم (Uwe Timm) از نویسندگان معاصر آلمان است و معروفترین اثر وی همانا رمان "به عنوان مثال برادر من" میباشد، که رمانیست ضد جنگ . "اووه تیم" بیش از 65 کتاب نوشته است، که من مشروح آنها و زندگینامه "اووه تیم" را در شماره گذشته سایت اینترنتی جن و پری www.jenopari.com نوشته ام. در مورد نحوه انتشار این رمان در این سایت، باید گفته شود که به علت حجم زیاد کار و مقدور نبودن انتشار آن به صورت یکجا، با مشورت با جن و پری به این نتیجه رسیدیم که این رمان را در چند مرحله پشت سر هم منتشر کنیم. آنچه در زیر میخوانید فصل اول این رمان است و فصول بعدی به مراتب در شمارههای آینده همین سایت منتشر خواهد شد. این رمان – تا آنجائی که من اطلاع دارم – هنوز به زبان فارسی ترجمه یا منتشر نشده است و این اولین باری است که آن را به زبان فارسی میخوانیم. طبق اطلاعاتی که بنده دریافت داشته ام – و صحت یا سقم آن را نیز نمیتوانم تأئید کنم – قرار است که "اووه تیم" در آینده نزدیک به ایران سفر کند و امیدوارم که ترجمه رمان ایشان به فارسی زمینهای باشد برای دست اندرکاران و مترجمین و نویسندگان ایرانی برای بحث و تبادل نظر با ایشان.
1 بلند کردن ، خندیدن، همهه كردن، شادى غیر قابل كنترل ، این احساسات خاطرهاى را درباره پیشامدى درذهن من زنده مىكنند ، یك تصویر را، اولین تصویرى كه در ذهن من نقش بسته است . با این تصویر آگاهى و دانش من درباره خودم شروع مىشود . یادآورى : من از باغ خانه به درون آشپزخانه مىآیم، جائى كه بزرگترها ایستادهاند ، مادرم، پدرم، خواهرم ، آنها همینطور آنجا ایستادهاند و مرا نظاره مىكنند ـ شاید چیزى بر زبان آورده باشند، ولى من گفتار آنها را به خاطر ندارم. شاید گفته باشند: نگاه كن. یا از من پرسیده باشند: چیزى مىبینى؟ و آنها به كمد سفید رنگی نگاه میكردند، كمدى كه بعدها ازآن براى من تعریف كردند ـ این كمد ، كمد جاروهای ما بود. این تصویر به خوبى در ذهن من نقش بسته است كه آنجا ، بالاى كمد موهائى دیده مىشدند ، موهاى بلوند. گویا آنجا كسى پنهان شده بود . سپس این شخص از مخفیگاه خود بیرون مىآید . برادرم است . او مرا بلند مىكند . قیافهاش را به یاد ندارم ، حتى به خاطر ندارم كه چه لباسى به تن داشت . احتمالاً اونیفورم پوشیده بود . ولى این صحنه را كاملاً واضح و آشكار به یاد دارم كه وقتى كه من این موهاى بلوند را پشت كمد دیدم ،همه به من نگاه مىكردند و بعد این احساس كه مرا بلند كردند . من حس میكردم كه در فضا پرواز مىكنم .
اینها تنها خاطرات من از برادرم است. برادرى كه شانزده سال از من بزرگتر بود. برادرى كه چند ماه بعد از این خاطرات ، اواخر سپتامبر ، در اوكراین به سختى مجروح شد.
30/ 9/ 1943 پدر عزیزم متأسفانه من در نوزدهم این ماه به سختى مجروح شدم . یك گلوله تانك هر دو پاى مرا از بین برد، طورى كه پاهاى مرا قطع كردند. پاى راستم را از زیر زانو بریدند و پاى چپم را اززیر ران . اینک درد چندانى ندارم . مادر را آرام كن . همه چیز مىگذرد. من چند هفته دیگر به آلمان مىآیم و تو مىتوانى به ملاقات من بیائى. من بىاحتیاطى نكردم . خوب دیگر مىخواهم نامه را به پایان برسانم . كوردل Kurdel به تو و مادر و اووه و به همه سلام مىرساند . ( كوردل Kurdel اسم مستعار كارل هاینتس بوده است – مترجم).
كارل هاینتس در ساعت 8 شب ، 16/10/1943 در بیمارستان صحرائى شماره 623 در اوكراین درگذشت. كارل هاینتس همیشه هم غایب بود و هم حاضر. مرا در دوران كودكىام مشایعت كرد . هنگام عزادارى مادر ، هنگامى كه پدر گلایه داشت ، حتى هنگامیكه والدین با ایما و اشاره با هم صحبت مىكردند . درباره او - كارل هاینتس - گفته مىشد كه همیشه در موقعیتهاى یكسان و كوچكى رشادت و نزاكت خود را نشان مى داد . حتى موقعیكه از او صحبت نمى شد، ولى وجودش همه جا محسوس بود . محسوستر از سایر مردگان . علت آن هم تعریفها ئى بود كه پدر از او مىكرد و عكسهائى كه نشان مىداد ، یا مقایساتى كه پدر انجام مىداد و مرا هم در این مقایسات داخل مىكرد. بارها سعى كردم راجع به برادرم چیزى بنویسم . ولى هر بار فقط حرفش را زدم. نامههاى دوران سربازىاش و دفتر خاطراتش را كه موقع لشكركشى به روسیه مىنوشت ، مىخواندم . دفترچه كوچكى با جلد قهوهاى روشن كه روى آن نوشته شده بود : یادداشت . من مایل بودم كه این دفتر خاطرات را با دفتر روزانه هنگ جمجمه مردگان كه از واحدهاى نظامى اس اس بود ، مقایسه كنم تا دقیقتر و چیزى بیشتر از آنچه او فقط با اشاره از آنها گذشته بود ، كسب كنم . ولى هر وقت كه من این نامهها و دفتر خاطرات را گشودم تا آنها را بخوانم، فورى آنها را بسته و كنار گذاشتم. موقع خواندن آنها ترسى توأم با عقب نشینى در من ایجاد مىشد، ترسى كه از دوران كودكى مىشناختم و در" قصه گلادیاتورى به نام بلاو بارت Die Geschichte von Ritter Blaubart شنیده بودم. مادرم شبها قصههاى برادران گریم را براى من مىخواند. بعضى از آنها را حتى براى چندمین بار مىخواند. منجمله داستان "گلادیاتورى به نام بلاو بارت ". من هیچ وقت دلم نمىخواست كه خاتمه این قصه را بشنوم. براى اینكه وحشتناك بود. آنجائى كه روایت میکند كه زن "بلاوبارت" بعد از عزیمت شوهرش اجازه نداشت كه در اطاقى كه درش بسته بود، داخل شود و با وجودیكه شوهرش او را از این كار برحذر كرده بود ، مع الوصف او به درون اطاق رفت . موقعى كه مادر به اینجا مىرسید، از او خواهش مىكردم كه دیگر به خواندن ادامه ندهد. بعد از سالها ، موقعى كه دیگر بزرگ شده بودم، این قصه را تا انتها خواندم :او در را باز كرد ، به محض باز شدن در ، رودخانهاى از خون به طرف او هجوم آورد . از در و دیوار اجساد زنان مرده آویزان بود ، از بعضى اجساد ، فقط اسكلتى باقى مانده بود . "زن بلاوبارت" چنان ترسید كه در را فورى بست . ولى موقع بستن در ، در را چنان با شدت كوبید، كه كلید از سوراخش بیرون پرید و در خون فرو رفت . او فورى كلید را برداشت و قصد پاك كردن خونها را داشت. ولى فایدهاى نداشت . از یك طرف خونها را پاك مىكرد و از طرف دیگرخونهائى كه او تازه پاك كرده بود، دوباره ظاهر مىشدند.
دلیل دیگر مادرم بود . تا زمانى كه مادر زنده بود، براى من ممكن نبود، كه درباره برادرم چیزى بنویسم . من از قبل مىدانستم كه مادر در جواب سؤالهاى من چه خواهد گفت : دست از سر مردهها بردارید. یا پشت سر مرده نباید حرف زد . موقعى كه خواهرم هم درگذشت، من دیگرآزاد شدم . آزاد ، كه درباره برادرم كتابى بنویسم . زیرا كه خواهر آخرین نفرى بود كه كارل هاینتس را مىشناخت. منظور از آزادى این است كه همه سؤالها را بپرسم و ملاحظه هیچ چیز و هیچ كس را نكنم . گاهى برادرم را در خواب مىبینم . البته اغلب فقط چند تصویر از او مىبینم. در چند موقعیت مختلف .یا چند كلمه از او در خواب مىشنوم . یكى از این رؤیاها را خوب به یاد دارم: كسى مىخواهد وارد خانه ما شود. شبحى بیرون خانه ایستاده است .تاریك ، كثیف، سراپا پر از گل و لاى. من مىخواهم در را ببندم . این شبح كه صورت ندارد، سعى مىكند به زور وارد خانه شود. من با تمام نیرو به در فشار مىآورم و شبح را ، كه مطمئن هستم برادرم مىباشد، به عقب مىرانم . بالاخره موفق مىشوم كه در را بسته و قفل كنم. ولى با نگرانى در مىیابم كه كتى در دستم باقى مىمانده است .
برادرم و من در رؤیاهاى دیگرم مىبینم كه برادرم همان صورتى را دارد كه در عكسهایش دیده ام . فقط در یكى از این تصاویر اونیفورم نظامی به تن دارد. پدرم ولى عكسهاى زیادى از او دارد كه گاهى با كلاه خود، گاهى با كلاه معمولى سربازى و گاهى با اونیفورم مخصوص بیرون رفتن از پادگان دیده مىشود. گاهى هم با هفت تیر یا با سرنیزه هاى مخصوص سربازان نیروى هوائى دیده مىشود. ولى تصویرى كه او در آن اونیفورم رزم به تن داشته باشد، همین یكى باقى مانده است ، كه در آن اسلحهاش را در دست گرفته و در پادگان در حال سان دیده مىشود. در این عكس كه از فاصله دورى گرفته شده است، او به خوبى شناخته نمىشود و فقط مادرم توانست بگوید که او کدام است،زیرا كه مادر فورى او را در این عكس شناخت . من از موقعی كه این كتاب را درباره برادرم مىنویسم، عكسى از او در لباس شخصى در قفسه كتابهایم جاى دادهام.این عكس احتمالاٌ زمانى گرفته شده كه او داوطلبانه خود را به هنگ اس اس معرفى كرد : این عكس از پائین گرفته شده و صورتش را نشان مىدهد. صورتى باریك و صاف و چین تازهاى كه میان ابروانش دیده مىشود ، حالت متفكرانه و خشنى به او داده است. فرق موهاى بلوندش را در سمت چپ باز كرده است . داستانى كه مادرم همیشه از او تعریف مىكرد، این داستان است كه موقعى كه او مىرود تا خود را داوطلبانه به هنگ اس اس معرفى كند، و راهش را گم مىكند. مادر این داستان را طورى تعریف مى كرد، مثل اینكه اتفاقى كه بعدها افتاد ، قابل پرهیز بوده است. این داستان را من آنقدر در دوران كودكىام شنیدهام كه فكر مى كنم كه خود من هم در این داستان نقشى ایفا كردهام . در دسامبر 1942 ، در روزى بشدت سرد ، بعد از ظهر ، به طرف اوكسن تسول Ochsenzoll مىرود ، شهركى كه پادگان اس اس در آن قرار داشت. برف همه جا را پوشانده بود . تابلوى خیابانى وجود نداشت. هوا داشت تاریك مىشد و او راهش را گم كرد. او به راهش ادامه داد و از كنار آخرین خانهها گذشت تا به پادگان برود. نقشه شهر را قبلاٌ دیده و محل پادگان را به ذهنش سپرده بود .بنى بشرى دیده نمىشد. او از شهرك خارج شده و به مزارع اطراف آن رسیده بود. ابرى در آسمان دیده نمىشد. فقط در نزدیكى زمین و در حـوالى بركهها كمى مه یا بخار دیده مىشد. بالاى درختى ، ماه در آسمان ظاهر مىشود. برادرم قصد بازگشت داشته كه نگاهش به مردى خیره مىشود. شبح تاریكى كنار خیابان و در مزارع پوشیده از برف ایستاده و ماه را مىنگرد. برادر چند لحظه اى مرد را نگاه مىكند كه گوئى سر جایش حشكیده است . حتى هنگامیكه صداى قدمهاى برادرم بر روى برفها قابل شنیدن است، نیز از جایش تكان نمىخورد . برادرم از مرد پرسید كه آیا او راه پادگان اس اس را مىشناسد؟ مرد باز هم لحظاتى چند از جایش تكان نخورد. مثل اینكه چیزى نشنیده باشد. بعد از لحظهاى طولانى به آرامى بر مىگردد و مىگوید : نگاه كن، ماه مىخندد. و هنگامیكه برادرم براى دومین بار از او راه پادگان را مىپرسد، در جوابش مىگوید: به دنبال من بیا. و به راه مىافتد. به سرعت مىرود، با قدمهاى محكم . او مىرود، بدون اینكه پشت سرش را نگاه كند . بلا وقفه به راهش ادامه مىدهد، مىرود، در دل شب. براى برادرم دیگر دیر شده است كه به پادگان برود و خودش را به هنگ اس اس معرفى كند . برادرم از مرد سراغ ایستگاه راه آهن را مىگیرد. ولى او به راهش ادامه مىدهد ، بدون اینكه جوابش را بدهد. راه مرد از كنار خانه هاى تاریك كشاورزان و از كنار آغل حیوانات مىگذرد، كه از درون آنها صداى گاوها شنیده مىشود. صداى برف از زیر پا و از محل فرورفتگى چرخ ماشینها در جاده شنیده مىشود. برادرم بعد از چند لحظه دوباره مىپرسد ، كه آیا راه را درست انتخاب كردهاند؟ مرد مىایستد. به آرامى بر مىگردد و مىگوید: بله ، ما به كره ماه مىرویم. ماه مىخندد ، مى خندد. براى اینكه مردهها بر سر جایشان خشكیدهاند. شب ، موقعى كه برادرم به خانه بر گشت، تعریف كرده كه او چگونه از این برخورد ترسیده بوده است و اضافه كرده كه موقعى كه به ایستگاه راه آهن رسید، دو مأمور پلیس را دیده كه به دنبال یك دیوانه مىگشتند كه از دیوانه خانهای در آلستر دروف Alsterdorf گریخته بوده است . خوب بعد؟ صبح روز بعد، كله سحر ، برادرم براه مىافتد تا دوباره به پادگان اس اس برود ـ پادگان را مىجوید و او را فورى به عنوان سرباز قبول مىكنند: زیرا كه قدش 1 متر و 85 سانتى متر بوده، موهایش بلوند و چشمانش آبى . بدین ترتیب او سرباز هنگ اس اس ، هنگ جمجمه مردگان ، در واحد تانكهای زرهپوش شد. او فقط 18 سال داشت. این هنگ، در میان تمام هنگهاى نازى به هنگ سربازان نخبه شهرت داشت. مانند هنگ رایش سوم و گارد محافظ آدولف هیتلر. هنگ جمجمه مردگان در سال 1939 از میان سربازان نگهبان اردوگاه داخاو Dachau تشكیل شد . سمبل و نشانهای كه سربازان این هنگ حمل مىكردند، نه تنها نشانى بود كه آنها مانند سایر سربازان و هنگها بر روى كلاه خود حمل مىكردند، بلكه این نشان و سمبل را بر روى لبه یقه خود نیز داشتند. نكته عجیب اینجا بود، كه برادر من گاهى در درون خانه ناپیدا مىشد. گم مىشد. نه به این دلیل كه او مىترسید كه تنبیه شود، بلكه همین طور بدون دلیل گم مى شد . ناگهان غیب مى شد و همین طور یك دفعه هم پیداش مى شد. مادرم از او مىپرسید كه كجا بوده و او چیزى نمىگفت. این درست موقعى بود كه او كاملاٌ ضعیف شده بود. كم خونى و طپش قلب امراضى بودند كه دكتر مورت هورست Morthorst تشخیص داده بود. در این زمان هیچ كس نتوانست او را قانع كند كه بیرون از خانه بازى كند. او از خانه خارج نمىشد، به مغازه هم نمىرفت ، كه به وسیله یك راه پله از خانه ما جدا مىشد. او حتى به تعمیرگاه هم نمىرفت. تعمیرگاهى كه پدر آن را آتلیه مىنامید. او در خانه مىماند. در خانهاى كه جمع و جور بود و چهار اطاق ، یك آشپزخانه، یك توالت و یك انبار داشت . به محض اینكه مادر از اطاق خارج مىشد و دوباره به اطاق بر مىگشت، كارل هاینتس ناپدید شده بود. مادر صدایش مىكرد، زیر میزها را نگاه مىكرد . درون كمدها را مىنگریست . مثل اینكه آب شده و در زمین فرورفته بود. این هم از اسرار او بود. تنها خصلت عجیبى كه او داشت ، همین بود. مادر، بعدها ، براى ما تعریف كرد كه هنگامیكه پنجرههاى خانه را رنگ مىزدند، چهارپایهاى چوبى در خانه پیدا كرد كه شبیه لبه پنجره بوده است. از آنجائى كه آپارتمان ما در طبقه همكف بود، این چهارپایه شبیه لبه پنجره به نظر مىرسید. وقتى كه چهارپایه را برداشتیم، زیر آن یك تیركمان، یك چراغ قوه، دفتر و كتابهاى زیادى دیدیم. كتابهائى كه تصویر حیوانات را داشتند و زندگى حیوانات را توضیح مىدادند و تفسیر مىكردند . حیواناتى از قبیل شیر ، ببر و گوزن . مادر عنوان كتابهاى دیگر را فراموش كرده بود. مثل اینكه کارل هاینتس آنجا مىنشسته و مطالعه مىكرده است . او همیشه گوش مىداد ، همینكه صداى قدمهاى پدر یا مادر را مىشنید، غیبش مىزد. مادر هنگامى پناهگاه برادرم را كشف كرد، كه او در ارتش خدمت مىكرد. تنها بارى كه او به مرخصى آمد، مادر هم فراموش كرده بود كه جریان پناهگاه را از او بپرسد. مىگفتند كه در دوران كودكى رنگ پریده بـوده است . به همین دلیل هم مىرفت ، غایب مىشد و یك مرتبه دوباره مىآمد و در كنار میز با دیگران غذا مىخورد، گوئى كه هیچ اتفاقى نیفتاده است. وقتى هم از او مىپرسیدند كه كجا بوده است؟ فقط جواب مىداد : زیر زمین. گرچه این حرفش زیاد هم بىربط نبوده است. باوجودیكه رفتارش عجیب و غریب بود، ولى مادر او را به حال خودش مىگذاشت. جاسوسى او را نمىكرد، و به پدر هم چیزى از این بابت نمىگفت .مادر مىگفت ، كه او كمى خجل بود. هرگز دروغ نمىگفت و با شرافت بود. پدر مىگفت كه مهمتر از همه ، این است كه او شجاع بود. حتى در دوران كودكى . بله، او را چنین ترسیم مىكردند. حتى بستگان دور او را چنین مینگریستند. گرچه اینها همه اظهارات شفاهى هستند ، ولى همه براى اوست .
یادداشتهاى دفتر خاطراتش از بهار سال 1943 شروع مىشود . از 14 فوریه 1943 تا ششم آگوست 1943. یعنى تا شش هفته قبل از زخمى شدنش و ده هفته قبل از مرگش. روزى نیست كه در این مدت در دفتر خاطراتش چیزى ننوشته باشد. ولى ناگهان نوشتنش را خاتمه مىدهد . چرا؟ در تاریخ 7/8/1943 چه اتفاقى افتاده است؟ در این مدت فقط یك مطلب بدون تاریخ نوشته، كه بعداٌ به آن خواهیم پرداخت.
14 فوریه ما هر ساعت منتظریم كه ما را به جبهه ببرند . ـ از ساعت 5/9 آماده باش هستیم.
15 فوریه خطر بركنار شد. منتظر هستیم. و بدین ترتیب انتظار كشیدن ادامه پیدا مىكند ، روز به روز. بعد دورباره یارو پیداش مىشه، یا مراسم داریم .
25 فوریه ما براى حمله كردن به دشمن ، به بالاى تپهاى مىرویم. روسها عقب نشینى مىكنند. شب حمله به باند پرواز.
26 فوریه تعمید آتش ـ روسها با قدرت از طرف تیپ آى i. Battalion عقب زده شدند . شب بدون لباس زمستانى در سنگر هستم . در پشت مسلسل قرار گرفتهام.
27 فوریه تمام نواحى اطراف را بازبینى كردیم. غنایم زیادى كسب كردیم. و بعد دوباره پیشروى كردیم.
28 فوریه یک روز استراحت داشتم . داریم شپشها را شكار مىكنیم . بعد به طرف اونلدا Onelda مىرویم.
یكى از همین مطالب بود كه من قبلاٌ وقتى به آن مىرسیدم، متفكر مىشدم و از خود مىپرسیدم: آیا منظورش از شكار شپش چیز دیگرى نمىتوانسته باشد؟ چیزى غیر از كشتن شپش اونیفورمش. ولى اگر اینطور بود كه نمىنوشت : فلان روز ، روز استراحت من است. ولى در جاى دیگرى نوشته است : غنایم زیادى كسب كردیم ! منظورش از این جملات چیست؟ اسلحه؟ چرا علامت تعجب بكار برده است؟ علامتى كه او به ندرت در مكاتباتش بكار مىبرد.
14 مارس هواپیماها . ایوانها حمله مىكنند . من غنیمت سنگینى به چنگ آوردم. (منظور از ایوان ، روسها هستند. مترجم)
مسلسل سیار در حال شلیك است . چه زیباست . من به زحمت مىتوانم نوك آن را كنترل كنم. چند بار تیرم به هدف خورد.
15 مارس در خاركوف Charkow به گروه كوچكى از روسها حمله مىكنیم.
16 مارس در خاركوف.
17 مارس روز آرامی است.
18 مارس روسها محل ما را بلاوقفه بمباران مىكنند. یك بمب در اردوگاه ما منفجر مىشود . 3 نفر زخمی میشوند. مسلسل سیار من شلیك نمىكند. من اسل ام ژ 42 را بر مىدارم و شلیك مىكنم . 40 اچ ، شلیك ، آتش بلاوقفه .
و بدین ترتیب این دفتر خاطرات ادامه پیدا مىكند. گاهى یادداشتهاى كوچكى در حاشیه با مداد و خطى لغزان و لرزان نوشته شده است. شاید این یادداشتها را هنگامیكه در كامیون نشسته بوده، نوشته است ، یا در آسایشگاه قبل از انجام مأموریتش. روز به روز. هنگام تحویل اسلحه، یك روز بارانى و پر از گل و لاى. آموزش ام جى . تیراندازى با گلولههای رزمی و آتش بار 42.
21 مارس سر پل ، روى دونتس ، 75 ام سیگارهاى ایوان را دود مىكند. چه شكار خوبى براى تفنگ من . این درست همانجائى است كه مرا دچار مشكل مىکند. من در گذشته ، وقتى به این جمله مىرسیدم ،از روى آن مىپریدم و كتاب را مىبستم . این جمله ،همانطور كه در قسمت بالا و سمت چپ ، نوشته شده بود ، مرتب به چشم من مىخورد . درست با این تصمیم كه من مىخواستم كتابى راجع به برادرم و شخص خودم بنویسم، یادآورى كنم به خودم ، به ذهنم فشار آورم ، احساس آزادى كنم . آزاد ، كه بروم به دنبال آن چیزى كه در این دفتر نوشته شده است. شكار خوبى براى تفنگ ام جى من : یك سرباز، شاید همسن و سال خودش. یك مرد جوان ، كه تازه سیگارى روشن كرده بود. اولین پك به سیگارش . بیرون فرستادن دود .این لذت بردن از دود ، كه از سیگار تازه روشن شده ، بر مىخیزد. قبل از پك دیگر . در این موقع او به چه مىاندیشیده است؟ به سربازان شیف تازه، كه بایستى بیایند ؟ به چاى، به كمى نان ، به دوست دخترش، به مادرش، به پدرش؟ حلقه دود از هم وارفتهای در یك منظره مرطوب . بقایاى برفها، آبهاى جمع شده در گودالها، علفهاى تازه در كشتزارها، و نیز ایوان ، ایوان روسى ، کارل هاینتس - برادرم- در این هنگام به چه مىاندیشیده است؟ شكار خوبى براىام جى من. او هنوز یك بچه است. بچهاى كه مدتها ناخوش بود. گاهى تب شدیدى داشته است، كه غیر قابل توصیف بوده است. مخملك گرفته ، عكسى از او وجود دارد كه او را در درون تختخواب نشان مىدهد، با موهاى بلوند ژولیده .مادر تعریف مىكند كه او- یعنی كارل هاینتس- باوجودیكه درد شدیدى داشته، ولى كاملاٌ آرام بوده است .یك بچه با حوصله كه غالباٌ با پدرش همراه بوده است. عكسهاى پدر نیز او را نشان مىدهد كه پسرش را در آغوش گرفته، او را روى موتورسیكلت نشانده ، یا در درون اتومبیل . خواهرمان، كه دو سال هم از كارل هاینتس بزرگتر بود ، نقشى جانبى ایفا مىكرد . اسامى مستعارى كه کارل هاینتس به خودش داده بود، عبارت بودند از : دادوم Daddum و كوردل باوم Kurdelbaum .
پدر، در مورد من - اووه- كه سالها از کارل هاینتس جوانتر بودم ، فكر مى كرد كه من زیاد با زنها نشستهام. در نامهاى كه پدرم ، كه آن موقع خود در نیروى هوائى خدمت مىكرد و در منطقه "فرانكفورت ان در اودر" Frankfurt an der Oder مستقر بود - به برادرم كه در جبهه روسیه خدمت مىكرد، نوشته بود، این جمله قید شده است : اووه پسرك كوچك و مهربانى است ، ولى كمى ننر است ـ خوب ، وقتى كه دوباره همه دور هم جمع شویم، همه چیز درست مىشود .
|
من و برادرم
درباره برادرم نوشتن، یعنى از پدرم هم سخن گفتن و از شباهتهاى آنها – آنها را مىتوان از شباهتهاى بین ما برادران دریافت ـ باید از طریق نوشتن راهى براى نزدیك شدن به آنها جست و این بدان معناست كه مواردى كه در ذهن ما مانده حل و فصل شوند. خود را از نویافتن، این هر دو مرا در سفرى كه در پیش دارم، همراهى مىكنند. وقتى كه من به حدی مىرسم كه مثلاٌ در یك جائى باید از یك مرزى بگذرم و باید چند تا فرم پركنم، هر جا كه اسم خودم را مىنویسم، اسم آنها را هم به عنوان جزئى از اسم خودم قید مىكنم. در مربعهاى كوچكى كه برای قید اسم در فرمها وجود دارد با حروف بزرگ و تك تك مىنویسم، نام : اووه هانس هاینتس[1].
از آرزوهاى برادرم یكى هم این بود كه پدرخوانده من باشد و اسم خویش را بر من بگذارد.
پدرم هم معتقد بود كه من باید اسم او را به عنوان اسم دوم انتخاب كنم تا حداقل اسمها زنده و پابرجا بماند. هانس اسم پدرم است.
در همان سال 1940 معلوم بود كه این جنگ به زودى تمام نخواهد شد و احتمال مرگ بیشتر مىشد. مادرم، در جواب این سؤال كه چرا كارل هاینتس خود را به هنگ اس اس معرفى كرد، بعضى چیزها را توضیح میداد: از بسكه ایده آلیست بود. او نمىخواست از دیگران عقب بماند، نمىخواست خود را پنهان كند، آنها و همچنین پدرم فرق عمدهاى مىگذاشتند بین نیروهاى اس اس و اس اسهاى مسلح. حالا، بعد از خاتمه جنگ، بعد از اینكه این تصاویر وحشتناك و فیلمهائى كه از آزاد سازى این اردوگاهها نشان داده شدهاند، دانستیم، كه جریان از چه قرار بوده است ـ مردم به آنها گروه كثیف و جنایتكار، میگفتند.
و این برادر من هم، در همین نیروهاى اس اس مسلح خدمت مىكرد. اس اس معمولى یا اساس عمومى، یك واحد رزمى و نظامى كاملاٌ معمولى بود. جنایتكار ولى آن دیگران خطاب مىشدند، که به آنها اس دى میگفتند، آنها مأمور حمله بودند.
خاصه آنهائى كه آن بالا بالاها نشستهاند، از ایده آلیست بودن این بچه سواستفاده كردند.
اول به او مىگفتند بچه قرتى، بعد سر از گروه جوانان هیتلرى درآورد. مارشهاى آنچنانى، سرودهاى رزمى خواندن، آواز خواندن، همه دامى بیش نبود. در این دوران بچههائى یافت مىشدند كه والدین خود را لو مىدادند. ولى قدیمها این برادر بزرگتر- بر خلاف تو - اصلاٌ مایل نبود كه با سربازها حتا بازى كند. مادر مىگفت، من مخالف بودم كه كارل هاینتس خود را به هنگ اس اس معرفى كند.
پدرم، او چى ؟
پدرم، كه خود هم در جنگ جهانى اول داوطلبانه به جبهه جنگ رفته بود، و در یك واحد توپخانه صحرائى خدمت مىكرده، متولد سال 1899 بود. عجیب اینجاست كه من از این دوره خدمت پدرم هیچ چیزى به یاد ندارم. او درجه دار بود و خیلى مایل بود كه افسر شود. ولى بعد از اینكه جنگ را باختیم، دیگر این كار میسر نشد. او هم مانند هزاران نفر دیگر، در یك گروه نظامى دیگر، در یک گروه آزاد نظامى داخل شده و در بالكان بر علیه بلشویكها جنگید. ولى من نمىدانم كه كجا؟ چرا؟ و چه مدت ؟
از آنجائى كه خانه ما در یك بمباران هوائى در سال 1943 ویران شد و تمامى اسناد و نامهها در آتش سوزى از بین رفتند، دیگر نمىتوان به اصل مطلب پى برد. فقط چند قطعه عكس از این دوران برجاى مانده، كه پدر را نشان مىدهند، در یكى از عكسها كه پشت آن نوشته 1919، گروهى مرد جوان در اونیفورم دیده مىشوند، بعضى از آنها چکمه به پا دارند و بعضى دیگر گاماش(نوعی پاپوش) آنها روى پلهاى سنگى نشستهاند، كه احتمالاٌ به بناى یك مجسمه یادبود تعلق دارد ـ او و یك نفر دیگر، در جلوى ردیف نشسته، دراز كشیدهاند، آن وقتها این طور عكس گرفتن مد شده بود، دست چپش را به زمین تكیه داده و مىخندد ـ یك جوان خوش قامت و بلوند، این سربازهاى جوان، كه هنوز ریش در نیاوردهاند، با فرقى كه با حساسیت زیاد بر سركشیدهاند، مىتوانند دانشجو باشند، بعضى هم واقعاٌ دانشجو بودند، یكى از آنها به طور مشهود انگشترى بر انگشت كوچك و انگشترى بر انگشت مخصوص حلقه دارد، آن دیگرى انگشترى همانند مهر بر انگشتش دارد، بى خیال آنجا نشسته و مىخندند، احتمالاٌ آن یك كه جلو پدرم دراز كشیده، لطیفهاى گفته است .
عكس دیگرى او را با همرزمانش نشان مىدهد. عكسهائى كه از زندگى سربازى گرفته شده است، عكس دیگرى او را در حالى نشان میدهد، كه تازه جاى خوابى كه براى خود از چوب درست كرده بود، خراب شده و او روى آن ایستاده است. او لباس خواب به تن دارد، كلاهش کج شده و روى گوشش افتاده، آه زندگى سربازها چقدر زیباست، ها ها ها، ها ها ها.
آلونکهایی که با کاه پوشیده شدهاند، رختخوابهاى پوشیده از كاه، كشاورزان در لباس روسى، سربازها هنگام دریافت غذا، یك درشكه پر از كلاهخود، از همان كلاهخودهاى بزرگ سربازان آلمانى در جنگ اول جهانى، با دو سوراخ هوا كه در دوطرف آن تعبیه شده و بیشتر به یك زگیل شبیه هستند، این زندگى، نوعى زندگى بود كه جوانان هجده، نوزده ساله آن موقع طالب آن بودند. ماجراجوئى، دوستان دوران خدمت، هواى تازه، عرق و زن. و قبل از همه چیز، نداشتن كار منظم. این مطالب از این عكسها گرفته شدهاند.
چنین است كه اگر كسى شغل پدر مرا بپرسد، نمىتوانم به او جواب قانع کنندهای بدهم: خشك كننده پوست حیوانات، سرباز، پوستین دوز.
براى بچهاى كه من بوده باشم، خیلى تعریف مىكرد. وقت صرف این كار مىكرد، او راوی جهان بود. مثلاٌ هنگام مشاهده تابلوهاى نقاشى كه به عنوان نقاشى روى جلد پاكت سیگار در بازار بود، مثلاٌ عكس فریتس پیر، كه زیر پلى نشسته و نفسش بند آمده، هنگامیكه از روى پل نیروهاى دشمن یعنى هوزارها در گذرند، یا عكس سیدلیتس[2] در جنگ روسباخ[3] كه پیپاش را موقع حمله به هوا مىاندازد، یا جسد كارل دوازدهم پادشاه سوئد را که افسرانش از میدان جنگ بیرون مىبرند، طبق شایعات، گویا كه وى را سربازان خودش كشته باشند، داستان و حكایت.
پدر بخوبى با تاریخ آشنا بود. او مىتوانست خیلى خوب و زنده این اتفاقات را تعریف كند، ولى به محض اینكه من به جائى رسیدم كه مىتوانستم از او سؤالاتى را بپرسم، دیگر از هم فاصله گرفتیم، آن موقع من شانزده سال داشتم، بدین ترتیب جنگى بین ما درگرفت، كه روز به روز زشتتر مىشد، او كه همیشه فكر مىكرد، حق به جانب اوست، و من كه فكر مىكردم، سكوت باید كرد، علت آن نیز زندگى یكسان و روزمره ما بود.
من اجازه نداشتم شلوار جین بپوشم، اجازه نداشتم به موسیقى جاز گوش بدهم، شبها باید ساعت 10 در خانه مىبودم، ممنوعیتها ، و فعالیتهای مجاز، همه چیز از قبل تعیین شده بود. این یك نظامى بود كه چند و چون آن براى من واضح و آشكار نبود، گذشته از آن در خودش خیلى موارد ضد و نقیض داشت. نه تنها به این دلیل كه من بزرگتر شده بودم و حالا مىتوانستم با یك دید انتقادى او را بنگرم، بلكه به این خاطر كه شرایط و موقعیتهاى زندگى تغییر كرده بودند، رفتارش دیگر شبیه به آن سالهاى اوایل دهه پنجاه نبود، آن موقع كیفش كوك بود، او به هدفش رسیده بود، این سه، چهار سال اول دههی پنجاه، كه بهترین سالهاى او محسوب مىشوند، مىتوانست نشان دهد كه او چه دارد و كیست؟ این سالها را ما در آلمان سالهاى معجز اقتصادى مىنامیم . آها، راحت شدیم، بالاخره به هدف رسیدیم، پدر خانه را سامان داد، یك اتومبیل نو خرید از مارك آدلر، سبز رنگ، مدل 1939، چهار در، اولین سرى اتومبیلهاى دنده گیربكسى. آن زمان در هامبورگ آنقدر اتومبیل كم بود، كه پاسبانهائى كه اونیفورم سفید بر تن داشتند و سر چهار راههاى دامتور مىایستادند تا رفت و آمد اتومبیلها را كنترل كنند، به صاحبان اتومبیلها سلام مىكردند، پدر، موقع كریسمس، سیگارهائى كه مادر آنها را در یك كاغذ طلائى پیچیده و با نوار نقرهاى رنگى آنها را تزئین كرده، و شاخهاى از درخت كاج هم در آن فروكرده بود، به پاسبانها هدیه مىداد. او با اتومبیلش در شهرحركت مىكرد، بهمحض اینكه پاسبانى را مشاهده مىكرد كه بر روى چهار راهى بر بالاى چهارپایهاى ایستاده، درست كنار او توقف مىكرد، و پاكت سیگار را به او هدیه مىکرد و كریسمس را تبریك مىگفت. در عوض پاسبانها تمام سال به او سلام مىكردند و دستشان را تا لبه كلاه بالا مىآوردند.
پدرخیلی مایل بود که به او سلام نظامى بدهند. در كوبورگ شهرى كه مادر و مرا بعد از ویران شدن خانه فرستاده بودند، وقتى بود كه از خدمت در جبهه مرخصى گرفته و به خانه آمد و مرا با خودش به پادگان برد. آن موقع مادرم زیر بغل پالتوى من دو تا وصله به رنگ نقرهاى دوخته بود، نرسیده به پادگان، مرا جلو انداخت، نگهبانها تفنگها را بالا آورده و لبخندى زدند، من تازه یاد گرفته بودم كه پاشنههایم را به هم بكوبم و اداى خدمتكارها را دربیاورم. بعدها كه من بزرگتر شدم، دوستان و فامیل برایم تعریف مىكردند كه این حركات من شیرین و بامزه بودند. من خوب ادا در مىآوردم، بله این من پنج ساله بودم، كه یك پالتوى خاكسترى پوشیده و پاشنهها را بههم مىكوبیدم و قصد خدمت داشتم. پدرهم، كه همیشه بوى چرم عرق كرده مىداد. یك روز اونیفورم پوشیده، همانند مرد غریبهاى آمد و در رختخواب مادرم خوابید.
این اولین خاطرۀ من از پدرم بود.
شرط بندی
I
شبي تاريک و پائيزي بود. بانکدارِ پير در حاليکه با گام هاي آهسته و يکنواخت در اتاق کارش از گوشه اي به گوشه اي ديگر مي رفت، ميهماني اي را که پائيز پانزده سال قبل تدارک ديده بود به خاطر مي آورد.نوابغ زيادي در مهماني حضور داشتند و حرفهاي بسيار جالبي رد و بدل زده مي شد.در خلالِ بحث دربارهي موضوعات گوناگون، صحبت از مجازات اعدام نيز به ميان آمد. بيشتر مهمانان که در ميانشان محقق و روزنامه نگار هم کم نبود، اکثرا مخالف مجازات اعدام بودند و آن را ابزاري منسوخ براي مجازات،ناشايست براي حکومتي مسيحي و غيراخلاقي مي دانستند. بعضي از آنها معتقد بودند که حبس ابد بايد در تمام دنيا جايگزينِ اعدام شود.
ميزبان گفت:" من با شما موافق نيستم.خود من نه اعدام را تجربه کرده ام نه حبس ابد را، اما گر کسي بخواهد ارجح تر را بيابد، آن زمان به نظر من مجازات اعدام اخلاقي تر و انساني تر از حبس ابد است.اعدام بلافاصله ميکشد،حبس ابد به تدريج. کدام جلاد انساني تر است؟ کسي که شما را ظرف چند ثانيه ميکشد يا کسي که در چندين سال پيوسته شما را از پاي درمي آورد؟ "
يکي از ميهمانان خاطرنشان کرد : "هردوآنها به يک اندازه غير اخلاقي هستند، زيراهدف آنها يکي است و آن گرفتن زندگي است . دولت خدا نيست ،دولت حتي اگر بخواهد، حق گرفتن چيزي را که قادر به بازگرداندن آن نيست ندارد."
در ميان جمع وکيلي که جواني بيست و پنج ساله بود، حضور داشت. وقتي نظرش را پرسيدند، پاسخ داد:"مجازات اعدام و حبس ابد به يک اندازه غيراخلاقي است. اما اگر از من بخواهند يکي از آنها را انتخاب کنم، مطمئنا دومي را انتخاب خواهم کرد. زندگي کردن به هر طريقي هم که باشد بهتر از اصلا زندگي نکردن است."
اين گفتگو تبديل به بحثي داغ شده بود. بانکدار که آن زمان جوان تر و پرشور تر بود،ناگهان کنترلش را ازدست داد، مشت خود را بر روي ميز کوبيد ، به طرف وکيل برگشت و فرياد زد:
"اين دروغ است. من با شما دو ميليون شرط مي بندم که حتي پنج سال هم در يک سلول دوام نمي آوريد."
وکيل جواب داد: " اگر واقعا جدي گفتيد. شرط مي بندم که نه پنج سال بلکه پانزده سال دوام خواهم آورد."
بانکدار فرياد کشيد:" قبول است! آقايان من دو ميليون شرط مي بندم."
وکيل گفت:" قبول است .شما دو ميليون شرط مي بنديد، من آزادي ام را."
بدين ترتيب اين شرطبندي مضحک و مخاطره آميز انجام شد. بانکدارکه در آن زمان ميليون ها کرور پول براي ولخرجي و هوسراني داشت،از شادماني خود را باخته بود. در طول شام به شوخي به وکيل گفت:
"مرد جوان ، قبل از اينکه دير شود سر عقل بيا. دو ميليون براي من پولي نيست اما تو سه يا چهار سال از بهترين دوران زندگي ات را از دست خواهي داد. ميگويم سه يا چهار زيرا هرگز بيشتر طاقت نخواهي آورد. در ضمن مرد بيچاره فراموش نکن که حبس داوطلبانه بسيار سخت تر از حبس تحميلي است. فکر اينکه هر لحظه اين حق را داري که خود را آزاد کني تمام زندگي را برايت در سلول زهر ميکند. دلم برايت ميسوزد."
واکنون بانکدار،از گوشه اي به گوشه ديگر گام بر ميداشت و تمام اينها را بخاطر مي آورد و از خود مي پرسيد:
چرا من اين شرط را بستم؟ فايده اش چيست؟ وکيل پانزده سال از عمرش را ازدست ميدهد و من دو ميليون را دور مي ريزم.آيا اين کار مردم را قانع خواهد کرد که مجازات اعدام بهتر يا بدتر از حبس ابد است؟ نه، نه ! تمام اينها محمل و پوچ است. در نظر من اين کار هوي و هوسي از روي شکم سيري بود و از نظرِ وکيل طمعِ محض براي طلا.
او سپس آنچه بعد از مهماني اتفاق افتاد را نيز به خاطر آورد. تصميم بر اين شد که وکيل بايد به زنداني شدن تحت مراقبت شديد در گوشه اي از باغِ خانهي بانکدار تن در دهد. توافق شد که در طول اين مدت او از حق وارد شدن به خانه، ديدن مردم، شنيدن صداي مردم و دريافت نامه و روزنامه محروم خواهد بود. او اجازه داشت يک آلت موسيقي داشته باشد، کتاب بخواند، نامه بنويسد، مشروب بنوشد و سيگار بکشد. طبق توافقنامه او ميتوانست فقط در سکوت از طريق پنجرهي کوچکي که براي همين کار ساخته شده بود با دنياي خارج ارتباط داشته باشد. او ميتوانست هر تعداد لوازم مورد نياز، کتاب، موسيقي، نوشيدني را با فرستادن يادداشتي از پنجره دريافت کند.توافقنامه ريزترين جزئيات را نيز در بر ميگرفت که دوران حبس وکيل را به شدت منزوي ميکرد. و او را ملزم ميساخت که ازساعت دوازده تاريخ چهارده نوامبر ?87? ، دقيقا پانزده سال تا ساعت دوازده تاريخ چهارده نوامبر?88? در حبس بماند.کوچکترين تلاش وکيل براي تخطي از شرايط؛ حتي فرار دو دقيقه قبل از موعدِ مقرر ?بانکدار را از تعهدِ پرداخت دو ميليون به او خلاص مي ساخت.
دراولين سال حبس، وکيل، تا آنجا که از روي ياداشتهاي کوتاهش ميشد قضاوت کرد، شديدا از تنهايي و انزوا رنج ميبرد. ازاتاق او روز و شب صداي پيانو مي آمد. او مشروب و دخانيات را رد کرد و نوشت: "مشروب باعث برانگيخته شدن اميال شده واين اميال بزرگترين دشمنان يک زنداني هستند. به علاوه هيچ چيز خسته کننده تراز نوشيدن شراب خوب در تنهايي نيست و دخانيات نيز باعث آلوده شدن هواي اتاق ميشود." در طول سال اول براي وکيل کتاب هايي با شخصيت هاي ساده، رمان هاي پيچيدهي عاشقانه، داستان هاي بذهکاري و تخيلي، کمدي و از اين قبيل فرستاده مي شد.
درسال دوم صداي پيانو ديگر شنيده نمي شد، وکيل تنها تقاضاي شراب ميکرد. آنهايي که او را ديدند، گفتند که او در تمام آن سال فقط ميخورد، مينوشيد و بر روي تخت دراز ميکشيد. او اغلب خميازه ميکشيد و با عصبانيت با خود حرف ميزد. ديگرکتاب نخواند. بعضي مواقع شبها مينشست تا بنويسد. او زمان زيادي را صرف نوشتن ميکرد. و صبح تمام آنهارا پاره ميکرد. و صداي گريه و زاري اش چندين باربه گوش رسيد.
در نيمه دوم ششمين سال، زنداني مشتاقانه شروع به يادگيري زبان، فلسفه و تاريخ کرد. او آنچنان حريصانه به اين موضوعات علاقه مند شده بود که بانکدار به سختي وقت ميکرد براي او به انداره کافي کتاب تهيه کند. در فاصله چهار سال در حدود ششصد نسخه به درخواست او خريداري شد. مدتي از اين اشتياق سپري شده بود تا اينکه بانکدار نامه اي از زنداني دريافت کرد: " زندانبان عزيز من، من اين متن را به شش زبان مينويسم. آن را به متخصصان نشان بده و بگذار آنرا بخوانند. اگر آنها حتي يک غلط هم پيدا نکردند ازتو خواهش ميکنم که دستور دهي تا در باغ گلوله اي شليک کنند. با اين صدا من مي فهمم که تلاش هايم بيهوده نبوده است. نوابغ در هر زمان و هر کشوري به زبان هاي مختلف صحبت ميکنند.اما در وجود تمام آنها يک شعله فروزان است. آه، اگر شما خوشحالي وجد انگيز مرا ميدانستيد که اکنون ميتوانم تمام زبان ها را بفهمم." درخواست زنداني اجابت شد. به دستور بانکدار دو گلوله در باغ شليک شد .
بعدها، پس از دهمين سال ،وکيل بي حرکت پشت ميزمي نشست و فقط کتاب انجيل عهد جديد ميخواند. براي بانکدار عجيب بود که مردي که در چهار سال، ششصد نسخه کتاب آموزنده را فرا گرفته بود بايد نزديک به يک سال را به خواندن کتابي بپردازد که فهم آن آسان بود و به هيچ عنوان دشوار نبود.سپس کتاب تاريخ اديان و الهيات جايگزين کتاب انجيل عهد جديد شد.
در دو سال آخر حبس زنداني تعداد قابل توجهي کتاب ،با موضوعات کاملا بي ربط ميخواند. او خود را وقف خواندن علوم طبيعي کرد و سپس شکسپير و يا بايرون ميخواند . يادداشتهايي که از او مي آمد در يک زمان درخواست فرستادن يک کتاب شيمي و يک متن پزشکي، يک رمان، تعدادي مقالات با موضوعات فلسفي و الهيات ميکرد. او آنچنان ميخواند که انگار دردريايي ميان بقاياي شکسته در حال شنا بود. و به اميد نجات زندگي اش مشتاقانه به هر قطعه بعد از ديگري چنگ مي انداخت.
II
بانکدارتمام اينها را بخاطر آورد و فکرکرد :" فردا ساعت دوازده او آزاد ميشود. طبق توافقنامه من ميبايست به او دو ميليون بپردازم. اگر بپردازم ،کار من تمام ميشود. براي هميشه نابود خواهم شد..."
پانزده سال قبل او پولش از پارو بالا مي رفت. اما اکنون حتي ميترسيد که از خود بپرسد کدام را بيشتر دارد: پول يا قرض؟قمار روي سهام ،احتکار پرخطر و بي توجهي به چيزهايي که او حتي در دوران پيري نميتوانست از آنها رهايي پيدا کند به تدريج شغل او را به نابودي کشيد. يک تاجر نترس، و با اعتماد به نفس را به يک بانکدار معمولي تبديل کرد که با هر افت و خيز بازار به لزره مي افتاد.
پيرمرد در حالي که با نااميدي سرش را ميخاراند زمزمه کرد:" شرط بندي لعنتي."
"چرا نمرد؟ او فقط چهل سالش است . او آخرين سکه هاي من، لذت زندگي، شادماني و قمار بر روي بورس مرا خواهد گرفت و من در چشم او مانند گدايي حسود خواهم بود که هر روز اين حرف هاي تکراري را ازاو ميشنوم: من شادي زندگي ام رابه تو مديونم. اجازه بده به تو کمک کنم. نه! بس است. تنها راه فرار از ورشکستگي و رسوايي، مرگ اوست."
ساعت سه ضربه نواخت. بانکدار گوش ميداد. همه در خانه خوابيده بودند و تنها چيزي که شنيده ميشد صداي زوزه درختان سرمازده آنسوي پنجره بود. در حالي که سعي ميکرد صدايي ايجاد نکند از داخل گاو صندوق خود کليد دري که براي پانزده سال باز نشده بود را بيرون آورد. پالتواش را پوشيد و از خانه خارج شد.
باغ تاريک و سرد بود، باران ميباريد. باد مرطوب و نافذ در باغ زوزه ميکشيد و درختان را راحت نميگذاشت. بانکدار هرچه به چشمانش فشار آورد نتواست زمين، مجسمه سفيد، اتاقک گوشه باغ و درختان را ببيند. زماني که به اتاقک گوشه باغ رسيد نگهبا ن را دوبار صدا زد.پاسخي نشنيد. بدون شک نگهبان از هواي بد به آشپزخانه يا گلخانه پناه برده بود و آنجا به خواب رفته بود.
پيرمرد با خودانديشيد: " اگر من جرات عملي کردن هدفم را داشته باشم، سوء ظن در وهله اول متوجه نگهبان خواهد بود."
در تاريکي کورمال کورمال به دنبال پله ها و در گشت و وارد ورودي باغ شد. سپس راهش را بسوي راه باريکي به پيش گرفت و کبريتي افروخت. هيچ کس آنجا نبود. تختي بدون ملحفه ويک بخاري آهني وسياه در گوشه اتاق نمايان بود. مهر و مومِ روي در که به اتاق زنداني ختم ميشد، شکسته نشده بود.
وقتي کبريت خاموش شد پيرمرد در حاليکه از اضطراب ميلرزيد دزدکي به داخل پنجره کوچک سرک کشيد.
در اتاق زنداني، شمعي سوسو ميزد. زنداني پشت ميز نشسته بود. تنها پشتِ سرش و دست هايش ديده ميشد. کتاب هاي باز روي ميز، دو صندلي و بر روي کفپوش پراکنده شده بود.
پنج دقيقه گذشت و زنداني حتي يک مرتبه هم تکان نخورد. پانزده سال حبس به او ياد داده بود که بدون حرکت بنشيند. بانکداربا انگشتش به پنجره ضربه زد. اما زنداني هيچ حرکتي در جوابش انجام نداد. سپس بانکدار محتاطانه مهرو موم را شکست و کليد را در قفل قرار داد. قفل زنگ زده غژغژ شديدي کرد و در با صداي دلخراشي باز شد. او انتظار داشت بلافاصله فريادي حاکي از تعجب و صداي گام هاي او را بشنود.سه دقيقه گذشت وداخل اتاق به اندازه قبل ساکت بود. او تصميم گرفت وارد شود.
پشت ميز مردي نشسته بود که هيچ شباهتي به يک انسان معمولي نداشت. او اسکلتي بود با پوستي چروکيده و موهاي مجعد بلند مانند موي زنانه و ريشي ژوليده . رنگ صورتش مانند خاک به زردي مي گرائيد.گونه هايش فرو افتاده بودند و پشتش بلند و لاغر بود و دستي را که او سر پر مويش را به ?ن تکيه داده بود آنقدر ضعيف و استخواني بود که نگاه کردن به آن زجرآور بود. موهايش به سفيدي ميزد. هرکس به صورت سالخورده و بيحال او نگاهي مي انداخت باورش نميشد که او تنها چهل سال دارد. بر روي ميز جلوي سر افتاده اش برگه اي کاغذ بود که چيزي با خط ريز روي آن نوشته شده بود:
بانکدار با خود انديشيد:" بدبخت بيچاره! او خوابيده است و شايد در حال ديدن خواب ميليون ها کرور پول است. من فقط بايد بدن نيمه جانش را بر روي تخت بياندازم و او را با بالش در يک لحظه خفه کنم. و دقيقترين آزمايشات هم اثري از مرگ غير طبيعي پيدا نخواهد کرد.اما اول بهتر است بخوانم که چه چيزي اينجا نوشته است."
بانکدار برگه کاغذ را از روي ميز برداشت و خواند:
" فردا در ساعت دوازده نيمه شب من آزادي ام و حق پيوستنم به مردم را بدست خواهم آورد. اما قبل از ترک اين اتاق و ديدن خورشيد فکر کنم لازم است چند کلمه اي با شما حرف بزنم. با صحت و سلامت و در پيشگاه خداوند که ناظر من است اعلام ميکنم که از آزادي،زندگي،سلامتي و تمام آن چيزهايي که کتاب هاي شما برکاتِ جهان ميدانند، بيزارم.
" من پانزده سال مشتاقانه زندگي مادي را مطالعه کردم.درست است کهدر اين مدت نه زمين را ديده ام و نه مردم را ، اما من در کتاب هاي شما شراب ناب نوشيده ام. آواز سر داده ام .در جنگل ها گوزن و گراز وحشي شکار کرده ام و به زنان عشق ورزيده ام....زناني زيبا بهمانند ابرهاي لطيف که ذوقِ جادويي شاعران شما آنها را ساخته است، شب ها مرا ملاقات مي کردند و افسانه هايي جالب برايم زمزمه ميکردند و مرا مدهوش ميکردند .در کتاب هاي شما من از دامنه هاي البرز و مونت بلانک بالا رفتم و آنجا ديدم که چگونه خورشيد در صبح ها طلوع ميکند و غروب آسمان ،اقيانوس ها و منتهاي کوه ها را با زرد ارغواني ميپوشاند. از آنجا ديدهام که چگونه برقِ صاعقه ها ابرها را از هم مي شکافت. من جنگل هاي سبز، مزارع، رودخانه ها، درياچه ها، شهرها را ديده ام. من آوازِ پريان دريايي و فلوت زدن خداي جنگل را شنيده ام. من بال هاي شياطين را که پرواز کنان به سوي من آمدند و از خدا ميگفتند لمس کرده ام. در کتاب هاي شما من خود را به درون درياي عميقِ بي کران انداختم ،معجزه کردم ، شهرها را از پايه سوزاندم، اديان جديد تبليغ کردم و بر تمام کشورها سلطه يافتم....
"کتاب هاي شما به من خرد داد . آنچه را که انسان پرشور فکر ميکرد در طي قرون ساخته است به صورت تکه يي کوچک در جمجمه من فشرده شد. من ميدانم که از همه ي شما باهوش ترم. من از کتاب هاي شما بيزارم. از تمام نعمت هاي دنيوي و خرد نفرت دارم .همه چيز پوچ، بي پايه، انتزاعي وبه سانِ سراب فريبنده است.اگرچه تو مغرور و دانا و زيبا باشي باز هم مرگ تو را ازروي زمين همچون موش هاي زيرزميني پاک مي کند و نسل آينده شما، تاريخ شما و جاودانگيِ نوابغ شما مانند آشغالِ منجمد شده اي خواهد بود که به همراه اين کرهي خاکي باهم ميسوزد.
" شما ديوانه ايد، و راه را اشتباه رفته ايد. شما دروغ را به جاي حقيقت و زشتي را با زيبايي اشتباه گرفتهايد.شما متحير خواهيد شد اگر ناگهان درختان سيب و پرتغال به جاي ميوه مارمولک و قورباغه بدهند و اگر گل هاي سرخ شروع به تراوشِ بوي عرقِ اسب کنند. همانطور که من از شما تعجب ميکنم که بهشت را با زمين عوض کرديد. من نمي خواهم شمارا درک کنم.
" که من ممکن است البته به شما پستي حقيقي خودم راکه بخاطر آن زنده هستيد در عمل نشان دهم. من از آن دو ميليوني که روزي مانند بهشت در خواب مي ديدم و اکنون از آن تنفر دارم ?چشم ميپوشم و خودم را از حقي که به آن دارم بي بهره کنم. من پنج دقيقه قبل از موعد مقرر ار اينجا بيرون خواهم آمد تا بدين وسيله توافقنامه را زير پا بگذارم."
وقتي بانکدار يادداشت را خواند، برگه را روي ميز گذاشت و سراين مردِ عجيب را بوسيد و گريست. او از اتاقک بيرون آمد. هرگز هيچ وقت ديگري، حتي پس از شکست شديد در بورس اين چنين احساس حقارتِ دروني نميکرد. به خانه آمد ،روي تختش دراز کشيد، اما اشک و اضطراب خواب را براي مدت طولاني از او گرفت…..
صبح روز بعد نگهبان بيچاره دوان دوان پيش او آمد وبه او گفت مردي را که در اتاقک باغ زندگي مي کرده ديده است که از پنجره عبور کرده و به درون باغ رفته است. به سوي دراصلي رفته و ناپديد شده است. بانکدار بالافاصله همراه خدمتکارانش به اتاقک رفتند و فرار زنداني را تائيد کردند. براي جلوگيري از شايعاتِ واهي يااداشت را با بيتفاوتي از روي ميز برداشت و در برگشت، آن را درگاوصندوق گذاشت.
| ساندرا سیسنروس/ ترجمهٔ سودابه اشرفی نهرِ فريادِ زن Woman Hollering Creek From “Woman Hollering Creek” a collection of short stories Translated by Soudabeh Ashrafi روزي که دُن سرافين، به خوان پدرو مارتينز سانچز اجازه داد کئلوفيلاس انريکِتا دليان را به عنوان عروس خود از وراي چهارچوب خانهي پدرياش، ماوراي چندين مايل جادهي گل و لاي و سيماني و ماوراي مرز، به آن سوي ديگر، به شهري بنام اِن اِل اوترلادو، ببرد، توانست صبحي را مجسم کند که دخترش دستها را بالاي چشمها سايهبان کرده، به طرف جنوب نگاه ميکند و آروزي بازگشت به وظايف هرچند بيپايانش، شش برادر به دردنخورش و پيرمرد غرغرو را دارد. |
| کيت شوپِن ( 1904-1851)/ ترجمهٔ صادق عسکری ساعتي از زندگي کاترين او فلاهرتي در 8 فوريه 1851 در سنت لوئيس در ايالت ميسوري آمريکا متولد شد. پدرش از تجار موفق ايرلندي بود که به آمريکا مهاجرت کرده بودند. مادرش از نژاد فرانسوي بود و با گروههاي فرانسوي ساکن آمريکا ارتباط نزديکي داشت. پدرش هنگاهي که او پنج سال داشت در يک سانحهي ريزش پل کشته شد. اين اتفاق او را هرچه بيشتر به خانواده مادري و آداب و رسوم فرانسوي ها نزديک کرد. او به آثار بزرگاني همچون سر والتر اسکات و چالز ديکنز علاقه فراواني داشت. در دوران جواني به تحقيق و بحث در زمينهي ميزان اختيارِکليساي کاتوليکِ رم درباره جنسيت افراد پرداخت. او معتقد بود حق زنان ناديده گرفته ميشود. ( او بعدها هم به تشکلهاي حمايتي از حقوق زنان پيوست). در سال 1870 با اسکار شوپن ازدواج کرد که ثمره اين ازدواج 6 فرزند( يک دختر و پنج پسر ) بود. در يک دوره زماني کوتاه 1879 تا 1884 شوهر و مادرش فوت کردند که اين مسئله باعث به وجود امدن افسردگي شديد و ناراحتي روحي در او شد تا آنجا که به توصيهي پزشک براي بهبودي و آرامش به نوشتن روي آورد.
ساعتي از زندگي با علم به ابتلاي خانم مالارد به عارضه قلبي نهايت دقت به عمل آمد تا خبر مرگِ همسرش به آراميِ هرچه بيشتر به اطلاع او رسانده شود. اين خواهرش جوسفين بود که با اشارههايي غير مستقيم سعي ميکرد تا موضوع را بهنحوي به او بفهماند. ريچارد? دوستِ همسرِ خانمِ مالارد هم آنجا حضور داشت. ريچارد در دفتر روزنامه بود که خبرِ حادثهي قطار با نام برنتلي مالارد در راسِ ليست کشته شدگان به او رسيد. تنها زماني کوتاه را براي اطمينان از درستي خبر با دريافت تلگراف بعدي صرف کرد تا بتواند از هرگونه عکس العملِ اشتباه در رساندن خبري که خودِ او هم به سختي تحمل شنيدنش را داشت به خانم مالارد جلوگيري کند. |
اولین روز مدرسه / داستانی از جفری دیور (Jeffery Deaver)
اوایل سپتامبر، در یک روز گرمِ تابستانیِ ناحیهٔ بومی آمریکا، در حومهٔ کوچک و غربی مرکز شهر، حدود ساعت هفت و نیم صبح، جیم مارتین لاغر با آن موهای زرد مایل به قرمز و ککمکهای صورتش، کیف سنگینش را به دوش انداخته بود و قدم زنان از پیاده روی ناهمواری به سوی مدرسهٔ راهنمایی توماس جفرسن میرفت.آهسته قدم میزد و از گرمای تابستان لذت میبرد، از صدای کفشهای جدید دو میدانیش ذوق میکرد و مناظر آشنای مسیر او را خوشحال کرده بود.
سرشار از هیجان، انتظار و کنجکاوی، اما نگران. چرا که روز اول مدرسه بود. یک مایل که از خانه دور شد از پایین تپه ایی گذشت، از گوشهایی پیچید و مدرسه جلویش ظاهر شد. ساختمان زیبایی نداشت. یک طبقه، درب و داغون با سنگهای زرد رنگ. میلهٔ پرچم بلندی بود که وقتی طناب سیلی محکمی به گوشش میزد، صدای زنگ ساعت از آن شنیده میشد ، و جز آن چیز دیگری به چشم نمیخورد. ولی در هوای آرام آن روز از میلهی پرچم هم صدایی در نمی آمد. از وسط جمعیت میان بر زد و از میان میدان فوتبال گذشت .شلپ و چلپ میکرد و ملخها در مسیر او به این طرف و آن طرف جست و خیز میکردند.
نگاهی به سمت راستش کرد و متوجهٔ نقطهٔ تاریکی بر روی زمین فوتبال، نزدیک صندلیهای تیم میزبان شد و یک خاطره مثل برق از ذهنش گذشت. خاطرهٔ یک روز بهاری، درست در همان نقطه، روزی که جیم و َسم گوردون با هم شاخ به شاخ شدند و یک جنجال درست و حسابی راه افتاد. َسم دانش آموز هشتم ابتدایی بود، پسری قوی هیکل که یک سال هم رفوزه شده بود. سم لباس تیرهایی پوشیده بود ،از لباسش بوی سیگار و روغن موتور میآمد و عصبانیت از سر تا پایش میبارید. بی هیچ دلیلی از جیمی که یک سال از او جوانتر و 50 پوند از او سبکتر بود، نفرت داشت. َسم همیشه با رفتار نادرستاش جیم را میآزرد. آنقدر متلک بارش کرد که جیم دیگر نتوانست تحمل کند و قبول کرد بعد از مدرسه دعوا کنند.
بچهها دور تا دور جمع شدند. جیم میترسید اما پسر شجاعی بود. َسم اولین ضربه را که زد جیم توانست آن را دفع کند، ولی در حملهٔ بعدی مشتِ دستِ چپِ َسمِ قُلدر که معلوم نبود از کجا سر در آورده به چانهی جیم برخورد کرد. جیم روی زانوهایش افتاد و َسم روی او پرید و او را زد، دستان لاغر جیم نمیتوانستند او را از سیلِ حملات حفظ کنند. َسم ایستاد. میخواست ضربهٔ بیرحمانهٔ بعدی را به دندههای جیم وارد کند که ناگهان صدای مردی هوای صاف و آرام ماه آوریل را لرزاند.
- بچه ها! تمومش کنید.
معلم ورزش، آقای لابل جلو آمد و َسم را کنار کشید و دستور داد که به دفتر مدیر برود. َسم پوزخندی زد و راهش را کشید و رفت. سپس آقای لابل به جیم کمک کرد که بایستد و زخمهایی را که به صورت جیم وارد شده بود، برانداز کرد.
آقای لابل: اول برو پیش پرستار، ولی تو هم باید بری دفتر مدیر.
- چشم آقا.
آقای لابل موهای سفید و کوتاهی داشت. به جیم دستمال کاغذی داد تا خون و اشکهایش را پاک کند. لحظهای صبر کرد و گفت: جوانک، یه چیزی میخوام بهت بگم که آویزهی گوشت کنی. میدونی بزرگترین فرق بین یه بچه و آدم بزرگ چیه؟
- نمی دونم.
- اینه که بفهمی چه موقع دعوا کنی و چه موقع راهت رو بکشی و بری. فهمیدی؟
جیم سری تکان داد.
خب، الان برو پیش پرستار تا به زخمهات نگاهی بندازه.
جیم داشت ناراحت به سمت در می رفت که آقای لابل گفت: جیم؟
جیم برگشت وگفت: بله آقا؟
آقای لابل با انگشت به جیم اشاره کرد و گفت: وقتی داری دعوا میکنی بهتره مراقب ضربههای سمت چپ باشی وگرنه حسابی دندونهات درب و داغون میشه.
- چشم حتما.
در اولین روز مدرسه، جیم مشغول قدم زدن بر روی چمنهای نمناک همان زمین فوتبال بود. کیفش را به دوش دیگرش انداخت و در این فکر بود که صحبتهای آقای لابل چقدر توانسته ذهنیت و نگاه او را به زندگی تغییر دهد.
به مدرسه نزدیکتر شده و از اتوبوسها هم گذشته بود. همه جا زرد شده بود. جیم به دانش آموزان و معلمان و مادر پدرهای بیتاب و نگرانی که در مسیرعبور و مرور ماشینها ایستاده بودند، نگاه میکرد. به بعضی بچهها سلام کرد ولی هنوز غرق خیالات خودش بود، به کلاس درسی که در همان نزدیکی بود نگاه کرد،کلاس ریاضی آقای کارتر.
جیم از ریاضی نفرت داشت. بر خلاف آن که همیشه تکالیفش را انجام میداد و برای امتحانات هم بسیار تلاش میکرد ولی هیچ وقت نتوانسته بود نمرهای بالاتر از c مثبت بگیرد.
یاد یکی از کلاسهای درس آقای کارتر افتاد. اوایل ترم بود. معلم داشت برگههای تصحیح شده را پخش میکرد. جیم c منفی گرفته بود. بعد از آن همه تلاش بینتیجه، مایوس و دلسرد شد. آقای کارتر بدجوری به چشمان جیم زل زده بود و بعد کلاس هم گفته بود که توی کلاس بماند.
آقای کارتر: جیم مشکلی داری؟
جیم: هر کاری میکنم نمیتونم نمرهٔ خوبی بگیرم. سر جلسه امتحان گیج میشم و میترسم.
آقای کارتر تعدادی کاغذ از میزش بیرون آورد و چندتایی اسم نوشت و با ملایمت گفت: جیم، بهتره که معلم خصوصی بگیری. بنظرم بتونه کمک بزرگی بهت بکنه.
جیم گفت: چشم آقا.
جیم نفس عمیقی کشید و اعتراف کرد: آقای کارتر، راستش، من اصلا از ریاضی خوشم نمیآد. هیچ وقت هم علاقهایی نسبت بهش پیدا نمیکنم. اینو مطمئنم.
آقای کارتر خندید و گفت: ریاضی دوست نداری؟
جیم سرش را تکان داد.
- خب جیم، بهتره یه چیزی رو بدونی، من نمیخوام مجبورت کنم از ریاضی خوشت بیاد. قصدش رو هم ندارم. فقط میخوام بهتون اینو یاد بدم که چه جوری میشه از چیزی که میخونید لذت ببرید.
و این جمله را یکبار دیگر تکرار کرد.
جیم سرش را تکان داد و به فکر فرو رفت. یادداشت معلم را به خانه برد و تصمیم گرفته شد که یک معلم خصوصی برای جیم بگیرند. نمرهٔ جیم آن چنان پیشرفت نکرد. اما توانست که B منفی بگیرد. برای جیم دیگر نمره مهم نبود بلکه گفتههای معلمش ارزش داشت.
در اولین روز مدرسه، هنگام عبور از در مدرسهٔ توماس جفرُسن به این فکر میکرد که صحبت معلم ریاضیاتش و آقای لابل چقدر ذهنیت و طرز فکر او را تغییر داده است.
جیم از سالنهای خنک مدرسه عبور میکرد، بوی رنگ نوی مدرسه، عطر دختر خانمها و بوی غیر عادی آزمایشگاه زیست به مشامش میرسید. کمی از آبخوری آب خورد و به سمت کلاس خودش رفت. در این حال با گذشتن از کلاسی، خاطرهای دیگر به ذهنش خطور کرد. کلاس درسِ انگلیسیِ خانم پی بادی.
خانمِ پیر و سخت گیری بود. بچه ها اسمش را گذاشته بودند«جادوگرِ پیر»، بخاطر این که همیشه میفهمید کدام یک از بچهها واقعا از روی تکلیفش میخواند و کدامیک در حال تقلب است.
جیم یاد آن روزی افتاد که خانم پی بادی تعطیلات تابستان را بعنوان موضوع انشا مشخص کرده بود.
خانم پی بادی: تا جایی که می تونید تو انشاتون خلاقیت نشون بدید.
آن شب جیم کنار میز تحریرش نشسته بود و ناراحت به ورقهٔ کاغذ سفید جلویش نگاه میکرد .نمیخواست انشا خنده داری بنویسد. یک بار مشغول بازی کردن با سگش بوده، پارک آبی رفته، دو هفته پیک نیک، و تکالیف معمول. عجب تعطیلات خسته کنندهای... جیم از پایان تعطیلات و بازگشت به مدرسه خوشحال بود. موضوع اصلی را عوض کرد و در مورد آنچه که خودش میخواست نوشت. اسمش را نمیتوان گذاشت انشا ولی داستان کوتاهی شد. افسانهای علمی بود. در مورد سیارهی دوری که در آنجا همیشه فصلِ بهار است و ساکنان غریبش روزی 24 ساعت کار میکنند و تعطیلات هم ندارند.
صبح روز بعد، جیم داستانش را تحویل داد. اما شب بعدش تا ساعت 3 صبح خودش را سرزنش میکرد که چرا موضوع انشا را عوض کرده است. «کاش همون موضوع قبلی را می نوشتم.» انگلیسی، کلاس مورد علاقهٔ جیم بود.«ممکنه هنوز هم برای جبرانش وقت داشته باشم.»
فکر کرد که شاید بتواند از خانم پی بادی عذر خواهی کند و در مورد همان موضوع اصلی بنویسد.
اما وقتی که فردا صبح به مدرسه رفت، فهمید که خانم پی بادی آنها را خوانده و حتی صحیح هم کرده است. وقتی خانم معلم با نگاهِ جدیِ همیشگی اش به او نگاه کرد، آرزو کرد که ای کاش آن روز مریض بود و در خانه میماند و به مدرسه نمی آمد.
خانم معلم: الان می خوام انشاهای شما را پس بدم، اما اول میخوام چیزی بگم. وقتی قراره چیزی بنویسید و دیگران هم اون رو بخونند، انتقاد پذیر باشید، حتی اگر خیلی هم نظرات تندی باشن. یادتون باشه نظر اونا فقط یه نظره، نه چیز دیگه. منظورم رو که می فهمید؟... در ضمن من هم میخوام از شما یه گلایه ای کنم.
جیم مطمئن شد که در مخمصه افتاده است و از خجالت سرخ شد. ترس در چهره اش معلوم بود. به زمین نگاه میکرد.
خانم پی بادی: تقریبا همهٔ بچههای کلاس در مورد تعطیلات تابستان نوشتن.
جیم با خودش فکر میکرد : میدونم، حتما این دفعه نمرهٔF میگیرم.
خانم معلم: اما انگار یک نفر از موضوع زیاد خوشش نیومده.
جیم سرش را آن قدر بلند کرد که تنها بتواند چشمان خیرهٔ خانم معلم را ببیند.
خانم پی بادی به بقیه کلاس نگاه کرد و گفت: مثل این که همهتون تُو خواب انشا نوشتین. مطمئنم که موضوع را جدی نگرفتید و هیچ کدوم بیشتر از 10 دقیقه هم برای اون وقت نذاشتید. فقط یکی جرات کرده همونطوری که من همیشه گفتم خیال پردازی کنه. جیم مارتین تنها کسییه که A گرفته، از اون میخوام بیاد اینجا و داستانش رو بخونه. نوشتهٔ جیم میتونه الگویی باشه تا آزاد فکر کنید و خلاق باشید.
خانم پی بادی با لحنی خشن ادامه داد: اما جیم باید بیشتر به دیکته و دستور زبان توجه کنه.
تمام بچههای کلاس جیم را تشویق کردند و جیم پیروزمندانه به جلوی کلاس رفت. مثل این که از قلهٔ کوه اورست بالا میرفت یا اینکه نفر اولیست که پا روی کرهٔ ماه گذاشته.
جیم به کلاس درس نزدیک شد. کیفش را از روی دوشش برداشت و در آخرین ردیف کلاس نشست. فهمید که تعداد زیادی از بچه ها هم احساس هیجان، انتظار و کنجکاوی دارند .بعضی هم مثل خود جیم در این روزِ واقعا گرمِ تابستانیِ ماه سپتامبر، نگرانند.
صدای زنگ آمد و کلاس ساکت شد. سکوت کلاس را تنها بهم خوردن ورقه ها و خودکارها و ترق و تروق چفت کیف ها به هم میزد.
بچه ها به میز معلم نگاه میکردند.
سکوت همه جا را فرا گرفته بود...
جیم نفس عمیقی کشید و ایستاد. رفت جلو و ماژیک را برداشت و روی تخته وایت ُبرد نوشت: آقای جیم مارتین،کلاس سال 8 ام انگلیسی.
و پایین آن ساعاتی را نوشت که در دفتر مدرسه بود و به مشکلات بچهها رسیدگی میکرد.
رو به کلاس برگشت و گفت:صبح بخیر.
جیم در اولین روز مدرسه و تدریس بود. با لبخندی به شاگردانش نگاه کرد. چقدر عجیب است .در مدرسهایی که خود او سالهای متوالی دانش آموز بوده و چیزهای زیادی یاد گرفته، اکنون در ابتدای اولین روز کاری است و یاد خاطرات گذشتهاش میافتد: فهمیدن آنکه چه موقعی دعوا کند و چه زمانی بیخیال شود …و این که همیشه مراقب ضربه های سمت چپ باشد… که چهجوری از خواندن ریاضی لذت ببرد… و آنکه همیشه برای خودش فکر کند و خلاق باشد... اما دیکته و دستور زبان را هم از یاد نبرد…
جیم برنامهٔ درسی و لیست کلاس را از کیفش بیرون آورد و بچه ها را تک تک صدا زد. و دوباره به یاد آقای لابل و آقای کارتر و خانم پی بادی و سایر معلمهای این مدرسه و مدارسی که جیم در طول زندگیش با آن ها سر و کار داشته افتاد و میدانست که او هم مثل همه دنبال ایجاد تغییر بوده است.
| داستانی از: شروود اندرسون / برگردان: صادق عسکری یک آدمِ لال داستانی هست که از بازگو کردنِ آن عاجزم. هیچ حرفی برای گفتن ندارم. تقریبا داستان را از یاد بردهام، اگرچه گاهی اوقات هم آن را به خاطر میآورم. داستان دربارهی سه مرد در خانهای در یک خیابان است که اگر قادر به ادای کلمات بودم، آن را تعریف میکردم. آن را در گوش زنان و مادران نجوا میکردم. به خیابان میشتافتم و داستان را دوباره و دوباره بازگو میکردم. آنچنان که زبان در دهانم کش میآمد و به دندانهایم میگرفت. سه مرد در یک اتاق از آن خانه هستند. اولی جوان است و جلف. او مدام در حال خندیدن است. مردِ دومی ریشِ سفید بلندی دارد.او مدام دچار شک و تردید می شود اما گهگاهی که شک و تردید برطرف شود به خواب فرو می رود. مردِ سومی هم هست با چشمانی شرور. او مضطربانه در حالی که دستانش را به هم میمالد، دورِ اتاق میچرخد. هر سه مرد در انتظارند؛ انتظار. در طبقهی بالای خانه زنی در سایه روشنِ مقابل پنجره به دیوار تکیه داده است. این زن شالودهی داستان من است و هرآنچه که بخواهم بدانم در او خلاصه شده است. بهیاد دارم که مرد چهارمی پا به خانه گذاشت. یک مرد سفید پوستِ آرام. همهچیز مثل دریا در شب ساکت بود. گامهای او بر کفپوشِ سنگی اتاقی که آن سه مرد در آن بودند، هیچ صدایی تولید نمیکرد. مردی که چشمانی شرور داشت بی قراری میکرد. به مانند یک حیوان گرفتار در قفس به اطراف میدوید. ناآرامیِ او به مردِ ریش سفید هم سرایت کرده بود. او مدام با ریشِ سفیدش بازی میکرد. مرد چهارم، همان مردِ سفید پوستِ آرام به طبقهی بالا ــ جایی که زن انتظار میکشید ــ رفت. خانه آنقدر ساکت بود که حتی صدای تیکتاکِ ساعتهای همسایهها بهگوش میرسید. زنِ طبقهی بالایی به دنبال عشق بود. اصل داستان هم باید همین باشد. او با تمام وجود تشنهی عشق بود. دلش میخواست عاشق شود. او وقتی متوجه حضورِ مرد سفید پوستِ آرام شد از جا پرید. لبانش تکانی خورد و لبخندی بر آن نشست. مرد سفیدپوست سخنی نگفت. در چشمانش نشانی از سرزنش یا تردید نبود. چشمانش به سردیِ ستارگان بود. در طبقهی پایین مرد شرور ناله سر میداد و مثل توله سگِ گرسنه و درماندهای به اینطرف و آن میدوید. مردِ ریش سفید سعی کرد به دنبالش برود اما بهزودی خسته شد و روی زمین به خواب رفت. او دیگر هیچوقت بیدار نشد. جوانک جلف هم روی زمین دراز کشید. او میخندید و با سبیل مشکی و کوچکش بازی میکرد. قادربه بیانِ کلمات برای بیان آنچه در داستانم اتفاق میافتد نیستم.من قادر به تعریفِ داستان نیستم. مردِ سفید پوستِ آرام شاید نشانهی مرگ باشد. زنِ مشتاق و چشمانتظار شاید نشانهی زندگی. مرد ریش سفید و مردِ شرور هر دو مرا گیج کردهاند. هرچه فکر کردم نتوانستم آنها را درک کنم. اگرچه همهی وقت هم به آن دو فکر نکردم بلکه سعی کردم دربارهی جوانک جلفی هم که در تمامِ طولِ داستانم میخندید، بیاندیشم. اگر بتوانم او را درک کنم می توانم همهچیز را بفهمم. میتوانم راویِ داستانی شگفت انگیز برای جهانیان باشم.آ نوقت دیگر لال نخواهم بود. چرا من قادر به بیان کلمات نیستم؟ چرا من باید لال باشم؟ من داستانی شگفتانگیز برای گفتن دارم اما نمیتوانم راهی برای بازگو کردنش بیابم.
|
آنيوتا
جن و پری: نقد چاپ نشدهای از داستان «آنیوتا» نوشتهی «آنتوان چخوف» همراه ترجمهی داستان توسط «احمد گلشیری» به مناسبت یکسالگی سایت برایمان فرستاده شده که پس از داستان آن را میخوانید.
---
استپان كلوچكف، دانشجوي سال سوم، توي ارزانترين اتاق يكمجتمع بزرگ آپارتماني مبله ميرفت و ميآمد و سرگرم حاضر كردندرس آناتومي بود. دهانش خشك شده بود و پيشانياش از فرط تلاشبيوقفه براي به خاطر سپردن مطالب به عرق افتاده بود.
هماتاقش، آنيوتا، دختري بيست و پنجساله، سبزه، ريزاندام،لاغر، رنگپريده با چشمان خاكستري روشن، جلو پنجرهاي نشسته بودكه شيشههايش را نقش و نگار شبنمهاي يخزده پوشانده بود. پشتشرا خم كرده بود و با نخ قرمز يقه پيراهن مردي را برودريدوزيميكرد. در كارش عجلهاي نشان نميداد. ساعت ديواري راهروخوابآلود دو ضربه نواخت. با وجود اين، اتاق را براي صبح سر وسامان نداده بودند، لباسهاي خواب مچاله شده بود; بالشها،كتابها و لباسها همه جا پر و پخش بود. روي سطل بزرگ پسابي كهلبالب از كف صابون بود، تهسيگارهاي زيادي شناور بود و آت وآشغالهاي كف اتاق گويي بهعمد روي هم تلنبار شده بود.
كلوچكف تكرار كرد: «ريه راست از سه قسمت تشكيل شده...حدود آن: قسمت قدامي، در جداره داخلي قفسه صدري، به دندهچهارم يا پنجم ميرسد; از پهلو به دنده چهارم و از پشت به استخوانكتف... .»
كلوچكف چشمانش را به سقف دوخت و سعي كرد آنچه راخوانده مجسم كند، و چون نتوانست تصوير روشني پيش نظر بياورد،دستش را بالا آورد تا از روي جليقه دندههاي فوقانياش را لمس كند.
گفت: «اين دندهها حال كليدهاي پيانو را دارند. آدم اگر ميخواهدگيج نشود بايد به نحوي دانهدانهشان را بشناسد. براي اين كار يا بايداسكلت دم دست آدم باشد يا يك بدن زنده... آهاي، آنيوتا، بگذارببينم اوضاع از چه قرار است.»
آنيوتا دوختنياش را زمين گذاشت، بلوزش را درآورد و خودش راراست گرفت. كلوچكف اخم كرد، روبهرويش نشست و شروع بهشمردن دندهها كرد.
«اوهوم... دنده اول را نميشود پيدا كرد، پشت استخوان كتفاست ... اين يكي حتما دنده دوم است ... آره... اين سومي است...اين چهارمي است... اوهوم!... آره... چرا وول ميخوري؟»
«آخر، انگشتهاتان يخ كرده!»
«آرام بايست... نترس، نميميري. جم نخور. اين حتما دنده سوماست، پس... اين يكي چهارمي است... چقدر پوست و استخواني،اما آدم نميتواند دندههايت را پيدا كند. اين دومي است... اين سومياست... انگار قاطي شد... درست معلوم نيست... بايد بكشمشان...قلم من كجاست؟»
كلوچكف قلمش را برداشت و روي سينه آنيوتا خطوطي موازيهم، در امتداد دندهها، كشيد.
«عالي است. حالا كار ساده ميشود... ميشود فهميد جايهركدام كجاست. پاشو بايست!»
آنيوتا از جا بلند شد و چانهاش را بالا برد. كلوچكف شروع كرد، باكشيدن خط، جاي دندهها را مشخص كند. چنان غرق كار بود كه پينبرد لبها، بيني و انگشتان آنيوتا از سرما دارد كبود ميشود. آنيوتاميلرزيد و در عين حال ميترسيد كه دانشجو به صرافت بيفتد و كار رانيمهتمام بگذارد و بعد، احتمالا، در امتحان مردود شود.
كلوچكف كه كارش تمام شد، گفت: «حالا كاملا مشخص است.همينطور بنشين تا خطوط پاك نشود، و من هم خوب حاليم بشود.»
و دانشجو باز شروع كرد توي اتاق قدم بزند و پيش خود مطالب راتكرار كند. آنيوتا، با آن خطوط سياه روي سينه، حال آدمي را پيداكرده بود كه خال كوبيده باشد. كز كرده بود، از سرما ميلرزيد و تويفكر بود. معمولا خيلي كم حرف ميزد، هميشه ساكت بود و تويفكر بود...
در طول شش هفت سال سرگرداني و، از يك اتاق مبله به اتاق مبلهديگر رفتن، با پنج دانشجو مثل كلوچكف، آشنا شده بود. هر پنج نفردرسشان را تمام كرده بودند و وارد جامعه شده بودند; و البته، مثلآدمهاي محترم مدتها پيش فراموشش كرده بودند. يكي از آنهاتوي پاريس زندگي ميكرد; دو نفر پزشك شده بودند; چهارمي نقاشبود; و پنجمي گفته ميشد كه استاد دانشگاه شده است. كلوچكفدانشجوي ششم بود... چيزي نميگذشت كه او هم درسش را تمامميكرد و وارد جامعه ميشد. بيترديد، آينده درخشاني در انتظارشبود و احتمالا انسان بزرگي ميشد. اما با اين وضع كه نميشد زندگيكرد; كلوچكف نه توتون داشت و نه چاي، و فقط چهار حبه قندبرايش مانده بود. آنيوتا بايد عجله ميكرد و برودريدوزياش را بهآخر ميرساند، ميبرد به دست زني ميداد كه سفارش آن را داده بودو آنوقت با يك ربع روبلي كه ميگرفت چاي و توتون ميخريد.
صدايي از پشت در گفت: «ميشود بيايم تو؟»
آنيوتا بهسرعت يك شال پشمي روي شانههايش انداخت.فتيسف نقاش پا به اتاق گذاشت.
فتيسف مثل حيواني وحشي، همانطور كه با آن طرههاي بلندموها كه تا روي ابروها ريخته بود، خيره نگاه ميكرد، خطاب بهكلوچكف گفت: «آمدهام لطفي در حقم بكني. آره، لطفي در حقمبكني و آنيوتا را يكي دو ساعت در اختيارم بگذاري. آخر، دارم تابلوميكشم و بدون مدل كارم پيش نميرود.»
كلوچكف موافقت كرد: «البته، با كمال ميل، آنيوتا، بيا برو.»
آنيوتا زير لب آرام گفت: «كارهايي كه زمين مانده چه ميشود؟»
مزخرف نگو! اين بابا كاري كه با تو دارد بهخاطر هنر است، نهبهخاطر چيزهاي پيش پا افتاده. حالا كه ميتواني چرا كمكشنميكني؟»
آنيوتا شروع كرد به لباس پوشيدن.
كلوچكف گفت: «حالا اين تابلو چي هست؟»
«سايكي است، موضوع جالبي است. اما، راستش، پيش نميره.به مدلهاي مختلفي نياز دارم. ديروز يك مدل داشتم كه پاهاش آبيبود. پرسيدم: ,چرا پاهات آبيان؟، و او گفت، ,از جورابهايم رنگيشدهاند.، تو هنوز داري خرخواني ميكني! خيلي خوشبختي! چهحوصلهاي داري!»
«طب كاري است كه آدم بدون خرخواني نتيجه نميگيرد.»
«اوهوم... عذر ميخواهم، كلوچكف، تو راستيراستي مثل خوكزندگي ميكني! توي آشغالداني داري دست و پا ميزني!»
«منظورت چيست! من چارهاي ندارم... ماهي دوازده روبل كهپدرم بيشتر برايم نميفرستد، و با اين مبلغ هم نميشود خوبزندگي كرد.»
نقاش، كه با احساس انزجار ابرو در هم كرده بود، گفت: >خوب،آره... آره... اما با وجود اين تو بهتر هم ميتواني زندگي كني. آدمتحصيلكرده وظيفه دارد كه خوشسليقه باشد، عاشق زيبايي باشد،غير از اين است؟ آنوقت اينجا معلوم نيست چه جاي لجنمالياست! اين تختخواب، اين سطل پساب، اين كثافتها... آن ظرفهاينشسته... گندش را بالا آوردهاي!»
دانشجو با حال گيج و منگ گفت: «راست ميگويي، اما آخر آنيوتاامروز دستش نرسيده تميزكاري كند; صبح تا حالا دستش بند بوده.»
پس از رفتن نقاش و آنيوتا، كلوچكف روي كاناپه دراز كشيد وهمانطور درازكش شروع به حاضر كردن درس كرد; سپس تصادفاخوابش برد، ساعتي بعد كه بيدار شد سرش را روي مشتهايشگذاشت و با حالي اندوهگين توي فكر فرو رفت. به ياد حرف نقاشافتاد كه گفته بود آدم تحصيلكرده وظيفه دارد خوشسليقه باشد ودور و اطرافش بهراستي برايش مهوع و مشمئزكننده بود. آيندهاش را،همانطور كه در ذهنش بود، در نظر آورد. به ياد زماني افتاد كه، دراتاق مشاوره، بيمارانش را ميبيند و در اتاق ناهارخوري بزرگي درمصاحبت همسرش، كه خانمي به تمام معناست، چاي مينوشد. وحالا اين سطل پساب كه ته سيگارها تويش شناور بود حالش را به همميزد. آنيوتا هم پيش نظرش آمد، چهرهاي بينمك، نامرتب،ترحمانگيز... و عزمش را جزم كرد كه، به هر قيمتي هست، بيدرنگاز او جدا شود.
وقتي آنيوتا از خانه نقاش برگشت و كتش را درآورد، كلوچكف ازجايش بلند شد و بهطور جدي گفت:
«نگاه كن، دختر خوب... بگير بنشين و گوش بده چه ميگويم. مابايد جدا بشويم! راستش، من ديگر نميخواهم با تو زندگي كنم.»
آنيوتا خسته و كوفته از خانه نقاش برگشته بود. در آنجا در نقشمدل آنقدر روي پا ايستاده بود كه رنگ به چهرهاش نمانده بود،چشمانش گود افتاده بود و چانه نوكدرازش درازتر شده بود. درجواب حرفهاي دانشجو چيزي نگفت، فقط لبهايش شروع بهلرزيدن كرد.
دانشجو گفت: «به هر حال، ما هرچه زودتر بايد از هم جدا بشويم.تو دختر خوب و نازي هستي; بيعقل نيستي، درك ميكني... .»
آنيوتا كتش را پوشيد و بيآنكه حرفي بزند برودريدوزياش راتوي كاغذ پيچيد، سوزن و نخهايش را برداشت. سپس، توي طاقچهپنجره، چشمش به چهار حبه قندي افتاد كه لاي كاغذ پيچيده شدهبود، آن را هم برداشت و كنار كتابها روي ميز گذاشت.
با لحني آرام و همانطور كه رويش را برميگرداند تا اشكهايشديده نشود، گفت: «اين هم... قندهاتان... .»
كلوچكف پرسيد: «حالا چرا اشك ميريزي؟»
با ناراحتي توي اتاق قدم ميزد، سپس گفت:
«تو راستيراستي دختر عجيبي هستي... راستش، ما بايد از همجدا بشويم. براي هميشه كه نميتوانيم با هم زندگي كنيم.»
دختر چيزهايش را جمع كرد و سرش را برگرداند تا خداحافظيكند. كلوچكف دلش به حال او سوخت. پيش خود فكر كرد: «چطوراست يك هفته ديگر هم بگذارم بماند؟ ممكن است خودش بخواهدبماند و آخر هفته ميگويم برود.» و خشمگين از اينكه ضعف نشانداده بود، با خشونت داد زد:
«بيا، چرا همينطور آنجا ايستادهاي؟ اگر ميخواهي بروي برو واگر دلت نميخواهد، كتت را در بياور و بمان! ميتواني بماني!»آنيوتا آرام و دزدانه كتش را درآورد، بعد بينياش را هم دزدانهگرفت و، بيآنكه سروصدا كند، سر جاي هميشگياش، رويچهارپايه كنار پنجره، نشست.
دانشجو كتاب درسياش را برداشت و شروع كرد ازين گوشه اتاقبه آن گوشه برود و بيايد. گفت: «ريه راست از سه قسمت تشكيلشده: قسمت قدامي، در جداره داخلي قفسه صدري، تا دنده چهارميا پنجم ميرسد... .»
توي راهرو يك نفر نعره ميزد: >گريگوري، اين سماور كه بيآبمانده!»
***
نقد «آنيوتا»
نقدی از: رناتو پيگيولي
در داستان « آنيوتا » ابتدا با يك دانشجو و خدمتكاري معمولي روبهروميشويم كه ، در اتاقي نه چندان ، مبله فقر و عشق را با هم قسمتميكنند . با اين همه ، ما در همان ابتداي داستان اين دو را در موقعيتيغيرمعمول ميبينيم . دانشجو خود را براي يكي از امتحانات رشتهپزشكي آماده ميكند . او براي آنكه درس آناتومي را بهخوبي فرا گيرداز آنيوتا ميخواهد بلوزش را در بياورد و شروع به شمردن دندههاميكند . مدتي بعد يكي از دوستانش سر ميرسد . او، كه دانشجويرشته هنر است، ميخواهد آنيوتا را همراه خود ببرد؛ چون مشغولكشيدن يك تابلو نقاشي است و به مدل نياز دارد . دانشجوي رشتههنر، كه ظاهرا آدم خوشسليقهاي است، دوستش را به خاطرشلختگي و اتاق ريختهپاشيدهاش سرزنش ميكند . دانشجوي رشتهطب در غياب آنيوتا تصميم ميگيرد كه از آنيوتا جدا شود و تنهازندگي كند و هنگامي كه آنيوتا به خانه بر ميگردد موضوع را با او درميان ميگذارد و از او ميخواهد كه جاي ديگري براي خود پيدا كند .
در اينجا شگرد چندصدايي چخوف بهگونهاي منفي عملميكند ; بدين معني كه صحبتها و انديشههاي دانشجو نميتواندسكوت دختر را بشكند . آنيوتا تنها شخصيت ساكت و منفعل داستاناست و ، همچون گوسفند قرباني، با سكوتي حاكي از تسليم و رضاعكسالعملي نشان نميدهد . نويسنده خود سكوت خويش را بهسكوت آنيوتا ميافزايد و وانمود ميكند كه از بيرون به او مينگردد واين حركت دقيقٹ همان حركت دو شخصيت ديگر داستان است .بدين ترتيب تمام اشارههايي كه به آنيوتا ميشود در عين حال كهبروني و عيني است، سراسر نمادگونه است . اين نوع نمادگراييتلويحي و، در واقع، خنثي در داستانهاي اواخر دوران خلاقيتچخوف اهميت زيادي پيدا ميكند و در اين داستان نيز نه تنها درسكوت آنيوتا بلكه در بياعتنايي موازي دو دانشجو بيان خود رامييابد ; چرا كه هر دو دانشجو ـ هرچند هر كدام با هدفي متفاوت ـرفتارشان با دختر به گونهاي است كه گويي او نمونه تشريحي است .
در اين داستان ديدگاه عشق ظاهري بهكلي ناديده گرفته ميشود .چخوف با طنزي نامحسوس و نافذ تن آنيوتا را در خدمت مقاصدبزرگتر هنر و دانش قرار ميدهد . آنيوتا، در واقع، هم تن و هم روحخود را در خدمت خودخواهي كوركورانه دو انساني قرار ميدهد كهاو را موجودي پستتر ميپندارند در حالي كه او از نظر اخلاقي بسياربرتر از آنهاست .
دانشجوي رشته طب در جايي ميگويد :
اين دندهها حال كليدهاي پيانو را دارند . آدم اگرميخواهد گيج نشود بايد به نحوي دانهدانهشان رابشناسد . براي اين كار يا بايد اسكلت دم دست آدمباشد يا يك بدن زنده ... .
با اين همه، او در دنياي واقعيت رفتارش با آنيوتا همچون رفتار بايك جسد تشريحي است . رفتار دانشجوي رشته هنر از اين هم سردتراست ; چون او آنيوتا را نه زنده ميداند و نه مرده بلكه او را شيء بهحساب ميآورد، قطعهاي از مايملك شخصي كه آنقدر بيارزشاست كه بهتر است آن را عاريه گرفت . به دوستش ميگويد :
آمدهام لطفي در حقم بكني، آنيوتا را يكي دو ساعت دراختيارم بگذاري . آخر، دارم تابلو ميكشم و بدون مدلكارم پيش نميرود .
و طوري از او سخن ميگويد كه گويي بخواهد يك بشقاب ميوه ازدوستش بگيرد، بشقاب ميوهاي كه ميتوان آن را دور انداخت يا پسآورد . با اين همه، طنز درخشان داستان در آن است كه هنرمند جوانميخواهد چيزي اصيلتر توليد كند . او نقاش كمتجربهاي نيست كهخواسته باشد آدمي عريان يا طبيعت بيجان ارائه دهد . او هدفيوالاتر دارد و آن گونه كه از پاسخ او به پرسش دوستش بر ميآيدميخواهد تصوير سايكي را بكشد .
در افسانههاي يونان سايكي، نماد روح، دختر زيبايي است كهمورد رشك ونوس است و به فرمان او به آوارگي طولاني و كار سختمحكوم ميشود . او از دلدادهاش جدا ميافتد و درمانده و تنهاميماند .
نه دانشجويان و نه آنيوتا هيچكدام نميدانند كه سايكي داستانكسي جز آنيوتا نيست . با اين همه، اين موضوع را نماي پايان داستانبه خواننده القا ميكند، آن هم هنگامي كه آنيوتا بيصدا به پشتپنجره اتاق دلخواهش باز ميگردد .
در پايان داستان، ما سايكي يا آنيوتا را ميبينيم كه در تاريكي اينجهان تنهاست.
***
| داستانی از: خوان رولفو / برگردان: فرشته مولوی از بس که آس و پاسیم! اینجا همه چیز روز بروز بدتر میشود. هفته پیش عمه خاسینتا مرد؛ و روز شنبه، وقتی که تازه خاکش کرده بودیم و می خواستیم غم و غصهها را از یاد ببریم، بارانی گرفت که تا بحال نظرش را ندیده بودیم. این باران دیگر پاک پدرم را از کوره در برد، چون همهی چاودار درو شده را آفتاب داده بودیم تا خشک بشود. باران چنان ناگهانی شروع شد و چنان سیل آسا بارید که به ما مهلت نداد حتی یک مشت از چاودارها را سالم در ببریم؛ تنها کاری که از دستمان ساخته بود این بود که در خانه مان، گوشهای بچینیم و تماشا کنیم چطور شرشر باران سرد چاودار زرد تازه درو شده را از بین میبرد. و درست همین دیروز که خواهرم تاچا دوازده ساله شد، فهمیدم که گاوی را که پدرم روز تولدش به او هدیه کرده بود، سیل با خودش برده است. سه شنبه پیش، نزدیک سحر، رود طغیان کرد. من خواب بودم، اما صدای آب مرا از خواب پراند و از جایم بیرون پریدم و به پتویم چنگ انداختم، انگار که سقف خانهمان میخواست پایین بریزد. اما بعد فهمیدم صدای رود است، به رختخواب برگشتم و هنوز صدا میآمد که دوباره خوابم برد. صبح که بلند شدم، آسمان پر از ابرهای سیاه بود و روشن بود که تمام شب یکریز باران آمده است. صدای رود نزدیکتر و بلندتر شده بود. آدم میتوانست همانطور که بوی سوختگی را میشنود، بوی آن را، بوی آب راکد را بشنود. وقتی رفتم نگاهی بیندازم، آب تا کنارههای رود بالا زده بود و نرم نرمک خیابان اصلی را هم گرفت و میرفت به خانه زنی که لاتامبورا صدایش میکردند. وقتی آب حیاط را گرفت و از در بیرون زد، صدای غلغلش شنیده میشد. لاتامبورا در جایی که حالا دیگر بخشی از رود بود، هولزده اینطرف و آنطرف میدوید و مرغ و جوجههایش را به خیابان کیش میداد تا بلکه جای امنی پیدا کنند و جان سالم در ببرند. آنطرف، سر پیچ، سیل باید- خدا میداند کی- درخت تمرهندی حیاط خانه عمه خاسینتای مرا ریشه کن کرده و برده باشد؛ چون حالا دیگر درختی آنجا دیده نمیشود. این درخت تنها درخت تمرهندی این آبادی بود، از همین جا معلوم میشود که این سیل و طغیان رود در این چند ساله بیسابقه بوده. من و خواهرم بعد از ظهر رفتیم تا آن کوه آب را که دمبدم بزرگتر و تیره تر میشد و حالا بالای پل بود، تماشا کنیم. ساعتها و ساعتها، بیآنکه خسته شویم، ایستادیم و تماشا کردیم. بعد از درهی تنگ بالا رفتیم تا ببینیم مردم چه میگویند، آخر آن پایین، لب رود، صدای آب آنقدر زیاد است که آدم فقط میبیند دهان مردم باز و بسته میشود و دارند حرف می زنند بیآنکه آدم حتی یک کلمه را بشنود، برای همین بود که از درهی تنگ بالا رفتیم، چون آن بالا مردم داشتند رود را تماشا میکردند و از خرابیها حرف میزدند. همانجا بود که فهمیدم رود لاسرپنتینا، گاو خواهرم تاچا را که پدرم روز تولدش به او داده بود و یگ گوش سفید و یک گوش سرخ و چشمهای خیلی قشنگ داشت، برده است. هنوز دستگیرم نشده چرا لاسرپنتینا بسرش زد از رود رد بشود، چون می دانست که این رود همان رود هر روزی نیست. لاسرپنتینا هیچوقت اینقدر خل و رموک نبود. حتما خوابآلود بوده که اینطور خودش را به کشتن داده. آخر خیلی وقتها وقتی در آغل را باز میکردم، ناچار میشدم از خواب بیدارش کنم، وگرنه تمام روز با چشمهای بسته ساکت و آرام ، آنجا میماند و نفیر میکشید، همانطور که همه گاوها در خواب نفیر میکشند. پس حتما چرتش گرفته بوده. شاید وقتی ضربهی سنگنین آب را بر کفلهایش حس کرده، از خواب پریده. شاید بعد ترسیده و خواسته برگردد، اما هول شده و در آن آب سیاه و سفت گلآلود، پایش گرفته. شاید ماغ کشیده و کمک خواسته، فقط خدا میداند چه ماغهایی کشیده. از مردی که دیده بود سیل گاو را با خودش میبرد، پرسیدم گوسالهاش هم همراهش بوده یانه. گفت که یادش نمیآید، اما دیده که آب گاوی خال خالی را با خودش می برد. گاو پاهایش بهوا رفته بوده و بعد برگشته و مرد دیگر اثری از آثار گاو را ندیده. گفت آنقدر تنه درخت و ریشه و شاخ و برگ روی آب شناور بوده و او هم آنقدر گرم کار هیزم گرفتن از آب بوده، که مطمئن نیست روی آب دام دیده یا تنه درخت. اینست که نمیدانیم گوساله زندهاست یا به همراه مادرش رفته. اگر دنبال مادرش بوده که خدا به داد هر دوشان برسد. نگرانی اهل خانه اینست: حالا که خواهرم تاچا گاوش را از دست داده، خدا میداند چه آخر و عاقبتی پیدا میکند. پدرم با بدبختی زیاد توانست پول و پلهای جور کند و لاسرپنتینا را که آنوقت گوساله بود، برای خواهرم بخرد تا جهیزیهای داشته باشد و مثل دو خواهر بزرگترم خراب نشود. پدرم میگوید بس که آسو پاس بودیم، این دوتا دختر خودسر خراب شدند. از بچگی پررو و پرتوقع بودند و تا بزرگ شدند پایشان به بیرون خانه باز شد. بعد پدرم هردوشان را بیرون کرد. اول تا میتوانست با آنها مدارا کرد، اما بعد دیگ غیرتش بجوش آمد و هردوشان را به خیابان انداخت. آنها هم رفتند به آیولا یا یک جای دیگر و پاک بدکاره شدند. برای همین پدرم نگران تاچاست- آخر دلش نمیخواهد این یکی هم به همان راه خواهرهایش برود. پدرم میدانست که خواهرم با از دست دادن گاوش سیاهبخت می شود، چون دیگر وقتی به سن بخت برسد و بخواهد شوهر خوب و سربراهی پیدا کند، سرمایه و جهیزیه ای ندارد. حالا قضیه فرق میکند. تا وقتی گاو را داشت، آیندهاش روشن بود؛ چون بالاخره کسی پیدا میشد که برای بدست آوردن گاو هم که شده، پا پیش بگذارد و او را بگیرد. حالا فقط امیدمان به اینست که گوساله زنده مانده باشد، دیگر خواهرم تاچا تا خرابی یک قدم بیشتر فاصله نخواهد داشت. مادرم هم نمیخواهد خواهرم کارش به اینجا بکشد. مادرم نمیداند چرا خدا با دادن چنان دخترهایی اینطور عقوبتش کرده است؛ آخر، در خانواده او، از مادر بزرگ به بعد، آدم بد پیدا نشده. همهشان خدا ترس و سربراه بار آمده اند و هیچوقت به کسی بیاحترامی نکرده اند. همهشان اینطور آدمهایی بودند. چه کسی میداند آن دو دخترش یکی بعد از دیگری نمیتواند بفهمد چه خطایی از خودش سرزده یا چرا دو دخترش یکی بعد از دیگری براه بد افتادهاند. هر چه میکند نمیتواند بیاد بیاورد که در خانوادهاش چه کسی بوده که سرمشق دخترهاش شده. و هر بار که یاد دخترها میافتد،گریهاش میگیرد و میگوید: «خدا عاقبت بخیرشان کند.» اما پدرم میگوید که حالا دیگر برای آنها نمیشود کاری کرد، چون آب از سرشان گذشته است. آن که باید بفکرش بود، تاچاست که هنوز در خانه است و دارد قد میکشد. پدرم میگوید: «آره،نگاه همه را به خودش جلب میکند. این یکی هم عاقبتش به خرابی می کشد، این خط و این نشان، این یکی هم خراب می شود.» و تاچا وقتی میفهمد که گاوش دیگر برنمیگردد، به گریه میافتد. با پیراهن صورتیش، اینجا کنار من نشسته و از درهی تنگ به رود خیره شده و یکبند گریه میکند. شرشر اشک کثیف روی صورتش روان شده، انگار رود توی تنش رفته است. دست دور شانهاش میاندازم و میخواهم دلداریش بدهم، اما نمیفهمد. بیشتر گریه و زاری میکند. از دهانش صدایی بیرون میآید که شبیه صدای لبپر زدن آب رودخانهاست. با این صدا، تمام تن تاچا به لرزه میافتد، رود همینطور بالا می آید. قطرههای آب بوگندوی رود به صورت خیس تاچا پاشیده میشود. و برجستگیهای سینه کوچکش یکبند پایین و بالا میروند؛ انگار همینطور درشتتر و درشتتر میشوند تا تاچا را بدکاره کنند.
از مجموعه داستان «دشت مشوش» / نشر گردون |
ماه عسل
اشاره: خابي ير مارياس(Franco Javier Marías) در سال 1951 در مادريرد به دنيا آمد. رمان نويس روزنامه نگار و مترجم است. پدرش فيلسوف و مدرس دانشگاه بود كه به علت مخالفت با ديكتاتوري فرانكو بازداشت شد و از تدريس باز ماند. نخستين رمان مارياس در هفده سالگي اش منتشر شد. داستان ماه عسل نخستين داستان اين نويسنده است كه با اطلاع خودش به زبان فارسي منتشر ميشود.
زنم ناخوش بود و به سرعت برگشتیم هتل که با كمي تب و لرز و حال تهوع به رختخواب رفته بود. نمي خواستيم فوري دكتر خبر كنيم، شاید خود به خود رفع میشد. آدم که ماه عسلش باشد مزاحمت غريبه ها را برنمي تابد، حتي اگر برای معاينهی پزشكي باشد. ناخوشياش قولنج يا چيزي مشابه آن بود. در شهر سهبي بوديم، توی هتلي كه تراسی آن را از شلوغي خيابان جدا ميكرد . زنم که به خواب رفته بود( به محض اين كه او را روي تخت گذاشتم و رويش را کشیدم، به خواب رفت) تصمیم گرفتم رعايت سكوت را بكنم و بهترين راه این بود که به بالکن بروم تا سرو صدا راه نيندازم يا از سركسالت با او حرف نزنم و رفت و آمد مردم را تماشا كنم كه اهل سهبي چطور راه می روند، چگونه لباس ميپوشند، چطور حرف ميزنند، اما به علت فاصله نسبتاً زياد از خيابان و شلوغي جز همهمه چيزي نميشنيدم. نگاه ميكردم بی آن كه ببينم، مثل كسي كه وارد جشني ميشود وميداند تنها فردی که به او علاقه دارد آن جا نيست، زیرا در خانه با شوهرش است. آن تنها آدم، الان با من بود، پشت سرم ، با شوهرش در كنارتختش. به بیرون نگاه ميكردم و به فکر داخل بودم، اما ناگهان وسط جمعيت يك نفررا انتخاب کردم، چون برخلاف بقيه كه يك لحظه ميگذرند وناپديد ميشوند، اين یکی بی حركت همان جایی که بود ماند. از دور که نگاهش میکردی سی سال را شیرین داشت، بلوز آبي آستين حلقهای به تن داشت با دامن سفيد، و كفشهاي پاشنه بلندی كه تقریبا سفيد بود. منتظر مینمود، بيترديد انتظار میکشید، چون گاهي یکی دو قدم به چپ يا راست ميرفت و در آخرين گام كمي پاشنهی تيز يك پا را به زمين ميكشيد، حركتي ناشي از بيقراري. كيف بزرگي از دوشش آويزان بود، مثل همانهايي كه وقتي بچه بودم مادرها داشتند، مادر خودم که كيف مشكي بزرگی روي دست ميانداخت، نه مثل امروزيها كه روی دوش آويزان ميکنند. پاهاي فربهی داشت، هر بار که برميگشت تا بعد از دو سه قدم جابه جايي، و انتظار در نقطه موعود، انگار میخواست زمین را سوراخ كند و در آخرين قدم پاشنه را ميكشيد. پاهايش چنان نيرویی داشت ، كه پاشنههايش حذف میشد و به چشم نمیآمد، چون انگار پاهايش را به پیاده رو ميخ کرده بودند، مثل تيغه چاقویی که توي چوب خیس فرو ميرود. يكي را خم مي كرد تا به عقب نگاهي بيندازد و دامنش را صاف كند، انگار ميترسيد چروك آن او را از پشت زشت نشان دهد، يا شايد هم جوراب کش در رفته ای را از روي دامنش درست ميكرد ، كه آن را میپوشاند.
هوا تاريك ميشد، و کاهش تدريجي نور هر بار او را تنهاتر، جدا افتادهترنشان ميداد که انتظاري عبث میکشید. كسي كه منتظرش بود، سر قرار حاضر نميشد. وسط خيابان مانده بود و مثل آدمهايي نبود كه وقت انتظار براي آن كه سرراه رهگذران قرار نگيرند، به جايي تكيه مي دهند. به همين علت به رهگذرها برمیخورد. يكي چيزي به او پراند که با عصبانيت جوابش را داد و با كيف بزرگش تهديدش كرد.
ناگهان رو به بالا نگاهی انداخت، به طبقه ي سوم، به نظرم آمد كه چشمهايش را براي اولين بار به من دوخت. چشم تنگ كرد، انگار نزديكبين بود يا لنزهايش كثيف بود، پلك زد تا بهتر ببيند، به نظرم به من نگاه ميكرد. اما كسي را در سهبي نمي شناختم، تازه دفعه اول بود كه به سهبي آمده بودم، برای ماه عسل با همسرتازه عروسم ، كه پشت سرم خوابيده بود، اميدوار بودم چيزيش نباشد. زمزمهاي شنيدم كه از تختخواب میآمد، اما سر برنگرداندم، زيرا نالهاي بود كه از شخص خفته درميآمد، آدم كم كم ياد ميگيرد كه صداهاي مختلف كسي را كه کنارش مي خوابد تشخيص بدهد. زن چند قدم به سمت من برداشت، از خيابان ردشد، از وسط ماشينها راه خود را پيدا ميكرد، به چراغ عابرتوجهی نداشت، مثل اين كه ميخواست زودتر نزديك شود تا مرا از ايواني كه در آن ایستاده بودم ، بهتر ببيند. اما به زحمت وكندي راه ميرفت، پنداری به کفش پاشنه بلند عادت نداشت، يا آن پاهاي یغوربراي اين كفشها ساخته نشده بود، يا به خاطرسنگینی كيف، تعادلش را از دست داده بود، شايد سرش گيج ميرفت. راه رفتنش مثل زنم بود كه با ورود به اتاق احساس ناخوشي كرد و كمكش كرده بودم لباس عوض کند و روي تختخواب دراز بکشد و رويش را پوشانده بودم. زن خيابان را رد كرد، حالا نزديكتر بود، اما هنوزفاصله داشت. تراس بزرگ هتل، او را از ازدحام خيابان جدا میکرد. نگاهش به سمت بالا بود، حالا به من يا به طبقهای که در آن بودم. حركتي با دست انجام داد، حركتي كه حاكي از سلام يا جلب توجه نبود، منظورم جلب توجه يك غريبه است، بدون آن كه مناسبت يا آشنايي با او داشته باشد. گویا من کسی بودم که قرار بود به دیدن او بیاید. انگار با اين حركت دست و با آن تکان آخر انگشتانش ميخواست یقه مرا بگیرد و بگويد«بيا اين جا، گرفتمت.» در همان حال فريادی زد كه نشنيدم چی گفت ، فقط با لب خوانی اولين كلمه را فهميدم، كه «اوهوي» بود كه مثل بقيه جمله، به من نرسيد و با بيادبي ادا شد. به پيشروي ادامه ميداد، حالا دامنش را با انگيزه بیشتري از عقب گرفته بود، چون به نظر میرسيد کسی كه بايد درباره ی او قضاوت ميكرد، الان جلو روي او بود، مردي كه منتظرش بود ميتوانست الان از افتادگي دامنش لذت ببرد. آن وقت ديگر ميتوانستم بشنوم چه مي گويد:«اوهوي! آن جا چه غلطی ميكني؟» فريادش حالا خيلي بلند شنيده ميشد، و او را بهتر ميديدم. شايد بالای سی سال داشت. چشمهايش را تنگ کرده بود ، به نظرم روشن آمد، خاكستري يا آلويي، لبهايش درشت بود، بینیاش پهن ، سوراخ هاي آن ازعصبانيت میلرزید. لابد خيلي منتظر مانده بود، خيلي پيشتر اززماني كه متوجه او شدم. تلوتلو خوران ميرفت كه سكندري خورد و کف تراس افتاد، دامن سفيدش را کثیف کرد و يكي از كفشهايش از پايش درآمد. با زحمت بلند شد، گویا نمیخواست پاي برهنه اش را روي پياده رو بگذارد، مثل اين كه ميترسيد كف پايش كثيف شود، چون سر قرارش حاضر بود، پس بايد پاهايش را تميز نگه ميداشت. بدون آن كه پايش را زمین بگذارد، كفشش را پا كرد، خاك دامنش را تكاند و فرياد زد:« اين جا چه كارمي كني؟ چرا نگفتي رفتهاي بالا؟ نميبيني يك ساعت است منتظرت ايستاده ام؟» (اين حرفها را با لهجه محلی سه بيایی گفت) وقتي اينها را ميگفت، يك بار ديگر آن حركت چنگ انداختن را انجام داد، يك حركت خشك، بازوي عريانش در هوا و در ادامه، چنگ انداختن سريع انگشتان. مثل اين كه ميگفت:« توي چنگ مني» يا «ميكشمت» و با اين حركتش ميتوانست مرا بگيرد و بعد با پنجهاش بكشد. اين بار چنان بلند فرياد زد و چنان نزديك بود، كه ترسيدم همسرم را كه خواب بود بيدار كند.
همسرم با صداي ضعيفي گفت: « چي شده؟»
برگشتم، با چشمهاي هراس خورده بلند شده، مثل مريضي كه از خواب ميپرد و هنوز نه چيزي ميبيند، نه ميفهمد كجاست، نه خبر دارد چرا آن قدر احساس گيجي ميكند. چراغ خاموش بود. مريض بود.
جواب دادم:«چيزی نیست برگرد بخواب.»
اما نرفتم كه پهلويش بنشینم نوازشش كنم يا او را به آرامش بخوانم ، آن طور كه در موقعيتهاي ديگر ميكردم، چون نميتوانستم از ايوان جدا شوم، يا نگاهم را از زني برگردانم كه برايش مسجل شده بود با من قرار دارد. حالا مرا خوب میدید و لابد شك نداشت كه من همانم كه قرار مهمي گذاشته بود، کسی که از انتظار جان به سرش کرده بود و با غيبت وبدقولی طولاني اش به او بي احترامي كرده بود. « مرا نديدي كه از يك ساعت پيش اين جا انتظارت را ميكشيدم؟ چرا چیزی نگفتي؟» حالا ديگر جيغ ميكشيد. جلو هتل من و زير ايوان من ایستاده بود، فرياد زد:«گوش بده به من! ميكشمت!» واز نو همان حركت را با بازويش و انگشتانش انجام داد.
زنم آشفته در رختخواب دوباره سؤال كرد:«چي شده؟»
در اين لحظه پا پس كشيدم و در ايوان را بستم، اما قبل از آن كه اين كار را بكنم، ديدم كه زن توي خيابان، با كيف بزرگ قديمي و كفشهاي پاشنه بلند نيزهاي، و پاهاي نيرومندش و قدم هاي سستش از ديد من ناپديد شد، لابد داخل هتل شده بود و ميآمد بالا دنبال من، و تصميم داشت قرارش را با من محقق كند. احساس خلاء كردم از اين فكر، كه به زن مريضم چه بگويم؟ اين مزاحمتي را كه در شرف وقوع بود، برايش توضيح بدهم. در ماه عسل بوديم، سفری که آدم مزاحمت غريبه را تحمل نميکند، فكر ميكنم، هر چند براي شخصي كه از پلهها بالا ميآمد غريبه نبودم. ذهنم انگار خالی شد وپنجره ايوان را بستم. آماده شدم تا در را بازكنم.
| برگردان: علی لالهجینی فصلی از «رمانِ بلاهتهای بروکلین» اثر پل آستر هدیه به جن و پری و یک سالهگیاش
ماشین، یادگارِ روزهای گذشتهی من است. تو نیویورک دیگر به ماشین احتیاج نداشتم، ولی آنقدر تنبل بودم که زحمت فروختنش را هم به خودم ندادم، به همین دلیل در پارکینک گاراژی در خیابان یونیون بین خیابان ششم و هفتم گذاشتمش و از موقع اسبابکشیام به بروکلین نه راندمش و نه نگاهی بهش انداختم. اوزموبیل کاتلس سبز لیمویی رنگ مدل 1994، مشتی آهنآلات که به طرز زنندهای زشت است. ولی ماشین همان کاری را کرد که قرار بود بکند، بعد از دو ماه بطالت طولانی با اولین چرخِش سویچ، روشن شد. تام راننده بود؛ منم صندلی مسافر؛ لوسی صندلی عقب. به رغم قولی که شب پیش بهش داده بودم هنوز لوسی نمیخواست کاری با پاملا و ورمانت داشته باشد، و از این که ما برخلاف میل باطنیش داشتیم او را به ورمانت میبردیم دلخور بود. از نظر منطقی حق با او بود. اگر قرار بود تصمیم نهایی را او بگیرد، پس به چه دلیل باید سیصد مایل رانندگی می کردیم تا او را به آن جا برسانیم وقتی تنها نتیجه این می شد که سیصد مایل دیگر رانندگی کنیم و او را برگردانیم به بروکلین. به او گفته بودم که یک فرصت معقول به پاملا بدهد. او وانمود کرده بود که موافق است، ولی من می دانستم که او پیشاپیش تصمیمش را گرفته و هیچ چیز آن را تغییر نخواهد داد. حالا او نشسته صندلیی عقب ماشین، بقکرده و کم حرف، قربانیی بی گناه و عبوسِ دسیسههای بی رحم ما. همین که از حومهی بریجپورت در جادهی آی-95 رد شدیم، به خواب رفت، ولی قبل از آن کار زیادی نکرد- مگر از پنجرهی ماشین به بیرون خیره شد، بیتردید داشت به افکار شیطانی دو عمویش فکر می کرد. همان طور که رویدادهای بعدی نشان خواهد داد، من سخت در اشتباه بودم. لوسی با درایتتر از آنی بود که من تصور کرده بودم، به عوض این که از عصبانیت از کوره در برود، فکر می کرد و نقشه می کشید و هوش چشمگیرش را به کار می بست تا توطئهای بچیند که اوضاع را به سود خود عوض کرده و کنترل سرنوشت خودش را در دست بگیرد. ترفند درخشانی بود، اگر این جوری به خودم بگویم، ترفند یک آدم حقهبازِ واقعی، و آدمی تنها میتواند به خاطر این مهارت در این سطح عالی انگشتش را به نشانه احترام به لبه ی کلاهش نزدیک کند. در حالی که لوسی چرت میزد و فکر می کرد، تام و من این جلو حرف می زدیم. تام از وقتی که از ماه ژانویه، شغل راننده گی تاکسی را کنار گذاشته بود- پشت فرمان ننشسته بود، و حقیقت محض این است که به نظر می رسید دوباره راننده گی کردنِ او شبیه داروی تقویتی ای برای بدنش باشد. در دو هفتهی اخیر من به تقریب هر روز با او بودم، و یک بار هم او را شادابتر و سبکتر از آن صبح اوایل ژوئن ندیده بودم. پس از این که تام ما را از ترافیک شهر نجات داده بود، اولین بزرگراه از چندین بزرگراه را گرفتیم که به سمت شمال بود، و همان جا، بیرون از شهر و جادههای باز بود که تام سر حال آمد و بار سنگین بدبختیهایش را بر زمین گذارد و موقتن از نفرت داشتن از جهان دست برداشت. تامِ سر حال، تام پر حرفی بود. این حرفها برخاسته از اصول مفید و زمخت او بر اساس تجربه بود تا دکتر تام گذشته، و تقریبن از ساعت هشت و نیم صبح تا طرف های ظهر یک ریز صحبت کرد – قصههای تمام و کمال، لطیفه و سخنپراکنی در مورد موضوعاتی مرموز و بجا. من با یک اظهار نظر دربارهی «کتابِ بلاهتِ بشری» شروع کردم، کتاب کوچک و نالایقی که داشتم مینوشتم. میخواست بداند که نوشتن کتاب خوب پیش میرود؟ و وقتی به او گفتم مثل برق جلو میروم بدون این که در چشم انداز، پایانی باشد، این که هر داستانی که نوشتم آبستن داستان دیگری بوده همین طور داستان دیگر و بعد داستانِ دیگر، او با دست راستش به شانهام زد و این حکم خیرهکننده را بر زبان آورد: «نِی تان، تو یک نویسندهای. تو داری یک نویسندهی واقعی میشوی.» گفتم: « نه، نیستم. من تنها یک کارمند بازنشستهی بیمه هستم که هیچ کاری بهتر از این از دستش بر نمیآید. نوشتن کمک می کند که زمان بگذرد. همین.» «نِی تان، تو اشتباه میکنی. بعد از این همه خانهبهدوشی در بیابان، سرانجام رسالت واقعیات را پیدا کردهای. حالا مجبور نیستی دیگر به خاطر پول کار کنی، کاری را انجام میدهی که مقدر بوده انجام دهی.» «مزخرف نگو. هیچکس در سن شصت سالهگی نویسنده نمیشود.» دانشجوی کارشناس ارشد سابق و مطلع ادبی سینه اش را صاف کرد و گفت که با من اختلاف نظر دارد. تام گفت وقتی پای نوشتن به میان میآید هیچ قاعده و قانونی وجود ندارد. یک نگاه از نزدیک به زندهگی شاعران و رماننویسها بیانداز، از جایی سر در میآوری که هرج و مرجی محض و ملغمه ی بی نهایتی از استثنائات بوده. تام ادامه داد به این خاطر که نوشتن بیماری بوده، چیزی که میشود بیماریی عفونی یا آنفولانزای روح نامید، از این رو هرکس در هر زمان در معرض آن قرار میگیرد. جوان و پیر، قوی و ضعیف، مست و هوشیار، عاقل و دیوانه. به لیست نامهای غولها و نیمه غولها به دقت نگاه کن با نویسندهگانی مواجه خواهی شد که از هر چیزی استقبال کردند، از تمایلات جنسی، گرایشات سیاسی و از ویژهگیهای انسانی – از والاترین ایده آلیسم تا مکارانهترین تباهی و انحراف. نویسندهگانی که جنایتکار و وکیل، جاسوس و پزشک، سرباز و پیردختر، مسافر و خانهنشین بوده اند. اگر کسی را محروم نکنیم، چه چیزی مانع از آن خواهد شد که یک کارمند بیمهی عمر سابق در حدود شصت سال به ردهی آنها بپیوندد؟ کدام قانون گفته است که نِی تان گلس دچار این بیماری نشده است؟ من شانه بالا انداختم. تام گفت: «جویس سه رمان نوشت، و بالزاک نود رمان. در حال حاضر برای ما فرقی میکند؟» من گفتم: «به حال من که فرقی نمیکند.» «کافکا اولین داستانش را در یک شب نوشت. استندل، چارترهاوسِ پارما را در چهل و نه روز نوشت. ملویل، موبی دیک را در شانزده ماه نوشت. فلوبر برای مادام بوواری پنج سال وقت صرف کرد. موزیل هیجده سال روی مرد بی بو و خاصیت کار کرد و پیش از این که تمامش کند مرد. الان برای ما فرقی میکند؟» به نظر نمی رسید برای این سوآل پاسخی باشد. «میلتن، کور بود. سروانتس، یک دست داشت. کریستوفر مارلو قبل از سی سالهگی در یک دعوایی داخل میخانه به ضرب چاقو از پا در آمد. ظاهرن چاقو مستقیم به چشمش اصابت کرده بود. ما راجع به این چه فکری باید بکنیم؟» «من نمیدانم تام، تو به من بگو.» « هیچ چی. یعنی زیادی هیچی.» «دلم می خواد باهات موافقت کنم.» «توماس ونتورث هیگنسن، شعرهای امیلی دیکنسن را «تصحیح» کرد. ابله متفرعنی که مجموعه اشعار ِ گلبرگهای علفزار او را غیراخلاقی خواند و جرئت کرد به کار امیلیی بی نظیر دست ببرد. و بیچاره پو، که مست و لایعقل در حلبی آباد بالتیمور جان سپرد، بد شانسی آورد که روفوس گریسولد را به عنوان وکیل و وصیی ادبیاش انتخاب کرد. خبر نداشت که گریسولد او را تحقیر میکرد، این به اصطلاح رفیق و حامی، سالها سعی کرد اعتبارِ پو را خدشهدار کند.» «بیچاره پو.» «ادی شانس نداشت. نه وقتی که در قید حیات بود و نه حتا پس از مرگش. او را در گورستانِ بالتیمور در سال 1849 دفنش کردند، ولی بیست و شش سال طول کشید تا سنگی بر مزارش بگذارند. سنگی که قوم و خویشی بلافاصله بعد از مرگش سفارش داده بود، ولی کار به یکی از آن طنزهای سیاه منجر شد که دهان آدمی را میزند و دهانت باز میماند که افسار این جهان دست چه کسی ست. حالا از بلاهتِ انسانی حرف بزن، نِی تان. بر حسب اتفاق محوطهی سنگ مرمرها درست زیر قسمتی از خطِ آهنِ هوایی قرار داشته. درست همان موقع که کندهکاری رو به اتمام بوده، قطاری از ریل خارج و تو محوطهی مرمرها واژگون شده و سنگ را خرد و خمیر میکند، و از آنجا که قوم و خویش پو پول و پلهی کافی نداشتند تا سنگ دیگری را سفارش دهند، پو ربعِ قرنِ بعدی را زیر گوری بینام و نشان می گذراند.» « تام، تو اینهمه چیز را از کجا میدانی؟» «معلوماتِ عمومی.» «برای من معلوماتِ عمومی نیست.» « تو که هرگز دانشگاه نرفتی. موقعی که تو در خیابانها میخواستی جهان را برای دموکراسی امن کنی، من یک جای دنجی کنار قفسههای کتابخانه مینشستم و این اطلاعات بیثمر را تو مغزم انبار میکردم.» «دستِ آخر چه کسی اجرت سنگ را پرداخت؟» «جمعی از معلمین، کمیتهای برای جمعآوری پول تشکیل دادند. باور میکنی ده سال برایشان وقت برد؟ وقتی کارِ مجسمهی یادبود تمام شد، باقیماندهی جسد پو را از گور در آوردند، در شهر گرداندند، و در صحنِ کلیسای بالتیمور دوباره دفنش کردند. صبحِ همانروز نبش قبر، مراسمِ ویژهای به نام دبیرستان غربیی زنانه در جایی برگزار شد. اسمِ با مسمایی است، فکر نمیکنی؟ دبیرستانِ غربیی زنانه. خیلی از شاعرانِ مهمِ امریکایی دعوت شده بودند، ولی وتییر، لانگفلو، الیور، وندل، هولمز همگی بهانه آوردند و در این مراسم شرکت نکردند. تنها والت ویتمن زحمت این سفر را به خود داد. از آنجا که ارزش کار ویتمن بیشتر از همهی آنهای دیگر است، من این کنش را مثل یک عدالتِ محشرِ شاعرانه میبینم. جالب است که در صبحِ آنروز استفن مالارمه نیز آنجا بوده. البته نه شخصن – بلکه با سونات معروفش، «گورِ ادگار پو،» که بههمین مناسبت نوشته شده بود. درست است که نتوانست به موقع برای این مراسم تمامش کند، در هر صورت دلش آنجا بود. عالیه، نِی تان. ویتمن و مالارمه، پدرانِ دو قلوی شعرِ مدرن، هر دو به افتخارِ نیای مشترکشان در دبیرستانِ غربیی زنانه ایستادهاند. ادگار الن پو، آبرو رفته و بد نام، اولین نویسندهی واقعیای که امریکا به جهان تحویل داد.» آره، آن روز رفتار تام فوقالعاده بود. فکر میکنم یک کمی جنونآسا بود. ولی بیتردید پر حرفیی فاضلانه و بی در و پیکر او باعث شد کسالتباریی ماشینسواری از بین برود. برای مدتی در یک مسیر با تانی رانندگی میکرد و بر سر دو راهی که میرسید به سرعت تغییر مسیر میداد، هرگز صبر نمیکرد که ببیند جادهی سمت چپ بهتر از سمت راست است یا برعکس. به تعبیری همهی راهها به رُم ختم میشدند، و از آنجا که رُم فقط و فقط ادبیات بود (به نظر میرسید که تام دربارهاش همه چیز را میداند)، مهم نبود که کدام سمت را بگیرد. ناگهان از پو پرید تو کافکا. ارتباط بر سرِ سن هر دو به وقتِ مرگشان بود: پو در سن چهل سال و نه ماه و کافکا در چهل سال و یازده ماه. نوعی حقیقتِ پرابهام بود که تنها تام این همه را به خاطر سپرده بود و به آنها اهمیت میداد، خوب من هم که نصف عمرم را به مطالعهی جدولهای آمارگیری گذراندهام و به آمار مرگ و میر مردها در مشاغل متفاوت اندیشیدهام، راستش برای من هم جالب بود. گفتم: «خیلی جوان.اگر امروزه روز زندهگی کرده بودند، این شانس بزرگ وجود داشت که داروها و انتیبیوتیکها نجاتشان داده باشد. به من نگاه کن. اگر من سی یا چهل سال پیش مبتلا به سرطان میشدم، احتمالن حالا داخل این اتومبیل ننشسته بودم.» تام گفت: «آره.» «چهل خیلی جوان است. ولی فکرکن چندین نویسنده حتا به آن سن هم نرسیدند.» «کریستفر مارلو.» «در بیست و نه سالهگی مرده. کیتز در بیست و پنج سالهگی. گئورک بوخنر در بیست و سه سالهگی. تصور کن. بزرگترین نمایشنامه نویس آلمانیی قرن نوزدهم در بیست و سه سالهگی میمیرد. لرد بایرون در سی و شش سالهگی. امیلی برونته در سی سالهگی. شارلوت برونته در سی و نُه سالهگی. سر فلیپ سیدنی در سی و یک سالهگی. ناتانائل وست در سی و هفت سالهگی. ویلفرد اوئن در بیست و پنج سالهگی. گئورک تراکل در بیست و هفت سالهگی. لئوپاردی، گارسیا لورکا و اپولینر هر سه در سی و هشت سالهگی. پاسکال در سی و نه سالهگی. فلانری اوکانر در سی و نه سالهگی. رمبو در سی و هفت سالهگی. استفن کرینز در بیست و هشت سالهگی و هارت کرینز در سی و دو سالهگی. وهنریش فن کلایست - نویسندهی محبوب کافکا – در سن سی و چهار سالهگی بههمراه معشوقش خودکشی کرد.» « و کافکا نویسندهی محبوب توست.» «اینطور فکر میکنم. بههر حال، از قرن بیستمیها.» «چرا پایاننامهات را دربارهی کافکا ننوشتی؟» «برای اینکه احمق بودم. و برای اینکه قرار بود امریکایی مآب باشم.» « او کتاب امریکا را نوشته، اینطور نیست؟» «هه هه. نکتهی خوبی ست. چرا به این فکر نکردم؟» «من توصیف او را از مجسمهی آزادی به یاد دارم. یک دختر مسن، به جای مشعل، شمشیری را بالا برده است. تصویری شگفتانگیز. آدم را به خنده میاندازد، ولی همزمان آدم از ترس قالب تهی میکند. چیزی شبیه کابوس.» «پس تو کافکا را خواندهای.» «تعدادی شو. رمانها و شاید یک دو جین داستان- خیلی وقت پیش، وقتی که به سن و سال تو بودم. ولی چیزی در کافکا هست که در آدم میماند. بهمحض این که کتابهایش را زیر و بالا کنی، فراموششان نمیکنی.» « هیچ نگاهی به یادداشتها و نامههاش انداختی؟ هیچ بیوگرافی ای خواندهای؟» «افسوس. آدم هرچه بیشتر راجع به زندهگی او یاد میگیرد، آثارش جالبتر میشود. کافکا نه تنها یک نویسندهی بزرگ، میفهمی، بلکه یک انسان فوقالعاده بود. آن قصه دربارهی عروسک را شنیدی؟» «نه آنقدر که بتوانم بهخاطر بیاورم.» «به! پس با دقت گوش بده. این را به تو تقدیم میکنم به عنوان اولین مدرک از پشتیبانی من از این قضیه.» «متوجه منظورت نمی شوم.» « خیلی ساده است. هدف این است که ثابت شود کافکا در واقع انسان خارقالعادهای بود. چرا با این داستان خاص شروع میکنم؟ نمیدانم. از دیروز صبح که سر و کلهی لوسی کوچولو پیدا شده است، من نتواستهام این قصه را از سرم بیرون کنم. جایی باید ارتباطی وجود داشته باشد. هنوز به دقت در نیافتهام که چهگونه، ولی فکر میکنم آن قصه برای ما پیامی دارد، نوعی اخطار دربارهی اینکه ما باید چهگونه با او رفتار کنیم.» «زیاد مقدمهچینی میکنی، تام. بیا سر اصل مطلب و قصه را تعریف کن.» «دوباره دارم مزخرف میگویم، اینطور نیست؟ اینهمه آفتاب، این همه اتومبیل و این رانندهگی با سرعت شصت و هفتاد مایل در ساعت. مخ من دارد داغان میشود، نِی تان. احساس میکنم هیجان زده شده ام، آمادهام برای هر چیزی.» «خوب، حالا قصه را تعریف کن.» «بسیار خوب، قصه. قصهی عروسک ... آخرین سالِ زندهگی کافکاست، و او دربست عاشقِ دورا دیامانت میشود، یک دختر جوان در حدود نوزده یا بیست ساله که از دست خانوادهاش در لهستان که سر و سری با جنبش عرفانی یهودی داشتهاند، گریخته و حالا در برلین بهسر میبرد. او نصف سن کافکا را دارد، ولی هم اوست که به کافکا جرئت میدهد تا پراگ را ترک کند – چیزی که کافکا برای سالها در فکرش بود – و او نخستین و تنها زن زندهگی او میشود. پائیز 1923 به برلین میرسد و بهار بعد میمیرد، ولی احتمالن آن آخرین ماهها شادترین ماههای زندهگی او بهشمار میرود. بهرغم وخامت سلامتیاش و علیرغم اوضاع اجتماعیی برلین: کمبود غذا، شورشهای سیاسی و بدترین تورم در تاریخِ آلمان. و بهرغم آگاهی از این که عمرش برای این جهان کفاف نخواهد کرد. « هر روز بعد از ظهر، کافکا برای پیادهروی به پارک میرود. اغلب وقتها دورا نیز او را همراهی میکند. روزی، به دختر کوچولویی بر میخورند که اشگ میریزد و از تهِ دل گریه میکند. کافکا از او میپرسد چه پیش آمده، و او جواب میدهد که عروسکش را گم کرده است. کافکا بهسرعت شروع میکند به سر هم کردن قصهای تا برای او توضیح دهد چه اتفاقی افتاده است. او میگوید: «عروسکت رفته سفر.» دختر میپرسد: «تو از کجا میدونی؟» کافکا میگوید: «برای این که واسه من یه نامه نوشته.» بهنظر میرسد دختر مشکوک است. میپرسد: «نامهرو با خودت داری؟» کافکا میگوید: «نه، متاسفم، اشتباهی تو خونه جا گذاشتم، ولی فردا با خودم میارمش.» چنان حرفهایش متقاعد کننده است که دختر نمیداند دیگر به چه فکر کند. امکان دارد که این مرد مرموز دارد حقیقت را میگوید؟ «کافکا برای نوشتن نامه مستقیم به خانه میرود. پشتِ میزِ تحریرش مینشیند، و دورا همانطور که کافکا را در حال نوشتن نامه تماشا میکند متوجه میشود که همان جدیت و همان تنشی را بهنمایش میگذارد که هنگام نوشتن کار شخصی خودش. او در پی گول زدن دختر کوچولو نیست. این یک رنجِ ادبیی واقعی است، و او مصمم است که کارش را درست انجام دهد. اگر بتواند به یک دروغ زیبا و باورپذیر دست یازد، آن دروغ، ضایعهی دختر را با واقعیت متفاوتی جایگزین خواهد کرد – شاید یک واقعیت دروغین، ولی چیزی حقیقی و باورپذیر طبق قوانین ادبیات داستانی. « روز بعد، کافکا با عجله با نامه به پارک میرود. دختر کوچولو منتظر اوست، و از آنجا که هنوز خواندن یاد نگرفته است، او با صدای بلند نامه را برایش میخواند. عروسک خیلی متاسف است، ولی او خسته شده از بس همیشه با آدمای یکسان زندهگی کرده. او احتیاج داره بزنه بیرون و دنیارو ببینه و دوستای تازه پیدا کنه. اینجوری نیست که دختر کوچولورو دوست نداره، او دلش میخواد تغییر آب و هوا بده، به همین خاطر باید اونا برای مدتی از هم جدا باشن. بعدش هم عروسک قول میده هر روز برای دختر کوچولو نامه بنویسه و از کارهایی که میکنه انو با خبر کنه. «اینجاست که داستان قلب مرا تکه پاره میکند. خیلی حیرتانگیز است که کافکا درد سر نوشتن آن نامهی اول را تقبل میکند، ولی حالا خودش را برای پروژهی نوشتن روزانه یک نامهی تازه متعهد میکند – آن هم تنها بهخاطر دلداری دادن به دختر کوچولویی که هیچ نسبتی با او ندارد، کودکی که برحسب اتفاق در یک بعد از ظهر در پارک ملاقاتش کرده است. چگونه آدمی چنین می کند؟ او برای سه هفته این کار را میکند، نِی تان. سه هفته. یکی از درخشانترین نویسندهگانی که تا به حال زیسته از وقتش مایه میگذارد - از وقت با ارزش و رو به کاهشاش – تا نامههای تخیلیای از یک عروسک گمشده بنویسد. دورا میگوید او هر جمله را با دقتی طاقتفرسا با جزئیات مینوشت، این که نثر، دقیق، بامزه و جذاب باشد. به عبارت دیگر، آن نثر کافکا بود، و او هر روز به مدت سه هفته به پارک میرفت و نامهی دیگری برای دختر میخواند. عروسک بزرگ میشود، به مدرسه میرود و با آدمهای متفاوت آشنا میشود. عروسک به دختر اطمینان میدهد که دوستش دارد، ولی به یک سری مشکلات در زندهگیاش اشاره میکند که برگشتنش به خانه را غیرممکن میکند. کم کم، کافکا دختر را برای لحظهای آماده میکند تا عروسک برای همیشه از زندگی او ناپدید شود. برای یک پایانبندی قانعکننده تلاش میکند، نگران از این که اگر موفق نشود، طلسم جادویی خواهد شکست. بعد از آزمایش چندین امکان، دست آخر تصمیم میگیرد عروسک را شوهر دهد. مرد جوانی را توصیف میکند که او عاشقش شده است، مراسم خواستگاری، جشن عروسی در خانهای بیرون از شهر، حتا خانهای که عروسک و شوهرش در حال حاضر در آن زندهگی میکنند. و سپس، در خط آخر، عروسک با دوست قدیمی و دوستداشتنیاش وداع میکند. «البته در آن موقع دختر دیگر دلتنگِ عروسک نیست. کافکا چیز دیگری در عوض عروسک به او داده است، و تا آن سه هفته به سر رسد، نامهها او را از غمگینی و اندوه نجات دادهاند. دختر قصه را دارد، و وقتی آدمی شانس این را دارد که درون یک قصه زندهگی کند، درون جهانی تخیلی، دردهای این جهان ناپدید میشوند. از اینرو مادامی که قصه ادامه دارد، واقعیت، دیگر وجود ندارد.» |
در زندگي
آقاي حسابرس عين تيرچراغ گازي كه حباب كم رنگ ِشيشهاي به نوكش آويزان باشد، روي ميز خودكار خم شده. اين حباب مرديست بسيار كوشا و جدي و در مقابل چنين شخصي جدي و كوشا بودن كار چندان سادهاي نيست. خوشبختانه روي ميزها تا بخواهي پر است از اسباب و لوازم و ميتوان پشت آنها مثل پشتِ ديواري قايم شد. سرِ طاس آقاي حسابرس آنقدر روي ارقام ريزي و درشت خم شده كه حرفهاي كارمند دون پايه از بالاي سر او قيقاج ميرود و يكراست به نقشه ديواره «گنجينه پادشاهي» يعني «شبكه خطوط آهنِ اروپا» برخورد ميكند.
به ظاهر آخرين دفعه است كه مرد جوان در اداره آفتابي ميشود و معلوم است كه يك جو احترام براي اموال مقدس دولتي قائل نيست و خود را براي انجام هر كاري مجاز و مختار ميداند. مثلاً بر ميدارد و ميگويد:
- باور كنيد جناب «كنيمان1» صد شرف دارد كه آدم برود سپور يا هركاره ديگري بشود تا در اين خراب شده بماند و به تدريج خرفت و وامانده شود. از چپ و راست به اين ديوارها نگاه كنيد، درست به اين ميماند كه آدم مثل چوقالفي لاي كتاب كهنهاي، وسط آنها گير افتاده باشد. چوقي كه «آقاي قبلي» كه روي اين صفحه كتاب خوابش برد، در آنجا جا گذاشته و رفته.
حسابرس زير لب ميگويد:
- 850 و 17 !
بعد صفحه بزرگ تفكيك اموال را بر ميگرداند كه عينهو بادبان يك كشتي از جلوي چشمش عبور ميكند.
كارمند دون پايه در توضيح همين حركت ميگويد:
- ميخواهيد بفرماييد كه آدم هميشه خدا كارمند دون پايه نميماند. مثلاً بعدها حسابرس، رئيس دايره و خدا را چه ديدي، حتي بازرس هم ميشود. يعني از لاي يك دفتر در ميآيد. و لاي دفتر ديگري كه فقط لبه اوراقش طلاييست قرار ميگيرد. مثلاً از دفتر «قاتل در صندوق زغالها» در ميآيد و وسط «كتابِ نغمهها» جا خوش ميكند. اما من به شما عرش ميكنم كه آدم آخرالامر همان چوق الفي باقي ميماند كه بود. مگر اينكه موقع ترفيع رتبهاش شعار «فراموشم مكن اي جان» را هر چه رساتر علم كند. ولي، متشكرم! اين ارزاني ديگران! من خودم را خيلي ... خيلي زرنگتر از آني ميدانم كه دست به اين كارها بزنم. بايد بيرون بروم. بروم جايي ...
حسابرس با قيافه كاملاً بي تفاوت خود ميگويد:
- بله، درست ميفرماييد!
بعد جمعِ همان ستون را دوباره از آخرش شروع ميكند. از قرار معلوم در محاسبه اشتباه كرده.
مرد جوان كه در خيالات خود گم شده در ادامه ميگويد:
- آنجا صبح هست. ظهر هست، شب هست. اينجا از اين چيزها چه ميدانيد شما؟ از ساعت 8 صبح تا 3 عصر اينجاييد و آخر سر ديگر از پارچه زر بافت روز برايتان چه ميماند؟ چند متر پارچه ارزان قيمت بنجل كه به هيچ دردي نميخورد. حتي يك جليقه ناقابل هم نميشود از آن دوخت. اما آنجا، در آنجا تا بخواهي روشنايي و هوا هست، رنگ هست، آزادي هست، بله ... خيلي چيزها هست.
حسابرس بيآنكه دست از محاسبه بكشد، با بدگماني ميپرسد:
- كجا ؟ كجا را ميگوييد؟
مرد جوان با غرور و تبختر ميگويد:
- در زندگي!
آقاي كنيمان در حالي كه دارد ارقام را ميشمارد، با عصبانيت ميگويد:
- شما هنوز جوان هستيد!
و همانطور به محاسبه ادامه ميدهد.
ولي كارمند جزء دنباله خيالات خودش را ميگيرد و ميرود جلو. او امروز شاعر است، ولي فقط شاعري يك روزه و اتفاقي. احساساتي و سانتي مانتال هم كه هست، اما از نوعي كه ديگر خيلي باب روز نيست. حتي شرم و سادگي شاعران حقيقي و ناب را هم ندارد و از فرط اشتياق به خودش، دارد در تب التهاب ميسوزد. درست عينهو شمعي كه نامه عاشقانه پرسوزوگدازي را در شعله آن آتش بزنند. همچنان خيال ميبافد و خيالهايش را بر زبان هم ميراند.
- باغها در بهار چه سحر و افسوني دارند! باغچههاي حيات خلوتهايي كه پنجره كوچك آشيزخانه طبقه طبقه رو به آنها باز ميشود. از همه طرف صداي آواز بلند است. از درختها، از پنجرهها، از پلهها و كوچهها.
- جناب حسابرس تا به حال شنيدهايد كه اين جا كسي بزند زير آواز و بخواند؟ نه، ابداً! من شرط ميبندم كه چنين نيست. و تازه به اين ميدانها نگاه كنيد! همهشان پر از مجسمههاي سرپا ايستاده و مجلل است. همهاش مجسمه آدمهاي كله گنده ، تا بتوانند يادمان شخصيتهاي مشهور و مردان بزرگ باشند. اما شما محض رضاي خدا، يكبار هم كه شده بخت آن را داشتهاند كه خود اين اشخاص ابدي را روبروي خودتان ببينيد؟ واضح است بخت آن را نداشتهايد؟ براي اينكه وقت آن را نداشتهايد.
كارمند دون پايه به بالا نگاه ميكند. مگس چاق و چلهاي روي پيشاني پايين افتاده كارمند پير قيقاج ميرود و وزوز دارد. كله بيحركت و ساكناش خيال مگس را از هر لحاظ راحت كرده. مرد جوان فكر ميكند، نكند مَرد مُرده. از اين فكري كه به سرش خطور ميكند، عصبي ميشود. عاقبت از كوره در ميرود و داد ميزند:
- محض رضاي خدا، دست كم مگس را از روي پيشانيتان دور كنيد! خواهش ميكنم ! ممنون ميشوم از اين لطف جنابعالي!
جناب حسابرس با دست زرد و خشكيدهاش بيآنكه از محاسبه بيامانش دست بكشيد، در هوا حركتي رسم ميكند:
- 473/12
مرد جوان با لبخند نماياني دوباره بنا ميكند به حرف زدن:
- از آنجا كوچههايي هست، آنجا ... كوچهها ...
مكث ميكند. همين كفايت ميكند كه آدم حتي توي اين كوچهها قدم بزند. هر دقيقه يك خوبروي موبور و زيبا از آنجا رد ميشود.
لبخندش آدم را وا ميدارد دل به دريا بزند و او را با ضمير «تو» خطاب كند ... تو ...» و پشت هر دريچه دختري ايستاده دارد كوچه را نگاه ميكند و در همان حال پاي كوچك و ظريفش را بر زمين ميكوبد. بيتاب و منتظر است. دل توي دلش نيست ...
در انتظار خوشبختيست، انگار آدم از آنجا رد ميشود و با خود فكر ميكند: «من ، من خودِ خوشبختي او هستم.» و اين حقيقت محض است. چه معجزهاي! به نظرم، جناب كنيمان، فقط يك جو اراده ميخواهد. خلاصه كلام اين كه فردا صبح كه از خواب بيدار ميشود، خيلي جدي به خودتان بگوييد: «من امپراتور كل اروپا هستم!» بعد خواهيد ديد كه واقعاً هم امپراتور هستيد! بله، شما امپراتور خواهيد شد.
حسابرس پشت باروي ميزش كمي خم ميشود و آه كشان ميگويد:
- واه، چطوري؟
مرد جوان با قيافهاي خوشبخت به كله مرغي مضطرب و پير و چروك خورده حسابرس لبخند ميزند و با تأكيد غليظ و آوايي رسا ميگويد:
- بله، آنجا دقيقاً همانطوريست!
كارمند پير حسابرس دوباره در بحر اوراق بزرگ جلوياش فرو ميرود ولي بعد از درنگي كوتاه، نا آرام ميپرسد:
- كجا؟
مرد جوان با قيافهاي كه انگار علامت سوال بزرگيست ميگويد:
- كجا؟ مثل روز روشن است. در زندگي!
حسابرس با خود فكر ميكند. اين حرف را فقط تو به من ميزني!
او خودش آدم با تجربهاي است كه آبلهاش را در آورده، مخملكش را گرفته و حتي غسل تعميدش را هم به جا آورده. پس حالا بيايد و ... هيأت مافوقها را به خود ميگیرد و لبخندي تحويل جوان ميدهد. مثل اين كه خردك شعلهي در اين حباب خاموش، روشن شده. در قسمتي از سرش جرقهاي كوچك، انگار قصد خود نمايي دارد و آخر سر هم لايه ضخيمي از گرد و خاك روي حباب شيشهاي ظاهر ميشود. اما مرد جوان مقابلش از اين بابت ذرهاي تشويش به خود راه نميدهد. همين امروزست كه او بايد كليات آثارش را بيرون بدهد و منتشر كند.
در ادامه حرفهاي قبلياش ميگويد:
- يك روز تابستاني در نظر بياوريد. آيا چنين روزهايي بيپايان نيستند؟ تا بخواهد تابستان از اين روزها در دامان خود دارد كه هر كدامشان به تنهايي يك معجزه است.جز اين در آنجا چيزي غير از معجزه ناب در انتظار ما نيست. اگر ما چشم نداريم اين معجزهها را ببينيم، اگر اينجا جا خوش كردهايم به بهانه اينكه مثلاً داريم كارهاي مهمتري به سامان ميرسانيم، تقصير كيست؟ هي جمع ميزنيم، تقسيم ميكنيم و مينويسيم: «حمل و نقل زغال در ماه دسامبر» در حالي كه زندگي جايي در بيرون است. مينويسيم «واگن شماره 8715» در حالي كه خوشبختي جايي در بيرون است.
من خودم كشاورز يا اگر لازم شد دهاتي سادهاي خواهد شد. چون بايد به هر حال آدم پيشهاي داشته باشد كه هم خدا خوشش بيايد هم خلق خدا. خيال ميكنيد ميشود خدا ما را در ته اين حياط پشتي تاريك ببيند و ده روزي هم كشده شده اوقاتش از اين بابت تلخ نشود؟ از اينها گذشته، فراموش نكنيد كه همه چيز در بيرون در رقص و نوسان است، ميجنبد و پايكوبي ميكند. كسي پايش خواب نميرود و قلبش در سينه تنگش خفه نميشود. ظاهراً ما زندگي ثابتي داريم. در حالي كه اصلاً اينطور نيست. روي اين زندگي نبايد چنين اسمي گذاشت. اين زندگي ما نوعي خودكشي يا دست كم مرگ تدريجي است، در حال سكون. اما من اصلاً نميخواهم بميرم. هنوز بدم نميآيد چند نخ سيگار با آدمهاي مهم و فرهيخته در محافل بزرگان دود كنم. آنجا (مثل اين جا نيست) هر كاري در آن جايز است، حتي سيگار دود كردن ...
حسابرس در حال گوش دادن به اين خطابه غرا، نرم نرمك سرش را پايين مياندازد و آن را مثل كاغذ صاف كني بيمعني با فك جلو آمدهاش روي پروندهاي پر از اسنادي ميگذارد كه روي آن عبارت پروندههاي حرف «ب» نوشته شده. بعد هم با تعجب تكاني به خود ميدهد و ميگويد:
- در زندگي ؟!
مرد جوان با گونههاي سرخ و قيافهاي جدي و حق به جانب ميگويد:
- بله، در زندگي !
در اين هيچ ترديدي نيست كه ما پيش از آنكه در زندگي راهمان را بيابيم، مدتي دراز پشت دروازه آن به اين سو و آن سو دست ميسائيم. به علاوه، همين زندگي هم جز خط هيچ نيست. هم قله است و هم پرتگاه هم جزيره است و هم موج. در يك كلمه، همه چيز است، همه چيز. حس ميكنيد اين «همه چيز» يعني چه؟
به حتم خواهيد گفت شب پيش از نوئل، عيديها و چيزهاي ديگري از اين قبيل ... آه، دستهاي ما اصلاً براي گرفتن اين همه هديه كافي نيست. و چشمهاي ما كافي نيست براي ديدن و تحسين كردنشان ما از زيادي دارايي، فقير و تهي دستيم.
حسابرس اين بار بيترديد و استفهامي در حرفهايش، با صدايي بر آمده از شور و شوق مرد جوان، ميگويد:
- در زندگي !
ولي هنوز بگويي نگويي اندكي تعجب در لحن صدايش هست و عينهو كسي كه زبان تازهاي ياد ميگيرد، زير لب با خودش تكرار ميكند:
- در زندگي.
و مرد جوان هم بلافاصله تكرار ميكند.
- در زندگي!
اين تأكيد دو سويه به اين عبارت نيروي سوگند يا نيايشي ميبخشد. شكوه ناگهاني محيط پيرامون، يكراست مرد جوان را به دل جنگل خاموشي پرت ميكند. آنجا مادرش را در لباس يكشنبههايش ميبيند كه دارد با كلاه و سربنده صورتي رنگ و چشمهاي اشك آلود، لبخند زنان از كليسا بيرون ميآيد...
حالا با آنكه سبيل بور و انبوهي بالاي لبش دارد، سادگي كودكانهاي در قيافه او پيداست. حسابرس به خود اطمينان ميدهد و ميگويد: «نه، اين يكي ديگر دروغ و دغل سر هم نميكند.» بعد در انتظار بقيه ماجرا ميماند. ولي مرد جوان ديگر خاموش شده. آهسته به سرجاي خودش ميرود، دفتر را ميبندد و مدتي به كاغذ خشك كن زير دستس بزرگ و سياه رنگ نگاه ميكند. سه لكه اي كه مدتهاست روي آنجا خوش كرده، نظرش را به خود جلب ميكند. ناگهان سرش را به طرف پنجره بر ميگرداند. جلوي آن هيچ نيست جز ديوار سياهي كه پنجره درست رو به آن باز ميشود و پرتو خورشيد در بالاي آن بازي گوشانه پرپر ميزند.
آقاي كنيمان با خودش فكر ميكند: كه اينطور! پس زندگي اصلاً اين نيست كه ما داريم!
در طول ديوار خاكستري روشن از وسط حياط سه تا ماه نارنجي پديدار ميشود. چه سيارههاي عجيبي! مثل لكه مركب سياه روي هولهاي كثيف مرتباً محود ميشوند و دوباره در همان جاي قبليشان به رنگ نارنجي ديده ميشوند. حسابرس كه مضطرب به نظر ميرسد ناگهان ميگويد:
- سه تا ماه نارنجي! اين ديگر چه جور دنيايي است؟
- دنيايي غمباز، جناب حسابرس!
حسابرس چند لحظه بعد از جايش بر ميخيزد و با داد و فرياد پيشخدمت اداره را صدا ميزند. داد و فريادهايش آنقدر بلند و پر جرس است كه مرد جوان هول برش ميدارد. هر چه در توان دارد در صدايش جمع ميكند و ميگويد:
- آهاي، كنی ِ ژك!
مرد جوان فكر ميكند حتماً يك كار فروي با او دارد.
- كنی ِ ژك !
بيا و اين كاغذ خشك كن مرا عوض كن!
| داستانی از: لوئیزا والنزوئلا/ برگردان: سودابه اشرفی ماسک و کلمه آنها در اين شهریِ خوابآلود از يکديگر جدا خواهند شد. مرد کشور را به قصد ديدار خانوادهاش ترک میکند. زن نيز به تنهايی با اتوبوس به پايتخت خواهد رفت. اما قبل از اينکه اين شهر را ترک کند دوست دارد موزهی مشهور تاريخ طبيعی را ببيند. مرد او را تا آنسوی پارک همراهی میکند. روی پلههای جلو موزه با بوسهای طولانی خدانگهدار میگويند. اين آخرين وداع آنها خواهد بود. زن، شايد، منتظر شنيدن واژهی بخصوصی از دهان مرد است؛ واژهای که او ادا نمیکند. جدايی برای هردو سخت است. با وجود این، مرد به راه میافتد؛ در حالی که زن کمی شرمزده است و سعی دارد به دربانان موزه لبخند بزند. درون موزه همه چيز کهنه و فرسوده است. گرد و خاک هفته ای غیر زمین شناسانه، روی اسکلتهای عهد چهارم زمین شناسی را پوشاندهاست. او در گالری طويلی به گردش میپردازد. گالریهای بيضیشکل متحدالمرکز به طور آزاردهندهای در مراکز يکديگر تکرار میشوند. قفسههای شيشهای بیپايان، پر از پرندههای خشک شدهاند. پرندههايی که کمی از درخشندگیِ پرهای آنان باقی مانده است. زن هيچ احساسی ندارد؛ جز اندوه برای حرفی که زده نشد. او خود را رها میکند. سيال میشود. پلکانها را بالا و پايين میرود. و ناگهان کشف میکند. گویی چمنزاری در کویر، پشت يکی از پلکانهایِ بسيار، فروشگاهی کوچک با پيرمرد فروشندهای که ميان اجناس کهنه و فرسوده چرت میزند. ماسکی سنگی در میان فرسودگی اجناس توجه اش را جلب می کند. ماسک، زن را به سوی خود میکشد اما او نمیماند. او به دنبال چيزی اصيل است. آن دورتر در گالریهای منحنی، اصل ماسک را درست جلو چشم خود کشف میکند. اين ماسک مرگ است. با خطهای اصيل و زيبای سنگی. آفتابی که از پنجره به درون میتابد به قفسهی شيشه ای گرد و خاک گرفته ی پشت سرش می خورد و آينهای برایش میسازد. او کاملاً تنهاست. در طول سير و سياحت خود در گالریها حتا به يک نفر هم برنخورده است. کمی به طرف قفسه ی شیشه ای جلو می رود. در جستوجوی موقعیتی ست که بتواند خطوط صورت خود را کاملاً با خطوط ماسک مطابقت دهد. مدتی طولانی به همان شکل میايستد. گويی ماسک روی صورتش است. و به کلمهای فکر میکند که گفته نشد و برای اولين بار تشخیص می دهد که او نيز شانس گفتن چيزی و نشان دادن احساسش را داشت. عشق، شايد، يا نياز. دير است. تصميم میگيرد به زمان حال برگردد. به طرف فروشگاه موزه میرود تا ماسک بدلی را بخرد. هرچه باشد ماسک هيچ حالتی از درد ندارد؛ فقط متانت و ملايمتی جاودانه را نشان میدهد. از همان راهی که به سوی گالری منحنی آمده بر می گردد. از پلهها پايين میرود و از زير نهنگ آبی رنگ میگذرد و از اطراف دايناسورها، اما فروشگاه را پيدا نمیکند. نزديک در ورودی تصميم میگيرد سراغ آن را از دربان بگيرد. در همانحال مرد برای بيستمين بار از نگفتن چيزی که می توانست گفته باشد پشيمان میشود و قصد میکند که به موزه بازگردد. حتا اگر فقط برای آخرينبار، در آغوش کشیدن او باشد. نشانیهای زن را میدهد و سراغ او را از دربانهای جلو در میگيرد. دربان میگويد، همان زنی که میبوسيدی؟ و ادامه می دهد که همين چند لحظه پيش او دنبال فروشگاه موزه میگشت. مرد نشانی فروشگاه را میگيرد و به آنجا میرود. اما زن را پیدا نمی کند. تنها پيرمرد فروشندهای را میبيند که گويی از ازل در خواب بوده است و صورت سنگی غريبی که سوراخهايی به مثابه چشم و دهان دارد. هيچيک از آنها توجه او را برنمیانگيزد. زن تنها کسی است که مرد به دنبالش میگردد و او حالا ممکن است که گم شده باشد. مرد خود را به سوی گالریهای بزرگ میکشد. از زير نهنگ آبی رنگ میگذرد و از ورای اسکلتهای دايناسورها، و با خود میگويد: همه مدلهای مصنوعی هستند. مرد انعکاس تصويرها را در قفسههای شيشهای نمی بيند؛ او فقط دنبال زن میگردد. از پلهها بالا و پايين می رود و گاهی وسوسه میشود که نام او را با صدای بلند و با آخرين قدرت از بالای پلهها صدا کند. اين موزه به هرحال متروک به نظر میرسد. او در گالریهای متروک که دائم تکرار می شوند زن را صدا میکند و نمیيابد. يعنی او موزه را ترک کرده است؟ دوباره خود را دم در و جلو مامورين میيابد. مامورين به او اطمينان میدهند که زن هنوز بيرون نرفته است. اين تنها راه خروج از موزه است و او هرگز از اين در خارج نشده است. کمی دورتر تاکسی با بوق او را صدا می زند. مرد نمیخواهد بدون یک بار دیگر دیدن او، برود، بدون این که به او بگوید، شاید، شاید. اما هواپيما برای او صبر نخواهد کرد. هيچ اثری از زن نيست؛ نه در توالت زنانه و نه در توالت مردانه. او میخواهد زن را در آغوش بگيرد. زن نيست. مرد، رنگ غمگین، دنبال در خروجی می گردد، از پلهها پايين میرود، به طرف تاکسی، به طرف فرودگاه به طرف جهان. داخل موزهی تاريخ طبيعی، گویی که ماسک، درون جعبهی شيشهای به بدل خود در فروشگاه موزه لبخند میزند. و پيرمرد فروشنده هم چنان به خوابش ادامه می دهد.
luisa valenzuela |
داستان: آن زنِ در جايگاه بنزين
1
مرد دیگر نمیدانست که آیا این خواب را واقعأ یکبار دیده، یا از همان اول فقط فکر و خیال بوده است. خواب آن قدر همراهیش کرده بود که دیگر نمیدانست کدام تصویر، کدام رویا و کدام فیلم باعثاش شده بود. آن وقتها وقتی کلاس درسی خسته کننده بود یا روزی تعطیل را با پدر مادرش میگذراند، خودش را میسپرد دست این خواب و خیال، بعدها در جلسههای اداری یا حین سفرهایش در قطار، وقتی که خسته بود، پروندههایش را کناری گذاشته بود، سر به عقب تکیه داده و چشمها را بسته بود.
چند باری خوابش را تعریف کرده بود، برای این و آن دوست و برای زنی که سالها بعد از آشنائیشان و عشق بازیهایشان، در شهری بیگانه دیده بودش و روزی را باهم با حرف و پرسه زدن سر کرده بودند. نه این که خواسته باشد خوابش را از کسی مخفی کند. مناسبتی نمیدید که خواب را به دفعات تعریف کند. علاوه بر این نمیدانست که چرا این خواب همراهیش میکرد؛ میدانست که کمی از خواب را بر ملا کرده بود، و این تصور که کس دیگری بتواند این خواب را ببیند، خوش آیندش نبود.
2
در خواب دارد با اتومبیلی در دشتی گسترده و خشک میرود. جاده صاف است و مستقیم و گاهی در سراشیبیی یا پشت تپهای ناپدید میشود، اما مرد به هرحال جاده را میبیند که به سمت کوههای در افق میرود. خورشید در سمت الرأس ایستاده و فراز آسفالت هوا پرپر میزند.
مدتی است که اتومبیلی از مقابلش نیامده و او هم از کسی سبقت نگرفته است. آبادی بعدی بر اساس نقشه و تابلوها شصت مایل بعد است، جائی درکوهها یا پشت آنها، چپ و راست هم تا جائی که مرد میبییند، ساختمانی نیست. اما کمی بعد سمت چپ جاده یک جایگاه بنزین است. محوطهای وسیع و شنی، دو تلمبه بنزین در وسط، پشت اینها ساختمانی چوبی دو طبقه با تراسی مسقف. مرد ترمز میکند، میپیچد به جایگاه و کنار تلمبهای میایستد. ابر شنی که پشت اتومبیلش به هوا برخاسته، فرو مینشیند.
مرد منتظر میشود. همان لحظه که میخواهد پیاده شود و در بزند، در باز میشود و زنی بیرون میآید. اولین بار که این خواب به سراغش میآید، زن دختری است جوان و طی سالها میشود زنی جوان، تا این که بین سی و چهل سال میماند و پیرتر نمیشود. زن همان زن جوان میماند، اما مرد چهل و پنجاه را رد میکند. زن بیشتر شلوار جین تنش است و پیرهنی چهار خانه، گاهی پیرهنی گشاد و بلند تا مچ پا، آن هم از پارچه جین ِآبی رنگ و رو رفته یا پارچه آبی رنگ پریدهِ گلدار. زن قد متوسطی دارد، هیکلی پر، اما نه چاق، صورت و بازوهایش پراز کک و مک، موی بلوند تیره، چشمها خاکستری روشن و لبها درشت. زن با گامهای مصممی میآید و با حرکاتی مصمم با دست چپ لوله بنزین را بر میدارد و با دست راست اهرم بنزین را میچرخاند و باک اتومبیل مرد را پر میکند.
بعد خواب جهشی پیدا میکند. چطور مرد به زن سلام میکند، چطور به هم نگاه میکنند، چه به هم میگویند، آیا زن از مرد میخواهد قهوهای یا آبجوئی با هم بنوشند، یا مرد میپرسد که میتواند بماند، چطور میشود که زن با مرد به اتاق خواب طبقه بالا میرود – مرد هیچوقت اینها را پیش خودش مجسم نکرده است. او زن را وخودش را میبیند در تخت خوابی به هم ریخته، بعد از این که با هم خوابیدهاند، دیوارها را میبیند،کف اتاق را،کمد و میزتوالت را،تمامش به رنگ آبی کمرنگ،تخت خواب آهنی را میبیند و راه راههای روشنی را که آفتاب از لابلای کرکرههای چوبی آبی کمرنگ به دیوارها،کف،کمد، قفسهها، ملافهها و به بدن آن زن و خودش میاندازد. اینها همه یک تصویر است، صحنهای نیست با داستان و جمله پردازی، فقط رنگ، نور، سایه، سفیدی ملافهها و ترکیب بدنهایشان. تازه شب که میشود، آن خواب دوباره جریان پیدا میکند.
مرد اتومبیلش را کنار ساختمان و کنار وانت زن پارک کرده است. پشت ساختمان هم تراسی مسقف است، چند باغچه گوجه فرنگی و هندوانه، وگلخانهای که زن برای محافظت در برابر شن ساخته است و در آن گونههای مختلف توت را پرورش میدهد. پشت این گلخانه بیابان است وجا به جا بوتههایی و بستر خشک نهری که با آبی که زمستانها در آن جاری میشود، طی سالها و قرنها سه – چهار متری زمینِ سنگی را بلعیده است. وقتی زن مرد را میبرد تا پمپ چاه عمیقی را نشانش بدهد، بستر نهر را هم نشانش میدهد. حالا مرد روی تراس نشسته است و به تیرهتر شدن آسمان نگاه میکند. سروصدای کارکردن زن در آشپزخانه را میشنود. اگراتومبیلی بیاید، مرد از جا بلند میشود، از اتاق ها رد میشود و سرویس میدهد. اگر هم زن چراغ روشن کند و نور چراغ از لای در بیفتد روی کف تراس، مرد بر میخیزد و در راهروی خانه چراغی را روشن میکند که بین دو پمپ بنزین است و محوطه را روشن میکند. مرد از خودش میپرسد که یعنی لامپ تمامِ شب روشن است و نورش به اتاق خواب میافتد، امشب وشبهای بعد وتمام شبهایی که در راهاند.
3
بیشتر وقتها خوابهایی که همراهیمان میکنند در تضاد با زندگیی هستند که میکنیم. مسافرخواب میبیند که به خانه بر می گردد، و خانهنشین خوابِ رفتن میبیند وخوابِ سرزمینهای دور و کارهای بزرگ.
خواب بینِ این خواب، زندگی آرامی داشت. نه خسته کننده، نه پیش پا افتاده- انگلیسی حرف میزد و فرانسه، در داخل و خارج موقعیت شغلی خوبی پیدا کرده بود، با وجود مخالفتها به عقایدش پایبند بود، بحرانها و در گیریها را پشت سر میگذاشت و نزدیک شصت سالگی سرزنده بود، موفق و با تجربه. همیشه کمی مضطرب بود، چه سرِکار، چه درخانه و چه در تعطیلات. نه این که کارها را عجول و شتابزده انجام بدهد. اما پشت آرامشی که در شنیدن، پاسخ دادن و کار کردن نشان میداد، اضطرابی نهفته بود ناشی از تمرکز به وظیفهاش و ناشی از بیطاقتیاش، چون هیچوقت انجام کار در واقعِ امر با انجام کار در تصورات هماهنگی نداشت. گاه این اضطراب به نظرش عذاب بود و گاه نیرو، نیرویی بال و پر دهنده.
جذّابیت خاصی داشت. وقتی به کسی یا چیزی مشغول بود، به طرز دلنشینی گیج میشد و دست و پا چلفتی، و چون میدانست که رفتار گیج و ناشیانهاش در خور آن فرد و چیز نیست، لبخندی از سر عذر خواهی میزد. خیلی به صورتش میآمد؛ به دور لبهایش حالتی دلخور میداد و به دورچشمها حالتی غمگین، و چون در تلاشش برای عذر خواهی نه وعدهی بهبود، بلکه قبولِ عدم لیاقت بود، لبخندی بود از سر شرم و پر از استهزاء خودش. زنش مدام از خودش میپرسید این گیرایی مرد چقدر طبیعی است، آیا مرد با رفتارگیج و دست پا چلفتیاش لوندی میکرد، آیا لبخندش را به قصد میزد، آیا میدانست که آن حالتِ دلخور و غمگین در طرفِ مقابل میل به دلجوئی را بیدار میکرد. زن نمیتوانست بفهمد. واقعیت این بود که جذّابیتش، بدون این که خودش متوجه شود، همدلی پزشکها، پلیسها، منشیها و فروشندهها، بچهها و سگها را بدست میآورد.
روی زن جذابیت مرد دیگر تاثیری نداشت. زن اول فکر میکرد که جذابیت مرد دیگر نخ نما شده است- مثل خیلی چیزهای دیگر دوروبرمان که بتدریج نخ نما میشوند. اما یک روز متوجه شد که آن جذابیت به ستوهاش آورده. به ستوه. با شوهرش تعطیلات را رفته بود رم، با او در میدان ناوونا نشسته بود و مرد داشت با همان حالت دلنشین و حواس پرت که گاهی دست به سرِ زن میکشید، سر سگی ولگرد و گرسنه را نوازش میکرد، و همان لبخند دلنشین و شرمگین را به لب داشت که وقتی همان حرکت را با زن هم میکرد، به لب داشت. جذابیتش فقط نوعی خودگریزی بود و خود فراموشی. مناسکی بود که شوهرش وقتی احساس میکرد مزاحمش شده اند، بر پا میکرد.
اگر این ایراد را به مرد میگفت، مرد درک نمیکرد. زندگی زناشوئیشان پراز مراسم بود، و همین هم دلیل موفقیتش بود. مگر تمام ازدواجهای موفق مدیون مراسم نیستند؟
زن پزشک بود و همیشه مشغول به کار، حتی وقتی سه بچهشان کوچک بودند؛ وقتی بچهها بزرگتر شدند، زن وارد حوزه تحقیقات شد و در دانشگاه تدریس میکرد. هرگز کارِ زن یا کارِ مرد مانعی بین آن دو نبود؛ روزهایشان را طوری تقسیم کرده بودند که با وجود کمبود شدید وقت، باز وقتهای خاص خودشان را داشتند، وقتهائی که برای بچههایشان و برای همدیگر نگه داشته بودند. در تعطیلات هم هر سال دو هفتهای وجود داشت که بچهها را میسپردند به پرستاری که معمولأ هم از بچه ها نگه داری میکرد و با هم مسافرت میکردند. لازمه تمام اینها استفاده اصولی و آئینی از زمان بود و دیگر جائی برای خود انگیختگی باقی نمیگذاشت – آنها متوجه این موضوع بودند، اما متوجه هم بودند که در مقایسه با خودشان، دوستان و آشنایان با خودانگیختگیشان وقت کمتری پیدا میکردند تا با هم باشند. نه، آنها برای خودشان زندگی را با مناسک و مراسمش خیلی عاقلانهتر و راضی کنندهتر ترتیب داده بودند.
فقط مناسک با هم خوابیدن از بین رفته بود. مرد نمیدانست چه وقت و چرا. آن روز صبح را یادش میآمد که بیدار شده بود و کنارش در رختخواب صورت پف کرده زنش را دیده بود، بوی تند عرقش را استشمام کرده بود و نفسهای سوت مانندش را شنیده و از همه اینها بدش آمده بود. وحشتی که کرده بود را هم یادش میآمد. چرا یک دفعه بدش آمده بود، در صورتی که قبلأ به نظرش آن صورت پف کرده دلچسب میآمد و آن بوی تند، اغوا کننده و آن سوت نفسها،بامزه.گاهگداری با آهنگ این سوت نفسها، خودش هم سوت میزد و زن را بیدار میکرد. نه در آن صبح، اما زمانی رسیدکه دوره با هم خوابیدن تمام شد. زمانی رسید که هیچ کدامشان دیگر قدم اول را برنداشت، گرچه هر کدامشان آن میل را داشت که با قدم اولِ دیگری همراهی کند. میلی اندک که برای قدم دوم کافی بود، اما نه برای قدم اول.
اما هیچ یک از آن دو هم اتاق خواب مشترک را ترک نکرد. زن میتوانست در اتاق کارشان بخوابد و مرد در یکی از اتاقهای خالی افتاده بچهها. اما هیچ کدامشان حاضر نبود این مناسکِ مشترکِ لباس در آوردن، خواب رفتن، بیدار شدن و برخاستن را ترک کند. حتی زن،که خشکتر، هوشیارتر، سریع العملتر از مرد بود و درعین حال حجب خاصی داشت. زن هم نمیخواست باقی مانده مناسک و مراسم را از دست بدهد. نمیخواست زندگی مشترکشان را از دست بدهد.
با وجود این یک روز تمام شد. روزی داشتند مقدمات جشن بیست و پنجمین سال ازدواجشان را فراهم میکردند، لیست مهمانها، محل اقامتشان، خوردن غذا در رستوران، گردشی با کشتی. به هم نگاهی انداختند و فهمیدند، یک جای کارشان نقص داشت. چیزی نداشتند که جشناش را بگیرند. پانزدهمین سال ازدواجشان را شاید میتوانستند جشن بگیرند، شاید هم بیستمین را. اما از آن زمان به بعد یک جائی عشقاشان از بین رفته بود، پریده بود و اگر هم ادامه کارشان دروغ نبود، جشن گرفتن دیگر دروغ بود.
زن گفت و مرد بلافاصله موافقت کرد. قرار شد از گرفتن جشن منصرف شوند. بعد از این که تصمیماشان را گرفتند، آنقدرسبکتر شدند که شامپانی خوردند و با هم حرف زدند، آنچنان که مدتها بود نزده بودند.
4
میتوان دو بار عاشق یک نفر شد؟ مگر نه این که برای دومین بار دیگر شناخت کافی از او داریم؟ لازمه عاشق شدن این نیست که او را نشناسی،که اوهنوز لکههای سفیدی داشته باشد که تو خواستههایت را رویشان فرا بیفکنی؟ نکند فرا فکنی در وقت نیاز آنچنان قدرتی دارد،که تصویرهای دلخواه را نه فقط روی لکههای سفید او، بلکه روی تمام نقشه رنگارنگ و تکمیل شدهاش هم میاندازد؟ یا نکند عشقِ بدون فرافکنی هم وجود دارد؟
مرد سئوالها را از خودش میپرسید و سئوالها بیشتر سرگرمش میکردند تا گیج. آنچه که هفتههای بعد اتفاق افتاد، شاید فرافکنی یا تجربه بود- اما دلچسب بود و مرد لذت میبرد.از گپ زدن با زنش لذت میبرد،ازقرارهائی که برای رفتن به سینما یا کنسرت با هم میگذاشتند،از قدم زدنهای شبانه که باز انجام میدادند. بهار بود. گاهی مرد میرفت به انستیتو دنبال زن،درست جلوی درمنتظر زن نمیایستاد، بلکه پنجاه متر آنطرفتر نبش خیابان، چون دوست داشت ببیند که زن به طرفش میآید. زن باگامهای بلند میآمد، عجله داشت، چون نگاه مستقیم مرد ناراحتش میکرد، موهایش را با دست چپ وبا خجالت میزد پشت گوش و با لبخندی شرم آلود گوشههای لب را پائین میکشید. مرد شرمِ همان دختر جوانی را میدید،که زمانی عاشقاش شده بود. طرز رفتار و راه رفتن زن هم تغییری نکرده بود، و مثل آنوقتها با هر قدم برجستگیهای سینهاش زیر پولوور بالاوپائین میرفت. مرد ازخودش میپرسیدکه چرا اینها را در طول این سالها ندیده بود. چه چیزی را از خودش دریغ کرده بود! و چه خوب که باز چشمهایش باز شده بود. زن هم هنوز زیبا مانده بود. هنوز هم زنش بود.
هنوز هم با هم نمیخوابیدند. اوائل که بدنهایشان با هم بیگانه بود. بعد هم که دوباره به هم عادت کردند، به نوازشها و تماسهای ملاطفت آمیز بسنده کردند، وقت بیدار شدن، حین قدم زدنهایشان، وقت غذا خوردن روبروی هم، یا وقتی در سینما کنار هم نشسته بودند. مرد ابتدا فکر میکرد که باز هم زمان با هم خوابیدن میرسد و لذتبخش هم خواهد بود. بعد از خودش میپرسیدکه آیا واقعأ زمانش میرسد و آیا واقعأ لذت بخش خواهد بود و آیا او و زن واقعأ طالبش هستند. یا این که او دیگر نمیتوانست؟ در آن سالهائی که زناشوئیشان به آخر رسیده بود، دو شب را با زنهائی گذرانده بود، شبی با مترجمی و شبی دیگر با همکاری، هر دو شب بعد از الکل زیاد و با صبحی پر از بیگانگی و شرم، لحظههائی هم با خود ارضائی بیکمترین شادی، اکثرأ حین مسافرتها در هتلها. آیا ارتباط طبیعی عشق،تمنا و همبستری از یادش رفته بود؟ ناتوانی پیدا کرده بود؟ وقتی میخواست توانائیش را با خود ارضائی ثابت کند، موفق نمیشد.
شاید او و زنش باید به خودشان وقت میدادند؟ مرد به خودش گفت که دلیلی برای عجله ندارند و ممکن است یک سال، یا یک ماه، یا یک هفته یا یک روز دیگر با هم بخوابند. اما احساسش چیز دیگری بود. میخواست قضیه با هم خوابیدن را فیصله بدهد و در این مورد هم کم تحمل بود، چون فیصله دادن در عمل و فیصله دادن در تصور با هم همخوانی نداشت. اصلأ با بالاتر رفتن سنش تحملش کمتر میشد. کارهای فیصله نیافته پیش رو بیقرارش میکرد، حتی وقتی میدانست که فیصله دادن کارها دشوار نیست. در تمام امورِ پیش رو چیزی فیصله نیافته و بیقرار کننده وجود داشت، در هفته آینده و در تابستان آینده، در خرید یک اتومبیل و در دیدار بچهها در تعطیلات عید پاک. حتی در سفر به امریکا.
سفر به امریکا، فکرِ زنش بود. یک ماهِ عسل دوم – یعنی آنچه را که داشتند تجربه میکردند، ازدواج دوم نبود؟ جوانتر که بودند اغلب اوقات این رویا را درسر داشتند که با قطار از این سر تا آن سر کانادا را بروند، از کِبِک تا ونکوور و بعد به طرف سیاتل، بعد با اتومبیل از مسیر ساحل به طرف جنوب تا لس آنجلس و سن دیه گو. آن وقتها سفری بود پر هزینه، بعد بعنوان تعطیلاتِ بدون بچهها سفری طولانی، و برای بچهها هم به خاطر آن همه سفر با قطار و اتومبیل، خسته کننده. اما حالا تعطیلات مختص خودشان بود، میتوانستند چهار هفته بروند یا پنج و شش هفته و می توانستند هزینه هر نوع واگن خواب و اتومبیل را بدهند- وقتش نرسیده بود که به رویای قدیمشان واقعیت ببخشند؟
5
در ماه مه سفر کردند. در کِبِک هوا بهاری بود؛ اغلب و کوتاه مدت باران میآمد، بین دو باران ابرها از هم جدا می شدند و بامهای خیس در آفتاب میدرخشیدند. در دشت اونتاریو قطار از میان مزرعه های سبزی میگذشت که انتهایشان جائی بود که آسمان و زمین هم دیگر را لمس میکردند، دنیائی سبز و آبی. در کوهستان راکی قطار در طوفان برف متوقف شد و یک شبِ تمام طول کشید تا برف روبها آمدند.
در آن شب با هم خوابیدند. حرکت گهوارهای قطار بدنهایشان را آماده کرده بود، مثل کاری که یک روز گرم یا یک حمام داغ میکند. در طولِ مدت توقف قطار در فضای باز، بخاریها ضعیف عمل میکردند و طوفان دوروبر واگن زوزه میکشید، سرما از کف و از پنجره تو می زد. آن دو با هم خزیدند توی یک تخت، خندیدند، لرزیدند، هم را بغل کردند و در بغل هم ماندند تا پیلهی گرمی احاطهشان کرد. هوس ناگهان به سراغ مرد آمد و مرد از ترس این که دوباره نرود، با شتاب عمل کرد و وقتی تمام شد، خوشحال شد. مرد در دلِ شب زن را بیدار کرد و با هم خوابیدن مانند تنفس آرامی بود. مرد صبح روز بعد با صدای سوت لوکوموتیو که داشت به برف روبها خوش آمد میگفت، بیدار شد. از میان پنجره به برف و آسمان نگاه کرد، دنیائی آبی و سفید. مرد احساس خوشی داشت.
چند روزی در سیاتل ماندند. ساختمانِ روی تپه "کوئین آن"، که در آن اتاقی با صبحانه گرفته بودند، روی دامنه تپهای بود با چشم انداز گستردهای به شهر و دریا. بین ساختمانهای بلند بزرگراهی چهار بانده را میدیدند که روی آن زنجیره اتومبیلها بندرت قطع میشد، روزها رنگارنگ و شبها ردیف چراغها و چراغهای عقب. مرد فکر میکرد مثل رودخانهای است که یک سمتش به طرف بالا و یک سمتش به طرف پائین جریان دارد. گاهی صدای آژیر اتومبیل پلیسی یا آمبولانسی که میخواست اتومبیلهای دیگر را کنار براند تا اتاقشان بالا میآمد،و در شبِ اول که مرد خوابش نمیبرد، مدام بلند میشد و میرفت کنار پنجره تا اتومبیلی را نگاه کند که داشت با آن نور قرمز و آبی چشمک زن روی سقفش راه باز میکرد.گاهی هم سوت کشتیی را میشنیدندکه ورود یا خروجش به لنگرگاه را اعلام میکرد.کشتیهای باربر بودند،پر از بارهای رنگارنگ، دور و برشان قایقهای بادبانی بزرگ وکوچک با بادبانهای رنگی و ورم کرده. مدام باد تندی میوزید.
وقتی که دیگر نتوانست بخوابد، زنش را که خوابیده بود برانداز کرد. سن و سالش را دید، چین و چروکش را، پوست افتاده زیر چانه را،گوشها و چشمها را. دیگر آن صورت پف کرده، بوی تندِعرق و نفسهای سوت مانند منزجرش نکردند. صبح روزگذشته در قطار زن را با سوت بیدار کرده بود، مثل آنوقتها، با میل و رغبت صورت زن را بین دستهایش گرفته بود و صورت را در دستهایش حس کرده بود و- با هم که خوابیده بودند- با سرخوشی بوی عشق و عرقِ زیر روانداز را استشمام کرده بود. سر خوش از این که میتوانست زن را دوباره طبق مناسکشان بیدار کند، که هنوز به مراسم و مناسک عشقشان تسلط داشت، که زن هم اینها یادش نرفته بود! که در دنیایشان باز آرامشی بر قرار بود!
مرد درک کرده بود که عشقشان دنیائی خلق کرده بود فراتر از احساسی که برای هم داشتند. آن زمان هم که احساس متقابلشان را از دست داده بودند، دنیایشان پا بر جا بود. شاید رنگهایش پریده و سیاه و سفید شده بودند، اما آن دنیای رنگ پرید،ه دنیای آنها باقی مانده بود. آنها در آن دنیا و با نظم آن زندگی کرده بودند. و حالا آن دنیا دوباره رنگی شده بود.
با هم برنامهریزی میکردند. این هم فکرِ زن بود. وقتش نبود خانه را بازسازی کنند؟ برای رفت و آمدِکم کم بندرتِ بچهها و نوهها به جای سه اتاق خواب یک اتاق کافی نبود؟ مگر مرد همیشه دلش نخواسته بود اتاقِ بزرگی برای مطالعه و برای نوشتن کتابی داشته باشد که سالها پیش قصدش را داشت و گاه گداری مطالبی برای آن جمع کرده بود؟ بهتر نبود با هم تنیس یاد بگیرند،گیریم دیگر نمیتوانستند بازیکنهای بزرگی شوند؟ آن پیشنهادِ کارِ شش ماهه در بروکسل که مرد حرفش را زده بود، به کجا رسیده بود- هنوز هم معتبر بود؟ بهتر نبود زن مرخصی می گرفت تا شش ماهی با هم به بروکسل بروند؟ مرد از فکرهای زن و از علاقهاش خوشحال بود و در برنامه ریزیها شرکت میکرد. اما راستش دلش نمیخواست تغییری در زندگی هر دویشان بدهد، اما دوست نداشت این را بگوید.
نمیخواست از هراسش از آن چیزفیصله نیافته بگوید، از آن چیزی که اهمیتش را نمیدانست، منشأش را نمیدانست و نمیدانست چرا با بالاتر رفتن سنش، آن چیز هم رشد میکند. آن چیز در ردِّ هر نوع دگرگونی از طرف او نهفته بود؛ با هرنوع تغیر و دگرگونی، مرد حس میکرد که بارِ آن فیصله نیافته سنگینتر میشود. اما چرا؟ چون دگرگونیها مستلزم زماناند و زمان هر چه سریعتر میرود و از دست میرود؟ چرا زمان سریعتر میرود؟ آیا بین زمانی که تجربه میکنیم با زمانی که هنوز در اختیار داریم، رابطه نسبی بر قراراست؟ آیا زمان با بالاتر رفتن سن و سال مدام سریعتر میگذرد، چون عمرِباقی مانده کوتاهتر میشود، مثل نیمه دوم تعطیلات که در مواجهه با پایانِ مورد انتظارِتعطیلات، سریعتر از نیمه اول میگذرد؟ یا این بستگی به هدفها دارد؟ آیا گذشتِ زمان در سالهای جوانی به این دلیل طولانی به نظر میرسد، چون آدم بیصبرانه منتظر است تا بالاخره موفقیت بدست آورد، اسم و رسمی به هم بزند، ثروتمند شود، و زمان در سالهای بعد به این دلیل شتاب میگیرد، چون دیگر انتظاری نیست؟ یا این که با بالاتر رفتن سن و سال روزها سریعتر میگذرند، چون آدم دیگر تمام برنامه روزانهاش را میشناسد، درست مثل جادهای که هر چه بیشتر از آن عبور میکنیم، سریعتر میرویم؟ اما اگر این طور باشد که او باید طالب دگرگونی و تغییر باشد. پس یعنی عمرکوتاهتر از آن شده که بخواهی با دگرگونیها از دستش بدهی؟ ولی مرد که هنوزآنقدرها پیر نشده بود!
6
اتومبیل بزرگی کرایه کردند، با سقف کشوئی و کولر، سیستم استریو و تمام این خرت و پرتهای برقی. تلانباری سی دی خریدند، تعدادی از آنها که دوست داشتند و تعدادی هم همینطوری شانسی. به دماغه که رسیدند و اولین بار اقیانوس آرام را دیدند، زن سی دی سمفونی شوبرت را گذاشت. مرد بیشتر دوست داشت همان برنامه رادیوی امریکا را گوش کند،که داشت از آن آهنگهای دوران دانشجوئی او را پخش میکرد. بیشتر هم دوست داشت به جای این که با زن پیاده شود و زیر باران بایستد،توی اتومبیل بنشیند. ولی آن سمفونی مناسبِ باران بود، مناسب آسمان خاکستری و موجهای خاکستری غلطان، و مرد حس میکرد که حق ندارد صحنه آرائی زن را خراب کند. زن رانندگی کرده و جاده باریکی را که به ساحل میرسید پیدا کرده بود، فکرش را هم کرده بود که درصندوق عقب یک تکه پلاستیک آبی رنگ بود، و مرد و خودش را با آن پوشانده بود. در ساحل ایستاده بودند، بوی دریا را استشمام میکردند، به شوبرت گوش میکردند و به صدای مرغهای دریائی و به صدای بارانی که روی پلاستیک میریخت، و در آبِ آن سوی باران تکهای از آسمانِ آبی دمِ غروب را میدیدند. هوا، گرچه سرد، اما خیس بود و سنگین.
کمی که گذشت، مرد بودنِ زیر تکه پلاستیک را تحمل نکرد،لحظهای بدون تصمیم زیر باران ایستاد، از روی ساحل به طرف آب رفت و رفت در آب. آب سرد بود و کفشهای خیس سنگین، شلوار خیس به پاها به شکم چسبیده بود و- از آن سبکی که معمولأ جسم در آب دارد، خبری نبود، با وجود این احساس سبکی میکرد و با دستها روی آب میکوبید و خود را به موج ها سپرده بود. شب که به رختخواب رفتند، زن از خود انگیختگی مرد خوشحال بود. مرد اما بیشتر ترسیده و شرمنده.
برای سفرشان ضربآهنگی پیدا کرده بودند که به کمک آن هر روزحدود صد مایل به سمت جنوب میرفتند. پیش از ظهرها وقت تلف میکردند، چندین بار نگه میداشتند، از پارکهای ملی دیدن میکردند و از تاکستانها و ساعتها در ساحل قدم میزدند. شبها هر جا که دم دستشان بود، بیتوته میکردند، گاهی در متل درب و داغانی کنار بزرگراه با اتاقهای بزرگ،که بوی مواد ضد عفونی کننده میدادند و تلویزیونها روی پایههائی به ارتفاع قد آدم پیچ شده بود،گاهی درخانههای مسکونی که اتاق با صبحانه داشتند. شبها هر دونفرشان زود خسته میشدند. به هر حال وقتی سرشب با کتابی و بطری شرابی به تخت خواب میرفتند، به هم میگفتند که خستهاند، پلکهای مرد روی هم میآمد و چراغ کنار تختش را خاموش میکرد. یک شب که مرد نیمههای شب بیدار شد، زن هنوز داشت مطالعه میکرد.
گاه گداری مرد ترتیبی میداد تا منتظر بشود و بتواند زن را که به طرفش میآمد، ببیند. میگفت که زن مقابل رستورانی پیادهاش کند و آنوقت جلوی ورودی منتظر میشد تا زن اتومبیل را پارک میکرد و خیابان را رد میکرد و به سمت مرد میآمد. دیدن راه رفتن زن و هیکل زن، همیشه زیبا بود و در عین حال مرد را اندوهگین میکرد.
7
در اورِگون ساحل و جاده را مه گرفته بود. پیش از ظهر امیدوار بودند که ظهر هوا بهتر شود، و عصر امیدشان را به فردا بستند. اما باز هم جاده و جنگل در مه بود و روی مزرعهها پوشیده از مه. اگر روی نقشه نام آبادیهائی که از میانشان میگذشتند و اغلب هم فقط چند ساختمان کنار هم بودند، نوشته نشده بود، آنها را اصلأ نمیدیدند.گاه یک تا دوساعت از میان جنگلی میگذشتند، بدون آن که از مقابل خانهای رد شوند و بدون آن که اتومبیلی از روبرویشان بیاید یا از آنها سبقت بگیرد. یک بار پیاده شدند، صدای موتورِ روشن به درختهای درهمِ دوسمت جاده میخورد، ولی گم نمیشد، همان نزدیکی میماند، اما به خاطر مه، ملایم تر. موتور را خاموش کردند و دیگر هیچ صدائی شنیده نمیشد، نه شکستگی صدائی، نه پرندهای، نه اتومبیلی، نه دریائی.
مدتها بود که آخرین منطقه مسکونی را پشت سر گذاشته بودند و با آبادی بعدی سی مایل فاصله داشتندکه تابلوئی وجود جایگاه بنزینی را اعلام کرد. رسیدند، محوطهای بزرگ و شن ریزی شده، دو پمپ بنزین، یک چراغ و انتهای محوطه ساختمانی تقریبأ ناپیدا. مرد ترمز کرد، به محوطه پیچید و کنار پمپ ایستاد. منتظر شدند. مرد پیاده شد تا در بزند،که در باز شد و زنی بیرون آمد. از محوطه رد شد، سلام کرد، لوله بنزین را برداشت، اهرم را چرخاند و شروع کرد باک را پر کردن. زن کنار اتومبیل ایستاده بود، در دست راست لوله بنزین را گرفته بود و دست چپش را به کمر زده بود. متوجه شدکه مرد چشم از او بر نمیداشت.
«شیلنگ خرابه، باید با دست نگهاش دارم.الان شیشهها رو تمیز میکنم.»
«اینجا احساس تنهائی نمیکنین؟»
زن متعجب و محتاط به مرد نگاه کرد. دیگر جوان نبود، واحتیاطش، احتیاطِ زنی بود که بارها خود را گرفتار کرده بود و بارها سَرخورده بود.
«آخرین آبادی بیست مایل عقبتره و بعدی سی مایل جلوتر- یک طوری ... منظورم، احساس تنهائی نمیکنین؟ تنها زندگی میکنین؟»
زن متوجه جدی بودن، توجه و مهربانی در نگاه مرد شد و لبخندی زد. چون نمیخواست اسیر نگاهش شود، پوزخندی زد. مرد هم لبخند زد، خوشحال و دستپاچه از چیزی که باید میگفت.
«زن زیبائی هستین.»
صورت زن کمی سرخ شد، زیر آن همه کک و مک زیاد معلوم نبود، و دیگر لبخند نزد. حالا زن هم نگاهش جدی شده بود. زیبا؟ زیبائیش از بین رفته بود، خودش هم میدانست،گرچه هنوز مورد توجه مردها بود، هنوز میتوانست میلی در آنها بیدار کند و غرورشان را، و هنوزمیتوانست بترساندشان. به چهره مرد نگاه کنجکاوی انداخت.
«درسته، اینجا جای خلوتیه، اما عادت کردم. ولی...»، تاملی کرد، نگاهی به لوله بنزین انداخت، باز سرش را بالا آورد و به چهره مرد نگاه کرد، حالا صورتش کاملأ سرخ بود، قد راست کرد و با لجبازی خواسته دلش را گفت. «ولی من که همیشه تنها نمی مونم.»
لحظهای همینطورایستاد، راست، سرخ، چشم درچشم مرد. باک پرشد، زن درِ باک را بست، از اتومبیل کنار رفت و لوله را به پمپ آویزان کرد. خم شد، اسفنجی از سطلی در آورد، برف پاکنها را بالا برد و شیشه را تمیز کرد. مرد دید که زن با کنجکاوی به همسرِمرد که داشت نقشه باز کرده روی زانویش را مطالعه میکرد نگاهی انداخت، او هم لحظهای سر بلند کرد تا سری برای زن تکان بدهد و لبخندی بزند و باز مشغول خواندن شود.
برای مرد خوشایند نبود که همینطور کنار زن بایستد و زن شیشه را تمیز کند. اما دوست هم داشت که به زن نگاه کند و چشم از او برندارد. زن نه شلوار جین و پیرهن چهارخانه تنش بود و نه پیرهن آبی بلندِ رنگ و رو رفته، بلکه شلواری پمپ بنزینی به رنگ آبی تیرهِ علامتِ شرکتِ بنزین و زیر آن تی شرتی سفید. هیکل ورزیدهای داشت، اما حرکاتی نرم. حرکاتش ملاحتی داشت بیانگر این که زن از قدرت و سبکی جسمش خوشش میآمد. یکی از بندهای شلوار از روی شانهاش سُرید و زن با انگشت بند را روی شانه انداخت و به نظر مرد این عمل آشنا آمد.
وقتی زن کارش تمام شد و مرد به او پول داد و زن به طرف ساختمان رفت تا بقیهاش را بیاورد،مرد هم با او رفت. بعد ازچند قدمی که قرچ قرچ کنان روی شنها رفتند، زن دستش را روی بازوی مرد گذاشت.
«مجبور نیستین بیائین، خودم پول خرد را میآرم.»
8
مرد در محوطه ایستاد، درفاصله بین اتومبیل و ساختمان. زن وارد ساختمان شد، در پشت سرش بسته شد.
مرد فکر کرد، چقدر وقت دارم تا تصمیم بگیرم؟ یک دقیقه؟ دو؟ او برای خرد کردن پول چقدر وقت دارد؟ نظم و ترتیبش چطور است؟ صندوقی دارد که در آن اسکناسها و پول خردها را مرتب چیده است و باید فقط از این جا چند سکه و از آنجا چند اسکناس بردارد؟ عجله میکند، یا میداند که هریک دقیقهاش خوشحالم میکند؟
مرد به جلوی پایش نگاه کرد و دید که شنها از مه خیس شده بودند. با نُک کفش سنگی را غلطاند؛ میخواست ببیند آیا سنگ ازپائین هم خیس است؛ بود. به همکارهایش یاد داده بودکه فکرکردن و تصمیم گرفتن دو موضوع جدا است،که فکر لزومأ نباید به تصمیمی منجر شود و اگر هم؛ نه به تصمیمی درست، برعکس ممکن است تصمیم گیری را تا حد فلج شدن پیچیده کند. فکر کردن نیاز به وقت دارد، تصمیم گیری به جرئت؛ خودش این را گفته بود و حالا میدانست آنچه که کم دارد وقت فکر کردن نیست،جرئت تصمیم گیری است.میدانست که زندگی تصمیمهائی که نمیگیریم را هم، مانند تصمیمهائی که میگیریم، ثبت میکند. اگرتصمیم به ماندن در آنجا نمیگرفت، باید به راه ادامه میداد. ماندن در اینجا- چه باید به او بگویم؟ یعنی از او بپرسم که میتوانم اینجا بمانم؟ او باید چه جوابی بدهد؟ نباید بگوید نه، حتی اگردلش بخواهد بله بگوید، چون باید مسئولیتی را که سؤال من بر دوشش میگذارد رد کند؟ من باید وقتی او دوباره از در بیرون میآید با کیف و چمدانم اینجا ایستاده باشم و اتومبیل باید رفته باشد. ولی اگرمن را نخواهد چی؟ یا اگر الان بخواهد اما بعدأ نخواهد، چی؟ یا اگر من بعدأ نخواهم بمانم؟ نه، به اینجا نمیرسد. اگرالان همدیگر را بخواهیم، برای همیشه خواهیم خواست.
رفت به طرف اتومبیل. میخواست به زنش بگویدکه اشتباه کرده بودند، که حتی اگر بخواهند نمیتوانند زندگی مشترکشان را دوباره سر و سامان بدهند،که در هفتههای اخیر در شادیش همیشه اندوهی بوده،که دیگر نمیتواند با اندوهش زندگی کند،که میداند به خطر انداختن همه چیزبه خاطر زنی که نمیشناسد و زنی که او را نمیشناسد،دیوانگی است. بگویدکه بیشتر دوست دارد دیوانه باشد تا عاقل و اندوهگین.
هنوزچند قدمی به اتومبیل مانده بود که زنش سربلند کرد. به مرد نگاه کرد، روی صندلی راننده خم شد، شیشه را پائین کشید و چیزی به مرد گفت. مرد نفهمید. زن تکرارکرد که آن تپههای ماسهای بزرگ را روی نقشه پیدا کرده است. سر صبحانه یادشان آمده بود که زمانی عکسهائی از تپههای ماسهای بزرگی دیده بودند و بعد بیهوده روی نقشه دنبالشان گشته بودند. حالا زن پیدایشان کرده بود. گفت که زیاد دور نیستند و تا شب نشده به آنجا میرسند. چهرهاش از شادی برق می زد.
شادی زن برای چیزهای کوچک – چند بار تا به حال زن مرد را با این جور چیزها غافلگیر وخوشحال کرده بود. و آن صمیمیت در بیان شادیهایش! صمیمیتی کودکانه، سرشار از این امید و احتمال که دیگران هم خوب اند و بابت چیزهای خوب خوشحال میشوند و به خوبی پاسخ میدهند. سالها بود که این حالتِ زن را ندیده بود، تازه در این هفتههای اخیر بود که صمیمیت زن برگشته بود.
مرد شادی زن را دید. شادی زن به مرد خوش آمد گفت و در برش گرفت. کارت تمومه؟ میتونیم راه بیفتیم؟
مرد سر به تایید تکان داد و انگارکه میخواهد بدود، سوار اتومبیل شد و موتور را روشن کرد. محوطه را ترک کرد، بی آنکه به پشت سر نگاه کند.
9
زنش تعریف کرد که چه طور روی نقشه تپههای ماسهای را پیدا کرده و چرا امروز صبح نتوانسته بودند پیدایشان کنند. گفت که چه ساعتی از غروب به آنجا میرسند و کجا میتوانند اقامت کنند. روز بعدش چه مسیری را میتوانستند طی کنند. آن تپههای ماسهای چه ارتفاعی داشتند.
کمی بعد زن متوجه شد که اتفاقی افتاده بود. مرد آهسته میراند، با دقت به مه چشم دوخته بود، با حرفهای زن گاهی با کلمهای زیرلبی و نامفهوم به اعتراض یا تایید همراهی میکرد- این که مرد حرف نمیزد، اشکالی نداشت، اشکال در لبهای به هم فشردهاش بود و گونههای منقبضش. زن پرسیدکه چی شده. به موتور یا تایرها یا مسیرمربوط است؟ به مه یا جاده؟ به چیزدیگر؟ زن اول بیخیال سؤال میکرد و بعد که مرد پاسخی نداد، نگران. «حالِت خوب نیست؟ درد داری؟» مرد که رفت روی شانه پراز گیاه و علف جاده نگه داشت، زن مطمئن شد که یا قلب است یا فشار خون. مرد بیحرکت نشسته بود، دستها روی فرمان، نگاه به جلو.
مردگفت: «ول کن.» و میخواست بگوید که زیاد طول نمیکشد، اما حرفی زده بود و حرف انقباضی را باز کرده بود که دهنش را بسته بود و گونههایش را کشیده بود و اشکهایش را نگه داشته بود. سالهای سال بود که گریه نکرده بود. میخواست گریهاش را در گلو خفه کند،که نالهای زد و بعد زار. خواست با حرکت دستها عذر بخواهد و بگوید که این حالت یک باره به سر وقتش آمده و نمیخواسته گریه کند، اما چارهای نداشته. اما اشکها نیاز به عذرخواهی و توضیح را شستند و بردند و او نشسته بود و دستها روی زانو، سرافکنده، میلرزید و گریه میکرد. زن مرد را بغل گرفت، اما مرد به بغل زن نرفت، همان جا که نشسته بود، نشست . گریه مرد تمامی نداشت و زن تصمیم گرفت در آبادی بعدی پی هتلی یا پزشکی بگردد و خواست مرد را بلند کند و روی صندلی کنار راننده بنشاند، اما مرد خودش سُرید روی صندلی کناری.
زن رانندگی میکرد. مرد گریه. برای رویایش گریه میکرد، برای فرصتهائی گریه میکردکه زندگی به او داده بود و او نتوانسته بود یا نخواسته بود استفاده کند، برای از دست رفتهها ی زندگیش گریه میکرد وجبران ناپذیرها، گریه میکرد، چون هیچ چیز دیگر بر نمیگشت. هیچ چیز را نمیتوانست جبران کند. گریه میکرد، چون خواستههایش را با اصرار بیشتر نخواسته بود و بیشتر وقتها هم نمیدانسته چه میخواسته. برای سختیها و ناخوشیهای زندگی مشترکشان گریه میکرد و برای خوشیهای آن. برای سرخوردگیهائی گریه میکرد، که دچارش شده بودند و برای امیدواریها و انتظاراتی که هفتههای اخیر با هم تقسیم کرده بودند. هر چه که به یادش میآمد، وجهی اندوهگین داشت ودردناک؛ دردناکی تمام لحظههای زیباو شادی بخش هم، فانی بودنشان بود. عشق، زندگی مشترکشان در زمانی که به خوبی جریان داشت، سالهای خوب با بچهها، سرخوشی کار، لذتِ کتاب و موسیقی- همه اینها تمام شده بود. یادها تصویر پشت تصویر مقابل چشمِ درونش میآوردند، اما هنوزتصویری را درست ندیده بودکه مُهری روی آن میخورد و تصویر با حروف درشت و قابی درشت برجا میماند: گذشته.
گذشته؟ به این سادگیها از سرنگذشته، بدون دخالت او نگذشته بود خودش دنیائی را که عشق هر دونفرشان ساخته بود، ویران
کرده بود. بعد ازاین دیگر آن دنیا وجود نخواهد داشت، نه این که تصویری بماند
سیاه و سفید به جای تصویری رنگی، اصلأ تصویری نمیماند.
دیگر اشکی نداشت. خسته بود و تهی. میدانست که برای زندگی مشترکش، انگار که تمام شده باشد،گریه کرده بود،برای زنش،انگار که از دستش داده باشد،گریه کرده بود.
زن نگاهی به او انداخت و لبخندی زد. «خب؟»
از کنار تابلوئی با اسم شهری گذشتند، تعداد ساکنین و ارتفاع از سطح دریا. مرد فکر کرد چند صد تا آدم میشود یک شهر. فقط چند متری از سطح دریا ارتفاع دارد؛ پس دریا باید نزدیک باشد، گرچه در مه دیده نمیشود.
«ممکنه نگه داری؟»
زن اتومبیل را به حاشیه جاده راند و نگه داشت. مرد فکر کرد، الان، همین الان. «من اینجا پیاده می شم. همراهت نمیآم. میدونم که رفتارم قابل درک نیست. باید میدونستم. اما حتی نمیدونم که چطور میتونستم بدونم. ما داریم تلاش میکنیم تا توی خرابهها جائی برای خودمون درست کنیم. نمیخوام با تو توی خرابهها زندگی کنم. میخوام اصلأ دوباره یک امتحانی بکنم."
" چی رو؟ چی رو می خوای امتحان کنی؟»
«زندگی رو، عشق رو، شروع دوبارهای رو، هر چی که هست رو.»
زیر نگاه غربت زده و رنجیده زن، به نظرمرد حرفهائی که میزد،بچگانه میآمد. اگر زن میپرسید چه کار میخواهد بکند،اینجا چه کار میخواهد بکند،ازکجا میخواهد خرج زندگیش را بیاورد، زندگیش در وطنش را میخواهد چه کار کند- مرد نمیتوانست پاسخی بدهد.
«بیا تا تپههای شنی بریم. هر وقت بخوای، میتونی بری. من که نمیتونم نگهات دارم. اگر هنوز توی گودال عمیقی سقوط نکردی، بیا با هم حرف بزنیم. شاید حق با تو باشه و ما هنوز واقعأ با اون چیزی که بین ما بود یا دیگه نبود، روبرو نشدیم. پس این کار رو بکنیم.» زن دستش را گذاشت روی زانوی مرد. «باشه؟»
حق با زن بود. به هر حال میتوانستند تا تپههای شنی بروند و درباره همه چیز صحبت کنند؟ یا خودش حداقل میتوانست به زن بگوید که او را همین جا رها کند و برود، باید چند روزی با خودش باشد و بعد به زن ملحق شود، حداکثر تا زمان پرواز؟ نباید برای زنش از خوابش میگفت و از آن زنِ در جایگاه بنزین؟ صادقانهتر نبود؟
«من فقط الان میتونم برم. لطف میکنی درِ صندوق عقب را باز کنی؟»
زن سر تکان داد.
مرد پیاده شد، اتومبیل را دور زد، درِ سمتِ زن را بازکرد و اهرم کوچکی بین در و صندلی را کشید. درِصندوقِ عقب پرید بالا. مرد چمدان و کیفش را برداشت و گذاشتشان روی زمین. بعد درِ صندوقِ عقب را بست و آمدکنار در اتومبیل. در هنوز باز بود. زن سرش را بالا آورد و نگاهش کرد. مرد در را آرام و بی صدا بست، اما به نظرش آمد که در را به صورت زن کوبانده است. زن هنوز به مرد نگاه میکرد. مرد چمدان و کیفش را برداشت و راه افتاد. قدمی برداشت و نمیدانست که توان برای دومی هم داشت یا نه، دومی را که برداشت، نمیدانست برای بعدی و بعدی داشت یا نه. اگر میایستاد، باید رو میگرداند، برمیگشت و سوار میشد. اگر هم زن نمیرفت، مرد نمیتوانست برود. مرد خواهش کرد، برو، برو.
زن اتومبیل را روشن کرد و راه افتاد. مرد وقتی رو گرداند که دیگر صدای اتومبیل را نمیشنید. اتومبیل هم در مه فرو رفته بود.
10
متلی پیدا کرد و بر سر قیمت مناسبی برای تمام ماه آینده چانه زد. رستورانی پیدا کرد با پیشخوانی بزرگ، میزهای پلاستیکی، صندلیهای پلاستیکی و جعبه موزیک. خیلی مشروب نوشید، لحظهای بی جهت سر خوش بود و لحظهای، اگر به خودش نمیگفت برای آن روز به اندازه کافی اشک ریخته، میخواست گریه کند. این تنها رستوران محل بود، مرد هم تمام شب را گوش به زنگ بود تا اتومبیلی از راه برسد، تا کسی پیاده شود،تا صدای پای زنش روی جاده را تشخیص بدهد. منتظر بود، سرتا پا حسرت و سر تا پا دلواپس.
صبح روز بعد رفت به کنار دریا. باز مه ساحل را پوشانده بود، آسمان و دریا خاکستری بودند و هوا گرم و شرجی و دَم کرده. مرد احساس میکردکه بی نهایت وقت دارد.
| نوشتهی رابرت شِکلی (Robert Sheckley) / برگردان: حسین شهرابی shahrabi@fantasy.ir داستان: آن روز که فضاییها آمدند رابرت شکلی را عموماً طنازترین نویسندهی علمیتخیلی دنیا میدانند. او در آثارش غالباً تکنولوژی و یا دستمایههای دیگرِ ادبیات علمیتخیلی و فانتزی را با زبان ابسورد هجو میکند. «آن روز که فضاییها آمدند» یکی از مشهورترین داستانهای کوتاه او است که در رأس آثار طنز او قرار دارد و اثری است که در عین اختصار، مباحثی متنوع نظیر آیندهی بشر، برخورد با فضاییها، فردیّت بشر و حتا تأویل متن را در بر گرفته است. البته بهتر است خواننده خود سراغ متن برود و حرفِ بیش از این گفته نشود. یک روز یک مردی آمد دم در خانه. قیافهاش خیلی شبیه قیافهی آدمها نبود، هر چند داشت روی دو پا راه میرفت. چیزی توی قیافهاش لنگ میزد. طوری بود که انگار توی فر آب کرده باشند و بعد یکدفعه منجمد شده باشد. بعدها فهمیدم این حالت چهرهاش میان این رده از بیگانهها که موسوم به سینـِستر (Synester) بودند عادی بود و پیش آنها خیلی هم زیبایی منحصربهفردی تلقی میشد. خودشان به این نوع قیافه میگفتند «چهرهی مذاب» و در مسابقات زیباییشان اغلب مواقع اهمیت خاصی پیدا میکرد. گفت: «شنیدهام نویسنده هستید.»
|
داستان: قصهی جزیرهی ناشناخته
مردی کلون دروازهی قصر پادشاه را کوبيد و گفت قايقی به من بده، قصر پادشاه دروازههای بسياری داشت اما اين يکی مخصوص عريضه دادن بود. از آنجايی که پادشاه تمام مدت برای دريافت پيشکشها (البته متوجهايد پيشکشهايی که به شخص شاه داده میشود) کنار دروازهی ديگر نشسته بود، هرگاه کسی دروازهی مخصوص عريضه را میکوبيد او تظاهر به نشنيدن میکرد، اما به محض اينکه ضربههای کلون برنزی در، نه تنها کرکننده بلکه مفتضح میشد و آرامش همسايهها را بر هم میزد، (مردم زمزمه میکردند، اين ديگر چگونه پادشاهی ست که حتا حاضر نيست در خانهاش را به روی مردم بگشايد) تنها آن موقع بود که او به منشی اولش دستور میداد که برود و ببيند طرف چه میخواهد، البته اين فقط زمانی اتفاق میافتاد که هيچ راهی برای خفه کردن متقاضی نمیماند، سپس، منشی اول، به منشی دوم، و منشی دوم، به منشی سوم و منشی سوم، به معاون اول، و معاون اول، به معاون دوم دستور میداد و اين دستور دادنها تمام روز ادامه پيدا میکرد تا میرسيد به زن خدمتکار که هيچکس را برای ارجاع دستورش نداشت، و تازه زن خدمتکار در را تا نيمه باز میکرد و میپرسيد چه میخواهی، مرد خواستهاش را ابراز میکرد، تقاضای او، همين راه آمده را طی میکرد تا به پادشاه برسد، شاه که چون هميشه مشغول دريافت هدايا بود مدت زيادی طول میداد تا جوابی بدهد، برای او به هيچوجه رضايت و شادی مردمش مطرح نبود، و بلاخره از منشی اولش میخواست که نظر خود را روی کاغذی بنويسد، لازم به گفتن نيست که منشی اول دستور او را به منشی دوم میداد و منشی دوم، به منشی سوم، و بر اين منوال ادامه پيدا میکرد تا برسد به زن خدمتکار که با توجه به حال و حوصلهاش بگويد بله يا خير، با اين حال در مورد مردی که قايق میخواست دقيقاً اين اتفاق نيفتاد. وقتی زن خدمتکار از لای در درخواست مرد را جويا شد، او چون بقيه نگفت شغل، مدال، يا پول، بلکه بر خلاف ديگران درخواست صحبت با پادشاه را کرد. تو به خوبی میدانی که پادشاه دم دروازه نخواهد آمد، تو میدانی که او گرفتار دريافت پيشکشهاست، برو بگو من از اينجا نمیروم تا او بيايد دم در، شخصن، تا بگويم چه میخواهم، بعد همان جا پای چارچوب دراز کشيد و پتويی روی خودش کشيد، حالا هرکس که میخواست بيرون برود يا داخل شود بايد از روی او رد میشد، و اين مشکل بزرگی شده بود، برای اين که يادتان باشد طبق تشريفات دربار هر دفعه فقط تقاضای يکنفر قابل بررسی بود، به اين معنا که تا زمانی که يک نفر دم در منتظر جواب بود هيچکس ديگری نمیتوانست برای تقاضا مراجعه کند. در نگاه اول میتوان گفت اولين کسی که از اين ماجرا نفع میبرد شاه بود، هر چه مدت بيشتری بدون مزاحمت ديگران سر میکرد، پيشکشهای بيشتری را میتوانست دريافت کند و لذت آنها را ببرد، اما، از نقطهنظر ديگری میتوان گفت که شاه واقعاً بازنده بود زيرا وقتی مردم پی ببرند که چقدر بيهوده وقت تلف کردهاند تا جواب درخواستهايشان را بگيرند نتيجهی اعتراضشان میتوانست آرامش اجتماعی را واقعاً به هم بزند و اين باعث میشد به راحتی جريان سيل هدايا و پيشکشها متوقف شود. در اين مورد بخصوص، در نتيجهی بالا و پايين کردن قضيه، بعد از سه روز، شاه به دروازهی درخواستها مراجعه کرد تا ببيند مرد چه میخواهد، اين آدم مشکلآفرينی که نگذاشته بود عريضهاش سير طبيعی خود را طی کند، شاه به زن خدمتکار دستور داد، در را باز کن، کمی يا کاملاً، شاه لحظهای اين پا و آن پا کرد، در واقع نمیخواست خود را زيادی در معرض هوای آلودهی خيابان بگذارد، اما بعد فکر کرد برای مقام شامخ شاهانهاش جلوهی خوبی نخواهد داشت که با فرودست خود از لای در حرف بزند مثل اين که از او میترسد بخصوص در حضور شخصی ديگر که کاملاً شاهد ماجراست، زن خدمتکاری که فوراً خبر را به همه جا خواهد رساند. کاملاً باز کن، مرد متقاضیِ قايق به محض صدای بازشدن دروازه از جايش بلند شد و پتويش را تا زد و منتظر ايستاد.
اين نشانهی آن بود که بلاخره يکنفر به درخواست مرد رسيدگی خواهد کرد و باعث شد همهی جمعيتی که روزها منتطر شده بودند تا نوبتشان فرا رسد و از دست و دلبازی شاه بهره ببرند، به طرف در هجوم آوردند. حضور غير منتظرهی شاه (هرگز چنين اتفاقی در زمان سلطنت او نيفتاده بود) نه تنها شگفتی زيادی ميان منتظران ايجاد کرد بلکه مردمی که در آن طرف خيابان زندگی می کردند نيز يکه خوردند و توجهشان به اين حوادث ناگهانی جلب شد، و از پنجرههای خود سر به تماشا آوردند، تنها کسی که واقعاً تعجب نکرده بود خود مرد بود، حسابهای او درست از آب در آمده بود، که پادشاه حتا اگر سه روز طولش بدهد حتمنً در فکر خواهد بود، اين کيست که با اين سماجت بدون هيچ دليل و منطقی خواهان ديدار او شده است. پادشاه، گرفتار، ميان کنجکاوی مقاومتناپذير خود و ناخوشايندی ديدار آنهمه آدم سه پرسش را يکی بعد از ديگری در برابر مرد نهاد، چه میخواهی، چرا تقاضايت را به روال معمول آن مطرح نکردی، فکر میکنی من کار بهتری ندارم که انجام دهم، اما مرد فقط پاسخ پرسش اول او را داد، به من قايقی بده، شاه آن قدر يکه خورد که زن خدمتکار فورنً صندلیای را که نشمين آن از نی بود و خودش عادت داشت هنگام خياطی روی آن بنشيند، زيرا که در کنار تميزکاری و شستوشوی روزانه مسئول دوخت و دوز و وصلهپينهی خدمتگزاران ديگر قصر هم بود، زير پای شاه گذاشت، پادشاه در حالی که احساس ناجوری از نشستن روی صندلیای که از تاجش کوچکتر بود داشت سعی میکرد جای پاهايش را ميزان کند، اول جمعشان کرد، بعد آويزانشان کرد، مرد صبورانه منتظر سوال بعدی بود و بلاخره شاه وقتی توانست راحتی نسبیای روی صندلی زن خدمتکار بيابد پرسيد، ممکن است بدانم قايق را برای چه میخواهی، برای يافتن جزيرهی ناشناخته چه جزيرهی ناشناخته ای، پادشاه جلو خندهاش را گرفت انگار که با مرد ديوانهای روبهروست که جنون سفرهای دريايی دارد، کسی که حرف حساب سرش نمیشود، مرد دوباره تکرار کرد، جزيزهی ناشناخته، بیمعناست، ديگر هيچ جزيرهی ناشناخته ای وجود ندارد، چه کسی به حضرت عالی گفت که ديگر وجود ندارد، همهی آنها روی نقشهاند، فقط کشفشدهها روی نقشهاند، و اين چه جزيرهی ناشناخته ای ست که میخواهی بروی دنبال کشفش، اگر به شما بگويم که ديگر ناشناخته نخواهد بود، تا به حال شنيدهای کسی حرفی راجع به آن بزند، شاه اين بار خيلی جدی پرسيد، نه، هيچکس، پس چرا اصرار داری که وجود دارد، به سادگی، برای اين که ممکن نيست جزيرهی ناشناخته ای وجود نداشته باشد، و تو آمدهای اينجا که از من تقاضای قايق بکنی، بله، آمدهام که تقاضای يک قايق بکنم، فکر میکنی کی هستی که من بايد به تو قايق بدهم، شما کی هستيد که فکر میکنيد میتوانيد ندهيد، من شاه شاهانم، و همهی قايقهای جهان متعلق به من است، بيش از اين که آنها به تو تعلق داشته باشند تو به آنها تعلق داری، شاه با ناراحتی پرسيد، منظورت چيست، منظورم اين است که بدون آنها تو هيچی، در مقابل، بدون تو آنها هنوز میتوانند روی درياها بلغزند و پيش بروند، طبق دستور من، با ناخداها و ملاحان من، اما من از تو ناخدا و ملاح نمیخواهم، تمام تقاضای من تنها يک قايق است، پس اين جزيرهی ناشناخته ديگر چه صيغهای است، اگر پيدايش کنی، مال من خواهد بود، شما حضرت عالی جزيرهی کشف شده را دوست داريد و آنهايی را که بعداً کشف خواهند شد، شايد اين يکی خودش را به ما نشناساند، پس من هم قايقی به تو نمیدهم، البته که میدهيد، وقتی مردمِ خسته و بیتاب اين بحث و مجادله را شنيدند و کلماتی را که با اعتماد به نفس از دهان مرد خارج میشد تصميم به مداخله به نفع او گرفتند، بيشتر به خاطر خلاصی از دست او و رسيدن نوبت خودشان تا به خاطر همبستگی، پس شروع به فرياد کردند، قايق را به او بده، قايق را به او بده، شاه دهانش را باز کرد تا به خدمتکار دستور دهد که ماموران قصر را برای برقراری نظم خبر کند، اما، ناگهان مردمی که از پنجرههايشان سر برآورده بودند و تا کنون فقط تماشاگر بودند به جمعيت حاضر پيوستند و با آنها فرياد زدند، قايق را به او بده، قايق را به او بده، شاه در عين شگفتزدگی از روبهرو شدن با چنين وضعيتی نگران هدايايی بود که دم دروازهی ديگر از دست میداد، دست راستش را بلند کرد و امر به سکوت داد، قايقی به تو خواهم داد اما تو بايد ملاحان خودت را بيابی، من همهی دريانوردانم را برای جزيرههای کشف شده لازم دارم. سر و صدای شادی مردم کلمات سپاس مرد را در خود خفه کرد، اما از روی حرکتِ لبهايش میتوان حدس زد که فقط ممکن است گفته باشد، سپاس، خدايگان من، نگران نباش، يک کاريش میکنم، اما همه به طور واضح شنيدند که شاه چه گفت، به بارانداز برو و با بندردار صحبت کن، به او بگو من تو را فرستادهام و او وظيفه دارد قايقی به تو بدهد، کارت مرا همراه خود ببر، مرد متقاضی قايق کارت ويزيت را که شامل پيامی بود که شاه زير نام خودش نوشته بود خواند، کلماتی را که شاه با گذاشتن کارت ويزيت روی پشت زن خدمتکار نوشته بود، به حامل اين کارت يک قايق بده، لازم نيست حتماً خيلی بزرگ باشد، اما بايد خوب محکم باشد، تاب تحمل مخاطرات دريا را داشته باشد، نمیخواهم هر اتفاقی که بيفتد روی وجدان من سنگينی کند، اين دفعه وقتی مرد سرش را بالا کرد که شايد سپاسگزاری کند، شاه ديگر رفته بود، و فقط زن خدمتکار آنجا بود و متفکرانه به او زل زده بود، مرد از پهلوی در کنار رفت، نشانهی ديگری برای متقاضيان منتظر که به دروازه مراجعه کنند، شرح اين وضعيت مغشوش که همه سر و دست میشکستند تا اولين نفر باشند چندان ضرورتی ندارد، اما بلاخره دروازه يک بار ديگر بسته شد، منتظران کلونهای برنزی را دوباره کوبيدند تا شايد زن خدمتکار آن را بگشايد، اما او ديگر آنجا نبود، او آنجا را همراه سطل و جارويش به سوی دروازهی ديگر ترک کرده بود، دروازهی تصميمها، که واقعاً از آن استفاده چندانی نمیشود اما وقتی میشود، حتماً مصممانه است، حالا میتوان نگاه متفکرانهی زن به مرد را درک کرد، او تصميصم گرفته است به دنبال مرد برود که به دنبال قايقش به بندر رفته، او به اين نتيجه رسيد که به اندازهی کافی عمرش را وقف خدمتکاری و شستو و ماليدن و گذاشتن و برداشتن در قصر کرده است، حالا زمان آن است که شغلش را عوض کند، شستشو و تميز کردن قايق واقعاً مناسب او بود، حداقل روی دريا هيچوقت آب کم نخواهد آورد، مرد روحش خبر ندارد که، با وجود اين که هنوز شروع به استخدام کارگرانش نکرده به وسيلهی فردی که مسئول تميز کردن قايق خواهد شد تعقيب میشود، اين راهیست که سرنوشت معمولاً جلو پايمان میگذارد، درست پشت سرمان است، دستش را دراز کرده و میخواهد شانهامان را لمس کند در حالی که ما هنوز زير لب با خود زمزمه میکنيم، همه چيز تمام شده، تمام، به هرحال مهم نيست.
بعد از طی راهی طولانی، مرد به بندرگاه رسيد، رفت روی اسکله، سراغ رييس بندرگاه را گرفت و در حينی که منتظر او بود نگاه کرد ببيند کدام يک از قايقهايی که آنجا تلوتلو میخوردند مال اوست، میدانست که بزرگ نخواهد بود، کارت ويزيت پادشاه بخوبی اين را مشخص کرده بود، کشتی بخاری، حمل و نقل، و جنگی نخواهد بود، اما آنقدر کوچک هم نخواهد بود که نتواند شلاق بادها و مشقات دريا را تاب بياورد، پادشاه حواسش جمع بود که قايق امن و قابل دريانوردی باشد، اينها مشخصاً واژههای خود پادشاه بود، قايق پارويی، قايق تفريحی، هرچند که همهی آنها در حد خودشان ايمن باشند اما برای اين منظور ساخته نشدهاند که به دنبال جزاير نامکشوف راهی اقيانوسها بشوند. کمی آنطرفتر، پنهان پشت بشکهها زن خدمتکار به قايقها چشم دوخته بود، در خيال خود، فکر کرد، نه اينکه نظر او به حساب میآمد، حتا هنوز استخدام هم نشده بود، اما فعلاً ببينيم رييس بندرگاه چه میگويد. او آمد، کارت ويزيت را خواند، سر تا پای مرد را برانداز کرد، و همان سوالی را پرسيد که پادشاه نپرسيده بود، آيا دريانوردی میدانی، گواهينامهی ملوانی داری، که مرد جواب داد روی دريا خواهم آموخت. رييس بندرگاه گفت من توصيه نمیکنم، من خودم ناخدای درياها هستم و هرگز الابختکی به دريانوردی نمیروم. پس قايقی به من بده که بتوانم با آن به دريا بروم، نه، آن يکی نه، قايقی که لياقت مرا داشته باشد و من لياقت آن را، مثل دريانوران حرف میزنی، اما دريانورد نيستی، اگر چون آنان حرف میزنم پس حتماً بايد باشم. رييس بندرگاه دوباره کارت پادشاه را خواند، بعد پرسيد، میتوانی به من بگويی برای چه قايق را میخواهی، برای اين که بروم و جزيرهی ناشناخته را بيابم، اما ديگر جزيرهی ناشناخته ای باقی نمانده، اين همان حرفی است که پادشاه زد. او هرچه راجع به دريا میداند از من آموخته، خيلی غريب است که تو مرد دريا به من بگويی جزيرهی ناشناختهی ديگری باقی نمانده، من مرد خشکیام اما حتا من هم میدانم که هر جزيرهای ناشناخته است تا وقتی که به آن وارد شويم، اما اگر درست متوجه شده باشم تو به جستجوی آنی که هرگز پای کسی به آن نرسيده، بله، اما اين را وقتی خواهم فهميد که به آنجا برسم، اگر برسی، به هرروی، قايقها در راه درهم میشکنند، اگر چنين اتفاقی برای من افتاد تو بايد در تاريخ بنويسی که من به فلان نقطه و بهمان نقطه دست يافتم، آيا منظورت اين است که بهرحال هميشه به يک جايی خواهی رسيد، اگر اين را نمیدانستی به آنچه مینمايی شک میکردم. رييس بندرگاه گفت من قايقی را که نياز داری به تو خواهم داد، کدام يک، قايقی کارکشته، از روزی که جستجو به دنبال جزاير ناشناخته وجود داشته اين قايق هم بوده، کدام يک، در حقيقت، شايد تا به حال خودش هم جزيرهای را يافته باشد، کدام يک، آن يکی. به محض اين که زن خدمتکار نقطهای را ديد که رييس بندرگاه به آن اشاره میکند از پشت بشکهها بيرون آمد و فرياد زد، آن قايق من است، آن قايق من است، بايد ادعای غيرقابل توجيه او را ببخشيد، اشکال اين بود که اين همان قايقی بود که او نيز پسنديده بود. شبيه کشتی است، مرد گفت، کم و بيش همين طور است، رييس بندرگاه گفت، کشتی به دنيا آمده است، بعد چندبار تعمير و تبديل شده تا به اينجا رسيده، اما همچنان کشتی باقی مانده، بله، شخصيت اصلیاش را حفظ کرده، تير و دکل و بادبانهايش را، و اين همانیست که تو برای جستجوی جزيرهی ناشناخته به آن نياز داری. زن خدمتکار ديگر تاب نياورد، تا آنجايی که به من مربوط است، اين قايق مناسب من است، مرد پرسيد، تو کی هستی، مرا به ياد نمیآوری، نه، به ياد نمیآورم، من زن خدمتکار هستم، خدمتکار کجا، خدمتکار قصر، همان زنی که دروازهی عريضهها را به روی تو باز کرد، خود خودش، پس چرا سر جايت خدمتکاری و دربانی نمیکنی، برای اين که درهايی که من میخواستم باز کنم باز شدهاند و برای اين که، از حالا به بعد، من فقط قايقها را تميز میکنم، پس حالا میخواهی به جستجوی جزاير ناشناخته بيايی، من از دروازهی تصميمها از قصر خارج شدم، بنابراين برو نگاهی به کشتی بينداز، بعد از گذشت اين همه زمان حتمنً به يک شستوشوی حسابی نياز دارد، اما مراقب مرغهای دريايی باش، به آنها نمیتوان اطمينان کرد، تو نمیخواهی با من بيايی داخل قايقات را بينی، تو گفتی قايق مال توست، متاسفم، فقط به اين دليل گفتم که دوستش دارم، دوست داشتن احتمالن بهترين روشِ در تعلق گرفتن است، و تعلق گرفتن بدترين نوع دوست داشتن، رييس بندرگاه صحبت آنها را قطع کرد، من بايد کليدها را به صاحب قايق بدهم، کدام يکی از شما مالک آن است، هرچه نظر شما باشد، من اهميتی نمیدهم، آيا قايقها کليد دارند، مرد پرسيد، نه برای داخل شدن، اما قفسهها و کمدهايی هستند، و قفل ميز ناخدا با دفتر يادداشتهای روزانه، من به زن واگذار میکنم، میروم کارگر پيدا کنم، مرد اين را گفت و به راه افتاد.
زن خدمتکار به طرف رييس بندرگاه رفت تا کليدها را بگيرد، بعد رفت که سوار قايق بشود جايی که دو چيز به دردش خورد، يکی جاروی قصر، ديگری اخطاری که در بارهی مرغهای دريايی گرفته بود، تا نيمهی راه بيشتر نرفته بود که روی پل بارانداز موجودات خشمگين با منقارهای گشوده خود را به طرف او پرتاب کردند، گويی که میخواستند همانجا او را تکهتکه کنند، زن سطل را زمين گذاشت، کليد را ميان سينهبندش قرار داد، جای پای خود را روی پل محکم کرد، و جارو را بالای سرش مثل يک شمشير قديمی تکان داد، موفق شد دستهی قاتلين را بترساند. تنها زمانی که کاملن وارد قايق شد توانست خشم مرغان وحشی را درک کند، همه جا پر از آشيانه بود، برخی از آنها رها شده به حال خود، برخی هنوز با تخمی در ميان، و برخی با جوجههای منتظر، با دهانهای باز، برای غذا، بسيار خوب، اما بهرحال بايد از اينجا اسبابکشی کنيد، کشتیای که برای رفتن به اقيانوس و جستوجوی جزيرهی ناشناخته آماده میشود نمیتواند مثل يک مرغدانی باشد، آشيانههای خالی را به دريا ريخت، اما بقيه را فعلن به حال خود گذاشت. بعد آستينهايش را بالا زد و شروع کرد به ساييدن کف قايق. وقتی اين وظيفهی دشوار را به انجام رساند، با احتياط رفت سراغ بادبانها تا ببيند بعد از اين همه زمان که به دريا نرفتهاند و دچار مخاطرات دريا نشدهاند، و در معرض بادهای سخت آن قرار نگرفتهاند، چه حال و روزی دارند، بادبانها عضلات کشتیاند، تنها بايد آنها را در مقابله با طوفانهای دريايی ببينی تا اين را بفهمی اما مثل همهی عضلات ديگر اگر دائمن از آنها استفاده نشود، ضعيف میشوند، شل و ول. و طنابها به مثابه رگ و پی آنها هستند، زن از اين که هنر بادبانی را زود میآموخت شاد بود. برخی از طنابها در حال پوسيدن بود و زن با احتياط روی آنها علامت گذاشت. زيرا نخ و سوزنی که او تا همين ديروز برای وصله کردن جورابهای پيشخدمتها استفاده میکرد قادر به انجام تعمير اين طنابها نبود. بقيهی قفسهها را خالی يافت، اين واقعيت که مقدار باروت در قفسه آنقدر کم بود که آن را ابتدا با فضله موش اشتباه گرفت، زياد دلخورش نکرد. در واقع حداقل در چشم زنی خدمتکار، هيچ قانونی نمیگويد که در پی يافتن جزيرهی ناشناخته ضرورتاً بايد مثل يک سازمان جنگی عمل کرد. چيزی که واقعاً مايهی دلخوریاش شد نه بخاطر خودش که او به ته ماندهی غذا در قصر عادت داشت، اما به خاطر مردی که اين قايق به او واگذار شده بود، کمبود خوراک بود، خورشيد به زودی غروب خواهد کرد، و او با سرو صدا از گرسنگی به خانه باز خواهد گشت، مثل مردان ديگر، گويی فقط آنها هستند که شکمی دارند که بايد سير شود، و اگر ملوان هم استخدام کرده باشد آنها که ديگر اشتهای غول دارند، و بعد، با خود گفت، نمیدانم چه خواهيم کرد.
او نبايد نگران میبود. خورشيد تازه در دل اقيانوس فرو رفته بود که مرد کنار بارانداز نمايان شد، با خود کيسهای حمل میکرد، اما تنها بود و به نظر پريشان میرسيد. زن رفت که کنار پل به انتظارش بايستد. اما قبل از اين که دهانش را باز کند و بپرسد که روز چگونه بر او رفته است، مرد گفت، نگران نباش برای هردويمان به اندازهی کافی غذا آوردهام. پس ملوانها کجايند، همانطور که میبينی هيچ کس نيامده، زن پرسيد حداقل بعضیها گفتند که خواهند آمد، گفتند که جزيرهی ناشناخته ای باقی نمانده، تازه اگر هم مانده باشد آنها حاضر نيستند خانه و کاشانهی راحت و زندگی آسان روی کشتی مسافربری را رها کنند و بروند درگير سفری غير ممکن بشوند، درست مثل اين که دوباره در روزهايی زندگی کنند که دريا تيره و تار بود، تو به آنها چه گفتی، که دريا هميشه تاريک است، از جزيرهی ناشناخته به آنها نگفتی، چطور میتوانم به آنها از جايی بگويم که خودم آن را نمیشناسم، اما يقين داری که وجود دارد، به همان مقدار که يقين دارم دريا تيره و تار است، همين حالا، از اين بالا نگاه کن، آب لاجوردیست و آسمان آتش گرفته، به نظر من اصلن تاريک نمیرسد، اين فقط خيال است، بعضی وقتها به نظر میرسد جزيرهای روی موجها غلت میخورد، اما واقعيت ندارد، بدون ملاح چه خواهی کرد، هنوز نمیدانم، میتوانيم همين جا زندگی کنيم، و من میتوانم کار پيدا کنم، کار شستوشو و تميز کردن قايقهايی که به بندر میآيند، و من، تو هم بايد مهارتهايی داشته باشی، هنری، حرفهای به قول امروزیها، داشتم، دارم، خواهم داشت، اگر لازم باشد. اما من میخواهم جزيرهی ناشاخته را پيدا کنم، میخواهم خودم را روی آن جزيره بشناسم، نمیدانی اگر از خود دور نشوی، هرگز خودت را نخواهی شناخت، فيلسوف دربار، وقتی که بيکار بود، میآمد کنارم مینشست و مرا تماشا میکرد که جورابهای پيشخدمتها را وصله پينه میکنم، و بعضی وقتها فلسفهبافی میکرد، عادت داشت بگويد هرکس خودش يک جزيره است، اما از آنجايی که شامل حال من نمیشد چون زن بودم توجهی به او نمیکردم، تو چه فکر میکنی، تو بايد جزيره را ترک کنی تا جزيره را ببينی، نمیتوانيم خودمان را ببينيم، مگر اينکه از خود رها شويم، منطورت اين است که از خودمان فرار کنيم، نه اينها يکی نيستند، آتش آسمان رو به خاموشی میرفت، آب ناگهان به بنفش گراييد، حالا حتا زن هم نمیتوانست نپذيرد که دريا تيره و تار است. حداقل در برخی از ساعات روز. مرد گفت، بيا فلسفهبافی را برای فيلسوف دربار بگذاريم برای همين به او حقوق میدهند، برويم غذا بخوريم، اما زن نپذيرفت، اول بايد قايقات را وارسی کنی، تو تنها آن را از بيرون ديدهای، تو آن را در چه شرايطی میبينی، خب بعضی از طنابها احتياج به تعمير دارند، به انبار رفتی، آب زيادی در آن جمع شده، کمی آب ته انبار تکان میخورد اما به نظر طبيعی میرسد، برای کشتی خوب است، تو چطور اين چيزها را آموختهای، همين طوری، اما چطور، از همان راهی که تو به رييس بندرگاه گفتی که ملوانی خواهی آموخت، روی دريا، ما هنوز روی دريا نيستيم، روی آب که هستيم، باور من اين است که در کشتيرانی دو معلم واقعی وجود دارد، دريا و خود کشتی، و آسمان، تو آسمان را فراموش میکنی، بله، البته، آسمان، باد، ابرها، آسمان، بله، آسمان.
کمتر از نيم ساعت طول کشيد تا همهی کشتی را بازبينی کنند، کشتی، حتا يک کشتی مبدل شده، طول و عرض زيادی ندارد. دوست داشتنیست، اما اگر نتوانم به اندازهی کافی کارگر بگيرم، بايد برگردم پيش پادشاه و بگويم ديگر کشتی را نمیخواهم، واقعاً که، با اولين مشکلی که سر راحت سبز شد دست و بالت لرزيد، اولين دشواری سه روز انتطار برای شاه بود آن موقع رها نکردم، اگر نتوانيم ملوان پيدا کنيم، آنوقت بايد تنها برويم، تو ديوانهای، دو نفر به تنهايی محال است چنين کشتیای را بتوانند اداره کنند، چرا، من بايد دائمنً کنار سکان باشم، و تو، حتا نمیتوانم شروع به توضيحش بکنم، اين ديوانگیست، خواهيم ديد، حالا برويم غذا بخوريم، رفتند روی عرشه، مرد هنوز معترض بود، و زن کيسه ای را که او آورده بود باز کرد، برشی نان، پنير بز، زيتون و شيشهای شراب. هلال ماه روی دريا بود، سايهی دکلها افتاد روی پاهايشان. زن گفت، کشتی ما واقعاً زيباست، بعد حرفش را تصحيح کرد، منظورم کشتی توست، فکر نمیکنم مدت زيادی مال من باشد، چه آن را به دريا ببری چه نه مال توست، پادشاه آن را به تو بخشيده، بله، اما من از او خواستم آن را به من بدهد تا بروم و جزيرهی ناشناخته را بيابم، همه چيز آنن اتفاق نمیافتد، زمان میبرد، پدربزرگم هميشه میگفت کسی که به دريا میرود بايد روی خشکی آماده شود، و او حتا ملوان هم نبود، بدون ملوان نمیتوانيم جايی برويم، اين را قبلاً گفتی، و ما بايد کشتی را با هزار و يک چيز ديگر که برای چنين سفری نياز داريم راه بيندازيم، با علم به اين موضوع ما نمیدانيم چه پيش خواهد آمد، البته، و بعد بايد برای فرار رسيدن فصل مناسب صبر کنيم، و در حالتی خشکی را ترک کنيم که مردم به استقبالمان آمدهاند، مرا مسخره میکنی، به هيچوجه، من هرگز کسی را که باعث شد من قصر را از دروازهی تصميم ترک کنم مسخره نمیکنم، مرا ببخش، و من هرگز به آنجا بر نمیگردم هر اتفاقی که بيفتد. نور ماه مستقيم افتاده بود روی صورت زن، دوست داشتنیست، واقعاً دوستداشتنیست، مرد فکر کرد، و اينبار منظور کشتی نبود. زن به هيچ چيز فکر نمیکرد، حتمنً بايد همهی فکرهايش را در طول همان سه روزی که دروازه را باز و بسته میکرد تا ببيند مرد هنوز آنجاست يا نه کرده باشد. ذرهای از نان يا پنير يا قطرهای از شراب باقی نماند، هستههای زيتون را به دريا پرتاب کرده بودند، کف قايق به همان تميزی بود که زن تمامش کرده بود، کشتیای بخاری مثل يک حيوان بزرگ دريايی غريد. زن گفت، زمان سفر ما که فرا برسد اين همه سروصدا نخواهيم کرد. با اين که هنوز در بندر بودند با عبور کشتی بخاری آب به درون قايق ريخت، هر دو خنديدند، و بعد سکوت فراگير شد، بعد از مدتی، يکی از آنها پيشنهاد کرد که بهتر است بروند بخوابند، نه اين که واقعنً خواب آلود باشم، و ديگری تاييد کرد، نه، من هم خوابم نمیآيد، سکوت دوباره حاکم شد، ماه برآمد و برآمد، تا اين که زن گفت پايين تختخواب هست، رفتند به بخش زيرين قايق، زن گفت، فردا میبينمت، من از اين راه میروم، و مرد جواب داد، من از اين راه میروم، فردا میبينمت، هيچ کدام اصطلاحات درست را به کار نمیبردند، شايد برای اين که هر دو تازه کار بودند. زن برگشت و گفت، فراموش کردم، و دو شمع از جيب پيشبندش بيرون آورد، اين ها را وقتی تميز میکردم پيدا کردم، اما کبريت ندارم، مرد گفت، من دارم. او شمعها را نگهداشت، در هر دست يکی، مرد کبريت زد، بعد، انگشتهايش را مثل گنبدی دور شمع حلقه کرد، و شمع شعله کشيد، آرام آرام مثل نور ماه، صورت زن را روشن کرد، نيازی نيست بگوييم مرد چه فکرد کرد، دوست داشتنیست، اما زن فکر کرد، او فقط دنبال جزيرهی ناشناخته است، مثال خوبی برای اين که بگوييم آدمها چگونه نگاه ديگری را به غلط تعبير میکنند، بخصوص زمانی که تازه يکديگر را ملاقات کردهاند. زن يکی از شمعها را به او داد، گفت، فردا میبينمت، سپس، خوب بخواب، مرد هم میخواست همين را بگويد تنها به زبانی ديگر، خوابهای شيرين ببين، روی زبانش جاری شد، بعد از مدتی وقتی روی تخت خود دراز کشيده است حتماً واژههای بهتری به مغزش خطور خواهد کرد، دلچسبتر، واژههايی که وقتی مردی با زنی تنها میشود بر زبانش جاری میگردد. با خود فکر کرد شايد به خواب رفته باشد، آيا مدت زيادی طول کشيده تا به خواب برود، بعد تصور کرد که دنبال زن میگردد و نمیتواند او را بيابد، که هردوی آنها در يک کشتی بزرگ گم شدهاند، خواب مثل يک شعبدهباز ماهر است، اندازهی چيزها را تغيير میدهد، فاصلهی آنها را، مردم را از هم دور میکند يا بهم میرساند، به هم میرساندشان اما آنها به سختی يکديگر را میبينند، زن با کمی فاصله از او به خواب رفته است اما مرد قادر به دستيابی به او نيست، با اين حال آسان است که از بندر به عزيمت رسيد.
زن برای مرد آرزوی خوابهای شيرين کرد، اما خودش تمام شب رويا ديد. خواب ديد که کشتی روی درياست، با سه بادبان که باد در آنها افتاده است، روی امواج پيش میرود، در حينی که او کشتی را هدايت میکند، و کارگران در سايه استراحت میکنند او نمیتوانست بفهمد اين ملوانان آنجا چه میکنند، آنها که جواب رد داده بودند، شايد از کارشان پشيمان شدهاند، حيواناتی را هم ديد که روی کشتی ولو بودند، اردک، خرگوش، مرغ، حيوانات اهلی که دانه بر میچيدند و سبزيجاتی را میخورند که ملوانان به سوی آنها میانداختند. به ياد نمیآورد او آنها را روی کشتی آورده باشد، اما گويی امری طبيعی به نظر میرسيد، اگر جزيرهی ناشناخته را پيدا میکرد و معلوم میشد که جزيرهای متروک است، معمولاً در گذشته اين طور بوده است، بهتر بود که جانب احتياط را بگيرند، و ما بخوبی میدانيم که باز کردن در لانهی خرگوش و بلند کردن او با گوشهايش هميشه آسانتر است تا دنبال او گذاشتن روی تپه و ماهور. از ته انبار میتوانست صدای شيههی اسبها را بشنود، ماغ کشيدن گاوها، فرياد الاغها، صدای حيوانات اصطبل سلطنتی که وجودشان برای کشيدن بار بسيار حياتی بود، آنها آنجا چه میکردند، چگونه ممکن بود اين همه را در کشتیای به آن کوچکی جای داد، آنهم وقتی که به اندازهی کافی جا برای انسان وجود نداشت. ناگهان بادی وزيدن گرفت، بادبان اصلی به پيچ وتاب در آمد، و پشت سر چيزی بود که او تاکنون متوجه آن نشده بود، گروهی زن، چه کسانی بودند، حتا بدون شمارش، تعدادشان به زيادی ملوانها بود، همگی مشغول وظايف زنانه، هنوز زمان آن نرسيده بود که شغلهای ديگری برای خود بيابند، اين مسلمنً روياست، هيچ کس در زندگی واقعی اين گونه سفر نکرده است. مرد سکاندار، با نگاه پی زن خدمتکار گشت، او را نيافت، شايد روی تختش دراز کشيده و خستگی ساييدن کف قايق را از تن به در میکند، اما او خود را فريب میداد، زيرا که بخوبی میداند، اما نمیداند که چهطور میداند، که، در آخرين لحظه، زن تصميم گرفت با او همسفر نشود، که او روی پل پريد، فرياد زنان، خداحافظ، خداحافظ، زيرا که تو تنها در پی يافتن جزيرهی ناشناخته هستی، من میروم، اين حقيقت نداشت، هماکنون چشمهای او پی زن میگردند اما او را نمیيابند. در آن لحظه، ابرها آسمان را فرا گرفتند و باران گرفت، و، گياهان زيادی از کيسههای خاکی که در کنار حصار کشتی چيده شده بود سر برآورد، آوردن آنها به اين دليل نبود که در جزيرهی ناشناخته خاک به اندازهی کافی نبود، به اين خاطر بود که میتوان در وقت صرفهجويی کرد، روزی که برسيم تنها کار لازم اين است که درختان ميوه را پيوند بزنيم، دانههای رسيدهی کشتزارک گندم را در بياوريم، و باغچهها را با غنچهها تزيين کنيم. ناخدا از ملوانان در حال استراحت میپرسد، آيا هنوز جزيرهای متروک میبينند، و آنها میگويند هيچ جزيرهای نمیبينند، متروک يا غير متروک، اما در اين فکرند که در اولين خشکی پياده شوند، فقط کافی است که بندری برای لنگر انداختن داشته باشد، ميکدهای برای نوشيدن و تختی برای خوابيدن، اينجا، با اين همه آدمی که در هم میلولند جايی برای آن وجود ندارد، پس جزيرهی ناشناخته چه میشود، ناخدا پرسيد، وجود ندارد، مگر فقط در خيال تو، جغرافياشناسان پادشاه رفتند روی همهی نقشهها نگاه کردند و اعلام کردند، سالهاست که ديگر جزيرهی ناشناخته ای وجود ندارد، پس شما بايد در شهر میمانديد به جای اين که در سفر من تاخير ايجاد کنيد، ما دنبال جای بهتری برای زندگی میگشتيم، و تصميم گرفتيم از اين فرصت استفاده کنيم، شما ملوان نيستيد، هيچوقت نبودهايم، من به تنهايی نخواهم توانست اين کشتی را هدايت کنم، قبل از اين که از پادشاه اين درخواست را بکنی بايد فکرش را میکردی، دريا به تو ملوانی نخواهد آموخت. سکاندار از دور جزيرهای ديد و سعی کرد که از آن بگذرد و تظاهر کند سرابی بيش نبوده، تصويری که در فضا از آن سوی جهان آمده، اما مردانی که هرگز ملوان نبودند معترض شدند، آنها میخواستند در آن خشکی پياده شوند، اين جزيره روی نقشه را ببين، فرياد زدند، اگر ما را به آنجا نبری میکشيمات. سپس کشتی به خودی خود به سوی خشکی چرخيد، وارد بندر شد و لنگر انداخت، مرد گفت، میتوانيد برويد، همهی آنها فورن پياده شدند، اول زنها و بعد مردها، اما تنها نرفتند، اردکها، خرگوشها، مرغها را هم با خود بردند، همينطور، الاغها، اسبها و حتا پرندگان دريايی هم پر زدند و رفتند، يکی بعد از ديگری، کشتی را پشت سر گذاشتند، جوجههايشان را به منقار گرفتند، چيزی که قبلاً ديده نشده بود، اما برای هرچيز يک اولين بار وجود دارد. مردی که فرمان کشتی را در دست داشت، اين خروج جمعی را در سکوت تماشا کرد، هيچ راهی برای متوقف کردن آنها وجود نداشت، حداقل درختان را برای او گذاشتند، گندمها و گلها، و گياه و سبزیهايی که از تير و دکل کشتی بالا رفته بودند را هم. در گير و دار ترک کشتی کيسههای خاک از هم شکافت و خاک کف کشتی را فرا گرفت، خاک خوب شخم زده با کمی بارانِ دوباره، میتوانست به مزرعهای تبديل شود، از زمانی که اين سفر آغاز شده ما نديدهايم که سکاندار غذايی بخورد، حتمنً بايد به اين خاطر باشد که او دارد خواب میبيند و اگر در روياهايش خواب کمی نان و سيب را ببيند بيش از يک کذب محض نخواهد بود. ريشههای درختان دور کشتی را فرا میگيرند، چيزی نخواهد گذشت که بادبانهای برافراشته مورد نياز قرار بگيرند کافیست که باد در تاج درختان بپيچد و کشتی سفرش را به سوی سرنوشت آغاز کند. اين جنگل است که روی موجها میچرخد و میرود، کجا، چگونه، کسی نمیداند، پرندهها شروع به خواندن میکنند بايد جايی پنهان بوده باشند و يکباره تصميم گرفته باشند که در روشنايی حضور بیابند، شايد به خاطر اين که گندمزارها رسيدهاند و زمانِ دروست. سپس مرد سکان کشتی را قفل کرد و با داسی در دست به مزرعه رفت، چند خوشه را درو کرده بود که سايهای کنار سايهاش ديد. در آغوش يکديگر بيدار شدند، تختخوابها و تنها يکی. آنگونه که جهتهاشان ديگر مشخص نبود، سپس به محض اين که خورشيد برآمد مرد و زن رفتند که بدنهی کشتی را رنگ بزنند، و نامی را که هنوز نداشت روی آن بنويسند، نزديکیها نيمروز بلاخره جزيرهی ناناشناخته در جذر و مد دريا سفر را، در جستجوی خود آغاز کرد.
داستان: از گوشت ساخته شدهن...
– از گوشت ساخته شدهن.
– گوشت؟
– گوشت. از گوشت ساخته شدهن.
– گوشت؟
– هیچ شکی هم نیست. چند تاشونو از اینور اونور سیاره دستچین کردیم و آوردیم توی سفینه و زیر و بالاشونو نگاه کردیم. اصلا سر تا پا گوشتن.
– آخه مگه میشه؟ پس اون علامتهای رادیویی چی؟ اون پیامهایی که واسه ستارهها میفرستن؟
– حرف زدنشون با موجهای رادیویییه. ولی علامتها از خودشون در نمیآد. از ماشیناشون در میآد.
– خب این ماشینا رو کی ساخته؟ باید اونی رو که اینا رو ساخته گیر آورد.
– خب همونا ساختهن دیگه. همینو دارم میگم. اون گوشتا ماشینا رو ساختهن.
– مزخرف نگو! گوشت ماشین بسازه؟ یعنی میخوای باور کنم که اینا یه مشت گوشت با عقل و شعورن، نه؟
– اصراری ندارم. فقط میگم که بدونی. این موجودات تنها نژاد با عقل و شعور اون ناحیهن، و البته از گوشت هم ساخته شدهن.
– ای بابا... نکنه یه چیزی مثلاً شبیه اورفولی باشن؟ یعنی یه هوش کربنی که فعلا داره یه دورهی گوشتی رو میگذرونه؟
– نه. اینا گوشت به دنیا میآن، گوشت هم میمیرن. چند تاشونو تا وقتی که مردن زیر نظر داشتیم که البته زیاد هم طول نکشید. اصلاً خبر داری گوشت چقدر میتونه عمر کنه که از دوره و مرحله حرف میزنی؟
– اه... آره، راست میگی. خب... شاید اصلاً فقط یه تیکهشون گوشت باشه. میفهمی؟ مثل ودیلی مثلاً... یعنی سرشون گوشته، اما مغزشون از الکترون پلاسماس؟
– اتفاقاً چون سرشون هم مثل ودیلی از گوشته ما هم یه همچین فکری کردیم. اما بهت گفتم که خوب بالا و پایینشون کردیم. همهی سوراخ سمبههاشون از گوشته.
– بالاخره باید مغز داشته باشن یا نه؟
– خب آره، دارن. دارم بهت میگم مغزشون از گوشته. از صب تا حالا همینو دارم میگم دیگه !
– یعنی چه! پس... پس با چه کوفتی فکر میکنن؟
– انگار اصلا تو باغ نیستی. هستی؟ انگار اصرار داری که خودتو بزنی به خریت، آره؟ بابا جون با همون مغزشون خبر مرگشون فکر میکنن. با همون گوشت !
– گوشت متفکر! یعنی میگی باور کنم که گوشت هم میتونه فکر کنه؟
– بله، گوشت متفکر! گوشت با شعور! گوشتی که میتونه خیالبافی کنه، یا عاشق بشه. بالاخره داری قضیه رو میگیری یا از نو بگم؟
– خدایا! انگار شوخی نمیکنی. از گوشت ساخته شدهن.
– خدا خیرت بده. انگار حالیت شد. آره، راستی راستی از گوشت ساخته شدهن. تازه، صد سال – البته به حساب سالهای خودشون – داشتهن سعی میکردهن که با ما حرف بزنن.
– خدایا! آخه توی سر این گوشت چی داره میگذره؟
– اول از همه میخواد با ما حرف بزنه. بعد این که فکر میکنم میخواد کل دنیا رو بگرده، با همهی موجودات با عقل و شعور حرف بزنه، ایده و اطلاعات بده و بگیره، همین چیزا دیگه. طبق معمول.
– پس ما قراره با یه مشت گوشت صحبت کنیم...
– بله دیگه. دائم با رادیوهاشون پیام میفرستن که «سلام! کسی اونجا نیست؟ کسی خونه نیست؟» یه همچین چیزایی.
– از قرار معلوم جدی جدی حرف هم میزنن. یعنی کلمات حالیشون میشه. با ایده و مفهوم سر و کار دارن. نه؟
– آره. فرقش اینه که همهی این کارا رو با گوشت میکنن.
– ولی انگار گفتی که با رادیوهاشون حرف میزنن...
– آره... ولی فکر میکنی با رادیو چی میفرستن؟ همون صدای گوشت! دیدی که وقتی به گوشت ضربه میزنی چه صدایی ازش در میآد؟ اینا هم همینجوری تیکههای گوشتشونو میزنن به هم و صدا در میآرن. حتی میتونن هوا رو از بین گوشتشون رد کنن تا صدا یه جوری بالا و پایین بشه.
– خدایا! یهو بگو گوشت آوازخون دیگه! یواش یواش مغزم داره سوت میکشه. خب حالا تو میگی چکار کنیم؟ پیشنهادت چیه؟
– پیشنهاد رسمی یا غیر رسمی؟
– هر دوش.
– خب پیشنهاد رسمیم اینه که اصولاً ما همواره موظفیم بر کنار از هر گونه پیشداوری، جانبداری یا ترس پذیرای تمامی موجودات با شعور چهار گوشهی جهان بوده و با آنان وارد گفتگو شویم.... اما پیشنهاد غیر رسمیم اینه که همهی پیامهای ضبط شده شونو گم و گور کنیم و کل قضیه رو ماستمالی کنیم بره پی کارش.
– اون لب و دهن تو رو باید طلا گرفت !
– شاید یه کم بیادبانه باشه، ولی خب ما که بیکار نیستیم که بریم با گوشت اختلاط کنیم... هستیم؟
– معلومه که نه... اصلاً چی داریم که بهشون بگیم؟ لابد باید بریم بگیم «سلام عرض میشه آقای گوشت! احوالتون چطوره؟». ولی اصلاًً میشه اینجور زیر سیبیلی ردش کرد؟ تو چند تا سیاره از این موجودات پیدا میشه؟
– فقط یه دونه. میتونن با یه جور ماشین حمل گوشت برن به سیارههای دیگه. اما نمیتونن جایی جز سیارهی خودشون بمونن. تازه، از محدودهی B فضا هم نمیتونن بیرون برن. چون هرچی باشه گوشتن. واسه همینم هرچی زور بزنن سرعتشون بیشتر از سرعت نور نمیتونه بشه. یعنی احتمال اینکه بتونن بیشتر از این با بیرون سیارهشون ارتباط داشته باشن خیلی کمه. خلاصه همون جوریه گوشهای افتادن. اصلا به چشم نمیان.
– خب پس ما هم خودمونو میزنیم به اون راه که انگار نه انگار کسی جز اونا توی دنیا هست.
– تموم شد و رفت !
– البته یه کمی گناه دارن، ولی خب به قول تو کی خوشش میآد با گوشت دمخور بشه؟... ولی راستی اونایی که اومدن توی سفینهی ما چی؟ اونایی که آزمایششون کردین؟ مطمئنی چیزی یادشون نمیمونه؟
– اگه هم چیزی بگن همه فکر میکنن که زده به سرشون. البته ما گوشت... یعنی مغزشونو یه کمی دستکاری کردیم که خیال کنن ما رو تو خواب دیدن.
– خواب گوشت! چه قدر غریبه که آدم تصور کنه یه تیکه گوشت داره خوابشو میبینه !
– اون ناحیه رو هم میتونیم خالی از سکنه اعلام کنیم.
– قبوله. یعنی هم رسماً و هم غیررسماً قبوله. این پرونده بسته شد. خب... دیگه چی؟ اینور اونور کهکشان دیگه چیز جالبی پیدا نکردین؟
– چرا، یه موجود مولکولی خجالتی و تودلبرو که مغز هیدروژنی داره و توی یه ستارهی کلاس 9 حوالی منطقهی J445 زندگی میکنه. همون که حدود دو دور کهکشان پیش با ما سلامعلیکی داشت. حالا دوباره یاد ما کرده.
– بابا اینا هم دست از سر ما بر نمیدارن...
– خب نباید هم بردارن. حساب کن این دنیا چقدر بیمزه و غیر قابل تحمل میشد اگه توش تنهای تنها بودی...
داستان ترجمه / خواب
اشاره: کاترین وبر نویسندهی جوان امریکایی از داستاننویسان مطرح و صاحبسبک است. داستان حاضر با اطلاع و اجازهی نویسنده برای نخستین بار به فارسی ترجمه شده. وبر چند رمان و مجموعه داستان دارد، هنگامی که خبردار شد داستان او را به فارسی ترجمه کردهام با سخاوت چند جلد از آثارش را برایم فرستاد. از میان آثار او میتوان به اجسام از آنچه در آینه میبینید به شما نزدیکترند و مشق موسیقی. در کانکتیکات زندگی میکند و بخشی از وقت خود را در وستکورک ایرلند میگذراند و در دانشگاه ییل به تدریس مشغول است.
میگفتند لازم نیست کهنه عوض کند. در واقع لازم نبود هیچ کاری بکند، خانم وینتر گفت، چارلز موقعی که او و آقای وینتر به سینما میروند، میخوابد و تا برگشتنشان بیدار نمیشود. گفت بچه خوابش سنگین است. لازم نیست برایش شیشه پر کند. وقتی میرفتند سفارش کردند، اصلاً در را باز نکند که به بچه سر بزند، چون در صدای خیلی ناجوری دارد.
هریت هیچ وقت بچه نگه نداشته بود، جز مدتی کوتاه که آن موقع هم شش سال داشت و خانم آنتلر همسایهشان یک بقچه به بغل او داد که نوزادشان آندره را به دست او سپردند. هریت ساکت نشست و وقتی خانم آنتلر بچه را از دستش گرفت، بازوهایش درد میکرد. اما حالا فرق میکرد و بچهی تپل هفتسالهای بود، که از آن وقت هریت بزرگتر بود.
بعد ازدو ساعت خواندن بستههای پستی که روی میز توی اتاق خواب مرتب چیده بودند، خسته شد و از تماشای آلبوم ملالآور عکسهای عروسی که آدمهای خوشلباس و آراسته را نشان میداد که همهشان اورتودونسی لازم داشتند، حوصلهاش سر رفت، خود هریت تازه یک دورهی دوساله سیمکشی دندانهایش تمام کرده بود و به مسایل با سوء نیت حساسیت داشت، در حالی که این کانال آن کانال میکرد، با احتیاط به دستگیرهی اتاق بچه ور میرفت، انگار قفل بود. جرأت نمی کرد با فشار بیشتر در را هل بدهد، اگر سروصدا میکرد و بچه بیدار میشد و گریه میکرد چه خاکی تو سرش میریخت؟
پشت در گوش ایستاد و سعی کرد صدای نفس کشیدن بچه را بشنود، اما صدایی نبود جز صدای گاه و بیگاه اتومبیلهای عبوری در جاده. نمیدانست چارلز چه شکلی است. حتی نمیدانست چند سالش است. اصلاً چرا وقتی آقای وینتر توی استخر به او نزدیک شد و پیشنهاد نگهداری از بچه را به او داد، قبول کرد؟ قبلاً او را ندیده بود، این که میگفت از قیافهاش فهمیده از پس کار برمیآید، تملقآمیز بود، انگار هر دختری به سن او به خودی خود قادر بود بچه نگه دارد.
تا وقتی وینترزها به خانه برگردند، هریت ته جام اسمارتیزهای ام اند ام را که روی میز عسلی بود درآورد، اول همه آبیها را خورد، بعد قرمزها، بعد از آن ته سبزها را بالا آورد و فقط زردها را باقی گذاشت.
پول زیادی به او دادند خیلی زیاد و هیچ چیزی نپرسیدند. انگار خانم وینتر منتظر بود او برود بعد به بچهاش سر بزند. آقای وینتر در سکوت او را با ماشین به خانهشان رساند. دم در خانهاش به او گفت، زنم...حرفش را خورد، بعد منمنکنان گفت، میدانی متوجه هستی، نه؟ هریت بی آن که نگاهش کند، جواب داد، آره، راستش مطمئن نبود از چی حرف میزنند، هر چند دستش آمد که واقعاً چه منظوری دارد میخواهد چه بگوید، از ماشین پیاده شد و او را تماشا کرد که گاز داد و رفت.
داستان: مهمان
دانیل آلارکن از نویسندگان پرویی است که در سال 1977 در لیما به دنیا آمده و از سه سالگی همراه با پدر و مادرش که پزشکاند به ایالات متحده رفته است. به زبان انگلیسی مینویسد. نخستین کتاب او جنگ در پرتو نور شمع جایزه بنیاد همینگوی را در سال 2006 به خود اختصاص داد. آلارکن رمانی هم به اسم رادیو شهر گم شده نوشته است که در سال 2007 به چاپ خواهد رسید. داستان مهمان با اجازه و اطلاع خود نویسنده ترجمه و چاپ شده است.
سه ماه گذشته بود و فکر میکردم اوضاع بهتر میشود. بچهها هر شب گریه میکردند. سراغ مادرشان را میگرفتند. صبحهای زود که هوا خوب بود آنها را به گورستان میبردم که تنها بازمانده شهر قدیمی بود. از بالای تپه بقایای دره را میدیدیم و شکاف عمیقی که بر اثر رانش کوهستان ایجاد شده بود به وضوح به چشم میآمد. هواپیماها فقط روزهایی که هوا صاف و بدون ابر بود، میپریدند و ما آنها را بالای سرمان تماشا میکردیم که میچرخیدند و بالا و پایین میرفتند و بالهایشان در باد کوهستان میلرزید. بچهها دست تکان میدادند. چترهایی را که پایین میآمد تماشا میکردیم و میشمردیم. یک جور بازی بود برای ما. بستههای کمکی را که باز میکردیم به ماریلا وخمینا یاد میدادم که فرق فرانسوی و آلمانی را بدانند. به افرایین کمک میکردم که چترها را از توی گل و لای بیرون بکشد و تمیز کند.
روز اول َگلِ هم کز کردیم تا گرممان شود. بعد از زمین لرزه، آسمان غبارآلود بود. به گورستان رفته بودیم تا نوزادمان را دفن کنیم که چند روزی از به دنیا آمدنش نمیگذشت که مرد و زنم ارلیندا حتی فرصت نکرد اسم روی او بگذارد. بچه ها نفهمیدند. ارلیندا توی شهر ماند تا حالش جا بیاید. او را که توی خاک گذاشتیم، زمین لرزید، کوه رها شد، سه بچهمان را به خودم چسباندم. کوهی از یخ و برف و سنگ و گل آوار شد وسط دره.
شب اول توی قبرستان ماندیم. تعدادی از تابوتها از خاک بیرون افتاد. با تختههای تابوت سرپناهی سر هم کردم. زمین حدود هر یک ساعت یکبار میلرزید و من میترسیدم. فقط تپهای که گورستان روی آن بنا شده بود از زیر گل بیرون ماند. برای من و بچههایم جا بود.
روز دوم خورشید بیرون آمد و گلها خشکید. دوتا از تختهها را که از همه بلندتر بود برداشتم و به بچهها گفتم منتظر من بمانند. افرایین میخواست بیاید، اما به او گفتم که بماند و از خواهرش مراقبت کند. گفتم کمک در راه است. تختهها را دراز کردم و جلو هم گذاشتم تا بتوانم از وسط گل، خودم را به محل خانهمان برسانم. خودم را به میدان رساندم که میتوانستم پیدا کنم. سر چهار درخت نخل میدان از گل بیرون مانده بود، اما کلیسا و ساختمانهای دیگر توی گل مدفون بود. کسی را ندیدم. تختهها زیر پای من کمی توی گل فرو میرفت. روی شهر مدفون قدم گذاشتم. موقعی که تشکیل خانواده دادم از جنوب دره راهی اینجا شدم. زندگیمان را همین جا سر و سامان دادیم، گلهای را پرواربندی میکردم که مال خودم نبود. ارلیندا هم هرچه دم دستش میآمد توی بازار میفروخت. با هم کار میکردیم و پس اندازمان را روی هم میگذاشتیم. سعی کردیم تکه زمینی در یال شرقی کوهستان بخریم اما روی خوش نشانمان ندادند. آن زمینها را برای از مابهتران اختصاص داده بودند، به ما گفتند لقمهی دهانمان نیست. قبل از آن که نوزادمان را به خاک بسپاریم، قرار بود بارمان را ببندیم. به طرف شهر، به طرف دریا. ارلیندا و سردرگمیاش را به یاد میآورم. نگران بچهها بودیم و آینده آنها. نمیتوانستیم برویم. اینجا خانهمان بود. اینجا خانهی ما بود.
سرانجام راهم را پیدا کردم و به خانه رسیدم. همانجایی که زنم توی آن مدفون شده بود. از گورستان صلیبی آورده بودم که مال یکی از قبرهای ویران شده بود و آن را توی گل بالای خانهام کاشتم. دعا کردم ارلیندا دردی حس نکرده و فرصتی برای هراس پیدا نکرده باشد. دعا کردم توی خواب مرده باشد.
آنطرف دره، کوهپایهها سبز بود و درختها شکوفه کرده بود. بچههایم گرسنه بودند. نشستم و دعا کردم و بعد تختهها را برداشتم و به طرف تپه راه افتادم.
در آنجا میوه و علف دیدم و بزها و گوسفندهایی که میچریدند و صاحبی جز من نداشتند. آفتاب صورتم را گرم میکرد. آن سوی دره، آنطرف نوار گلی زمین، تپه گورستان را دیدم. بچهها کنار هم بودند، دست تکان دادم. تصمیم گرفتیم همانجا بمانیم. بهترین زمینهای منطقه همین جا بود. به سراغ بچهها رفتم. دخترها را گذاشتیم و من و افرایین با احتیاط یکی دو راه رفتیم و از لابه لای گلهای چسبناک تخته پارههایی را آوردیم. با بقایای تابوتهای شکسته خانهای برای خودمان سرهم کردم.
افرایین در هفتههای بعد، رشد چشمگیری داشت و من از این بابت خوشحال بودم. از دخترها مراقبت میکرد. زندگی من با وجود او آسانتر میشد. دخترها حالا از او سراغ مادرشان را میگرفتند، میدانستند که دیگر از من نباید بپرسند. افرایین همان جواب سادهای را که من میدادم به آنها میداد. اوضاع فرق کرده. این حرفها آنها را به گریه میانداخت. ماریلا خود را در آغوش خواهرش پنهان میکرد. آنها را بغل میکردم اما چیزی نداشتنم بهشان بدهم.
سعی کردم قوی باشم. هر شب خواب ارلیندا را میدیدم. هر روز به دیدار او میرفتم و از بچهها برایش میگفتم و از خانه جدیدمان. به او میگفتم که دلم هوایش را کرده. هر هفته صلیب را بیرون میکشیدم و دوباره میکاشتم تا با نشست گل خم نشود و فرو نرود. از خانه جدیدمان همه جا و همه چیز را میدیدیم و به ارلیندا میگفتم که همهاش مال خودمان است. تپه گورستان، چهار درخت نخل، دامنه شرقی و سرسبز کوه و گلههایی که میچریدند مال ما بود. زنم، ارلیندا استراحت میکرد. بعضی روزها خودم را از بچهها پنهان میکردم. افرایین با خواهرهایش رفته بودند بازی کنند. من هم رفته بودم تا از پای تپه، بستههای کمک را که با چتر فرو میریختند جمع کنم. گریهام گرفته بود. برای شهر و مردم آن گریه میکردم و برای زنم، برای خودم و برای بچهها. برای فرزند چهارم گریه میکردم، همان که دفن کردیم. بچهها یادشان رفته بود. او را از یاد برده بودند. ظرافت او را و خس خس نفسهای او و وقایع آن روز را به یاد نمیآوردند. من هم سعی کردم او را از یاد ببرم، درست مثل پدربزرگها و مادربزرگهایمان که وقتی بچهها دو زمستان را پشت سر میگذارند عشقشان را از آنها دریغ میکنند. وقتی به سن و سال افرایین بودم خواهری را از دست دادم. مدتی خانهمان سوت و کور بود، اما بعد از آن که او را به خاک سپردیم دیگر حرفی از او به میان نیامد. بچهها فرق داشتند. گاهی میپرسیدم: یادت هست کجا زندگی میکردیم؟ نگاه ماتشان به یادم میآورد که سؤال مرا نفهمیدهاند. به آنها غبطه میخوردم و به فراموشی جوانیشان حسودیام میشد. زیر آسمان کوهستان احساس میکردم تنها هستم.
پرسیدم: کجا زندگی میکردیم؟
گفتند: «با مادر» همین. به خلا خودمان اسم گذاشتیم. آن اسم ارلیندا بود.
همانجا ماندیم کنار گورستان، در آن سوی دره در دامنههای مشرف به شهر شهید. مواد غذایی با چتر از میان ابرها پایین میآمد و به آرامی در باد تاب میخورد. هیچکس به بازدید شهر یا قبرها نمیآمد. صبر کردیم. وقتی بازدید کنندهای آمد، آنجا بودیم. اسم او آلخو بود. لباسهایش را لای بقچهای پیچیده بود. از پشت کوه آمده بود. از شهر. وقتی نشست خمیازه کشید و صدای ترق و تروق استخوانهای او را شنیدیم. گفت: دو هفته است که پیاده میآیم. خبرهایی دارم.
گفتم: بگو.
بیست هزار نفر توی شهر مردهاند.
پرسیدم: بیست هزار نفر؟
به موافقت سر خم کرد. کفشهایش را درآورد.
- شمال چی؟
- من که میآمدم هفت هزار نفری مرده بودند.
- جنوب؟
- آخرین آمار، شانزده هزار نفر.
سرم سوت کشید. پرسیدم: توی ساحل چی؟
هرچند میدانستم توی ساحل کسی را نمیشناختم.
- هیچ شهری سالم نمانده.
گفتم: پناه بر خدا.
باد صورت او را خشک کرده بود. پاهایش را مالید. خمینا توی ظرفهای سفالی برایمان چای آورد. ساکت نشستیم.
پرسیدم: مردم چه میگویند؟
ظرف سفالی را توی دستهای کبره بستهاش گرفت. گذاشت بخار آن به صورتش بخورد. گفت: آدمها صداشان درنمیآید.
هوا روبه سردی میرفت. ماریلا از بقچه لباسها برای مهمانمان ژاکتی آورد. با خنده پرسید: حدس بزن که این ژاکت از کجا آمده. حدس بزن!
مهمان لبخند ملیحی زد و شانه بالا انداخت. همهمان لباسهای رنگ روشن نجات یافتگان را به تن داشتیم. دخترم گفت: از فرانسه!
گفتم: یک روز سیزده تا بسته را شمردیم که با چتر انداختند.
- سیزده؟
- من و پسرم حدود پنجاه تا چتر جمع کردیم. با آنها چادر ساختیم که وقتی باران میآید خیس نشویم.
لحظه ای به سکوت گذشت.
از بچه ها پرسیدم برای مهمانمان چه داریم؟
کلی وسیله کمکی فرستاده بودند، بعضی از آنها به درد میخورد. بعضی هم زیاد به دردمان نمیخورد. یک جعبه مایو سایز بزرگ از هلند. کارت پستالهایی از نیویورک که برایمان آرزوی سعادت میکردند. یک بسته کراوات از دانمارک. یک کراوات قرمز برای خودم برداشتم که با آن موهایم را میبستم. افرایین یک دست کراوات به آلخو تعارف کرد. ارلیندا با خوشحالی گفت: یکی بردارید. و به او تعظیم کرد.
مهمان یک کراوات نارنجی برداشت و به من لبخند زد. مثل سربند آن را به پیشانی خود بست و بعد یک سبز را برداشت که کوتاه تر بود و آن را به سر افرایین بست. خنده کنان گفت: حالا از یک قبیلهایم. افرایین هم خندید.
هوا ابری بود، آسمان به رنگ استخوان. مه از کوههای نقرهای سرازیر میشد. مهمان پرسید: دوست عزیزم شما چند نفر را از دست دادید؟
صلیب را میدیدم. با دست به صلیب و دشت گلی اشاره کردم که زنم زیر آن خفته بود و گفتم: یکی.
افرایین برای خواهرهایش سربند بست. بچههای من حال یک ردیف کراوات دانمارکی بودند. با هم گفتند: فقط یکی!
| آیزاک آسیموف / برگردان حسین شهرابی داستان ترجمه / این عشق که میگویند چیست؟ ناخدا گارم که زل زده بود به موجوداتی که تازه از سیارهی زیر پایشان آورده بودند گفت: «اما اینا که دو تا گونه هستن.» اندام بیناییاش، تا آنجا که میشد تصویر را کانونی کرد و بابت همین از جای خود بیرون زدند. لکهی رنگی هم که بالای سرشان بود تندتند سوسو میزد. بوتاکس بعد از چند ماهِ آزگار که توی یک اتاقک جاسوسی جان کَنده بود تا از امواج صوتیای که بومیهای سیاره ساطع میکردند سر دربیاورد، حالا از این که میدید از نو با تغییرِ رنگ میتواند حرف بزند، عجیبْ احساس راحتی میکرد. اختلاط کردن با گوشت مثل آن بود که به اندازهی بازوی برساووش از سیارهی خودت دور باشی و احساس غریبی کنی. گفت: «نه! دو گونه نیستن. دو جور از یک گونه هستن.» «مزخرف نگو! سر تا پاشون با هم فرق داره. از دور شبیه پِرسهایها انگار هستن؛ ازلیّت رو شُکر! ظاهرشون اما اونقدرها منزجرکننده نیست. شکلِ معقولی دارن، دست و پاشون هم که معلومه. اما لکهی رنگ ندارن. میتونن حرف بزنن؟» بوتاکس که باید از درِ مخالفت درمیآمد محتاطانه جواب داد: «بله، ناخدا گارم! جزییاتش رو توی گزارشم آوُردم. این موجودات، امواج صوتی با دهن و گلو میسازن، مثل یکجور سرفه کردنِ شدید میمونه. من خودم یاد گرفتم که این کار رو بکنم.» (انگار از این موضوع خیلی به خودش مغرور شده بود.) «کار سختیه.» «باید کارِ حالبههمزنی باشه! از اون چشمهای تختشون که کِش نمیآد معلومه. اگه با چشمها نشه حرف زد، دیگه اونقدرا به کار نمیآن. بگذریم! تو چطور میگی اینا یک گونه هستن؟ اونی که سمتِ چپه کوچیکتره، زایدههاش یا هر چی که اسمش هست درازتره و تناسب اندامش هم فرق میکنه. تازه، برآمدگی هم داره. این برآمدگیها زندهن؟» «زندهن! اما فعلاً هوشمند نیستند، ناخدا. ذهنشون رو دستکاری کردیم تا نترسن و بتونیم راحت مطالعهشون کنیم.» «اصلاً ارزش مطالعه دارن؟ از برنامهمون عقب افتادیم و دستکم پنج تا دنیای مهمتر از این مونده که باید سر بهشون بزنیم. خبر داری که چقدر این واحدهای ‹ایستِ زمانی› خرج میبرند؟ من باید سریعتر برشون گردونم و کارم رو ادامه بدم...» اما بدنِ مرطوب و دوکیشکلِ بوتاکس داشت از روی نگرانی آرام میلرزید. زبانِ لولهایشکلِ او سریع بیرون آمد و به طرف بالا رفت و بینیِ تختش را لمس کرد و در همان حال چشمهایش به طرفِ داخل فرو رفتند. دستِ سهانگشتیِ زاویهدارش حالتِ انکار به خود گرفت و صحبتهایش ناگهان پر از شور و هیجان شد. «ازلیّت حفظمان کند، ناخدا! چون که فعلاً هیچ دنیایی به اندازهی این یکی برای ما مهم نیست. ممکنه با بحرانی به شدت خطرناک مواجه باشیم. این موجودات احتمالاً خطرناکترین شکلِ حیات در کهکشان هستند، ناخدا! اون هم فقط به این دلیل که دو جنس دارند.» «با تو موافق نیستم!» «ناخدا! کارِ من بود که این دنیا رو مطالعه کنم و برای من این کار عجیب دشوار بود، چون این دنیا منحصربهفرد بود! چنان منحصربهفرد که هنوز نمیتونم ویژگیهاش رو بفهمم. مثلاً تقریباً همهجور حیات در این سیاره شامل دو ‹جنس› هست. هیچ کلمهای برای توصیفش نیست، حتا هیچ مفهومی هم نمیتونه این کار رو بکنه. فقط میتونم بهشون بگم جنس اول و جنس دوم. اگر هم بخوام به زبان خودشون بگم، اسم جنس کوچک هست ‹ماده› و جنس بزرگ که اینجاست ‹نَر،› پس میبینید که خود این مخلوقات هم از این تفاوت آگاه اند.» گارم اخم کرد و گفت: «چه شیوهی منزجرکنندهای برای ارتباط.» «ناخدا! و نکتهی دیگه این که برای آوردن کودک، دو جنس باید همکاری کنند.» ناخدا که خم شده بود تا نمونهها را دقیق و از نزدیک بررسی کند به حالتی که هم ناشی از کنجکاوی بود و هم تنفر، خود را صاف کرد و گفت: «همکاری؟ این مزخرفات یعنی چی؟ هیچ مشخصهی حیات از این بنیادیتر نیست که هر موجود زنده، کودکش رو خودش در ارتباطی به شدت درونی با خودش بیاره. جز این چه چیزِ دیگهای به زندگی ارزش و معنا میده؟» «در این سیاره هم یکی از دو جنس، کودک رو میآره، اما جنسِ دیگه باید همکاری کنه.» «چطور؟» «دریافتنِ این مسأله خیلی سخت بود. این مسأله به شدت شخصی تلقی میشه و من در جستجوهام در انواعِ موجودِ ادبیات، هیچ توصیف دقیق و مشروحی پیدا نکردم. اما تونستم به استنتاجاتِ منطقی و معقولی برسم.» گارم سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: «مسخرهست! شکوفایی، مقدسترین و خصوصیترین عملکردِ دنیاست. بر روی دهها هزار دنیا، این مسأله همین طوره و جز این نیست. نور-شاعرِ بزرگ، لِوولین میگه: ‹به هنگامِ شکوفایی، به هنگام شکوفایی، در آن وقتِ دلافروزِ خوشیآور، که...›» «ناخدا! شما متوجه نیستید! این همکاری بینِ دو جنس طوری رخ میده (و من نمیدونم دقیقاً به چه صورت) که در اصل آمیختن و ترکیبِ دوبارهی ژنهاست. از این طریق، در هر نسل ترکیباتِ خصیصههای جدید به وجود میآد. اختلافها و تنوعِ گونهها متکثر میشه؛ ژنهای جهشیافته با سرعت حیرتانگیز به جلوههای جدید درمیآن. در حالی که در سیستمِ شکوفاییِ معمول، هزارهها باید بگذره تا اولین جهشها رخ بده.» «میخوای به من بگی ژنهای یک شخص با ژنهای نفر دیگه ادغام میشه؟ میفهمی بر طبقِ اصول فیزیولوژیِ سلولی چقدر حرفِ تو پرت و مسخرهست؟» بوتاکس که نگاه خیرهی چشمهای بیرونزدهی ناخدا عصبیاش کرده بود گفت: «باید هم همین طور باشه. تکاملِ تسریع شده. این سیاره، شورش و آشوبِ گونههاست. میگن نزدیک یک و نیم میلیون گونهی مختلف وجود داره.» «احتمال قریب به یقین این طوره که ده-بیست تا گونه باشن. همهی چیزی رو که در کتابهای بومیِ سیارهها میخونی نباید باور کنی.» «من، خودم در یک منطقهی بسیار کوچیک فقط ده-پانزده گونهی به شدت متفاوت دیدم. ببینید کِی گفتم، ناخدا! به این موجودات، فضا-زمان کوچکی بدید تا اینها تبدیل بشن به قوهی اِدراکی که اونقدر قدرت بگیره تا به ما مسلط بشه و کهکشان رو اداره کنه.» «بازرس! ثابت کن این همکاری که صحبتش رو کردی حقیقت داره و من هم مباحثات و ادعاهای تو رو مدّ نظر قرار میدم.» رنگهای بالای سرِ بوتاکس به زرد-قرمزی تند تبدیل شد و گفت: «اثبات میکنم. مخلوقاتِ این جهان از یک جهتِ دیگه هم بیهمتا هستند. میتونند پیشرفتهایی رو که بهش نرسیدند پیشبینی کنند که اون هم احتمالاً به خاطر اعتقادشون به تغییراتِ سریعه که هر چی باشه همیشه شاهدش هستن. به همین خاطر از نوعی ادبیات لذت میبرن در مورد سفرهای فضایی که البته هرگز به این سفرهای فضایی دست پیدا نکردن. من عبارتی رو که به این ادبیات اشاره میکنه به ‹علم-تخیل› ترجمه کردهام. مدتیه که تمام مطالعاتم رو متمرکز کردم روی همین علم-تخیل، چون که تصور میکنم این موجودات در رویاها و خیالپردازیهاشون خودشون رو و البته خطرشون رو برای ما بهتر نشون میدن. و از همین علم-تخیل بود که من روش همکاریِ بینجنسیِ اونها رو استنتاج کردم.» «چطور این کار رو کردی؟» «مجلهای در این دنیا منتشر میشه که گاهی علم-تخیل چاپ میکنه و البته علم-تخیلِ این مجله منحصراً به جنبههای مختلفِ همکاری میپردازه. در واقع، اونقدرها آزادانه و بیقید و بند صحبت به میان نمیآره که خواننده رو آزار بده، بلکه اشارههای گذرا داره. ترجمهی اسمش به زبانِ نور تقریباً میشه ‹پسرِ نشاط و بازی.› مخلوقی که در این سیاره به من کمک میکرد، من این طور استنباط کردم که به چیزی علاقهمند نیست، مگر همین همکاریِ میانْجنسی؛ و با جدّیتی چنان سیستماتیک و علمی همهجا به دنبالش هست که ترس و حیرت من رو موجب شد. او لحظاتی از همکاری رو که در این علم-تخیل توصیف شده و میتونست من رو راهنمایی کنه گردآوری کرد. از این داستانها تصورِ او بر این بود که من میتونم شیوهی انجامش رو یاد بگیرم. «و ناخدا! تقاضا میکنم زمانی که همکاری انجام شد و کودک، جلوی چشمانِ خود شما آورده شد، دستور بدید که حتا یک اتم از این سیاره هم باقی نمونه و تماماً به عدم واصل بشه.» ناخدا از روی خستگی گفت: «باشه! اونها رو به هوشیاری کامل بیار و هر کاری لازمه خیلی سریع انجام بده.»
مارج اسکیدموُر ناگهان از اطرافِ خود تماماً آگاه شد. زن، خیلی واضح و مشخص ایستگاه مرتفعِ قطار را در هوای گرگ و میشِ صبح به خاطر میآورد. ایستگاه تقریباً خالی بود؛ فقط یک مرد نزدیک او ایستاده بود و یکی دیگر هم در آن سرِ سکّو. قطاری که نزدیک میشد با صدایی محو و دوردست خود را نشان داد. همین موقع بود که چیزی جرقه زد و حسّی به او دست داد که انگار درون و بیرونش یکی میشود. بعد، نمایی نیمهمعلوم از موجودی دوکشکل در نظرش آمد که مادهی لزجی انگار از او میچکید و بعد هم شتاب به سمت بالا و حالا... زن که مشمئز شده بود و میلرزید گفت: «وای خدا! این که هنوز اینجاست. تازه، یکی دیگه هم هست!» احساسِ تهوعِ بیمارگونهای به او دست داده بود، اما ترسی به دلش نیفتاد. تقریباً از این موضوع به خود مغرور بود که احساس ترس ندارد. مردِ بغلدستیِ او، مثلِ خودش آرام بود، اما کلاهِ فدورایش انگار لِه شده بود؛ همان مردی بود که روی سکّو نزدیکش ایستاده بود. از مرد پرسید: «شما رو هم گرفتند؟ کسِ دیگری هم هست؟» چارلی گریموَو، که احساس کوفتگی میکرد، تقلا کرد تا دستش را بالا ببرد و کلاهش را بردارد و دستهی مویَش را که بدْ حالت گرفته بود و فَرق سرش را نمیپوشاند مرتب کند؛ ولی متوجه شد که دستش را نمیتواند در برابر چیزی که کارش شبیه لاستیک بود و جلوی حرکت، مقاومت میکرد تکان بدهد. دستش را آورد پایین و با روی تُرش و عبوس رو به زنِ لاغراندام کرد که داشت او را میپایید. مرد پیش خودش به این نتیجه رسید که این زن خیلی مانده تا سیساله بشود؛ موهای زیبایی هم داشت و لباسهایش به تنَش میآمد، اما در آن لحظه دلش میخواست جای دیگری باشد و حتا این که در این قضیه شریک داشته باشد هیچ کمکی به حالش نمیکرد، ولو شریکِ زن. گفت: «نمیدونم، خانم! من خیلی عادی روی سکّوی قطار ایستاده بودم.» «من هم همینطور!» «بعد جرقهای دیدم. چیزی نشنیدم. حالا هم که اینجام. حدس میزنم آدمکوچولوهای سیارهی مریخ یا ناهید باشند، یا شاید هم یه سیارهی دیگه!» مارج، سرش را محکم بالا و پایین تکان داد و گفت: «من هم همینطور فکر میکنم. بشقابپرنده دارند؟ راستی، شما ترسیدید؟» «نه! ولی خیلی مسخرهست! به نظرم آدم این جور مواقع یا باید بزنه به سرش یا بترسه.» «قضیهی بامزهایه! من هم اصلاً نترسیدم. خدایا! یکیشون داره میآد اینوَری. اگه به من دست بزنه، جیغ میکشم. به دستاش نگاه کن، چقدر پیچ و تاب داره. پوستِ چروکخوردهش رو نیگاه کن! اَیییی! همهجاش لیزه! حالم به هم خورد.» بوتاکس محتاطانه نزدیک شد و گفت: «مخلوقات!» صدایش در همان اولین بارِ شنیدن، مثل پنجول کشیدن روی فلز و جیغِ گوشخراش بود، اما همین صدا بهترین صدایی بود که میتوانست با طنینِ مشابهِ این موجودات بسازد. ادامه داد: «ما به شما آسیب نمیزنیم. اما از شما میخواهیم که لطف کنید و همکاری را برای ما انجام بدهید!» چارلی گفت: «هِی! این حرف هم میزنه! منظورت چیه از همکاری؟» بوتاکس گفت: «هردوی شما! با همدیگه!» چارلی رو به مارج کرد و گفت: «هَه؟ میفهمید این چی میگه؟» مارج خیلی آرام و با مناعت طبع جواب داد: «تو بگو یک کلمه سر درآورده باشم، درنیاوردم!» بوتاکس گفت: «منظورم چیزه...» و کلمهای را گفت که زمانی جایی به عنوانِ مترادفِ فرآیندِ همکاری شنیده بود. مارج سرخ شد و بلندترین جیغی را که میتوانست کشید: «چی!؟!» بوتاکس و ناخدا گارم، دستهایشان را روی نواحیِ میانیِ بدنشان گذاشتند تا اندامهای شنواییشان را که داشت در مقابل چند دسیبِل صدا میلرزید و درد میکشید بپوشانند. مارج فوراً حرفش را ادامه داد که تقریباً هم حرفهای بیربطی بود: «این دیگه چه وضعیه! من متأهل هستم! اگر ادواردِ عزیزم اینجا بود، میدیدید چی کار میکرد! با تو اَم، مردِ رند!...» از میانِ همان لاستیکهای کشسانِ مقاوم رو به چارلی کرد و ادامه داد: «هر کی میخوای باش؛ اگه خیال کردی میتونی...» چارلی از روی لاعلاجی و استیصال ناله زد: «خانمجان! خانمجان! کارِ من نیست. دور از جون من! کسرِ شأنِ منه که بخوام خانم محترمی رو...بیعفت کنم! باور کنید خودِ من هم متأهلم! سه تا بچه دارم! گوش کنید...» ناخدا گارم گفت: «بازرس بوتاکس! چی شده؟ این صداهای ناهنجار اعصابِ من رو داغون میکنه.» بوتاکس، یک لکهی ارغوانیِ نور که نشانهی خجالت بود ساخت و گفت: «خب، راستش، مراسمِ پیچیدهایه! باید اولش قدری مخالفت کنند. باعث میشه نتیجهی مطلوبتری به دست بیاد. بعد از این مرحلهی اولیه، باید پوشتشون رو کنار بزنند.» «باید پوستاندازی کنند؟» «پوستاندازی که نه! اینها پوستِ مصنوعیه که خیلی راحت و بدون درد جدا میشه و البته باید جدا بشه. خصوصاً در جنسِ ضعیفتر!» «خب، باشه! بگو پوستشون رو دربیارن. بوتاکس! ولی اصلاً به نظرم عملِ خوشایندی نیست.» «گمان نکنم کارِ خوبی باشه که به جنسِ ضعیفتر بگیم پوستش رو دربیاره. به نظرم بهتره دقیقاً به روالِ مراسم عمل کنیم. من بخشهایی از همان داستانهای سفرهای فضایی رو دارم که ‹پسرِ نشاط و بازی› زیاد به اون بخشها علاقه داره. در این داستانها پوست رو به زور درمیآرن. برای مثال، در این قسمت، توصیفِ مطلوبی از حادثه هست: ‹...که لباسِ دخترک را خراب کرد و آن را تقریباً روی تنِ باریکاندامش شکاف داد. برای لحظهای، سفتیِ گرمِ پستانِ نیمهعریانش را روی گونههایش حس کرد...› و همین طور ادامه پیدا میکنه. میبینید؟ شکاف دادن، به زور درآوردن، به عنوان عاملِ محرّک استفاده میشه.» ناخدا گفت: «پستان؟ من، معنیِ این نور-کلمه رو که الان به کار بردی نفهمیدم.» «این نور رو خودم اختراع کردم تا معنیِ جدیدی رو برسونم. این کلمه به برآمدگیهای نیمتنهی بالایی در جنسِ ضعیفتر اشاره میکنه.» «فهمیدم؛ باشه! به جنسِ بزرگتر بگو تا پوستِ جنسِ کوچکتر رو دربیاره. آخ که چقدر این کارها داره پریشانم میکنه!» بوتاکس رو به چارلی کرد و گفت: «آقا! لباسِ دختر رو روی تنِ باریکاندامش شکاف میدی؟ من برای این کار شما رو از میدانِ نیرو آزاد میکنم.» چشمهای مارج از حدقه بیرون زد و خشمگین و بی تاب رو به چارلی چرخید و گفت: «اگه جرأت داری این کار رو بکن! غلط میکنی دست بهم بزنی، آدمِ نَدید-بَدیدِ زنباز!» چارلی نالهکنان گفت: «من؟ گفتم که کارِ من نیست. خیال میکنی این ور و اون ور میرم و لباسِ زنهای مردم رو جر میدم؟» بعد رو کرد به بوتاکس و گفت: «گوش کن! من، زن دارم و سه تا بچه. وای به حالم اگه بفهمه رفتم جایی و لباسِ زنی رو پاره کردم. تیکه بزرگم گوشَمه! هیچ خبر دارید فقط کافیه به یه زن نگاهِ بد بکنم!؟ پوستم کَندهست! گوش کن...» ناخدا که ناشکیبا شده بود گفت: «هنوز معترضه؟» بوتاکس جواب داد: «این طور که معلومه. میدونید؟ شاید محیطِ عجیبغریب باعثِ طولانی شدنِ این مرحله از همکاری شده. میدونم که برای شما خوشایند نیست بیشتر از این معطل بمونید؛ به همین دلیل، من این مرحله از مراسم رو خودم انجام میدم. در خیلی از داستانهای سفرهای فضایی نوشته شده که یک گونهی بیگانه این کار رو انجام میده. برای مثال، در اینجا...» یادداشتهایش را ورق زد و به صفحهی مورد نظرش رسید. «در این داستانها، این نژادها خیلی وحشتناک توصیف میشن. خب، مخلوقاتِ این سیاره تصوراتِ واهی و احمقانهی زیادی دارند. هیچ وقت فضاییهایی متشخّص، مثل ما، رو نمیتونند به تصوّر دربیارن؛ فضاییهایی با پوششِ لزج و زیبا!» ناخدا گفت: «یالّا! کارِت رو بکن! تمامِ روز که وقت نداریم.» «بله، ناخدا! در این داستان میگه که موجودِ فرازمینی ‹به جایی آمد که دخترک ایستاده بود. دخترک که دیوانهوار جیغ میکشید در آغوشِ غولِ فضایی پیچ و تاب میخورد. چنگالهای غول کورکورانه همهجای بدنش را خراش میداد و جامهی او را تکهپاره میکرد.› میبینید؟ موجودِ بومیِ این سیاره در حالی که دارند پوستش رو درمیارن جیغ میکشه.» «پس عجله کن، بوتاکس! پوستش رو دربیار! فقط التماس میکنم نگذار جیغ بکشه. من تمامِ تنم داره با امواجِ صوتی میلرزه.» بوتاکس مودبانه به مارج گفت: «اگر اجازه بدید...» یکی از انگشتانِ قاشقیشکلش طوری جلو آمد که انگار میخواهد یقهی پیراهن را چنگ بزند. مارج ناامیدانه تکانی به خود داد. «دست نزن! دست نزن به من! لجنمالی نکن پیرهنم رو. سی دلار بابت این پیرهن پول دادم؛ از فروشگاه اوهرباخ خریدمش. برو کنار، غولِ بیشاخ و دُم! چشماش رو نیگا!» به خاطر این که تقلا میکرد تا از دستهای جستجوگرِ فرازمینی فرار کند به نفسنفس افتاده بود. «غولِ چشمورقلمبیدهی لجنمالیده! گوش کن! خودم در میآرم! فقط، تو رو به خدا، با اون لجنها و لعابها به من دست نزن!» دنبالِ زیپِ پشتِ پیراهن گشت و قبل از آن که بازش کند رو کرد به چارلی و تند و اخمآلود به او گفت: «نگاتو بدزد، چشمچرون!» چارلی چشمهایش را بست و به حالتِ تسلیم شانه بالا انداخت. مارج از میانِ پیراهنش درآمد و گفت: «خوبه؟ راضی شدید؟» ناخدا گارم، انگشتهایش را از روی نارضایتی در هم پیچید و گفت: «پستان، اینهاست؟ چرا موجودِ دیگه سرش رو برگردونده؟» بوتاکس گفت: «احتمالاً از روی بیمیلی؛ از اون گذشته، پستان هنوز هم پوشیدهست! پوستهای دیگه هم باید برداشته بشن. زمانی که عریان بشه، پستانْ محرکِ بینظیریه. همیشه در توصیفش میگن ‹سینههایی همچون عاج› یا ‹گویهای سپید درخشان› یا کلماتِ دیگری از همین نوع. من چند تایی طرح هم دارم، یعنی تصویرسازیهای بصری، که از روی جلد مجلاتِ دیگهی سفرهای فضایی برداشتهام. اگر به طرحها نگاه کنید، میبینید که تقریباً در همهی اونها موجودی هست که پستانش کمابیش نمایان شده.» ناخدا که متفکرانه نگاهش را بین طرح مجله و مارج رد و بدل میکرد گفت: «عاج دیگه چیه؟» «این هم یک نور-کلمهی دیگهست که خودم ساختم. منظور از این کلمه، دندانِ نیشِ یکی از موجوداتِ عظیمالجثهی زیر-هوشمندِ این سیاره است.» ناخدا گارم، رنگِ سبز روشنی را، به نشانهی رضایت، از خود نشان داد و گفت: «آها! پس توضیحش معلوم شد. این مخلوقِ کوچیک، عضوِ دستهی جنگجوهای این نژاده و اونها هم دندانِ نیشِ دفاعی برای نابود کردنِ دشمنه.» «نه، نه! من پی بردم که اونها خیلی هم نرم هستند.» بعد، بوتاکس دستِ قهوهای و کوچکش را حرکت داد و به حدودِ تقریبیِ مقولهی موردِ بحث بُرد که مارج جیغ زد و خود را کنار کشید. «پس چه کاربُردِ دیگهای دارند؟» بوتاکس با تردیدِ بسیار گفت: «گمان کنم...گمان کنم برای تغذیهی کودک استفاده میشن.» ناخدا، آشکارا با تغیّرِ شدید گفت: «کودک، اینها رو میخوره؟» «نه دقیقاً! این اندامها، مایعی رو تولید میکنند که کودک مصرف میکنه.» «مصرفِ مایع از بدنِ موجودِ زنده؟ اوُوُوُغغغ!» ناخدا، سرش را با هر سه دستش پوشاند؛ در اصل، برای این کار مجبور شد دستِ اضافیِ سومش را از پوششِ مخصوصش برای استفاده دربیاورد و این کار را چنان سریع انجام داد که انگار میخواهد بوتاکس را بزند. مارج گفت: «یه غولِ چشمورقلمبیدهی لجنمالیدهی سهدست!» چارلی گفت: «آره!» «اوهوی! فقط هوای چشمهات رو داشته باش. بندازشون پایین.» «ببینید، خانم! من سعی میکنم نگاه نکنم.» بوتاکس دوباره آمد نزدیکشان. «خانم! میشه بقیهش رو هم دربیارید؟» مارج، طوری خودش را حرکت داد که انگار میتواند از چنگِ میدانی گیرش انداخته بود در برود. «هرگز!» «اگر این طور نمیپسندید، من برای شما درمیآورم.» «دست نزن! تو رو به خدا، دست نزن! به لجنهای روی بدنش نگاه کن! اَاَاَییی! باشه؛ خودم درمیآورم!» زیرِ لب غرولند میکرد و همان طور که کارش را انجام میداد خشمگین سمتِ چارلی را نگاه میکرد. ناخدا که سخت ناراضی بود گفت: «هیچ اتفاقی نمیافته؛ من میدونم. این نمونهها هم که ناقص به نظر میان.» بوتاکس، این تهمت را به خود گرفت و گفت: «من دو نمونهی کامل آوردم. مگه مشکلِ این مخلوقات چیه؟» «این پستانها، گوی ندارند. من میدونم گوی چیه و در این تصویرها هم که نشانم دادی، خیلی خوب مشخص هستند. اما در این مخلوق، چیزی به جز زایدهی آویزان و کوچک از جنسِ گوشتِ نیمهخشک نیست. رنگشون هم پریدهست، تقریباً.» بوتاکس گفت: «حرف شما معنا نداره. شما باید برای واریاسیونهای طبیعی هم حدّی رو در نظر بگیرید. من، قضاوت رو به خود مخلوق میسپرم.» بعد رو کرد به مارج و گفت: «خانم! آیا پستانهای شما ناقصه؟» مارج، دهانش از تعجب باز ماند. چند لحظه بیهوده، بدون آن که کاری به جز بریدهبریده نفس کشیدن، انجام بدهد با خودش کلنجار رفت. بالاخره به خودش فائق آمد و گفت: «واقعاً؟ شاید به خوبیِ جینا لولوبریجیدا یا آنیتا اِکبِرگ نباشه! اما من کاملاً بینقص هستم و متشکرم از توجهتون به این نکته. آی اگه ادواردِ عزیزم اینجا بود!» بعد رو کرد به چارلی و ادامه داد: «هِی، گوش کن! به این چشم-ورقلمبیدهی لجنمال بگو رشدِ من مشکلی نداشته.» چارلی خیلی آرام گفت: «خانم! من که نگاه نمیکنم؛ خاطرتون هست؟» «آها! آره که نیگا نمیکنی، ارواح شیکمت! به اندازهی کافی، زیرچشمی، هیزبازی درآوردی که دیگه عیب نداشته باشه چشمای ایکبیریت رو باز کنی و بالاخواهِ یه خانم محترم دربیای. اقلاً اگه یه جو غیرت داری، که خیال نکنم داشته باشی، این کار رو بکن!» چارلی از پهلو مارج را نگاه میکرد و مارج هم فرصت را غنیمت شمرد تا شانههایش را موقعیت بهتری بدهد. چارلی گفت: «خب، راستش اونقدرها دلم نمیخواد خودم رو قاطیِ مسایلِ ظریفی مثلِ این بکنم، اما تا جایی که حدس میزنم، خوب هستند.» «حدس میزنی؟ نمیخواید بیشتر لطف کنید، ها؟ اگه خبر ندارین، ملتفت باشید که یه زمانی من نفرِ دومِ مسابقهی دخترِ شایستهی بروکلین شدم. و تنها امتیازی که کم آوردم اندازهی دورِ کمرم بود، نه اندازهی...» چارلی گفت: «باشه، باشه! واقعاً خوب هستند. بیرودربایستی میگم.» خیلی جدّی و محکم، سرش را طرفِ بوتاکس تکان داد و گفت: «خیلی خوب هستند! راستش رو بگم من اونقدرها خِبره نیستم، اما به نظر من که خوبه.» مارج، نفسی به آسودگی کشید. بوتاکس هم کمی آرام شد. بعد رو به گارم کرد و گفت: «جنسِ بزرگتر داره علاقه نشون میده، ناخدا! تحریک داره جواب میده. حالا نوبت به مرحلهی نهایی رسیده.» «چیه مرحلهی آخر؟» «هیچ نور-کلمهای براش وجود نداره، ناخدا! این مرحله اساساً شاملِ قرار دادنِ عضوِ کلامی-خوراکیِ یکی بر روی عضوِ متناظر در جنسِ دیگه هست. من برای این روند هم نور-کلمه ساختم: بوسه.» ناخدا شکایت کرد که: «کِی این حال به هم زدنها میخواد تموم بشه؟» «اوجِ فرآیند همینجاست. در تمامِ قصهها، بعد از این که پوست رو به زور کَندند، همدیگه رو با دستها میفشارن و دیوانهوار مشغول به بوسههای آتشین میشن؛ دستکم این تعبیر از بوسه نزدیکترین برابریابی برای عبارتی بود که معمولاً استفاده میکنند. یک مثال با خودم آوردم، فقط یکی که بر حسب تصادف انتخاب کردم: ‹دختر را در بغل فشار داد و لبهایش را باز کرد و بر روی لبانِ او قرار داد.›» ناخدا گفت: «شاید یکی از مخلوقات اون یکی رو میبلعه.» بوتاکس که بیطاقت شده بود گفت: «اصلاً! فقط بوسههای آتشین است و بس!» «منظورت چیه که میگی آتشین؟ اشتعال رخ میده؟» «گمان نکنم منظور به طور تحتاللفظی همین باشه. تصور میکنم یک جور شیوهی بیانِ این باشه که دما میره بالا. گمان کنم هر چقدر دما بالاتر بره، عملآوریِ کودک موفقیتآمیزتر باشه. حالا که جنسِ بزرگتر تحریک شده، فقط باید دهانش رو بر روی دهانِ جنسِ ضعیفتر قرار بده تا کودک پدید بیاد. بدونِ این مرحله کودک به وجود نمیآد. این همکاری که میگفتم منظورم همین بود.» «همین؟ فقط این...» دستهای ناخدا به طرفِ همدیگر حرکت کرد، اما طاقت نداشت منظورش را به کلمه نور بیان کند. بوتاکس گفت: «فقط همین! در هیچ کدام از قصهها، حتا در ‹پسرِ نشاط و بازی›، من توصیفی پیدا نکردم مبنی بر این که فعالیتِ جسمانیِ دیگهای مرتبط با کودکآوری لازمه. گاهی بعد از بوسه، یک سطر ستارهی کوچک میگذارند، اما من گمان کنم این کار فقط به معنیِ بوسههای بیشتره. یک بوسه، به ازای هر ستاره؛ البته برای مواقعی که میخون چند تا کودک داشته باشند.» «خواهش میکنم، فقط یکی باشه. همین الان!» «السّاعه، ناخدا!» بوتاکس، واضح و شمرده گفت: «آقا! میشه خانم رو ببوسید؟» چارلی گفت: «ببین! من نمیتونم از جام تکون بخورم.» «البته من شما رو قبلش آزاد میکنم.» «احتمالاً خانم خوششون نمیآد.» مارج اخمآلود نگاه کرد و گفت: «تو از جات تکون نمیخوری. وایسا همونجا که هستی.» «من هم دلم میخواد تکون نخورم، خانم؛ ولی اگر این کار رو نکنم چی کار میکنند؟ ببینید، خانم! من نمیخوام عصبانیشون کنم. راستش، به نظرم ما بتونیم یه ماچِ کوچولو رد و بدل کنیم.» زن که هشدارِ مرد را پیشِ خودش تأیید کرد دچار تردید شد و گفت: «باشه! اما مسخرهبازی نداریم ها! میدونی؟ من آدمی نیستم که هر جا میرسم، جلوی هر کس و ناکسی این طوری بگردم.» «میدونم خانم! باور کنید تقصیرِ من نیست. باید این حرفم رو قبول کنید!» مارج با عصبانیت غرولند کرد و گفت: «یکمُشت غولِ لجنمال! این طور که به آدم دستور میدن انگار خیال میکنند برای خودشون خدا هستند. خداهای لجنمال! آره، همین که گفتم!» چارلی به او نزدیک شد. «حالا اگه اجازه بدید خانم...» حرکتی نامشخص کرد، انگار که بخواهد کلاهش را یکبَری کند. اما بعد دستانش را ناشیانه روی شانههای برهنهی زن گذاشت و با کمرویی خود را به او نزدیک کرد. مارج، عضلاتِ سرش را سفت کرد، طوری که پوستِ گردنش چروک برداشت. لبهایشان به هم رسید. ناخدا گارم که آزرده شده بود گفت: «من که احساس نمیکنم دما بالا رفته باشه.» زایدهی گرماسنجِ بدنش با حالتِ کشیدگیِ کامل بالای سرش آمده بود و همانجا داشت آرام میلرزید. بوتاکس که نسبتاً گیج شده بود گفت: «من هم چیزی حس نمیکنم. اما ما این کار رو همون طور که توی داستانهای سفرهای فضایی اومده بود انجام دادیم. به گمانم دستهاش باید کشیدهتر بشه...آها! مثلِ همین حالا! به نظرم داره جواب میده.» دستهای چارلی، تقریباً ناخواسته، دورِ بالاتنهی نرم و عریانِ مارج پیچید. لحظهای به نظر رسید که مارج دارد به او تکیه میدهد، اما بعد ناغافل داخلِ میدانی که هنوز او را نسبتاً محکم گرفته بود خود را پیچ و تاب داد. میانِ فشارِ لبِ چارلی با صدای خفه گفت: «تمومش کن!» و ناگهان گاز گرفت که باعث شد چارلی با فریادِ بلندی به عقب بپرد. بعد لبش را گرفت و انگشتهایش را نگاه کرد ببیند خون آمده یا نه. نالهکنان پرسید: «چی شد مگه، خانم؟» مارج گفت: «ما قرار گذاشتیم یه ماچ کوچولو فقط! داشتی چی کار میکردی؟ تو هم جزوِ مردهای عیّاشی؟ من امروز با کیها سر و کله میزنم؟ با مرد عیاش و خدایانِ لجنمالیده؟» ناخدا گارم تغییراتِ رنگیِ سریعی از زرد و آبی از خود نشان داد: «تموم شد؟ چقدر حالا باید صبر کنیم؟» «به نظرم باید ناگهانی اتفاق بیفته. در تمامِ عالَم زمانی که باید شکوفا بشید میرسه و شکوفا میشید؛ همین! نباید انتظاری در کار باشه.» «نباید؟ حالا که دارم به این همه رسومِ احمقانهای که تو از این مردم توصیف کردی فکر میکنم گمون کنم دیگه هیچوقت شکوفا نشم. لطفاً تمومش کن.» «چند دقیقه اجازه بفرمایید درست میشه.» اما چندین دقیقه گذشت و نورهای ناخدا کمکم به نارنجیِ تیره بدل شد، و در همان حال، نورهای بوتاکس تقریباً رو به خاموشی گذاشت. بوتاکس بالاخره مرددانه پرسید: «ببخشید، خانم! کِی شما شکوفا میشید؟» «من کِی چیچی میشم؟» «کودک میآرید؟» «من بچه دارم.» «منظورم حالا بچهدار میشید؟» «در جوابِ شما عرض میکنم که خیر! من آمادگیِ یه بچهی دیگه رو ندارم.» ناخدا پرسید: «چی گفت؟ چی گفت؟ چی میگه؟» بوتاکس جواب داد: «به نظر میرسه قصد نداره فعلاً بچه بیاره.» لکهی نورِ ناخدا یکدفعه روشن شد. «میدونید من چه خیالی میکنم، بازرس؟ که شما ذهنی بیمار و منحرف دارید! هیچ اتفاقی برای این موجودات نیفتاده. هیچ همکاری و تعاملی بینِ اونها نیست و هیچ کودکی به دنیا نمیآد. به نظرم اونها دو گونهی مختلف اند و شما من رو واردِ بازیِ احمقانهای کردید.» «اما، ناخدا...» گارم گفت: «‹امّا ناخدا› بی ‹امّا ناخدا›! به قدرِ لازم دیدم. من رو پریشاناحوال کردید، وضعِ مزاجیم رو ریختید به هم، من رو به تهوع انداختید، من رو از کلِ موضوعِ شکوفایی منزجر کردید و وقتم تلف شد. حالا این موجودات رو به حالِ خودشون بگذار. پوستِ اون رو بهش برگردون و بگذارشون همونجا که پیداشون کردی! باید هزینهی کاملِ این ایستِ زمانی رو از حقوقِ تو کم کنم.» «اما ناخدا...» «گفتم که برگردند! اونها رو بگذار همون جا که بودند و درست در همون زمان که بودند. میخوام که این سیاره دستنخورده باقی بمونه و مطمئنم که همین طور هم میشه!» نگاهِ خشمناکِ دیگری به بوتاکس انداخت و گفت: «یک گونه، دو جنس، پستان، بوسه، همکاری...وای! وای! تو دیوانهای، بازرس! و همین طور هم ابله! و از همه بیشتر، بیمار، بیمار، بیمار!» بحثِ دیگری در کار نبود. بوتاکس که دست و پایش میلرزید کارِ برگرداندنِ موجودات را شروع کرد. چند لحظه بعد، آنها همانجا در ایستگاهِ مرتفع ایستاده بودند و هاج و واج دور و برشان را تماشا میکردند. هوا، گرگ و میش بود و قطاری که داشت نزدیک میشد فقط صدایی ضعیف بود از دوردست. مارج، مردد، پرسید: «آقا! این چیزها واقعاً اتفاق افتاد؟» چارلی سری به تصدیق تکان داد و گفت: «من که یادم میآد.» مارج گفت: «نمیشه برای کسی تعریف کنیم.» «مسلماً نمیتونیم! میگن زده به سرمون. میفهمی که منظورم چیه؟» «آره! خوب میفهمم.» بعد قدری خود را کنار کشید. چارلی گفت: «ببین! شرمندهم که اونطور خجالتزده شدی. ولی تقصیرِ من نبود.» «مهم نیست. میدونم.» نگاهِ مارج، پایین، رو به سکوی چوبی افتاد. صدای قطار بلندتر شده بود. «منظورم اینه که...میدونی، خانم؟ تو اصلاً بد نبودی. راستش، خیلی خشگل به چشم میآی، اما من اونجا یهجورایی نمیتونستم بگم...خجالت میکشیدم!!!» زن ناگهان خندید و گفت: «مشکلی نیست!» «میخوای یه فنجون قهوه بخوریم تا قدری آرومت کنه؟ همسرم، راستش، خونه نیست.» «خوبه! ادوارد هم آخرِ هفته خارج از شهره و کسی خونهی ما نیست. پسرِ کوچیکم هم رفته خونهی مادرم.» «پس بریم. همدیگه رو قبلاً شناختیم، نه؟» زن خندید و گفت: «چه جورم!» قطار به ایستگاه رسید، اما آنها چرخیدند و پلکانِ باریک را رد کردند تا به خیابان برسند. راستش، آنها چندین لیوان نوشیدنی با هم خوردند و بعد که مارج خواست برود خانهی خودش، چارلی نمیتوانست اجازه بدهد آن وقتِ شب او تنها برود، پس تا دمِ خانهشان او را رساند. طبعاً، مارج هم مقیّد بود که او را چند دقیقهای به داخل دعوت کند. در این بین، در سفینهی فضایی، بوتاکسِ مأیوس و از همه جا رانده، داشت آخرین تلاشش را میکرد تا حرفش را اثبات کند. در همان حال که گارم داشت سفینه را برای عزیمت آماده میکرد بوتاکس عجولانه اشعهی نفوذیش را به کار انداخت تا آخرین بار نمونههایش را بررسی کند. روی مارج و چارلی که در آپارتمانِ مارج بودند زوم کرد. ناگهان، اندامش سفت شد و رنگینکمانی از رنگهای درخشان را از خود ساطع کرد. «ناخدا گارم! ناخدا گارم! ببینید حالا دارن چی کار میکنند!» اما در همان لحظه، سفینه از ایستِ زمانی خارج شد.
|
| |
داستان ترجمه / مادربزرگ
هانس کریستین اندرسون (دوم آوریل 1805 – چهارم اوت 1875)، متولد شهر اُدنز (Odense) در دانمارک است؛ پسر یک کفاش فقیر و یک مستخدمه. در نوجوانی، بهعنوان نقال نمایشنامهها و خواننده به شهرت رسید. در چهاردهسالگی به پایتخت، کپنهاک، عزیمت نمود و مصمم شد تا در صحنهی تئاتر به موفقیت ملی دست یابد. اما بهنحو تأسفباری ناکام ماند؛ اما دوستان بانفوذی در پایتخت پیدا نمود که جهت جبران تحصیلات ناقصش از او در مدرسهای ثبتنام به عمل آوردند. از مدرسه متنفر بود، بهطوریکه در سن هفدهسالگی در کلاس دوازدهسالهها حاضر میشد و مدام مورد تمسخر شاگردان و معلمان قرار میگرفت.
در 1829 اولین کتابش- شمارش یک پیادهروی (An Account of a Walking Trip)- منتشر شد. پس از آن بهطور منظم کتابهایی منتشر نمود. در ابتدا کتابهایی که برای بزرگسالان نوشته بود به نظر خودش مهمتر از فانتزیهایش بودند، اما به مرور زمان دریافت که همین داستانهای عامیانه وجوه پایداری از زندگی بشری و شخصیت داستانی را آشکارا و به شکلی مسحورکننده به تصویر میکشند. این امر دو پیآمد داشت. نخست اینکه دیگر داستانهایش را بهعنوان سرگرمیهایی که مختص کودکان نگاشته شده در نظر نمیگرفت و دوم اینکه بهجای بازگویی قصههای سنتی، نگاشتن داستانهای خود را آغاز نمود.
او زمانی گفته که ایدههای داستانهایش «مانند بذری کاشتهشده در ذهنش هستند که تنها به بوسهی تلألویی از خورشید یا قطرهی دارویی نیاز دارند تا بشکفند.» او بهطرز ظریفی مردمی را که دوست میداشت یا از آنها متنفر یود در قالب شخصیتهای داستانهایش ارایه میداد: زنی که از پذیرش عشقش امتناع کرده بود در «ماهیبانوی کوچولو» (Little Mermaid) به شاهزادهای احمق بدل میشود؛ زشتی و خباثتش، یا خیالپردازیهای پدرش برای میراثخواری از یک خانوادهی قدرتمند و متمول، در «جوجهاردک زشت» (Ugly Duckling) بازتاب مییابد.
در اوایل 1846 ترجمهی داستانهای هنس اندرسون به انگلیسی آغاز شد. از آن پس، کتابهای متعدد، آوازهای هالیوودی و انیمیشنهایی از دیزنی به استمرار اشتهار داستانهایش در جهان انگلیسیزبان یاری رساندهاند.
مادربزرگ خیلی پیر است؛ چهره اش چینخورده و گیسش به کلی سپید؛ اما چشمهایش همچون دو ستارهاند با درخششی گرم و گیرا که چون در تو بنگرند از خوبی لبریز میشوی. جامهی ابریشمی ِ فاخر و خوشرنگی به تن میکند که طرحی از گلهای درشت بر آن نقش بسته و هنگام حرکتش خشخش میکند. آنگاه میتواند داستانهای شگرفی بگوید. مادربزرگ کولهباری از دانستههاست؛ چرا که پیش از پدر و مادر، او میزیسته- و این کاملاً مسجل است. سرودنامهای دارد با قلابهای نقرهای بزرگ که اغلب میخواندش و میان برگهایش گل رزی خوابیده، کاملن خشک و صاف، به زیبایی رزهای ایستاده در گلدان نیست، اما مادربزرگ هنوز با اشتیاق فراوان میبویدش و اشک به چشم میآورد. «حیرانم که چرا به آن گل پژمرده در کتاب قدیمی اینگونه مینگرد؟ شما میدانید؟» چرا، وقتی اشک های مادربزرگ بر رز میغلتد؛ و نگاهش به آن خیره میشود؛ رز جانی دوباره میگیرد و اتاق را با رایحهی دلانگیزش پر میکند؛ دیوارها چونان که در مه، محو میشوند و تمامی پیرامونش جنگل سبز باشکوهیست که در تابستان پرتوهای خورشید از میان شاخ و برگهای انبوه در آن جریان مییابند؛ و مادربزرگ، چرا دوباره جوان شده؛ دوشیزهای افسونکننده، دلانگیز چون رز با گونههایی گوشتالو و گلگون، طرههایی براق و نرم و قامتی قشنگ و رعنا، اما چشمها، آن چشمهای آرام و مقدس، انگار برای مادربزرگ ساخته شدهاند. مرد جوانی کنارش مینشیند؛ بالابلند و قدرتمند، شاخهی رزی به او میدهد و مادربزرگ آن را میبوید. مادربزرگ را توان بوییدن در اکنون نیست؛ آری، به یاد آن روز میبوید؛ و اندیشههای بسیار و دریافتهای مجدد گذشته؛ اما آن مرد جذاب و جوان رفته است؛ و رز در کتاب قدیمی پژمرده است؛ و مادربزرگ اینجا نشسته است؛ بار دیگر یک مادربزرگ سالخورده که به رز فروپژمرده در کتاب، خیره نظر افکنده.
اکنون مادربزرگ مرده است. زمانی بر صندلی راحتیاش مینشست؛ حکایتی بلند و زیبا نقل میکرد و زمانی که به پایان میرسید؛ میگفت که خسته شدم؛ سرش را به پشت تکیه میداد و لحظهای میآرمید. صدای آهستهی نفسهای خفتهاش را میشنیدیم که به تدریج آرامتر و خاموشتر میشد و بر سیمایش خرسندی و سعادت سوسو میزد. گویی با اشعهای از خورشید پرتو یافته. یک لبخند بیشتر و سپس گفتند که مرده. در تابوتی سیاه قرار داده شد؛ درحالیکه به لایههای سفید کتان کفنپیچ شده؛ لطیف و زیبا نگاه میکرد؛ چشمانش بسته شد تمامی چین های چهرهاش برچیده شده بود؛ گیسوانش سپید و نقرهای به نظر میرسید و دورتادور دهانش، لبخندی شیرین درنگ کرده بود. هرگز از نظر افکندن بر پیکر آنکه چنان عزیز بود؛ نهراسیدیم؛ مادربزرگی مهربان. کتاب سرود که هنوز رز در آن آرام گرفته بود زیر سرش گذاشته شد؛ کتابی که آنچنان دوستش میداشت؛ آنگاه مادربزرگ را به خاک سپردند. بر گوری که با دیوار گورستان کلیسا دربرگرفته شده بود؛ بوتهی رزی کاشتند؛ چیزی نگذشت که با انبوه رزها پوشیده شد؛ و بلبلی در میان گلها نشست و بر فراز گور آواز سر داد. از اُرگ کلیسا صدای موسیقی و کلمات سرودی زیبا به گوش رسید که در کتاب قدیمی جای گرفته در زیر سر مرده نگاشته شده بود.
مهتاب نور خود را بر گور پاشید لیک مردهای آنجا نبود؛ هر کودکی توانست ایمن حتا در شب، رفته و شاخهگلی از بوته کنار دیوار گورستان کلیسا بچیند. مردگان بیشتر از ما که میزییم میدانند. مردگان میدانند چه دهشتی بر ما دامن خواهد گسترد اگر چنین چیز غریبی رخ دهد؛ حضور شخصی مرده در میان ما زندگان. آنها از ما بهترند؛ مردگان دیگر بازنمیگردند. زمین، تابوت را انباشته میساخت و تنها این زمین بود که خود را بر آن میافکند. برگهای سرودنامه، حال، گردوغبارند و رُز نیز با تمام یادآوریهایش فروپاشیده است از هم. اما بر بالای گور، رزهای باطراوت میشفکند؛ بلبل میخواند و اُرگ مینوازد و هنوز خاطرهی مادربزرگ پیر زنده است با چشمان نجیب و عاشق که همواره جوان مینمودند. چشمها نمیتوانند که بمیرند؛ بار دیگر مادربزرگ عزیزمان را خواهیم دید؛ جوان و زیبا، آنسان که برای نخستین بار به رزِ سرخ و معطر بوسه زد؛ همان رزی که اکنون گردوغبارِ درون گور است.
| عتل عدنان / برگردان: سید مرتضی هاشمپور داستان ترجمه / چارلز عتل عدنان: نویسنده و شاعر لبنانیتبار امریکا در سال 1925 به دنیا آمده است. آثار او اغلب به انگلیسی و فرانسه ترجمه شده. در سوربن فرانسه فلسفه خوانده و این داستان نخستین داستان نویسنده است که به زبان فارسی ترجمه شده. رمان پاریس زیبا وقتی برهنه بود از آثار اوست.
اسمش چارلز بود، و از اسم خودش خوشش نمیآمد. اسمش را به پیتر تغییر داد. پیتر؟ پیترینگ؟ کلیسای سنت پیتر؟ عمویش به احترام پدربزرگ خودش، این اسم را روی او گذاشته بود، از این آخری هم خوشش نیامد به او نمیآمد. پیتر اسم دیگری انتخاب کرد: واسیلی. وقتی او را به یونانی خطاب میکردند، دستپاچه میشد، به همین علت هم نمیتوانست به روسیه برود. به نظرش رسید که امریکا برای گموگور شدن جای مناسبی است …از آنجایی که عاشق بتهوون بود، با افتخار خودش را لودویگ نامگذاری کرد. اما شستش خبردار شد که همسایهاش، که توی آلمان شرقی بزرگ شده و از اول «لودویگ» بوده، روز تابعیت، توی امریکا، مملکت جدیدش، اسم چارلز را روی خودش گذاشت. پستچی بین دو تا چارلز گیج ماند. آخر چارلز اولی هم با اسم قدیمش نامه دریافت میکرد. قاطی کرد: ترسید که چارلز دیگر که مسئول حادثهی پیشآمده بود، دوستدختر او را از چنگش در بیاورد …دوباره اسم سابقش را انتخاب کرد و شد واسیلی. این بار هم فکر کردند که پناهندهی روس است، کسی هم به طرفش نمیآمد. مثل کاتولیکهای مؤمن، رفت به کلیسای سنت پیتر در سانتا مونیکا که تازه به آنجا اسبابکشی کرده بود. اقیانوس منظرهی قشنگی داشت رشتههای آبی و سفید در جوار آن منظرهی قشنگی داشت. با وجود این، همه چیز در زندگیاش دگرگون شد. عصبانیت و لجاجتش باعث شد که کارش را توی گاراژی که تنظیم هیدرولیک فرمان و ترمز اتومبیل میکرد از دست بدهد. عاقبت مثل خیلیهای دیگر در روز موعود، ریق رحمت را سر کشید. پسر عمو خرج کفن و دفنش را داد. باید اسمش را روی سنگ قبرش مینوشتند، به خاطر این بحثهای تلفنی زیادی بین قوموخویشها در گرفت. سرانجام اتفاق نظر بر این شد که روی سنگ قبر بنویسند: در اینجا لودویگ واسیلی پیتر چارلز گریگوری – اسمیت آرمیده است.گریگوری اسمیتی که از آپتاون دلاور آمده بود. از آدمهای ما او تنها کسی بود که به کالیفرنیا پا گذاشته بود. |
| زیگفرید لنس / برگردان: داستان ترجمه / رست مثل گوگول جن و پری: متاسفانه هنگام ویرایش این داستان، نام مترجم آن بهاشتباه پاک شد که جن و پری ضمن طلب بیشترین پوزش از این بابت، از مترجم محترم خواهش میکند که برای درج نام، ایمیل اولیهی خود را مجدداً بفرستد. در حالی که من این محل بارگیری را از هشت سال پیش میشناسم. این محل پیچیده که تراموا، اتوبوس و قطار وارد آن میشود. فقط برای اینکه بار خود را با هم عوض کنند و به یکدیگر تحویل دهند. به محض اینکه درها با صدا باز میشود، بهسرعت و با خشونت بسته میشود. با هم مخلوط میگردد و در هم گره میخورد. درست گویی دو دشمن بیاسلحه در مقابل هم ایستادهاند. بعد قطار مصمم و ایمن بهحرکت درمیآید. چنان بدون ملاحظه در راه خود پیش میرود که آدم دوست دارد بایستد و منتظر شود تا همهچیز بگذرد. گرچه چراغ سبز است. * Siegfried Lenz |
داستان ترجمه / حسادت
این دخترک جلف! فکر میکند، از همه زیباتر است. یوهو، موهایش بعد از فر ششماهه، دوباره رشد کرده است. بعد هم این چکمههای کوتاهی که پوشیده است، خیلی احمقانه هستند. بهعلاوه هیچچیز نمیداند. او در مورد هیچچیز، اطلاعات ندارد.
همیشه وقتی پسر را میبیند، مثل هنرپیشهها موهای خود را به عقب میاندازد.
حتی یک آدم کور هم متوجه میشود که چه فیلمی میآید. بسیار خوب، قبول. او خیلی خوب میرقصد. بهتر از من. اعتراف میکنم. صدایی بسیار خوب و چشمهای زیبا دارد، اما دیگر این قیلوقال دائمی چیست؟ بعد از پنج دقیقه، اعصاب آدم را خرد میکند.
و مرد با او... ساعـتها حرف میزند. مخصوصاً به آنها نگاه نمیکند. نه، حالا دستش را دور گردن زن میاندازد. میخواهم از اینجا دور شوم! اما حتماً زن دوست دارد که من همین کار را انجام دهم. در این صورت پیروز شده است.
در دستشویی به آینه نگاه میکنم و چشمهای خود را زشت و مهوع مییابم. در هر صورت حالت تهوع دارم. دقیقاً حالا باید بیهوش شوم. به این ترتیب مرد متأسف خواهد شد که ساعتها با او گفتوگو کرده است.
حتی وقتی از دستشویی برمیگردم، مرد آنجا ایستاده است: «برویم؟»
سعی میکنم وقتی به او جواب میدهم: «اگر تو میل داری...» حتیالمقدور بیتفاوت جلوه کنم. در حالی که اصلاً نمیتوانم بگویم که چقدر خوشحالم. به در که میرسیم از او میپرسم، مشکل کریستن چیست.
«آه خدایا. چه آدم اعصابخرد کنی! وای...!»
زیر لب میگویم: «بهنظر من که خیلی مهربان است.»
داستان ترجمه: گربهی بالدار
اشاره: باب تربر؛ آثارش در اغلب مجلات معتبر ادبی جهان چاپ شدهاند. او با خانوادهاش در جنوب شرقی ماساچوست زندگی و تمام وقتش را صرف نوشتن میکند.
در تاریکی غلیظ بیدار میشوی، و سایهی خمیده دو گربه را پشت پنجره میبینی، برق دو جفت چشم. برای رفع شبهه چشمها را میشماری. در نور کم اتاق دمر میافتی تا بهتر ببینی، قبلاً هم از این رؤیاها دیدهای، این بار باید بیشتر دقت کنی.
از این رو با چشمهای نیمباز متمرکز میشوی، و نفست را حبس میکنی. شیشهی تیرهی دوجداره و ضخیم، پیشتر هم فریبات داده است. مضاف بر آن نوشخواری بیش از حد انجام دادهای. همین کافی است که برای لحظهای، آن برق چشمهای گربهها را با چشمهای دو تا کفتر عوضی بگیری. حتماً مال کفتر است، فقط کفتر، گذشته از همه چیز اینجا طبقهی نهم است،با مهتاب کاملی که چشمانداز وسیع مقابل را به زیبایی هاشور زده است.
یک دقیقهای طول میکشد تا بفهمی که آنها گربه هستند. دو تا گربه در هرهی طبقهی نهم، اما چطور آمدهاند؟ مال که هستند؟
برای اینکه حواست را بیشتر جمع کنی، دورتر را نگاه میکنی. سه شماره چشمهات را میبندی، و بعد به زنی که توی رختخواب و زیر پتو خوابیده نگاه میکنی. ساعت را که مثل ذغال گر گرفته میدرخشد، از روی مچ دست او میخوانی. 4:42. اگر بیدارش کنی او چه خواهد گفت؟ عزیزم گربهها میتوانند بالا بروند، ولی آخر اینجا طبقهی نهم ساختمان است؟ از این رو زل میزنی به تاریکی، شاید هم، جغد باشند.
جایی خواندهای که جغدها از ارتفاعات بالا شکار میکنند. آنها ساعتها مینشینند و تماشا میکنند، سپس با پنجههای باز به پایین شیرجه میزنند، غذایشان را توی پرواز به چنگ میزنند و با خود میبرند. شکارشان را درسته قورت میدهند. حالا زنده یا مرده، مهم نیست. ساعتی بعد، کیسههای مملو از پر و استخوان و پوست را به بیرون فوت میکنند.
از رختخواب بیرون میآیی. پاورچینپاورچین مثل دزدها جلو میروی. باید از نزدیک نگاه بکنی. به چشمهایت اطمینان نداری. تلنگری کوچولو به شیشه میزنی، میکوشی تا این دو سایهی سیاه برگردند و نگاهت کنند. جغدها میتوانند کلههایشان را نیمدور کامل بچرخانند. باید این کار را بکنند. چشمهایشان بهقدری درشت است که جا برای عضلات چشم باقی نمانده و مغز به سختی توی کاسه جا گرفته است.
یک آن چهار تا گوهر الماسرنگ مهتاب را بازمیتابانند. سپس یکی از گربهها رو برمیگرداند. دیگری، گربهی کوچکتر، کشوقوسی به خود میدهد و پنجهی تنبلش را به شیشه میکشد، تو گویی که برایت دست خداحافظی تکان میدهد. و تو با ناخن به شیشه ضربه میزنی و زیر لب زمزمه میکنی: «برو! برو!»
وقتی گربهی بزرگتر بیاینکه نگاهی به عقب بکند، تیز به میان تاریکی میجهد، به قدری تیز،که تو رفتنش را نمیبینی، حس میکنی هوای توی سینهات خالی میشود. لحظهای دو تا گربه است، حالا یکی، نفست درنمیآید، دریغ از ذرهای هوا در ریهها، سپس با دیدن همان گربهای که برایت دست تکان داد و حالا برای دیدن هم قطارش از هره گردن میکشد و نگاه میکند، دوباره تنفست عادی میشود. آنگاه گربه دوباره پهن میشود، کش میآید، پنجههای جلویش را باز میکند، غوز میکند. رو به سویت و دهندرهی بزرگی میکند. تو دست به روی پنجره میبری. بعد هر دو دستت را. سپس صورتت را. شیشهی سرد، صورتت را میسوزاند. صدایی درمیآوری، نه زیاد بلند. اما همینقدر که زن بدخواب میشود و برمیخیزد. اما برای دیدن پرواز گربهی دوم دیر چشم باز میکند.
زن میپرسد: «چیه؟ چه خبره؟»
از کنار پنجره دور میشوی، به اثر انگشتهایت روی پنجرهی بخارگرفته نگاه میکنی. به زن میگویی: «برگرد بخواب، فقط دو تا جغد بودند.» قبول داری آنچه که باید میدیدی، همانی است که دیدهای.
وقتی به طرف رختخواب میروی، تقلا میکنی تا موهای ژولیده و چشمهای پژمردهاش را ببینی؛ ولی آنها پرواز کردند، از اینجا رفتند.
زن دهندرهای میکند: «جغدها رفتند؟ عزیزم حتماً خواب دیدهای. بیا بخواب. تا چند کیلومتری اینجا جغد-مغد پیدا نمیشود.» و دوباره خمیازه میکشد و بالشاش را صاف میکند، و سرش را پایین میآورد. ساکت میشوی تا خوابش ببرد.
وقتی برمیخیزد تا چراغ بالای سرش را روشن کند، تو پیژامهات را پوشیدهای، خمیده روی یک زانو، دنبال جورابت میگردی، زن میگوید: «دیگر چه شده؟ پنج صبح کجا میروی؟»
«اداره!» و خم میشوی عضلات بازویت را کش میدهی و توی هوا دنبال چیزی نامعلوم میگردی.
داستان ترجمه: وقت ناهار
اشاره: وولف ووندراچک، متولد 1943 در رودولشتات است. در کارلسروهه بزرگ شد. فلسفه و علوم سیاسی خوانده و بعدها به ادبیات رو آورده. تحت تأثیر نویسندگان و نمایشنامهنویسان آوانگارد به شعر و داستان رو آورد.
در کافهای در خیابان مینشیند. فوراً پاها را روی هم میاندازد. زیاد وقت ندارد.
یک مجلهی مد را ورق میزند. والدینش میدانند که زیباست. از این موضوع خوشحال نیستند.
برای مثال. او دوستانی دارد. با این احوال وقتی در خانه دوستش را معرفی میکند، نمیگوید که بهترین دوستش است.
برای مثال، مردان میخندند و به او نگاه میکنند. بعد صورت او را بدون عینک آفتابی تجسم میکنند.
کافهی خیابانی کاملاً پر است. او دقیقاً میداند که چه میخواهد. روی میز بغلی هم دختری نشسته است که پا دارد.
از ماتیک متنفر است. یک قهوه سفارش میدهد. گاهی به فیلمها و فیلمهای عشقی میاندیشد. همهچیز باید بهسرعت اتفاق بیفتد.
جمعهها وقت کافی هست که کمی کنیاک هم با قهوه سفارش دهد. اما جمعهها اکثراً باران میبارد.
با عینک راحتتر میشود سرخ نشد. با سیگار باز هم سادهتر است. متأسف است که نمیتواند دود را به ریههایش بدهد.
وقت ناهار یک اسباببازی است. اگر کسی با او صحبت نکند، پیش خود تصور میکند که اگر مردی را مخاطب قرار دهد، چه میشود. مردها خواهند خندید. یک جواب بیربط میدهند که او را از سر باز کنند. شاید بگویند که صندلی کنار دستشان متعلق به کسی است. دیروز او را مخاطب قرار دادند. دیروز صندلی کنار دستش خالی بود. دیروز خوشحال بود که وقت ناهار همهچیز بهسرعت پیش میرود.
والدین سر میز شام در این مورد صحبت میکنند که آنها هم زمانی جوان بودهاند. پدر میگوید که نیت خیر دارد. مادر میگوید که در واقع میترسد. او جواب میدهد که وقت استراحت ناهار بیخطر است.
در این بین یاد گرفته است که تصمیم نگیرد. او هم یک دختر است مانند دختران دیگر. جواب سؤال را با یک سؤال دیگر میدهد.
گرچه به طور منظم در کافهی خیابانی مینشیند، وقت ناهار سختتر از نامهنوشتن است. از همه طرف به او نگاه میکنند. فوراً متوجه میشود که دست دارد.
دامن را نمیشود ندید. مسالهی اصلی این است که سر وقت برسد.
در کافهی خیابانی آدم مست وجود ندارد. با کیفدستی خود بازی میکند. دیگر روزنامه نمیخرد.
چقدر عالی است که در هر استراحت ناهار میتواند، یک فاجعه اتفاق بیفتد. او میتواند خیلی دیر کند. او میتواند خیلی عاشق شود. اگر گارسن نیاید، به داخل کافه میرود و پول قهوهاش را میپردازد.
پشت ماشینتحریر هم وقت زیادی برای فکر کردن به فجایع دارد. «فاجعه» لغت مورد علاقهی اوست. بدون این لغت مورد علاقه، وقت ناهار بسیار کسالتبار میشد.
| لوئیجی پیراندلو / برگردان علی قانع جُنگ...
مسافرانی که با قطار نیمهشب رم را ترک کرده بودند میبایست تا سحرگاه در ایستگاه کوچک فابرینا متوقف میماندند تا از این ایستگاه قدیمی برای ادامهی سفرشان به خط اصلی سالمونا ملحق شوند. نزدیک صبح بود و پنج نفر تمام شب را در واگن درجهدو با هوایی سنگین و دودگرفته به سر برده بودند. پیرزن درشتاندامی، غمگین و ماتمزده، شبیه به یک بستهی بزرگ بیقواره در لاک خود فرو رفته بود. در کنارش پیرمردی لاغر و ضعیف با چهرهای رنگپریده و چشمانی که بهزحمت باز میشد نشسته بود و هرازگاهی آه عمیقی میکشید و نالهای به دنبالش. پیرمرد با حالت شرمندگی از باقی مسافران بابت جای مناسبی که در اختیار همسرش قرار داده بودند تشکر کرد. بعد برگشت و لبه روانداز زنش را مرتب کرد و با همان لحن گفت. «حالت خوبه خانم...» زن بدون اینکه پاسخی بدهد دوباره پارچه را روی چشمهای خود کشید و صورتش را پنهان کرد. مرد لبخند تلخی زد و گفت:«ای دنیای بیوفا...ای داد و بیداد...» پیرمرد برای همسفرانش توضیح داد که علت غمگینبودن زن بیچاره غصهی تنها پسرشان است که جنگ او را از آنها جدا کرده است. گفت که بیست سال تمام عمرشان را وقف او کردند. چند سال قبل راهی رم شد تا ادامهی تحصیل بدهد. آنها هم گاهی به دیدنش میرفتند. بعد جزو نیروهای داوطلب به جبهه جنگ رفت. گفت: «ناراحتیش بیشتر از این بابت است که اطمینان داده بودند او را تا شش ماه اول خط مقدم نمیفرستند ولی همین دیروز تلگراف زدند و گفتند بیایید با بچهتان خداحافظی کنید...» زن زیر سنگینی روانداز مثل حیوانی زخمخورده در خود میپیچید و ناله میکرد. مطمئن بود علیرغم همهی توضیحاتی که شوهرش میداد هیچیک از آن آدمها تا شرایط او را نداشته باشند نمیتوانند با او احساس همدردی کنند. یکی از مسافران که با دقت بیشتر حرفها را گوش داده بود گفت: «حالا بیایید خدا رو شکر کنین پسرتون فقط به خط مقدم اعزام شده و اتفاق دیگهای نیفتاده. بچه من از همون روز اول چنگ رفت جبهه. حتی دو بار هم زخمی شد و برگشت عقب. ولی باز هم فرستادندش همونجا...» مسافری دیگر گفت: «من رو چرا نمیگین. دو تا پسرهام و سه تا از برادرزادههام خط مقدم هستند.» شوهر زن با ناراحتی جواب داد: «درسته... ولی در مورد ما فرق میکنه. آخر ما فقط همین یک پسر رو داریم...» «چه فرقی میکنه. توجه بیشتر به بچه یک چیز دیگه است. اما اگر چند تا بچه داشته باشی، نمیتونی بگی کدام رو بیشتر دوست داری. مهر و محبت نون نیست که بشه تکهتکه بین بچهها تقسیم کرد. یک پدر تمام عشق و محبت خودش رو بدون کوچکترین توفیری به تکتک بچههاش میده. حالا چه یکی باشه چه ده تا. من هم دلواپسم. اما نمیگم نصف دلم پیش یکیه و نصف دیگهاش پیش اون یکی. دلنگران جفتشون هستم.» شوهر زن منومنکنان گفت: «بله. کاملاً درسته. ولی فرض کنین پدری دو بچه توی جبهه داشته باشه و خدای ناکرده یکی رو از دست بده، باز هم بک پسر داره که دلش رو به اون خوش کنه. ولی من چی....» «ای بابا. بهخاطر همین یک بچه هم باید دوباره به این زندگی نکبتبار ادامه بدی. ولی اگه تنها بچهات بمیره خودت هم میتونی راحت سرت رو بگذاری زمین و بدبختیهات به آخر میرسه...» پیرمرد چاق سرخرویی که از ابتدای سفر با چشمهای متورم گوشهای کز کرده بود طوری نفسنفس میزد که گویی تحمل هیکل سنگین و در عین حال ضعیفش برایش مشکل بود، یکباره روی صندلی تکانی خورد و غرید. «همهاش چرت و پرت. اینقدر حرفهای بیخود نزنین. مگه ما فقط بهخاطر فایدهی شخصی بچههامون رو به وجود میآریم.» سایر مسافرها از سر همدردی نگاهی به او کردند و همانی که پسرش از ابتدای جنگ در خط مقدم بود گفت: «تو درست میگی عموجان. بچهها متعلق به ما نیستن. اونا به مملکتشون تعلق دارن.» مرد چاق بلافاصله جواب داد: «هوم.... این هم نیست. مگه اون وقتی که بچه درست میکردیم اصلاً به فکر مملکت بودیم؟ اونها به دنیا اومدن بهخاطر اینکه... بهخاطر اینکه باید به دنیا میاومدن. و از وقتی که متولد شدن جای ما رو توی زندگی گرفتن. این عین حقیقت است. ما به اونها تعلق داریم نه اونها به ما. وقتی هم که بیست سالشون شد درست همون چیزی هستند که ما تو سن بیستسالگی بودیم. ما هم پدر و مادری داشتیم. تو دنیا خیلی چیزها هست. چه میدونم. مثل زنها. تفریح. سیگار. و خیلی چیزهای دیگه و البته مملکت که اگر ما رو هم طلبید باید بلافاصله همه بریم. حتی اگر پدر و مادرها مخالفت کنن. عشق به وطن توی سن و سال ما هنوز هست. حتی گاه بیشتر از بچههامون. کدامیک از شما ادعا میکنه که از بودن پسرش در جبهه خوشحال نیست.» همه ساکت بودند و فقط سرها را به علامت تصدیق تکان میداند. مرد چاق ادامه داد: «پس ما باید به احساسات بچههامون تو بیستسالگیشون اهمیت بدیم. این طبیعیه که عشق به وطن توی بچهها بیشتر از ما باشه. درست نیست که مدام حواسشون به ما باشه و مثل ما پیرمردها نتونن از جاشون تکون بخورن و خونهنشین باشن...» «اگه قراره مملکت وجود داشته باشه مثل یک نیاز طبیعی. مثل نونی که باید برای رفع گرسنگی خورد، یکی باید پیدا بشه که ازش دفاع کنه. و این کار رو جوونهای بیستسالهی ما میکنن. اصلاً هم لازم نیست کسی براشون گریه کنه. چون اگر کشته شن شاد و سرفراز میمیرن. حالا مگه بده که یک جوون شاد و سرافراز از دنیا بره. بدون چشیدن تلخیهای زندگی و دیدن چیزهای ناگوار. بله. کسی نباید اشکی بریزه. باید خندید. مثل من. یا حداقل خدا رو شکر کنین. همین کاری رو که من همیشه میکنم. میدونین پسر من قبل از مرگش نوشته بود که از مردن بهخاطر میهنش راضیه و این بهترین پایانیه که همیشه توی زندگی آرزو میکرد. میبینین من هیچوقت رخت سیاه تنم نکرده و نمیکنم. میبینین...» لبهی کتش را با هیجان زیاد تکان میداد تا نشان آنها بدهد. لبهای بیرنگش بهشدت بالای دندانهای گمشدهاش میلرزید و با چشمهای مرطوب و بیحرکت به آنها نگاه میکرد. بعد قهقههی تلخی سر داد که بیشتر شبیه هقهق بود. همهی مسافران با هم گفتند. «کاملاً درست میگی. کاملاً درسته...» پیرزن پیچیده لای رواندازش در گوشهای مچاله شده بود و به گفتگوی آنها گوش میداد. طی چند دقیقهی اخیر سعی کرده بود چیزی در حرفهای شوهر و دوستان و اطرافیانش پیدا کند که ذرهای غم و اندوه بزرگش را آرام کند. چیزی که ثابت کند یک مادر به بودن پسرش در محل پُرخطری راضی باشد چه رسد به اینکه با مرگ او مواجه شود. هنوز حرف قانعکنندهای میان همهی دلداریها نیافته بود و بیشترین درد از این بابت بود که میدید هیچکس احساس واقعی او را درک نمیکند. حالا از شنیدن حرفهای آن مسافر مات و تقریباً گیج شده بود. یکباره به اینجا رسید نهتنها او را درک نمیکنند بلکه او نیز نمیتواند خودش را در ردیف پدر و مادرهایی قرار دهد که بدون ریختن حتی یک قطره اشک تن به جدایی و دوری از فرزندشان و یا مرگ آنها بدهند. سرش را بلند کرد و خود را کمی بهطرف بقیه قوس داد تا با توجه بیشتری به حرفهای پیرمرد چاق در مورد پسرش گوش بدهد که چطور مانند یک قهرمان بزرگ و تمامعیار بهخاطر امپراتور و میهن خرسند و سرافراز به جبههی جنگ رفته، بدون ذرهای افسوس و پشیمانی... به نظر میرسید وارد دنیایی شده که حتی هرگز در خواب هم ندیده است، دنیایی که تا آن زمان برایش ناشناخته مانده بود. خوشحال بود از اینکه میشنید هم آن پدر شجاع را تسلی میدهند که صبورانه از مرگ فرزندش میگوید. بعد یکدفعه و بدونمقدمه انگار که هیچکدام از صحبتهایی را که رد و بدل شده بود نشنیده باشد، درست مانند کسی که تازه از خواب پریده و به دنیای فانی قدم گذاشته رو به پیرمرد کرد و با لحنی ساده پرسید: «یعنی راستراستی پسر شما کشته شده؟» همه به پیرزن خیره شدند. پیرمرد هم همینطور. رو به او کرد و چشمهای پفکردهی مرطوب خاکستریرنگش را به او دوخت. برای لحظهای کوتاه سعی کرد جوابی به او بدهد، اما کلمات یاریاش نکردند. چشم از او برنمیداشت. گویی یکباره از سؤال نابجا و تا حدی احمقانه پیرزن دریافته بود که واقعاً پسرش مرده و برای همیشه از بین آنها رفته است. برای همیشه. در یک آن چهرهاش به هم تنیده شد و در هم ریخت. با شتاب دستمالی را از جیب کتش بیرون آورد روی صورتش گرفت و در مقابل چشمان متعجب بقیه مسافران با صدایی بلند و غیرقابل کنترل هقهق تلخ و دردناکی را سر داد. |
| زادی اسمیت / برگردان خجسته کیهان فقط منم که... زدی اسمیت رماننویس 32 سالهی انگلیسی که تاکنون سه رمان و چند مجموعهداستان کوتاه به چاپ رسانده، یکی از مطرحترین نویسندگان معاصر انگلستان است. زدی که مادرش اهل جاماییکا و پدرش انگلیسی است، نخستین رمان خود «دندانهای سفید» را در سال 2000 منتشر کرد، رمانی پرفروش که در بیشتر کشورهای جهان با موفقیت روبهرو گردید و برندهی چند جایزه شد. دومین رمان او «امضاءجمعکن» در سال 2002 به چاپ رسید، و آخرین اثرش «دربارهی زیبایی» سال گذشته برندهی جایزهی «آرنج» برای ادبیات داستانی شد.
کلی خواهرم بود و شبها تا دیروقت بیدار میماند. او خیلی از من بزرگتره و آنوقتها قرار بود وارد سینما بشه، آن هم برای کارگردانی، این بود که همه هواش را داشتند. از این گذشته تنها دختر خانواده بود و این که براش اتفاقی افتاده بود و مدتی را در خانهی پدری میگذراند، خیلی مهم بود. اگر من جایی گند میزدم، اونقدرها مهم نبود. وقتی کلی خانه بود، باید نک پنجه راه میرفتی و حتی وسط عصر صدات را پایین میآوردی. مادرمان کانادایی است – نمیدانم چرا این را گفتم، به جز این که شاید نظرش را دربارهی کلی توجیه کند: زرنگها مخصوص اند. این جملهی الکی را سر هم کرده بود و معنی اش این بود که با آدمهای باهوش و با استعداد باید جور خاصی رفتار کرد. انگار مرضی چیزی دارند. باید با جبههی کانادایی خانوادهی ما آشنا شوید تا بفهمید این جمله چقدر به نظر مامان خوب و گویاست. یادم میاد وقتی چهارده سالم بود فکر میکردم جملهی گندی است، حتی حالا هم بوی گندش تو ذوق میزند. اما برای مادرم کلی یک سیارهی آسمانی بود که بر زندگی ما سقوط کرده و هیچ کس نمیدانست چطور به آنجا آمده و بزرگی سوراخی که ایجاد کرده چقدر خواهد بود. وضع من در مدرسه هیچوقت تعریفی نداشت، برادر بزرگم پیتر هم همینطور بود. بعد کلی از راه رسید و مادرم همه را مجبور کرد ساکت باشیم تا از خواب نپرد، مثل خانوادهای که پانتومیم بازی میکنند دستهامان را تکان بدهیم و کفشهامان را در بیاریم. یاد یک روز صبح میافتم. داشتم یواش تو آشپزخانه راه میرفتم، میخواستم صبحانه درست کنم، کشوها را یواش باز میکردم و رفتارم جوری بود که انگار نیستم. تو این دو هفتهای که کلی برگشته همش همین طور بودم. به نظرم میومد همهی زندگیم این جوری بوده. کلی اوایل امسال با این پسره آیدان زندگی میکرد. اسباب اثاثیه و همه چیز خریده بودند. بعد کلی سرش کلاه گذاشت و آیدان گذاشت رفت. علاوه بر این که کلی برگشته بود خانه، از این بابت هم حیف شد که آیدان تنها دوست پسر کلی بود که میشد باهاش رفیق شد. آیدان کارش درست بود. از اینش خوشم میومد که زرنگ بود، اما احتیاجی به «رفتار خاص» نداشت. ایرلندی بود، اهل دوبلین، بلد بود چطوری شوخی کنه، حرف فوتبال میزد و دوست داشت به جز خودش دهن بقیه هم بجنبه. آشنایی با آدمی مثل اون عالمی داشت، به خصوص واسه من. چون بابامون رفته بود، پیتر زن گرفته بود و تو اون خونهی پر از زن من تنها بودم. این سالی بود که دعا میکردم چند سانت بلندتر بشم و فضای خالی پشت لبم را میتراشیدم تا شاید چیزی سبز بشه. این بود که رفاقت با آیدان با یک متر و هشتاد و هفت سانت قد و آن همه پشم و پیلی خوب بود. همهی تنش مو داشت و کلی مسخرش میکرد، اما اون میخندید و میگفت راست میگی خودت رو چند کیلو لاغر کن. اگر بین خودمون بمونه باید بگم که درست میگفت. کلی اونوقتها تپلمپل بود. اما آیدان تو روش میگفت، کاری نداشت که کلی نسبتا معروف بود. آدم روراستی بود، در عشق هم روراست بود. اما کلی ظرفیت نداشت، بعد هم آیدان همراه اون پسر خوشگلهی سینما دیدش و زدند به تیپ هم. اما بعد از رفتن آیدان معلوم بود کلی دوزاریش افتاده، چون خودش رو تو اتاق سابق پیتر که من اتاق بدنسازی کرده بودم حبس میکرد. اتاق را صاحاب شد و تمام روز پردهها را میکشید، تو رختخواب میافتاد و فیلمهای قدیمی سیاه و سفید تماشا میکرد. یادم میاد ازش پرسیدم: «چرا به اتاق سابق خودت نمیری؟» قبلاً طبقهی بالا اتاق کوچکی داشت که دوستهای مدرسهش روی دیواراش چیز نوشته بودند و سراسر دیوارها رو سیاه کرده بودن. بعد که رفت دانشگاه، مامان داد دیواراش را سفید کردن. باز پرسیدم: «چرا به اتاق خودت نمیری؟ مگه اون اتاقت نیست؟» گفت: «نمیتونم تو یک اتاق هم بخوابم هم کار کنم. من اتاق کار لازم دارم.» طوری این رو گفت که انگار اتاق کار یکی از چیزهایی است که نمیشه بی اون زندگی کرد، مثل آب آشامیدنی. گفتم: «اما من باید ورزش کنم.» گفت: «تو چهارده سالته، هنوز بدنت فرم نگرفته. فقط باید مواظب باشی اونقدر زیادهروی نکنی که چشات کور شن.» این یک نمونهی کلاسیک از حرفای کلی بود. همیشه بلد بود چطور حال آدم رو بگیره. حالا کلی برگشته بود و من مجبور بودم وسایل ورزشم رو از اتاق پیتر بردارم و تو خونه هر جا میشد پخش و پلا کنم. صندلی وزنهبرداری رو با وزنهها تو اتاق خودم گذاشتم. دستگاه سفتکردن عضلات شکم را توی اتاق نشیمن گذاشتم. میلهی بارفیکس را بالای پلههایی که به در ورودی میرسید نصب کردم. و با این که بابت تصاحب اتاق پیتر از کلی دلخور بودم، گذاشتن وسایل ورزشی در جاهای مختلف من رو یاد تمرینهای میدانی میانداخت و وقتی برای تمرین از اینجا به آنجا میرفتم احساس میکردم راکی هستم. این کاری است که وسط فیلمهای راکی میکنند؛ در یک سکانس دودقیقهای نشان میدهند ظرف چند ماه چطور دوباره ورزیده شده و عضلاتش رشد کردن. نرمش که میکنی دلت میخواد زمان همانطور جادویی و سریع بگذره، مثل وقتهایی که آرزو میکنی نوجوانیت مثل سریالهای تلویزیونی بگذره: یک صحنه در مدرسه، یک صحنهی عاشقانه و بعد فارغالتحصیلی. اما از این تندتر و یواشتره. و بعضی اتفاقها تو فکر آدم جا خوش میکنن و تبدیل میشن به یک شیء که تو زندگی میمونه، یک شیء مثل آباژور یا میز اتوکشی. همین جور میمونن و میتونی لمسشون کنی. ماجرای روزی که براتون تعریف میکنم از اونهاست. برگردیم به بدنسازی. اول از اتاق خودم شروع میکنم، چهار بار بیست تا میزنم. بعد به دو میرم طبقهی پایین سراغ شکمسفتکن. اگر تا حالا از این دستگاهها ندیدین بگم که شبیه نصف یک کار تفریحی ین، نصف دوچرخه یا نصف تاب. باید روش دراز بکشین، دستا رو بالا ببرین، بعد بلند شین. آدم پول میده که ورزش شکم چیز دیگهیی بشه، اما ورزش شکم ورزش شکمه. اما من ولکن نیستم و سعی میکنم روی اون دستگاه دویست تا بزنم، چهار تا پنجاه تایی. دردش بده. اینه که به چیزی فکر میکنم که حالم رو بگیره، مثل کلی، وقتی کفرم بالا میاد پنجاه تای آخرو راحتتر میزنم. میخواسم به اون نشون بدهم که اگر بخوام میتونم بدن سازی کنم. چون بین من و اون همیشه این بود که چون هر دو مون تپل بودیم، به هم کنایه میزدیم که دائم به چاقی فکر میکنیم. مثلا اگر کلی ناهار نمیخورد، من چیزی شبیه به این میگفتم: «باز رژیم گرفتی؟ تو که اصلاً چاق نیسی.» سعی میکردم کاری کنم که احساس بدبختی بکنه. و اگر او مرا روی دستگاه میدید ( مال کلی بود، اما هیچوقت ازش استفاده نمیکرد) چیزی شبیه به این میگفت: «جان، تو که هنوز رشدت کامل نیست. این چربیا خودش آب میشه. عجله ات چیه؟» خوشمون میاومد همدیگر را اذیت کنیم. همان وقتها بود که کلی خیلی چیزا راجع به دخترا میگفت. میگفت گولشان را نخورم چون هنوز خیلی بچهام و رشدم کامل نشده. وقتی این حرفا رو میزد مثل مادرا میشد. و از این که شروع کرده بودم به نرمش و بدنسازی کفرش بالا میآمد. اگر وقتی وزنه دستم بود چشمش به من میافتاد، بنا میکرد داد کشیدن. میگفت هنوز بچهام و خیلی زوده که مرد بشم. میدانم همه فکر میکنن کودنم، اما میفهمیدم همهاش به خاطر آیدان است، نه من. بیشتر روزا مواظب بودم طرف کلی آفتابی نشم. خلاصه ورزش شکم که تمام میشد، میدویدم بالای پلهها سر وقت بازفیکس. میله طوری نصب شده بود که وقتی میرسیدم بالا، از شیشه مردم توی خیابان را میدیدم. این کار عمدی بود. راستش هیچوقت کشته مردهی بدنسازی نبودم، چیزی لازم بود که حواسم رو پرت کنه، یعنی از واقعیت اون دور کنه، وگرنه دیوونم میکرد. این بود که مردم را تماشا میکردم و چند وقت یک بار یکی از آنها مرا از آن طرف شیشه میدید، کلهام را میدید که بالا پایین میرفت. باید قیافهشان را میدیدی. دوباره نگاه میکردند که بفهمند موضوع چیه. از خیابان مثل شعبدهبازی بود. مثل حالت بیوزنی. برای آنتراکت دادن وسط برنامهی سنگین روزانه منظرهی خوبی بود. اون صبحی که دارم میگم، فقط خیال داشتم بارفیکس بزنم و خیابان رو تماشا کنم – کاری به بقیهی چیزا نداشتم. از روی دستگاه فوری آمدم طرف بارفیکس و دستهامو بهش گرفتم. نمیدونم چقدر واردین، اما وقتی آدم بارفیکس میزنه، انگشتاش رو به یک شکل غیر عادی میبینه: ناخنها به طرف آدم هستن. مثل این که دست کسی دیگری است که میخواد صورت آدم رو لمس کنه. یادم میاد ناخنهام رو نگاه میکردم که سفید شده بودن چون خون رفته بود جاهای دیگه، و فکر میکردم عوضش براشون خوبه. میفهمین چی میخوام بگم؟ نه دوربین دستم بود، نه داشتم کنسرتو مینوشتم، اما عیبی نداشت. خون رو به جریان مینداختم و هدف همین بود، مگه نه؟ هر چی گردش خون رو تند کنه، هر چی آدم رو بالا ببره؛ دور از واقعیت. بعد کول را دیدم که تو خیابان بود و به طرف خانهی ما میآمد. کول را نمیشد از قلم انداخت، چون پوستش سیاه بود، قدش دو مترو دو و نیم سانت، و سنش چهارده سال بود. من فقط یک ماه بود باهاش آشنا شده بود، بعد از این که برای امتحانهای تجدیدی به این مدرسه جدید رفته بود. اول تابستان تقریبا همه را رد شده بودم و این از آن مدرسههایی بود که تو وقت کم خیلی چیزا رو تو مغز آدم فرو میکنن که ماه دسامبر بتونه دوباره امتحان بده. کول هم باید بیشتر درسا رو از نو میگذراند. اما عجیب اینجا بود که هر کدوم تو درسای متفاوتی تجدید آورده بودیم. یادم میاد وقتی این را فهمیدم برام خیلی مضحک بود. این که دو نفر این قدر احمق باشند، اما نوع حماقتشون با هم فرق داشته باشه. این بود که من و کول فقط در یک کلاس با هم بودیم: هنرهای بازیگری، درسی که خیلی کمتر از اون که دلمون میخواست بازیگری داشت. هر دومون چون خیال میکردیم آسونه اون رو گرفته بودیم. اما بیشترش خوندن تاریخ سینما و تئآتر بود. چیزای خشک. خیلی حوصلهم سر رفته بود تا کول از راه رسید، مثل همیشه دیر کرد، دو هفته از شروع کلاس گذشته بود. یک متر و نود. یادم میاد دفعهی اول که دیدمش باورم نمیشد. همهی سئوالهای عادی رو ازش پرسیدم. گفتم اون بالا هوا چطوره؟ چطور واسه خود لباس پیدا میکنی؟ پدرمادرت قدبلندن؟ خواهر برادرات چطور؟ و کول گفت: «نه داداش، فقط منم که قدم بلنده.» معلوم بود همه همین چیزا رو ازش میپرسن. نمیخواستم حوصلهاش روسر ببرم، اما عادت کردن بهش کار آسونی نیس. از اون که فکر کنی سختتره. وقتی دیدمش یواش یواش تو خیابون راه میره هنوز عادت نکرده بودم. از بالای بارفیکس به نظرم مثل یک غول جادویی اومد. اون منو دید و دهنش واز موند، من خندیدم و میله رو ول کردم. معلوم نیست چرا هر وقت کول را میدیدم اینقدر خوشحال میشدم. خوشحال! و این دفعهی اولی بود که اومده بود خونهی ما ؛ مثل این بود که به دوستی تازه مون مهر زده باشه. مثل چراغ سبز بود. نمیخواسم احساساتی بشم، اما راستش رو بگم نزدیک بود از پلهها سکندری بخورم. در رو باز کردم و گفتم: «چه خبر کول؟» با هم مثل همیشه دست دادیم. نمیتونم بگم چطوری، دستها رو پایین میگرفتیم و بعد کنار هم جور خاصی که از دیدن کلیپها و شوهای رپ تو تلویزیون یاد گرفته بودیم راه میرفتیم. اما این طرز راه رفتن برامون شخصی بود. درسته که از تلویزیون یاد گرفته بودیم، اما خودمون چیزی بهش اضافه کرده بودیم. کول مثل دیوونهها خندید: «سلام داداش، انگار داشتی پرواز میکردی! قالیچهی جادوت کو؟» به میلهی بارفیکس اشاره کردم. گفت: «هان، پس اینه. میخوای برا دخترا خوشهیکل بشی.» با این که هیچوقت با دخترا موفق نبودم و اون میدونست. گفتم: «بیا تو، اما یواش بیا بالا، خواهرم خوابه. و مواظب باش داداش، میدونی که این سقفا کوتاهن! خوش اومدی.» رفتیم بالا به اتاق نشیمن و مدتی راجع به اتفاقهای مدرسه حرف زدیم. کول از اونایی بود که همیشه میخواست مثبت باشه. معمولا میگفت: «البته که دختره ازت خوشش میاد.» یا «نگران اون نباش، کاری به کارت نداره.» این بود که بعد از گپ زدن با کول خیال میکردی شاه همهی دنیایی، اما اون بود که کلهش تو آسمونا بود. یادم میاد داشت راجع به من چیزای خوب میگفت، و من نگاش میکردم و از خودم متشکر بودم، انگار قد بلندی اون به من مربوط بود. بعد زد به سرم که کول رو به کلی نشون بدم. گفتم: «همین جا باش، میخوام کسی رو بیارم. یه دقه صبر کن.» چند دفعه در اتاق کلی را زدم، اما البته اون جواب نداد، این بود که درو کمی باز کردم. چه بوی گندی میاومد. فکر نمیکنم از وقتی اومده بود ملافهها رو عوض کرده بود. خواب بود، اما ویودئو رو خاموش نکرده بود و فیلم قدیمی و سیاه و سفیدی که گذاشته بود رو هنوز نشون میداد. اسمش «داستان فیلادلفیا» بود. گاهی این فیلم رو روزی سه دفعه نگاه میکرد. اگه میاومدم تو اتاقش چیزی شبیه به این میگفت: «جیمز استوارت رو میبینی؟ مرد یعنی این. قدبلند، خوشتیپ...» یا اگه اون یکی هنرپیشه رو صحنه بود میگفت: «مرد باید این جوری لباس بپوشه. دوخت کت و شلوارو میبینی؟» من بیخیال فیلم بودم و هر کی توش بازی میکرد. کلی همش از چیزایی حرف میزد که برا من مهم نبود. اما نمیدونم چرا دلم میخواست کول را ببینه. نمیدونم من بیشتر از این کار خوشم میاومد یا اون. شاید هیچ کدوم. اما من اصرار داشتم. گفتم: «کلی! کلی! میخوام یه چیزی بهت نشون بدم.» تکان نخورد، اما من ادامه دادم. اونقدر دلم میخواست کول رو ببینه که خودم تعجب میکردم. پرسید: «چیه؟ بهم بگو ببینم چیه؟» اما من میخواستم بیهشدار کول رو ببینه، همون جوری که خودم دفعهی اول دیده بودم: مثل یک مجسمهی متحرک وارد اتاق شد – مثل یک چیز عالی که زنده شده باشه. آخر کلی هیکل گندهش رو از لای پتو بیرن کشید. گفت: «خیله خب پاشدم. بهتره چیز خوبی باشه.» بعد به من چشمغره رفت و همراهم آمد اتاق نشیمن. وسط راه غر میزد: «بهتره چیز خوبی باشه.» و من جواب میدادم بهتره دهنشو ببنده و بیاد ببینه. میدونم بعضیا میگن وقتی اون اتفاق افتاد قیافت اونقدر تماشایی بود که هیچوقت یادم نمیره... و نصف وقتا بیخودی میگن، اما من بیخود نمیگم. هنوزم اگه چشمامو ببندم قیافهی کلی رو میتونم ببینم. محشر بود! دیدم گوشههای لباش به سمت بالا تاب خورد، مثل یک تکه میوه، از این ور به اون ور صورتش. جوری لبخند زد که از وقتی برگشته بود تو صورتش ندیده بودم، اصلاً هیچوقت ندیده بودم. نمیخوام بگم دیگه هیچوقت نمیبینم، چون این حرفا شگون نداره. تو اون فیلمی که همیشه نگاه میکرد، زن لبنازکی میگفت: «آدم هیچوقت نمیتونه بفهمه آدما چه جوری ین.» معمولاً از این جور فیلما خوشم نمیاد – هیچ اتفاقی توشون نمیافته، همه چی کند میگذره – اما به نظرم میاومد زن لبنازکه راس میگه. از این گذشته به من ربطی نداره که بگم دیگه هیچوقت اون جور لبخندو تو صورت کلی نمیبینم - از کجا بدونم؟- اما به نظرم یه لبخند یکییکدونه میاومد. فقط هم لبخند نبود، چشماشم بود که مرطوب شده بود، مثل این که میخواس گریه کنه. یک هفتهی پیشش راجع به برادرای لومیر تو فرانسه خونده بودم – اونایی که دفعهی اول فیلما رو تو پاریس یا نمیدونم کجا دیده بودن قیافهشون این جوری شده بوده؟ تو تاریکی آدمای یه بعدی رو میدیدن که راه میرفتن، حرکت قطارای یک بعدی و بخار دروغی رو تماشا میکردن – اونا هم لبخند میزدن؟ صورت کلی. گفتم که هیچ وقت یادم نمیره و نرفته. بعد عوض شد. انگار که چیزی یادش اومده باشه؛ مثلاً چراغو روشن گذاشته باشه یا کلیدو جا گذاشته باشه؛ و اون حالتی که گفتم از بین رفت. همه ساکت مانده بودیم. بعد من گفتم: «نیگا کن دوستم کول چه قدبلنده!» کول گفت: «سلام.» معلوم بود خجالت میکشه، از دیدن کلی تپل با اون مچ پاهای کلفت. چشمشو دوخته بود به زمین. کلی گفت: «آره، خیلی قدت بلنده.» کول خندید. «قدت چقدره؟ دو متر؟» کول گفت: «دو متر و دو و نیم سانت.» و شانه بالا انداخت. انگار حالا دلش نمیخواست قدش اینقدر باشه. فکر کردم شاید قبلاً هم نمیخواسته. کلی سری تکان داد و سوت کشید. «چند سالته؟» «چهارده سال.» کلی یک سوت دیگه کشید. «نمیشه باور کرد. بقیهی فامیلت هم مثل خودتن؟» «نه، فقط منم که... مادرم قدش یک و شصت و پنجه.» «باید بگم که قدت خیلی بلنده کول.» «بله.» کلی پرسید: «تو مدرسه مجبورت میکنن بسکت بازی کنی؟» که احمقانه ترین سئوال بود، یک کمی هم بوی نژاد پرستی میداد. ترسیدم کول بدش بیاد، اما اون لبخند زد. «اونا میخوان، اما من بد بازی میکنم. افتضاح میکنم.» «دو متر و دو و نیم سانت. مگه میشه؟» دستش رو دراز کرد و زد به آرنج کول، بعد خودش رو کشید کنار. کارش عجیب بود. چشماش مرطوب بودن. باز مثل صفحهای که خط برداشته باشه تکرار کرد: «چهارده سالته؟ فکر نمیکردم دیگه همچین هیکلهایی باشه. قدت خیلی بلنده کول.» کول چشم دوخته بود به زمین، نمیدونست چه کار کنه و من تو دلم میگفتم خدایا کاش کلی رو نیاورده بودم. «آره، قدم بلنده. نمیدونم چطوری اینقدر بلند شدم. شدم دیگه.» بعد کلی یک دفعه گفت: «میدونی، من فیلم میسازم.» حالا به نظرم میاد که میخواس حرفو به خودش بکشونه، به جایی که میدونست هر چیز چه طوری یه، و چه معنیای داره. این روزا من خودم خیلی این کارو میکنم، اما اون وقت ازش خوشم نیومد. چرا نمیتونست کول رو به حال خودش بذاره؟ ابروی کول بالا رفت: «راس راسی؟» «آره، راس راسی. قراره اولین فیلم بلندمو بسازم. باورت میشه.» کول گفت: «خب، چه عالی، آره باور میکنم.» اما از ریختش معلوم بود باور نکرده. بعد کلی گفت: «یه مرد قد بلند مثل تو، باید تو فیلم بعدیم یه جایی واست پیدا کنم، نه؟» کول باز شونه بالا انداخت، یعنی اگه پیدا کنه خوبه، اگرم نکنه عیبی نداره. کول خیلی قدبلنده، اما مثل آب زلاله. وقتی بهش نیگا میکنی، فکر میکنی هیچ جا جاش نیس، اما همه جا جاشه. من اون رو این جوری یادم میاد. کلی گفت: «میتونم صد تا نقش واست پیدا کنم. صد تا کار.» این را گفت، سرش رو برا خودش تکون داد و رفت، و چند دقیقه بعد صدای راه انداختن فیلم رو شنیدم که از سر شروع میشد و صدای آهنگ شروعش میومد.. کول گفت: «دختر خوبیه.» چون همیشه میخواس حرف درستی زده باشه. بعد گفت: «بیا بریم بالا موزیک بذاریم.» فکر میکنم کول اون روز برام کار بزرگی کرد. اما هر وقت میخوام ببینم چی بود فقط تصویر ساقای بلندش یادم میاد که جلوی من از پله بالا میرفت، و دس بزرگش روی هره.
|
| ریچارد براتیگان/ برگردان محمد میرزاخانی بادِ زمينی سالهای سال یک داستاننویسِ ژاپنی را تحسین میکردم و به خواهشِ من، یک نفر این قرار ملاقات را میان من و او آماده کرد. ما الان در یکی از رستورانهای توکیو مشغول غذا خوردن هستیم. داستاننویس، یکدفعه، دستش را به طرف کیفی که همراهش آورده بود دراز کرد و یک عینک آفتابی از آن بیرون آورد و به چشم زد. حالا: ما دو نفر روبهروی هم نشستهایم و او عینکی آفتابی بر چشم دارد. همهی رستوران دارند ما را نگاه میکنند. من جوری رفتار میکنم که انگار خیلی طبیعی است که آدم در رستوران عینک آفتابی به چشم بزند، امّا بهآرامی و بدون عصبانیت این فکر را در او القاء میکنم که: لطفاً اون عینک مسخره رو بگذار کنار! حتّا یک کلمه هم دربارهی اینکه عینک آفتابی به چشم زده به زبان نیاوردم. صورتم هم نشان نمیداد که به چی فکر میکنم. من خیلی قبولش داشتم. دوست نداشتم موقع شام خوردن آن عینک روی چشمش باشد. فقط فکرم را به او القاء کردم. تقریباً سه دقیقهی بعد او یکدفعه، همانطور که یکدفعه عینک را به چشم زده بود، آن را از چشمش برداشت و گذاشتش داخلِ کیف ... خوب شد. بعد دربارهی زلزلهی بزرگی که چند روز پیش توی توکیو آمده بود صحبت کرد. گفت یک پسر دارد که یککم عقبماندگی ذهنی دارد و اینکه او سعی کرده به پسرش بفهماند که زلزله چیست تا پسرک بفهمد و نترسد، امّا موفّق نشده است. پرسیدم: «پسرت میدونه که باد چیه؟» «آره.» «بهش بگو زلزله یک بادییه که از داخل زمین میوزه.» داستاننویس ژاپنی از نظر من خوشش آمد. من خیلی قبولش دارم. خوشحالم که عینک آفتابیاش را کنار گذاشته است. |
| ادویج دانتیکاه / برگردان علیرضا صیامی بچههای دریا
شرح حال «ادویج دانتیکاه» Edwidge Danticat (pronunciation Ed-WEEDJ Dan-tih-CAH)
دانتیکاه متولد 19 ژانویه یِ 1969 پرتوپرنس، پایتخت هائیتی، فقیرترین کشور نیمکره ی غربی است. او که در هائیتی، تحت دیکتاتوری رژیمِ دووالیرِ بار می آید، خود از نزدیک اتفاقات جانگدازی را از سر می گذراند، که در قصه هایش شرحش می رود. چهار سال پس از تولد ادویج پدرش آندره، و دو سال بعد از او مادرش رُز به امریکا مهاجرت می کنند. او تا دوازده سالگی تحت سرپرستی عمه و عمویش زندگی می کند و آنگاه در 1981 به والدین و برادرانش می پیوندد. خانواده یِ آنها در بروکلینِ نیویورک اسکان می یابند. او در مدرسه غریبی می کند و به تنهایی اش پناه برده و از سرزمین مادری اش می نویسد. او از رنج مردم کشورش، به خصوص زنها، در 1980 و در دستان پاپا دُک دووالیِر ، همچنین از فقر و خشونت به نحو منحصر به فردی می نویسد.
آثار منتشر شده: · Breath, Eyes, Memory (1994) · Krik? Krak! (1995) · The Farming of Bones (1998) · Behind the Mountains (2002, part of the First Person Fiction series) · The Dew Breaker (2004) · Anacaona: Golden Flower, Haiti, 1490 (2005, part of The Royal Diaries series)
بچه های دریا Edwidge Danticat (DAN-tih-cah) نوشته ی ادویج دانتیکاه ترجمه ی علی رضا صیامی
می گویند پشت کوهها باز هم کوه هست. حالا می فهمم که حقیقت دارد. همچنین می دانم آبهایی وجود دارند مادام العمر، دریاهایی بی انتها، و در این دنیا آدمهای بسیاری که اسمشان جز برای خودشان برای کس دیگری اهمیتی ندارد. سربرداشته به آسمان نگاه می کنم و تو را آنجا می بینم. می بینم داری مثل حلزون له شده ای گریه می کنی، مثل وقتی گریه می کنی که کمکت می کردم اولین دندان لقت را بکشی. بله، آن موقع هم دوستت داشتم. نمی دانم چرا، ولی وقتی نگاهت می کردم یاد مورچه های قرمز می افتادم. دلم می خواست ناخنهایت را در پوستم فرو می کردی و تمام خونم را می کشیدی. نمی دانم تا کی در دریا خواهیم بود. جز من سی و شش آواره ی دیگر سوار این قایق کوچک هستند. بادبان برافراشته ی ما پارچه های سفیدی ست با لکه های قرمز روشن. وقتی سوار شدم فکر می کردم هنوز بتوانم بوی بی گناهی و آب منی ای را که به خورد آن پارچه ها رفته احساس کنم. به آن بالا نگاه می کنم و به تو و تمام آن وقتی که مقاومت می کردی فکر می کنم. گاهی حس می کردم که تو هم دلت می خواست، اما می دانستم دوست داشتی حرمتت کنم. فکر می کردی دارم اراده ات را امتحان می کنم، اما من فقط می خواستم کنارت باشم. شاید مثل همان است که همیشه می گفتی. زیادی خیال می کنم. ترس برم داشته به دوردست که برویم دچار کابوس شوم. از این که تمام طول روز آفتاب روی صورتم افتاده بیزارم. اگر دوباره مرا ببینی خیلی سیاه شده ام. حالا که دیگر نیستم شاید پدرت شوهرت بدهد. خواهش می کنم هر کاری می کنی با یک سرباز ازدواج نکن. آنها تقریبا انسان نیستند.
**
Haiti est comme tu las laisse(1) بله، رفتی و همان است که بود. شب و روز گلوله. سوراخ همیشگی. همه چیز مثل همیشه. من از این همه نابسامانی خسته ام. خیلی تند خو و عصبی شده ام. وقت را با دنبال کردن سوسکها دور خانه سپری می کنم. پاشنه هایم را روی سرشان می کوبم. خیلی کفرم را در می آورند. همه چیز کفرم را در می آورد. تمام روز توی این یک وجب جا افتاده ام. از آن وقت که ارتش پیروز شد مدرسه ها را بسته اند. کسی اسم از رییس جمهور قبلی نمی بَرَد. پدر تمام پوسترهای تبلیغاتی و دکمه های قدیمی اش را سوزاند. مانمان دکمه هایش را در گودالی پشت خانه دفن کرد. مانمان فکر می کند که شاید او دوباره برگردد. او می گوید با برگشتن رییس جمهور از زیر خاک درشان می آورد. هیچ کس از خانه درنمی آید، حتی یک نفر. پدر از من می خواهد نوارهای برنامه های رادیویی تو را دور بریزم. من چند نوار موسیقی را از بین بردم، اما هنوز صدای تو را دارم. خدا را شکر می کنم که بعد از آن دیگر نماندی. تمامی دیگر اعضای اتحادیه ی جوانان ناپدید شده اند. هیچ کس خبری از آنها نشنیده. فکر می کنم همگی در زندان باشند. شاید همگی مرده اند. پدر کمی دلواپس توست. او آنقدرها که فکر می کنی از تو بدش نمی آید. شنیدم یک روز از مانمان می پرسید، فکر می کنی پسره مُرده؟ مانمان گفت که از کجا بداند. فکر کنم از این که این همه به تو بدی کرده پشیمان است. دیگر طرح پروانه هایم را نمی کشم، چون از دیدن آفتاب هم دیگر خوشم نمی آید. گذشته از آن مانمان می گوید پروانه ها می توانند خبر بیاورند. آنها که رنگ روشن دارند مژده می دهند و آن سیاهها خبر مرگ به ما می دهند. یادت می آید می گفتی یک عمر زندگی پیش رو داریم؟ بگذریم که از آنوقت تا به حال خیلی چیزها عوض شده است. ** زن جوان حامله ای سوار قایق است. به نظر هم سن و سال ما می آید. نوزده یا بیست ساله. صورتش پر از رد زخمهایی ست که به رد زخم تیغ می ماند. قدش کوتاه است و لحن آهنگینش مرا یاد روستائیان شمال می اندازد. اغلب دیگر افرادی که سوار قایق اند از من خیلی مسن تراند. شنیده ام روی خیلی از این قایقها بچه ها سوار می شوند. خوشحالم که در این یکی بچه ای سوار نیست. به گمانم دیدن هر روزه ی پسر بچه ها و دختر بچه ها روی این دریا، دیدن صورتهای بی حالتشان که آدم را به یاد نومیدی از آینده در کشورمان می اندازد، دلم را می شکست. برای بزرگسالان به قدر کافی سخت است. برای من به قدر کافی سخت است. پیش از آنکه مجبور باشم برای امتحانات دانشگاه بکش بخوانم، راجع به امریکا زیاد خوانده بودم. دارم فکرم را به کار می اندازم ببینم راجع به میامی دیگر چه چیز خوانده بودم. هوایش آفتابی است. آنجا برف مثل جاهای دیگر امریکا نمی بارد.مشخص نیست دقیقا تا آنجا چقدر فاصله داریم. شاید فقط از سواحل خودمان دور شده باشیم. در دریا هیچ خط مرزی ای وجود ندارد. همه چیز به یک چیز می ماند. حتی آدم مردد است که نکند داریم از روی سطح زمین بیرون می افتیم. شاید دنیا مسطح است و ما مثل ملوانان قدیمی می خواهیم سر از آن دربیاوریم. می دانی که زیاد مذهبی نیستم. با وجود این هر شب دعا می کنم به طوفان برنخوریم. وقتی موفق می شوم بخوابم، خواب می بینم طوفان پشت طوفان است که گیرش افتاده ایم. خواب می بینم بادها از آسمان آمده اند و ما را به دریا می طلبند. ما به زیر فرو می رویم و دیگر از ما خبری نمی شود. حالا با فکر مردن بهتر کنار آمده ام. نه اینکه آن را به کل پذیرفته باشم، اما می دانم ممکن است اتفاق بیافتد. اشتباه نکن. واقعا نمی خواهم شهید باشم. می دانم مرده ام به درد کسی نمی خورد، اما چنانچه چنین اتفاقی بخواهد بیافتد، می دانم نمی توانم فقط داد بزنم و به آن بگویم برو. کاش گروه دیگری از جوانان بتوانند برنامه ی رادیویی را اجرا کنند. آن برنامه ی رادیویی تا مدتها تمام زندگی ام بود. خوب بود مدتی هم که شده رادیویِ این چنینی داشت، جایی بود که می توانستیم بگوییم از دولت چه می خواهیم، برای آینده ی مملکت مان چه می خواهیم. پروتستانهای زیادی روی این قایق سوارند. خیلی شان خود را ایوب یا بنی اسرائیل تصور می کنند. به گمانم بعضی شان به امید اینند که ناگهان از آسمان چیزی فرو بیافتد و دریا را برای مان بشکافد. آنها می گویند که خدا می دهد و خدا می گیرد. به من که هرگز چیز چندانی نداده. چه بود که بگیرد؟ ** چه می شد اگر می توانستم بکشم. اگر چند وانگای(2) خوب بلد بودم، از صحنه ی روزگار محوشان می کردم. امروز جلوی زندان فورت دیمانش(3) به گروهی از دانشجویان شلیک کردند. آنها به خاطر اجساد رادیو شش تظاهرات می کردند. این اسمی ست که روی شماها گذاشته اند. رادیو شش. با اسم و رسم شده ای. خیلی ها فکر می کنند تو هم مثل دیگران مرده ای. آنها می خواهند که اجساد به خانواده هایشان برگردانده شود. امروز بعدالظهر بالاخره ارتش بعضی از اجساد را پس داد. آنها به خانواده ها گفتند که بروند اجساد را از اتاقهای فقیران سردخانه جمع آوری کنند. همسایه ی ما مادان روژر(4) با سر پسرش برگشت خانه و بس. به خدا راست است، فقط سرش بود. می گویند در سردخانه ماشینی از رویش رد شده و سر را از بدن جدا کرده بود. وقتی مادان روژر به سردخانه رفته بود، سر را به او داده بودند. وقتی دیدیمش، سر را برداشته دورتادور پرتوپرنس گشته بود. فقط نشان بدهد که با پسرش چه کرده اند. ماکوتهای (5) کنار خانه به او می خندیدند. از او پرسیدند آیا آن شامش است. به زور ده نفر جلویش را گرفتند تا به سر و رویشان نپرد. آشغالها می کشتندش. من دیگر بیرون نمی روم. مثل لاشخورها دائم دارند نگاهت می کنند. شب که می شود نمی توانم بخوابم. در تاریکی گلوله ها را می شمرم. هنوز هم باورم نمی شود واقعیت داشته باشد. واقعا رفتی؟ کاش راهی بود که خاطر جمع شد واقعا رفته ای. بله، می نویسم. همانطور که به هم قول دادیم همچنان می نویسم. از آن بیزارم، اما از نوشتن دست برنمی دارم. تو هم همچنان بنویس. باشد؟ و وقتی دوباره همدیگر را دیدیم، انگار که هیچ وقتی از دست نداده ایم. **
امروز اولین روز واقعی ما در دریا بود. هر کس با هر تکان کوچک قایق داشت بالا می آورد. اولین لایه از آفتاب سوختگی صورتهای دور و برم خودنمایی می کرد. مردی می گوید،" حالا دیگر ما را با کوباییها عوضی نمی گیرند". بگذریم که بعضی از کوباییها هم سیاه هستند. مرد گفت که یکبار به همراه گروهی از کوباییها روی قایقی سوار بوده است. قایق او در جزیره ای حوالی باهاما توقف کرده بود تا کوباییها را سوار کند. وقتی گارد ساحلی به سراغشان آمد، کوباییها را به میامی برد و او را به هائیتی برگرداند. حالا این بار مدرک و برگه به دست سوار قایق بود که نشان می داد پلیس هائیتی به دنبال اوست. ضمنا او یک پای شکسته هم داشت، که دیگر جای تردیدی نباشد. خانم سالخورده ای از آفتاب زدگی از حال رفت. من از آب نمک روی لبهایش مالیدم و سعی کردم دوباره سرحالش بیاورم. روزها گاهی هوا خیلی گرم می شود. شب هنگام، هوا خیلی سرد می شود. چون آینه نداریم، به صورت همدیگر نگاه می کنیم تا ببینیم ضعف و مریضی تا چه حد اثر گذار بوده است. بعضی از زنها برای فرونشاندن دل به هم خوردگی شان آواز می خوانند و برای هم قصه می گویند. من همچنان دریا را تماشا می کنم. شب که می شود، آسمان و دریا یکی می شوند. ستاره ها بسیار بزرگ و بسیار نزدیک به نظر می رسند. آنها در دریا انعکاسهای خیلی درخشنده ای به وجود می آورند. گهگاه حس می کنم می توانم دست دراز کنم و ستاره ای پایین بیاورم، به منزله ی میوه ی نان یا کدو قلیایی یا چیزی که بتوانیم در سفر از آن استفاده کنیم. وقتی می خوانیم، هائیتی عزیز، هیچ جا تو نمی شوی. پیش از آن که درکت کنم بایستی ترکت می کردم، بعضی از زنها شروع می کنند به گریه کردن. گهگاه، من هم می خواهم دست از خواندن کشیده گریه کنم. برای پنهان کردن اشکهایم، تظاهر می کنم باز هم حالم دارد از بوی دریا به هم می خورد. دیگر با بقیه نمی خوانم. تو شاید چندان خبر از این احوال نداشته باشی، چراکه در خانه ای که سخت از آن نگهداری می شود و آن مادر مبادی آداب ات، همواره تحت نظارت دقیق پدرت بوده ای. نه، قصدم این نیست که به خاطر این مسخره ات بکنم. اگر بشود چیزی گفت، می گویم غبطه می خورم. اگر دختر بودم، شاید عوض بیرون بودن و سیاست بازی و درگیر شدن در چنین چیزی، در خانه می بودم. دو روزی که در دریا باشی، بوی تمام ماهی هایی که تا به حال خورده ای، بوی تمام خرچنگهایی که تا به حال گرفته ای، بوی تمام عروسان دریایی که تا به حال گازت گرفته اند، از آن بلند می شود. از این بو ذله شده ام. از بوی گندی هم که دارد از آدمهای توی قایق بلند می شود خسته ام. نمی دانم سلیان، آن دختر حامله، چطور تحمل می کند. او دائم به فضا زل زده و شکمش را می مالد. تا به حال ندیده ام او چیزی بخورد. گاهی زنهای دیگر به او تکه ای نان تعارف می کنند و می گیرد، اما از خودش هیچ غذایی ندارد. نمی توانم احساس نکنم که این بچه وقتی به دنیا می آید که او حسابی گرسنه اش شده باشد. او شبی جیغ زنان از خواب پرید. فکر کردم دل درد دارد. از جایی که خوابیده بود داشت مقداری آب توی قایق می آمد. ته قایق شکافی ایجاد شده، که به نظر بزرگتر که شود، قایق را دو نیم می کند. ناخدا همه را کناری زد و شکاف را با قیر پر کرد. همه از او می پرسیدند که دیگر اشکالی وجود نخواهد داشت، که جان به در خواهند برد. او گفت که امیدوار است گارد ساحلی زود پیدای مان کند. باور کن بعد از آن دیگر نمی شود خوابید. این بود که همگی زیر نور ماه به قیر زل زده بودیم. تا طلوع کارمان همین بود. فکر و خیال برم داشته که این قیر تا کی دوام می آورد.
**
پدر نوارهایت را پیدا کرد. او شروع کرد به داد زدن بر سرم و گفت که مگر به سرم زده آنها را نگه داشته ام. او فقط منتظر برداشته شدن ممنوعیت مصرف بنزین است تا بتوانیم از شهر خارج شویم. چون این روزها نمی تواند با وانتش بیرون برود دائم به من پیله می کند. تمام کارخانه های امریکایی بسته شده اند. او به خاطر نوارها همچنان سرم داد کشید. او خودخواه صدایم زد، و گفت مگر ندیده یا نشنیده ام که بر سر فاحشه های مرد_شیفته ای مثل من چه می آید. من فریادزنان گفتم که فاحشه نیستم. او حق این را نداشت که اینطوری صدایم کند. او مرا به خاطر بی احترامی کردن به او هل داد و به دیوار چسباند. او به صورتم تف کرد. کاش ماکوتها او را می کشتند. کاش به او گلوله ای می خورد تا ببینیم چقدر ترس برش داشته است. او به من گفت، من آن احمق دردسر سازت را از تو دور نکردم. من شروع کردم به داد زدن بر سرش. بله، تو کردی. بله، تو کردی. بله، تو کردی، توی خوک دهاتی. نمی دانم چرا این حرف را زدم. او سیلی ای به من زد و همینطور محکم محکم سیلی می زد تا اینکه مانمان آمد و مرا از دستش گرفت. کاش یکی از آن گلوله ها به من می خورد. **
فعلا که قیر دوام آورده است. دو روز گذشته و از سوراخ خبری نیست. بله، آخر افریقایی شدم. از پدرت هم سیاه تر شده ام. خواستم یک کلاه حصیری از یکی از خانمها بخرم، اما با دو گوردی(6) که برایم مانده آن را به من نفروخت. پرسید، خیال می کنی پولت اینجا به دردم می خورد؟ گاهی فراموش می کنم کجا هستم. اگر همچنان خیالبافی کنم، قدم زنان از قایق بیرون می روم و گشتی می زنم. شبی از این شبها خواب می دیدم مرده ام و به بهشت رفته ام. این بهشت چیز غیرمنتظره ای بود. ته دریا بود. دور و برم پر بود از ستاره ی دریایی و پری دریایی. پریهای دریایی می رقصیدند و مثل کشیشها در عشای ربانی کلیسای جامع به لاتینی آواز می خواندند. تو هم با من آنجا بودی، ته دریا. خانواده ات با تو بود، ایستاده کناری. پدرت طوری رفتار می کرد که انگار بهتر از دیگران است و جلوی غار دریایی ای ایستاده بود و سد دیدم شده بود و نمی شد دیدت. سعی کردم با تو حرف بزنم. اما هر دفعه که دهانم را باز می کردم، از آن حباب بیرون می آمد. صدا بی صدا. **
این روزها دست به کاری شده اند. اگر وارد خانه ای شوند و آنجا مادر و پسری باشد، با تفنگ به سرشان نشانه می روند. آنها پسر را مجبور به همخوابگی با مادرش می کنند. اگر پدر و دختری باشد، همان کار را می کنند. بعضی شبها پدر خانه ی برادرش عمو پرِسُر می خوابد. عمو پرسر خانه ی ما می خوابد، محض پیدا شدن سر و کله ی شان. این طوری بابا مجبور نمی شود با من به رختخواب برود. در عوض، عمو پرسر مجبور می شود، و این طوری خیلی هم بد نمی شود. ما دختری را می شناسیم که از این طریق از پدرش بچه دار شد. بابا کشته شود هم نمی خواهد این اتفاق بیافتد. هنوز هم بنزینِ فروشی نیست. اگر بود حالا در ویل رُز (7) بودیم. بابا دوستی دارد که می خواهد از سربازی برایش بنزین تهیه کند. همین که بنزین تهیه کنیم، می خواهیم تند و سریع حرکت کنیم تا اینکه تمدن پیدا کنیم. بابا این طوری می گوید، تمدن. می گوید در شهرستانها اوضاع به این بدیها هم نیست. من هنوز هم با او حرف نمی زنم. فکر نکنم دیگر با او حرف بزنم. مانمان می گوید تقصیر او نیست. او می خواهد از ما محافظت کند. او قادر به محافظت کردن از ما نیست. فقط خدا قادر به محافظت کردن از ماست. امکان دارد سربازان بیایند و هر کاری دلشان خواست با ما بکنند. این باعث می شود بابا احساس ضعف بکند. او از این احساس ضعف عصبانی می شود. می گویم، پس چرا از دست من عصبانی ست؟ من که یکی از آن خوکهای مسلسل به دست نیستم. مانمان از من پرسید که برای تو واقعا چه اتفاقی افتاد. گفت پدر و مادرت را پیش از آنکه راهی شهرستانها شوند دیده است. آنها نخواسته بودند حرفی به او بزنند. به مانمان گفتم بعد از آنکه به ایستگاه رادیویی حمله کردند یک قایق گرفتی. فرار کردی و قایقی گرفتی که خدا می داند به کجا می رفت. او گفت، آن پسر داشت مرد خوبی از آب در می آمد. پسر تیزی بود، مثل نوک سوزن. در این حوالی پیش از هر کس دیگر در امتحانات دانشگاه شرکت کرد. مانمان برای آدمهای با همت بلند احترام قائل است. مانمان می گوید بابا تو را برای من نمی خواست چراکه به نظر نمی رسید بتوانی به من خیری بیشتر از آنچه او و مانمان می رسانند برسانی. او می خواهد مردی پیدا کنم که خیرش به من برسد. کسی که قطعی می کند بیشتر از آنچه حالا دارم خواهم داشت. این روزها دیگر قشنگ بودنِ خالی برای یک دختر کافی نیست. ما درست و حسابی با اجتماع در ارتباط نیستیم. مردی که بابا برایم می خواهد سر و کارش هرگز با من نمی افتد. مانمان می گوید، خواست قلبی هر کس ذره ای عشق است، مثل قطره ای در فنجان، چنانچه آن را بتوانی به دست آوری، یا آبشار، یا سیل، چنانچه آن را هم بتوانی به دست آوری. او می گوید، ما چندان ارتباطات سطح بالایی نداریم، با این حال تو دختر تحصیل کرده ای هستی. بگذریم که مانمان برای تحصیلات ارزشی می گذارد که برای کس دیگر جز خودمان چندان نمی ارزد. بعید نیست هفته ی دیگر نتیجه ی امتحانات دانشگاه را اعلام کنند. قبول شده باشی می فهمم. گوش می کنم اسمت را بشنوم. ** بیشترِ دیروز را به قصه گفتن پرداختیم. یکی می گوید، کریک؟(8) می گویی کِرَک!(8)، آنگاه می گوید، برایت کلی قصه ی گفتنی دارم، آنوقت دنبال حرفش را می گیرد و قصه ها را برایت تعریف می کند، ولی آنها را بیشتر برای خودش تعریف می کند. گاهی حس می کنی بیش از سالیانی که روی زمین بوده ای در دریا هستی. خورشید بالا می آید و پایین می رود. این طور می فهمی یک روز گذشته است. حس می کنم قصد افریقا را کرده ایم. شاید به گوئینین(9) می رویم تا با اشباح زندگی کنیم، با تمام کسانی که پیش از ما آمده اند و مرده اند. بعید نیست آنها هم به آنجا راه مان ندهند. یک نفر رادیو ترانزیستوری دارد و بعضی اوقات به رادیوی باهاما گوش می دهیم. زنی می گوید، در باهاما با هائیتیائی ها مثل سگ رفتار می کنند. در نظرشان، ما آدم نیستیم. با این که موسیقی شان به موسیقی ما می ماند. با این که هر دو پدران افریقایی داشته ایم و چه بسا با هم از این دریاها گذشته باشند. می خواهی بدانی مردم در قایق چطور دستشویی می روند؟ شاید همانطور که سالها پیش در کشتی بردگان می رفتند. برای این کار کنجی را در نظر گرفته اند. وقتی پیشابم می گیرد، فقط آن را در می آورم، روی میله ها خم می شوم، و کار را خیلی زود تمام می کنم. برای آن دیگری، از جایی چیزی پاره می کنم، چمباتمه می زنم و بعد از اجابت، فضولات را به دریا می اندازم. بوی آن همیشه آزارم می دهد. چمباتمه زدن جلوی این همه آدم بسیار تحقیر آمیز است. مردم روی شان را برمی گردانند، اما نه همیشه. گهگاه از خودم می پرسم، واقعا آن سوی دریا خشکی وجود دارد؟ شاید این دریا تمامی ندارد. مثل عشق من برای تو. ** دیشب آمدند خانه ی مادان روژر. همین که صدای جیغ و داد مادان روژر بلند شد بابا عجله کنان آمد تو. سربازها دنبال پسرش می گشتند. مادان روژر جیغ و داد می کرد، شما که او را کشتید. سرش را دفن کردیم. دو بار که نمی توانید بکشیدش. آنها سرش داد می زدند، تو عضو اتحادیه ی جوانان و آن ولگردهای رادیو هستی؟ او فریاد می زد، به نظرتان قیافه ام به جوانها می آید؟ پرسیدند، دیگر همدستان پسرت را می شناسی؟ بابا ما را واداشت پاورچین بیرون به مستراح پشت خانه برویم. از آنجا هم می شد همه چیز را شنید. فکر می کردم حالاست که نفسم از بوی مدفوع در حال گندیدن بگیرد. آنها همینطور سر مادان روژر داد می زدند، پسرت عضو اتحادیه ی جوانان نبود؟ او نبود که در رادیو حرف از پلیس زد؟ نگفت مرگ بر تُنتُن ماکوتها؟ نگفت مرگ بر ارتش؟ گفت ارتش باید برود؛ او نبود که شعار می نوشت؟ او با این و آن گردهمایی داشت، نداشت؟ در خیابان تظاهرات می کرد. تو باید بهتر از اینها نصیحتش می کردی. مادان روژر شروع کرد به فحش مادر دادن. او چاک دهانش را یکباره باز کرد و فریاد زد، الاهی مادران تان در گور های نفرین شده ی شان آرامش نبینند. او همینطور داد و فریاد می کرد، شما که یک بار کشتیدش! مرا هم می خواهید بکشید؟ بفرمایید. دیگر برایم اهمیتی ندارد. همین حالاش هم مرده ام. بدترین کار ممکن را که می شد با من بکنید کردید. روحم را کشتید. آنها تا می شد صدایشان را بلند کرده بودند و همانطور ادامه دادند: پسرت وطن فروش بود؟ اسم دوستان دیگرش را که مثل او وطن فروش بودند به ما بگو. سرانجام مادان روژر فریاد زنان می گوید، بله ، بود. عضو آن گروه بود. در رادیو فعالیت داشت. در تظاهراتها در خیابان بود. مثل من از شما جنایتکارها بیزار بود. شما کشتیدش. آنها شروع می کنند به کوبیدن بر سرش. صدایش را می شود شنید. صدای اسلحه هایی که بر سرش فرود می آیند می شود شنید. انگار که دارند همه ی استخوانهای تنش را خرد می کنند. مانمان زیر لب به بابا می گوید، نمی شود که بگذاری او را بکشند. برو مقداری پول بهشان بده، مثل آن دفعه که به خاطر دخترت دادی. بابا می گوید، تنها پولی که برایم مانده آنی ست که فردا از اینجا بیرون مان ببرد. مانمان زیر لب می گوید، نمی شود اینجا بمانیم و بگذاریم او را بکشند. مانمان تکانی به خود می دهد، طوری که انگار بخواهد از در بیرون برود. بابا گردنش را می گیرد و او را به دیوار مستراح میخکوب می کند. او می گوید، قرار است فردا به ویل رز برویم. گند به رفتن خانواده نمی زنی. ما را به آن حال و روز نمی اندازی. به کشتن مان نمی دهی. رفتن به آنجا به این می ماند که بخواهی مرده ای را زنده کنی. مانمان می گوید، او هنوز نمرده است، شاید بتوانیم کمکش کنیم. بابا می گوید، به زور هم که شده نگهت می دارم. مادرم صورتش را به دیوار می چسباند. او شروع می کند به گریه کردن. صدای جیغ زدنهای مادان روژر را می شود شنید. دارند او را می زنند، طوری او را می کوبند که دیگر صدای دیگری به گوش نمی رسد. مانمان به بابا می گوید، نمی شود که بگذاری کسی را بکشند فقط چون ترسیده ای. بابا می گوید، بله، می شود بگذاری کسی را بکشند چون ترسیده ای. آنها مجری قانونند. ما شهروندان خوبی هستیم که از قانون پیروی می کنیم. پیش از این در سرتاسر این کشور این اتفاق افتاده است و امشب دوباره این اتفاق می افتد و از دست ما کاری ساخته نیست. ** سلیان تمام شب را ناله کرد. گویا مدتی ست که آمادگی اش را دارد، اما شاید بچه دارد سماجت می کند. او جیغ می زد که دارد ازش خون می رود. زن مسن تری اینجا هست که گویا خودش بچه های زیادی داشته است. می گوید سلیان هیچ خونریزی ندارد. کیسه ی آبش ترکیده. تنها نوزادانی که درست بعد از تولدشان دیده ام نوزادان موش اند. پوستشان به نازکی روبند است. می شود تمامی اندامها و رگهای خونی شان را دید. همیشه دلم می خواست انگشتم را در آن فرو می کردم تا ببینم از آن رد می شود یا نه. من به طرف دیگر قایق رفته ام تا چشمم به دل و روده ی سلیان نیافتد. مردم همین طور نگاه می کنند. ناخدا به قابله می گوید که سلیان را بی حرکت نگه دارد که با تکان تکان هایش در قایق سوراخ دیگری ایجاد نکند. فعلا سه شکاف داشته ایم که آنها را قیراندود کرده ایم. می ترسم به آن وقتی فکر کنم که مجبور باشیم میان آنها که باید روی قایق بمانند و آنها که باید بمیرند انتخاب کنیم. داشتن امکان این که تصمیمی اینچنین گرفته شود، رفتار همه، به اضافه ی خودم را لاشخوروار می کرد. خورشید به زودی طلوع می کند. یکی می گوید، این بچه هم یک شکم گرسنه ی دیگر. پیرمردی می گوید، لااقل سینه های مادرش را دارد. امروز همه آخرین تکه ی غذایشان را می خورند. ** شایعه شده که رئیس جمهور قبلی دارد برمی گردد. کلی آدم راهی فرودگاه شده اند که او را ببینند. بابا می گوید، قرار نیست در پرتوپرنس بمانیم که بخواهیم ته و تویش را درآوریم راست است یا دروغ. خرید و فروش بنزین دوباره شروع شده است. در خیابانها کاروانهای شادی به راه افتاده است. ما از راه دیگر می رویم، رو به ویل رز. شاید آنجا شبها بتوانم بخوابم. حالا مانمان می گوید، با برگشتن رئیس جمهور قبلی اوضاع بهتر نمی شود. مردم زیادی امیدوارند، و گاهی امید بزرگترین سلاحی ست که علیه مان استفاده می شود. مردم هر چیزی را باور می کنند. امید که به قدر کافی شد، مردم ادعا خواهند کرد که دیده اند مسیح برگشته و بر صلیب عقب عقب می رود. مانمان به بابا گفت که قایق گرفتی. امروز صبح پیش از حرکت مان، بابا به من گفت به خاطر همه ی اتفاقاتی که افتاده، فکر می کند پدر بدی بوده است. او می گوید، یک پدر باید بتواند مثل یک مرد متمدن با بچه هایش حرف بزند. خر تو خریهای اینجا باعث شده که احساس کند نمی تواند. او که جز زندگی کردن چیزی نمی خواهد. از آنوقت که از مستراح درآمدیم او و مانمان یک کلمه هم با هم حرف نزده اند. می دانم که بابا از ما نفرت ندارد، نه از آن نفرتهایی که من از آن سربازان، از ماکوتها، و از همه ی کسانی که اینجا تیراندازی می کنند دارم. در مسیرمان به ویل رز سگهایی را دیدیم که صورت دو مرده را می لیسیدند. یکی از آنها پسر بچه ای بود که کنار جاده دراز شده بود و آفتاب به چشمان بازمانده اش می تابید. سربازی را دیدیم که زنی را کشان کشان از کلبه اش بیرون می آورد و او را جادوگر صدا می زد. او شروع کرد به تراشیدن سر زن، البته ما که توقف نکردیم. پیش از آنکه راه بیافتیم بابا نخواست برود خانه ی مادان روژر و سری به او بزند. فکر کرد شاید سربازان هنوز هم آنجا باشند. بابا وانتش را بدجوری تند می راند. فکر می کردم ما را به کشتن بدهد. سر راه جلوی یک بازار آزاد (10) توقف کردیم. مانمان برای خودش و من مقداری پارچه ی سیاه خرید. او پارچه را دو تکه کرد و به عزای مادان روژر آن را دور سرمان پیچیدیم. به ویل رز که عادت کردم، شاید برایت طرح چند پروانه زدم، بسته به خبرهایی که برایم می آورند. ** سلیان دختردار شد. زنی که نقش قابله را داشت نوزاد را رو به ماه می گیرد و دعا می کند ... خدایا، خودت این بچه را به دنیا آوردی، تقاضا دارم هر طور صلاح می دانی در تک تک روزهای زندگی اش روی زمین راهنمایش باش. نوزاد گریه نمی کند. مجبور شدیم وسایل اضافه ی مان را از قایق بیرون بریزیم، چون آب رفته رفته دارد خودش را می کشد توی قایق. قایق باید سبکتر شود. دو گوردی را که داشتم باید می انداختم بیرون، پیشکشی به روح آب آگوه(11). دیروز شنیدم ناخدا به کسی می گفت که شاید لازم شود با آنهایی که دریازدگی شان خوب نمی شود کاری بکنند.می ترسم به زودی از من بخواهند که این دفترچه یادداشت را بیرون بیاندازم. برای جلوگیری از غرق شدنمان شاید همگی اجباراً لخت مادرزاد شویم. بچه ی سلیان خوشگل است. دارند او را سوئیس صدا می زنند، چون روی چاقوی کوچکی که بند نافش را با آن بریدند سوئیس نوشته شده بود. اگر او دختر من بود اسمش را سُلیل(12)، خورشید،قمر، یا ستاره می گذاشتم، از روی عناصر طبیعت. او هنوز هم گریه نمی کند. راجع به چگونه حامله شدن سلیان شایعه ای پخش شده است. بعضی ها می گویند که او با مردِ زن داری سَر و سِر داشته و پدر و مادرش از خانه بیرونش کرده اند. شایعه در اینجا هم مثل جاهای دیگر پخش می شود. یادت می آید چه خیالهای خامی می کردیم؟ قبولی در امتحان دانشگاه و آنوقت خرخوانی که به آخرش برسیم، در دانشگاه تا جایی پیش برویم که می شود پیش رفت. می دانم که شاید پدرت هرگز من را نپذیرد. قصدم این بود که کوشش کنم بر او پیروز شوم. اگر او می خواهد جلوی عشق من به تو را بگیرد بایستی قلبم را ببرد و از سینه جدا کند. کاش همانطور که قول داده بودی بنویسی. یا عیسا مسیح، یا مریم، یا یوسف! اینجا همه چه بوی بدی گرفته اند. با هم یکی به دو می کنند و می گویند، « فقط بخت بد می تواند من را با فلک زده ای مثل تو یک جا جمع کند.» فکرش را بکن. ممکن است همگی مثل پر کاه غرق شویم، در حالی که به جان هم افتاده اند که کی از دیگری بهتر است. پیر مرد بی دندانی هست که دولا شده ببیند چی می نویسم. او ته پیپ چوبی کهنه ای را می مکد که مدتهای مدید است آتش به خود ندیده. او به یک نقاشی می ماند. با ساده دیدن چیزها،با چشم اندازهای موجود می شود موزه ای را پر کرد. هنوز هم از فراری که کردم احساس بزدلی می کنم. هیچ خبر از پدر و مادرم داری؟ آخرین باری که در ساحل دیدمشان مادرم کریز(13) دستش بود. او روی شنها از حال رفت. همین که شروع به حرکت کردیم او را دیدم به سوی مان می آمد. البته خبر ندارم حالا همه چیز رو به راه باشد. آب دارد همینطور هوار می شود توی قایق. نوبتی کاسه کاسه آن را بیرون می ریزیم. نمی دانم چه چیز مانع دو تکه شدن قایق شده. سوئیس گریه نمی کند. هی با کف دست پشتش می زنند، اما گریه نمی کند. **
معلوم بود که رئیس جمهور قبلی نمی آید. در فرودگاه عده ی زیادی را دستگیر کردند. به سوی شمار زیادی هم آتش و نقش زمین شان کردند. من از رادیو شنیدم. امشب وقتی شام می خوردیم به بابا گفتم که دوستت دارم. نمی دانم اگر فرقی بکند یا نکند. فقط خواستم بداند که در زندگی ام کسی را دوست داشته ام. چنانچه اتفاقی برای یکی از ما بیافتد، به گمانم راجع به من بهتر است این را بداند که در زندگی، گذشته از پدر و مادرم، کس دیگری را هم دوست داشته ام. می دانم تو می فهمیدی. ابراز اینهمه احساس خالصانه و ناب برای کی بهتر از تو؟ فقط خواستم او بداند که می توانم کسی را دوست داشته باشم. او مستقیم به چشمانم نگاه کرد و حرفی نزد. آنقدر دوستت دارم که موهایم لرز می کند از فکر اینکه بخواهد اتفاقی برایت بیافتد. بابا فقط رویش را برگرداند، انگار نه انگار که وجود دارم. دارم از زیر درخت انجیر معابد خانه ی جدیدمان برایت می نویسم. خانه فقط دو اتاق دارد و سقفی از حلبی که وقتی باران می آید شروع می کند به آهنگ زدن، بخصوص وقتی تگرگ می آید انگار که از آسمان خشمگینانه اشک می بارد. از تپه ای که خانه روی آن قرار گرفته نهری سرازیر است، نهری که برای من زیادی کم عمق است که بتوانم خود را در آن غرق کنم. مانمان و من یرای حرف زدن زیر درخت انجیر معابد کلی وقت گذاشتیم. او امروز به من گفت که گاهی آدم باید بین پدرش و مردی که دوستش دارد یکی را انتخاب کند. تک تک اعضای خانواده اش مخالف ازدواج او با بابا بودند، چراکه بابا باغبانی ویل رزی بود و خانواده ی مانمان شهری بودند و حتی بعضی از آنها دانشگاه رفته بودند. برای اینکه نکند به بابا بربخورد، او زیر درخت انجیر معابد توی حیاط همه ش زیرلب حرف می زد. دیدم بابا بدجوری از خانه نگاه مان می کند. شنیدم گلویش را صاف کرد که گفتی حرفهای ما را شنیده باشد، گفتی حسابی به او برخورده باشد که با هم نشسته ایم. **
سلیان دراز کشیده و سرش را به پهلوی قایق تکیه داده. نوزادش گریه نمی کند که نمی کند. در این همه به هم ریختگی هر دوی شان خیلی آرام به نظر می رسند. سلیان نوزادش را محکم به سینه اش چسبانده. بعید به نظر می رسد که خودش راضی به انداختن نوزاد در اقیانوس بشود. راجع به پدر نوزاد از او پرس و جو کردم. او با چشمان بسته ماجرا را بازگو می کند، لبهایش به زحمت تکان می خورند. شبی همراه با مادر و برادرش لیونل در خانه بوده اند که یکباره ده دوازده سرباز می ریزند تو. سربازان تفنگی به سر لیونل نشانه می روند و به او دستور می دهند دراز کشیده و با مادرش نزدیکی کند. لیونل زیر بار حرف آنها نمی رود. مادرشان از لیونل می خواهد مخالفت نکند و از سربازان اطاعت کند، چون مادرشان می ترسد اگر لیونل بخواهد بیش از این مقابله کند آنها درجا او را بکشند. لیونل به حرف مادرش گوش می کند، او گریه می کند و سربازان به او می خندند و لوله ی اسلحه هایشان را در گردن او فرو می کنند. سپس سربازان لیونل و مادرش را می بندند، آنوقت به نوبت به سلیان تجاوز می کنند. کارشان که تمام می شود به لیونل اتهام ارتکاب جرم اخلاقی می زنند و او را دستگیر می کنند. از آن شب تا به حال سلیان از لیونل هیچ اطلاعی ندارد. همان شب سلیان صورتش را با تیغ می برد که دیگر کسی او را نشناسد. بعد از آن زخمهای صورتش که داشتند خوب می شدند جوش در می آورد و حالش هی به هم می خورد. بعد متوجه می شود که دارد بزرگ می شود. او این قایق را پیدا می کند و سوارش می شود. او پانزده سالش است. ** امروز مانمان تمام ماجرا را زیر درخت انجیر معابد برایم گفت. حرامزاده ها داشتند می آمدند مرا بگیرند. می خواستند دستگیرم کنند. می خواستند بهانه کنند عضو اتحادیه ی جوانان هستم و آنوقت مرا با خود ببرند. این به گوش بابا می رسد. او به مقرشان می رود و بهشان پول می دهد. تمام پولهایش را. او خانه ی مان در پرتوپرنس و تمام زمینی را که از پدرش مانده بود می دهد، او همه ی اینها را از دست داد تا جان مرا نجات دهد. برای همین خیلی عصبانی بود. امشب مانمان زیر درخت انجیر معابد این را به من گفت. حرفی برای تشکر از بابا ندارم. نمی دانم چطور می شود تشکر کرد. مانمان می گوید، به خاطر همین باید دوستش داشته باشی، باید. هرگز نمی توانی گذشتی را که او کرده از یاد ببری. من توان تشکر کردن از بابا را در خود نمی بینم. حالا او برایم چیزی بیش از یک پدر است. او مردی ست که همه چیزش را داد تا جان مرا نجات دهد. امشب در رادیو لیست اسامی قبول شدگان در امتحانات دانشگاه را می خواندند. قبول شده ای. ** آب دریا کمی امان مان داده. ناخدا از باقیمانده ی قیرش هم استفاده کرد، و مدتی ست آب کمی توی قایق می آید. خیلی ها داوطلب شده اند نوزاد سلیان را بیرون بیاندازند. امکان ندارد او به آنها این اجازه را بدهد. آنها منتظرند به خواب برود و این کار را بکنند، اما او خوابش نمی برد که نمی برد. پیش از این هرگز نمی دانستم که بچه های مرده بنفش می شوند. چون پوست نوزاد خیلی تیره است لبهایش از همه جایش بنفش ترند. بنفشش به دریای بعد از غروب می ماند. سلیان کم کم دارد خوابش می برد. زایمان او را خسته و کوفته کرده است. من که نمی خواهم دست به بچه بزنم. اگر قرار باشد کسی بچه را در اقیانوس بیاندازد، فکر کنم بهتر باشد خودش این کار را بکند. مدام فکر می کنم که آنها هر تکه گوشتی را که بعد از تولد نوزاد از بدن مادر خارج شد به آب انداختند. می خواهند نوزاد مرده را به آب بیاندازند. اینها کوسه ها را به طرف مان نمی کشاند؟ رد عمیق انگشتان سلیان بر پشت نوزاد مانده است. پیرمرد پیپی می پرسد، " برادر (14)، چی می نویسی؟". می گویم، " وصیت نامه ام را". **
دارم به ویل رز عادت می کنم. اینجا پروانه هست، خروار خروار. فعلا که هیچکدام روی دستم ننشسته اند، یعنی که خبری برایم ندارند. آب نهر نزدیک خانه خیلی سرد است، برای همین همیشه نمی توانم آنجا حمام کنم. فقط ظهر است که شاید موقع مناسبی باشد، که آنوقت هم شاید کلی چشم حمام کردنم را ببیند. مشکل را اینطور حل کردم که صبحها یک سطل آب برمی دارم و آن را می گذارم زیر آفتاب و تاریک که شد زیر درخت انجیر معابد خودم را می شویم. حالا درخت انجیر معابد قابل اعتمادترین دوستم است. می گویند درختان انجیر معابد صدها سال عمر می کنند. حتی شاخه های آویزان شان خود می توانند مثل درخت شوند. مانمان می کوید، اگر بگذارند، یک درخت انجیر معابد می تواند به جنگلی تبدیل شود. از جایی که در زیر درخت انجیر معابد ایستاده ام کوهها را می بینم، و پشت آنها باز هم کوه هست. کوههای بسیار زیادی که به عریانی صخره ها هستند. حس می کنم که تمامی آن کوهها مرا از تو دورتر و دورتر می رانند. ** سلیان نوزاد را از قایق بیرون انداخت. صورتش را دیدم که مثل نخ به آن گرهی افتاد و آنوقت رهایش کرد. شلپ صدا کرد، مدتی شناور ماند و آنوقت فرو رفت. سلیان هم بعد از آن به سرعت توی آب پرید. سر نوزاد که فرو رفت، سر سلیان هم فرو رفت. آنها مثل دو بطری زیر آبشار با هم رفتند. شوکه شدن ما هم همانقدر طول کشید. حتی وقتی برای اقدام به نجاتش نماند. نمی شد کاری کرد. دریا به کوسه هایی می ماند که آنجا زندگی می کند. رحم ندارد. می گویند دفترچه ام را باید بیرون بیاندازم. پیرمرد باید کلاه و پیپش را بیرون بیاندازد. آب دارد دوباره بالا می آید و دارند مشت مشت آن را بیرون می ریزند. چند لحظه وقت خواستم تا صفحه ی آخر را بنویسم و قول داده ام از آن دست بکشم. می دانم ممکن است هرگز این را نبینی، اما تصور اینکه اینجا هستی و می توانم با تو حرف بزنم خوب بود. کاش پدر و مادرم زنده باشند. از پیرمرد خواستم چنانچه راه به جایی برد به آنها بگوید برایم چه اتفاقی افتاده. او از من می خواهد اسمش را در " کتابم" بنویسم. اسم کاملش را می پرسم. اسمش هست ژوستین موآس آندری نوزیوس ژوزف فرانک اُسناک ماکسیمیلیان. همه ی اینها را با چنان حرارتی می گوید که فکر می کنی شاهنشاهی است. پیرمرد می گوید، " می دانم که یک کشتی گارد ساحلی در راه است. به خوابم آمده." او به نقطه ای در دوردست اشاره می کند. به جایی که اشاره می کند نگاه می کنم. چیزی نمی بینم. از اینجا کشتیها جز به سرابی در بیابان نمی مانند. دیگر باید دفترچه ام را بیرون بیاندازم. دفترچه به سوی شان می رود، به سوی سلیان و دخترش و همه ی آن بچه های دریایی که شاید به زودی طلبم کنند. دیگر دارم پیششان می روم، گویی مقدر بوده، گویی درست از نخستین روزی که مادرم به دنیایم آورد خواسته بود در میان بچه های دریای آبی عمیق زندگی ام ابدی باشد، در میان آنهایی که از زنجیر اسارت گریخته اند تا در زیر آسمانها و زمین خون_ کشیده دنیایی بسازند. چه بسا از ابتدای خلقت قسمتم بوده با آگوه ته دریا زندگی کنم. شاید برای همین بود خواب ستاره ی دریایی و عروسان دریایی می دیدم که ته دریا عشای ربانی برپا کرده بودند. شاید این دعوتی برای رفتنم بود. هر چه شود، می دانم بچه ی دریا هم که شوم، یاد تو آنجا هم با من خواهد ماند. **
امروز تشکر کردم. گفتم بابا از این که زندگی ام را نجات دادی متشکرم. او غر و لندی کرد و با دست به شانه ام زد و دستش را مثل پروانه ها بلافاصله کشید. آنوقت سر و کله ی پروانه ی سیاهی پیدا شد که دور و برمان پرواز می کرد. برای اینکه نتواند روی دستم بنشیند شروع کردم به دویدن به این طرف و آن طرف، اما چه کنم که خبر را با خودش آورده بود. می دانستم که چه اتفاقی می بایست افتاده باشد. امشب زیر درخت انجیر معابد به رادیو ترانزیستوری مانمان گوش می دادم. تنها چیزی که از رادیو می شنوم کشتار بیشتر در پرتوپرنس است. خوکها دست بردار نیستند. نمی دانم چه پیش می آید، اما نمی توانم فکرش را بکنم که بخواهیم همیشه اینجا بمانیم. دارم از زیر درخت انجیر معابد برایت می نویسم. مانمان می گوید درختان انجیر معابد مقدسند و گاهی اگر از زیرشان خدایان را صدا کنیم صدای مان را واضح تر می شنوند. حالا دیگر پروانه ها همیشه دور و برم هستند، پروانه های سیاهی که نمی گذارم دستم را پیدا کنند. به طرفشان سنگهای درشت پرتاب می کنم، اما آنها همیشه خیلی فرز اند. دیشب از رادیو شنیدم حوالی سواحل باهاما قایق دیگری فرو رفته است. نمی توانم فکرش را بکنم که تو آنجا میان امواج باشی. موهایم لرز می کنند. از اینجا، حتی دریا را هم نمی توانم ببینم. پشت این کوهها کوههای بیشتری هست و پروانه های سیاه بیشتری و دریایی بیکران همچون عشق من برای تو.
پانوشتها:
10. open market 11.Agwe 12. Soleil، به فرانسه به معنای آفتاب 13. Kris یا (احتمالا) به گویش هائیتیایی ها Kriz ، نوعی دشنه ی قوس دار با تیغه هایی معمولا باریک. اصل این دشنه مالزیایی است و درباره ی آن اعتقاداتی وجود داشته است مبنی بر این که بعضی از کریسها از آتش سوزی، مرگ، بدبیاری در کشاورزی و غیره جلوگیری می کنند. از سوی دیگر کریس می تواند برای دارنده اش شانس بیاورد و نیروی کُشندگی فراوانی دارد. همچنین این اعتقاد وجود داشته است که کریس قادر است روی نوکش بایستد، چنانچه اربابش آن را با نام واقعی اش صدا بزند. 14. Kompe
مرور کوتاهی بر "بچه های دریا"
داستان از گفتگوهای نویسنده با « قایق نشینان» ی الهام گرفته شده که راه به ماساچوست برده و پناهنده شده اند. "بچه های دریا" که در ابتدا در 1993 با عنوان "از ته اقیانوس" به چاپ رسید، به سرعت نظر مثبت منتقدین را به خود جلب کرد و در پی آن نویسنده اش را به عنوان یکی از مستعدترین نویسندگان ایالات متحده شهره کرد. قصه ی غم انگیز " بچه های دریا" به شیوه ی اول شخص و با دو صدای مشخص روایت می شود. صدای اول، صدای مرد جوانی ست سوار قایقی سوراخ، و صدای دوم از آنِ معشوق اوست، زن جوانی که به اتفاق خانواده اش در هائیتی می ماند. قصه نثر « نامه وار» دارد و در هیئت نامه هایی ست که آدم هایش برای هم می نویسند؛ راویان بدون نامی که نامه هایشان به یکدیگر هرگز خوانده نمی شود. به خاطر شرایط خاصی که هر یک از آنها در آن قرار دارد، هیچ یک از دیگری اسم نمی بَرَد. از مهمترین مضامین قصه، نیروی خطرناک امید، همچنین عدالت است. خواننده شرایط ظالمانه یِ حاکم بر راوی را از ماجراهایی در می یابد که نویسنده در قصه یک به یک نقل می کند. دیکتاتوری خودکامه کشورش را به مکانی غیر قابل سکونت تبدیل کرده است. مردم به خاطر مخالف بودن، علنی حرف زدن، و حمایت کردن از خانواده هایشان کشته می شوند. (منبع: ویکیپدیا)
|
آن روز كه استالین مُرد
دوریس لسینگ در 1919 در كرمانشاه به دنیا آمد. پدر و مادرش انگلیسی بودند و او در رودزیا، زیمبابوه فعلی بزرگ شد. دوبار ازدواج كرد كه هر دو به شكست انجامید. در سال 1949 به انگلستان رفت و در آن جا ماندگار شد .مشهورترین اثر او كتابچه طلایی (1962) مانیفست فمینیسم بود كه به كاستیهای ماركسیسم فرویدیسم و محدودیتهای رمان سنتی میپرداخت. در رمان شهر چهار دروازه به عرفان صوفیانه و اسلام آمیخته با تعالیم مذهب هندو روی آورد. غالب داستانهای او به مسایل زنان و تبعیضنژادی میپردازد .لسینگ در سال 2007 جایزه نوبل ادبیات را به خود اختصاص داد.
آن روز عمهام از باورن ماوت نامهای فرستاده بود كه حال مرا گرفت. در نامهاش یادآوری كرده بود كه قول دادهام دخترعمه جسی را ساعت چهار بعد از ظهر به عكاسی ببرم. قول داده بودم و اصلاً یادم نبود. ساعت چهار بعد از ظهر قرار بود بیل را ببینم، ولی باید به او تلفن میكردم و قرار را بههم میزدم. بیل فیلمنامهنویس امریكایی بود كه كمیتهی فعالیتهای غیرامریكایی مك كارتی او را توی لیست سیاه گنجانده بود، دیگر نمیتوانست در امریكا كار كند، سعی میكرد اجازهی اقامت در انگلستان را بگیرد. دنبال یك منشی میگشت. قبلاً زنش منشی او بود، اما بعد از بیست سال زندگی مشترك به دلیل عدم تفاهم و اشتراك عقاید از هم جدا شدند. قصد داشتم او را به بئاتریس معرفی كنم.
بئاتریس از دوستان قدیمی من، اهل آفریقای جنوبی بود و گذرنامهاش دیگر اعتبار نداشت. اسم او را توی لیست كمونیستها گذاشته بودند و میدانست اگر برگردد، دیگر به او اجازه خروج نمیدهند، قصد داشت شش ماه دیگر در انگلستان بماند. پولی در بساط نداشت. باید كار پیدا میكرد. فكر كردم بیل و بئاتریس مشتركات زیادی داشته باشند، اما بعداً معلوم شد از همدیگر خوششان نیامده. بئاتریس میگفت كه بیل فاسد است و با اسم مستعار برای تلویزیون كمدیهای مستهجن مینویسد و در فیلمهای مبتذل بازی میكند. بئاتریس توجیه بیل را نمیپذیرفت كه میگفت آدم بالاخره باید از جایی نان بخورد. از طرف دیگر بیل مردی نبود كه زن سیاسی را تحمل كند. اما من به ناسازگاری این دو دوست عزیز بعدها پی بردم. برای آن كه بیل را پیدا كنم كلی این در و آن در زدم. سرانجام او را در اتاق فرمان استودیویی پیدا كردم كه فیلم لیدی همیلتن را تمرین میكرد. وقتی ماجرا را به او گفتم قبول كرد، ضمناً گفت كه اصلاً قرار را از یاد برده بوده. بئاتریس هم تلفن نداشت. برای او تلگرام فرستادم.
به این ترتیب بعد از ظهر آزاد بودم كه به دخترعمه جسی برسم. خودم را برای كار حاضر میكردم كه رفیقجین تلفن كرد و گفت كه میخواهد سر ناهار ببیندم. جین چند سالی بود كه داوطلبانه سعی میكرد دیدگاه سیاسی مرا اصلاح كند. راستش باید بگویم او یكی از چندین داوطلبِ اصلاحِ دیدِ سیاسی من بود. بعد از انتشار اولین مجموعه داستان كوتاه من جین هر روز صبح كارش را ول میكرد و به سراغام میآمد تا حالیام كند در یكی از داستانها، كه الان یادم نیست كدام داستان، از مبارزهی طبقاتی تحلیل درستی ارائه نكردهام. آن وقتها فكر میكردم كه زیاد بیربط نمیگوید.
آن روز كه سر ناهار آمد، ساندویچش را هم توی پاكت آورده بود. قهوهای را كه تعارف كردم قبول كرد. گفت كه امیدوار است مزاحم نشده باشد. ظاهراً از من نقل قولی به او رسانده بودند كه حسابی شاكی شده بود.
از قرار هفتهی قبل در جلسهای گفته بودم شواهدی در دست است كه وقایعی شرمآور و كثیف در اتحاد شوروی جریان دارد. ظاهراً حرف غیر مسئولانهای زده بودم.
جین دختر زبر و زرنگ و عینكی اسقفی بود و سیسال كار در حزب تعهد او را به طبقه كارگر نشان میداد. همیشه با من به مهربانی مدارا میكرد و میگفت: «رفیق! روشنفكرانی مثل تو خیلی بیشتر از بقیهی كادرهای حزبی تحت فشار فساد سرمایهداری هستند. تقصیر تو نیست. اما باید مراقب باشی.»
به او گفتم كه فكر میكردم مراقب هستم، اما گاهی تصور میكنم كه مطبوعات سرمایهداری هم ناخواسته گوشههایی از حقیقت را بروز میدهند.
جین با دقت ساندویچاش را خورد و عینك خود را جابهجا كرد و دربارهی لزوم هوشیاری در قبال طبقهی كارگر سخنرانی كوتاهی كرد و گفت كه باید برود زیرا مجبور است سر ساعت دو در دفتر باشد. میگفت كه تنها راه دستیابی روشنفكری مثل من به موضع صحیح طبقاتی، كاركردن جدی در حزب و اختلاط با طبقه كارگر است و به این ترتیب داستانهای من به سلاحی واقعی در دست طبقهی كارگر برای مبارزهی طبقاتی تبدیل خواهد شد. گفت كه نسخهای از جریان محاكمات سالهای دههی سی را برایم میفرستد تا با مطالعه آن تردیدهایم در مورد عدالت در شوروی رفع شود. گفتم كه خیلی وقت پیش آنها را خواندهام و راستش قانع كننده نبوده است. گفت كه نگران نباشم، گرایشهای راستین طبقه كارگر به مرور زمان شكل میگیرد.
این را گفت و رفت. یادم میآید به دلیلی حال نداشتم.
تا آمدم دوباره كار كنم، تلفن زنگ زد. دخترعمه جسی بود. میگفت نمیتواند به آپارتمان من بیاید زیرا میخواهد لباسی را بخرد و با آن عكس بیندازد. از من خواست اگر ممكن باشد تا بیست دقیقه دیگر جلو مغازه لباس فروشی باشم. قید كار بعداز ظهر را زدم و تاكسی خبر كردم.
توی تاكسی با راننده دربارهی هزینههای سرسامآور زندگی و سیاست دولت بحث كردیم. معلوم شد نظرات مشتركی داریم. بعد هم از دختر یكی یك دانهاش گفت كه میخواهد با بهترین دوست او كه مردی چهل و پنج ساله است ازدواج كند. میگفت كه تحمل موضوع برایش دشوار بود چون هم دخترش را از دست داده و هم بهترین دوستش را. بدتر از همه، مقالهای دربارهی روانشناسی خوانده كه در مجله زنانهای چاپ شده بود. از آن مقاله به این نتیجه رسیده بود كه دخترش تحت تأثیر پدر قرار داشته است. گفت: «از وقتی مقاله را خواندم حالم بد شد، خیلی ناجور است، آدم یكهو به چنین چیزی برسد.» ماشین را به كنار جدول كشاند. دم مغازه من پیاده شدم.
گفتم: «نمیفهمم چرا باید به دل بگیری. جای تعجب دارد كه آدم تحت تأثیر پدرش نباشد.»
دستش را دراز كرده بود تا كرایه بگیرد. گفت: «این حرف را نزنید. مادرم همیشه میگفت، هیزل را زیادی لوس میكنم. چیزی كه آزارم میدهد این است كه حق با او بوده.»
مرد ریزنقش و گوشت تلخی بود كه سرش به لیمو شباهت داشت بلكه هم به بادام زمینی. چشمان ریز و آبی او فكور مینمود.
گفتم: «خوب، بهتر نیست این طور نگاه كنیم كه آدم باید بچهاش را خیلی دوست داشته باشد نه خیلی كم؟»
گفت: «دوست داشتن؟ چه دوست داشتنی؟ اگر از من بپرسی هیچ ارزشی ندارد. هیزل سه ماه پیش با دوست من جورج گذاشت و رفت و حتی یك كارت پستال نفرستاده كه بدانم كجاست و چه میكند.»
گفتم: «زندگی خیلی مشكل شده. هر كسی یك جور گرفتار است.»
گفت: «چه عرض كنم.»
اگر میخواستم ادامه بدهم، حرفهامان كش میآمد. دخترعمه جسی را دیدم كه آن طرف ایستاده بود و مرا نگاه میكرد. از راننده خداحافظی كردم و با نگرانی به طرف جسی رفتم.
جسی گفت: «دیدمت. دیدم با او بحث میكنی. راهش همین است. این روزها حسابی پررو شدهاند. من راهش را یاد گرفتهام. كاری به طول مسافت ندارم، علاوه بر كرایه شش پنس انعام میدهم. همین دیروز یكیشان پشت سرم داد میزد. بالاخره باید جلوی آنها در بیاییم.»
دخترعمه جسی قد بلند و چهار شانه است، بیست و پنج سال دارد اما هیجده ساله نشان میدهد. موهای قهوهای روشناش آزاد و رها دور صورت گرد و شادابش ریخته، چشمهای درشت آبیاش از تند و تیزی دخترانهای برخوردار است. تقریباً به دختر وایكینگها شباهت دارد مخصوصاً هر وقت كه با رانندهی تاكسی و بلیت جمعكن اتوبوس و باربرها دعوا میكند. او و عمه من اِما همیشهی خدا با طبقات فرودست جامعه جنگ چریكی داشتند. بابت این سرگرمی آنها را ملامت نمیكردم چون زندگی بسیار كسالتباری دارند. به علاوه حریفان آنها هم بدشان نمیآید. یادم میآید در یكی از بگو و مگوهای دخترعمه جسی با رانندهی تاكسی، جسی با زرنگی تمام راهش را كشید و رفت. راننده خندهای سر داد و گفت: «اینها دیگر كهنهكار شدهاند. دیگر از این جور چیزها به تور آدم نمیخورد.»
پرسیدم: «پیراهنی كه میخواستی خریدی؟»
گفت: «همین است كه تنم كردهام.»
جسی همیشه این جور لباس میپوشید. كت و دامن خوشدوخت با بلوز یقه گرد و گردنبند مروارید. خیلی هم به او میآمد.
گفتم: «پس برویم كار را تمام كنیم.»
تند و تیز جلوی من درآمد: «مامان هم میخواهد بیاید.»
گفتم: «خوب بیاید.»
گفت: «به او گفتم كه لازم نیست وقتی لباس میخرم همراهم بیاید. گفتم بیاید از این جا با هم برویم. دوست ندارم او برایم لباس انتخاب كند.»
گفتم: «صحیح.»
عمه اِما از چایخانهی سر خیابان به طرف ما میآمد. معلوم بود برای وقتكشی به آن جا رفته. زن درشت اندامی بود كه لباس آبی میپوشید و گردنبند مروارید میانداخت و دستكش سفید به دست میكرد، درست مثل پاسبانهای راهنمایی و رانندگی سرپست. صورت غمگین و گونه و غبغب آویزان و نگاه محزونش همیشه به دخترش بود.
وقتی لباس جسی را دید گفت: «خوبی! حالا اگر با من آمده بودی چیزی از تو كم میشد؟»
جسی به تندی گفت: «یعنی چه؟»
مادرش گفت: «امروز صبح رفتم مغازه رنه، گفتم كه تو میخواهی بیایی و خواستم این لباس را نشانت بدهند. تو هم همان را خریدی. من سلیقهی تو را میدانم، خودم را هم میشناسم. دیدی حالا؟»
جسی برافروخته چهره در هم كشید و میخواست تو روی مادرش بایستد كه مادر با فروتنی ناشی از پیروزی سر به زیر انداخت و با نوك چترش به كف سنگفرش زد.
گفتم: «بهتر است راه بیفتیم.»
عمه اِما و دخترعمه جسی خشم خود را فرو خوردند و هر كدام در یك طرف من قرار گرفتند و راه افتادیم.
گفتم: «آن بالا میتوانیم سوار اتوبوس شویم.»
عمه اِما گفت: «بله. این طور بهتر است. حوصله سر و كله زدن با راننده تاكسیها را ندارم.»
جسی گفت: «من هم همین طور.»
به طبقه دوم اتوبوس رفتیم كه خالی بود و در ردیف جلو كنار هم نشستیم.
عمه اِما گفت: «امیدوارم این دوست عكاس تو عكس جسی را خوب در بیاورد.»
گفتم: «من هم امیدوارم.» عمه اِما خیال میكند همهی نویسندهها در مصاحبههای مطبوعاتی و میهمانیهای ناشران در محاصرهی عكاسها قرار دارند. فكر میكرد من بهترین عكاس را سراغ دارم. به او گفتم كه اشتباه میكند. جواب داد این كمترین كاری است كه میتوانم بكنم. جسی كه همیشه با جملاتی كوتاه و بریده بریده حرف میزد و انگار دعوا داشت و از دردی درونی كه نمیخواست بروز بدهد، ناراحت بود، گفت: «به هر حال اصلاً مهم نیست.»
گویی در پانسیونی كه عمه اِما و جسی ساكن بودند، پیرمردی زندگی میكرد كه برادرش تولیدكنندهی تلویزیونی بود. جسی در نمایشی با عنوان عروسی بیسر و صدا بازی میكرد. عمه اِما فكر میكرد عكس قشنگی از جسی بگیرد تا وقتی تولیدكنندهی تلویزیونی به دیدن برادرش میآید، آن را نشان او بدهد با این فكر كه تولیدكننده تلویزیونی كه ببیند جسی خوشعكس است او را با خود به لندن میبرد و ستارهی تلویزیونی میكند.
راستش من نمیدانستم جسی از این ماجرا چه برداشتی دارد. هیچ وقت هم سر درنیاوردم كه از برنامههای مادرش برای آیندهاش چه میداند. شاید قبول میكرد، شاید هم نه. اما همیشه با قاطعیت و بیاعتنایی پاسخ میداد.
عمه اِما گفت: «دخترم، این طوری كه نمیشود. درست نیست با عكاس این طور برخورد كنی.»
جسی گفت: «مامان! باز هم شروع كردی.»
عمه اِما زهرخندی زد و گفت: «این هم از شاگرد راننده؛ یك پنی هم بیشتر از دفعه قبل نمیدهم. كرایه اتوبوس از نایتس بریج تا خیابان لیتل دوشس سه پنی است.»
گفتم: «عمهجان كرایهها گران شده.»
عمه اِما گفت: «من یك پنی هم بیشتر نمیدهم.»
اما شاگرد شوفر نبود. دو نفر میانسال بودند كه از پلهها بالا آمدند و نشستند، اما نه كنار هم. یكی پشت سر دیگری. به نظرم خیلی عجیب بود. زن خم شد به طرف جلو با صدای بلند شبیه طوطی گفت: «بگذار گفته باشم! اگر یك دفعه دیگر ماهی قرمز مرا از اتاق بیرون بگذاری به صاحبخانه میگویم تو را راه ندهد.»
مرد كه ظاهری درب و داغان داشت و به كلاه ماهوتی خیس و بامبچه خورده میماند، با هر تكان اتوبوس سر تكان میداد و جلوی خود را نگاه میكرد.
زن گفت: «ماهی بیچارهام قارچ گرفته. فكر نكنی نمیدانم چطور شده؟»
مرد ناگهان به حرف در آمد: «كلی ماهی كوچولو ته دریا هست، آن همه ماهی. آن همه بمب ریختیم روی سر آنها، خیال میكنی ما را میبخشند، برای آن بمبهایی كه منفجر كردیم و آن ماهیهای بینوا را لت و پار كردیم، هیچ وقت آمرزیده نمیشویم.»
زن با لحنی آشتیجویانه گفت: «اصلاً به این فكر نكرده بودم» بعد هم بلند شد و رفت روی صندلی كنار مرد نشست.
میدانستم كه بعد از ظهر آن روز گاهی اوضاع از دستم در میرفت اما این بحث و گفتوگو مرا آشفته كرد. وقتی عمه اِما حرف زد آرام گرفتم. عمه گفت: «بفرما! قبلاً از این جور آدمها نداشتیم. دولت حزب كارگر بهتر از این نمیشود.»
جسی گفت: «بس كن مامان! امروز عصری اصلاً حوصله بحث سیاسی ندارم.»
به مقصد كه رسیدیم، پیاده شدیم. عمه برای سه نفرمان نه پنی داد كه طرف بدون حرف و حدیث گرفت.
عمه گفت: «اصلاً عرضه هم ندارند.»
باران ریزهای گرفته بود و هوا بفهمی نفهمی رو به سردی میرفت. سرمان را زیر چتر عمه گرفته بودیم و میرفتیم.
ناگهان چشمم به دكهی روزنامهفروشی افتاد، با این تیتر درشت: «استالین در حال احتضار.» ایستادم. چتر بدون من در پیادهرو تكان میخورد. روزنامهفروش آشنای قدیمی بود. پرسیدم «باز چه خبر شده؟ لابد از آن جنجالهای تبلیغاتی است.» گفت: «عمو یوسف كارش تمام است. اگر از من بپرسی با آن زندگی او تعجبی هم ندارد، بالاخره خفتش را میگرفت. بولدوزر هم كه باشد از پا میافتد.» روزنامهای را تا زد و به دست من داد: «به نظر من این جور زندگی مفت گران است. كار ساكن و بیروح. خواندن گزارش و شركت در جلسات كه نشد كار. از شغل خودم خوشم میآید. هیچ كه نداشته باشد هوا میخورم.»
چند قدم آن طرفتر عمه و جسی زیر چتر بارانخورده مرا نگاه میكردند. عمه داد زد «چه خبر شده عزیزم؟»
جسی با اوقات تلخی گفت: «میبینی كه میخواهد روزنامه بخرد.»
روزنامهفروش گفت: «او كه برود خیلی چیزها عوض میشود. نه كه فكر كنی من علاقهای داشته باشم. اما آنها به دموكراسی عادت ندارند، مگر نه؟ منظورم این است كه آدم اگر به چیزی عادت نداشته باشد، دلش هم برای آن تنگ نمیشود.»
زیر باران دویدم تا به چتر برسم. گفتم: «استالین در حال احتضار است.»
عمهام با بدبینی پرسید: «از كجا فهمیدی؟»
گفتم: «توی روزنامه نوشتهاند.»
عمهام گفت: «صبح نوشته بودند مریض شده. اما به نظر من تبلیغات است. تا نبینم باورم نمیشود.»
جسی گفت: «مامان چقدر سادهای! آخر چطور میتوانی ببینی؟»
راهمان را ادامه دادیم. عمهام گفت: «به نظر تو بهتر نبود جسی یك دست لباس قشنگ میخرید؟»
جسی گفت: «مادر! مگر نمیبینی او ناراحت است، مرگ استالین برای او مثل مرگ چرچیل است، برای ما.»
عمهام ناگهان خشكش زد و گفت: «ای بابا! چه حرفی میزنی عزیزم.»
یكی از پرههای چتر سر جسی را خراشید و دادش را درآورد. جسی سرش را مالید و گفت: «چتر را ببند مادر! مگر نمیبینی باران بند آمده؟»
عمه اِما چتر را به زحمت بست. جسی هم آن را گرفت و بند آن را گره زد. عمه اِما اخم كرد و سرخ شد، بعد پرسید: «دوست دارید چای داغ بنوشیم؟»
گفتم: «جسی دیرش میشود.» درست دم در عكاسی بودیم.
عمه اِما گفت: «كاشكی این آقا موفق شود عكسی از جسی بگیرد كه حس داشته باشد. تا حالا كسی عكسی این طوری از او نگرفته.»
جسی دمغ بود و با حالتی قهرآمیز جلوتر از ما از پلهها بالا رفت. در طبقهی بالا جسی با وقار دری را باز كرد كه هیاهوی موسیقی استراوینسكی اوج گرفت. به دنبال او وارد اتاق بزرگ با كاغذ دیواری سفید و خاكستری و طلایی شدیم. آهنگ "بهارانه" استراوینسكی آویزههای بلور چلچراغ را میلرزاند. حرفی نداشتیم. تا آن كه عكاس با كت مخمل مشكی وارد شد، با لبخندی پوزش خواست و دستگاه را خاموش كرد.
عمه اِما گفت: «امیدوارم درست آمده باشیم. میخواهم عكس دخترم را بگیرید.»
جوانك گفت: «البته كه درست آمدهاید. منت گذاشتهاید!» دست دستكش پوش عمه را گرفت و او را به طرف كاناپه كشاند. عمهام سرخ شد. مرد جوان مرا نگاه كرد كه به سرعت دور از آنها روی مبل دیگری لم دادم. مرد با حالتی حرفهای جسی را برانداز كرد و لبخندی به لب آورد. جسی خیلی جدی و اخم آلود دستهایش را قلاب كرده بود و مثل یك دریاسالار او را نگاه میكرد.
عكاس به آرامی به جسی گفت: «انگار سرحال نیستید خانم، تا سر حال نباشید، عكستان خوب درنمیآید.»
جسی گفت: «من سر حالم. دختر داییام سرحال نیست.»
گفتم: «سر حال بودن و نبودن من فرقی نمیكند، قرار نیست كه عكس مرا بیندازند.»
همان موقع كتابی از بغل مبلی كه روی آن نشسته بودم افتاد: كاكاسیاه فرفره اثر رونالد فربنك. عكاس نگران به طرف كتاب شیرجه رفت.
از من پرسید: «آثار رُن را میخوانید؟»
گفتم: «گاه و بیگاه.»
گفت: «من شخصاً چیز دیگری نمیخوانم. تا جایی كه به من مربوط میشود او حرف اول و آخر را زده. هر وقت كتابی از او میخوانم، دوباره از اول تا آخر میخوانم. بعد از فربنك اگر كسی دست به قلم ببرد خودش را خراب میكند.»
اصلاً ناامیدم كرد، دیگر دلم نمیخواست با او بحث كنم.
عكاس گفت: «گمانم با یك فنجان چای موافق باشید. اگر میخواهید دم كنم. شماها دوست دارید گرامافون را روشن كنم؟»
جسی گفت: «اصلاً از موسیقی مدرن خوشم نمیآید.»
عكاس گفت: «خوب، سلیقه همه یكی نیست.» به طرف در پشتی میرفت كه در باز شد و جوانی دیگر با سینی چای در دست وارد شد. او هم مثل همكارش چست و چابك بود و ظاهر مهربانی داشت. شلوار جین مشكی به پا داشت و بلوز ارغوانی. موهایش مثل دو بال قناس روغن خورده روی سرش برق میزد.
میزبان ما به دوستش گفت: «دستت درد نكند!»
رو به ما كرد و گفت: «اجازه میخواهم دوست و همكار خودم جكی اسمیت را معرفی كنم. خودم هم كه معرف حضور هستم. حالا با فنجانی چای خستگیمان درمیرود و حالمان جا میآید.»
جسی بیاعتنا وسط اتاق ایستاده بود. مرد فنجانی چای به او تعارف كرد. جسی با سر مرا نشان داد و گفت: «به او بدهید.» او هم چای را آورد و به من داد.
پرسید: «چه خبر شده. كسالتی دارید؟»
روزنامه را میخواندم و گفتم: «نه، اتفاقاً حالم خیلی خوب است.»
عمه گفت: «استالین رو به مرگ است. یا حداقل میخواهند این طور وانمود كنند.»
میزبان پرسید: «استالین؟»
عمه اِما گفت: «بله. همین یارو كه در روسیه است.»
«آهان فهمیدم، عموجو. خدا رحمتش كند.»
عمه اِما یكه خورد. جسی ناباورانه اخم كرد. جكی اسمیت آمد و كنار من نشست و روزنامه خواند. «خوب خوب عجب. نُه تا دكتر. پنجاه تا دكتر هم اگر میآوردند فایدهای نداشت.»
گفتم: «چه عرض كنم.»
جكی اسمیت گفت: «غدهی چركی بود. باید چند سال قبل خدمتش میرسیدند. جنگ كه تمام شد تاریخ مصرف او گذشته بود، شما این طور فكر نمیكنید؟»
گفتم: «گفتنش زیاد آسان نیست.»
میزبان ما فنجان چای در یك دست، دست دیگرش را با تحكم بالا برد و گفت: «اصلاً دوست ندارم این چیزها را بشنوم. حوصلهاش را ندارم. خدا شاهد است. دلم از هر چه سیاست است، آشوب میشود. اما زمان جنگ عموجو و روزولت قهرمانان محبوب من بودند.»
دخترعمه جسی كه نه مینشست و نه چای میخورد جوش آورد و گفت: «بالاخره میخواهید این كار لعنتی را تمام كنید یا باز لفتش میدهید؟!» گونههای گل انداختهی دخترانهاش برق میزد و اندوهی در چشمانش خانه كرده بود.
عكاس فنجان خود را كنار گذاشت: «البته، البته الان تمامش میكنیم. امر، امر شماست!» به دستیارش جكی نگاه كرد كه با اكراه روزنامه را كنار گذاشت و بلند شد و طناب پرده را كشید و دخمهای پر از دوربین و تجهیزات پیدا شد. هر دو متفكرانه جسی را برانداز كردند. عكاس گفت: «اگر بگویی عكس را برای چه میخواهی، خوب میشود. برای محبوبیت؟ رو كم كنی؟ یا برای دوستان خوش اقبال؟»
دخترعمه جسی گفت: «نه میدانم و نه اهمیتی میدهم.»
عمه اِما بلند شد و گفت: «میخواهم عكسی از او بگیرید كه حس داشته باشد...»
جسی دستش را به طرف عمه اِما مشت كرد.
گفتم: «عمهجان! بهتر است من و شما بیرون برویم.»
عمه گفت: «ولی آخر...»
عكاس دستش را روی شانه عمه گذاشت و با ملایمت او را به طرف در هدایت كرد و گفت: «آن طرف كمی استراحت كنید. مگر شما نمیخواهید كار من خوب از آب دربیاید؟ من جلوی بهترین تماشاگرها هم نمیتوانم خوب كار كنم.»
عمه اِما دوباره وارفت و سرخ شد. من جای مرد را كنار او گرفتم. جكی اسمیت به جسی گفت: «با موسیقی چه طوری؟»
جسی گفت: «از موسیقی بیرازم.»
جكی گفت: «من كه فكر نمیكنم موسیقی بد باشد. در واقع كمك میكند...»
در بسته شد و من و عمه اِما كنار پنجره پاگرد ایستادیم و به خیابان نگاه كردیم.
عمه پرسید: « آیا این جوانك تا حالا از تو عكس گرفته؟»
گفتم: «نه. اما تعریف كار او را شنیدهام.»
صدای موسیقی بلند شد. عمه با پا روی كف پاگرد ضرب گرفت و گفت: «گیلبرت و سولیوان است، جسی از این موسیقی بدش نمیآید. مگر این كه لج كند.»
سیگاری روشن كردم. موسیقی اپرای راهزنان پنزانس ناگهان قطع شد.
عمه اِما با شیطنت گفت: «خوب نازنین، از زندگی پرماجرایت تعریف نمیكنی؟»
عمه اِما كار همیشگیاش بود. من سعی میكردم خاطرات مناسب حال او را پیدا كنم.
یاد بیل افتادم. یاد بئاتریس و رفیقجین.
گفتم: «با دختر یك اسقف ناهار خوردم.»
عمه اِما با ناباوری نگاهم كرد: «راستی؟»
باز هم صدای موسیقی آمد. كول پورتر. عمه گفت: «اصلاً از این موسیقی خوشم نمیآید. مدرن است؛ نه؟»
موسیقی باز هم قطع شد. جسی در را باز كرد. برافروخته بود و گفت: «فایدهای ندارد مامان! حوصلهاش را ندارم.»
«ولی عزیزم ما تا چهار ماه دیگر به لندن برنمیگردیم.»
میزبان ما و دستیارش پشت سر جسی ظاهر شدند. هر دو لبخند میزدند. جكی اسمیت گفت: «اصلاً بهتر است از خیرش بگذریم.» عكاس گفت: «باشد برای وقتی دیگر. وقتی كه همه سر حال باشند.»
جسی رو به آن دو نفر برگشت و دستش را دراز كرد و با حجب و حیای دخترنهاش گفت: «ببخشید كه وقتتان را گرفتم. واقعاً معذرت میخواهم.»
عمه اِما جلو رفت و جسی را كنار زد و با آنها دست داد و گفت: «از بابت چای و پذیرایی ممنونم.»
جكی اسمیت روزنامه مرا بالای سر سه نفر دیگر تكان داد و گفت: «این را فراموش كردهای ببری.»
گفتم: «قابلی ندارد. مال خودتان.»
گفت: «دست شما درد نكند. حالا میتوانم همهی اخبار آن ماجرا را بخوانم.» در بسته شد و خندههای صمیمی آنها را پنهان كرد.
عمه اِما گفت: «هیچ وقت این قدر خجالت نكشیده بودم.»
جسی با خشونت گفت: «من اهمیتی نمیدهم. هیچ مهم نیست.»
به خیابان كه پا گذاشتیم دست دادیم، روبوسی كردیم و از هم تشكر كردیم. عمه اِما و جسی دست بلند كردند. یك تاكسی نگه داشت. من هم سوار اتوبوس شدم.
به خانه كه رسیدم، تلفن زنگ میزد. بئاتریس بود. میگفت تلگرام مرا دیده اما باید حتماً مرا ببیند. گفت شنیدهای كه استالین در حال مرگ است.
گفتم: «بله، شنیدهام.»
گفت: «باید توی جلسه مطرح كنیم.»
گفتم: «چرا؟»
گفت: «اگر ما نگوییم مردم حقیقت را نمیفهمند، كسی باید بگوید.»
گفت كه یك ساعت دیگر میآید. ماشین تحریر را حاضر كردم تا كار كنم. تلفن زنگ زد. رفیقجین بود. گفت «خبر را شنیدهای؟»
رفیقجین وقتی شوهرش به هنگام پیمان هیتلر استالین عضو حزب كارگر شد، از او طلاق گرفت و از آن موقع توی خانهای یك اتاقه زندگی میكرد. فقط نان و كره و چای میخورد و عكس استالین بالای تخت او بود.
گریه امانش نمیداد. میگفت: «وحشتناك است. فاجعه است. بالاخره او را كشتند.»
گفتم: «كی او را كشت؟ از كجا میدانی؟»
گفت: «جاسوسان و عوامل سرمایهداری او را كشتند. مثل روز روشن است.»
گفتم: «هفتاد و سه سالش بود.»
گفت: «آخر آدم كه بیخودی نمیمیرد.»
گفتم: «در هفتاد و سه سالگی آدم همین طوری هم میمیرد.»
گفت: «باید كاری كنیم كه شایسته و سزاوار او باشیم.»
گفتم: «لابد همین طور است.»
آن روز كه استالین مُرد
دوریس لسینگ در 1919 در كرمانشاه به دنیا آمد. پدر و مادرش انگلیسی بودند و او در رودزیا، زیمبابوه فعلی بزرگ شد. دوبار ازدواج كرد كه هر دو به شكست انجامید. در سال 1949 به انگلستان رفت و در آن جا ماندگار شد .مشهورترین اثر او كتابچه طلایی (1962) مانیفست فمینیسم بود كه به كاستیهای ماركسیسم فرویدیسم و محدودیتهای رمان سنتی میپرداخت. در رمان شهر چهار دروازه به عرفان صوفیانه و اسلام آمیخته با تعالیم مذهب هندو روی آورد. غالب داستانهای او به مسایل زنان و تبعیضنژادی میپردازد .لسینگ در سال 2007 جایزه نوبل ادبیات را به خود اختصاص داد.
آن روز عمهام از باورن ماوت نامهای فرستاده بود كه حال مرا گرفت. در نامهاش یادآوری كرده بود كه قول دادهام دخترعمه جسی را ساعت چهار بعد از ظهر به عكاسی ببرم. قول داده بودم و اصلاً یادم نبود. ساعت چهار بعد از ظهر قرار بود بیل را ببینم، ولی باید به او تلفن میكردم و قرار را بههم میزدم. بیل فیلمنامهنویس امریكایی بود كه كمیتهی فعالیتهای غیرامریكایی مك كارتی او را توی لیست سیاه گنجانده بود، دیگر نمیتوانست در امریكا كار كند، سعی میكرد اجازهی اقامت در انگلستان را بگیرد. دنبال یك منشی میگشت. قبلاً زنش منشی او بود، اما بعد از بیست سال زندگی مشترك به دلیل عدم تفاهم و اشتراك عقاید از هم جدا شدند. قصد داشتم او را به بئاتریس معرفی كنم.
بئاتریس از دوستان قدیمی من، اهل آفریقای جنوبی بود و گذرنامهاش دیگر اعتبار نداشت. اسم او را توی لیست كمونیستها گذاشته بودند و میدانست اگر برگردد، دیگر به او اجازه خروج نمیدهند، قصد داشت شش ماه دیگر در انگلستان بماند. پولی در بساط نداشت. باید كار پیدا میكرد. فكر كردم بیل و بئاتریس مشتركات زیادی داشته باشند، اما بعداً معلوم شد از همدیگر خوششان نیامده. بئاتریس میگفت كه بیل فاسد است و با اسم مستعار برای تلویزیون كمدیهای مستهجن مینویسد و در فیلمهای مبتذل بازی میكند. بئاتریس توجیه بیل را نمیپذیرفت كه میگفت آدم بالاخره باید از جایی نان بخورد. از طرف دیگر بیل مردی نبود كه زن سیاسی را تحمل كند. اما من به ناسازگاری این دو دوست عزیز بعدها پی بردم. برای آن كه بیل را پیدا كنم كلی این در و آن در زدم. سرانجام او را در اتاق فرمان استودیویی پیدا كردم كه فیلم لیدی همیلتن را تمرین میكرد. وقتی ماجرا را به او گفتم قبول كرد، ضمناً گفت كه اصلاً قرار را از یاد برده بوده. بئاتریس هم تلفن نداشت. برای او تلگرام فرستادم.
به این ترتیب بعد از ظهر آزاد بودم كه به دخترعمه جسی برسم. خودم را برای كار حاضر میكردم كه رفیقجین تلفن كرد و گفت كه میخواهد سر ناهار ببیندم. جین چند سالی بود كه داوطلبانه سعی میكرد دیدگاه سیاسی مرا اصلاح كند. راستش باید بگویم او یكی از چندین داوطلبِ اصلاحِ دیدِ سیاسی من بود. بعد از انتشار اولین مجموعه داستان كوتاه من جین هر روز صبح كارش را ول میكرد و به سراغام میآمد تا حالیام كند در یكی از داستانها، كه الان یادم نیست كدام داستان، از مبارزهی طبقاتی تحلیل درستی ارائه نكردهام. آن وقتها فكر میكردم كه زیاد بیربط نمیگوید.
آن روز كه سر ناهار آمد، ساندویچش را هم توی پاكت آورده بود. قهوهای را كه تعارف كردم قبول كرد. گفت كه امیدوار است مزاحم نشده باشد. ظاهراً از من نقل قولی به او رسانده بودند كه حسابی شاكی شده بود.
از قرار هفتهی قبل در جلسهای گفته بودم شواهدی در دست است كه وقایعی شرمآور و كثیف در اتحاد شوروی جریان دارد. ظاهراً حرف غیر مسئولانهای زده بودم.
جین دختر زبر و زرنگ و عینكی اسقفی بود و سیسال كار در حزب تعهد او را به طبقه كارگر نشان میداد. همیشه با من به مهربانی مدارا میكرد و میگفت: «رفیق! روشنفكرانی مثل تو خیلی بیشتر از بقیهی كادرهای حزبی تحت فشار فساد سرمایهداری هستند. تقصیر تو نیست. اما باید مراقب باشی.»
به او گفتم كه فكر میكردم مراقب هستم، اما گاهی تصور میكنم كه مطبوعات سرمایهداری هم ناخواسته گوشههایی از حقیقت را بروز میدهند.
جین با دقت ساندویچاش را خورد و عینك خود را جابهجا كرد و دربارهی لزوم هوشیاری در قبال طبقهی كارگر سخنرانی كوتاهی كرد و گفت كه باید برود زیرا مجبور است سر ساعت دو در دفتر باشد. میگفت كه تنها راه دستیابی روشنفكری مثل من به موضع صحیح طبقاتی، كاركردن جدی در حزب و اختلاط با طبقه كارگر است و به این ترتیب داستانهای من به سلاحی واقعی در دست طبقهی كارگر برای مبارزهی طبقاتی تبدیل خواهد شد. گفت كه نسخهای از جریان محاكمات سالهای دههی سی را برایم میفرستد تا با مطالعه آن تردیدهایم در مورد عدالت در شوروی رفع شود. گفتم كه خیلی وقت پیش آنها را خواندهام و راستش قانع كننده نبوده است. گفت كه نگران نباشم، گرایشهای راستین طبقه كارگر به مرور زمان شكل میگیرد.
این را گفت و رفت. یادم میآید به دلیلی حال نداشتم.
تا آمدم دوباره كار كنم، تلفن زنگ زد. دخترعمه جسی بود. میگفت نمیتواند به آپارتمان من بیاید زیرا میخواهد لباسی را بخرد و با آن عكس بیندازد. از من خواست اگر ممكن باشد تا بیست دقیقه دیگر جلو مغازه لباس فروشی باشم. قید كار بعداز ظهر را زدم و تاكسی خبر كردم.
توی تاكسی با راننده دربارهی هزینههای سرسامآور زندگی و سیاست دولت بحث كردیم. معلوم شد نظرات مشتركی داریم. بعد هم از دختر یكی یك دانهاش گفت كه میخواهد با بهترین دوست او كه مردی چهل و پنج ساله است ازدواج كند. میگفت كه تحمل موضوع برایش دشوار بود چون هم دخترش را از دست داده و هم بهترین دوستش را. بدتر از همه، مقالهای دربارهی روانشناسی خوانده كه در مجله زنانهای چاپ شده بود. از آن مقاله به این نتیجه رسیده بود كه دخترش تحت تأثیر پدر قرار داشته است. گفت: «از وقتی مقاله را خواندم حالم بد شد، خیلی ناجور است، آدم یكهو به چنین چیزی برسد.» ماشین را به كنار جدول كشاند. دم مغازه من پیاده شدم.
گفتم: «نمیفهمم چرا باید به دل بگیری. جای تعجب دارد كه آدم تحت تأثیر پدرش نباشد.»
دستش را دراز كرده بود تا كرایه بگیرد. گفت: «این حرف را نزنید. مادرم همیشه میگفت، هیزل را زیادی لوس میكنم. چیزی كه آزارم میدهد این است كه حق با او بوده.»
مرد ریزنقش و گوشت تلخی بود كه سرش به لیمو شباهت داشت بلكه هم به بادام زمینی. چشمان ریز و آبی او فكور مینمود.
گفتم: «خوب، بهتر نیست این طور نگاه كنیم كه آدم باید بچهاش را خیلی دوست داشته باشد نه خیلی كم؟»
گفت: «دوست داشتن؟ چه دوست داشتنی؟ اگر از من بپرسی هیچ ارزشی ندارد. هیزل سه ماه پیش با دوست من جورج گذاشت و رفت و حتی یك كارت پستال نفرستاده كه بدانم كجاست و چه میكند.»
گفتم: «زندگی خیلی مشكل شده. هر كسی یك جور گرفتار است.»
گفت: «چه عرض كنم.»
اگر میخواستم ادامه بدهم، حرفهامان كش میآمد. دخترعمه جسی را دیدم كه آن طرف ایستاده بود و مرا نگاه میكرد. از راننده خداحافظی كردم و با نگرانی به طرف جسی رفتم.
جسی گفت: «دیدمت. دیدم با او بحث میكنی. راهش همین است. این روزها حسابی پررو شدهاند. من راهش را یاد گرفتهام. كاری به طول مسافت ندارم، علاوه بر كرایه شش پنس انعام میدهم. همین دیروز یكیشان پشت سرم داد میزد. بالاخره باید جلوی آنها در بیاییم.»
دخترعمه جسی قد بلند و چهار شانه است، بیست و پنج سال دارد اما هیجده ساله نشان میدهد. موهای قهوهای روشناش آزاد و رها دور صورت گرد و شادابش ریخته، چشمهای درشت آبیاش از تند و تیزی دخترانهای برخوردار است. تقریباً به دختر وایكینگها شباهت دارد مخصوصاً هر وقت كه با رانندهی تاكسی و بلیت جمعكن اتوبوس و باربرها دعوا میكند. او و عمه من اِما همیشهی خدا با طبقات فرودست جامعه جنگ چریكی داشتند. بابت این سرگرمی آنها را ملامت نمیكردم چون زندگی بسیار كسالتباری دارند. به علاوه حریفان آنها هم بدشان نمیآید. یادم میآید در یكی از بگو و مگوهای دخترعمه جسی با رانندهی تاكسی، جسی با زرنگی تمام راهش را كشید و رفت. راننده خندهای سر داد و گفت: «اینها دیگر كهنهكار شدهاند. دیگر از این جور چیزها به تور آدم نمیخورد.»
پرسیدم: «پیراهنی كه میخواستی خریدی؟»
گفت: «همین است كه تنم كردهام.»
جسی همیشه این جور لباس میپوشید. كت و دامن خوشدوخت با بلوز یقه گرد و گردنبند مروارید. خیلی هم به او میآمد.
گفتم: «پس برویم كار را تمام كنیم.»
تند و تیز جلوی من درآمد: «مامان هم میخواهد بیاید.»
گفتم: «خوب بیاید.»
گفت: «به او گفتم كه لازم نیست وقتی لباس میخرم همراهم بیاید. گفتم بیاید از این جا با هم برویم. دوست ندارم او برایم لباس انتخاب كند.»
گفتم: «صحیح.»
عمه اِما از چایخانهی سر خیابان به طرف ما میآمد. معلوم بود برای وقتكشی به آن جا رفته. زن درشت اندامی بود كه لباس آبی میپوشید و گردنبند مروارید میانداخت و دستكش سفید به دست میكرد، درست مثل پاسبانهای راهنمایی و رانندگی سرپست. صورت غمگین و گونه و غبغب آویزان و نگاه محزونش همیشه به دخترش بود.
وقتی لباس جسی را دید گفت: «خوبی! حالا اگر با من آمده بودی چیزی از تو كم میشد؟»
جسی به تندی گفت: «یعنی چه؟»
مادرش گفت: «امروز صبح رفتم مغازه رنه، گفتم كه تو میخواهی بیایی و خواستم این لباس را نشانت بدهند. تو هم همان را خریدی. من سلیقهی تو را میدانم، خودم را هم میشناسم. دیدی حالا؟»
جسی برافروخته چهره در هم كشید و میخواست تو روی مادرش بایستد كه مادر با فروتنی ناشی از پیروزی سر به زیر انداخت و با نوك چترش به كف سنگفرش زد.
گفتم: «بهتر است راه بیفتیم.»
عمه اِما و دخترعمه جسی خشم خود را فرو خوردند و هر كدام در یك طرف من قرار گرفتند و راه افتادیم.
گفتم: «آن بالا میتوانیم سوار اتوبوس شویم.»
عمه اِما گفت: «بله. این طور بهتر است. حوصله سر و كله زدن با راننده تاكسیها را ندارم.»
جسی گفت: «من هم همین طور.»
به طبقه دوم اتوبوس رفتیم كه خالی بود و در ردیف جلو كنار هم نشستیم.
عمه اِما گفت: «امیدوارم این دوست عكاس تو عكس جسی را خوب در بیاورد.»
گفتم: «من هم امیدوارم.» عمه اِما خیال میكند همهی نویسندهها در مصاحبههای مطبوعاتی و میهمانیهای ناشران در محاصرهی عكاسها قرار دارند. فكر میكرد من بهترین عكاس را سراغ دارم. به او گفتم كه اشتباه میكند. جواب داد این كمترین كاری است كه میتوانم بكنم. جسی كه همیشه با جملاتی كوتاه و بریده بریده حرف میزد و انگار دعوا داشت و از دردی درونی كه نمیخواست بروز بدهد، ناراحت بود، گفت: «به هر حال اصلاً مهم نیست.»
گویی در پانسیونی كه عمه اِما و جسی ساكن بودند، پیرمردی زندگی میكرد كه برادرش تولیدكنندهی تلویزیونی بود. جسی در نمایشی با عنوان عروسی بیسر و صدا بازی میكرد. عمه اِما فكر میكرد عكس قشنگی از جسی بگیرد تا وقتی تولیدكنندهی تلویزیونی به دیدن برادرش میآید، آن را نشان او بدهد با این فكر كه تولیدكننده تلویزیونی كه ببیند جسی خوشعكس است او را با خود به لندن میبرد و ستارهی تلویزیونی میكند.
راستش من نمیدانستم جسی از این ماجرا چه برداشتی دارد. هیچ وقت هم سر درنیاوردم كه از برنامههای مادرش برای آیندهاش چه میداند. شاید قبول میكرد، شاید هم نه. اما همیشه با قاطعیت و بیاعتنایی پاسخ میداد.
عمه اِما گفت: «دخترم، این طوری كه نمیشود. درست نیست با عكاس این طور برخورد كنی.»
جسی گفت: «مامان! باز هم شروع كردی.»
عمه اِما زهرخندی زد و گفت: «این هم از شاگرد راننده؛ یك پنی هم بیشتر از دفعه قبل نمیدهم. كرایه اتوبوس از نایتس بریج تا خیابان لیتل دوشس سه پنی است.»
گفتم: «عمهجان كرایهها گران شده.»
عمه اِما گفت: «من یك پنی هم بیشتر نمیدهم.»
اما شاگرد شوفر نبود. دو نفر میانسال بودند كه از پلهها بالا آمدند و نشستند، اما نه كنار هم. یكی پشت سر دیگری. به نظرم خیلی عجیب بود. زن خم شد به طرف جلو با صدای بلند شبیه طوطی گفت: «بگذار گفته باشم! اگر یك دفعه دیگر ماهی قرمز مرا از اتاق بیرون بگذاری به صاحبخانه میگویم تو را راه ندهد.»
مرد كه ظاهری درب و داغان داشت و به كلاه ماهوتی خیس و بامبچه خورده میماند، با هر تكان اتوبوس سر تكان میداد و جلوی خود را نگاه میكرد.
زن گفت: «ماهی بیچارهام قارچ گرفته. فكر نكنی نمیدانم چطور شده؟»
مرد ناگهان به حرف در آمد: «كلی ماهی كوچولو ته دریا هست، آن همه ماهی. آن همه بمب ریختیم روی سر آنها، خیال میكنی ما را میبخشند، برای آن بمبهایی كه منفجر كردیم و آن ماهیهای بینوا را لت و پار كردیم، هیچ وقت آمرزیده نمیشویم.»
زن با لحنی آشتیجویانه گفت: «اصلاً به این فكر نكرده بودم» بعد هم بلند شد و رفت روی صندلی كنار مرد نشست.
میدانستم كه بعد از ظهر آن روز گاهی اوضاع از دستم در میرفت اما این بحث و گفتوگو مرا آشفته كرد. وقتی عمه اِما حرف زد آرام گرفتم. عمه گفت: «بفرما! قبلاً از این جور آدمها نداشتیم. دولت حزب كارگر بهتر از این نمیشود.»
جسی گفت: «بس كن مامان! امروز عصری اصلاً حوصله بحث سیاسی ندارم.»
به مقصد كه رسیدیم، پیاده شدیم. عمه برای سه نفرمان نه پنی داد كه طرف بدون حرف و حدیث گرفت.
عمه گفت: «اصلاً عرضه هم ندارند.»
باران ریزهای گرفته بود و هوا بفهمی نفهمی رو به سردی میرفت. سرمان را زیر چتر عمه گرفته بودیم و میرفتیم.
ناگهان چشمم به دكهی روزنامهفروشی افتاد، با این تیتر درشت: «استالین در حال احتضار.» ایستادم. چتر بدون من در پیادهرو تكان میخورد. روزنامهفروش آشنای قدیمی بود. پرسیدم «باز چه خبر شده؟ لابد از آن جنجالهای تبلیغاتی است.» گفت: «عمو یوسف كارش تمام است. اگر از من بپرسی با آن زندگی او تعجبی هم ندارد، بالاخره خفتش را میگرفت. بولدوزر هم كه باشد از پا میافتد.» روزنامهای را تا زد و به دست من داد: «به نظر من این جور زندگی مفت گران است. كار ساكن و بیروح. خواندن گزارش و شركت در جلسات كه نشد كار. از شغل خودم خوشم میآید. هیچ كه نداشته باشد هوا میخورم.»
چند قدم آن طرفتر عمه و جسی زیر چتر بارانخورده مرا نگاه میكردند. عمه داد زد «چه خبر شده عزیزم؟»
جسی با اوقات تلخی گفت: «میبینی كه میخواهد روزنامه بخرد.»
روزنامهفروش گفت: «او كه برود خیلی چیزها عوض میشود. نه كه فكر كنی من علاقهای داشته باشم. اما آنها به دموكراسی عادت ندارند، مگر نه؟ منظورم این است كه آدم اگر به چیزی عادت نداشته باشد، دلش هم برای آن تنگ نمیشود.»
زیر باران دویدم تا به چتر برسم. گفتم: «استالین در حال احتضار است.»
عمهام با بدبینی پرسید: «از كجا فهمیدی؟»
گفتم: «توی روزنامه نوشتهاند.»
عمهام گفت: «صبح نوشته بودند مریض شده. اما به نظر من تبلیغات است. تا نبینم باورم نمیشود.»
جسی گفت: «مامان چقدر سادهای! آخر چطور میتوانی ببینی؟»
راهمان را ادامه دادیم. عمهام گفت: «به نظر تو بهتر نبود جسی یك دست لباس قشنگ میخرید؟»
جسی گفت: «مادر! مگر نمیبینی او ناراحت است، مرگ استالین برای او مثل مرگ چرچیل است، برای ما.»
عمهام ناگهان خشكش زد و گفت: «ای بابا! چه حرفی میزنی عزیزم.»
یكی از پرههای چتر سر جسی را خراشید و دادش را درآورد. جسی سرش را مالید و گفت: «چتر را ببند مادر! مگر نمیبینی باران بند آمده؟»
عمه اِما چتر را به زحمت بست. جسی هم آن را گرفت و بند آن را گره زد. عمه اِما اخم كرد و سرخ شد، بعد پرسید: «دوست دارید چای داغ بنوشیم؟»
گفتم: «جسی دیرش میشود.» درست دم در عكاسی بودیم.
عمه اِما گفت: «كاشكی این آقا موفق شود عكسی از جسی بگیرد كه حس داشته باشد. تا حالا كسی عكسی این طوری از او نگرفته.»
جسی دمغ بود و با حالتی قهرآمیز جلوتر از ما از پلهها بالا رفت. در طبقهی بالا جسی با وقار دری را باز كرد كه هیاهوی موسیقی استراوینسكی اوج گرفت. به دنبال او وارد اتاق بزرگ با كاغذ دیواری سفید و خاكستری و طلایی شدیم. آهنگ "بهارانه" استراوینسكی آویزههای بلور چلچراغ را میلرزاند. حرفی نداشتیم. تا آن كه عكاس با كت مخمل مشكی وارد شد، با لبخندی پوزش خواست و دستگاه را خاموش كرد.
عمه اِما گفت: «امیدوارم درست آمده باشیم. میخواهم عكس دخترم را بگیرید.»
جوانك گفت: «البته كه درست آمدهاید. منت گذاشتهاید!» دست دستكش پوش عمه را گرفت و او را به طرف كاناپه كشاند. عمهام سرخ شد. مرد جوان مرا نگاه كرد كه به سرعت دور از آنها روی مبل دیگری لم دادم. مرد با حالتی حرفهای جسی را برانداز كرد و لبخندی به لب آورد. جسی خیلی جدی و اخم آلود دستهایش را قلاب كرده بود و مثل یك دریاسالار او را نگاه میكرد.
عكاس به آرامی به جسی گفت: «انگار سرحال نیستید خانم، تا سر حال نباشید، عكستان خوب درنمیآید.»
جسی گفت: «من سر حالم. دختر داییام سرحال نیست.»
گفتم: «سر حال بودن و نبودن من فرقی نمیكند، قرار نیست كه عكس مرا بیندازند.»
همان موقع كتابی از بغل مبلی كه روی آن نشسته بودم افتاد: كاكاسیاه فرفره اثر رونالد فربنك. عكاس نگران به طرف كتاب شیرجه رفت.
از من پرسید: «آثار رُن را میخوانید؟»
گفتم: «گاه و بیگاه.»
گفت: «من شخصاً چیز دیگری نمیخوانم. تا جایی كه به من مربوط میشود او حرف اول و آخر را زده. هر وقت كتابی از او میخوانم، دوباره از اول تا آخر می

