تبليغاتX
داستان و شعر

داستان و شعر

داستانها و شعرهای عشقولانه

این آپ از یک دل شکستست... اگر دوست داشتی تا آخرش بخون...

 

 

نیستِش.... نمی دونم کجاست...

چه می کُنه... ولی می دونم که نَدارمش...

هیچ وقت نخواستم که تُو رو با چشمات به یاد بیارم...

نمی خواستم که تُو رو٬ توی گُم ترین آرزوهام ببینم...

نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم هنوزم دوستت دارم...

آخه حال و هوایِ پریشونیِ تو رو نداشتم...

تو گیر و دارِ...... نبودم.....

ای بابا...

دلِ تو٬ هیچ... حالِ اون٬ خوش...

اِی بی مُروّت.....

دیگه دلی می مونه که مثلِ دلِ کبوتر بتپه

که با شما از جون و زندگیش بگه؟؟؟

بگه که:

هنوز زندَست... هنوز زندَست... هنوز زندَست...

اگه صدا صدایِ منه... نفس اگه نفسِ توه...

بذار که اون خوش غیرتاش بدونن

که دل دله و با این...

دیگه دل نیست... دیگه دل نمی شه...

نه دیگه این واسه ما دل نمی شه....

+ نوشته شده در  89/05/07ساعت 16:43  توسط jamin  | 

نمی دونی چقدر به بودنت در کنارم احتیاج دارم...

 

 به جای دسته گلی که فردا بر قبرم نثار

می کنی

امروز با شاخه گلی کوچک شادم کن

به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم

می ریزی

امروز با تبسمی شادم کن

به جای متن های تسلیت که فردا برایم

می نویسی

امروز با یک پیغام کوچک خوشحالم کن

من امروز به تو نیاز دارم نه فردا...

+ نوشته شده در  89/05/07ساعت 16:43  توسط jamin  | 

این آپ رو تقدیم می کنم به تموم نارفیقا... نمک می خورن و نمکدون می شکنن... واقعا متاسفم... برای تک تک

 

 

مرا با این پریشانی کسی جز من نمی فهمه...

شکستن های روحم را به غیر از تن نمی فهمه...

همیشه فکر می کردم برایت آرزو هستم...

همان یک روزنه نوری که داری پیشِ رو هستم...

ولی امروز می بینم تمامش خواب بود و بس...

خیالِ تشنه از رویا فقط سیراب بود و بس...

مسیر چشمهایت را شب ها ناگاه گم کردم...

چراغی نیست٬ راهی نه٬ چگونه بی تو برگردم؟؟؟

نمی دانی چقدر از این شب دلتنگی می ترسم...

و از آواز تنهایی٬

از این آهنگ می ترسم...

همیشه سرنوشتِ من مقیمِ دردِ آبادیست...

کدامین دست ویرانگر درِ خوشبختی ام را بست؟؟؟

ببین ای دوست مرگِ دل چگونه سوگوارم کرد...

رسید افزوده طوفان را خراب و بی قرارم کرد...

دلم در دوردستی است مثالِ بید می لرزد...

به جانت جانِ شیرینم...

به دیدارت نمی لرزد...

+ نوشته شده در  89/05/07ساعت 16:40  توسط jamin  | 

تموم شد

هر کسی اومد سنگی به دلم زد و رفت...

با محبتش آشنام کرد و رفت...

با تمام عشقش عاشقم کرد و رفت...

با تمام احساسش رفیقم کرد و رفت...

یک روزی هم با کوله بار غمش تنهام٬

گذاشت و رفت...

حالا من موندم و با خاطرات رفتنش...

+ نوشته شده در  89/05/07ساعت 16:39  توسط jamin  | 

چی بخونم

 

چی بخونم وقتی چشمام از حضورِ گریه خیسه؟

وقتی هیچ کس نمی تونه غصه هامو بنویسه!

چی بخونم وقتی قلبت منو از تو قصه رونده؟

وقتی که به جز یه سایه کسی پیشِ من نمونده!

چی بخونم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره؟

وقتی هیچ کس نمی تونه تو رو پیش من بیاره!

شبِ بی نفسی٬ شبِ بلندِ تنهایی!

تو که همنفسی٬ بگو کجای دنیایی؟

شبِ گریه ی من٬ شبِ سیاهِ بیداری!

غمِ رفتنِ تو٬ شده یه دشنه ی کاری!

چی بگم وقتی ترانه بی تو جلوه یی نداره؟

وقتی آواز من تنها توی کوچه جا می ذاره!

وقتی توی آسمونم چشمکِ ستاره ای نیست!

وقتی که برای بغضم جُز شکستن چاره ای نیست!

چی بخونم وقتی هیچ کس منو از خودم ندزدید!

وقتی غربتِ صدامو کسی غیرِ تو نفهمید!

شبِ بی نفسی٬ شبِ بلندِ تنهایی!

تو که همنفسی٬ بگو کجای دنیایی؟

شبِ گریه ی من٬ شبِ سیاهِ بیداری!

غمِ رفتنِ تو٬ شده یه دشنه ی کاری!!!

+ نوشته شده در  89/05/07ساعت 16:35  توسط jamin  |